<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های موازیان به‌ناچاری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@movaziyan</link>
        <description>دل‌نوشته‌های یک روح که در دو بدن به تنگ آمده و هوای شادی و رهایی در سر دارد</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 22:34:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/18490/avatar/f85xxx.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>موازیان به‌ناچاری</title>
            <link>https://virgool.io/@movaziyan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رفتی، تا بمانی!</title>
                <link>https://virgool.io/@movaziyan/%D8%B1%D9%81%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-mvhpnjlzlmgr</link>
                <description>دانستی که بودنت، دارد برایم عادی و عادت می‌شود که اینگونه، به ناگهان رفتی! بی‌هیچ رد پایی! رفتی که بیشتر بخواهمت! خواستنی از جنس نبودن! ندیدن! از جنس به یاد آوردن یک رویا، یک خواب.رفتی که دیگر، از روی عادت نخواهمت. حالا، رفتنت و نبودنت، ایکاش عادتم نشود.و اگر نبودنت هم خواست برایم عادی شود، کاش بدانی و برگردی!خواهی دانست؟ چگونه؟ وقتی رفته‌ای، چگونه روزی خواهی فهمید که دارم به نبودنت عادت می‌کنم؟ چگونه خبر خواهی شد؟می‌دانم که خواهی دانست! و می‌دانم که...</description>
                <category>موازیان به‌ناچاری</category>
                <author>موازیان به‌ناچاری</author>
                <pubDate>Wed, 02 Oct 2019 07:19:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چنانم که مپرس...</title>
                <link>https://virgool.io/@movaziyan/%DA%86%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%BE%D8%B1%D8%B3-utxp2y35yod2</link>
                <description>برای نوشتن از تو، و برای نوشتن برای تو، باید «حال» دست دهد.این «حال» و «حالت» را ساده و سرراست نمی‌توانم بگویم چیست و حتی آسان نمی‌توانم بگویم که چگونه دست می‌دهد. اما وقتی می‌آید، گویی، چشمه ذهنم را جوشان و زاینده می‌کند: زاینده فکر، کلمه، حرف، و احساس.وقتی این «حال» به سراغم می‌آید، تا نگویم، تا ننویسم، تا از تو و برای تو ننویسم، آرام نمی‌گیرم. - مثل همین حالا.و این «حال»، گاهی بهانه‌اش غم است، غمِ زمانه، غمِ نبودن تو، - بعد از آن روزهای شیرینِ بودن و حرف زدن - و غمِ غمگین بودن تو، غمِ اندوهِ تو، آن زمان که اندوهگینی و احساسش می‌کنم، لابلای کلماتت، و حتی در سفیدی بین خطوط نوشته‌هایت.و گاهی، بهانه این «حال»، شادی است و شور. شادی بودنِ تو، شادی اینکه می‌دانم به من می‌اندیشی. - اگرچه گاه‌گاهی. شادی به جامانده از حرف‌ها و احساس‌های آن زمان‌ها که گذشت. و گاهی هم، شادیِ دیدن یک زیبایی، در گوشه‌ای از این جهان و از این مردم.و شادی فهم و درک خودم، وقتی آنچنان به تو می‌اندیشم که غرقِ در تو، به خودم می‌رسم. - مثل همین حالا.و شور و شعف شناختن و فهمیدنِ تو. تو که خودِ خودِ من هستی. </description>
                <category>موازیان به‌ناچاری</category>
                <author>موازیان به‌ناچاری</author>
                <pubDate>Sun, 04 Nov 2018 11:43:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دردِ نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@movaziyan/%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-el09wh7xeyoa</link>
