<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های موسی توماج</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mousatoumaj</link>
        <description>گاهی چیزکی می نویسم ...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:37:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/133830/avatar/AEV1at.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>موسی توماج</title>
            <link>https://virgool.io/@mousatoumaj</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در سوگ صابر؛ مرثیه‌ای برای مرگ تراژیک یک قهرمان ملی</title>
                <link>https://virgool.io/@mousatoumaj/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%88%DA%AF-%D8%B5%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%98%DB%8C%DA%A9-%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%84%DB%8C-kjotulgws3rj</link>
                <description>دشت‌های فراخ و افق‌های باز ترکمن صحرا، نه تنها پرورشگاه اسب‌های تیزتک بلکه خطه‌ای برای رشد و شکوفایی استعدادهای والیبال است. ترکمن صحرا، همواره یکی از کانون‌های والیبال ایران بوده؛ گهواره‌ای که استعدادهای ناب را در آغوش خود پرورده و به جهان والیبال تقدیم کرده است. از دل همین زمین‌های ساده و خاکی صحرا، ستاره‌ای درخشید که امید می‌رفت سال‌ها بر تارک والیبال ایران و جهان بدرخشد: صابر کاظمی. جوان ترکمنی که رؤیای پرواز را از روستایی در ترکمن صحرا آغاز کرد و به اوج جهان رسید. اما دریغ که مرگی تراژیک، شعله زندگی پرشور و آینده درخشانش را برای همیشه خاموش کرد.صابر کاظمی، متولد سوم دی ۱۳۷۷، عشق به والیبال را در رگ‌هایش داشت. دستان او، توپ را نه یک وسیله بازی که بخشی از وجودش می‌دانست. مسیرش از زمین‌های خاکی ترکمن صحرا آغاز شد، جایی که استعداد ذاتی و بی‌نظیرش، همراه با سختکوشی افسانه‌ای، پله‌های ترقی را یکی پس از دیگری پیمود. سرعت صعودش حیرت‌انگیز بود: از تیم‌های پایه و لیگ برتر ایران، تا دعوت به تیم ملی بزرگسالان در سال ۲۰۱۸. نخستین بازی ملی مقابل ایتالیا، تنها طلیعه‌ای بود بر ظهور یک ستاره جهانی.صابر کاظمی به سرعت به یکی از مهاجمان ترسناک جهان بدل شد. دستاوردهای ملی او گواه نبوغش بود: مدال طلای بازی‌های آسیایی ۲۰۱۸ جاکارتا و ۲۰۲۲ هانگژو، مدال طلای جام ملت‌های آسیا ۲۰۲۱ (جایی که به عنوان ارزشمندترین بازیکن مسابقات درخشان ظاهر شد) و مدال نقره جام ملت‌های آسیا ۲۰۲۳. در سطح باشگاهی، همراه با فولاد سیرجان، قهرمانی لیگ برتر ایران و قهرمانی باشگاه‌های آسیا ۲۰۲۱ را جشن گرفت و در این جام نیز عنوان ارزشمندترین بازیکن را کسب کرد. در لیگ ملت‌های جهانی، آمارش خیره‌کننده بود: هفتمین امتیازآور و ششمین مهاجم برتر لیگ ملت‌های ۲۰۲۱، برترین آسیایی و برترین بازیکن تیم ایران در سرویس‌زنی. حضور در المپیک ۲۰۲۰ توکیو، اوج افتخار این ورزشکار بود.ترکیب قدرت حمله کوبنده، سرویس‌های مرگبار و دفاع هوشمند، او را به بازیکنی کامل و ترسناک تبدیل کرده بود. هوش والیبالی او در زمین زبانزد بود. همه این‌ها، آینده‌ای درخشان را برای این جوان ترکمن و برای والیبال ایران نوید می‌داد؛ اما جریان زندگی، همیشه مسیرِ سرراستی نیست.در مرداد سال ۱۴۰۳، کمیته انضباطی فدراسیون والیبال ایران به‌دلیل عدم حضور به موقع در اردوی تیم ملی، حکم به محرومیت دو ساله صابر داد. رئیس کمیته گفت که «ادلۀ صابر… برای ما کافی نبود» و اینکه طبق بند ۱۶ ماده ۲۵ آیین‌نامه سازمان لیگ، بازیکن ملزم است دعوت تیم ملی را بپذیرد یا دلیل مُوجه ارائه دهد.این حکم که با انتقادات گسترده همراه بود، نه تنها مسیر حرفه‌ای صابر را مختل کرد، که زندگی شخصی او را نیز تحت تأثیر قرار داد. بسیاری از کارشناسان این محرومیت را ناعادلانه و ناشی از تصمیم‌گیری‌های غیرحرفه‌ای دانستند.این پرسش مطرح است که آیا چنین حکمِ سنگینی برای بازیکنی با چنین پتانسیل و افتخارات، منصفانه و منطقی بوده است؟ یا اینکه ساختارهای اداری، تنگ‌نظری و فقدان مدارا با استعدادی خاص، موجب آن شدند؟ اگر صابر در مسیرش افتخارآفرینی‌هایش با مدارای بیشتری مورد حمایت قرار می‌گرفت، شاید امروز روایت ما از سرنوشت او متفاوت می‌بود.این محرومیت نه تنها مسیر حرفه‌ای صابر را منحرف کرد، که روحیه او را نیز تحت تأثیر قرار داد. او که باید در اوج توانایی در بهترین لیگ‌های جهان می‌درخشید، در حاشیه قرار گرفت. محرومیت صابر کاظمی سؤالات اساسی را درباره مدیریت والیبال ایران مطرح کرد:آیا این حکم با توجه به سابقه درخشان او عادلانه بود؟چه دلایل واقعی پشت این تصمیم‌گیری وجود داشت؟چرا استعدادی در این سطح در اوج شکوفایی خود، باید از صحنه رقابت حذف می‌شد؟پس از مدت‌ها بلاتکلیفی، صابر در ۱۹ مهر ۱۴۰۴ با باشگاه الریان قطر، تیم قدرتمند آسیایی، قرارداد امضا کرد. این می‌توانست سرآغاز فصل نوینی از موفقیت برای او باشد. اما تقدیر، نقش دیگری را رقم زد. تنها شش روز بعد، در ۲۵ مهر ۱۴۰۴، حادثه‌ای هولناک و مرموز رخ داد. صابر کاظمی در استخر هتل تیمش در قطر، پس از شنا دچار عارضه مغزی شدید شد و به کما رفت. انتقال او به بیمارستان حمد دوحه و سپس به بیمارستان پیامبران تهران، تنها امید را به همراه داشت، نه بهبودی.شایعات ابتدایی درباره برق‌گرفتگی یا سکته قلبی، توسط پزشکان ایرانی رد شدند. اما علت واقعی این حادثه تراژیک هرگز به طور رسمی و قانع‌کننده اعلام نگردید. این ابهام، زخم دل بازماندگان و هواداران را عمیق‌تر کرد.روزهای بعد خبر از کار افتادن کلیه‌هایش و وخامت حالش حکایت داشت. نبرد نابرابر با مرگ، سرانجام در چهاردهم آبان ۱۴۰۴ به پایان رسید. صابر کاظمی، در اوج جوانی (۲۶ سالگی) و در آستانه تجدید حیات حرفه‌ای، چشم از جهان فروبست. مرگی که تراژیک، زودهنگام و پر از علامت سؤال بود.اما در میانه این بحبوحه غم و سؤال‌های بی‌پاسخ، باید صفات انسانی بی‌نظیر صابر کاظمی را ستود. او تنها یک والیبالیست فوق‌العاده نبود؛ انسانی بود با قلبی بزرگ، روحی نجیب و منشی آزاده. با وجود تمام افتخارات و ستایش‌ها، صابر همواره فردی متواضع و محبوب در بین هم‌تیمی‌ها و هواداران باقی ماند. نجابت ترکمنی در رفتار و منش او آشکار بود. او عاشق ایران و پیراهن ملی بود. حتی در سخت‌ترین روزهای محرومیت، عشق به والیبال و میهن در وجودش زنده بود. روحیه آزادگی او در زمین و بیرون از آن نمایان بود.صابر کاظمی، پسر ترکمن صحرا بود. ریشه در عمق فرهنگ غنی و مقاوم آن دیار داشت، قد کشید و سر به آسمان بلند والیبال جهان سایید. انرژی و شادابی او در زمین، الهامبخش بود. او تجسم یک ورزشکار تمام عیار بود: بااستعداد، سختکوش، متعهد، نجیب و آزاده.سوگ صابر کاظمی، سوگی ملی است. سوگ جوانی پرامید، استعدادی ناب و قهرمانی محبوب که در اوج، بر اثر حادثه‌ای تلخ، از دست رفت. اما این تراژدی، باید درس عبرتی باشد.درس عبرتی برای مدیران: قهرمانان ملی، سرمایه‌های بی‌بدیل کشور هستند، نه ابزاری برای بازی‌های سیاسی، گروهی یا شخصی. مدیریت ورزشی باید بر پایه عدالت، تخصص، شفافیت، آینده‌نگری و حمایت بی‌قیدوشرط استوار باشد. هرگونه تنگ‌نظری، باندبازی، حسادت و تصمیم غیرحرفه‌ای، خیانتی به ورزش کشور است.درس عبرتی برای ساختارهای ورزش کشور: ایجاد سیستم‌های حمایتی روانی و حقوقی قوی برای ورزشکاران، به خصوص در مواجهه با بحران‌ها، اختلافات و پایان دوران حرفه‌ای، یک ضرورت انکارناپذیر است. شفافیت در تصمیم‌گیری و پاسخگویی باید نهادینه شود.درس عبرتی برای جامعه ورزشی: سکوت برابر بی‌عدالتی، همدستی با آن است. بازیکنان پیشکسوت، مربیان، رسانه‌ها و هواداران باید صدای رسای عدالت باشند و ساختارهای معیوب را به چالش بکشند.درس عبرتی برای همگان: زندگی شکننده است و ستایش حقیقی قهرمانان، در زمان حیاتشان و با حمایت ملموس از حقوق و کرامتشان معنا می‌یابد. آینده‌ای درخشان برای ورزش ایران، تنها با اصلاح ساختارها و حذف فساد، تبعیض و بی‌کفایتی ممکن است.سالن‌های والیبال، دیگر شاهد پرش‌های خیره‌کننده و لبخند پسر ترکمنی که از دل دشت برخاست و جهان را به حیرت واداشت، نخواهد بود. صابر کاظمی رفت یادش اما گرامی می‌ماند: یاد نبوغ درخشانش در زمین، نجابت مثال زدنی‌ و آزادگی‌اش. اما یاد محرومیت فاجعه‌بار و مرگ تراژیک و مبهمش نیز، همچون زخمی باز بر پیکره ورزش ایران خواهد ماند.روحش شاد و یادش جاودان. باشد که مرگ تلخ صابر، نه پایان راه، که آغاز بیداری برای حراست از دیگر قهرمانان اصیل آسمان ورزش ایران باشد.</description>
                <category>موسی توماج</category>
                <author>موسی توماج</author>
                <pubDate>Thu, 06 Nov 2025 17:38:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلسفه به چه دردی می‌خورد؟ نگاهی افلاطونی به ماهیت پویای فلسفه‌ورزی</title>
                <link>https://virgool.io/@mousatoumaj/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D9%84%D8%A7%D8%B7%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AA-%D9%BE%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D9%88%D8%B1%D8%B2%DB%8C-tzo40eqtmtnj</link>
                <description>فلسفه به چه دردی می‌خورد؟ این، شاید یکی از رایج‌ترین و چالشی‌ترین پرسش‌هایی است که یک فیلسوف یا یک علاقه‌مند و دانشجوی فلسفه، چون نگارنده، معمولا از طرف دوستان و اطرافیان با آن مواجه ‌می‌شود. هر پاسخی به این پرسش به پرسشی اساسی‌تر و مقدم بر آن مبتنی خواهد بود؛ این پرسش اساسی که: «فلسفه چیست؟» از این رو، یکی از پرسش‌هایی که در 2500 سال اخیر، ذهن فیلسوفان را به خود مشغول داشته، چیستی و ماهیت خود فلسفه است. به طوری که امروزه، پرسش در باب خود فلسفه یا «فلسفۀ فلسفه»، خود، تبدیل به شاخه‌ای از فلسفه شده است که از آن با عنوان فرافلسفه یا متافلسفه نام برده می‌‌شود. متافلسفه، مطالعه فلسفیِ خود فلسفه است. همان‌طور که فلسفه فیزیک، مطالعه فلسفی علم فیزیک است یا فلسفه هنر، مطالعه فلسفی هنر است، فلسفۀ فلسفه نیز مطالعه فلسفی فلسفه است. دیدگاه‌های متافلسفی متعددی در باب چیستی و ماهیت فلسفه وجود دارد که پرداختن به آنها در چنین نوشتۀ مختصری مقدور نیست. لاجرم، در این نوشته قصد دارم نگاهی به دو پاسخ مهم و مکمل که در آثار افلاطون به پرسش چیستی فلسفه داده می‌شود، بپردازم.در میان آثار افلاطون دفاعیه سقراط یا همان آپولوژی و رساله ضیافت یا همان سیمپوزیوم شامل تعاریف اصلی فلسفه نزد اوست. بنابراین، این دو متن در کنار هم می‌توانند معانی افلاطونی فلسفه را تا حدود زیادی روشن سازند. فیلو-سوفیا قبل از پرداختن به بحث اصلی، بهتر است که تفحصی مختصر در تبارشناسی مفهومی فلسفه (فیلوسوفیا) داشته باشیم. در زبان یونانی، کلمات مرکب با فیلو (philo-) پس از دوران هومر «برای نشان دادن وضع کسی که علاقه و لذت و توجیه زندگی خود را در پرداختن به فعالیت ویژه‌ای می‌بیند» استفاده می‌شده است؛ مثلا philo-posia در مورد میل، لذت و دلبستگی به نوشیدنی‌ها یا philo-timia برای علاقه و گرایش به افتخارات به کار می‌رفته است. به همین ترتیب، فیلو-سوفیا (philo-sophia) علاقه شخص خواهد بود برای سوفیا sophia)) (آدو، 1398، ص 37). اما خود واژۀ «سوفیا» در یونان قرن پنجم پیش از میلاد، عمدتا در دو معنای کلی «دانش و دانایی» و «حکمت و کاردانی» به «فلسفهکار می‌‌رفته است و «مفسران امروزی برای تعریف سوفیا بین دو مفهوم دانش و حکمت مرددند و مطئمن نیستند که یونانیان، صفت سوفوس (sophos=σοφος) را برای کسی به کار می‌برده‌اند که صرفا بسیار می‌داند یا برای کسی که می‌داند چگونه زندگی کند و بر اساس این دانایی زندگی می‌کند. هرچند به باور برخی مفسران، این دو مفهوم نافی همدیگر نیستند چون «دانش واقعی نیز در پایان، کاردانی است و کاردانی واقعی، دانایی انجام کار نیک است» (آدو، 1398، ص 40). به این ترتیب و به طور کلی، فلسفه (philosophy=φιλοσοφία) و تفلسف یا فلسفه‌ورزی (to philosophize=να φιλοσοφήσει) بر جستجوی هوشمندانه، خردمندانه یا ماهرانه برای دانش یا حکمت، و همچنین علاقه به کنکاش‌‌های فکری یا هنری دلالت داشته است (چروست، 1947).  با این حال، تعریف دقیق‌تر فلسفه در یونان باستان را بایستی در نزد فیلسوفان بزرگ این دوران جست.تعریف فلسفه در دفاعیه سقراط: دانایی به نادانیدر دفاعیه، سقراط با ذکر حکایت خدای معبد دلفی که او را داناترین فرد آتن معرفی کرده بود، از خود می‌پرسد: «منظور خدا از این سخن چیست و در این بیان چه معنایی نهفته است؟ من خود می‌دانم که از دانایی کمترین بهره‌ای ندارم. پس منظور خدا باید چیزی دیگر باشد زیرا خدا دروغ نمی‌گوید و دروغگویی در شأن او نیست» (افلاطون، جلد اول، صص  15-16). بدین ترتیب، سقراط برای فهم منظور خدای دلفی به سراغ افرادی که در دانایی مشهورند، می‌رود و طی گفتگویی آنان را به خوبی محک می‌زند. او سیاستمداران، هنرمندان و پیشه‌وران را متناسب با دانایی خاص آنها دربارۀ چیستی عدالت، فضیلت، زیبایی و نیکویی به پرسش می‌گیرد و با آشکار ساختن ناتوانی ایشان در پاسخگویی به این سوالات، نادانی آنان را اثبات می‌کند. بدین سان، سقراط درمی‌یابد تنها تفاوت خود با آنان که به دانایی مشهور بودند این است که آنان نمی‌دانستند اما فکر می‌کردند که می‌دانند؛ ولی او می‌دانست که نمی‌داند. بدین ترتیب سقراط نتیجه می‌گیرد که: «مراد خدا از پاسخی که به زبان سخنگوی پرستشگاه دلفی جاری ساخت این بود که بی‌ارجی دانش بشر را عیان نماید و گمان می‌کنم نام مرا هم برای مثل برد یعنی خواست بگوید: داناترین شما آدمیان، کسی است که چون سقراط بداند که هیچ نمی‌‌داند» (افلاطون، جلد اول، صص  17-18). بنابراین سقراط نه از آن رو که دانشی ایجابی دارد دانا به حساب می‌آید بلکه دقیقا دانش سلبی او به بی‌‌دانشی خویش است که معیار دانایی او به حساب می‌آید. بدین ترتیب، تعریفی که در آپولوژی افلاطون از فلسفه به دست داده می‌شود عبارت است از «دانایی به نادانی خویش». همچنین در دفاعیه، همان‌طور که برند (1399) تفسیر می‌کند، ویژگی بارز پرسشگر و به چالش‌کشندۀ بداهت روزانۀ فلسفه آشکار می‌شود. روش سقراط با پرسشگری از وجوهی از زندگی روزمره که بدیهی انگاشته می‌شوند، درجه‌ای از عدم قطعیت را وارد زندگی روزمرۀ ما می‌کند که ممکن است برای برخی هیجان‌انگیز نماید (همانند جوانانی که با شور و شوق سقراط را در این پرسشگری‌ها همراهی می‌کردند) و برای دیگران (متهم‌کنندگان سقراط) چون تهدیدی بر شیوه‌های عمیقا نهادینۀ زندگی تجربه گردد. گروه اخیر در مکالمات خود با سقراط درمی‌یافتند که توانایی این را ندارند که بنیادی‌ترین ویژگی‌های وجودِ خود را توجیه نمایند یا پی می‌بردند که وجودشان بر انبوهی از مفروضاتی مبتنی است که بدون بررسی و ارزیابی به حال خود رها شده‌اند؛ به همین دلیل، در برابر پرسشگری‌های سقراط، درهم‌ریخته و آشفته بر جای می‌ماندند. پس، فلسفه با به پرسش گرفتن بداهت‌ها و مفروضات بنیادی ما، هم می‌تواند رهایی‌بخش باشد و هم مایۀ هراس و اضطراب. «برخی با رهایی از این بنیان ]مفروضات کاذب[ احساس آسودگی و آزادی می‌کنند، اما بسیاری از افراد مضطرب و هراسان می‌‌شوند» اما هدف از پرسشگری سقراطی و فلسفه‌ورزی به طور کلی معطوف به اولی است تا با کسب دانایی به نادانی خویش و رهایی از باورها و مفروضات کاذب و ناموجه، به احساس آزادی و آسودگی دست یابیم و همچنین «فقدان معرفت خود را به عنوان یک منبع آزادی، سرور و انگیزه برای دوام بخشیدن به جستجوی فهم بیشتر بپذیریم» (برند، 1399، ص 33). خلاصه کلام اینکه افلاطون در دفاعیه، فلسفه‌ورزی را به مثابه «دانایی به نادانی» تعریف می‌کند که از طریق به پرسش گرفتن و سنجش دانسته‌‌ها، باورها، مفروضات و بداهات روزمره می‌تواند ضمن ایجاد رهایی و آزادی از هرآنچه بی‌دلیل و بی‌توجیه پذیرفته‌ایم، شور و اشتیاق جستجوی معرفت و خرد بیشتر، یعنی همان تعریف مکمل دیگر فلسفه یعنی عشق به حکمت و خرد (فیلوسوفیا) را در خود زنده نگاه داریم.تعریف فلسفه در ضیافت افلاطون: عشق به حکمترساله ضیافت در میان آثار افلاطون جایگاهی برجسته دارد به طوری که آن را اوج بلاغت ادبی و هنر نویسندگی در میان آثار وی می‌دانند (افلاطون، 1381، مقدمه مترجم). از جنبه هدف مورد نظر ما یعنی کنکاش در چیستی فلسفه و کیستی فیلسوف نیز این اثر نقشی اساسی در تاریخ فلسفه داشته است. به طوری که آدو (1398) معتقد است که «چهره سقراط تاثیر قاطعی بر تعریف «فیلسوف» از سوی افلاطون، در گفت‌وشنود «ضیافت» گذاشته است، تعریفی که سرآغاز آگاهی درست از وضعیت بدیع فیلسوف در میان انسان‌هاست (ص 46). بدین ترتیب، افلاطون در این اثر علاوه بر اینکه تعریفی از فلسفه به دست می‌دهد به ترسیم چهره‌ای مثالی از فیلسوف و ماهیت و منش او در قامت سقراط اسطوره‌‌ای (و نه سقراط تاریخی که در هاله‌ای از ابهام قرار دارد) می‌پردازد. در آپولوژی، چهره سقراط عمدتا بر اساس سخنان او ترسیم می‌شود اما در ضیافت، گفتار و رفتار او را هم‌زمان شاهد هستیم که طبیعتا تصویری عینی‌تر و جامع‌تر از یک فیلسوف آرمانی را در پیش چشم خواننده به تصویر می‌کشد. از طرف دیگر، از آنجا که موضوع محوری بحث در ضیافت، عشق (اِرُوس) است، پیوند معنایی میان فیلیا و سوفیا در این رساله بیشتر آشکار می‌‌شود. در ضیافت (افلاطون، 1381)، آنگاه که نوبت به سقراط می‌رسد تا در باب عشق سخن گوید، او آنچه را که از زن خردمندی به نام دیوتیما، معلم خود در عشق، آموخته بود، باز می‌گوید. اروس (عشق) بنا به روایت دیوتیما، دمون یا فرشته‌ای است که واسطه و پیام‌آور میان آدمیان و خدایان است که خود فرزند خدایان تهیدستی و چاره‌جویی است. اروس «در دانش نه از خردمندان است نه از نادانان و در میان این دو قرار دارد اما حقیقت امر این است که هیچ خدایی نمی‌تواند طالب معرفت باشد، چه، نیازی به طلب کردن آنچه دارد، ندارد و همچنین است آدمی که واقعا خردمند ]حکیم[ است. اما نادانان نیز طالب معرفت نیستند و بدبختی نادانان در همین است. آن که نه فضیلت دارد و نه دانش، به آنچه هست راضی است که بهتر از آن را نمی‌شناسد و چون احتیاج نیست، رغبت هم نیست.» (افلاطون، 1381، ص 140). وقتی که سقراط از دیوتیما می‌‌پرسد که اگر دانا و نادان هیچ یک به دنبال حکمت و معرفت نیستند، پس دوستداران حکمت (فیلسوفان) چه کسانی هستند؟ او چنین پاسخ می‌دهد:«آنان کسانی هستند که میان دانایی و نادانی قرار دارند و اروس نیز از آن جمله است زیرا دانش یکی از زیباترین چیزهاست و اروس چون دلباختۀ زیبایی است همواره در جستجوی دانش است. از این رو اروس فیلسوف است، و فیلسوف میانگینی است میان دانا و نادان.» (افلاطون، 1367، ص 455)اما اینکه فیلسوف کسی است که در میانۀ دانایی و نادانی قرار دارد به این معنا نیست که او با پرداختن به فلسفه می‌تواند به طور قطع از نادانی گذشته و به حکمت برسد. بنا به تفسیر آدو (1398) دیوتیما میان حکیمان و غیرحکیمان تعارضی برقرار کرده که حالت بینابین ندارد؛ یعنی «انسان یا حکیم است یا نیست» اما غیرحکیمان خود دو دسته‌اند: «آنها که از بی‌حکمتی خود ناآگاهند، واقعا بی‌خردند، و آنها که از بی‌حکمتی خویش آگاهی دارند و آنها فیلسوفانند» (ص 74). در اینجا باید به این نکته توجه کرد که از دید افلاطون، حکمت، کمال دانایی است و فقط به خدایان تعلق دارد. از این رو، دو گروه به فلسفه نمی‌پردازند: یکی خدایان چون خود حکیم هستند و دیگری بی‌‌خردان چون فکر می‌کنند که خردمند و حکیم هستند. بنابراین، فیلسوف یا عاشق حکمت کسی است که از بی‌حکمتی خود آگاه است و در پی حکمت می‌رود اما هرگز به آن نمی‌رسد. فلسفه به مثابه رهایی از توهم دانایی و عشق به جستجوی بی‌پایان حکمتدر این نوشته، با بررسی دو اثر کلیدی افلاطون، «دفاعیه سقراط» و «ضیافت»، به واکاوی دو معنای بنیادین فلسفه پرداختیم: فلسفه به مثابه «دانایی به نادانی» و فلسفه به مثابه «عشق به حکمت». این دو تعریف، نه تنها مکمل یکدیگرند، بلکه چارچوبی برای فهم نقش فلسفه در زندگی روزمره ما ارائه می‌دهند. از یک سو، فلسفه با آشکارسازی نادانی ما، ما را از توهم دانایی رها می‌کند و زمینۀ پرسشگری نقادانه را فراهم می‌آورد. از سوی دیگر، با برانگیختن عشق به حکمت، انگیزه‌ای ابدی برای جستجوی حقیقت در ما ایجاد می‌کند. این دوگانگی، فلسفه را به فعالیتی پویا و بی‌پایان بدل می‌سازد که نه به دنبال پاسخ‌های قطعی، بلکه در پی پرسش‌های ژرف است.  افلاطون با ترسیم چهرۀ سقراط نشان می‌دهد که فیلسوف نه دانای مطلق است و نه نادان محض، بلکه کسی است که در میانۀ این دو قرار دارد و با آگاهی از نادانی خود، همواره در طلب دانایی و حکمت بیشتر است. این نگاه، فلسفه را از یک دانش ایستا به یک «روش زندگی» تبدیل می‌کند؛ روشی که در آن، پرسشگری، تردید خلاقانه و عشق به حقیقت، جایگزین ادعاهای جزمی و باورهای موروثی ناآزموده می‌شود. در نهایت، فلسفه نه تنها به ما می‌آموزد که چقدر نمی‌دانیم، بلکه اشتیاقی سیری‌ناپذیر برای دانستن را در ما برمی‌انگیزد. با توجه به آنچه گفته شد،به نظر شما، فلسفه به چه دردی می‌خورد؟منابعآدو، پی‌‌یر (1382).  فلسفه باستانی چیست؟، ترجمه عباس باقری، تهران: علم.افلاطون (1381). ضیافت: درس عشق از زبان افلاطون، ترجمه محمود صناعی، مقدمه و ویرایش از فرهنگ جهانبخش، چاپ اول، تهران: نشر جامی.افلاطون (1367). دورۀ آثار افلاطون، ترجمه محمدحسن لطفی و رضا کاویانی، جلد اول، تهران: خوارزمی.برند، روی (1399). عشق معرفت: حیات فلسفه از سقراط تا دریدا، ترجمه مجتبی پردل، تهران: انتشارات ققنوس.Chroust, A. H. (1947). Philosophy: Its Essence and Meaning in the Ancient World, The Philosophical Review, 56 (1), pp. 19-58.</description>
                <category>موسی توماج</category>
                <author>موسی توماج</author>
                <pubDate>Sat, 31 May 2025 22:27:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنبش حماسی چکدرمۀ توراهی در ترکمن صحرا: نگاهی به یک پدیدۀ نوظهور</title>
                <link>https://virgool.io/@mousatoumaj/%D8%AC%D9%86%D8%A8%D8%B4-%D8%AD%D9%85%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%DA%86%DA%A9%D8%AF%D8%B1%D9%85%DB%80-%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D9%85%D9%86-%D8%B5%D8%AD%D8%B1%D8%A7-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DB%80-%D9%86%D9%88%D8%B8%D9%87%D9%88%D8%B1-tnbbuazhrw7i</link>
                <description>از بندرترکمن به سمت آق قلا و گنبد کاووس که حرکت کنی، در عبور از روستاهای کنار جاده، مردان و زنانی را می‌بینی که آتشی به پا کرده‌اند و در دیگ‌های مخصوص، یعنی همان قازان، معروف‌ترین غذای ترکمنی را جهت فروش به مسافران و رهگذران بار گذاشته‌اند. حالا فروش چکدرمه آتشی (اود چکدرمه) یعنی همان چکدرمه‌‌ای که با آتش هیزم و به شکل سنتی در فضاهای باز پخته می‌شود، بسیار فراگیر شده و در جای جای ترکمن صحرا، در حاشیه جاده‌ها و حتی داخل شهرها در کنار خیابان‌ها، قابل رویت است. همین گستردگی و فراگیری، آن را به پدیده‌ای قابل تامل بدل ساخته. به همین دلیل در این نوشته سعی دارم، در حد وسع، نگاهی به این پدیدۀ نوظهورِ برخاسته از دل فرهنگ قومی و زندگی عشایری ترکمن‌ها، داشته باشم.حماسۀ بقا در اقتصاد رو به فنابه دلایلی که احتمالا حالا بر همگان آشکار است اقتصاد ایران در دو دهه اخیر همواره رو به قهقهرا رفته است. برای درک این حقیقت تلخ لازم نیست دکترای اقتصاد داشته باشی چراکه عوارض این بیماری بدخیم تقریبا عمومی است و هر سرپرست خانوار، هر زن و مرد عادی در هر گوشه و کنار این مرز و بوم، آن را با پوست و خون خود احساس و لمس می‌کند. گفتم عوارض بیماری این اقتصاد «تقریبا» عمومی است چونکه این بیماری برای عده‌ای از خواص، سرشار از سودآوری و عینِ رونق در کسب و کار سیاهشان است. چه کاسب تحریم باشی، چه کاسب فیلترینگ و چه برخوردار از هر نوع رانت و رابطۀ خاص، در این اقتصاد رو به احتضار نانت همچنان در روغن است.اما برای آن مرد و زن عادی که شرافت بزرگترین سرمایه‌اش است، فراهم کردن هر لقمه نان در این شرایط صعب، نیازمند تقلایی جانکاه است؛ خصوصا که آن زن و مرد در همان گوشه و کنارهای فراموش شدۀ این سرزمین رو به ویرانی سکنا داشته باشند. در چنین شرایطی که هر روز عدۀ بیشتری در زیر خط فقرِ همواره صعودی، دفن می‌شوند، هرگونه امرار معاش شرافتمندانه، حماسه‌ای سترگ و باشکوه است که جای ستایش و تکریم دارد. حماسۀ چکدرمۀ توراهی در ترکمن صحرا فقط یک مشتِ نمونۀ خروار از این مجاهدت‌های جانفرسا برای بقای شرافتمندانه است.نقاشی از برادر هنرمندم عرازمنگلی توماج ایریابتکاری برخاسته از دل فرهنگ قومیفرهنگ‌های اصیل قومی، که در دنیای مدرن و با گسترش جهانی‌ شدن به طور فزاینده‌ای در معرض تهدید و اضمحلال قرار گرفته‌اند، گنجینه‌ای بی‌نظیر از حکمت، دانش، سنت و شیوه‌های زندگی هستند که قرن‌هاست در تعامل با محیط و چالش‌های خاص خود، راه‌حل‌های خلاقانه و پایدار ارائه داده‌اند. این دانش بومی، نه تنها ارزش ذاتی دارد و هویت جوامع را شکل می‌دهد، بلکه ظرفیت بالایی برای حل مسائل ملی و جهانی مانند تغییرات اقلیمی، فقر، جنگ و نابرابری دارد.از فرهنگ عشایری ترکمن‌ها نیز با وجود تحولاتی که در اثر یکجانشینی و پیامدهای زندگی مدرن در شهر و روستا رخ داده، جنبه‌هایی از میراث اصیل پیشینیان، همچنان زنده مانده و چون چشمۀ جوشانی در ته چاهی تاریک آمادۀ بهره‌برداری و ظهور و بروز است.شاید ردیابی ریشه‌های ابداع و محبوبیتِ یک غذا در فرهنگی خاص، مخصوصا در فرهنگ‌های شفاهی کوچ‌نشین، چندان سهل نباشد اما آنچه مشخص است اینکه در این مورد نیز نیاز، محدودیت و ضرورت، مادر اختراع و نوآوری بوده است. ابداع چکدرمه نیز در بستر نیازها و محدودیت‌های شرایط زیست عشایری ترکمن‌ها رخ داده است. غذایی ساده‌ اما مقوی که در شکل پخت سنتی‌اش با آتش برافروخته با هیزم در آغوش دشت و چمن، علاوه بر لذت خوردن و سیری شکم، روح را نیز طراوت و فربگی می‌بخشد.زیباشناسی چکدرمۀ توراهیشاید از زمان انقلاب صنعتی در اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم بود که غذا جنبه فرهنگی و هنری‌اش را از دست داد و بیشتر وجهی تجاری پیدا کرد. ظهور کارخانه‌ها و تکنولوژی‌های جدید، امکان تولید انبوه غذاهای فرآوری شده و ارزان قیمت را فراهم نمود. این امر منجر به دور شدن از تولید محلی و سنتی غذا و کاهش توجه به کیفیت زیباشناختی و جنبه‌های فرهنگی آن شد. در این فرهنگ مصرفیِ تحت سلطۀ منطق بازار، غذا به یک کالای تجاری بدل شد که هدف اصلی آن، سودآوری بود. چنین بود که هنر آشپزی نیز تا حدود زیادی به یک صنعت و مهارت صرف تقلیل یافت.عکس از دوست هنرمندم محمد توانگریاز طرف دیگر، محیط تصنعی، آلوده، تنگ و شلوغ شهرنشینی در آپارتمان‌ها، علاوه بر عوارض روحی و روانی، میل ذاتی طبیعت‌گرایانه در انسان‌ها را نیز سرکوب کرده است. به همین دلیل است که انسان شهری در هر فرصتی به دنبال فرار از این محیط به دامان طبیعت در کوه و دریا و جنگل و دشت است. یکی از علل گرایش به بازگشت به سبک‌های زندگی ساده‌تر و سنتی‌تر که در محبوبیت اکوتوریسم و اقامتگاه‌های بوم گردی در سال‌های اخیر تجلی یافته را نیز می‌توان در همین میل سرکوب شدۀ طبیعت‌گرایی دانست. غریزۀ طبیعت‌دوستی حاصل هزاران سال زیست بی‌واسطۀ آدمی در دل طبیعت است که میل به زیبایی‌دوستی نیز یک بخش بنیادی و جدایی‌ناپذیر آن است. بی‌دلیل نیست که قریب به اتفاق تشبیهات جهت توصیف زیبایی به عناصر طبیعی چون گل و سبزه و کوه و دشت و رود و دریا و امثال آن برمی‌گردد.چکدرمه کنار جاده‌ای در ترکمن صحرا تمام این‌ کمبودها را به طور یکجا از مسافر دلزده، و شاید فراری از شهر، رفع می‌کند و یک راز محبوبیت و فراگیری شتابندۀ آن نیز در همین ارضای امیال سرکوفته نهفته است. صرف چکدرمه‌ای در دل دشت‌های فراخ و با افق‌های باز ترکمن صحرا، که در هر فصلی جلوه‌ای خاص، زیبا و باشکوه می‌‌یابد، و به سبک و سیاق سنتی با هنر آشپزی قومی به ارث رسیده از نسلی به نسل دیگر، بر روی آتش هیزم پخته شده، هم فال است و هم تماشا؛ و جسم و جان را توأمان تغذیه می‌کند.مسئول محترم؛ لطفا شَر مرسان!از آنجا که قریب به اتفاق مسئولین محترم، بسیار تشنۀ خدمت تشریف دارند و ممکن است بخواهند بالاجبار به حماسه‌آفرینان گمنامی که با تکیه بر هنر و ذوق شخصی و به ضرورت بقا با تحمل حرارت آتش و مرارت تهیه گوشت و برنج و روغن در این وانفسای تورم و گرانی، لقمه نانی از این طریق برای خانواده‌های خود فراهم می‌آورند، خدمتی خالصانه را تحمیل نمایند، شاید تحذیر و تذکری به ایشان لازم باشد.مسئول محترم؛ این پدیده یعنی فراگیر شدن پخت و فروش چکدرمه در کنار جاده‌ها و خیابان‌ها در ترکمن صحرا، ابتکاری کاملا خودجوش، مردمی و برآمده از دل سنت‌ها و فرهنگ قومی و ناشی از ضرورت‌های زمانه و شرایط حاد اقتصادی است. این پدیده یک خرده اقتصاد محلی و بومی نورسته و پویا و از حقوق اولیه و طبیعی انسانی برای تامین معاش است. لطفا و خواهشا از ثبت هرگونه عکس و فیلم یادگاری با این عزیزان و وسوسۀ ارائه هرگونه خدمتی از جمله ساماندهی، اعطای وام و تسهیلات، مجوز کسب و کار، امکانات، اهدای لوح تقدیر اقتصاد مقاومتی و هر خدمت خالصانۀ مشابه دیگری به این زنان و مردان زحمتکش، بپرهیزید!بگذارید این جنبش حماسی بقای شرافتمندانه سیر طبیعی خود را بپیماید و این سفرۀ بی‌آلایشِ گسترده بر دشت، به روی مسافران غریب و رهگذارن آشنا گشوده باشد و شعلۀ این آتش نوپای صحرا، چراغ معیشت این مردمان را روشن نگاه دارد!</description>
