<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مژگان معمار زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mozhgan0054</link>
        <description>کمی نویسنده و علاقمند به نقد فیلم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 09:47:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1958031/avatar/GnYfAg.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مژگان معمار زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@mozhgan0054</link>
        </image>

                    <item>
                <title>توصیه یک فیلم و سریال برای داستان‌نویسان</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhgan0054/%D8%AA%D9%88%D8%B5%DB%8C%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%88-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%A7%D9%86-a5cosvttwm2c</link>
                <description>«کرایمر علیه کرایمر »فیلمی ساده(بابت ایده‌ای معمولی که ممکن است بی‌شباهت با زندگی خیلی از ما نباشد) و پرداختی بی‌نقص با بازی درخشان مریل استریب، داستین هافمن و پسربچه‌ای که یک‌تنه اشک هر بیننده‌ای را درمی‌آورد.و سریال &quot;یک زندگی اجتماعیی&quot; یا &quot; ثانیه‌هایی از یک زندگی&quot;...سریالی دیالوگ محور که امتیازِ اصلی آن،خلق استعدادهای متضاد و پیش بردن دو گفتمان بشکل مساوی و منطقی است؛ بطوریکه گرفتن تصمیم صحیح و واضح برای داوری بین دو شخصیت‌ سخت می‌باشد. زمانیکه دو دیدگاه  مقابل هم قرار می‌گیرند، تضاد در این  ناسازگاری، موجب شکل گیری تنش می‌شود. در هر دو اثر و اصولا اثار مدرن، هیچ شخصیت منفی، گناهکار یا جنایتکاری که بخواهیم با انگشت نشانش دهیم نباید وجود داشته باشد و متعاقبا هیچ جوابِ قطعی برای بیننده، در جهت حل مشکل شخصیت‌ها پیش‌بینی نشود. فیلم کرایمر قدیمی‌ست منتها مانند برخی نمونه‌های کلاسیک ِمشابه خود، شاهد تقابل دو شخصیت‌ سیاه و سفید نیستیم.در سریال یک زندگی اجتماعی نیز از زدوخورد و دعوای دو آدم بدجنس و مهربان یا ظالم و مظلوم خبری نیست. در قصه‌های قدیمی یا حکایات اسطوره‌ای، مبارزه خیر با شر یا جنایتکار و قربانی، بلاشک پیروزی حق بر باطل را بدنبال داشت. نتیجه‌ی مشخص، پایانِ بسته، پیام‌های آموزنده و تکراری از مشخصه‌های پیرنگهای ساده و کلیشه می‌باشند. در حالیکه دگرگونی شخصیت، با تغییر احساسی چشمگیری ممکن می‌شود و دستیابی نهایی قهرمان به هدف، بدون کشمکش، تقابل و تنش‌های پرمخاطره، نمی‌تواند برای مخاطب متقاعد کننده باشد و یک اثر را تاثیرگذار و قابل باور کند. تاکید بر ایجاز و توصیح واضحات ندادن لازم است اما نه آن اندازه که از ذکر خرده روایت‌ها و جزئیاتی که بدون آنها، شخصیت و پیام داستانی بدرستی جا نمی‌افتند، خودداری کنیم. بقول &quot;مارک‌تواین&quot; شخصیت‌ها باید با چشم‌پوشی از معجزات(پیرنگهای بدرد نخور) خودشان را به تنه داستان متصل کنند. داستان‌ها از سه قسمت ابتدایی و میانی و پایانی تشکیل می‌شوند: [عدم تعادل(کنش اولیه) 👈 کشمکش(کنش فزاینده) 👈 تعادل( دگرگونی)]  در هر دو اثر، داستان‌ با بی‌نظمی و آشفتگی آغاز می‌شوند( هر دو شخصیتِ&quot; زن&quot; با وجود مخالفت و اصرار شوهران خانه را ترک می‌کنند) پس پایه‌ریزی پیرنگ(راه‌انداز) از یک کنش اولیه و موقعیتی نامتعادل آغاز می‌شود؛ موقعیتی که ما آن را بعنوان مسئله و مشکل در نظر می‌گیریم. در مرحله میانی داستان، شخصیت یا شخصیت‌ها هدف‌شان را دنبال می‌کنند اما مشکلات متعددی مانع دسترسی آن‌ها به هدفشان می‌شود. ارسطو این مرحله را &quot;کنش فزاینده&quot; می‌نامد. و در مرحله آخر که ارسطو &quot;دگرگونی&quot; نام نهاده ما شاهد تحول و تغییر(بازشناخت یا تشخیص) شخصیت یا شخصیت‌ها هستیم. این دگرگونی و تغییر احساسیِ برگشت‌ناپذیرِ شخصیت‌ها، منجر به اتفاق(جدایی کامل) می‌شود. چون رسیدن به تعادل در خیلی از زندگی‌ها با طلاق و نه در برگشت به زندگی است. مهم دگرگونی و تشخیص درستی(تشخیص همیشه درست نیست) است که از روایت فیلم می‌آیند و با همذات پنداری برای مخاطب قابل لمس می‌شوند. مخاطب امروز با پیچیده‌تر شدن مضامین تکراری زندگی، در صدد دستیابی به جزییاتی‌ست که در لابه‌لای حوادث، گفتگوها و کنش‌ها، مطرح می‌شوند. او می‌خواهد در داستانی که مطالعه می‌کند یا فیلمی که می‌بیند به سئوالات بسیار پیچیده خود دست یابد. بنابراین نویسنده باید از منظری متفاوت به مصاف  مضمون‌ها و رویدادها برود.چیزیکه فیلم کلاسیکِ «کرایمر علیه کرایمر» را برجسته کرد، شاخصه‌های مدرنی است که در آن بکار رفته. رمز موفقیت فیلم پیروی از همان شاکله هایی است که ذکر شد و حتی بعد از گذشت دهه‌ها، هنوز هم در کلاس‌های داستان‌نویسی مورد توجه منتقدان و نویسندگان قرار می‌گیرد. شاخصه مدرن دیگر این فیلم &quot;انتخاب عنوان&quot; است. در داستان‌نویسی مدرن، نویسنده با اسمی که برای اثرش انتخاب می‌کند مخاطب‌ خود را در فهم بهتر آنچه در سر داشته یا نکته پیچیده و درونی فیلم، راهنمایی می‌کند. چرا &quot; کرایمر علیه کرایمر؟&quot; چرا اسم همسر او بجای یکی از دو کرایمر در عنوان قرار نگرفته؟ بی‌شک زن، طی سال‌های زناشویی، بارها از شوهرش گلایه کرده و گفته زندگی، فقط موفقیت در شغل و حرفه نیست. ( کار برای زندگی‌ِ باکیفیت تراست، نه زندگی برای کار با کیفیت تر) فهمیدن این مطلب که افسردگی یک زن، دلیل بر نارضایتی او از شرایط موجود است دشوار نیست؛ اما درک واقعی این موضوع، فقط با قرارگرفتنِ مرد در همان موقعیت ممکن شد. کرایمر وقتی ناچارا در شرایط مادرانه قرار می‌گیرد تازه می‌فهمد مسیولیت کلیه امور خانه و بچه‌داری(با وجود چشم‌پوشی از علایق و استعدادهایی که در همسرش وجود داشت و حقوق خوبی هم بابتش می‌پرداختند) وقتی با کم‌توجهی و ناسپاسی او همراه شد؛ به رفتن زن و ترک همه‌ چیز انجامید. چه بسا در صورت نرفتن، عواقب بدتری همچون افسردگی تا مرز دیوانگی یا خودکشی انتظارش را می‌کشید. فیلم بزیبایی روند تغییر تدریجی کرایمر را از دویدن به راه‌رفتن، از ریتم تند به ریتمی آهسته و متعادل، به گوش‌دادن، حرف زدن، دوست‌داشتن و احساس کردن نشان داد. از آن‌سو، زن هم با غرق شدن در کار طراحی، به اهمیت زمان و پول‌ پی برد. او فهمید لذت استفاده از خلاقیت ها برای کسب پله‌های ترقی، بهایی دارد و فعالیت و وقت و دقت زیادی می‌طلبد. سختی‌های خانه‌داری و سختی‌های کاربیرون، بدون درک و توجه از سوی طرفین، هر دو را به فهم و شناختی تازه رساند. حالا با رشد و بلوغ فکری جدیدی که پیدا کرده‌اند هر دو بیخیال بردوباخت در دادگاه می‌شوند. مرد از درخواست تجدیدنظر، وقتی به قیمت آوردن بچه به دادگاه تمام میشود، می‌گذرد و زن از حضانت پسرش بقیمت لطمه خوردن و دور شدن از خانه و پدری که تازه در کنار او به آرامش و ثبات رسیده، خودداری می‌کند... اکنون مصلحت بچه مهم هست و بس.پس هر دو اثر با بحران و وضعیتی نامتعادل آغاز می‌شوند و با تنش‌ها و کشمکش‌های زیاد ادامه پیدا می‌کنند و نهایتا به تحول و تعادل می‌رسند. ضمن اینکه هر کدام از ما را به همذات پنداری با شخصیت‌ها وادار می‌کنند؛ این همان کاری‌ست که ما در داستان‌ها باید انجام ‌دهیم. دوستان علاقمند به داستان‌نویسی، اگر می‌خواهید در خلق داستان به ورطه شعاردادن و موعظه گفتن نیفتید، اگر می‌خواهید از فرو کردن جهان‌بینی خودتان توی حلق خواننده اجتناب کنید و شخصیت‌های داستان‌تان را محدود به گفتن حرفهای خودتان نکنید، حتما فیلم معرفی شده را که در زمان خود جوایز بسیاری را از آن خود کرده و از آن بهتر سریال ثانیه‌هایی از یک زندگی را ببینید.[در داستان‌های کوتاه ریموند کارور، گفتن بیشترین مفاهیم در کمترین کلمات(ایجاز) و دوری از موعظه و نکاتی که تکرار شد را بهتر درک می‌کنیم]بهترین داستان‌ها و فیلم‌ها برخواسته از قدیس در برابر شیطان، بدجنس در مقابل مهربان، شر در برابر خیر نیستند؛ بلکه بگفته تولستوی، شخصیت جایی بین بد و بدتر قرار داده می‌شود یا از خوب در برابر خوب سرچشمه می‌گیرد. به عبارتی نویسنده موظف نیست از یک شخصیت یا یک دیدگاه جانبداری کند، او نباید انرژی خود را صرف راه‌حلی که خودش ترجیح می‌دهد بکند. این یک‌جور تقلب کردن است، کلیشه هست و اثر را تصنعی می‌کند. تازه با اینکار منبع کشمکش داستان هم از دست می‌رود.نویسنده راه حل نمی‌دهد، داوری نمی‌کند؛ او فقط قصه می‌گوید. البته فرق قصه با داستان هم خود مبحثی جداگانه دارد. قصه نه مثل قصه‌های اساطیری و مبارزه شر با خیر که پایان هایی مشخص و پندهای آموزنده داشتند.داستان مدرن باید واقع گرا باشد؛ واقع‌گرایی داستان‌ها باید از دنیای واقعی هم منطقی تر باشد؛ چون در دنیای حقیقی، گاه حوادث عجیبی مثل معجزه یا تصادف اتفاق می‌افتد؛ ولی در داستان روابط علی و معلولی حاکم است و آوردن چیزهای تصادفی در دنیای داستانی، خطاست. هر معلولی باید علت داشته باشد و هر حادثه‌ای در پی حادثه دیگر بیاید تا داستان برای خواننده باورپذیر شود. مخاطبِ داستان باید رنج هر دو طرف را دریابد و خودش را بجای آنها قرار دهد. نویسنده‌های مطرح جهان بجای کلی حادثه جنجالی و اکشن، از واقعیت‌های پیش پا افتاده‌ی زندگی می‌نویسند اما همان موقعیت‌ها را عمیق، واکاوی می‌کنند. چنین سوژه‌ها و فیلم‌هایی برای فیلمنامه نویسان و داستان نویسان راه‌گشاست و مخاطب را نیز بفکر فرو می‌برد چون او می‌بیند وقتی این موقعیت‌ها برای خودش هم رخ می‌دهند، تصمیم و راه‌حل قاطع، بسیار کم است و بندرت پیش می‌آید همه چیز شفاف باشد چرا که جهان زیستی ما جهانی &quot;خاکستری&quot; است نه سیاه و سفید. مثلا پیش می‌آید ما برای جریحه‌دار نکردن احساسات شخصی یا تصمیم برای انجام کاری، دروغی مصلحت آمیز می‌گوییم؛ این راه‌حلِ ساده، شاید در واقعیت کارساز باشد اما در داستان، جنبه حقیقت پنداره آن زیرسوال می‌رود و مورد نقد قرار می‌گیرد. اما اگر به ابعاد فاجعه‌باری که همان دروغ می‌تواند آغازگر آنها باشد، بپردازیم؛ یک داستان خوب نوشته‌ایم. بنابراین از یاد نبریم که پیرنگ های ساده، باعث کشمکش نمی‌شوند، تنش نمی‌آفرینند و شخصیت را به چالش نمی‌کشند. شخص در دنیای واقعی رنج می‌برد، به ستوه می‌آید و در تنگناهای اخلاقی گرفتار می‌شود. سازش‌ناپذیری، تصمیم غلط، وفادار نماندن و شکستن قوانین برای همه پیش می‌آید زیرا ما آدمیم و سختی‌های زندگی نمی‌گذارد همیشه تابع مرزهای مشخص و مسائل اخلاقی بمانیم.</description>
                <category>مژگان معمار زاده</category>
                <author>مژگان معمار زاده</author>
                <pubDate>Sat, 25 May 2024 15:12:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشه‌های خشم</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhgan0054/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B4%D9%85-veyhbzw5fron</link>
