<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mostafa F</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mostafaezi21</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 07:44:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/767232/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mostafa F</title>
            <link>https://virgool.io/@mostafaezi21</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: درباره‌ی معنی زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafaezi21/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-iwces807dvcd</link>
                <description>برای چالش اسفند کتاب «درباره‌ی معنی زندگی» از ویل دورانت ر انتخاب کردم.۲۲ اسفند، کتاب آسونیه اما حوصله نکردم بخونم، شاید چون به معنی زندگی اهمیت نمی‌دم. زندگیه دیگه، اینقدرش که گذشت بقیه‌ش هم همین‌جور بی‌معنی می‌گذره دیگه.یه روزی در سال ۱۹۳۰ که آقای ویل دورانت تو باغش داشته وقت می‌گذرونده یه مردی میاد سراغش و می‌گه بگو هدف و معنی زندگی چیه وگرنه خودم ر می‌کشم. ویل دورانت هم یه جوابایی به‌ش می‌ده و راهی‌ش می‌کنه و بعدا به این موضوع فکر می‌کنه و تصمیم می‌گیره این سوال ر با آدم‌های دیگه مطرح کنه و نظر اونها ر درباره زندگی بدونه. به فیلسوفها و متفکرین و ورزشکارها و نویسندگان و  دانشمندان و برندگان نوبل و مشاهیر معاصر نامه می‌نویسه و جواب‌های اونها و جواب خودش و نظراتش راجع به زندگی می‌شه این کتاب.نظر آقای ویل دورانت و دوستاش درباره‌ی زندگی مهمه برام؟ نه، اما باید این کتابه ر بخونم.کتاب سه بخش اصلی داره و هر کدوم چندین فصل.بخش اول تمنای معنیاول متن اون نامه ر نوشته و بعد در چند فصل چیزهایی که در برابر «ارزش و اهمیت زندگی انسان» قرار می‌گیرن ر بررسی کوتاهی کرده.دین: به مرور دین اهمیت و اعتبار خودش ر از دست داد و کم‌رنگ شد.علم: قرن ۱۸ و ۱۹ علم جای الهیات ر گرفت، اگه علم باشه ثروت که باعث خوشبختیه زود به دست میاد، اگه علم باشه حقیقت هم هست، علم انسان‌ها ر از قید و بند خرافه رها می‌کنه و باعث دموکراسی می‌شه. اما هر چقد علم پیشرفت می‌کنه خوشبینی قرن نوزدهمی هم جای خودش ر به بدبینی قرن بیست داد.تاریخ:تمدن‌ها در طول تاریخ اومدن و رفتن و اثری ازشون نموند، انسان همونی که بود موند.آرمان‌شهرها: «بر فراز همه‌ی این ماجراها، خدای خوشحال جنگ... در پرواز است. شکوه و جلال مصر، فرزند فتح‌ها و خودکامگی‌های ددمنشانه است، آوازه و افتخار یونان ریشه در باتلاق برده‌داری دارد، عظمت روم در کشتی‌های جنگی و لژیون‌هایش نهفته است. تمدن اروپا با اسلحه‌هایش ظهور می‌کند و فرو می‌افتد. تاریخ، مانند خدای ناپلئون، طرف توپ‌های جنگی بزرگ است، به هنرمندان و فیلسوفان می‌خندد.»خودکشی عقل:«آن‌کس که بر دانش خود می‌افزاید بر اندوه خود می‌افزاید و در حکمت بیشتر، بیهودگی بیشتر است.»اسفند تموم شد، ۰۲ تموم شد، عید و تعطیلات عید تموم شد این کتاب تموم نشد. یه کمی می‌خونم اما نظر خاصی ندارم نسبت به‌ش، یه سری جمله‌هاش هم قشنگه.بخش دوم جواب افراد مختلف به نامه است که شامل ۶ فصله.اهل ادبیاتبازیگران، هنرمندان، دانشمندان، مربیان، رهبراندیندارهاسه زناندیشه‌هایی از زندانشکاکان«ولی با همه‌ی این احوال، نویسنده شدم و تا پایان هم نویسنده باقی خواهم ماند، درست مثل گاوی که همه‌ی عمرش شیر می‌دهد، گر چه نفع شخصی‌اش اقتضا می‌کند که شراب بدهد.»بخشی از جواب اچ.ال.منکندیگه تا همینجا خوندم. درباره‌ی معنی زندگی نوشته‌ی ویل دورانت نشر پارسه. «دربارهمعنیزندگی»راازطاقچهدریافتکنید  https://taaghche.com/book/22379 </description>
                <category>Mostafa F</category>
                <author>Mostafa F</author>
                <pubDate>Fri, 05 Apr 2024 09:23:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: عشق اول</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafaezi21/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A7%D9%88%D9%84-oddp9pbimokk</link>
                <description>برای بهمن داستان عاشقانه. عشق اول از ایوان تورگنیف ر انتخاب کردم. داستانی که از زندگی خود تورگنیف الهام گرفته شده. ایوان جوان عاشق معشوقه‌ی پدرش می‌شه. پدرش به خاطر پول با مادر ایوان ازدواج کرده و آدم هوسران و بی‌وفاییه.داستان اینجوری شروع می‌شه که سه تا دوست میانسال بعد از این‌که مهمانی تموم شد و همه رفتن تصمیم می‌گیرن درباره‌ی عشق اول‌شون صحبت کنن. یکی می‌گه من عشق اولم پرستارم بود، تو ۶ سالگی، یکی دیگه می‌گه من ماجرای خاصی نداشتم، من و زنم ر خانواده‌هامون انتخاب کردن و ازدواح کردیم. نفر سوم می‌گه ماجرای عشق اولم ر نمی‌شه تعریف کنم، باید بنویسم. دو هفته بعد یه کتابچه می‌نویسه و می‌ده دوستاش بخونن.ماجرا در تابستان ۱۸۳۳ اتفاق می‌افته، وقتی که ۱۶ ساله بود.با پدر و مادرش در مسکو زندگی می‌کرد، تابستان‌ها می‌رفتن ییلاق و یه کلبه اجاره می‌کردن. پدرش ده سال از مادرش جوان‌تر بود و به خاطر سودجویی ازدواج کرده بود، پسرش ر دوست داشت اما کاری به کارش نداشت، مادرش از بی‌وفایی پدر شاکی بود اما به خودش اعتراضی نمی‌کرد چون آدم خشنی بود. پسره آزاد و ول بود. کلبه‌شون بین دو تا کلبه‌ی دیگه بود، یکی از کلبه‌ها خالی بود و اون یکی کارکاه چاپ کاغذدیواری ارزون قیمت بود. یک روز یه خانواده‌ای اون کلبه خالی ر اجاره کردن. خدمتکار سر میز شام گفت که اسمش پرنسس «زاسیکینا»ست. مادرش گفت لابد از این پرنسس‌های گدا گشنه‌ست که اومده همچین کلبه‌ی داغونی ر اجاره کرده.پسره غروب‌ها می‌رفت بیرون با تفنگش به کلاغا شلیک بکنه، یه روز که بیرون قدم می‌زد یه دختر جوان زیبای جذاب ر تو خونه‌ی همسایه می‌بینه که با چند تا جوان دیگه بازی و تفریح می‌کنن و مبهوتش می‌شه. تفنگ از دستش می‌افته.صبح فردا که از خواب بیدار شد اولین فکرش این بود که حالا چه جوری با اینا آشنا بشه، رفت تو باغ و دوروبر خونه‌شون چرخی زد و به نتیجه‌ای نرسید. وقتی برگشت دید یه نامه از پرنسس اومده برای مادرش که از ما حمایت کن و تقاضای دیدار کرده بود. مادره هم به پسره گفت برو خونه همسایه به پرنسس بگو هر کاری از دستم بربیاد انجام می‌دم و بعدازظهر ساعت ۱ بیا ببینمت.پسره رفت خونه پرنسس و پیغامش ر رسوند، پرنسس حدود ۵۰،۶۰ ساله بود و زشت و وسایل خونه‌شون کهنه و فقیرانه، داشتن حرف می‌زدن که دختره که دیروز دیده بود اومد، پرنسس گفت دخترمه و اسمش زیناییدا الکساندروناست. دختره گفت بیا بریم اتاقم کمک کن کاموا كلاف کنیم، اینم که از خدا خواسته، دختره گفت چند سالته؟  گفت ۱۶، گفت من ۲۱ سالمه، ازت خوشم اومده، با هم دوست باشیم، بعد خدمتکارشون اومد دنبال پسره.پسره عاشقش شده و دختره هم می‌دونه ودختره به تفریح و سرگرمی و وقت‌گذرونی با دوستانش(دوست‌دارانش) ادامه می‌ده و این پسرک عاشق هم همه‌ش خونه‌ی ایناست که ناگهان یه روز می‌بینه زیناییدا  تنها و افسرده و غمگین یه گوشه نشسته، می‌ره که ببینه چشه دختره به‌ش می‌گه وقتی فهمیدی از دستم ناراحت نشو. پسره می‌ره تو فکر و ناگهان می‌فهمه که دختره عاشق شده.بعد دیگه آخرش بالاخره می‌فهمه عاشق بابای این پسره شده. یکی از عشاق حسود زیناییدا یه نامه می‌نویسه به مادر  پسره و جریان ر تعریف می‌کنه. پدر و مادر دعوا می‌کنن و از اینجا می‌رن شهرشون. پسره هم قبل رفتن زیناییدا ر می‌بینه و خداحافظی می‌کنه.تقریبن دو ماه بعد از این جریانا پسره دانشگاه قبول می‌شه، ۶ ماه بعدش هم پدره سکته می‌کنه و می‌میره، چند روز قبل از مرگش یه نامه از مسکو براش میاد و باعث ناراحتیش می‌شه، همون روز مرگش یه نامه برای پسرش نوشته بود: «فرزندم از عشق زنان بترس! از این سعادت، از این زهر شیرین و فریبنده برحذر باش...»مادرش بعد از مرگ پدره مبلغ قابل توجهی می‌فرسته مسکو.۴ سال می‌گذره و توی تئآتر یکی از آشناها ر می‌بینه و یارو بهش می‌گه که زیناییدا تو این شهره و ازدواج کرده و داره می‌ره خارج و آدرس محل اقامتش ر به پسره می‌ده.ما از این داستان نتیجه می‌گیریم که عشق چیز پیچیده‌ایه.این کتاب دو تا داستان دیگه هم داره كه هنوز نخوندم و نمی‌دونم عاشقانه هستن یا نه. «عشقاولودوداستاندیگر»راازطاقچهدریافتکنید  https://taaghche.com/book/74850 </description>
                <category>Mostafa F</category>
                <author>Mostafa F</author>
                <pubDate>Wed, 07 Feb 2024 01:19:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: مواجهه با مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafaezi21/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%B1%DA%AF-wrkgkz5kdmxi</link>
                <description>برای دی ماه کتابی درباره‌ی مرگ باید بخونیم. یکی دو تا کتاب بود که به نظرم مناسب بودن اما تو طاقچه نیستن، یکی «آنجا که دیگر دلیلی نیست» از یی‌یون لی که گفتگوی مادری با پسر نوجوان مر‌ده‌شه. یکی دیگه هم «جان‌های افسرده» از فیلیپ کلودل که یه پلیس داستان چند تا قتل و مرگ و جنایت در چندین سال پیش ر تعریف می‌کنه. این قبلن تو طاقچه بود اما الان موجود نیست. یه کتاب دیگه هم یادم افتاد، «پرندگان در پاییز»، یه هواپیما سقوط می‌کنه و خانواده‌های مسافرای هواپیما میان به جزیره‌ای که نزدیک محل سقوط هواپیماست و مواجهه‌شون با مرگ عزیزانشون.از بین «تولستوی و مبل بنفش» و «مواجهه با مرگ» دومی ر فعلن شروع کردم.همون اولِ اول که کتاب ر باز کردم دیدم مترجم، مجتبی عبدالله‌نژاد، گفته موقع ترجمه‌ی کتاب خیلی به مرگ فکر کردم و سایه‌ی مرگ ر بالا سرم حس می‌کردم و فکر می‌کردم منم با قهرمان کتاب می‌میرم. زیرش تاریخ مرگ مترجم ر نوشته ۱۳۹۶. کتاب ر ترجمه کرده و تا کتاب در سال ۹۷ منتشر بشه، مرحوم شده. روحش شاد.جان اسمیت یه روزنامه‌نگار موفق انگلیسی که تو بیروت کار می‌کنه ناگهان روی گردنش متوجه چن تا غده می‌شه. دکتر بهش پیشنهاد می‌کنه تو انگلیس به متخصص مراجعه کنه. جان وقتی که برای مرخصی می‌ره انگلیس پیش دکتر می‌ره، دکتر می‌گه باید آزمایش‌های بیشتری انجام بده بعد نظرش ر اعلام می‌کنه. با اصرار مادر جان، لیدی وینتربورن دکتر می‌گه به بیماری هاجکین مشکوکه. هاجکین «نوعی بیماری اختلال خونی»ه.جان بچه‌ی اول لیدی وینتربورنه و با این که سعی می‌کنه بین بچه‌هاش فرق نذاره اما جان ر بیشتر از بقیه دوست داره. هوگو، ونسا و مالکوم بچه‌های دیگه‌ش هستن، پدرشون فوت کرده. جان روز بعد از رسیدن به لندن می‌ره دفتر مجله‌ش و با همکارا و سردبیرش خوش و بش می‌کنه و یکی پیشنهاد می‌کنه درباره‌ی بیماریش با دکتر هورویتس، مسئول صفحه‌ی پزشکی هم حرف بزنه، هورویتس به‌ش می‌گه نگران نباش، خیلی بیماری‌ها هست که ورم گردن جزو علایمشه و هاجکین هم یکی‌ش، اما خیلی نادر و کم‌یابه.جان یه دوست از زمان دانشگاه داره اسمش کی‌یر کلونی‌ه، یه مهمونی برای جان گرفتن، جان و هوگو و زنش و ونسا و لیدی وینتربورن و دوستش(دیتریش) و کی‌یر. درباره‌ی همه چی حرف می‌زنن، اختلاف طبقاتی، سیاست، اقتصاد، شرایط اجتماعی، اختلاف نظر بین همدیگه و آخرش حرف به غده‌های روی گردن جان می‌رسه و می‌گه که قردا برای آزمایش باید بره دکتر.بله هاجکین بود و خیلی هم پیش‌رفته بود، لیدی وینتربورن نزدیکانش ر دعوت می‌کنه به خونه تا درباره وضعیت جان صحبت کنن و تصمیم بگیرن که به جان بگن داره می‌میره یا نه. لیدی وینتربورن موافق پنهانکاریه و می‌گه دوست داره این حداکثر دو سال ر جان در خوشی و لذت و بی‌خبری از مرگش بگذرونه. اما کی‌یر و ونسا مخالفن و به نظرشون خیانته به جان و نباید حقیقت ر ازش پنهان کرد. موقعیت سختیه.جان فعلا یک ماهی بیمارستانه و خانواده و دوستان و همکاران بهش سر می‌زنن. کی‌یر هم بالاخره بعد چند روز میاد پیش جان و از دروغ‌هایی که مجبوره بهش بگه ناراحته. کی‌یر و دکتر هورویتس با هم درباره‌ی جان حرف می‌زنن و درباره‌ی اینکه بهش بگن داره می‌میره یا نگن، بحث می‌کنن.به غیر از خانواده و دوستای نزدیک، دکتر هورویتس و سردبیر مجله هم از بیماری خبر دارن. قرار شده که جان منتقل بشه لندن و درباره‌ی سیاست داخلی مقاله بنویسه. به جاش یه همکار دیگه ر فرستادن، نیکلاس پیت. جان بعد از مرخص شدن از بیمارستان رفت بیروت که کارهای نیمه تمامش ر انجام بده. پیت براش یه مهمونی خداحافظی گرفت و دوستان و آشنایان ر دعوت کرد. تو مهمونی جان با یه دختری آشنا شد که دوست کودکی پیت بود، به اسم آیوا کرایتون، آیوا نقاشه و تو لندن زندگی می‌کرده و کارگاهش هم نزدیک خونه‌ی جانه.فردا با هم رفتن ساحل و با هم وقت‌گذرونی و تفریح کردن و از زندگی و خانواده و گذشته‌شون با هم حرف زدن. قرار بود همون روز جان بلیط بگیره و برگرده لندن، آیوا هم می‌خواست بره اردن نقاشی بکشه. رابطه‌شون جدی شد و ۵ روزه که با هم هستن.روز ششم جان گفت من باید برگردم لندن، بیا با هم بریم، آیوا هم گفت باشه.برگشتن و لیدی وینتربورن اومد فرودگاه دنبالشون و اومدن خونه و جان با ماشین آیوا ر رسوند کارگاه/خونه‌ش و درباره‌ی تابلوها و نقاشی‌های آیوا حرف زدن. حوصله نمی‌کنم همه‌ی کتاب ر بخونم، خیلی ریتمش کنده، ماه هم که دیگه داره تموم می‌شه.بعدش هم لابد بیماری جان دوباره عود می‌کنه و آخرش می‌میره دیگه. کتاب بدی نیست اما خیلی کند و طولانیه.مواجهه با مرگ نوشته‌ی براین مگی، نشر نو «مواجههبامرگ»راازطاقچهدریافتکنید  https://taaghche.com/book/48665 </description>
                <category>Mostafa F</category>
                <author>Mostafa F</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jan 2024 08:24:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: موج‌آفرینی</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafaezi21/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%AC-%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-xqzxteieufdn</link>
                <description>از طراحی و عکس روی جلد خوشم نیومد، انگار فردین ر برای نقش جوکر گریم کردن. مقدمه ر خوندم. نوشته‌ی جان کینگ. توضیح می‌ده که مقاله‌های یوسا که درباره‌ی موضوعات و شخصیت‌های مختلف از دهه‌ی ۶۰ تا سال ۱۹۹۳ در نشریات مختلف نوشته بوده ر جمع‌آوری و به انگلیسی ترجمه کرده. کمی به زندگی و جوانی و دانشجویی تو مادرید و سفر به پاریس و آمریکا و کاندیدای ریاست‌جمهوری پرو و نویسندگانی که روش تأثیر گذاشتن، اشاره کرده.۱- کشور هزار چهرهمی‌گه در شهر آرکیپای پرو به دنیا اومده، وقتی یک ساله بوده مهاجرت کردن بولیوی، ده سالگی برگشتن، از اینکاها خوشش نمیاد چون به فرهنگ و تمدن‌های قبل از خودشون اهمیت نمی‌دادن. بعد اسپانیایی‌ها اومدن و مذهب و زبان جدید، تفتیش عقاید و سانسور.پدرش وقتی فهمید شعر می‌گه فرستادش مدرسه نظامی، دو سال اونحا بود. این دو سال باعث شد با جامعه‌ی واقعی پرو آشنا بشه و مواد خام رمان اولش ر فراهم کرد، سال‌های سگی همون عصر قهرمانه؟ از کتاب خیلی استقبال شد، هزار نسخه ازش تو حیاط مدرسه سوزوندن و ژنرال‌ها خیلی بهش حمله کردن یکی‌شون گفت این رمان با حمایت مالی اکوادور نوشته شده تا نظامی‌های پرو ر بی‌اعتبار کنه.یه کمی درباره گاوبازی می‌گه بعد از دیکتاتوری پرو و حکومت و تمایلات کمونیستی جوانی‌ش، روزنامه‌نگاری و فارغ‌التحصیلی و بورسیه‌ی دکترا تو مادرید. سال ۵۸ از پرو رفت و تا سال ۷۴ برنگشت.۲- هنگامی که مادرید دهی بیش نبودوقتی بورسیه شد که بره مادرید خیلی ذوق و شوق داشت که قراره با ادبیات و تئاتر و هنر اسپانیا از نزدیک برخورد داشته باشه اما فرانکو و سانسور و خفقان حالش ر گرفت.۳- وقایع‌نگاری انقلاب کوبااین مقاله ر سال ۶۲ نوشته، دو هفته بعد از بحران موشکی. اول دو تا ویژگی انقلاب ر می‌گه، اول که انقلاب تثبیت شده و فقط حمله‌ی نظامی شدید آمریکا ممکنه از بین ببردش. دوم اینکه با بقیه‌ی حکومت‌های کمونیستی سوسیالیستی فرق داره. بعد کمی از آزادی نشر کتاب‌ها و عقاید مختلف و نبود سانسور می‌گه و انتخابات اتحادیه‌های کارگری و محبوبیت فیدل کاسترو.۴- در دهی نورماندی، به یاد پائول اسکوباریه دوستی داشته به اسم پائول، تو مادرید با هم آشنا شدن، دانشجو بود، رفت پاریس، تو یه دهی معلم زبان اسپانیولی بود، الان اونجا براش یه بزرگداشت گرفتن، یوسا همینجور که داره سخنرانی‌های راجع به پائول ر گوش می‌ده یاد خاطراتش باهاش و دوستی و وقت‌گذرونی‌شون می‌افته. یه بار پائول گفت دارم می‌رم پرو، رفت عضو گروه‌های چریکی شد و تو درگیری با ارتش کشته شد.