<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدرضا رجبی | Mohammad Reza Rajabi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mr.rajabi1994</link>
        <description>نویسنده و کاگردان تئاتر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:13:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1699172/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدرضا رجبی | Mohammad Reza Rajabi</title>
            <link>https://virgool.io/@mr.rajabi1994</link>
        </image>

                    <item>
                <title>طرز تهیه دیکتاتور با سس استبداد</title>
                <link>https://virgool.io/@mr.rajabi1994/%D8%B7%D8%B1%D8%B2-%D8%AA%D9%87%DB%8C%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%B3-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D8%AF-bg7bi3xxclrr</link>
                <description>(( به نام خدای ما نه اونا ))“طرز تهیه دیکتاتور با سس استبداد”مواد لازم برای تهیه دیکتاتور:۱- فردی با هوش بالاتر از میانگین جامعه  یک عدد۲- جامعه ای با تعصب های رادیکال  به جمعیت حداقل یک میلیون نفر و حداکثر ۱۰۰ میلیون نفر۳- لقب دهن پر کن  یک عدد۴- تیر و تفنگ  به میزان لازم۵- تعصبات دینی، خرافی و ملی  به میزان لازم۶- محبوبیت( مخلوطی از انواع ساختگی و طبیعی)  هر میزان که در دسترس بود۷- آگاهی  اندازه سر سوزن۸- ناآگاهی  یه خروار۹- گشنگی به میزان ۷۰ تا ۹۰ درصد جامعه۱۰- نان حرام (فساد، اختلاس، دزدی و…) به میزان ۱۰ تا ۳۰ درصد جامعه۱۱- گردن دشمن حداقل یک عدد، حداکثر به تعداد کل کشور های دنیا منهی یک*توضیحات مواد لازم دیکتاتور:۱- فرد مورد نظر از لحاظ ظاهری باید داری المان های یک فرد موجه رو در جامعه مورد نظر دارا باشد. ۲- لقب مورد نظر باید به شکلی باشد که گویا لقب یا برای خدا هست یا برای نماینده خدا و یا فرد خدای جدیدی است. ۳-تیر می تواند جنگی یا غیر جنگی باشد ولی تفنگ باید کامل واقعی و ترسناک باشد. ۴- گردن دشمن به شکلی باشد که قبل نابودی دیکتاتور نابود نشود ۵- اگر جامعه کمتر از یک میلیون باشد بی بی دیکتاتور و اگر بیشتر از ۱۰۰ میلیون باشد بیگ دیکتاتور باید درست کنیم که دستور های متفاوتی از این دیکتاتور(نرمال دیکتاتور) دارد. ۶- نوع و میزان تعصبات نسبت به جامعه فرق دارد ولی تجربه نشان داده که تعصبات ملی همیشه جواب داده است.مواد لازم برای تهیه سس استبداد:۱- آه مادران۲- شرم پدران۳- خون جوانان۴- اشک کودکان۵- امید واهی۶- دار یا گیوتین یا تیر خلاص یا …(به نسبت زمان و مکان انتخاب شود)طرز تهیه سس استبداد:نسبتی یکسان از مواد را در بلندر ریخته و خوب به هم زنید زمانی که خوب سس شما یک دست شد دوباره میزانی یکسان از مواد را به آن اضافه کنید. این کار را آنقدر بکنید تا اولین صدا از جامعه جهانی بلند شود. حالا سس را مزه کنید و اگر به نظراتان طعمی در سس کم یا زیاد بود می توانید موادی که دارید را نسبت به سلیقه دیکتاتور و ترس جامعه کم و زیاد کنید و با همزن دستی بزنید. دقت کنید در این مرحله ادامه هم زدن با بلندر ممکن است سس را ببراند.