                <description>#معرفی_کتاب  جان‌اینشتن‌بک بعد از آنکه دانشگاه را رها کرد و به نیویورک رفت؛ در کنار انواع کارها از قبیل متصدی بانک شدن، مدتی هم به عنوان کارگر ساده، به میوه‌چینی پرداخت و اینگونه با مشکلات برزگران و کارگران آشنا شد. بعدتر که پاسبانیِ یک خانه ‌را پذیرفت؛ فرصت بیشتری برای خواندن و نوشتن پیدا کرد‌. در این اثنا دنیا تغییر می‌کرد و جهان بسرعت بسمت مدرن‌شدن و مدرنیسم در حرکت بود. وقتی ابزار و ادوات جدید کشاورزی، جایگزین بیل و گاوآهن می‌شدند؛ جان اشتاین بک، به کشاورزانی فکر می‌کرد که بخاطر سالهای بی‌پولی و زمین‌های بدون برکت، از بانک وام گرفته‌ بودند. او می‌دید که بانک در ازای نپرداختن بدهی، زمین‌های آنها را مصادره و خودشان را آواره می‌کند؛ یعنی اول محصولی که با زحمت، از میان علفهای هرز و کشتن مارها بدست آورده بودند را برمی‌داشت و سهم ناچیزی به خودشان  می‌داد. سپس به بهانهُ نپرداختن مابقی قرض‌شان، با نام شرکت غیرمنقول مالک زمین‌ها می‌شد و خانواده‌ها را اول از زمین‌ها و بعد  از موطن‌شان بیرون می‌راند؛ قدرمسلم تراکتورها جایگزین‌‌‌های بی‌درسرتری بودند. از سویی دیگر؛ همین زمین‌داران با همدستی هم در سایر ایالات، شایعه زندگی خوبِ شهری و مزد بالا در کالیفرنیا را بشکلی افسانه‌ای پخش کرده بودند تا کارگران و کشاورزانی که حالا یک‌به‌یک بیکار می‌شدند را تشویق به مهاجرت کنند.و اما جان اشتاین بک با قلم سحرانگیزش، حکایت این کارگران و سرمایه داران را در رمانِ خوشه‌های خشم، به زیباترین و درخشان‌ترین شکلِ ممکن به رشته تحریر و تصویر درآورد. شرح‌ِحال خانواده‌ای‌ که هم‌زمان با برگشتن پسر بزرگ‌شان تدی از زندان، زمین‌ خود را در اُکلاهاما رها می‌کنند و از ناچاری به خودشان امید واهی می‌دهند. این خانوادهُ پرجمعیت، همراه با مادربزرگ و پدربزرگِ بچه‌ها و ماشینی اسقاطی (که بخاطر حضور پررنگش در طول رمان  و فیلمِ اقتباس شده از رمان، به شخصیتی مستقل تبدیل می‌شود) بدنبال کاروانی که هفته‌ها بسوی غرب در حرکت بود به راه می‌افتند. گرسنه و هلاک از خستگی در جاده‌ها اردو می‌زدند، به ترتیب اول پدربزرگ و بعد مادربزرگ را گوشه‌ی جاده‌ها به خاک سپردند، یکی از پسران در میانه‌ی راه از خانواده جدا شد و به راهی دیگر رفت، داماد خانواده تازه‌عروس‌ش را که باردار و سنگین شده بود شبانه ترک کرد و گریخت. این جریانات مصیبت‌بار در کنار تشنگی، گرسنگی، نبودِ کار و خستگیِ بی‌امان، پدر و  بچه‌ها را کلافه و بی‌قرار کرده بود اما &quot; مادر&quot; که می‌دید غرورشان جابه‌جا کف زمین می‌ریزد؛ صبوری می‌کرد و خانواده را پیش می‌برد. حتی یکبار لب به شکایت نگشود چون می‌دانست با از پا افتادنش خانواده از دست رفته است. تدی با دیدنِ صلابتِ مادر و اشک‌هایی که یواشکی  فرومی‌خورد؛ بی‌گفتنِ کلامی دلش قرص می‌شد و به یاری مادر می‌شتافت. در این‌حال کشیش هم با حکایات و  خاطراتی که طنز تلخی میان‌شان جا می‌داد تدی را سرگرم و هوشیار نگه می‌داشت و روحیه انقلابی او را بیدار می‌کرد. نویسنده همین رویه را هم با خوانندگانش حفظ می‌کند و با وجود وقایع دردناک و نبودِ کار، با تبحری‌ بی‌همتا؛ حادثه‌هایی شیرین ولی اندک در استراحتگاه‌ها و چادرهای شبانه گنجانده بود تا هم به خانوادهُ تاد و هم به خوانندگان استراحتی بدهد؛ عشق‌های یواشکی، بوسه‌های دزدکی و پیدا شدن دوست و همسایه‌‌ایی در نزدیکیِ اقامتگاه‌های موقتی‌شان ولی بیش از همه، خواننده با این رمان طوری عجین و همراه می‌شود که چگونگی شکل گرفتنِ خشم، فقر و انحطاط را بدرستی می‌‌فهمد و عمیقا تحت تاثیر قرار می‌گیرد. از این‌طرف سهمیهُ غذای اعضای خانواده کم می‌شد و پول‌ها ته می‌کشید؛ از آن‌سو تعداد کارگران دم‌به‌دم زیادتر می‌شد و مزدها پایین می‌آمد. وقتی کشمکشِ بین پلیس و کشاورز و کارفرما بالا می‌گرفت با خود بگیر و ببند و بازداشت‌ به همراه می‌آورد و غیرت انقلابیِ جوانانِ لبریز از خشم را باعث می‌شد. جوان‌ها تحت‌تاثیر حقایقی که کشیش و کسانیکه مبارزه در خون‌شان است برملا می‌کردند آتشی می‌سوزاندند و فتنه‌هایی برپا می‌کردند. حقایق‌ِ طراحی شده‌ای که همیشه در تاریخ بشریت، باعث فقر بیشتر کشاورزانِ خرده‌پا و ثروتِ زمین‌داران و کارخانه‌داران می‌شود. &quot;خوشه‌های خشم بجای خوشه‌های گندم ذره‌ذره در روح این مردم پر می‌شود و می‌روید؛ چنان سنگین تا به بار بنشیند.&quot; سه شخصیت &quot;مادر&quot; ، &quot;تدی&quot; یا همان &quot;توم تاد&quot; و کشیش که بین راهِ برگشتن از زندان، با تدی آشنا و به خانواده پیوسته بود؛ شخصیت‌های اصلی داستان و سه ضلع مثلث را تشکیل می‌دهند؛ سه انسان متفاوت اما محکم و واقع‌بین...شاید اگر دیالوگهای زیبای کشیش با رگه‌هایی از طنز نبود اندوهِ سراسرِ کتاب، امان‌مان را می‌بُرید.راوی(نویسنده) در باره خصوصیت شخصیت‌های داستان هیچگونه قضاوت و پیش‌داوری ندارد و شخصیت‌ها هم در نشان دادن حالات مختلف خود؛ مثل غم، ناراحتی، عصبانیت و شکیبایی، افراط نمی‌کنند و توی دل می‌ریزند. همین بزبان نیاوردن احساسات، باعث می‌شود دیالوگها و اتفاقات،اثربخشیِ بیشتری بر روح و روان مان بگذارنند. بزعم من صبورترین و داناترین شخصیت این کتاب، مادر است که در فیلم&quot;خوشه‌های خشم&quot; خیلی بد انتخاب شده. اشتباه در انتخاب کاراکتر مادر و کشیش به من بابت کرد که کارگردان فیلم یعنی &quot;جان فورد&quot; هم مثل اقای فراستی، رمان را نخوانده‌ بودند که تیپیکال مادران و کشیشان توی ذهن‌شان بوده نه شخصیت منحصر بفرد و متفاوت از تیپ این افراد. نه بلحاظ ظاهری و نه بلحاظ شخصیتی، مادرِ فیلم آن مادری نبود که ما در کتاب شناختیم؛ نه او و نه کشیش. قدر مسلم این قصور نه از جانب هنرپیشه‌ها... که از فیلمنامه نویس و کارگردان و از نگاهِ تیپ‌گونه آنها به این دو، نشات گرفته. اما دومین شخصیت دوست داشتنی و جذاب داستان، پسر بزرگ خانواده &quot;توم تاد&quot; است که &quot; هنری فودا&quot; انتخاب فوق‌العاده‌ای برای ایفای این نقش بود و باعث دوستی همیشگی‌اش با اشتاین بک شد؛ انگار عاشقش می‌شود. برخلاف خیلی‌ها بنظر من نویسنده به خوبی داستان را بپایان رساند چون ادامه این جریانات و خصوصا گرفتاریِ انتهای داستان، از ظرفیت مخاطب بیرون می‌زد و او را زیادی غمگین و خسته می‌کرد. کارگردان فیلم خوشه‌های خشم پا را از اینهم فراتر گذاشت و فصول پایانی را بکل از فیلم حذف کرد. کتاب و فیلم با پایانی باز باتمام رسیدند تا خواننده  آن‌طور که می‌خواهد آن را در ذهنش به سرانجام رساند. در خصوص اعتقادات مذهبی هم نویسنده فقط حقایق و خرافاتی که در ذهن مردم رشد کرده بود را بازگویی کرد و خود کمترین دخالتی در درستی یا نادرستی آن بزبان نمی‌آورد تا جاییکه از معتقدات خودش هم نمی‌شد نتیجه روشن و درستی گرفت.  و اما جان‌اینشتن‌بک&quot; که با نگاهی انسان‌دوستانه و دقیق، چهره رنج‌کشیده کارگران را طی 5 ماه می‌نویسد. نارضایتی سرمایه‌داران آمریکایی و ممنوعیت کتاب در آمریکا را سبب می‌شود ولی درد آنجاست که حتی توسط خود کارگران تهدید به مرگ شد؛ چون به کشاورزانی که بی‌سوادند و نمی‌توانند کتاب بخوانند، کتاب را ضدکلیسا و  ضد‌مذهب معرفی کردند و گفتند&quot; نویسنده، شما را مردمی وحشی معرفی کرده.&quot; کشاورزان ناآگاه هم به کتابخانه‌ها رفتند و نسخه‌ها را آتش زدند و جان‌اشتاین‌بک هم تحت‌نظر اف‌بی‌ای قرار گرفت و حتی در روسیه هم توسط حزب کمونیست تحریم شد؛ اما همچون همه‌ی شاهکارهای ادبی جهان، کتاب راه خودش را طی کرد و به فروشی خارج از تصور نویسنده و جایزه پولیترز دست یافت. فیلم هم با فاکتور گیری از بعضی ایرادات، در مجموع فیلم موفقی شناخته شد. قسمتی از دیالوگهای کشیش:واعظ موضوع صحبتش را دنبال کرد. گفت: «آره داره یه جایی می‌ره.» و تکرار کرد: «درسته، یه جایی داره می‌ره. من، من نمی‌دونم کجا دارم می‌رم. ببین چی دارم می‌گم، من عادت داشتم وقتی ذکر می‌خواندم چنان شوری به پا می‌کردم که مردم به هوا می‌پریدند و سروصدا و هوارشان بلند می‌شد تا از حال می‌رفتن. بعضی‌هارو آب تعمید به سر و صورتشون می‌زدم تا دوباره به هوش بیان. بعد می‌دونی چی‌کار می‌کردم؟ یکی از اون دخترارو ور می‌داشتم می‌بردم تو علفزار و باهاش می‌خوابیدم. «این‌جوری فکر می‌کردم من دارم وعظ می‌کنم و درباره‌ی خدا حرف می‌زنم، و این آدم‌ها هم موعظه‌ هامو اونقده جدی گرفتن که دارن به سر و صورت خودشون می‌زنن و شیون راه انداختن. حالا دارن می‌گن که بغل یه دختر خوابیدن کار شیطونه. اما هر دختری که بیشتر به خدا فکر می‌کرد بیشتر دلش می‌خواس بره تو علف‌ها. من با خودم فکر می‌کردم کدوم جهنم! آخه چه‌جور می‌شد دختری که عشق روح‌القدس سر تا پای وجودشو گرفته و همه‌اش شور و عشق روح‌القدسه بره تو جهنم؟ شیطون اصلاً چه‌جوری می‌تونه گولش بزنه، اصلاً آدم فکر می‌کنه همون‌قدر رنج شیطون می‌گیره که یک گلوله یخ تو جهنم. اوضاع این جوری بود دیگه.»«آخه تو واعظ نبودی. برای تو یه دختر یه دوست دختر بود. اونا برای تو چیز دیگه‌ای نبودن. اما برای من، اونا ظرفای مقدس بودند. من می‌خواستم روحشونو نجات بدم. من با اون مسئولیتی که حس می‌کردم، اونارو با اسم روح‌القدس شوهرشون می‌دادم. بعد هم یکی‌شونو ور می‌داشتم و می‌بردم تو علف‌ها.»</description>
                <category>مژگان معمار زاده</category>
                <author>مژگان معمار زاده</author>
                <pubDate>Sat, 09 Mar 2024 02:36:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب&quot;مرغ سحر&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhgan0054/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D8%B3%D8%AD%D8%B1-gvdnphguckl7</link>
                <description>مم#معرفی_کتابنام کتاب:مرغ سحرنویسنده: پروانه بهاراول بگم این کتاب یک ناداستان است(یعنی واقعی است) پروانه دختر چهارم ملک الشعرای بهار شاعر بزرگ ایرانی است و این کتاب که بقلم ایشان نوشته شده خاطراتی است  از زندگی و خاطرات او با پدر. کتاب حال و هوای رمان‌های خوش آب و رنگِ دوران قاجار را دارد؛ حال و هوای رمان‌های مسعود بهنود ( خانوم، سه زن، انیسه و....)میدانیم که ملک شعرای بهار بجز شعرگفتن، وجوه متنوع و آکادمیک زیادی داشت مثل فعالیت سیاسی، روزنامه نگاری، وزارت، نمایندگی مجلس و غیره؛ پس مطمئن باشید از خواندن این کتاب خسته نمی‌شید و همراه با پروین که در دامان پدرومادری بشدت روشنفکر بزرگ شده در خانه‌های قجری، پنج دری ها، مطبخ ها و کوچه پس کوچه‌های قدیمی(خیلی قدیم تر از زمان پدربزرگ مادربزرگ های ما) قدم می‌زنید و با خوشی‌ها و سختی‌های زندگیِ &quot;بهار&quot; و مناسبات اجتماعی او آشنا می‌شوید. پروین این ناداستان را در خارج از ایران نوشته چون او و دیگر خواهرانش خارج از ایران زندگی می‌کردند. سایه اقتصادنیا، نویسنده خوب ایرانی که من در اینستاگرام باهاش آشنا شدم یادداشتی در صفحات آخر این کتاب نوشتند که ناراحت کننده ولی عجیب نیست. او میگوید چیزی که خواننده را بسیار متاثر می‌کند اینست که یک هنرمند ایرانی با آنهمه وظایف سخت و مشاغل متعدد، بحدی فقیر بوده که روزهایی غم نان داشته و نمی‌توانسته نان سر سفره بچه‌هایش بگذارد؛ چیزیکه برای اهالی قلم همیشه و در همه جا وجود داشته. اگر می‌خواهید این کتاب را تهیه کنید میتوانید آدرس پیج سفارش کتابِ&quot; آن کتاب&quot; از &quot; الهام فلاح&quot; دیگر دوست و نویسنده اینستاگرامی و چنانچه برایتان ممکن نیست با شماره تلفن واتساپی که در زیر می‌گذارم این کتاب و دیگر کتاب‌های موجود در نشریه ایشان را سفارش دهید.   سفارش کتابaan.ketab@شماره تلفن واتساپ 09364000813الهام فلاح</description>
                <category>مژگان معمار زاده</category>
                <author>مژگان معمار زاده</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jan 2024 21:38:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارادوکسی در عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhgan0054/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%88%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B4%D9%82-djjgiiol2i6h</link>
