<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mozhganhezarkhani</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 12:04:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4151795/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مه</title>
            <link>https://virgool.io/@mozhganhezarkhani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک قطره خون</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhganhezarkhani/%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%86-oj9txe8wacrj</link>
                <description>نشر در ویرگول جمعه هشتم خرداد ۱۴۰۵صبح شنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۳ است. نمی دانم این نامه کی به دستت برسد اما الان که شروع به نوشتن کرده ام ساعت هشت است. امروز &quot;و&quot;   امتحان فیزیک دارد. هفت که بیدار شدم دیدم مشغول خواندن است؛ رفتم صبحانه اش را بیاورم؛ گفت: خوردم... یک آن احساس کردم بزرگ شده است. دلخوشی کوچکی است &quot;بزرگ شدن&quot; و در عین حال دغدغه ای بزرگ. صبحانه ی خودم را آماده می کنم؛ معجونی از موز و شیر و جو دوسر و... با لذت می خورم... تازگی ها با لذتِ خوردن کنار آمده ام. قبل تر به عنوان یک امر مهم بهش نگاه نمی کردم. خوردن برایم یک امر بدیهی بود برای زنده ماندن و یک وظیفه به بهانه ی جمع کردن خانواده دور هم. اما حالا شخصی تر شده است و درونی تر. شاید یک وقت دیگر ازین مقوله بیشتر برایت بگویم. حالا چیز دیگری ذهنم را مشغول کرده... اینکه وقتی می پذیریم پیش تراپیست برویم چه حدی از مرزهایمان را برایش می گشاییم؟.. تا چه عمقی از درونمان، به او اجازه ی غواصی می دهیم؟ پنج سال پیش، همین روزها، &quot;ک&quot; رفت. من ماندم و یک دنیا کار عقب مانده و رویایی فراموش شده و توانی که به زیر صفر، مایل بود و بیرونی فرسوده و درونی ویرانه تر از شهر سوخته ی هامون یا خرابه های جرجان که دیکتاتوری باقیمانده به من اجازه ی کاوش در آن را نمی داد. ایستاده بودم لب پرتگاه ... می لغزیدم آسوده در نشیب جنون و چنگ می زدم به سختی تا بر فراز دامنه ی عقلانیت بمانم... از پرسش های بی پاسخ و زخم های بی مرهم بگیر تا میل به تغییر از هر آنچه بوده  و هست و از همه سخت تر پاره شدن رگ تاریکی در فضای بی انتهای خیالم که به ناکجا آبادم می کشید و بی پروایم می کرد از همه چیز... آیا هراس مرگ چنین بی باکم می خواست تا زندگی را با تانی مزه مزه کنم، بی ترس و واهمه؟ نمی دانم؛ هنوز با تراپیست شروع نکرده ام... یعنی پنج سال پیش با او گفتگوی کوتاهی داشتم و عزم من به ادامه دادن نبود باید راهی را که انتخاب کرده بودم می رفتم تا جایی که خودم قانع شوم تا جایی که بتوانم با یقین به خودم بگویم: دیگه بسّه... پرسش! پرسش! پرسش!... زمانی از دوستی پرسیدم پرسش هایم چه می شود؟  گفت: پرسش واقعی وجود نداره... انسان خودش پاسخه. و من فکر کردم باید آنقدر به رفتن در دل تاریکی ادامه دهم تا دیگر پرسشی نداشته باشم... امروز اینجا هستم ... مسیر دلخواهم را در آزادی نسبی طی کرده ام و شاید دیگر پرسشی ندارم با گذشته کنار آمده ام و با زخمهایم  دوست شده ام... امیالم متوقف نشده اند. دلم چیزهای دیگر می خواهد چیزهایی که اقناعم کند... غنا و هویت مستقل از دیگران نصیبم کند... ببخش که نامه ام پراکنده و گسسته است. مدام دست از نوشتن برمی دارم و کاری را پیش می برم و دوباره برمی گردم... نیمه ی اردیبهشت تهران بودم... به خاطر عملی کردن تصمیمی، توصیه ی چک آپ قلب داشتم... وقتی دکتر، پرابِ اکو را روی قفسه ی سینه ام  می کشید؛ نیمه برهنه، به پهلو روی تخت دراز کشیده بودم و به مانیتور نگاه می کردم. دریچه ها، دهلیزها، بطن ها، دیواره ها... پدیده ی جالبی بود. بعد از مدتها مشتاق چیزی در درونم بودم که بیرون از من می تپید! جسمی صنوبری که می توانستم فضای تو در تو و پر و خالی شدنِ آن به آنش را ببینم... نمیدانم؛ بنظرم حسی شبیه شازده کوچولو موقع ترک سیاره اش را داشتم  بعد از شنیدن آن کلمات نامهربان از گل محبوبش؛ گوشه گوشه ی قلبم را چک می کردم مبادا خودت را از در و دیوار قلبم کنده باشی! مبادا قلبم بدون تو تپیدن را یاد بگیرد و مجبورم کند به زنده ماندن عادت کنم!آه! چه لحظات نفس گیری! من و دکتر پرآذران هر دو به مانیتور چشم دوخته بودیم. او متعهدانه؛ مو به مو وضعیت سلامت قلب و عروقم را شرح می داد و من ملتمسانه؛ میان آن کهکشان خونین دنبال نشانی از ابدیتِ با تو  می گشتم... _ اینجا... دریچه ی آئورت یک مختصر نشتی داره... در هر پمپاژ ، یک قطره خون، برمیگرده تو قلب؛ جای نگرانی نیست مشکلی ایجاد نمی کنه... او همچنان پراب را روی بدنم حرکت می دهد و چیزهایی می گوید که من دیگر نمی شنوم... همین برایم کافیست... یک قطره خون! حالا، حالم شبیه کاشفان اهرام مصر است بعد از یافتن مقبره ی فراعنه یا هر جوینده ی دیگری بعد از یافتن مقصود...تو همان یک قطره خونی که پس از هر پمپاژ در کسری از ثانیه به عمیق ترین نقطه ی قلبم بر می گردی و این برای من یعنی: اتصالِ بی انقطاع و پیوند نا گسستنی.</description>
                <category>مه</category>
                <author>مه</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 14:30:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیچک</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhganhezarkhani/%D9%BE%DB%8C%DA%86%DA%A9-nn6zrulzzbsx</link>
                <description>دوم خرداد ۱۴۰۳الان که دارم می نویسم به شدت سر حال و سر خوشم... مثل کارآگاهی که یک معمای پیچیده را حل کرده یا وکیل مدافعی که موفق شده زاویه ی دید قاضی و دادستان را چنان تغییر دهد که حکم قاطع بی گناهیِ موکلش را بگیرد... وقتی در رودخانه ی شفاف زندگی دستم را رها کردی؛ مدتی روی آب ماندم. بطرز عجیبی احساس سبکی و آسودگی می کردم و از اینکه می توانستم بار سنگین عشق را از شانه هایم بردارم؛ سبکبال بودم و مسرور... نه اینکه از عشق خسته باشم، هرگز... فقط به این دلیل که در تو شور و اشتیاق همراهی نمی دیدم  این وقت ها عواطف تلمبار شده بر قلبت سنگینی نمی کند بلکه احساس سنگینی امواج محبتی که بر قلب محبوبت وارد می کنی، ناتوانت می کند از ادامه دادن . من با خودم و با خدا عهد بسته بودم که یاریم کند در همراهی مطلق و تسلیم محض محبوب ...  تا در عشق به کمال برسم و چه شیرین بود با تو همه چیز حتی تلخی ها... و گاهی چه سخت گردنه های حیران را با تو پیچیدم و تاب آوردم پرسش ها را و دم برنیاوردم تا مبادا خضر از همراهیم بیزار شود و موسای جانم را طرد کند... که می دانستم تردیدهایم بی دلیل نیست که یقین داشتم به شک هایم و آرزو می کردم قدرت عشق در من از همه چیز بالاتر باشد.‌‌.. من به رسیدن به این حد اعلی از عشق نیاز داشتم که خودم را محک زده باشم که ناتمام ماندن در زندگی قبلیم را جبران کنم که رویایی نانوشته را تعبیر کنم که با کسی دوست داشته شوم که از جان دوست تر بدارمش و اینها همه تنها با تو می توانست ممکن شود. تو بیماری. آری از نگاه جامعه ای که امروز در آن زندگی می کنیم تو بیماری. شاید مبتلا به نوعی اضطراب نادر، ناشی از بیش فعالی ... که نگاه سرکوبگر اطرافیان و جامعه وادارت کرده چنین بی پروا بر لبه ی تیغ راه بروی... من هم بیمارم! بیماری که عاشق چنین مردی است. عاشق تیره ترین شب سال است. عاشق یلدایی ترین خورشیدی است که  غروبش ممکن نیست! نمیدانم این شوری که امشب در من می جوشد و وادارم می کند بنویسم فردا و فرداهایی که زنده ام؛ باقی خواهد بود یا نه؟ اما یقین دارم اندوهی که حاصل دلتنگیست همیشه با من خواهد بود چرا که جانم جایی است که جسمم نمی تواند آنجا برود... حال خوبم!آفتاب بی غروبم!بال پروازم! محرم رازم! ژولیوس سزار من! سرویلیای تو خواهم ماند اگرچه زمان گرد فراموشی بر خاطراتمان بنشاند. باران می بارد و لطافت نسیمی که از پنجره ی باز می آید بوسه های تو را به یادم می آورد‌... از تو همین برایم کافیست.</description>