                <description>لحظه‌ای از فکرم بیرون نمی‌روی، هر لحظه به تو فکر می‌کنم، انگار ذهنم به دو لایه تقسیم شده است: تو لایه زیرین را کاملاً از آن خود کرده‌ای و هر فکر دیگری که در سر من می‌گذرد، در آن لایه بالایی جریان دارد. تو، مانند نفس کشیدن، ناخودآگاهِ من شده‌ای، ناخودآگاهِ ذهن من.نمی‌دانم چرا اینگونه شده‌ام، نمی‌دانم این حالت تا کی ادامه خواهد داشت، اما این را بدان حالا که «تو» همه فکر من شده‌ای، ولی تو را در کنار خود ندارم، فکر کردن، حرف زدن و نوشتن برایم سخت شده است. این هم یک تناقض دیگر: تو با من هستی و در عین حال، از من دوری، با من نیستی!و من، در میانه این تناقض جنون‌آور، فقط می‌توانم سکوت کنم.پس بر من خرده نگیر که چرا نمی‌نویسم! برای نوشتن، برای از تو نوشتن، یا باید همراهم شوی و با من سخن بگویی، یا باید ذهنم را از هر چه غیر تو، خالی کنم، باید «تو» شوم.</description>
                <category>موازیان به‌ناچاری</category>
                <author>موازیان به‌ناچاری</author>
                <pubDate>Fri, 02 Nov 2018 01:30:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من گنگ خواب‌دیده و...</title>
                <link>https://virgool.io/@movaziyan/%D9%85%D9%86-%DA%AF%D9%86%DA%AF-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%88-vss6goovc8jv</link>
                <description>بعضی حرفها، بعضی آدم‌ها، بعضی نواها... یه کاری باهات می‌کنن که نمی‌دونی اسمش رو چی بذاری، اصلاً نمی‌تونی اون حس رو توضیح بدی، فقط می‌تونی تهِ تهِ قلبت، اون رو درک کنی، و چه عذابی می‌کشی اگه بخوای توضیحش بدی. حتی اگه گوش شنوایی داشته باشی، حتی برای خود اون آدمی که باعث اون حس شده، نمی‌تونی توصیفش کنی، کلمه براش پیدا نمی‌کنی، می‌ترسی نتونی درست بگی و.... بیخیال میشی...و من الان که دارم اینا رو برات می‌نویسم، توی همون حس و حالم! دارم از چیزی می‌نویسم که توی همین نوشته دارم توصیفش می‌کنم و سعی می‌کنم بگم که نمی‌تونم توصیفش کنم... ببخش که دارم نامفهوم و تودرتو می‌‌نویسم... دارم متناقض می‌نویسم...ذات این حس و حال همینه: تناقض، ابهام... اینو خودت گفتی، یادت هست؟اما یه چیزی هست و اون اینکه این حس، هر چی که هست، در وجود من در حال تکامله... روز به روز بهتر درکش می‌کنم، کم‌کم داره خودش رو بیشتر و بهتر به من نشون میده، چهره پنهانش داره آشکار میشه، این حس داره خالص‌تر میشه برام، داره توی قلبم میشینه و طوری هم میشینه که همه ذرات قلبم رو، همه تپش‌های قلب رو توی خودش می‌گیره... و تویی که باعث این تکامل هستی.می‌دونی... این حس اونقدر رها و شاده که جای هیچ‌ کس و هیچ‌ چیز رو تنگ نمی‌کنه که هیچ، انگار قلبم رو برای پذیرش جهان و هر چیزی که در اون هست بزرگ‎تر کرده...و برای پذیرش تو! برای پذیرش تویی که با این حس و حال، دارم یه جور دیگه می‌فهممت! نپرس چه جوری... خودمم نمی‌دونم، اینم از همین حس‌های نامفهومه: اما زیباترینِ این حس‌ها، شادترین، رهاترین، رهایی‌بخش‌ترین... می‌دونم که می‌فهمی چی دارم می‌گم، و همین برام کافیه که دیگه نخوام الان این حرفای گنگ رو ادامه بدم، نخوام برای یکی دیگه یا جای دیگه توضیح بدم... همین برام کافیه که تو می‌فهمی، تو که خودت یکی از همین حس‌ها هستی! پاک‌ترین و خالص‌ترین این حس و حال‌ها...</description>
                <category>موازیان به‌ناچاری</category>
                <author>موازیان به‌ناچاری</author>
                <pubDate>Mon, 29 Oct 2018 12:58:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیلی دوووور...</title>