                <description>معنای عشق یک زمانی سخت نگرفتن و ازخودگذشتگی بود...انتخاب نبود، غیراختیاری بود. با ثروت و زیبایی پیدایش نمی‌شد که با رفتن آنها از بین برود. یک احساس تازه، یکهو وارد قلبت می‌شد و می‌پیچید میان رگهایت و عقل و دلت را به تاراج می‌برد‌‌. ذات عشق، تازگی بود، هیجان و تب و لرز؛ لرزیدنی بی منتِ دل. آن آدمی را که دلیل حال خوشت می‌شد برای خودت بزرگ می‌کردی و دلت می‌خواست برایش ریاضت بکشی. دیگر به منافع خودت فکر نمی‌کردی و خوشبخت کردن او می‌شد تمام هدف زندگیت. برای دلواپسی هایش می‌مُردی و بخاطرش احساساتی می‌شدی. برای بدست آوردنش به حرف مردم و مصلحت اندیشی بزرگترها، اهمیت نمی‌دادی. از گناه و آبرو و ریسک کردن و جنگیدن و مرگ نمی‌ترسیدی. برایش خطر می‌کردی، فداکاری می‌کردی و رنجش را به جان می‌خریدی. حتی آبرویت را پای عشق و عاشقی می‌گذاشتی و از عقلانیت فاصله می‌گرفتی.همه‌ی کتاب‌ها، فیلم‌ها، اسطوره ها هم می‌گفتند عشق یعنی معشوقه را بخود ترجیح دادن و کم و کاستی‌هایش را ندیدن...نبودن و نیامدن و زخم زدن و آزار دادن معشوق را هم عوارض عاشقیت می‌دانستی و صبوری می‌کردی.با عشق زلال می‌شدی، رشد می‌کردی، دگرگون می‌شدی و با جدیت آتش شوق را در خودت شعله ورتر می‌ساختی؛ البته آن آدم می‌توانست هر کس دیگری هم باشد اگر فقط زودتر پا پیش گذاشته بود چون تو طالب خواستن و خواسته شدن بودی و هر کسی می‌توانست همچون لیلیِ مجنون، دلیلی شود برای عاشقیت.  آدم‌ عاشق‌پیشه از متفاوت بودن، از توی چاه افتادن، از تضادها، از افراط و تفریط در هر چیزی خوشش می‌آید. با اعتدال و میانه‌روی میانه‌ای ندارند و ان را کسالت بارترین کارها می‌داند.از درد و بیدردی، شادی و رنج، خندیدن و گریستن، گناه کردن و دعاخواندن، بی‌کسی و تمامیت خواهی، تنهایی و شلوغی، دلتنگی و خوشبختی، خطر و امنیت، عقل و جنون، حال خوش و حال خراب، وصل و فراق، بیقراری و خودداری، ایستادگی و افتادگی، ویرانی و آبادانی، رسوایی و رازداری، اثیری و لکاته، نقص و کمال، خودشناسی و دیوانگی و خلاصه تمام پارادوکس‌هایی که در عشق دیده می‌شود بشکل افراطی اش استقبال می‌کند و حد وسط خوشایندش نیست. ادعای عشق اینست&quot;دیگر خودت را نمی‌بینی و هر چه هست معشوق است&quot; اما حقیقت اینست که عاشق دلش میخواهد از حرف‌هایش، همان را یار بفهمد که او میخواهد. ‌حرفی که میخواهد را بشنود و رفتاری که باید‌ را ببیند. اگر از معشوق عشقی که انتظارش‌ را می‌کشد دریافت نکند قلبش زخم برمیدارد و روحش درهم می‌شکند.دوست من، تو در واقع عاشق می‌شوی تا خودت را بهتر بشناسی زیرا معشوق جلوه‌ای از توست؛ بخشی از خودت.«تمام خودت را در دیگری دیدن»تو میشوی او و او می‌شود تو. حال اگر عشق به فراق بیانجامد همه چیز خوب پیش می‌رود؛ بله زخم برمیداری، درد میکشی، می‌شکنی و شاید در کوتاه مدت از او متنفر شوی ولی تجربه عشق و نفرت؛ لذت را بهمراه دارد؛ لذتی دردآور که تا آخر عمر فراموشش نمیکنی. مگر آدمی خود را فراموش می‌کند! او فقط سردرگم می‌شود، مثل کسی که تازه اعتیادش را ترک کرده و بیخود شده. بدن‌درد بالاخره تمام می‌شود و تو احساسی خاصرا  تجربه میکنی. باران، غروب آفتاب، سپیده‌دم، موزیک و تمام کائنات تو را بیاد او می‌اندازند؛ مثل اینکه خودت را از دست داده باشی.ولی چه بسیار عشق‌ها که با رسیدن و زیر یک سقف رفتن، جنبه‌ی بد و نفرت انگیز و پس رانده یار یا بهتر بگویم، خودت را آشکار می‌کنند و تو را از او و خودت دلزده یا بیزار می‌کند. جایی خواندم( اگر همه چیز در این دنیا ناقصه، عشق کاملترین ناقص است)بعد از ازدواج از حماقت خودت نفرت پیدا می‌کنی، از نادیده گرفتن معیارهایت، از بها ندادن به خواسته‌هایت، از آسان‌گیری‌ و رویا بافی‌هایی که نهایتا به شکم خالی و اتاق اجاره‌ای و دربدری و دل شکستگی ختم شده‌اند. احترام به همسر، با اهمیت دادن، اعتماد کردن و او را پا به پای خود در اجتماع پیش بردن معنا پیدا می‌کند، در دوست داشتنِ دیگری معنی پیدا می‌کند  نه در عشقِ خالی. عشق، حسادت کردن و او را به انحصار خود درآوردن و خودخواهی است. عشق از خود مایه گذاشتن و ازخودگذشتگی ‌ست. خودخواهی و ازخودگذشتگی؛ عجب پارادوکس غریبی! #مژگان_معمارزاده</description>
                <category>مژگان معمار زاده</category>
                <author>مژگان معمار زاده</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jan 2024 05:44:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب‌های زمستان</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhgan0054/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-kb259qtc5asv</link>
                <description>شب‌های دراز زمستانشب‌ها زیبا هستند؛ برای کسانیکه دلشون از جنسِ خسته دلِ ماست، وقت گذرونی در شب با قلم و کاغذ و لپتاپ نامیزون و فنجانی قهوه و چای هل‌دار عالمی داره. یه پیاله میوه خشک و یه کاسه انار دون کرده کنارِ کتاب‌های کتابخونه و گرمای شومینه، بقدری حال میده که اگه مزه ش کنی بیخیال خوابِ شب میشی. حواسمون باشه که تو این روز و روزگار کوفتی همه‌ی سعی شون رو میکنن تا چهارتا جشن واقعی رو با عوض کردنِ عنوان و تغییر دادن محتوا، ازمون بگیرن بسکه بخیل هستن و رقصیدن و خندیدن مردم اذیتشون میکنه. باید شبهایی مثل سال تحویل، چهارشنبه سوری، جشن سده، یکدقیقه وقتِ اضافه‌ی شب یلدا و... فرصتی کنیم برای از یاد بردن عادتِ مزخرفِ فکر کردن به چیزهای بد. خودمون رو ببخشیم و به بچه‌های بی‌گناهی که سرشون بالای دار رفت، به هواپیمایی که منفجر شد، به کشورهایی که عدالت ندارن، به روسایی که دانا نیستن، به گرونی، به طرز برخورد آدمهای متعصب و تندرو که خودشونو عقل کل میدونن فکر نکنیم. چیزی به پایان راه نمونده؛ زمان از دست رفته و انگار اوضاع درست نمیشه. دور از هم یا نزدیک، به قدرت دوست داشتن فکر کنیم. به جرعه‌ای شراب، به سُرنگی نشاط و به تنگ در آغوش فشردن عزیزان فکر کنیم و مثل قدیما حال کنیم.  خجالت نکشیم از دیوونگی کردن و مست شدن و به فراموشی سپردن. اگه تنهایی، اگه در غربتی، اگه غصه داری؛ وقتشه خستگی هارو از تن و روحت بتکونی و به بعضی فرصت‌های شیرین، رنگ و لعابی بدی.گاهی باید ریخت تو فاضلاب فکرهای منفی رو... به حرفهای نگفته، به از دست رفته ها، به درد و مرگ و بی‌کسی و چک برگشتی فکر نکن و شب‌های دراز زمستون رو از دست نده حتی اگر سروکلهء دلتنگی پیدا بشه. تصویر دلخواه خودت رو بساز و ایده آل ترین حالت ممکن رو پیدا کن و از تنهائیت لذت ببر. چند شاخه گل بخر، یه دوش بگیر و خودتو به موزیکی دل انگیز و فیلمی دلچسب مهمون کن. مهم نیست اگر تنهایی یا در غربتی یا سفره رنگارنگ نداری... لَختی آسایش؛ چرا قبل از مردن بمیریم! به لبهای خشکیده ت تسلایی بده و بجای آخرین بوسه به اولین بوسه فکر کن، به دل دادن و به قامت یاری درآمدن. #مژگان_معمارزاده</description>
                <category>مژگان معمار زاده</category>
                <author>مژگان معمار زاده</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jan 2024 19:52:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhgan0054/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-bfjbvj5txxr3</link>
                <description> داستان کوتاهِ &quot;خدا گم شده است&quot; در همین زندگیِ کم هیاهو و ساده‌ام همه جور آدمی دیدم. آدم‌های اصیل و بزرگ زاده‌ایی که در هر لباس و قامتی شیک و شَکیل هستند. آگاهی به آنچه هستند و دارند بلند و افراشته شان کرده. با تجربه و ثروت، جمال وکمال را یک‌جا می‌خرند و نذوراتشان را خرج بیچارگان می‌کنند تا طعم شیرین زندگی حرامشان نشود. باورم اینست که اصیل زادگان اگر هم با تکبر بر روی زمین قدم برمی‌دارند برخلاف تازه بدوران رسیده ها بدون تعمد و بنا به عادت است. آدم‌هایی نیز دیدم که ذاتا بی‌ادعا و ساده‌اند و به هر موفقیت و جایگاهی که برسند، همانطور ساده راه می‌روند، ساده حرف می‌زنند و توی عالم خودشانند. با اینکه نیاز به کشف شدن ندارند اما دیده می‌شوند؛ بسکه پُر از لُطفند. &quot;بعضی سادگی‌ها آدم‌ها را خاص‌تر می‌کنند.&quot; دسته سوم کسانی هستند که انگار از ابتدای خلقتشان، کهنه و رنگ و رو رفته متولد شده‌اند! با بدبینی و ظن نگاه می‌کنند، ناآرام و بی قرارند و بخاطر عدم اعتماد بنفس خود را ناخوشایند می‌بینند. جوانان مستعدتر این قشر اکثرا جذب گروهک های کمونیستی می‌شوند و باعث و بانی تمام بدشانسی ها و کم کاریهای خود را در طبقه مرفه و سرمایه دار می بینند. جوانِ بلندقدی به نام صادق چندسالی آچار فرانسه زندگی ما بود و هر جا همسرم یا من برای کارهای سخت مثل جابجایی وسایلِ سنگین یا تغییر چیدمان خانه و مغازه، برای آبیاری باغ و باغچه و تعمیر و نصب و کارهای بنایی صدایش می‌کردیم فی الفور حاضر می‌شد. اولین‌بار که همسر زیبا و به روزش را دیدم از این ترکیبِ غریب جا خوردم. صادق عکسی از دوران نامزدی و عشق و عاشقی شان نشانم داد و من از این‌همه تغییر در 4،5 سالِ ناقابل حیرت زده شدم! درشت بود و چهارشانه با موهایی افشان و بلند که هیپی های قدیم را تداعی می‌کرد. دلم گرفت از سختی‌هایی که گوشتش را ریخته و قد و البته قدرتش را برجا گذاشته! صادق منحصربفرد بود‌ و در همه فنی مهارتی فوق العاده داشت؛ بدون اغراق بی‌همتا بود... از جوشکاری و بنایی و معماری و صافکاری بگیر تا برق کاری، تعمیرکاری و حتی شاگردی اما بیش از همه، وسواس و ظرافتش در درست انجام دادنِ کاری که به او محول می‌شد، تحسین برانگیز و باورنکردنی بود!  با همه‌ی اینها همیشه هشتش گرو نهش بود. انگار در تقدیرش نوشته بودند*باید در یک نقطه منجمد بمانی. هیچ تغییر بدردبخوری گره کورِ بدبختی این زن و شوهر را باز نمی‌کرد. با اینکه از سر ناچاری به هیچ کاری نه نمی‌گفت اما هرچه بیشتر بدنبال کار می‌گشت کمتر می‌یافت. همه او را نمی‌شناختند و بین آنها که می‌شناختند شایعه اعتیاد و دست کجی اش پیچیده بود. من نمی‌گویم اندیشه من با منطق او سازگاری دارد اما بارها با خودم خلوت کردم و صداقت بخرج دادم... خودم را مادری تصور کردم که فرزندانش دچار سوءتغدیه شده و جلوی چشمانم ذره ذره آب می‌شوند و اگر فکری نکنم تلف می‌شوند. من از بین دوراهیِ پاکدامنی وبی عصمتی، راه سوم را انتخاب می‌کردم؛ از فامیل نزدیکم، برادرم، خاله‌ام حتی همسایه، دیداری تازه میکردم و یواشکی تکه گوشتی از فریزرشان کش می‌رفتم و تا روزیکه خدا گم شده باشد اینکار را ادامه میدادم. صادق نیز وقتی می‌دید صاحب کاری جانب حق را رعایت نمی‌کند و مزد کار بیشتر و بی نقص او را نسبت به  کارگر دیگر، بر اساس مبلغ تعیین شده از سوی صاحبان امر حساب می‌کنند، تکه‌های پازل را بر مبنای منطق خودش می‌ریخت؛ منطقی که با کار سخت و شکم گرسنه همسرش مطابقت داشت. در بالا اشاره کردم صادق همسری خوش سیما بنام سیما داشت که مانند دو مرغ عشق، سنگ صبور هم بودند؛ بی سیمایش آب از دهانش پایین نمی‌رفت. امکان نداشت نیمی از شیرینی یا میوه تعارفی را برای او در جیبش قایم نکند.این اواخر بفکر فروختن کلیه اش افتاده بود و دنبال مشتری خوب می‌گشت. بعدها شنیدم همسرش بیمار بود و به عمل جراحی نیاز داشت. حال که بدبختی ها یکی دوتا نبودند برای هزینه عمل باید فکری می‌کرد. خودش را سرزنش کرده بود که در این دور باطلِ چرخیدن به گرد خویش، همیشه سرجای اولش برگشته و نتوانسته همسرش را خوشبخت کند.چند روز بعد از این سرزنش ها، برفِ نحسی باریدن گرفت. مرد جوان در آن سوز و سرمای گزنده بدنبال یافتن کاری از خانه بیرون می‌زند و در حال عبور از خیابان لغزنده سر کوچه، ماشینی با سرعت زیاد به او می‌کوبد و مغزش را متلاشی می‌کند؛ از زمین بلند شده و بداخل جوی آب پرتاب می‌شود. سیما با خبر شوم همسایه، سرِ لخت و پوشیده در لباسِ خانه به خیابان می‌دود. صحنه های بعدی خودبخود اتفاق می‌افتند. بعد از آنکه آمبولانس می‌رسد و صادق را بسختی از آغوش سیما در می‌آورند؛ او با چوبی به جان ماشین می‌افتد و جای سالمی باقی نمی‌گذارد؛ صاحب ماشین از ترس متواری می‌شود.بله، صادق خلاص شد و سیما همچون گربه‌ای خود را بر زمین می‌کشید و میومیو می‌کرد. شاید بعضی جای خالی ها با هیچ چیز پر نشوند اما نهایتا همان شد که صادق می‌خواست؛ خلاصی از این زندگی مصیبت بار و مرگی که با دیه قابل توجه ای که به سیما رسید، همچون عسل برای روحش آرامش آورد.&quot;شاید بالاخره خدا پیدایش شد!&quot;#مژگان_معمارزاده</description>
                <category>مژگان معمار زاده</category>
                <author>مژگان معمار زاده</author>
                <pubDate>Sat, 16 Dec 2023 20:08:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان &quot;بل آمی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhgan0054/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%84-%D8%A2%D9%85%DB%8C-iwibriyhawwc</link>
