<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مصطفی لطفی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mostafalotfi</link>
        <description>هم‌بنیان‌گراز پازلی | برگزارکننده استارتاپ‌ویکند بیرجند| دانشجوی ارشد کسب‌وکارهای الکترونیک دانشگاه تهران | علاقه‌مند به آشپزی، برنامه‌نویسی، علوم شناختی، رباعیات خیام و ورزش شنا.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 15:25:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/77911/avatar/flG5Vw.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مصطفی لطفی</title>
            <link>https://virgool.io/@mostafalotfi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دوچرخه، ماشین زمانی با صفر اسب بخار</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafalotfi/thetimemachinewithzerohorsepower-njahbugfl3ws</link>
                <description>بچه های محل هر کسی توی خونش یک لاستیک دوچرخه داشت. هر روز لاستیک به یک دست و یک تکه چوب به دست دیگرمون، اول کوچه به خط می شدیم و با سوت شروع مسابقه، با ضربات چوب شروع به قل دادن لاستیکها میکردیم. در همون حین هم که تقلا میکردیم از بقیه جلو بزنیم، با دهنمون صدای موتور گازی در می‌آوردیم. بهش میگفتیم ارده بازی. خراسونیا به لاستیک یا همون تایر دوچرخه میگن ارده. یادمه حتی فکر میکردم حلوا ارده رو با لاستیک دوچرخه میسازن. صبح به صبح که بچه های بزرگ تر میرفتن مدرسه، ما ارده به دست میرفتیم توی کوچه که مسابقات اون روز رو شروع کنیم.یادم هست اولین دوچرخم رو چهار پنج سالگی برام خریدن. دوچرخه از همون اول هم با زندگی ما گره خورده بود و این اسب‌آهنی با قدرت صفر اسب‌بخار زیر پای ما بلند شیهه می‌کشید. دبستانی که شدم وقتی هنوز قشر پیش‌پیشانی مغزم(prefrontal cortex) رشد نکرده بود و نمیفهمیدم مشکلش چیه، از جیب مادرم پول کش میرفتم و عذاب وجدان میگرفتم خرجش کنم. پس برای اینکه تنها نباشم و کمی در بار عذاب وجدان تخفیف بگیرم، بدون اینکه لو بدم پول از کجا میاد به یکی از بچه محل ها گفتم من پول دارم که خوراکی بخریم فقط نمیخوام همه بفهمن. بعد هم یک اسم من در آوردی ساختم و رو بهش کردم: «هر وقت من گفتم بریم &quot;سیبس&quot;،  دوچرخه رو بردار بریم چند محل اون طرفتر دم یک سوپری خرجش کنیم، فقط کسی نفهمه».دو سه هفته بیشتر نگذشت که مچم رو گرفتن و جور قشر پیشپیشانی مغزم رو کشیده، بهم توضیح دادن که مشکل دستبرد زدن چیه. ولی دو هفته کافی بود که فایت‌کلاب ما شکل بگیره. مراسمی که هیچ کس حق نداشت ازش صحبت کنه و همه دلشون میخواست عضوی ازش باشند. یادم هست سه هفته بعد که توی محل راه میرفتم یکی بهم چشمک زد، سری به اطراف چرخوند که چک کنه، و پچ پچ کنان گفت بریم &quot;سیبس&quot;. تا به خودم اومدم دیدم هفت‌ هشت تا پسربچه دوچرخه سوار داریم بین کوچه ها میرونیم. توی راه هر بچه ای میپرسید کجا میری، بهش بی هیچ توضیحی میگفتن &quot;سیبس&quot; و اونم میدونست دیگه نباید حرفی بزنه؛ فقط دوچرخه رو برمیداشت و به دسته وایلدهاگز اضافه میشد. دست آخر جمع میشدیم چند محل اونطرف تر و با حس و حال تایلر دردنی، با چشمای در حال برق زدن لواشک سق میزدیم. هر چند خیلی سریع منابع مالی قطع شد و قشر پیشپیشانی هم رشد کرد ولی اسم رمز &quot;سبیس&quot; و دوچرخه، تا هله هوله و بهونه‌ای دستمون میومد زندگی ما رو هیجان انگیزتر میکردن.