طرز تهیه دیکتاتور:در ابتدا فرد مورد نظر رو چندسال قبل از طبخ با جامعه + تعصبات مزه دار کنید. دقت کنید خوب فرد مورد نظر در جامعه باید بماند تا هم خود فرد جزئی از جامعه شود و هم جامعه او را عضوی از خود بداند، به مایع مرنیت در این مرحله و نسبت به شرایط سیاسی جامعه در صورت لزوم می‌توانید کمی اعتراضات مدنی هم اضافه کنید.بعد از چند سال که فرد چهره مقبولی از سمت جامعه شد او را از ظرف جامعه در آورده و به قابلمه قدرت انتقال دهید. دقت کنید که جامعه را نگهدارید. به قابلمه قدرت محبوبت + تیر و تفنگ را اضافه کنید و روی شعله ملایم بگذارید تا کم کم به جوش آید. در همین فاصله جامعه سه بار الک کنید، ابتدا افراد باهوش خارج می شوند، بعد افرادعادی جامعه، در مرحله سوم احمق ها و در انتها هم سگان چماق به دست در ظرف می مانند که البته ممکن است تعدادی از احمق ها در آنها باشند که اشکالی در کار ایجاد نمی‌کند. در ادامه به قابلمه قدرت دو سوم احمق، یک سوم مردم عادی و چند باهوش را اضافه کنید. دقت کنید در این مرحله تعداد خیلی کمی از با هوش اضافه کنید زیرا در غیر این صورت فرد مورد نظر خواب دیکتاتوری را هم نمی تواند ببیند. قابلمه را بگذارید روی شعله ملایم حرارت ببیند و در این فاصله لقب را به روش بنماری آب کنید و به قابلمه قدرت اضافه کنید. بعد ۴ تا ۸ سال یک سوم گشنگی + یک سوم نان حرام + یک سوم مردم عادی + چند باهوش دیگر را اضافه کنید و اجازه بدهید خوب بجوشند. در این مرحله به هیچ عنوان احمق اضافه نکنید زیرا ممکن هست یک سری از مردم عادی گذشته حالا احمق و یا باهوش شده باشند که برای جلوگیری از افزایش برش باهوش ها در صورت نیاز یک پنجم سگان چماق به دست را اضافه کنید تا با آزاد کردن ترس اثر باهوش ها را از بین ببرند.مرحله بعد یک دوم ناآگاهی + یک سوم آگاهی را وارد قابلمه کند و بگذارید به جوش بیایید و تا به جوش آمد یک پنجم دیگر سگان چماق به دست را اضافه کنید تا آگاهی اضافی را از بین ببرند. چند روزی که از باچه گیری سگان گذشت یک دوم گردن دشمن را به غذا اضافه کنید تا دیکتاتور نیمه پخته بتواند اعتراضات به آن بیندازد.در ادامه همه آن موادی را که مانده + یک پنجم دیگر سگان چماق به دست را اضافه کنید. نکته مهم این است که در این مرحله به هیچ عنوان از کنار گاز دور نشوید زیرا که اولین قلی که غذا زد باید باقی مانده سگان چماق به دست را اضافه کنید در صورت دیر انجام دادن این حرکت ممکن است آکاهی ری کرده و با هوش ها افزایش یابند و حالا که دیکتاتور شما تقریبا آماده است انقلابی رخ دهد.بعد اضافه کردن سگان چماق به دست حالا بگذارید یک ماهی بگذرد تا دیکتاتور شما تا می تواند خون بریزید. در انتها دیکتاتور شما آماده است و با سس استبداد سرو کنید⚠️نکته مهم: این دستور برای نپختن است زیرا که در نهایت این غذا به زباله دان تاریخ فرستاده می شود.</description>
                <category>محمدرضا رجبی | Mohammad Reza Rajabi</category>
                <author>محمدرضا رجبی | Mohammad Reza Rajabi</author>
                <pubDate>Sat, 11 Feb 2023 13:50:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/@mr.rajabi1994/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-mkusxnewa6hh</link>