                <description>فیلم بل آمیاز دیرزمان، زن نقطه ضعف مردان و باعت و بانی بسیاری از جنگهای تاریخی و وقایع مهم جهان بوده است. چه تعداد از سران و شخصیتهای بزرگِ سیاسی که دل در گرو عشق زنی نهادند یا برای نشان دادن قدرت خود زنها را به تملک خود درآوردند. حتی در میان شخصیتهای مذهبی و کسانی که در دید مردم مقدس بودند دیده شده که با قرار گرفتن زنی زیبا در مسیر زندگی روحانی شان، به هر کاری دست زده‌اند. &quot;بل آمی&quot; شخصیت اصلیِ رمانی به همین نام، مردی است خوش تیپ، اغواگر و خوش سروزبان که شیوه‌ی بدام انداختن زنانِ بانفوذ و اشراف را بلد است و این مهارتش را وسیله‌ای  می‌کند برای رسیدن به ثروت و شهرت. بد نیست به معیار زیبایی از نگاه نویسنده نظری بیندازیم که با توجه به عکس نویسنده به اهمیت این قسمت بیشتر پی می‌بریم و می بینیم که &quot;گی دو موپاسان&quot; چگونه به تفسیر، از سبیل چخماقی و قشنگ او سخن گفته:_&quot;مجعد و تاب خورده، بور و اندکی مایل به حنایی که در قسمت سوزن سوزن نوک سبیل کمرنگ تر شده و بر روی لبهایش وز خورده !!!!!&quot;بعد از این مزاح کوچک با نویسنده  به جامعه‌ی فرانسه در آن زمان اشاره کنیم که همچون شرایط امروزِ ایران، به انحطاط و تزلزل اخلاقی و عدم اعتماد بین مردم و سستی باورها دچار  بود؛ بطوریکه هر کس در فکر بالا کشیدن خود به هر قیمتی بود؛ مثل دزدی از بیت المال، دزدیدن نوامیس و گذاشتن پرستوها بر سر راه دولتمندان برای مقاصد سیاسی و دستیابی به پست و مقامی بالاتر. از اطلاعات چنین برمی‌آید که نویسنده رمانِ بل امی&quot;گی دو موپاسان&quot; که در نوشتن داستان‌های کوتاه چهره شناخته شده‌ای دارد(داستان گردنبند از شناخته شده‌ترین داستان‌های کوتاه اوست) خود بابت ارتباط جنسی زیاد با زنان به بیماری سفلیس دچار شد و در سنین جوانی با رنج و درد از دنیا رفت. با توجه به سال‌های کوتاهِ تندرستی، خلق این تعداد رمان و داستان کوتاه و بلند فقط از یک نابغه ادبی برمی‌آید. لازم به ذکر نیست که بین اشراف و تهیدستان و دزدان، آدمهای نیک کردار زیادند و هستند کسانیکه با وجود فراهم بودن انواع خوشگذرانیها همچنان نفس انسانی و انسانیت خود را حفظ کرده و می‌کنند. در مجموع می‌شود گفت در جامعه ای که دچار فقر اقتصادی و فرهنگی شود؛ دزدی، یک هنر و زرنگی و بنوعی دون ژوان بودن لقب می‌گیرد. در کتابی که در باره زندگانی&quot; ابن عربی&quot; که شخصی در ردیف مولانا و شمس سهروردی&quot; بود می‌خوانیم که او نیز در کنار زندگی معنوی و علم اندوزی به چنین عشق ورزی هایی می‌پرداخته [نه به شکل امروزی] بلکه به معنا و مفهوم&quot; شیخ ومراد&quot; بودن برای مریدانش. ایشان شرب خمر می‌کردند و در کار عشقبازی با زنان بصورت خارج از سنت و در سنت بودند در دورانی که هنوز فئودالی به سرمایه‌داری گذار نکرده بود. گی دو موپاسان، نویسنده فرانسوی که برخی منتقدین او را همچون ادگار آلن پوی آمریکایی، پدر داستان کوتاه نامیده اند در فصل های اول و دوم کتاب، ژرژ دورا(بل آمی)  را با فورستیه بطور اتفاقی آشنا می‌کند؛ هردو از کهنه سربازان فرانسوی در دوران استعمارگری فرانسه در الجزایر و کشورهای آفریقایی و در خدمت استعمارگران اروپایی بودند و البته محروم از لذتهای جوانی._&quot;دوروآ با تعجب به او‌نگریست. خیلی عوض شده بود. خیلی پخته شده بود. حال، رفتار و لباس مرد موقری را داشت که به خودش اعتماد دارد و شکمش هم شکم کسی بود که خوب می‌خورد. سابقاً لاغر، باریک، فرز، گیج ،غوغاگر و‌ همواره شاد بود. در ظرف سه سال، پاریس از او آدم دیگری ساخته بود؛ آدمی چاق و جدی با چند تار موی سپید روی شقیقه ها. هر چند بیش از بیست و هفت سال نداشت.&quot;این دو به فرانسه بر می‌گردند و اشراف و حاکمان را در ناز و نعمت و ثروت و مال اندوزی و غرق در عیش و عشرت و زنبارگی می‌بینند. البته فورستیه بخاطر آشنایی با رده های بالا خود را از فقر و بیکاری رهانیده و دوست خوش چهره ش را هم وسیله ای برای دست یابی بیشتر به مقام وثروت قرار می‌دهد. _«عطشی داغ، عطش مخصوص شب‌های تابستان امانش را بریده بود، به احساس دلپذیری فکر می‌کرد که بر اثر نوشیدن مایعی خنک در دهان و گلو ایجاد می‌شود. ولی اگر فقط دو لیوان آبجو می‌خورد، بایستی با شام فرداشب وداع می‌کرد، و او با ساعت‌های گرسنگی پایان ماه به خوبی آشنا بود.»او شبی در چنین حال و احوالی مشغول قدم زدن در یکی از خیابانهای معروف پاریس است که با یکی از هم‌خدمتی‌های قدیمش به نام «چارلز فورستیه» برخورد می‌کند. فورستیه در یکی از روزنامه‌ها مسئولیت مهمی دارد و اوضاع مالیش حسابی روبراه است. فورستیه با دیدن فلاکت ژرژ به او پیشنهاد می‌کند فردا در مهمانی شام در خانه‌اش شرکت کند تا ضمن معرفی او به مالک روزنامه بتواند کاری برای او در روزنامه فراهم کند. او همچنین پولی به ژرژ می‌دهد تا لباس‌هایی درخور تهیه کند تا بتواند از این فرصت استفاده کند و خودی نشان بدهد. همه چیز مطابق برنامه پیش می‌رود و ژرژ به عنوان خبرجمع‌کن در روزنامه استخدام می‌شود.حالا حقوق او این امکان را فراهم می‌کند تا بخش قابل توجهی از رویاهای سابقش را تحقق بخشد اما این طبیعت غالب افراد بشر است که رویاهایشان مدام به‌روز شود. او در مهمانی شام با خانم «کلوتیلد دو مارل» آشنا می‌شود و این آشنایی بخش دیگری از رویاهای او را محقق می‌کند. رفته رفته هزینه‌های او بالا و بالاتر می‌رود و لازم است درآمدش نیز بالا برود.&quot;فورسیته تا آنجا پیش می‌رود که نه تنها دوستش را با زنان جوان و میانسال آشنا می‌کند که در آخر همسر خود،&quot; مادام دوراله &quot;را هم در اختیار او قرار می‌دهد. در آخرین فصل از بخش اول رمان می‌بینیم &quot;بل آمی&quot; از یک گزارشگر ساده به مدیر مسوول روزنامه ارتقاء می‌یابد. چیزیکه این درام و نتیجه ثروت طلبی به هر قیمتی را به اوج می‌رساند مرگ فورستیه و بخشِ شب آخر مرگ او در ویلای شهرک دور از پاریس است در حالی‌که بل آمی و همسر فورستیه، در کنار هم و در حال برنامه ریزی برای زندگی مشترک خود هستند؛ بهترین تصویر برای نشان دادنِ زوال اشرافیت ....._&quot;چند بار دیگر غروب آفتاب را خواهم دید؟ هشت بار، ده بار، پانزده بار، شاید سی بار؛ بیشتر نه. شماها باز هم وقت دارید، برای من دیگر تمام‌شده است و پس از من باز هم دنباله خواهد داشت‌‌؛ انگار هنوز باشم.چند دقیقه خاموش ماند و‌سپس دنباله حرف را گرفت:«هر چه که‌ می‌بینم به یادم می‌آورم که پس از چند روز دیگر نخواهم دید. وحشت آور است، دیگر هیچ چیز را نخواهم دید؛کوچکترین چیزهایی که با آنها سروکار داریم، لیوانها،بشقاب‌ها، بسترهایی که به این خوبی در آن می‌آرمیم، کالسکه ها... شب با کالسکه به گردش رفتن خوش است‌. چقدر همه این چیزها را دوست داشتم.»در روزگار تندرستی فورسیته می‌خوانیم:_&quot;فورسیته با خنده ی متقاعدشده ی آدمی شکاک گفت:خب، البته زن‌ها اگر مطمئن باشند آبرویشان محفوظ خواهد ماند دست به خیلی کارها خواهند زد؛ بیچاره شوهرها&quot; آنچه من از رابطه‌ی بل آمی یا ژرژ با خانم والتر برداشت کردم این بود که بیشتر بدنبال کسب احترام و وسوسه‌ی محک زدن خود برای اثبات اینکه می‌تواند حتی زنی پاکدامن و متشخص را شیفته خود کند ولی در مورد سوزان دختر همین خانم کاملا هدف تجاری داشت. &quot;حالا نوبت حرفهایی با معنی‌های ضمنی ماهرانه بود. پس زدن نقاب‌ها به کمک کلمات؛ مثل بالازدن دامن. لحظه‌ی بکار بردن دوز و کلکهای گفتاری، حسادت به خرج دادن‌های ظریفانه با مفهوم پنهانی، بی‌پروایی و دو پهلو حرف زدن‌ها. جمله‌هایی که تصویرهای برهنه  را با اصطلاح ها و طرز زیبایی پوشیده مجسم میکند و در جسم و روح، چشم اندازهای سریعی را به معرض دید میگذارد که بزبان نمی‌شود آورد و به مردمان خوشگذران، عشق زیرکانه و مرموزی را ارائه می دهد؛ نوعی تماس ناپاک و ایجاد ارتباط همزمان، آشوب برانگیز و تحریک کنندههدف نویسنده از بیان سرگذشت جوان خوش قیافه و حیله گر، افشای فاجعه ی دردناک جامعه ایست که معنویت از آن رخت بر بسته و فساد و گمراهی جانشینش شده است. جامعه ای که با وجود چندین انقلاب و شعارهای روشنفکرانه، هنوز در منجلاب دوران پیش از انقلاب کبیر دوران لویی ها، روسپیان درباری و سودجوییهای وحشیانه اشراف دست و پا می‌زند و این تصویر را با مجسم ساختن  شخصیت اصلی داستان که از احساسات دیگران برای پیشبرد اهداف و پیشرفتش استفاده می‌کند نشان می‌دهد. کسی که با داشتن شخصیتی مانفیست و  اندکی زیرک میتواند هر آنچه را میخواهد بدیگران بقبولاند. قدر مسلم نمی‌توان گفت زنان اشرافیِ فرانسوی ناخواسته فریب می‌خوردند بلکه با آگاهی بر قصد و سوء نیت بل آمی خود را به او تفویض می‌کردند. _&quot;این را خوب درک کنید که ازدواج برای من یک قید و بند نیست بلکه یک نوع شراکت است. من می‌خواهم آزاد بمانم کاملا آزاد نسبت به کارهایی که می‌کنم، سبت به رفتارم، کردارم، رفت و آمده‌ایم. من در مورد رفتارم نه ابراز حسادت را می‌توانم تحمل کنم نه زیر نظر قرار گرفتن و نه جروبحث کردن را.البته تعهد میکنم بهیچ وجه آبروی مردی را که با او ازدواج می‌کنم را به خطر نیاندازم و هرگز او را دستخوش تمسخر یا نفرت دیگران نکنم ولی این مرد هم باید متقابلا تعهد کند مرا به چشم یک برابر، یک شریک، یک متعهد نگاه کند نه فردی فرودست، نه همسری مطیع و تسلیم. این را خوب میدانم که افکار من مثل دیگران نیست اما بهیچوجه حاضر نیستم انها را تغییر دهم، همین. &quot;ژرژ در امور نویسندگی آدم کم مایه‌ایست که راه بالا رفتن از نردبان اجتماعی را در چنین اجتماعی می‌یابد و نشان می‌دهد که در این مقوله آدم پُرمایه‌ایست! عبارت «بل آمی» به معنای دوست قشنگ، دلپذیر و دلرباست‌‌؛ لقبی که دخترِ نوجوانِ خانمِ دو مارل ‌(بیگناه ترین شخصیت زنِ رمان) به او میدهد و از آن پس دیگر زنان زندگیش نیز او را به این نام خطاب می‌کنند. _&quot;ژرژ روبه روی زنش ایستاد. لحظه‌ای چشم در چشم همدیگر دوختند، کوشیدند به جاهای نفوذ ناپذیر و پنهانی روح همدیگر رخنه کنند و به افکار هم پی ببرند. سعی می‌کردند در پرسشی خاموش و پرحرارت وجدان یکدیگر را برهنه کنند؛ کشمکش نزدیک دو فردی که کنار هم زندگی می‌کنند ولی هیچگاه نمی‌توانند به اعماق روح هم نفوذ کنند.مادلن هم به نوبه‌ی خود چشم در چشم او دوخته بود و به طرزی ژرف و عمیق میخواست در عمق نگاه او چیزی را بخواند. انگار می‌خواست به اعماق ناشناخته وجود او نفوذ کند؛ جایی که ادم هرگز به آن دسترسی ندارد و فقط گهگاه در لحظات بیخبری یا بی توجهی یا سربه هوایی برای لحظه ای زودگذر، خودی نشان می‌دهد؛ درست مثل دری که برای لحظه‌ای کوتاه بروی اسرار روح آدم باز بماند.&quot;</description>
                <category>مژگان معمار زاده</category>
                <author>مژگان معمار زاده</author>
                <pubDate>Mon, 11 Dec 2023 03:15:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر(ققنوس آسمانی من)</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhgan0054/%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%85-n0gccn2gzqia</link>
                <description>سپیده دمان که اندیشه‌ی تو مقدمه روزم می‌شود   شبانگاهان که از یادت نور می‌گیرم و در آفتاب وجودت تن می‌شویمتمامی این لحظات را بارها و بارها از تو زاده شدم غوطه خوردم در چشمانتریشه دواندم در اندامت  و در دلت آشیان خواهم نهاداینک این منمهمان کبوتری که از تو زاده می‌شود؛ بال‌هایت را به یغما می‌برد و قلبت را می‌ستاند همان زنی که دست‌هایش را در گلویت فرو می‌کند تا نفس جان بخشت را در بخار نفس‌هایش غسل دهدهمان عاشقی که نوک خنجرش را در چشمانت فرو می‌برد تا تو را کور و منزه به زانو درآوردققنوس آسمانی من! اینجا روی لبه‌ی پرتگاه روبروی تمام جهان می‌ایستم و به تو می‌گویم:&quot;تقلا نکن؛ هر چه بیشتر از من دوری کنی بیشتر در من فرو می‌روی #مژگان_معمارزاده@checknevismozhgan</description>
                <category>مژگان معمار زاده</category>
                <author>مژگان معمار زاده</author>
                <pubDate>Sat, 09 Dec 2023 02:45:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم قدرت سگ</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhgan0054/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%DA%AF-xoxutfvu1vec</link>