پارسال اولین روزی که دوچرخه خریدم، محل جدید انگار به قلمرو من تبدیل شد. روز اول یک جاده نزدیک خونه پیدا کردم که تهش توی تاریکی شب‌های یک بیابون و کوهپایه غیب می‌شد. نگاهش که میکردی، انگار داشتی توی یک جوراب سیاه رو نگاه میکنی که تهش گره خورده باشه. انگار ته اون جاده آخر دنیا بود. هوا روشن اگه بود می‌رسید به دیوار کوه. با خودم گفتم می‌رم حتما با دوچرخه. هر چند انگار زمین هم دلش نمیخواست کسی بره اونجا. نمیخواست کسی رازش رو بدونه. ولی عوضش راه برگشت سرپایینی بود. زمین خودش برت می‌گردوند خونه.وقتی توی سرپایینی دوچرخه سواری میکنی، انگار یکی زمین رو داره از زیر پات میکشه و تو با لذت روی موج جاده سُر میخوری به جلو. مثل تیله ای که روی میزه و یکی گوشه میز رو بلند میکنه، و تیله شروع میکنه به قل خوردن. دوچرخه مثل ماشین زمان میمونه. سوارش که باشی حرکت ماشین هایی که از کنارت رد میشن کند میشه. انگار کسی گذشت زمان رو آهسته کرده و تو میتونی با فرصت بیشتری حرکت بقیه رو ببینی. ماشین زمانی که وقتی سراغش میرم، میشم همون پسرکی که حین ارده بازی صدای موتور درمی‌آورد. راستی شما چه شکلی صدای موتور در میارید؟-قان قااان قاااان قان قاااان؟ -وووون ووون ووون؟ -ددررررررررررررررر  درررررررررررررر؟به امید روزی که خیابون‌هامون جای ایمن‌تری برای دوچرخه‌ سواری بچه‌ها و بزرگا باشن.</description>
                <category>مصطفی لطفی</category>
                <author>مصطفی لطفی</author>
                <pubDate>Sun, 27 Sep 2020 13:04:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رستگاری در شاوشنکِ زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafalotfi/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%A9%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-wjfmhbc2ujvv</link>
                <description>!Spoiler Alert!شما با کدام شخصیت فیلم همزادپنداری می‌کنید؟ فکر کنم اغلب مردم مثل من در جواب این سوال با هیجان دلشان بخواهد بگویند &quot;اندی&quot;. فیلم رستگاری در شاوشنک اما به نظر من دو شخصیت اصلی دارد که کاملا نقطه‌ی مقابل یکدیگر هستند، اندی و بروکس.اندی دوفریناندی دوفرین، آدمیست که با تمام وجودش خواستار عوض کردن شرایط حاضر است و تا انجامش آرام نمی‌گیرد. محور وجودی و نیروی محرکه‌ی اندی امید است و هیچ مانعی جلودارش نیست، هیچ وقت هم خسته نمی‌شود.بروکساما از طرف دیگر بروکس فردی است که از شرایطش، هر چه که هست، لذت می‌برد و برخلاف اندی از تغییر حتی بیزار است. انگار بروکس از صرف وجود داشتن و خود زندگی لذت می‌برد و برای خوشحالی نیازی به اسباب اضافی ندارد. هر چند تصویر بروکس مثل اندی معمولا روی پوستر فیلم نمی‌آید، اما به نظر من همان قدر قابل احترام، قدرتمند و مهم است. شاید بروکس از زاویه ی دیگری به زندگی نگاه می‌کند و جهان‌بینی متفاوتی در مقایسه با اندی دارد. شاید دنبال روزمرگی می‌گردد تا به آرامی در جایی ته نشین شود و یا شاید هم یک جور ذِن مستری چیزی است. هرچه که هست، به نظرم همان‌طور که هر کسی نمی‌تواند کاری که اندی کرد را انجام بدهد، بروکس بودن هم نیاز به توانایی‌های خاص خودش را دارد. فکر می‌کنم سقراط هم دلش می‌خواسته شبیه بروکس باشد، از آن جا که می‌گوید &quot; چه فراوان است آنچه بدان نیاز ندارم&quot;.اما من نه اندی هستم و نه بروکس. من همیشه یک گوشه‌ی دلم روزمرگی خواسته و یک گوشه‌ی دیگرش از روزمرگی فراری بوده است. هر وقت هم که پا فراتر از دایره‌ی امنیت‌ام گذاشته‌ام، اندی درونم لبخند رضایت‌بخش زده اما بروکس شروع کرده به جیغ و ناخن کشیدن به خودش و تشنج کردن. راستی به نظر من شاید اصلا اندی و بروکس در قصه‌ی شاوشنک وجود خارجی نداشته باشند. بلکه آن‌ها صرفا استعاره‌ای هستند از دو بعد مختلف شخصیت رِد که درگیر یک کشمکش درونی همیشگی‌اند. کشمکش بین کسی که هم واقعا دلش می‌خواد شرایط را عوض کند و برایش درجا زدن تحمل ناپذیر است، اما گاهی نیز معنای زندگی را در چیز دیگری غیر از پیشرفت می‌یابد و دوست دارد از همین زندگی که هست لذت ببرد.