<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های موسی ترکمن | Mousa Torkaman</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mousa</link>
        <description>هنر.مهندسی.مدیریت | مدیرمحصول لیمومی | من یه ایده خیلی بزرگ دارم! ? مطالب من چیزهائیه که دوست داشتم با شما به اشتراک بذارم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 11:29:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/27040/avatar/9tl6bj.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>موسی ترکمن | Mousa Torkaman</title>
            <link>https://virgool.io/@mousa</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گرد و خاک روی لباسم بود ولی روحم را شستم! (نقدی بر انیمیشن Soul در بطن زندگی‌م)</title>
                <link>https://virgool.io/@mousa/%DA%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AD%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%B4%D8%B3%D8%AA%D9%85-bh11pbzsgnni</link>
                <description>تازه موهایم را کوتاه کرده بودم که دست‌دردم شروع شد... به دست‌هایم نگاه میکردم، آرام مشت می‌کردم و بازشان می‌کردم، از کتف و آرنج و مچ گرفته تا تمام انگشت‌ها و حتی کف دستم هم درد می‌کرد تا حدی که توان کار کردن با موبایلم را هم نداشتم...شنبه‌ها به خودی خودش خسته کننده است، حالا حساب کن یه شنبه‌ی پر مشغله را در اوج خستگی‌هات داری... یک شنبه‌ای که از کارهای پادگان شروع و با کارهای دانشگاه همراه و به جلسات شرکت ختم شده بود...البته دست‌دردم به خاطر کارها و فعالیت‌های امروزم نبود، بلکه به خاطر اتفاقات دیروز بود... روزی که من و نیکو از ساعت ۸ صبح تا ۸ شب تلاش کرده بودیم تا بتوانیم دو گنجشک کوچک را نجات دهیم...یک فیلم با طعم پیتزانیکو سفارش یک پیتزای خوشمزه داده بود و حالا که از خستگی و درد نمی‌توانستیم کاری کنیم تصمیم گرفتیم فرصت را غنیمت بشماریم و بعد از مدت‌ها در کنار هم فیلم ببینیم، فیلمی که بارها قرار بود ببینیم اما به خاطر مشکلات و مشغله‌های زیاد موفق به تماشای آن نشده بودیم. نماوا را باز کردیم، خیلی سریع و پیتزا-به-دست شروع به تماشای فیلم مورد نظر کردیم. چشم‌های خواب‌آلود و نیمه‌بازم در حال تماشای فیلم بود و ذهن خسته و کوفته‌‌ام شخصیت‌ها و اتفاقاتش را با اتفاقات دیروز و خاطرات زندگیم تطبیق می‌داد...وقتی که «جو» وارد زندگیم شدداستان فیلم با به تصویر کشیدن زندگی معلم موسیقی‌ای شروع می‌شد که در رسیدن به اهداف و آرزوهایش شکست خورده بود و به‌جای تبدیل شدن به ستاره‌ی جاز حالا معلم چند بچه‌ی بی‌علاقه-به-موسیقی بود. احساس خوب و نزدیک شخصیت این انیمیشن به من باعث شده بود تا هم‌ذات‌پنداری کنم و در چالش‌ها و تصمیم‌گیری‌های این معلم خودم را غرق کنم. «جو» از پیشنهاد جذاب مدرسه، ناراحت شده بود! پیشنهادی که می‌خواست او را به یک معلم دائمی تبدیل و از مزایای زیادی مانند بیمه و بازنشستگی بهره‌مند کند! درست است که دائمی شدن شغلش مزایای زیادی داشت اما برای او به این معنا بود که باید از رویای همیشگی‌اش (یعنی تبدیل شدن به یک هنرمند بزرگ) دست بکشد. حالا احساس نزدیک‌تری به «جو» داشتم، اتفاقاتی که در شغل‌های قبلی‌ام برای من افتاده بود، برای «جو» هم در حال اتفاق افتادن بود و نکته‌ی جالب‌تر اینکه «جو» (معلم موسیقی که ساز اصلی‌اش پیانو بود)، وقتی شروع به پیانو زدن می‌کرد آرام‌آرام روحش از زمین کنده می‌شد و به پرواز درمی‌آمد و در اوج لذت از زندگی‌ش قرار می‌گرفت، درست مانند وقت‌هایی که من دست به قلم می‌شوم، نقاشی می‌کشم، یا کاردستی می‌سازم، یا پر از هیجان سرگرم گجت الکترونیکی جدیدی می‌شوم که تازه آن را خریدم. اتفاقی که برای «جو» افتاده بود مانند این بود که تمام این حال‌های خوب از من گرفته شود.کلیشه‌ای که خیلی زود مُرد!هنوز ده دقیقه هم از فیلم نگذشته بود که یک پیشنهاد فوق‌العاده به «جو گاردنر» (معلم پیانیست) شد. این پیشنهاد مبنی بر این بود که یک فرصت بی‌نظیر برایش ایجاد شده بود تا در اجرای کنسرت یکی از بهترین گروه‌های جاز هنرنمایی کند! «جو» در اوج خوشحالی و نتیجه گرفتن از تلاش‌های شبانه‌روزی و علاقه‌اش به موسیقی بود. این کنسرت ساعت ۲۲:۰۰ شروع می‌شد. پس، قرار بر این شد که بهترین لباسش را بپوشد و خودش را در ساعت ۱۸:۰۰ به سالن تمرین کنسرت برساند. با خودم فکر کردم که چقدر زود کلیشه‌ای شد! مایوسانه ماوس را تکان دادم تا ببینم چقدر از فیلم باقی مانده...! از دیدن اینکه قرار بود ۱ ساعت دیگر این فیلم حوصله-سر-بر را تماشا کنم احساس خوبی نداشتم! اما در همین بین، «جو» در اوج خوشحالی و در آستانه‌ی رسیدن به آرزویش، طی یک حادثه ساده و شوکه‌کننده می‌میرد!! (در حقیقت به کما می‌رود!)پُلی به سوی نورخط داستانی، خیلی عجیب با یک سکته شدید مواجه شد! خیلی میخکوب به صفحه نمایش خیره شده بودم، چراکه دنیای فیلم در چند ثانیه کاملا از این رو به آن رو شده بود و من تلاش می‌کردم که از جریان پیش‌رو سردربیاورم؛ روح «جو» از بدنش جدا شده بود و وارد جایی مانند عالم برزخ شده بود. این شاید بهترین و زیباترین تصاویر در تاریخ سینما بود که زندگی قبل و بعد ما را نمایش می‌داد؛«جو» در مسیر پُلی قرار گرفته بود که به سمت نوری بی‌انتها ختم می‌شد. بر روی این پل روح‌هایی بودند که در داخل یک صف، آرام آرام به استقبال مرگ می‌رفتند. «جو» وقتی متوجه این موضوع شد تلاش‌های ملتمسانه‌ای می‌کرد تا خودش را از مرگ نجات دهد و به زمین بازگردد...اما از سوی دیگر، در این عالَم برزخ‌گونه، بهشت کوچکی نیز بود که در آن، روح‌های کوچک بچه‌ها، پیش از ورود به دنیا، صاحب شخصیت می‌شدند.آیا من هم اسپارک زندگی‌ام را پیدا کرده‌ام؟