                <description>ستایش خدایی که او ما را آفریده است، نه ما او راآزادی همواره مفهومی با بار معنایی مثبت است ولی آیا این مثبت بودن در عمل هم قابل مشاهده هست؟ من در این مطلب به آزادی و درک خود از این مفهوم می پردازم. طبیعی است که آنچه می گویم نظر شخصی من است و البته از روی مطالعه و تفکر دست به نوشتن این جستار زده‌ام و کاملا مسئولیت این نوشته را به طور تام و تمام می‌پذیرم.همه حکومت ها و همه تفکرات حداقل در حد شعار هم که شده است از آزادی بعنوان مفهومی که “با ما می‌تونید به دست آورید” صحبت کرده‌اند و می کنند. حتی در جوامع امروزی شاید یکی از معیار های خانواده‌های رو به پیشرفت، به اصطلاح، میزان آزادی است.آزادی تعریف لغت‌نامه ای دارد که از این تعریف رد می شویم تا به آن چه برسیم که انسان همواره طالبش است و البته می‌ترسد، بله ما از آزادی می‌ترسیم.وقتی انسان ها از آزادیِ بیشتر صحبت می کنند من یکی از این دو مفهموم را در کلامشان می‌بینم، یا می‌گویند بی نهایت بعلاوه یک یا می گویند قفس بزرگتر. چرا این استدلال در ذهن من جا دارد؟ آزادی دال بر آزادی عمل در ظرف توانایی فرد دارد، یعنی من اگر در انجام کاری آزاد هستم و توانایی انجام را هم دارم پس به این معنی است که مانعی در کار من نیست. این صحبت که شاید خیلی هم بدیهی به نظر آید همان چیزی هست که اگر ادراک درستی بشر در طول تاریخ از آن داشت خیلی از حکومت‌ها برپا یا برچیده نمی‌شدند. اجازه بدهید مثالی بزنم. فردی می‌آید و به من می‌گوید “تو در نوشتن این جستار آزاد هستی” این جمله برای من به این معنی است که هر مطلبی(از ادبی ترین کلمات تا مبتذل ترین کلمات) نوشتنش برای من ممکن است. حالا همان فرد بگوید “تو در نوشتن آزادی زیادی داری” جمله یک کاملا بی‌معنی است.در حقیقت آزادی یک مفهموم صفر و صدی هست، یا وجود دارید یا در عدم است. پس ما درمبحثی یا آزاد هستیم یا اسیر، بله درست شنیدید اسیر، این بار سراغ لغتنامه می روم. اسیر در لغتنامه دهخدا معنی هم تراز “گرفتار’ را دارد. حالا به عدم ازادی‌هایی که در زندگی دارید فکر کنید، معنی گرفتاری نمی‌دهند؟شاید تا اینجا سؤالی برای شما پیش آمده باشد، “چرا می‌گویی آزادی در مورد یا مبحثی؟” و یا “ پس انسانی که ادعای آزادی می‌کند یعنی در هر کاری که توانایی انجام آن را دارد آزاد است؟”آزادی باید موردی بررسی شود، یعنی من بگویم در فلان کار آزاد هستم. انسانی که به آزادی در اساس زندگی فکر می‌کند به آزادگی و آزاد مرد یا آزاد زن بودن فکر می کند. او کسی است که زنجیر ها را باز می کند و گام در راهی پر خطر می گذارد که چه بسیار زنجیر‌های جدید و چه بسیار انحرافاتی در مسیر داشته باشد که خود را برای مبارزه باید آماده کرده باشد. البته ممکن است کسی که آزادی را در موردی به دست آورده است با همین آزادی اسارت را بر انسان های دیگر حلال کند، نمی‌خواهم جستارم با اسم سیاستمدران کثیف شود هر چند که این مفهوم انسانی، یعنی آزادی، با سیاست گره خورده است.آیا همه ما دوست داریم آزادگی را تجربه کنیم؟ به قطع می‌گویم، نهمن در زیست خود آزاد باشم پس گناه کار های نکرده ام را گردن چه کسی جز خودم می توانم بیندازم؟ پس ناخودآگاه میل به اسارت دارم تا بتوانم از نکرده‌هایم یا اشتباهاتم کوهی از ظلم بسازم و خود را قربانی تقدیر زمانه نشان دهم و اینجاست که همان طور که در بالا اشاره کردم انسان از آزادی ترس دارد که اگر من آزاد بودم آنگاه چه می‌کردم؟ اجازه دهید یکم مثتاقی به داستان نگاه کنیم، به جملات زیر دقت کنید:۱- کسی نبود این چیزا رو به ما بگه۲- اون موقع همین بود دیگه می‌زندن تو سرت می گفتن ازدواج کن۳- چی کار می‌کردم؟ جلو بابام در میومدم۴- جامعه من رو فرستاد به این سمت۵- دوست ناباب، جنس خوب۶- حرف می‌زدی سرت زیر آب بود۷- چی کار کنم برن بیرون اعتراض کنم که ببرنم یه جایی خدا می دونهاینکه این مثال‌ها توجیه هستند یا دلایلی واقعی که می توانند مانع ما باشند را در جای دیگری صحبت می کنم، در حقیقت از تقدیر و تصمیم باید صحبت کنیم اما اینجا درباره‌ی این صحبت می‌کنم که آزادی حس مسئولیت را در انسان بیدار می‌کند، آزادی به انسان تشری می‌زند که فلانی تو در این کار آزاد هستی پس اگر اشتباهی کردی تو و فقط تو مقصر این تصمیم اشتباه هستی. اینجاست که انسان اسارت را بر آزادی ترجیح می‌دهد.دردسر آزادگی در تحمل عواقب این تصمیمات است که فردی را تا مرگ پیش می‌برد. فرد می‌داند از حاکم نقد کند به بند کشیده می‌شود، می‌داند که جامعه برچسب حماقت بر او می‌زنند ولی برای به دست آوردن آزادی از ایوان تا اوین را به جان می‌خرد.آزادی نه رایگان به دست می‌اید و نه رایگان می‌شود از آزادی نگهداری کرد.در مطالب بعد از آزادی‌خواهان اصیل تا جعلی صحبت می‌کنم…</description>
                <category>محمدرضا رجبی | Mohammad Reza Rajabi</category>
                <author>محمدرضا رجبی | Mohammad Reza Rajabi</author>
                <pubDate>Mon, 08 Aug 2022 19:50:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فعل نفی</title>
                <link>https://virgool.io/@mr.rajabi1994/%D9%81%D8%B9%D9%84-%D9%86%D9%81%DB%8C-erur7dmu1k5q</link>
                <description>کاش بشود به نگاهی مجنون نشدکاش بشود به راهی مسافر نشدکاش بشود به صدایی مسخ نشدو کاش بشود به تفکری اسیر نشداگر این ها میشد شاید نشدن ها از پس شدن ها سر باز نمی زد. من اسیر آنچه دروغی تاریخی است شده‌ام.دروغی به نام امید،امیدی که مرا قطره قطره می کُشدآنگاه که امید خواستن دارم، نخواستن بر صور خود میدمدآنگاه که امید به رفتن دارم، ماندن بر زنجیرم می کندآنگاه که امید بر ماندن دارم، رفتن اسبش را زین می کندآنگاه که امید عشق دارم، نفرت سر از لاک خود در می آوردو آنگاه که امید تنفر دارم، این عشق است که عشوه گری می کند.وحالا امید را به بند “بودن” می کشم و قلاده موجودیت بر او می زنم تا این حال شاد جعلی را به غمی اصیل تبدیل کنم.وحال بیا، بیا و ببین چگونه هر چیز در ظرف زمان و مکان خود طلب و یا عرضه می کنم.من فعل ها نفی را از این پس بیشتر می پسندم، من نخواستن اصیل را ترجیح می دهم به خواستن های رنگ باخته.پس آنچه در ابتدا گفتم را در محکمه تفکر ابطال می کنمشاید به نگاهی اسیر شومشاید به راهی مسافر شوم شاید به صدایی مسخ شومو شاید به تفکری اسیر شومو شاید هرچه گفتم را فردایی به مثابه آینده ابطال کردم…</description>
                <category>محمدرضا رجبی | Mohammad Reza Rajabi</category>
                <author>محمدرضا رجبی | Mohammad Reza Rajabi</author>
                <pubDate>Wed, 03 Aug 2022 06:04:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقتول خویش</title>
                <link>https://virgool.io/@mr.rajabi1994/%D9%85%D9%82%D8%AA%D9%88%D9%84-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4-jel0wfwpvll8</link>