ردبه نظر من همه ی ما رد هستیم، و در درون زندان محدودیت‌های خودمان زندگی می‌کنیم. محدودیت‌هایی که گاه از آن‌ها بیزار و گاه به آن‌ها دلبسته‌ایم. گاهی که به این موضوع فکر می‌کنم، انگار برایم پر واضح می‌شود نویسنده هم قصد به تصویر کشیدن همین را داشته است، ولی با زبان داستان. شاید برای همین هم هست که رد را به عنوان راوی داستان انتخاب کرده است. ما قصه را  از زبان رد می‌شنویم و نویسنده هم برای نمایش بهتر این کشمکش همیشگی &quot;میل به سکون&quot; و &quot;میل به پیشرفتِ&quot; درون رِد دست به چنین ساده‌سازی زده است. او با این جان‌بخشی و خلق شخصیت، و نسبت دادن صورت، نام و کاراکتر به این ابعاد خواسته تا به ما کمک کند راحت‌تر متوجه این کشمکش داخلیِ پیچیدهِ‌ درون رِد ( یا حتی خودمان) شویم. بی‌راه نیست حتی به همین خاطر هم باشد که در خلال فیلم، رد تنها کسی است که می‌تواند علت رفتارهای اندی و بروکس را به ما انقدر خوب توضیح بدهد. شاید چون رد می‌تواند هر کدام از آن‌ها باشد و در واقع آن‌ها هر کدام بخشی از رد هستند.من خیلی شبیه به رد هستم. نه تنها درون خودم همیشه این کشمکش وجود داشته است، بلکه حتی با مقایسه خودم در بین دوستانم بیشتر متوجه این شباهت می‌شوم. من همیشه در اطرافم دوستانی داشته‌ام که من را یاد اندی می‌ا‌ندازند. آدم‌هایی که هیچ مانعی سد راهشان نیست. برنامه‌ریزی می‌کنند و بی اعتنا به همه چیز پیش می‌روند و پیشرفت می‌کنند. از آن طرف دوستان خوب دیگری هم دارم که من را یاد بروکس دوست داشتنی می اندازند. این افراد که آرامش، امنیت و لذت بردن را در ذهن من تداعی می‌کنند، همان‌هایی‌اند که هر وقت که نیازشان داریم، همیشه برایمان آنجا هستند.رستگاری در شاوشنک انگار داستان زندگی همه‌ی ماست و همه ی ما رِد هستیم. ممکن است هدف نویسنده، متوجه ساختن ما به این ابعاد متناقض درونمان به کمک شخصیت بخشی به آنها باشد. و راز خوشبختی شاید در این نهفته است که اندی و بروکس درونمان را، هردو به رسمیت بشناسیم. آن وقت است که می‌توانیم به دنبال راهی برای آشتی دادن و برقراری صلح و تعادلی میان‌شان باشیم و خوشبختی را پایدارتر تجربه کنیم.</description>
                <category>مصطفی لطفی</category>
                <author>مصطفی لطفی</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2020 19:08:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناخوشی واگیردار در شبکه های اجتماعی</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafalotfi/%D9%86%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%88%D8%A7%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A8%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-wczwrls9ppjj</link>
                <description>شبکه‌های اجتماعی آمدند تا ما را خوشحال کنند. ما دیگر اسیر فاصله‌ها نیستیم، بلکه ارباب آنیم. اسم اعظمی که سلیمان با آن طی‌الارض می‌کرد امروز دیگر یک راز نیست، بلکه‌ اشاره‌ای از انگشت ماست بر گوشی‌های موبایل‌مان. فرصت‌ دیده‌شدن کم‌تر در انحصار قدرت است، علم در دسترس است، دلتنگی چاره دارد و هزار مزیت دیگر. اما من چرخی که در توییتر میزنم سرتاپام رخوت می‌شود. رخوتی که در دوستانم نیز هویداست. رخوتی که به مزایای بیشمار آن می‌چربد. آن قدر که تعداد زیادی هر روز از تصمیم‌شان برای پاک کردن یا محدود کردن شبکه‌های اجتماعی‌شان صحبت می‌کنند. در همین ویرگول هم کم نیست گزارشاتی از ماه‌هایی که بدون شبکه‌های اجتماعی گذشته است. چه سلسله اتفاقی سبب می‌شود تا ابزاری که برای خدمت به ما ساخته شد، دست به خیانت به ما بزند؟