۵- توبی، آرام بخوابدرباره‌ی گورستان حیوانات نزدیک پاریس و سنگ‌نوشته‌های مختلف. «دیانِت، محبت تو در برابز ناسپاسی بشر از ما حمایت می‌کرد» یا «توبول، در نگاهت اندیشه‌ای ژرف‌تر و پرملاطفت‌تر از نوع بشر می‌تپد»۶- پُتی پییروقتی که یوسا تو پاریس بود با پتی پییر آشنا شد، پتی آدم تنها و بدون خانواده‌ای بود که تعمیرکار بود و کارای فنی ساختمون ر انجام می‌داد. وقتی دوش حمام یوسا مشکل داشت نیکول، یکی از همسایه‌ها، پتی ر به یوسا معرفی کرده بود. یوسا از پاریس رفت و خبری از اینا نداشت، بعد چند سال که برگشت از دوستاش شنید که پتی ر فرستادن آسایشگاه، دوباره چند سال بعد تو اسپانیا یکی دیگه از آشناها ر دید و اون براش سرانجام نیکول و پتی ر تعریف کرد.۷- همینگوی: جشن مشترکدرباره‌ی همینگوی، آثارش به خصوص جشن بیکران، دوستانش، علاقه‌مندی‌ها و زندگیش.از کتاب‌های همینگوی فقط وداع با اسلحه ر خوندم و شاید چن تا داستان کوتاه، جزو نویسندگان محبوبم نیست اما شخصیت و زندگیش جالبه.بر اساس گفته‌های همسرش این کتاب ر بین سالهای ۵۷ و ۶۰ نوشته بوده که با بحران‌های مدام و افسردگی روانی و تلخکامی ژرف همراه بوده اما تو مجامع عمومی ظاهر شاد و ماجراجو داشته.۸- دیداری از بونوئلیوسا و دوستش می‌رن هتل محل اقامت لوییس بونوئل برای مصاحبه. بونوئل می‌گه دوست داشته به پرو مسافرت کنه و پرو ر بشناسه اما الان دیگه پیر شده و نمی‌تونه، تصمیم گرفته فیلمسازی و مسافرت ر کنار بذاره و از خونه‌ش بیرون نیاد، دوست یوسا می‌گه ۱۰ سال پیش هم همین حرفا ر می‌زدی که اما فیلم ساختی و مسافرت. بونوئل اما می‌گه این دفعه تصمیمش جدیه. از کافه‌هایی که زمان بین دو جنگ جهانی با دوستان سورئالیست و روشنفکر و نویسنده‌ش وقت می‌گذروندن می‌گه اما الان فقط جمع‌های دو سه نفره ر می‌تونه تحمل کنه چون مشکل شنوایی داره. یوسا و دوستش می‌گن زمانه عوض شده و «آیا یادتان می‌آید وقتی آن آثار برانگیزاننده را ارائه دادید بورژوازی پاریس چقدر به وحشت افتاد؟ یادتان هست افتتاح سگ اندلسی چقدر رسوایی و عصر طلایی چقدر خشم به بار آورد؟ حالا این فیلم‌ها را در بهترین سینماهای پاریس نشان می‌دهند و حتی اگر خوشتان هم نیاید بورژواها به شما احترام می‌گذارند و تحسینتان می‌کنند.»بونوئل می‌گه خوش به حال نویسنده‌ها هر چی دلشون بخواد می‌نویسن اما کارگردان مجبوره با تهیه‌کننده سر و کله بزنه، یوسا می‌گه تو که هر چی دلت خواسته ساختی، اما جواب می‌ده فقط تهیه‌کننده سه تا فیلم اول هیچ مشکل و درگیری نداشتن و دستش ر کاملا باز گذاشته بودن. تهیه‌کننده فیلم اولش مادر بونوئل بود، دومی یه اشراف‌زاده فرانسوی و سومی یه آنارشیست اسپانیایی.بعد این مقاله یه مقاله‌ی دیگه هم درباره‌ی فیلمهای بد و ضعیف‌تر بونوئل هست. فیلم‌های عامه‌پسندترش.۹- سیمون دوبووار: تصاویر زیبااول درباره رمان اگزیستانسیالیست می‌گه که با رمان تهوع سارتر شروع شد و با رمان ماندارن‌ها افول کرد. درباره‌ی پیشگامان اگزیستانسیالیست که سارتر و کامو و دوبووار و یکی دو نفر دیگه بودن. درباره‌ی افول روشنفکری چپ. درباره‌ی رمان تصاویر زیبا و داستانش که ۱۲ سال بعد از ماندارن‌ها نوشت.۱۰- سباستیان سالاسار بوندی و دغدغه‌ی نویسنده در پروبورژوازی تو دنیا به نویسنده بعد از مرگش احترام می‌ذاره و تکریم و تجلیل، اما تو پرو حتی بعد مرگ هم از این خبرا نیست. به جز بوندی که موقع مرگش همه مردم و مسئولین عزادار شدن و گل و شمع.کمی درباره جوانی بوندی که دوست داشت بازبگر تئاتر بشه ولی بعد شیفته‌ی ادبیات و نویسندگی شد. بعد شرایط نویسندگی در پرو و سختی و فقر و بدبختی جوانانی که می‌خوان نویسنده بشن.۱۱- ادبیات آتش استسخنرانی یوسا برای برنده شدن جایزه‌ی رومولو گایه‌گوس در سال ۱۹۹۷، کاراکاس، ونزوئلادرباره‌ی ادبیات به خصوص ادبیات آمریکای جنوبی و مشکلات و سختی‌ها، وظایف و نقش ادبیات در اجتماع.فکر کنم بسه دیگه، باید برای یادداشت چالش کافی باشه. همه‌ی مقاله‌ها رو نخوندم اما تا اینجا که خوندم از دو تا بیشتر خوشم اومد، اونی که درباره‌ی بونوئل بود و اونی که درباره‌ی پتی پییر بود. بقیه هم بد نبودن اما معمولی بودن برام.کتاب موج‌آفرینی ر نشر خزه منتشر کرده با ترجمه‌ی مهدی غبرایی. «موجآفرینی»راازطاقچهدریافتکنید  https://taaghche.com/book/121333 </description>
                <category>Mostafa F</category>
                <author>Mostafa F</author>
                <pubDate>Sat, 16 Dec 2023 00:42:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: زندگی‌های پنهان درون‌گرایان</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-dazm7xbhdr0g</link>
                <description>برای آبان ماه کتابی درباره‌ی خودشناسی باید بخونیم، من که از کتاب‌های خودشناسی، روانشناسی، موفقیت و ... خوشم نمیاد کتاب خاصی انتخاب نکرده بودم که دیدم زندگی‌های پنهان درونگرایان تخفیف خورده، همینو خریدم. الان که اولِ اولشم به نظر بد نمی‌رسه. با خاطره  کودکی‌ش شروع کرده و فکر کنم نویسنده تجربیات و خاطرات خودش ر نوشته.می‌گه اولش نمی‌دونستم درونگرا هستم، به کتاب‌هایی درباره‌ی درونگرایی برمی‌خوره و می‌فهمه درونگراست، بعد هی دوست داره درباره درونگرایی صحبت کنه، وبلاگ می‌زنه، به مرور وبلاگش شلوغ می‌شه و درونگراهایی از همه‌ی دنیا توش جمع می‌شن و درباره‌ی درونگرایی می‌نویسن.درونگرایی نوعی خلق‌وخوست که با شخصیت فرق می‌کنه، خلق‌وخو ویژگی‌های ذاتیه که دیدگاهمون درباره دنیا ر شکل می‌ده. شخصیت الگویی از رفتار، افکار و عواطفه که فردیت ما ر می‌سازه. سال‌ها زمان می‌بره تا شخصیت ساخته بشه اما خلق‌وخو چیزیه که باش متولد شدیم.نکته‌ای که درباره درونگرایی و برونگرایی باید مد نظر داشته باشیم اینه که خصوصیاتی یا همه یا هیچ نیستن، می‌شه طیفی ر در نظر گرفت که یه سرش درونگرایی و سر دیگه‌ش برونگرایی قرار داره، روی این طیف هر آدمی جایی قرار می‌گیره، بعضیا متمایل به درونگرایی و بعضیا نزدیک برونگرایی. هیچکس درونگرا یا برونگرای محض نیست و ممکنه در بعضی مواقع برونگرا عمل کتیم یا درونگرا.آیا شما درونگرایید؟۲۲ علامت وجود داره که نشون می‌ده میل به درونگرایی داریم. که بعضیا ر می‌نویسم.۱- از اینکه اوقاتتان را به تنهایی بگذرانید لذت می‌برید۲- زمانی که تنها هستید بهتر فکر می‌کنید۳ تک‌گویی درونی‌تان هرگز تمامی ندارد۴- وقتی در جمع هستید اغلب بیشتر احساس تنهایی می‌کنید تا زمانی که تنهایید۹- ترجیح می‌دهید با افراد خشمگین درگیر نشوید۱۷- دوست دارید مردم را تماشا کنید۱۸- به شما گفته‌اند شنونده‌ی خوبی هستید۱۹- دوستان کمی داریددر فصل دوم درونگرایی ر از نظر علمی بررسی کرده. علت واکنش مختلف درونگراها و برونگراها ماده‌ی شیمیایی به اسم دوپامین‌ه که در مغز یافت میشه. دوپامین به کنترل مراکز لذت و پاداش در مغز کمک می‌کنه. دوپامین باعث احساس لذت نمیشه بلکه تضمین میکنه که شما با احتمال وقوع لذت دچار هیجان می‌شید. برونگراها در سیستم پاداش مغزشون دوپامین فعالتری از درونگراها دارن. یه تحقیقی کردن درباره‌ی انواع درونگراها، ۵۰۰ بزرگسال در سنین مختلف ر بررسی کردن و سوال‌های مختلف پرسیدن و به ۴ نوع درونگرا رسیدن. اجتماعی، متفکر، مضطرب و مهار شده. هر آدمی ممکنه تو یکی از دسته‌ها قرار بگیره یا ممکنه که ترکیبی از چن تاش باشه.بعد یه تستی هست که برای هر نوع درونگرایی ۷ تا گزینه داده، به هر کدوم از اینها از ۱ تا ۵ نمره می‌دیم، آخرش جمع می‌زنیم و بر اساس اون من درونگرایی اجتماعی‌م از بقیه بیشتر شد. اجتماعی و مضطرب و مهار شده زیاد، متفکر کم. درونگرایِ اجتماعیِ مضطربِ مهار شده داره مطلب می‌نویسه براتون. شاید اگه سوالای این تست ر هم مینوشتم جالب بود اما خیلی طولانی میشد دیگه.تو فصل سوم سوءتفاهم‌های رایج درباره‌ی درونگرایی ر بررسی کرده.۱- درونگرایی فقط به معنی نسنجیدگی استچند تا نمونه از خاطرات خودش و دیگران ر تعریف می‌کنه که هم‌کلاسی یا هم‌کار یا دوستانشون درباره شخص درونگرا فکر می‌کردن که بدجنس، خودخواه، خودبرتربین، سرد، پرافاده، بی‌ادب... هستن.۲- نیاز درونگرایان به خلوت رفتاری ضداجتماعی استحضور توی جمع‌های دوستانه یا مهمانی و غیره انرژی زیادی از فرد درونگرا می‌گیره و برای حفظ سلامتی به خلوت نیاز داره.۳- درونگراها احساس ندارناینکه احساسشون ر بروز نمی‌دن و هیجان‌زده نمی‌شن دلیل نمی‌شه که احساس ندارن.۴- درونگرایان از مردم بیزارنداگه از مردم بیزار بودن که اینهمه شغل‌های برونگرایانه نمی‌داشتن، شغلهایی که با مردم زیاد تماس و تعامل دارن و از خدمتی که به مردم می‌کنن خوشحالن.چارلز بوکوفسکی تو فیلمنامه‌ی بارفلای جمله‌ای داره که چند دهه بعد شعار درونگرایان شد، دوست هنری ازش می‌پرسه که آیا از مردم بدش میاد، هنری که الکلی و تنهاست جواب می‌ده نه بدش نمیاد، فقط وقتی کسی دور و برش نیست حال بهتری داره.۵- همه‌ی درونگرایان خجالتی‌اند۶- درونگرایان رهبران کم‌توان‌تری می‌شوندچن تا مثال زد که اینو رد می‌کنه، بیل گیتس و باراک اوباما.۷- درونگرایان نمی‌دانند چطور خوش باشندفصل ۴ درباره‌ی «خماری درونگرا»ست.یکی یه مقاله نوشت و درباره‌ی تجربه‌ش گفت، مهمونی خونه‌ی خانواده نامزدش بود و بعد از مدتی احساس کرد که نمیتونه اون جو و شلوغی ر تحمل کنه و احتیاج به جای آروم و ساکتی داره و بعد از اون کسان دیگری از خماری‌شون نوشتن. این حالت بیشتر توی مهمونی و شلوغی و ازدحام به‌شون دست می‌ده.خماری درونگرا ر می‌شه فرسودگی اجتماعی یا خماری اجتماعی نامید. ممکنه سخت باشه و برای بعضی‌ها نشانه‌های جسمی بروز می‌کنه. مثل زنگ‌زدن گوش، تار دیدن، نفس‌تنگی، عرق کردن، کج‌خلقی.برای برطرف شدن خماری هم زمان نیازه، برای هر کس هم متفاوته شاید چند دقیقه و چند ساعت کافی باشه یا یکی دو روز، تنهایی و سکون و آرامش. در واقع تعامل نداشتن با دیگران باعث رفع این وضعیت می‌شه.فصل چهارم ر تموم کردم و دیدم سه روز از آبان مونده، دیگه برای این ماه بسه این کتاب، بقیه ر بعدن می‌خونم.کتاب خوب و آموزنده‌ایه برای همه، چه برای درونگراها که خودشون ر بهتر بشناسن و چه برای برونگراها که با درونگراهای اطرافشون رفتار مناسب‌تری داشته باشن.زندگی‌های پنهان درون‌گرایان نوشته‌ی جن گرانمن انتشارات میلکان «زندگیهایپنهاندرونگرایان»راازطاقچهدریافتکنید  https://taaghche.com/book/190807 </description>
                <category>Mostafa F</category>
                <author>Mostafa F</author>
                <pubDate>Mon, 20 Nov 2023 01:59:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: سقوط</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafaezi21/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-cr70nbaxdynd</link>
                <description>مهر ماه باید کتاب فلسفی بخونیم. از بین کتاب‌های معرفی شده، سقوط ر انتخاب کردم، یادم نمیاد از کامو چیزی خونده باشم.داستان سقوط توی یه نوشگاه (بار) توی آمستردام هلند شروع می‌شه. شخصیت اصلی برای مخاطبش سفارش نوشیدنی می‌ده چون متصدی بار فقط هلندی بلده، با یارو سر صحبت ر باز می‌کنه.همه‌ی کتاب فقط حرف‌زدن این وکیل سابق، ژان باپتیست کلمانس با این مرد بیچاره ‌ست. ظاهرا پنج روز این حرفا طول کشیده. از همه چی حرف می‌زنه، گذشته، زندگی، شغل، روابط متعددش، افکار، اندیشه، چرت و پرت، و غیره.می‌گه شب‌ها از روی پل‌ها عبور نمی‌کنه چون شاید یکی بخواد خودش ر بندازه تو آب.یارو همینجور داره حرف می‌زنه. درباره‌ی وکیل بودنش حرف زد، وکیل خوبی بوده. بعدش درباره‌ی آدم‌هایی که موقع زنده‌بودن ازشون خوشش نمیاد اما وقتی می‌میرن عزیز می‌شن، سرایدار ساختمون محل زندگیش مثلن.فکر نمی‌کردم کتاب فلسفی خوندن اینقدر سخت باشه. ۲۵ مهر شد و من فقط یک سوم از سقوط ر خوندم. داستان هم که نداره. بعد تصمیم گرفتم این کتاب ر ول کنم برم یه غیرداستانی بخونم، که رفتم دیدم صد رحمت به همین، انگار که کتاب درسی بودن.می‌گه بعضی مذهبی‌ها هستن که بر اساس آموزه‌های مذهبی  بدی‌های دیگران ر می‌بخشن ولی فراموش نمی‌کنن. من اما اهل بخشش نیستم ولی بعد یه مدت فراموش می‌کنم، چون فقط به خودم فکر می‌کنم.درباره‌ی روابطش با زنان می‌گه زن‌ها ر جذب می‌کرده و اگه دلبسته‌ش می‌شدن بعد یه مدت ولشون می‌کرده، اگه وابسته‌ش نمی‌شدن و می‌خواستن رابطه ر تموم کنن انقدر اصرار و تلاش می‌کرده تا دوستش داشته باشن، بعد از این که موفق می‌شده ولشون می‌کرده. همه ر هم به زودی فراموش می‌کرده.یه شب داشته می‌رفته خونه، از پل که رد می‌شده می‌بینه یه زن رو به رودخونه واستاده روی پل، اهمیتی نمی‌ده و رد می‌شه، یه کمی که می‌گذره صدای توی آب افتادنش ر می‌شنوه.خود آلبر کامو هم اعتراف می‌کنه که نمی‌دونه چی داره می‌گه، بعد من چه بدونم هدفش از این چرت و پرتا چیه؟این داستان ر که دارم می‌خونم یاد خابیر ماریاس افتادم، یک و نصفی کتاب که ازش خوندم شبیه این بود، یه یارویی همینجور هی حرف می‌زنه، افکار و اندیشه و ماجرا، از این شاخه به اون شاخه و موضوعات مختلف، اما داستانای اون جذاب‌تره. از کامو کتاب دیگه‌ای نخوندم، باید حداقل یکی دیگه بخونم ببینم مثل همین حوصله‌سربره یا نه.می‌گه اما من رو به خاطر خوشبختی‌های گذشته‌م محکوم می‌کردن.مثلن وقتی اطرافیانش روز تولدش ر فراموش می‌کردن، گله و شکایتی نمی‌کرده، بعد اونا از خویشتن‌داری و به روی کسی نیاوردنش تعجب و تحسین می‌کردن. اما دلیل این بی‌اعتنایی چیز دیگه‌ای بود. دوست داشت دیگران یادشون بره تا بتونه به حال خودش دل‌سوزی کنه.«می‌توانستم خودم را به‌دست جذبه‌های اندوهی مردانه بسپارم.»می‌گه یه دوستی داشت که ناگهان تصمیم گرفت سیگار ر ترک کنه. با نیروی اراده موفق به ترک شد. یه روز صبح تو روزنامه یه خبر درباره‌ی انفجار بمب هیدروژنی و اثراتش خوند، دوید سمت کیوسک که دوباره سیگارکشیدن ر شروع کنه.می‌گه مسیح خودش ر گناهکار می‌دونست، برای کسانی که به خاطرش کشته شده بودن و ادامه‌ی زندگی براش سخت بود، تصمیم گرفت از خودش دفاع نکنه و بمیره. با اینکه مذهبی نیست اما مسیح ر دوست داره و باهاش همدردی می‌کنه.بالاخره خوندم تموم شد، تا آخر داستان هم اتفاق خاصی نیفتاد، ته‌ش معلوم شد مردی که این داشت باهاش حرف می‌زد خیالی بود. آخرای داستان هم اشاره می‌کنه که تب داره و مریضه. پس این داستان توهمات و هذیان‌های یه مریض تو بستر بیماریه. چه قدر این چیزایی که تعریف کرد راست بود و چقدرش دروغ؟ مهم نیست، اما عذاب کشیدنش برای نجات‌ندادن اون زنی که خودش ر تو رودخونه پرت کرد، واقعیه.موقعی که این کتاب ر می‌خوندم ازش خوشم نیومد،  از وراجی‌ها و روده‌درازی‌های مردک مست چرا باید خوشم بیاد؟ از فلسفه‌بافی و اوه چه کتاب بامفهومی، چه حرف‌های بامعنا و مهمی، هم خوشم نمیاد. اما تموم که شد از این «راوی غیرقابل‌اعتماد» خوشم اومد. یاد کایزر شوزه تو مظنونین همیشگی افتادم. دوباره داستان ر مرور می‌کنم. یه وکیل موفق و مغرور پاریسی که به کسی جز خودش اهمیت نمی‌ده، فقط دنبال پول و هوسرانیه، یه شب یه زن می‌پره تو رودخونه و چون هیچ کاری برای نجاتش نکرده عذاب وجدان می‌گیره و دچار فروپاشی می‌شه. الان مریض افتاده تو خونه و داره زندگیش ر مرور می‌کنه.از کتابهای آلبر کامو ترجمه‌های مختلفی تو طاقچه هست، پونزده تا بیگانه، چهار تا از سقوط، من ترجمه‌ی پرویز شهدی ر خوندم.  https://taaghche.com/book/67401 </description>
                <category>Mostafa F</category>
                <author>Mostafa F</author>
                <pubDate>Fri, 20 Oct 2023 20:05:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: پرفروش‌های ۱۴۰۱</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafaezi21/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B1-isqqvinsavlu</link>
