<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های maha.nevesht</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@movahedmotahareh</link>
        <description>مها:منسوب به ماه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 00:19:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/452896/avatar/C4pC1t.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>maha.nevesht</title>
            <link>https://virgool.io/@movahedmotahareh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بی بدن</title>
                <link>https://virgool.io/@movahedmotahareh/%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%86-hfrjckp2gdrh</link>
                <description>چقدر اسم فیلم برازنده است!موضوع فیلم را شب قبل از دیدنش فهمیدم،از قبل داستان پرونده را شنیده بودم و کمابیش در جریان آن هشتگ معروف«اعدام_نکنید»هم بودم.صحبت های الناز شاکردوست را هم جسته گریخته شنیده بودم و همین بود که توجه من را به فیلم جلب کرد.(حقیقتا تا قبل از این قصد دیدن فیلم را نداشتم ولی حالا از دیدن فیلم واقعا خوشحالم)فیلم خوب بود.حتی شاید بتوان از لفظ عالی هم استفاده کرد.با اینکه داستان واقعی بود اما خط داستان گم نشد،مخاطب را خسته نکرد و تا آخرین لحظه منتظر نگه داشت(که اینکار با وجود اینکه انتهای داستان برای همه مشخص بود،بسیار کار سختی بوده)با توجه به اینکه علفزار را هم دیده ام،می‌توانم بگویم:«کاظم دانشی»یکی از قدر های این سال هاست.خوب و روان مینویسد و انگار می داند مخاطب چه میخواهد،همان ها را می نویسد،بی کم و زیاد.در کل،تا قبل از دیدن فیلم و حتی اوایل دیدنش فکر می کردم فیلم قرار است طرفدار یکی از طرفین باشد و در آخر هم حق را به حق دار برساند اما،.  به طرز بسیار حرفه ای کارگردان و نویسنده هر دو داستان را طوری جلو برده بودند که هیچ کدام از طرفین پرونده را به طور قطع کسی مقصر نداند.موفق شدند ما را به فکر فرو ببرند، احساساتمان را به بازی بگیرند و در نهایت هم فقط داستان را روایت کنند و ما را به سمتی سوق ندهند.(به شخصه تا همین الان هم نمی دانم طرف کدام یک هستم!)حیف!هزار حیف که این فیلم در بخش سودای سیمرغ نیست وگرنه که نوید پورفرج صاحب سیمرغ امسال بود! عالی بود در نقشش!درخشیده بود.پسر جوان سینما ایران که تا قبل از این نقشش در مغز های کوچک زنده زده را به یاد دارم،این بار در سومین تجربه سینمایی خود،درخشیده بود!اابته از همان روز که یک بازیگر برای اولین نقشش در مغزهای کوچک زنگ زده آن گریم را پذیرفته بود،باید حدس میزدیم که او به دنبال جایگاه خودش است و نه صرفا اسم و رسم .با اینکه ست شدن الناز شاکردوست و سروش صحت احتمالا بی ربط به نظر می رسند اما،خوب بود!حتی عالی!پژمان جمشیدی هر بار که در نقشی جدید ظاهر می‌شود،بیشتر شگفت زده ام میکند.تقریبا همیشه خوب بوده،همیشه در جای خودش ایستاده و نقس را باورپذیر دراورده.گلاره عباسی خوب بود،رشد او در سال های اخیر و خصوصا بعد از سیمرغش ستودنی ست.واقعا فیلم را دوست داشتم.اطمینان دارم که اگر در بخش سودای سیمرغ حضور داشت،یکی از تکرار شونده ترین نام ها در اختتامیه بود.از تمام دست اندرکاران فیلم بابت این اثر تقریبا بی نقص متشکرم.</description>
                <category>maha.nevesht</category>
                <author>maha.nevesht</author>
                <pubDate>Tue, 06 Feb 2024 21:01:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهشت تبهکاران</title>