                <category>مه</category>
                <author>مه</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 10:40:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توهّم بی خبری!</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhganhezarkhani/%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%91%D9%85-%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%DB%8C-mapcrvvp2ndf</link>
                <description>۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳باشگاهم را عوض کرده ام... به خیال اینکه شاید تو را در آینه ها نبینم.‌‌.. شاید فضایی دیگر با آدم های دیگر، سوزن یاد تو را کمتر بر صفحه ذهنم گیر دهد... اما با آهنگ ها چه کنم و بوها؟؟؟ راستی چرا در این سه سال و نیم آشنایی هیچ وقت آهنگی برایم نفرستادی؟ پس چرا هر نوایی، شاد یا غمگین، تازه یا قدیمی، با کلماتی با ربط یا بی ربط ، تو را جلوی چشمم می آورد... بوی خوش هر جنبنده ای که هیچ‌، بوی هر جماد ونباتی‌، آغاز گفتگوی بی پایان تو با من است. می بینی؛ عشق برای من تجربه ی یک رابطه ی بی نقص نیست؛ گریز از آدمی به آدمی دیگر نیست، ویران کردن و از نو ساختن خویش است... عشق شکستن آینه ها نیست، فرار از خود و پناه به آغوشی تازه نیست؛ فرو کردن چنگه ی جستجو در عمیق ترین و تاریک ترین گوشه های پنهانِ جایی است که بر ناخودآگاه مان سلطه دارد؛ مهم نیست که چه اسمی رویش بگذاریم، قلب، ذهن، روح، روان... مهم اینست که صادقانه بکاویم و بی رحمانه بیرون بکشیم هر آنچه در عمق وجودمان رسوب کرده از مروارید و مرجانی که با افتخار به دیگران نشان می دهیم تا جلبک و لجنی که نمی خواهیم باور کنیم در عمق وجودمان رسوب کرده و ریشه ی اضطراب هایمان است همان هایی که منشا بسیاری از اندیشه ها، احساسات، خلقیات و رفتار و کردار ناخوشایندمان شده است... عشق آگاهی است. تور انداختن و بیرون کشیدن ریز و درشت و زشت و زیبایِ من و ریختن آنها  روی عرشه است... عشق برای من چشیدن گاه گاهِ حالِ خوش و ناخوش مقابل آینه ایست که تمام قد می خواهمش.انتشار در ویرگول جمعه هشتم خرداد ۱۴۰۵ ۹:۳۷ صبح ۱۹ می ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳</description>
                <category>مه</category>
                <author>مه</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 10:10:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چون برگی رقصان در باد</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhganhezarkhani/%DA%86%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%82%D8%B5%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-dgsqsrndzjm2</link>
                <description>۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۳      امروز صبح خوابت را دیدم؛ دیروز هم...شبهایی را به یاد دارم که بی صبر و مشتاق برایم می نوشتی و روزهایی که وسط کار و شلوغی زندگی جویای حالم می شدی... تو بند محبت بینمان را بریدی. خب شاید عشق برای تو اینطور تعریف می شود یا به قول خودت اینطور می بینیش؛ و من در تو اینگونه دیدم: میل( شیدایی، اشتیاق، مهرورزی ) و ملال( بی رغبتی، سکوت، سردی و انقطاع ) می دانم در زندگی هر کسی شاید فقط یک نفر هست که میل به او دچار ملال نمی شود؛ حتما  برای تو هم بوده و دقیقا احساس مرا درین مورد می فهمی.شاید تا وقتی تعهدات، امیال را زنجیر میکنند، دلبستگی های پنهانی رویایی و جاودانه به نظر بیایند اما به محض آزاد شدن از بند آنها دیگر تمایلی به دنبال کردن رویای گذشته ات نداشته باشی... به نظرم آزادی تنها فرصتی است که می توان خود را به تمامی محک زد و من در این پنج سال آزادی، با وجود دعوتنامه های بسیار، دلم به محبت تو گره خورده بی آنکه بدانم چرا؟بارها و بارها  به یقین رسیده ام که تو آن یک نفری هستی که با تمام تیرگیهای وجودت می خواهمت. از باشگاه برگشته ام، باید ناهار درست کنم، &quot;م&quot;  درباره ی مسئله مهمی با من صحبت می کند، امشب مهمان دارم و هزار و یک کار باید انجام دهم، اذان می گویند و دلم پر می کشد برای نماز با تو ... اما باید برایت می نوشتم باید بدانی که دوستت دارم و این رشته ای که تو میخواهی ببری؛ بریده نمی شود. حتی شده در خواب به دیدارم    میایی و کلماتم را که فقط برای توست میخوانی!</description>
                <category>مه</category>
                <author>مه</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 10:00:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این قافله ما را تا کجا خواهد برد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhganhezarkhani/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%A7%D9%81%D9%84%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%AF-fgahwseuquav</link>
                <description>ظرفها را شسته ام، با احتیاط، طوری که به شست مجروحم فشار نیاید وقتی برای هویج پلو، هویجها رو خلال می کردم یه تیکه از شستم خلال شد!( julienne جولین دیروز یاد گرفتم باید تکرار کنم تا یادم نره)....  باقیمانده ی شام را در یخچال جابجا می کنم و از آشپزخانه بیرون می آیم. صدایی نمی آید به اتاق مهمانها سر می زنم. در باز، چراغ روشن و آنها کودکانه خوابیده اند، پدر روی تشکهای پهن شده وسط پسرها و مادر روی تخت در حال شیر دادن به دختر یک ماهه اش. چراغ را خاموش می کنم. حس خوب خوشبختی مثل نور از وجناتشان بر اشیای درون اتاق می تابد. ذوقی آشنا وجودم را  در می نوردد... مسواک که می زنم حس تراوش گرمی خون به پانسمان سر انگشت شستم، دوباره هشدار می دهد... به اتاق خودم می روم، &quot;و&quot;  امشب مهمان من است ... لباسم را عوض می کنم و نگاهی به دور و بر می اندازم... لایه ی نازک غبار روی همه ی سطوح نشسته است. سر شب که رفتیم بیرون، چهره ی شهر با مهی از غبار  پوشیده بود آنقدر لطیف و نمناک که هیچ اذیتی نداشت، فقط لحظه ای این فکر از ذهنم گذشت: کاش برگردم و پنجره ها را ببندم و لحظه ای بعد بی خیال همه چیز به لذت گشتن با مهمانان ادامه دادم... حالا فقط باید بخوابم، تمیز کاری باشد برای بعد. ملافه ی روی تختم را برمی دارم و ملافه ی تمیزی روی آن می کشم فضای خواب در احاطه ی &quot;توست&quot;... کتابها...