<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مصطفی ارشد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mostafaarshad69</link>
        <description>* نویسنده و شاعر *  صاحب کتاب‌های : شاعرانه‌ی عشق - اناردون – داستان‌های زیرپوستی - عشق، قرنطینه، مرگ و چندین اثر مشترک دیگر در نشرهای مختلف   داستان‌نویس اجتماعی و طنز   http://www.mostafaarshad.ir/</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:55:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/282190/avatar/2NlFyc.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مصطفی ارشد</title>
            <link>https://virgool.io/@mostafaarshad69</link>
        </image>

                    <item>
                <title>&quot;قصه‌های ناگفته یک نان به دست&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafaarshad69/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-obszfb2cmbkv</link>
                <description>امروز این مرد را دیدم که روی پیاده‌رو نشسته و نان ساده‌ای به دست داشت، پر از قصه‌های ناگفته و حس‌های عمیق در تار و پود نگاهش وصله شده بود.مردی که شاید روزگاری در همین خیابان‌ها به دنبال کار و تلاش روزانه می‌گشت و حالا به این نقطه رسیده، جایی که تنها همدمش نانی است که به آرامی می‌خورد.اینجا، در حاشیه خیابان و مقابل مغازه‌ای با تبلیغات رنگارنگ، این مرد نه تنها به ما یادآوری می‌کند که زندگی گاهی چقدر بی‌رحم می‌شود؛ بلکه نشان می‌دهد که امید به فردا، حتی در چنین لحظاتی، همچنان در دل‌های آدمی زنده یا بی‌فایده است.مرد، نانی به دست دارد، یعنی به نوعی واقعیت ساده و در عین حال تلخی از زندگی را به نمایش گذاشته است؛ نانی که شاید تنها خوراک او برای امروز باشد، با دستانی که شاید روزگاری به کارهای سخت عادت داشته‌اند.نگاهش شاید به دنبال چیزی دورتر از این پیاده‌رو و نان در دستش است، شاید به دنبال خاطراتی که در ذهنش حک شده‌اند یا امیدهایی که روزگاری برایش داشتند.هم‌نشینی مرد، جلوی درب فروشگاه، تضاد جالبی با پشت زمینه رنگارنگ و شلوغ مغازه دارد، جایی که، مایحتاج اولیه زندگی هر آدمی بفروش می‌رسد.مرد، بدون هیچ عجله‌ای، در این گوشه از خیابان، غرق در افکار خودش است و شاید این لحظات برایش بیش از هر زمانی دیگر، یادآور روزهای گذشته باشد.در میان آدم‌هایی که به سرعت از کنارش عبور می‌کنند، بدون آنکه لحظه‌ای مکث کنند و به این مرد و داستان زندگی‌اش فکر کنند.در این شلوغی، او یک مامن ساکت و آرام است، کسی که در سکوت خودش، هزاران حرف و داستان دارد که شاید هیچ‌گاه شنیده نشوند.این تصویر، نه تنها تلخی زندگی را به ما یادآوری می‌کند، بلکه نوعی از استقامت و صبوری را هم به نمایش می‌گذارد. زندگی در تمام لحظاتش، برای همه‌مان به شکلی متفاوت پیش می‌رود، اما در این تصویر، لحظه‌ای از زندگی مردی را می‌بینیم که شاید با کمترین‌ها، هنوز هم امید به فردا را در دلش دارد.نویسنده و عکاس: مصطفی ارشدموقعیت : مشهد - خیابان قائم - ۹ شهریور ۱۴۰۳</description>
                <category>مصطفی ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Fri, 30 Aug 2024 19:14:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; محدودیت یا شروعی دوباره؟ &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafaarshad69/%D9%85%D8%AD%D8%AF%D9%88%D8%AF%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-ddzjyq7kkcvf</link>
                <description>این تصویر، قصه‌ی غم‌انگیزی از زندگی روزمره‌ی ماست که شاید خیلی‌ها از کنارش بی‌تفاوت عبور کنند.مردی که با همه‌ی ناتوانی‌هایش، روی زمین نشسته و در حال نوشیدن؛ انرژی‌زا است، انگار که تمام دنیا در همین لحظه و همین جرعه خلاصه شده است.شاید این نوشیدنی برای او چیزی فراتر از یک نوشیدنی ساده باشد؛ شاید نمایانگر انرژی و انگیزه‌ای است که او برای ادامه دادن به زندگی به آن نیاز دارد.زندگی‌ای که بدون شک با چالش‌ها و سختی‌های بی‌شماری همراه است، و اما نگاهش شاید پر از سوال است، شاید پر از اندوه، شاید هم پر از امید به آینده‌ای بهتر.ویلچری که کنار اوست، نمادی از محدودیت‌ها و ناملایمات زندگی اوست. در این تصویر، تضاد عمیقی وجود دارد؛ ویلچر که نماد محدودیت است و نوشیدنی انرژی‌زا که نماد تلاش برای غلبه بر این محدودیت‌ها.او با وجود تمام دشواری‌ها، همچنان در این پیاده‌رو حضور دارد، همچنان تلاش می‌کند و همچنان امیدوار است.شاید همین ویلچر، تنها وسیله‌ای باشد که به او امکان حرکت و زندگی را داده است. اما حالا، او روی زمین نشسته، ویلچرش خالی و کنار گذاشته شده. انگار که حتی این وسیله هم دیگر به او کمک نمی‌کند.مردی که شاید هر روز از همین پیاده‌رو عبور می‌کنیم و او را می‌بینیم. اما هیچ‌گاه از خود نپرسیده‌ایم که داستان زندگی‌اش چیست؟ چه مسیری را پیموده تا به اینجا رسیده؟ شاید او روزی، آرزوها و امیدهایی داشت، اما حالا، این‌جاست، در این پیاده‌رو، با ویلچری خالی کنار خود.این تصویر، یادآوری است برای ما که شاید باید بیشتر به اطراف خود دقت کنیم. شاید کسی که هر روز از کنارمان می‌گذرد، داستانی دارد که ارزش شنیدن دارد.نویسنده و عکاس: مصطفی ارشدموقعیت : مشهد - خیابان قائم - ۸ شهریور ۱۴۰۳ </description>
                <category>مصطفی ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Thu, 29 Aug 2024 19:23:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; شکست، زندگی، دود و دعا &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/MostafaArshad/%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D8%B9%D8%A7-b1uzh0wor7hu</link>
                <description>در این تصویر به وضوح حال و روز مردی را می‌بینیم که زیر بار مشکلات و غم‌های زندگی خم شده است.داستان آدمی‌ست که به شدت درگیر درد و رنج درونی‌ست.او سرش را به دست گرفته و در حالی که سیگاری در دست دارد، به فکر فرو رفته است.گویی سنگینی زندگی و فشارهای روحی او را در خود فرو برده و چیزی جز خستگی و اندوه برایش باقی نگذاشته است.در بالای سر او تصویری از حضرت ابوالفضل (ع) دیده می‌شود، که با شجاعت و استواری‌اش در میان مردم شناخته می‌شود.این ترکیب، به نوعی تضاد بین ایمان و مشکلات دنیوی را به نمایش می‌گذارد؛ جایی که شاید مرد در جستجوی پناه و تسکین در ایمان به شخصیت‌های مذهبی است، اما هنوز با سختی‌های زندگی دست و پنجه نرم می‌کند.این تصویر به نوعی نمایانگر لحظه‌ای از زندگی است که در آن انسان با خودش و با معنای عمیق‌تر وجودش درگیر است؛ لحظه‌ای که ممکن است باعث شود فرد به دنبال نور امید در دل تاریکی‌ها بگردد.این تصویر روی دیوار انگار دارد به او گوشزد می‌کند که حتی در سخت‌ترین شرایط هم امید و استقامت می‌تواند نجات‌بخش باشد.ولی مرد مستاصل، انگار که دیگر نایی برای مقاومت ندارد؛ یا شاید هم هنوز سعی دارد، راهی برای برگشتن به مسیر پیدا کند.این عکس، تضاد بین درد و امید، ضعف و قدرت، و ناامیدی و ایمان رو به تصویر کشیده است.شاید مرد داستان هنوز در تلاش است که دوباره آن قدرت و ایمان را در خودش پیدا کند، یا شاید هم فقط دارد به گذشته و تمام چیزهایی که از دست داده است، فکر می‌کند.نویسنده: مصطفی ارشد</description>
