<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دغدغه‌های ذهنی یک متممی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@motamemi2024</link>
        <description>...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 22:33:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2785495/avatar/dL45NH.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دغدغه‌های ذهنی یک متممی</title>
            <link>https://virgool.io/@motamemi2024</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ایده‌هایی از کاربرد هوش مصنوعی در سایت متمم</title>
                <link>https://virgool.io/Motamemi/%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%AA%D9%85%D9%85-cp0qlmktkjup</link>
                <description>اوایل که نوشتن توی وبلاگ رو شروع کرده بودم خیلی انگیزه و ذوق و شوق داشتم واسه نوشتن. اما نمی‌دونم چی شد که بعد از این همه مدت از راه‌اندازی وبلاگ تعداد پست‌هایی که نوشتم کمه. بهتر بود از همون اول برای خودم قانون می‌ذاشتم که حتما هر ماه حداقل یه پست جدید بنویسم. احتمالا کیفیت مطالب تمامی پست‌ها به حد دلخواهم نمی‌رسید ولی در مجموع می‌ارزید به اینکه اینجا فعال‌تر باشم. دوست دارم در ادامه فعالیتم رو بیشتر کنم و ممنون میشم با توجه به تِم وبلاگ اگر موضوعی تو ذهنتون هست پیشنهاد بدید. یکی از رایج‌ترین تیترهای مطالب وبلاگ دوستان متممی &quot;گزارش توسعه فردی ماهانه&quot;ست. اگر موضوعی به ذهنم نرسید حداقل می‌تونم در این مورد بنویسم.یکی از انگیزه‌های وبلاگ‌نویسی برای من ارتباط گرفتن با دوستان متممی بود که خب از طریق دیگری هم میسر شد. آبان‌ماه یه دورهمی آنلاین با محمدرضا شعبانعلی و تعدادی از دوستان متممی داشتیم. بعد از اون یه گروه کتابخوانی جمع و جور تشکیل دادیم و چند ماهی هست هر هفته جلسه داریم و یه فصل از کتاب رو می‌خونیم و در موردش صحبت می‌کنیم. اولین کتابی که خوندیم &quot;الگوریتم‌هایی برای زندگی&quot; بود و الان داریم کتاب &quot;آینده نزدیک&quot; رو می‌خونیم. حقیقتش این ژانر از کتاب‌ها چندان مورد علاقه من نیستن و اگر گروه کتابخوانی با چنین دوستانی نبود هیچوقت سراغ همچین کتاب‌هایی نمی‌رفتم.فصل دوم کتاب آینده نزدیک در مورد هوش مصنوعی و تاریخچه‌ای از به وجود اومدنش بود. چند تا ایده به ذهنم رسید که اگر هوش مصنوعی خیلی خوب پیشرفت کنه و بخوان روی سایت متمم از قابلیت‌های اون استفاده کنن چه کارهایی میشه انجام داد:ژورنال‌نویسی‌های روزانه‌مون رو بدیم به هوش مصنوعی و با توجه به اون بهمون پیشنهاد بده در این بازه زمانی به خوندن کدوم درس متمم بیشتر از همه نیاز داریم.تمام مطالب روزنوشته‌ها و متمم رو بدیم به هوش مصنوعی بخونه که مدل ذهنی متمم و محمدرضا شعبانعلی رو خیلی خوب بشناسه. بعدش موقع تصمیم‌گیری‌هامون ازش مشورت بخوایم که مثلا اگر محمدرضا شعبانعلی الان اینجا بود چه پیشنهادی می‌داد. تصمیم‌گیری با استفاده از مشاوران فرضی یکی از موضوعاتی هستش که خود متمم در موردش مطلب داره و اگر با هوش مصنوعی ترکیب بشه خیلی جالب میشه.یکی از دوستان متممی می‌گفتن برای مرور درس‌های متمم، اهداف درس رو داخل یه نرم‌افزاری می‌‌نویسن و تنظیم می‌کنن که در بازه‌های زمانی مشخص این سوال‌ها رو بپرسه ازشون تا مطالب مرور بشه و بهتر توی حافظه و مدل ذهنی‌شون بشینه. این مرورها رو می‌تونیم به هوش مصنوعی هم بسپریم که خودش بهمون زمان مرور رو یادآوری کنه و حتی خودش از درس سوال مطرح کنه.برای یادگیری زبان انگیسی از متمم هم میشه از هوش مصنوعی استفاده کرد. من دوست دارم زبان رو به سبک دولینگو و با بازی یاد بگیرم. می‌تونم به هوش مصنوعی بگم از مطالب این دروس متمم تمرین‌هایی به سبک دولینگو طراحی کنه و بهم بده که حل کنم و یاد بگیرم.شما چه چیزهای دیگه‌ای از ترکیب هوش مصنوعی و متمم به ذهنتون می‌رسه؟</description>
                <category>دغدغه‌های ذهنی یک متممی</category>
                <author>دغدغه‌های ذهنی یک متممی</author>