                <description>جمعه، ۱۷ شهریوربرای چالش این ماه یه یادداشت نوشتم، فرستادم و جایزه‌ش ر هم گرفتم. می‌خوام یه کتاب دیگه پیدا کنم و یه یادداشت دیگه بنویسم. بین پرفروش‌های پارسال می‌گردم و چند تا کتاب مناسب پیدا می‌کنم. ناگهان به فکرم می‌رسه که چرا درباره‌ی همه‌شون ننویسم، چند تایی ر قبلن خوندم، بقیه ر هم می‌خواستم بخونم، تصمیم گرفتم یک یادداشت بنویسم درباره‌ی این ۱+۷ تا کتاب. شاید قوانین چالش کتاب‌خوانی طاقچه ر نقض کنه؟ نمی‌دونم، خیلی مهم نیست.۱. کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیماولین کتابی که توی طاقچه خریدم و اصلا طاقچه ر برای این کتاب نصب کردم، ۵ اردیبهشت ۹۸، ۷ هزار تومن. اون موقع چیزای خوبی درباره‌ی این کتاب اینور و اونور می‌گفتن و دلم می‌خواست بخونمش، گشتم تو تلگرام پی‌دی‌اف مجانی‌ش ر پیدا نکردم، فیدیبو هم نداشت، مجبور شدم طاقچه نصب کنم.این کتاب ر آخرای سال ۹۸ تموم کردم و چیز خاصی ازش یادم نیست. یه نگاهی باید بهش بندازم که بتونم یه چیزایی بنویسم.کتاب درباره‌ی زندگی روزمره‌ی مردم و بخصوص زنان در کشورهای کمونیستی اروپای شرقی‌ه (تا همین قدر یادم بود)۱۹ فصل داره و مقدمه و موخره، اوایل دهه ۹۰ نوشته شده.فصل اول درباره‌ی تانیا است، روزنامه‌نگار بود، یه مقاله‌ی جنجالی درباره‌ی خصوصی‌سازی دولتی نوشته بود که باعث دردسرش شده بود،معشوقه‌ی یه مرد متاهل بود، باردار شد، مرده ولش کرد، سقط کرد، مرده موقع عمل قلب مرد، آخرشم تانیا خودکشی کرد.فصلهای دیگه هم از خاطرات و آدمهای مختلف زندگیش میگه. درباره‌ی پیتزا و کیک و غذا و میوه و شیرخشک. وضع تامین احتیاجات اولیه در کشورهای کمونیستی، کمبودها و نبود تنوع و حق انتخاب. درباره‌ی لوازم آرایش، لباس، مد، تلاش برای زیبا بودن. درباره‌ی رختشویی، درباره‌ی عروسک. درباره‌ی شروع جنگ بالکان، کتاب سال ۱۹۹۱ چاپ شده.از دراکولیچ کتابهای دیگه‌ای هم توی طاقچه هست، من بالکان اکسپرس و کافه اروپا ر ازش خوندم، دیدار مجدد از کافه اروپا ر هم قراره بخونم. اگه زندگی مردم عادی و شرایط زندگی تو کشورای کمونیستی اروپایی براتون جالبه این کتاب ر بخونید. https://taaghche.com/book/2828 ۲- یکصد منظومه‌ی عاشقانه‌ی فارسیکتاب ر اون موقعی که حدود ۸۰ تومن بود با تخفیف ۹۰ درصد و حدود ۸ تومن خریدم. اما خیلی طولانیه، فکر کنم ۱۴۰۰ صفحه، نخوندمش هنوز و فکر نکنم وقت و حوصله کنم بخونم. اما سعی می‌کنم یه نگاهی بندازم و چند تا داستانش ر بخونم.اول که خود منظومه عاشقانه ر تعریف و بررسی کرده، درباره‌ی وزن و قالب و ساختارش حرف زده، طبقه‌بندی‌های مختلف منظومه عاشقانه، بر اساس منشأ تاریخی، جغرافیایی، بر اساس پایان: غم‌نامه، شادی نامه. بر اساس نوع عشق: آسمانی، زمینی. مضمون و موضوع و همه چی ر توضیح داده، شد حدود ۱۲۰ صفحه که اینجاها ر اصلن نخوندم و فقط از روی فهرست دیدم، حتی خود فهرست ر هم کامل نخوندم چون خیلی زیاد بود. بعد لیست عاشق‌ها و معشوق‌ها به ترتیب حروف الفبا اومده که خب بعضی‌هاشون خیلی معروفن  مثل خسرو و شیرین، لیلی و مجنون، بیژن و منیژه،بعضی تقریبا آشنان و اسم خیلی‌هاشون ر هم نشنیده بودم. داستان چند تا از غیر معروفا ر می‌خونم و براتون تعریف می‌کنم.۱- ازهر و مزهراین مثنوی سروده‌ی حکیم نزاری قهستانی‌ه، شاعر قرن ۷ و ۸. با این بیت شروع می‌شه:سپاس و آفرین از حق تعالیکه جان را با خرد داد اتصالی»مزهر تو یه خانواده‌ی سرشناس و پولدار از قبیله‌ی اوس به دنیا میاد، یه دختر عمه داره به اسم ازهر، عاشق هم هستن. پدر مزهر می‌میره، برادراش ثروت خانواده ر برباد می‌دن، برادرای ازهر با ازدواج این دو تا مخالفت می‌کنن، یه آدم پولدار به اسم هلیل از برادراش ازهر ر خواستگاری می‌کنه، برادرا موافقت می‌کنن، ازهر مخالفه، برادراش که نمیخوان خلیل ر ناراحت کنن می‌گن ازهر موافقه اما افراد قبیله مخالفن، هلیل عصبانی می‌شه با قبیله‌ی اینا جنگ راه می‌اندازه، مزهر می‌جنگه، شکست می‌خوره، دستگیر می‌شه، دست‌بسته می‌اندازنش تو دریا، خودش ر نجات می‌ده، یه قبیله‌ای پیداش می‌کنن، می‌خوان بکشنش، یکی دلش به رحم میاد، مزهر لشکر جمع می‌کنه و میاد هلیل ر شکست می‌ده و با ازهر خوشبخت می‌شن.۲- جمال و جلالاول که تو فهرست دیدم فکر کردم یه داستان عاشقانه‌ی هم‌جنس‌گرایانه‌ست اما جمال دختره. قدیما جمال اسم دخترانه بوده؟یه شاهی بود که بچه‌دار نمی‌شد، بعد بچه‌دار شد اسمش ر گذاشتن جلال، تو کوه قاف شاه پریان یه دختر داشت اسمش جمال بود. جلال درباره جمال می‌شنوه و عاشقش می‌شه، پدر، جلال ر با یه لشکر و پسر یکی از وزیرا راهی کوه قاف می‌کنه، می‌رن می‌رسن به قلعه زنگیان، می‌جنگن اما زنگیان یه مرغ آتش‌بار دارن که اینا نمی‌تونن شکستش بدن، جمال میاد مرغه ر می‌کشه، دوباره اینا میان می‌رسن به یه بیابونی، غول می‌گیره جلال ر می‌ندازه تو چاه، یکی دلش می‌سوزه براش غذا می‌ریزه، دوباره جمال خبردار می‌شه میاد نجاتش می‌ده...هی جلال تو دردسر می‌افته و نجات پیدا می‌کنه و بالاخره می‌رسه به کوه قاف و جمال، بعدش یاد باباش می‌افته و برمی‌گرده سرزمین خودشون و پیش باباش و کمی بعد هم می‌افته میمیره. داستانش طولانی بود، همه ر نخوندم. اسم‌هاشون هم سخت بود.۳- چنیسر و لیلاحاکم لکپت‌سند یه دختر خیلی زیبا داره به اسم کونرو، کونرو یه دختر عمو داره به اسم جمنی، کونرو نامزد برادر جمنیه، یه روز که دخترا دور هم جمع شده بودن جمنی و کونرو با هم بگو مگو می‌کنن و کونرو می‌گه پس من می‌رم زن شاه فلانجا، چنیسر می‌شم. پدر و مادرش هم حمایتش می‌کنن و با یه گروه و مادرش می‌رن شهر چنیسر. تو اون شهر اولش خودشون ر بازرگان جا می‌زنن و بالاخره وزیر یارو ر مجاب می‌کنن که با شاه حرف بزنه که کونرو زنش بشه، اما چنیسر اهمیتی نمی‌ده چون عاشق زنش، لیلا ست. مادر کونرو نقشه می‌کشه و به لیلا نزدیک می‌شن و کونرو گردنبندش ر به لیلا پیشنهاد می‌کنه و در عوض ازش می‌خواد که یک شب با چنیسر باشه، لیلا قبول می‌کنه و یه بار که چنیسر خیلی مست بوده می‌فرستدش اتاق کونرو، فرداش که چنیسر می‌فهمه لیلا به یه گردنبند فروختش عصبانی و ناراحت می‌شه و ولش می‌کنه و می‌ره سراغ کونرو. حالا لیلا باید نقشه بکشه برای پس گرفتن چنیسر...بله همینجور که از داستانش معلومه شاعرش هندیه.فکر کنم سه تا داستان بس باشه. کتاب جالب و آموزنده‌ایه اما چن تا مساله، اول اینکه پی‌دی‌افه و خوندنش کمی مشکله، فونتش خوب نیست. بعضی شعرها انگار ناقصه و جا افتادگی داره و وزن و قافیه‌ش درست به نظر نمی‌رسه. این نسخه از کتاب که تو طاقچه هست چاپ اولشه، اگه تو چاپ‌های بعدی مشکلات و غلط‌هاش ر رفع کرده باشن بهتره که نسخه‌ی جدیدتر ر جایگزین کنن. اما به هر حال به علاقه‌مندان ادبیات فارسی و داستانهای عاشقانه توصیه می‌کنم بخوننش. https://virgool.io/p/isqqvinsavlu/%C2%AB%DB%8C%DA%A9%D8%B5%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B8%D9%88%D9%85%D9%87%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C%C2%BB%D8%B1%D8%A7%D8%A7%D8%B2%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF  https://taaghche.com/book/108869 ۳- سنگ، کاغذ، قیچیاین کتاب ر هم چن ماه پیش خوندم و واقعن پایان غافلگیرانه‌ای داشت. آدام و آملیا زن و شوهری هستن که با هم مشکل دارن و می‌رن مسافرت که شاید بتونن مشکلاتشون ر حل کنن. آملیا تو محل کارش بلیت مسافرت به یه منطقه کوهستانی و یه کلیسای قدیمی ر برنده شده، وسط برف و بوران می‌رن اونجا و گیر می‌افتن. آدام یه مشکلی که داره اینه که هیچ قیافه‌ای ر تشخیص نمی‌ده، حتی قیافه‌ی زنش یا خودش ر هم نمی‌شناسه. هر فصل از زبان آدام یا آملیا تعریف می‌شه و هر چند فصل یکبار هم یه نامه خطاب به آدام هست که زنش نوشته. بعدن یه راوی دیگه اضافه می‌شه، رابین، که زن نیمه دیوانه ساکن کلبه‌ی نزدیک به کلیساست.هر چی کتاب جلوتر می‌ره داستان پیچیده‌تر و جالب‌تر می‌شه و هیچی اونجوری که به نظر می‌رسه نیست.یه داستان معمایی خوب و هیجان‌انگیز. https://virgool.io/p/isqqvinsavlu/%C2%AB%D8%B3%D9%86%DA%AF%D8%8C%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0%D8%8C%D9%82%DB%8C%DA%86%DB%8C%C2%BB%D8%B1%D8%A7%D8%A7%D8%B2%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF  https://taaghche.com/book/125758 ۴- اتاق مهمانداستان با مردی شروع می‌شه که چند خودکشی ناموفق داشته و درحال کلنجار رفتن با خودش برای یه خودکشی دیگه‌ست. از صندلی بالا می‌ره و طناب ر می‌ندازه گردنش و مثل دفعه‌های پیش پشیمون می‌شه و می‌خواد بیاد پایین اما چون مسته پاش لیز می‌خوره و آویزون می‌شه.بعد یه آگهی برای یه اتاق از یه عمارت باشکوه قدیمی برای اجاره.فصل اول، لیزا برای اجاره‌ی اتاق می‌ره تو اون خونه با صاحب‌خونه‌ها آشنا می‌شه، مارتا و جک، جک حدود ۳۰ ساله و مارتا ۵۰ و خورده‌ای. با هم به توافق می‌رسن. فصل بعد لیزا می‌ره خونه‌ی پدر و مادرش، ظاهراً لیزا ۴ ماه پیش اقدام به خودکشی کرده و والدینش نگرانش هستن، جز و بحث‌شون می‍شه اما لیزا قول می‌ده که پیش یکی از دوستان پدرش بره که دکتر روانشناسه.فعلن تا همینجا خوندم، نخونده معلومه که این اتاق همونه که اون مرده اول کتاب توش خودکشی کرد با اینکه جک گفته بود این اتاق خالی بود و مستاجر دیگه‌ای نداشت، آخرشم ایشاللا لیزا از اینجا جون سالم در می‌بره.داستان معمایی سرگرم‌کننده‌ای به نظر می‌رسه. https://virgool.io/p/isqqvinsavlu/%C2%AB%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%C2%BB%D8%B1%D8%A7%D8%A7%D8%B2%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF  https://taaghche.com/book/92249 ۵- کتاب گورستاناز نیل گیمن قبلن کورالاین و یه داستان کوتاه خونده بودم و خوشم اومده بود، کتاب گورستان ر هم خریده بودم که بخونم. کتاب نوجوانانه‌ست؟ باشه، منم یه زمانی نوجوان بودم دیگه.داستان با مردک همه‌کاره و خنجر توی دستش شروع می‌شه که سه نفر از اعضای یه خانواده ر کشته و داره می‌ره سراغ پسر‌بچه‌ی یک و نیم ساله‌ی خانواده و می‌ره تو اتاقش می‌بینه نیست. بچه که تازه راه رفتن یاد گرفته از سرو صدا بیدار شده و از پله‌ها اومده پایین و دیده در بازه و از خونه رفته بیرون. بچه تاتی کنان رفت داخل گورستان متروکه اون نزدیکی و آقای و خانم اوونز پیداش کردن، می‌بینن که مردک داره میاد و قبل از اینکه به بچه یرسه سه تو روح میان و یکی‌شون به خانم اوونز می‌گه مواظب بچه‌م باشید که اون یارو قاتله. خانم و آقای اوونز تصمیم میگیرن که بچه ر به فرزندی قبول کنن، آقا و خانم اوونز هم روح هستن. ارواح ساکن گورستان جلسه می‌ذارن و بالاخره تصمیم میگیرن که به بچه مجوز اقامت تو گورستان بدن، یه نفر به اسم سایلس هم هست که مُرده اما بین دنیای مردگان و زندگان می‌تونه رفت و آمد کنه، سایلس هم قبول می‌کنه که از بچه حمایت کنه. اسم بچه ر می‌ذارن نوبادی. چند سالی می‌گذره و بچه تقریبا ۶ ساله شده و برای خودش تو گورستان زندگی می‌کنه و یه روز با یه دختر بچه دوست می‌شه و با هم بازی و ماجراجویی می‌کنن. یه بار سایلس قراره بره مسافرت و به جای خودش خانم لوپسکیو ر میاره که از باد (مخفف نوبادی) مراقبت کنه، خانم لوپسکیو آشپز خوبی نیست و توی درس سختگیره. باد برای خودش تنها و افسرده یه گوشه نشسته که سه تا غول پیداشون می‌شه و باد ر با خودشون می‌برن که تبدیلش کنند به یکی از خودشون، غول‌ها جنازه‌ی مرده‌ها ر می‌خورن و توی هر گورستان یه قبری هست که به سرزمین‌شون راه داره. بالاخره یه سگ گنده میاد باد ر نجات می‌ده، همون خانم لوپسکیو. فصل ۳ تموم شد، تا همینجا خوندم.داستان فانتزی و ارواح اگه دوست دارید بخونید، خوبه. https://virgool.io/p/isqqvinsavlu/%C2%AB%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D9%88%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%C2%BB%D8%B1%D8%A7%D8%A7%D8%B2%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF  https://taaghche.com/book/7090 ۶- جنگجوی عشقیادم نیست چرا تصمیم گرفتم این کتاب ر بخونم، اما شروعش کردم.کتاب، خاطرات و تجربیات زندگی نویسنده ست. از کودکی و نوجوانی، از هیکل و بدنش راضی نیست و مشکل داره، احساس چاقی و گنده‌بودن می‌کنه، همیشه از دیگران دوری می‌کنه و منزویه. اون بیماری چیه که غذا می‌خورن بعدش بالا میارن؟ از همونا، هی می‌خوره هی بالا میاره، خانواده‌ش نمی‌تونن به‌شدت کمک کنن، یه بار تو مدرسه آشفته و به‌هم‌ریخته می‌ره دفتر مشاور و مشاور خانواده‌ش ر خبر می‌کنه و بالاخره می‌فرستنش آسایشگاه.مدرسه ر تموم می‌کنه و می‌ره دانشگاه. به مشروب پناه می‌بره و هر شب انقدر می‌نوشه که بیهوش می‌شه، بعد دانشگاه معلم می‌شه و هنوز مشروب ر ترک نکرده و بالاخره اخراج می‌شه. بالاخره یه جایی قراره متحول بشه و خودش ر دوست داشته باشه. شایدم بقیه‌ش ر نخونم، هنوز تصمیم نگرفتم. https://virgool.io/p/isqqvinsavlu/%C2%AB%D8%AC%D9%86%DA%AF%D8%AC%D9%88%DB%8C%D8%B9%D8%B4%D9%82%C2%BB%D8%B1%D8%A7%D8%A7%D8%B2%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF  https://taaghche.com/book/28925 ۷- از ترس تنهاییاولین بار که راشل به ۳۰ سالگی فکر می‌کنه وقتیه که کلاس پنجمه و با بهترین دوستش دارسی از تقویم پشت دفترچه تلفن روز ۳۰ سالگی‌شون ر نگاه می‌کنن و تصورات و انتظاراتش ر به هم می‌گن. راشل دوست داره وقتی به ۳۰ سالگی رسید شغل مورد علاقه‌ش، وکالت، ر داشته باشه، شوهر و دو تا بچه. اما زندگیش اون جور که می‌خواست پیش نرفته، به ۳۰ سالگی که رسید توی دفتر وکالت کار می‌کنه و شغلش ر دوست نداره، شوهر و بچه نداره، دوست‌پسر هم نداره.دارسی هنوز بهترین دوستشه و براش مهمونی تولد گرفته، دارسی خیلی خوشبخت‌تر و موفق‌تره، قراره چند ماه بعد با نامزدش،دکس، عروسی کنه. دارسی زودتر مهمونی ر ترک می‌کنه، دکس تا آخر مهمونی می‌مونه و وقتی همه‌ ر بدرقه کردن دکس و راشل با هم می‌رن بیرون می‌چرخن و برمی‌گردن خونه و به دارسی خیانت می‌کنن.دو فصل بعدی هم درباره‌ی گذشته‌ی دوستی راشل و دارسی، دوران کودکی و مدرسه و دبیرستان، دانشگاه و آشنایی و دوستی راشل و دکس، دکس و دارسیه.تا همینجاها خوندم فعلن. https://virgool.io/p/isqqvinsavlu/%C2%AB%D8%A7%D8%B2%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C%C2%BB%D8%B1%D8%A7%D8%A7%D8%B2%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF  https://taaghche.com/book/77237 ۸- انسان در جستجوی معنااین کتاب ر فروردین، برای چالش خونده بودم، اما حوصله نکردم یادداشتی درباره‌ش بنویسم، برای چالش مرداد (یا تیر؟) هم می‌خواستم بنویسم نشد، این ماه هم که اینجور، خرده یادداشت‌ها و بریده‌های کتاب که آماده کرده بودم ر اشتباهی پاک کرده بودم، جزییات چیزایی که خونده بودم هم یادم نیست، بالاخره گفتم حداقل اینجا طلسمش ر بشکنم.ویکتور فرانکل روانشناس یهودی زمان جنگ جهانی دوم فرستاده می‌شه به اردوگاه‌های کار اجباری، آشویتس، پدر و مادر و همسرش کشته می‌شن، از خانواده‌ش فقط خواهرش زنده مونده بود که تو استرالیا بود.سی و یک شهریور شد و حوصله نکردم کتاب انسان... ر یه نگاهی بندازم.  «انساندرجست‌وجویمعنا»راازطاقچهدریافتکنید  https://taaghche.com/book/74812 </description>
                <category>Mostafa F</category>
                <author>Mostafa F</author>
                <pubDate>Sat, 16 Sep 2023 00:16:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: کتاب‌خانه‌ی نیمه‌شب</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafaezi21/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-cfavrxych2sy</link>