بالای سرم داخل کتابخانه ی تاجِ تخت، یادگارهایت را چیده ام. شرق بنفشه را کنار بالشم گذاشته ام. لباسها و اشیایی که توی کشوهای دراور یا روی پاتختی به بوی تو عزیز  داشته ام و از همه عزیزتر گواشواره هایی که با دست خودت ، گوشم کردی و از همان دم جزء جدانشدنی وجودم شد؛ با آرزویی روشن و امیدی بی پایان قافله ی خواب را همراهی می کنند. می دانی، من روزگاری عاشق کتاب ها بوده ام، روزگاری دراز، از کودکی تا همین چند ماه پیش... چاهی درونم بود بی ته که با خواندن هیچ کتابی پر نمی شد. دنبال چیزی بودم که نمی یافتم و نمی دانستم چیست و هیچ نویسنده ای نمی توانست پرسش هایم را پاسخ بدهد. نمیخواهم ارزش کتاب را زیر سوال ببرم که شاید هر کدام از آنها دستم را گرفته اند و در تاریکی مطلق نادانی یک گام به روشنایی نزدیکم کرده اند... شاید هم استیصال پس از خواندن آنها و امید برکندن از یاریشان به تمنای به &quot;خود&quot; تکیه و به &quot;او&quot; توکل، دامن زده است... پس دیگر به کتاب یا هر شی دیگری صرفِ ماهیت خودشان یا ارزش مالیشان، نگاه نمی کنم. که نسبت من با اشیا به سبب اتصالشان  با کسی است که دوستش دارم.  حتی کلمات، تصاویر، ارتباطات و تخیلات در این حیطه معنا می شوند و امشب که در این خلسه ی آمیخته با هوشیاری به خودم و چیدمان دنیای اطرافم نگاه می کنم، تو را می بینم که نه تنها به اشیای  اطرافم متصلی که دنیای پیدا و پنهان درونم از سطحی ترین تا عمیق ترین لایه ی تن و جان تحت تاثیر حضور دائمی توست. با تو به درک عینی این بیت سعدی رسیده ام:تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی لبه ی تخت می نشینم. جلوی پنجره رو به باغچه. هوا بی اندازه لطیف است با وجود ریزگرد ها. شرق بنفشه را از زیر بالشم بر می دارم، ورق میزنم. اوراق کاهیِ سبک و کلمات دلنشینی دارد و من عاشق کلماتم... فهرستش را نگاه می کنم از نُه داستان کوتاهش، شش تا را خوانده ام و در آغاز هفتمین متوقف مانده ام. بیش از هفت ماه است این کتاب از تو به من رسیده، اما هنوز تمامش نکرده ام! چرا؟ به اندازه ی کافی وقت نداشته ام؟ قلم نویسنده جذاب نبوده؟ یا من انگیزه ی کافی برای خواندن نداشته ام؟راستش را به تو و خودم  بگویم هم وقت داشته ام هم انگیزه و هم قلم نویسنده برایم جذاب بوده است اما بعد از آن شفای اعجاز گونه در آن سفر پیچیده ی جسم و روحم همزمان به اصفهان و دنیای بریدن از تعلقات، دریافتم از همه چیز تغییر کرده است... من در آن سفر معنوی خالص شدن، معلق در میان چاهی عمیق و تاریک، از طنابی آویزان بودم که تنها راه نجاتم بود... رشته های بهم پیچیده ی طناب یک یک، گسسته می شد و من از تک تک تعلقاتم، به معنی واقعی کلمه دل می کندم... جسمم، بیمار در میانه ی سفری بسیار جذاب از روحم، اسیر سیاه چاله ی هراس، جدا افتاده بود.در فضایی بین دنیای مرگ و زندگی کشیده می شدم و دنیا: خانواده ی مهربانم، مادر، خواهر و برادری که همسفرم بودند و فرزندانم که بسیار دوستشان دارم؛ با گسستن هر رشته از آن طناب ناپدید می شدند، یکی یکی یکی ... تا رسیدم به یک تار ، تنها یک تار ... من با تار مویی بین هستی و نیستی آویزان بودم و در آن حال احتزار، به تو فکر می کردم... تنها به تو..‌. تو آن یگانه رشته ی اتصالم به هستی بودی و من با درک عمیق این مهمترین تمنای ناخودآگاهم، ناخودآگاهم، به خودِ آگاهم تحویل شدم...</description>
                <category>مه</category>
                <author>مه</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 09:00:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهل سلام</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhganhezarkhani/%DA%86%D9%87%D9%84-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-pr9duuywhcfy</link>
                <description>سلام بر باغبانی که در جانم گل‌ها کاشت و بی‌مراقبت رها کرد.سلام به چشمان روشنت که آیینه ی زیباترین تصویر من است.سلام بر شکوفه ی لبهایت وقتی به خنده باز می شود تا بهار در جانم برقصد.سلام بر عطر نفس هایت که چون در آغوشم می کشی، باران می شود بر کویر تشنه ی هستی ام.سلام به شانه های عریانت در تکانه های مقدس تنانگی که اوج نمایش شکوه مردانه است.سلام بر سپیدی گلویت، آنگاه که با سرخی لبهایم میآمیزد.سلام بر دشت نور سینه ات و امواج تپنده ی دریای قلبت که وقتی  سر بر آن می گذارم زمان چنان متوقف می شود که انگار هرگز نبوده است.سلام بر وطن❣ چه در آغوشم بگیرد چه تبعیدم کند.سلام بر روشنایی قلبت که مهرش بر من می تابد چون آفتاب که از پشت ابر، جهان را روشن می کند.سلام بر بازوانت... حجاب تنم در عریانی و حصار جانم در شیدایی... تنها سرزمینی که آشیان تن و مامن جان من است.سلام بر انگشتانت گاه نواختن تار موهایم.سلام بر خورشید وقتی از ورای شانه های تو بر من می تابد.سلام بر رویش برجوانه زدن و شکفتن... سلام بر زندگی وقتی از آغوش تو آغاز می شودسلام بر سکوت وقتی بر لبهای تو گل می دهد.َسلام بر اندوه! از آن هنگام که تبعیدم کرده ای، در کمین نشسته قلبم را تسخیر کند؛ نمی داند در سرزمینی که تو حاکمی جایی برای او نیست.سلام بر ترانه ی دلنشین صبح، وقتی از میان نفس های گرم تو در گوشم زمزمه می شود.سلام بر  برق شانه هایت و رعد نفس هایت در صاعقه ی تنانگیسلام بر رد دستهایت،  چه در باران نوازش بر گیسوانم، چه در  شلاق امواج بر ساحل نیلی تنم.سلام بر سپیده دمی که از گلوی تو آغاز می شود و دل سیاه غم را  می شکافد وقتی در آغوشت می فشاریم، تنگ تنگ...سلام بر عشق‌،! معمار خانه های کلنگی! ویران می کند و از نو می سازد. سلام بر عشق تو!  زلزله ای که ویرانم کرد و از نو ...سلام بر صدای روشن قلبت و سکوت مبهم لبهایت... سلام بر صورت های متغیر عشق در پگاه مهربانی و نابگاه بی رحمیسلام بر تو از دور از نزدیک،  سلام بر آن گنج سعادت که از یمن دعای شبگردان و ورد سحرخیزان،  یافتمسلام بر تو، درست وسط زندگی، وقتی از این طرف به آن طرف می روی؛به همین سادگیسلام بر تو در آغاز ششمین پاییز آشنایی. پاییزت مبارک عزیزم❤️سلام بر چشمانت، چراغ های روشن قلبمسلام بر عطر خوش تنت در قیامت تنانگیسلام بر گودی زیبای میان سینه ات، تکه ای از بهشت تنت که با تمام بهشت تعویضش نمی کنمسلام بر تو در خواب های بعد از همآغوشی، انگار نه انگار که ببر شکارچی بوده ای؛ کودکی می شوی، آسوده خفته، در آغوش شکار!سلام بر معبد وجودت که پرستشگاه من استسلام بر تو، آنگاه که بی هیچ حجابی در گرداب آغوشت غرقم می کنی...سلام بر تو وقتی شکوه پادشاهی بر چهره ات می درخشدسلام بر تو، هر گاه به تو فکر می کنم... پس هر نسیمی که نوازشت می کند و هر آفتابی که بوسه بر لبت می گذارد؛ دارد سلام مرا به تو می رساند.سلام بر تو!  در همه ی تصاویر زندگی؛ چه در روشنای ساده ی زیستن و چه در ابهام پیچیده ی با خود درآویختن...سلام بر طوفان وجود پر شورت که دریای احساسم جز با تو موج نمی زنداینجا، ابرها، صورت خورشید را پوشانده اند و هوا از طراوت باران، لبریز است... تو هنوز اینجا را ندیده ای اما همه چیز اینجا، ابر، باران، سایه، آفتاب، هوا، صدا، غذا، سکوتِ  اتاق، تنهاییِ من در تخت، حتی میلِ این مبلِ کهنه برای بلعیدن ما، فقط و فقط بوی &quot; تو &quot;را می دهد!سلام بر تو وقتی حجم بودنت همه چیز را تسخیر می کند!سلام بر تو! به سادگی و روشنی و شفابخشی خودِ سلام!سلام بر تو! تویی که با تمام ذرات وجودم آمیخته ای و در هر سلام، شک می کنم که این سلام در پی کدام جدایی بوده است؟!!سلام بر تو که نقطه پرگار دایره وجود منیسلام بر تو، نزدیکترین دوری که در میانه ی همه چیزی! قلب منی❤️سلام بر تو، در روزهایی که از نردبان عشق،  پله پله بالا می رویم تا ملاقات خدا❣سلام بر تو و امروز تو که ختم چله ی سلام من است به تو و آغاز فصل عاشقانه ای نو با تو....</description>