                <category>مصطفی ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Wed, 28 Aug 2024 15:50:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>« از سنگر تا مزرعه »</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafaarshad69/%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%86%DA%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%D9%85%D8%B2%D8%B1%D8%B9%D9%87-n6ze9968mnpp</link>
                <description>«« این کاپشن ۲ سال تمام، تنِ سرباز هست؛۳۰ سال تنِ راننده تراکتور و کشاورز »»🔺️ این کاپشن، چیزی بیش از یک لباس است؛ یک تاریخ زنده است که از تن سربازی که در جبهه‌های سخت جنگیده، به شانه‌های یک کشاورز ساده و زحمتکش منتقل شده است.رنگ‌های خاکی‌اش، نه تنها یادآور خاک و زمین است، بلکه نشان از سال‌های سپری شده، عرق‌های ریخته شده و روزهای بلند و خسته‌کننده‌ای دارد که این کاپشن را پوشیده‌اند، در هر درزی، بوی عرق، غبار و خاطرات جا مانده است.این کاپشن، گواهی است بر عمر و زمان؛ از میدان جنگ تا مزرعه، از ترس و اضطراب به صلح و آرامش، از سرباز به کشاورز. حالا دیگر نه به عنوان لباس جنگ، بلکه به عنوان محافظی در برابر باد و باران، بر بدن کشاورزی قرار گرفته که هر روز با زمین و طبیعت در مبارزه‌ای بی‌پایان است. این کاپشن، لباسی است که از مرگ و زندگی عبور کرده و به نمادی از استقامت و پایداری تبدیل شده است.لباس‌های نظامی ممکن است بعد از دوران خدمت سربازی همچنان به کار بی‌آیند و در فعالیت‌های روزمره زندگی، مخصوصاً در مشاغلی که نیاز به مقاومت و استقامت دارند، مورد استفاده قرار گیرند.این کاپشن به نوعی نمادی از تلاش و زحمت مستمر است که در طول زمان همچنان پابرجا بوده و به کار رفته است.نویسنده: مصطفی ارشد</description>
                <category>مصطفی ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Sat, 24 Aug 2024 09:48:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;&quot; تضاد در یک قدمی &quot;&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafaarshad69/%D8%AA%D8%B6%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%AF%D9%85%DB%8C-vgyopclqpdae</link>
                <description>این عکس تضادی تلخ و دردناک را به تصویر می‌کشد؛ در یک طرف، دستگاه خودپرداز بانک قرار دارد که نماد سرمایه و جریان پول در جامعه است؛ جایی که مردم برای برداشت پول و تأمین نیازهای مالی خود به آن مراجعه می‌کنند.در طرف دیگر، مردی خسته و بی‌خانمان بر روی زمین، درست کنار در ورودی بانک، دراز کشیده است.این تصویر به طرز موثری فاصله عمیق بین ثروت و فقر را نشان می‌دهد؛ دنیایی که در آن برخی از افراد به راحتی به منابع مالی دسترسی دارند، در حالی که دیگران در همان نزدیکی درگیر بقا هستند و جایی برای خواب ندارند.شاید این عکس، نمایی از بی‌عدالتی اجتماعی باشد؛ نمایشی از این‌که چگونه ممکن است در کنار جریان پول و سرمایه، انسان‌هایی وجود داشته باشند که حتی از ابتدایی‌ترین نیازهای خود محرومند.این تصویر سوالات عمیقی در ذهن بیننده ایجاد می‌کند: چگونه ممکن است در یک جامعه، چنین فاصله‌های طبقاتی وجود داشته باشد؟ و آیا ما به عنوان اعضای این جامعه، نباید بیشتر به فکر این افراد باشیم؟نویسنده و عکاس : مصطفی ارشدموقعیت : مشهد - خیابان مهدی - ۲ شهریور ۱۴۰۳</description>
                <category>مصطفی ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Fri, 23 Aug 2024 15:08:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;&quot; نشئه‌ در قلم &quot;&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/MostafaArshad/%D9%86%D8%B4%D8%A6%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D9%84%D9%85-zqdgkeqmu6zl</link>
                <description>نوشتن، همان لحظه‌ای است که زمان برای من متوقف می‌شود.انگار هر واژه، هر جمله، ذره‌ای از جانم را می‌گیرد و بر صفحه‌ای سفید نقش می‌بندد.در این لحظات، حس می‌کنم که در آغوش یک جهان تازه به سر می‌برم؛ جهانی که از هیچ‌، از تهی، از عمق وجودم زاده می‌شود.واژه‌ها همانند دانه‌هایی‌اند که در زمین بکر تخیل کاشته می‌شوند و آرام آرام، درختان بلندبالای داستان‌ها، شعرها و خاطره‌ها را می‌سازند.نشئه نویسندگی، همان حالتی است که روح آدمی را می‌گیرد و او را به ارتفاعات خیال و معنا می‌برد.گاهی حتی نمی‌دانی کِی و چطور از خودت جدا شدی و در دنیای دیگری پرسه می‌زنی؛ در میان جمله‌هایت گم می‌شوی، در واژه‌ها نفس می‌کشی و در خیال‌هایت زندگی می‌کنی.هر بار که قلم را بر کاغذ می‌لغزانی، گویا به هوایی تازه دست می‌یابی؛ هوایی که پر از بوی کلمات است، پر از عطر داستان‌هایی که هنوز نگفته‌ای.نشئه نویسندگی، نشئه‌ای است که از درون تو سرچشمه می‌گیرد، از جایی که شاید حتی خودت هم خبر نداری.حس عمیقی که نه تنها در دنیای کلمات، بلکه در زندگی واقعی‌ات هم جاری می‌شود؛ وقتی که می‌نویسی، انگار همه چیز معنا می‌یابد؛ حتی آن لحظات بی‌معنا و مبهم.واژه‌ها، مانند قطره‌های بارانی‌اند که بر دریای بی‌پایان خیال می‌بارند و موج‌هایی از حس و معنا را به وجود می‌آورند.این نشئه، چیزی است که با هیچ نشئه دیگری در دنیا قابل مقایسه نیست.نه تنها به تو حس سرمستی می‌دهد، بلکه تو را به خود واقعی‌ات نزدیک‌تر می‌کند. نویسندگی، مانند پنجره‌ای است که به سوی دنیایی بی‌انتها باز می‌شود؛ دنیایی که فقط تو و واژه‌هایت در آن هستید.این پنجره، تو را از واقعیت‌های سخت و سرد دور می‌کند و به جهانی می‌برد که در آن می‌توانی آزادانه پرواز کنی، رویا ببافی و از هر لحظه‌اش لذت ببری.نشئه نویسندگی، سرمستی‌ای است که هر نویسنده‌ای را بارها و بارها به سراغ قلم و کاغذ می‌کشاند.لحظاتی که در آن، نویسنده به خالق جهانی تازه تبدیل می‌شود؛ جهانی که در آن، همه چیز ممکن است و هیچ محدودیتی وجود ندارد. و این همان چیزی است که نوشتن را به یکی از زیباترین و پرقدرت‌ترین تجربه‌های زندگی تبدیل می‌کند.نویسنده: مصطفی ارشد</description>
                <category>مصطفی ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Thu, 22 Aug 2024 07:30:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;&quot; بانک مُجرم است &quot;&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/MostafaArshad/%D8%A8%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D9%85%D9%8F%D8%AC%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dolksdout1c9</link>