آزمایش مسری بودن عواطف، فیس‌بوکفیس‌بوک در سال ۲۰۱۴ یک آزمایش روانشناختی عظیم روی ۶۸۹ هزار و سه نفر با دستکاری فید خبری افراد به بررسی این موضوع پرداخت که آیا احساسات در تایم‌لاین افراد قابل سرایت از فردی به فرد دیگر هست یا خیر. در این آزمایش افرادی که در معرض گزاره‌های مثبت کمتری قرار گرفتند مطالب مثبت کمتری تولید می‌کردند و احساسات منفی بیشتری بروز می‌دادند و بالعکس. هرچند امروزه با اجرای قوانین سفت و سخت از انجام چنین آزمایش‌هایی جلوگیری می‌شود اما شیطنت محققان این شبکه اجتماعی یک یافته مهم به همراه داشته است. نتایج حاکی از آن بودند که نه تنها به راحتی می‌توان، مثل فیلم‌های علمی‌تخیلی، عواطف خاصی را همچون شادمانی و غم یا یأس و امید و غیره در انسان‌ها بارگذاری کرد بلکه عواطف ما واگیر دارند و به راحتی به افراد پیرامون‌مان در شبکه‌های اجتماعی منتقل می‌شوند. اگر شما در فضای مجازی احساسات روزمره خود را ابراز کنید، چه شاد باشید و چه غمگین، چه امیدوار و چه مایوس، افرادی که دنبال‌تان می‌کنند نیز از آن اثر می‌پذیرند و به آن دچار می‌شوند. بنابراین اگر به دنبال این هستید که شادتر باشید، شاید بهتر باشد مطالب و افرادی را که دنبال می‌کنید از این منظر نیز بازنگری کنید.شر قوی‌تر از خیرفرض کنید که دوستی از شما می‌خواهد در مورد انداختن یک سکه با او شرط‌بندی کنید. اگر برنده شوید، ۱۰۰ هزار تومان دریافت خواهید کرد و در صورت باخت باید همان میزان را بپردازید. آیا با این شرط موافقت می‌کنید؟ عموم افراد از قبول چنین شرطی خودداری می‌کنند، در صورتی که بر اساس قواعد ریاضیات و احتمال، میزان هزینه و سود این موقعیت مساوی و برآیند آن معادل صفر خواهد بود. پس اگر ذهن ما از منطق ریاضیات پیروی کند، نباید قبول کردن یا نکردن این شرط فرق چندانی داشته باشد. حال بیاید کمی شرایط را بهتر کنیم. فرض کنید این شرط به دریافت ۱۲۰ هزار تومان در صورت برد و پرداخت ۱۰۰ هزار تومان در صورت باخت تغییر کند. با وجود اینکه فرصت جدید پیش‌آمده در مجموع ارزشی معادل ۲۰ هزار تومان برای شما خواهد داشت، همچنان ممکن است از پذیرش آن ممانعت کنید. طبق آزمایشی که توسط ریچارد تیلر اقتصاددان رفتاری و برنده جایزه نوبل انجام شد، این چرخه تا نزدیک دو برابر شدن جایزه پیروزی در مقابل هزینه باخت ادامه پیدا می‌کند. از این آزمایش‌ها می‌توان نتیجه گرفت بیزاری انسان از شکست نزدیک به دو برابر احساس خوشبختی فرد از همان موفقیت با ارزشی یکسان است.ما در زندگی به طور پی‌درپی در حال تجربه کردن هستیم. تجاربی که به شکست‌ها یا موفقیت‌های زیادی ختم می‌شود. متاسفانه درد این شکست‌ها قوی‌تر از رضایت حاصل از موفقیت‌هاست و بنابراین داد آن می‌تواند بلندتر از فریاد شادمانی‌مان باشد. به همین خاطر است که خبرهای بد بیشتر مورد توجه ما قرار می‌گیرند، انتقاد طرفدار بیشتری دارد و لایک بیشتری می‌خورد و بازنشر می‌شود. بدین ترتیب حتی بدون دستکاری فید تایم‌لاین‌مان هم ما هر روزه در معرض گزاره‌های منفی بیشتری قرار می‌گیریم. همان‌طور که در بخش پیشین گفتیم، عواطف ما مسری هستند، در معرض عواطف منفی بیشتر همچون یأس بودن برابر است با داشتن احساس ناامیدی بیشتر. حتی اگر شما به میزان برابری احساسات یأس و امید، انتقادات و تمجیدات خود را ابراز کنید، یأس با سرعت بیشتری از امید نیز در شبکه‌های اجتماعی به سایرین سرایت پیدا می‌کنند.