                <pubDate>Sun, 09 Mar 2025 23:41:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با ظلم چه باید کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/Motamemi/%D8%A8%D8%A7-%D8%B8%D9%84%D9%85-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-gstwix9f7rpe</link>
                <description>این روزها خاطرم تا حدی آسوده هست که بخوام برای وبلاگم متن جدیدی بنویسم.و ای کاش همیشه محل کارم انقدر بی‌حاشیه و آروم بود که من هر روز چنین احساسی داشتم... ولی حدس می‌زنم در ماه‌های آینده بهم قراره سخت بگذره.همیشه ورود به بازار کار چالش‌های خودشو داره. اولین شغل‌ها معمولا اذیت‌کننده هستن چون هم تجربه‌مون کمه هم قدرت یا دانش کافی نداریم. باید خوش‌شانس باشیم که کارفرمای باسابقه‌مون حامی باشه و اولِ کاری، کمک‌مون کنه راه بیفتیم. ولی خب خیلی وقت‌ها آدما دوست دارن از قدرت و نفوذ خودشون استفاده کنن و واسشون مهم نیست به بقیه چی داره می‌گذره...برای اینکه خیلی اذیت نشم سعی کردم شرایط رو بپذیرم. درسته راضی نیستم، درسته این برخورد مناسب نیست ولی خب چه کنیم... دنیا همیشه طبق میل ما پیش نمیره. همیشه نمیشه جلوی ظلم رو گرفت. یه وقت‌هایی ما کوچیک‌تر از این حرفا هستیم که بتونیم حقمون رو بگیریم.قبل از اینکه توی متمم فعال باشم ظلم رو راحت‌تر می‌پذیرفتم؛ چون بلد نبودم چطوری بیانش کنم و جرات و جسارت کمتری داشتم. در نتیجه یه بخشی از تقصیر، می‌افتاد گردن خودم که نتونستم از حق خودم دفاع کنم. الان می‌تونم خواسته‌هام رو مطرح کنم ولی متاسفانه با کسی مواجه شدم که واسش حق و حقوق مهم نیست و دوست داره حرفش رو هر طور که هست پیش ببره.جمله‌ای که تا همین چند وقت پیش باورش داشتم این بود که اگر کسی بهش ظلم میشه و ظلم ادامه‌دار میشه تقصیر خودش هم هست که ظلم رو می‌پذیره. اگه جلوش بایسته بالاخره یه جایی متوقف میشه. ولی گاهی نمیشه جلوی ظلم رو گرفت... حتی میدونی اگر کارِت رو رها کنی و جای دیگه بری باز وضعیت همینه. در نتیجه تحمل کردن، با وجود اینکه خیلی سخته ولی به صرفه‌تره.یه جمله‌ای هست توی یکی از آخرین درس‌های عزت نفس که فکر می‌کنم در مورد شرایط من صدق بکنه:در دنیای واقعی و به دور از خیال پردازی، نمی‌توانید همیشه برای افزایش عزت نفس خود تلاش کنید. گاهی آگاهانه انتخاب‌هایی را انجام می‌دهید که از عزت نفس شما می‌کاهد.•  گاهی برای مدیری که دوست ندارید، هدیه‌ی تولد می‌گیرید.•  گاهی از شغلی که دوست دارید استعفا می‌دهید.•  گاهی جایی که دوست شما را به ناحق نقد یا مسخره می‌کنند، سکوت می‌کنید.اینها رویدادهای تلخ اما واقعی زندگی است. قرار نیست خودمان را به خاطر آنها ملامت کنیم و درد مضاعف تحمل کنیم. بلکه باید آن‌قدر ذخیره‌ی عزت نفس در قالب توانمندی و شایستگی داشته باشیم که بتوانیم در این انتخاب‌های اجباری آنها را هزینه کنیم.در مورد ظلم هم میشه این طور گفت که در دنیای واقعی و به دور از خیال‌پردازی، نمی‌توانید همیشه به حق خود برسید. گاهی آگاهانه مجبورید شرایط را تحمل کنید تا به پایان برسد.این‌ها رویدادهای تلخ اما واقعی زندگی‌ست. قرار نیست خودمان را به خاطر آن‌ها ملامت کنیم و درد مضاعف تحمل کنیم. بلکه باید صبور باشیم و روحیه خود را حفظ کنیم و یادمان باشد اگر روزی به جایگاهی رسیدیم که قدرت داشتیم با زیردستان خود مهربانانه رفتار کنیم!من معمولا وقت‌هایی که‌ بهم سخت می‌گذره، سراغ زندگی‌نامه‌ها میرم. امروز هم داشتم زندگی‌نامه چارلی چاپلین رو از پادکست رخ گوش می‌دادم. چیزی که توی زندگی‌نامه آدم‌های مشهور و حتی غیرمشهور مشترکه اینه که زندگی بالا و پایین زیاد داره. همه در نوع خودشون رنج‌هایی رو در زندگی تحمل کردن که حقشون نبوده و هر چقدر جایگاه آدم‌ها بالاتر میره رنج‌هاشون هم بزرگ‌تر میشه. رنجی که من الان تحمل می‌کنم در مقایسه با اون‌ها هیچی نیست واقعا. به هر حال این موضوع رو باید پذیرفت که زندگی سخته و هیچوقت بدون رنج سپری نخواهد شد و راه‌رو گر صد هنر دارد، تحمل بایدش...پی‌نوشت: امروز به این درس از متمم نگاه انداختم و جمله‌های جالبی داشت. کاش این جمله‌ش در مورد من صدق کنه:.She&#x27;s a resilient girl_ she won&#x27;t be unhappy for long</description>