                <category>موسی توماج</category>
                <author>موسی توماج</author>
                <pubDate>Fri, 23 May 2025 23:21:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سالاّنان گُزِل: آری گویی فلسفی به زیبای خرامان زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mousatoumaj/%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%91%D9%86%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D9%8F%D8%B2%D9%90%D9%84-%D8%A2%D8%B1%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-fugsh1nc2oew</link>
                <description>پرتره فردریش نیچه اثر کرت استووینگ، ۱۸۹۴

این واقعیتی انکارناپذیر است که زندگی آدمیان در این جهان خاکی به انواع درد و رنج آغشته است. آدمیزاد انواع بی‌پایانی از دردهای جسمی و رنجهای روحی را در طول حیات زمینی خود تجربه می‌کند. کاهش دردهای جسمی را باید به اطبا سپرد اما رنجهای روحی و ترسها و اضطرابهای روانی خویش را پیش چه کسی باید برد؟ و اینکه رازهای بهزیستی و زندگی خوب، آرام و شادمانه را از که باید جست؟البته در این زمینه مدعیان درمان و هدایت کم نیستند. دین و مذهب، چه به شکل آیینهای بدوی و جادویی و چه به صورت ادیان رسمی امروزی، به نحوی و روانشناسی به نحوی دیگر از مدعیان اصلی تقلیل رنج و مرارت و راهنمایی او به سعادت‌‌اند. در این زمینه در گذشته‌های دور مدعی دیگری نیز وجود داشته است که امروز به بحثهای انتزاعی کلاسهای دانشگاهی و کنج تاریک کتابخانه‌ها عقب‌نشینی کرده است و آن فلسفه است.فلسفه در زمان سقراط مدعی درمان و شفای آلام روح بشری و یاری به او برای زندگی خوب و خوشبختی بود. مارکوس اورلیوس در تاملات خود از دژی درونی صحبت می‌‌کرد که می‌توانست آرامش و سرور درونی بشر را با وجود تمام بحرانهای جهان بیرون از او تضمین کند. اما با ظهور مسیحیت، بخشی از نقش عملی فلسفه در هدایت و بهروزی زندگی آدمی به تصرف ایمان و اعمال مذهبی در آمد. حدود دو هزار سال پس از آن و در زمانۀ ما علم نیز در قالب روانشناسی بخش مهم دیگری از نقش درمانگر و هدایتگر فلسفه را به حیطه اختیارات خود درآورده است.با این حال همواره نادر متفکرانی بوده‌اند که سعی بر آن داشتند که راه شفای رنجهای روحی، آرامش و بهزیستی بشر را از فلسفه بجویند. ردپای این متفکران نادر را می‌توان از سقراط تا رواقیان و از مونتنی تا نیچه در تاریخ فلسفه یافت. و همین نیچه که کلکسیونی از درد و رنج جسمی و روحی بود، بزرگترین فلسفۀ سلامت و بهزیستی را ابداع کرد که در آموزۀ «آری‌گویی به زندگی» و «عشق به سرنوشت» او به بهترین نحوی خلاصه شده است.همچنین بخوانید:  آموزه‌هایی از فلسفه نیچه برای معنابخشی به زندگیامروزه نیروهای سهمگینی در قالب انواع تبلیغات پنهان و آشکار سعی در تقلیل آدمی به داشته‌هایش دارند. چون این تنها راهی است که امکان فروش انبوه بی‌ارزش‌‌ترین و بی‌معنی‌ترین کالاها را به عنوان نیاز و ضرورتی گریزناپذیر تضمین می‌کند. از این روست انسان امروز، بیش از پیش از حقیقت درونی خویش بیگانه گشته و در رقابت مالکیت بی‌پایان و ترس و اضطراب و ملال ناشی از آن غرق گشته است. به همین دلیل است که در قریب به اتفاق چهره‌ها و قلبهای امروزی نه حلاوتی میتوان دید، نه شوقی، نه عشقی و نه آرامشی.فلسفه زمانی از بشر می‌خواست به تامل در خویش بپردازد و خود را بشناسد و زندگی خود را بسنجد. سقراط می‌گفت زندگی ارزیابی نشده ارزش زیستن ندارد. اما تفکر و تامل کار راحتی نیست و به همین دلیل است که اکثریت بشریت همواره حاضر بوده است از این بار سنگین شانه خالی کرده و تسلیم عرف و عادت شود و به بردگی شرایط بیرونی درآید. و همین شرایط بیرونی است که همواره او را بازیچۀ خود ساخته و رنجهای بی‌پایانی را بر او تحمیل می‌کند.آبراهام لینکلن زمانی گفت هر کس به اندازه‌ای خوشبخت است که تصمیم گرفته است خوشبخت باشد. اما چه کسی حاضر است مسئولیت خوشبختی خود را بر عهده بگیرد؟ برای هر کسی که بتواند یک آریِ قاطع به این پرسش بدهد، فلسفه یک همنشین و همراه رهایی‌بخش خواهد بود. چنین انسانی تازه شروع به کشف صندوقچۀ رنگ و رو رفتۀ گنجی خواهد کرد که یک عمر بر روی آن نشسته و گدایی می‌کرد. انسانی که با تفکر و فلسفه انس بگیرد با کشف و شکوفایی گوهرهای ذاتی خود، از بردگی شرایط رهایی یافته و به مقام پادشاهی وجود خویش عروج خواهد کرد: تاج شاهی طلبی، گوهر ذاتی بنمای! (حافظ).سالاّنان گُزِل عبارتی ترکمنی است که می‌توان آن را زیبای خرامان ترجمه کرد. من اینجا آن را در بستر آموزۀ «آری گویی به زندگی» نیچه، به عنوان استعاره‌ای برای زندگی بکار می‌برم. چه کسی می‌تواند به چنین زیبای خرامانی آری نگوید اگر بردۀ معیارهای تصنعی عرف و عادت و بازیچۀ ارزشهای مادیگرایی غالب نباشد.همچنین بخوانید:  سه عامل خوشبختی از دیدگاه فیلسوف بدبینزندگی همان زیبای خرامان (سالاّنان گُزِل) است. این زیبا در بهار در اوج ناز و کرشمه و دلربایی از خانه برون می‌آید و زمین و زمان را حلاوت و طراوتی دیگر می‌بخشد. او با هر قطرۀ شبنم، با هر بوتۀ گل و با هر برگ درخت، عشق را به جهان هدیه می‌کند. اما برای عشقبازی با این زیبای خرامان باید از زرق و برق و بازی کاذب تحمیلی محیط و شرایط فاصله گرفت وگرنه همانطور که نظامی گنجوی در اوج زیبایی سروده: جهان عشق است و دیگر زرقسازی / همه بازیست الا عشقبازی.</description>
                <category>موسی توماج</category>
                <author>موسی توماج</author>
                <pubDate>Wed, 27 Mar 2024 17:19:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آموزه‌هایی از فلسفه نیچه برای معنابخشی به زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mousatoumaj/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D9%86%DB%8C%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-itcaenbdu2fq</link>
                <description>فردریش نیچه (۱۸۴۴-۱۹۰۰) فیلسوف آلمانی بود که به خاطر عقاید رادیکال خود در مورد اخلاق، مذهب و شرایط انسانی شهرت دارد. یکی از موضوعات اصلی فلسفه نیچه این ایده است که زندگی تنها زمانی می‌تواند معنا داشته باشد که خودمان آن را خلق کنیم. در این مطلب، دیدگاه نیچه در مورد معنا بخشیدن به زندگی و اینکه چگونه ایده‌های او بر فلسفه مدرن تأثیر گذاشته‌اند، را بررسی و در نهایت چند آموزۀ محوری او در این زمینه را مرور خواهیم کرد.افول ارزش‌های سنتی و خلاء معنا در زندگی مدرننیچه معتقد بود که ارزش‌ها و باورهای سنتی مانند مسیحیت اعتبار و تاثیر خود را در جامعه مدرن از دست داده است. او استدلال می‌کرد که این ارزش‌ها توخالی و بی‌معنا شده‌اند و دیگر نمی‌توانند رفتار انسان را به گونه‌ای که معنادار یا تعالی‌بخش باشد، هدایت کنند. در عوض، نیچه پیشنهاد کرد که افراد باید ارزش‌ها و معنای زندگی خود را بر اساس تجربیات و دیدگاه‌های منحصر به فرد خود، ایجاد نمایند.فلسفه نیچه ریشه در مفهوم «اراده معطوف به قدرت» دارد که او آن را نیروی محرکۀ همه رفتارهای انسانی می‌دانست. از نظر نیچه، اراده معطوف به قدرت میل به ابراز وجود و خودسازی است و چیزی است که به زندگی سرزندگی و هدف می‌بخشد. به عبارت دیگر، نیچه بر این باور بود که هدف از وجود انسان این است که پتانسیل خود را به حداکثر برسانیم و به بهترین نسخه از خود تبدیل شویم.برای رسیدن به این هدف، نیچه استدلال کرد که افراد باید بر محدودیت‌های ارزش‌ها و باورهای سنتی غلبه کنند و در عوض فردیت و خلاقیت خود را پاس بدارند. این چنین اقدامی مستلزم تمایل به ریسک کردن، گشودگی به تجربیات جدید و به چالش کشیدن خرد و اقتدار متعارف است. نیچه معتقد بود که دنبال کردن فردیت و خلاقیت کلید دستیابی به یک زندگی کامل و معنادار است.با این حال، نیچه همچنین تشخیص داد که پیگیری فردیت و خلاقیت می‌تواند فرآیندی دشوار و دردناک باشد. او معتقد بود که افراد باید مایل باشند با محدودیت‌ها و ضعف‌های خود مقابله کنند و چالش‌ها و مبارزاتی را که با رشد شخصی به وجود می‌آیند، بپذیرند. نیچه معتقد بود که «هرآنچه مرا نکشد، قوی‌ترم خواهد ساخت» و تأکید می‌کرد که کشمکش‌هایی که در زندگی با آنها روبرو هستیم، بخشی اساسی از فرآیند خودسازی است.همچنین بخوانید:  ملاحظاتی در نسبت علم و شعرتاثیر نیچه بر فیلسوفان اگزیستانسیالیستدیدگاه نیچه در معنا بخشیدن به زندگی در فلسفه مدرن به ویژه در حوزه اگزیستانسیالیسم تأثیرگذار بوده است. اگزیستانسیالیسم یک جنبش فلسفی است که بر اهمیت آزادی و انتخاب فردی تأکید دارد و در مورد اهمیت ابداع ارزش‌های شخصی و معنابخشی آگاهانه به زندگی، وجه اشتراک زیادی با ایده‌های نیچه دارد.یکی از چهره های کلیدی جنبش اگزیستانسیالیستی ژان پل سارتر (۱۹۰۵-۱۹۸۰) بود که به شدت تحت تأثیر فلسفه نیچه قرار داشت. سارتر معتقد بود که «وجود انسان مقدم بر ماهیت اوست»، به این معنا که افراد انسانی با ماهیت یا هدف از پیش تعیین‌شده (مثل تعریف ارسطویی از انسان به مثابه حیوان ناطق/متفکر) متولد نمی‌شوند، بلکه باید ماهیت خود را از طریق اعمال و انتخاب‌های خود خلق کنند.یکی دیگر از فیلسوفان برجسته اگزیستانسیالیست، مارتین هایدگر (۱۸۸۹-۱۹۷۶)، نیز به شدت از ایده‌های نیچه در مورد اراده معطوف به قدرت و اهمیت فردیت تاثیر پذیرفت. هایدگر استدلال می‌کرد که افراد باید با محدودیت‌های وجودی خود مقابله کنند و این فرآیند برای دستیابی به اصالت و معنا در زندگی ضروری است.در حالی که ایده‌های نیچه در مورد معنا بخشیدن به زندگی تأثیرگذار بوده است، بحث‌برانگیز نیز بوده‌اند. برخی از منتقدان نیچه را متهم کرده‌اند که نوعی فردگرایی خودخواهانه را ترویج می‌‌کند که از مسئولیت اجتماعی و خیر عمومی فارغ است. برخی دیگر استدلال کرده‌اند که ایده‌های نیچه نخبه‌گرایانه و طردکننده هستند و تجربیات افراد به حاشیه رانده یا تحت ستم را در نظر نمی‌گیرند.با وجود این انتقادات، فلسفه نیچه همچنان دیدگاهی مهم و تأثیرگذار در باب معنای زندگی است. ایده‌های او در مورد اهمیت فردیت، خلاقیت و خودآفرینی همچنان به الهام بخشیدن و به چالش کشیدن متفکران مدرن ادامه می‌دهد، و همچنین جایگزینی قدرتمند برای ارزش‌ها و باورهای سنتی ارائه می‌دهند که ممکن است دیگر در دنیای به سرعت در حال تغییر ما مفید یا معنی‌دار نباشند.همچنین بخوانید:  جدال دو نابغه: مروری بر مناظرات بوهر-اينشتينآموزه‌هایی از نیچه برای معنابخشی به زندگیدر ادامه چند آموزه کلیدی از فلسفه نیچه ارائه شده است که می‌تواند در جهت معنابخشی به زندگی شخصی مفید باشد:• بر آرزوها و امیال خود مسلط شوید. نیچه معتقد بود که میل بیش از حد به لذت، آسایش و امنیت منجر به زندگی ضعیف و بی‌معنی می‌شود. فرد باید بیاموزد که خواسته‌های خود را منضبط کند و آنها را در یک پروژه زندگی سازنده هدایت نماید.• ارزش‌ها و معنای شخصی خود را ایجاد کنید. کورکورانه ارزش‌ها و هنجارهای جامعه، مذهب یا فرهنگ را نپذیرید. فرد باید ارزش‌های خود را خلق کند و زندگی‌اش را با معنایی که از آن ارزش‌ها ناشی می‌شود، پیش ببرد.• زندگی سراسر رشد و تعالی را دنبال کنید. از نظر نیچه، زندگی‌ای که دائماً صرف بهبود خود، گسترش مهارت‌ها و توانایی‌های خود و دستیابی به یک وضعیت بهتر می‌‌شود، زندگی معناداری است.• چالش‌ها و ناملایمات را در آغوش بگیرید. معنا را نه در راحتی و آسایش بلکه در غلبه بر چالش‌ها می‌توان یافت. روزهای سخت فرصت‌های رشد هستند. مبارزه با مشکلات راهی است که به زندگی فرد معنا و قدرت می‌بخشد.• به زندگی «آری» بگویید. تمایل عمومی به شکایت از سختی‌ها، غم‌ها و کشمکش‌های زندگی وجود دارد. اما فرد باید یاد بگیرد که به زندگی در تمام جنبه‌هایش «آری» گوید، و تمام تجربه چه شادی و چه غم را به یکسان در آغوش کشد. این گونه است که انسان زندگی را تأیید می‌کند و به آن معنا می‌بخشد.مطالب مرتبط:جهان همچون اراده و تصور شاهکار آرتور شوپنهاورچه باشد آنچه خوانندش تخیلزندگی مدرن و معنای گمشده: راهکارهایی برای معنادار ساختن زندگیآرامش رواقی و شیوه هایی برای تمرین و پرورش آن</description>
                <category>موسی توماج</category>
                <author>موسی توماج</author>
                <pubDate>Sat, 02 Mar 2024 13:37:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیبایی علم در تربیت علمی چه اهمیت و کاربردی دارد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mousatoumaj/%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-%DA%86%D9%87-%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-bhwomzqkm8dy</link>
                <description>بررسی مؤلفه‌های توافقی ماهیت علم از منظر زیباشناختی نشان داد که علم مثل هنر دارای زیبایی و ابعاد زیباشناسانه است و دانشمندان نیز مثل هنرمندان از قوا و معیارهای زیباشناختی در مراحل مختلف فعالیت علمی، از مقام کشف تا مقام توجیه یافته‌های علمی، استفاده می‌کنند. طرز تفکر علمی، تفکری سرشار از ابتکارات زیباشناسانه و خلاقانه است که نادیده گرفتن این ویژگی، تصویری نادرست از علم را برای دانش‌آموزان نمایش می‌دهد و آنان از این حقیقت غافل می‌مانند که علم بیان خلاقیت و ارزش‌های انسانی است (فلنری، ۱۹۹۲، ص ۹). این پیوند علم و هنر، و اهمیت وجوه زیباشناختی در فعالیت علمی، پیامدهایی برای تربیت علمی و آموزش علم در پی دارد.یافته‌های وجوه زیباشناختی ماهیت علم می‌تواند پیامدهای مهمی برای تمام ابعاد تربیت علمی و آموزش علم داشته باشد. اما از آنجا که پرداختن به تمام این دلالت‌ها در یک مقاله ممکن نیست، ما به دو پیامد عمده و مبنایی‌تر که یکی بر ضرورت پرورش ادراک و قوای زیباشناختی دانش‌آموزان و دیگری بر رویکرد کل‌گرا[۱] در آموزش علم تأکید دارد، می‌پردازیم. بااین‌حال، به سایر دلالت‌ها نیز اشاراتی خواهیم داشت.اهمیت پرورش قوای زیباشناختی در تربیت علمیاولین و شاید مهم‌ترین نتیجه‌ای که از اهمیت وجوه زیباشناختی در علم به دست می‌آید، ضرورت توجه به پرورش قوای زیباشناختی در تربیت علمی دانش‌آموزان است. پژوهش‌های مختلفی در مورد تأثیر هنر و پرورش قابلیت‌های زیباشناختی در تقویت قوای شناختی انجام شده است (آیزنر، ۱۹۸۶ و ۲۰۰۲؛ ویکمن، ۲۰۰۶؛ بلوچی و همکاران، ۲۰۱۷؛ مهرمحمدی و کیان، ۱۳۹۳). آیزنر معتقد است که دوآلیسم ذهن-بدن که از زمان افلاطون مطرح بوده، همواره تمایل داشته که احساسات را ناشی از بدن و تفکر را متعلق به ذهن بداند و از این رو هنرها را نیز به دلیل اهمیت احساس در آن فعالیتی غیرشناختی فرض کند. اما به نظر او هنرها نیز فعالیتی شناختی بوده و توسط هوش و آگاهی انسانی اَشکال منحصربفردی از خلق معنی را موجب می‌شوند و در اصل هیچ فعالیت فکری و شناختی نیست که در اطلاعات دریافتی ناشی از حواس ریشه نداشته باشد (آیزنر، ۱۹۸۶). آیزنر معتقد است که تشکیل مفهوم که مبنای شکلگیری زبان، ساخت معنا، مفاهمه و در نتیجه فعالیت شناختی و ذهنی است، و در نهایت تشکیل ذهن؛ وجه زیست‌شناختی داشته و از سیستم حسی ما ناشی می‌شود (آیزنر، ۲۰۰۲). بنابراین استفاده از هنرها برای پرورش حواس و در نتیجه تقویت قوای شناختی، پیش‌نیاز فهم و ابراز حقایق در علم است (مهرمحمدی و کیان، ۱۳۹۳).از طرف دیگر شواهد تاریخی از زندگی دانشمندان بزرگ نیز از این فرضیه حمایت می‌کند که اشتغال هنری آن‌ها و در نتیجه تربیت قوای زیباشناختی در اکتشافات و خلاقیت‌های علمی آن‌ها مؤثر بوده است. روت‌برنشتین در دفاع از اهمیت هنرها و بیان خلاق در زندگی دانشمندان، لیستی از ۴۰۰ نفر از دانشمندان قرن ۱۹ و ۲۰ میلادی تهیه کرده است که در فعالیت‌های غیرعلمی هنری و خلاقانه مشارکت داشته‌اند که ۶۵ نفر از آن‌ها از برندگان جایزه نوبل بودند. در لیست افراد شاخصی با فعالیت‌های هنری خاص مشاهده می‌شود، از جمله لوئی پاستور که مجسمه‌های چوبی و فلزی می‌ساخت؛ اینشتین و هایزنبرگ که نوازنده ویولن و پیانو بودند؛ ماری کوری و لودویک بولتزمن که شعر می‌سرودند (جیرود، ۲۰۰۷، صص ۳۹-۴۰). پرداختن به هنر برای این دانشمندان یک سرگرمی صرف نبوده است. از طرف دیگر، آن‌ها کار خود را نیز یک کار زیبا و فعالیت علمی را دارای یک لذت زیباشناختی می‌دانستند. هر دو فعالیت برای آن‌ها مهم و اساسی بود و گاهی این افراد برای هر دو فعالیت هنری و علمی خود شهرت داشتند، چنان‌که «گوته در زمان خودش همان اندازه که برای شعرش معروف بود، برای کارهای نوآورانه‌اش در کالبدشناسی تطبیقی نیز به‌حق صاحب‌نام بود» (میجلی، b1394، ص ۱۱۸). این حقیقت با وضعیت موجود تربیت هنری و زیباشناختی که به‌صورت بخشی حاشیه‌ای و بی‌اهمیت از تعلیم‌وتربیت نگریسته می‌شود کاملاً در تضاد است.همچنین بخوانید:  شارل مسیه شکارچی شگفت‌ انگیز دنباله‌ دارهافلنری (۱۹۹۲) بر این باور است که معمولاً دانش‌آموزان فهم مفاهیم علمی را دشوار می‌یابند و احساس بدی نسبت به علوم دارند. این نگرش منفی باید با تجارب زیباشناختی مثل لذت، هیجان و شادی به احساس مثبت تبدیل شود (صص ۱۰-۱۱). میجلی معتقد است که علوم طبیعی که به یادگیرندگان دیدی روشنگر می‌بخشد و به آن‌ها نوعی از تفکر و تعمق را آموزش می‌دهد فقط در همراهی با هنر قادر است یک زندگیِ انسانیِ غنی را رقم بزند. متفکران و دانشمندان بزرگ گذشته چون ارسطو، دکارت، کانت، و همچنین داروین و اینشتین از این دید گسترده، یعنی ارزش تربیتی تلفیق تربیت علمی و هنری، بهره‌مند بودند و فقدان این بصیرت در تعلیم‌وتربیت معاصر ما فاجعه‌ای عظیم است (همانجا). بنابراین تربیت هنری و زیباشناختی باید همراه با تربیت علمی به‌طورجدی دنبال شود. شاخص‌ترین نوع تربیت قوا و ادراک زیباشناختی، درگیری در فعالیت هنری و همچنین ارتباط با آثار هنری است. هاسپرس (۱۳۹۳) معتقد است که «درک هنری عمدتاً از ملاحظۀ آثار هنری (از طریق گوش‌دادن، خواندن و …) در موقعیت‌ها و حالت‌های مختلف تشکیل می‌شود، به‌گونه‌ای انسان رفته‌رفته بتواند همه چیز را در اثر هنری که بناست مایۀ لذت و بهره‌مندی باشد، دریابد و از آن لذت ببرد و برخوردار گردد.» (ص ۱۴). بنابراین ضروری است که تقویت ادراک و پرورش قوای زیباشناختی دانش‌آموزان در ابعاد مختلف آموزش و برنامه درسی علوم مورد توجه قرار گیرد.ضرورت اتخاذ رویکرد کل‌گرا در تربیت علمیتخصص‌گرایی دانشگاهی و حاکمیت این نگرش تخصصی در تعلیم‌وتربیت که به‌صورت رشته‌های منفک (از قبیل علوم تجربی، ریاضی-فیزیک، علوم انسانی، هنر) و برنامه‌های درسی مختلف (از قبیل فیزیک، شیمی، زیست‌شناسی، ادبیات، هنر و …) نمود یافته، باعث شده است که تربیت هنری و زیباشناختی به طور کامل از رشته‌های علمی دوره متوسطه دوم از قبیل علوم تجربی و ریاضی-فیزیک و همچنین در رشته‌های علمی در دانشگاه، حذف شود. این ناشی از همان نگرش دوگرایی[۲] است که عقل و احساس، ذهن و قلب، و منطق و تخیل؛ را از هم متمایز دانسته و به تبع در آموزش نیز علم و هنر، علوم تجربی و انسانی را از هم متمایز می‌سازد. میجلی که به بررسی نسبت علم و شعر در جهان معاصر پرداخته، با طرح این پرسش که «آیا اصلاً ارتباطی میان شعر و علم وجود دارد؟» معتقد است که «امروزه تخصص‌گرایی دانشگاهی این دو حوزه را چنان سخت از هم سوا کرده که ربط دادن آن‌ها به هم روی نقشه‌ای واحد دشوار شده است» (میجلی، a1394، ص ۴۵). اما جالب است که تاریخ علم مؤید ارتباط مهمی میان آن‌هاست. به طور مثال از این جمله است شعر «در باب ماهیت جهان» لوکرتیوس که نظریه اتمی درباره ماده از دریچه آن به اروپای دوره رنسانس رسید و شور و حرارت موجود در آن، نیروی خاصی به اتم‌باوری داد و «همین شعر کاری کرد که شهود خلاقانۀ اتم‌باوران در دل و ذهن کتاب‌خوانان عصر نوزایی جا باز کند» (همان، ص ۴۹). میجلی معتقد است که «این شعر فقط خود نظریۀ اتمی را شامل نمی‌شد، بلکه نتایج اخلاقی شگفت‌آوری را که پیش‌تر اپیکور از این نظریه اخذ کرده بود نیز در بر می‌گرفت. رگه‌های اتم‌باورانۀ تفکر روشنگری در حوزه‌های بسیار وسیعی گسترده شد» (همانجا). میجلی با تحلیل تأثیر شعر لوکرتیوس بر بنیادهای علم جدید، سعی دارد نشان دهد که اندیشه‌های اصلی ما چگونه از تخیل زاده می‌شوند. اندیشه‌های جدید در واقع شهودهای خیالی جدید هستند که به‌مرور شکل کلی تفکر ما را تغییر می‌دهند و با پی افکندن یک جهان‌بینی جدید (مثل اتم‌باوری) نظریات علمی را تحت تأثیر قرار می‌دهند (همان، صص ۵۰-۵۱). این نگرش تخصص‌گرا و اتمیستی با ماهیت علم معاصر ناسازگار است، چون همان‌طور که وِنویل و همکاران (۲۰۱۲) نیز اشاره می‌کنند، علم معاصر خود ماهیتی کل‌گرا دارد و درهم‌تنیدگی و تأثیر متقابل ذهن و عین، عقل و احساس، نظریه‌باری مشاهدات، تأثیر عوامل فرهنگی-اجتماعی بر علم و امثال آن، مؤید این ماهیت کل‌گراست (ص ۷۴۱). بااین‌حال، از لحاظ آموزشی این کل‌گرایی نادیده گرفته شده است و همچنان رویکرد تخصص‌گرا غلبه داشته و بر تمایزها تأکید می‌شود. به‌طوری‌که دانش‌آموز و «دانشجو در هنگام انتخاب رشته سرگردان می‌ماند. در یک‌سو، ادبیات با رویکردی محدود و نسبتاً درون‌نگر عرضه می‌شود. در سوی دیگر، با شکلی از تدریسِ علم روبه رو می‌شود که به نگرش‌های اجتماعی و فرضیات پس زمینه‌ای که بر اندیشه علمی اثرگذار بوده‌اند، هرگز هیچ اشاره‌ای نمی‌کند؛ اصلاً هرگونه اشاره به این موضوعات را عوامانه و خطرناک می‌داند. چنین می‌شود که دانشجو می‌تواند یا جنبۀ بیرونی یا جنبۀ درونی زندگی انسان را مطالعه کند، اما به هیچ روی نباید این دو را با هم جمع کند» (میجلی، a1394، ص ۴۷). درصورتی‌که، نگرش زیباشناختی جامع این دو است و رویکردی کل‌گرایانه را توصیه می‌کند.همچنین بخوانید:  رویکرد خطاشناختی در آموزش علومفهم زیباشناسانۀ ماهیت علم نشان داد که انسان دانشمند علاوه بر عقل و منطق، شهود و احساس را نیز در فعالیت علمی به کار می‌گیرد. در اینجا گسستی میان عقل و احساس، ذهن و عین، و درون و بیرون وجود ندارد بلکه همۀ آن‌ها باهم یک کل یکپارچه و منسجم را رقم می‌زنند. بااین‌حال، تخصص‌گرایی مذکور و نگرش ابزاری صرف به علم، باعث شده است که در علم دانشگاهی و به تبع مدرسه‌ای، عقل غالب شده و احساس حذف شود. فلنری (۱۹۹۹) معتقد است که امروز، احساس از علم مفقود است. احساس عمیقی که زمانی مایۀ بزرگ‌ترین لذت و شادمانی دانشمندان بود، امروز به‌عنوان بخشی نامنطقی از وجود ما در علم سرکوب می‌شود. ازاین‌رو، دانشمند امروزی مانند گذشتگان علم‌ورز خود احساس خوشبختی نمی‌کند. ما با سرکوب احساسات عمیق در رویکرد امروزی به دانش، نمی‌توانیم تجربه زیبایی علم را به‌عنوان جزئی از فرهنگ بشری، تحقق بخشیم (ص ۱۶۲). از چند دهه قبل برخی دانشمندان بزرگ نسبت به چنین وضعیت فروکاست‌گرایانه‌ای هشدار داده‌اند. چنان‌که این قطعه از سخنان آدولف پورتمن، جانورشناس و فیلسوف فرهنگ، که بعد از جنگ جهانی دوم در سال ۱۹۴۹ در یک سخنرانی با موضوع وجوه زیست‌شناختی آموزش زیباشناسی بیان شده ارزش بازگویی دارد:«تعداد معدودی این بصیرت را دارند که موقعیت زیباشناسی نیاز به تقویت دارد. امروز همه بیش از حد به توسعۀ یک‌جانبۀ بخش منطقی تفکر ما به‌عنوان مهم‌ترین وظیفۀ تربیت انسانی مشغول هستند. این طرز تفکر نشانه‌ای از این حقیقت است که اندیشه واقعی و زاینده، حتی در دقیق‌ترین رشته‌های علمی، نیازمند شهود، خلاقیت، عملکرد زیباشناختی، رؤیاها، رؤیاهای بیداری و تمام تجارب حسی است که امکانات فراوانی را به روی ما می‌گشایند (به نقل از فیشر، ۱۹۹۹، ص ۱۶۸).