                <link>https://virgool.io/@movaziyan/%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%88%D9%88%D9%88%D8%B1-p6zmmhtu08b2</link>
                <description>می‌دانم که هر چقدر هم «به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار»، نمی‌توانم «که از جهان ره و رسم سفر براندازم»؛ نمی‌توانم دوری و تنهایی را از عالم پاک کنم، اما آرزو می‌کنم کاش می‌شد همه کتابها، شعرها و ترانه‌هایی را که در آنها از دوری سخن گفته‌اند، از میان بردارم؛ همه را بسوزانم! اما این هم محال است؛ پس خودم باید عهد ببندم - با خودم و با تو – که دیگر، با واژگان دوری و غم با تو سخن نگویم؛ تا دیگر، سخنی، جمله‌ای، ترانه‌ای که نشان از دوری دارد و ذره‌ای غم به دلت می‌نشاند، به گوش تو نرسانم!دیگر نمی‌خواهم از دوری سخن بگویم، و از هر چه تو را غمگین می‌کند.تو که خود، دوری و این خود کافی است تا غم عالم را به دلم بنشاند! دیگر، طاقت دیدن غم تو را ندارم.دیدی! باز هم نشد که بنویسم و از دوری تو نگویم!</description>
                <category>موازیان به‌ناچاری</category>
                <author>موازیان به‌ناچاری</author>
                <pubDate>Sat, 27 Oct 2018 11:54:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگِ مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@movaziyan/%D9%85%D8%B1%DA%AF%D9%90-%D9%85%D8%B1%DA%AF-ivkmjlbbcaxx</link>
                <description>از آن لحظه که غرق چشمان دریایی تو شدم، ابدیت من آغاز شده است.دیگر هراسی از مرگ هم ندارم، من همان زمان در مردمک چشمان تو مُردم.پ.ن: دیروز به «مرگ» فکر می‌کردم - و این را نوشتم - و امروز که تو را دیدم، فهمیدم که چرا این اندیشه ناخودآگاه به سراغم آمده بود. </description>
                <category>موازیان به‌ناچاری</category>
                <author>موازیان به‌ناچاری</author>
                <pubDate>Fri, 26 Oct 2018 09:00:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم جهانی به تو*</title>
                <link>https://virgool.io/@movaziyan/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-fj0cnxcewej6</link>
                <description>باید بیست روز می‌گذشت تا معناهای تازه را درک کنم، تا توان فهم پرده‌های تودرتوی عشق و شادی و رهایی را بیابم، و بهتر است بگویم، توان فهم اولین پرده را. که این هنوز آغاز راه است.و رویایی که آرزو داشتم بیست سال بعد تعبیر شود، حالا، بعد از بیست روز، گوشه‌ای از شیرینی و زیبایی‌اش را نمایان می‌کند: تو دوباره مرا آزاد کردی!می‌دانم که بعد از این، هر لحظه و هر روز، رویای زیبای من تعبیر خواهد شد: هر لحظه با یاد تو، زندگی و عشق در دلم جوانه خواهد زد و چشمانم، به پیروی از چشمان دریایی تو، جهان را، و تو را، روشن خواهد دید و دوست خواهد داشت.و باید - و ایکاش - در این راه همراه من باشی، که من، طی این مرحله بی‌‌همرهی خضر نتوانم.*مانده چنان ماه نو چشم جهانی به تومحو جمال تو اَند آینه‌داران عشقنای و نوایش دهند از سر دلدادگیآن که چو نی می‌زند چنگ به دامان عشق </description>
                <category>موازیان به‌ناچاری</category>
                <author>موازیان به‌ناچاری</author>
                <pubDate>Tue, 23 Oct 2018 13:22:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا ابد سفید...</title>
                <link>https://virgool.io/@movaziyan/%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%A8%D8%AF-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-bugpqfcxkh4d</link>