                <category>مه</category>
                <author>مه</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 14:20:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشنویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhganhezarkhani/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-puejcdklsyp1</link>
                <description>خوشا ترکیب خط خال و ابروسرانجام آغاز شد!دیروز، اولین جلسه ی خوشنویسی با استاد الهی پور برگزار شد... همیشه دلم می خواست؛ زیبا بنویسم. گاهی هم سعی کرده بودم. از همسرم که خودش، پدرش و برادرانش، هر کدام استادی بودند در این حیطه؛ چیزهایی می پرسیدم، سر خط هایی می گرفتم، اما هیچ وقت به طور جدی، کار را دنبال نمی کردم، گویا به این مهم باور نداشتم که &quot;من هم می توانم!&quot;درست یک هفته پیش، که دوباره با اشتیاقِ آن روزهای دور، آمدی و با انگشتِ کلمات، دریچه های قلبم را نوازش کردی و خواستی برایت نامه های کاغذی بنویسم؛ مصمم شدم، خوشنویسی بیاموزم تا کلماتی که از جانم بر کاغذ می نشیند؛ لایق زیبایی عشق مان باشد. آنقدر زیبا که جانم را پیش تو بیاورد.استاد، مردی است قد بلند، متناسب، با پوستی برنزه و با صدایی کهنه، که انگار از لابه لای خطوط، حروف و نقطه های درون کتاب های قدیمی، با من، حرف می زند. کلاس، مغازه ای است ساده، راسته ی ملک الشعرا که با دراپه ای که احتمالا زمانی، کرم رنگ بوده است؛ دنیای او و شاگردانش را از خیابان و عابرانش جدا می کند... در را که باز می کنی به فاصله نیم متر سمت چپ در ورودی، پشت شیشه های پنهان با دراپه ی چرک، میز مستطیلی چوبی یی که با شیشه پوشش داده شده و شش صندلی قدیمی قرار دارد. میز کار خود استاد ته کلاس است پیچیده در اوراق خطاطی شده و قلم ها و دفتر ها و کتابهای کارش.من آدم چندان دقیقی نیستم. اشیا توجهم را چندان جلب نمی کنند آنگونه که کارآگاهانه تاریخی که پشت حضور آنهاست دریابم، در واقع، وقتی جایی به جز خانه ی خودم هستم؛ پرهیز معصومانه ی خاصی مرا احاطه می کند از نگاه بیش از نیاز به دور و بر و البته هیچ علاقه و کنجکاویی هم در من نیست برای کشف دیگرانی که در حلقه ی نزدیکانم نیستند. اما بوی کهنگیِ هوای اتاق به قدری بود که نمی توانستم به آن بی تفاوت باشم برای همین اجازه گرفتم به بهانه ی گرما کمی لای در را باز بگذارم. نزدیک ترین صندلی به در را انتخاب کردم و پشت میز نشستم. بلافاصله استاد نزدیک آمد و روی صندلی پشت ضلع کناری میز نشست و درس آغاز شد...خانم سپهری!صدای استاد در گوشم و بعد در جمجمه ام و بعد در دنیای گنگ حافظه ام، پیچید و پس از مکثی طولانی، به یاد آوردم؛ چند شب پیش، که برای ثبت نام، آمده بودم اینجا، خودم را &quot;مینو سپهری&quot; معرفی کرده ام!!!شب که برای &quot;و&quot; ماجرا را تعریف کردم با تعجب حاکی از سرزنش، پرسید: چرا!؟برای او، اولین بار، و برای خودم، هزارمین بار، توضیح دادم که دیگر نمی خواهم کسی، مرا به عنوان همسر فلانی بشناسد. نمی خواهم با عصای محکمِ نامِ بلند آوازه ی او بلند شوم. می خواهم روی پاهای شکسته ی خودم بایستم و با دردی شیرین در آرامش گمنامی خودم به دنیا بگویم:&quot;من می توانم.&quot;@mehromahbatoدهم اردی بهشت ۱۴۰۵</description>
                <category>مه</category>
                <author>مه</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 18:30:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دهلیز</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhganhezarkhani/%D8%AF%D9%87%D9%84%DB%8C%D8%B2-b8ac4exdkedk</link>
                <description>پنجره، مکث میانِ حضور و غیابِ تنهایی است اولین چیزی که از پنجره ی صبح، صرف نظر از میله های هشت متری حفاظ، به چشم می رسد؛ پشت بام های خیس خانه های کوچه ی پشتی است. به نظرم زیباترین و ضروری ترین اختراع بشر، پنجره بوده است. دریچه ای امن به دنیای بیرون، هر چند در محدوده ی ابعاد هندسی. من آدم چندان اهل معاشرتی نیستم. هم زندگی در غربت و دور از اقوام، خیلی پیش از تولد و  هم روحیه ی انزواطلبی خودم از من شخصیتی ساخته که تنهایی را، ترجیح میدهم به بودن مدام با آدم هایی که نه تنها چیزی برای آموختن به تو ندارند بلکه در انتقال حس خوب هم، ناتوانند. برای من، خانه، بهترین جایی است که می توانم مفیدترین اوقاتم را بسازم. خانه ای به سبک ژاپنی ها ساده و خالی از اسباب غیر ضروری. باپنجره ای بزرگ که روشنایی را به میهمانی دعوت می کند. بیرون رفتن های من، به ضرورت حضور در جایی وابسته است. مثل کلاس ها، خرید مایحتاج و ندرتا امور بانکی و اداری یا مراجعه به اماکن درمانی آن هم تا جایی که امکان داشته باشد با تعویق... و اما بیرون رفتن های تفریحی و معاشرتی، ترجیحم همراه با خانواده است همین خانواده کوچک خودم. در واقع خانواده ام تنها کسانی هستند که از بودن با آن ها همیشه راضی و خوشحالم و تعامل با آن ها را دوستدارم. اگر به خانه ی من بیایید یا مرا در جایی ببینید چیزی از ادب، خوشرویی و آداب معاشرت کم نمی گذارم اما صداقت ذاتی ام به صورت غیر مستقیم به شما این حس را می دهد که باید محدودیتهای مرا بپذیرید. در عین اینکه چنان احساس امنیت می کنید که اعتماد کرده و در همان دیدار اول سفره دلتان را برایم خواهید گشود؛ به این پی خواهید برد که من هرگز آنطور که شما دلتان می خواهد خودمانی نخواهم شد. این ویژگی را از کودکی داشته ام.  خودم وقتی به آن پی بردم که در یکی از روزهای خرم اردی بهشت با کل همکلاسی های سال آخر، زیر سایه ی درختان زردآلو، کنار جوی حیاط دبیرستانی که وسط کوچه باغ های کویر، پاتوق آخرین روزهای مدرسه رفتنمان شده بود؛ نشسته بودیم و مثل همیشه نقل مجلس شده بودم و از دانسته هایم که نتیجه ی خواندن پنهانی کتاب های غیر درسی بود؛ برایشان می گفتم... آن روزها دسترسی به اطلاعات محدود بود و علاقمندانی که اهل کتاب بودند در محافل حرف بیشتری برای گفتن داشتند... نمی دانم چه پرسشی وسط افتاد و چه جوابی از خوانده هایم رو کردم که یکی پرسید: فلانی تو چرا هیچ وقت از خودت حرفی نمیزنی؟یک سوال خیلی معمولی که شاید از سر کنجکاوی آنی برآمده بود، ضربه نامرئی محکمی به من زد... در آمدم که: چیز خاصی از خودم وجود ندارد که ارزش گفتن داشته باشد. اما سوال او برای همیشه ذهنم را مشغول کرد. چرا من با کسی صمیمی نمی شدم تا از رازها و آرزوهایم برایش بگویم؟ چرا مثل دختران دیگر از خانواده ام، از ماجراهایمان، از بدنم، از روابطی که می توانست در این سن وجود داشته باشد، حس های عجیب و غریب نوجوانی، امیالی که سرکشی می کردند، رنج هایی که ناگفته، نه تمام، که تبدیل می شدند و ... چیزی نمی گفتم؟ شاید نادانی... ندانستن این که می توان از روایت ها و دنیاهای زیسته دیگران چیزی آموخت. شاید تعصب به نگهداشتن راز، مبادا گفته شود و دیگر راز نباشد و شاید تکبر! تکبر، حقیرترین ویژگی آدمی است آدمی که تا مغز سر در کثافات نیازش غرق است و باز هم خود را بهتر از دیگران می داند... شاید چیز غیر قابل توضیح دیگری که فعلا در ذهنم می چرخد ولی به کلمه تبدیل نمی شود، به گفتار نمی آید... شاید اختلالی در مسیر انتقال تفکر وجود دارد و من نمی دانم. شاید...دوباره از پنجره بیرون را نگاه می کنم. از این بالا، تکه ای از خیابان، در امتداد ضلع پایینی زاویه ای که افق با پشت بام ها می سازد؛ دیده می شود. شهر بیدار و جنبش آغاز شده است. در این نگاه دوباره به شهر می توانم بفهمم هنوز هم نسبت من با آدم ها، همان اندازه مجهول است که در کودکی.@mehromahbatoهفده اردیبهشت ۱۴۰۵</description>