«جو» به سختی از آن پُل فرار کرد و سر از آن بهشت کوچک درآورد و در آن‌جا با شخصی به نام ۲۲ آشنا شد؛ «۲۲» سال‌های سال بود که هنوز به دنیا نیامده بود، چراکه هیچ‌وقت نتوانسته بود اسپارک (یا جرقه‌) زندگی‌اش را پیدا کند. (اسپارک همان علاقه‌ای است که روح آدم‌ها نسبت به یک چیز پیدا می‌کنند و مجوز و دلیلی برای رفتن به زمین می‌شود/ مانند پیانو و عشق به موسیقی‌ای که «جو» داشت). همان‌طور که فیلم را می‌دیدم از خودم می‌پرسیدم که آیا من هم اسپارک زندگی‌ام را پیدا کرده‌ام؟! من «هدف»‌های زیادی در زندگی‌ام داشته‌ام، بسیاری از هنرها و شغل‌ها را تجربه کرده بودم! اما هیچوقت آن احساس لذت، آن احساس جدا شدن از زمین را تجربه نکرده بودم... البته اتفاقات احساسی عاشقانه و یا بچگانه، این احساس را در من ایجاد کرده بود، اما این احساسات در این شرایط خیلی طبیعی و عادی به نظر می‌رسید و تقریبا همه‌ی آدم‌ها آن را در این موقعیت‌ها تجربه می‌کنند.روح زمینی، روح آسمانیمن در ذهنم به دنبال جواب‌های سوالاتم می‌گشتم و آن‌ها («جو» و «۲۲») هم باید راهی برای رفتن به زمین پیدا می‌کردند. آن‌ها درنهایت به جایی به نام «زون» رسیدند! «زون» شاید یکی از زیبا‌ترین سکانس‌هایی بود که می‌شد شیوه‌ی زندگی انسان‌ها را در آن دید...؛«زون» محل زندگی روح انسان‌های زنده بود، که به دو دسته تقسیم می‌شدند: یک دسته از روح‌ها در اوج لذت و عرفان، در آسمان به پرواز درآمده بودند (مانند زمانی که «جو» شروع به پیانو زدن می‌کرد). و دسته‌ی دیگر، روح‌های ترسناکی بودند که دورشان را دوده فرا گرفته بود، عصبانی و مضطرب و هراسان روی زمین می‌دویدند! «جو» یکی از این روح‌های دوده گرفته را نشان داد و از راهنمای «زون» پرسید که چرا این‌ها اینقدر سیاه و ترسناک‌اند؟! راهنما در جواب گفت: این‌ها کسانی هستند که به جای لذت بردن از زندگی‌شان، همیشه درگیر اهداف بزرگ، پول و غیره هستند! بعد با روحِ آن شخص که تمام فکر و ذکرش درگیر شاخص‌های بورس ‌و پول درآوردن شده بود ارتباط گرفت و او را به تجربه‌ی یک زندگی واقعی تشویق کرد. با این کار، تمام دوده‌ها از روحش تراشیده شدند و درنتیجه روح توانست پرواز کند و لذت ببرد... این تصاویر چیزی شبیه به آن قطعه چوبی بود که دیروز انقدر تراشیدیم و تراشیدیم تا پرنده‌ی درونش آزاد شود...کمی زندگی کنیمماجراجویی‌ «جو» و «۲۲» بالاخره نتیجه داد و باعث ورود هر دو آن‌ها به زمین شد، اما این اتفاق به شکل جالب و خنده‌داری رخ داد: روح «جو» وارد بدن یک گربه و روح «۲۲» نیز بدن «جو» را اشغال کرده بود! این اتفاق باعث شد که «۲۲» به تدریج با زیبایی‌های زندگی آشنا شود. زیبایی‌هایی که از نظر «جو» اتفاقات عادی و روزمره بود! اما برای «۲۲»‌ای که تا به حال در زمین زندگی نکرده بود و حتی قدرت بویایی و تشخیص مزه‌ها را هم تجربه نکرده بود، یک گاز از یک اسلایس پیتزا مثل یه رویا می‌ماند. هم من و هم «۲۲» پیتزا می‌خوردیم اما ۲۲ با چنان لذتی آن اسلایس پیتزا را می‌خورد که با خودم گفتم من هم می‌توانم به این اندازه از این پیتزا لذت ببرم؟!«۲۲» دنیا را در زیباترین و پاک‌ترین حالت ممکن می‌دید، آنقدر زیبا که به کوچک‌ترین اتفاق‌ها با نهایت حیرت می‌نگریست و لذت می‌برد. تماشای این رفتارهای بچگانه و جالب واقعا تامل‌برانگیز بود و مرا به مرور اتفاقات دیروز واداشته بود. به افراد جالبی که به کارگاه یک روزه‌ای که دیروز در آن شرکت کرده بودم فکر می‌کردم. آن‌ها کسانی بودند که مشخص بود تمام زندگی‌شان غرق در تلاش بود. و پس از پشت سر گذاشتن یک هفته‌ی پر مشغله آمده بودند که روح دوده‌گرفته‌شان را پاک کنند. حالا که فکر می‌کنم می‌توانم بگویم که در تمام لحظاتی که کار می‌کردند و چاقو را بر قطعات چوبی حرکت می‌دادند روح‌شان در کالبدشان نبود...امیر (که مثل من اولین بارش بود) به این کارگاه آمده بود تا بتواند برای دختر و پسر کوچکش اسباب‌بازی‌های چوبی بسازد. او به ظاهر در تمام طول کارگاه داشت با چاقو پرنده‌ی چوبی‌اش را می‌ساخت اما در واقع از زمین جدا شده بود تا تجربه‌ی عشق به زندگی‌اش را تکمیل کند.یا مثلا دکتر احمدزاده (که برای بار دوم به کارگاه می‌آمد) مشغول به تصویر کشیدن و به رُخ کشیدن قشنگ‌ترین ارتباط پدر و پسری بود؛ تمام مشغله‌های کاری‌اش و یک خروار کار را کنار گذاشته بود تا به همراه پسرش مجسمه‌های چوبی بسازند. و واقعا چه چیزی لذت‌بخش‌تر از این؟! تماشای این پدر و پسر برای من یکی از لذت‌بخش اتفاقات بود چرا که مرا به یاد کودکی خودم می‌انداخت؛ زمستان‌هایی که برف می‌آمد پدرم به اداره نمی‌رفت و می‌گفت مگر چندبار می‌توانم با بچه‌هایم آدم‌برفی بسازم؟! و همه‌مان را از خواب بیدار می‌کرد تا بزرگ‌ترین آدم‌برفی شهرک را باهم بسازیم... شاید آقای احمدزاده هم هدفش ساختن مجسمه نبود، او هم آمده بود تا کارها را کنار بگذارد و کمی در کنار پسرش زندگی کند...و مجید (که شاید ۴۰مین باری بود که به این کارگاه می‌آمد) هم با چوب کار می‌کرد و هم با دوربینش از ما و کارهای چوبی‌مان عکس می‌گرفت؛ وقتی به کارهایش فکر می‌کنم می‌بینم که او هم فقط دکمه‌ی شاتر دوربینش را فشار نمی‌داد، او با این کار زندگی می‌کرد، و از اینکه می‌توانست برای ما قشنگ‌ترین لحظات‌مان را ثبت کند نهایت لذت را می‌برد.و اما خود علی، استادمون؛ چه روزهایی را تعریف کرد که در اوج تنهایی‌ها و خستگی‌هایش دست به چوب و چاقو می‌برده است تا در خلوت خودش، کمی هم زندگی کند. دیروز علی برای ما فقط یک استاد چوب‌تراشی نبود! او به ما چیزی درس نمی‌داد، او داشت با یاد دادن این چیزها به ما زندگی می‌کرد. انگار که دوده‌های کل هفته‌اش را جمع کرده بود و حالا فرصتی پیدا کرده بود که مانند پرنده‌هایش پرواز کند، کمی زندگی کند...این کارگاه، ۴۳ بار بود که تکرار می‌شد و برایم سوال بود که چرا هر از گاهی یکی از شاگردان قدیمی، آن‌ هم برای بار چندم در کلاس حاضر می‌شد! اما حالا که بیشتر تامل می‌کنم متوجه می‌شوم کارگاه علی برای رفقایش مثل یک «سول‌واش» (کارواش روح) است. آن‌ها می‌آیند تا دوده‌هایشان را پاک کنند!اگر می‌تونستم به دیروز برگردم حتما به علی می‌گفتم که علی جان! نیازی نیست که به ما بگویی تا چشم‌هایمان را ببندیم و صدای بریده شدن چوب با چاقو را بشنویم، ما نه می‌بینیم و نه می‌شنویم... اونجا هیچ کس جسمش روی زمین نیست و همه آمده‌اند تا برای چند ساعت هم که شده کمی زندگی کنند...