                <category>دغدغه‌های ذهنی یک متممی</category>
                <author>دغدغه‌های ذهنی یک متممی</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jan 2025 22:03:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استقرا و دندونپزشکی!</title>
                <link>https://virgool.io/Motamemi/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%82%D8%B1%D8%A7-%D9%88-%D8%AF%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C-mru5hr1otcea</link>
                <description>وقتی که داشتم توی متمم در مورد «استعداد استقرا» می‌خوندم، یاد این متن افتادم که پارسال نوشته بودمش. ادعا نمی‌کنم که توی این زمینه استعداد دارم ولی به نظرم مثال خوبی برای استقرا باشه و حیفه اینجا نیارمش. «اگه بخوام ترم‌های دندونپزشکی رو واستون توصیف کنم‌ این شکلیه:ترم اول مثل جاده مستقیمی هستش که تازه آسفالت شده، میتونی با حداقل تلاش و حداکثر سرعت ازش عبور کنی.ترم دو شبیه جاده خاکیه، می‌تونی ازش رد بشی ولی سنگ‌ریزه‌ها یه کم اذیتت می‌کنن.از ترم سه به بعد وارد منطقه کوهستانی میشی. ترم ۳ توی دامنه‌ای هستی با شیب ملایم که این شیب ترم ۴ بیشتر میشه و ترم ۵ خیلی بیشتر میشه. ترم ۶ انگار که توی استراحتگاه توقف کوتاهی کردی که نفسی تازه کنی برای ادامه راه.و اما از ترم ۷ بگم براتون... مثل این می‌مونه که توی طوفان و کولاک داری از صخره‌های لغزنده بالا میری در حالی که اکسیژن هوا کمتر شده و نفس کشیدن سخت شده و از شدت سرما انگشت‌های دست و پات بی‌حس شدن. هر قدم رو باید بااحتیاط برداری که یه وقت سُر نخوری و بیفتی پایین. فقط ادامه میدی به این انگیزه که قله نزدیکه. شرایط انقدری سخت شده که بعضی از دوستات خسته شدن و زود به زود توقف می‌کنن تا کمی استراحت کنن و بتونن بقیه مسیر رو بالا بِرَن واسه همین ممکنه از گروه عقب بمونن.بعد از اینکه همه امتحانات و آسکی‌های ترم ۷ رو دادی و نمراتشون اومد از بابت پاس کردن درس‌ها خیالت راحت شد، اونوقت می‌تونی از منظره‌ قشنگی که از قله کوه دیده میشه لذت ببری. اینجاست که باید بگم فرزندم، تو یک ترمیم و یک اندو و یک پارسیل و یک ثابت رو دیدی و زین پس همه چیز تکراری‌ست.ترم ۸ به بعد دیگه تقریبا با همه جوانب رشته دندونپزشکی آشنا شدی. مفتخری از صعود به قله و می‌تونی از جذابیت‌های دندونپزشکی لذت ببری. میدونی که از این به بعد سرازیریِ و دیگه هیچ چیز به سختی ترم ۷ نیست.البته ممکنه یه جاهایی موقع پایین اومدن دو سه تا سنگریزه زیر پات سُر بخورن. به خاطر اینکه بیمار کمه و بچه‌ها سرِ بیمار گرفتن به جون همدیگه می‌افتن. چه دوستی‌هایی که از هم پاشیده سر همین قضیه. ولی اوکیه و از پسش برمیای و درس زندگی می‌گیری از همه این اتفاقات. دیدگاهت نسبت به محیط اطرافت و آدم‌ها عوض میشه. می‌فهمی که آدم‌ها سیاه و سفید و خوب و بد نیستن بلکه شونصدتا رنگ مختلف دارن.به ترم ۱۰ و ۱۱ هم که می‌رسی حس عجیبی داره. خوشحالی از اینکه این مسیر رو طی کردی و به قله رسیدی و به سلامتی ازش عبور کردی و در عین حال ناراحتی که این مسیر داره تموم میشه و دیگه چنین فضا و محیطی رو احتمالا تجربه نخواهی کرد.امیدوارم که سعی کنید از مسیر لذت ببرید و فقط دنبال تموم شدن و پاس کردن درس‌ها نباشید و از زیبایی‌های دوران دانشجویی غافل نشید.»</description>
                <category>دغدغه‌های ذهنی یک متممی</category>
                <author>دغدغه‌های ذهنی یک متممی</author>
                <pubDate>Thu, 05 Dec 2024 21:36:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبادسازی یک گوشه گُمِ جهان</title>
                <link>https://virgool.io/@motamemi2024/%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%87-%DA%AF%D9%8F%D9%85%D9%90-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-ta0ubnhj2gkb</link>