عمل به پیشنهاد پورتمن، مستلزم آن است که در آموزش علم و تربیت علمی نیز باید رویکرد کل‌گرا مورد توجه قرار گیرد و ضمن توجه به عقل و منطق، قوای دیگر از جمله تخیل، احساس، شهود و سایر استعدادهای مشابه از طریق آموزش هنری و زیباشناختی در جهت ارتقای کیفیت تربیت علمی، تقویت شده و به کار گرفته شود.البته کثرت‌هایی در بستر این وحدت می‌تواند و باید وجود داشته باشد. به طور مثال کثرت‌گرایی شناختی باید مورد توجه قرار گیرد و با در نظر داشتن همۀ قوای ادراکی، احساسی و زیباشناختی از ابزارهای مختلف بیانی زیباشناختی و هنری از قبیل شعر، نقاشی، عکس، موسیقی، داستان، مجسمه‌سازی، نمایش و امثال آن‌ها بهره گرفته شود. شیوه ارائه و روش تدریس نیز از اهمیت اساسی برخوردار است (آیزنر، ۲۰۰۲). همان‌طور که رابینسون گفته: «هنر چیزی است که درون انسان وجود دارد و باید بیدار شود. هنر مستقیماً با تجربه زیباشناسی در ارتباط است و تجربه زیباشناسی وقتی‌که حواس شما بیش از حد فعال است، وقتی‌که در زمان حال قرار دارید، وقتی‌که با چیزی که دارید تجربه می‌کنید کاملاً همراه می‌شوید، رخ می‌دهد. ازاین‌رو، باید فراگیران را با چیزی که درونشان است، مواجه سازیم تا جهانشان را تجربه کنند و تخیل، خرد، حس ابتکار و روح جمعی خودشان را پرورش دهند» (به نقل از جاویدی کلاته احمدآبادی، ۱۳۹۶، ص ۳۵). تجربه کردن زیبایی نیاز به زمان دارد. درک زیبایی یک نمونه در آزمایشگاه یا یک ایده در کلاس نیاز به زمان دارد. زمان باعث می‌شود که دانش‌آموز با آن‌ها آشنا شود و ابعاد مختلفشان را مورد بررسی و کاوش قرار دهد. کیفیات زیباشناختی باید چشیده و تجربه شوند نه این‌که به‌صورت انبوه و به‌سرعت به خورد دانش‌آموزان داده شود (فلنری، ۱۹۹۲، ص ۱۰). همان‌طور که جرالد هولتون گفته: «مهم‌ترین تجربه‌ای که ما می‌توانیم به یک دانش‌آموز بدهیم وقتی است که او درمی‌یابد که می‌تواند لذت ببرد و یک مسئله علمی را حل کند» (به نقل از فلنری، ۱۹۹۲، ص ۱۱). با تجربه شخصی آن‌ها لذت، هیجان و شگفتی کشف و یادگیری را احساس کرده و انگیزۀ بیشتری برای یادگیری علوم پیدا می‌کنند و ضمن دستیابی به تصویری واقعی‌تر از ماهیت علم، ارزش آن را بیشتر درمی‌یابند.همچنین بخوانید:  روانشناسی کشف و ابداع علمی: پوانکاره در برابر اینشتین[۱] Holistic[۲] Dualismپ ن: این مطلب بخشی از مقاله علمی-پژوهشی با عنوان «فهم زیباشناسانه از ماهیت علم و پیامدهای آن برای تربیت علمی» در پژوهش‌نامه مبانی تعلیم و تربیت، دوره ۱۰، شماره ۲، پاییز و زمستان ۱۳۹۹، صص ۴۶-۶۶. (با همکاری دکتر محمود مهرمحمدی)  منتشر شده است. (دانلود مقاله)منابعجاویدی کلاته جعفرآبادی، طاهره (۱۳۹۶). زیباشناسی و هنر از دیدگاه ماکسین گرین و اشارات تربیتی آن. رویکردهای نوین آموزشی، سال دوازدهم، شماره ۲، شماره پیاپی ۲۶، پاییز و زمستان ۱۳۹۶، صص ۲۱-۴۵مهرمحمدی، محمود و کیان، مرجان (۱۳۹۳). برنامۀ درسی و آموزش هنر در آموزش‌وپرورش. تهران: سمت.میجلی، مری (a1394). علم و شعر. (میثم محمدامینی، مترجم). تهران: فرهنگ نشر نومیجلی، مری (b1394). آرمانشهر، دلفین، رایانه: مسائلی در باب زیرساخت فلسفی. (میثم محمدامینی، مترجم). تهران: فرهنگ نشر نوهاسپرس. جان (ویراستار) (۱۳۹۳). زیبایی‌شناسی. (جمعی از مترجمان). قم: مدرسه اسلامی هنر.Bellocchi, A.; Quigley, C. &amp; Otrel-Cass, K. (Eds.) (2017). Exploring emotions, aesthetics and wellbeing in science education research. SpringerEisner, E. (2002). The art and the creation of mind. Yale University PressFischer, E. P. (1999). Beauty and the best: the aesthetic moment in science. Oehlkers E. (Trans.). SpringerFlannery, M. (1992), Using science’s aesthetic dimension in teaching science, The Journal of Aesthetic Education, ۲۶ (۱), pp. 1-1Girod, M. (2007). A conceotual overview of the role of beauty and aesthetics in science and science education. Studies in Science Education. ۴۳. pp. 38-61Wickman, P. (2006), Aesthetic experience in science education: Learning and meaning- making as situated talk and action, London: LEA</description>
                <category>موسی توماج</category>
                <author>موسی توماج</author>
                <pubDate>Fri, 13 Oct 2023 19:21:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرار در بی قراری: مراقبه ای بر بیتی از مولانا</title>
                <link>https://virgool.io/@mousatoumaj/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%82%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%A7-oxwdew0yxgg6</link>
                <description>در این نوشته می خواهم نوعی تمرین و تامل، و به بیان دقیق تر، مراقبه ای بر بیتی از مولویرا طرح کنم. بیت مورد نظر (از غزل 323 از دیوان شمس) چنین است:جمله بی قراری ات از طلب قرار توستطالب بی قرار شو تا که قرار آیدتدر این بیت، مولوی راهکاری برای معضل بی قراری، ناآرامی، استرس و اضطراب، که از شایع ترین مشکلات انسان امروزی نیز هست، ارائه می دهد.بیان بیت به زبان خودمانی چنین است: تمام بی قراری و ناآرامی و استرس و اضطراب تو به دلیل جستجوی قرار و آرامش است؛ طلب قرار و آرامش را رها کن و طالب وضعیت بی قراری و ناآرامی باش تا آرامش و قرار به سوی تو بیاید.سخن مولانا به ظاهر متناقض است: چگونه ممکن است با طلب بی قراری به آرامش و قرار برسیم؟از دو وجه پاسخ به این سوال را بررسی می کنیم: از جنبه هستی شناختی و از بعد انسان شناختی.از وجه هستی شناختی، برخی فلاسفه از زمان یونان باستان معتقد بودند که بارزترین ویژگی جهان هستی، تغییر است. هراکلیتوس، شاخص ترین نماینده این دیدگاه در میان فیلسوفان یونانی پیشاسقراطی، با این جمله معروف آن رویکرد را خلاصه کرده است که: «در یک رودخانه نمی توان دو بار قدم زد.» یا این بیان که: «تنها اصل ثابت واقعیت، تغییر است.» به این ترتیب، هر چیزی در جهان، هر لحظه در حال تغییر و تحول بوده و فاقد ثبات است. این تحول دائم را در تمام ابعاد جهان از دنیای زیراتمی تا ابعاد کیهانی می توان دید.در عرصه زندگی انسانی نیز همه به محض تشکیل نطفه در این فرایند تغییر و تحول دائمی، هم از درون و هم از بیرون، قرار می گیرند. جنینی، تولد، نوزادی، کودکی، نوجوانی، جوانی، میانسالی، کهنسالی و مرگ. این فرایند تغییر و تحول، تنها مربوط به جسم و سن و سال ما نیست بلکه در این میان خواسته ها، آرمان ها و امیال ما نیز همواره در حال تغییر و تحول است.حال اگر ذات زندگی «تغییر» یا به بیان مولوی «بی قراری» باشد، هرگونه انتظار ثبات و قرار از جهان، خواسته ای است که به ناکامی می انجامد. همه ما درکی شهودی و تجربی از بی ثباتی جهان داریم و به همین دلیل به هر میزانی که انتظار ثبات از جهان داشته باشیم دچار نگرانی، ترس، بی قراری، استرس و اضطراب بیشتری می شویم.  هر توقع و انتظار ثبات، چه از خود، چه از دیگران و چه از هر بعدی از زندگی و جهان، غیرواقع بینانه است و بر بی قراری و ترس و نگرانی ما می افزاید. برعکس، انتظار بی ثباتی و تغییر امور، انتظاری واقع بینانه است و به هر میزانی که انسان درونا بتواند این واقعیت را پذیرفته و با آن هماهنگ شود، به همان میزان صلح و آرامش درونی را تجربه خواهد کرد.اما از بعد انسان شناختی، سخن مولانا «کیستی و هویت ما» را نشانه می گیرد. ما هر یک نامی داریم و جسمی و جنسیتی و پدر و مادری و زبانی و نژادی و قومیتی و ملیتی و باورهایی و تحصیلاتی و شغلی و شخصیتی و ... تمام اینها بخشی از کیستی و هویت ماست و ما خود را با آنها تعریف می کنیم و انتظار ثبات آنها را داریم و کم و بیش در حفظ آنها می کوشیم. اما از دید مولانا، این «خود» و «هویت» (یا همان «نفس» در ادبیات دینی و عرفانی) که می پنداریم عین ماست، در حقیقت خود و هویتی «کاذب» و سرشار از تنگ نظری، خودبینی، خودخواهی و حرص و طمع و در حال مبارزه دائمی با کل جهان است و در نتیجه، هم هویت شدن با آن منجر به انواع ترس، نگرانی، بی قراری، استرس و اضطراب می شود.حال اگر درونا به هر میزانی که بتوانیم از وابستگی و هم هویتی با این «من های کاذب» بکاهیم به همان میزان، آرامش، صلح و حتی سرور درونی را تجربه خواهیم کرد. وقتی از پوست بدن خویش و از پوسته های هویت های کاذب خود فراتر رویم، خود به خود، شاهد ظهور صلح، آرامش، سرور، عشق و شفقت در درون خواهیم بود؛ و این نه وعده ای در آینده ای دور و نامعلوم بلکه تجربه ای است که در هر لحظه و هر روز امکان تحقق دارد. نقطه اوج رهایی از خود، تجربه وحدت وجود است که به این معناست که «من هیچ هستم» که دقیقا به این معنی است که «من همه هستم.»یک پیشنهاد عملی این است که بیت مذکور را در بستر آنچه گفته شد به دفعات مورد تامل و مراقبه قرار داده و پذیرش بی ثباتی جهان و رهایی از هویات کاذب را درونا تمرین کنیم. تنها چیزی که نیاز داریم پیراستن وجود حقیقی خویش، که همان عشق، آرامش و سرور مطلق است، از خودها و هویات کاذب است و این غایت نهایی هر کیش و سیر و سلوک معنوی حقیقی است.</description>
                <category>موسی توماج</category>
                <author>موسی توماج</author>
                <pubDate>Fri, 29 Sep 2023 23:44:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب رایگان خودنبوغ شناسی: چگونه نبوغ ذاتی خود را کشف و شکوفا کنیم؟ + دانلود</title>
                <link>https://virgool.io/@mousatoumaj/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%BA-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%BA-%D8%B0%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%B4%D9%81-%D9%88-%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%81%D8%A7-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-fpqodvybyu6m</link>
                <description>ویژگی های کتاب:نام کتاب: خودنبوغ شناسیکتاب الکترونیک، ۱۰۱ صفحه، PDFنویسنده: موسی توماج ایریتوضیحات کتاب:چرا قریب به‌اتفاق فارغ‌التحصیلان دانشگاهی که سال‌ها درس‌خوانده‌اند فقط منتظر آگهی‌های استخدامی هستند؟چرا این افراد نمی‌توانند با استفاده از دانش و تحصیلات خود، کاری انجام دهند، خدمت و ارزشی ارائه کنند، کسب و کاری برای خود ایجاد نمایند و درآمدی داشته باشند؟چرا مدارس و دانشگاه‌ها در کشف و کمک به توسعۀ توانایی‌ها و استعدادهای افراد ناتوان‌اند؟چرا باوجود ناکارآمدی مدارس و دانشگاه‌ها همچنان میلیاردها تومان ثروت خانواده‌ها صرف آمادگی دانش‌آموزان برای آزمون کنکور و تحصیل در دانشگاه می شود؟چرا اکثریت افراد از شغل خود ناراضی‌اند؟چرا اکثر کسب و کارها با شکست مواجه می‌شوند؟چرا اکثر افراد و شرکت‌ها فاقد هرگونه خلاقیت و نوآوری در کسب‌وکار هستند و در ارائه ارزش و تولید ثروت ناتوان‌اند؟چرا افراد نمی‌توانند با انجام کاری که دوست دارند به ثروت و استقلال مالی دست یابند؟چرا اکثر افراد بالغ رویاهای بزرگ کودکی‌شان را رها کرده اهدافی معمولی و سهل‌الوصول را انتخاب می‌کنند؟چرا فقر، فساد، اعتیاد و انواع ناهنجاری‌های اجتماعی این‌قدر شایع و روزافزون است؟بدیهی است که عوامل مختلفی در ایجاد این معضلات موثر بوده‌اند. طبیعی است که در نگاه اول عوامل بیرونی مثل شرایط سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی مورد توجه قرار گیرد. اما می‌دانیم که بیرون بازتاب درون است. اگر ما از منظر درونی به مسئله نگاه می‌کنیم عامل انسانی را از هر علتی موثرتر می‌یابیم. مشکلاتی که توصیف شد برآیند جمعیِ معضلات درونی تک تک افراد جامعه است.علت درونیِ مشکل چیست؟به نظر ما فقدان یک دانش-مهارت، علت اساسی است. دانشی که ما را به شناخت توانایی‌ها و استعدادهای منحصربه‌فردمان قادر سازد؛ و مهارتی که روش شکوفا ساختن استعدادهای ذاتی‌مان را به ما آموزش دهد تا در نهایت بتوانیم با انجام کاری که به آن علاقه و در آن استعداد داریم، ضمن رشد شخصی و معنادار ساختن زندگی خود، با ارائه خدمت و ارزشی خاص به جامعه، به ثروت و استقلال مالی نیز دست یابیم.این آموزشی است که باید از کودکی به ما ارائه می‌شد.ما باید یاد می‌گرفتیم که چه کسی هستیم؟برای چه اینجاییم؟علایق و استعدادهایمان چیست؟باید یاد می‌گرفتیم همۀ ما بدون استثنا موجودی منحصربه‌فرد هستیم و بااستعدادها و توانایی‌های منحصربه‌فرد به دنیا می‌آییم.باید یاد می‌گرفتیم که برای انجام کاری ویژه به دنیا آمده‌ایم.باید یاد می‌گرفتیم که چگونه رسالت زندگی‌مان را کشف کنیم و نبوغ ذاتی‌مان را برای تحقق آن به‌کارگیریم.باید یاد می‌گرفتیم که برای خود اهداف درست و معنادار تعیین کنیم.باید یاد می‌گرفتیم که چگونه از قوه تفکر، تخیل، اراده و ایمان خود برای دستیابی به اهداف‌مان استفاده کنیم.باید یاد می‌گرفتیم که چگونه خلاقیت و نبوغ ذاتی خود را برای ارائه ارزش و خدمتی به دیگران به‌کارگیریم.باید یاد می‌گرفتیم که با انجام کاری که دوست داریم به ثروت و استقلال مالی دست‌یابیم.اما ما نه در خانه، نه در مدرسه و نه در دانشگاه و نه در هیچ جای دیگری این دانش و مهارت را یاد نگرفتیم. دلیل خیلی ساده‌اش این است که چنین دانش و مهارتی اصلاً وجود نداشته است. ما سعی کردیم چنین دانش-مهارتی را فراهم کنیم و آن را “خودنبوغ‌شناسی” نامیده‌ایم.دربارۀ این کتابخودنبوغ‌شناسی مبتنی بر پنج اصل بنیادی است که هر اصل در یک فصل بسط یافته و تشریح می‌شود.۱-اصل وجودیدر فصل اول با عنوان “چه کسی نابغه نیست؟” به بررسی تعاریف و برداشت‌ها از مفهوم نبوغ، ارتباط آن باهوش پرداخته با استفاده از دلایل عصب‌شناختی، فلسفی و روان‌شناختی نشان می‌دهیم که هر انسانی دارای استعدادها و قابلیت‌هایی ویژه است که آن را “نبوغ ذاتی” می‌نامیم. بدین ترتیب در این فصل به وجود توانایی‌های ویژه در درون خود پی می‌بریم و درک می‌کنیم که ابراز نبوغ ذاتی چگونه به لذت منتهی می‌شود و همچنین با عمیق‌ترین علایق ما پیوند دارد.۲-اصل یکتاییدر فصل “کالبدشناسی نبوغ ذاتی” با شواهد عصب‌شناختی به بررسی شیوۀ تکوین و پیدایش استعدادهای هر شخص می‌پردازیم. همچنین نشان می‌دهیم که نبوغ ذاتی هر انسانی ساختاری یگانه و منحصربه‌فرد دارد. در نهایت نشان می‌دهیم که چرا نبوغ ذاتی هر فرد پایدار است، تغییر نمی‌کند و از بین هم نمی رود.۳-اصل شناختیفصل سوم با عنوان “خودنبوغ‌شناسی” شامل ارائه راهکارهایی برای یاری شخص در جهت کشف نبوغ ذاتی خویش است. نبوغ ذاتی نیازمند کشف و شناسی توسط خود فرد است. هر شخصی در نهایت فقط خود باید به تشخیص درست استعدادها و توانایی های خود دست یابد. اطلاعات این فصل، ما را در امر درون‌نگری و تشخیص پتانسیل های بالقوه خود و شناخت ساختار ویژه و یگانه آن یاری می‌دهد.۴-اصل موانعدر فصل “موانع نبوغ” به بررسی عواملی می‌پردازیم که مانع رشد و توسعۀ نبوغ ذاتی افراد می‌شوند. این موانع عمدتاً منشأ بیرونی دارند که با تأثیر روان‌شناختی منفی در فرد منجر به سرکوب علایق و استعدادهای ویژۀ او می‌شوند. شناخت این موانع که به نسبت های مختلف در درون همۀ ما وجود دارد، برای غلبه بر آنها ضروری است.۵-اصل شکوفایی“شکوفایی نبوغ ذاتی” علاوه بر شناخت موانع، مستلزم خودشناسی و بصیرت برای معنادار ساختن وجود خویش، پیوند زدن نبوغ ذاتی با نیازها و مطالبات زندگی بشری و به‌کارگیری متعهدانه آن است. در اینجا نبوغ ذاتی به رسالت انسانی منحصربه‌فرد ما پیوند می‌خورد. در این فصل با طرح یک فلسفۀ وجودی نشان می‌دهیم که چگونه ظهور و بروز قابلیت های فردی غایت بنیانی فلسفۀ زندگی به حساب می‌آید. همچنین دانش و مهارت‌های ضروری برای تقویت و توسعۀ نبوغ ذاتی مورد بحث قرار می‌گیرد.ایمیل یکی از خوانندگان کتاب «خودنبوغ شناسی» و مخاطبان سایتآقای توماج ایری عزیزبا سلامسه سال پیش، وقتی هفده‌ساله بودم، به طور اتفاقی، اسم‌تان را زیرِ مقاله‌ای در سایتِ «چطور» دیدم. کنجکاو شدم و به سایت‌تان رفتم، و همان شب، کتابِ «خودنبوغ‌شناسی» شما را خریده، طی چند هفته دو بار خواندمش.حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، شما اولین مربیِ من در راهِ پیدا کردنِ رسالتِ شخصی‌ام‌ بودید، و شاید حتا مهم‌ترین. با هم مکاتبه داشتیم آن زمان، و مرا راهنمایی کردید.حالا بیست سال دارم، پس از آن‌ سال، مدام خواندم و خواندم، فکر‌ کردم، و ریسک کردم. استعدادِ من در نوشتن و داستان‌نویسی بود. مربیانِ دیگری مثلِ عباس معروفی پیدا کردم. نوشتم و درگیر و یا شاید بهتر‌ بگویم، مغروقِ دریای ادبیات شدم.دو سال بعدش، در جشنواره‌ی جوانِ خوارزمی، بخشِ ادبیاتِ فارسی، رتبه‌ی اول‌ را کسب کردم،‌ و عضوِ بنیاد نخبگان شدم. داستان‌هام در رادیو گردون و وبلاگ حضورِ خلوتِ انس منتشر شد، و حالا هم دانشجوی ادبیاتِ نمایشیِ دانشگاهِ هنرِ تهران هستم.هر روز از صبح تا شب می‌خوانم و می‌نویسم و‌ به قولِ نقلِ قولِ شما از اینشتین، کار و تفریحم یکسان شده.امروز، براتان می‌نویسم، تا ازتان تشکر کنم،‌ و بدانید قدردان‌تانم، و اگر‌ این کرونای خانمان‌سوز سایه‌ی سیاهش را از سرمان بردارد، مشتاقِ دیدارتانم.به پاسِ لطف‌تان، و به یاریِ آموزه‌هاتان، با چندین تن از دوستانم هم حرف زدم، کتاب‌تان را دادم بهشان، و زندگی‌شان را تغییر دادم، یکی از رشته‌ی ریاضی دارد مدیریت می‌خواند، یکی‌شان امسال کنکور هنر داد تا نقاش بزرگی شود، و دیگری دوربین خریده عکاس‌ شود و دیگری…مربیِ عزیزادامه دهید، با قوت. زندگی ببخشید، و دور نشوید ازین راه،‌ ایزد پشتیبان و پاسدارتان.با مهر و احترامح. ا.سی‌اُمِ مردادماهِ هزار و سی‌صد و نود و نهبرای دانلود کتاب خودنبوغ شناسی: چگونه نبوغ ذاتی خود را کشف و شکوفا کنیم؟ کلیک کنید!</description>
                <category>موسی توماج</category>
                <author>موسی توماج</author>
                <pubDate>Sun, 24 Sep 2023 20:41:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شارل مسیه شکارچی شگفت‌ انگیز دنباله‌ دارها</title>
                <link>https://virgool.io/@mousatoumaj/%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D9%84-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%86%DB%8C-%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-nzmfqvzpcizr</link>
                <description>در اواسط قرن هجدهم، حدود صد و پنجاه سال پس از اختراع تلسکوپ، هنوز این ابزار رصدی آن قدر تکامل پیدا نکرده بود که باعث اشتباه گرفتن دنباله‌دارها با اجرام دیگر از قبیل سحابی‌ها و کهکشان‌ها نشود. تعدد این اشتباهات باعث شد یک ستاره‌شناس نیروی دریایی فرانسه که عاشق کشف دنباله‌دارها بود به فهرست‌برداری از اجرام غیرستاره‌ای بپردازد. او در زمان حیاتش به خاطر کشف تعداد قابل‌توجهی دنباله‌دار به شهرت رسید اما امروزه بیشتر با فهرستش شناخته می‌شود. شارل مسیه کاشف بیست دنباله‌دار و تهیه‌کنندۀ اولین فهرست اجرام غیرستاره‌ای است.همه چیز از یک دنباله دار آغاز شدشارل مسیه (Charles Messier) دهمین فرزند از دوازده فرزند خانواده‌ای ثروتمند بود که در ۲۶ ژوئن سال ۱۷۳۰ در بادونویلر (Badonviller) در شمال شرق فرانسه به دنیا آمد. مرگ پدرش در یازده سالگی او، باعث فروپاشی وضعیت مالی خانواده شد و به همین دلیل مجبور شد تحصیل رسمی را رها کند و توسط بزرگ‌ترین برادرش آموزش دید.حدس زده می‌شود که دو واقعه نجومی شامل عبور یک دنباله‌دار بزرگ که شش دُم داشته و یک کسوف حلقوی که از محل سکونت او قابل‌مشاهده بوده در علاقمند شدن او به نجوم مؤثر بوده است. واقعه اول در چهارده سالگی او در ۱۷۴۴ و رویداد دوم در هجده سالگی‌اش در ۱۷۴۸ اتفاق افتاد.در سال ۱۷۵۱ وقتی که بیست و یک سال داشت به پاریس رفت و به‌عنوان دستیار ژوزف نیکولا دلیسل (Joseph Nicolas Delisle)، منجم رصدخانه نیروی دریایی فرانسه، استخدام شد. او به‌عنوان نقشه‌بردار و مسئول بایگانی مشغول به‌کار شد اما به‌زودی دلیسل به هوش رصدی او پی برد. دلیسل روش استفاده از وسایل رصدی و شیوه مشاهده آسمان و نحوه ثبت دقیق مختصات اجرام آسمانی را به او آموخت. اولین رصد خود را به‌عنوان یک ستاره‌شناس در روز ششم می ۱۷۵۳ انجام داد که گذر عطارد بود.از جستجوی هالی تا شکار خرچنگمسیه که به‌مرور به دانش و تجربه بیشتری در رصد آسمان شب دست می‌یافت و بسیار به رصد دنباله‌دارها علاقمند بود، در سال ۱۷۵۷ به جستجوی دنباله‌داری پرداخت که حدود نیم‌قرن پیش از آن، ستاره‌شناس انگلیسی ادموند هالی، بازگشت آن را در سال ۱۷۵۸ پیش‌بینی کرده بود. او مشاهدات خود را بر اساس محاسبات اشتباه دلیسل انجام داد و به‌جای کشف دنباله‌دار هالی برخی اجرام دیگر را که شبیه دنباله‌دار به نظر می‌رسیدند کشف کرد.همچنین بخوانید: روانشناسی کشف و ابداع علمی: پوانکاره در برابر اینشتینشارل مسیه در ۱۴ آگوست ۱۷۵۸ دنباله‌داری را کشف کرد که چند ماه قبل از آن توسط شخص دیگری کشف‌شده و بر اساس نام کاشف C/1758 K1 De la Nux نام‌گذاری شده بود. مسیه دو هفته بعد دوباره برای اندازه‌گیری تغییر موقعیت دنباله‌دار به رصد آن پرداخت اما متوجه شد که تغییری در وضعیت مکانی آن ایجاد نشده است. او متوجه شد که جرم دیگری را که شبیه دنباله‌دار مذکور بود با آن اشتباه گرفته است.مسیه طی روزهای مختلف موقعیت آن را اندازه‌گیری کرد و متوجه شد که هر چند در تلسکوپ کوچک و ابتدایی او، که معادل تلسکوپ‌های ۱۰۲ میلی‌متری امروزی بود، آن جرم شبیه دنباله‌دار به نظر می‌رسید اما موقعیت آن تغییر نمی‌کند. پس پی برد که آن، یک جرم غیرستاره‌ای است. هدف او کشف دنباله‌دارها بود و برای اینکه این اجرام را با دنباله‌دارها اشتباه نگیرد به ثبت آنها پرداخت. او اولین کشف خود از این نوع را M1 نامید. بدین‌ترتیب آن جرم غیرستاره‌ای که سحابی خرچنگ بود اولین جرم کاتالوگ مسیه (Messier-Katalog) شد. مسیه پس از چند ستاره‌شناس دیگر بالاخره توانست دنباله‌دار هالی را در ۲۱ ژانویه ۱۷۵۹ رصد کند.شارل مسیه شکارچی دنباله‌دارهااشتیاق اصلی مسیه کشف دنباله‌دارها بود و در این زمینه موفقیت‌های زیادی کسب کرد. او در طول عمر خود ۴۴ دنباله‌دار را رصد و مشخصات آنها را ثبت کرد که از آن میان، او کاشف دست‌اول ۱۳ دنباله‌دار و کاشف مشترک ۷ دنباله‌دار دیگر به حساب می‌آید.شهرت او در زمان حیاتش به کشف دنباله‌دارها بود و در اروپا او را «شکارچی شگفت‌انگیز دنباله‌دارها» می‌نامیدند. تنها پس از حیاتش بود که کار فرعی او یعنی تهیه لیست اجرام غیرستاره‌ای که برای ممانعت از اشتباه گرفتن آنها با دنباله‌دارها انجام داد و امروزه با نام کاتالوگ مسیه می‌شناسیم به میراث اصلی او تبدیل شد و سایر کشفیات او را تحت تأثیر قرار داد.کاتالوگ آسمانی مسیهپس از اینکه مسیه سحابی خرچنگ را به‌عنوان اولین جرم غیرستاره‌ای ثبت کرد تعداد آنها به‌سرعت افزایش یافت. به‌طوری که او در سال ۱۷۶۵ لیستی از ۴۱ جرم غیرستاره‌ای را منتشر کرد که حدود ۱۷ مورد از آنها از کشفیات خود او بود. در مارس همان سال چهار جرم دیگر شامل دو سحابی M42 و M43 در جبار، خوشه کندوی عسل M44 در سرطان و خوشه پروین M45 در صورت فلکی گاو را به فهرست خود افزود و به‌این‌ترتیب تعداد اجرام کاتالوگ مسیه به ۴۵ رسید.همچنین بخوانید: نظریه‌های علمی چیستند؟این فهرست در سال ۱۷۷۴ توسط فرهنگستان علوم فرانسه در پاریس تأیید و منتشر شد. پس از آن تکمیل فهرست با همکاری ستاره‌شناسان دیگر از جمله پیر میشن (Pierre Mechain)، که او نیز از شکارچیان معروف دنباله‌دارها در آن دوران بود، ادامه یافت و در سال ۱۷۸۳ تعداد اجرام ثبت‌شده به ۱۰۰ رسید. تا یک سال پس از آن میشن سه جرم را به فهرست افزود.«کاتالوگ مسیه» شامل ۱۱۰ جرم غیرستاره‌ای است که با یک دوربین‌ دوچشمی مناسب در طول یک شب همه آنها را می‌توان رصد کرد. با بیماری شدید مسیه در سال ۱۷۸۱ تعداد اجرام فهرست تا قرن بیستم روی عدد ۱۰۳ ثابت ماند تا اینکه در سال ۱۹۲۱ ستاره‌شناس فرانسوی فلاماریون با رصد کهکشان کلاه مکزیکی (M104) تعداد آنها را به ۱۰۴ رساند. . اجرام M105، M106 و M107 در سال ۱۹۴۷ توسط ستاره‌شناس کانادایی هلن سایرهوک رصد شد. M108 و M109 در ۱۹۶۰ به‌وسیله اُوِن گینگریچ استاد تاریخ نجوم دانشگاه هاروارد رصد شد.با افزودن قمر کوچک‌تر کهکشان آندرومدا توسط کنت جونز در ۱۹۶۷ فهرست ۱۱۰ تایی کاتالوگ مسیه تکمیل شد. این اجرام عمدتاً شامل کهکشان‌ها، سحابی‌ها و خوشه‌های ستاره‌ای است. بدین ترتیب، «کاتالوگ مسیه» شامل ۱۱۰ جرم غیرستاره‌ای است که با یک دوربین‌ دوچشمی مناسب در طول یک شب همه آنها را می‌توان رصد کرد.سایر کاتالوگ‌های اجرام غیرستاره‌ایکاتالوگ مسیه تنها کاتالوگ اجرام غیرستاره‌ای نیست. شارل مسیه ساکن فرانسه بود که در نیمکره شمالی زمین قرار دارد. به همین دلیل مشاهده او محدود به اجرام قابل‌مشاهده از این مختصات جغرافیایی بود. ازاین‌رو اجرام پرنور غیرستاره‌ای مثل ابرهای ماژلانی که از نیمکره جنوبی قابل رویت است در فهرست مسیه دیده نمی‌شود.از کاتالوگ‌های دیگری که از اجرام غیرستاره‌ای به ثبت رسیده است، می‌توان به فهرست ۴۰۰ تایی هرشل، کاتالوگ NGC و کاتالوگ IC اشاره کرد. NGC یا کاتالوگ عمومی جدید (New General Catalogue) شامل حدود ۷۸۴۰ جرم غیرستاره‌ای است که در قرن نوزدهم توسط جان. ال. ای. درایر تهیه شد.همچنین بخوانید: تلقی متفکران مسلمان از علوم طبیعی و نسبت آن با نهاد تعلیم و تربیت ایران در عصر طلاییاجرام غیرستاره‌ ای چیست؟به اجرام رصدی خارج از منظومه شمسی که تک ستاره نیستند «اجرام غیرستاره‌ ای»  اطلاق می‌شود. به طور کلی شامل سحابی‌ ها، کهکشان‌ ها و خوشه‌ های ستاره‌ ای هستند.کاتالوگ شارل مسیه شامل پرنورترین اجرام غیرستاره‌ای دو سوم شمالی آسمان است و به همین دلیل با وجود گذشت دو قرن از گردآوری آن، همچنان پرکاربردترین فهرست اجرام اعماق آسمان است.ماراتن مسیهاجرام کاتالوگ مسیه، به دلیل امکان رصد آنها با ابزار نجومی آماتوری، برای علاقمندان نجوم جذابیت زیادی دارد. ماراتن مسیه یک رقابت علمی میان منجمان آماتور برای رصد اجرام کاتالوگ مسیه در طول یک شب است. این مسابقه در برخی کشورهای نیمکره شمالی و معمولاً از اواسط اسفند تا اواسط فروردین که شرایط رصدی از سایر فصول سال مناسب‌تر است، برگزار می‌شود.ماراتن مسیه در ایران نیز از باسابقه‌ترین و معروف‌ترین رقابت‌های نجوم آماتوری است که به ابتکار ماهنامه نجوم راه‌اندازی شده و اولین دوره آن در فروردین ۱۳۸۰ برگزار شد و از آن زمان تقریباً هر سال به طور پیوسته برگزار شده است. در این رویداد علمی ده‌ها منجم آماتور از سراسر ایران در محل مسابقه مستقر می‌شوند تا با ابزارهای رصدی خود شامل تلسکوپ‌ها و دوربین‌های دوچشمی، به رصد ۱۱۰ جرم کاتالوگ مسیه بپردازند.تراژدی شخصی شارل مسیهمسیه در چهل سالگی پس از پانزده سال نامزدی، در سال ۱۷۷۰ ازدواج کرد و دو سال پس از آن تنها پسرش به دنیا آمد اما همسرش فقط هشت روز پس از وضع حمل فوت کرد و سه روز پس از آن تنها پسرش را نیز از دست داد. بااینکه مسیه پس از این وقایع ناگوار چهل و پنج سال زندگی کرد اما دیگر هرگز ازدواج نکرد و بیشتر سال‌های بازنشستگی‌اش را در تنهایی و انزوا گذراند.در سال ۱۸۰۶ نشان لژیون دونور را به پاس خدمات علمی‌اش از دست ناپلئون بناپارت دریافت کرد. و بالاخره در ۸۶ سالگی در دوازدهم آوریل ۱۸۱۷ در پاریس درگذشت. حفره‌ای در ماه و سیارک شماره ۷۳۵۹ به‌ افتخار او شارل مسیه نام‌گذاری شده است.</description>