من در آسمان‌ها روباه ساختمفیلم به سرعت پیش می‌رفت و من در اعماق فکرهای خودم غرق شده بودم... گریزی به خاطراتم زدم؛ نه خیلی دور... بلکه در همین نزدیکی‌ها...! اتفاقی که دیروز در کنار نیکو تجربه کرده بودم من را به یاد اوایل تیر ماه امسال انداخته بود، همان موقعی که برگه‌ی اعزام به خدمتم را از پلیس+۱۰ گرفته بودم و با بُهت و ناراحتی به تاریخ اعزامم نگاه می‌کردیم: ۰۱/۰۵/۱۳۹۹ (کمتر از یک ماه آینده)!البته از اینکه باید اینقدر زود به سربازی می‌رفتم ناراحت نبودم؛ از یک طرف، این حس معلق‌گونه‌ی سربازی که معلوم نبود ارتش می‌افتم یا سپاه؟ تهرانم یا شهرستان؟ کرونا چطور می‌شود؟ و سوالاتی از این دست بود که مثل خوره روحم را می‌خورد! و از طرف دیگر، چالش بزرگتری که پیش رویم بود؛ در این سال‌ها این تنها باری بود که نمی‌توانستم در روز تولد نیکو در کنارش باشم. چاره‌ای نداشتم، خیره به تقویم به ۱۰ مرداد (تولد نیکو) زُل می‌زدم و چوب‌خطم را تا ۰۱ مرداد پر می‌کردم! روزها خیلی سریع می‌گذشتند و من فرصت زیادی برای پذیرش این اتفاق نداشتم. مثل هرسال که یک کاردستی برای نیکو می‌ساختم، این بار تصمیم گرفتم چاقو به دست بگیرم و شروع به ساختن یک روباه چوبی کنم. تقریبا یک هفته‌ بیشتر وقت نداشتم! بی‌اینکه چیزی بلد باشم شبانه‌روز تلاش می‌کردم تا این روباه را بسازم... من یک هفته‌ی کامل روی زمین نبودم تا بتوانم قبل از ۰۱ مرداد هدیه تولدش را آماده کنم.امروز که با نگاه کارشناسانه به روباه کوچولو نگاه می‌کنم می‌بینم که خیلی مبتدیانه و بی‌کیفیت بود اما این تمام تلاش من بود، به‌خاطرش بارها دستم را بریده بودم و خیلی جاهایش را خراب کردم ولی از تک تک لحظاتش لذت می‌بردم... من آنقدر از این کار لذت بردم و برایم با ارزش بود که تا شب قبل از اعزامم نه از دست‌درد خبری بود و نه از استرس‌های سربازی!هدف داشته باش و بخاطرش بجنگ؛ این توصیه زندگی را از شما می‌گیردهرچند که دوس دارم تمام این فیلم بی‌نظیر را تعریف کنم اما تماشای شاهکار پیکسار را نمی‌توانم با متن جایگزین کنم.الان ساعت ۱:۰۰ بامداد است و من ساعت‌هاست که مشغول فکر کردن به اتفاقات کارگاه و این فیلم هستم، فکر کردن به زیباترین و کلیدی‌ترین لحظه‌ی این فیلم یعنی جایی که مسئول عالم برزخ به «جو» گفت: چقدر شما  آدم‌ها سطحی هستین که فکر می‌کنین هدف می‌تونه جرقه‌ی زندگی‌تون باشه اما زندگی این چیزا نیست...شاید تمام حرف فیلم Soul این بود که؛ برای یک مدت هم که شده از آرزوهای بزرگ و زور زدن دست بکشیم و از زندگی با تمام سادگی‌هایش لذت ببریم. حالا می‌خواهم به چند خط اول این متن برگردم و اشتباهم را پاک کنم. اشتباهی که باعث شد روزمره‌های عاشقانه و کودکانه و چیزهای کوچک را جرقه (اسپارک) حساب نکنم و آن‌ها را امری عادی و معمولی ببینم! من هم درست مثل «جو» بودم که تا انتهای فیلم تصور می‌کرد که جرقه‌ای (اسپارک) که می‌تواند «۲۲» را به زمین بفرستد یک هدف منحصر به فرد است و این اهداف بزرگ انسان‌هاست که به زندگی‌شان معنا می‌بخشد! درحالی که شاید این طرز فکر منعکس کننده‌ی یک ایدئولوژی رقابتی و بی‌فایده در طول زندگی باشد، رقابتی دائم با خود و دیگران برای «شماره یک» بودن! پیکسار با فیلم روح ایده‌هایی مانند: «هر کس استعداد خاص خودش را دارد»، «لازم است تلاش کنید تا به خواسته‌هایتان برسید» و «هدف داشته باشید و برایش بجنگید»… و جملات و مفاهیم دیگری از این دست را کنار می‌زند و آرام در گوشمان می‌گوید: اینا رو ول کن، کمی هم زندگی کن...عکس‌ها: مجید صدراسم فیلم: Soul - ۲۰۲۰با تشکر از علی چوپان که با کارگاهش اینهمه باعث می‌شه کمی زندگی کنیم... (کارگاه سول‌واش علی چوپان: https://t.me/Agaaj)</description>
                <category>موسی ترکمن | Mousa Torkaman</category>
                <author>موسی ترکمن | Mousa Torkaman</author>
                <pubDate>Tue, 05 Jan 2021 01:16:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کریسمس تا سال نو؛ ۷ روزی که لیمومی در اون شکل گرفت! (به مناسبت ۴سالگی لیمومی)</title>
                <link>https://virgool.io/@mousa/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D9%85%D8%B3-%D8%AA%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%88-%DB%B7-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%84%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%DB%B4%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D9%88%D9%87%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-f8fmukkyrkji</link>
                <description>ورود به دنیای دیجیتال‌مارکتینگ و سوشال‌مدیایکم برگردیم عقب‌تر... اواخر سال ۹۴ یعنی نزدیک به ۵سال پیش، برای نقش مدیریت سوشال‌مدیا و دیجیتال‌مارکتینگ وارد یه شرکت مطرح شده بودم، شرکت خیلی خوبی بود و اون موقع نزدیک به ۱۷ تا برند داشت که تقریبا همه‌شون توی بازار ایران شناخته شده بودن. من همیشه کار کردن توی دنیای دیجیتال رو خیلی دوست داشتم و این فرصت برای من خیلی جذاب بود، مخصوصا اینکه این نقش‌ها تازه توی ایران جدی شده بودن.چند هفته اول به شدت از کار و موقعیتم لذت می‌بردم و علیرغم موقعیت و حقوق خیلی خوبی که داشتم زمان کوتاهی رو تونستم اونجا دووم بیارم و درنهایت بنا به دلایلی شخصی از اونجا اومدم بیرون...روحی که با مدیریت فروش آسانسورهای لوکس اسپانیایی هم ارضا نشد...به محض خروجم از اونجا، خیلی زود در سمت مدیر فروش داخلی (و در آینده بخش خاورمیانه) نماینده رسمی و انحصاری آسانسورهای لوکس IMEM اسپانیا مشغول به کار شدم... آسانسورسازی IMEM یه شرکت فوق‌العاده بود که کونه فرانسه و شیندلر آلمان بسیاری از قطعات‌شون رو از ایمم اسپانیا تامین می‌کردن.