                <description>                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                     </description>
                <category>موازیان به‌ناچاری</category>
                <author>موازیان به‌ناچاری</author>
                <pubDate>Mon, 22 Oct 2018 23:12:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک عاشقانه آرام</title>
                <link>https://virgool.io/@movaziyan/%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-o5wouuynim1z</link>
                <description>تو آمدی و دم‌به‌دم بر من باریدی!و من - برکه‌ای کوچک که گمان می‌کرد دریاست - به خیال خود، می‌خواست دانه‌های دل بارانی تو را در خود جای دهد، و مروارید وجودت را از نو بیافریند...اما تو - که خود از آغاز مروارید بودی - آمدی و مرا عاشق خود کردی! برکه کوچک آب، اینکه عاشق قطره‌های پاک باران شده‌ بود که بر او می‌بارید!تو آنچنان، دم‌به‌دم بر من باریدی - گاهی تند و گاهی آرام - که من، سرشار از خیال دریا شدم. سرشار از تو شدم. تو شدم! دریا شدم! و حالا، غیر از تو نیستم!می‌دانی، کم‌کم جای مراد و مرید، عوض شد! و این معجزه تو بود!و حالا، دریای وجود من - که آمیخته از من و توست - عاشق تو هست و خواهد بود! اگر پیش از این، احساسش به تو، به قدر برکه‌ای کوچک بود، حالا، به وسعت یک دریای آرام، «عاشقانه» تو را دوست دارد - و در این واژه، هیچ تکلفی نیست.وجود من، دریای عاشقی است که آرام گرفته، اما هر لحظه ممکن است - و باید که - طوفانی شود! که دریا، اگر طوفانی نشود، «اگر طوفانی‌اش نکنی»، دریا نیست، برکه است! دوباره برکه می‌شود! باشد که دریای وجود من و تو، بعد از این، و به شکرانه آرامشی که یافته است - یافته است؟ - دردانه‌های شادی را در خود بپروراند: قطره‌های بارانی که سرگشته و شیدا، به سوی دریا روانه هستند تا، رها از پرسش کیستی و چیستی، رویای مروارید شدن را در دل دریا تعبیر کنند.باشد که بر گستره این دریای آرام، مرغان اندیشه، شاد و رها، پرواز کنند.</description>
                <category>موازیان به‌ناچاری</category>
                <author>موازیان به‌ناچاری</author>
                <pubDate>Sun, 21 Oct 2018 13:05:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاییز... بهار...</title>
                <link>https://virgool.io/@movaziyan/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-hxo9ipudxmcd</link>
                <description>با تو چه کنم؟ با تو چه می‌توانم کرد که جزء به جزء فکر مرا می‌خوانی؟ تو که ذهن مرا، حتی پیش از آنکه در وجود خودم شکل بگیرد، می‌دانی!لحن کلماتم را می‌‌فهمی. نه فقط لحن آنها را، که عمق آنها را درک می‌کنی! و حرارت آنها را! گویی که خودت آنها را نوشته‌ای، انگار من نبوده‌ام و نیستم که می‌نویسم!و مگر جز این است؟ مگر نه اینکه این تویی که کلمات را بر ذهن من جاری می‌سازی؟ و مگر جز این است که من، از تو نیرو می‌گیرم و کلماتم را با نگاه تو و برای تو، سمت‌وسو می‌بخشم؟واژه به واژه نوشته‌های من، از چشمه چشمان تو می‌نوشد و حرف به حرف آنچه می‌گویم، سوار بر یاد تو، بر ذهنم فرود می‌آید.و بدان که دل پاییزی من، در لمس حُرم دستان تو، آرام گرفته است و به بهار می‌اندیشد!این، تازه آغاز راه است، راه رهایی و شادی، و راه عشق رها و شاد من به تو. بیش باد!</description>
                <category>موازیان به‌ناچاری</category>