                <category>موسی توماج</category>
                <author>موسی توماج</author>
                <pubDate>Tue, 19 Sep 2023 22:36:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابوریحان بیرونی: بطلمیوس زمانه</title>
                <link>https://virgool.io/@mousatoumaj/%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AD%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B7%D9%84%D9%85%DB%8C%D9%88%D8%B3-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-u1vhwxqiuovs</link>
                <description>ابوریحان محمدبن احمد خوارزمی، از برجسته‌ترین دانشمندان سراسر اعصار بشری و از بزرگترین دانشمندان ایرانی دوره‌ی اسلامی، به‌سال ۳۶۲ق/۹۷۳م در «بیرون» شهرستان کاث (در شرق آمودریا) و در یک خانواده‌ی گمنام خوارزمی‌تبار زاده شد.[۱] تاریخ درگذشت بیرونی و مکان آن مورد اختلاف است اما بنابر صحیح‌ترین قول، سالمرگ وی را ۴۴۰ ق می‌دانند.[۲] بیرونی از بدو دوران تحصیل علاقه‌ای خاص به علوم طبیعی و ریاضی داشت و نزد ابونصر منصور که خود از ریاضیدانان و منجمان بزرگ ایرانی بود، به تحصیل پرداخت. استاد او در حکمت و علوم عقلی عبداالصمد حکیم نام داشت.[۳] سیر فکری و توجه و علایق بیرونی در ادوار گوناگون زندگی به مطالب مختلف معطوف شده است.بیرونی از ریاضیات تا داروسازی«پس از اینکه در مرحله‌ی اول عمر به علوم ریاضی علاقه‌مند شد و پس از اندک مدتی در زمره‌ی یکی از اساتید بزرگ این علم درآمد، توجه وی به علوم تاریخ و جغرافیا و گاهشماری جلب شد و او سالیان دراز از عمر خود را صرف تحقیق در این رشته‌ها کرد و بالاخره در پایان عمر بار دگر به زمینه‌ی جدیدی قدم نهاد و همّ و کوشش خود را در کشف حقایق علوم دیگری مانند علم مناظر و طبّ و معدن‌شناسی و داروسازی مصروف کرد».[۴]بیرونی در سفر هندبیرونی پس از گذراندن ایام جوانی در خوارزم، «به مسافرتهای متعدد در قسمتهای شمالی ایران پرداخت، و هنگامیکه سلطان محمود غزنوی بر آسیای مرکزی چیره شد، به خدمت این پادشاه نیرومند درآمد. در سفر فتح هند با وی همراه بود، و همین سبب شد که از این سرزمین اطلاعات دست‌اولی به چنگ‌آورد».[۵] بیرونی یافته‌های خود را از این سفر در کتاب تحقیق ماللهند (۴۲۰ق) ثبت کرد. «تحقیق ماللهند بهترین گزارش درباره‌ی هندوستان و مذهب هندوان و علوم و رسوم هندوستان در قرون وسطی است».[۶] «این اثر هم از لحاظ شناخت علوم عربی ]اسلامی[ و علوم هندی و بویژه تاریخ و جغرافیا و کلیه‌ی شئون زندگی ملت هند به صورت یکی از آثار کلاسیک درآمده است».[۷]قانون مسعودیاولین کتاب او الآثارالباقیه نام دارد که در سال ۳۹۰ق تألیف شده است.[۸] این کتاب «که از یک‌سو به اخترشناسی و از سوی دیگر به تاریخ مربوط می‌شود بدان‌سبب و به‌حق دارای اشتهار بسزایی شده است که به عنوان تقویم ملل قدیمی در نظرگرفته می‌شود».[۹] سلطان محمود در سال ۴۲۱ درگذشت و پسرش مسعود جانشین وی شد. «سلطان مسعود علاقه‌ی خاصی به ابوریحان داشت و به‌پاس این لطف و مرحمت، ابوریحان کتاب قانون مسعودی را که می‌توان گفت مهمترین اثر محققان اسلامی در علم نجوم است، بنام او نهاد».[۱۰] این کتاب «به منزله‌ی دایره المعارفی واقعی و مهم حاوی بدایع حقیقی است».[۱۱]التفهیماز جمله آثار مهم دیگر بیرونی کتاب التفهیم است که «متن رسمی برای تعلیم ریاضیات درطی قرون بوده است. وی همچنین کتابهای معتبری در فیزیک و جغرافیای ریاضی، ریاضی و کانیشناسی و تقریبا همه‌ی شاخه‌های ریاضیات و نجوم و احکام نجوم تألیف کرده است».[۱۲] بیرونی ۱۳۸ مورد از آثار خود را فهرست کرده و با آثار بازیافته‌ی بعدی این تعداد به ۱۸۵ اثر می‌رسد.[۱۳]گمنامی بیرونی در غربدر شأن علمی بیرونی باید گفت که «هیچ‌کسی در جهان اسلام، صفت دانشمندی برجسته را همراه با خصلت محقق و مصنف و مورخ دقیق، به‌اندازه‌ی ابوریحان بیرونی درخود جمع نداشته است. تنها ناکامی او، از لحاظ تاثیری است که پس از خود می‌توانسته است داشته باشد، این است که هیچ‌یک از آثار او به لاتینی ترجمه نشده است».[۱۴] خود محققان اروپایی نیز به این گمنامیِ بیرونی اشاره کرده‌اند.دامپی‌یر معتقد است که با اینکه شهرت بیرونی در غرب به دانشمندانی چون ابن‌سینا و ابن هیثم نمی‌رسد، اما مقام علمی او فروپایه‌تر از آنان نیست.[۱۵] آلدو بر این باور است که «شخصیت بیرونی نمایانگر نبوغی واقعی است. فردی که علیرغم مقام والایی که تاکنون احراز کرده است بازهم آنسان که باید به عظمت او کسی پی نبرده است».[۱۶]بیرونی با گستره‌ی وسیعی از منابع علوم آشنا بوده است بطوریکه «علاوه‌بر تماس شخصی با بسیاری از علمای مسلمان و هندو و مسیحی زمان خود، به کتب بسیار درباره‌ی علوم یونان و بابل و افکار مانویان و زردشتیان نیز دسترسی داشت است. گذشته از آشنایی کامل با کتب نجومی و ریاضی از قبیل مجسطی بطلمیوس و اصول هندسه اقلیدس، ابوریحان به تعداد معتنابهی از کتب مربوط به فلسفه و طبیعیات آشنایی داشته است. مآخذی که در کتاب الجماهر فیمعرفهالجواهر نامبرده است شامل دانشمندان اسلامی از قبیل کندی و جاحظ و محمدبن زکریای رازی و جابربن حیان و نحویون و مورخان و جغرافیدانان مختلف و علمای یونانی از قبیل ارسطو و ارشمیدس و فلوطرخوس و بطلمیوس و جالینوس و ذیمقراطیس و افلاطون و بسیاری از بزرگان دیگر است».[۱۷]روش‌شناسی بیرونی«بیرونی در نجوم و زمین‌شناسی و جغرافیا و زیست‌شناسی با نهایت مهارت مشاهده را بکار برده است. بررسی‌های جغرافیایی او چنانکه در کتاب تحدید نهایه‌الاماکن درج شده است، تشریح نباتات و حیوانات و احجار مناطق مختلف و مخصوصا شرح حیرت‌انگیزی که درباره‌ی وادی هند نگاشته و با استدلال علمی مبتنی بر مشاهده‌ی شخصی، رسوبی بودن سنگهای آن سرزمین را ثابت کرده است، همگی حاکی از مهارت و دقت او در مشاهده‌ی صور و اشکال طبیعت است».[۱۸]«روش‌شناسی بیرونی بطور اساسی در ساختار کتاب تحقیق ماللهند بازتاب یافته است. قواعد روش بیرونی عبارتست از: (۱) گردآوری مواد برحسب مشاهده عینی و مشاهده سَنَدی، (۲) ذکر منابع خواه بصورت مکتوب باشد یا از طریق مسموع، (۳) سنجش و انتقاد. البته بیرونی برحسب روشهای مقتضی در علوم مختلف، به ضرورت از استقراء، مشاهده یا تجربه، و قیاس هم استفاده کرده، و حتی گاه به حدس و شهود عقلی نیز توسل نموده است».[۱۹]«بیرونی علاوه‌بر استفاده از مشاهده و تجربه، در بسیاری از موارد متوسل به اندازه‌گیری نیز شده و به اهمیت اعداد و هندسه کاملا واقف و آگاه بوده است. مثلا او در تعیین مدار زمین ابتکار خاصی در بکاربردن ریاضیات نشان داده است. یا روش مشهور او برای به‌دست آوردن وزن مخصوص سنگهاست که در آن ریاضیات و اندازه‌گیری را بکار برده است. این دو مورد اهمیت روش بیرونی در علوم طبیعی و مهارت او را در مشاهده و تجزیه و تحلیل نمایان می‌سازد. بسیاری از محققان اروپایی این جنبه‌ی فعالیتهای علمی بیرونی را مورد ستایش قرار داده‌اند زیرا همین روش است که بعد از قرن هفدهم در علوم طبیعی اروپایی متداول شده است».[۲۰]تحقیقات بیرونی در علوم ریاضیبیرونی در ترکیب سه رشته‌ی حساب، هندسه و جبر توانایی داشته، و ریاضیات عملی (هندی) را نیز با ریاضیات استدلال (یونانی) درآمیخته است. جنبه ریاضی تحقیقات بیرونی بیشتر به «جبر» مربوط است حتی هندسه‌ی بیرونی نیز هندسه‌ای جبری است. مسائل جبری مطرح شده توسط بیرونی همانا شالوده‌ی طرح روشها و راه‌حلها توسط خیام نیشابوری شد و سپس روشهای بیرونی و خیام به خواجه نصیرالدین طوسی انتقال یافت. بیرونی برای حل بعضی از معادلات جبری یک ترازوی ویژه بکار برده، که در واقع پدربزرگ ماشینهای حساب سده‌ی نوزدهم به حساب می‌آید. اجماع محققان برآن است که بیرونی پایه‌گذار دانش مثلثات است، ازاین‌رو که آن را به‌صورت علمی مستقل از ستاره‌شناسی درآورد.[۲۱]تاریخ طبیعی و زمینشناسیبیرونی در باب پیدایش زمین، با نظریات گوناگونِ فرهنگهای مختلف آگاهی داشته و آنها را مورد بررسی و تحلیل قرارداده است. «او در ابتدای کتاب تحدیدالاماکنِ خود، به مطالب مندرج در تورات و قرآن، درباب پیدایش زمین، اشاره می‌کند و می‌افزاید که مراد از روزهای آفرینش زمانهای بس درازتری از شبانه‌روز متعارف بوده است. وی پیدایش زمین و کوهها را امر «دفعی» ندانسته بلکه آن را واقعه‌ای زمانمند می‌داند. بیرونی برای حوادث زمین و آسمان علل طبیعی قائل میشود و بدینسان از دیدگاههای مندرج در تورات و دیگر ادیان سامی انحراف می‌جوید».[۲۲] بیرونی در این کتاب «با مطرح کردن موضوع تناوب دورانهای زمینشناسی، نظریه‌ی مربوط به تشکیل قشر زمین را بیان نموده؛ اینکه چگونه براثر تغییرات تدریجی در سطح زمین، بسا خشکیها که به دریاها و یا بالعکس دریاها به خشکی تبدیل شده‌اند».[۲۳]از جمله نظریات بدیعِ زمینشناختیِ بیرونی «نظریه حرکت تدریجی پوسته زمین و خشکیها» است. «ژرفترین پیام این نظریه بزرگ و شگفت بیرونی، اشاره‌ی روشن به «جابجاشدگی بخشهایی از پوسته‌ی جامد زمین، ایستا نبودن خشکیها، ودر نتیجه تغییر مختصات جغرافیایی شهرهاست». این عقیده به مدت نهصد سال به فراموشی سپرده شد، تا اینکه در دهه ۱۹۶۰ در اروپا و امریکا، به‌عنوان «نظریه زمین‌ساخت برگه‌ای» دگرگونی ژرفی در دانش زمین بوجود آورد و درستی اندیشه بیرونی به اثبات رسید».[۲۴] یا نظریه‌ی بیرونی درباره‌ی «ظروف مرتبط و چاههای آبفشان» که در این زمینه می‌نویسد: «اما فوران چشمه‌ها و صعود آب به سمت بالا علتش این است که خزانه‌ی آن از خود چشمه‌ها بالاتر جای دارد مانند فوران معمولی وگرنه آب هرگز به‌سوی بالا جز اینکه منبع آن بالاتر باشد نخواهد رفت».[۲۵]هیئت و نجومشاهکار بیرونی در علم هیئت را قانون مسعودی می‌دانند که به سبب همین اثر او را «بطلمیوس» زمانه‌اش نامیده‌اند، زیراکه بمانند مجسطی بطلمیوس از جهت دریافت و برداشت موضوعات و تعدد و توسع دارای اهمیت است، چندانکه مطالب هیئت و نجوم ریاضی را با تاریخ آنها متضمن آثار پیشین، از مجسطی بطلمیوس تا مجسطی شاهی استادش ابونصر عراق، یعنی تحقیقات یونانی و هندی و ایرانی و هرآنچه تا آن عصر فراآمده، به‌صورتی جامع و مستوفی به قصد یک دایره المعارف نجومی روزآمد تألیف و تدوین کرده است.[۲۶]بطلمیوس و دیگر ستاره‌شناسان یونانی و نیز دانشمندان اسلامی تا زمان بیرونی اوج خورشید را ثابت می‌دانستند. بیرونی با دلایل ریاضی ثابت کرد که اوج خورشید متحرک است و مقدار حرکت این اوج را خود رصد نمود. همچنین با روشی ویژه‌ی خود، قطر زمین را محاسبه کرد. او با ارائه قاعده تسطیح کره بر روی سطح استوانه‌ای، روشی را برای ترسیم نقشه‌های جغرافیایی ابداع کرد. وی چندین گونه‌ی جدید ابزارهای اندازه‌گیری در ستاره‌شناسی را نیز اختراع کرده است. بیرونی صریحا به متحرک بودن زمین اشاره نکرده اما این مسئله را طرح کرده و آن را از لحاظ ریاضی ممکن دانسته است.[۲۷] بیرونی حل مسئله حرکت زمین را امری دشوار دانسته و همچنین بین دو نظریه‌ی خورشیدمرکزی و زمین‌مرکزی تاپایان عمر خود در تردید بوده، اما دکتر نصر معتقد است که وی در پایان عمر بالاخره نظریه‌ی مرکزیت زمین و عدم حرکت آن را براساس محاسباتی که انجام داد، پذیرفت.[۲۸]فیزیک و فلسفه طبیعیبا آنکه اکثر آثار فلسفی بیرونی مفقود شده، شک نیست که وی در برخی مسائل فلسفه با مشایی‌یون مخالف بوده است. در نامه‌هایی به ابن سینا، بیرونی با صراحت و روشن‌بینی خود بعضی از اصول فیزیک مشائی را مورد بحث و پرسش قرارداده است. در این نامه‌ها در عقاید او استقلال خاصی نسبت به فلسفه‌ی ارسطو دیده می‌شود، و بعضی از اصول فیزیک مشائی را بسختی مورد اتقاد قرار می‌دهد، که از آن جمله مسئله حرکت و زمان است که نه تنها از راه استدلال و منطق به آنها حمله می‌کند، بلکه در این کار از مشاهده و تجربه نیز مدد می‌گیرد.[۲۹]«بیرونی در اصول کلی فلسفه‌ی طبیعی به مسائل مربوط به حرکت، زمان و ماده دلبستگی عمیق داشته؛ و هرگز همانند متکلمان به طبیعت تشخص نمی‌بخشد، یا بمانند ایشان تحول جهان را برحسب علت غایی توجیه نمی‌کند».[۳۰]بیرونی در نقد فیزیک ارسطویی «دو مقوله‌ی اصلیِ «محل طبیعی» و «حرکت قسری» جسم را –چنانکه ارسطو قائل بوده- انکار نموده است. بنابر یک عقیده گویند که وی با نتایجی که ارسطو حاصل کرده مخالفتی ندارد، بلکه انتقاد او نسبت به استدلال اوست. اما نظر دیگر برآن است که چون بیرونی نیروی «جاذبه» را به زمین نسبت می‌دهد، شاهکار اندیشه‌ی سترگ و بینش علمی او در خود این پرسش نهفته است، که تا امروز ارزش خود را نظر به مبنای فکری‌اش حفظ نموده است».[۳۱]احکام نجومدر نگرش بیرونی به علم احکام نجوم میان مورخین اختلاف نظر وجود دارد. دکتر نصر که از باور بیرونی به احکام نجوم حمایت می‌کند می‌نویسد: «چون از یکسو بسیاری از عقاید ابوریحان و روشهایی که در علوم گوناگون بکاربرده است به علومی که بعد از دوره رنسانس در اروپا پدید آمد مشابه است و از سوی دیگر در عالمی که این علوم جدید بوجود آمده است دیگر انطباق و رابطه و فعل و انفعالی بین مراتب مختلف وجود عالم جسمانی و روحانی در بین نیست، بسیاری از مورخان و محققان معاصر از اینکه ابوریحان به احکام نجوم توجه داشته در حیرت‌اند و سعی می‌کنند علاقه‌ی او را به این فن بنحوی توجیه کنند».[۳۲] بیرونی در کتاب التفهیم در این‌باره می‌نویسد: «صناعت احکام نجوم ریشه‌هایش سست و شاخه‌هایش ناتوان و مقیاس‌هایش پریشان است؛ و در آن گمان بر یقین می‌چربد»[۳۳] اما دکتر نصر این بیان را دال برآن می‌داند که «شاید یک نوع دودلی در ابوریحان درباره‌ی احکام نجوم وجود داشته است و در عین شک درباره‌ی ریشه‌های آن، به آن اعتقاد می‌ورزیده است».[۳۴] اما مخالفان برآنند که «بیرونی هرجا که پیش آمده احکام نجوم را بباد ریشخند گرفته و مکررا و گاه به تفصیلی فراتر از انتقاد کوبنده، در بطلان آن سخن گفته است».[۳۵]***اذکائی، پرویز، ابوریحان بیرونی (افکار و آراء)، تهران: طرح نو، ۱۳۷۴، ص ۱۷[۱]همانجا، صص ۲۳-۲۴[۲]همانجا، ص ۱۸[۳]نصر، سیدحسین، نظر متفکران اسلامی درباره‌ی طبیعت، تهران: خوارزمی، ۱۳۷۷، ص ۱۷۲[۴]نصر، سیدحسین، علم و تمدن در اسلام، ترجمه احمد آرام، تهران:علمی و فرهنگی، ۱۳۸۶، ص ۳۵[۵]همانجا[۶]آلدو، میه لی، علوم اسلامی و نقش آن در تحولات علمی جهان، ترجمه محمدرضا شجاع رضوی و اسدالله علوی، مشهد: آستان قدس رضوی-بنیاد پژوهشهای اسلامی، ۱۳۷۱، ص ۲۱۵[۷]نصر، ۱۳۷۷، ص ۱۷۱[۸]آلدو، ص ۲۱۵[۹]نصر، ۱۳۷۷، ص ۱۷۱[۱۰]آلدو، ص ۲۱۵[۱۱]نصر، ۱۳۸۶، ص ۳۵[۱۲]اذکایی، ص ۲۵[۱۳]نصر، ۱۳۸۶، ص ۳۵[۱۴]دامپی یر، تاریخ علم، ترجمه عبدالحسین آذرنگ، تهران: سمت، ۱۳۷۱، ص ۹۹[۱۵]آلدو، ص ۲۱۵[۱۶]نصر، ۱۳۷۷، ص ۱۷۷ [۱۷]همانجا، صص ۱۹۹-۲۰۰ [۱۸]اذکایی، ص ۵۰[۱۹]نصر، ۱۳۷۷، صص ۲۰۲-۲۰۸[۲۰]اذکایی، صص ۶۱-۶۴[۲۱]فرشاد، مهدی، تاریخ علم در ایران، تهران: امیرکبیر، ۱۳۶۵، ص ۲۱۵[۲۲]اذکایی، ص ۱۰۲[۲۳]بِربِریان، مانوئل، ابوریحان بیرونی خوارزمی: دانشمندی با اندیشه‌ی سده‌ی بیستمی در یک هزار سال پیش (انگارهی جنبش پارههای پوستهی جامد زمین و ایستا نبودن برها)، مجله ایرانشناسی، سال چهارم،بهار ۱۳۷۱، شماره ۱۳، ص ۱۴۱[۲۴]فرشاد، ص ۲۲۵[۲۵]اذکایی، صص ۶۸-۶۹[۲۶]فرشاد، صص ۱۸۱-۱۸۳ [۲۷]نصر، ۱۳۷۷، صص ۲۱۶-۲۱۷ و نصر، ۱۳۸۶، ص ۱۳۳[۲۸]نصر، ۱۳۸۶، ص ۱۲۷[۲۹]اذکایی، ص ۱۲۹[۳۰]همانجا، صص ۱۲۵-۱۲۶[۳۱]نصر، ۱۳۷۷، ص ۲۲۴[۳۲]اذکایی، صص ۸۱-۸۲[۳۳]نصر، ۱۳۷۷، ص ۲۲۴[۳۴]اذکایی، ص ۸۲[۳۵]</description>
                <category>موسی توماج</category>
                <author>موسی توماج</author>
                <pubDate>Sun, 17 Sep 2023 19:02:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جلوه‌گری‌های عروس شعر در رباعیات نازمحمد پقه</title>
                <link>https://virgool.io/@mousatoumaj/%D8%AC%D9%84%D9%88%D9%87-%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%BE%D9%82%D9%87-yaxmk1u5nhcn</link>
                <description>چند سال پیش که بود که برای اولین بار با نازمحمد پقه آشنا شدم و با خواندن اولین قطعه شعر از او احساس کردم که ارتباط دیرینه‌ای با وی دارم. به همین دلیل دوست دارم همچون دوستان و نزدیکان دوران حیاتش او را نازجان صدا کنم و به مناسبت سالروز درگذشتش در ۲۳ شهریور یادی از او کنم و علیرغم این آشنایی دیرهنگام، در حد توان خویش، به شعر و شاعری او بپردازم. معدود اطلاعاتی که از او در اینترنت یافت می‌شود نشان می‌دهد که در اول فروردین  سال ۱۳۳۸ در روستای شغال تپه (آزاد تپه فعلی)، واقع در بین شهرهای آق قلا و علی آباد کتول، به دنیا آمده و پس از سال‌ها دسته و پنجه نرم کردن با بیماری صعب‌العلاج هپاتیت در ۲۳ شهریور سال ۱۳۸۱ در شهر گرگان درگذشته است. ۴۳ سال با مقیاس‌های کمّی، عمرِ کوتاهی است اما کیفیت زندگی هیچ ارتباطی به کمیت آن ندارد. همین صد رباعی منتشر شده کافی است تا او را به عنوان شاعر و هنرمندی خلاق و صاحب قریحه‌ای خاص، در فضای ادبیات ترکمن‌ صحرا شایستۀ توجه و تقدیر سازد.نازمحمد پقه در سال ۱۳۵۷ به عضویت شورای اسلامی روستاهای شغال تپه، عاشوربای و کوزه‌لی در آمد و در سال ۱۳۵۸ وارد شغل معلمی گردید و در سال ۱۳۶۷ به دلایل عقیدتی از این شغل اخراج شد. چنانچه خود گفته «از کارهای دنیا، چوپانی، مغازه‌داری، معلمی، مربیگری فوتبال و …» را تجربه کرده است.[i]نازمحمد شاید بیشتر به عنوان روزنامه‌نگار شناخته شده تا شاعر. کار مطبوعاتی را در سال ۱۳۷۲ از نشریات سازمان جهاد سازندگی و مجلات جهاد روستا و صالحین روستا آغاز کرد و چند سال با روزنامه‌های ابرار و اخبار به عنوان خبرنگار هنری و گزارشگر همکاری کرد. همچنین در نشریاتی چون روزنامه‌های زن، ایران، آتیه، تماشاگران و هفته‌نامه‌های گلشن مهر، گلستان ایران و صحرا به فعالیت مطبوعاتی پرداخته است. او از برجسته‌ترین روزنامه‌نگاران گلستان به شمار می‌رفته و شاگردانی را نیز در این عرصه تربیت کرده است.اولین و آخرین مجموعه شعرش با عنوان «سویجک بولسانگ» (دوستم می‌داری اگر…) در سال ۱۳۷۸ منتشر شد. این دفتر شامل ۱۰۰ قطعه از رباعی‌های برگزیده است و به گفته شاعر «اگر هزینه‌های چاپ و نشر اینچنین بالا نبود شاید این مجموعه به ۳ یا ۴ جلد می‌رسید.» در همان سال، ترجمه یادداشت‌های شاعر بزرگ ترکمنستان کریم قربان‌نفس را با عنوان «یادداشت‌های فصل گرم» به پایان رساند که تاکنون منتشر نشده است. به دلیل علاقه‌اش به روستا، مجموعه اشعاری را در حول و حوش مسائل روستا از آثار شاعران خوب کشور گردآوری و در سال ۱۳۷۹ با عنوان «باغ احساس» به زبان فارسی منتشر کرد. در سال ۱۳۸۰ مجموعه‌ای از شعر نو را با نام «هانی من» آماده چاپ نمود که با مرگ زودهنگامش در سال ۱۳۸۱ انتشار آن به سرانجام نرسید. جای تعجب است که چرا سایر رباعی‌ها، ترجمه‌ها و مجموعه شعر نو وی در طول دو دهه اخیر منتشر نشده است. شاید کمترین قدرشناسی از او از طرف دوستان، علاقمندان و مسئولان فرهنگی اقدام به انتشار آثار به جا مانده از ایشان باشد. به نظر نگارنده ارزش شخصیت هنری و غِنای اشعار نازجان هنوز به درستی درک و شناخته نشده است.سکونت شاعرانه در زمین«شعر» چه شانی در زندگی بشری دارد؟ به عقیده برخی متفکران «نخستین زبان آدمی به صورت شعر بوده است.»[ii] از این رو شعر نه آن طور که برخی اعتقاد دارند «حادثه‌ای است که در زبان اتفاق می‌افتد» بلکه ظهوری وجودی است که زبان از آن زاده شده است. در فرهنگ غالب جهان امروزی که بشر را به وجود مادی و هویت اقتصادی صِرف تنزل داده شاید بتوان علت تمام سرگشتگی‌ها، بی‌معنایی و پوچگرایی، جنگ، جنایت، بی‌عدالتی، ظلم، کشتار و خشونت‌های روزافزون را به سرکوب ذات شاعرانه روح انسانی نسبت داد. هولدرلین، شاعر بزرگ آلمانی، در یکی از اشعارش بدین نکته اشاره می‌کند که آدمی اگرچه ناچار است برای زندگی و زنده ماندن بکوشد و به معیشت خود سامان دهد، واجد ساحات دیگری غیر از این ساحات نیز هست. او با این عبارت به این ساحت اشاره می‌کند: «پُر ز منفعت ولیکن شاعرانه خانه می‌کند / انسان بر این خاک.» متاثر از این سخن است که هایدگر، فیلسوف بزرگ آلمانی، شعر را انکشاف و ظهور هستی حقیقی بشر می‌داند و معتقد است که «شعر به معنای دقیق، مقیاس یا معیاری است که به وسیلۀ آن انسان به سنجه‌ای برای اندازه گرفتن پهنای هستی‌اش دست می‌یابد.» از نظر او «کلمات شاعران، وقتی واقعا شاعرانه و حقیقی باشد، معیار حقیقی موقعیت انسان در زمان و در میانۀ واقعیات غیربشری است. چنین گفته‌ای صدای خود هستی است. در یک کلام، شاعران فطرت بشریمان را برای ما اثبات می‌کنند؛ آنان ما را با توجه به زمین و آسمان تعریف می‌کنند. شاعران انسان را قادر به خانه کردن می‌سازند، بدین معنا که به او نشان می‌دهند چگونه شکرگزار این امکان خانه کردن و مسرور از آن باشد.» اگر با گوش سپردن به شاعران بتوانیم بیاموزیم به گونه‌ای در زمین خانه کنیم که از آن صیانت و مراقبت نیز بکنیم، به جای غارت و سلطه جستن بر آن، آن نوع سپاسگزاری را می‌آموزیم که جامعترین ذات فطرت انسانی است و به شکل عشق، محبت، شفقت و شادمانی بروز می‌یابد.نازجان در شیوۀ سکونتش در دیار شعر می‌گوید: «پدرم که بخشی بود با آوازهایش و مادر بزرگم با قصه‌هایش مرا به سرزمین زیبا و خیال‌انگیز شعر بردند و من آنجا را موافق با روحیات خویش یافتم و همانجا ماندگار شدم و دیگر هم قصد ندارم که برگردم.» او عمیقا ماهیت هستی‌بخش و شکوه عاشقانه سرزمین شعر را دریافته وقتی می‌گوید: «شعر برای من امکان حضور در جایی را فراهم می‌کند که در آن درد هست، هجران هست. حزن، غم، شادی و از این دست بسیار است و از همه چیز باشکوه‌تر در این سرزمین حضور پررنگ عشق است و این عین زندگی است. من اینجا هستم و خواهم بود و تکان هم نمی‌خورم.» و او در آنجا ماند، تکان نخورد و شاعرانه در زمین خانه کرد. صد قطعه رباعی که برای کتاب «سویجک بولسانگ» برگزید حکایت اقامت دائم او در دیار شعر است.جلوه‌گری شگفت عروس شعر«شعر حقیقی» ارتباطی به وزن و قافیه و قالب و صناعات ادبی ندارد. آنچه شعر را شعر می‌کند «خاستگاه» شعر است و آن «اعماق روح و دل شاعر» است. دلی که غم، هجران، وصال، شادی و عشق را عمیقا تجربه کرده است. شعر حقیقی همواره حکایت فراغ و شکایت جدایی‌هاست: «بشنو از نی چون حکایت می‌کند/از جدایی‌ها شکایت می‌کند.» شعر حقیقی، صدای سخن عشق است: «از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر/یادگاری که در این گنبد دوار بماند.» شعر حقیقی و حقیقت شعر، قالب و صناعات را با خود خلق می‌کند. از این روست که نازجان در سبک و سیاق شعر خود می‌گوید: «من برای شعرم قالب نمی‌سازم و تجربه شخصی دارم که هر شعر با قالبش می‌آید و اینچنین است که عروس زیبای شعر آن طور که خود دلش می‌خواهد و با آرایه‌های دلخواه از راه می‌رسد و من این را ترجیح می‌دهم.» این همان بیان مولاناست که: «قافیه اندیشم و دلدار من/ گویدم مندیش جز دیدار من.» چنین است که شاعر ما آغوش خود را به روی انواع جلوه‌گری‌های عروس شعر می‌گشاید: «بعد از سال‌ها کار شعری قالب رباعی را که در شعر ترکمنی نمونه‌های بسیار اندک دارد با ذوق خود همراه می‌بینم و طی چند سال اخیر هر چه نوشتم ناخودآگاه در این قالب جلوه کرد ولی قالب کلاسیک را با ویژگی‌های ثابت نمی‌توانم بپذیرم. تازگی‌ها هم نوعی دیگر از اشعار سایه به سایه با من می‌آید که برخی از دوستان به آن هایکوی ترکمنی می‌گویند و اگر این طور باشد من بسیار خوشحالم.» تاکنون فقط همان صد رباعی منتشر شده و انتشار سایر رباعی‌ها و هایکوها ابعاد، غِنا و وسعت شعر نازجان را بیشتر آشکار خواهد کرد.نگاهی به رباعیات نازجاندر اشعار نازمحمد پقه بیش از هر چیز صفا و صداقت سخن و مضامین ازلی عشق، هجران، غم و شادی به چشم می‌آید. کلام شاعر در بیشتر اوقات از عمق و ژرفایی حکیمانه برخوردار است و حس انسان‌دوستی عمیق و صمیمانه و همدلی و دلسوزی برای تمام موجودات در سرتاسر شعرش موج می‌زند. با توجه به قالب اشعار، برخی نازجان را «بابا طاهر» یا «خیام ترکمن‌ها» نامیده‌اند. اما این قیاس به دلیل نادیده انگاشتن اختلاف زمینه و زمانۀ ظهور این شاعران بی‌وجه است. نازمحمد پقه فرزند زمان خویش است و اشعارش آینه زمینه و زمانۀ اوست. شاعر در این قطعه به شکلی رندانه خود را از تن دادن به چنین قیاس‌هایی رها می‌سازد:عمر خیام یالی رباعی یازماق / هر بیر سطرینگده چونگ مانی دوزمککوپ لره قین بولسا اما منگ اوچین / بیهودا سو دییپ سالغینا گزمک[iii](ترجمه: چون عمر خیام رباعی سرودن / و در هر سطر آن معانی عمیق نهادناگر برای دیگران دشوار باشد برای من / بیهوده به خیال آب به دنبال سراب رفتن است)شاعر ما با درک منشا فطری شعر، خود را همدل و همزبان و یگانه با همگان دانسته و کار خود را بیان افکار، آرزوها و احساسات سرکوب شدۀ آنها می‌داند:شاحیر سنینگ آیدیلمادیق سوزونگ دیر / شاحیر سنینگ گیزلین آغلان گوزونگ دیرسن بیلن یاشار اول، سن بیلن اولر / شاحیر کسه کی دال؛ سنینگ اوزنگ دیر(ترجمه: شاعر، سخنان ناگفتۀ توست / شاعر، چشمان در خفا گریستۀ توستبا تو می‌زید او، با تو می‌میرد / شاعر، دیگری نیست، او خود خود توست)شاعر تمایل خویش برای به اشتراک گذاشتن ارزش‌های هویت قومی خود را با دعوت از همگان برای تجربه جغرافیای اقلیمی، فرهنگی و معنوی دیار خویش به زیبایی چنین آشکار می‌کند:گلیبر! بو صحرانینگ قوجاغی گینگ دیر / قوجاقی چا اونینگ ساچاقی گینگ دیرقوجاغنا، ساچاغنا گؤریپ لیگ اتسنگ / شوندا، بو صحرا-دا یاشامانگ قین دیر(ترجمه: بفرما! آغوش این صحرا فراخ و گشاده است / چون آغوشش، سفره‌اش نیز باز و گسترده استاما اگر به آغوش و سفره‌اش حسادت ورزی / آنگاه، زیستن در این صحرا برایت صعب است)شاعر آرمان اجتماعی خود را در جهت تلاش برای خدمتگزاری، همدلی، صلح، دوستی، عدالت، مشکل‌گشایی و ایثارگری برای تعالی جامعه چنین بیان می‌کند:ایل دردینه درمان بولا بیلسه دیم / سِوِشده بایداق دِی قالا بیلسه دیماولمده-ده گولوپ اولردیم ولین / واطان اوچین قربان بولا بیلسه دیم(ترجمه: اگر می‌توانستم درمانی برای درد ایلم باشم / و در حراست از آن چون پرچمی برافراشته به پا خیزمدر لحظۀ مرگ نیز خندان می‌مردم اگر / می‌توانستم جانم را فدای وطنم کنم)***پاراحت لیق اوچین سایراسین دیلیم / آبادان لیق اوچین ایشله سین ایلیمآدام لارا دوست، دوغانلیق آرزوم / هم دنیانگ یوزونده بولماسین ظلم(ترجمه: کاش زبانم هماره سرود صلح و دوستی سراید / و دستانم برای ساختن و آبادانی بکار آیدآرزویم برای آدم‌ها دوستی و برادری است / و اینکه ظلم و ستم در دنیا به سر آید)نازمحمد پقه با اینکه در زندگی شخصی مصائب فراوان داشت؛ اخراج از شغل معلمی، تقلای دشوار برای معاش و درد و رنج درازمدت بیماری هپاتیپ، با این حال هرگز در برابر درد و رنج سر خم نمی‌کند. پستی و بلندی زندگی را حکیمانه و عارفانه نگاه می‌کند و همواره ما را به امید،خوشبینی و تمرکز بر روی خوش زندگی و قدرشناسی از بابت آن فرامی‌خواند:اوزاق یولدا امید بیلن یورجک بول / ناامید شیطان دیر، شونی بیلجک بولتوورنگنگی قورشاپ آلسا قارالیق / قارانگقی-دا ییلدیزلاری گورجک بول(ترجمه: سعی کن راه دراز را با امید پیمایی / و بدان که ناامیدی، احساسی است شیطانیاگر تمام اطرافت را فرا گرفت تاریکی / سعی کن در آن سیاهی ستارگان را ببینی)***آجی سی بار، سویجی سی بار گونلرینگ / اوزاغی بار، قیسغاسی بار یوللارینگمن شُکر ادیان گول لری بار تیکه نینگ / سن داد ادیانگ: تیکه نی بار گول لرینگ(ترجمه: تلخ و شیرین دارد روزها / دراز و کوتاه دارد راه‌هامن شاکرم که گل دارند خارها / تو می‌نالی که: خار دارند گل‌ها)این مشتی بود نمونه خروار از اشعار نازجان و نوشته‌ای برای پاسداشت سالروز درگذشت او در حد وسع نگارنده. امید است که علاقه‌مندان، دانشجویان، اساتید و محققان با پژوهش جامع‌تر به شناخت بیشتر نسل آینده از این هنرمندان و مفاخر فرهنگ قومی یاری رسانند و امیدوارم در آینده نزدیک شاهد انتشار سایر آثار این شاعر نوگرای ترکمن باشیم.***. کلیه نقل قول‌ها از نازمحمد پقه در این نوشته از مصاحبه او با هفته نامه گلشن مهر در ۲۴ اسفند سال ۱۳۷۸ اخذ شده است [i]ارجاعات این بخش از مقاله “شاعران و متفکران: جایگاهشان در فلسفۀ مارتین هایدگر” نوشتۀ جان گلن گری، ترجمه محمدسعید حنایی کاشانی، مجله ارغنون، شماره ۱۴، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، چاپ دوم، تهران،  ۱۳۸۶ می‌باشد. [ii]رباعی‌ها از فایل اینترنتی کتاب «سویجک بولسانک» نازمحمد پقه نقل شده است.[iii]</description>