                <description>مرتبط با نوشته‌ی قبلیم و نقل قولی که از نادر ابراهیمی آورده بودم،امروز داستانی خوندم که حیفم اومد با شما به اشتراک نذارم:بچه که بودم یه بار بابام با عموم تو خونه ما بحثشون شد. در حدی که همسایه‌ها اومدن تو کوچه و می‌خواستن زنگ بزنن پلیس بیاد. عموم رفت و دو سه روز بعد زن‌عموم زنگ زد به مامانم و بدون اینکه کلمه‌ای راجع به دعوا حرف بزنه گفت عصر هستین یه سر بیایم اونجا؟مامانم هم گفت آره و باز بابام داغ کرد و گفت بی‌خود کردن. ولی مامانم گفت من مهمون رو از خونه‌ام بیرون نمی‌کنم. خلاصه اومدن و یادمه زمستون هم بود، زن‌عموم کیک درست کرده بود و اومدن نشستن و تا نیم‌ساعت فقط زن‌عموم و مامانم حرف می‌زدن از بافتنی و طرز تهیه کیک و مدرسه. بابام و عموم هیچی نمی‌گفتن، فقط تلویزیون نگاه می‌کردن.زن‌عموم میل بافتنی و کاموا رو از کیفش درآورد و ما هم دیگه کم کم از اتاق دراومدیم بیرون. هم‌چنان بین بابام و عموم سکوت برقرار بود. دیگه یک ساعت که گذشت مامانم گفت شام بمونید و زن‌عموم هم قبول کرد اما عموم قبول نمی‌کرد. ما هم گیر دادیم که بمونید و خلاصه تو تعارف‌ها مامانم پا شد برنج خیس کرد و کاهو رو درآورد بیرون و به بابام گفت برو کباب بگیر.خلاصه با بابام و عموم رفتیم دنبال بچه‌ها که خونه بودن. از اونور هم رفتیم کباب گرفتیم. موقع کباب خریدن عموم هم پیاده شد و رفت با بابام حرف زدند. کباب گرفتیم و بابام هم بستنی سنتی خرید و برگشتیم خونه و شام همگی کنار هم بودیم. یادمه بعد از شام صدای خنده بابام و عموم خونه رو برداشته بود. این خاطره خیلی تو ذهن من پررنگه.تو هر رابطه‌ای اختلاف و درگیری به وجود میاد و نقش اطرافیان هم خیلی مهمه. من از زن‌عموم و مادرم رواداری و حفظ رابطه رو یاد گرفتم که چقدر ساده بدون اینکه دامن بزنن به دعوای شوهرهاشون تونستن این قضیه رو جمع کنند.و همون عموم چه در زمان مریضی بابام، چه بعد فوتش یک لحظه ما رو تنها نذاشته و حواسش به ما بوده.شاید اگه همون دعوا می‌موند و کهنه می‌شد، اگه اختلاف‌ها شدید‌تر می‌شد، اتفاق‌های بدتری می‌افتاد.منبع: مستر نوشت @mr_nevesht</description>
                <category>دغدغه‌های ذهنی یک متممی</category>
                <author>دغدغه‌های ذهنی یک متممی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jul 2024 15:56:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی رسیدن به آگاهی دردناک میشه...</title>
                <link>https://virgool.io/@motamemi2024/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-ohgixjvaa4p1</link>
                <description>خوشحالم که الان به مرحله‌ای رسیدم که درس‌های تفکر سیستمی توی ذهنم ته‌نشین شدند و می‌تونم تاثیراتش رو در طرز فکر و رفتارم ببینم.اما ناراحتم از اینکه تفکر سیستمی یکی از دردناک‌ترین درس‌هایی هست که یادگرفتم. یاد گرفتن تفکر سیستمی در این شرایطِ جامعه ناامیدم می‌کنه. دونستن اینکه کشورمون تبدیل به سیستم بسته‌ای شده که با شتاب فراوان داره به سمت زوال پیش میره دردناکه. دردناک‌تر هم میشه وقتی تصمیم داشته باشی بمونی و مهاجرت نکنی. همین باعث میشه موقع تصمیم گرفتن برای موندن، متزلزل بشی و دلت بخواد مسیر زندگیت رو طوری بچینی که اگر شرایط خیلی وخیم شد راه مهاجرت هم‌چنان باز باشه. (همه این‌ها رو قبل از خوندن تفکر سیستمی هم میدونستم اما تا به حال این طوری به عمق فاجعه پی نبرده بودم!)خلاصه که دونستن یک سری چیزها دردناکه. مثلا اینکه برای رسیدن به یکسری اهداف باید سیستم معیوبی که توش هستیم درست بشه وگرنه هیچوقت به اون هدف نمی‌رسیم و اگر هم برسیم موقتی خواهد بود.بعضی وقت‌ها که دیگه ناامیدی خیلی فشار میاره با خودم فکر می‌کنم چی میشد دغدغه منم این بود که قورمه‌سبزیم خوشمزه بشه و خونه‌م تمیز باشه. بعدش به خودم یادآوری می‌کنم که ندونستن این چیزها دردی رو دوا نمی‌کنه و به هر حال که مشکل وجود داره. نباید مثل کبک سرم رو زیر برف بکنم صرفا به خاطر اینکه دونستن حقایق حالم رو بد می‌کنه. به هر حال اگر کورسوی نجاتی هم باشه بعد از آگاهی از ابعاد مشکلات میشه پیداش کرد.به نظرم تفکر سیستمی جمع اضداده.