                <author>موازیان به‌ناچاری</author>
                <pubDate>Sat, 20 Oct 2018 12:16:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بودن...</title>
                <link>https://virgool.io/@movaziyan/%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-zslqfnur7x3d</link>
                <description>بودن تو و حتی حس بودن تو از پشت کلمات، و فراسوی زمان و مکان، به من توان دیگرگونه دیدن جهان را می‌دهد، و قاعده رهایی از قید روزمرگی را می‌آموزد.تو هیچگاه مرا آزار نداده‌ای و حالا هم آزار نمی‌دهی.با حضور تو، و با حس بودن تو، جهانی که خواهم ساخت، جهان زیباتری خواهد بود، و من، بیشتر و بهتر از همیشه، می‌توانم شادی و رهایی را، با تو و با همه، قسمت کنم.</description>
                <category>موازیان به‌ناچاری</category>
                <author>موازیان به‌ناچاری</author>
                <pubDate>Fri, 19 Oct 2018 10:22:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویای همراه من</title>
                <link>https://virgool.io/@movaziyan/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%86-oxz3xsmvazzh</link>
                <description>آدمی باید که رویایی داشته باشد، و یا همراهی.آدمی‌ای که هم بی‌همراه است و هم بی‌رویا، آدمی نیست، مرده است، دچار روزمرگی مرگ‌آور است، دچار مرگ مستمر است، دچار بی‌هوایی خفه‌کننده است. بی‌ «خود» است، بیخود است!آدمی اگر همراهی داشته باشد، حرفهایش را، غم‌هایش را به او می‌گوید، همه حرفهایی که برایشان گوش شنوایی نیست! حرفهایی که برای نگفتن دارد!اما تو! تو ِ دست‌نیافتنی! تو ِ همراه! تو ِ رویایی!تو همراه من هستی و رویای من!«رویا»ی دیدارت، حتی اگر بعد از ۲۰ سال، گرچه یقین دارم که دست‌نیافتنی است، «همراه» هر لحظه من شده است!</description>
                <category>موازیان به‌ناچاری</category>
                <author>موازیان به‌ناچاری</author>
                <pubDate>Thu, 18 Oct 2018 23:43:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظه‌ی....؟</title>
                <link>https://virgool.io/@movaziyan/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87%DB%8C-rmsidyc4anv6</link>
                <description>لحظاتی هست که گاهی، فقط گاهی دست می‌دهند. شاید فقط یک بار در طول عمر آدمی.لحظاتی ناب که نمی‌توان توصیف‌شان کرد. کوتاه هستند و زودگذر، اما عمیق! همان وقت که حس‌شان می‌کنی، می‌توانی کیفیت‌شان را بفهمی، اما همین که گذشتند و تمام شدند، دیگر نمی‌توانی در موردشان بگویی! کلمه پیدا نمی‌کنی! مثل خوابی که دیده‌ای و با همه وجودت حس کرده‌ای، اما وقتی بیدار می‌شوی، جز سایه‌ای مبهم که در ذهنت باقی مانده، چیزی از آن به یاد نمی‌آوری.در این لحظات کوتاه، فکر می‌کنی با جهان یکی شده‌ای، هر چه را می‌بینی، معنا و مفهوم دیگری دارد! فکر می‌کنی همه چیز، هر چه حس می‌کنی، می‌بینی، می‌شنوی، نه در بیرون تو، که در درون ذهن تو جای دارد.گویی از جایی بالاتر، از منظری فراتر از جایی که تا حالا نشسته بودی، به جهان نگاه می‌کنی. انگار دیگر درون جهان نیستی، بیرون آن نشسته‌ای، بالای آن نشسته‌ای! شاید هم درون آن حل شده‌ای... نمی‌دانم!دیدن، شنیدن، «حس» کردن، شکل دیگری پیدا می‌کند! حس و درک، امتدادش فقط در طول زمان نیست، فقط طول و عرض ندارد، عمق هم پیدا می‌کند! دیگر، دیدن و شنیدن و حس کردن، فقط در امتداد پیکان زمان به جلو حرکت نمی‌کند، گویی همزمان به عقب هم برمی‌گردد، به نقطه آغاز جهان، به ازل.چند لحظه پیش، غرقه در فکر تو، به چنین لحظه‌ای رسیدم! نمی‌دانم... فکر تو باعث شد؟ یا شاید هم خودت بودی که در آن لحظات، در ذهنم نشستی و من، جهان را از دریچه نگاه تو می‌دیدم.نمی‌دانم... هر چه بود کوتاه بود و گذشت، اما سایه‌اش هست و تا ابد خواهد بود. مثل خودت.</description>