                <description>چالش این ماه برای من چالش جالبیه، کتابی که پرفروش و پرطرفدار شده باشه. من معمولن و تقریبا همیشه از کتاب‌های (و فیلم و سریال‌های) پرفروشی که خیلی سر و صدا می‌کنن و موج راه می‌اندازن خوشم نمیاد، دیگه اگه خیلی خوب باشه بعد از اینکه تب و تاب‌ش فروکش کرد می‌رم سراغش، یا سعی می‌کنم فیلم و سریال ر قبل از فراگیر شدنش و همون موقع که تازه اومده ببینم.مثلاً کوری ر نخوندم، کتاب‌های پائولو کوئیلو، فیلم تایتانیک، شازده کوچولو...این کتابخانه نیمه‌شب ر همون دو سه سال پیش که دیدم از داستانش خوشم اومد، بعد اما هی خوندنش عقب افتاد تا رسیدیم به این ماه.داستان با نورا سید شروع می‌شه، ۱۹ سال قبل از اینکه تصمیم بگیره بمیره تو کتابخونه‌ی مدرسه با خانم الم، کتاب‌دار، شطرنج بازی می‌کنه و حرف می‌زنه و ناگهان تلفن زنگ می‌زنه و خانم الم با کسی حرف می‌زنه که انگار خبر بدی به‌ش می‌ده. ۱۹ سال بعد، چند روز و چند ساعت قبل از تصمیم به مردن، نورا که تو سازفروشی کار می‌کنه اخراج می‌شه، گربه‌ش می‌میره، از وقتی که از گروه موسیقی‌شون خارج شده با داداشش مشکل داره، از دانشگاه انصراف داده، دو روز قبل از مراسم، ازدواج با دن ر بهم زده، سی و پنج سالشه و از بچه نداشتن پشیمون. بالاخره به این نتیجه رسیده که همه تصمیماتش توی زندگی اشتباه بوده و هیچ کس تو دنیا بهش نیاز ندارند و بهتره که بمیره.ناگهان خودش ر توی کتابخانه نیمه‌شب می‌بینه که بین زندگی و مرگه.یه کتابخونه‌ی بزرگ بی‌انتها که خانم الم(همون کتابدار مدرسه) بهش توضیح می‌ده که جریان چیه و کتابا شکل‌های مختلف زندگی خودشن که می‌تونستن براش پیش بیان. یه کتاب حسرت‌ها هم هست که همون طور که از اسمش معلومه چیزهاییه که تو زندگیش حسرت انجام دادن یا  ندادن اونا ر می‌خوره. خانم الم به‌ش می‌گه که هنوز نمرده و می‌تونه یکی از کتابها ر انتخاب کنه و به اون زندگی بره و اگه پشیمون و ناامید بشه می‌تونه برگرده و زندگی دیگه‌ای انتخاب کنه و اگه توی زندگی‌ای شاد و خوشحال و راضی باشه می‌تونه همونجا بمونه تا کهولت سن. الان که هنوز اولای کتابم پیش‌بینی می‌کنم که کتاب‌های مختلف ر زندگی می‌کنه و آخرش برمی‌گرده به زندگی اصلی‌ش.اولین انتخاب متفاوتش اونجاست که با دن ازدواج کرده.(برم بخونم بیام بگم چی می‌شه)دن آرزو داشت که یه مِیخونه تو روستا داشته باشه، تو اون زندگی‌ای که نورا با دن ازدواج کرده با هم میخونه دارن، نورا به نظر سالم‌تر و شادتر و سرحال‌تره، با دوستش ایزی ارتباط بهتری داره اما دن دائم‌الخمره، مشکلات مالی دارن، دن به نورا خیانت کرده، نورا از آرزوش توی موسیقی به خاطر دن دست کشیده...بعد از ۲۳ دقیقه از این زندگی ناامید می‌شه و برمی‌گرده به کتابخونه‌ی نیمه‌شب.چیزی که ازش خوشم نیومد اینه که چرا نورا از زندگی‌ای که توش می‌ره خاطره‌ای نداره، وقتی تو اون زندگی قرار می‌گیره نباید اینقدر ناآگاه و ناهماهنگ و غریبه باشه، بالاخره مثلن اون زندگی ر زندگی کرده دیگه.قراره تو همه‌ی زندگی‌های دیگه هم شکست‌خورده باشه؟ یعنی فرقی نمی‌کرد چه انتخاب متفاوتی داشت، آخرش باید بدبخت می‌شد؟ این زندگی اصلی و انتخاب‌هاش خیلی هم خوب بودن فقط خودش نمی‌دونه؟ توقعت از زندگی پایین باشه، به هر حال قراره بدبخت باشی؟ ازدواج نکردنش با دن که درست بود.زندگی بعدی همون زندگی اصلیه با این تفاوت که اون شب ولتر ر نذاشته بره بیرون و خودش هم خودکشی نکرده، چرت ر صدا کرد و نیومد، اینور و اونور ر گشت و آخرش زیر تخت پیداش کرد، مرده بود، دوباره برگشت کتابخونه. خب چه فرقی کرد؟ فرقش این بود که نورا فهمید گربه به خاطر بیماری‌ای که داشت مرده بود نه اینکه چون نورا ازش خوب مراقبت نکرده بود. در واقع این یک سالی که با نورا بود بهترین و طولانی‌ترین زندگی‌ای بود که می‌تونست داشته باشه. اون کتاب حسرت‌ها هم قراره سبک بشه، حسرت مراقبت از گربه از کتاب پاک شد.وقتی که نورا از ازدواج با دن منصرف شد، دوست صمیمی‌ش، ایزی گفت بیا با هم بریم استرالیا، اما نورا باهاش نرفت. الان می‌ره تو اون کتاب که با ایزی رفته استرالیا. ناگهان خودش ر توی استخر، کنار دریا(یا اقیانوس) پیدا می‌کنه، چیزی که نمی‌دونه، فقط یه کلید به مچش هست، می‌ره کمد لباسش ر پیدا می‌کنه، گوشیش ر پیدا می‌کنه، بالاخره از ایمیل‌هایی که فرستاده بود آدرس خونه‌ش ر پیدا می‌کنه، می‌ره می‌بینه یه هم‌خونه داره اما ایزی نیست، بالاخره آخرش می‌فهمه ایزی توی تصادف رانندگی مرده، برمی‌گرده کتابخونه.نورا تا نوجوانی شنا می‌کرد و چند تا مقام کشوری هم آورده بود اما ولش کرد. اگه به حرف پدرش گوش می‌کرد و شنا ر ادامه می‌داد چی می‌شد؟شنا ر ادامه داده، مدال المپیک گرفته، پدرش هنوز زنده‌ست، با برادرش صمیمیه و برادرش مدیر برنامه‌شه، موفقه،معروفه، پولداره، کتاب نوشته، سخنرانی‌های انگیزشی می‌کنه. پدرش به مادرش خیانت کرده، از هم جدا شدن، مادرش الکلی شده و مرده، خودش افسرده‌ست، دارو مصرف می‌کنه، خودکشی کرده.بعد از یک سخنرانی درباره‌ی زندگی برمی‌گرده کتابخونه.زندگی‌ای هست که توش هنوز مادر نورا زنده باشه؟ ممکنه باشه. اما نمی‌تونه بره اونجا چون این کتابخونه درباره‌ی انتخاب‌های نوراست و توش جایی نیست که نورا با انتخابش باعث طولانی‌تر شدن عمر مادرش باشه.موقعی که دانش‌آموز بود به قطب شمال علاقه داشت و خانم الم بهش گفته بود می‌تونه یخچال‌شناس بشه. اگه این رشته ر ادامه داده بود و یه محقق توی قطب شمال شده بود چی می‌شد؟تو یه کشتی تحقیقاتی تو شمال نروژ، قطب شمال بیدار می‌شه. با یه گروه، می‌رن یه جزیره برای تحقیقات، نورا نگهبانه، جزیره خرس داره، اگه خرس بیاد با منور و اسلحه و سروصدا دورش کنه، خرس میاد و کم مونده بخورتش که متاسفانه با ملاقه به قابلمه زدن فراریش می‌ده. ناگهان می‌فهمه که زندگی ر دوست داره و نمی‌خواد بمیره. توی این گروه یه پسره هست به اسم هوگو و به نورا مشکوک می‌شه و میاد بهش می‌گه منم مثل تو دارم زندگی‌های مختلفی ر تجربه می‌کنم.هنوز مشکلم با کتاب اینه که چرا وقتی تو زندگی‌های دیگه می‌ره چیزی از اون زندگی نمی‌دونه، هنوز همون نوراست، چرا خاطره و حافظه و توانایی‌های ذهنی اون زندگی ر نداره اما تغییرات جسمی و فیزیکی داره، تو استرالیا برنزه بود، شناگر که بود بدن ورزشکاری داشت. همون نوراست تو موقعیت‌های جدید اما باید تبدیل به نورای اون زندگی می‌شد.حالا اگه از یه زندگی خوشش اومد و خواست همونو ادامه بده چی می‌شه؟ گیج‌گیج می‌چرخه؟ مثلن همین یخچال‌شناس اگه بمونه در حالی که هیچی ازش نمی‌دونه چی می‌شه؟با هوگو حرف می‌زنه، زندگی‌های مختلف، جهان‌های موازی، حرف‌های مثلن فلسفی. هوگو ۵ روزه که تو این زندگیه، ۳۰۰ تا زندگی مختلف ر تجربه کرده، به آدم‌های زیادی مثل خودشون برخورد کرده، برای اون کتابخونه نیست و ویدیوکلوپه. از هم خوششون میاد، با هم رابطه جنسی دارن و نورا خیلی هم از رابطه‌شون خوشش نمیاد و برمی‌گرده کتابخونه.این دفعه می‌ره تو زندگی‌ای که موسیقی ر رها نکرده. ناگهان وسط یه کنسرت و استادیوم و جمعیت و سروصدا و تشویق. با راوی و چند نفر دیگه که نمی‌شناسه دارن کنسرت اجرا می‌کنن، آهنگ آخر ر می‌خوان اجرا کنن، نورا که هیچ آهنگ گروهشون ر بلد نیست یه آهنگ دیگه‌ای ر انتخاب می‌کنه و با موفقیت کنسرت ر تموم می‌کنن. ستاره‌ی موسیقیه و خیلی محبوب و معروفه، همه ازش امضا و عکس می‌گیرن، پولداره، با بازیگر محبوبش رابطه داشته اما از هم جدا شدن، تور کنسرت توی برزیل و آمریکای جنوبی و هفته‌ی بعدش آسیا دارن، با ایزی هنوز دوسته، وسط یه مصاحبه‌ای می‌فهمه که برادرش ۲ سال قبل اوردوز کرده و مرده، برمی‌گرده کتابخونه.دیگه ناامید شده و می‌گه نمی‌خوام هیچ زندگی دیگه‌ای ر امتحان کنم، کتابخونه می‌ریزه به هم و خانم الم یک مقدار صحبت می‌کنه و شطرنج بازی می‌کنن و یه خاطره از قدیما یادش می‌اندازه و نورا دوباره امیدوار می‌شه که یه زندگی مناسب پیدا کنه.موقعی که نورا دنبال شغل می‌گشت یه فروشندگی تو مغازه‌ی سازفروشی بود و یه پناهگاه حیوانات که به خاطر حقوقش و موسیقی سازفروشی ر انتخاب کرده بود. این دفعه رفت تو زندگی‌ای که پناهگاه حیوانات. یک مقدار از سگ‌ها مراقبت کرد و دیلن که دوست‌پسرشه و دو سال ازش کوچیک‌تر بود و تو مدرسه‌ی نورا بود و تو زندگی اصلیش نمی‌شناختش، همکارشه و آدم ساده و خوب و مهربونیه و قراره با هم هم‌خونه بشن. نورای این زندگی خیلی شاد نیست اما افسرده هم نیست. با هم رفتن رستوران و شب رفتن با هم فیلم دیدن و نورا برگشت کتابخونه.تو زندگی با دیلن یه بطری نوشیدنی بود که عکس یه زن و شوهر و تاکستان‌شون چاپ شده بود. نورا رفت توی همچین زندگی‌ای. ساکن آمریکا بود و یه شوهر آمریکایی‌مکزیکی داشت و یه بچه و تاکستان و درآمدشون از تست نوشیدنی برای توریستا بود و خوشبخت بودن و نورا برگشت کتابخونه. فهمید که شاد بودن و خوشبختی دلیل نمی‌شه که تو یه زندگی‌ای بمونه و تا وقتی یه زندگی بهتر ر بتونه تصور کنه می‌تونه از این زندگی بره. بعد یه عالمه زندگی یه خطی که تو یکیش هم دوباره به هوگو بر‌می‌خوره.تو زندگی اصلی یه مردی بود به اسم اَش که مشتری فروشگاه موسیقی یود، جراح بیمارستان بود و وقتی مادر نورا بستری بود با نورا حرف زده بود و آرومش کرده بود و ولتر ر تو خیابون مرده پیدا کرده بود و به نورا گفته بود و دفنش کرده بود و یه بار به قهوه دعوتش کرده بود و نورا گفته بود نه. اگه گفته بود آره چی؟با اش ازدواج کرده، یه دختر تقریبا ۴ ساله داره، استاد دانشگاه بوده ولی ولش کرده که کتاب بنویسه، با برادرش خوبه، پدر و مادرش فوت کردن. خوشبخته و به نظر می‌رسه این همون زندگیه که قراره توش بمونهیه بار می‌ره به خانم الم تو خانه سالمندان سر بزنه می‌بینه چند وقته مرده، یه بچه‌ای که قبلن بهش پیانو درس داده بوده ر می‌بینه که پلیس در حال دزدی گرفتش، فروشگاه موسیقی که توش کار می‌کرد بسته شده، پیرمرد همسایه‌ش رفته خانه سالمندان. با اینکه این زندگی با همسر و بچه ر خیلی دوست داره و حتی خاطرات نورای دیگه ر هم داره به دست میاره اما اینجا هم نمی‌تونه بمونه. بر می‌گرده کتابخونه.کتابخونه داره خراب می‌شه و کتابا دارن می‌سوزن و بالاخره برمی‌گرده زندگی اصلیش.زندگیش ر سر و سامان می‌ده و می‌ره به خانم الم توی خانه سالمندان سر می‌زنه. پایان.داستان بدی نبود، خوب بود تقریبن. چیز خاصی هم نبود که اینقدر پرفروش شد.موقع خوندن یاد دو تا فیلم افتادم یکی افسانه توشیشان که وقتی بچه بودیم تلویزیون خیلی پخشش میکرد اما چیز زیادی ازش یادم نیست و شاید خیلی هم ربطی نداشته باشه، یکی هم اثر پروانه‌ای.کتاب‌خانه‌ی نیمه‌شب ر ناشرای مختلفی چاپ کردن و ترجمه‌های زیادی ازش هست. من برای کوله پشتی ر خوندم، ترجمه‌ش هم به نظرم خوب و روان بود. «کتابخانهنیمهشب»راازطاقچهدریافتکنید  https://taaghche.com/book/95170 </description>
                <category>Mostafa F</category>
                <author>Mostafa F</author>
                <pubDate>Thu, 31 Aug 2023 02:01:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: یوزپلنگانی که با من دویده‌اند</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafaezi21/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DB%8C%D9%88%D8%B2%D9%BE%D9%84%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF-norfqld1slsb</link>
                <description>موقعی که دنبال کتاب برای چالش مرداد می‌گشتم تو کتابای کتابگرد به خیلی کتابا برخوردم که قبلن خونده بودم، یکی‌شون یوزپلنگانی که با من دویده‌اند از بیژن نجدی. این کتاب ر ۱۰، ۱۵ سال پیش خریده بودم و خونده بودم، اما چیز خاصی یادم نیست ازشون به جز یکی دو تا داستان،یادمه داستانهاش سرد و افسرده و غم‌انگیز بود. حالا که هنوز ماه تموم نشده و ۵، ۶ روز هنوز وقت هست دیدم بد نیست دوباره بخونم و شاید چیزی هم بنویسم.۱- سپرده به زمینطاهر و ملیحه، زن و شوهر در حال پیر شدن، حدود ۶۰ ساله. جمعه، صبح زمستانی، در حال صبحانه خوردن، سر و صدا از بیرون میاد، «نکنه باز هم یه جسد؟»یاد یک روز تابستونی افتادن که ملیحه از نونوایی برگشت و گفت می‌گن زیر پل یه جسد افتاده. جمعیتی جمع شدن که ببینن چه خبره، از یکی می‌پرسن و می‌فهمن که جسد یه بچه تو رودخونه بوده، ملیحه کمی حالش بد می‌شه و با طاهر می‌رن درمانگاه، از دکتر می‌پرسن و می‌فهمن که اگه تا فردا کسی نیاد دنبالش دفنش می‌کنن.«ملیحه گفت: اگه نیومدن، اگه کسی دنبالش نیومد می‌شه بدینش به ما؟!دکتر گفت: چکار کنم؟طاهر گفت: بچه را بدن به ما؟ بدن به ما که چی ملیحه؟ملیحه گفت: دفنش می‌کنیم، خودمون دفنش می‌کنیم. بعد شاید بتونیم دوستش داشته باشیم.»تا فردا کسی دنبال جسد نیومد، بعد جسد ر فرستادن قبرستون، اینا هم دنبالش رفتن، تصمیم می‌گیرن براش سنگ قبر بگیرن اما هنوز نتونستن اسم انتخاب کنن.«... اون دیگه مال ماس، مگه نه؟ حالا ما یه بچه داریم که مرده...»داستان ر که خوندم یاد بیوه‌های آریل دورفمن افتادم، جسد ناشناس توی رودخونه، زنی که جسد ر می‌خواد اما اون داستان سیاسی بود، این نیست.۲- استخری پر از کابوسمرتضی بعد از ۲۰ سال برمی‌گرده به شهر زادگاهش و همون روز به جرم کشتن یه قو دستگیر می‌شه. ستوان بازجوییش می‌کنه و مرتضی تعریف می‌کنه که چی شد که قو مرد. مرتضی داشت راه‌ش ر می‌رفت که رسید به استخر، دید یه ماشین خراب ر دارن دم استخر تعمیر می‌کنن و گازوییل و روغنش ریخته تو آب و آب ر آلوده کرده، یکی از قوها که تو استخر بودن داره میاد اینور و مرتضی هر چی سر صدا کرد قو متوجه نشد، یه قایق اونجا بود، با قایق رفت طرف قو، سعی کرد با پارو قو ر دور کنه اما قوی گیج اومد رسید به گازوییل و پارو خورد تو سرش مرد. مرتضی ر ولش کردن، قرار شد برای استخر پلیس گشت بذارن.«در پارکینگ شهربانی، قو توی کیسه نایلنی اصلأ نمی‌دانست که مرده است. استخر نمی‌دانست که یکی از قوها دیگر نیست.»۳- روز اسبریزیاینو کمی یادمه، داستان از زبان یه اسبه. اسب سرحال قبراق، صاحبش زینش می‌کنه می‌ره می‌گرده، یه بار دختر صاحبش، آسیه، بدون زین سوارش می‌شه می‌رن برمی‌گردن، فردا که صاحبش می‌خواد زینش کنه اسبه نمی‌ذاره و صاحبش ر می‌زنه زمین، یارو می‌خواد بکشدش که آخرین لحظه آسیه میاد التماس می‌کنه که نکشدش، نمی‌کشتش اما می‌گه ببندینش به گاری...«و از چشم‌هایش صدای شکستن قندیل‌های یخ به گوش می‌رسید»۴- تاریکی در پوتینطاهر تقریبا ۴ ساله که مرده، پدرش تصمیم گرفته بود همیشه سیاه بپوشه اما بالاخره پیرهن سیاهش ر درمیاره و آبی می‌پوشه. یه بار که از قبرستون برمی‌گرده و از کنار رودخونه  می‌گذره توجهش به شنای بچه‌ها جلب می‌شه، اسم یکی‌شون طاهره، از رودخونه تکه‌های سفال و پوتین درمیارن، شب پدر طاهر پوتین ر می‌بره خونه، شب خوابید، نصفه‌شب رودخونه اومد تو اتاق و از روی پدر و پوتین رد شد.من که نفهمیدم این داستان چی بود و چی شد.«پدر داد زد: چرا طاهر؟ طاهر؟ چرا؟»۵- شب سهراب‌کشانسید، پیرمرد نقال و پرده‌خوان، توی روستایی، روی تپه‌ای، پرده‌ی شاهنامه‌خانی‌ش ر آویزون می‌کنه و مردم جمع می‌شن و شروع می‌کنه رستم و تهمینه و سهراب و تا وسطای جنگ رستم و سهراب ر تعریف می‌کنه و شب می‌شه بقیه‌ش می‌مونه برای فردا. توی این جمعیت یه پسر نوجوان کر و لال به اسم مرتضی هست، چیزی از حرفای سید نمی‌فهمه اما با نقاشی‌های روی پرده و سوالایی که از پدر و مادرش می‌پرسه یه چیزایی از داستان دستگیرش می‌شه، شب از پدر و مادرش می‌پرسه کی برنده شد؟ اینا دلشون نمیاد جواب بدن، می‌ره سراغ سید...«هنوز فردوسی نتوانسته بود برود روی استخوانهای درازِ کشیده‌اش دراز بکشد. در تمام این هزار سال او ندیده بود کسی مثل مرتضی رای بوته‌های تمشک، با آن همه دلشوره بدود و بتواند بی‌هیچ صدایی آنهمه داد بکشد.»از این داستان نتیجه می‌گیریم که سوالهای بچه‌ها ر باید درست جواب داد.۶- چشم‌های دکمه‌ای من...داستان از زبان یه عروسک پارچه‌ایه، صاحبش، فاطی ر دوست داره، یک روز جنگ می‌شه، خونه منفجر می‌شه، عروسکه از پنجره پرت می‌شه تو خیابون، شهر تخلیه می‌شه... عروسکه منتظر فاطیه که برگرده.«آنقدر پس کله من روی زمین مانده بود که می‌توانستم صدای رودخانه زیر پل را بشنوم، حتی صدای عبور آهن را بار اول از آب شنیدم.»این داستان یه شباهت‌هایی به یکی از داستانک‌های کابوس‌های بیروت اثر غاده السمان داره، اونجا دو تا مانکن لباس بودن که از ویترین یه فروشگاه شاهد اتفاقات جنگ داخلی لبنان بودن.۷- مرا بفرستید به تونلداستان در زمان آینده اتفاق می‌افته. مرتضی مُرده، جنازه‌ش ر آوردن پزشکی قانونی که جواز دفنش صادر بشه، دکتر با کامپیوتر جنازه ر بررسی می‌کنه و دستگاه اعلام می‌کنه که زنده‌ست، البته مرده ولی هنوز بخشی از مغزش فعاله. دکتر می‌خواد درباره کارکرد مغز خودش تحقیق کنه...این داستان ر هم که خوندم یاد رمانی از کوبو آبه افتادم، آدم ماهی. البته ربط خاصی به هم ندارن. تو آدم ماهی یه دانشمندی یه کامپیوتر ساخته که اطلاعات دریافت می‌کنه و آینده ر پیش‌بینی و پیش‌گویی می‌کنه، یه جنازه دارن که مغزش ر به کامپیوتر وصل می‌کنن که قاتلش ر پیدا کنن.۸- خاطرات پاره‌پاره دیروزطاهر و ملیحه دارن آلبوم عکس قدیمی ر نگاه می‌کنن، طاهر خاطرات قدیمی ر هم برای ملیحه تعریف می‌کنه، پدر طاهر از آدمهای میرزا کوچک خان بوده، شکست که می‌خورن و پراکنده می‌شن و میرزا یخ می‌زنه و دکتر حشمت اعدام می‌شه، میرآقا (پدر طاهر) هم فراری می‌شه و دیگه برنمی‌گرده و ۲۶ سال بعد فقط خبر مردنش ر می‌شنون.«بالاتر از سفالها، آسمان نصف شده بود، نصفش، دود حیاط را با خود می‌برد و در نصف دیگر خداوند صورتش را از ما برگردانده بود.»تا آخر داستان معلوم نیست که در چه زمانی می‌گذره اما آخرش که ملیحه به طاهر می‌گه که «سن و سال تو به اون سالها نمی‌خوره» آدم شک می‌کنه این داستان و خاطراتی که طاهر تعریف می‌کنه درسته یا خیال‌بافی‌های پسریه که پدرش خانواده‌ش ر رها کرده و رفته.۹- سه‌شنبه‌ی خیسعصر،پاییز، باد و بارون، ملیحه چتر آبی دستشه و تو خیابون داره راه می‌ره، چتر می‌شکنه و ولش می‌کنه.«باران مثل خون از زخم‌های چتر می‌ریخت. چتر به تنه‌ی درخت کوبیده شد و همانجا، زیر دست و پای پاییز، بی‌رمق و دور از شباهتش به یک چتر باز شده و آبی، افتاد»صبح همون روز، جلوی زندان اوین، ملیحه و بقیه منتظرن درهای زندان باز بشه، در باز می‌شه و همه‌ی زندانی‌ها بیرون میان و ملیحه بینشون دنبال سیاوش، پدرش، می‌گرده اما سیاوش ۷ سال پیش تیرباران شده.۱۰- گیاهی در قرنطینهیه دکتر داره طاهر ر معاینه می‌کنه، روی کتفش یه قفل می‌بینه، طاهر داستان اون قفل ر برای دکتر تعریف می‌کنه.وقتی طاهر بچه بود مریض می‌شه، پدر و مادرش فکر می‌کنن سرخک گرفته، دکتر میاد می‌گه سرخک نیست. دکتر می‌ره. قادری میاد قفل می‌زنه به کتفش.الآنم طاهر ر برای سربازی رفتن داشتن معاینه می‌کردن، دکتره می‌گه عملت می‌کنیم قفل ر درمیاریم، اما به نظر نمی‌رسه عمل موفقیت‌آمیز باشه.به جز یوزپلنگانی که با من دویده‌اند کتابهای دیگه‌ی بیژن نجدی هم تو طاقچه هست.تموم شد دیگه، خودتون کتاب ر بخونید. https://taaghche.com/book/126546 </description>