میشه از این جنبه بهش نگاه کرد که «با یک گل بهار نمیشه»و اگر از دیدگاه دیگه‌ای بهش نگاه کنیم این هم درسته: «تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید؟/ تو یکی نه‌ای هزاری تو چراغ خود برافروز»در نهایت برای تسکین خودم سعی می‌کنم بیشتر از دیدگاه دوم به سیستم‌ها نگاه کنم و این متن از نادر ابراهیمی رو با خودم مرور کنم:ویرانه‌ای‌ست این جهان. عمر کفاف نمی‌دهد که آباد کنیم و غیرت رخصت نمی‌دهد که رها کنیم. اینگونه رها کردن نشانه رذالت است. پس آبادسازی یک گوشه گم جهان به دست ما، آبادسازی کل عالم است به دست همگان.فعلا که تصمیم به مهاجرت ندارم و تنها کاری که از دستم برمیاد آبادسازی یک گوشه‌ی گم جهانه. داخل مرورگر لپ‌تاپم این قسمت از روزنوشته‌ها رو بوک‌مارک کردم که هر موقع نیاز به امید داشتم بهش سر بزنم، دیدگاه‌های زیرش رو بخونم و ایده بگیرم برای آبادسازی گوشه‌های گم جهان.اما در حال حاضر اون گوشه‌ی گم جهان خودمم! این چند وقت اخیر اصلا از خودم بابت متمم‌ خوندن و کتاب خوندن راضی نبودم. درسته که درگیر کارهای دفاع پایان‌نامه و فارغ‌التحصیلی بودم ولی اینا همه‌ش بهونه‌ست! من همونی هستم که حتی توی ماه امتحان‌ها هم خیلی منظم به خوندن متمم ادامه می‌دادم.برای همین تعدادی از برنامه‌هام رو اینجا می‌نویسم که برای خودم تعهد ایجاد کنم تا افسار زندگی رو دوباره به دست بگیرم. به مرور میام آپدیت می‌کنم که چه کارهایی رو در ماه آینده قراره انجام بدم:Digital detoxificationخوندن کتاب کار عمیقتکمیل کردن درس‌های تفکر سیستمیشروع درس‌های روانشناسی پول (این شاید تغییر کنه)پی‌نوشت: اگه این ماه کارهایی در راستای آبادسازی گوشه‌های گم جهان انجام دادم میام اینجا می‌‌نویسم:۱) امروز توی متمم رفتم کامنت‌های دیدگاه اولی‌ها رو خوندم و بهشون امتیاز دادم</description>
                <category>دغدغه‌های ذهنی یک متممی</category>
                <author>دغدغه‌های ذهنی یک متممی</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jul 2024 20:40:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در تکاپوی یادگیری</title>
                <link>https://virgool.io/@motamemi2024/%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%BE%D9%88%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-olce73qjpkg6</link>
                <description>میگن نو که اومد به بازار کهنه میشه دل‌آزار؛ اما واسه من این طور نبود. با وجود اینکه دوره جدید هدف‌گذاری متمم اومده ولی من هنوز ایده‌ای که توی این ویس درباره هدف‌گذاری مطرح شد رو دوست دارم و به کار می‌برمش. طبق این صحبت‌ها محمدرضا پیشنهاد داده که به جای هدف‌گذاری دقیق و مشخص، گاهی ما می‌تونیم تِم انتخاب کنیم برای برنامه سالانه‌مون. تِمی که من امسال انتخاب کردم «یادگیری» بود. سعی کردم openness to experience رو بذارم روی ۸۵٪ و به استقبال تجربه‌های جدید برم و با آدم‌های جدید آشنا بشم و حتی با جوانب جدیدی از دوستان قدیمیم آشنا بشم. خیلی جاها از ابهامی که این تجربه‌های جدید به همراه داشتن وحشت می‌کردم ولی ادامه می‌دادم تا تهش رو ببینم. خداروشکر از تعداد زیادی از این تجربه‌ها راضی بودم.یکی از این تجربه‌ها سفر به کرمان بود برای یک اردوی درمانی دندانپزشکی. کیلومتر‌ها دور از خانواده و محل زندگی برای ۶ روز، همراه با آدم‌هایی که همه‌شون رو برای اولین بار می‌دیدم. برای گرفتن این تصمیم خیلی جرات و جسارت به خرج دادم. راستش یکی دو روز اول مشکلی پیش اومده بود و واقعا بهم سخت گذشت. کاملا پشیمون شده بودم از تصمیمی که گرفتم. دیگه می‌خواستم کلا قید تِم یادگیری رو بزنم و دیگه از اینجور تصمیم‌ها نگیرم که به دردسر بیفتم. اما تو همون لحظات همزمان به این فکر می‌کردم که من از ته دلم دوست داشتم که این تجربه رو امتحان کنم و حتما یه اتفاقی اینجا رقم خواهد خورد که بگم می‌ارزید. در پایان اون ۶ روز کاملا به این نتیجه رسیده بودم که می‌ارزید. حتی الان هم که یه ماه ازش می‌گذره به خودم آفرین می‌گم بابت تصمیمم که باعث شد چیزهای جدیدی رو یادبگیرم که اگه روال عادی زندگی رو طی می‌کردم هیچوقت بهشون نمی‌رسیدم.