                <description>در میان هیاهوی شهر، در قلب آسفالت و دود، یک صدای خاموش فریاد می‌زند؛ صدایی که از دل آهن و پلاستیک برخاسته، اما رنگِ خشم انسانی را بر خود دارد. موتورسیکلتی، که روزگاری فقط وسیله‌ای برای رفت و آمد بود، اکنون حامل پیامی است که دلی شکسته و زبانی ناتوان، بر آن حک کرده‌اند: &quot;بانک مُجرم است.&quot;این جمله ساده، مانند تیغی برنده، در میان هزاران نگاه بی‌تفاوت می‌گذرد. شاید هیچ‌کس نایستد، شاید همه بگذرند و فراموش کنند، اما این جمله مثل زخمی است که در قلب زمان باقی می‌ماند. این اعتراض خاموش، داستان مردمانی است که شاید لبخند بر لب داشته باشند، اما در اعماق دلشان طوفانی برپاست.این تصویر، حکایت انسانی است که در پیچ و خم زندگی، در برابر دیوارهای بلند و سرد سیستم ایستاده است. او دیگر نه صدایی دارد و نه قدرتی برای مقابله، اما همچنان می‌جنگد، با همان چیزی که در اختیار دارد: یک تکه کاغذ، یک موتور و یک امید. امید به اینکه شاید روزی، کسی، در میان این شلوغی، متوقف شود، بخواند، بفهمد، و شاید، فقط شاید، تغییر کند.این موتورسیکلت، نماد اعتراض نیست، بلکه نماد امید است. امید به عدالت، به شنیده شدن، به دیده شدن. امید به اینکه در میان این همه سنگ، گلی بروید و در میان این همه ظلمت، نوری بدرخشد.&quot;&quot; تحلیل شخصی من : &quot;&quot;استفاده از وسیله نقلیه به عنوان ابزار اعتراض: این موتورسیکلت به عنوان یک وسیله معمولی، اینجا به یک ابزار نمادین برای اعتراض و بیان نظر تبدیل شده است. این نشان‌دهنده تلاش فرد برای جلب توجه عمومی به موضوعی است که برایش مهم است.پیام مستقیم و صریح: جمله &quot;بانک مُجرم است&quot; پیامی بسیار قوی و مستقیم است که احتمالاً به مشکلات یا نارضایتی‌های فرد نسبت به سیستم بانکی اشاره دارد. این نوع اعتراض در فضای عمومی و با چنین شیوه‌ای معمولاً در شرایطی اتفاق می‌افتد که افراد احساس می‌کنند صدایشان به گوش نمی‌رسد.فضای اجتماعی و اقتصادی: این نوع اعتراض ممکن است بازتابی از شرایط اقتصادی یا اجتماعی جامعه باشد. ممکن است فرد از عملکرد بانک‌ها، مشکلات مالی، نرخ‌های بالای وام، یا سوء استفاده‌های احتمالی در سیستم بانکی ناراضی باشد.جلب توجه عمومی: با توجه به اینکه این موتورسیکلت در یک فضای عمومی قرار دارد، احتمالاً هدف از این حرکت، جلب توجه عموم مردم و رسانه‌ها به این موضوع است. این روش می‌تواند به عنوان یک ابزار موثر برای انتشار پیام اعتراضی فرد عمل کند.در مجموع، این عکس تصویری است که یک اعتراض ساده و در عین حال معنادار را نشان می‌دهد و می‌تواند به عنوان یک نماد از نارضایتی‌های اجتماعی و اقتصادی در یک جامعه تلقی شود.نویسنده و عکاس : مصطفی ارشد موقعیت : مشهد - میدان حافظ - ۳۱ مرداد ۱۴۰۳</description>
                <category>مصطفی ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Wed, 21 Aug 2024 10:08:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; فال نویسندگی &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafaarshad69/%D9%81%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-fope7qtar9vl</link>
                <description>فروردین:ای صاحب فال تو نویسنده‌ای هستی که نمی‌نویسد. بدان و آگاه باش که شاهکار توی کار خلق می‌شود.**کمال طلبی را کنار بگذار و سعی کن اول عمل کنی، بعد فکر.اردیبهشت:مدتی است به یک نویسنده خوش ذوق و قریحه حسادت می‌کنی. حسد را کنار بگذار و سعی کن قلم دست بگیری و نوشتن رمانت را آغاز کنی.اگر بیش از این به بهانه بیاوری ممکن است فرشته‌های الهام برای همیشه از تو خداحافظی کنند.خرداد:وبلاگی داری که پر خواننده است. نگران تعداد کم کامنت‌ها نباش.فعلا بهتر است به وبلاگ نویسی مشغول باشی و از فکر چاپ کتاب بیرون بیایی.سعی کن وبلاگت را هر روز تازه کنی.تیر:بهتر است کمی روی تقویت زبانت وقت بگذاری.ترجمه را به نوشتن ترجیح می‌دهی اما بدان و آگاه باش که این نیز نوعی طفره رفتن از نوشتن است. پس ترس را کنار بگذار و سعی کن نوشتن فیلمنامه‌ای را در ذهن داری آغاز کنی.مرداد:ای صاحب فال مدتی است از شکار ایده های نو نا امید شده ای. سعی کن در مسیری جدید و خلوت رانندگی کنی. حین رانندگی از ایده‌های تازه‌ای که به ذهنت می‌رسد شگفت‌زده می‌شوی.شهریور:ای صاحب فال برای اینکه خوب بنویسی باید زیاد بخوانی. اگر خواندن برایت سخت است سعی کن با مطالعه پنج صفحه در روز آغاز کنی. هر چقدر هم سرت شلوغ باشد نباید بهانه‌ای برای نخواندن بیاوری.نویسنده بیش از هر چیز؛ باید خوب و دقیق بخواند. سعی کن آثار مورد علاقه‌ات را چندین و چند بار بخوانی.مهر:ای صاحب فال همین الان ده کلمه مرود علاقه‌ات را بنویس. بعدِ یک روز دوباره به سراغ ده کلمه‌ای که نوشته‌ای برو و درباره هر کدام یک جمله بنویس. سپس نوشته‌ات را کنار بگذار.بعد از دو روز دوباره به سراغ متنی که نوشته‌ای برو و یک پاراگراف درباره هر کلمه بنویس.سپس نوشته‌ات را یک هفته کنار بگذار و بعد از یک هفته دوباره به سراغ آن برو و یک صفحه درباره هر کلمه بنویس.فکر نکن، فقط انجام بده. از انجام این تمرین شگفت زده می‌شوی.آبان:به قول سعدی دندان به دندان خاییدن فایده‌ای ندارد! فعلا هیچ کسی نوشته‌های تو را چاپ نمی‌کند. اصولاً چاپ شدن یا نشدن نوشته‌هایت نباید روی روند نویسندگی‌ات تاثیر بگذارد.تو بی وقفه به نوشتن هر آنچه که دوست داری ادامه بده. و به حرف‌های ناشران ایرانی هیچ توجهی نکن.آذر:ای صاحب فال، بهتر است به جای نوشتن نقاشی بکشی. ولی اگر خیلی اصرار داری که بنویسی؛ سعی کن قبل از نوشتن نقشه ذهنی بکشی تا ایده‌های بهتری برای نوشتن بیابی.** سعی کن به نقاشی‌های کلاسیک بیشتر نگاه کنی و تصورات خودت از آن‌ها را بنویسی.دی:هر روز صبح به محض بیدار شدن سه صفحه کامل روی کاغذ بنویس؛ فقط برون ریزی ذهنی. حین نوشتن به هیچ عنوان دست از قلم بر نداری. دنبال ایده‌ی خاصی برای نوشتن نباش، چون هیچ روش غلطی برای نوشتن صفحات صبگاهی وجود ندارد.فقط بنویس.بهمن:نبوغ خاصی در نوشتن داری اما کم می‌نویسی. تنها راه کشف نبوغت؛ زیاد نوشتن است. تو کمیت را تامین کن ، کیفیت را بسپار به فرشته‌های الهام!اسفند:وسوسه راه‌اندازی یک کانال تلگرام و نوشتن در شبکه‌های اجتماعی تمام وجودت را گرفته. اما این کار چیزی جز ابتذال در بر ندارد. پس سعی کنی فعلاً آهسته و پیوسته در خلوت خودت بنویسی و به فکر انتشار سریع آثارت نباشی.** پس از مدتی که در نوشتن خاطرات روزانه خودت توانمندتر شدی؛ بهتر است یک وبلاگ راه اندازی کنی و از چیزهایی که تو را به وجد می‌آورند بنویسی.&quot;&quot;  فال و فالگیری و ماه تولد و این بازی‌ها را چیزی جز ترهات نمیدانم. هنوز از دیدن افرادی که واقعا فکر می‌کنند  ماه تولد تاثیری روی شخصیت و خلق و خوی افراد دارد تعجب می‌کنم.پ ن پ : البته فال نوشتن و فال خواندن هر از گاهی برای سرگرمی و تلف کردن وقت گزینه بدی نیست.</description>