                <link>https://virgool.io/@movahedmotahareh/%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%AA%D8%A8%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-z7sz22bzhply</link>
                <description>«کشوری که دادگستری ندارد،بهشت تبهکاران است.»فیلم با این جمله آغاز می شود.بسیار جمله عمیقی است.در عین سادگی،پر از مفهوم است و حتی به نظرم کنایه آمیز هم می‌تواند باشد!فیلم آشفته بود!خوب شروع شد،تقریبا خوب و جذاب جلو رفت(البته که گاهی مخاطب از تعداد سکانس ها خسته می شد اما در مجموع خوب بود) و خوب هم تمام شد.(که در این دوره و زمانه که فیلم ها صرفا ساخته می‌شوند که ساخته شده باشند،لطف بزرگی در حق مخاطب است)بازی امیرحسین آرمان خوب بود.اگر کم لطفی نکرده باشم،”خوب”واقعا واژه مناسبی ست برای «حسن جعفری»بودنش!   دیالوگ هایش را درست میگفت،بازی های خوب و به جا داشت،حتی گاهی احساسات آدم را به بازی می گرفت.(در انتهای فیلم تقریبا اشکم را دراورد!)اما بازی سحر جعفری جوزانی!وای! افتضاح! بد!شرم آور!تمام سالن بعد از اتمام فیلم به این وضع اعتراض داشتند!  دیالوگ ها به دهانش اضافه می آمد،نمیتوانست صحنه ها را خوب در بیاورد،کار را برای بازیگر مقابلش سخت می‌کرد،کار را برای مخاطب سخت می کرد!اصلا اگر نبود،همه چیز بهتر بود!(خیلی جمله ی سنگینی ست اما،حق است!)بازی ما بقی بازیگرهای مکمل خوب بود،رضا یزدانی خوب بود(در نقشی که نسبتا در کالبد او جدید بود )لادن مستوفی مثل همیشه، کامل بود،پژمان بازغی خیلی نکته عجیبی ارائه نکرده بود  اما خب خوب بود، حسام منظور نیز همین طور،بهنام تشکر و صدایش هم ،صحنه های جذابی از فیلم  را رقم زدند،حتی حمید گودرزی که سال هاست کم پیداست در سینما،خوب جلوه کرده بود،رضا شفیعی جمع در دو صحنه بازیگر محوری بود و بسیار درخشید!در نقش خودش فوق العاده بود،بی نقص و دقیق.هومن برق نورد،فرهاد قائمیان،فخرالدین صدیق شریف و  علیرضا جلالی تبار هم بازی های خوب و قابل قبولی ارائه داده بودند.اما راجب افسانه بایگان!گریم رویش نشسته بود،لهجه اش را خوب ادا می‌کرد و در کل در همان چند دقیقه محدود بازیش،برایمان خاطره خوبی رقم زد.در کل انگار کارگردان،خبره بودنش را بیش از اینکه در روند داستان و نوع ساخت به کار بگیرد در بازی گرفتن از بازیگر ها به کار گرفته بود و تا حد بسیاری هم موفق عمل کرده بود.(البته که منهای دخترش!)موسیقی فیلم چیز خاصی نبود(تقریبا اصلا به گوشم نیامد)به جز یک قطعه که در انتهای فیلم پخش شد و مناسب فضا هم بود.فیلم برداری فیلم اما مورد علاقه ام‌نبود،زیرا فرعیات دورمان را شلوغ می‌کرد،انقدر همه چیز واضح بود که اصل تصویر را گم می کردیم!با توجه به نوع مونتاژ،تدوین چیز جالبی نبود و بیشتر مخاطب را عصبانی می کرد تا مشتاق!به یک باره بی نظم و اطلاع صفحه سیاه و میشد هیچ باز در همان صحنه بودیم!تقریبا می شود گفت تدوین ضعیف بود.در رابطه با داستان بدون اسپویل:‌قهرمان سازی فیلم به دلم نشست،ادمی که اسطوره نبود اما آرمان های بزرگی در سر می پروراند ،کسی که هدفش مشخص بود و راهش را گم نمی کرد!از آن متهم هایی که تا آخرین لحظه«اظهار پشیمانی نکرد…»</description>
                <category>maha.nevesht</category>
                <author>maha.nevesht</author>
                <pubDate>Sat, 03 Feb 2024 01:49:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنج آینده</title>
                <link>https://virgool.io/@movahedmotahareh/%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-iox75tilvwbn</link>