یکی دیگه از تجربه‌ها، این بود که برای اولین بار جراحی دندون عقل انجام دادم. راستش از انجام این واقعا می‌ترسیدم چون وقتی عکس دندون رو به استادها نشون دادم همه‌شون گفتن که دندون سختیه برای کسی که اولین بارشه و چون نزدیک عصبه احتمال آسیب بالاست. ولی با موفقیت انجامش دادم و از پسش براومدم. اون لحظه که بالاخره تمام قطعات دندون خارج شد، یه حس پیروزی دل‌نشینی داشتم. میدونم اعتماد به نفسی که این کار در من ایجاد کرد تا مدت‌ها قراره بهم قوت قلب بده. نه فقط در جراحی‌های آینده، بلکه توی هر کاری که برای اولین بار انجامش میدم.اما... برسیم به یادگیری چیزی که هنوز بعد از ماه‌ها تلاش در چم و خمش موندم و به نتیجه دلخوام نرسیدم. اونم مقاله‌نویسی و پژوهشه. چون مدت زمان زیادی وقت گذاشتم روش و به دستاوردهای دلخواهم نرسیدم، ازش زده شدم. البته شاید هنوز زوده برای قضاوت، هنوز جای امید هست برای نتیجه گرفتن. شاید مثل روز دوم اون مسافرت کرمان می‌مونه که دوست داشتم زودتر برگردم. کاش چند ماه دیگه بیام و بنویسم که تلاشم برای یادگیری مقاله‌نویسی نتیجه داده.اون روز داشتم اسم هم کلاسی‌ها و سال بالایی‌هام رو توی Google scholar سرچ می‌کردم (سایتی برای دیدن مقالات و فعالیت‌های پژوهشی بقیه). کلی غبطه خوردم بهشون که انقدر خوب از پسِ research براومدن و چه مقالات خوبی نوشتن. تهِ دلم برای اینکه به خودم دلداری بدم گفتم زمین بازیِ من جای دیگه‌ست. اگه راست میگن پروفایل متمم‌شون رو نشون بدن؛) طبیعیه منی که به اندازه اون‌ها تلاش نکردم توی مقاله‌نویسی به جاهای خوبی نرسیده باشم. من برای چیز دیگه‌ای وقت گذاشتم و خداروشکر توی اون زمینه تونستم خوب عمل کنم و به جایی که خودم دلم می‌خواسته رسیدم. کسی چه میدونه، شاید اگه همین قدر مصرانه برای مقاله‌نویسی هم تلاش کنم به جایگاه اون‌ها برسم.پی‌نوشت: من قرار نبود بیام اینجا و فقط از مزایای تِم یادگیری و ذهنیت رشد بنویسم. اتفاقا تهش قرار بود کلی غر بزنم که مقاله نوشتن سخته و حواستون باشه که وقتی تِم یادگیری رو انتخاب می‌کنید این بدی‌ها رو هم داره! نمیدونم چی شد که یهو یه روزنه امید پیدا کردم برای به نتیجه رسوندن مقاله‌م. راست میگن نوشتن باعث میشه از ذهنیت قبلیت عبور کنی و به طرز فکر جدید برسی.</description>
                <category>دغدغه‌های ذهنی یک متممی</category>
                <author>دغدغه‌های ذهنی یک متممی</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jun 2024 14:01:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پناهگاه امن (البته در ۵۰ درصد مواقع!)</title>
                <link>https://virgool.io/@motamemi2024/%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%84%D8%A8%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DB%B5%DB%B0-%D8%AF%D8%B1%D8%B5%D8%AF-%D9%85%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9-gpbktknruxeu</link>
                <description>خب باید بگم تا اینجای کار راضی هستم از نوشتن این وبلاگ. دو سه نفر از عزیزان متممی بهم بازخورد دادن و خوشحالم کردن😊در مورد ادامه روند متمم خوندنم تو پست‌های بعدی می‌نویسم. الان می‌خوام در مورد نظرم نسبت به متمم بنویسم. از همون اول حسی که نسبت به متمم داشتم این بود که یک آدم درونگرا چنین چیزی رو طراحی کرده و از اونجایی که خودم هم درونگرا هستم خوشحالم از این موضوع. همین که فقط لازمه نظرمون رو بنویسیم، هر جا دلمون خواست به بقیه جواب بدیم و نیازی نیست رو در رو صحبت کنیم، ویژگی‌هایی هست که درونگراها باهاش راحت‌تر هستن. البته من در حال حاضر حتی با وجود درونگرا بودنم، قطعا از دیدار رو در رو و صحبت با متممی‌ها خوشحال میشم. لازمه این رو هم بگم منظورم این نیست که متمم صرفا برای درونگراها طراحی شده. این دیدگاه من، بیشتر بر اساس شهود بوده که متمم، حس درونگرایی بهم میده.