                <category>مصطفی ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Wed, 21 Aug 2024 08:16:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; انتظار در گنج‌کوه &quot; قسمت پایانی</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafaarshad69/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%86%D8%AC-%DA%A9%D9%88%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-ihd6eqdllzbo</link>
                <description>امیر، مقابل ماه‌بانو، چهارزانو زد و از سیر تا پیاز سفرنامه، اتفافات و دیدار با آقا یوسف را برایش بازگو کرد.ماه‌بانو، فانوس رو به چهره امیر نزدیک و با نگاهی عمیق و لبخندی آرام، گفت: &quot;ممنونم، پسرم. تو تنها کسی بودی که تونستی این راز رو بفهمی.&quot;امیر با افتخار به ماه‌بانو نگاه کرد؛ &quot;این چیزی بود که از ته دل می‌خواستم، حالا شما می‌تونید با خاطری آسوده به زندگیتون ادامه بدید.&quot;ماه‌بانو با نگاهی پر از عشق و سپاس به امیر خیره ماند؛ &quot;من همیشه می‌دونستم، که یه روزی یه آدمِ طاهر پیداش میشه و حقیقت این راز رو بازگو می‌کنه، حالا دیگه می‌تونم با آرامش از این دنیا برم.&quot;ماه‌بانو بالاخره بعد از سال‌ها چشم‌براهی، دل از مونس همیشگی‌اش، صندلی کَند، امیر را به خانه‌اش دعوت کرد.امیر تا چند روز به ماه‌بانو سر می‌زد و اتفافات آن روز را برای اهالی گنج‌کوه با آب و تاب، تعریف می‌کرد، آنان هم به اتفاق امیر، به دیدار ماه‌بانو، می‌رفتند.چند روزی نگذشت، ماه‌بانو با دلی آرام و چهره‌ای خندان، در خواب به دیدار یوسف رفت.اهالی گنج‌کوه اندوهگین شدند؛ با احترام و عشق او را بالاترین و بهترین محل آرامگاه، به خاک سپردند.امیر که حالا یکی از اهالی دهکده شده بود، تصمیم گرفت که باقی عمرش را به خدمت به مردم گنج‌کوه بگذراند و داستان عشق ماه‌بانو و یوسف را برای نسل‌های آینده زنده نگه دارد؛ حتی این روایت پر فراز و نشیب را به رشته قلم درآورد و دیری نگذشت که آوازه آن به گوش همگان رسید.امیر و اهالی، فهمیده بودند که زندگی پر از رازها و عشق‌های پنهانی است که با صبر، عشق و اراده می‌توان آن‌ها را کشف کرد و از آن‌ها آموخت؛ این داستان عشق بی‌پایان، همواره در دل‌های مردم گنج‌کوه و فرسنگ‌ها آن‌طرف‌تر، زنده خواهد ماند.نویسنده: مصطفی ارشد&quot;&quot; ادامه دارد .... &quot;&quot;</description>
                <category>مصطفی ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Mon, 19 Aug 2024 10:24:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; آخرین ایستگاه &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafaarshad69/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-eou1a0gdmniu</link>
                <description>قطارِ مترو، آرام در حال حرکت بود.مردی با پیراهن چهارخانه‌ای و کوله‌ای کهنه بر پشت، در میان جمعیت ایستاده بود.نگاهش خیره به روبرو بود، اما ذهنش در هزاران فکر غرق بود.سال‌ها بود که شانه‌هایش سنگین شده بودند، سنگین از روزگار، از مشکلاتی که به اندازه‌ی همان تکه گچِ خشک‌شده بر پشت پیراهنش، برای دیگران بی‌اهمیت به نظر می‌آمدند یا در دل‌شان، مسخره‌اش می‌کردند.هیچ‌کس در مترو، متوجه آن تکه گچ نشد، گویی همان‌قدر که گچ به مرور زمان خشک شده بود، زندگی مرد هم خشک و بی‌روح شده بود.شاید از دور به نظر می‌رسید که این فقط یک تکه گچ است که بر پیراهنش جا خوش کرده؛ اما اگر کسی با دقت می‌نگریست، می‌توانست بار تمام زندگی را بر دوش او ببیند.گچ، به آرامی و بدون هیچ صدایی از روی پیراهن مرد می‌ریخت؛ همان‌طور که سال‌ها از عمرش به آرامی می‌ریختند و دیگر چیزی از آن‌ها باقی نمی‌ماند.قطار به ایستگاه شکیبا رسید.مرد با خستگی از قطار پیاده شد، صدای بلندگو با آن لهجه و بغض اعلام کرد: «ایستگاه آخر».اما مرد نشنید، او هنوز در حال حمل بار سنگینی بود که نه بر شانه‌هایش، بلکه بر قلبش قرار داشت؛ باری از جنس گچ.نویسنده: مصطفی ارشد عکاس : مصطفی ارشد مکان عکس : مترو مشهد - مرداد ۱۴۰۳#داستان_عکس_من</description>
                <category>مصطفی ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Mon, 19 Aug 2024 00:22:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; انتظار در گنج‌کوه &quot; قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafaarshad69/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%86%D8%AC-%DA%A9%D9%88%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-wmfel4mtxi3o</link>
                <description>از صلات ظهر نگذشته بود که امیر به غاری، در میانه کوه رسید، که پشتِ بوته‌‌ها و درختان وحشی پنهان بود.یقین برد، طبق نشانی که ماه‌بانو به او داده، اینجا باید همان غاری باشد که یوسف به طمعِ گنج نفرین‌شده، عزیمت کرده است.امیر کلید زنگ‌زده را از جیبش بیرون آورد و به ورودی غار نگاه کرد.با دعایی نامفهوم زیرلب، اولین‌ قدم‌هایش را پیش برد، ورودی غار، تنگ و تاریک بود و بوی رطوبت و خاک نم‌دار به مشام می‌رسید؛ به آرامی وارد شد و با نور کم‌سوی چراغ قوه‌اش راه را پیش گرفت.هر قدمی که در غار برمی‌داشت، احساس می‌کرد که نفس‌های یوسف را در اینجا حس می‌کند، در مسیر تاریک و پیچ‌درپیچ غار، صداهایی مبهم و مرموز به گوشش می‌رسید. دلشوره و نگرانی وجودش را فراگرفت، اما عشق، اراده‌اش و پیمان با ماه‌بانو، او را به جلو می راند.پس از چند قدم، به دیواری رسید که با نقوش عجیب و غریب پوشیده شده بود؛ امیر دستانش را روی نقوش کشید و به ناگهان، تکه سنگی از دیوار جدا شد، پیش پای امیر غلت خورد و به پایین غار رفت، گویا، راهنمای امیر شده بود. امیر با نور چراغ‌قوه، دنبال تکه سنگ به راه افتاد، به فضای بازتری رسید که در آن، چندین تابوت سنگی قدیمی چیده شده بود.احساس کرد که قلبش تندتر می‌زند، به تابوت‌ها نزدیک شد و ناگهان چشمش به چیزی جلب شد؛ یک گردنبند زبرجد سبز، همان گردنبندی که ماه‌بانو از آن یاد کرده بود، روی یکی از تابوت‌ها بود.امیر گردنبند را برداشت و به آن خیره شد، یاد صحبت‌های ماه‌بانو افتاد که گفته بود: &quot;هر بهایی که واسه این گنج می‌‌خوای بدی، باید با عشق باشه.&quot;کنار تابوت، شیء مبهم، نظرش را جلب کرد، دست دراز کرد و برداشت، آن را سرد و فلزی لمس کرد،وقتی امیر شیء را، دقیق‌تر وارسی کرد، متوجه شد که یک کتیبه باستانی یا یک نقشه است.نقشه به او راهنمایی می‌کرد تا به عمق بیشتری از غار برود، او به دنبال نقشه، به راهش ادامه داد تا به تالاری بزرگ و وسیع رسید، در وسط تالار، یک تابوت سنگی قرار داشت و روی آن، تصویر مردی با شمشیر در دست، حک شده بود.امیر به آرامی و با ترس، به تابوت نزدیک شد و با تردید درپوش آن را باز کرد، درون تابوت، جسدی سالم و پوشیده از جواهرات درخشنده قرار داشت.