                <description>«کسیکه از رنج آینده میترسد؛هم اینک از ترس خود در رنج است.»قدم هایی نامطمئنزانوان لرزاندلدردهای مکررناخنهای کوتاهی که دیگرنمیتوان چیزی از آنها کند  و باید به جان پوست لب افتاد!فکرهای مکرر...کافی است فکربه آینده!رنج های آینده برای همانجاستدست اندازهایی که  نمیشود از آنهاچشم پوشی  کردامانمیتوان هم لذت سفر را برایشان از دست دادهم اکنون در رنجی،برای آینده؛بس کن!آینده هنوز امروز و اینک نشدهآرام باشهنوز امروز استامروزی بدون رنج...مها</description>
                <category>maha.nevesht</category>
                <author>maha.nevesht</author>
                <pubDate>Sun, 08 Aug 2021 15:43:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمال در حال فرار است!</title>
                <link>https://virgool.io/@movahedmotahareh/%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-bl3hxcymtzii</link>
                <description>عطری که دوستش داری را بیشتر استفاده می کنی و طبیعتا زودتر تمام می شود.ساعت هایی که در آن بیشتر لذت میبری و زندگی را به معنای واقعی حروفش درک می کنی؛سریع تر می گذرند.هر چه مسیر دویدنت طولانی تر می شود بیشتر خسته و می شوی و مقصد گویی دور تر؛این قانون طبیعت است:هرچه بیشتر تلاش کنیبه کمال نزدیک تر شوی،کمال از تو دورتر می شود.</description>
                <category>maha.nevesht</category>
                <author>maha.nevesht</author>
                <pubDate>Sat, 07 Aug 2021 15:18:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزی که تا ابد باقی می ماند.</title>
                <link>https://virgool.io/@movahedmotahareh/%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%A8%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-yg7h4zkrc8w2</link>
                <description>با حرکت عقربه های ساعت،ثانیه ها دقیقه ها و ساعت ها می گذرند. قدم ها که یکدیگر را به مقصدی هر چند کوتاه تنها می گذارند زندگی را پشت سر می گذارند. نفس هایی که می کشیم ما را قدمی به مرگ نزدیک می کند و هر ضربان عضو سمت چپ بدنمان، به مرگ نزدیکمان می کند.درخت ها یا قطع می شوند و یا اگر شانس بیاورند،خشک!دریا ها را یا تمام می کنیم،یا تمام می شوند.خاطرات را یا جا می گذاریم و یا همراه خود،به زیر خاک...نگاه ها یا فراموش می شوند و یا آرزو...و ما؛شب هنگامی از این دنیا که برایمان نیست خواهیم رفت.این تنها واژه ها هستند که تا ابد باقی خواهند ماند.</description>
                <category>maha.nevesht</category>
                <author>maha.nevesht</author>
                <pubDate>Fri, 06 Aug 2021 17:09:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقانهی صلح و جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@movahedmotahareh/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87%DB%8C-%D8%B5%D9%84%D8%AD-%D9%88-%D8%AC%D9%86%DA%AF-qpqb8hatcbun</link>
                <description>می نویسیم.از زمین و زمان.از آمده ها،رفته ها،خاطره ها.از من،تو،او ،شما و ایشان.از یاد می بریم خودمان را...اما از زبان دیگری ها چنان می نویسیم شور انگیز که گویی&quot;ما&quot; همه ایم و&quot;همه&quot;ما..هنر را نثر می کنیم،هنر را شعر.نقاشی را می نویسیم و نوشته هایمان نقاشی می شود.ما درد می کشیم به جای نقاشی!هنرمند هزاران درد دارداما در تمام زندگی خویشتنها یکی از دردها را می نویسد.شعر:فرهاد پیر بال</description>
                <category>maha.nevesht</category>