                <category>موسی توماج</category>
                <author>موسی توماج</author>
                <pubDate>Wed, 13 Sep 2023 22:57:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودکان را چند زبانه بار آوریم</title>
                <link>https://virgool.io/@mousatoumaj/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%85-dy4duirflopz</link>
                <description>کودکان را چندزبانه بار آوریمبرخی والدین ترکمن، عمدتا آنهایی که در شهرهای فارس‌نشین سکونت دارند، کودکان خود را با زبان فارسی به عنوان زبان اول بار می‌آورند. این کودکان زبان مادری خود را نمی‌آموزند و قادر به تکلم و ارتباط به زبان ترکمنی با فامیل و اطرافیان نیستند. در این نوشته، می‌خواهم استدلال کنم که چرا آموختن زبان دوم به جای زبان مادری جفای بزرگی به کودک است و در ادامه، از چندزبانه بار آوردن کودکان، دفاع خواهم کرد. هرچند روی سخن من با والدین ترکمن است اما مدعای این مقاله در مورد تمام قومیت‌ها صادق خواهد بود.حسرت‌های یک تحصیل‌کردۀ بی‌سواد!من یک ترکمن هستم. از پدر و مادری ترکمن در ترکمن صحرا زاده شده و با زبان مادری خویش بزرگ شدم. عطش سیری‌ناپذیر دانستن و فهمیدن باعث شد که تا این سن، اواسط دهه پنجم عمر، همواره در پی آموختن باشم. مدارج تحصیلی را از کارشناسی مهندسی تا کارشناسی ارشد فلسفه علم و دکتری فلسفه تعلیم و تربیت، از بدترین تا بهترین دانشگاه‌های کشور، پیموده و در حال پیمودن هستم. هرچند که برای آموختن، بویژه در جهان امروز، الزامی به دانشگاه رفتن و تحصیلات رسمی نیست اما من به دلیل رسمیت بخشیدن به علایقم و پیوند زدن آن با شغل و درآمد، و به طور خلاصه به دلیل شور و اشتیاق سوزان پرداختن تمام وقت به علایقم، تصمیم گرفتم که تحصیلات دانشگاهی را نیز تا بالاترین سطوح در رشته‌های مورد علاقه‌ام تداوم بخشم. با این حال، اعتراف می‌کنم که من در زبان مادری خود یک فرد بی‌سواد هستم. من نه می‌توانم به زبان ترکمنی بخوانم و نه بنویسم.حق آموزش رسمی زبان‌های اقوام، علی‌رغم تصریح به آن در اصل پانزدهم قانون اساسی، و با وجود تلاش‌های فراوان مدافعان آن، هنوز در عمل تحقق نیافته است.برخی ممکن است بر من خُرده بگیرند که چرا به شکل خودآموزی سواد زبان مادری را کسب نکرده‌ام. نه اینکه من تلاشی نکرده باشم اما مسئله به این سادگی هم نیست. زبان مادری من نه رسم‌الخط واحدی داشت و نه منابعی با نوشتار و نگارش مناسب برای یادگیری. در فقدان یک زبان مکتوب مرجع، تلاش‌های گاه به گاه من برای خواندن و نوشتن به زبان مادری، راه به جایی نبرد. به عنوان شاهدی بر تلاش خود برای نوشتن به زبان مادری، دو رباعی‌گونه را که سال‌ها پیش از این، به ترکمنی سروده‌ام، در اینجا می‌آورم:سِنی سویّان سوجی سِنمِنگ قالبیمینگ گوجی سِندونیا دُولی گول بولساهِمّا گولِّنگ تاجی سِن(ترجمه: ای شیرین من، دوستت دارم / تو قوت قلب منی / اگر دنیا پر از گُل باشد / تو گل سرسبد تمام گل‌‌‌هایی)***بیر گولیم بار سولمایاراُول بولماسا بولمایاراونیالی آوادان گولاینّی دونیا گِلمِیار(ترجمه: گلی دارم که هرگز نمی پژمرد / بی او نای زیستنم نیست / گلی چنین زیبا / دیگر هرگز زاده نخواهد شد)حتی برای نوشتن نوع نگارش و رسم‌الخط کلمات این اشعار نیز تردید داشتم. همه این‌‌ها برمی‌گردد به اینکه آموزش رسمی به زبان مادری خویش نداشته‌ام. اگر آموزش زبان اقوام تحقق و رسمیت یافته بود لاجرم رسم‌الخط رسمی و مورد اجماع نیز برای آن به وجود می‌آمد. آثار بیشتری به زبان مادری تولید و منتشر می‌شد و امثال من شاید در زبان مادری هم باسواد می‌شدند.اما در زندگی بسیار چیزها دست تصادف و تقدیر است. مثلا اینکه در کجا و چه زمانی، در چه فضای زبانی، سیاسی، فرهنگی، دینی و غیره به دنیا بیایی. بسیاری از آنچه هستیم را این عوامل تصادفی برای ما رقم می‌زنند اما گاهی ما بعدها طوری به آنها نگاه می‌کنیم که گویی یک انتخاب آگاهانه و اندیشیده بوده است. به عنوان مثال تا حالا چند نفر را دیده‌اید که در مورد دین مادری و پدری خود با رسیدن به بلوغ و بزرگسالی بازاندیشی کند، آن را به چالش کشد یا تغییر دهد؟ کودک معصوم انسانی در برابر قدرت، تسلط و تحکم والد خویش، بسیار ضعیف، ناتوان و ناچار به تسلیم است چه برسد به قدرت یک والد اجتماعی در قالب سنت و فرهنگ. او نه قدرتی فیزیکی دارد و نه توان فهم و تحلیل و نه حق انتخاب. از این رو، آنچه بزرگسالان با گفتار یا رفتار خویش، آگاهانه یا ناآگاه، بر کودک تلقین می‌کنند برای او آنچنان بداهت و قطعیتی پیدا می‌کند که بعدها، اغلب در دوران فوران نیروی جوانی، حتی حاضر می‌شود برای همان باورهای ناسنجیدۀ به ارث رسیده از خانواده و محیط، خود و دیگری را فدا کند. این است که آنچه از طرف بزرگسالان به رسمیت شناخته می‌شود در تعیین چیستی و کیستی کودک در بزرگسالی و آنچه می‌داند و می‌تواند، نقشی اساسی دارد.هرچند این سخن اصلا به این معنی نیست که کودک در بزرگسالی الزاما همانی شود که خانواده و محیط انتظار دارد. بسیاری عوامل در آنچه آدمی را می‌سازد، نقش دارد و گاهی آسیب‌ها و سرکوب‌های تحمیل شده به کودک، یا پی بردن به اشتباهات والدین و اجتماع، او را به مسیرهایی دیگر و چه بسا کاملا برخلاف انتظار والدین می‌کشاند.با این حال، و بویژه در زمینه آموزش زبان، آنچه در کودکی آموخته و نهادینه شده باشد، پایدار می‌ماند. به همین دلیل، آموزش رسمی زبان مادری اقوام نیز اگر تحقق می‌یافت، امثال من، امروز از بی‌سوادی خود شرمنده نبودند. از این روست که تمام تلاش‌های مردمی و خودجوشی که در سال‌های اخیر برای ترویج و آموزش زبان مادری صورت گرفته، بسیار ارزشمند و شایسته تقدیر است و جای امیدواری دارد.با تمام تأسف و حسرتی که فقدان آموزش رسمی زبان مادری و در نتیجه بی‌سوادی من به همراه دارد اما بسیار خرسندم که حداقل با زبان مادری بار آمده‌ام و قادر به تکلم و تفکر به این زبان هستم. اما برخی از والدین ترکمن امروزی، همین را نیز از فرزندان خود دریغ می‌کنند.انگیزه و دلایل والدین برای بارآوردن کودکان به زبان غیرمادریدر اینجا موضوع بحث من والدین ترکمنی هستند که کودک خود را فقط با زبان فارسی بار می‌آورند. من در ادامه فقط برداشت و تحلیل خودم را بر اساس مشاهدات شخصی ارائه می‌کنم اما جا دارد که این مسئله در قالب یک پژوهش علمی و به صورت تجربی و میدانی مورد مطالعه قرار گیرد.برخی از والدین ترکمن، مخصوصا آنها که در شهرهای فارس‌نشین سکونت دارند، مایل هستند که فرزندشان از همان کودکی بتواند زبان فارسی را بفهمد و صحبت کند. دانستن زبان فارسی برای کودکی که می‌خواهد با کودکان فارس‌زبان بازی کند یا به مهد کودک و مدرسه فارسی‌‌زبان برود، ضروری است. من والدینی را که کودک خود را فقط با زبان فارسی بار می‌آورند، به سه گروه تقسیم می‌‌کنم:گروه اول از این والدین، نگران هستند که اگر کودک خود را به زبان فارسی بار نیاورند، آنها بعدا نتوانند این زبان را یاد بگیرند. به همین دلیل از بدو تولد با نوزاد و در خانه به طور کلی، به فارسی صحبت می‌کنند.گروه دوم دغدغه این را دارند که اگر کودک به زبان فارسی بار نیاید، لهجه پیدا خواهد کرد و نخواهد توانست مثل یک فارس مادرزاد، به این زبان صحبت کند.در میان گروه سوم ممکن است برخی انگیزه‌های خودآگاه و ناخودآگاه دیگر در میان باشد. مثلا شاید برخی والدین از اینکه ترکمن هستند حس خوشایندی نداشته یا حتی از این بابت شرمنده باشند. یا ممکن است زبان و فرهنگ دیگر را بهتر و برتر بدانند. برخی از این افراد معمولا سعی دارند هویت قومی و زبان مادری خود را نفی یا مخفی کنند و حتی با ترکمن‌های دیگر نیز به زبان فارسی صحبت می‌کنند!ظرفیت بالای زبان‌آموزی کودکانکودکان در صورتی که در محیطی با تعدد زبانی بزرگ شوند، به طور طبیعی چند زبان را همزمان یاد می‌گیرند. در اینجا یاد گرفتن عبارت مناسبی نیست و باید گفت آنها به این زبان‌ها بار می‌آیند. به همین دلیل است که من در این نوشته بارها از عبارت «بار آوردن» استفاده کردم. در این شرایط، کودک زبان را یاد نمی‌گیرد بلکه به طور طبیعی با آن بزرگ می‌شود و بار می‌آید. منظور این است که در این مرحله، از بدو تولد تا حدود هشت نه سالگی، کودک در ارتباط روزمره با افراد خانواده و اطرافیان، زبان آنان را به طور طبیعی آموخته و به کار می‌گیرد.برخلاف تصور والدین گروه اول، کودکان در این مرحله قادرند چند زبان را به طور همزمان یاد بگیرند و تعدد زبان‌های مورد استفاده در خانواده در این سنین، باعث می‌شود که کودک چندزبانه بار بیاید. بنابراین اگر والدین به هر دو زبان ترکمنی و فارسی با کودک و با یکدیگر تکلم کنند، کودک بی‌زحمت و به‌راحتی به طور همزمان هردوی این زبان‌ها را خواهد آموخت. هرچند برای شکل‌گیری و نهادینه‌سازی هویت زبانی متناسب با پیشینه اجدادی والدین، پیشنهاد می‌کنم که تا سه سالگی کودک، زبان غالب در خانواده، زبان مادری باشد.لهجه نشان اصالت استنگرانی والدین گروه دوم معمولا با مسائل گروه سوم در ارتباط است. وگرنه لهجه داشتن چه اشکالی دارد؟ اگر من از عزت نفس سالم و خوبی برخوردار باشم، لهجه ترکمنی من نباید هیچ احساس بدی در من ایجاد کند. برعکس، لهجه نشانی از اصالت ماست. اینکه از کجا و از میان کدام قوم و قبیله و ایل و تبار می‌آییم. هیچ قوم و نژادی ارزش و برتری ذاتی بر دیگری ندارد. قوم و قبیله و نژاد و ملیت برای کودک یک پیشامد و تصادف صرف است و واجد ارزش فی‌نفسۀ انسانی نیست. اما دارای اهمیت زیست‌شناختی و اکولوژیک است.اینکه من فرزند یک پدر و مادر ترکمن باشم، ژنتیک و برخی ویژگی‌های جسمانی و بعضا روانی مرا متاثر می‌سازد. اما یک انسان سالم نباید، نفیا و اثباتا، با آنچه که در ید اختیار او نبوده است، مشکل و مسئله‌ای داشته باشد. هر قوم و ملتی می‌تواند به هنر، دستاورد و داشته‌های مثبت و انسانی خود، که همان فرهنگ و میراث قومی و ملی باشد، ببالد اما باید آگاه بود که من از سر شانس و تصادف است که در میان ایشان زاده شده‌ام.یک معضل اساسی جهان امروز نادیده گرفتن همین ماهیت تصادفی هویت قومی، ملی، زبانی، نژادی و حتی عقیدتی است. غفلتی که گاه منجر به قوم‌گرایی، نژادپرستی، ملی‌گرایی و سایر گرایش‌های عقیدتی افراطی و تعصبات کور شده و فجایع بشری هولناکی را رقم می‌زند. چندزبانگی کودکان شاید یکی از راه‌های دستیابی به تساهل و تسامح، مفاهمه بهتر و تعمیق دوستی میان افراد، اقوام و ملل مختلف باشد.به تصادفی بودن قومیت و زبان مادری برای آدمی اشاره کردم. از این رو اگر کسی چون گروه سوم در این زمینه احساس بدشانسی می‌کند من برای او احساس همدردی و تاسف دارم. با این حال، فکر می‌کنم ریشه این نارضایتی را نه در زبان و قومیت بلکه در عوامل دیگری باید جست. شاید عواملی که در بستر این زبان و فرهنگ، و نه لزوما ناشی از آنها، حرمت نفس فردی را تضعیف و تخریب کرده و فرد را از تمام عناصر هویت قومی خویش منزجر ساخته است. اما برای این گروه نیز منع فرزندان از آموزش زبان مادری، نه مرهمی بر دردشان بلکه بازتولید آن در آیندگان خواهد بود.آسیب‌های ناشی از عدم آموزش زبان مادری به کودکانکودکی را تصور کنید که از پدر و مادری ترکمن، زاده شده اما قادر به تکلم به زبان ترکمنی نیست. این ناتوانی، کودک را در معرض آسیب‌های متعددی قرار می‌دهد.زبان دارای اهمیتی بنیادی در زندگی انسانی است. در واقع، به یک معنا، انسان بودن ما با زبان داشتن تعریف می‌شود. زبان اساس تحقق نوع انسان به مثابه «حیوان ناطق» است. قوه ناطقه در اینجا هم به معنای توانایی تفکر و هم به معنای زبان‌داری و تکلم است. اساسا زبان و تفکر در هم تنیده‌اند و ما در بستر و قالب زبان، فکر می‌کنیم. هر زبان، جهانی را به روی انسان و انسانیت او می‌گشاید. با عدم آموزش زبان مادری، در وهله اول، ما درِ چنین جهانی را که پدر بزرگ و مادر بزرگ، عمه‌ها، خاله‌ها و تمام فامیل و اطرافیان در آن زیست می‌کنند، به روی کودک می‌بندیم. او کودکی خواهد بود که از ارتباط عمیق انسانی و عاطفی به زبان مادری با اطرافیان محروم شده است.اما مسئله صرفا محدود شدن ارتباطات انسانی نیست. ناتوانی تکلم به زبان مادری، هویت فردی، عزت نفس و اعتماد به نفس کودک را نیز با مشکل مواجه خواهد ساخت. چه بسا چنین کودکی به خاطر ناتوانی در تکلم به زبان مادری، مورد تحقیر و تمسخر قرار گیرد که نتیجه آن، تضعیف و تخریب حرمت نفس کودک خواهد بود. با توجه به نقش بنیادی حرمت نفس در تمام حیات آدمی، چنین منعی جفایی بزرگ به کودک امروز و بزرگسال فردا خواهد بود.چندزبانی از تک‌زبانی بهتر استهمان‌طور که اشاره کردم کودکان (از تولد تا حدود نه سالگی) قادرند به طور طبیعی زبان‌هایی را که افراد خانواده و اطرافیان به کار می‌برند، به طور همزمان یاد بگیرند. اما بهتر است که تا سه سالگی، زبان مادری زبان غالب باشد. یعنی بیشتر اوقات، والدین کودک و اطرافیان به زبان مادری تکلم کنند. زبان فارسی و ترکمنی اشتراکات زیادی دارند اما در لهجه اساسا باهم فرق دارند. ذهن کودک به مرور دو زبان را از هم تفکیک کرده و هر دو زبان را به خوبی یاد می‌گیرد و به کار می‌بندد. اگر والدین به زبان سومی، مثلا انگلیسی، هم تسلط داشته باشند و به آن هم تکلم کنند، کودک آن را نیز به راحتی خواهد آموخت. اما اگر فرصت بار آوردن طبیعی کودک به زبانی خاص در زندگی روزمره از دست رفت، باید در آموزشی تصنعی آن را بیاموزد که هرگز کیفیت و تسلط یادگیری در شرایط طبیعی را نخواهد داشت.چندزبانگی برای رشد شناختی، هیجانی و اجتماعی کودکان مفید است. آموختن هر زبان دنیای کودک را بزرگتر ساخته، به آن غنا و زیبایی بیشتری می‌بخشد. کودک چندزبانه امکان‌ها و فرصت‌های یادگیری بیشتر و در نتیجه در بزرگسالی شانس بیشتری برای بروز و ظهور قرایح، استعدادها و موفقیت در عرصه شغل و کار خواهد داشت.چندزبانگی ما را مخاطب صداهای متنوع و متکثر می‌‌‌سازد و امکان مخاطب قرار دادن طیف وسیع‌تری از انسان‌ها با فرهنگ‌ها و زبان‌های مختلف را فراهم می‌آورد. چندزبانگی به کودک امروز امکان و توان این را می‌‌دهد که با حفظ اصالت قومی و زبان مادری، دنیای خود را توسعه بخشد و شهروند جهان شود.در عرصه فرهنگ، هنر و ادبیات قومی و محلی ترکمنی، چندزبانه بارآوردن کودکان ترکمن شاید راهی باشد برای غنابخشی و جهانی‌سازی آن و فراتر رفتن و رهایی از تنگنای فرهنگی که برخی دوستان وجهی از آن را به «ادبیات ناحیتی» تعبیر کرده‌اند.علاوه بر همه این‌ها، جهان امروز و فردای ما بیش از هر چیز به گفتگو، مفاهمه، احترام متقابل و دوستی میان اقوام و ملل نیاز دارد. کسی، جز برخی سیاستمداران، از دمیدن بر آتش تفرقه و دشمنی میان اقوام و ملت‌ها سود نمی‌برد. انسانیت که در قالب آثار معنوی، هنری و فرهنگی در میان اقوام و ملل مختلف تجلی یافته، میراث مشترک بشری است. همه انسان‌های بزرگ یک قوم، این نوع آثار ارزشمند اقوام و زبان‌های دیگر را ستوده‌ و از آنها در جهت غنابخشی به زندگی خویش بهره برده‌اند. ستایش امرسون آمریکایی از سعدی، عشق گوته آلمانی به حافظ و شهرت جهانی خیام، مولوی، رازی و ابن سینا مشتی نمونه خروار از پاسداشت جهانی میراث انسانی است. چندزبانگی کودک امروز شاید به تفاهم، صلح و دوستی بیشتر در جهان فردا یاری رساند.</description>
                <category>موسی توماج</category>
                <author>موسی توماج</author>
                <pubDate>Tue, 12 Sep 2023 21:49:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۷ درس زندگی که از درختان آموختم</title>
                <link>https://virgool.io/@mousatoumaj/%DB%B7-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%85-ixwbdshggeol</link>
                <description>به عنوان یک باغبان مبتدی، هیچ وقت از تماشای درختان خسته نمی‌شوم. آنها مخلوقات شگفت‌انگیزی هستند. در توصیفی که از بهشت در قرآن وجود دارد، درختان نقش مهمی دارند. بهشت جایی پر دار و درخت توصیف شده که در زیر آنها نهرها جاریست. درختان گویا در تعیین سرنوشت ازلی ما نیز نقشی اساسی داشته‌اند. تجاوز آدم و حوا به حریم درخت ممنوعه باعث هبوط ما از بهشت به زمین شد. اما خوشبخانه زمین نیز جایی پردرخت بود. با این حال گویی ما از آن جفا به درخت بهشتی نادم نشدیم چونکه تجاوز به حریم درختان را در زمین نیز ادامه دادیم. و امروزه درختان زمین با سرعت نگران‌کننده‌ای در حال نابودی هستند.بنا به تحقیقی که جدیدا توسط دانشگاه یِیل (Yale) بر اساس ارزیابی تراکم درختان در ۴۰۰ هزار نقطه کره زمین، انجام شده هر ساله ۱۰ میلیارد اصله از درختان زمین کاسته می‌شود و با تداوم این روند در ۳۰۰ سال آینده هیچ درختی در کره زمین وجود نخواهد داشت. این سرعت تخریب درختان در کشور ما بسیار نگران‌کننده‌تر است. سالانه حدود ۴۰ هزار هکتار از جنگل‌های ایران تخریب می‌شود و با این حساب در ۳۰ سال آینده هیچ جنگلی در ایران نخواهیم داشت.بیشتر ما به اهمیت حیاتی درختان و جنگل‌ها در حفظ چرخه زیست آگاه هستیم. اینکه آنها شش‌های زمین هستند، انرژی خورشیدی را به سوخت فسیلی تبدیل می‌کنند، در تولید و حفظ خاک قابل کشت نقش اساسی دارند، تعداد بیشماری از محصولات غذایی ما را تولید و سایر نیازهای ما را رفع می‌کنند. علاوه بر این فواید مادی، درختان روح و روان ما را نیز تغذیه می‌کنند.درختان؛ خواهران افسونگر طبیعتچه با شکوه‌اند درختان. ریشه در خاک دارند و دست بر آسمان افراشته‌اند. و این چنین زمین را با آسمان پیوند می‌دهند. نگریستن عمیق به درختان، روح ما را نیز چنین به آسمان‌ها عروج می‌دهد. بارها مسحور زیبایی یک درخت شده و زمین و زمان را به فراموشی سپرده‌ام. از کودکی انس و الفت زیادی با آنان داشتم و بیشتر دوران کودکی‌ام را یا در لای شاخ و برگ درختان یا در زیر سایه آنها گذرانده‌ام.ابن عربی، فیلسوف و عارف بزرگ مسلمان، درخت را خواهر طبیعت می‌داند. دامان آرام‌بخش این خواهر، همیشه داروی مُسکِن روح بی‌قرار و آشفتۀ بشر بوده است. شاید اگر در جهانی پردرخت‌تر زندگی می‌کردیم هیچ وقت شاهد این همه بیماری‌ها و کسالت‌های روحی-روانی نمی‌بودیم و جهانی به مراتب زیباتر و باشکوه‌تر داشتیم.درختان، همواره ضامن زیبایی، آرامش و لطافت طبیعت بوده‌اند. زیبایی افسون‌کنندۀ درختان، همواره روح انسان‌های حساس را به آسمان‌ها عروج داده است. تی اس الیوت، شاعر و نویسنده برنده جایزه نوبل ادبیات، گفته «هرگز نخواهم توانست شعری به زیبایی یک درخت بسرایم.» این زیباترین و شاعرانه‌ترین جمله‌ای است که تاکنون در ستایش درختان شنیده‌ام. آیا همین زیبایی، لطافت و شکوه درختان کافی نیست تا آنها را چون گنجی بی‌بدیل حفظ و حراست کنیم؟ اما درختان، حداقل برای من، آموزگاران بزرگی هم بوده‌اند.در مکتب درختانهر کس، هر رویداد و بویژه هر بخشی از طبیعت می‌تواند معلم و راهنمای ما در مسیر زندگی باشد. کافیست هم با چشم سر و هم با چشم دل، دقیق و عمیق به آنان بنگریم و گوش جان به سخن خاموش آنان بسپاریم. این مراقبه‌ای معجزه‌آساست؛ بودن در کنار درختان با تمام توجه و حضور. شاید از این روست که حکیمی گفته «انسان در باغ بیش از هر جایی به خدا نزدیکتر است.»[۱] اما ما اکثرا سرسری از کنار آنها می‌گذریم و یا حتی وقتی در کنارشان هستیم، غرق در افکار و دلواپسی‌های خود هستیم و فرصت ارتباط بیواسطه با درختان را از دست می‌دهیم. سهراب سپهری این غفلت از درختان را چه زیبا توصیف کرده است:من به اندازه یک ابر دلم می‌گیردوقتی از پنجره می‌بینم حوری-دختر بالغ همسایه-پای کمیاب‌ترین نارون روی زمینفقه می‌خواند[۲]اگر گاهی چشم از کتاب‌های کاغذی، الکترونیکی  و شبکه‌های مجازی برگیریم و به پیام درختان گوش بسپاریم شاید درس‌های بزرگی برای آموختن در انتظارمان باشد. کاش گاهی کلاس‌های درس مدارس در پای درختان و در دامان سبز طبیعت برپا می‌شد. در این صورت شاید، آن چنان که سهراب آرزو داشت، یاد می‌گرفتیم که «چگونه عاشقانه به زمین خیره شویم»[۳] و درس‌ها و هنر زیستن را از درختان و طبیعت می‌آموختیم. در اینجا ۷ درسی را که از درختان آموخته‌ام مرور می‌کنیم.1) ریشه در خاک داشته باشم و سر در آسمانزمانی بود که تمام تمرکزم روی جسم و نیازهای مادی‌ام بود و همیشه نیز در تشویش و نگرانی به سر می‌بردم. در زیر درختی بود که به این عدم تعادل خود پی بردم که چطور فقط بُعد زمینی خود را می‌بینم و از وجه آسمانی وجود خویش غافل شده‌ام. علاوه بر پایم، سر و دستم نیز روی زمین قرار داشت.آن درخت تبریزی سر بر آسمان برافراشته بود و برگ‌هایش به آواز نیسمی آرام می‌رقصیدند. وجد و سروری در وجود درخت موج می‌زند. سر برافراشته بود و گویی همزمان که ریشه در خاک داشت سرش را در عرش الهی فروبرده بود.چنین بود که آموختم همچنان که به انجام امور مادی و روزمره مشغولم سر بر آسمان برافرازم و به یاد داشته باشم که وجهی آسمانی و الهی دارم که جاودان و نامیراست. و همین درک و تمرکز بر بعد جاودانۀ آسمانی‌ام کافی بود که زندگی زمینی‌ام سرشار از وجد و سرور همیشگی باشد. یاد گرفتم که در عین حال وجود خاکی خود را پاس بدارم که اگر جسم خاکی‌ام نبود امکان تجربۀ شگفت‌انگیز زندگی زمینی را نداشتم. یاد گرفتم که بدن خاکی‌ام را همان طور که هست بپذیرم و با آنچه در ظاهر هستم راحت باشم چرا که این امانتی موقت تا سفر دوباره به آسمان‌هاست.2) مرئی در نامرئی ریشه داردآیا مایۀ شگفتی نیست که دانه‌ای کوچک به درختی تنومند بدل می‌شود و هر ساله صدها میوه از آن به ثمر می‌رسد. وقتی میوه‌ها را می‌بینیم معمولا بذر را فراموش می‌کنیم و ریشه را چون در خاک مدفون است نمی‌بینیم. اما اگر آنها نبودند هیچ وقت میوه‌ای وجود نداشت.سال‌ها در زندگی‌ام هیچ دستاورد خاصی نداشتم. باز هم این درختان بودند که به من آموختند که اگر میوه نمی‌دهم علتش این است که به بذر و ریشه‌ها توجهی ندارم. آن گاه بود که به اهمیت حیاتیِ کاشتن بذر افکار، باورها و احساسات درست، در خاک ضمیر باطن خویش پی بردم. فهمیدم که تا وقتی بر بذر افکاری که در خاک ناخودآگاهم پاشیده می‌شود کنترل نداشته باشم، شاهد نتایج ناخوشایند و ناخواسته خواهم بود.از آن روز بود که به مراقبت از افکار، باورها و احساسات خود پرداختم، آنها را به دقت انتخاب کردم و در خاک ضمیر باطن خود کاشتم و به حراست از آنها همت گماشتم و به مرور شاهد شکفتن شکوفه‌ها و به ثمر نشستن میوه‌های خوش‌رنگ و خوش‌طعم کامیابی بر شاخسار درخت زندگی‌ام گردیدم.3) هیچ درختی بی‌ثمر نیست و هیچ انسانی بی‌استعداد نیستاز کودکی همیشه در ایام درختکاری به کاشتن درخت می‌پرداختم. من علاقه داشتم که هر نوع درختی بکارم اما بزرگترها همیشه مرا نصیحت می‌کردند که فقط درختان مُثِمر و میوه‌دار بکارم. این حرف آنها مرا ناراحت می‌کرد چون برای من نفس وجود درختان کافی بود و از طرف دیگر هیچ درختی را در عمرم ندیدم که بی‌ثمر باشد. ثمر و میوه که قرار نیست فقط به شکل سیب و پرتغال و گلابی باشد. همه درختان کار تصفیه هوا را انجام می‌دهند و چوب و سایه‌شان قابل استفاده است و بسیاری فواید دیگر دارند.