اما چیزی که توجه او را جلب کرد، شمشیری بود که در دستان جسد قرار داشت. امیر شمشیر را برداشت و در همان لحظه، تالار با نور خیره‌کننده‌ای روشن شد.ناگهان، تصویر یوسف در برابر امیر ظاهر شد.یوسف با چشمانی پر از شوق و عشق، بی‌هیچ کلامی، گفت: &quot;امیر، تو تونستی نفرین را بشکنی، گنج رو پیدا کنی و من رو آزاد کنی، حالا وقتش رسیده که عشق واقعی رو نشان دهی.&quot;امیر با حیرت و تعجب به یوسف نگاه کرد و گفت: &quot; آقا یوسف، من... من فقط خواستم شما را پیدا کنم.&quot;یوسف لبخندی زد و گفت: &quot;امیر، تو با شهامت و اراده‌ای که داشتی، ثابت کردی که عشق واقعی وجود داره، حالا این گنج متعلق به تویه.&quot;امیر با تردید، جلوی یوسف قدعلم کرد، &quot;ولی من این همه راه رو برای گنج نیومدم. قصد داشتم، ماه‌بانو را خوشحال کنم.&quot;یوسف چند قدمی به عقب رفت و با نگاهی مهربان، به امیر خیره ماند، &quot;گنج واقعی، عشق و وفاداریه که تو به ماه‌بانو نشان دادی، حالا برگرد و به او بگو که من همیشه در قلبش خواهم بود.&quot;امیر با چشمانی اشک‌آلود، به سوی یوسف رفت و گفت: &quot;قول می‌دهم که همیشه از ماه‌بانو مراقبت کنم.&quot;یوسف، چند قدم دیگر به عقب رفت و با لبخندی گفت: &quot;من می‌دونم که تو بهترین انتخاب برای این کاری، وگرنه ماه‌بانو هرکسی رو پی من نمی‌فرستاد&quot;؛ با این کلمات، تصویر یوسف ناپدید و نور شمشیر خاموش شد.امیر، با احساسی از مسئولیت و عشق به ماه‌بانو، به سمت ورودی غار بازگشت، همانطور که به خانه ماه‌بانو برمی‌گشت، تمام اتفاقات غار در ذهنش می‌چرخید.بعد از چندین ساعت پیاده‌روی سخت، دَم‌دمای غروب دوباره به گنج‌کوه رسید، ماه‌بانو را دید که فانوس به دست، روی صندلی چوبی قدیمی‌اش نشسته و به قرص ماه خیره بود.امیر با دلگرمی و شعف، به سمت ماه‌بانو رفت، چندین قدم مانده بود که با صدای بلند، نوید آمدنش را داد؛: &quot;ماه‌بانو، من موفق شدم، مژدگانی بدین، آقا یوسف رو دیدم &quot;ماه‌بانو، سر از پا نمی‌شناخت، با تن خسته‌اش، می‌خواست از صندلی‌اش دل بکند و بلند شود که امیر مانع آن شد.ماه‌بانو با اشک‌هایی که در چشمانش جاری شد، به امیر نگاه کرد. &quot;یوسف... زنده است؟ چی گفت بهت !؟&quot;امیر با لبخندی محبت‌آمیز گفت: &quot; آقا یوسف، همیشه در قلب شما خواهد بود. ماه‌بانو خانم، این رو فهمیدم که عشق شما به او، اونقدر قوی بوده که نفرین را شکست بده؛ گنج واقعی همین عشق شماست.&quot;&quot;&quot; ادامه دارد .... &quot;&quot;</description>
                <category>مصطفی ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Wed, 14 Aug 2024 16:01:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; معجزه‌ی ضرب‌الاجل &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafaarshad69/%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-%DB%8C-%D8%B6%D8%B1%D8%A8-%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AC%D9%84-rtyjalpdtcka</link>
                <description>شاید اگر ضر‌ب‌الاجل‌ها نبودند هیچ‌یک از کارهای ارزشمند زندگی‌مان را انجام نمی‌‌دادیم.چه‌بسا اشتباه بزرگ ما این باشد که برای بسیاری از کارها ضرب‌الاجلی تعیین نکردیم و گذاشتیم در غبار روزمرگی گم شوند.«آخرین مهلت ارسال» این آشناترین عبارتی‌ست که از دوران نوجوانی‌ در خاطرم مانده. خوره‌ی شرکت در مسابقات داخلی و خارجی کاریکاتور بودم و با دیدن هر فراخوان تازه‌یی اول به موضوع مسابقه نگاه می‌‌کردم و بعد به آخرین مهلت ارسال آثار. اگر تکاپوی رساندن کار به مسابقه نبود بسیاری از طرح‌هایم نهایی می‌شد؟ گمانم نه. بدون ضرب‌الاجل محکوم بودم به تلنبار کردن مشتی اتود و اسکیس بی‌سرانجام. حتا بخشی از آرامشمان را هم وامدار ضرب‌الاجل‌های سنجیده‌ایم. برای مثال مهلت پایانی انتشار همین یادداشت‌ها ساعت ۱۲ شب است. همین سبب شده در طول روز هشیارتر باشم و طی این ایام یک روز هم پیمان‌شکنی نکرده‌ام، اما پیشتر اشتباهم این بود که تا ثانیه‌ی آخر روز را مهلتی برای نوشتن یادداشت می‌پنداشتم، بنابراین گاهی چهار صبح با چشم‌های خوابالود خودم را سرگردان و مشوش در حال سرهم‌بندی یادداشت روز می‌دیدم و گاهی وسط کار ناخواسته خوابم می‌برد و تا خود صبح کابوسِ نوشتن می‌دیدیم. نکته‌ی دیگر اعلام عمومیِ ضرب‌الاجل‌هاست. مثلن همین یادداشت برایم نوعی تعهد ایجاد می‌کند که می‌تواند انگیزه‌ی بیشتری برای ادامه‌ی مسیر فراهم کند. یادی هم بکنیم از ضرب‌الاجل بزرگ: مرگ. البته مرگ بر مرگ؛ ولی چه کنیم که قدرتمندترین یادآورِ ارزش زندگی‌ست.نویسنده: مصطفی ارشد </description>
                <category>مصطفی ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Mon, 12 Aug 2024 15:19:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; واژه واژه مزه مزه &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafaarshad69/%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D9%85%D8%B2%D9%87-%D9%85%D8%B2%D9%87-iugxmhlwjl65</link>
                <description>اما به این فکر نکرده بودم که می‌نویسم تا خوشبختی را مزه‌مزه کنم.ساعت از یازده گذشته. می‌خواهم بنویسم. بهانه چیست؟ به خوشی‌های روز فکر می‌کنم. به کلاس صبح در دبیرستان البرز و دیدن نوجوان‌هایی که می‌توانند بخندند و به آینده امیدوار باشند. به کلاس عصرِ مدرسه نویسندگی می‌اندیشم، که جمعی‌ست از عزیزترین‌ها. به جواز کار تازه فکر می‌کنم که امروز رسید، به کتاب‌هایی خوبی که خریده‌ام، به خانه که شکلی تازه گرفته، به نسیم که از هجرتش راضی‌ست، این‌ها را با واژه‌ها مزه‌مزه می‌کنم. تجربه، حین صورت گرفتن، عین یکهویی سرکشیدنِ نوشیدنی‌ست، اما نوشتن، هر قلپ آبمیوه را در دهن نگه داشتن و زیروبم طعمش را روی زبان حس کردن است. حالا تو بگو، اصلن می‌توان مزه‌مزه کردن تجربه‌ها را سپرد هوش مصنوعی؟ خوشا لذت ابدیِ مزه‌مزه کردن.#مصطفی_ارشد</description>
                <category>مصطفی ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Sun, 11 Aug 2024 12:35:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; انتظار در گنج‌کوه &quot; قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafaarshad69/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%86%D8%AC-%DA%A9%D9%88%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-r5butsxm9dac</link>