اون روزا دغدغه من رسیدن به سمت مدیریت فروش بخش خارجی (خاورمیانه) بود و به خاطرش باید روی دو تا زبان مسلط می‌شدم؛ یکی انگلیسی و دومی اسپانیولی... (که هر هفته سه چهار بار یه معلم خصوصی میومد تا بهمون آموزش بده)درگیری‌های ذهنی خیلی زیادی داشتم؛ از طرفی کارای شرکت و استرس کلاس‌های زبان خارجی و از طرفی درس و دانشگاه... خیلی سخت و پیچیده باید از پس چندتا مسئولیت برمیومدم! لابلای اینهمه مشغولیت، برای اینکه روحم آروم بشه وقتایی که کوچیکترین زمانی رو به دست میاوردم، روی پروژه‌های خودم (که بعدا فهمیدم به هر کدوم از اینا میگن استارتاپ) کار می‌کردم. البته جایگاهی که داشتم خیلی خوب بود حتی از سیلانه هم شرایط خیلی بهتری داشتم اما روحم راضی نبود...میرزاموسی، همیشه درکنارم بود و بهم قوت قلب می‌داد...در کنار تمام اون شلوغی‌ها برند خودمو داشتم و به صورت فری‌لنسر برای دیگران و با برند شخصی خودم میرزاموسی برای خودم کار می‌کردم.۱۰ سال تجربه‌ی حرفه‌ای که توی حوزه هنر و طراحی داشتم و دوست داشتم با استفاده از تجربیاتم راهی پیدا کنم که به ایده‌های خودم رنگ واقعیت بدم و در کنارش کتابای مختلف، کلاسای برنامه‌نویسی، پیج‌های اینستاگرام و کانالای تلگرامی برای برند خودم رو دنبال می‌کردم. توی این ۱۰ ۱۱ سال، موفقیت‌ها و شکست‌هایی رو هم تجربه کردم، برنده شدن طراحی‌های لوگوی من توی چندتا شرکت کانادایی و فستیوال‌ها و اینکه برند میرزاموسی توی کنسرت خیابونی عجم‌بند توی کانادا بود و پوستر کیوسک‌بند رو طراحی کرده بودم، برام از شیرین‌ترین اتفاقا بود و درکنار این‌ها شکست‌هایی توی حوزه طراحی لباس، و یه تلاش ناموفق رو هم با دیجیکالا تجربه کرده بودم، ولی ناامید نبودم و لذت می‌بردم...از کریسمس تا سال‌نو؛ ۷روزی که سرنوشتم رو عوض کرد...بفرما آب‌پرتقال تلخ!امتحانات سال آخر کارشناسی ارشدم بود، و من در رفاه کامل اقتصادی و تلاش برای سختی‌هایی بودم که خودم برای خودم ساخته بودم... پیش خودم تصور می‌کردم که سخت‌تر از اینا نمی‌شه...یکی از همکلاسی‌هام که تازه داشت بچه‌دار می‌شد شغلش رو از دست داد و در همین بین بچه‌ش به صورت نارس به دنیا اومد و نزدیک به ۲۰ روز با ترس‌ها و دلهره‌های خاص خودش، توی بیمارستان و به دستگاه وصل بود (خدا رو شکر الان صحیح و سالمه).شرایط خوبی نبود، توی یه فرصت یکی دو روزه (در کنار تمام مشکلات خودم و محمدجواد) باید تمام انرژی اون روزامون رو صرف ایده‌پردازی و خروج از بحران می‌کردیم و درنهایت منجر به یه ایده‌ی بلندپروازانه شد که می‌خواستیم با کمک هم یه سری کیوسک آب‌پرتقال سیار بسازیم و از این راه هم کارآفرینی کنیم و هم خیلی خیلی پولدار بشیم...(از موازات این اتفاقات در زندگی مهدیار خبر نداشتم، اما میدونستم که محمدجواد با بقیه دوستاشم در مورد این ایده حرف میزنه؛ و قرار بود دوستای دیگه‌ش هم به کمک ما بیان و یه تیم خلاق و قوی ازش بسازیم...)از مهدیار به موسی؛ به گوش‌ام؟!محمدجواد که از ایده‌ی آب‌پرتقال‌مون برای مهدیار تعریف کرده بود، این تعریفا باعث شده بود که انگار یه چراغی توی ذهن مهدیار روشن بشه؛ مهدیار رو دورادور می‌شناختم و می‌دونستم که تازه از یه استارتاپ شکست خورده خارج شده بود، به‌دنبال جذب سرمایه‌گذار و تیم‌سازی و راه‌اندازی استارتاپ خودش بود، بنابراین در ۲۷ دسامبر ۲۰۱۶ یه پیشنهاد از سمت مهدیار به من رسید...یه پیشنهاد خیلی سخت که شاید قبول کردنش برای هر کسی آسون نبود؛ من باید از صفر توی یه استارتاپ رویایی‌ای قدم می‌ذاشتم که حتی دفتر هم نداشت! و با حقوق دریافتی یک‌پنجم اون روزهای من!پیشنهادی که خیلی راحت می‌تونی ردش کنی!من خیلی دقیق بررسی کردم، اینکه این انتخاب چه مزایا و معایبی داره... این انتخاب برای من دو تا دلیل بزرگ داشت؛۱. من همیشه دوست داشتم خلق کنم و بسازم، نه اینکه یکی دیگه بسازه و من براش بفروشم یا برندسازی کنم یا پوستر تبلیغات و لوگو و غیره‌اش رو طراحی کنم! من به این نتیجه رسیده بودم که همیشه توی زندگیم سرگرم چیزایی بودم که خودم می‌ساختم حتی اگر جای دیگه‌ای کار می‌کردم، همیشه یه کار شخصی در کنارش داشتم که مال خودم باشه.۲. علت دیگه‌ای که وجود داشت خود شخص مهدیار بود؛ توی اون روزا، مهدیار تقریبا نزدیک‌ترین عقاید و تفکرات رو به من داشت و به همین دلیل، داشتن یه دوست و هم‌تیمی خلاق و باهوش و سالم که مثل هم فکر می‌کردیم رو به تمام آدمایی که باهاشون کار می‌کردم ترجیح دادم.آغاز فعالیت حرفه‌ای من و مهدیارمن که هستم!همون دو تا دلیل کافی بود که قید تمام شرایط و جایگاه اون روزامو بزنم، و از صفر شروع کنم؛ دقیقا از صفر...!! بنابراین، طی چند روز، کارهامو سپردم و از جایی که کار می‌کردم اومدم بیرون و رفتم دانشگاه تهران (اون موقع مهدیار کارشناسی ارشد کارآفرینی می‌خوند) و به مهدیار گفتم؛هستم!مکالمه من و محمدجوادو فعالیت حرفه‌ای و رسمی من و مهدیار در لیمومی (که اون روزا حتی اسم نداشت) در روز یکشنبه ۱ ژانویه ۲۰۱۷ بدون هیچ دفتر و دستکی شروع شد.اولین حقوق؛ یک‌ششم ماه قبل!حقوق من قبل از لیمومی، توی شرکت نماینده ایمم (واردات آسانسور و...)، ماهانه و حداقل (بدون پورسانت) بین ۴ تا ۵ میلیون تومن بود که با دلار امروز میشه ماهی ۴۰ میلیون تومن(!)که الان هم همین عدد رو به مدیر فروش می‌دن. البته اونجا چون فروش بر مبنای دلار بود اینطوریه، وگرنه توی شرکت قبلی‌ش با همون حدود حقوق به مدیر دیجیتال مارکتینگ، الان حدودا بهشون ماهی نزدیک به ۲۰ میلیون تومن میدن.من هیچ‌وقت مادی فکر نکردم و این اعداد و ارقام رو صرفا برای درک شرایط می‌گم. با همه این تفاسیر اولین حقوق لیمومی رو (که واقعا برای رشد حاضر بودیم نگیریمش) گرفتم؛ چیزی حدود ۷۰۰ تا ۸۰۰ هزارتومن (تقریبا هم‌اندازه حقوق کارگر اون زمان/ هم‌اندازه‌ی یه طراحی لوگو اون زمان/ تقریبا یک‌پنجم حقوق شرکت اول/ یک‌ششم شرکت دوم!).چرا به خیلی‌کم قانع بودم؟!این حقوق شاید خیلی کم به‌نظر می‌رسید اما این حقوق برای من از دو جهت خیلی ارزش داشت؛۱. ما هر سه‌تامون تقریبا همین حقوق رو می‌گرفتیم و این خیلی برای من عجیب بود! من مجرد بودم اما مهدیار و محمدجواد متاهل بودن و بچه هم داشتن!!!