                <category>موازیان به‌ناچاری</category>
                <author>موازیان به‌ناچاری</author>
                <pubDate>Thu, 18 Oct 2018 07:51:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جان من...</title>
                <link>https://virgool.io/@movaziyan/%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-n50rnpkztxn4</link>
                <description>اگر کلماتت را در جام جانم نریزی، اگر برایم ننویسی، اگر خود را از من دریغ کنی، تمام نمی‌شوم! نیمه‌جان می‌شوم تا ابد! می‌شوم همان شمعی که شاعر گفت:و می‌بیند صدایی نیست، نور آشنایی نیست، حتی از نگاه مرده‌ای هم رد پایی نیستصدایی نیست الا پِت‌پِت رنجور شمعی در جوار مرگمَلول و با سحر نزدیک و دستش گرمِ کار مرگبگو! حرف بزن! از هر چه در دل داری برایم بگو!کلمات تو عین شادی هستند، عین خودت! حتی اگر لباس غم بر تنشان باشد، باز هم در عمق وجودشان - در عمق وجودت - نوری هست که زندگی می‌بخشد، روشنایی می‌بخشد!کلماتت را از من دریغ نکن! قرارمان هم از اول همین بود: مگر نه اینکه من و تو، آن دو خط موازی بودیم به ناچاری، و هر دوباورمان ز‌ آغاز، به یکدگر نرسیدن بود.وآنچه مرا در کنار تو، به موازات تو، به زندگی وامی‌دارد، شنیدن و گفتن است، با من حرف بزن! </description>
                <category>موازیان به‌ناچاری</category>
                <author>موازیان به‌ناچاری</author>
                <pubDate>Wed, 17 Oct 2018 20:30:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نشانه</title>
                <link>https://virgool.io/@movaziyan/%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%87-b7d7bvx8n1ym</link>
                <description>مگر آن همه نشانه کافی نبود؟ حکمت این نشانه تازه چیست؟ با این نشانه تازه چه چیزی را می‌خواهی به من نشان دهی؟اینکه جام جهان‌بین داری؟ اینکه در دلم جای گرفته‌ای و از درون من با خبری؟ اینکه روح و جانت، به گستره جهان وسعت دارد و اتفاق و حادثه‌ای نیست که آگاه نباشی؟ اینکه از ازل تا به ابد، عاشقت بوده‌ام و هستم و این عشق، مرا تا همیشه به زیر نگاه خیره تو گرفتار کرده است؟من همه اینها را می‌دانم! یادت نیست...؟ اینها را پیش از این، به تو گفته بودم!اما نشانه جدید تو - آن دیوان حافظ که واقعاً سال‌هاست که برگ برگش از هم جدا شده - بعد از این، یادآور همیشگی تو خواهد بود و راهنمای من برای یافتن مرواریدی که در دلم جا گذاشته‌ای. مرواریدی که یقین بدان هنوز در عمق روحم هست و من همیشه در پی‌اش خواهم بود.عشق دردانه‌ است و من غواص و دریا میکدهسر فرو بردم در آن جا تا کجا سر بر کنم</description>
                <category>موازیان به‌ناچاری</category>
                <author>موازیان به‌ناچاری</author>
                <pubDate>Tue, 16 Oct 2018 12:27:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو کجایی...؟</title>
                <link>https://virgool.io/@movaziyan/%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-kbubf6ye39q0</link>