                <author>maha.nevesht</author>
                <pubDate>Thu, 05 Aug 2021 12:46:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسرک،موش کور،روباه و اسب</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%D9%BE%D8%B3%D8%B1%DA%A9%D9%85%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%A8-glqc5v9lvw8f</link>
                <description>معرفی کتاب&quot;پسرک،موش کور،روباه و اسب&quot; نوشته ی چارلی مکسی.چارلی مكسی: كاریكاتوریست و  تصویرگر كتاب برای انتشارات دانشگاه آكسفورد بوده است. او با ریچارد  کورتیس در پروژه لیتوگرافی ، &quot;مجموعه وحدت&quot; همکاری کرده است. اولین  نمایشگاه او برای &quot;پسربچه ، موش کور، روباه و اسب&quot; در نوامبر سال 2018 در  لندن بود.خلاصه داستان:وقتی بار اول سر و کله ی موش کور پیدا می شود،پسرک تنهاست.آن ها کنار هم می نشینند و خیره می شوند به طبیعت.آن ها در گشت و گذار هایشان،با روباه آشنا می شوند.پسر بچه پر از سول است.موش کور هم میمیرد برای کیک.روباه اما ساکت و خسته است.اسب بزرگترین چیزی ست که با آن برخورد می کنند،و  در عین حال آرام ترین چیز.مثل خود ما ،هر کدامشان یک جورند و نقطه ضعف های خود را دارند.کتاب مکسی ،کتاب مصور مینیمالی در ژانر راه و رسم زندگی ست.چارلی در ابتدای کتاب عنوان کرده کتاب را طوری نثر کرده که هر وقت از هر کجای کتاب که بخواهی بتوانی شروع به خواندن کنی.تمام کتاب داستان مشخصی را دنبال می کند اما به طور مشخص هر صفحه حرف خاصی برای گفتن دارد.اگر از کتاب شازده کوچولو لذت بردی این کتاب حتما برایت جذاب خواهد بود.در بخشی از کتاب آمده:به نظرت عجیب نیست؟ما فقط می تونیم بیرون خودمون رو ببینیم،ولی تقریبا همه ی چیز های مهم درونمون اتفاق می افتن.جذابیت کتاب برای من تصاویر زیبایی بود که چون به دست خود نویسنده خلق شده بود خواننده را با حرف به حرف داستان همراه می کرد.و جملات کوتاه و تاثیر گذاری که هر کدام برای هزاران ساعت فکر کردن کافی ست.ادبیات ساده و روان کتاب ،اون رو برای هر سنی مناسب می کندد.قسمتی از کتاب:اسب گفت:بعضی وقت ها.پسرک پرسید:بعضی وقت ها چی؟بعضی وقت ها بلند شدن و ادامه دادن کار شجاعانه و شکوهمندیه.این کتاب رو نشر میلکان منتشر کرده و طاقچه نسخهPDF و صوتی کتاب رو در اپلیکیشن داره.برای خرید فایل صوتی و PDF لیک زیر رو در صفحه مرورگر خود پیست کنید:https://taaghche.com/book/71446/%D9%BE%D8%B3%D8%B1%DA%A9%D8%8C-%D9%85%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%A8</description>
                <category>maha.nevesht</category>
                <author>maha.nevesht</author>
                <pubDate>Thu, 05 Aug 2021 12:35:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غمگینی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@movahedmotahareh/%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%DB%8C-c03vxfvtucki</link>
                <description>حالا که چشم هایت آبشاری ست و تو آن تماشگر هیجان زده در تماشای آن نیستی؛در این لحظه که حرف هایت باران می شوند بر سر بی گناهان خیابان می ریزند؛هنگامی که اغوشت را برای در امان بودن از آنچه تو را آزرده نداری،مسکنی برای این درد بی امان و هر چند کوچک پیدا می نمی کنی؛و در تمام لحظاتی که خودت را داری و برایت کافی نیست،غمگینی؟در اطرافت جست و جو کن...به دنبال کمک به کسی و یا تسکین دردی باش...&quot;مها&quot;</description>
                <category>maha.nevesht</category>
                <author>maha.nevesht</author>