                <description>نگاهی به فیلم سینمایی قدرت سگ  به فیلم‌هایی که شخصیت‌ اصلی کمتری دارند و آرام و آهسته تماشاگر را به شناخت احساسات و جنبه‌های درونی و بیرونی آدم‌ها و محیط و حوادثی که بر آنها تاثیر می‌گذارد نزدیک می‌کنند علاقه دارم؛ با چنین فیلم‌هایی می‌شود  همذات پنداری کرد و به واکاوی عواطف درونی خود و همینطور درک مفاهیم و پیام فیلم رسید. قبل از هر چیز فیلم با نفوذ کردن به درون مردان خشن و زمختِ غربِ وحشی، احساسات پنهان آن‌ها را آشکار می‌کند. فیلم داستان دو برادر است با دو شخصیتِ درون گرا و برونگرا؛ جورج و فیل که در گذشته ارتباط و صمیمیت بیشتری داشتند اما جورج بخاطر روحیه جمعی و متمدنانه تری که دارد تغییر را شروع می‌کند و به معاشرت با شهری ها می‌پردازد و با بیوه زن شهری که برادری سرجهازی دارد ازدواج می‌کند. فیل که مردی بظاهر خشن است و نمی‌تواند آنگونه که میخواهد احساسات عاطفی ش را بروز دهد غصه می‌خورد و بخاطر دور شدن برادر از اصل و خویِ وحشی و خشونت طلبانه ی خاصِ خودشان رنج می‌برد. او حتی در مقابل کارگران، از این میزان تغییرِ برادر سرافکنده است و با بدقلقی، نارضایتی هایی بروز می‌دهد. در حقیقت او به رُز و برادرش پیتر بدگمان است؛ فکر می‌کند برای برادرش کیسه دوختند و بقصد ساده لوحی و استفاده از ثروت و مهربانی او وارد زندگیش شدند. البته از میانه‌ی فیلم تا حدودی دیدگاهش تغییر می‌کند و ما هم متوجه می‌شویم که بر خلاف ظاهر خشن، ذاتا ساده و تشنه توجه و قدرت نمایی است ضمن اینکه او هنرمندی تواناست که تحصیلات دانشگاهی دارد و در گذشته استادی بنام &quot;برانکو هنری،&quot; داشته که عشقِ زندگی و نقطه ضعف او می‌باشد و همین ضعف، دلیل فریب خوردنش از پیتر و باعث نابودی او می‌گردد.وضع در مورد پیتر برادر رز فرق می‌کند. پیتر با تحریکات خواهر در ذهنش هدفی روشن می‌شود که همانا حذف فیل با نقشه ای بی نقص و برنامه ریزی دقیق است. (درس اول فیلم: هرگز کینه، مدیریت و توانمندی یک زن را نباید نادیده گرفت.) برای اکثر آدم‌ها، ورود به مکانی جدید با احساس غربت و دلهره همراه است؛ حال اگر این تغییرِ مکان به جایی باشد که خواستارت نباشند منجر به تنش هایی می‌شود و اعتماد فردتازه وارد را می‌گیرد. فیل با آگاهی از همین مورد، رنج زیادی برای رز، عضو جدید خانواده بوجود می‌آورد؛ به او بی‌محلی می‌کند، اعتماد بنفسش را می‌گیرد، برادرش را مسخره می‌کند و به شکلی نامحسوس به دائم الخمری او دامن می‌زند. در این میان جورج هم که میخواهد متمدن بودن خود را به فیل که مخالف این سبک زندگی ست انتقال دهد کوشش میکند توانایی همسرِ شهری خود را برخ برادر بکشد که البته با مغز به دیوار می‌خورد! سکانس ورود پیانو به خانه و ناتوانی رُز در نواختن صحیح نت ها، رُز را نزد شوهر و برادرشوهرش که بزیبایی نی مینوازد خجل می‌کند. مهمانانی هم که جورج به خانه دعوت می‌کند فیل را با نگاهی تحسین آمیز (بلحاظ سواد و پیش آگاهی‌های قبلی) تشویق می‌کنند و خودکم بینی رز را به اوج می‌رسانند؛ حتی والدین همسرش او را به حساب نمی آورند و فیل هم با لباس نامرتب و ظاهر غیردلخواه زوج میزبان، مقدمات به استهزا گرفتن عروس تازه وارد را بطور کامل فراهم می‌آورند. در سکانس کنار برکه، مخاطب با روحیه احساسی و درونگرای فیل آشنا می‌شود؛آنجا که در خلوت خود با چشمان بسته دراز کشیده و با نور خورشید و دستمالی که با نسیم روی صورتش تاب می‌خورد جای خالی یک نوازشگر را خالی می‌کند. فیلم با ظرافت مسیر ورود آهسته‌ی تمدن را با تلاش مذبوحانهء جورج نشان می‌دهد؛ او حتی روی اسب کت و شلوار می‌پوشد، بجای اسب سوار ماشین می‌شود، در خانه‌ سعی دارد از مهمانان مهم پذیرایی کند و همسرش را به نواختن پیانو مجبور می‌کند. فیلم برچیده شدن تدریجی گاوچرانی در دنیا را با سکانس هایی مثل مرگ گاوها در اثربیماری و مرگ فیل از سیاه زخمِ گاوی به استعاره می‌گیرد و چنین مفهومی را پررنگ تر می‌کند.  با نگاهی دقیق‌تر، بیننده متوجه حالت های سادیسمی مشابهی در فیل و پیتر می‌شود. پیتر به همان صدمات شخصیتی فیل دچار است منتها بروز نمیدهد. هر دوی آنها حیوانات را آزار می‌دهند؛ فیل نارضایتی ها را سر اسبش درمی‌آورد و اسب را کتک می‌زند و پیتر خرگوش را به بهانه معاینه می‌کُشد. یک‌بار فیل از پیتر در خصوص نوشیدن خواهرش سوال می‌کند و او پاسخ می‌دهد:&quot; رز قبلا هم می‌نوشید اما دائم الخمر نبود&quot; که این دیالوگ اشاره نامحسوسی به کینه پیتر از فیل دارد. در مخفی گاه کنار برکه، فیل مجلاتی پیدا می‌کند که راز بین فیل و استادش برانکو هنری را آشکار می‌سازند. بعد از آن با کمال میل در نقش جوانی فیل فرو می‌رود و همانطور که فیل تشنه حمایت برانکو بود، محبت و حمایت فیل را طلب می‌کند. متقابلا فیل هم وقتی پیتر با مظلوم نمایی و تحریک به او نزدیک می‌شود، اول به منظور گرفتن اطلاعاتی از گذشته‌ی رز، به مجهولات ذهنی خود و ماجرای داستانِ دار زدنِ  همسر قبلی او پی می‌برد و بعد از کشف وجوه تشابه بین خود و پیتر، وسوسه‌ی برانکو شدن و عشقی تازه، بجانش می افتد اما شوربختانه بازی می‌خورد و هدف کینه و انتقام ِخواهر برادر می‌شود. عواملی که سبب قاتل شدن پیتر شدند به جز مزاحمت‌های فیل در زندگی خواهر، مسخره شدنِ خودش توسط فیل و متعاقبا سرریزشدنِ عقده‌های فروخورده حقارتی بود که در خصلت درون گرایی و خودخوری و حس حسادت او به همه چیز پنهان مانده بودند. او حتی با ناخن کشیدن روی شانه موی خواهر، صدایی تولید می‌کرد تا رز را بر آشوبد. اگر به اول فیلم برگردیم؛ در رستوران و دورهمیِ گاوچران ها، فیل گُلِ کاغذی پیتر را سوزاند و او را دختر نامید و باعث خنده دسته جمعی دوستانش شد. تخم کینه از همین جا در روح پیتر کاشته شد و بتدریج ریشه دواند. عنوان فیلم را از جهات متعددی می‌شود مورد بررسی قرار داد؛ بطور مثال قدرتِ کوهی که بشکل دهان یک سگ باز شده و قربانی می‌گیرد. چه بسا قربانی بعدی خود پیتر باشد و بخواهد در جلد برانکو، جوان دیگری را تحت تاثیر قرار دهد.در پلان های آخر آیه‌ای از انجیل گنجانده شده بود.&quot;روحم را از شمشیر و عزیزانم را از قدرت سنگ( شیطان) نجات بده&quot;فیلم بخوبی تاثیر فضای کوهستان را در افرادی با روحیات مشابه بشکلی یکسان نشان می‌دهد؛ فیل، پیتر و هنری هر سه آدم‌هایی احساسی، درون گرا، تحصیلکرده و باهوشی بودند که عقده‌های کودکی، آنها را مشتاق به حس حمایت کردن از دیگران کرده بود. قسمتی از فیلم حداقل برای من ابهام داشت؛ دیدیم که فیل در نوجوانی، عزیز و مریدِ برانکو هنری بود... حرفهای پیتر در بخش پایانی فیلم نیز حکایت از شناخت برانکو و آگاهی به جزییات رفتارهای احساسی برانکو داشت!  برداشت ابتدایی من این بود که برانکو با پیتر هم رابطه جنسی داشته ولی این برداشت با توجه به سن و زمان مرگ برانکو، در تضاد است در حالیکه حتی حسادت به عشق فیل و برانکو هم می‌توانست دلیل دیگری برای کشتن فیل باشد اما پیتر از استادی میگفت که بتازگی مرده در حالیکه برانکو کنار فیل مُرد پس احتمالا برانکو نمی‌تواند استاد پیتر هم باشد. در جنگل و سکانس کنار برکه هم وقتی پیتر کتابهای فیل را پیدا می‌کند، انگار اسم هنری را هم در کاغذها در کنار عکس‌های لخت مردان می‌بیند. این کشف علاوه بر روشن شدن تمایلات فیل، از چنین تمایلاتی در خود او هم پرده برمی‌دارد. البته اینکه پیتر خود نیز چنین تمایلاتی داشت یا با برانکو  رابطه‌ داشت یا از اساس چنین وانمود می‌کرد در هاله ای از ابهام قرار گرفت. در قسمت‌های انتهایی، فیلم به اوج می‌رسد؛ وقتی فیل از کشته شدن هنری در خواب می‌گوید؛ پیتر با پرسیدن دو سوال:&quot; تو اون زمان چند سال داشتی؟&quot; و &quot;حتما برانکو هم لخت بود؟&quot;  بیننده را به همان دو احتمال نزدیک می‌کند. راز رابطه پیتر با برانکو  و احتمال داشتن چنین گرایشی در خودش و چه زیبا بود آن صحنه‌ی سیگار کشیدن و سیگار را نزدیک لبِ فیل بردن و به نوبت پک زدن با آن حس و نگاه و موسیقی!!؟ و بالاخره پایان فیلم... پنهان کردن طناب بخاطر مخفی کردنِ اثر جرم!  باقیمانده طناب با پوست گاوی بافته شد که سیاه زخم داشت و پزشک هم این را تشخیص داد، فیل هم بعد از مبتلا شدن به بیماری قضیه را فهمید. دیدیم که قبل از اینکه سوار ماشین شود و برای معاینه به شهر رود طناب در دست، بطرف اتاق پیتر آمد که جورج بهش گفت: &quot;خودم بعدا بهش میدم&quot; ولی فیل طناب را  نزدیک پنجره‌ی اتاق پیتر گذاشت و نگاه خشم آلودی به سمتش انداخت که بخاطر حال بدش نتوانست واکنش دیگری داشته باشد.بهرحال در صورت پیدا شدنِ طناب، چون  همه از قبل می‌دانستند بقیه پوست‌ها بفروش رفتند و دنبال پوست می گشتند، قاعدتا  قاتل پیدا خواهد شد و همانطور که قبلا اشاره شد بعید نیست تاثیرات کوهستان در آینده از پیتر هم معشوق و معلمی برای یک عاشق دیگر بسازد و قربانی بعدی کوهستان پیتر باشد؛ نوعی تاکید بر چرخه ی مجازات و پس دادن تقاس گناهکار.اشاره به نژادپرستی و ‌ابطال تمدن سفیدپوست ها از مهمترین مفاهیم فیلم بود؛ سرخپوستانی که بدون ادعا همیشه شیفته طبیعت وحفظ ارگانیک آن هستند مثل ساخت دستکش‌های حاصل از پوست برای جلوگیری از انتقال به دیگر موجودات که در فیلم گنجانده شده بود و استفاده زیاد از عناصر طبیعت و مناظر زیبا و بکر کوهستان بخاطر تاکید بر این نکته بود. فیلم زیبا و در خور تاملی بود و قدر مسلم برداشت هایی به تعداد بینندگان دارد که ممکن است این برداشت من را از اساس نقض کند. فیلم قدرت سگ </description>
                <category>مژگان معمار زاده</category>
                <author>مژگان معمار زاده</author>
                <pubDate>Wed, 06 Dec 2023 19:13:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم پادشاه زن</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhgan0054/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%B2%D9%86-frkkjzyehpwz</link>
                <description>وایولا دیویس #معرفی_فیلم@the Woman kingفیلم &quot;پادشاه زن&quot; را بطور اتفاقی دیدم؛ کسی بهم معرفی نکرده بود و خبر نداشتم بین مخاطبان از 5 امتیاز 4 امتیاز گرفته و از جهت رساندن مفهوم کلیِ جنسیت و پرداختن به حکایتی فراموش شده در تاریخ، مورد توجه منتقدان نیز واقع شده. نکته قابل اهمیت در این فیلم برای من بخشیدن تصویری واقعی به زنانِ جنگجوی آفریقایی با چنان مهارتِ شگرفی بود .ر تمام فیلمهای اکشنِ هالیودی، شخصیت زن یا شخصیت‌های زنی گنجانده میشود که در حرکات رزمی، پلیسی و تیراندازی، شمشیرزنی و آکروباتی و غیره استثناء هستند و همزمان حریف مردان زیادی میشوند اما همه می‌دانیم که این امر بمدد کارگردان و حقه‌های سینمایی و اهمالِ عامدانه ی مردانِ نقشِ مقابل و صد البته مسلط بودن بازیگر زن به تکنیک های رزمیِ منظور شده، میسر می‌شود؛ اما جنگاوری این زنان سیاه پوست یا این بازیگران بقدری طبیعی و بدور از تصنع یا ادا و اطورهای زنانه است که بیننده واقعا میخکوب می‌شود. هیچ حرکتی مبنی بر احتیاط و ظریف کاری‌های زنانه در کنش و اعمال این زنان دیده نمیشود؛ خطوط چهره‌ی جدی و تغییر قیافه آنها در صحنه‌ی کارزار و فریادهایی که از حنجره آزاد می‌کنند تحسین برانگیز است و هیچ وجه تمایزی با جنگیدن مردان ندارند؛ حتی در رقصهای حماسی و زیبایشان نیز جنبه‌ی زنانگی دیده نمی‌شود..سکانس اخرِ فیلم، صحنه‌ی  رقص دسته جمعی آنها در مراسم ازدواجِ فرمانده نانیسکا و پادشاه، حقیقتا تماشایی است. همه اینها دلیل نمی‌شود که بگوییم بلحاظ ساختاری و کارگردانی و حتی جذابیت سینمایی کاری در حد وحدود فیلم‌های مطرح دنیاست اما در مقابل فیلم‌های مشابه با مفاهیم زنان و سیاهپوستان، نگاهی تازه و تعریفی قابل احترام دارد.  روایتی از  واقعیتی تاریخی در گذشته‌ای دور که در مهمترین ایالت آفریقا اتفاق افتاده؛ ارتشی از زنان جنگجو که برای احقاق حق و جلوگیری از برده داری از همه چیز حتی زن بودن و مادر شدن خود می‌گذرند اما در نهایت نمی توانند عاطفه مادری و خصلت‌های زنانه خود را کتمان کنند. حکایت بدین شکل است که در منطقه‌ای از آفریقا بنام &quot;داهومی&quot; جنگهای پی در پی و قبیله‌ای باعث کم شدن مردان جنگنده شده و امکان تشکیل  ارتشی از مردان قدرتمند که بتوانند مردم را از حملات حفظ کنند وجود نداشته، از طرفی تعدادی زن که قبلا توسط امپراطوری دزدیده شده‌اند توسط ژنرال نانیسکا نجات داده و در قصر تحت نظر خودش آموزش می‌بینند و بتدریج زیاد می‌شوند. فیلم با ماجرای دختری شروع می‌شود که به خواستگار متمکن ولی مسن و زورگویش جواب رد می‌دهد و چون اولین بارش هم نیست پدرش او را به قصر هدیه می‌کند. فیلم در دل خود رازی دارد که این دختر و ژنرال نانیسکا را بهم پیوند میزند. بهمین ترتیب دخترانی داوطلبانه و عده‌ای هم از فقر و بی‌کسی به این جمع پیوسته بودند. بازیگر نقش ژنرال و فرمانده ارتش زنان &quot;وایولا دیویس،&quot; نامزد دریافت بیش از ده جایزه شده که دو جایزه را دریافت و تاج سه گانه بازیگری را نیز از آن خود کرده است.  مجله تایمز نوشت&quot;وایولا دیویس&quot; یکی از صد شخصیت تاثیرگذار جهان شناخته شده است. #مژگان_معمارزاده </description>