نوآوری، فرزند امیدپس از بحران اقتصادی آمریکا در سال‌های ۲۰۰۷ تا ۲۰۰۹، طبق آمار، تعداد سالانه ثبت پتنت‌ها در این کشور به شدت کاهش یافت. این کاهش نظر محققان زیادی را به خود جلب کرد، زیرا تعداد پتنت‌های ثبت‌شده در هر سال در یک کشور می‌تواند معیار خوبی برای اندازه‌گیری میزان نوآوری آن باشد. یکی از ریشه‌های این کاهش نوآوری، کاهش امید جامعه در اثر بحران است. شاید شما نیز در چند ماهه اخیر احساس مشابهی را با افزایش سرسام‌آور قیمت دلار تجربه کرده باشید. کاهش نوآوری و خلاقیت، قدرت حل مساله انسان را تحت شعاع قرار می‌دهد و کاهش توان حل مساله، چیره شدن بر مشکلات را سخت می‌کند. بنابراین می‌توان گفت در معرض یأس قرار گرفتن ممکن است پیشرفت شخصی و حرفه‌ای شما را مختل کند. شاید به همین دلیل باشد که دوری از شبکه‌های اجتماعی در بعضی افراد منجر به تمرکز و بهره‌وری بیشتر در زندگی شخصی و حرفه‌ای می‌شود. با کمک شبکه‌های اجتماعی احساسات اطرافیان ما با شدت بیشتری تحت تاثیر این یأس قرار می‌گیرد و ممکن است منجر به کاهش خلاقیت، موفقیت و در نهایت اعتماد به نفس و شادمانی افراد بیشتری شود.سخن آخرانسان موجودی اجتماعی است که با همنوعان خود همدلی می‌کند. وقتی پای شبکه‌های اجتماعی می‌نشینیم در معرض اخبار زیادی قرار می‌گیریم. اخباری که درصد بیشتر آن‌ ناخوشایند هستند؛ چون اخبار بد بیشتر به چشم می‌آیند و ریتوییت می‌خورند. عواطف دیگران به ما منتقل می‌شوند و همچنین امید و یا نا امیدی‌شان. همین ناامیدی مانع می‌شود تا با تمام قوا کار کنیم. حال آن‌که بدون شبکه‌های اجتماعی به ما بیشتر خوش می‌گذرد و حالمان بهتر است. انگار شبکه‌های اجتماعی طاعونی دارد که هر وقت دست به آن می‌بریم روزمان را مبتلا می‌کند. هرچند پادذهر این طاعون میتواند پرهیز از شبکه های اجتماعی باشد یا دنبال نکردن افراد منفی باف، اما به هرحال قرار گرفتن در برابر اخبار منفی اجتناب ناپذیر است. و منفی بافی که شاید امروز یک خطای شناختی به حسابش میاوریم، دلیلی باشد که از گذر هزاران سال تاکنون زنده هستیم. هدف این نوشته ارائه راهکار یا مذمت استفاده از ابزاری نیست، خطاهای شناختی آن‌قدر در وجود ما نهفته‌اند و مزایای شبکه‌های اجتماعی آن‌قدر زیاد که نمی‌توانیم به طور کامل از شرشان خلاص شویم. هرچند این نوشته ممکن است کلید حل مشکلات را در خود نداشته باشد اما همان‌طور که رولف دوبلی به خوبی در کتاب هنر شفاف اندیشیدن به آن اشاره می‌کند، دست‌کم می‌تواند، با افزایش آگاهی مان از صورت مساله، مانند بیمه‌ای در برابر مضرات آنها عمل کند. در واقع آرزوی ما کاملاً ساده است: اگر ما بتوانیم بزرگ‌ترین خطاهای فکری خود را بشناسیم و از آنها در زندگی شخصی یا حرفه‌ای مان  پرهیز کنیم، ممکن است شاهد جهشی در موفقیت خود باشیم. نیازی به طرح‌های جدید و کارهای طاقت‌فرسا یا ابزار غیرضروری نیست؛ تمام آنچه نیاز داریم، پرهیز از نابخردی است.____________________________________این مطلب برای ماهنامه پیوست نوشته شده و در شماره 64، بخش خارج از محدوده (اینجا) به چاپ رسیده است.</description>
                <category>مصطفی لطفی</category>
                <author>مصطفی لطفی</author>
                <pubDate>Wed, 16 Oct 2019 02:16:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شوکران عادت در جام فناوری</title>
                <link>https://virgool.io/@mostafalotfi/%D8%B4%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D9%81%D9%86%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C-pedpjtcpgflh</link>