                <description> غم، شادی، غم، شادی... یه لحظه آروم و قرار ندارن! یه لحظه دلم رو آروم نمی‌ذارن!  لحظه به لحظه، جای هم رو توی دلم می‌گیرن، مثل نت‌های موسیقی کمانچه معجزه‌گر کلهر!این دو تا - غم و شادی - اونقدر با هم میان و میرن، اونقدر در هم تنیده هستن، که فکر می‌کنم دو تا نیستن، جدا نیستن! هر چی هست یکی هست که هی نقاب عوض می‌کنه.... غم، شادی، غم، شادی...اصلا هر چی هست، خودِ تویی. غم و شادی، تویی. تویی که اینجایی، توی دلم! با حال خوب تو، خوبم و با غم تو، غمگینم....و می‌دونی.... اینا همش با هم یعنی دلتنگی، یعنی یه دلتنگی عمیق عمیق عمیق برای تو!</description>
                <category>موازیان به‌ناچاری</category>
                <author>موازیان به‌ناچاری</author>
                <pubDate>Tue, 16 Oct 2018 07:59:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرفتار تو...</title>
                <link>https://virgool.io/@movaziyan/%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%88-belsbo33u3aj</link>
                <description>یادت هست؟ به تو می‌گفتم:چشمان آبی‌ات رشکِ آسمان است،و باران اشکت، خبر از غمی می‌دهد نهفته در دل دریایی‌ات،غمی که عینِ شادی است، چونان لحظۀ شادِ یافتن مرواریدی رخشان در دل دریا!مرواریدی که قطره اشک تو بود! قطره اشکی که در صدف دل پاک تو، مروارید شد.و من، یک بار در دریای عشق تو فرو رفتم تا مروارید دلت را بیابم، تا لذت کشف مروارید دلت را نصیب خود کنم، تا این گوهر ناب را بیابم و به خودت نشان دهم، به تو که گویی فراموشش کرده بودی.چون می‌دانستم و یقین داشتم - و دارم - که تو، همان «گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است»، در طلب خود برآمده‌ای!و من، همان «گمشده لب دریا»، در پی تو بودم،آمده بودم که تو را به تو نشان دهم، اما در بند تو گرفتار آمدم!سرگشته تو شده‌ام، و در این سرگشتگی، امید دارم که خود را بیابم، «خودِ» خود را بیابم، پیش از آنکه بمیرد. و خدا کند هنوز زنده باشد!و تا آن زمان، در این بازی «همه یا هیچ»، اگر «خود»م را زنده بیابم، می‌دانم که شاد و رها، دلبسته تو خواهد ماند، زیرا پیش از این، که به قدر لحظه‌ای کوتاه، به «خود» من فرصت دادی که بیاید، دیدی که چگونه گرفتار تو شد.و ای کاش که «خود» تو را نیز بیابم. و آن زمان، در میان شعله‌های اشتیاقی که به جان من افتاده است، و تو از فراسوی مکان و زمان تماشایش خواهی کرد، مروارید دل خود را خواهی یافت.</description>
                <category>موازیان به‌ناچاری</category>
                <author>موازیان به‌ناچاری</author>
                <pubDate>Mon, 15 Oct 2018 20:30:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درک یک پایان*</title>
                <link>https://virgool.io/@movaziyan/%D8%AF%D8%B1%DA%A9-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-tfx3cjtbwwfq</link>
                <description>این روزها، به این فکر می‌کنم که رفتن تو، برای من آغاز یک پایان است، توان درک یک پایان!هر زمان که تا منتهای قله شادی و رهایی، بالا رفته‌ام، توان ایستادن بر فراز قله را، مگر برای اندک زمانی نداشته‌ام. شاید هم بخت و اقبالش را.بر فراز قله ایستادن و ایستادگی کردن و نیفتادن، نیرویی می‌خواهد و بردباری‌ای می‌طلبد که گویی در من نیست! هنوز به بالا نرسیده، زیبایی قله بی‌تابم می‌کند و هوش از سرم می‌برد، لاجرم، سرعت رفتنم را می‌افزایم و گام‌هایم را دیوانه‌وار و بی‌محاسبه بر می‌دارم، آنچنان که گاهی پایم می‌لغزد و سروصدایم، خواب آرام قله‌نشینان را می‌آشوبد!