                <pubDate>Wed, 04 Aug 2021 14:38:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مها در اینستاگرام</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D9%85%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-tf0alnvfnyo2</link>
                <description>دوستان عزیز سلامبرای دسترسی آسان تر بر نوشته ها صفحه ای در اینستاگرام راه اندازه کردمخوشحال میشم من رو دنبال کنیدتمامی پست های ویرگول داخل اینستاگرام هم قرار می گیرد@maha.nevesht</description>
                <category>maha.nevesht</category>
                <author>maha.nevesht</author>
                <pubDate>Sun, 30 May 2021 18:47:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابر و بهار</title>
                <link>https://virgool.io/@movahedmotahareh/%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D9%88-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-rcxwtovldgv2</link>
                <description>ابر میبارد...آرام و معصوم..اشک هایی متعلق به چشم هایی به پاکی آسمان:)میبارد بارد برای معشوق...ساده و بی ریا!ابر لیلی ست یا مجنون؟مگر فرقی هم می کند؟!اصل عاشق بودن است!حالا لیلی یا مجنون دنیا درگیر این اصل شده...آرام آرام ، بهار هم می رسد...این اصل استثناءی ندارد!بهار را هم گرفتار می کند...شاید مدت ها طول بکشد...معلوم است که می کشد!تا پاییز.آخر پاییز،بهاری ست که عاشق شده است...عاشق ابری که بارانش گرفته!&quot;مها&quot;</description>
                <category>maha.nevesht</category>
                <author>maha.nevesht</author>
                <pubDate>Mon, 03 May 2021 02:31:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها تر از تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/Bartarinha/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-q9wycnona4jm</link>
                <description>آنگاه که بر آمد از آسمان دست های او،دانه ای بود کوچک تر از هر دانه ای.آرام بود و تنها...و حالا از آن مرداب کوچک دست های هستی به درون خاک لغزیده بود!تنها تر از تنها...حالا چه می شود؟هستی رفته.خورشید آرام آرام از او دور می شود...شاید هم او از خورشید.چه کسی می داند کدام در حرکت اند؟او؟و یا خورشید؟مگر می دانیم او درون کدام سیاره کاشته شده؟انگار دانه دانه  کسی قطره های آب روی خاکش می پاشد...این کدام سیاره ایست که اینگونه خانه دانه هایش نم بر می دارد؟***امروز که از خواب برخاست شبیه به هستی شده بود!2 دست داشت.شبیه به دست او 5 شاخه نمی شد.اما دو طرف اش بود.ظهر که دوباره سقف خاک نم داد،با آن دو از خودش دفاع کرد...!بزرگ شده بود.حس غریبی داشت.تا به حال این حس را تجربه نکرده بود.حس گلدان کوچک رو به پنجره هستی را داشت.حس زندگی.حس طراوت...***من امروز دیگر درون خروار ها خاک نیستم!رو به خورشید کردم بیرون آمدم!نفس می کشم...انگار کسی که مرا به این جهان دعوت کرد،چِل گیس زندگی را لقمه گرفته بود...دستش درد نکند...دور و اطرافم پر بود از دانه های نوجوانی مانند خودم.اما من دانه ی رعنا ی باغ بودم!بلند و چهار شانه...چه کسی می داند شاید از همه بزرگتر بودم!***دیشب که به خواب رفتم،برگ های زیادی بر شاخه های محکم و استوارم سنجاق شده بود...دوستشان دارم.مثل فرزندانم روز به روز بزرگ شدنشان را به چشم دیده بودم...اما حالا ،احساس پیر بودن میکنم.مثل مردی که در بهبه زندگی خبر پدربزرگ شدن اش را می شنود و به یاد می آورد که بچه هایش بزرگ شده اند و هیچ نفهمیده!