                <description>چگونه تکنولوژی با شکل دادن به عادات ناخواسته، منجر به هدر رفتن انرژی ما می‌شود.واضح است که مصرف نوشابه و یا فست‌فود برای ما مضر است. با این حال چرا دایما وسوسه‌ای در ما برای مصرف آن‌ها وجود دارد؟ اشتهای سیری ناپذیر ما به نوشابه و فست‌فود، نتیجه‌ای از یک عادت دیرینه است. در زمان انسان‌های اولیه، منابع قند و انرژی نایاب بودند. بنابراین اگر درخت یا منبع تغذیه‌ای از آن‌ها پیدا می‌شد مغز به ما دستور می‌داد تا می‌توانیم از آن بخوریم. ذخایر حاصل ازین منابع نایاب می‌توانست در روزهای سخت آتی به دادمان برسد و موجب حفظ بقای‌مان شود. امروزه با پیشرفت امکانات بشری، دیگر لازم نیست تا منتظر پیدا کردن درخت یا منبعی باشیم که قند و ذخایر انرژی‌مان را تامین کند، بلکه کافی است تا درِ یخچال، یا اسنپ فود را باز کنیم و در 24 ساعت شبانه روز به منابع پرانرژی دسترسی داشته باشیم. با این حال هرچند امکانات ما بهبود یافته است اما هنوز مکانیزم‌های دیرینه‌مان ثابت مانده‌اند. نوشابه و فست فود، نماینده آن جنبه از پیشرفت‌های بشر هستند که ناخودآگاه تناقضاتی را با طبیعت‌مان برای ما به وجود آورده‌اند. همان عاداتی که روزی نجات‌دهنده بقای ما بود، امروزه ما را با خطرات مختلفی از لحاظ سلامتی روبه‌رو می‌کند.آیا تا به حال پیش آمده است که برای یک تعطیلات برنامه‌ریزی مفصلی کنید و بعد به آن نرسید؟ من چون غالباً دورکاری می‌کنم، تمام روزهایم شبیه یک روز تعطیل در اتاقم می‌گذرد. مدتی پیش که تازه دورکاری را شروع کرده بودم، هر روز صبح از خواب برمی‌خاستم و با یک شروع خوب مشغول کار می‌شدم، اما به ندرت حس و حال کار کردن پیدا می‌شد. اغلب چند ساعتی بیشتر نگذشته خودم را سردرگم در میان افکار تصادفی، سایت‌های خبری، شبکه‌های اجتماعی یا… می‌یافتم. حتی در روزهایی که با هزار ترفند و ضرب و زور خودم را متمرکز نگه می‌داشتم دچار خستگی زودرس می‌شدم. انگار اصلاً عادت به کار کردن نداشتم. اما وقتی آن روزها را با یک روز کاری در دفتر شرکت یا کتابخانه دانشگاه مقایسه کردم، متوجه شدم مشکل در توانایی تمرکز کردن یا سختی کار نیست. من در دفتر شرکت یا کتابخانه دانشگاه قادر بودم تا ساعت‌ها بدون خستگی، کار یا مطالعه کنم. یک روز از این موضوع به ستوه آمدم و به یاد دوران مدرسه که ناظم با بازرسی بدنی موبایل‌ها را جمع می‌کرد، گوشی موبایلم را خاموش و به جایی خارج از دید منتقل کردم. فردای آن روز وقتی به خود آمدم بدون احساس خستگی یا افکار سردرگم و بی‌توجه به زمان، چند ساعتی بیشتر از روزهای قبل کار کرده‌ بودم. عادت کرده بودم که هر بار نگاهم به تلفن همراه می‌افتد، ناخودآگاه به سمتش بروم و آن را چک کنم و حذف موبایل به افزایش تمرکز و انرژی‌ام کمک کرده بود. این تفاوت عجیب و جالب در بود و نبود موبایل باعث شد در مورد چرایی وجود عادت‌ها، ساختار آنها و فرایند شکل‌گیری‌شان کنجکاو شوم و به دنبال حل مشکل عادات ناخواسته بروم.قدرت عادتهمان‌طور که می‌دانیم تمامی عادات یک انسان نامطلوب و ناخواسته نیستند. بعضی از این اعمال خودکار، همچون تنفس، آنچنان مفید و ضروری‌اند که در واقع حیات ما به آنها وابسته است. فرض کنید اگر من برای نفس کشیدن نیاز به محاسبه مقدار هوای لازم در هر دم و بازدم، میزان باز شدن شش‌ها و زمان بسته شدن آنها داشتم، بعید بود فرصتی برای نوشتن این مطلب پیدا کنم یا برخلاف اجدادمان در صورت حمله‌ ناگهانی یک حیوان وحشی، با ذهنی که درگیر انجام ارادی عمل دم و بازدم است، به موقع متوجه آن شده و به راه‌حلی برای دفع خطر بیندیشم. اصلاً به علت وجود چیزی به نام عادت است که ما می‌توانیم بخشی از امورات زندگی‌مان را به صورت خودکار و بدون نیاز به انجام محاسبات لازم انجام دهیم. حال با کمک عادات این ظرفیت‌ آزاد شده مغز و توجه‌مان را می‌توانیم صرف انجام کارهای دیگر یا یادگیری چیزهای جدید کنیم. در واقع این قدرت عادت‌های خوب است که پیشرفت را برای انسان ممکن می‌سازد.