                <category>Mostafa F</category>
                <author>Mostafa F</author>
                <pubDate>Mon, 21 Aug 2023 00:12:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: نیمه شب در کتاب فروشی افکار نورانی</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafaezi21/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-wl6axughsvaq</link>
                <description>چالش این ماه آسون به نظر می‌رسه، کتابی که آدم‌ها یا پادکست‌ها پیشنهاد دادن، اما امروز که هشتم ماهه من هنوز کتابم ر انتخاب نکردم. مد نظرم یکی از کتاب‌های پیشنهادی آقای مجتبی شکوری یا پادکست کتابگرده. احتمال اینکه درباره‌ی انسان در جستجوی معنا (ویکتور فرانکل) بنویسم بیشتره، که برای چالش فروردین خوندم اما تنبلی کردم و ننوشتم. کتابگرد هم انگار پادکست خوبی بوده که البته من نشنیدم، اما خیلی کتاب پیشنهاد کرده، از بینشون بعضی‌ها ر قبلن خوندم و نمایشنامه‌ی مورد علاقه‌م هم بینشون هست، آتش‌سوزی‌ها که فکر نکنم بتونم درباره‌ش بنویسم.تو کتاب‌های کتابگرد گشتم و گشتم آخر یه کتاب ژانر کتاب‌فروشی پیدا کردم. از این جور کتابا که شخصیت اصلیش کتابفروشه و ماجراها توی کتابفروشی اتفاق می‌افته خوشم میاد و چند تایی خوندم، الان هم یکی دیگه دارم می‌خونم، کتابفروشی نویسندگان فقید.داستان اینجوری شروع می‌شه که لیدیا کارمند کتابفروشی و همکارش آخر شب دارن مغازه ر جمع و جور می‌کنه که تعطیل کنن که از طبقه‌ی بالا صدا میاد، انگار صدای افتادن کتاب، جویی یکی از مشتری‌های ثابت، طبقه‌ی بالاست. لیدیا می‌ره طبقه بالا که صداش کنه، می‌بینه جویی خودش ر حلق‌آویز کرده، لیدیا می‌ره سراغش و تو جیب جویی یه عکس از تولد ده سالگی لیدیا هست، لیدیا عکس ر برمی‌داره و به کسی چیزی نمی‌گه. لیدیا ۳۰ سال داره و انگار اتفاقات وحشتناکی در گذشته برای پیش اومده، با دیوید زندگی می‌کنه، چند ساله که تو کتابفروشی کار می‌کنه، ساختمان کتابفروشی قبلن کارخونه‌ی لامپ بوده و به همین خاطر اسمش ر گذاشتن افکار نورانی، ‌سه طبقه‌ست و خیلی کارمند داره. تو کتاب خاک آمریکا (جنین کامینز) هم شخصیت اصلی که کتاب‌فروشه اسمش لیدیاست.لیدیا به این نتیجه می‌رسه که جویی خودش ر اونجا کشته که لیدیا پیداش کنه. چرا؟ هنوز نمی‌دونیم.توی روزنامه که خبر جویی ر چاپ کرده بود عکس هم بود که لیدیا هم تو اون عکس بود، لیدیا از گذشته‌ش فرار کرده و با این عکس انگار کسانی که ازشون فرار کرده بود قرارهای پیداش کنن.یکیش کارآگاه موبرگ که انگار سال‌ها دنبال قاتل زنجیره‌ای بود و یه کارت پستال برای لیدیا فرستاد. یکی دیگه هم پدر لیدیا، تامس، که زنگ زد خونه‌ی لیدیا و با دیوید حرف زد و لیدیا گفت اگه دوباره زنگ زد جوابش ر نده.فصل بعد هم می‌ریم به گذشته، تامس کتابدار کتابخونه ست و همسرش موقع به دنیا اومدن لیدیا مرده. بچه ر تنهایی بزرگ می‌کنه در حالی كه هیچی از بچه‌داری نمی‌دونه، لیدیا خیلی منزوی و آنهاست و تقریبا دوستی نداره، فقط راج پاتل و کارول که توی اون عکس جشن تولد هم بودن.از همون اول که حرف مرد چکشی شد فکر کردم شاید تامس  مرد چکشیه، تقریبا اواسط کتاب که لیدیا می‌ره پیش کارآگاه و یارو شواهد و مدارکی که برعلیه تامس داره و لیدیا شک می‌کنه که پدرش مرد چکشی باشه، من دیگه خیلی مطمئن نیستم که باشه، ایشاللا که نیست.یه پیرمردی با جویی دوست بود و بهش محبت می‌کرد و کتاب براش می‌خرید و پولی چیزی بهش می‌داد،  روزی که جویی خودش ر کشت با این پیرمرده دعوا کرده بود و از خودش رنجونده بود که اون موقع باهاش نباشه. بعد مردنش هم همین پیرمرده کارای جنازه ر انجام داده بود. این جوری:حرف خاکستر که میشه یاد لبوفسکی بزرگ می‌افتم که آخر فیلم خاکستر دوستشون ر پخش کردن و همه‌ش ریخت رو سر و کله‌شونسعی می‌کنم هم‌زمان با خوندن کتاب یادداشتم ر هم کامل کنم، اوایل کتاب ر هم که خوندم یه چیزایی نوشتم، بعد یهو دیدم کتاب تموم شد اما من چیز زیادی ننوشتم. اتفاقی که ۲۰ سال پیش افتاده بود و زندگی لیدیا، پدرش و بقیه ر عوض کرد این بود که یک شب که لیدیا خونه‌ی کارول   مونده بود، ناگهان مرد چکشی اومد کارول و پدر و مادرش ر کشت ولی لیدیا زنده موند.لیدیا فقط با راج دوست بود، روهان و مایا، پدر و مادر راج مغازه دونات و قهوه فروشی دارن، مایا و راج همه‌ی وقتشون ر با هم می‌گذرونن، توی دونات فروشی یا کتابخونه، یک روز لوله‌های آب مغازه خراب می‌شن و تعمیرکار میاد و دخترش ه‍م باهاش اومده، کارول، با لیدیا دوست می‌شه.صبح تامس وقتی می‌بینه لیدیا و کارول نیومدن کتابخونه می‌ره خونه‌شون، جنازه‌ها ر پیدا می‌کنه، صحنه‌ی جرم ر به هم می‌زنه، حلقه‌ی زن مرحومش ر که به داتی، مادر کارول داده بود از انگشتش درمیاره، خودش ر زخمی می‌کنه و خونش می‌ریزه رو جنازه داتی، لیدیا ر که قایم شده پیدا می‌کنه، به پلیس زنگ می‌زنه و از خونه بیرون می‌رن. تامس عاشق داتی شده بوده و بهش پیشنهاد می‌ده با هم فرار کنن ولی داتی قبول نمی‌کنه، کارآگاه موبرگ فکر می‌کنه تامس مرد چکشیه ولی مدارک محکمی نداره و رییسش اجازه نمی‌ده دنبال تامس بیفته، تامس با لیدیا از شهر می‌ره و یک کلبه توی شهر دیگه‌ای می‌خره و وقتی پس‌اندازش تموم میشه تنها شغلی که پیدا می‌کنه نگهبان زندانه.جویی خودش ر کشت، عکس تولد لیدیا تو جیبش بود. یک روز یکی اومد پیش لیدیا و گفت جویی همه اموال و وسایلش ر گذاشته برای لیدیا، لیدیا می‌ره خونه‌ای که جویی زندگی می‌کرده و یک سری کتاب پیدا می‌کنه که بعضی صفحاتش رمزگذاری شده، بالاخره لیدیا با کمک بقیه می‌فهمه جویی کی بود، زندگیش چه جوری بود و چرا خودش ر کشت. جویی ر به سرپرستی گرفته بودن، پدره که می‌میره دوباره می‌ره پرورشگاه، خلاف می‌کنه، زندانی می‌شه، کجا؟ همون زندانی که تامس زندان‌بانه، تامس با جویی دوست می‌شه با هم حرف می‌زنن، کتاب بهش می‌ده، از لیدیا و دوستاش برای جویی تعریف می‌کنه، عکسه ر از رو میز تامس برمی‌داره، جویی دنبال مادر واقعیش می‌گرده، همدیگه ر پیدا می‌کنن، برای هم نامه می‌نویسن، وقتی از زندان آزاد می‌شه قرار می‌ذارن که همدیگه ر ببینن، مادره سر قرار نمیاد، به جویی می‌گه که دیگه نمی‌خوام باهات ارتباطی داشته باشم، جویی ناامید از خانواده‌دار شدن خودکشی می‌کنه.خیلی دلیل اینکه لیدیا پدرش ر ول کرد و سالها باهاش تماسی نداشت ر نفهمیدم، بعد اون اتفاق تامس خیلی عوض شد، رفتارش، اخلاقش، شغلش و حتی قیافه‌ش ولی قانع نشدم که چرا لیدیا 13 سال پدرش ر ندید.به غیر از جویی که زندگی و مرگ غم‌انگیز و ناراحت کننده‌ای داشت، برای مادر واقعیش هم ناراحت شدم.آخرش همه معماها حل می‌شن، رابطه‌ی لیدیا و پدرش بهتر می‌شه، دیوید می‌ره پی کارش، مرد چکشی کشته می‌شه، لیدیا می‌مونه و راج.ما از این داستان نتیجه می‌گیریم که دنور شهر کوچیکیه.همون طور که توی توضیحات کتاب توی طاقچه نوشته بود داستان جنایی بود نه از این کتابای کتابفروشی که اول به نظرم رسید. کتاب خوبی بود، بخونید.نیمه شب در کتاب فروشی افکار نورانی نشر مرکز https://taaghche.com/book/130830/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C </description>
                <category>Mostafa F</category>
                <author>Mostafa F</author>
                <pubDate>Thu, 10 Aug 2023 09:13:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: انگار گفته بودی لیلی</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafaezi21/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-hhdqerwaielc</link>
                <description>برای تیر ماه باید کتابی که جایزه‌ی معتبری برده باشه بخونیم. از سپیده  شاملو خیلی قبلن دو تا کتاب خونده بودم و خوشم اومده بود. تصمیم گرفتم  این کتابش ر برای چالش بخونم.داستان با این جمله شروع می‌شه: «بمبها از آسمان ریختند روی خانه همسایه. تو از ایوان پرت شدی و مردی.» شراره داره با شوهر مرده‌ش حرف می‌زنه، از اتفاقات روزمره، خواب‌ها و کابوس‌هاش، خاطرات و گذشته. شوهره اسمش علی بوده، یه پسر دارن که سیاوش، خواهر علی که مستانه.  سیاوش دانشگاه قبول شده، با دوستاش می‌ره مسافرت، کوه. زنه می‌ره مشهد، یاد  اولین دفعه که بعد از عروسی‌شون اومدن مشهد می‌افته، حرم، کبوتر، معجزه،  آشنایی‌شون تو کوه، «تنها موندی». برمی‌گرده هتل می‌بینه مادرش پیغام گذاشته، فکر می‌کنه برای پسرش اتفاقی افتاده. فصل دوم تموم شد. مستانه مرده بوده.از سپیده شاملو دو تا کتاب تو کتابخونه‌م پیدا کردم، یه مجموعه داستان و یه  رمان، چند سال پیش خوندمشون اما چیزی یادم نبود به جز یه داستان کوتاه،  تاج که مضمون داستان فقط یادم بود، چند روز پیش دوباره خوندمش و همون حس و  تاثیر بارهای قبل ر داشت برام. غم‌انگیزترین و ترسناک‌ترین و وحشتناک‌ترین  داستانی که تا به حال خوندم.علی انگار فعال سیاسیه (یا همچین چیزی)، زندانی می‌شه، تو زندان یه هم‌سلولی داره، محمود، که بعدن یه فرقه‌ی عرفانی، مذهبی (یا همچین چیزی) راه می‌اندازه، میاد پیش مستانه می‌گه من دوست داداشتم و جذبش می‌کنه و با هم ازدواج می‌کنن و مستانه بدبخت می‌شه، مستانه مریض می‌شه.این محمود و مادرش آدمهای عوضی‌ای هستن و شراره می‌ترسه محمود بلایی سر سیاوش بیاره.پدر علی مرد، مادر علی هم مرد، خواهر علی هم مرد، خود علی هم مرد و فعلن یک سوم کتاب گذشته.اول فصل چهارَم و راوی عوض شد، فصل چهار از زبان مستانه‌ست. مستانه جریان و اتفاقات بعد از مرگ علی و تاثیرش بر زندگیش ر برای شراره تعریف می‌کنه. علی که زندانی شده بوده با محمود هم‌سلولی بوده، با هم دوست شده بودن و آز همه چی حرف می‌زدن و علی از خواهرش گفته بوده و عکسش ر نشون محمود داده بوده. مستانه توی آژانس هواپیمایی کار می‌کرده و اونجا با رویا و محمود آشنا شده بوده، محمود توانایی ذهنی‌خوانی و تغییر افکار و از این چیزا داشته، مستانه ر اغفال می‌کنه و به فرقه‌شون می‌کشونه و باهاش ازدواج می‌کنه و ارتباطش با خانواده‌اش و بقیه ر قطع کرده بوده، شکنجه و آزار و ضرب و شتم، شایدم باعث بیماریش شده بوده. مادر محمود هم آدم عوضی سلیطه‌ای بود. پدر مستانه مرده بوده به‌ش نگفته بودن، مادرش هم بعد مرگ علی تعادل روانی‌ش ر از دست داده بوده، از درخت افتاد و مرد، یکی زنگ زد و مستانه بر خلاف همیشه گوشی ر برداشت و کسی بهش خبر داد مادرش مرده و بالاخره محمود ر ترک کرد. اومد خونه شراره اینا ر تعریف کرد. یه بعد هم که مرد.فصل پنجم شراره رفته سر قبر مستانه و درباره بعد بمب و علی با مستانه حرف می‌زنه، حالش بعد اون حادثه، بیمارستان بودنش، مریضی و توهم،  دنبال کار بودنش، گله از بقیه که بعد مرگ علی به‌ش کم محلی کردن.فصل ۶ دوباره شراره با علی حرف می‌زنه، از اومدن مستانه، سیاوش که بزرگ شده، دانشجو، سر کار می‌ره، با یکی از دوستاش که مرید محموده می‌ره به مراسم فرقه، یواشکی ازشون فیلم می‌گیره، می‌خواد محمود ر رسوا کنه، مستانه از  پشت‌بام خودش ر انداخته پایین، من که فکر کنم محمود کشتشش، شراره به «آشنای قدیمی» علاقه داره، می‌خواد بالاخره از علی دل بکنه. محمود فیلم گرفتن سیاوش ر فهمیده، با شراره حرف زد و تهدیدش کرد.سه چهار روزه كه کتاب ر تموم کردم، اصلن انتظار نداشتم داستان اینجوری تموم بشه. البته با توجه به داستانهای قبلی که از سپیده شاملو خونده بودم منتظر یه پایان شاد و سرخوش هم نبودم اما باز هم غافلگیر شدم.بخش آخر کتاب، بعد از این که شراره از علی دل کند، سه سال گذشته، اتفاقای زیادی افتاده و دوباره شراره داره با علی درد دل می‌کنه. خلاصه این که همه بدبخت شدن به جز محمود.علی و شراره برای ماه عسل رفته بودن مشهد، حرم بودن، داشتن زیارت می‌کردن، یه کبوتر اومد بالا سر اینا، یه بچه شفا گرفت، علی داشت زیر لب دعا می‌کرد، شراره نشنید چه دعایی اما «انگار گفته بودی لیلی». اسم کتاب از اینجا اومده.یه دختره بود که علی ر دوست داشت اما علی به‌ش گفته بود نه. شراره فکر می‌کرد لیلی اونه، هیچوقت باور نداشت که خودش لیلیِ علی بوده.شخصیت مورد علاقه‌م تو کتاب هم مادر شراره است و کمی هم علی، داستان که تموم شد دیدم از شراره خوشم نمیاد، خیلی منفعل و تحت تاثیر محمود بود، علی ر هم که نتونست فراموش کنه، فقط به سیاوش اهمیت می‌داد که اونم آخرش اونجور.کتاب خوبیه، بخونید، امیدوارم باقی کتابای شاملو ر هم تو طاقچه بذارن، من که دارم، برای خودشون می‌گم. https://taaghche.com/book/125914 </description>
                <category>Mostafa F</category>
                <author>Mostafa F</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jul 2023 01:55:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: جعبه‌ی پرنده</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafaezi21/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AC%D8%B9%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-mbn8xblfdonh</link>
                <description>چند هفته پیش فیلمش ر دیدم، بعد از مدتها که می‌خواستم ببینم. خوب بود، خوشم اومد. کتاب ر که توی فهرست پیشنهادی برای چالش این ماه دیدم، تصمیم گرفتم بخونم.جعبه‌ی پرنده نوشته‌ی جاش ملمرن.داستان با مالوری شروع می‌شه، زنی که با دو بچه‌ی ۴ ساله توی یه خونه با پنجره‌های پوشیده زندگی می‌کنه. دختر و پسر ر بیدار می‌کنه و آماده‌ی مسافرت با قایق روی رودخونه می‌شن. بیرون از خونه چیزی هست که اگه کسی ببیندش باعث آسیب به دیگران و خودکشی می‌شه.چون فیلمش ر تازه دیدم و الآنم کتاب ر دارم می‌خونم به نظرم اگه فیلم و کتاب ر با هم مقایسه کنم بد نباشه. تو این چند ساله خیلی از کتابهایی که خوندم فیلم و سریال هم ازشون ساخته شده، هر چند خیلی‌هاشون ر ندیدم اما اونایی که دیدم در بهترین حالت خلاصه‌ی کتاب بودن، البته انتظاری نیست که همه‌ی جزییات کتاب توی فیلم باشه، ساختار و چارچوب و شخصیت‌های اصلی کتاب که حفظ بشه من راضی‌ام.شاید بعدن درباره‌ی کتاب‌ها و اقتباس سینمایی ازشون بیشتر بنویسم.تا الان که ۵ فصل کتاب ر خوندم، شروع فیلم به نظرم بهتر بود. فیلم با یه پیغام رادیویی (یا بیسیم) شروع می‌شه که می‌گه یه پناهگاه برای بازمانده‌ها هست که راه رسیدن به‌ش رودخونه‌ست و بهتره بدون بچه طی بشه چون خطرناکه. پس انگیزه سفر روی رودخونه همون اول معلومه اما توی اول کتاب اشاره‌ای به پناهگاه نشده.بعد از این که مالوری و بچه‌ها آماده‌ی سفر می‌شن داستان به ۵ سال قبل بر‌می‌گرده.مالوری با خواهرش، شنون زندگی می‌کنه (یادم نیست اسمش توی فیلم هم شانون بود یا عوضش کردن اما مرگش توی فیلم بهتر از کتاب بود). شنون داره اخبار تلویزیون ر می‌بینه که داره درباره‌ی اتفاقات غیر معمولی توی روسیه گزارش می‌ده، مالوری حس می‌کنه حامله‌ست و با خواهرش می‌ره بیرون تست بارداری بخره و تو راه وحشت و نگرانی مردم از حوادث قتل و خودکشی ر می‌بینن، مردم سعی میکنن به آسمون نگاه نکنن و خیلی‌ها پنجره‌های خونه‌ها ر با پتو و پارچه می‌پوشونن، دولت اعلام کرده مردم توی خونه بمونن و کسی نمیدونه علت این اتفاقا چیه.یه مدتی گذشته و مالوری و شنون از خونه بیرون نمی‌رن و مثل بقیه همه جا ر پوشوندن.فصل‌های کتاب یکی در میان در آینده و گذشته می‌گذره و دوباره به آینده می‌ریم و مالوری و بچه‌ها چشم‌بند می‌زنن و از خونه بیرون می‌رن و سوار قایق می‌شن.شنون مُرد.قبل اینکه بحران خیلی شدید بشه یکی تو روزنامه آگهی کرده بود که در خونه‌ش به روی همه بازه و پناهگاه. مالوری بعد مرگ خواهرش تصمیم می‌گیره بره اونجا. ساکنین خونه ۵ نفرن، تام، دان، جولز، شریل، فلیکس. صاحب‌خونه قبل اومدن مالوری مرده بود. تو انبار خونه به اندازه‌ی چند ماه غذای کنسروی دارن.