                <description>ماه‌بانو روی صندلی‌اش،کمی جابجا شد و با صدایی آرام و مرموز گفت: &quot;یوسف به دنبال گنجی رفت که هیچ‌کس جرات نزدیک شدن به اون رو نداشت؛ اون گنج نفرین شده بود؛ اما یوسف باورش این بود که می‌تونه نفرین رو بشکنه و گنج رو به دست بیاره. اون روزی که میخواست بره، پشتِ علفزارای خونه حاج‌بابام، قرار گذاشتیم و همدیگر رو دیدیم؛ بهم گفت: &#x27;ماه‌بانو، اگه من برنگشتم، بدون که نفرین به من چیره شده و دیگه راهِ برگشت نیست.&#x27;&quot;ماه‌بانو همانطور که دنبال سیگار تازه و کبریت‌اش بود، ادامه داد: &#x27;&quot; یادمه منم بهش یک گردنبند زِبرجد سبز دادم که تسلی خاطرش باشه و ترس توی دلش خونه نکنه &#x27;&quot;امیر بی‌توجه به حرف‌های ماه‌بانو، با تعجب پرسید: &quot;یعنی چی؟ نفرین؟&quot;ماه‌بانو با نگاهی که هزاران قصهِ در خودش داشت، ادامه داد: &quot;گنجی که یوسف به دنبالش رفت، به افسانه‌های کهن این دهکده برمی‌گرده. می‌گن هر کسی که به دنبال اون گنج بره، یا دیوانه می‌شه یا ناپدید می‌شه؛ یوسف با اینکه همه‌چیز رو می‌دونست، ولی به عشق من و به امید یه زندگی بهتر، تصمیم گرفت به دنبال اون بره.&quot;امیر با حیرت گفت: &quot;پس یوسف به خاطر عشقش به شما به دنبال اون گنج رفت؟&quot;ماه‌بانو با لبخندی تلخ گفت: &quot;آره مادر، ولی من هم بهش نگفتم که اون گنج واقعاً چی بود.&quot;امیر با لحنی کنجکاوانه پرسید: &quot;چی بود؟&quot;ماه‌بانو با گوشهِ چارقدش، گوشه چشمانش را پاک کرد، با صدایی خسته و مرموز گفت: &quot;اون گنج، چیزی بیشتر از طلا و جواهرات بود؛ اون گنج، قدرتی بود که می‌تونست زندگی هر کسی رو تغییر بده. اما دستِ هر کسی که بهش می‌رسید، باید بهای سنگینی می‌داد؛ یوسف بیچارهِ نمی‌دونست که برای به دست آوردنش به اون گنج، باید خودش رو قربونی کنه.&quot;امیر با ناباوری گفت: &quot;پس یوسف... برای عشقش به شما خودش رو قربانی کرد؟&quot;ماه‌بانو با اشکی در چشمانش گفت: &quot;آره، ولی هیچ‌وقت برنگشت، و من هر روز اینجا می‌شینم و به اون افق خیره می‌شم، به امید اینکه یه روز برگرده. شاید نفرین شکسته بشه و یوسف برگرده.&quot;امیر با تأثر گفت: &quot;ماه‌بانو، من نمی‌دونم چی بگم. گیج شدم؛ این داستان خیلی عجیبه.&quot;ماه‌بانو با لبخندی تلخ گفت: &quot;زندگی همیشه عجیب‌تر از افسانه‌هاست... &quot;امیر بدون معطلی، حرفِ ماه‌بانو را قطع کرد. &quot; آخه ماه‌بانو، چرا آخه وقتی می‌دونستین این راه بی‌بازگشته؛ آقا یوسف رو فرستادین تو دلِ خطر، آخه کی دستی‌دستی عشقشو‌ میندازه توی خطر! &quot;ماه‌بانو نگاهی عمیق و غمگین به امیر انداخت &quot;یوسف تصمیم خودش رو گرفته بود، منم نمی‌تونستم جلوش رو بگیرم. عشق‌مون اینقدر قوی بود که باور داشتیم می‌تونیم همه چیز رو شکست بدیم، حتی نفرین رو.&quot;امیر با چشمانی آغشته به ترحم، دوباره حرف‌اش را قطع کرد &quot;... و حالا چی؟ چطور می‌تونم کمکتون کنم؟&quot;ماه‌بانو با صدایی آرام و مرموز، به چشمان امیر زل زد: &quot;شایدم هنوز راهی باشه، شایدم تو بتونی چیزی رو پیدا کنی که یوسف نتونست.&quot;امیر با هیجان، سرجایش تکانی خورد: &quot;بله حتمی، من حاضرم، هرچی که لازم باشه انجام بدم تا خبری از آقا یوسف و اون گنج، براتون بیارم &quot;ماه‌بانو نگاهی ژرف به او انداخت، سپس کیف نمدی را از داخل یقه و زیر چارقدش، بیرون کشید؛ یک کلید زهوار دررفتهِ زنگ‌زدهِ را به طرف، امیر گرفت، &quot;این کلید، کلید اون گنج نفرین شده هست؛ اگه جربزه‌شو رو داری، برو دنبال یوسف و گنج؛ اما یادت باشه، هر بهایی که واسه این گنج می‌‌خوای بدی، باید با عشق باشه، شیرفهم‌ات شد؟&quot;امیر، کلید را به دست گرفت؛ همانطور که آن را ورانداز می‌کرد، با اراده‌ای آهنین، از ماه‌بانو اِذن گرفت، &quot;من حاضرم؛ برای یوسف، برای ماه‌بانو، برای عشق.&quot;ماه‌بانو، بی‌هیچ‌ کلامی، با علامت سر، به امیر اِذن رفتن داد.امیر با احترام و چشمانی پر امید، از ماه‌بانو رخصت گرفت و از راه صعب العبور به پایین کوه آمد.ماه بانو، چشمان خسته‌اش را به افق دوخت: &quot;خدا به همراهت پسرجان... راه سخت و پرخطری پیش رو داری، خدا به همراهت &quot;صبح خروس‌خوان، بعد اذان، امیر با کوله‌باری سبک و قلبی پر از امید، به سوی چال‌کوه روانه شد؛ تا آنجا حداقل هفت فرسنگ راه بود، به مسافت فکر نمی‌کرد و در این فاصله، همه فکر و ذکر او، فقط به یوسف، ماه‌بانو و آن گنج نفرین‌شده بود و با هر قدمی که برمی‌داشت تمام گفتگوی دیروز با ماه‌بانو، به مثابه نگاتیو از مقابل چشمانش می‌گذشت.امیر مسیرهایی را که ماه‌بانو به او نشان داده بود، دنبال کرد، جاده سنگلاخی که از کنار رودخانه خروشان می‌گذشت، بسیار بی‌رحم بود، اما امیر با هر قدمی که برمی‌داشت، به یوسف و گنج نزدیک‌تر می‌شد.&quot;&quot; ادامه دارد .... &quot;&quot;</description>
                <category>مصطفی ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Sat, 10 Aug 2024 09:03:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; ژرفا بخش &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafaarshad69/%DA%98%D8%B1%D9%81%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-yzqgnmlkt7fi</link>
                <description>نویسنده به واژه‌ها ژرفا می‌بخشد.تو می‌نویسی تا بگویی، آی آدم‌ها، که گوشی به دست نشسته و شاد و خندانید، من این کلمه را جور دیگری می‌فهمم.امیرحسین افراسیابی در پیشانی دفتر شعر «ایست‌گاه*» نوشته بود:«ایست‌گاه نشانه‌ای است زمان-مکانی که بر ایستایی دلالت دارد.ایست‌گاه، زمان-مکانی‌است میانِ دو سفر. زمان-مکانی بعد از پایان و دلهرهٔ آغاز. حاضر، ایستا و معلّق میانِ زمان‌ها و مکان‌هایِ غایبِ جاری.آن‌که در ایست‌گاه توقّف می‌کند، از جایی در گذشته آمده است و به جایی در آینده می‌رود. ایست‌گاه، مرزی است حاضر، در میان‌ دو جهانِ غایب، دو جهانِ دور از دست‌رس.»حالیا «ایست‌گاه» در نظرت عمق دیگری نیافت؟بگو از وسوسه‌هات؛ کدام واژه را، با تعریفی ژرف، از آن خود خواهی کرد؟نویسنده: مصطفی ارشد </description>
                <category>مصطفی ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Fri, 09 Aug 2024 19:43:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; انتظار در گنج‌کوه &quot; قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafaarshad69/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%86%D8%AC-%DA%A9%D9%88%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-cl32lwhqpssv</link>