***باز هم خورشید .باز هم منباز هم شاخه هایمباز هم برگ ها و...گردی هایی قرمز و براق!تا به حال چیزی به زیبایی آن گوی ها ندیده بودم...شبیه به گیلاس های همسایه بود اما...نه.نبود.شبیه به پرتقال های دوست رو به رویی بود،اما...نه.نبود.نوه هایم بودند؟!اما اسمشان چه بود؟***آن مرد لاغر و زحمت کش بالاخره نوه های من را هم مثل نوه های دیگری برد...بدون مادر.بدون پدر...و حتی بدون خداحافظی!تنها شدیم...همه یک باره با هم..***باد سردی وزید...برگ هایش را عکس ارام امدن،به سرعت برد...سریع تر از حد تصور...دوباره تنها تر از تنهایی...زمستان رحم نداشت...!***سکوت...صدای قدم های بزرگ مردی به چاقی خرس و کوتاهی نهال...پشت لب هایش موهایی به پرپشتی برگ های بیدمجنون و سیاهی خاک باران خورده...و شیئی دراز و دندانه دار بی شباهت به همه چیز هایی که تا به حال دیده بود!حس می کرد اخرین نفس هایش است.دیگر خبری از طراوت نبود.فقط نا امیدی بود و نا امیدی...صدای برخوردش با تنش را تنها چند لحظه شنید...و بعد تاریکی مطلق.اینجا جایی بود شبیه به مرگ.!اینجا خود مرگ بود...&quot;مها&quot;#پیک زمین</description>
                <category>maha.nevesht</category>
                <author>maha.nevesht</author>
                <pubDate>Thu, 01 Apr 2021 18:51:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین</title>
                <link>https://virgool.io/@movahedmotahareh/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-jfmqqtos6mij</link>
                <description>اولین ها یادمان میماند...اما من!اخرین ها به یادم مانده..آخرین روز!آخرین هفته!آخرین ماه!آخرین سال...که به سال هم نکشید بودنت...زود آمدی...زود هم رفتی...با شکوفه های بهار روییدی در بهار درون،و با پاییز رفتی!رفتنت را نگه داشتی برای پاییز.برای غم انگیز ترین فصل سال...دوره نقاحت را گذاشتی برای سرد ترین روزهای سال!زمستان...و فراموش کردنت را برای آخرین روز های قرن!الان در واپسین روز های این صده،در آغوش کدام ماهی می لغزی؟!من آخرین هایم را با تو به یاد می آورم...و فراموشت می کنم!&quot;مها&quot;</description>
                <category>maha.nevesht</category>
                <author>maha.nevesht</author>
                <pubDate>Sat, 13 Mar 2021 10:57:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به یاد اور</title>
                <link>https://virgool.io/@movahedmotahareh/%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D8%B1-r7dsdxrfjxrm</link>
                <description>صدایم را به یاد آور...در هیاهو ی بیداد همگان!نگاهم را به یاد آور...در میان چشم های روشن و تیره ی روز و شب!سیمایم را به یاد اور...در صورت های بی نظیر ماه رویان!دستانم را به یاد آور...به یاد آن روز های گذشته!تمامم را به یاد آور...همان وقتی که آنها رفته اند و تو تنهایی...&quot;مها&quot;</description>
                <category>maha.nevesht</category>
                <author>maha.nevesht</author>
                <pubDate>Wed, 10 Mar 2021 08:33:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسمان میرود</title>
                <link>https://virgool.io/@movahedmotahareh/%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%AF-jmh2nsila6ot</link>