دست نوشته من از اولین جلسه اسکرام لیمومی۲. من دقیقا هرچی که دوس داشتم و از یه محیط کار انتظار داشتم رو داشتم! از یه کار تیمی و محیط کاری (هرچند دفتر نداشتیم) گرفته تا ساختن یه محصول حرفه‌ای... ما می‌خواستیم چیزی بسازیم که روی کل دنیا تاثیر بذاره و من خوشحال بودم که با مهدیار خیلی حرفه‌ای و خیلی خیلی علمی در حد سیلیکون‌ولی فکر می‌کردیم و می‌رفتیم جلو...به همین دلیل هنوزم که هنوزه این عدد، شیرین‌ترین عدد دریافتی منه...بالاخره دفتر گرفتیم!کم‌کم به‌خاطر کارمون و ارتباطاتمون باید بیشتر همدیگه‌ رو میدیدیم، یه دفتر کوچولو توی خیابان لبافی‌نژاد اجاره کردیم تا خیلی نزدیک‌تر از دنیای آفیس‌۳۶۵ و اسکایپ، جلسات‌مون رو حضوری برگزار کنیم. یکم تجهیزات اولیه خریدیم و سه نفری سر یه میز و تو روزای سخت زمستون تا دیروقت به بخاری می‌چسبیدیم و کار می‌کردیم... هنوز که هنوزه وقتی سر نماز سجده می‌کنم، جای زیپ جانمازمون روی زانوهام و سرمای سرامیک سرد رو حس می‌کنم!میز شلوغ پلوغ سه‌نفره‌ی مااون روزا صبح تا شب ما لیمومی بود؛ شاید بعضی وقتا به ۱۶ ساعت در روز هم می‌رسید، ما با عشق برای هدف‌مون میجنگیدیم و کار می‌کردیم؛ شاید اون روزا تمام دانشکده مدیریت دانشگاه آزاد تهران شمال رو  درگیر کارمون کرده بودم و اونقدر تلاش کردیم که در کمتر از ۸ ماه توی اواخر مرداد ماه ۱۳۹۶ پروژه لیمومی رو با نام «گپ‌دایت» و با شعار «گپ بزن لاغر شو» با ربات تلگرام کلید زدیم.رشد کردم ولی بدون معلم!من اون روزا همه کار می‌کردم؛ از تحقیقات بازار و بازاریابی و اینفلوئنسرمارکتینگ و طراحی‌های گرافیکی و موشن‌گرافی و کلیپ‌سازی تا طراحی محصول و طراحی یو ایکس و یو آی و مدیریت شبکه‌های اجتماعی و مدیریت پروژه و مدیریت محصول و... انگار وظیفه داشتم هرچیزی که نمی‌دونیم چیه رو برم توش و ساختار که پیدا می‌کرد، استخدام می‌کردیم تا تیم‌سازی انجام بشه و رشد راحت‌تری داشته باشیم.در تمام روزهای لیمومی، من از همه یاد گرفتم (و از همه بابت هرچیزی که مستقیم و غیرمستقیم یاد دادن تشکر می‌کنم) اما در واقع توی لیمومی معلم نداشتم و معمولا هم نقش‌هایی به من سپرده می‌شد که از بقیه جدا بود و تقریبا توی دنیا هم جدید بود، مثل مدیریت محصول که حتی یه کتاب هم درموردش نبود! اما این اتفاقا مانعی نبود که نتونم رشد کنم؛ به هر ترتیبی که شده، با دوره‌های متعددی که می‌رفتم و کتابای متعددی که می‌خوندم گلیم خودمو از آب می‌کشیدم بیرون و هرچیزی یاد می‌گرفتم سعی می‌کردم با بهترین کیفیت پیاده‌اش کنم. شاید کار کردن توی دنیایی که هیشکی هیچی از تو بیشتر نمی‌دونه از جهاتی جذاب باشه اما اینکه نمی‌تونی ببینی کارایی که می‌کنی درسته یا غلط واقعا سخته و فقط زمان می‌تونه بهت ثابت کنه که قدمات رو درست گذاشتی یا نه...چقدر چیز میز یاد گرفتم!چند روز پیش داشتم به چیزایی که این مدت یاد گرفتم فکر می‌کردم و در نهایت اونا رو توی سه دسته تقسیم کردم؛۱. دوره‌ها: من دوره‌های مدیریتی و تخصصی زیادی رو گذروندم که شاید نزدیک به ۱۰۰ تا دوره حرفه‌ای باشه؛ دوره‌های مختلف مارکتینگ و برندینگ و تبلیغات، دوره‌های مختلف حوزه ویراستاری و نشریات و تولید محتوای متنی، دوره‌های مختلف مدیریت محتوا، دوره‌های مختلف مدیریت شبکه‌های احتماعی، دوره‌های مختلف مدیریت پروژه، دوره‌های مختلف مدیریت محصول، دوره‌های مختلف برنامه‌نویسی، دوره‌های مختلف تحلیل کسب و کار، دوره‌های مختلف تو حوزه هنر و دیزاین، دوره‌های رهبری، دوره‌های طراحی بازی و گیمیفیکیشن، دوره‌های روان‌شناسی و...من تو انتخاب دوره‌ها و کتاب‌ها با وسواس زیاد عمل کردم و از این بابت خیلی خوشحالم. به‌همین دلیل دوستای خیلی خفن و زیادی هم توی حوزه‌های مختلف پیدا کردم.۲. خواندنی‌ها: مقالات تخصصی و کتاب‌های خیلی زیادی توی این چهار سال خوندم که شمارش از دستم در رفته...۳. تجربیات: از همه مهم‌تر چیزایی یاد گرفتم که نه توی دوره‌ها بود و نه توی کتاب‌ها؛ اونا تجربیات مختلفی بود که تونستم توی لیمومی در همه‌ی این حوزه‌ها به دست بیارم... تجربیاتی که شاید ۸۰٪ اش علمی باشه و ۲۰٪ باقی‌ش از آدما و رفتارهاشون و رفتن‌ها و اومدن‌ها و تعاملاتشون و اینجور چیزا...میوه‌ی من و مهدیار، امروز میلیاردها قیمت داره...حالا در آستانه‌ی چهارمین سالگرد فعالیت حرفه‌ای من و مهدیار هستیم، چهار سالی که بدون کوچیک‌ترین تنش و حاشیه گذشت؛ ما کاشتیم و فقط «به میوه فکر کردیم» و حالا این درخت زحمات، میوه‌های مختلفی داره؛ چه برای خودمون و چه برای دیگران...این درخت لیمو که چهار سال از عمرش می‌گذره، حالا اونقدر بزرگ شده که نزدیک به ۱۰۰ نفر دارن ازش مراقبت و نگهداری می‌کنن تا میوه‌اش به دست هزاران نفر توی ایران و سرتاسر ایرانی‌های دنیا برسه...توی این چهار سال، خیلی‌ها رفتن و خیلی‌ها اومدن و البته بعضیا هم برگشتن؛ اما من و مهدیار توی این ۴ سال، حداقل به اندازه ۱۰ سال کار کردیم و یاد گرفتیم و تجربه به دست آوردیم. شاید رمز موفقیت ما توی این سال‌ها این بود که از هر چه داشتیم برای رشد درخت‌مون، خودمون و همکارامون دریغ نکردیم؛ حالا امروز در نقطه‌ای ایستادیم، چه برای من و چه برای مهدیار (که این سال‌ها نقش پدر و مدیرعامل رو برای لیمومی داره)، پیشنهادای خیلی خیلی با ارزش از جاهای خیلی بزرگ چه در داخل و چه شرکت‌هایی با فعالیت‌های بین‌المللی می‌شه...ما فقط تلاش کردیم و یاد گرفتیم و خواستیم که رشد کنیم و تا آینده هم قول دادیم همین‌طور بمونیم...تولدت مبارک شیوه‌پردازان زندگی روشنموسی ترکمن۲۷ دسامبر ۲۰۲۰</description>
                <category>موسی ترکمن | Mousa Torkaman</category>
                <author>موسی ترکمن | Mousa Torkaman</author>
                <pubDate>Sun, 27 Dec 2020 16:57:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[ لیموزین ، سرویس جدید لیمومی ] نحوه‌ی ارتباط با رژیم‌یار (حامی) لیمومی</title>
                <link>https://virgool.io/@mousa/limoozeen-cpmz8azsmkgf</link>
                <description>مراحل هفتگانه زیر رو باید طی کنیم که بتونیم با رژیم‌یار لیمومی ارتباط داشته باشیم. (این ویژگی آزمایشی که تحت عنوان سرویس V.I.P لیموزین هست، فعلا به‌صورت رایگان در کنار رژیم‌های لیمومی قابل دسترسه!)گام اولگام دوگام سومگام چهارمگام پنجمگام ششمگام هفتمبا تشکر از شما عزیزان... اگر سوالی در رابطه با سرویس لیموزین دارید با من توی بخش کامنت ها درمیون بذارین...</description>