                <description>در دهکده‌ گنج‌کوه که میان کوه‌های بلند و صخره‌های خشن محاصره شده بود، زنی مسن به نام ماه‌بانو زندگی می‌کرد.او را با سرانگشتان حنا شده، و تتوهای عجیب و غریبی که روی دست‌ها و صورتش نقش بسته بود، می‌شناختند.مردم گنج‌کوه همیشه با ترس و احترام به او نگاه می‌کردند.ماه‌بانو هر روز صبح، زیر سایه ایوان، روی صندلی چوبی قدیمی‌اش می‌نشست و سیگاری چاق می‌کرد؛ دود سیگارش مانند ابرهای کوچک در هوا پراکنده می‌شد و یکدم ناپدید می‌گشت.ماه‌بانو، تنها مشغله‌ زندگی‌اش این بود که هر روز، از تولد تا فروپاشی آفتاب به نقطه‌ای خاص در افق خیره شود.آنجا، جایی در جوانی‌اش، میان عشق، تعلل و انتظار، که با هجمه‌ای از شور و هیجان تجربه‌اش کرده بود.مردی به نام یوسف، با چشمان سبز و نگاهی پر از مهربانی، تمام دنیای ننه‌بی‌بی بود.اما یک روز، یوسف، به خواست خودش ناپدید شد؛ هیچ‌کس نمی‌دانست که چه بر سر او آمده است؛ برخی می‌گفتند که او توسط ارواح کوهستان ربوده شده و برخی دیگر باور داشتند که او به دنبال گنجی پنهان رفته و در این راه شهید شده است.ماه‌بانو هر روز به امید بازگشت یوسف زندگی می‌کرد؛ تا اینکه جوان بود؛ کار، انتظار، کار ...؛ به وقتی هم که پیر شد؛ انتظار، سیگار، انتظار...؛ تنها اینگونه، زمان را گران خرید.بعد از مفقود شدن یوسف، با شنیدن هزاران کنایه و شایعه، هیچوقت، رنگ و لباس بخت را به خود نپوشاند. خالکوبی‌های روی دست‌هایش هر یک، داستانی از عشق و از دست دادن را روایت می‌کردند.آن سالی که یک پزشک جوان، به نام امیر بصیری، برای طرح کارورزی‌اش، به گنج‌کوه اعزام شده بود، با شنیدن سرگذشت و دیدن یومیه ماه‌بانو، در تکاپوی پی‌بردن به رازهایش بود.در همان سالی که، تابستان، آفتاب را مجبور کرد تا تیغ‌هایش را به زمین فرو‌ کند؛ امیر عزم‌اش را جزم کرده بود تا به بهانه معاینه، به دیدار ماه‌بانو برود.به چند قدمی خانهِ ماه‌بانو رسید؛ او را دید که همچنان به آیین خود پایبند و چشم به راه است.ماه‌بانو، بی‌توجه از حضورِ امیر، با پُک‌های عمیق، شیره جانِ سیگار را به جان می‌خرید.امیر، متوجه پریشانی ماه‌بانو شده بود، اما با احترام به او سلام کرد.ماه‌بانو، نیم نگاهی به او انداخت و با صدایی خش‌دار و آهسته گفت: &quot;چی از جونم می‌خوای ؟&quot;امیر با تردید گفت: &quot;اِ... حقیقتش می‌خواستم داستان شما رو بشنوم ماه‌بانو؛ خواستم بدونم چرا این نقش‌ها رو روی دستتون، کشیدین!؟ و اِ... چرا هر روز اینجا می‌شینید و به اونور کوهستان خیره می‌شین.&quot;ماه‌بانو نگاهی عمیق به امیر انداخت و سپس آهی کشید.&quot; واسه چی میخوای بدونی !؟ اصلا تو کی هستی !؟ &quot;امیر با لبخندی مهربان و چشمانی آغشته به کنجکاوی محض، گفت: &quot; ماه‌بانو، من امیر بصیری‌‌ام، پزِش..؛ طبیبِ گنج‌کوه‌ام؛ شنیدم که شما از قدیمی‌های اینجایین و خیلی از مردم داستان شما رو شنیدن؛ ولی من دوست داشتم از زبون خودتون بشنوم، شاید بتونم کمکی بکنم.&quot;ماه‌بانو سیگارش را در خاکستر سوزاند و با نگاهی خیره به افق،: &quot;کمک! دیگه کمکی به من نمی‌شه؛ این زندگی، همینجوری که هست، تموم می‌شه.&quot;امیر همچنان سماجت کرد &quot;شاید فقط شنیدن داستان‌تون بتونه بهتون آرامشی بده.&quot;ماه‌بانو به او نگاهی انداخت که در عمقش، غم و رنج سال‌ها مشهود بود.سپس به آرامی و با غمی درونی، شروع به صحبت کرد:&quot;یوسف... یوسف...، فردای سال تحويل ناپدید شد. &quot;امیر پابرهنه حرف‌اش را قطع کرد، &quot; چه سالی ماه‌بانو !؟ &quot;ماه‌بانو مکثی معنادار کرد و با برقِ چشمانِ نافذ‌ش، اظهار بی‌اطلاعی کرد و ادامه داد: &quot; نمی‌دونم...؛ یادم نیست سال چند بود...؛ اینقدر جوون بودم که، تموم پسرای گنج‌کوه؛ دِه‌ بالا و پایین، پشتِ در خونه حاج‌بابام و کدخدا، صف می‌کشیدند &quot;امیر گوش‌هایش را بیش از پیش، تیز کرد و چشمانش را به لبانِ نیم‌کبودِ ماه‌بانو، دوخته بود تا که یک کلمه را هم از دست ندهد. &quot; ببخشید ماه‌بانو، گفتید بعد سال تحویل، ناپدید شد! یعنی کجا رفتش !؟ به شما هم چیزی نگفت که کجا میره !؟ &quot; ماه‌بانو، آهی از سر انتظار کشید.&quot; گفت می‌خواد بره دنبال گنجی که پَس چال‌کوهِ. اونوقتا همه‌ی بزرگا و جوونای سن و سالِ خودش، خوار و مسخرش کردن؛ می‌گفتند یوسف از عشقِ ماه‌بانو، مالیخولیایی شده &quot;ماه‌بانو بغض کرد و اشک، دایرهِ چشمانش را محاصره کرد و با اندوهی گلوگیر، ادامه داد &quot; ولی هیچوقت برنگشت؛ هر چی منتظر شدم، نیومد.&quot;امیر با نگاهی پر از همدردی به ماه‌بانو گفت: &quot;شاید هنوز امیدی هست که یوسف برگرده. شاید...&quot;ماه‌بانو سرش را تکان داد و با صدایی آرام گفت: &quot;نه، دیگه امیدی نیست.؛ ولی قصهِ من چیزی بیشتر از یه عشق از دست رفته‌‌اس.&quot;امیر کنجکاوانه پرسید: &quot;یعنی چی؟&quot;ماه‌بانو نگاهی عمیق به او انداخت و گفت: &quot; فکر نکنم تو طاقتِ شنیدنِ حقیقتی رو که ممکنه زندگیت رو تغییر بده، داشته باشی!&quot;امیر با تردید جواب داد: &quot;اِاِ...، حاضرم &quot;&quot;&quot; ادامه دارد .... &quot;&quot;</description>
                <category>مصطفی ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Thu, 08 Aug 2024 08:56:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; آینه‌ای که گذشته را فاش کرد &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafaarshad69/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D9%81%D8%A7%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-yiytwwvurw8v</link>
                <description>این صحنه، تصویری است از رازهای پنهان و نادیده‌های زندگی که در آینه‌ی حقیقت بازتاب می‌یابند.آینه، همیشه صادق است، اما این بار گویی تصمیم گرفته است تا حقیقتی دیگر را نمایان کند؛ حقیقتی که شاید مرد هرگز به آن توجه نکرده است.مرد، با موهای کم پشت و سفید، نشانه‌ای از گذر زمان و تجربه‌های سالیان دراز است.لباس ساده‌اش، نشانه‌ی فروتنی و بی‌پیرایگی است.اما آینه، این بار چهره او را نشان نمی‌دهد؛ آیا این خودآگاهی است که مرد را وادار می‌کند تا به گذشته‌های دور و خاطراتی که پشت سر گذاشته، فکر کند؟پشت سر او، نمایشی از تمام آنچه از دست رفته و تمامی لحظه‌هایی است که دیگر باز نخواهند گشت.آینه، با نمایاندن پشت سر مرد، او را به تأملی عمیق فرا می‌خواند؛ شاید زمان آن رسیده تا به جای نگریستن به چهره‌ی خود در آینه، به عقب بازگردد و ببیند چه مسیری را پیموده است.او در این لحظه، به تمام روزهای گذشته فکر می‌کند؛ به لبخندها و اشک‌ها، به شادی‌ها و غم‌ها، به پیروزی‌ها و شکست‌ها؛ این تصویر در آینه، به او یادآوری می‌کند که گذشته همچنان با اوست، حتی اگر بخواهد از آن فرار کند.مرد با نگاهی دیگر به آینه می‌نگرد؛ او می‌فهمد که این تصویر تنها یک بازی بصری نیست، بلکه پیامی است از زمان؛ آینه به او می‌گوید که گذشته‌اش هرگز نمی‌گذرد، بلکه همواره با اوست؛ او باید با گذشته‌اش آشتی کند و از آن درس بگیرد.در این سکوت عمیق و آرام، مرد به درک جدیدی از خود و زندگی‌اش می‌رسد؛ او می‌فهمد که آینه نه تنها چهره‌ی ظاهری، بلکه روح و جان او را نیز بازتاب می‌دهد؛ این بازتاب از پشت سر، یادآوری‌ای است که هر لحظه‌ی زندگی‌اش ارزشمند بوده و هست.با لبخندی آرام و دلی پر از خاطرات، مرد از جلوی آینه کنار می‌رود؛ او می‌داند که چهره‌اش در آینه مهم نیست، بلکه آنچه در دل و ذهن اوست، بازتاب واقعی انسانیت و زندگی‌اش است.نویسنده: مصطفی ارشد</description>
                <category>مصطفی ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Mon, 05 Aug 2024 11:56:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; مرگ نیست که به مُردن وامی‌داردمان؟ &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafaarshad69/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-qsjwddlq7wcb</link>