                <description>اسمان میرود.زمین مانده است.روز ،روشن و شب تاریک است.ابر ها اما هنوز هم اینجانشسته اندبه تماشااو میچرخداو میرقصداو نوازش را از سر دست آسمان خواهاناما اینجا...یک نفر تنهامنتظر ماندهدر دل صحراموقع چرخشاسمان رفتان چیز که جاماند ماه آسمان هاست...لااقل اینجا نتیجه ای هستآن هم اینکهآنچه روز ها بالا سر ما میچرخدماه و خورشید نیستآسمان ماست...آسمان میرود&quot;مها&quot;</description>
                <category>maha.nevesht</category>
                <author>maha.nevesht</author>
                <pubDate>Wed, 03 Mar 2021 13:11:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنتوری</title>
                <link>https://virgool.io/@movahedmotahareh/%D8%B3%D9%86%D8%AA%D9%88%D8%B1%DB%8C-q4fxe23cfuda</link>
                <description>سنتوریست؛بنواز...سریع مضراب هایت را روی سیم ها بالا و پایین ببر.جلو برو.قصه زندگی بنواز!...آرام تر ،مینوازد...قدم هایش را روی شن های مرطوب کنار بی کران آبی به جا میگذارد.جیب هایش حامل دست هایی ست که گرما دهنده دستی بوده اند.و حالا...تنها.داستان درد را مینوازد!...در اوج ،نوازید...بالاپایینپای راست جلودست های راحت و آرام...بنواز......بنواز تلخ و بسوزانم سخت&quot;مها&quot;</description>
                <category>maha.nevesht</category>
                <author>maha.nevesht</author>
                <pubDate>Mon, 01 Mar 2021 12:17:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سخت ترین کار دنیا</title>
                <link>https://virgool.io/@movahedmotahareh/%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-qyfzlauozx8g</link>
                <description>چشم هایش را بست...دست هایش را بالا برد...خورشید را نگاه کرد...و......شکست خورده بود؛غمگین بود ،اما آرام...چشم هایش ابشاری بی استراحت بودند،اما در حالت سکوت.از کنارش میگذشتند و با آه و افسوس به خیال خودشان همدردی میکردند.دلش برای او تنگ شده بود اما نمیدانست چه کار کند ،مثل پرنده ای لال که میخواهد آواز بخواند و نمیتواند...آرام،سکوت اش درد بود،سکوت اش رضایت بود،سکوت اش بغض،سکوت اش خشم،رفته این روز هایش،آن زمان که بود می گفت؛&quot;آنقدری که در سکوت ات حرف هست در حرف هایت نیست!&quot;و درست گفته بود...اما این روز ها سکوت اش با همیشه فرق می کرد،بوی مرگ می داد!او می خواست  دوست داشته شدنش مثل قصه روز و شب باشد!ابدی...اما امروز و اکنون با آرزو هایش تفاوت داشت.آن هم زمین تا آسمان!صندلی چوبی کافه،همدم روز هایش را خالی گذاشت و دلتنگی اش را برای خیابان نگه داشت...قدم به قدم به نیمکت باران خورده ،پارک نزدیک تر می شد...و قدم به قدم بی صبر تر...می گذشتند آنها که آرام بودند،و همیشه سخت ترین کار دنیا این است که تظاهر کنی اتفاقی نیوفتاده است!تظاهر به شکسته نشدن،تظاهر به نگریستن...نیمکت،کفاف این همه غم را نمی داد...بالا رفت.بالا و بالاتر...کوهی استوار که روزی عهد &quot;ماندن&quot;رویش بسته شده بود.حالا شاهد عهد شکنی بود.شاهدی عینی و واقعی!ایستاد...چشم هایش را بست...دست هایش را بالا برد...خورشید را نگاه کرد...و...سخت ترین کار دنیا را انجام داد:او را بخشید...&quot;مها&quot;</description>
                <category>maha.nevesht</category>
                <author>maha.nevesht</author>
                <pubDate>Sat, 27 Feb 2021 09:04:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تهران</title>
                <link>https://virgool.io/@movahedmotahareh/%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-x6dcegpwwxdr</link>