چرخه‌ عادتبا کالبدشکافی عادت‌ و نگاهی دقیق‌تر به آن‌ درمی‌یابیم که هر عادت متشکل از سه قسمت است: ماشه، بدنه و پاداش. برای مثال تنفس را در نظر بگیرید. احساس نیاز به اکسیژن که فرو کشیدن اتوماتیک هوا به درون ریه‌ها را فراخوانی ‌می‌کند ماشه‌ی‌ عادت دم و بازدم است. ماشه‌ هر عادت می‌تواند از انواع مختلفی باشد؛ مانند زمان در بیدار شدن (بدنه) با فرا رسیدن صبح (ماشه)، یا مکان در مطالعه ‌کردن (بدنه) پس از ورود به کتابخانه (ماشه)، یا یک رویداد در گرسنگی (ماشه) و غذا خوردن (بدنه). همان‌طور که متوجه شده‌اید، عملی که در پی فعال ‌شدن ماشه صورت می‌گیرد همان قسمت اصلی کار یا بدنه‌ عادت است که همیشه منجر به دریافت یک پاداش در خاتمه یک دور از چرخه‌ عادت می‌شود. این پاداش می‌تواند تامین اکسیژن بدن بعد از هر تنفس، احساس پاکیزگی بعد از مسواک زدن یا هر چیز خوشایند دیگری باشد. هر بار که ما کار بخصوصی انجام می‌دهیم، از راه‌ رفتن گرفته تا استفاده از موبایل، در حال شکل دادن به یک عادت در خود هستیم. در واقع شکل ‌گرفتن عادت‌ها تمایزی برای مطلوب ‌بودن یا نبودن از نظر ما قائل نیست و هر مرتبه انجام یک کار ناخوشایند نیز به شکل‌گیری عادتی ناخوشایند منتهی می‌شود. بنابراین تمامی کارهای ما، چه مطلوب و چه نامطلوب، در صورت تکرار، مثل سنباده‌ای می‌مانند که به شخصیت خود می‌کشیم.ضعف عادتتا به حال برایتان پیش آمده است که حین گشت‌وگذار در اینستاگرام، خواندن اخبار در ورزش سه یا حتی در حال چک کردن قیمت و موجودی یک کالا در دیجی‌کالا ناگهان از خود بپرسید من اینجا چه می‌کنم؟ برای اغلب ما کارهایی مثل چک کردن موبایل تبدیل به یک عادت شده است. عادتی که ممکن است حتی وقتی حواس‌مان هم نیست ناخودآگاه به انجام آن بپردازیم و زمانی متوجه رفتارمان ‌شویم که دقیقه‌ها یا ساعت‌ها‌ست مشغول آن‌ کار هستیم. شاید به طور منطقی فکر کنید که ما فقط برای انجام دادن امور نیاز به صرف انرژی داریم، در حالی که با یک نگاه دقیق‌تر درمی‌یابیم که ما گاه حتی برای انجام ندادن بعضی کارها هم باید انرژی و اراده به خرج دهیم، دقیقاً همان‌طور که یک فرد با رژیم غذایی در برابر وسوسه خوردن یک شیرینی نیاز به صرف اراده دارد. همان عادت‌ها همان دسته کارهایی هستند که انجام‌شان نیازی به صرف اراده ندارد و به صورت خودکار و با فعال‌سازی ماشه مربوطه به طور ناخودآگاه صورت می‌پذیرند. اما در عوض جلوگیری از انجام خودکار آنها نیاز به صرف انرژی دارد. ما انسان‌ها هر روز میزان محدودی انرژی و اراده داریم که بعد از صرف آن خسته می‌شویم؛ برای مثال دوباره فردی را در نظر بگیرید که رژیم دارد، احتمالاً برایتان قابل پیش‌بینی است که این فرد در صبح یک روز توفیق بیشتری در مقابله با وسوسه خوردن شیرینی خواهد داشت تا در انتهای یک روز سخت کاری، پس از آنکه تمامی ظرفیت اراده و انرژی خود را مصرف کرده ‌‌است. همانند این فرد در مقابل وسوسه شیرینی، ما نیز در مجاورت موبایل‌هایمان به طور مداوم دچار وسوسه‌های زیادی می‌شویم که حاصل تجمیع کاربری‌های گوناگون با کمک تکنولوژی در این دستگاه است.چرخه عادت در چک کردن موبایل / شبکه های اجتماعی
انسان در گذشته با محدودیت‌های زیادی از لحاظ زمانی و مکانی روبه‌رو بوده است، محدودیت‌هایی که امروزه پیشرفت تکنولوژی آنها را از میان برداشته است. امروزه یک پژوهشگر برای انجام مطالعاتش دیگر نیازی ندارد تا در ساعات اداری به یک کتابخانه مراجعه کند. بلکه می‌تواند با کمک تلفن ‌همراهش در هر ساعتی از شبانه‌روز که بخواهد از درون تختخواب خود نیز به بزرگ‌ترین کتابخانه‌های دنیا متصل شود. درست است که با چنین قدرتی ما دیگر نیاز نداریم برای خرید به بازار، برای کار به محل‌ کار یا حتی برای تعامل به خارج از اتاق‌مان برویم، اما در تمام این مزایا یک بعد تاریک وجود دارد که آن از بین رفتن ماشه‌های زمانی و مکانی است. به این صورت