                <description>مرگ نیست که به مُردن وامی‌داردمان، بلکه زندگی‌ست که گاه به سنگینی غروبی بی‌پایان، بر شانه‌های خسته‌مان می‌نشیند.مرگ، سایه‌ای است در دوردست، شاید غمگین و تیره، اما همیشه دور از دسترس، همچون آوای یک نی‌نامه که در پیچاپیچ روزها و شب‌ها گم می‌شود.این زندگی‌ست که با تمامی زیبایی‌ها و شگفتی‌هایش، گاه چون بادی سرد، روحمان را به لرزه در می‌آورد؛ زندگی است که گاه با هزاران زخم ناگفته، ما را به سوی مرگی معنوی می‌کشاند، مرگی که در پس هر لبخند پوشیده می‌شود، در دل هر نگاه مهربان.مرگ نیست که به مُردن وامی‌داردمان، بلکه آن لحظه‌هایی است که احساس می‌کنیم هیچ نوری نمی‌تواند تاریکی‌های درونمان را روشن کند؛ آن روزهایی که زخم‌های روحمان چون درختی خشکیده، از درون ترک می‌خورند و فرو می‌ریزند.اما در این میان، امید همچون ستاره‌ای در شب‌های تاریک، می‌درخشد؛ این امید است که ما را از لبه پرتگاه بازمی‌دارد که به ما نشان می‌دهد مرگ پایان همه چیز نیست؛ این عشق است که ما را از نو زنده می‌کند، که ما را به سمت نوری می‌برد که از دل تاریکی می‌گذرد.پس بگذارید زندگی را با تمامی تلخی‌ها و شیرینی‌هایش بپذیریم، بگذارید با دلی آرام و نگاهی امیدوار، به پیشواز هر روز برویم.چرا که مرگ نیست که به مُردن وامی‌داردمان، بلکه زندگی‌ست که ما را به زیستن فرا می‌خواند، به نبردی زیبا و بی‌پایان.نویسنده: مصطفی ارشد</description>
                <category>مصطفی ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Sun, 04 Aug 2024 10:15:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; مسیر عدالت از برابری می‌گذرد یا ... &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafaarshad69/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-nf3x0mzrzqe2</link>
                <description>در میان پیچ‌وخم‌های زندگی، انسان‌ها همواره در جستجوی حقیقت، زیبایی، و در نهایت عدالت بوده‌اند.اما در این مسیر، مفاهیم گوناگونی مطرح می‌شوند که گاه به جای روشنی بخشیدن، سایه‌ای از ابهام بر راه ما می‌افکنند.یکی از این مفاهیم، جدال بین &quot;برابری&quot; و &quot;عدالت&quot; است. آیا برابری به معنای عدالت است؟ یا اینکه این دو، هرچند نزدیک، اما مسیری جدا از هم دارند؟برابری، به معنای یکسان بودن است، اینکه همه افراد در نقطه‌ی شروع، منابع و فرصت‌های یکسانی داشته باشند.در این نگاه، عدالت به معنای حذف تفاوت‌ها و همسان‌سازی همه‌چیز است؛ برابری، رویایی است که در آن، هیچ‌کس بر دیگری برتری ندارد و همه در مسیر پیشرفت، از یک سطح شروع می‌کنند.اما آیا این برابری به تنهایی می‌تواند عدالت را به ارمغان بیاورد؟در دنیای واقعی، افراد با توانایی‌ها، نیازها و شرایط مختلفی روبرو هستند.عدالت، شاید مفهومی فراتر از برابری باشد. عدالت، به معنای شناخت این تفاوت‌ها و تلاش برای برآورده کردن نیازهای خاص هر فرد است. عدالت، به معنای دادن فرصت‌های متفاوت به افراد، بر اساس نیازها و توانایی‌هایشان است، تا همه بتوانند به طور منصفانه به اهداف خود دست یابند.تصور کنید مسابقه‌ای را که در آن، همه شرکت‌کنندگان از یک نقطه شروع می‌کنند؛ اما یکی از آنها کودکی است که به حمایت بیشتری نیاز دارد، دیگری فردی که سال‌ها تجربه دارد و سومی شخصی که با موانع جسمی دست و پنجه نرم می‌کند.برابری، به معنای قرار دادن همه در یک مسیر یکسان است؛ اما عدالت، به معنای ارائه‌ی حمایت‌های لازم به هر فرد است، تا همه بتوانند با شرایط برابر به خط پایان برسند.در این میان، شاید بتوان گفت که عدالت، تکامل یافته‌ی برابری است.برابری، نقطه‌ی شروع است، اما عدالت، مسیر پایانی است که ما را به سوی جامعه‌ای همدل و مهربان هدایت می‌کند.عدالت، نگاهی عمیق‌تر و انسانی‌تر به برابری است، که تفاوت‌ها را می‌شناسد و به آنها احترام می‌گذارد.پس، برابری و عدالت، دو روی یک سکه‌اند. برابری، زمینه‌ساز عدالت است و عدالت، هدفی است که برابری را معنا می‌بخشد.در نهایت، جامعه‌ای که در پی عدالت است، باید برابری را نیز در نظر بگیرد و با نگاه به تفاوت‌ها و نیازهای خاص هر فرد، راهی به سوی آینده‌ای روشن‌تر بگشاید.نویسنده: مصطفی ارشد</description>
                <category>مصطفی ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Sat, 03 Aug 2024 17:46:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; فمینیست‌ها لال هستند &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafaarshad69/%D9%81%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D9%84%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-va9exhfl2idm</link>
                <description>&quot;فمینیست‌ها لال هستند&quot;شاید در ابتدا این تیتر، تعجب‌آور و تحریک‌کننده به نظر برسد؛ اما اگر به عمق این جمله بنگریم به مفهومی متفاوت و عمیق‌تر خواهیم رسید.این جمله می‌تواند نمادی از سکوتی باشد که فمینیست‌ها در مقابل بسیاری از نابرابری‌ها و بی‌عدالتی‌ها به اجبار تحمل می‌کنند.فمینیست‌ها، زنانی هستند که به دنبال عدالت و برابری جنسیتی هستند، اما در بسیاری از جوامع، صدای آن‌ها خفه می‌شود.این سکوت اجباری، ناشی از فشارهای اجتماعی، فرهنگی و گاه قانونی است. جامعه‌ای که نتواند به صدای نیمی از جمعیت خود گوش دهد، در واقع در حال لال کردن خودش است؛ زیرا صدای زن، صدای نیمه‌ی دیگری از حقیقت است، صدایی که اگر شنیده نشود، عدالت کامل نمی‌شود.اما این سکوت، همیشه هم به معنای نبود صدا نیست؛ فمینیست‌ها، حتی در اوج سکوت اجباری‌شان، با کارهایشان، با تلاش‌هایشان و با مقاومت‌شان، بلندترین فریادها را سر می‌دهند. شاید کلماتشان شنیده نشود، اما اقداماتشان دنیا را تغییر می‌دهد.آن‌ها با هر گامی که برمی‌دارند، با هر مرزی که می‌شکنند، به دنیا نشان می‌دهند که سکوت آن‌ها، تنها نشانه‌ای از قدرت نهفته‌شان است.این یادداشت، به نوعی دعوتی است به جامعه برای شنیدن صدای فمینیست‌ها هست؛ دعوتی است برای بازگشت به عدالت، برای بازگشت به انسانیت؛ فمینیست‌ها لال نیستند؛ بلکه جامعه‌ای که نتواند به صدای آنان گوش دهد، لال است.این یادداشت، ندایی است برای بیداری، برای تغییر و برای بازگشت به اصول انسانی که همه‌ی ما را به هم پیوند می‌دهد.در نهایت، فمینیست‌ها صدای خود را خواهند یافت و دنیا مجبور خواهد شد که به آن‌ها گوش دهد؛ زیرا حقیقت، حتی اگر زیر بار سکوت پنهان شود، همیشه راهی برای بیرون آمدن می‌یابد و روزی خواهد رسید که صدای فمینیست‌ها، جهان را درنوردد و عدالت و برابری، نه به عنوان یک آرزو، بلکه به عنوان یک واقعیت، تحقق یابد.نویسنده: مصطفی ارشد</description>
                <category>مصطفی ارشد</category>
                <author>مصطفی ارشد</author>
                <pubDate>Sat, 03 Aug 2024 12:37:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>