                <category>مه</category>
                <author>مه</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 12:41:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بلیط بخت!</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhganhezarkhani/%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%B7-%D8%A8%D8%AE%D8%AA-dyoaelttazty</link>
                <description>اگه زمانی، حتی برای لحظه ای کوتاه، یه &quot;صدای کوچیک&quot;  تو ذهنت بیاد و اون &quot;صدای کوچیک&quot; بهت بگه: &quot;من لیاقت بیشتری دارم&quot;.  بهش گوش کن. اون شریک زندگی توئه. اون عشق واقعی و حقیقی توئه. و اگه یه مدتی بهش خیانت کنی، اونو از دست میدی. باور کن، من هنوز دارم دنبال مال خودم می گردم.یک ساعتی است که از کلاس برگشته ام. تمام مسیر را پیاده آمدم. وقتی رسیدم؛ بلافاصله لباس عوض کردم و رفتم سراغ کارهای خانه... اما یک لحظه ذهنم از گفتگوی امروز با استادم دور نمی شود...زنی چهل و دو ساله با صورتی زیبا و پوستی صاف و شفاف که بسیار جوان تر از سنش به نظر می رسد با ظاهری آراسته و خانه ای مرتب، کدبانویی تمام و کمال را به تصویر می کشد.هفت ماه پیش که شروع کردیم؛ تقریبا هر جلسه، چیزهایی از زندگیش می گفت. که کلافه بود از این همه تلاشی که به تنهایی برای چرخاندن چرخ زندگی می کند؛ در مقابل، بی خیالی و ساز ناکوک همسرش. ولی امروز نمی دانم به چه دلیل، بی آنکه پرسشی کرده باشم؛ اعتراف کرد که شوهرش معتاد است و تلاشهایش برای ترک دادن او بی فایده...تا پیش از امروز واکنشم به شکایاتش، خوب گوش دادن، سفارش به احترام و محبت بیشتر و کمک گرفتن از تراپیست بود، اما عکس العمل امروزم، با شنیدن این خبر، خیلی تند و بی ملاحظه، توصیه به جدا شدن بود.و او عاجزانه از پسر دو ساله اش و سنت های خانواده اش گفت.گفتم: صنم اگه جای تو بودم شک نمی کردم. حق تو نیست بعد از این همه زحمت... اگه عاشقش بودی می شد امید داشت ولی تو زن عاشق پیشه ای نیستی... ترک_ اعتیاد، ترک_ اعتیاد، ترک_ اعتیاد، چرخه ش همینه؛ تکرار تکرار تکرار...شاید تند رفتم. شاید زیاده روی کردم. شاید نباید نظر می دادم،شاید... ولی نتوانستم ساکت بمانم.قانع کننده بود که برای نجات پسرش از این برزخ، طلاق، کم آسیب تر از ادامه زندگی است اما در افتادن با سنت های خانواده هایی که هر کدام در قوم و قبیله ی خودشان، افتخاراتی دارند؛ هولناک تر از زندگی با یک معتاد است.کم نیستند؛ صنم هایی که با هزار زحمت از دل چسبناک سنت ها بالا می آیند اما قل و زنجیرها آنقدر سنگین ند که پا در گل، متوقف می مانند و این همه سجایا، قربانی آبروی خانواده می شود. گرزی که جامعه، سنتها و ارزش های مردانه ساخته اند تا استعداد، توانایی، زیبایی و تمامیت وجود زاینده و لطیف زن را تسلیم حاکمیت مرد کنند؛ حتی، چنین مردی!@mehromahbatoهشتم اردی بهشت ۱۴۰۵</description>
                <category>مه</category>
                <author>مه</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 16:01:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنگ انشاء</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhganhezarkhani/%D8%B2%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%D8%A1-qalobh4yqoeu</link>
                <description>شاید بی ربط اما دوست داشتنی... گربه ای که وادارم می کند کتابم را ببندم تا او را ببینمخانم بسیطی، معلم ادبیات دوره راهنمایی بود. تدریس فارسی، دستور ،املا و انشا را برعهده داشت. قد بلند و لاغر بود با پوستی سبزه و چشم و ابروی مشکی. جوان بود و جدّی و تا آن سال که من، کلاس اول راهنمایی بودم و او معلم من بود، مجرد. آن سالها، امتحانات، در سه دوره برگزار می شد؛ پایان هر فصل، با عنوان امتحان ثلث. بعد از امتحانات ثلث اول آن سال، اولین بار که سر کلاس آمد؛ شروع کرد به تعریف کردن از یک انشا‌. انشایی که سر جلسه ی امتحان نوشته شده بود؛ یعنی کاملا زاییده ی فکر یک دختر دوازده ساله، بدون راهنمایی و کمک کسی دیگر. همه منتظر بودیم ببینیم دختری که روی ورقه ی امتحان انشا، شگفتی آفریده؛ چه کسی است. داشتم در دلم تحسینش می کردم و به سطح اندیشه و احساسش غبطه می خوردم که اسم خودم با صدای خانم بسیطی در گوش من و کلاس پیچید. باورم نمی شد این حجم از تعریف و تحسین به انشای من تعلق بگیرد. هنوز در بهت بودم که این بار صدایم کرد و برگه ی امتحانم را دستم داد تا برای بچه ها بخوانم. خانم بسیطی با کشف هنر خوب نوشتن، دریچه ی دنیای کلمات را به رویم گشود... دنیایی  شگفت انگیز، الهام بخش اسرارآمیز و پُرماجرا که مسیر سرنوشتم را با کلمات آذین بست و بلکه راه زندگی را در میان کلمات نشانم داد!@mehromahbato۵ اردیبهشت ۱۴۰۵</description>
                <category>مه</category>
                <author>مه</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 11:41:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در پیچ و تاب زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhganhezarkhani/%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%DA%86-%D9%88-%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-x3cq3zxj44q8</link>