                <category>موسی ترکمن | Mousa Torkaman</category>
                <author>موسی ترکمن | Mousa Torkaman</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jul 2019 22:12:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اوپرا، مرورگر دوست‌داشتنی من!</title>
                <link>https://virgool.io/@mousa/opera-kueaw6fxgq35</link>
                <description>قدیما که تازه اینترنت اومده بود یه سری سایتا بود به اسم لینکدونی و اینا... که بعدها تبدیل شدن به سایت‌های نارنجی و یک پزشک که اینا هم بر همون پایه شکل گرفتن!من اونجا با نسخه اول اوپرا آشنا شدم و تا الان ازش استفاده میکنم و به نظر من از نظر تجربه کاربری، اوپرا چه توی موبایل (که اوپرا مینی بود و الان دو نسخه شده اوپرا و اوپرا تاچ) چه توی دسکتاپ (که شامل اوپرا گیمینگ و اوپرای معمولی هست) بهترین بوده و هست.اوپرا و گشت‌زنی راحت و نامحدود به همه دروازه‌های وب!1. اوپرا رو از طریق سایتش دانلود کنیم: https://www.opera.com/download2. اوپرا رو نصب کنید.3. لذت ببرید...دوست دارم بیشتر لذت ببرم! (مثلا باهاش برم توی تلگرام...)1. خب، حالا روی آیکون Opera بزنین و بعد از اون گزینه settings رو انتخاب کنین!برای این کار می‌تونین دکمه های Alt+P رو همزمان فشار بدین!حالا از نوار سمت چپ، گزینه Advance و بعد از اون گزینه Features رو انتخاب کنین! Advanced &gt; Features&quot; /&gt;Settings &gt; Advanced &gt; Featuresیا حتی می‌تونین توی گزینه سمت چپ کلمه‌اش رو سرچ کنین و اونو On کنین!Enable / Disableحالا بریم ببینیم تلگرام باز میشه؟!عبارت Telegram Web رو توی گوگل سرچ کنین و وارد نسخه وب تلگرام بشین:حالا یه دکمه بانمک اون بالای آدرس‌بار اضافه شده که خیلی به دردتون می‌خوره! البته اوپرا باهوشه و هروقت احساس نیاز کنه ازش استفاده می‌کنه!امیدوارم شما هم از اوپرای دوست‌داشتنی لذت ببرید!</description>
                <category>موسی ترکمن | Mousa Torkaman</category>
                <author>موسی ترکمن | Mousa Torkaman</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jul 2019 13:21:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا هیچ تشکیلات و بنگاه‌ مذهبی و عرفانی نمی‌تواند ما را به حقیقت برساند؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@mousa/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%AA%D8%B4%DA%A9%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D8%A8%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%B0%D9%87%D8%A8%DB%8C-%D9%88-%D8%B9%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AF-dtwl5nsr1uen</link>
                <description>به نظر شما آیا «حقیقت» چیزیه که به صورت تشکیلات یا انجمن یا چیزی ساختار یافته دربیاد؟ یا چیزیه که از طریق این ها بشه پیداش کرد و بهش رسید!؟ آیا منطقی نیست که برای کشف حقیقت به ورای این تشکیلات و سیستم های عقیدتی و چارچوب ها بریم؟بیاییم کمی با خودمون و ذهنمون خلوت کنیم و از خودمون بپرسیم که؛چرا تشکیلات معنوی و ظاهرا عرفانی به وجود اومدن؟! یا چرا کلیساها و بعضی انجمن‌ها و فرقه‌ها وجود دارن؟!به نظر من، این‌ها بر اساس یک مقدار عقاید و باورها تشکیل شده اند و شاید هیچ ارتباطی با جوهر اصلی تعلیمات پیامبرا ندارن! ایدئولوژی ها، عقاید و تشکیلات، همیشه انسان ها را از یکدیگر جدا می کنن؛ بنابراین اسباب تفرقه انسان ها هستند. وقتی کسی خودش رو مسیحی می‌دونه، عملا خودش رو از «مسلمان‌ها»، «هندوها» و «بودایی‌ها» جدا کرده! و اتفاقا همین که این ها رو توی دسته های متفاوت قرار بدیم، یعنی شروع یک تفرقه...! نگاهی به تصویر وحشتناک زیر بندازین...انواع فرقه‌ها و مذاهب از نگاه HumanOdyssey«عقاید متعصبانه» به هر صورت که باشد، سیاسی باشد، فلسفی باشد یا هر چیز دیگه (که معمولا متاثر از همین تشکیلات هست)، حصار و مانعی بین انسان و انسان های دیگر ایجاد می کند؛ که درنهایت منجر به جنگ، اختلاف، تضاد و بدبختی میشه. هرچند هواداران یا پیروان این نوع تفکرات تشکیلاتی و یا ایدئولوژی‌ها و باورها دم از عشق و برادری می زنن؛ ولی معمولا خود همین‌ها باهم تبانی میکنن و انسان‌ها رو بر اساس عقایدشون دسته‌بندی می‌کنن تا یه گروهی که جزو دسته خودشون نیست رو از بین ببرن!حالا یه سوال مهم مطرح میشه که؛ آیا برای وجود چنین تشکیلاتی ضرورتی وجود دارد؟من تونستم منظورمو از تشکیلات برسونم؟! شاید بهتر باشه که یکم شفاف تر بگم؛ منظور من، انجمن‌ها و تشکیلات به اصطلاح عرفانی و مذهبیه! به نظر شما آیا واقعا وجود اینا لازمه؟!تا اونجا که من میدونم وجودشون (طبق ادعای خودشون) به این دلیله که؛ میخوان به انسان ها کمک کنن تا حقیقت و خدا را بشناسن! اما با یکم دقیق تر شدن توی رفتارها و منش این تشکیلات متوجه میشیم که وجودشون بیشتر برای مقاصد تبلیغاتیه؛ یعنی به منظور جذب نو-کیشان (جديد المذهب ها و افزایش اعضای تشکیلات خودشون)!این تشکیلات و فرقه ها و... مدام از نحوه اندیشه‌های خودشون و این که به چه چیزهایی فکر می‌کنن برای دیگران حرف میزنن و تبلیغ میکنن؛ اعضای این انجمن‌ها از چیزهایی که توی تشکیلاتشون یاد گرفتن برای من و شما حرف میزنن؛ از چیزی که به تصور خودشون «حقیقته»، حرف می‌زنن؛ و حقیقت مورد تصور خودشون رو تبلیغ می کنن!ولی آیا حقیقت چیزی است که بتوان آن را تبلیغ و پروپاگاند کرد؟آیا شما می توانید از طریق تبلیغ، حقیقت را به دیگری منتقل کنید!؟ در پاسخ باید گفت که حقیقتی که تبلیغ شده باشه، دیگه حقیقت نیست! حقیقت، چیزیه که باید اونو تجربه کرد! اونم تجربه مستقیم، نه تجربه براساس یک الگو و عقیده! حالا اگه تجربه‌ی حقیقت، شکل تشکیلات به خودش بگیره، دیگه حقیقت نیست؛ بلکه صورت دروغ پیدا می‌کنه؛ و به این ترتیب، خودش تبدیل میشه به یه مانع برای تجربه‌ی حقیقت!