اون ور هم که فعلن همینجور داره پارو می‌زنه. اتفاق خاصی نیفتاد، فقط یه بار یه مرد با قایق به اینا نزدیک شد و می‌خواست مجبورشون کنه چشم‌بندشون ر بردارم. تونستن از دستش قرار کنن. یه بار هم که نزدیک ساحل شدن یه گله گرگ حمله کردن بهشون. از دست گرگ هم در رفتن.دوباره گذشته. نزدیک اون خونه یه چاه آب هست. یه بار که فلیکس رفت آب بیاره صدایی شنید و حس کرد توی چاه ازین موجودات هست، تا فردا آب نخوردن، بعد تام محض اطمینان رفت تو اتاق و در ر به روش بستن و آب خورد و چیزیش نشد. بعد مدتی که مالوری تو این خونه بود یکی از همسایه‌ها اومد اونجا، راهش دادن، اسمش الیمپیا بود و از قضای روزگار اونم حامله‌ست. پس یکی از اون بچه‌ها بچه‌ی الیمپیاست. توی کتاب این خونه همون خونه‌ایه که ۴ سال بعد مالوری ازش خارج می‌شه و می‌ره قایق‌سواری اما توی فیلم اتفاقی وارد خونه می‌شه، توی شلوغی و هرج‌ومرج خیابون زنی ساکن خونه می‌بینه مالوری بارداره، میاد کمکش، خودش می‌میره اما مالوری میاد تو خونه، تعداد آدمای تو خونه بیشتر از کتابه و ترکیب سنی و جنسیشون متنوع تره. این خونه با خونه‌ی ۴ سال بعد فرق داره اما بیشتر اتفاقای فیلم همینجا می‌افته. دلیل مرگ جورج توی فیلم و کتاب یکیه.تام و جولز می‌رن بیرون خونه دنبال چیزهای بدردخور و سگ برای محافظت، قراره برای ۱۲ ساعت بیرون باشن اما بیشتر از ۲۴ ساعت طول می‌کشه، وقتی هم‌خونه‌ها دارن بحث می‌کنن که آیا برمی‌گردن یا نه و اگه برگشتن راهشون بدن یا نه، تام و جولز از راه می‌رسن با دو تا سگ. تو فیلم سگ داشتن یا نه؟ یادم نیست.بعد برای بقیه تعریف می‌کنن که تو این سفر پرماجرای یک روزه‌ در محله که به سه چهار تا خونه سر زدن چه اتفاقاتی افتاد، اتفاق خاصی نیفتاد.یک شب ناگهان مالوری صدای در زدن می‌شنوه، بقیه هم بیدار می‌شن جمع می‌شن پشت در، گری پشت دره، مرد حدودن ۴۰ ساله‌ای که از خونه‌ای که قبلن توش زندگی می‌کرد بیرون اومده چون همخونه‌ای‌هاش آدمهای خوبی نبودن، آیا در ر باز کنن آیا در ر باز نکنن، رای‌گیری می‌کنن و نتیجه‌ش اینه که گری ر راه می‌دن تو خونه. گری از گروهی که باهاشون زندگی می‌کرد تعریف کرد، از فرانک گفت که به نظرش دیوونه بود و ناگهان یک صبح همه‌ی پتوهای پنجره‌ها ر کنده بود و در و پنجره‌ها ر باز کرده بود و رفته بود. مالوری به گری و حرف‌هاش اعتماد نداره.شونه‌ی مالوری ر هم گرگ زخمی کرده بود، کمی پارو زد، بیهوش شد، به هوش اومد، بچه‌ها پارو می‌زدن. در طول مسیر هم هی یاد خاطرات گذشته و آموزش بچه‌ها از نوزادی و اتفاقات تو خونه و هم‌خونه‌ای‌ها می‌افته. کمی گریه می‌کنه، کمی به بچه‌ها و خودش که خوب آموزش‌شون داده افتخار می‌کنه، پارو می‌زنه.هنوز حدود یک سوم از کتاب مونده و هر چقدر از کتاب می‌خونم علاقه‌م به فیلمش هم بیشتر می‌شه. خیلی از جزییات فیلم و کتاب با هم فرق دارن اما داستان کلی کتاب خوب به فیلم تبدیل شده. به خاطر محدودیت زمان فیلم اگه قرار بود خط داستانی کتاب به همون شکل نشون داده بشه ناچار می‌شدن قسمتهای بیشتر و مهمتری از کتاب ر حذف کنن. از کتابهایی که خوندم و فیلمشون ر دیدم دو سه تا یادمه، کودک ۴۴ که فیلمش آشغال بود و گند زده بود به کتاب. قاتل و انگیزه قتل ر تغییر داده بود. خیلی چیزهای اصلی ر حذف کرده بود اما جزییات بی‌اهمیت ر نگه داشته بود.یا فیلم ۱۲ صندلی (مل بروکس) با اینکه فیلم خوب و دوست‌داشتنی‌ای بود اما نسبت به کتاب خیلی ضعیف‌تر بود، پایان داستان ر هم عوض کرده بود.یا نمایشنامه‌ی آتش‌سوزی‌ها خیلی خیلی بهتر از فیلمش بود که دنی ویلنوو ساخته و وجدی معود تو نوشتن فیلمنامه هم مشارکت داشته، گره‌گشایی اصلی داستان تو فیلم عوض (و ابلهانه) شده. فیلم نسبتن خوبیه، مخصوصن سکانس اتوبوس. اما به نمایشنامه نمی‌رسه.تام و جولز تصمیم گرفتن دوباره برن بیرون، این دفعه خیلی دورتر، ۵ کیلومتر، تا خونه‌ی تام، برای وسایل و دارو، زایمان هم نزدیکه.دوباره مالوری یاد گذشته افتاده، بچه‌ها نوزادان هنوز، تنهاست، توی فیلم تام چند سالی هست باهاشون. مالوری بعد به دنیا اومدن بچه‌ها ماشین شریل ر که بیرون خونه‌ست، آماده می‌کنه و می‌ره دنبال تجهیزات، رانندگی بدون دیدن سخته اما ویکتور ر داره. هنوز نمیدونن دیدن اون موجودات چه تاثیری روی حیوانات داره. با یکی حرف زده و برای رسیدن به اونجایی که قراره برن باید حتمن چشمش ر باز کنه چون رودخونه ۴ شاخه می‌شه و باید تو مسیر دومی باشن.در ادامه می‌بینیم که حیوانات (حداقل سگ‌ها) در برابر اون موجودات مصون نیستن، بیچاره ویکتور.دوباره تو گذشته: مالوری که به گری اعتماد نداشت یک شب می‌ره سراغ کیف گری و یادداشت‌هاش ر پیدا می‌کنه و می‌فهمه اون بوده تو خونه قبلی در و پنجره‌ها ر باز کرده.مالوری نمیدونه آیا به بقیه بگه یا نگه، دیگه تصمیم میگیره که بگه تو کیف چی پیدا کرده یهو تام و جولز برمی‌گردن. بالاخره می‌گه و گری ر از خونه بیرون می‌کنن و چند هفته بعد بچه‌ها به دنیا می‌آن و همه می‌میرن و مالوری می‌مونه و ۲ تا نوزاد. اگه می‌خواید بدونید چی شد که اون جور شد خودتون باید کتاب ر بخونید.تام که رفته بود خونه‌ش کتابچه‌ی تلفن ر هم آورده بود و تو اون چند هفته به همه شماره‌ها زنگ زدن و پیام گذاشتن بلکه کسی جواب بده. بعد که همه مردن یکی پیغام ر شنیده بود و زنگ زد با مالوری حرف زد و راهنماییش کرد که بره به پناهگاه اونا. ۴ سال طول کشید که مالوری جرات و قدرت و توانایی این سفر ۳۰ کیلومتری روی رودخونه ر پیدا کنه.در کل کتاب خوب و هیجان انگیزی بود. کتاب و فیلم ر به یک اندازه دوست داشتم. بعضی چیزا تو کتاب بهتر بود، بعضی چیزا تو فیلم. دیوانه‌های فیلم بیشتر بودن تو کتاب فقط گری بود. کتاب سیاه‌تر و غم‌انگیزتر بود.«بیرون رو نگاه کرده بود؟ یا خودش تصمیم گرفت این کار رو با خودش بکنه؟ من هیچ‌وقت جوابم رو پیدا نمی‌کنم»امشب که داشتم این یادداشت ر تموم می‌کردم دیدم کورمک مک‌کارتی مرد. نویسنده‌ای که کتاب جاده ر ازش خوندم و فیلمش ر ندیدم، کتاب جایی برای پیرمردها نیست ر نخوندم و فیلمش ر دیدم. https://taaghche.com/book/55003/%D8%AC%D8%B9%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87 </description>
                <category>Mostafa F</category>
                <author>Mostafa F</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jun 2023 01:48:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: هنر زندگی آسوده</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafaezi21/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A2%D8%B3%D9%88%D8%AF%D9%87-u7wpl3q25s8h</link>
                <description>برای اردیبهشت باید «کتابی که آرامش را به قلبت تزریق می‌کند» بخونیم، کتاب خاصی از کتابهام به نظرم نرسید و این کتاب ر از بین کتابهای پیشنهادی انتخاب کردم.دیگه تو گوگل عکس با کیفیت نمیتونم پیدا کنم، همین کوچیکه پیدا شد.هنر زندگی آسوده نوشته‌ی شونمیو ماسونو، یک راهب در معبد ذنه.گوگل می‌گه ماسانو اینه، ایشاللا که درست گفتهکتاب 4 بخش اصلی داره:29 روش انرژی دادن به خود، 30 روش الهام بخش برای کسب اعتماد به نفس و شجاعت، 20 راه برای از بین بردن سردرگمی و نگرانی، 20 راه تبدیل هر روز به بهترین روز زندگیتوی مقدمه یک مقدار درباره ذن توضیح داده، که کمک میکنه در زندگی به آرامش ذهنی برسیم.اولین چیزی که با شروع کتاب بهش فکر کردم اینه که چرا 99 تمرین؟ چرا یکی دیگه اضافه نکرده که بشه 100 تا؟تا الان که یک سوم کتاب ر خوندم کتاب خاصی به نظرم نرسیده، بعضی تمرینها بد نیست اما. شاید چون من دنبال «آرامش» نیستم برام جالب نیست.حالا فعلن این بخشها ر مرور کنیم ببینیم بعد چی می‌شه.29 روش انرژی دادن به خود. تلاش کنید عادتهایتان را تغییر دهید1- برای تخلیه ذهن وقت بگذاریدتیترها خودشون معمولن گویا هستن، یک شرح مختصری هم درباره‌ش میده. البته بعضی توضیحات ربطی به تیترش نداره که به اونا هم میرسیم. می‌گه همه تو زندگی مشغله و فشار کار دارن و دچار کمبود وقت هستن، پس هر روز 10 دقیقه وقت بذارید که به هیچ چیزی فکر نکنید و افکار مختلف ر از ذهن دور کنید.این نخستین گام برای ساختن زندگی آسوده‌ست.2- هر روز پانزده دقیقه زودتر بیدار شویدمیگه یه ربع زودتر از وقت معمول بیدار شو ورزش کن، چای یا قهوه بخور، به آسمون نگاه کن، صدای پرنده‌ها ر گوش کن. ذهنت آروم می‌شهخب این برای من که ساعت بیدار شدن خاصی ندارم به درد نمی‌خوره، من از اونایی هستم که با صدای پرنده بیدار بشم فحشش می‌دم.3- هوای صبحگاهی را استشمام کنیدمیگه من صب 5 بیدار می‌شم، هوای صبحگاهی، قدم زدن، ساعت 6 و نیم دعا، مناجات، کتاب مقدس، صبحانه و برنامه روزانه. بعد میگه این بذنامه هر روز منه اما متفاوت و جدیده چون عطر هوای تازه‌ی صبح، طلوع خورشید، حس نوازش باد، رنگ آسمان و درختان در حال تغییرن.این 3 هم شبیه 2 بود که صب زود بیدار شید. بازم تکراری اینجوری داره، الکی فقط میخواد به 99 برسه.4- وقتی کفش‌هایتان را درمی‌آورید آنها را جفت کنیدمیگه با عادت کردن به این کار ساده، همه چیز در زندگی منظم و دقیق می‌شه به زودی.من کفشم ر جفت میکنم اما منظم و دقیق نشدم. اینجا ر که خوندم یاد سال 73 افتادم که دزد کفشم ر از دم در آپارتمان برد.5-لوازم اضافی را دور بریزید«تعلقات اضافی را دور بریزید. فرضیات ذهنی را رها کنید. بار ذهنتان را کاهش دهید.»6-میزتان را مرتب کنیدمیگه راهب های معبد هر روز تمیزکاری و جارو نمیکنن که چون کثیف شده بلکه با این کار ذهن خودشون ر آرام میکنن. اول می‌خواستم همه‌ی 99 مورد ر بنویسم اما بعد دیدم متن خیلی طولانی می‌شه پس فقط اونایی که جالب‌تر بود برام ر می‌نویسم.9- از صدای بلند استفاده کنیدمیگه از شکم صحبت کنید تا مغزتان بیدار شود. نمیدونم یعنی چه جوری. حرف زدن معمولی ما نمیدونم صدای بلند حساب می‌شه یا نه، اما از بچگی اینایی که خیلی بلند حرف می‌زدن ر فکر میکردم دارن دعوا می‌کنن، الان هم همین طور.10 و 11 و 12 درباره‌ی غذا، آداب غذا خوردن، وعده‌های غذایی و مزایای گیاه‌خواریه.16- پابرهنه پیاده روی کنیدمیگه تو خونه پابرهنه باشید بیرون خونه صندل و دمپایی بپوشید21- وقتتان را با نگرانی درباره چیزهایی که کنترلی بر آنها ندارید تلف نکنید.بخش دوم: برای کسب اعتماد به نفس و شجاعت در زندگی سعی کنید دیدگاهتان را تغییر دهید31- درباره‌ی چیزهایی که هنوز اتفاق نیفتاده‌اند نگران نباشیدشبیه مورد بیست و یکه، نیست؟36- خودتان را با دیگران مقایسه نکنیدمیگه در انجام هر کاری استقامت و مداومت داشته باشد حتی اگه به نظرتون نامناسب یا سخت باشه، مقایسه با دیگران باعث ناراحتی و افسردگی میشه.40- گلی بکارید«هیچ روزی مهمتر از امروز نیست»میگه تو طبیعت هر روز روز جدیدیه. دانه و بذر در خاک بکارید ، بعد از مدتی جوانه میزنه و رشد هر روزه‌ش ر تماشا کنید و متوجه تغییراتش باشید.44- ساده فکر کنیدمیگه یه یارویی اومورایسو دوست داشت، میره رستوران توی منو چشمش به هایاشی‌رایسو میخوره، فکر میکنه اینم باید خوشمزه باشه، نمیدونه کدومش ر انتخاب کنه که اوموهایشی ر میبینه که ترکیب این دو تا غذا بود، همینو سفارش میده اما خوشمزه نبوده. از داستان نتیجه میگیره وقتی تردید دارید سادگی بهترین انتخابه.48- چیزی را دور نریزیدقبلن گفته بود وسایل و چیزهای بیمصرف و غیر ضروری ر دور بریزید، اما اینجا منظورش منابع غذایی یا مواد اولیه‌ست. مثلن برگ تربچه ر هم بخورید.بخش سوم: برای از بین بردن نگرانی نحوه‌ی تعامل با دیگران را تغییر دهید60- به مردم خدمت کنیدمیگه خوبی کردن به بقیه باعث شادی خودتون هم میشه61- این سه سم را از خود دور کنیددر دین بودایی سه سم زندگی طمع و خشم و نادانی هستند.به نظرم حتی اگه بشه از طمع و خشم دوری کرد اما نادانی ر نمیشه کاری کرد69- از نیاز به تایید دیگران دست بکشیدبخش چهارم: تبدیل هر روز به بهترین روز، سعی کنید توجه‌تان را بر لحظه‌ی حال متمرکز کنید81- برای هر روز، حتی معمولی‌ترین، قدردان باشیدخوشبختی میتونه در چیزهای معمولی باشه، یزرگترین خوشبختی در نظم طبیعی زندگیه.میگه همین که نفس میکشی و زنده‌ای یعنی خوشبختی.96- همیشه آماده باشیدمیگه قدر فرصتها را در زندگی بدانید99- از زندگی بیشترین بهره را ببریدبا اینکه از این جور کتابا خوشم نمیاد اما چیزایی برام جالب بود. یکی کلمه‌ها و اصطلاحات ذن و ژاپنی بود که به کار برده بود و مترجم کلمه و معنیش ر با هم نوشته بود. یکی هم داستان و حکایت‌های ذن که بین مطالب آورده بود. مثلا اون دو تا درخت آلو که به نظرم حتی کمی مسخره هم بود.همین دیگه. اگه یکم به این کتاب که خوندم عمل می‌کردم نوشت یادداشتم تا صبح 31 اردیبهشت طول نمیکشید. https://taaghche.com/book/101612/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A2%D8%B3%D9%88%D8%AF%D9%87  </description>
                <category>Mostafa F</category>
                <author>Mostafa F</author>
                <pubDate>Tue, 09 May 2023 01:01:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: مردی به نام اوه</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafaezi21/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%88%D9%87-sd6oupj6qf90</link>
                <description>Dearبرای فروردین باید کتابی درباره‌ی امید بخونیم. من از بین کتابهای معرفی شده انسان در جستجوی معنا ر انتخاب کردم. بعد دیدم مردی به نام اوه هم تو کتابای پیشنهادی هست، دیگه چون همین چند ماه اخیر خونده بودمش تصمیم گرفتم درباره‌ش بنویسم.مردی به نام اوه نوشته‌ی نویسنده‌ی مشهور سوئدی، فردریک بکمن.داستان اینجوری شروع می‌شه که یه پیرمرد بداخلاق غرغرو رفته فروشگاه و می‌خواد آی‌پد بخره اما چیزی سردرنمیاره و فروشنده‌ها ر کلافه کرده. بعد داستان به عقب برمی‌گرده.اوه کت شلوار پوشیده و مرتب حلقه‌ی دار ر می‌ندازه گردنش، به سر و صدای بیرون خونه توجهی نمی‌کنه و چهارپایه ر از زیر پاش می‌زنه کنار که خودکشی کنه، طناب پاره می‌شه و می‌افته، همون موقع صدای برخورد ماشین به صندوق پست بلند می‌شه.اوه عصبانی میاد بیرون و با زنی باردار و دو بچه‌ی خردسال و مرد دست‌و‌پاچلفتی روبرو می‌شه. پروانه و خانواده‌اش. از اینجا مسیر زندگی و مرگ اوه عوض می‌شه.به مرور متوجه می‌شیم که سونیا،همسر اوه چند ماه پیش از دنیا رفته، و دلیل خودکشی اوه اینه که بدون همسرش انگیزه‌ای برای زندگی نداره و می‌خواد بمیره و بره پیشش.زندگی گذشته‌ی اوه از کودکی ر هم می‌خونیم. بچه که بود پدرش با ماشین ساب آشنا و علاقه‌مندش کرد، پدرش توی راه‌آهن کار می‌کرد و آدم درستکاری بود، اوایل جوانی، پدرش می‌میره و اوه یک مدتی توی راه آهن به جای پدرش کار می‌کنه، به سونیا برمی‌خوره و عاشق هم می‌شن و ازدواج می‌کنن. حادثه‌ای براشون پیش میاد و به کهنسالی می‌‍رسن و سونیا از سرطان می‌میره.هر دفعه که اوه‌ی بیچاره می‌خواد خودکشی کنه یه اتفاقی می‌افته و یکی مزاحمش می‌شه و نقشه‌ش ر خراب می‌کنه. یه بار که زدن به صندوق پستش، یه بار شوهر پروانه از نردبان افتاد و پاش(یا دستش؟) شکست و اوه مجبور شد پروانه و بچه‌ها ر ببره بیمارستان، یه بار یکی تو ایستگاه قطار حالش بد شد افتاد رو ریل اوه مجبور شد نجاتش بده.هر کسی یه مدلی کتاب می‌خونه، من کتاب نمی‌خونم که چیزی یاد بگیرم یا به معلوماتم اضافه کنم، من فقط از قصه لذت می‌برم و با داستان و شخصیتهای کتاب همراه می‌شم و بدون پیشداوری و قضاوت اتفاقات ر دنبال می‌کنم. چون حافظه‌خوبی هم ندارم بعد از تموم شدن کتاب بیشتر جزییات ر فراموش می‌کنم. موقعی که این کتاب ر میخوندم کتابی درباره‌ی امید نمیخوندم، داستان پیرمرد زن‌مرده و همسایه‌هاش و پروانه ر می‌خوندم. حالا امید کجای این داستانه؟یا چه نقشی تو زندگی اوه داره؟ اوه عاشق سونیاست اما بعد از مرگش تا وقتی که بازنشسته نشده خودکشی نمی‌کنه، بعد از بازنشستگی دیگه کار ناتمامی توی زندگیش نداره و فکر می‌کنه آماده‌ست که بمیره، اما اشتباه می‌کنه. پروانه كه میاد باعث می‌شه که اوه دوباره به مسائل و مشکلات همسایه‌ها و دیگران اهمیت بده. اوه به دیگران کمک می‌کنه اما نه چون که دلش می‌خواد آدم خوبی باشه، به  اصرار پروانه و برای رضایت خاطر سونیا، اوه همیشه تو زندگی کاری ر انجام می‌ده که فکر می‌کنه درست‌ه، به فکر خوشایند دیگران یا نفع شخصی خودش نیست. تو بچگی کیف پولی که پیدا کرده ر تحویل می‌ده چون کار درستیه، پروانه ر به بیمارستان می‌رسونه چون درست نیست زن حامله با دو تا بچه کوچیک تو اون برف با اتوبوس بره، از گربه‌ی زشت زخمی نگهداری میکنه چون پروانه مجبورش می‌کنه و اگه سونیا زنده بود همین کار ر ازش می‌خواست.یکی ازبخشهایی که دوست داشتم و تاثر برانگیز بود اونجایی بود كه یه روز صبح پروانه بیدار می‌شه و از پنجره بیرون ر نگاه می‌کنه و می‌بینه برفهای جلوی خونه‌ی اوه تمیز نشده.کتابهای بکمن با اینکه تقریبا طولانیه اما آنقدر داستان و ماجرا و شخصیت جالب داره که سخت می‌شه کتاب ر زمین گذاشت. مردی به نام اوه اولین کتابی بود که ازش خوندم، بعدش چن تا کتاب دیگه‌ش ر خوندم، الآنم دارم مردم مشوش ر می‌خونم. با اینکه تو کتاباش اتفاق تلخ و غم‌انگیز زیاد رخ می‌ده اما یه سرخوشی و سرزندگی و خوشبیینی خاصی داره.از اوه دو تا فیلم سینمایی ساخته شده، نسخه‌ی سوئدی که دیدم خوب و قابل قبول بود با اینکه خیلی از جزییات حذف شده بود (مثل همه‌ی فیلمهایی که از کتاب اقتباس می‌شن)اما نسخه‌ی آمریکایی همه چیز ر تغییر داده و یه اقتباس خیلی آزاد از کتابه، حتی اسم شخصیت اصلی شده اوتو. ندیدم و قرار نیست ببینم. همینا دیگه. https://taaghche.com/book/54035/%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%88%D9%87 </description>