                <category>مژگان معمار زاده</category>
                <author>مژگان معمار زاده</author>
                <pubDate>Wed, 06 Dec 2023 03:27:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلمک سیاه‌چاله</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhgan0054/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%DA%A9-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%DA%86%D8%A7%D9%84%D9%87-k0oelfjgeqj7</link>
                <description>فیلم سیاه چاله بدلیل گویا و روان بودن و سادگی، نمی‌تواند در ژانر معمایی قرار بگیرد؛ چون چیز پیچیده‌ای برای کشف ندارد اما فیلمی مفهومی و علمی تخیلی است. مردی در دستگاه کامپیوترش، به کاغذی عجیب و جادویی برخورد می‌کند. (بگمانم اگر این ایده بشکل داستان نوشته شده بود می‌شد آنرا در سبک رئال جادویی قرار داد) وسط این کاغذ، دایره ای سیاه رنگ وجود داشت که قدرت جذب و وارد شدن به هر ناممکنی را دارد و از آنجا که خصلت آدمیزاد، حرص و طمع و مال اندوزی است؛ استفاده از این موهبت خدادادی، با لذت‌های کوچک  شروع و تا نابودی کامل مرد یعنی حبس شدن در گاوصندوق متوقف نمی‌شود. اما مفهوم خیلی از داستانک ها را می‌توان در عنوان آنها پیدا کرد. برای همین نامگذاری داستان یا فیلم مهم است. حالا چرا سیاه چاله؟سیاه چاله، اخیرا موضوع جالب توجهی برای دانشمندان و فیلم سازان شده. یک نقطه سیاه و تاریک در فضا که بعلت جرم بسیار زیاد، قدرت کشش و گرانشی زیاد دارد و هر چیزی حتی نور را در خود می بلعد. گمانه ها و پیش بینی‌های زیادی در مورد سیاه چاله‌ها توسط دانشمندان فضایی در حال تحقیق و بررسی است اما از این زاویه که سیاه چاله‌ها ، باصطلاح می‌توانند یک راه میانبر و کوتاه کننده برای مسیرهای فضایی باشند، فیلم‌های سینمایی( بهترین آنها فیلمِ میان ستاره ای) جذابی از آنها ساخته شده که تحقق آنها البته میسر نیست؛ چون گذر از سیاه چاله امری غیرممکن است؛ بمحض نزدیک شدن کشیده و پودر میشوی. اگر در آینده با پیشرفت علم، عبور از سیاه چاله‌ها ممکن شود و به سیاره‌های خیلی دور، به مرکز کهکشان راه شیری به فاصله چندین هزارسال نوری از زمین، بتوان سفر کرد،آن روز انسان با چه چیزهایی روبرو می‌شود، چه رازهایی از جهان هستی کشف می‌شود، به چه جهان های دیگری وارد می‌شویم و سرعت زمان به چه شکلی است؟! مثلا بعد از شش ماه به کره زمین برمی‌گردیم و می‌بینیم در ان 6 ماه، زمین 60 سال چرخیده و فرزندمان پیر شده!بیایید به ربط و شباهت سیاه چاله با این فیلم کوتاه و آن گرداله سیاه رنگ روی کاغذ فکر کنیم. هر دو سیاهند، هر دو قدرت جذب دارند، هر دو مانند حفره‌ای تاریک همه چیز را در خود می‌بلعند و نهایت هر دو، تباهی است. گاو صندوق منبع ثروت بود؛ اما مرد را در خود دفن کرد. گاوصندوق ها می‌مانند اما تابوتِ صاحبان شان می‌شوند؛ صاحبان قدرت و ثروت.نمایی از  فیلمک سیاه‌چاله </description>
                <category>مژگان معمار زاده</category>
                <author>مژگان معمار زاده</author>
                <pubDate>Fri, 24 Nov 2023 17:39:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرزمین گوجه‌های سبز</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhgan0054/%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D9%88%D8%AC%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-tzzh5waxsysf</link>
                <description>?????????باد سر در پی شب گذاشت و لولا سر و شکمش را آهسته به بالا و پایین تکان داد . برگها روی صورتش خش خش کردند ؛ آنگونه که سالیان قبل روی بدن بچه ی شش ماهه کرده بودند . جز فقر هیچکس ششمین بچه را نمی خواست .. بعد از آن بود که ترکه ها پاهایش را زخمی کردند اما هرگز نتوانستند به صورتش آسیبی برسانند ... چند ماهی بود که لولا هر هفته روزنامه ها را در جعبه ی شیشه ای اعلانات خوابگاه عوض می کرد .‌کنار جعبه ی شیشه ای می ایستاد و لبانش را می جنباند ، با فوت مگس های مرده را دور می کرد و با دو جوراب دولتی ای که از چمدانش بر می داشت ، شیشه را برق می انداخت. . با یک لنگه جوراب شیشه را خیس میکرد و با لنگه ی دیگر روی آنرا لته میکرد تا خشک شود ، بعد گیره های روزنامه را باز میکرد و پس از مچاله کردن نطق قبلی دیکتاتور آخرین بیانات او را به جای آن می گذاشت . لولا بعدا جورابها را دور می انداخت . یکبار که تقریبا تمام جورابهای دولتی موجود در چمدانش را مصرف کرده بود مجبور شد از جورابهای سایر چمدان ها استفاده کند . کسی گفت:  &quot;ان جورابها مال تو نیست&quot;. لولا جواب داد : تو که دیگر آنها را نمی پوشی&quot;.. پدری سرگرم هرس کردن باغ خویش در فصل تابستان است . دختر بچه ای در کنار کرت باغچه ایستاده است و با خود فکر می کند : &quot;پدر یک چیزی از زندگی می داند ؛ چون دارد وجدان گناهکار خود را در لابلای گیاهان کاملا بی شعور پنهان می سازد تا بعدا آن را هرس کند .. یک لحظه پیش ، دخترک آرزو داشت گیاهان کاملا بی شعور بتوانند خود را از شر قیچی و بیلچه نجات دهند و تابستان را از سر بگذرانند ؛ اما آنها نمی توانند فرار کنند... چون پرهای سفیدشان تا پاییز در نمی آید ، تازه در پاییز است که درختان پرواز را می آموزند . پدر هرگز مجبور نبود فرار کند . او سرود خوانان به سوی جهان رژه رفته بود . پدر در آن روزگاران گورستان ها برپا کرده و با شتاب از آنها گریخته بود . یک اس اس جنگ باخته ی از صحنه ی کارزار بازگشته ، با پیراهنی اتو کشیده در کمد لباس و سری که موهایش هنوز خاکستری نشده . پدر خیلی زود از خواب بیدار شد . او دوست داشت بر روی علف ها بخوابد .. وقتی دراز می کشید می توانست به بالا نگاه کند و ابرهای سرخ فام پیام آور روز را ببیند و چون صبح هنوز مانند شب سرد بود، ابرهای سرخ فام ناگزیر بودند سینه ی آسمان را بشکافند . پگاه از فراز ابرها آمد و در پایین روی علفها ، پدر احساس تنهایی کرد .. احساسی که او را با شتاب به آغوش گرم زنی کشانید . او خودش را گرم کرد . پدر که گورستان ها ساخته بود آنک با شتاب آن زن را به نوزادی مبدل کرد . پدر گورستانها را در اعماق گلویش حفظ می کند ؛ بین یقه و چانه اش ، نزدیک سیب آدم .‌ سیب آدم او درشت است و در بسته . بنابراین گورستان ها هرگز نمی توانند مبان لبانش بگذرند .‌دهانش عرق سگی می نوشد که از سیاه ترین گوجه ها گرفته می شود و آوازهایش برای پیشوا گوشخراش و مستانه است .‌سایه ی کج بیل در کرت باغچه چیزی را قطع نمی کند . سایه ی بی حرکت به باغ و راه باریک آن می نگرد سایه ی دخترک را می بیند که جیب هایش را پر از گوجه سبز می کند .‌ پدر در حالیکه میان شاخه های بریده شده ی درختان کاملا بی شعور ایستاده به بچه می گوید : &quot; تو نباید گوجه های سبز را بخوری ،  هسته های آنها هنوز نرم است ، اگر گوجه های سبز را بخوری مرگ خودت را بلعیده ای ، کسی به دادت نمی رسد و تو می میری .‌طغیان تب ، قلب تو را از درون می سوزاند .&quot; چشمان پدر غرقه در اشک است . دخترک در می یابد که پدرش دیوانه وار دوستش دارد . احساس می کند که پدرش قادر به کنترل اعمال خویش نیست ، احساس می کند که او همان کسی ست که گورستانها ساخته است . آنک دخترک دوست دارد بمیرد .‌به همین خاطر بعدا همه ی گوجه های سبز را که در جیب داشت ، می خورد . هر روز وقتی که پدر حواسش به دخترک نیست ، او گوجه های سبز را از شاخه ها می چیند و می خورد .‌دخترک گوجه ها را می خورد و با خود می گوید :&quot; مرا خواهد کشت ..&quot;  اما پدر چون شاهد گوجه خوردن دخترک نیست ، او اجباری ندارد که بمیرد ....? #سرزمین_گوجه_های_سبز ✍ #هرتا_مولر</description>
                <category>مژگان معمار زاده</category>
                <author>مژگان معمار زاده</author>
                <pubDate>Mon, 18 Sep 2023 04:24:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابراهیم گلستان</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhgan0054/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85-%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-ndez0b3mcivb</link>
                <description>گلستان رفت اما عده‌ای دوستش نداشتند و شهرتش را زیر سایه فروغ می‌دیدند؛ حتی انکار می‌کنند که اگر عشقِ گلستان نبود، انگیزه‌ای هم برای آن سروده‌های پراحساس و عاشقانه بوجود نمی‌آمد و احتمالا فیلم &quot;این خانه سیاه است&quot;ساخته نمی‌شد. در مجموع نمی‌شود منکر شد که بخش زیادی از شهرت فروغ و گلستان بخاطر عشق ممنوعه آنها بود که بتاریخ پیوست. کبروغرور گلستان و ستیزش با شاملو و فردوسی، خیلی‌ها را عصبی می‌کرد. اما بنظر من جسارت، غرور و صراحت لهجه در مردان خصوصا، ستودنی ست و من می‌ستودم ولی نگاه متعصبانه و تندی که همه را از بالا نگاه می‌کرد و بین آدمها خط می‌کشید را نه. در هر حال خوشمان هم نیاید، گلستان انسانی خوش گذران و اعیان بود که قبل از انقلاب گرایش چپ داشت. با دربار شاهنشاهی و هویدا هم رابطه خوبی داشت و با اینحال نابودی کاخ شاهنشاهی را هم در اوج قدرت پیش بینی کرد. او نوه مجتهد شیرازی و پسر روحانی ای بود که زبان فرانسه می‌دانست و نماینده مجلس موسسان بود. نثرش بدیع و نوین، قلمش رها و هنجار شکن و سبک نوشتاری ش وزین و آهنگین بود. او با زبانی استوار و مسلط، سبک خاص خودش را آفرید که بی شباهت به شعر نبود. در این شخص روحی جسور و خوی وحشی دیده می‌شد. روشنفکری بود که عمری با خرافات و جهل جنگید. سنتهای غلط را خوار شمرد و در داستانهایش، ملایان دغلباز را از آسمان خیالی شان  پایین آورد. او پر بود از خشم وجدال و زهر و نیش...در  مراسم خاکسپاری فروغ در قبرستان ظهیرالدوله، همه نویسندگان و شاعران شرکت کردند؛ جز ابراهیم گلستان و همه بر او خورده گرفتند. او گفت &quot;من دوست زنده اش بودم، مرده ش به کارم نمی آمد و من به کار او&quot;معمولا صاحبان عزا را بر پیکر عزیزشان حاضر می‌کنند تا باور کنند بخاک رفتن و زخم برجا مانده را؛ اما گلستان کسی نبود که به مرگ اجازه دهن کجی دهد. او که خود قماربازی از پیش باخته بود، حوصله ریشخند دوست و دشمن را نداشت. اندوهش بزرگ و خیلی خصوصی بود. تصور کنید زنی داشته باشی که به عشقت احترام بگذارد و تو نیز دوستش داشته باشی و خود را مقید به بعضی ملاحظات بدانی. بعد معشوقی همچون فروغ نازنین، تصادف کند و تو پیکر ظریفش را از این بیمارستان به آن بیمارستان بکشی و در نهایت از اتاق عمل خبرت کنند که تمام شد، یعنی همچون ماهی از کفت لغزید و رفت. و بعد بقول خودش&quot;تحمل عصبیت تمام شود و روی صندلی از هوش بروی&quot; نهایتا بزنی به جاده و تا کاشان برانی. و در همانحال که سینه ات سرشار از رنج درونی است؛ مشتی تهی اندیش بخود اجازه قضاوتت را بدهند. چرا حفظ حریم خصوصی افراد را مقدس نمی‌دانیم؟! آنها که می‌گویند گلستان با بی‌اعتنایی فروغ را می‌آزارد، توقع داشتند با وجودِ داشتن همسری چنان عاشق و فهمیده، عشق را جار بزند؟ وقتی پسرش کاوه، عکاس نام اور ایرانی، روی مین رفت و کشته شد؛ دخترش لیلی، مترجم و گالری دار معروف، به او که در لندن بود زنگ زد و گفت&quot; دیگر کاوه نیست&quot; و او فقط گفت&quot;خوب...&quot;گلستان شبیه هیچکس نبود و رنج و عشق و شادی را جار نمی‌زد. کاوه خاطرات جالبی از پدر در زمانهای مختلف تعریف کرده، از جمله دسته جمعی رفتن فروغ و مادرش( همسر گلستان) به سینما ...و وقت‌هایی که با هم در یک خانه بودند. کاوه از غم پدر بعد از مرگ فروغ هم مصاحبه‌ای دارد و می‌گوید&quot;چقدر من و مادر، غصه پدر را می‌خوردیم؛ در این دنیا نبود و مثل خواب زده‌ها با گلهای حیاط صحبت می‌کرد&quot; ذات گل بی‌اخلاقی است! شاید آن لحظه بر مرز فراق یارش ایستاده بود و با جگری سوخته، بیاد می‌آورد که مناسبات اجتماعی حتی اجازه زیستن با فروغ را به او نداد و نگذاشت یک دل سیر لب بر لب معشوق بساید. شاید ادعای فروغ را بیاد آورد که &quot;هر کجا می‌روم ترا با خود میبرم&quot; و با خود میگفت:چه بی‌معنا! چه بی‌ثبات! حالا نیمه مانده من، چگونه بر نیمه رفته تو به عزا بنشیند و به تسلیت دیگران پاسخ گوید؟!هر که هر چه می‌خواهد بگوید؛ اما ابراهیم گلستان منحصر بفرد بود. او خلاصه تاریخ ایران بود و عمر نوحی که کرد بر او حلال باد. روحش در آرامش</description>