هر درختی ظرایف و زیبایی خاص خود را دارد. اگر آنها میوه خوردنی ندارند در عوض روح ما را از زیبایی و لطافت خود سیراب می‌کنند. هیچ درختی بی‌ثمر نیست. به قول آن شاعر و عارف بزرگ که گفته «علف هرز چیست؟ گیاهی که هنوز فوایدش را کشف نکرده‌اند.»[۴]بر همین قیاس هیچ انسانی نیست که دارای توانایی و استعدادی ویژه نباشد. هر یک از ما منبع باشکوهی از استعدادها و قابلیت‌های شگفت‌انگیز هستیم هرچند که دیگران آنها را ثمربخش ندانند. هرگز نباید استعدادهای انسانی را با معیار ارزش‌ها و مُدهای مرسوم اجتماعی قضاوت کرد. کسی که توانایی ویژه‌ای در مراقبت از سالخوردگان یا جارو کردن خیابان یا شُستن اجساد مردگان دارد به همان اندازۀ پزشک بااستعداد و مهندس خلاق و شاعر نوآور ارزشمند است.پس باید بدانم که من هم مثل تمام انسان‌ها استعدادها و توانایی‌های منحصر به فردی دارم که باید آنها را ارج نهم و در جهت شناخت و شکوفایی‌شان گام بردارم.4) با آنچه هستم راحت باشمهیچ درخت عَرعَر را ندیدم که بخواهد سرو باشد یا چناری که بخواهد صنوبر باشد. گویا آنان با آنچه هستند خوش‌اند و این خود بودن، به هریک از آنها اصالت و عظمتی خاص می‌بخشد.این درک بسیاری از نگرانی‌ها و اضطراب‌های مرا رفع کرد. تا قبل از آن با آنچه هستم خوش نبودم. از ظاهرم گرفته تا خلق و خویم. همیشه فکر می‌کردم در من نقصی هست و اگر مثل فلانی بودم یا شخصیتی متفاوت داشتم یا پدر و مادرم، افراد دیگری بودند؛ شادتر و خوشبخت‌تر می‌بودم.از روزی که خودم را همان طوری که هستم پذیرفتم و تصمیم گرفتم که از تلاش برای شباهت به دیگران دست بردارم و نقش خودم را بازی کنم، آرامش و سرور عمیقی را احساس کردم. بیشتر غم و غصه‌های ما ناشی از این است که نمی‌توانیم خودمان را همان طوری که هستیم، با تمام ضعف‌ها و کاستی‌ها، بپذیریم و دوست بداریم. اما اگر بتوانیم این کار را بکنیم، اگر بتوانیم به جای اینکه رونوشت کسی دیگر باشیم، نسخۀ اصل خودمان باشیم در این صورت علاوه بر احساس آرامش و شادمانی عمیق درونی، عظمت و یگانگی باشکوه خود را نیز درک خواهیم کرد. «درحالی‌که اصل به دنیا می‌آییم چه می‌شود که رونوشت از دنیا می‌رویم؟ »[۵]پاداش پذیرش خویشتن علاوه بر آرامش و شادمانی درونی، کشف خود برتر و الوهیت درونمان خواهد بود.5) از تمام فصول لذت ببرمزمانی بود که با پاییز و زمستان مشکل داشتم. کمی سرمایی هستم و دوست داشتم فصول سرد هرچه زودتر تمام شود. در آن دوران به درختان نیز بیشتر در بهار و تابستان توجه داشتم. اما آنها نظر متفاوتی داشتند و برای حل این مشکل نیز الهامبخش من شدند. آنها برای رفتن بهار و تابستان و از آمدن پاییز و زمستان غصه نمی‌خوردند. تنها پس از این بصیرت بود که توانستم زیبایی خاص درختان در فصل برگریزان را ببینم و لذت رویاهای خواب زمستانی آنها را درک کنم. آنجا بود که یاد گرفتم نه تنها از تنوع فصول سال لذت ببرم بلکه گذران فصول زندگی را نیز قدر بدانم.کودکی و نوجوانی، بزرگسالی و سالخوردگی همه زیبایی و شکوه خاص خود را دارند. فهمیدم که اگر امروز را تا جایی که در توان دارم کامل زندگی کنم از فردا نیز لذت خواهم برد. حسرت خوردن بر روزگار خوش کودکی یا جوانی یعنی اینکه امروز در بزرگسالی یا سالخوردگی قدر زندگی را نمی‌دانیم و نمی‌توانیم مواهب این فصول زندگی را درک کنیم و از آنها لذت ببریم.تنها قانون ثابت زندگی، تغییر است. اگر قرار بود همیشه کودک یا جوان باشیم زندگی چقدر کسالت‌بار می‌شد. به قول سعدی « اگر شب‌ها همه قدر بودی، شب قدر بی‌قدر بودی.»[۶] اگر قرار بود مرگی نباشد زندگی ارزش خود را از دست می‌داد. از خواب زمستانی درختان آموختم که مرگ نیز خواب شیرینی بیش نیست تا فرارسیدن بهاری دیگر.6) عاشق همۀ عالَم باشمچرا درختان در ماجرای عشق‌های بشری چنان نقش عمیقی دارند؟ از شوقی که آدم و حوا را به سوی درخت ممنوعه جذب کرد تا تصویر سمبلیک جوان عاشقی که بر درختی تکیه داده تا تصویر قلبی خشکیده بر تنۀ انجیر کهنسال و بسیاری مثال‌های دیگر.چرا وقتی عاشق شدیم به سراغ درختان می‌رویم؟ من فکر می‌کنم این نیروی عشقِ ساطع از درختان است که وقتی ما احساسات مشابه داریم ما را به سوی آنان می‌کشاند. چونکه درختان همیشه عاشق‌اند، عاشقِ همه چیز و همه کس. آنان همه را دوست دارند و دوست همگان هستند. این عشق عالمگیر در این بیت سعدی (اصل غزل در اینجا) در اوج زیبایی و نبوغ بیان شده است:به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوستعاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست[۷]این گویا حدیث نفس درختان است. عشق آنها کیهانی است. از وقتی شروع به تمرین چنین عشقی کردم زندگی من سرشار از سرور، آرامش و زیبایی شده است. عشق کیهانی مرا به تمام عالم و آدم پیوند می‌دهد. دیگر هیچ کسی غریبه نیست. هیچ کسی دشمن نیست. ما همه یک نفریم و این وحدتی شگفت‌انگیز و سحرآمیز است. در چنین وحدت عاشقانه‌ای است که آدم عمیق‌ترین معنای خوشبختی را در عادی‌ترین لحظات زندگی تجربه کند. دریغا اگر که درخت دوستی و عشق کیهانی را در قلب خود ننشانیم.7) بی‌چشمداشت ببخشمدرختان بی‌دریغ و بی‌چشمداشت می‌بخشند. تمام جانداران به نحوی حیات خود را مدیون این بخشش عاشقانۀ درختان هستند.بخشش بی‌دریغ نتیجۀ طبیعیِ عشق کیهانی است. ما فقط با بخشش بی‌چشمداشت است که احساس مالکیت حقیقی می‌کنیم. بزرگی گفته «همه چیز را از دست دادم جز آنچه را که بخشیدم.» احساس تملکات مادی وهمی بیش نیست. چطور ممکن است ما بتوانیم مالک زمین و چیزهای زمینی باشیم؟ زمین قبل از ما بوده و بعد از ما هم خواهد بود. ما برای چند سالی مسافر این جهان شگفت‌انگیز هستیم. تملک مادی، قرارداد کودکانه‌ای بیش نیست که ما جدی‌اش گرفته‌ایم. در نهایت این زمین است که مالک ماست چونکه ما می‌میریم و به دامان آن برمی‌گردیم.اگر از منظر وحدت کیهانی بنگریم خود را مالک همۀ کائنات خواهیم یافت، چون با آن یکی هستیم. این شعاری انتزاعی نیست. این حقیقتی ژرف است که در صورت ادراک آن، می‌توانیم الوهیت و بیکرانگیِ درون خویش را بازیابیم. تنها کسی می‌تواند بی‌دریغ ببخشد که بیکران باشد. وقتی بی‌دریغ می‌بخشیم می‌توانیم بیکرانگی خود را تجربه کنیم.درختان با پیوند زدن زمین به آسمان، الهامبخش ما برای عشق، بخشش و دوستی کیهانی هستند. با داشتن چنین بینشی و در پیش گرفتن چنین منشی شاید بتوانیم چون سهراب زمزمه کنیم که:من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمنمن ندیدم بیدی، سایه‌اش را بفروشد به زمینرایگان می‌بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغهر کجا برگی هست، شور من می‌شکفد.[۸]مطلب مرتبط: قلب خشکیده بر تنه انجیر کهنسال***[۱] دوروتی فرانسِس جورنی، شاعر انگلیسی[۲] هشت کتاب، منظومه حجم سبز، شعر ندای آغاز[۳]  من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردمحرفی از جنس زمان نشنیدم.هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود.کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.هیچ کسی زاغچه‌یی را سر یک مزرعه جدی نگرفت. (ندای آغاز)[۴] رالف والدو امرسون؛ شاعر و عارف آمریکایی[۵]  ادوارد یانگ، شاعر قرن هجدهم[۶]  گلستان، باب هشتم، در آداب صحبت، بخش ۳۶[۷]  مواعظ، غزلیات، غزل شماره ۱۳[۸] از شعر صدای پای آب</description>
                <category>موسی توماج</category>
                <author>موسی توماج</author>
                <pubDate>Sat, 09 Sep 2023 21:03:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجارب زیباشناسانه دانشمندان</title>
                <link>https://virgool.io/@mousatoumaj/%D8%AA%D8%AC%D8%A7%D8%B1%D8%A8-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-urwihglhveaa</link>
                <description>عموماً تصور بر این است که شکاف بزرگی میان هنر و علم و بین هنرمند و دانشمند وجود دارد. اما حقیقت این است که «علم و هنری که به درجات عالی تکامل رسیده باشند، از نظر روان‌شناسی و دیگر جنبه‌ها بسیار به هم نزدیک‌اند» (فرای، ۱۳۶۳، ص ۱۰). بررسی‌های تجربی نیز نشان می‌دهد که شباهت زیادی میان تجارب زیباشناسانۀ هنرمندان با تجارب زیباشناسانۀ دانشمندان وجود دارد (فلنری، ۱۹۹۲، ص ۲).با این‌که علم فعالیتی عقلانی است اما چنین نیست که سایر قوای انسانی چون احساس، عواطف، تخیل، شهود و ادراک زیباشناختی و هنری در آن نقشی نداشته باشند. این استعدادها به‌ویژه در علم مدرن نقش مهم‌تری ایفا می‌کنند به‌طوری‌که شان اید[۱]  در کتاب هنر و علم (۲۰۰۵) می‌نویسد که دانشمندان معاصر بسیار بیشتر از هنرمندان در مورد «زیبایی» و «ظرافت»[۲] صحبت می‌کنند (ص ۱).با فرض تمایز میان مقام کشف و مقام توجیه در پژوهش علمی، پوپر بر آن است که «چیزی به نام روشِ منطقیِ یافتن اندیشه‌های جدید، یا بازسازی منطقی این فرایند وجود ندارد» و بنابراین کشف، همواره دارای عنصری غیرعقلانی و خلاق است. (گیلیس، ۱۳۸۱، ص ۵۰). گیلیس این نظر پوپر را موجب نوعی آشتی میان علم و هنر می‌داند که بر اساس آن دانشمندان بزرگ واجد نوعی خلاقیت هستند که از خصوصیات هنرمندان بزرگ است (همانجا). این ویژگی، دانشمندان را بر آن می‌داند که چون هنرمند در بسیاری موارد به شمّ و شهود خود متکی باشد. چنین نیست که همواره منطق بتواند در علم کارساز باشد. به طور مثال، در هنگام مواجهه با مشاهده‌ای که نظریه را ابطال می‌کند، در تشخیص این‌که کدام فرض نظریه نادرست بوده است، منطق به‌تنهایی کمکی به دانشمند نمی‌کند. در این مواقع پیر دوئم معتقد است که راهنمای دانشمند برای تصمیم‌گیری «شمّ خوب»[۳] است. پیشنهادی که به نظر می‌رسد از رویکرد شهودگرای پاسکال گرفته شده باشد که بر اساس آن «دل، ادله‌ای برای خودش دارد که عقل چیزی از آن‌ها نمی‌داند» (همان، ص ۱۳۳). نگاهی به تاریخ علم کافی است تا ببینیم که در بسیاری از کشفیات بزرگ نه روشی مشخص یا وجوه عقلانی و منطقی صرف، بلکه انگیزۀ زیباشناختی راهنمای دانشمندان بوده است. به طور مثال سیستم پیچیده و آشفتۀ نجوم بطلمیوسی برای کپرنیک آزاردهنده بود. فیشر بر این باور است که پیشرفت علمی کمترین انگیزه کپرنیک بود، انگیزه اصلی او جنبه زیباشناختی داشت. (فیشر، ۱۹۹۹، ص ۱). برای کپلر نیز چنین انگیزه‌ای مطرح بود. او بر این باور بود که خورشید منشأ همه زیبایی‌های جهان است و بنابراین باید در مرکز قرار گیرد (همان، ص ۴). همچنین یک بصیرت زیباشناسانه بود که فارادی را به کشف اثر الکتریکی یک میدان مغناطیسی رساند. او با شنیدن این کشف اورستد که هر جریان الکتریکی دارای تأثیر مغناطیسی است، با این بینش که طبیعت باید به‌صورت متقارن عمل کند، حدس زد که هر میدان مغناطیسی نیز باید بتواند جریان الکتریکی ایجاد کند (همان، ص ۸). البته اثبات این حدس در عمل، سال‌های زیادی از عمر فارادی را به خود اختصاص داد و مداومت او در این مسیر ناشی از باور زیباشناختی او به وجود تقارن در طبیعت بود. فلنری، ذوق و سلیقه را حساسیتی زیباشناختی می‌داند که در مراحل مختلف تحقیق علمی نقش مهمی دارد: در انتخاب موضوع پژوهش، در تشخیص سرنخ‌های امیدوارکننده، در تصمیم‌گیری برای ایجاد تغییر در برنامه پژوهشی، در ارزیابی فرضیه‌ها، در اظهار نظر دربارۀ نظریات جدید (۱۹۹۲، ص ۹). پل دیراک، یک بار گفت که نظریه‌های اینشتین نه‌تنها به خاطر حقیقت آن‌ها بلکه بیش از آن به خاطر زیبایی‌شان ما را متقاعد می‌کنند (فیشر، ۱۹۹۹، ص ۱۸).همچنین بخوانید:  مروری بر کتاب جهان هولوگرافیک نوشته مایکل تالبوتدانشمندان نیز به مثابه انسان از عواطف، احساسات و پیشینه فرهنگی و اجتماعی خود متأثر هستند. چنین نیست دانشمندان برخلاف هنرمندان، آدم‌هایی خشک، منطقی و فاقد احساس باشند. برعکس دانشمندان بزرگ کیفیاتی متعالی از احساسات زیباشناسانه از قبیل شگفتی، حیرت، ترس و هیبت، غرق شدن در رمز و راز و جذبه‌های عمیق را گزارش کرده‌اند. اینشتین معتقد بود که جهان دارای سازمانی منطقی و عقلانی است و حیرتی که مشاهدۀ و درک این کیفیت منطقی طبیعت در انسان پدید می‌آورد به‌مرور به احساس تحسین و جاذبه تبدیل می‌شود و همین احساس شوق و تحسین به نظر او یکی از قوی‌ترین ریشه‌های احساسات مذهبی است (فرانک، ۱۳۷۱، ص ۵۳۲). جالب است که دانشمندی که جهان را نامعقول می‌داند نیز در نهایت احساس زیباشناختی کمابیش مشابهی را گزارش می‌کند. چنان‌که ریچارد فاینمن، که دانشمندی ملحد بود، به شاگردانش می‌گوید: «نظریه مکانیک کوانتومی طبیعت را طوری وصف می‌کند که از نظر شعور متعارف نامعقول است. اما کاملاً با آزمایش می‌خواند. پس امیدوارم طبیعت را همان‌طور که هست بپذیرید: نامعقول. من از گفتن این نامعقولیت به شما کیف می‌کنم چون به نظرم زیبا است» (فاینمن، ۱۳۷۹، ص ۹). یکی از جالب‌ترین تجارب همراه با هیجان، حیرت و ترس، توسط یکی از بنیان‌گذاران مکانیک کوانتمی، ورنر هایزنبرگ گزارش شده است که با وجود اندکی تفصیل، نقل آن خالی از لطف نیست:«… و یک روز عصر به‌جایی رسیدم که می‌توانستم تک‌تک جمله‌های جدول انرژی- یا به بیان امروزی، ماتریس انرژی، را با روش‌هایی که اکنون بسیار کند و دست‌وپاگیر به نظر می‌آید، محاسبه کنم. وقتی معلوم شد که اولین جمله‌ها با اصل بقای انرژی می‌خواند، هیجان‌زده شدم و پی‌درپی در محاسبه اشتباهات بی‌شمار کردم؛ بنابراین وقتی نتیجه نهایی محاسبات را پیش رویم دیدم ساعت سه بعد از نصف شب بود: اصل بقای انرژی برای همۀ جمله‌ها صادق از کار درآمده بود، و من دیگر در انسجام و سازگاری ریاضی مکانیک کوانتومی که محاسباتم نویدش را می‌داد، تردیدی نداشتم. در آغاز بیم‌زده شدم، حس می‌کردم که از پشت پردۀ پدیده‌های اتمی، به دنیای درون این پدیده‌ها، با آن زیبایی عجیبش، نگاه می‌کنم؛ و از این‌که باید این ساخت غنی ریاضی را که طبیعت با این دست‌ودل‌بازی پیش رویم گسترده است بکاوم، تقریباً گیج بودم. از فرط هیجان خوابم نبرد، و وقتی‌که سپیده زد به‌طرف کناره جنوبی جزیره راه افتادم. مدت‌ها بود که دلم می‌خواست از صخره‌ای که بر دریا سایه‌افکن بود صعود کنم. آن روز این کار را بدون زحمت انجام دادم و در آنجا به انتظار طلوع خورشید نشستم (هایزنبرگ، ۱۳۸۲، ص ۶۳).نظریات و یافته‌های علمی نیز، در اصیل‌ترین نمود خود، چون اثر هنری دارای کیفیات زیباشناختی از قبیل طرح[۴]، ریتم، هارمونی، هماهنگی، ظرافت، تقارن و فرم، وحدت و سادگی است؛ و استعاره و تمثیل که در قدیم بیشتر کارکردی زیباشناختی در شعر و ادبیات داشت در دهه‌های اخیر با توسعۀ نظریات انتزاعی‌تر در فیزیک مدرن از قبیل نسبیت و کوانتوم و در پرتو بصیرت‌های فلسفی هرمنوتیکی، به‌عنوان بخشی اساسی از تفکر علمی پذیرفته شده است و تصاویر ذهنی و خیالی در قالب استعاره‌ها و تمثیل‌ها، نقشی اساسی در فهم و انتقال مفاهیم علمی یافته‌اند (فلنری، ۱۹۹۲، صص ۷-۸).می‌توان نتیجه گرفت که علم واقعی و آنچه دانشمندان به‌عنوان فعالیت و پژوهش علمی انجام می‌دهند با جنبه‌های زیباشناسانه درهم‌تنیده است. و شباهت‌ها و جنبه‌های مشترک زیادی را می‌توان میان علم و هنر ازیک‌طرف، و دانشمند و هنرمند از طرف دیگر، مشاهده کرد. این وجوه هنری و زیباشناسانه در سطوح بالای فعالیت علمی و در نزد دانشمندان بزرگ بارزتر است.همچنین بخوانید:  هنرمندانه زیستن با هفت اصل ساده[۱] Pattern[۲]  Le bon sens[۳]  Siân Ede[۴]  Eleganceپ ن: این مطلب بخشی از مقاله علمی-پژوهشی با عنوان «فهم زیباشناسانه از ماهیت علم و پیامدهای آن برای تربیت علمی» در پژوهش‌نامه مبانی تعلیم و تربیت، دوره ۱۰، شماره ۲، پاییز و زمستان ۱۳۹۹، صص ۴۶-۶۶. (با همکاری دکتر محمود مهرمحمدی)  منتشر شده است. (دانلود مقاله)منابعاسکروتن، راجر (۱۳۹۳). زیبایی. (فریده فرنودفر و امیر نصری، مترجمان). تهران: انتشارات مینوی خرد.برایان، دنیس (۱۳۸۲). نوابغ سخن می‌گویند: گفتگو با برندگان جایزه نوبل و دانشمندان دیگر. (سیروس فرمانفرمائیان، مترجم). تهران: انتشارات فرزان روز.برنان، ریچارد پی. (۱۳۷۸). هایزنبرگ احتمالاً اینجا خوابید: زندگی، زمان و اندیشه‌های فیزیک‌دانان بزرگ قرن بیستم. (حبیب‌الله فقیهی نژاد، مترجم). تهران: انتشارات اطلاعات.پلانک، ماکس (۱۳۵۴). علم به کجا می‌رود؟ (احمد آرام، مترجم). تهران: شرکت سهامی انتشار.جاویدی کلاته جعفرآبادی، طاهره (۱۳۹۶). زیباشناسی و هنر از دیدگاه ماکسین گرین و اشارات تربیتی آن. رویکردهای نوین آموزشی، سال دوازدهم، شماره ۲، شماره پیاپی ۲۶، پاییز و زمستان ۱۳۹۶، صص ۲۱-۴۵.چیکسنت‌میهای، میهالی (۱۳۹۶). غرقگی: فرایند درگیری انسان با زندگی برای به دست آوردن شادکامی. (زهره قربانی، مترجم). تهران: انتشارات رشد.فاینمن، ریچارد (۱۳۷۹). کیو. ای. دی.: نظریۀ عجیب نور و ماده. (احمد شریعتی، مترجم). تهران: نشر هوای تازه.فرانک، فیلیپ (۱۳۷۱). زندگینامۀ آلبرت اینشتین و تاریخ سیاسی و اجتماعی دوران او. (حسن صفاری، مترجم). تهران: انتشارات امیرکبیر.فرای، نورتروپ (۱۳۶۳)، تخیل فرهیخته، ترجمه سعید ارباب شیرانی، تهران: مرکز نشر دانشگاهیگادفری اسمیت، پیتر (۱۳۹۲). درآمدی بر فلسفه علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم، ترجمه نواب مقربی، تهران: پژوهشگاه عوم انسانی و مطالعات فرهنگیگرین، تئودور م. (۱۳۹۳). هنر همچون ابزاری بیانی. در: جان هاسپرس (ویراستار). زیبایی‌شناسی. (جمعی از مترجمان). قم: مدرسه اسلامی هنر. صص ۱۲۹-۱۳۸.گلیسر، مارسلو (۱۳۹۴). رقص جهان: از اسطوره‌های آفرینش تا انفجار بزرگ. (علی بازیاری شورابی، مترجم). تهران: انتشارات سبزان.گیلیس، دانالد (۱۳۸۱). فلسفه علم در قرن بیستم. (حسن میانداری، مترجم). تهران-قم: سمت و مؤسسه فرهنگی طه.شپرد، آن (۱۳۸۸). مبانی فلسفۀ هنر. (علی رامین، مترجم). تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی.مهرمحمدی، محمود و کیان، مرجان (۱۳۹۳). برنامۀ درسی و آموزش هنر در آموزش‌وپرورش. تهران: سمت.مهرمحمدی، محمود (۱۳۹۰). تبیین چرخش زیباشناسانه در تعلیم و تربیت: درسهای خرد و کلان برای بهبود کیفیت آموزش با الهام از عالم هنر. فصلنامه تعلیم و تربیت. سال بیست و هفتم. شماره ۱ (پیاپی ۱۰۵). صص ۱۱-۳۴.میجلی، مری (a1394). علم و شعر. (میثم محمدامینی، مترجم). تهران: فرهنگ نشر نومیجلی، مری (b1394). آرمانشهر، دلفین، رایانه: مسائلی در باب زیرساخت فلسفی. (میثم محمدامینی، مترجم). تهران: فرهنگ نشر نوهاسپرس، جان (۱۳۸۷). مسائل زیباشناسی. در: تاریخ و مسائل زیباشناسی. مونروسی بیردزلی و جان هاسپرس. (محمدسعید حنایی کاشانی، مترجم). تهران: هرمس. صص ۷۴-۱۵۶.هاسپرس. جان (ویراستار) (۱۳۹۳). زیبایی‌شناسی. (جمعی از مترجمان). قم: مدرسه اسلامی هنر.هایزنبرگ، ورنر (۱۳۸۲). جزء و کل. (حسین معصومی همدانی). تهران: مرکز نشر دانشگاهی.Bellocchi, A.; Quigley, C. &amp; Otrel-Cass, K. (Eds.) (2017). Exploring emotions, aesthetics and wellbeing in science education research. Springer.Cropper, W. H. (2001), Greater physicists: The life and times of leading physicists from Galileo to Hawking, Oxford: Oxford University PressDavis, S. et al. (Eds.) (2009). A companion to aesthetics. Second edition. Blackwell Publishing Ltd.Dewey, j. (1980). Art as experience. New York: Perigee Books.Ede, S. (2005), Art and science, London: I.B. TAURISEisner, E. (2002). The art and the creation of mind. Yale University Press.Eisner, E. (1986). The role of the arts in cognition and curriculum. Journal of Art &amp; Design Education. 5 (1&amp;2). Pp. 57-67.همچنین بخوانید:  نقش تخیل و خلاقیت در آموزش علمFischer, E. P. (1999). Beauty and the best: the aesthetic moment in science. Oehlkers E. (Trans.). Springer.Flannery, M. (1992), Using science’s aesthetic dimension in teaching science, The Journal of Aesthetic Education, ۲۶ (۱), pp. 1-15.Gaut, B. &amp; Lopes, D. M. (Eds.) (2013). The routledge companion to aesthetics. Third edition. New York: Routlede.Girod, M. (2007). A conceotual overview of the role of beauty and aesthetics in science and science education. Studies in Science Education. ۴۳. pp. 38-61.Girod, M.; Rau, Ch. &amp; Scherige, A. (2003). Appreciating the beauty of science ideas: teaching for aesthetic understanding. Sci Ed.  ۸۷. Pp. 574-587.Glynn, I. (2010). Elegance in science: the beauty of simplicity. Oxford: Oxford University Press.Ivanova, A. (2017). Aesthetic values in science. Philosophy Compass. 12. pp. 1-9.Jakobson, B. &amp; Wickman, P.-O. (2008). The roles of aesthetic experience in elementary school science. Research in Science Education. 38 (1). pp. 45–۶۵.Jho, H. (2018). Beautiful physics: re-vision of aesthetic features of science through the literature review. Journal of the Korean Physical Society. ۷۳ (۴). pp. 401-413.Johnston, J. S. (2014). John Dewey and science education. In: Matthews, M. R. (Ed.) International handbook of research in history philosophy and science teaching. Dordrecht: Springer. pp. 2409-2432.Kivy, P. (2004). The Blackwell guide to aesthetics. MA. USA: Blackwell  Publishing Ltd.Lederman, N. G.; Schwartz, R. &amp; Abd-El-Khalick, F. S (2015). Nature of science, assessing of. In: R. Gunstone (Ed.). Encyclopedia of science education. Dordrecht: Springer. pp. 694-698.Lederman, N. G. (2007). Nature of science: past, present, and future. In: S. A. Abell &amp; N. G. Lederman (Eds.). Handbook of research on science education. New Jersey: Lawrence Erlbaum Association, Inc., Publishers. pp. 831-879.Lederman, N. G. (1992). Student’ and teachres’ conceptions of the nature of science: a review of the research. Juornal of research in science teaching. ۲۹ (۴). pp. 331-359.Lederman, N. G.; Abd-El-Khalick, F. S.; Bell, R. L. &amp; Schwartz, R. S. (2002). Views of nature of science questionnaire: toward valid and meaningful assessment of learners’ conceptions nature of science. Journal of Research in Science Teaching. ۳۹ (۶). pp. 497-521.Matthews, M. R. (2002). Forward and introduction. In: W. F. MaComas (ed.). The nature of science in science education: rationals and strategies. London: Kluwer academc publishers. pp. x-xxi.McComas. W. F.; Clough, M. P. &amp; Almazroa, H. (2002). The role and character of the nature of science in science education. In: W. F. MaComas (ed.). The nature of science in science education: rationals and strategies. London: Kluwer academi publishers. pp. 3-39.Poincare, H. (2011). The value of science: Essential writings of Henri Poincare. New York: The Modern Library.Sismondo, S. (2010). An introduction to science and technology studies. Blackwell Publishing Ltd.Venville, G.; Rennie, L. J. &amp; Wallace, J. (2012). Curriculum integration: challenging the assumption of school science as powerful knowledge. In: B.J. Fraser et a. (eds.), Second international handbook of education. Springer. pp. 737-749.Wickman, P. (2006), Aesthetic experience in science education: Learning and meaning- making as situated talk and action, London: LEA</description>
                <category>موسی توماج</category>
                <author>موسی توماج</author>
                <pubDate>Fri, 08 Sep 2023 21:25:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوانشی از شعر «دوقماچی قیز» اثر استاد ستار سوقی</title>
                <link>https://virgool.io/@mousatoumaj/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D9%82%D9%85%D8%A7%DA%86%DB%8C-%D9%82%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D9%88%D9%82%DB%8C-rqcazfahdhxm</link>