حدودا دو ساله که خیلی جدی دارم متمم می‌خونم. اثراتی که روی زندگیم گذاشته ورای تصورم بوده. مخصوصا اون اوایل انقدر تاثیراتش زیاد و خوشایند بود که عملا به متمم خوندن اعتیاد پیدا کردم. عادت کرده بودم هر دو سه ماه یکبار تغییرات چشمگیر در خودم ببینم و اگه نمی‌دیدم احساس می‌کردم یه چیز مهمی توی زندگیم کم دارم. هنوز هم وقتی این اتفاق می‌افته دنبال پیدا کردن تغییرات توی زندگیم میرم و تا تاثیرش رو نبینم آروم نمی‌گیرم. اما الان یاد گرفتم که نیازی نیست بیفتم دنبالشون تا پیداشون کنم. این تغییرات جزیی از وجودم شدن و کسی نمی‌تونه اون‌ها رو از من بگیره. برای مثال، یه بازه زمانی روی درس‌های مهارت‌های ارتباطی و هوش هیجانی وقت زیادی گذاشتم و خیلی روی مهارت‌های ارتباطیم تاثیرگذار بوده؛ اما مدتی هست که توی متمم درس‌های مربوط به این حیطه رو نمی‌خونم. از طرفی ارتباطم با دوستانم و آدم‌ها کمتر شده. فکر می‌کردم که مهارت‌های ارتباطیم افت پیدا کرده باشه. ولی بعد از اینکه دوست‌هام رو دیدم و باهاشون صحبت کردم، متوجه شدم صمیمیت توی روابطم هم‌چنان هست و با چند دقیقه گپ و گفت، دوباره احیا میشه.وقت گذروندن توی متمم چیزی هستش که با اطمینان می‌تونم بگم که واسم پشیمونی نخواهد داشت. کوچک‌ترین مطلبی هم که اینجا بخونم در نهایت گوشه‌ای از ذهنم ته‌نشین میشه و یه جایی به کارم میاد. رویکردی که دوست دارم در مورد انتظاراتم از تاثیرات متمم توی زندگیم پیش بگیرم اینه: تا جایی که می‌تونم از متمم یاد بگیرم و هی نگردم دنبال نشونه‌های تغییر و بهتر شدن. بالاخره خوندن این همه مطلب و تغییر نگرشم یه جایی یه جوری خودش رو نشون خواهد داد.متمم خوندن برای مدت‌ها به نظرم مفیدترین کاری بوده که توی زندگیم انجام دادم. به خاطر همین هر موقع حالم خوب نیست یا انگیزه کافی ندارم یا دلم یه زیر و رو شدنِ اساسی می‌خواد بهش پناه میارم. می‌تونم بگم در ۵۰ درصد موارد پناهگاه خوبی بوده. در ۵۰ درصد دیگه مشکل اینجا بوده که من تغییرات فوری می‌خواستم ولی برای دیدن تغییرات اساسی باید صبور باشیم. اینکه بخوام همه‌ی حال خوبم رو از متمم تامین کنم امکان‌پذیر نیست. باید برای حال خوب فوری روش‌های دیگه‌ای پیدا کنم؛ مثل فیلم دیدن و کتاب خوندن و از اینجور کارها. امتحانشون هم کردم ولی خب این‌ها از جنس حال خوبِ‌ فست‌فودی هستند.(اینجا در مورد خوشبینی فست‌فودی توضیح داده شده، تقریبا آخرهای درسه) نمی‌تونم انتظار حال خوبِ اساسی ازشون داشته باشم. مثل پانسمان موقت می‌مونن و باید بهشون قانع باشم تا وقتی که متمم تاثیراتش رو نشون بده.</description>
                <category>دغدغه‌های ذهنی یک متممی</category>
                <author>دغدغه‌های ذهنی یک متممی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jun 2024 00:24:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع جدیِ متمم خوندن</title>
                <link>https://virgool.io/@motamemi2024/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D9%90-%D9%85%D8%AA%D9%85%D9%85-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%86-v4enajiaikhw</link>
                <description>برای شما هم پیش اومده وقتی یه سریال یا کتاب خوب رو تموم می‌کنید بعدش افسردگی بگیرید یا حس پوچی بهتون دست بده؟و به این فکر کنید که حالا چیکار کنم؟ یعنی ممکنه چیزی پیدا بشه که به اون خوبی باشه و اون حس خوشایند رو دوباره بتونه در من ایجاد کنهمن بعد از تموم شدن درس‌های عزت نفس و زندگی شاد دقیقا همچین حسی داشتم. حین خوندن این درس‌ها باور داشتم که این مطالب همون تیکه‌ی گمشده‌‌ی پازلی هستش که همیشه دنبالش می‌گشتم. انگار خلائی که سال‌ها توی شخصیت خودم حس می‌کردم پر شده باشه.بعد از خوندن این درس‌ها دیگه هیچ چیز مثل قبل نبود. تصمیم گرفتم به بعضی از دوستی‌هام پایان بدم و در عوض با آدم‌های جدیدی معاشرت کنم. سعی کردم ۵ نفری که باهاشون بیشترین ارتباط رو دارم جوری بچینم که در راستای بهبود عزت‌نفس باشه. اتفاق خیلی خوشایند دیگه‌ای که افتاد این بود که دوستی‌هام عمق پیدا کردن. قبلا در مورد یکسری مسائل با هیچکس صحبت نمی‌کردم و ارتباطم با دوست‌هام در حد انجام کارهای گروهی دانشگاه بود. بعدش فهمیدم میتونم در مورد بعضی از چالش‌های ذهنیم با دوست‌های مورد اعتمادم صحبت کنم و ازشون مشورت بگیرم. حتی اگه نتونن راه حلی ارائه بِدَن، همین صحبت کردن حس بهتری بهم میداد و باعث میشد ذهنم شفاف‌تر بشه و حتی خودم راه حل به ذهنم برسه.