                <category>مژگان معمار زاده</category>
                <author>مژگان معمار زاده</author>
                <pubDate>Sat, 26 Aug 2023 04:03:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان&quot;بشکن دندان سنگی را&quot; اثر شهریار مندنی پور</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhgan0054/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%B4%DA%A9%D9%86-%D8%AF%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%86%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D8%AD%D8%B1-efap2rc0kr1g</link>
                <description>در داستان بشکن دندان‌های سنگی، آقای مندنی پور به تبعیت از دو داستانِ &quot;سگ ولگرد&quot; و &quot;سه قطره خونِ&quot; صادق هدایت، استفاده تمثیلی دارند از  سگ و سه قطره خون(در داستان هدایت، سه قطره خونِ گربه را پای دیوار داریم) و در مجموع فضای وهم گونه و خیالی اثر مندنی پور، شباهت زیادی به فضای گنگُ و گیج و البته زیبای داستان بوف کور هم دارد. اما تفاوت سگِ داستانِ هدایت با این سگ، در این است که در آن یکی، شخصیت داستانیِ سگ، بینوا، مظلوم و کتک خورده است؛ اما در این اثر، علاوه بر وفاداری و بی‌گناهی سگ، به جنبه حیوانی او هم توجه شده. اگر سگ و شخصیت داستانی را یکی بدانیم،به دو روی خیر و شر آدمی می‌رسیم که باز مفاهیم نیکی و بدی بوف کور را تداعی میکند. در واقع کنش‌های پایانی شخصیت مرد داستان، آدم را بیاد سریال‌های جنایی، خصوصا سریال &quot;شکارچی ذهن&quot; محصول آمریکا و &quot;ذهن‌های خطرناک&quot; محصول کره (که برداشتی از همان نسخه آمریکایی ست)می‌اندازد . قاتلان سریالی که ابتدا افرادی نرمال و بی‌آزار بودند؛ اما شرایط محیطی، آزار اطرافیان یا کم و کسری های زندگی، از آن‌ها افرادی قاتل و شرور می‌سازد. در این داستان که یکی از داستان‌های مجموعه مومیا و عسل می‌باشد، ما سربازی داریم که بقول نامزدش که راوی تک گوی داستان است‌؛ قبلا فردی نرمال و اجتماعی بوده و بتدریج طی نامه‌هایی که می‌فرستد، عوض می‌شود و نامزدش به تغییرات او پی می‌برد. این جوان در دوران سربازی به روستایی عقب افتاده که مردمی خرافاتی و یکدنده دارد فرستاده می‌شود و وقتی می‌بیند مردم در خاکی بی‌آب و علف کشاورزی می‌کنند و به چهاردانهء زرد گندم دلخوش دارند، سعی می‌کند آن‌ها را تشویق به رفتن به دیاری بهتر بکند تا زحماتشان در زمینی خشک و پوسیده هدر نرود. آنها را به معرفت و تغییر و دور شدن از خرافات ترغیب کند‌‌؛ منتها اهالی روستا واقعیت را انکار می‌کنند و با  یکنوع مثبت اندیشی سمی، به کنار آمدن با بدبختی و فقر ادامه می‌دهند‌‌؛ در عوض سگ وفادار و حق شناسی که با مرد جوان دوست شده و به او چسبیده(و خود  به او نسبت نجسی و هاری می‌دهند) را مسبب بدبختی و بیماری معرفی می‌کنند و در سبب کشتنش برمی‌آیند. چون سگ استعاره‌ای از شخصیت مرد جوان نیز هست(جنبه منفی و لایه پنهانی وجودش) به گونه‌ای می‌شود گفت در صدد از میان برداشتن و بیرون کردن مرد برمی‌آیند؛ چون از آگاهی و تغییر می‌ترسند. مرد مایوس از این حجم نادانی، گوشه گیر و منزوی می‌شود و بخاطر ترس از کشته شدن، از  روستاییان دوری می‌کند و اوقاتش را داخل سردابه تاریک می‌گذراند؛ اما سگ همه جا چون شبحی او را دنبال می‌کند. مرد در نامه‌ای که به نامزدش نوشته، سه بار قسم می‌خورد که مخفیگاه سگ را لو نمی‌دهم و مراقبش هستم. شاید منظور نویسنده اینست که مرد جوان، جنبه سبعیت و منفی خود را به روستاییان بروز نمی‌دهد و همانطور که انسانهای متفکر و روشن اندیش در مجاورت با جماعت جاهل، رنج می‌برند و در لاک تنهایی خود فرو می‌روند، او نیز گوشه گیر و منزوی می‌شود. اما در داستان می‌بینیم که مردم دست از سر سگ برنمی‌دارند و همین اذیت و آزارهای مکرر، جنبه حیوانی جوان را بیدار می‌کند و از او بشری خطرناک و مجنون می‌سازد. مردجوان  با مراجعه به نقش‌های تاریخی روی دیوار، در پی کشف معنا و دلیل این تصاویر برمی‌آید و قدم به قدم، شباهتِ داستان نقش‌ها را با سرنوشت خود پیدا می‌کند. برابری تصویر سگ که روی دو پا ایستاده با مرد تاریخی، او را متوجه نشانه ها و یکی بودنشان میکند و همچنین دندان‌های سگ که رو به مخاطب تیز شده اند. سگی که هفت جان دارد. در ادامه می‌خوانیم که مرد در مقابل اصرار اهالی برای کشتن سگ، روده گوسفندی را سمی می‌کند و به سگ می‌خواند اما سگ نمیمیرد؛ پس مردم سگ را به آتش می‌کشند دار می‌زنند و خلاصه نه تنها  با هر ترفندی که روستاییان بکار می‌برند، کشته نمی شود‌؛ بلکه زخمی تر، آسیب پذیرتر و خطرناک‌تر می‌شود و در نهایت می بینیم که همزمان مرد و سگ زمین‌های کشاورزی روستاییان را به آتش می‌کشند و در دل شب گم می‌شوند. بنظر من آقای مندنی پور در این داستان استعاره ای هم می‌زنند به جوامعی که اسیر عقب ماندگی و اختناق و بدتر از همه مثبت گرایی های باری بهر جهت شدند و  تحت تاثیر خرافات و فریب عده‌ای که خود را عاقلتر می بینند دچار خودکم بینی می‌شوند. اینوسط آگاهی رسانی فرهیختگان و اندیشمندان جامعه وقتی به نتیجه نمی‌رسد، از ترس آزار و گزندِ جماعت جاهل، به کنجی میخزند تا روزیکه میزان خشم و خودداری مردم، از ظرف وجودیشان بیرون بزند و دندان های غضب خود را نشان دهند و خانه ظلم را به آتش بکشند. #مژگان_معمارزاده </description>
                <category>مژگان معمار زاده</category>
                <author>مژگان معمار زاده</author>
                <pubDate>Sat, 19 Aug 2023 23:19:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر (از نو)</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhgan0054/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-p1hqgpkkuqtg</link>
                <description>فرگشتاز نو========مژگان معمارزادهگندمزار شدمبادساقه‌ها را رقصاند مست ‌شدمشب «شیخی گرفتار» بود به وقتِ صاعقهخاکستر شدمقرار بود که نباشمنشسته بر سرِ گورِ                 - این چرخه معیوب-خلقت شوخی بی‌نمکی بود همیشه بازگشتی هستمثلِ کبوتریکه چرخ می‌زند هی چرخ می‌زندباز می‌گردد به «نبودن»ششاعران کبوتران را دوست می‌دارنداما به حصر می‌رونداین گونهبی آب و دان شدم قرار بود که نباشمنشسته بر سرِ گورِ                 - این چرخه معیوب-خلقت شوخی بی نمکی بود«مُردن را بردار و برو!» به خودم گفتم!پوست انداختم درخت شدم در خاک‌های بی سایهماهی شدم در جوی‌های شهربه قلاب‌های تقدیر رسیدمشعارها جعبه‌ای دارند مثلِ جعبه‌ی کفشمی‌خواهی بیرون بروی بازش می‌کنیمرد شدم به نداریزن به بی عصمتیمردمان به نایستادن                   تماشا کردندشلوغ شد گلوی خروس در خاموشی فانوسدردها می‌دویدندجان‌ها می‌دویدندرسوایی باطومی بود در دست سپیده‌دمبوسه شدم دور از هر قضاوتیقرار بود که نباشمنشسته بر سرِ گورِ                 - این چرخه معیوب-خلقت شوخی بی نمکی بودگندم‌ها به کبوتران کبوتران به درخت‌هادرخت‌ها به جوی‌ها    به ماهیان رسیدندتقدیرها قلاب‌ها از بوسه‌ها گریختندچرا که شاعران به خدایی که زندان‌ها را می‌آفریدسیبی بدهکار بودندقرار بود که نباشمنشسته بر سرِ گورِ                 - این چرخه معیوب-خلقت شوخی بی نمکی بودتابلویی دمِ درِ بهشت زدندکه آنکه بیرون می‌رود دوباره باز خواهد گشت!بازی از نو آغاز شدسیب شدم!===============</description>
                <category>مژگان معمار زاده</category>
                <author>مژگان معمار زاده</author>
                <pubDate>Mon, 14 Aug 2023 13:46:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشته(سفر معنوی)</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhgan0054/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D9%86%D9%88%DB%8C-le9xtbd4tc6h</link>
                <description>سفرجوان‌تر که بودم گاه قصد سفر می‌کردم. در واقع برای شنیدن صدایی از آسمان یا پیامی از پنهانی ترین زاویه وجودم، انتظار می‌کشیدم. سعی می‌کردم به گناهان نکرده‌ام اعتراف کنم، یا به فضیلت نداشته‌ام افتخار! من خالصانه برای رستگار شدنم تلاش می‌کردم؛ اما بی نتیجه بود؛ چیزی حس نمی‌کردم، نمی آموختم، عاشق نمی‌شدم. هیچ شوریدگی و شوری در قلب و ذهنم کشف نمی‌کردم. به اصرار مادرم چندبار پای منبر روضه خوان‌ها و مداحانی نشستم؛ که در خوش صدایی و بازار گرمی از هم سبقت می‌گرفتند... فاجعه بود! هر سال معجزه‌ای جدید و روایتی بظاهر تاثیرگذار؛ اما باورنکردنی، اضافه می‌شد!عزاداران چنان بر سروسینه و طبل های غول‌پیکر می‌کوفتند: که قلبم به طپش می‌افتاد. در آن فضای نورانی زیر گنبد مسجد با آن چلچراغ های عظیم، خودم را برای ریختن اشکی به دام می‌انداختم. به خود فشار می‌آوردم؛ حتی افکار و احساسات مادر را به ذهنم تحمیل می‌کردم؛ اما کرامتی بر من نازل نمی‌شد. جایگاه امام شهید را درک نمی‌کردم!وقتی به یاران قدیمِ امام حسین، فکر می‌کردم؛ که در فرات، غسل قربتاََ الی الله کرده بودند تا امامشان را بکشند!!! به شمر ذی الجوشن، که اهل نماز و عبادت بود و بقول دکتر شریعتی&quot;جانماز علی بود&quot;... کسی که در جنگ و در رکاب حضرت علی زخمی شد و اینک شده قاتل پسرش!!! به نمایندگان حقه بازی که روزهای محرم، کسب و کارشان سکه بود... اشکم نیامده، خشک می‌شد. وقتی مفهوم روایات جور درنمی‌آمد؛ توجیه معنویت شان سخت می‌شد. چه اندازه با بطالت وقت کشی کردم؛ اما نتوانستم چیزی را که درک نمی‌کنم، بر خود تحمیل دارم. مذهب بر روحم اثری نداشت.وقتی از سفر بازگشتم: همان آدم قبلی بودم. در واقع تبدیل شدم به کسی که مادرش، هر روز برای هدایتش دعا می‌کند! #مژگان_معمارزاده</description>
                <category>مژگان معمار زاده</category>
                <author>مژگان معمار زاده</author>
                <pubDate>Wed, 02 Aug 2023 18:11:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب دیدن؛ موهبتی رویایی بدون تاوانی از گناه</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhgan0054/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-igcawxqfg7t1</link>