                <description>مجموعه شعر ساوچی از استاد ستار سوقی (چاپ دوم، بهار ۱۳۸۵، گرگان: موسسه فرهنگی و انتشاراتی مختومقلی فراغی) شامل ۶۲ قطعه شعر است که ۱۰ قطعه آن را قالب رباعی تشکیل می‌دهد. از باقی ۵۲ قطعه، ۳ شعر (جرن قیز، دوقماچی قیز و ترکمن حالی حالچاسی) به قالی، قالیچه و دختران قالی‌باف ترکمن اختصاص دارد.در این میان، شعر «دوقماچی قیز» ویژگی‌های فرمی منحصربه‌فردی دارد که قصد دارم در این نوشته، در حد بضاعت، به آن بپردازم و خوانش، تحلیل و نقد خود را، عمدتا از منظری روانشناختی، از این شعر خاص ارائه کنم. ناگفته پیداست که هر خوانشی با دیدگاه، باورها و علایق خواننده و مفسر گره خورده و صرفا بازگوی یکی از تفاسیر ممکن است و هرگز نمی‌تواند ادعای صحت و اعتبار مطلق داشته باشد. در مورد ترجمه فارسی شعر نیز، همین سخن، صادق است.حالی حالچا دوقاماقینگ هنارینباش یاشیمده اِوِه‌ی اِنِم اِورِدّیدوقایان حالینی سُویّان زَحمِتینِیلاین غریبلیق غانم غوریدی(هنر قالی‌بافی رادر پنج سالگی، مادر ناتنی‌ام به من آموختبرای بافتن قالی از جانم مایه می‌گذارمچه کنم که در چنگال هیولای خون‌آشام فقر اسیرم)«دوقماچی قیز» فقط یک شعر نیست بلکه شعری است که حکایتی تلخ را بازمی‌‌گوید. در کُلّ دفتر شعر ساوچی، این تنها شعری است که قصه کاملی را روایت می‌کند. قصه‌ی دخترک قالی‌باف یتیمی که نامادری‌اش در پنج سالگی، این هنر را به او آموخته است.در این قصه، زاویه دید روایت، معنای روانشناختی مهمی دارد. قصه از زبان «اول شخص» روایت می‌شود. در هیچ شعر دیگر این دفتر، نمی‌بینیم که شاعر، خود را، در جای «دیگری» قرار داده و از زبان او سخن بگوید. اما جالب‌تر از انتخاب زاویه دید «اول شخص»، این است که شاعر، به مثابه یک مرد در عالم واقع، خود را در جایگاه جنس مخالف قرار می‌دهد و از زبان «یک دخترک قالی‌باف ترکمن» سخن می‌گوید.خواننده احتمالا خواهد پرسید که: «خُب، همه این‌ها به چه معناست و چه اهمیتی دارد؟»در تحلیل روانشناختی، این نوع روایت بسیار معنادار و مهم است. در وهله اول، نشانِ اهمیت و ارزش موضوع است برای شاعر. موضوع آن‌چنان برای شاعر مهم و ارزشمند است که می‌خواهد تمام عاطفه و احساس خود را برای بیان آن به کار گیرد. برای این منظور، او تمام موانع جسمانی، روانی و عرفی را به واسطه‌ی تخیل خلاق خود پشت سر گذاشته و با سوژه شعر (دوقماچی قیز) به وحدت می‌رسد.انتخاب چنین منظری در شعر کلاسیک و حتی مدرن بسیار نادر است و شخصا به یاد ندارم که شاعری مرد از زبان زنی سخن گفته باشد (بررسی این موضوع در اشعار مختومقلی، به‌عنوان برجسته‌ترین شاعر ترکمن، می‌تواند جالب باشد). انتخاب چنین زاویه دید زنانه‌ای از سوی یک شاعر مرد، آن هم در یک جامعه‌ی سنتی مردسالار که زن هرگز صدایی در آن نداشته است، علاوه بر جسارت و خلاقیت برای غلبه بر کلیشه‌ها و موانع ذهنی نهادینه شده از سوی عرف و سنت، نیازمند تعهد شاعرانه عظیمی برای بهترین بازنمایی درد و رنج انسانی فراتر از مرزهای جنسیت و سنت است.در مرحله بعد، شاعر، دخترک را یتیم و بدون ‌مادر تنی و با مادری ناتنی ترسیم می‌کند. عینا همان وضعیتی که شاعر ما (به استناد زندگینامه اول کتاب و شعر «باغشلایان اِنه مه») در زندگی شخصی داشته است:«شو غوشغی نی اِنه دِکدوغریب مِن بو گیجهباغشلایان اِنه مههِرگیز شونی گورموق» (ص ۵۴)(امشب با زایش این شعرچون مادری که جنینش راآن را به مادرم تقدیم می‌کنمکه هرگز او را ندیده‌ام)بدیهی است که این میزان از شخصی‌سازی (خودآگاه یا ناخودآگاه) و نزدیکی به سوژه، امکان همذات‌پنداری بسیار عمیقی را به شاعر می‌دهد. او می‌خواهد با تمام وجود در سوژه‌ی خود غرق شود و با او به وحدت کامل برسد تا بتواند درد و رنج ناشی از وضعیت اسفبار و تراژیک او را، عینا تجربه و درک کند. او می‌خواهد زندگی دخترک قالی‌باف یتیم ترکمن را شخصا زندگی کند تا بتواند در مورد او شعر بگوید؛ چون شاعر ما شعر را عین زندگی‌اش می‌داند:«مِنینگ قوشغی لاریم مِنینگ دنیآم دیر. اُول مِنینگ یاشیشدان آلان تجربه لم دآل ده، ایسم یاشایشم دیر.» (مقدمه شاعر بر کتاب)(شعرهای من همان دنیای من هستند. آنها تجربه‌هایی نیست که من از زندگی کسب کرده‌ام، بلکه خودِ زندگی‌ام  هستند.)بنابراین شاعر ما زندگیِ سوژه‌ی شعرش را، با تخیل زایای خود، بازمی‌زید. حاصل این یکپارچگی وجودی شاعر با سوژه، شعری می‌شود با غِنای عاطفی شگفت‌انگیز که مستقیما قلب و روح مخاطب را نشانه می‌گیرد.اما سوژه‌ی شعر، تنها یک دخترک نیست. دخترکان چون او در صحرا بسیارند. چنین است که شاعر، زندگیِ همه‌ی دخترکانِ قالی‌بافِ قوم خود را باززیسته و بازمی‌گوید. دخترکانی که هیولای قبیح فقر، حرمت و شرافت آنان را آماج حمله خود ساخته است. پس شاعر ما راوی حماسه‌ی مبارزه‌ی دخترکان ترکمن با فقر همه‌گیر و هولناک زمانه‌ی خود است (شعر در سال ۱۳۵۳ سروده شده است). اما این دخترکان ظریف و نازک، روح بلند و استواری دارند. آنان با همان انگشتان ظریف و زیبای خود به جنگ هیولای زمخت و زشت فقر و تنگدستی می‌روند. آنان برای دفاع از حیثیت و حرمت خانه و کاشانه‌ی خویش کیمیاگری می‌کنند و هر شب تا دیرگاه، مِس درد و رنج وجود خویش را به طلای نقش‌های رنگارنگ و افسونگر قالی و قالیچه ترکمن بدل می‌کنند.گونیمیز ناماردا دوشمِسین دییبگیجه‌لِر دانگاچین داراق‌لار قاقیانغانیمی سنگدیریب گُولینگ اُوستینهغزیل یاشیل الوان گُل‌لِر دُورِدیان(برای اینکه محتاج نامردان نباشیمشب‌ها تا سحر شانه را بر تارها و پودها می‌کوبمبا چکاندن خون و شیره‌ی جانم بر نقش‌های قالیآن را با گل‌های رنگارنگ قرمز، سبز و … می‌آرایم)اما در فقدان عدالت، انصاف و قدرشناسی که هنر را باید، آنان بهای سنگینی می‌پردازند. این دخترکان گرانترین دارایی، یعنی عمر و جوانی خود را، به بهای ناچیزی می‌فروشند:صُنغتمینگ قَدرین بیلِن تابمانیحایب غوری یولا عُمریمی یاقیان(ناامید از یافتن کسی که ارزش هنرم را بداندعمر خود را بیهوده بر باد می‌دهم)اما در مقابل این ایثار، دخترکان ترکمن، چیزی مهمتر، یعنی حرمت و شرافت انسانی را، نجات می‌دهند: ساغلیق بولسا چالیشارین باش گوندهبولار بولماز قافا هرگیز بارمارین(در این دار فانی، تا آخرین نفس خواهم جنگیدتا دستم هرگز پیش هر کس و ناکسی دراز نشود)با این حال این وضع موجود، چیزی است که نباید باشد. و شاعر ما در پی آن نیست که برای وضعیت بغرنج و تراژیک فقر و بی‌عدالتی نابودگر زمانه خود، که دلایل چندوجهی تاریخی و سیاسی دارد، نسخه اخلاقی، دینی یا تقدیرگرایانه‌ی ساده‌لوحانه‌ای بپیچد و حکایت را با یک پایان خوش کاذب و امیدبخشی فریبکارانه (که رسم زمانه‌ی ماست) به اتمام رساند. در بند ماقبل آخر، شاعر یکی از عمیق‌ترین حسرت‌های این دخترکان را بازمی‌نمایاند:بارلی غیزلار غُول قوشانده مِکتبهحسرتیمدان غارا مانگلایما اُوردیم(وقتی دیدم دختران اغنیا به مدرسه می‌رونداز حسرت جانکاه، بر بخت سیاه خود، خون گریستم)و بیت پس از آن که، به‌زعم من، باید بیت آخر شعر می‌بود:غریبلیقی بِتِر گوریب اولیمداناُوزیمی غارانگقی توسساغدا گوردیم(در آن لحظه، فقر و نداری را بدتر از مردنو خود را گرفتار سیاهچالی سهمناک و جانفرسا یافتم)با این پایان‌بندی بغرنج و تراژیک، حکایت شعر با علامت سوال‌هایی جدی به پایان می‌رسید که: چرا باید چنین باشد؟ چرا این همه فقر؟ چرا این همه رنج؟ چرا این همه بی‌عدالتی؟ چرا این همه ظلم؟ و …؟اما با افزودن بند آخر، شعر با پاسخی یک‌جانبه و ساده‌انگارانه به این سوالات، از اوج حماسی خود به سلیقه‌ی سطحی عامیانه و ترسیم تصویر کلیشه‌ای «نامادری عفریته» سقوط می‌کند. و بدین ترتیب «مادر ناتنی بخت برگشته» (که خود یحتمل روزگاری یکی از این دخترکان مفلوک بوده است!) به عنوان «متهم اصلی» معرفی می‌شود:بولسادیم من اُوز اِنِمینگ غولیندازار بولمازدیم یالقیم سالیان علمااِوِی اِنه سولدیردی گل عُمریمیهای دان اُوزگه سوز گِلمِیار دیلیمه(اگر به دست مادر خویش، بزرگ می‌شدماز درس و مدرسه و علم روشنی‌بخش محروم نمی‌گشتمنامادری گلِ عمرِ مرا خشکانیدو حال، روز و شب، غیر از آه و ناله‌ی جانسوز بر زبانم جاری نیست)اگر همان‌طور که شاعر گفته است شعر او عین زندگی‌اش باشد، این پایان‌بندی از نظر روانشناختی، می‌تواند بازتاب نارضایتی و خشم عمیق و عقده‌ی سرکوفته‌ی بی‌مادری شاعر باشد که به نامادری‌اش فرافکنی شده است. هرچند چنین برون‌ریزی و انعکاس احتمالی تمایلات ناخودآگاه در شعر و هنر، امری کاملا طبیعی و یکی از کارکردهای درمانی و تسلی‌بخش آن است. در هر صورت، به نظر من، این پایان‌بندی زاید، تنها ضعف بزرگ این شعر تراژیکِ فوق‌العاده زیبا و انسانی است.شعری که حماسه قهرمانی دختران و زنان بسیاری از خانواده‌های فقیر ترکمن‌صحرا در دوران معاصر است. همان قهرمانان گمنامی که با کِسِر (کاردک) و داراق (شانه) در دست، با گره زدن تار و پود جان خویش بر دار قالی، به جنگ هیولای خون‌آشام فقر رفتند و با محرومیت از تحصیل، انباشتن حسرت‌ آرزوهای بربادرفته در دل و به جان خریدن هزار و یک درد و رنج روحی و جسمی در همه‌ی عمر، چراغ بقا و حیات شرافتمندانه را روشن نگاه داشتند؛ تا امثال من به پشتیبانی ایثارگری قهرمانانه آنان به مدرسه برویم، باسواد شویم و امروز بتوانیم قلم به دست بگیریم.شعر زیبا، حماسی، متعهدانه و از دل برآمدۀ استاد ستار سوقی (ساوچی) سند ادبی بی‌بدیل حماسه‌ی این قهرمانان گمنام ترکمن‌صحرا است و این نوشته ادای دِینی است کوچک به هر دوی ایشان.نسخه کامل شعر «دوقماچی قیز» از استاد ستار سوقیحالی حالچا دوقاماقینگ هنارینباش یاشیمده اِوِه‌ی اِنِم اِورِدّیدوقایان حالینی سُویّان زَحمِتینِیلاین غریبلیق غانم غوریدیگونیمیز ناماردا دوشمِسین دییبگیجه‌لِر دانگاچین داراق‌لار قاقیانصُنغتمینگ قَدرین بیلِن تابمانیحایب غوری یولا عُمریمی یاقیانغانیمی سنگدیریب گُولینگ اُوستینهغزیل یاشیل الوان گُل‌لِر دُورِدیاناولالانده اُولمِز اودی اُونسین دیبایندی مِنِم دوغانلارما اِورِدیاندوغانلارمینگ بار غوانجی مِنگ غولیمغولّاریم نازک دیر اِبِد آرمارینساغلیق بولسا چالیشارین باش گوندهبولار بولماز قافا هرگیز بارمارینحالی سیز گونیم هیچ حاچان گِچمزغوراما یولداشیم کِسِر غارداشیمسنّی آلطین یوزیک مِنگ بارماغیمادانگ ییلدوز مِنگ همیشه لیک سیرداشیمبارلی غیزلار غُول قوشانده مِکتبهحسرتیمدان غارا مانگلایما اُوردیمغریبلیقی بِتِر گوریب اولیمداناُوزیمی غارانگقی توسساغدا گوردیمبولسادیم من اُوز اِنِمینگ غولیندازار بولمازدیم یالقیم سالیان علمااِوِی اِنه سولدیردی گل عُمریمیهای دان اُوزگه سوز گِلمِیار دیلیمه*منتشر شده در ماهنامه ترکمن دیار، شماره ۵، اردیبهشت و خرداد ۱۴۰۱</description>
                <category>موسی توماج</category>
                <author>موسی توماج</author>
                <pubDate>Thu, 07 Sep 2023 22:26:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب قهرمانان گمنام صحرا (نوشته هایی درباره ترکمن صحرا)</title>
                <link>https://virgool.io/@mousatoumaj/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%B5%D8%AD%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D9%85%D9%86-%D8%B5%D8%AD%D8%B1%D8%A7-hljobv7ab9xw</link>
                <description>کتاب قهرمانان گمنام صحرا (نوشته هایی درباره ترکمن صحرا) شامل نوشته‌هایی است که از سال ۱۳۹۵ تا ۱۴۰۰ در موضوعات مرتبط با ترکمن‌ صحرا در نشریات یا وبسایت‌های منطقه منتشر کرده‌ام. هدف از تهیه کتاب تجمیع این مطالب و در دسترس قرار دادن آنها به طور یکجا برای مخاطبان علاقه‌مند بوده است.موضوعاتی که به آنها پرداخته‌ام، که عمدتا مربوط به حوزه فرهنگ، هنر و مسائل اجتماعی است، ناشی از علاقه یا دغدغه شخصی نسبت به آنها بوده است. نیازی به گفتن نیست که من صرفا مسائل را از دریچه علایق و مفروضات خویش و در محدودۀ دانش و تجربه خویش نگریسته‌‌ام، هرچند همواره سعی بر این داشته‌ام که صادق و متعهد به ابراز حقیقت باشم.برای اینکه این کتاب به صورت رایگان در اختیار مخاطبان قرار گیرد، تمام کار تهیه آن را شخصا انجام داده‌ام. به همین دلیل، صفحه‌آرایی و طراحی ظاهر آن کاملا ساده و معمولی است و امیدوارم که کیفیت محتوا کاستی کیفیت صورت را جبران کند. از آثار طراحی و نقاشی برادر هنرمندم عرازمنگلی توماج ایری در این کتاب استفاده کرده‌ام و از این بابت بسیار سپاسگزارش هستم.در پایان هر مطلب تاریخ انتشار آنها آمده است اما ترتیب چینش آنها بر اساس رعایت تقدم زمانی نیست. نوشته‌‌ها را صرفا از لحاظ صوری بازبینی کرده‌ام اما محتوا تغییری نکرده است.برخی از افرادی که در این نوشته‌ها به ایشان پرداخته‌ام، دیگر در میان ما نیستند. خوجه‌دوردی ایری (خوجا باخشی) در شهریور ۱۳۹۶ و حلیم‌‌بردی سعید-آسوده (حلیم دایی) در آذر ۱۴۰۰ ما را ترک گفتند. روحشان شاد و یادشان گرامی باد.در بخش‌هایی از کتاب قهرمانان گمنام صحرا چنین می‌خوانیم:اما آیا در این روزگار، «اصالت قومی» اصلاً واجد معنایی است و حفظ آن چه ارزش و اهمیتی دارد؟ شخصاً احساس می‌کنم که اصالت قومی معنادار است. این اصالت، ژنتیک، زبان، آداب‌ورسوم، باورها، سنن، زیستگاه، پوشش، هنرها، ادبیات، صناعات و بسیاری از موضوعات دیگر را شامل می‌شود. همۀ این موارد باهم یک قوم را از دیگری متمایز می‌کند. این تفاوتی زیباست. مثل تفاوت یک انسان با انسان دیگر است. مثل تفاوت یک درخت با درخت دیگر. این تفاوتی ارزشی و اخلاقی نیست بلکه تفاوتی زیستی و فرهنگی است. این تفاوت و تنوع، بخشی بنیادی از زیبایی و غنای فرهنگ انسانی است. بنابراین خودشناسی فرهنگی برای حفظ و اعتلای اصالت قومی ضروری است.هر قوم و ملتی می‌تواند به هنر، دستاورد و داشته‌های مثبت و انسانی خود، که همان فرهنگ و میراث قومی و ملی باشد، ببالد اما باید آگاه بود که من از سر شانس و تصادف است که در میان ایشان زاده شده‌ام. یک معضل اساسی جهان امروز نادیده گرفتن همین ماهیت تصادفی هویت قومی، ملی، زبانی، نژادی و حتی عقیدتی است. غفلتی که گاه منجر به قوم‌گرایی، نژادپرستی، ملی‌گرایی و سایر گرایش‌های عقیدتی افراطی و تعصبات کور شده و فجایع بشری هولناکی را رقم می‌زند.…آلاچیق ترکمنی، در چشم من، طرحی نبوغ‌آمیز داشت و روح ساده و درعین‌حال غنی نیاکانم را می‌توانستم در طراحی آن ببینم. به خانه‌ای کیهانی می‌مانست و هر چهار طرف  دشت و آسمان را از داخل آن می‌توانستی ببینی. به‌جای شکستن چوب‌ها آنها را خم کرده بودند و گویا سعی شده بود کمترین میزان تصرف در طبیعت انجام شود. این نگرشی است که حتی امروز نیز می‌تواند راه حل بسیاری از مشکلات زیست‌محیطی باشد.…شاملو در نامه‌ای به یکی از نویسندگان ترکمن در نشریه جُنگ باران گرگان (۱۳۴۶، شماره اول)، درباره شعر مذکور، می‌نویسد:«آقای عزیزبدون هیچ مقدمه‌ئی به شما بگویم که نامه‌تان مرا بی‌ا‌ندازه شادمان کرد. هیچ می‌دانید که من این شعر را بیش از دیگر اشعارم دوست می‌دارم؟ و هیچ می‌دانید که این شعر، عملا قسمتی از زندگی من است؟ من ترکمن‌ها را بیش از هر ملت و نژادی دوست می‌دارم. نمی‌دانم چرا. و مدت‌های دراز در میان آنان زندگی کرده‌ام، از بندرشاه  تا اترک. شب‌های بسیار در آلاچیق‌های شما خفته‌ام و روزهای درازی را در اوبه‌ها، میان سگ‌ها، کلاه‌پوستی‌ها، نگاه‌های متجسس بدبین، دشت‌های پرهمهمۀ سرسبز و بی‌‌انتها، زنان خاموش اسرارآمیز و رنگ‌های تند لباس‌ها و روسری‌هایشان، ارابه‌ها و اسب‌‌های مغرور گردنکش به سر برده‌ام.» (از زخم قلب: گزینه شعرها و خوانش شعر، ع. پاشایی، نشر چشمه، ۱۳۷۹، ص ۵۵).…سهراب شهیدثالث هنرمند بزرگ دیگری بود که در اواخر دهه چهل شمسی برای ساختن فیلم کوتاه مستند دربارۀ رقص‌های محلی ترکمنی به ترکمن‌صحرا آمد. او وقتی اولین بار بندرشاه را دید گفته بود: «اینجا آخر دنیا است.» سهراب شهیدثالث نیز شیفتۀ لوکیشن ترکمن‌صحرا شد و دو تا از ماندگارترین فیلم‌های سینمای ایران را در آنجا ساخت.فیلم «یک اتفاق ساده» (۱۳۵۲) داستان «دانش‌آموزی به نام محمد، کودکی با روزمرگی‌های معمولی و مادری مریض در بندرترکمن است. پدر او با کار غیرقانونی ماهیگیری روزگار می‌گذراند و مادرش در روند داستان فوت می‌کند.» فیلم سرشار از «سکوت» است. سکوتی سنگین، و به قول شاملو «سرشار از ناگفته‌ها»، ناشی از ظلم و خفقانی هزاران ساله که فقط پنج سال پس از آن به فریادی ملی تبدیل شد و یکی از بزرگترین تحولات سیاسی تاریخ ایران (انقلاب ۱۳۵۷) را رقم زد.…یک ضرب‌المثل قدیمی ترکمنی هست که می‌گوید: «آتش بدون دود نمی‌شود، جوانْ بدون گناه.» چنین تسامح و تساهلی در گذشته‌های دورِ یک قبیلۀ عشایرِ مردسالارْ جای شگفتی دارد. با الهام از این ضرب‌المثل، اثر هنری دیگری توسط یک نویسنده بزرگ ایرانی دیگر درباره ترکمن‌ها خلق شد. بخشی از روح اسطوره‌ای ترکمن‌صحرا و روحیه مردمان ترکمن را می‌توان در رمان معروف «آتش بدون دودِ» نادر ابراهیمی (۱۳۱۵-۱۳۸۷) دید. در نخستین سطور رمان می‌خوانیم:«یموت و گوکلان، دو قبیله‌ی بزرگ ترکمن‌اند –بزرگترین قبائل ترکمن، و شاید ریشه‌دارترین‌شان در این خاک. و آنها، به روایات بسیار و به اعتبار مدارک تاریخی، پیش از حضور اسلام نیز در اینجا ساکن بوده‌اند- و به حق ایرانی‌اند.» (ابراهیمی، ۱۳۸۶، ص ۱۰).برای دانلود رایگان کتاب معرفی کتاب قهرمانان گمنام صحرا (نوشته هایی درباره ترکمن صحرا) کلیک کنید.</description>
                <category>موسی توماج</category>
                <author>موسی توماج</author>
                <pubDate>Wed, 06 Sep 2023 22:14:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رهایی از بردگی ذهن: از مولانا تا اکهارت تول</title>
                <link>https://virgool.io/@mousatoumaj/%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%DA%A9%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AA%D9%88%D9%84-gsquh6tldmzt</link>
                <description>با اینکه قبلا در مقالۀ چگونه ارباب ذهن خود باشیم نه بردۀ آن به این بحث پرداختم اما این معضل آنچنان فراگیر و اساسی است که ارزش آن را دارد که بارها و بارها و از منظرهای مختلف به آن پرداخته شود. با اینکه رهایی از اسارت و بردگی ذهن از زمان بودا و همچنین رواقیان مورد توجه بوده اما در این نوشته قصد دارم نگاهی به دیدگاه مولوی و سپس اکهارت تول در این زمینه داشته باشم.جمله خَلقان سُخرۀ اندیشه‌اندمولوی در ابیات متعددی به معضل اسارت بشر توسط ذهن اشاره کرده است. ما در زمانی در اسارت یا بردگی ذهن هستیم که افکار و خیالات به طور ناخواسته در ذهن ما جریان داشته باشند. مولوی برای بیان این اسارت واژه‌هایی چون «اندیشه»، «فکر» و «خیال» را به کار می‌گیرد. مولوی تسلط افکار خود به خودی بر ذهن را عامل اساسی غم و غصه بشری می‌داند:جمله خَلقان سُخرۀ اندیشه‌اندزان سبب خسته‌دل و غم‌پیشه‌اندبه این ترتیب، قریب به اتفاق آدمیان در اکثر اوقات، بازیچه و مسخرۀ افکار ناخواسته‌ای هستند که دائما در ذهن جولان می‌دهند. این فعالیت لاینقطع ذهن، نگرانی، ترس و استرس را بر ما تحمیل کرده و گاهی خواب را از چشمانمان می‌ربایند.فکر و خیال خود به خودی، یعنی فکر و خیالی که ناخواسته در ذهن ما جریان می‌یابد، دائما وجود ما را آماج حمله خود قرار داده و شادابی و صفای درونی ما را تباه می‌سازد.جان همه روز از لگدکوب خیالوز زیان و سود وز خوف زوالنی صفا می‌ماندش نی لطف و فرنی بسوی آسمان راه سفرهر فکر و خیالی، فکر و خیالی دیگر را فرا می‌‌خواند و به این ترتیب سیرۀ آنها بر ذهن دائما تداوم می‌یابد.همچنین بخوانید:  هفت‌ سین معنوی برای غنی‌تر ساختن زندگیهر خیالی را خیالی می‌خوردفکر آن فکر دگر را می‌چردتو نتانی کز خیالی وا رهییا بخسپی که از آن بیرون جهیاین افکار چون زنبورانی دائما در ذهن ما وز وز می‌کنند و اگر در خواب برای ساعاتی از دست آنها خلاصی بیابیم، به محض بیداری به سراغ ما می‌آیند و ما را به این سو و آن سو کشیده، بازیچۀ خود می‌سازند.فکر زنبورست و آن خواب تو آبچون شوی بیدار باز آید ذبابچند زنبور خیالی در پردمی‌کشد این سو و آن سو می‌بردراه رهایی از بردگی ذهنتمرینات و روش‌های مختلفی برای رهایی از تسلط ذهن وجود دارد. در زمانه ما اکهارت تول یکی از بهترین مروجان این روش‌ها است. تول بیشتر بر روش خودآگاهی و حضور در لحظه حال تاکید دارد و تمرینات و تکنیک‌های متعددی را برای این منظور ارائه کرده است. من خلاصه‌ای از آموزه‌های اکهارت تول را در مقاله چگونه ارباب ذهن خود باشیم نه بردۀ آن آورده‌ام.فهرستی از تکنیک‌ها و توصیه‌های تول برای رهایی از اسارت ذهن به صورت زیر است:مراقبه ذهن: افکار خود را نظاره کنید.خود حقیقی‌تان را فراسوی اندیشه‌ها کشف کنید.حالت عدم ذهن و یگانگی با هستی را تجربه کنید.تمام توجه خود را بر اکنون متمرکز کنید.بر فعالیتی که در حال انجام آن هستید، تمرکز کنید.بر کالبد درونی خود تمرکز کنید.با خودآگاهی و تسلط بر ذهن از رنج‌ها رها شوید.با توقف هم‌هویتی با ذهن از ترس‌ها رها شوید.با پذیرش لحظه حال بر شرایط غلبه کنید.توضیحات بیشتر در مورد عناوین بالا در مقاله مذکور آمده است؛ همچنین مبسوط آنها را می‌توانید در کتاب ارزشمند اکهارت تول با عنوان نیروی حال مطالعه کنید.حاکم اندیشه‌ام محکوم نیبا انجام تمرینات اشاره شده باید از اسارت و بردگی ذهن رها شده و به ارباب و حاکم سرزمین ذهن خود بدل شویم؛ مثل یک بنّا باید سازه‌‌های اندیشه خود را آگاهانه بسازیم.همچنین بخوانید:  ساعت نبوغ و آموزش علم علاقه‌ محورحاکم اندیشه‌ام محکوم نیزانک بنا حاکم آمد بر بناخودآگاهی ما باید چون عقابی بر فراز ذهنمان اوج بگیرد و نظاره‌گر آن باشد تا هیچ اندیشه ناخواسته‌ای امکان ظهور نداشته باشد.من چو مرغ اوجم اندیشه مگسکی بود بر من مگس را دست‌رسدر این صورت، هر وقت نیاز به ابزار ذهن بود، آگاهانه از آن اوج فرود می‌آییم و از موضع یک ارباب، ماشین ذهن را به کار گرفته و سپس آن خاموش می‌کنیم.قاصدا زیر آیم از اوج بلندتا شکسته‌پایگان بر من تنندنتیجه طبیعی حاکمیت و تسلط بر ذهن، رفع بسیاری از عارضه‌های روانی چون نگرانی، استرس و اضطراب، فقدان انرژی و خمودگی و در نتیجه تجربه آرامش، سرزندگی، لطافت، سرور و شادمانی طبیعی درونی است که خود دریچه‌های بسیاری را در جهت خلاقیت و خدمت و کسب عمیق‌ترین رضایت درونی به سوی ما می‌گشاید.</description>
                <category>موسی توماج</category>
                <author>موسی توماج</author>
                <pubDate>Mon, 04 Sep 2023 14:46:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پژوهشی در زندگی مردمان خلاق؛ مروری بر کتاب «خلاقیت: روانشناسی کشف و اختراع»</title>
                <link>https://virgool.io/@mousatoumaj/%D9%BE%DA%98%D9%88%D9%87%D8%B4%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D9%81-%D9%88-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B9-ajcnzkz816gl</link>
                <description>مشخصات کتاب:خلاقیت: روانشناسی کشف و اختراع نوشته میهای چیکسنت‌میهای، ترجمۀ عباس‌علی کتیرایی، انتشارات مازیار، ۱۳۹۵درباره خلاقیت مطالب زیادی نوشته می‌شود؛ از خلاقیت در علم، کسب‌وکار و مدیریت گرفته تا شیوه‌های خلاقانه آرایش کردن، لباس پوشیدن، درست کردن نیمرو و غیره. مدعیان «آموزش خلاقیت» هم کم نیستند که به شیوه‌های مختلف و با وعده و وعید فراوان، ما را به خرید کتاب‌ها، سی‌دی‌ها و شرکت در کلاس‌ها و سمینارهای خود تشویق می‌کنند.شخصاً تاکنون کسی را ندیدم که با استفاده از این محصولات و کلاس‌ها خلاق‌تر شده باشد و بیشتر آن‌هایی که استفاده کرده‌ام، برای خودم نیز هیچ کارایی نداشته است. اما در این میان، گاهی به‌ندرت، به اثری برمی‌خوریم که حرفی برای گفتن دارد. کتابی که در اینجا مرور می‌کنیم از آن جمله است.پژوهشگر تجربه‌های خوشایندمیهای چیکسنت‌ میهای، روانشناس مجارستانی‌الاصل، استاد روانشناسی و مدیریت در دانشگاه کلارمونت در کالیفرنیا و رئیس سابق دانشکده روانشناسی دانشگاه شیکاگو است.تحقیقات او بر روانشناسی شادی و خلاقیت متمرکز بوده و با انتشار کتابش با عنوان «جریان: روانشناسی تجربه‌های خوشایند» در سال ۱۹۹۱ به شهرت رسید و از محققان پیشرو در روانشناسی مثبت (روانشناسی مثبت‌گرا) به شمار می‌رود.او «جریان» (Flow) را برای وصف حالت‌های احساسی از قبیل لذت، شادی و رضایت درونی به‌کار می‌برد که منتج از انجام کارهایی خودجوش و با اشتیاق درونی است.میهای پیشنهاد می‌کند که به‌جای جستجوی شادی باید تشخیص دهیم که مواقعی که  احساس شادی، قدرت و رضایت می‌کنیم، مشغول انجام چه کاری هستیم.او با ارزیابی نتایج این نوع کار که علاوه بر رضایت درونی، اکتشافات و ابداعات مؤثر در عرصه‌های مختلفی از قبیل علم، هنر و اقتصاد را موجب شده است، به تحقیق دربارۀ «خلاقیت» پرداخت که کتاب «خلاقیت: روانشناسی کشف و اختراع» ماحصل این پژوهش است.آیا خلاقیت، به روش علمی تحقیق‌پذیر است؟بااینکه وجه خلاق و آفرینش‌گر وجود آدمی سرچشمۀ تمام کشفیات و ابداعات بوده است اما پژوهش در زمینۀ این پتانسیل انسانی، به‌ویژه در مورد کشف و ابداع در علم، سابقه چندان درازی ندارد.در دهه چهل میلادی فیلسوفانی از قبیل کارل پوپر بررسی در زمینه خلاقیت و کشف و ابداع علمی را، به دلیل جنبۀ ذوقی و شهودی آن، مربوط به حیطۀ روانشناسی می‌دانستند و خود روانشناسی را نیز از مصادیق علم به‌حساب نمی‌آوردند.در مقابل، اثبات‌گرایان منطقی، صرفاً گزاره‌های تجربی را معنادار و قابل پژوهش علمی تلقی می‌کردند و بنابراین احساسات و احوالات انسانی از دایرۀ تحقیق خارج می‌شدند.از طرفی هر دوی این نگرش‌ها فاقد نگاه تاریخی و جامعه‌شناختی به کشفیات و خلاقیت‌های علمی بودند. در اوایل دهه شصت بود که تامس کوهن در کتاب معروفش «ساختار انقلاب‌های علمی» اهمیت وجوه تاریخی و جامعه‌شناختی کشف و ابداع و خلاقیت در علم و نواقص دو نگرش اخیر را آشکار ساخت.از آن زمان تحقیقات در این موضوعات بیشتر شده است هرچند در این مورد که آیا چنین پژوهش‌هایی در مورد موجود انسانی به همان میزان تحقیقات در فیزیک یا شیمی دارای اعتبار علمی هستند یا نه، همچنان میان فلاسفه علم اختلاف وجود دارد.همچنین بخوانید:  علم، شعر، تخیلخلاقیت به‌مثابه دگرگونی ارزشمندکتاب میهای نیز بااینکه عنوان فرعی «روانشناسی کشف و اختراع» را بر خود دارد اما بر ابعاد تاریخی و اجتماعی موضوع نیز تأکید زیادی دارد. ازاین‌روست که برخلاف نگرش فردمحور، خوش‌بینانه و بعضاً اسطوره‌ای به موضوع خلاقیت، معتقد است که «اندیشه یا محصولی که شایستۀ برچسب خلاقیت است از هم‌افزایی منابعی بسیار سرچشمه می‌گیرد نه‌فقط از ذهن یک شخص.» (ص۹)با این دیدگاه است که نویسنده، در تعریف موضوع پژوهش خود، خلاقیت را نه یک امر سابجکتیو صِرف به این معنی که «آنچه من انجام می‌دهم نو و ارزشمند است» بلکه آن را «به وجود آوردن چیزی کاملاً نو می‌داند که ارزش کافی برای اضافه شدن به فرهنگ را دارد.» (ص۳۲)بنابراین مصادیق او برای انسان خلاق افراد شاخصی چون داوینچی، ادیسون، پیکاسو و اینشتین است که فرهنگ انسانی را در جنبه‌های مهمی دگرگون کرده‌اند. ازاین‌رو خلاقیت به شکلی که نویسنده به آن می‌پردازد «فرایندی است که به‌واسطۀ آن یک قلمرو نمادین در فرهنگ تغییر می‌کند.» (ص۱۶) این قلمرو می‌تواند از علم و فناوری تا هنر، اقتصاد، سیاست و سایر حوزه‌های زندگی اجتماعی را دربر بگیرد.پژوهش میهای بر مبنای مصاحبه با نودویک نفر از افراد معاصری که با معیار پیش‌گفته خلاق به شمار می‌آیند بین سال‌های ۱۹۹۱ و ۱۹۹۵ انجام‌گرفته است. او با تحلیل عمیق این مصاحبه‌ها پی برده که افراد خلاق چگونه‌اند، فرایند خلاق به چه نحو عمل می‌کند و چه شرایطی به تولید ایده‌های اصیل کمک می‌کند یا مانع از آن می‌شود؟کتاب دارای سه بخش است.فرایند خلاقیتدر بخش اول با عنوان «فرایند خلاق» ضمن تعریف موردنظر نویسنده از خلاقیت و تشریح معیارهای آن، به شخصیت خلاق، عمل و فرآیند خلاقیت و محیط آن پرداخته می‌شود.