به بالا که می‌رسم، دیگر خسته‌ام، توان اندیشیدن ندارم، گاهی به خواب می‌روم و خواب‌های آشفته می‌بینم. و آن زمان که بیدارم، در وصف زیبایی آنچه می‌بینم، سخن به آشفتگی می‌‌گویم.و اینگونه است که دست تقدیر، منتظر یک لغزش کوچک من است تا مرا بار دیگر به پایین پرتاب کند...هنوز آنقدر بزرگ نشده‌ام که بدانم در مواجهه با تو چه کنم، با تو که هر بار، در هیئت و شکل و‌ شمایلی تازه بر من ظاهر شده‌ای.اما این بار، با اینکه فرو‌ افتاده‌ام، از فراز قله توشه‌ای برداشته‌ام! یاد تو را، توان درک تو را، توان درک پایان را.و روشندلی‌ای که بیش از همه، آن را مدیون تو هستم!* «درک یک پایان» کتابی خواندنی است از جولین بارنز </description>
                <category>موازیان به‌ناچاری</category>
                <author>موازیان به‌ناچاری</author>
                <pubDate>Mon, 15 Oct 2018 12:30:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و در آغاز کلمه بود...</title>
                <link>https://virgool.io/@movaziyan/%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-wqhc8pkxpfli</link>
                <description>به قدرت کلمات باور نداشتم، نمی‌دانستم از فراسوی مکان و زمان، اینگونه بی‌محابا اثر می‌کنند.کلمات، این کلمات معجزه‌گر، به تنهایی بار همه آنچه را احساسات می‌نامیم - و احساسات، چه کلمه کوچکی است برای توصیف آنچه می‌خواهم بگویم - به دوش می‌کشند.با کلمات، نیازی به دیدن و شنیدن نیست!شنیده بودم که خط، بزرگترین اختراع بشر است، اما اعجازش را نشناخته بودم! لمس نکرده بودم! تصور نمی‌کردم که چگونه خط، کلمه را با خود می‌آورد، و کلمه، همه چیز را با خود می‌برد!و حالا، می‌فهمم که چرا و چگونه بشریت تداوم یافته است! و شادی. و رهایی.و می‌دانم که با کلمه، گذشته و حال و آینده یکی است! و می‌دانم که تو، که جز کلمه نبود‌ه‌ای، چگونه مرا در دام انداختی!در دام خودت، عشقت، کلماتت...کلماتت که گویی خود تو بودند، عین تو هستند، ذات تو هستند! مانند تو، جاری‌شده از ازلیتِ هستی، چونان اثیر، و زنده تا ابدیتِ بی‌کرانه، در حافظه همیشگی جهان.و من، غرقه‌ام در کلمات تو، روح تو، و روح خودم که با تو یکی شده، در لحظه‌ای ناب!و برای زنده ماندن، چاره‌ای ندارم، جز از خود نوشتن، از تو نوشتن.و اینگونه است که تا ابد، محبوس کلمات خواهم بود.</description>
                <category>موازیان به‌ناچاری</category>
                <author>موازیان به‌ناچاری</author>
                <pubDate>Sun, 14 Oct 2018 17:09:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دریچه‌های باور ما...</title>
                <link>https://virgool.io/@movaziyan/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%DA%86%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D9%85%D8%A7-ylswd9xtxhfr</link>
                <description>در لحظه‌ای که دلتنگ‌تر از همیشه، چشم‌انتظار شنیدن و خواندن تو بودم، باز آمدی.آن زمان که در دلم، تو را خطاب می‌کردم که با من حرف بزن، بار دیگر بر من باریدی.و من، محکم‌تر از همیشه، به این باور رسیده‌ام که تو، چونان دریچه‌ای روبروی من*، از هر گفتگویی که با دلم دارم، فراتر از زمان و مکان، آگاه هستی.* ما چون دو دریچه روبروی هم / آگاه ز هر بگو مگوی هم... (اخوان)</description>
                <category>موازیان به‌ناچاری</category>
                <author>موازیان به‌ناچاری</author>
                <pubDate>Sat, 13 Oct 2018 17:58:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>