                <description>گریز از حیات و واقعیتهر بار که از روزمرگیهای کسالت‌بار و اتفاقات پرملال به ستوه آمدم به یاد قرصهای کوچک و سفید توی جعبه خراطی شده روی میزم افتادم. روکش کاغذی روی قرص را برمیدارم یکی میندازم بالا و روی تختم دراز می‌کشم. فکرها چون زنبوران بیشمار یک کندو هجوم می‌آورند.سعی می‌کنم روی افکار آرمانی و مسحور کننده تمرکز کنم؛ به تجربه دریافتم که رویاها مظاهر ناخودآگاهم هستند که در خواب‌ها تجلی پیدا می‌کنند.اما اغلب توفیق چندانی از این کوشش نصیبم نمی‌شود؛ بطن نا آرام و فکر نامتمرکز، پرش افکارم را سبب می‌شود. مهم نیست؛ آنچه می‌خواهم چندساعت آرامش و گریز از واقعیت است. خواب تنها سهم منست؛ موهبتی رویایی بدون تاوانی از گناه. تنها در خواب، بدون واهمه، میتوانی هر چقدر عشقت کشید دیوانگی کنی و امکانی بیابی برای زندگی بدون ترس و هوشیاری.ده دقیقه نگذشته نیمه هوشیار، نرم نرمک حس زمان را از دست میدهم.رویا و واقعیت در هم می‌آمیزند و احساسی شیرین و دلنشین در برم  می‌گیرد. بعد از  گذشت حدودا بیست دقیقه، غرق در خوابی عمیق، پرت می‌شوم به دنیای عجایب و ناشناخته ها.من هم چنان روی تختم دراز کشیدم اما در بستری دیگر،کوچه‌ای دیگر، روستایی، شهری،جزیره‌ای، ساحلی، راهی دراز و قصه ای بلند طی می‌کنم؛ والاتر از این حس، سراغ ندارم. اشکال به سرعت از کنارم رد می‌شوند. به آدم‌هایی که هرگز ندیدم و دیدم خیره می‌شوم.در دامنه‌ی کوهها، زیر خورشیدی زیباتر از همیشه و مناظری سبزتر از واقعیت،گشت وگذار می‌کنم، از موانع براحتی می‌گذرم، از طوفان وخطر نمی‌هراسم، برده ی زمان نیستم، تابع هیچ قانونی نیستم، بدون محاسبه می‌توانم لذت ببرم؛ به عالی ترین کمالها دست پیدا کنم و به قهقراترین تاریکی‌ها سقوط کنم. از ته سر بخندم یا با شدیدترین تالمات روحی گریه سردهم.از نفرت عشق بیافرینم یا از عشق نفرت تولید کنم.غرق شوم در خوشی‌های اغراق آمیز یا آشفتگی‌های سردرگم.زیباترین پیمان‌ها را می‌بندم و بالاترین حجم از عذاب‌ها را متحمل می‌شوم. لذیزترین وتهوع آورترین خوراکی‌ها را تجربه می‌کنم و از همه زیباتر خاطرات جوانی‌ام زنده می‌شوند؛دنیای معصومانه کودکی...هجرت می‌کنم به جایی که امکان نبودن پدرم وبرادرم نباشد، با آن‌ها تنفس می‌کنم و مرتبط می‌شوم.گاهی در رویا وارد نقاشی‌هایم می‌شوم. گاهی از پرتگاه ها سقوط می‌کنم، در دریا غرق می‌شوم اما نمی میرم.با جن و ابلیس هم پیاله شدم و به هوا و هوس نفسم میدان دادم.در نوشیدن و مست شدن زیاده‌روی کردم.مانند هنرپیشه‌ها در کمدی‌ها، فیلم‌های ترسناک و اکشن، خانه‌های تسخیر شده بازی کردم.نقشه کشیدم، شیطنت کردم، حسادت ورزیدم،از پا افتادم،زخمی شدم و...من همچنان بی امان می‌دوم و از پا می‌افتم و ناگهان سروکله یک بیگانه پیدا می‌شود و مرا نجات میدهد و من چه جسورانه جا خوش می‌کنم در لبخندش و دو بال روی شانه‌هایم سبز می‌شود و من رقصان پوشیده در لباسی سبز و بلند،خوشبخت و عاری از هر گونه تکلف، بر مرکبی سوار می‌شوم و یادم نمی‌آید کی سوار شدم و اصلا زندگی چطور بود که من به چنین ایستگاهی رسیدم و چرا دارم تف می‌ندازم به همه‌ی مقصدهایی که در انتظار منند تا به خانه بازگردم و از نو زانوی غم به بغل بگیرم؛ همان جا روی تختم. </description>
                <category>مژگان معمار زاده</category>
                <author>مژگان معمار زاده</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jul 2023 12:09:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب سرزمین گوجه‌های سبز اثر هرتا مولر</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhgan0054/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D9%88%D8%AC%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%87%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%84%D8%B1-o0qd9e6tlwme</link>
                <description>در حال خواندن کتاب &quot;سرزمین گوجه‌های سبز&quot; هستم. خانم هرتا مولر با نثری سیال و نگارشی فوق العاده، نفوذ دیکتاتوری را در خلوت ترین گوشه ذهن و جسمِ مردم لهستان نشان می‌دهد. محوریت رمان، با چهار دانشجوی ترسیده و زخم خوردهء لهستانی است. شاید در روزهای آینده نیز طاقت نیاورم و بریده هایی از این رمان پر از استعاره و زیبا؛ اما دردناک باشتراک گذارم. برش‌هایی از کتابادگار چشمانش را بست . احساس فلاکت می کرد ادگار گفت:&quot; آرایشگر اصلا از من نپرسید که می خواهم موهایم چه شکلی باشد .‌ او داشت موهایم را به اندازه ی سر همه‌ی کسانی که تا بهار نمی آمدند، کوتاه می‌کرد. وقتی از روی صندلی برخاستم، موهایم به اندازه‌ی موهای سگ کوتاه شده بود .&quot;در آن ایام وقتی ادگار، کورت، گئورگ و من هنوز دانشجو بودیم خیلی چیزها را یکجور می‌دیدیم اما بخت بد یارمان شد و هر کدام به گوشه‌ای از مملکت افتادیم لیکن وابستگی به یکدیگر را حفظ کردیم  نامه‌هایمان با موهای داخل آن فقط باعث می‌شد که ترس‌های خودمان را در دستخط دیگری بخوانیم. هر کدام از ما با مشکلات مرغان قصاب، خون اشامان و موتورهای هیدرولیک خودش سروکار داشت. چشم هر کدام مان کاملا باز بود و در عین حال بسته . وقتی از کار بیکار شدیم دریافتیم که فارغ از عذاب دائمی و ملموس ، بیچاره تر از زمانی هستیم که در زیر یوغ آن بسر می‌بردیم، زمانیکه چه سر کار بودیم و چه بیکار، فقط در چشم افراد دور و برمان ناموفق بحساب می‌آمدیم؛ اما اینک در چشم خودمان نیز ناکام و شکست خورده محسوب می‌شدیم. هر چند به فهرست انواع عذر و بهانه ها چشم انداختیم و خود را محق دانستیم اما باز احساس رضایت نمی‌کردیم. ما درهم شکستگانی بودیم مریضِ شایعه سازی درباره ی مرگ غریب الوقوع دیکتاتور و ملول از کشته شدن کسانی که قصد فرار داشتند . ما بیش از پیش دل مشغول فرار بودیم بدون آنکه به آن بیاندیشیم . ناکامی برای ما مثل نفس کشیدن طبیعی می نمود. سهم ما از آن هم تراز سهمی بود که از اعتماد به یکدیگر نصیبمان می شد ؛ و بعد هر کدام از ما به آرامی چیز خاصی برای خودمان به آن می افزودیم .. اندکی قصور شخصی به عنوان فعالیت جنبی . ما هر یک به جز هیجاناتِ غرور آمیزِ دردناک ، تصور خبیثانه ای هم از خودمان داشتیم . انگشت له شده ی کورت ، شکستگی چانه ی گئورگ ، خرگوش خاکستری ، شیشه ی بدبوی توی کیف دستیِ من چیزهایی بود که به ما تعلق داشت و همگی از آن اطلاع داشتیم .‌هر یک از ما در این فکر بود که چگونه می تواند با اقدام به خودکشی ، دوستانش را ترک گوید . هر کدام بدون آنکه حرفی بر زبان جاری سازیم دیگری را مقصر می دانستیم و تنها دلیل هم تحمل نکردن وضع موجود بود . از اینرو مبدل به آدمهای خودخواهی شدیم و برای تفهیم این حقیقت که بجای مردن هنوز زنده هستیم به سلاح سکوت متوسل می شدیم .تنها صبر و تحمل باعث نجاتمان می شد . هرگز از آن دوری نگزیدیم . اگر گاهی به هم می پریدیم اندکی بعد مثل فنر به حالت اول باز می گشتیم .... #سرزمین_گوجه_های_سبز ✍ #هرتا_مولررمان گوجه‌های سبز اثر هرتا مولر</description>
                <category>مژگان معمار زاده</category>
                <author>مژگان معمار زاده</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jul 2023 03:26:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش هفته</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-g4xsjcqldfrc</link>
                <description>بی‌معنی ترین کاری که تا بحال برای جلب توجه کردی؟ دوستان بیایید صادق باشیم و حتی اگر شده یکی دو سطر در مورد این سوال بنویسم. یادمون باشه نویسنده باید در وهله اول جسارت نقد خودشو داشته باشه و همچنین هنجارشکن باشه. </description>
                <category>مژگان معمار زاده</category>
                <author>مژگان معمار زاده</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jul 2023 01:04:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذری بر فیلم مثلث غم</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhgan0054/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-mika7jqrrjww</link>
                <description>نقد سرمایه‌داری &quot;مثلث غم&quot; طنز تلخی است که سلطه نیازهای اساسی بر نظم اجتماعی را به اثبات می‌رساند. فیلم نگاهی انتقادآمیز  به سیاست جهانی و تفکرات مختلف ایدئولوژیکی و نظام سرمایه‌داری دارد و با جملات زیبایی از مارکس، لنین، کندی و مارتین لوترکینگ، شعارهای آزادی و برابری را با جایگزینی امتیازات طبقاتی و بهره کشی از انسان‌ها به استهزا می‌گیرد.در قسمت میانی و سفر دریایی  میلیاردرهای خوشگذرانی را می‌بینیم که با به رخ کشیدن ثروت بی‌حساب خود، سرگرمی‌هایی براه می‌اندازند. عن فروشی( کود فروشی) که پیشنهاد خرید کشتی را می‌دهد و خود را صاحب تمام و کمال و کل خدمه می‌داند و همسرش که ظاهرا با نیت خیرخواهانه اما متظاهرانه، نظم و ترتیب کاریِِ خدمه را بهم می‌ریزد و با نیم ساعت  تاخیر در برنامه شامِ ناخدای دائم الخمر، او را وادار به تلافی و آزار مسافران متمول کشتی می‌کند.در قسمت سوم و پایانی فیلم، طوفان و حمله دزدان دریایی چند مسافرِ نجات یافته را به جزیره‌ای ظاهرا متروکه می‌رساند. زوج جوانی که هر دو مدل و آغازگر فیلم (با بازی درخشانی) بودند، دو میلیاردر، یک دزد دریایی، یک زن معلول، مسئول خدمه و نظافتچی توالت‌ها، کلِ جامعه‌ی جدیدِ متحول شده را تشکیل می‌دهند؛ جامعه‌ای که تحت شرایط جبری و نیازهای طبیعی، مجبور به دگرگون کردن سلسله مراتب طبقاتی می‌شوند؛ بطوریکه زن نظافتچی بخاطر مهارت‌ در ماهیگیری و درست کردن آتش و فراهم آوردن غذا ادعای رهبری دارد. اینجا جایی است که شعار مشهور مارکس، بدرد میلیاردر ولنگار نمی‌خورد ( هر آدمی به اندازه توانایی‌اش و هر آدمی به اندازه نیازش) و ناچار قبول می‌کند مورد سوءاستفاده زن نظافتچی  قرار گیرد؛ زنی که عمری مورد بهره کشی قرار گرفته است.مجموع این اتفاقات به شکلی واقع گرایانه، طعنه می‌زنند بر سیاست‌های لیبرالیستی که برای تامین نیازهای اساسی مردم، چاره‌ای جز پذیرش روش‌های سوسیالیستی و دور زدن شعارهای خود ندارند.نگرش های جنسیتی در دنیای مد و مدرنیته، ازخودبیگانگی و برتری زیبایی به هوش و بازاریابی به علم، تحت شعاع قرار گرفتن همه ابعاد زندگی بخاطر دنیای مجازی، داشتن فالویر بیشتر و بازگشت به غرایز اولیه، کلیات و مفاهیم اصلی  فیلم را تشکیل می‌دهند.نوآوری، ساختار خوب، بازی‌های درخشان، موسیقی و فیلمبرداری قابل قبول در کنار کارگردانی که می‌توانست بسیار قوی‌تر عمل کند؛ بگمان من آن چیزی که توی سر کارگردان بود با چیزی که درآمد و ما دیدیم، تفاوتی عمده داشت‌؛ نقد سرمایه دارهایی که با مهمانی تدارک دیده شده و تهوعِ جمعی، بوضوح مورد ظلم قرار گرفتند تا هدفِ مفهوم کلی فیلم و نقد فیلمساز قرار بگیرند. ایده متفاوت و بحث مدل ها از زوایای مختلف به چند دلیل جالب توجه بود.۱.مدل مرد یک سوم مدل زن، پول درمی آورد و چرایی آن۲. بحث جنسیتی که این‌بار به پایمال شدن حقوق مردان و باج گیری متمدنانه زن‌ها اشاره می‌کند.۳. اثبات اینکه زن‌ها با وجود شعارهای فمنیستی، خود بیش از مردان به نگرش جنسیتی دامن می‌زنند؛ جایی که منفعت شان ایجاب کند. چشم‌پوشی از تساوی زن و مرد صرفا بخاطر نفع حاصله از آن. قسمت میانی فیلم و سکانس داخل کشتی میتوانست کوتاه‌تر باشد؛ مهمانی شام ناخدا و استفراق های متعدد و سرازیر شدن مدفوع و کثافات، زیادی کش آمد و حال بهمن شد؛ تمثیل استفاده از بالا آوردن زرداب معده و مدفوع برای بورژواهای پرخور و بی‌درد در فیلم‌ها دیگر زیادی کلیشه شده. اما شرط بندی روی کارت های سرخ و سیاه و ردوبدل آن جملات منتخب بین روس کاپیتالیست و آمریکایی کمونیست، نسبتا مبتکرانه بود. اگر مدت فیلم بیشتر بود یا از سکانس‌های داخل کشتی کاسته و به شخصیت پردازی و همذات پنداری قسمت جزیره افزوده بودند جذابیت فیلم دوچندان می‌شد. مثلا وقتی ما مسافران را دائم در حال خوردن چیزی می‌دیدیم، نمی‌توانستیم گرسنگی و عمق گیر افتادن در جزیره‌ای خالی از سکنه را درک کنیم؛ در نتیجه باور اینکه &quot;یایای&quot; مدلینک بخاطر چند بسته چوب شور، دوست پسرش کارل را به نظافتچی تفویض کند غیرقابل باور و مضحک می‌نمود. و این تناقض که چرا وقتی مرد کت شلواری موفق به کشتن یک الاغ شد و برای مدتی گوشت مورد نیاز مسافران را تهیه کرد، ریاست و استفاده از چادرِخواب به او تفویض نشد و حتی خودش هم چنین درخواستی نکرد! آیا فیلم بامزه تر نمی‌شد اگر او هم دست یایا را می‌گرفت و به چادر می‌برد؟! مژگان معمارزاده</description>
                <category>مژگان معمار زاده</category>
                <author>مژگان معمار زاده</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jul 2023 02:07:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>