به‌نظرم بهتره که یکم از حقیقت بگیم: حقیقتی که غیرقابل سنجشه، به هیچ وجه نمیتونه به صورت فرموله شده یا قابل آموزش دربیاد! به عبارت دیگه، چیزی که ناشناخته است به وسیله چیزهای شناخته شده قابل سنجش نیست! وقتی شما حقیقت ناشناخته را به سنجش در میارید، دیگه نمیشه اسمشو گذاشت حقیقت؛ بلکه اون دیگه یه دروغه! و فقط یک دروغ می‌تونه موضوعِ تبلیغ و پروپاگاند قرار بگیره، نه حقیقت!تشکیلاتی که هدف تشکیلش رو جست و جوی حقیقت معرفی میکنه ولی در عمل به صورت ابزار تبلیغات در میاد، فاقد هرگونه ارزش، معنا و اهمیته! نه فقط تشکیلات مورد نظر و طرف اشاره من، بلکه همه تشکیلاتِ به اصطلاح معنوی و عرفانی این مدلی، به صورت وسیله‌ای برای استثمار ما انسان‌ها درمیان!این تشکیلات و انجمن‌ها به مرور شبیه به مؤسسه‌ها و بنگاه‌های تجاری و بازرگانی‌ میشن - با ساختمان ها، سرمایه گذاری ها، مراتب و مناصب اداری و غیره. و در اصل، اون چیزی که برای چنین تشکیلاتی مهمه، همین چیزاست! به همون اندازه که از کیفیت و اصالت تھی هستن، به کمیت و تشریفاتشون اضافه میکنن!حقیقت رو جایی میشه پیدا کرد که آزادی باشه!حقیقت از طریق هیچ تشکیلاتی قابل حصول نیست. حقیقت رو جایی میشه پیدا کرد که آزادی باشه! (بدیهیه که منظورم میدون آزادی نیست و آزادی از درون منظورمه! ?) عقیده و ایده به هر شکل که باشه تمایل و آرزویی برای بدست آوردن ایمنی‌ـه! و انسانی که در جست و جوی ایمنی باشه نمی تونه به کشف حقیقت دست پیدا کنه! لازمه که بازم این نکته تکرار بشه که حقیقت، چیزی نیست که از طریق تشکیلات تحقق پیدا کنه؛ یا کشف بشه! حقیقت هنگامی هست که آزادی هم هست! آزادی و رهایی از «خود»! چون «خود»، که عین توهم است، مفقود است، حقیقت هست!نظر شما چقدر به من نزدیکه؟! فرقه ها و تشکیلات و انجمن‌های اینجوری رو باهاشون برخورد داشتین؟! </description>
                <category>موسی ترکمن | Mousa Torkaman</category>
                <author>موسی ترکمن | Mousa Torkaman</author>
                <pubDate>Wed, 13 Feb 2019 17:54:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر می‌خواهید تا عید با سریع‌ترین روش اضافه وزن خود را از دست بدهید؛ ۴ دقیقه وقت بگذارید و این متن را تا آخر بخوانید!</title>
                <link>https://virgool.io/@mousa/limoome-nrpdrhks9koq</link>
                <description> آنها که اضافه وزن دارند، تا عید چه کارهایی می‌ کنند؟اول این که تا عید به دنبال یک برنامه‌ی غذایی فوق العاده می‌گردند و از کسانی که به نتیجه رسیده‌اند سوال می‌پرسند تا بتوانند رژیمشان را بی نقص شروع کنند؛دوم این که سراغ رستوران‌ها، فودکورت ها، شیرینی فروشی ها و مهمانی ها نمی روند تا تعارف‌ها و غذاها تحریکشان نکنند،سوم این که با کسانی معاشرت می کنند که از صحبت ها و پیام هایشان انرژی مثبت می گیرند و با تمام انگیزه پیش می روند تا در نوروز، رسیدن خود به آرزوی تناسب اندام و سلامتی را جشن بگیرند و از پوشیدن لباس های سایز کوچک لذت ببرند. اما کسانی که هر یک از موارد بالا، یعنی برنامه ی غذایی خوب، حذف وسوسه‌های غذایی و افزایش انگیزه به کمک دیگران و خودشان را اجرایی نمی‌کنند، غصه می خورند؛ زیرا نمی توانند تا نوروز به ایده‌آل های خود برسند و با از دست دادن زمان، مسیر سلامتی برای آنها سخت تر از قبل می‌شود...چرا بعضی ها در این مدت به موفقیت نمی رسند؟زیرا نزدیکی های نوروز همیشه همراه با شلوغی و فشردگی کارهاست، ترتیب برنامه ها به هم می‌ریزد، فرصتی برای پخت وعده های رژیمی پیدا نمی شود و سرانجام برای رعایت رژیم به دردسر می افتند به همین دلیل صبح را با انگیزه شروع می کنند ولی تا شب حجم فعالیت های بالا انگیزه‌ی شان را کاهش می دهد و مقاومت آنها را در مقابل غذاهای رنگارنگ پایین می آورد و در نتیجه، رژیم شان با شکست مواجه می شود...اما شاید با خودشان بگویند: کاش رژیم کمی راحت تر بود، کاش زودتر شروع می کردم، کاش یک راهی پیدا می کردم تا بتوانم از همه‌ی مشکلات عبور کنم، کاش یک نفر پیدا می شد که در اوج خستگی با من حرف بزند و به من انگیزه دهد، کاش اجازه داشتم هم رژیم باشم هم به اندازه ی رفع هوس غذای رستورانی بخورم، ای کاش دسترسی به دکتر و پرسیدن سوال راحت می شد... ای کاش...این ای کاش ها یعنی خودتان خوب می دانید که یک برنامه ی صحیح و کامل اگر درست رعایت شود حتما شما را به نتیجه می رساند...برنامه کامل غذایی چه ویژگی هایی باید داشته باشد؟برنامه کامل غذایی ۲ ویژگی بسیار مهم دارد؛ اولین ویژگیِ این برنامه سرعت بالای آن است که قطعا همه ی شما به دنبالش هستید، یعنی بتواند در سریع ترین زمان بیش‌ترین چربی را از بدن شما حذف کند، ولی چقدر سریع؟ این سرعت باید واقعی باشد نه اینکه با رژیم هایی که مناسب هیچ بدنی نیستند دنبال معجزه بگردید و درنهایت به خودتان آسیب بزنید!این یعنی ویژگی دوم برنامه‌ی کامل، سالم بودن آن است. زیرا اگر فقط سرعت هدف برنامه ی شما باشد نه تنها مفید نیست بلکه باعث چربی کبد، ریزش مو، افتادگی پوست، جوش و مشکلات متعدد دیگر در بدنتان می شود.حتما شما این روزها خوب می دانید، دلیل این که خیلی از برنامه های غذایی بر اساس ذات و مزاج شما طراحی می شوند این است که هم سالم باشند هم سریع.زیرا در این صورت خود بدن با تمام انرژی به حذف چربی ها کمک می کند و شما راحت تر و سریع تر لاغر می شوید و در کنار لاغری، بیماری های خود را درمان می کنید و سالم تر می شوید. اگر فکر می کنید تا عید نمی شود کاری کرد پیشنهاد می کنم حتما این قسمت را از دست ندهید!اعداد و ارقام واقعی نشان می دهند که شما در طول این ۵ هفته تا نوروز می توانید ۵ سانتی‌متر، سایز دور کمر خود را کاهش دهید و ۵ کیلوگرم وزن کم کنید...این میزان از تناسب اندام تا عید فوق العاده است و قطعا از همه می شنوید که چقدر تغییر کرده اید و خودتان هم تغییر را در لباس هایتان خواهید دید، لباس سایز ۴۲ به نزدیکی سایز ۳۹ می رسد و این یعنی یک شروعِ بی نظیر...  