                <category>Mostafa F</category>
                <author>Mostafa F</author>
                <pubDate>Thu, 20 Apr 2023 14:17:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: سکوت رهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafaezi21/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-xcz84jduyitk</link>
                <description>برای اسفند باید کتابی می‌خوندیم که داستانش در طبیعت اتفاق می‌افته. هیچ  کتاب خاصی در نظر نداشتم، از بین کتابهای معرفی شده اونی ر انتخاب کردم که  تو طاقچه بی‌نهایت بود.سکوت رهایی نوشته‌ی پیتر راک.داستان درباره‌ی یک دختر نوجوان 13 ساله‌ست که با پدرش تو جنگل و پارک جنگلی زندگی می‌کنه.تا اینجا که ۲۰ درصد از کتاب ر خوندم داستان خاصی نداره و فقط کمی با  کارولین و پدرش و محیط زندگی و معدود آدمایی که باهاشون ارتباط دارن، آشنا  می‌شیم. پدر انگار قبلن سرباز بوده و از دولت حقوق مختصری می‌گیره، هر چند  وقت یکبار به شهر نزدیک‌شون  می‌رن و چک حقوق ر می‌گیرن و بعضی وسایل ضروری  ر می‌خرن، یک گروه از آدمای بیخانمان و گدا و شاید خلافکار هم توی پارک  جنگلی هستن که بعضی چیزا ر با پدره مبادله و معامله می‌کنن.این داستان بچه‌ای که با پدرش تو جنگل زندگی می‌کنه منو یاد فیلم هانا و  فیلم Captain Fantastic با بازی ویگو مورتنسن انداخت، بقیه‌ش ر هم بخونم ببینم سرانجامش مثل کدوم فیلم  می‌شه. یا شایدم متفاوت از اینا شد. تو فیلم هانا، پدر که بعدن معلوم میشه پدرش نیست بچه ر از یه پروژه نظامی دزدیده و تو جنگل مخفی کرده بهش آموزش می‌ده. تو فیلم کاپیتان خارق‌العاده پدر و مادر طبیعت دوست و مردم گریز با بچه‌ها تو جنگل زندگی می‌کنن و بعد از مرگ مادر، خانواده دچار مشکل می‌شه.«درخت سقوط‌کرده‌ای را دیده‌ام که قد راست کرده و شاخه‌های مرده‌اش دوباره جوانه و برگ زده‌اند.»خب بالاخره کتاب ر تموم کردم.آره اینا تو جنگل داشتن به زندگی‌شون ادامه می‌دادن که یه روز یه دونده کارولین ر تو جنگل می‌بینه و به پلیس خبر می‌ده و پلیس میاد اینا ر می‌گیره. بعد از یک مدتی که از پدر و دختر بازجویی کردن براشون یه خونه و شغل تو یه مزرعه پیدا می‌کنن. کمی تو مزرعه زندگی می‌کنن، کارولین از این زندگی خوشش میاد اما پدر نمیتونه با شرایط کنار بیاد، کابوس‌های شبانه‌ش بیشتر می‌شه، همیشه فکر میکنه تحت نظره، فکر میکنه کسی دنبالشه و تهدیدش می‌کنه، بالاخره از اینجا هم فرار می‌کنن.در طول داستان میفهمیم کارولین یه خواهر کوچکتر داره، با خانواده‌ای که اونها ر به سرپرستی گرفته بوده زندگی میکردن، 4 سال پیش وقتی کارولین 9 ساله بوده یه روز پدرش میاد میگه من پدرتم با خودش می‌برتش، مادرش مریض شده و مرده.پدر ادعا میکنه یه نقشه داره و کارولین بهش اعتماد داره.یه مدت توی یه شهر و تو ساختمان هتلی که قراره خرابش کنن زندگی می‌کنن، پدره انگار پارانویا داره، همیشه محتاطه و مراقبه که تعقیبش نکنن، تو خیابون با فاصله راه می‌رن که کسی دو تاشون ر باهم نبینه. یک بار که تو اتوبوسن و دارن به یه شهری می‌رن چون کارولین با یک زن غریبه حرف می‌زنه تو وسط راه پیاده می‌شن. برف میاد، اینا پیاده‌ن، تو جاده و جنگل هیچ کس و پناهگاهی نیست، ناگهان یه کلبه‌ی کوچیک میبینن. می‌رن تو میبینن یه زن و پسر اونجان، اونها هم انگار فرارین، شب ر با هم به صبح می‌رسونن، صبح پدر و زنه بچه‌ها ر میفرستن بیرون که با هم حرف بزنن، کارولین با پسره سورتمه سواری و بازی میکنه و بعد زنه بچه ر صدا میکنه و به سرعت از اونجا می‌رن. کارولین میاد تو کلبه میبینه زنه باباش ر کشته. مردک احمق به آدم اشتباهی اعتماد کرد.کارولین جنازه ر می‌ندازه رو سورتمه و راهی می‌شه، یه غار میبینه که یه سری جوان و نوجوان توش پارتی گرفتن، می‌ره قاطیشون میشه و بعد اینکه رفتن جنازه پدر ر تو غار سربه‌نیست میکنه و تنهایی به سفرش ادامه می‌ده.برمیگرده به شهری که با پدرخوانده و مادرخوانده‌ش زندگی می‌کرد، می‌خواد خواهرش ر با خودش ببره اما نمی‌بره.یه لحظه فکر کردم میخواد برگرده پیش خانواده‌ش اما فقط اومد که به خودش ثابت کنه می‌تونه برگرده.آخرش هم تنهایی به زندگیش ادامه می‌ده، درسش ر ادامه می‌ده، می‌ره دانشگاه، با کتابدار یه کتابخونه عمومی دوست می‌شه و به عنوان دستیارش کار میکنه، یه کلبه داره و اونجا خاطراتش ر مینویسه.کارولین یه عروسک اسب داره و همیشه با خودش همه جا می‌بره و توی اون عروسک خالیه و چیزهای مهمش ر توش نگه می‌داره، یه کاغذ هست و روش یه اسم نوشته، اسمی که وقتی با اون خانواده بود داشت.معلوم نشد چرا پدره فراری بود، چرا پارانویا داشت، واقعن پدر کارولین بود یا یه بچه‌دزد بود، چرا میخواست کارولین گذشته ر فراموش کنه، چرا از مادرش چیزی نمی‌گفت، اگه واقعن پدرش بود چرا برنگشت دنبال اون یکی دخترش همونطور که قرارشون بود،نقشه‌ش چی بود و کجا میخواست برن و سوالای بیجواب دیگه.من برداشتم این بود که یارو زن و بچه‌ی خودش ر از دست داده بود و کارولین ر دزدیده. شایدم اشتباه می‌کنم، خودتون بخونید ببینید.«هر مشکلی که دارم از این نشئت می‌گیرد که من باور دارم که چیزی درست است که در حقیقت درست نیست.» https://taaghche.com/book/84499/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C </description>
                <category>Mostafa F</category>
                <author>Mostafa F</author>
                <pubDate>Sat, 18 Mar 2023 04:21:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: توتو چان</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafaezi21/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AA%D9%88%D8%AA%D9%88-%DA%86%D8%A7%D9%86-fqcj17gjrsrf</link>
                <description>برای چالش این ماه یک کتاب ژاپنی باید می‌خوندیم.چند ماه پیش که داشتم  کتابهای جدید طاقچه ر می‌دیدم ناگهان چشمم به یه کتاب آشنا افتاد، توتو  چان. این کتابه ر خیلی وقته داریم اما هیچوقت نخوندم. یه بار که رفته بودیم  قائمشهر، رفتیم پارک، تو پارک یه نمایشگاه کتاب بود، پدر و مادرم برای من و  خواهرم چند تا کتاب خریدن که یکی‌ش این بود. فکر کنم ۲۶،۲۷ سال پیش بود.  دیگه وقتشه بخونمش. کتاب چاپ اولش ۷۳ بود و ۲۸۰ تومن.این داستان بر اساس خاطرات کودکی نویسنده از مدرسه توموئه است که ظاهراً  مدرسه خاصی بوده و توسط سوزاکو کوبایاشی در سال ۱۹۳۷ ساخته شده بود و در  سال ۴۵ در زمان جنگ در آتش سوخت. این کتاب در ژاپن و کشورهای دیگه خیلی پرفروش بوده و به کتابهای درسی ژاپن هم راه پیدا کرده. خانم کورویاناگی سفیر افتخاری یونیسف در آسیا انتخاب شده بوده.تا اینجا از مقدمه‌ی کتاب که سال ۱۹۸۲ و ۱۹۸۴ نوشته شده استفاده کردم.متولد 1933 و الان 89 سالشهداستان اینجوری شروع می‌شه که توتوچان از کلاس اول ابتدایی اخراج می‌شه. معلمش نمی‌تونه تو کلاس کنترلش کنه، به درس توجه نمیکنه، همه‌ش از پنجره بیرون ر نگاه می‌کنه، هی میزش ر باز و بسته می‌کنه، بالاخره مادرش مجبور می‌شه ببرتش یه مدرسه دیگه. اولین چیزی که نظر توتوچان ر به خودش جلب کرد واگن‍های قطار بود که توی حیاط مدرسه دید، از این واگنها به عنوان کلاس استفاده می‌شد. در برخورد اول آقای کوبایاشی، مدیر از توتوچان میخواد که هر چیزی که دلش می‌خواد حرف بزنه، توتوچان 4 ساعت حرف میزنه تا دیگه هیچ حرفی به ذهنش نمیرسه. «آقای مدیر به او احساسی از اطمینان، گرما و شادی می‌بخشید. دلش می‌خواست همیشه در کنار او بماند.»توتو چان با خوشحالی به مدرسه می‌ره، دوست پیدا می‌کنه، ماجراهای مختلف پیش میاد، آخرشم که تو بمباران توکیو در جنگ جهانی دوم مدرسه از بین رفت.بهمن تموم شد و این یادداشت من تموم نشد. قبل از اینکه چن تا از ماجراهای جالب و بامزه‌ی توتوچان که خوشم اومد ر بنویسم دو تا نکته که موقع خوندن کتاب یادم می‌افتاد: 1- خاطرات اون سفر قائمشهر 2- مدرسه‌ای که ما می‌رفتیم و این مدرسه‌ی 80-90 سال پیش ر با هم مقایسه می‌کردم و افسوس و غصه.یکی از همکلاسیهای توتوچان فلجه و نمیتونه خوب راه بره، اولین دوستش تو مدرسه‌ست. یه بار توتوچان می‌برتش بالای درخت، نردبان میاره و قدم به قدم و پله به پله و با زور و تقلا می‌کشونتش بالای درخت.«جیرجیرکها آواز می‌خواندند و آن دو مملو از شادی بودند. برای یاسواکی چان این اولین و آخرین بالا رفتن از درخت، در زندگی‌اش بود.»کیف‌ش افتاد توی سوراخ دستشویی و با ملاقه چاه فاضلاب ر خالی کرد و کیف‌ش هم پیدا نشد.یک بار از مدرسه که برمیگشت تو راه یه کپه ماسه دید و پرید روش اما ماسه نبود و سیمان بود، تا چونه رفت تو سیمان گیر کرد.با سگشون داشت گرگ‌بازی می‌کرد و سگه گوشش ر گاز گرفت.اولین روزی که اومد مدرسه تصمیم گرفت بلیط فروش راه‌آهن بشه، قبلش میخواست نوازنده خیابانی یا بالرین بشه، بعد تصمیم گرفتجاسوس بشه. دوستش بهش گفت نمیتونه جاسوس بشه چون آدمهای وراج نمیتونن جاسوس بشن.به آقای مدیر قول داد معلم مدرسه‌ی توموئه بشه.آخرشم هنرپیشه و مجری تلویزیون شد.  https://taaghche.com/book/138319/%D8%AA%D9%88%D8%AA%D9%88%DA%86%D8%A7%D9%86 </description>
                <category>Mostafa F</category>
                <author>Mostafa F</author>
                <pubDate>Sun, 19 Feb 2023 08:53:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: تازه وارد</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafaezi21/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-hbn74jigd1iq</link>
                <description>یه کتاب پلیسی شروع کردم بعد دیدم ژاپنیه، گفتم شاید به درد چالش هم بخوره.ابن کتاب نوشته‌ی  کیگو هیگاشینو، نویسنده‌ی ژاپنیه که قبلن ازش بدخواهی ر خونده بودم.۱- در مورد داستان پلیسی هر چی بنویسم اسپویل می‌شه، پس اگه می‌خواید کتاب ر بخونید این نوشته ر نخونید.۲- اسمهای ژاپنی هم سخته‌ها، آدم اگه حواسش نباشه یادش می‌ره کی به کیه. فقط اسم کارآگاهه آسون بود، کاگا.یک زن، مینکو میتسویی به قتل رسیده و پلیس سرنخ‌های مختلفی ر که پیدا کرده بررسی می‌کنه،  در هر فصل یکی از سرنخ‌ها به یک نفر ربط داره و در خلال بررسی این سرنخ ما با خانواده و مسائل این  نفر و ارتباطش به قربانی هم آشنا می‌شیم.1- دختر مغازه کیک برنج فروشیساتوکو مریضه، تازه از بیمارستان مرخص شده، مامور بیمه میاد مغازه‌شون که مدارک بیمارستان ر برای کارهای بیمه از ساتوکو بگیره، کارت و بروشور بیمه‌ش تو خونه‌ی مقتول پیدا شده و پلیس بهش مظنونه. زمان‌بندی کارهایی که اون روز کرده و جاهایی که رفته با هم نمی‌خونه و اینجوری تبرئه می‌شه که چون بیماری اصلی ساتوکو ر نمیخواستن بهش بگن، از  دکتر دو تا گواهی گرفته بودن، یکی ر قبلن فومیتاکا به تاکورا داده بوده و  دومی ر اومده بود از ساتوکو بگیره.۲- شاگرد رستوران ژاپنییکی از مدارکی که تو خونه‌ی مقتول پیدا شده بود، یه جعبه شیرینی بود. کاگا  شیرینی ر ردیابی کرد و فهمید کی شیرینی ر خریده، شاگرد رستوران برای رییسش  تایجی خریده بود، تایجی به زنش خیانت می‌کرده، شیرینی ر می‌ده به معشوقه‌ش، اونم  چون شیرینی دوست نداشت می‌ده به همسایه‌ش که همون مقتوله.۳- عروس مغازه چینیاین فصل درباره‌ی دعوای عروس و مادرشوهر و مرد منفعل سرگردان بین این دو  تاست. این دو تا هی با هم اختلاف دارن و دعوا می‌کنن، پسره هم سعی می‌کنه  بی‌طرف باشه، آخرش هم با هم کنار می‌آن. مقتول به مغازه اینا اومده بوده و  چاپستیک می‌خواسته بخره اما اونی که می‌خواسته تموم کرده بودن، یه قیچی نو  تو خونه‌ی مقتول بود که همین عروسه ازش خواسته بوده بخره.۴- سگ ساعت فروشییه پیرمرد ساعت فروش هست که هر روز که می‌رفته پارک مینکو ر تو راه می‌دیده  و با هم سلام علیک داشتن، مقتول توی یه ایمیل ناتمام به این پیرمرده اشاره  کرده بوده. کارآگاه میاد سراغش. پیرمرده با ازدواج دخترش مخالف بوده اما  وقتی می‌فهمه دخترش بارداره، می‌رفته معبد براش دعا می‌کرده. مینکو ر تو  راه معبد دیده بوده نه تو راه پارک.۵- فروشنده شیرینی فروشییه زن جوان توی این شیرینی فروشی هست که مینکو به خاطرش می‌اومده شیرینی  می‌خریده. روزی که کشته شد هم اینجا بود و وقتی تلفنی با کسی حرف می‌زده  میوکی صحبت‌هاش ر شنیده و فهمیده که کسی که زنگ زده بوده از تلفن عمومی  تماس گرفته و انگار آشنا و صمیمی بوده.تقریبا دو سال پیش پسر مینکو دانشگاه ر ول می‌کنه و می‌ره سراغ بازیگری تئاتر، به خاطر همین با پدرش  دعوا می‌کنه و از خونه می‌ره و دیگه با پدر مادرش ارتباط نداشته. ۶ ماه قبل  از اینکه به قتل برسه مینکو و پدره از هم طلاق می‌گیرن. مینکو پیش دوستش به  کار مترجمی می‌پرداخته و چند ماه پیش ناگهان به این محله اومده بوده.یکی  از دوستان مینکو که بعدا رفته بوده خارج، توی خیابون ناگهان پسره ر با  دوست‌دخترش دیده بوده و دیده بود که دختره رفته محل کارش که یه کافه‌ای  بوده، به مینکو می‌گه، مینکو به خاطر پسرش میاد این محله و چون آدرس یک مقداری تغییر کرده میوکی ر با دوست‌دختر پسرش اشتباه می‌گیره. , و چون فکر می‌کرد پسرش قراره بچه‌دار بشه می‌خواست از شوهر سابقش شکایت کنه و پول بگبره ازش. 6- دوست مترجمبعد از اینکه پسر مینکو از خونه رفت، مینکو تصمیم گرفته طلاق بگیره و مستقل بشه چون دیگه شوهرش ر دوست نداشت، بعد از اینکه طلاق گرفت دوستش تامیکو بهش کمک کرد که مشغول کار ترجمه بشه اما تامیکو با کسی دوست شد و می‌خواست بره خارج، مینکو از دستش ناراحت شده بود چون رو کمک تامیکو حساب کرده بود. روزی که به قتل رسید با تامیکو قرار ملاقات داشت اما تامیکو قرار ر یک ساعت عقب انداخته بود و تو همین یک ساعت مینکو به قتل رسید. به همین خاطر تامیکو عذاب وجدان گرفت و خودش ر مقصر می‌دونست.7- رییس شرکت نظافتیناهیرو کیوسه که شوهر سابق مینکو ست یه شرکت خدمات نظافت داره، یه منشی جوان و زیبا تازگی استخدام کرده و همه فکر می‌کنن معشوقه‌شه، مینکو فکر میکنه ناهیرو قبل از طلاقشون با این منشی رابطه داشته و چون برای حمایت از پسرش پول لازم داره  می‌خواد از ناهیرو شکایت کنه و پول نفقه‌ی بیشتری بگیره.اما یوری معشوقه‌ی ناهیرو نیست که.8- مشتری فروشگاه صنایع‌دستیتو این فصل معلوم می‌شه آلت قتل بند فرفره‌ی سنتی ژاپنیه که از فروشگاه دزدیده شده.9- کارآگاه نیهونباشیدیگه بالاخره قاتل پیدا می‌شه و انگیزه‌ش معلوم می‌شه. بهتره نگم قاتل کی بود.اول این فصل از دیدگاه وسوگی یک بار دیگه پرونده مرور می‌شه و همه‌ی جزئیات و معماها بررسی می‌شه، آخرشم که کاگا قاتل ر دستگیر می‌کنه. وسوگی هم یه نقش کوچیکی تو اعتراف‌گیری از قاتل داره.در کل داستان خوبی بود و اگه پلیسی، جنایی دوست دارید اینم بخونید.بر اساس کتابهای کیگو هیگاشینو فیلم و سریالهای متعددی ساخته شده و نمیدونم تازه وارد ر هم ساختن یا نه، اما سریال خوبی ازش در میاد و دوست دارم ببینمش.در پایان بد نیست به نویسنده‌ی ژاپنی محبوبم هم اشاره کنم: کوبو آبه که بعضی از کتابهاش تو طاقچه هست. https://taaghche.com/book/92234/%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF </description>
                <category>Mostafa F</category>
                <author>Mostafa F</author>
                <pubDate>Wed, 15 Feb 2023 02:10:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: زنان فوق‌العاده</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafaezi21/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%81%D9%88%D9%82-%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%87-e3qktyidguhz</link>