بااینکه به‌زعم نویسنده «به نظر نمی‌رسد مجموعه خاصی از ویژگی‌ها وجود داشته باشد تا فرد بتواند به یک نوآوری ارزشمند برسد» اما به‌عنوان یک معیار کلی «توانایی چشمگیر فرد در تطابق با هر نوع موقعیتی و استفاده از هر وسیلۀ در دسترس برای رسیدن به اهدافش»، فرد خلاق را از دیگران متمایز می‌کند. (ص۶۱)همچنین افراد خلاق در درجه اول «کاری را انجام می‌دهند که دوست دارند» و آرزوی شهرت یا ثروت  انگیزه اولیه آن‌ها برای کار نیست. محیط و بافت زمانی و مکانی که فرد خلاق در آن زندگی می‌کند بر تولید نوآوری و پذیرش آن مؤثر است. اما تمایز آن‌ها در این است که علیرغم شرایط می‌کوشند الگویی شخصی را بر محیط تحمیل کنند تا ضرباهنگ تفکرات و عادات کاری آن‌ها را بازتاب دهد.زندگی افراد خلاقبخش دوم کتاب به زندگی افراد خلاق در سه مقطع کودکی و جوانی، بزرگ‌سالی و پیری می‌پردازد. بااینکه کودکان ممکن است استعداد زیادی از خود بروز دهند اما این نمی‌تواند نشانگر خلاقیت آن‌ها در آینده باشد زیرا که «خلاقیت مستلزم تغییر روش انجام کارها یا روش اندیشیدن از طریق تسلط بر روش‌های قدیمی  انجام کار یا تفکر است» که نشانگر اهمیت آموزش و یادگیری است.اما پژوهش نویسنده نشان داده که آموزش رسمی معمولاً بیشتر مانعی در مسیر بروز خلاقیت عمل می‌کند و نویسنده، عملکرد مدارس آمریکا را به‌ویژه با در نظر گرفتن اینکه چقدر تلاش، منابع، و امید صرف نظام آموزش رسمی می‌شود، «نسبتاً ترسناک» ارزیابی کرده است (ص۱۸۶) که در مورد کشور ما با توجه به کنکورزدگی آموزش رسمی، قطعاً وضعیت بحرانی و «مطلقاً ترسناک» است.همچنین بخوانید:  در دشواری‌های مفاهمه و مصالحهشرایط الهام‌بخش سال‌های دانشگاه، همسران پشتیبان و محیط کار انگیزه‌بخش از عوامل مهم در بروز خلاقیت افراد مورد بررسی در بزرگ‌سالی بوده‌اند.در نسبت میان سن و خلاقیت، بر اساس یافته‌های میهای، هم کیفیت و هم کمیت نوآوری افراد خلاق با افزایش سن حفظ می‌شود و بعضی از ماندگارترین کارهای آن‌ها در سال‌های پایانی عمر انجام شده است.قلمروهای خلاقیتبخش سوم کتاب با عنوان «قلمروهای خلاقیت» به مطالعۀ موردی قلمروهای ویژۀ خلاقیت در سه موضوع ادبیات، زیست‌شناسی و آسیب‌های زیست‌محیطی می‌پردازد.در ادامه نویسنده با اشاره به دو یافته اساسیِ «ضرورت خلاقیت برای بقای بشر در آینده» و اینکه «نتایج خلاقیت عوارض جانبی نامطلوبی هم دارد» (ص۳۳۶) «ضرورت فرهنگ‌سازی برای توسعه خلاقیت و توانایی در ابداع روش‌های ارزیابی تأثیر ایده‌های خلاق جدید» را موردبحث قرار می‌دهد.تقویت خلاقیت فردیهدف اصلی کتاب این است که به «شرح نحوه کار خلاقیت، تکامل فرهنگ با تکامل قلمروها بر اثر کنجکاوی و ازخودگذشتگی تعدادی از افراد خلاق» بپردازد.اما هدف ثانوی آن این است که با الهام گرفتن و آموختن از زندگی این مردان و زنان یاد بگیریم که خلاقانه‌تر زندگی کنیم. به همین دلیل فصل پایانی با عنوان «تقویت خلاقیت فردی»، یافته‌هایی را برای توسعه خلاقیت شخصی مطرح می‌کند. نویسنده به چهار مانع اساسی برای استفاده از انرژی خلاق می‌پردازد و نحوۀ دوری از این موانع و آزاد کردن انرژی خلاق را مورد بررسی قرار می‌دهد.توجه تخصیص نیافتهبرخلاف افسانه‌های بسیاری که درباره تفاوت مغز نوابغی مثل اینشتین با مردم عادی وجود دارد، نویسنده معتقد است که بر اساس دانش کنونی ما، حتی یک کارشناس آناتومی اعصاب قادر نیست مغز اینشتین و مغز من و شما را از هم تشخیص دهد.از نظر ظرفیت پردازش اطلاعات همۀ مغزها بسیار به هم شبیه هستند. نتیجه اینکه به دلیل شباهت در سخت‌افزار مغز، بیشتر افراد می‌توانند عملیات ذهنی را در یک سطح اجرا کنند.آنچه از نظر نویسنده، بنیادی‌ترین تفاوت را از نظر استفاده خلاق از انرژی ذهنی ایجاد می‌کند «میزان توجه تخصیص ‌نیافته‌ای» است که برای پرداختن به نوآوری در اختیار دارند.برعکس افسانه‌های رایج چنین نیست که اینشتین مقالاتش در مورد نسبیت را روی میز آشپزخانه در خانه‌اش و درحالی‌که کالسکه بچه‌اش را تکان می‌داد، نوشته باشد.در تعداد چیزهایی که شخص می‌تواند هم‌زمان به آن‌ها توجه کند محدودیت‌های واقعی وجود دارد و وقتی‌که بقای فرد نیازمند تمام توجهش باشد، توجهی برای خلاق بودن باقی نمی‌ماند.کنجکاوی و علاقهنویسنده معتقد است که اولین گام به‌سوی زندگی خلاق‌تر، پرورش کنجکاوی و علاقه است. یعنی اینکه توجه خود را به خاطر جذابیت خود آن مسائل به آن‌ها اختصاص دهیم. درحالی‌که کودکان به‌طور طبیعی این حس کنجکاوی، حیرت و اشتیاق به آموختن را دارند، بیشتر ما با افزایش سن حس شگفتی و حیرت در مواجهه با، شکوه و تنوع جهان را از دست می‌دهیم.از این نظر افراد خلاق مثل کودکانی هستند که حتی در نود سالگی نیز کنجکاوی‌شان تروتازه و شدید است، آن‌ها از چیزهای عجیب و ناشناخته لذت می‌برند و چون ناشناخته‌ها بی‌پایان‌اند، لذت آن‌ها هم بی‌پایان است.برخی توصیه‌های نویسنده برای پرورش علاقه و کنجکاوی چنین است:بکوشید هر روز با چیزی شگفت‌زده شوید.بکوشید دستکم هر روز یک نفر را شگفت‌زده کنید.هر روز آنچه شما را شگفت‌زده کرده و اینکه چگونه دیگران را شگفت‌زده کرده‌اید را یادداشت کنید.هر گاه چیزی جرقه‌ای از علاقه را برمی‌انگیزد، آن را دنبال کنید.همچنین بخوانید:  مرگ، تسلیت و معنای زندگی: مواجهه با مرگ عزیزان در شرایط کروناییلذت و خلاقیتایجاد کنجکاوی دوام نخواهد داشت مگر اینکه بیاموزیم تا از آن لذت ببریم. لذت باعث می‌شود که انرژی لازم برای توجه عمیق‌تر و در نتیجه خلاقیت فراهم شود.وقتی یاد بگیریم که از استفاده از انرژی خلاق خود طوری لذت ببریم که خودش نیروی درونی لازم برای حفظ تمرکز را تأمین کند، به وضعیت بسیار مساعدی برای خلاقانه زیستن دست می‌یابیم.نویسنده برای لذت بردن از کنجکاوی نیز توصیه‌هایی دارد:هر روز با هدفی ویژه و مشتاقانه از خواب بیدار شوید.هر چیزی را خوب انجام دهید لذت‌بخش می‌شود.برای لذت بردن از چیزی باید پیچیدگی آن را افزایش دهید به این معنی که چالش‌ها و فرصت‌های تازه را در آن کشف کنید.عادات و خلاقیتعوامل مختلفی به‌راحتی می‌تواند توجه و تمرکز ما را بر هم زده و مسیر جریان انرژی خلاق را مسدود کند. اینجاست که برخی عادات می‌تواند به کمک ما بیاید.انتخاب یک شلوار، جوراب یا پیراهن می‌تواند یک ساعت تمرکز فکری شما را بر هم بزند. جای تعجب نیست که چرا اینشتین ترجیح می‌داد همیشه همان ژاکت قدیمی و شلوار گل‌وگشاد را بر تن کند.اما برای رسیدن به عادت‌هایی که کنترل توجه ما را روی هدف اصلی‌مان امکان‌پذیر کنند چه کاری می‌توان انجام داد؟مسئولیت برنامه خودتان را بر عهده بگیرید و اجازه ندهید که دیگران یا شرایط آن را کنترل کنند.برای فکر کردن و استراحت وقت پیدا کنید.محیط خانه و کارتان را متناسب با روحیات خود شکل بدهید.آنچه را درباره زندگی دوست دارید یا از آن نفرت دارید، کشف کنید.آنچه را دوست دارید بیشتر انجام دهید و آنچه را متنفرید، کمتر.ایجاد ویژگی‌های شخصیتی برای خلاقیتنویسنده معتقد است که افراد خلاق شخصیت‌هایی نسبتاً پیچیده دارند. در این افراد، نه نیروی مرکزگریز غلبه دارد و نه مرکزگرا؛ آن‌ها می‌توانند گرایش‌های مخالفی را در تعادل نگاه دارند.فرد خلاق به شدت منحصربه‌فرد است. ویژگی‌های شخصیتی خاصی برای حفظ اشتیاق و کنجکاوی و ایجاد جریان انرژی خلاق لازم است. نویسنده معتقد است که این ویژگی‌ها را می‌توان ایجاد کرد.او توصیه می‌کند که ویژگی‌هایی را که نداریم در خود ایجاد کنیم. این کار نیازمند شکستن برخی عادات است اما نتیجه آن این است که با نگریستن به جهان از دیدگاهی جدید و متفاوت و با جریان یافتن انرژی خلاق در درون خویش، به‌طور قابل‌ملاحظه‌ای زندگی خود را غنا می‌بخشیم.همان‌طور که نویسنده در آغاز کتاب اشاره کرده، خلاقیت سرچشمۀ اصلی معنا در زندگی ماست. همچنین بیشتر چیزهای جالب، مهم و انسانی محصول خلاقیت است و از طرف دیگر ۹۸ درصد ساختار ژنتیکی ما با شامپانزه‌ها  مشترک است به‌استثنای خلاقیت. (ص۹)همین اهمیت بنیانی موضوع، روش تحقیق علمی، روایت جذاب در کنار توصیه‌های کاربردی فصل آخر، همچنین ترجمۀ روان و خوانا، کتابی ارزنده و خواندنی فراهم آورده است.برای خرید کتاب “خلاقیت: روانشناسی تجربه‌های خوشایند’ کلیک کنید.</description>
                <category>موسی توماج</category>
                <author>موسی توماج</author>
                <pubDate>Sun, 03 Sep 2023 21:09:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نرون های نبوغ ساز: چگونه هر کسی را بهر کاری ساختند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mousatoumaj/%D9%86%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%BA-%D8%B3%D8%A7%D8%B2-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%B1-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86%D8%AF-j6vrdeght52k</link>
                <description>مغز اندام عجیبی است که به نظر می‌رسد به سمت عقب رشد می‌کند. کبد، کلیه‌ها، دست‌ها و پاها در ابتدا کوچک هستند و به‌تدریج بزرگ می‌شوند تا به‌اندازه مناسب بزرگ‌سالی برسند؛ اما در مورد مغز عکس این رخ می‌دهد. مغز ابتدا با سرعت زیادی بزرگ می‌شود و سپس تا زمان بزرگ‌سالی کوچک و کوچک‌تر می‌شود و بااین‌حال شما باهوش‌تر و باهوش‌تر می‌شوید.علت این وارونگی را می‌توان در چیزی یافت که سیناپس (synapse) می‌نامند. سیناپس وسیله ارتباطی دو سلول مغزی است که سلول‌ها (سلول‌های مغزی را نرون Neuron نیز می‌نامند) را قادر می‌سازد تا باهم ارتباط داشته باشند. رفتارهای ما بر اساس ایجاد رابطه مناسب میان نرون‌های مغز می‌باشند. به طور ساده می‌توانیم بگوییم که ساختار شبکه سیناپسی میان نرون‌ها خالق استعدادهای ماست. تشکیل ارتباطات سیناپسی بسیار جالب توجه است.چهل و دو روز پس از لقاح، مغز شما رشدی چهار ماهه را شروع می‌کند. در روز چهل و دوم، اولین نرون به وجود می‌آید و ۱۲۰ روز بعد، یک‌صد میلیارد نرون خواهید داشت! این یعنی اینکه در هر ثانیه ۹۵۰۰ نرون جدید به وجود آمده‌اند؛ اما زمانی که این حرکت انفجاری تمام شود، قسمت اعظم داستان نرون‌ها نیز خاتمه یافته است. به هنگام تولد یک‌صد میلیارد سلول دارید و تا اواخر میان‌سالی نیز اکثر آن‌ها حفظ می‌شوند.برای نجات شما از چنین سرنوشتی، طبیعت بعضی از اتصالات را تقویت کرده و میلیاردها اتصال دیگر را از بین می‌برد؛ و به این صورت، انسانی خواهید بود بااستعدادهای متمایز که در این جهان به شیوه‌ای بی‌نظیر و پایا عمل خواهید کرد. استعدادهای ما چنان برای ما طبیعی هستند که به نظر می‌رسد درکی که از جهان داریم با دیگران مشترک است؛ اما حقیقت این است که درک ما از جهان کاملاً شخصی است. درک ما همان الگوهای تکرارشونده فکری، احساسی یا رفتاری هستند که معلول شبکه عصبی منحصربه‌فرد ما هست. جالب‌ترین تفاوت میان افراد ناشی از جنس، نژاد یا سن نیست، بلکه منتج از اتصالات شبکه ذهنی افراد است. به‌این‌ترتیب، نبوغ ذاتی شما نیز ناشی از قوی‌ترین اتصالات شماست که در نوع خود منحصربه‌فرد است.</description>
                <category>موسی توماج</category>
                <author>موسی توماج</author>
                <pubDate>Sat, 02 Sep 2023 23:00:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل خوش سیری چند؟ سهم ثروت در شادی</title>
                <link>https://virgool.io/@mousatoumaj/%D8%AF%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%B3%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B3%D9%87%D9%85-%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-tiwul2uwv8ry</link>
                <description>در برابر هر ۱۰۰ مقاله علمی در مورد غم، یک مقاله علمی در مورد شادی وجود دارد. مارتین سلیگمن می‌گوید علم روانشناسی همیشه در مورد مشکلات انسان‌ها بوده و در طول ۵۰ سال گذشته این علم در تشخیص و درمان بسیاری از بیماری‌های روانی موفق بوده است. ولی این تمرکز روی بیماری روانی به این معنی است که به پیدا کردن دلیل شادی و رضایت انسان‌ها کمتر توجه شده است.از روانشناسی غم به شادیمارتین سلیگمن در سی سال اول زندگی حرفه‌ای خود در حوزه روانشناسی انحراف کار می‌کرد ولی کار روی احساس ناامیدی و بدبینی، او را به مسیری هدایت کرد که روی خوش‌بینی و احساسات مثبت کار کند و کشف کند چطور می‌توان این احساسات را در زندگی افزایش داد. این کار باعث شد که او در مورد هدف عالی روانشناسی تجدید نظر کند.سلیگمن در حال حاضر به عنوان بنیان‌گذار جنبش «روانشناسی مثبت» شناخته شده است. کتاب «خوشبینی آموخته شده» او که در سال ۱۹۹۱ منتشر شد یک اثر برتر شناخته می‌شود. کتاب «شادمانی درونی: روانشناسی مثبت‌گرا در خدمت خوشنودی پایدار» (ترجمه دکتر مصطفی تبریزی و همکاران، نشر دانژه) نیز به نوعی بیانیه روانشناسی مثبت‌گرا تلقی می‌شود و برای اینکه یک زندگی شاد، خوب و مفید داشته باشیم درس‌های زیادی به ما می‌آموزد. در این مقاله به آموزه‌های این کتاب درباره تاثیر پول و ثروت و سایر عوامل در میزان شادی و رضایت از زندگی می‌پردازیم.ثروت شادی نمی‌آورد اما ثروتمند بودن بهتر است«من هم ثروتمند و هم فقیر بوده‌ام، ثروتمند بودن بهتر است.»      سوفی تاکر«پول شادی نمی‌آورد.»   ضرب‌المثلشاید جالب باشد بدانید که بر اساس تحقیقات انجام شده، این دو نقل قول متناقض هر دو درست از آب درآمده‌اند و شواهد بسیاری وجود دارند که نشان می‌دهند چگونه ثروت و فقر بر روی شادی تاثیر می‌گذارند. در وسیع‌ترین سطح، محققان میزان متوسط سلامت ذهنی افراد و همچنین رضایت و شادی آنان را در میان ملل فقیر و غنی مقایسه کرده‌اند.تحقیقی که برای بررسی میزان رضایت و شادی افراد در سطح جهانی انجام گرفت حقایق جالبی را در مورد تاثیر ثروت و رفاه بر میزان شادمانی آشکار کرد. این تحقیق در چهل کشور جهان انجام گرفت. این بررسی بین‌المللی شامل ده‌ها هزار فرد بزرگسال نسبت قدرت خرید افراد با رضایت از زندگی را ارزیابی کرد.بر اساس این تحقیقات قدرت خرید کلی کشورها و متوسط رضایت از زندگی به طور کلی تا حدود زیادی همراستا هستند. با این وجود، زمانی که سرانه تولید ناخالص ملی از ۸۰۰۰ دلار فراتر می‌رود، همبستگی فوق از میان می‌رود و ثروت اضافه بر آن، بر رضایت از زندگی نمی‌افزاید. به این ترتیب، سوئیسی‌های ثروتمند از بلغاری‌های فقیر شادتر هستند، اما ایرلندی، ایتالیایی، نروژی یا آمریکایی بودن تفاوت چندانی در این زمینه ایجاد نمی‌کند.ارزش‌های فرهنگی و شادیعلاوه بر قاعده کلی بالا، بررسی‌ها نشان می‌دهد که موارد استثنای متعددی در رابطه با همبستگی بین ثروت و رضایت وجود دارد. مردم برزیل، چین و آرژانتین رضایتی بسیار بیشتر از آن چیزی دارند که به وسیله ثروت آن‌ها پیش‌بینی می‌شود. در کشورهای بلوک شوروی ثابق هم رضایت پایین‌تر از حدی است که ثروت آن‌ها پیش‌بینی می‌کند. این وضعیت در مورد ژاپن هم صدق می‌کند.ارزش‌های فرهنگی برزیل و آرژانتین و ارزش‌های سیاسی چین از هیجان مثبت حمایت می‌کنند و ظهور دشوار از کمونیسم (که با وخامت وضع سلامتی و ناسپاسی اجتماعی همراه بود)، احتمالا موجب کاهش شادی در اروپای شرقی شده است.همچنین بخوانید: تجربه نزدیک به مرگ و روایت‌هایی از تجربه‌کنندگان آنتوجیه نارضایتی ژاپنی‌ها عجیب‌تر است و همراه با وضعیت فقیرترین کشورها مثل نیجریه که رضایت از زندگی در آن‌ها نسبتا بالاست به ما می‌گویند که پول لزوما موجب شادی نمی‌شود. تغییر در قدرت خرید طی نیم قرن گذشته در کشورهای ثروتمند هم حامل همین پیام است: قدرت خرید واقعی در ایالات متحده، فرانسه و ژاپن بیش از دو برابر افزایش یافته است اما میزان رضایت از زندگی اصلا تغییری نکرده است.آیا پول بیشتر شما را شادتر خواهد کرد؟گره‌گشایی از مقایسه‌های بین کشورهای مختلف دشوار است، زیرا ملل ثروتمند از سطح سواد بالاتر، وضعیت بهداشتی بهتر، آموزش بهتر و آزادی بیشتر و همچنین امکانات مادی بهتری هم برخوردار هستند. اما مقایسه افراد غنی و فقیر درون هر کشور با یکدیگر می‌تواند به جمع‌بندی علل کمک کرده و اطلاعات حاصل از آن به مقایسه‌ای که با تصمیم‌گیری شما برای پاسخ به سوال بالا نزدیک‌تر است.این سوال که «آیا پول بیشتر من را شادتر خواهد ساخت؟» احتمالا سوالی است که شما اغلب زمانی که به فکر صرف وقت بیشتر با خانواده به جای صرف زمان بیشتر در اداره یا ولخرجی در یک تعطیلات هستید، از خود می‌پرسید.در کشورهای بسیار فقیر، جایی که فقر، تهدیدی برای خود زندگی به حساب می‌آید، ثروتمند بودن تا حد زیادی شاد بودن را پیش‌بینی کند. اما‌ در کشورهای ثروتمندتر، جایی که تقریبا همگان از یک شبکه ایمنی پایه برخوردار هستند، افزایش ثروت تاثیر اندکی بر روی شادی شخصی دارد.در ایالات متحده، افراد بسیار فقیر از نظر شادی در سطح پایین‌تری هستند، اما هنگامی که شخصی زندگی راحتی دارد، پول اضافی تاثیر ناچیزی بر میزان شادی دارد یا کاملا بی‌تاثیر است. حتی افرادی که از ثروت افسانه‌ای برخوردار هستند-افرادی که در فهرست یکصد ثروتمند ماه قرار می‌گیرند- تنها اندکی شادتر از آمریکایی‌های متوسط هستند.فقیران شاداما در مورد افراد بسیار فقیر چه می‌توان گفت؟ رابرت بیسواز-دینر (Rabert Biswas-diener) که یک دانشمند آماتور و فرزند دو تن از محققان برجسته در زمینه شادی است، به صورت مستقل به گوشه و کنار جهان –کلکته، نواحی روستایی کنیا، شهر فرسنو در مرکز کالیفرنیا و توندرای گروئنلند- رفت تا شادی را در برخی از ناشادترین نقاط جهان بررسی کند.او با ۳۲ فاحشه و ۳۱ خیابانگرد در کلکته در مورد رضایت از زندگی مصاحبه کرده و از آن‌ها آزمون به عمل آورد. عقل سلیم حکم می‌کند که اعتقاد داشته باشیم که فقرای کلکته از زندگی رضایت بسیار پایینی داشته باشند. اما با تعجب می‌بینیم که چنین نیست. رضایت از زندگی آن‌ها به طور کلی فقط اندکی پایین‌تر از رضایت از زندگی دانشجویان دانشگاه کلکته است. اما در بسیاری از حوزه‌های زندگی، رضایت آن‌ها بالاست: مثلا در زمینه اخلاقیات، خانواده و غذا. پایین‌ترین میزان رضایت آن‌ها در حوزه خاص مربوط به درآمد است.اما زمانی که این محقق خیابانگردهای کلکته را با افراد خیابانی در فرسنوی کالیفرنیا مقایسه می‌کند، تفاوت قابل توجهی را به نفع هندی‌ها مشاهده می‌کند. در میان ۷۸ فرد خیابانی در آمریکا، متوسط رضایت از زندگی بسیار پایین‌تر و به طور قابل ملاحظه‌ای کمتر از رضایت از زندگی در میان خیابانگردهای کلکته بود.تصور از اهمیت پول و شادیبا اینکه داده‌های بالا تنها مبتنی بر یک گروه بسیار کوچک از افراد فقیر هستند، حقایقی شگفت‌انگیز هستند و به آسانی نمی‌توان آن‌ها را نادیده گرفت. به طور کلی یافته‌های بیسواز-دینر به ما می‌گویند که فقر شدید یک مصیبت اجتماعی است و مردم در چنین فقری حس مطلوبی از سلامت و شادابی ندارند. اما این مردم فقیر، حتی در مواجهه با سختی‌های عظیم، بخش زیادی از زندگی خود را رضایتبخش می‌یابند (هرچند این در مورد زاغه‌نشین‌های کلکته بیشتر صدق می‌کند تا فقرای آمریکا).اگر شواهد بالا درست باشد دلایل زیادی برای تلاش جهت کاهش فقر وجود دارد –دلایلی از قبیل فقدان فرصت، مرگ و میر بالای نوزادان، مسکن و تغذیه ناسالم، تراکم جمعیت، بیکاری یا کار تحقیرآمیز- اما رضایت از زندگی پایین، در میان این دلایل نیست.همچنین بخوانید: نسخه‌ای رواقی برای خوشبختی و آرامش در جهانی بحران‌زدهاینکه پول تا چه اندازه برای شما اهمیت دارد، بیشتر از خود پول بر میزان شادی شما تاثیر می‌گذارد. به نظر می‌رسد که مادی‌گرایی نتیجه عکس به همراه خواهد داشت: در تمام سطوح درآمد واقعی، کسانی که برای پول ارزشی بیش از سایر اهداف قائل هستند، رضایت کمتری از درآمد خود و به طور کلی در مورد زندگی خود دارند.تاثیر سایر عوامل بر میزان شادیاز آنچه گذشت مشخص شد که پول تا یک میزان، باعث شادی بیشتر می‌شود اما مقدار پول بیش از آن تاثیری بر میزان شادی ندارد. در این میان چه عوامل دیگری بر شادی تاثیر دارند.ازدواجازدواج گاهی به عنوان یک غل و زنجیر محکوم شده و گاهی به عنوان یک شادی همیشگی ستایش می‌شود. هیچکدام از این توصیفات همیشه مطلق نیستند، اما داده‌های موجود از توصیف اخیر بیش از اولی حمایت می‌کنند. برخلاف پول که حداکثر تاثیر اندکی دارد، ازدواج از رابطه مستحکمی با شادی برخوردار است. «مرکز تحقیقات افکار عمومی» از بیش از ۳۵۰۰۰ آمریکایی در طی بیش از سی سال گذشته نظرخواهی کرده است و در این میان ۴۰ درصد از افراد متاهل خود را «بسیار شاد» گزارش کرده‌اند، در حالیکه تنها ۲۴ درصد از افراد ازدواج نکرده، طلاق گرفته، جدا شده و بیوه، خود را چنین توصیف کردند.امتیاز شادی بیشتر برای افراد متاهل پس از کنترل شدن به لحاظ سن و درآمد، همچنان به یک اندازه در مورد زنان و مردان صادق است. اما در رابطه با این گفته کیرکگارد، فیلسوف وجودگرا، که «حلق آویز شدن خوب، بهتر از ازدواج بد است» وجود دارد و آن این است که ازدواج‌های ناشاد، شادی را کاهش می‌دهند: در میان کسانی که «یک ازدواج نه چندان شاد» داشتند، سطح شادی پایین‌تر از افراد ازدواج نکرده یا طلاق گرفته بود.زندگی اجتماعیافراد بسیار شاد از این لحاظ که یک زندگی اجتماعی غنی و رضایت‌بخش را تجربه می‌کنند، هم با افراد متوسط و هم با افراد ناشاد تفاوت قابل ملاحظه‌ای دارند. افراد بسیار شاد کمترین زمان را در تنهایی و بیشترین زمان را در معاشرت سپری می‌کنند و هم به وسیله خود و هم به وسیله دوستانشان در مورد داشتن روابط خوب در بالاترین سطح ارزیابی می‌شوند.این یافته‌ها، هم به لحاظ مزایا و هم از نظر معایب با یافته‌های مربوط به ازدواج و شادی هماهنگ هستند. افزایش معاشرتی بودن افراد شاد ممکن است واقعا علت یافته‌های مرتبط با ازدواج باشد، به طوری که افراد معاشرتی‌تر (که البته شادتر هم هستند)، شانس بیشتری برای ازدواج داشته باشند، اما به هر حال، به سختی می‌توان علت را از معلول بازشناخت. بنابراین این یک احتمال جدی است که یک زندگی اجتماعی غنی (و ازدواج) شما را شادتر می‌سازد.هیجان منفیآیا برای تجربه هیجان مثبت بیشتر در زندگی، لازم است که تلاش کنید و با به حداقل رساندن رویدادهای بد در زندگی‌تان، تجربه هیجانات منفی را کاهش دهید؟ پاسخ این سوال بسیار عجیب است. برخلاف باور رایج، اینکه یک فرد بیش از معمول با بدبیاری و مشکلات مواجه باشد به این معنی نیست که او نمی‌تواند از شادی بسیار هم برخوردار باشد.تنها یک همبستگی منفی متوسط بین هیجانات مثبت و منفی وجود دارد. این بدان معناست که اگر شما میزان زیادی هیجان منفی در زندگی خود داشته باشید، این امکان وجود دارد هیجان مثبت شما اندکی کمتر از متوسط باشد، اما در آن صورت شما به هیچ عنوان محکوم به یک زندگی عاری از شادی نیستید. به همین ترتیب، اگر شما هیجان مثبت بالایی در زندگی داشته باشید، این فقط تا حدودی شما را از اندوه و غم محافظت می‌کند.در رابطه با زن و مرد بودن این به خوبی پذیرفته شده است که زنان دو برابر مردان افسردگی را تجربه می‌کنند. زمانی که محققان، به بررسی هیجانات مثبت و جنسیت پرداختند، با شگفتی دریافتند که زنان از نظر تجربه هیجان مثبت هم، برتری قابل توجهی بر مردان دارند، هم از نظر فراوانی و هم از نظر شدت این قبیل هیجانات.همچنین بخوانید: علم و اسطورهسندر مطالعات انجام شده در چهار دهه گذشته، جوانی به طور مکرر به عنوان یک عامل پیش‌بینی کننده شادی بیشتر خود را نشان داد. اما امروز دیگر جوانی به اندازه گذشته در این رابطه ستایش‌برانگیز نیست و هنگامی که محققان داده‌ها را دقیق بررسی کردند، نقش جوانی در میزان شادی همان افراد کمرنگ‌تر شد.یک مطالعه معتبر بر روی ۶۰۰۰۰ فرد بزرگسال از ۴۰ کشور مختلف، به تقسیم شادی به سه مولفه جداگانه منجر شد: رضایت از زندگی، هیجان مثبت و هیجان منفی. رضایت از زندگی با افزایش سن اندکی افزایش پیدا می‌کند، هیجان مثبت با کاهشی مختصر همراه است و هیجان منفی هم تغییر نمی‌کند.آنچه با افزایش سن ما تغییر می‌کند، شدت هیجانات ماست. هم «احساس پرواز روی ابرها» و هم «احساس گرفتاری در قعر ناامیدی» هر دو با افزایش سن، کمرنگ‌تر می‌شوند. هنگامی که بیماری ناتوان‌کننده شدید و درازمدت وجود دارد، شادی و رضایت از زندگی کاهش پیدا می‌کنند، اما این کاهش به هیچ وجه به اندازه‌ای نیست که شما انتظار دارید. به طور خلاصه می‌توان گفت که مشکلات متوسط مرتبط با سلامت، ناشادی به همراه نمی‌آورند، اما بیماری‌های بسیار شدید سبب کاهش شادی می‌شوند.تحصیلات، آب و هوا و جنسیتدلیل اینکه این عوامل را یکجا باهم گروه‌بندی کردیم این است که با کمال تعجب هیچکدام از آن‌ها چندان تاثیری بر روی میزان شادی ندارند. هرچند تحصیلات وسیله‌ای برای دستیابی به درآمد بیشتر است، اما به جز مقداری اندک و فقط در میان افراد دارای درآمد پایین، وسیله‌ای برای رسیدن به شادی بیشتر نیست. هوش نیز در هیچ جهتی بر شادی تاثیر ندارد.هرچند هوای آفتابی با اختلال هیجانی فصلی (افسردگی زمستان) مقابله می‌کند، میزان شادی بر حسب اقلیم‌های مختلف متفاوت نیست. ما به طور کامل و بسیار سریع با آب و هوای خوب انطباق پیدا می‌کنیم و به همین دلیل رویای شادی شما به شرط حضور در جزایر هاوایی (حداقل به دلایل مرتبط با آب و هوا) به تحقق نخواهد پیوست.نژاد هم هیچ ارتباط خاصی با شادی ندارد. اما همان طور که اشاره کردیم جنسیت رابطه شگفتی با خُلق دارد. مردان و زنان به لحاظ حال و هوای متوسط هیجانی تفاوتی با هم ندارند. اما علت این مساله با کمال تعجب این است که زنان هم شادتر و هم غمگین‌تر از مردان هستند.مذهبپس از ملامت‌های فروید، علوم اجتماعی به مدت نیم قرن با تردید به مذهب می‌نگریست. مباحث دانشگاهی در مورد ایمان از آن به عنوان عامل ایجاد احساس گناه، سرکوب امیال جنسی، تعصب، ضدیت با روشنفکری و اقتدارگرایی یاد می‌کردند. اما در دهه‌های اخیر داده‌های مربوط به تاثیرات روانشناختی مثبتِ ایمان، به تدریج نیروی مخالفی را پدید آورد.آمریکایی‌های مذهبی به وضوح از لحاظ سوء مصرف دارو، ارتکاب جرم، طلاق و خودکشی در سطح پایین‌تری قرار دارند. مادران مذهبی دارای فرزندان معلول، بهتر با افسردگی مقابله می‌کنند و افراد مذهبی، بهتر با طلاق، بیکاری، بیماری و مرگ کنار می‌آیند.واقعیتی که ارتباط مستقیم بیشتری با این موضوع دارد این است که داده‌های حاصل از بررسی‌ها پیوسته نشان می‌دهند که افراد مذهبی در مقایسه با افراد غیرمذهبی تا حدودی شادتر بوده و رضایت از زندگی بالاتری دارند.</description>
                <category>موسی توماج</category>
                <author>موسی توماج</author>
                <pubDate>Tue, 29 Aug 2023 21:26:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>