دیگر برای کاری مانند پژوهش، ماشه‌ای تحت عنوان ورود به مکان کتابخانه شکل نخواهد گرفت، چون نیازی به مراجعه به کتابخانه نیست یا برای اطلاع از اخبار لزومی به خرید و مطالعه روزنامه نیست. تکنولوژی ما را قادر کرده است که در تمام روز، هر وقت اراده کنیم، تنوع گسترده‌ای از کارها را فقط با کمک یک ابزار یعنی موبایل‌هایمان انجام دهیم. حال‌ آنکه همان‌طور که می‌دانیم هر بار کار مشخصی را تکرار می‌کنیم در حال شکل دادن به یک عادت و خودکارسازی آن هستیم. بنابراین موبایل می‌تواند یک ماشه برای تمام این عادات باشد. این یعنی هر بار که ما به سراغ کامپیوتر یا موبایل‌مان می‌رویم، پا در اتاق خود می‌گذاریم یا به تخت می‌رویم، به تناسب کارهایی که متناوباً در هر کدام انجام داده‌ایم، ماشه فعالیت‌های زیادی در ما فراخوانی می‌شود که جلوگیری از اجرای خودکار هر کدام نیازمند صرف اراده و انرژی است. اگر تاکنون برای ساعات طولانی بلوتوث و اینترنت موبایل‌هایتان را روشن گذاشته باشید، متوجه خواهید شد که باتری آن با سرعت مصرف می‌شود. همان‌طور که ممکن است تعداد زیادی اپلیکیشن در حال اجرا در پس‌زمینه تلفن همرا‌ه‌تان در حال بلعیدن باتری آن باشند، برخی از عادات فراخوانی‌شده نیز می‌توانند در پس‌زمینه ذهن ما منجر به هدر رفتن و تخلیه زودهنگام منابع محدود انرژی و اراده‌مان شوند. در واقع تکنولوژی باعث شده انرژی‌ای که می‌توانست صرف پیشرفت ما بشود تحت مکانیسمی، که در سیر تکاملی انسان خود با هدف کمک به پیشرفت ما نهادینه شده است، هدر برود و عادات ناخواسته را تبدیل به مانعی برای پیشرفت کند.تغییر عادتمهم‌ترین گام در تغییر یک عادت نامطلوب، کسب شناخت هرچه بیشتر نسبت به آن است. برای این منظور می‌توانید با کمک یک دفترچه یادداشت هر بار که عادت نامطلوبی انجام دادید شرایط خود را بنویسید. با این‌ کار قادر خواهید بود اجزای یک عادت را به خوبی شناسایی کنید و ماشه‌های آن را تشخیص دهید. توجه داشته باشید همان‌طور که مثلاً یک فرد سیگاری ممکن است در موقعیت‌های متنوع و زیادی (به عنوان مثال بعد از غذا، پس از نوشیدن چای، هنگام بارش باران، زمان ناراحتی و غیره) تمایل به استفاده از دخانیات پیدا کند، عادت‌ها نیز می‌توانند بیشتر از یک ماشه داشته باشند. بعد از شناسایی ماشه دو راهکار وجود دارد: حذف ماشه یا تغییر بدنه. در حالت اول شما می‌توانید برای مثال هنگام مطالعه، موبایل‌تان را خاموش یا به کلی از دیدرس خود خارج کنید. بدین‌گونه با حذف ماشه می‌توانید مانند خارج کردن یک تومور بدخیم از بدن با یک عمل جراحی، کل چرخه‌ یک عادت نامطلوب را حذف کنید. هرچند این می‌تواند بهترین و راحت‌ترین انتخاب ما باشد اما بعضی از ماشه‌ها قابل حذف نیستند؛ مثلاً ما قدرت کنترل آب‌وهوا و بارندگی را نداریم یا نمی‌توانیم دیگر هیچ‌وقت غذا نخوریم تا وسوسه کشیدن یک نخ سیگار هیچ‌گاه به سراغ‌مان نیاید. در این شرایط بهترین کار این است که با ثابت نگه داشتن ماشه و پاداش در چرخه‌ یک عادت، بدنه نامطلوب آن را با یک بدنه مطلوب جایگزین کنیم؛ مثلاً هنگام بارش باران برای لذت بردن بیشتر به جای مصرف دخانیات می‌توانیم به موسیقی گوش بدهیم. یا هنگام ناراحتی و اضطراب پرخوری را با انجام تمرینات تنفسی آرامش‌بخش یا دوش آب گرم جایگزین کنیم.____________________________________________________________________________________این مطلب برای ماهنامه پیوست نوشته شده و در شماره 69، بخش راه حل (اینجا) به چاپ رسیده است.</description>
                <category>مصطفی لطفی</category>
                <author>مصطفی لطفی</author>
                <pubDate>Mon, 07 Oct 2019 12:16:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>