قبلا خودم رو دست پایین می‌گرفتم و حضور داشتن در بعضی جمع‌ها واسم سخت بود. از قضاوت شدن و مسخره شدن می‌ترسیدم به خاطر همین اگر هم در اون جمع حضور داشتم معمولا ساکت بودم. توی بحث‌ها هیچ اظهار نظری نمی‌کردم مگر اینکه خودشون ازم نظر می‌خواستن. ولی الان بدون تنش و استرس در جمعشون حضور پیدا می‌کنم و تونستم باهاشون صمیمی بشم. این رو پذیرفتم که به هر حال من رو قضاوت خواهند کرد و از بعضی ویژگی‌های من شاید خوششون نیاد و این هیچ اشکالی نداره. هر آدمی ویژگی‌های خوب و بد خودش رو داره و خوبی‌های من انقدری بوده که من رو در جمع خودشون راه بِدَن. الان که فکر می‌کنم تغییراتم انقدر زیاد بود که اگه بخوام همه رو اینجا بگم حوصله‌سربر میشه.خلاصه این تغییرات انقدر واسم جذاب بود که شیفته متمم بشم و تلاش کنم با خوندن درس‌های متمم ویژگی‌های شخصیتی دلخواهم رو در خودم ایجاد کنم. با توجه به مشکلاتی که اون موقع درگیرشون بودم رفتم سراغ درس‌های متقاعدسازی و مدیریت تعارض. این درس‌ها رو خوندم و تموم شد و بعدش به انتظار تحول‌های شگرف نشستمو انقدر به انتظار نشستم که زیر پام علف سبز شد ولی تحولی اتفاق نیفتاد. من بودم و تعارض‌های شدیدِ حل نشده و تلاش‌های ناکامم برای مدیریت تعارض. هر روز بیشتر از دیروز اعصابم بهم می‌ریخت که این همه متمم خوندم و تهش اون مهارتی که دلم می‌خواست رو به دست نیاوردم. درس‌های عزت نفس خیلی توقعم رو بالا برده بودن؛ از طرف دیگه درس‌های متمم برای متقاعدسازی و مدیریت تعارض، به اندازه‌ی عزت نفس مفصل نیست و اونقدر بهش پرداخته نشده.بعد از تلاش‌های نافرجام برای مدیریت تعارض و اوضاع به شدت نابسامان شبکه‌های دوستیم، دوباره برگشتم دوره عزت نفس رو خوندم؛ بلکه اون حس خوشایند تغییر و تحول شگرف در من ایجاد بشه. همه اتفاقات و آدم‌های اطرافم رو از دید عزت‌نفس تحلیل می‌کردم و راه حل تمام مشکلات رو عزت نفس بالا می‌دونستم. الان که زاویه دید کامل‌تر و بهتری به اتفاقات دارم و احساساتم درگیر نیست میدونم اشتباه می‌کردم. مثل کسی که چکش در اختیار داره و همه رو میخ می‌بینه، منم فقط یه عزت نفس یاد گرفته بودم و می‌خواستم مشکلات عالم و آدم رو با همین یه دونه حل کنم. که حل نشد! در نهایت کار خاصی از دستم برنیومد برای حلش و به مرور زمان مشکلات از آب و تاب افتادن و حال روحی من هم کم کم بهتر شد.(ادامه داره...)</description>
                <category>دغدغه‌های ذهنی یک متممی</category>
                <author>دغدغه‌های ذهنی یک متممی</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jun 2024 15:40:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انگیزه نوشتن این وبلاگ</title>
                <link>https://virgool.io/Motamemi/%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF-qpggugor3gbu</link>
                <description>متاسفانه من در اطرافم دوست متممی ندارم که با هم تجربیاتمون رو به اشتراک بذاریم و در مورد متمم صحبت کنیم. اگر هم بخوام منتظر بمونم متمم دورهمی بذاره تا دوست متممی پیدا کنم احتمالا جنگل زیر پام سبز شده! برای همین تصمیم گرفتم وبلاگی بنویسم و لینکش رو  بذارم تا حداقل از این طریق بتونم هم‌صحبتی در این زمینه برای خودم پیدا کنم. ممنون میشم مطالبی که می‌نویسم رو بخونید و کامنت بذارید تا تعامل بیشتری داشته باشیم.امیدوارم در نهایت این طور نباشه که فقط من اینجا بنویسم و بقیه بخونن. پس دوست عزیز متممی که الان داری این متن رو میخونی، خواهش می‌کنم هرجا فکری به ذهنت رسید لطفا مطرح کن... حتی اگه هیچی هم به ذهنت نرسید از احساسی که موقع خوندن نوشته‌هام داشتی بگو:)</description>
                <category>دغدغه‌های ذهنی یک متممی</category>
                <author>دغدغه‌های ذهنی یک متممی</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jun 2024 15:35:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>