                <description>آرزو...سکوت...پرواز...سال ها طول کشید...پرواز به آسمان...اینگونه آغاز شدرفتن به بیکراندر طول زندگی،هرسال بالاترامروز رسیدم به اوج شوکران!چشم ها بسته شدرو به هر چه بودکبوتر ها سکوت کردندبه سمت آسمانو حالا تمام شدپرواز به بیکران...&quot;مها&quot;شعر امروز(نوع جدیدی از شعر)</description>
                <category>maha.nevesht</category>
                <author>maha.nevesht</author>
                <pubDate>Mon, 22 Feb 2021 21:07:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از من و تو &quot;او&quot; می آید؛نه &quot;ما&quot;!</title>
                <link>https://virgool.io/@movahedmotahareh/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%A7-sfboaknmrdsq</link>
                <description>عزیز در خیال...بلند پرواز کن:)بلندی به بلندای آسمان!اغوش خیالت را باز کن و اوج بگیر...اوج بگیر و من را خیره بگذار...-.-چشم های ابیت را در اسمان بگشا و برو...دور شو...از من!منوتوما نمیشود...و شاید مقصر ما نیستیم!در ادبیات ما،بعد از من و تو&quot;او&quot;می آید...نه &quot;ما&quot;&quot;مها&quot;</description>
                <category>maha.nevesht</category>
                <author>maha.nevesht</author>
                <pubDate>Thu, 18 Feb 2021 17:34:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دریایی</title>
                <link>https://virgool.io/@movahedmotahareh/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-askkud7pyn1j</link>
                <description>تنهای تنهای تنهاییمواج مواج مواجیبی خواب بی خواب بی خوابیدریایی  دریایی دریاییساحل ها خوابیدن خوابیدنخرچنگ ها خوابیدن خوابیدناما تو بیدار بیداریای ماهی ای ماهی ای ماهیبارون کو بارون کو بارون کوای بارون ای بارون ای بارونشادی کو شادی کو شادی کواز آبت از راهت از ماهتشب دستش رنگینه رنگینهای قاضی ای قاضی ای قاضیشب جرمش سنگینه سنگینهگرگ بارون گرگ بارون گرگ بارونفواره فواره فوارهبادبادک بادبادک بادبادکآواره آواره آوارهاین ظلمه وقتی که کوسه هاتو جیب دریا مون میلولنوقتی که خیلی از ماهی هابی جون بی جون بی جوننای قاضی  دریاها چی میگنآبادی آبادی آبادیای قاضی دریا ها چی میخوانآزادی آزادی آزادیاقتباس از شعر &quot;خوزستان&quot;(نسخه اهنگ)&quot;مها&quot;</description>
                <category>maha.nevesht</category>
                <author>maha.nevesht</author>
                <pubDate>Mon, 15 Feb 2021 13:11:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی</title>
                <link>https://virgool.io/@movahedmotahareh/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-k5t7dqp8kndx</link>
                <description>گاهی باید نشست...باید نفس را بالا برد و پايين نياورد...باید گریه کرد و سر بر شانه خالی هیچ احدی نگذاشت...گاهی باید سکوت کرد و با آدم درون آینه قهر کرد...باید حرف هایش را شنید و دم نزد...باید چشم بست به روی ههمه رفته ها،گذشته ها،تمام شده ها...گاهی باید به پشتی خانه قدیمی مادربزرگ تکیه کرد...باید رادیو را روشن کرد و فقط شنید...باید چشم های آبی پدربزرگ را نادیده گرفت...گاهی باید نوشت...باید احساسات را با کلمات قاب کرد!&quot;مها&quot;</description>
                <category>maha.nevesht</category>
                <author>maha.nevesht</author>
                <pubDate>Sat, 06 Feb 2021 10:13:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>