و اما پیشنهادی که نمی توانید رد کنید...!پیشنهاد ویژه ی ما برای شما یک رژیم تمام عیار است، این رژیم با حداکثر سرعتی که به بدن شما آسیب نمی رساند پیش می رود و بیماری هایتان را هم بهبود می دهد، زیرا براساس مزاج و متابولیسم بدن شما طراحی شده تا مزاج شما را به همان حالت تعادل برساند، در این صورت متابولیسم به اوج خود می‌رسد و بدن خودش به چربی سوزی کمک می کند...در کنار این برنامه ی صحیح و کامل، شما مشاورین انگیزشی دارید که به هیچ وجه نمی گذارند خسته شوید یا رژیم خود را رها کنید و هیچ سوالی را در ذهن شما بدون پاسخ رها نمی کنند، این یعنی مسیر رعایت رژیم را ما برای شما هموار می کنیم! و در نهایت رژیم شما با یک امکان ویژه و طلایی برای افزایش اراده و مقابله با اشتهای زیاد همراه است، به این صورت که هفته‌ای یک وعده می توانید به صورت آزاد سراغ غذاهای متنوع رستورانی بروید و هرچه می خواهید میل کنیدهمه ی این نکات یعنی لیمومی به هیچ وجه نمی گذارد که دلایل شکست سایر رژیم های شما تکرار شوند...ما این مسیر را کاملا تضمین می کنیم!هیچکس برای شکست خوردن برنامه ریزی نکرده و هیچکس هم بدون برنامه ریز به جایی نرسیده!­ این برنامه دقیقا همان برنامه ای است که همه تا عید به دنبال آن می گردند پس همین حالا رژیم خودت را از لینک زیر بگیر و شروع کن!دریافت رژیم بر اساس مزاج و متابولیسم لیمومیشما می توانید مطالب علمی و نظرات و تجربه های پرهیجان کسانی که با لیمومی هم مسیر شده اند را در پیج اینستاگرام ما بخوانید و از طریق لینک آبی رنگ بیوگرافی همان صفحه، رژیم خود را دریافت کنید...مشاهده اینستاگرام لیمومی</description>
                <category>موسی ترکمن | Mousa Torkaman</category>
                <author>موسی ترکمن | Mousa Torkaman</author>
                <pubDate>Tue, 12 Feb 2019 15:34:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا پولدار ها، آرامش ندارند؟! + راه‌حل‌های داشتن یک زندگی آرام و راحت از زبان خداوند</title>
                <link>https://virgool.io/applymag/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AF-%D9%BE%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%AD%D9%84%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF-gkff7qusrrdb</link>
                <description>بدون شک تمامی اعمال ما انسان‌ها، همگی در راستای رسیدن به آرامش است.اجازه بدین کمی عمیق‌تر شیم؛زمانی که از تشنگی ‌لب‌هایمان خشک شده و زبان به سقف چسبیده به دنبال آرامش ‌می‌گردیم و در نهایت آن را در نوشیدن آب ‌‌می یابیم! اما پس از مدتی باز هم آرامش را از دست می دهیم! یا به طور مثال، ما هر روز در رویای رسیدن به یک زندگی پر از آرامش، از خواب بیدار می شویم و مشغول به کار ‌می‌شویم تا با بدست آوردن پول بیشتر خود را به آرامش ‌نزدیک‌تر کنیم! اما مثل دو قطب مثبت آهنربا همدیگر را دفع میکنیم؛ یک لحظه آرامش پیدا میکنیم و در همان لحظه آن را از دست ‌می‌دهیم! البته بارها هم شنیدیم پول نه خوشبختی ‌می آورد و نه آرامش ماندگار...بیایید پای صحبت های خداوند بنشینیم و سوالمان را از او بپرسیم:به‌همین منظور برای رسیدن به آرامش ماندگار، خداوند سه بار قسم می خورد که زندگی آرام و راحت از آن کسی خواهد بود که؛در راه خدا هزینه کند!توسط تقوا به دستورات خداوند عمل نماید!به نیازمندان در راه خدا کمک کند!به پاداش الهی امیدوار باشد!همچنین چنانچه اگر کسی مال اندوزی کند، به نیازمندان در راه خدا کمک ننماید، و به پاداش الهی امیدوار نباشد زندگی سخت و نا آرامی خواهد داشت.برگرفته از قرآن، سوره لیل، آیه یک تا ده.آیا شما تجربه‌‌‌ای از رسیدن به آرامش‌های زودگذر داشتید؟! یا به آرامش کامل رسیده اید؟!</description>
                <category>موسی ترکمن | Mousa Torkaman</category>
                <author>موسی ترکمن | Mousa Torkaman</author>
                <pubDate>Fri, 08 Feb 2019 18:13:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه به‌آسانی متنی بنویسیم که تا انتها خوانده شود؟! (معرفی فرمول BAB)</title>
                <link>https://virgool.io/@mousa/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A2%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%85%D9%88%D9%84-bab-esl7grtvdmhw</link>
                <description>وبلاگ buffer مقاله‌ای دارد تحت عنوان 27 فرمول کپی‌رایتینگ‌ که مطالعه آن برای علاقه‌مندان به این حرفه خالی از لطف نیست. نویسنده این مقاله به اهمیت داستان‌سرایی در تولید محتوا اشاره دارد و محدودیت تعداد کاراکترهای بعضی از متون به عنوان مثال؛ ایمیل مارکتینگ‌ها را از موانع بر سر راه داستان‌سرایی و به تبع آن جذب کردن مخاطب می‌داند. لذا با ارائه فرمول‌هایی سعی در رفع این معضل دارد.فرمول اول : Before - After - BridgeBefore: توصیف یک شرایط نامطلوبAfter: شرح تجسمی از شرایط مطلوبBridge: طریقی که می‌شود به این شرایط مطلوب دست یافتدر واقع این فرمول می‌گوید که ابتدا مشکل یا شرایط نامطلوبی را برای مخاطب شرح دهیم و یا به او یادآور شویم که چنین معضلی وجود دارد. در ادامه حالتی را نشان دهیم که چنین مشکلی وجود ندارد؛ شرایط مطلوبی که مخاطب به آن مشتاق باشد. سپس با ارائه راه‌حلی، چگونگی دست‌یابی به این شرایط مطلوب را بیان کنیم.این کار از جنبه روانی نیز حس درک متقابل را در مخاطب ایجاد می‌کند و حال که او با مشکل خود روبه‌رو شده است، مشتاق به آشنایی با راهکار شما برای رفع آن مشکل خواهد بود. در این مرحله هدف اصلی شما نیز گنجانده می‌شود و با ارائه یک راه حل خوب و کاربردی، مخاطب را متقاضی استفاده از کار خود نموده‌اید.</description>
                <category>موسی ترکمن | Mousa Torkaman</category>
                <author>موسی ترکمن | Mousa Torkaman</author>
                <pubDate>Sat, 26 Jan 2019 18:24:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>