                <description>اینجا هنوز آسمان آبی است و آدم ها هنوز بوی مهربانی می دهند چشمانم را که باز می کنم؛ نوری که از پنجره ی شرقی به اتاق می تابد؛ مردمک هایم را تنگ می کند و این یعنی، امروز، آفتاب، گرمای دلپذیرش را به جهان خواهد بخشید. لبخند می زنم و خدا را سپاس می گذارم از اینکه یک روز دیگر به من هدیه داده است.همان جا که خوابیده ام؛ چند حرکت اصلاحی را انجام می دهم تا درد خشکی مفاصل و سیاتیک، آرام تر شود و بتوانم بدون آه و ناله از جایم بلند شوم... این جا، پیر شدن، چقدر زود شروع می شود!ما مردمی هستیم اسیر سیاستهای غلط زندگی. چه در زندگی شخصی، چه اجتماعی و چه سطح کلان مملکتداری...جای شکرش باقیست که اندکی تکان خورده ایم و داریم در مسیر تغییر آهسته آهسته حرکت می کنیم.تغییر، سخت است؛ بخصوص در لایه های پیچیده ی فرهنگ، تفکر، عادات و اعتقادات یک ملت. کوچک ترین تغییر، چرخش نگاه ها را باعث می شود و این تو هستی که باید زیر ذره بین نگاه های منتقد، پرسشگر و گاها منزجر، محکم بایستی و از حیثیت عملت دفاع کنی. بیشتر ما ترجیح میدهیم روند همیشگی را طی کنیم؛ چراغ خاموش و سر به زیر و سر به راه باشیم؛ با هنجارهای جا افتاده در جامعه در نیفتیم و مهر سکوت بر فریادهای درونمان بزنیم.بعضی هامان گستاخ و لجوج می ایستیم در مسیر خروشان رود خانه ی سنت ها؛ که یا فرو می افتیم یا خیلی زود خسته و فرسوده می شویم. آیا راهی هست که با کم ترین آسیب بتوان مسیر رودخانه را عوض کرد؟بیا به مثال رودخانه بیشتر فکر کنیم...برای تغییر دادن مسیر یک رودخانه در دنیای واقعی، چه علوم و ابزارهایی لازم است؟ابتدا، پروژه باید هدف گذاری شود. چرا مسیر جدید، بله و مسیر فعلی، نه؟مزایا و معایب مشخص شود. ریز به ریز روی هر کدام بحث و بررسی تخصصی صورت گیرد. بعد از جمع بندی اگر کفه ی مزایا به صورت قابل توجهی سنگین تر بود؛ مراحل کار، شماره گذاری و اولویت بندی شود.حال، کارشناسانی نیاز داریم که بستر رودخانه و زمین اطراف آنرا بررسی کنند جنس خاک، نوع و تراکم سنگها و ادامه ی کار با دقت و وسواس به جا...تغییر مسیر بستر رودخانه ی عظیم جامعه، پروژه ای بس بزرگتر، پیچیده تر و زمانبر تر است. چرا که عناصر آن انسان هایی هستند با حافظه جمعی و تاریخ سینه به سینه ی نسل ها و نظام لایه لایه ی حکومتِ عادت ها.کار بسیار سخت است؛ اما محال نیست.به خاطر بسپار دخترم که هر کار بزرگی شدنی است مشروط به اینکه بتوانی با دانشت کوچکش کنی!@mehromahbato۴ اردیبهشت ۱۴۰۵</description>
                <category>مه</category>
                <author>مه</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 06:40:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوجوانی</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhganhezarkhani/%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-yegd6isatqiy</link>
                <description>Me before you... هنوز دچار ابهامات کودکی بودم که رنج مقابله با هجوم نابهنگام علائم بلوغ هم، اضافه شد.هر چه فکر می ‌کنم؛ رفتار ناخوشایندی از پدر و مادر، در برخورد با بلوغ خواهرانم پیدا نمی کنم، پس چرا من آماده ی پذیرش نمی شدم؟ چرا دروازه ی عبور از کودکی را رها نمی کردم؟ چرا از نگرانی و ترسهایی که نمی دانستم چیست با کسی حرف نمی زدم؟ چرا انقدر تنها و بسته بودم ؟بلوغ، منتظر اجازه ی من نماند. مثل فصلی که از راه می رسد و آرام آرام زمین را دگرگون می کند؛ دگرگونم کرد. بدنم در حال تغییر بود و من عذاب می کشیدم. نوک سینه هایم آن نقطه های صورتی کودکی ورم کرده بود و من در هر فرصتی که تنها می شدم آن ها را با شست هایم فشار می دادم تا بلکه دوباره به حالت اول برگردند!... درد، بی تابم می کرد اما چیزی عوض نمی شد. هیچ کدام تسلیم نمی شدیم. نه آنها عقب نشینی می کردند؛ نه من با رشد و تغییرشان کنار می آمدم. بالاخره در یک عصر دل انگیز اواخر اسفند، وقتی همه مشغول خانه تکانی بودند؛ مامان داشت ملافه ها را  توی حمام می شست که دردی ناشناخته به دل و پا و کمر من چنگ انداخت. انگار کسی رگهایم را در این نواحی از تنم می کشید. اسیر درد بودم که دیدن سرخی خون در لباس زیر، تیر خلاصی بود بر جان مقاومت... تسلیم شدم در حالیکه اشک می ریختم و احساس عجز روانم را بهم ریخته بود. دخترم! کاش می شد کنارت باشم وقتی فصلهای زندگی، تن ظریف و روان لطیفت را ورق می زند تا طرحی زیباتر بیاندازد. کاش زندگی به من فرصت با تو بودن را بدهد تا بتوانم با دانسته های امروزم، رنج نادانی را از وجود نازنینت دور کنم. رنجی که زمانی دراز با مادرت همراه بود و فرصتهای طلایی زندگی را از او گرفت. @mehromahbatoدوم اردیبهشت ۱۴۰۵</description>
                <category>مه</category>
                <author>مه</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 09:41:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودکی</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhganhezarkhani/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-wke9evoomzwk</link>
                <description>در کودکی، درک مبهم و دید مجهولی به همه چیز داشتم. به جز چند صحنه، چیز خاصی از بچگی یادم نمیاد. زندگیم از سه سال و نیمگی، وقتی برادر کوچکم به دنیا آمد با پدر و مادر و کنار چهار خواهر و برادر  ادامه داشت... کودکی خاصی نداشتم؛ نه پر شور و شر و شیطان بودم، نه بازیگوش و سرکش و نه آنچنان که پدر فکر می کرد؛ عاقل. الان که این واژه ها را ثبت می کنم؛ دریافتم که آن روزهای دور، تنها و تنها یک تماشاچی بودم. انگار آفریده شده بودم تا شاهد زندگی دیگران باشم. درکم از خودم و جهانی که پیرامونم می چرخید؛ کُند و ناقص پیش می رفت. از همه مهم تر اینکه محتاط، بی جنب و جوش و آرام بودم و این انتخاب آگاهانه و دلخواهم نبود که هنوز، &quot;آگاهی&quot;،  چنان از من دور و &quot;دلخواه&quot;، چنان مبهم بود که جز این مسیر، راه دیگری ممکن نبود.@mehromahbato۲۷ فروردین ۱۴۰۵نقطه ی تاریکی در کودکی به یاد نمی آورم. حضور همیشه مهربان مادر بود و آغوش همیشه گرم پدر. یک بار برایم تعریف کرد که هم زمان با تولد من از محل کارش ترفیع و اضافه حقوق گرفته بود و این برکت را از قدم من می دانست. یک بار دیگر گفت، پدرش از سلیقه و آرامش مادرش خیلی تعریف می کرده و کارهای من او را به یاد مادرش می اندازد؛ مادری که در هفت سالگی از دست داده بود. پدر به هر بهانه ای از من برای خودش محبوبیت می ساخت.به خودِ کودکم که نگاه می کنم؛ ویژگی برجسته ای نمی بینم. نه شور و شوق کودکی، نه زبان شیرین کودکانه، نه مهربانی دخترانه که دیگر خواهرانم داشتند. شاید فقط ویژگی هایی در من می دید که خودش دوست می داشت و ناخواسته اسباب حسادت و حساسیت برادر بزرگم را فراهم می کرد.  بعدها که بزرگتر شدم با خودم به این نتیجه  رسیدم که علت نا آرامی ها و آزار و اذیت های برادرم فرق گذاشتن پدر، بین ما بوده است. و از یک جایی، دیگر تعریف های پدر، نه تنها خوشحالم نمی کرد بلکه احساس گناه برای خودم و نوعی تنفر از رفتار نسنجیده ی او برایم ایجاد می کرد. هنوز در گنگی دنیای ناشناخته ی خودم گم بودم که کودکیم به نوجوانی رسید. @mehromahbato   ۲۹ فروردین ۱۴۰۵</description>
                <category>مه</category>
                <author>مه</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 08:20:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق، گاهی، فقط تلاش برای فهمیدن است</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhganhezarkhani/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-p721e5yhevz8</link>