                <description>موضوع چالش دی ماه جوری انتخاب شده بود که می‌تونستم نصف (یا کمی کمتر) کتابای کتابخونه‌م ر بخونم. داستانی از یک نویسنده‌ی زن. این کتاب ر برای این انتخاب کردم چون کتابهای نشر بیدگل ر دوست دارم وگرنه کتاب و نویسنده‌ش ر نمیشناختم.انگلستان، اوایل دهه‌ی ۵۰ میلادی، مدت زیادی از پایان جنگ جهانی نمی‌گذره و اثراتش هنوز دیده می‌شه. میلدرد لتبری دختر نه چندان جوانی که تو سازمان خیریه‌ای کار می‌کنه و با  اجتماع کوچکی از پیروان کلیسای محلشون وقت می‌گذرونه. دوستان نزدیکش جولیان  ملری کشیش و خواهرش وینی‌فرد هستن. زندگی آرام و یکنواختش با ورود  همسایه‌های جدیدش تغییر می‌کنه.هلنا و راکینگهام نی‌پیر، هلنا انسان‌شناس و راکی افسر نیروی دریایی که از ماموریت در ایتالیا برمی‌گرده. هلنا بیشتر سرگرم کار روی تحقیقات انسان‌شناسی با همکارش اورارد بون و شرکت توی همایشهای علمی‌ه، علاقه و استعدادی توی کار خونه، آشپزی و نظافت نداره و همین یکی از دلایلیه که باعث دعوا و کشمکش با همسرش می‌شه. راکی آدم جذاب و دلربا و خوش‌برخوردیه که در طول داستان به نظر می‌رسه میلدرد بهش علاقمند می‌شه.این «دلبری کردن راکینگهام از افسران سفیدپوش نیروی دریایی بریتانیا» چندین بار در داستان تکرار می‌شه و شوخی باهاش یکی از جالب‌ترین بخشهای کتابه. و حتی یکبار میلدرد و دوستش توی قطار با یکی از همین افسران سفیدپوش نیروی دریایی  که راکی ر تو ایتالیا می‌شناخته مواجه و هم‌صحبت می‌شن.داستان با میلدرد و هلنا و راکی، جولیان ملری کشیش و خواهرش، مراسم کلیسا و خیریه و همایش و قهر و آشتی‌ها ادامه پیدا می‌کنه. خانم گری میاد و کشیش عاشقش می‌شه و قراره با هم ازدواج کنن. از مسیحیت و شاخه‌هاش خیلی اطلاعاتی ندارم اما انگار یه مدل کشیشهای انگلیسی هستن که میتونن ازدواج کنن. بعدن خانم گری قهر میکنه میره. هلنا به اورارد علاقه داره اما اورارد دوستش نداره، هلنا و راکی قهر می‌کنن و موقتا از هم جدا می‌شن، میلدرد با هم آشتی‌شون می‌ده و آخر کتاب هم می‌رن تو خونه ییلاقیشون زندگی کنن و همسایه‎های جدید میاد تو خونه.همه انتظار دارن دوستی جولیان و میلدرد به ازدواجشون منجر بشه اما میلدرد می‌فهمه که اورارد ر دوست داره و اورارد هم دوستش داره.«پرهیزکاری بسیار عالی است و همه ما باید برای رسیدن به آن تلاش کنیم، اما گاهی وقت‌ها ممکن است کمی ملال‌آور باشد.»«شاید بهتر باشه آدم غمگین باشه تا اینکه هیچ احساسی نداشته باشه.»«اصلا می‌خوای با آزادی و استقلالت چی‌کار کنی، وقتی این‌قدر دیر توی زندگی به دستشون بیاری؟»«حالا دیگه نمی‌تونم چیزی رو تغییر بدم. متأسفانه دیگه خیلی دیر شده.» آخر کتاب یادداشتی از ای.ان.ویلسون درباره‌ی داستان هست که جالب و مفیده، درباره نویسنده و زندگی و زمانه‌ش.هر کسی عادت کتابخونی خودش ر داره، کتاب خوندن منم اینجوریه که چندین و چند کتاب ر همزمان می‌خونم و ادامه می‌دم، بعضی کتابها چند سال خوندنش طول می‌کشه و بعضی یک روزه یا دو سه روزه.این ماه که زنان فوق العاده ر شروع کردم یک روز اتفاقی نمایشنامه‌ی نخستین آدم از یوجین اونیل ر شروع کردم که شخصیت اصلیش انسان‌شناسه. اینجا داستان با رابطه میلدرد و اورارد تموم می‌شه، اورارد ازش می‌خواد که توی تحقیقات و نمونه‌خوانی مقاله و تهیه نمایه بهش کنه و وقتی میلدرد میگه بلد نیستم مس‌گه اشکال نداره، بهت یاد میدم.تو نمایشنامه نخستین آدم، کرتیس جیسن انسان‌شناسیه که بعد از این که بچه‎های خردسالش ر از دست داده فقط روی تحقیقات و کارش متمرکز شده و همسرش مارتا هم دستیار و همکار و همراهشه و کرتیس تصمیم داره به یک سفر تحقیقاتی بره اما مارتا علاقه نداره باهاش بره.این دو تا کتاب به هم ربطی ندارن، اونیل نمایشنامه ر سال 22 تو آمریکا نوشته و پیم سال 52 تو انگلیس.اما انگار زندگی کرتیس و مارتا آینده‌ی زندگی اورارد و میلدرد باشه. من ربطشون دادم. :)) https://taaghche.com/book/122641/%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%81%D9%88%D9%82-%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%87    </description>
                <category>Mostafa F</category>
                <author>Mostafa F</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jan 2023 20:01:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: دوشنبه هایی که تو را می دیدم</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafaezi21/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-bsn199xv9lle</link>
                <description>این ماه باید کتابی از یک نویسنده‌ی زن می‌خوندیم.کتابهای خوبی داشتم  برای این چالش، اول میخواستم (مرده‌ها جوان می‌مانند) آنا زگرس ر بخونم،  شروع هم کردم اما دیدم صفحات‌ش زیاده، یک ماهه نصفش ر هم نمی‌تونم بخونم.  دوباره گشتم و گشتم به (دوشنبه‌هایی که تو را دیدم) رسیدم.این پایان به یاد ماندنی که آمازون میگه الکی میگه، من الان یادم نیست آخرش چی شد.این کتاب  نوشته‌ی لئا ویازمسکی نویسنده‌ی فرانسویه. قبلن دو تا کتاب از آن ویازمسکی  خونده بودم که خیلی دوست داشتم، (ایام آموختن) و (یک سال بعد). آن ویازمسکی  به جز نویسندگی بازیگر مشهوری هم هست که تو فیلمهای روبرو برسون و  پازولینی و ژان لوک گدار بازی کرده. چند سالی همسر گدار بوده و تو این دو  تا کتاب زندگی‌نامه‌ای درباره‌ی رابطه و ازدواجش با گدار و فیلم‌ها و  کارگردانها و جنبش دانشجویی می ۶۸ نوشته.اول فکر کردم این کتابه ر هم اون نوشته، به خاطر همین می‌خواستم بخونم. اما لئا برادرزاده‌شه.آن ویازمسکی، عمه‌ی نویسنده و کسی که من به خاطرش این کتاب ر خوندم.لئا ویازمسکی، نویسنده‌ی کتاب«مثل تمام دوشنبه‌ها منتظرش هستم»داستان اینجوری شروع میشه که یک دختر جوان پیشخدمت رستوران به یکی از مشتریهای ثابت که پیرمرد 80 ساله‌ایه علاقه منده.دختره اسمش کلارا ست، پدربزرگ و مادریزرگ نداره و شاید به همین خاطر جذب آدمهای مسن می‌شه. عاشق گارسن بودنه اما به نظر پدر و مادرش کمبود بلندپروازی داره. پیرمرده اسمش کلمانه و یک روز توی رستوران کتاب آرزوهای بربادرفته ر داره می‌خونه که همین کتاب باعث شروع دوستی کلارا و کلمان میشه.داستان دو تا راوی اصلی داره و فصلهای کتاب ر یکی در میون از نگاه کلارا و کلمان می‌خونیم. بعدن یک نفر سومی هم هست که بعضی فصلها ر روایت میکنه.تو هر فصل همینجور که داستان دوستی اینا جلو میره با گذشته و اتفاقاتی که براشون افتاده هم آشنا میشیم.پدر کلارا بچه سرراهی بوده و توی یتیم‌خونه بزرگ شده. پدربزرگ مادریش اواخر جنگ جهانی دوم به خاطر همکاری با نازی‌ها تیرباران شده، مادربزرگش با دختر کوچیکش آواره شده. کلمان موقع جنگ حهانی پارتیزان بوده، زخمی می‌شه، اسیر و شکنجه می‌شه و زن باردارش توی اردوگاه کشته شده.باستین توی بار روبروی خونه‌ی کلارا کار می‌کنه، کلارا می‌بینتش اما بهش  اهمیت نمی‌ده، باستین اولش علاقه به کلارا ندارم اما بعد عاشق همدیگه  می‌شن. بعضی از فصلهای کتاب ر از دید باستین می‌خونیم.این باستین اولش آدم بی‌شعوریه اما بعدن واقعن عاشق کلارا می‌شه.«آه زندگی، چقدر دلم برایت تنگ خواهد شد»نمیدونم چون داستان، داستان ساده و بی شاخ و برگیه و نسبتن کوتاهه، نمیتونم چیز خاصی بنویسم یا چون تمرکز ندارم. اما باز سعی می‌کنم.کلارا تو زندگی از محبت پدربزرگ محروم بوده، کلمان لذت بچه و نوه داشتن ر نچشیده، اینا با هم برخورد می‌کنن و علاقه‌ی مشترکشون به موسیقی و کتاب باعث می‌شه به هم نزدیک بشن. سنگینی گناه پدربزرگ کلارا و رنجهایی که کلمان در گذشته تحمل کرده هم نمیتونه باعث جدایی‌شون بشه. با هم مسافرت میرن، کلمان در آرامش می‌میره. کتابخونه و گربه‌ش ر برای کلارا به ارث میذاره. کلارا هم که با باستین ازدواج میکنه.بر خلاف خیلی از کتابهایی که برای چالش می‌خوندم این کتاب ر خیلی زودتر از آخر ماه تموم کردم، دو روزه خوندمش، با اینکه چیز خاص و پیچیده‌ای نبود اما جذاب و سرگرم کننده بود. ایشاللا که کتابهای دیگه‌ای هم از لئا و عمه‌ش ترجمه و منتشر بشه. https://taaghche.com/book/45318/%D8%AF%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85 </description>
                <category>Mostafa F</category>
                <author>Mostafa F</author>
                <pubDate>Sun, 15 Jan 2023 08:02:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: سمرقند</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafaezi21/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B3%D9%85%D8%B1%D9%82%D9%86%D8%AF-sflwxowhj8hd</link>
                <description>این ماه باید رمان تاریخی می‌خوندیم، من سمرقند نوشته‌ی امین معلوف ر انتخاب کردم که به زندگی خیام می‌پردازه.از معلوف چیزی نخونده بودم به جز کمی از اوایل کتاب (جنگهای صلیبی از نگاه اعراب) که خوب بود اما وقت نشده ادامه‌ش ر بخونم. با  زندگی خیام هم آشنایی چندانی ندارم، فقط می‌دونم که شاعر رباعی‌سرا و  ریاضیدان و ستاره‌شناس بود. همون رباعی‌هاش ر هم خیلی نخوندم، شاعر محبوبم نیست. به  تاریخ و داستانهای تاریخی هم علاقه‌ی خاصی ندارم. پس چرا دارم این کتاب ر  می‌خونم اصلن؟ نمی‌دونم، شاید فقط به خاطر چالش. :)داستان اینجوری شروع می‌شه که خیام داشت تو خیابونای سمرقند راه می‌رفت که  دید دارن یه پیرمردی ر می‌زنن، پرسید کیه، گفتن شاگرد ابوعلی سیناست، رفت  پیرمرده ر از دست اینا رها کنه، پیرمرده ر ول کردن خیام ر زدن. بردنش پیش  قاضی، قاضی شناختش با هم دوست شدن. قاضی که میبینه خیام با شعرهاش ممکنه سرش ر به باد بده یه دفتر بهش می‌ده می‌گه بیا رباعی‌هات ر تو این بنویس به کسی هم نشون نده. با قاضی که دوست شد بعد با شاه اون منطقه که نصرخان باشه هم دوست می‌شه، یه بار تو بارگاه خان که  ملت جمع شده بودن شعر می‌خوندن جایزه می‌گرفتن یه خانم شاعری هم بود که  خیام ازش خوشش اومد، اونم از خیام خوشش اومد، با هم دوست می‌شن و اسمش جهان  بود. آلپ‌ارسلان میاد سمرقند ر بگیره اما کشته می‌شه پسرش شاه می‌شه صلح می‌شه، نصر خان یه گروه می‌فرسته برای ادای احترام به سلطان جدید، خیام هم با اینا بود. وزیر ملکشاه خواجه نظام‌الملک بهش می‌گه یک سال بعد همین موقع بیا اصفهان.  سال بعد خیام راه می‌افته می‌ره اصفهان، به کاشان که می‌رسه توی کاروانسرایی با  یه طلبه‌ای آشنا می‌شه که اونم می‌ره اصفهان، با هم دوست می‌شن، اسم یارو  حسن صباح‌ه.«من می‌توانم عاقل باشم، همان‌طور که می‌توانم ديوانگی کنم. می‌توانم  دوست‌داشتنی باشم يا نفرت‌انگيز. اما چطور می‌توانم با کسی که در اتاقم  شريک شده و مرا لايق نمی‌داند که خودش را معرفی کند مهربان باشم؟» (حسن به عمر)نظام به خیام می‌گه بیا رییس سازمان اطلاعات (صاحب خبر) شو، خیام قبول نمیکنه اما میگه یه آدم مناسبی ر برای این کار می‌شناسم، حسن صباح.حسن  میاد رییس میشه و شبکه اطلاعاتی مخوفی راه میندازه، بعد با نظام مشکل پیدا  می‌کنه و میخواد زیرآب نظام ر پیش ملکشاه سلجوقی بزنه، نظام موفق میشه  شکستش بده و می‌خوان حسن ر بکشن که خیام وساطت می‌کنه و تبعیدش می‌کنن.خیام هم که خوش و خرم با جهان ازدواج کرده و شعر میگه و رصدخانه‌ی اصفهان ر  ساخته و مطالعه‌ی ریاضی و حقوق و مقرری تپل از نظام می‌گیره.حسن هم که دنبال انتقامه، شهر به شهر می‌چرخه و برای خودش پیرو و نیرو جمع  می‌کنه و می‌ره می‌رسه سمرقند، خان سمرقند هم بهش علاقه‌مند می‌شه، قاضی  فرار می‌کنه میاد اصفهان پیش نظام ماجرا ر تعریف می‌کنه، حاکم سمرقند برادر  زن ملکشاه‌ه، به همین خاطر شاه نمی‌خواد به سمرقند حمله کنه، نظام نقشه  می‌کشه و شاه ر راضی به حمله می‌کنه و می‌رن سمرقند ر اشغال می‌کنن و همه  اسماعیلیان ر دستگیر می‌کنن به جز حسن که در می‌ره. شاه خوشحاله که سمرقند ر گرفته اما از نظام دلگیره که گولش زده، بعدن نظام  سرطان می‌گیره، دیگه به حکومت اهمیتی نمیده و می‌شینه کتاب می‌نویسه، شاه و  زنش هم می‌خوان نظام ر بکشن اما از افراد نظام می‌ترسن، به حسن می‌گن تو  بیا بکشش.حسن هم افرادش ر ورداشته رفتن قلعه الموت برای خودشون فرقه‌ی مخوف حشاشین ر ساختن.یکی  از آدمکشای حسن میاد خواجه نظام ر می‌کشه، افراد نظام انتقام می‌گیرن، شاه  ر می‌کشن، ترکان زن شاه ر می‌کشن، جهان که دوست و همراه ترکانه ر هم می‌کشن،  خیام ر هم می‌خوان بکشن که یکی از افسرها به اسم وارتان نجاتش می‌ده و فرار  می‌کنن. خیام آواره می‌شه و از این شهر به اون شهر، هیچ جا مدت زیادی  تحملش نمی‌کنن، حسن صباح نامه می‌نویسه که بیا الموت، اینجا در امانی،  کتابخانه‌ی بزرگ و بی‌نظیری ساختم بیا ببین، خیام جواب رد می‌ده. وارتان که  تمام این مدت همراه و شاگرد و دوست خیام بوده اعتراف می‌کنه که با افسرای  دیگه‌ی نظام نقشه کشیده بودن که خیام ر که فراری دادن بعد از مدتی که جایی  برای رفتن نداشت می‌ره پیش حسن صباح و وارتان حسن ر می‌کشه و انتقام نظام ر می‌گیرن. خیام کتاب شعرش ر نشون وارتان می‌ده و میگه بعد از من تو مواظب  این کتابم باش، یک مدتی هم به حاشیه نویسی کتابه میگذره تا اینکه یکی میاد  وارتان ر می‌کشه و کتاب ر می‌دزده و یه نامه برای خیام می‌ذاره که اگه  کتاب‌ت ر می‌خوای بیا الموت، امضا: حسنخیام بی‌خیال کتاب می‌شه و می‌ره نیشابور پیش خانواده‌ش و سالهای آخر عمرش ر در آرامش زندگی می‌کنه.حسن صباح حکومتش ر برپایه‌ی سخت‌گیری مذهبی و ترور و وحشت ادامه می‌ده،  کتاب خیام ر هم تو اتاقش نگهداری می‌کنه، بعد از مرگش جانشینانش جرات ندارن  برن اتاقش، جانشین چهارمی می‌ره اتاق حسن و کتاب ر ورمیداره می‌خونه و  متحول می‌شه و هر چیزی از زمان حسن حرام شده بود حلال می‌کنه، اسماعیلیان  ۱۶۰ سال به خوبی و خوشی حکومت می‌کنن تا اینکه مغول میاد همه چی ر نابود  می‌کنه، قلعه الموت تسلیم می‌شه و هلاکو دستور می‌ده با خاک یکسانش کنن،  اون کتابخانه‌ی بی‌نظیر هم در آتش می‌سوزه. اما کتاب خیام اونجا نیست.اینجا بخش اول کتاب تموم میشه و من تا همینجا خوندم، کتاب شامل ۴ فصل‌ه که  دو فصل اولش مربوط به زندگی و زمانه‌ی عمر خیام می‌شه، خیام و خواجه  نظام‌الملک و حسن صباح و سلجوقیان و اسماعیلیان.دو فصل بعدی هم لابد درباره‌ی کتاب رباعیات خیام و سرنوشتشه. اگه این دو روز تونستم کتاب ر تموم کنم که در موردش می‌نویسم.مثل همیشه بعضی قسمتهای کتاب ر که بیشتر دوست داشتم ر اینجا مینویسم.ملکشاه و نظام تو سفری هستن که قراره نظام کشته بشه، نظام میدونه که شاه دستور قتلش ر داده. نظام می‌گه خواب پیامبر ر دیدم که به من گفت ساعت مرگت ر خودت میتونی انتخاب کنی اما من گفتم که دوست دارم قبل از شاه که مثل فرزند خودم دوستش دارم بمیرم و نمیخوام بعد از او زنده باشم، پیامبر می‌گه با تقاضات موافقت شد، تو چهل روز قبل از شاه میمیری. افراد نظام قبل از چهلمش شاه ر می‌کشن.سر سفره افطار شاه انجیر تعارف میکنه به نظام. «وقتی کسی سه بار از جانب خدا، سلطان و اسماعیلیان محکوم به مرگ شده باشد انجیر در دهانش چه مزه‌ای دارد؟»اونجایی که مغول حمله کرده به الموت و قراره کتابخونه ر آتش بزنن، یه مورخ به اسم جوینی که داره کتاب تاریخ جهانگشای جهان ر مینویسه اجازه پیدا میکنه داخل کتابخونه بشه و به اندازه یک گاری از کتابها ر برداره، جوینی اول قرآن‌ها ر ور میداره، از کتابهای  حسن فقط شرح حال ر ورداشت. کتابخانه هفت شبانه روز سوخت.«آیا مورخ از وجود دستنوشته‌ی سمرقند آگاه بود؟ گمان نمی‌رود. آیا اگر چیزی درباره‌ی آن به گوشش خورده و صفحات آن را ورق زده بود، آن را نجات می‌داد؟ معلوم نیست.»«در کتابها افسانه‌ای آمده است که گفتگو از سه یار دبستانی می‌کند که هر کدام به نحوی در آغاز هزاره‌ی دوم اثر گذاشته‌اند: خیام که دنیا را نظاره کرده، نظام‌الملک که بر دنیا حکومت کرده و حسن صباح که آن را به وحشت انداخته.»به اینجای کتاب که رسیدم یادم افتاد که کتابی به اسم سه یار دبستانی هم هست. در باره همین سه نفره، گشتم دیدم تو طاقچه هست. این کتاب ر هم دوست دارم بخونم. سیاست نامه ر هم شاید بخونم، رباعیات ر هم که دیگه واجب شد بخونم.مقایسه‌ی ماکیاولی و نظام‌الملک هم جالب بودهمین دیگه، خسته شدم. اگه به تاریخ علاقه دارید این کتاب ر هم بخونید. https://taaghche.com/book/4624/%D8%B3%D9%85%D8%B1%D9%82%D9%86%D8%AF </description>
                <category>Mostafa F</category>
                <author>Mostafa F</author>
                <pubDate>Tue, 20 Dec 2022 03:57:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>