                <description>کدام ایستگاه دیر رسیدم که از قطار عشق جا ماندم؟از وقتی از سفر برگشتی و تمنای دیدار در تو زنده شد، به آمدن فکر می کنم.ششمین بهار آشنایی است. نُه فروردین امسال، جهان، ششمین سالگرد اولین دیدار ما را جشن گرفت در حالیکه دورِ دور بودیم؛ چونان دو پیکر جدا افتاده و نزدیکِ نزدیک؛ چون یک روح غیر قابل تفکیک..از آن روز به یاد ماندنی، وسط تابستان که نابهنگام خواستی رابطه را تمام کنیم و من شبانه راه افتادم تا در آفتابِ حضور، سایه های شک را محو کنم؛ سحر رسیدم به تو، به آفتاب دیماه خودم، به عطر دود و غبار در آغوش وطنم...بغلم گرفتی؛ سینه ات بوی عشق می داد...گفتی: نه!... نفست بوی اشک! آغوشت سیری، بوسه هایت تمامی نداشت... با این همه، جای ماندن نبود. تا پایین پله ها آمدم. نمی توانستم بروم.چند دقیقه ای روی یکی از نیمکت های طبقه پایین نشستم.پرسیدم: هنوز اونجایی؟گفتی: هستمپرسیدم: میتونم دوباره بیام؟گفتی: بیا عزیزمدوباره آمدم در آغوشت، غرق بوسه و نوازشم کردی؛اما دوباره گفتی: نه!جان به لب بودم از امتناعت و دل نمی کندم که سیل سیلی جاری شد و من کوه بودم برابر سیلاب &quot;اشک&quot; هایت!هر بار که افیون درد از کف دستت به صورتم می رسید، مشتاق تر، طرف دیگر صورتم را سپر ضربه بعدیت می کردم با نگاهی که فقط آفتاب حضورت را باز می تابید.محکم ایستاده بودی تا بیزارم کنی از خودت و من با هر حرکت تو، بیشتر سقوط می کردم در چاه اشتیاقت! کمک کردی روپوش مشکی عبا مانندم را بپوشم. دکمه هایم را می بستی که دستت را پس زدم. نگاهم را به نگاهت دوختم وگفتم: تو فقط میتونی حجاب از من برداری، حجاب کردنو خودم بلدم!دوباره از آنجا بیرون آمدم اما پای رفتنم نبود. اشک امانم را بریده بود. مدتی سرگردان در آن حوالی، قدم زدم تا آرام تر شوم.دوبارهپرسیدم: یه چیزی بگیرم بیام پیشت با هم بخوریم، میخوام با حال خوب از پیشت برم.گفتی: بیا، ناهار سفارش میدیم با هم می خوریم.آمدم. نشستم به تماشای تو که خودت را مشغول کار نشان می دادی و من مطمئن بودم از من آشفته تری. غذا رسید. قالیچه را پهن کردیم و نشستیم به خوردن، به گفتگو.گفتم: درک میکنم شرایطت رو و به تصمیمت احترام میذارم ولی جدایی رو باور نمی کنم.سکوت کردی.بعد از غذا خواستم قالیچه را جمع کنم؛گفتی: بخوابیم.گفتم: نیازی نیست.گفتی: بساط خوابو بیار.و نشد. نخواستی. نتوانستی.گفتی: با تو نه!گفتم: هیچ وقتِ هیچ وقت، بخاطر این مسئله نیومدم پیشت.گفتی: میدونم.و وداع کردیم، گرم و سوزان.در گوشت زمزمه کردم: گریه نمی کنم چون باور نمی کنم...حالا بعد از هفت ماه، شوق دیدار در تو جان گرفته و من تعلل می کنم.تو از سفر آمدی، گفتی: بیا... نشد. سالگرد اولین دیدارمان گذشت... گفتی: بیا... باز هم نشد.دست به دامان &quot; ه &quot; شدم تا شاید روز تولدت تو را ببینم؛ نشد...و دیروز به نیروی شگفت انگیز اراده ی خودم تکیه کردم با تو و او هماهنگ کردم هر دو موافق بودید و برای سفر برنامه ریختم. بلیط آنلاین خریدم، لیست توشه سفر نوشتم و لیست کارهایی که قبل از آمدن باید انجام می دادم...با بالهای گشوده و سینه ای که از اشتیاق می سوخت؛ برایت نوشتم:پرواز کن پرواز، ای تو شمیم رازای عاشق بهار، ای با سپیده یارو لحظه ای دیگر داشتم ساک سفر می بستم که،پیام دادی: میشه ازت بخوام نیای؟روی صندلی، پشت میزی پر از ورقه هایی آکنده از کلمه، نشستمپرسیدم: چرا؟!!!پس از مکثی طولانینوشتی: می دونم می تونیم خوش باشیم... می دونم تو خوشحال میشی، اما من ناراحت میشم وقتی ازت جدا میشم...پنج سال و پنج ماه از آشناییمان میگذرد و فکر می کنم آنقدر می شناسمت که دلیل این حالت را بدانم... گاهی احساس می کنم تو را بیشتر از خودم می شناسم، چرا که همه ی این سالها ته هر بن بستی که می رسیدیم به جای پرسیدن از تو، سعی کردم یاد بگیرم، بهتر ببینم، بهتر بشنوم و بیشتر درک کنم تا راه با تو بودن را دوباره پیدا کنم. تو نمی دانی اوایل، بعضی وقت ها چقدر ماندن، بی معنی و رنج آور می شد. رشته ی اتصالمان به مو می رسید؛ اما پاره نمی شد. و حالا که من با تمام وجودم دلیل همه ی رفتارهایت را می دانم؛ نه تنها دیگر نمی رنجم که &quot;آن&quot; به &quot;آن&quot; در گرداب عشقت، غرق تر می شوم.@mehromahbato۲۵ فروردین ۱۴۰۵</description>
                <category>مه</category>
                <author>مه</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 11:20:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنگ از پشت نمازم پیداست</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhganhezarkhani/%D8%B3%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA-rzmpzr0vzaqw</link>
                <description>نماز پیرمرد کارگر بر سنگ فرش سرد پیاده رو، بهمن ۰۴مامان خیلی پرهیزکار بود. از آن دسته زن هایی که زن بودن را در حیا و عفاف، قناعت، سازگاری، خانه داری و البته بلد بودن هنر، برای کمک به همسر، در هُل دادن چرخ زندگی، معنی می کنند و مشق هر روز ما تکرار این واژه ها بود: دختر باید سر به زیر باشه، صدای خنده ش بلند نشه، صداشو نامحرم نشنوه، دختر خوب و متین آرایش نمی کنه لاک نمیزنه موهاش دیده نمیشه لباس تنگ نمیپوشه جوراب نازک پاش نمیکنه ترانه گوش نمیده نمیرقصه... مامان اخم نمی کرد. دعوا نمی کرد. فقط با ملایمت، خط می داد. خصوصیات دختر خوب را می گفت و من برای خوب بودن هر روز بیشتر از قبل، از خودم دور می شدم... تنها وسیله ی آرایشی مامان، یک جعبه قدیمی از پودرها و سایه ها و رژ گونه ها بود که یادگار خرید عروسیش بود و تقریبا دست نخورده مانده بود. گاهی که مامان خونه نبود؛ با هزار ترس و دلهره و احساس گناه، سر جعبه ی سفید آرایش می رفتم و ناشیانه، خودم را آرایش می کردم و چقدر از دیدن صورت آرایش شده ام در آینه لذت می بردم. اما همه ی آن احساس لذت، آمیخته با عجله و دلهره بود چون می دانستم باید قبل از آمدن مامان، صورتم را آنقدر محکم بشویم که رد همه چیز پاک شود وگرنه  &quot;خوب بودنم &quot;  پیش مامان کم رنگ می شد و احساس گناه در من بیداد می کرد!@mehromahbato۲۴ فروردین ۱۴۰۵</description>
                <category>مه</category>
                <author>مه</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 13:10:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رسالت</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhganhezarkhani/%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%AA-gixmvfgtpkjt</link>
                <description>تو غریب نیستی، تو ستاره ی قطبی دنیای منی؛ در غم و تاریکی!آسمان، ابری است، گویا هوای بارش دارد... وای! که چه بر سرِ زمین و ساکنانش می آمد اگر آسمان، رسالتش را از یاد می برد؟!مثل من، که در میانه ی زندگی، ناگهان فراموش کردم از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟هنوز نمی دانم خط مشی سخن را چگونه در دست بگیرم که حرفی ارزشمند گفته باشم؛ حرفی که تنها حرف نباشد، رشته ای باشد از مرواریدهای اصل، که هر دانه اش را با شیرجه در اعماق زندگیم بیرون می آورم، به بند می کشم و به گردن زیبایت می آویزم.@mehromahbato۲۳ فروردین ۱۴۰۵به کشتزارها که نگاه می کنم سبز در سبز، تا افق های دور گسترده اند؛ به درختان که در تمنای دست های رو به آسمانشان، شکوفه ها به میوه نشسته اند؛ به آن همه خرمی که از روزنه ی مردمک هایم وارد می شود و دم به دم مجذوبترم می کند؛ به لطافت این صبح سبک، در آخرین روز فروردین که پاره های ابر، گرمای خورشید را متعادل  و نسیم، بوی اردیبهشت را پخش می کند به تو فکر می کنم! به آمدنت، به ماندنت و به جایگاهت در قلبم که تا ژرف ترین نقطه تا ابدیت، ریشه دوانده است. @mehromahbato یک اردیبهشت ۱۴۰۵</description>
                <category>مه</category>
                <author>مه</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 18:50:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhganhezarkhani/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%DA%AF%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%AF-k1jqj5fafeda</link>
                <description>تو آن شبنمی که التهابِ پنهانِ پیوندم به جهان را، خنک می کنیسلام بر صبح سلام بر بیداری سلام بر انسان که آفریننده است همچون خداوند! سلام بر آدمی که خالق است چونان پروردگار! نبوغ انسان در تغییر و قدرتش در تاب آوری استدخترم! چگونه این روزهای سخت و پر اضطراب را می گذرانی؟ آیا تو هم  فکر می کنی دنیا قوانینش را تعطیل می کند و گوش به دهان مردان و زنانی می سپارد که از اداره امور خودشان، عاجزند و از درک عوالم درونشان، غافل؟ عزیزم! باور کن دنیا تحت اراده خداوندی است بسیار رئوف، بی اندازه مهربان و بی نهایت بخشنده. رحمتش و نعماتش و لطفش در حق مخلوقاتش بی پایان است و آغوشش به روی امیدواران گشوده. اما سهم ما از باران رحمتش که بی دریغ می بارد چقدر است؟ فرض کن رودی پر آب از مسیری می گذرد و گل و گیاهان، پرندگان، حیوانات و افراد زیادی را در مسیرش سیراب می کند. قانونِ رود، حرکت در بستری مشخص، و قانونِ سیراب شدن، &quot;در مسیر رود بودن&quot; است.پس موجودی که در مسیر آب قرار ندارد؛ تشنه ماندنش دور از انتظار نیست... دنیا بر اساس قوانینی آفریده شده و اداره می شود و برای کسی که می خواهد در مسیر برکات الهی قرار بگیرد؛ چاره ای نیست، جز شناختن و رعایتِ قوانینِ زندگی.  امروز، آفتاب از پشت لایه ی نازکی از ابر سفید، بر زمین سبز و پوست روشن من می تابد و گرمای دلپذیرش از فاصله ی چندین سال نوری به منی می رسد که خودم را کنار پنجره رسانده ام و در مسیر نور و گرمای خورشید قرار گرفته ام... دخترم بهره مندی از همه چیز به همین سادگی است! @mehromahbato بهار ۲۲ روزه ی ۱۴۰۵ روز تولد آفتاب!</description>
                <category>مه</category>
                <author>مه</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 16:41:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا حواسمان به کودکان هست</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhganhezarkhani/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA-kvw7mhsduqpn</link>
                <description>ایران دهه شصت؛ گرفتار جنگ و جهل و تعصب. دوران کودکی و نوجوانیم در سنگینی وهم محسوسی گذشت که از درون، خراشم می داد... احساس می کردم چیزی در من وادارم می کند، متفاوت باشم. نیرویی قدرتمند، شور و شوق کودکی را در من، پس میزد. رفتارم به هم سن و سالهایم نمی خورد؛ شاد و آزاد و رها نمی شدم. چیزی شبیه شرم، دستم را می گرفت و به گوشه ی امن انزوا می کشید. با این که به خواهر و برادرانم به لحاظ سنی نزدیک و همیشه در کنارشان بودم؛ تنهایی عجیبی  حس می کردم که نمی گذاشت، خودم را بروز بدهم؛ حتی در آغوش مادر که جانش بودیم و حتی روی زانوی پدر که بیش از آنچه باید، دوستم می داشت.به نظر او، من بچه ای عاقل بودم و از اینکه با کودکان دیگر نمی آمیختم مورد تشویقش قرار می گرفتم. شاید شیطنت نکردن، خطر نکردن، حماقت نداشتن یا خلاصه بگویم کودک نبودن در شرایط آن روزهای خانه ی ما؛ که سه کودک زیر سه سال همزمان رشد می کردند؛ نقطه قوتی بود برای احساس امنیت و آسودگی پدر و مادر از کم شدن بار مسئولیتی که داشتند. اما او نمی دانست این عقلانیت در کودکی، نه تنها حسن نبود بلکه نقصی بود که همه ی ادوار زندگیم را تحت تاثیر قرار داد.شاید هم سقوط از لبه ی ایوان آن خانه ی اعیانی در سه چهار سالگی با چشمانی بسته، از من شخصیتی ساخته بود بسته و تنها که درهای ارتباط را بسته بودم مبادا چیزی از دنیای پنهان ذهنم به بیرون تراوش کند. به هر حال بعدها فهمیدم من گرفتار نوعی خود سانسوری درجه ی یک بودم که پدر با لعاب عقل و مادر با لعاب پرهیز و تقوا این نقص بزرگ را حسن جلوه می دادند و بیشتر و بیشتر در خود فریبی، غرقم می کردند.@mehromahbato۲۱ فروردین ۱۴۰۵</description>
                <category>مه</category>
                <author>مه</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 10:00:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دخترانه</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhganhezarkhani/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-frs8fwn8rc2x</link>
                <description>هیچ کلمه ای، تو را تعریف نمی کند؛ آن چنان که در قلب منی!امروز صبح، به رگهای دستهایم نگاه می کردم؛ کی اینقدر برجسته و نمایان شده اند؟ زمان چه دزدانه و بی صدا جوانی، لطافت و طراوت را با خودش می برد... یاد دوران مدرسه افتادم و همکلاسی ها که عاشق زیبایی و لطافت دستهایم بودند. حتی یکی از آنها که کنارم می نشست از اول تا آخر کلاس، دستم را با شوق  در دستش نگه می داشت... حالا از آن همه ظرافت، پوستی نازک بر رگ و استخوان و ناخنهایی شکسته و خط خطی به جا مانده که با دردهای صبحگاهی، پیری را فریاد می کند و چه زود و نابهنگام! اشتباه نکن عزیزمنمی خواهم از پیری بگویم و رنجهایش، که خود از کودکی رنج گریز بوده ام. فقط تلاش می کنم؛ تصاویر زندگیم را طوری نشانت دهم که یاد بگیری در این &quot;هزار توی رنج&quot; راهی را برگزینی که در مسیر و پایانش، احساسِ در بهشت بودن داشته باشی، نه در برهوت!@mehromahbatoبیستم بهار ۱۴۰۵</description>
                <category>مه</category>
                <author>مه</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 09:51:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رگبار</title>
                <link>https://virgool.io/@mozhganhezarkhani/%D8%B1%DA%AF%D8%A8%D8%A7%D8%B1-py1gqpbkrgce</link>
                <description>باریدن ممکن نیست اگر ابر نباشی، آب نباشی، قطره ای بی ادعا از دریا نباشی!دخترم اینجا، برای تو، از خودم می نویسم. از جهانی که در درونم جاریست! و من، عمری دراز، از درک آن غافل بودم.  دنیا و وقایع را آنگونه که می دیدم؛ تفسیر می کردم و از ترکش هایی که از اطرافیان بر جانم می نشست؛ گاهی منفعل و تسلیم، و گاهی خشمگین و پرخاشگر می شدم. زندگی، گاهی بر وفق مراد و گاهی، نامراد می گذشت و من،  همچنان شبیه کرم کوری بودم؛ گیر افتاده در دالانهای شیرین سیبی سرخ.و هنوز نمی دانستم جهانم، چقدر کوچک و حقیر مانده است. @mehromahbatoنوزده فروردین ۱۴۰۵</description>
                <category>مه</category>
                <author>مه</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 17:00:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>