                <description>و هر روز می میرمبا تیغی از جامعه که من را منزوی می کندمن را در گوشه ایدر کنجیزندانی می کند ...چه چاره ای جز خودکشیخودکشی نه به مثابه خودکشیخودکشی به معنی خود در خود کشتن...و نوشتن، این قَتْلو کاغذ، این مَقْتَلو قلم، این آلت قَتالهو من، این علت قَتْلو من، این مَقْتولو من، این قاتِلو من مرگ راهر صبحگاههر عصرگاههر شامگاهبه مهمانی خویش می کشانم...من میزبان مهمانی هستممهمانیدر قفس تن مندر قفس ذهن مندر قفس وجود مندر قفس موجودت مندر قفس دل مندر قفس جهان منجهان من، قفس من...جهانی با جمعیتیک نفریک تنیک ذهنیک دل...و من از این جهان رها خواهم شدو آن روز رهایی من مرگ استمرگ به مثابه مرگو من در آرزوی این رهاییم.</description>
                <category>محمدرضا رجبی | Mohammad Reza Rajabi</category>
                <author>محمدرضا رجبی | Mohammad Reza Rajabi</author>
                <pubDate>Fri, 29 Jul 2022 21:11:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من تو ام، گودو</title>
                <link>https://virgool.io/Panevis/%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D9%85-%DA%AF%D9%88%D8%AF%D9%88-a44ephlsklww</link>
                <description>اسم من گودو. شاید یه سریا منو بشناسید. یکی از معروف ترین شخصیت های داستانی جهانم. خلاصه بخوام بگم یه نویسنده بزرگ به نام ساموئل بکت یه نمایشنامه ای می نویسه به نام “در انتظار گودو” یعنی در انتظار من. قضیه اینه که دو نفر آدم بی عرضه که کلاه گرد هم سرشونه هیچ کاری هم ازشون بر نمیاد، حتی دار زدن خودشون، فقط منتظر یه ادمی هستن به نام گودو که بیاد و زندگی اینا رو نجات بده. بله درست حدس زدید، اون فرد هیچ وقت نمیاد. داستان همینه.من شخصیتی ام که هستم ولی نیستم، یعنی من هیچ موقع تو نمایشنامه دیالوگی نداشتم و حتی ظاهر هم نشدم ولی بودم و یکی از بهترین نمایشنامه های تاریخ به نام انتظار من نامگذاری شده.ولی مشکل من با اینا نیست مشکل من اینه که چرا باید اصلا باشم، راستش رو بخواید من حتی نمی دونم هستم یا نیستم.مسئله اون دوتا احمق نیستن که منتطر من بودند، همه شما حداقل یکبار دوست داشتید یه گودویی بیاد و شما رو نجات بده. حالا برای هرکی یه اسم داره، وقتی ته خط میرسی، حالا تو هر چی، یه گودو می خوای که بیاد و با یه بشکن زندگیت رو عوض کنه.من نیومدم اینجا سخنرانی انگیزشی کنم، من دارم فقط خودم رو تعریف می کنم.بعضی وقت ها حقیقت خیلی ساده به دست میاد، فقط کافیه به آدما اعتماد نکنی، همین. به هیچ گودویی. یا شاید اعتماد به خودت مهم ترین قضیه باشه. حقیقت اینه من هستم. ولی درون تو یعنی، من نیستم. من یه آدم مستقل نیستم. آره گودو تو رو نجات میده، ولی گودو خوده تویی پس…من این همه حرف تو زمان تو نزدم که بخوام بگم هستم یا نیستم، خواستم بگم این مهمه که تو هستی، همین.</description>
                <category>محمدرضا رجبی | Mohammad Reza Rajabi</category>
                <author>محمدرضا رجبی | Mohammad Reza Rajabi</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jul 2022 11:33:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کافه نادری تا ریو</title>
                <link>https://virgool.io/@mr.rajabi1994/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%B1%DB%8C%D9%88-bh8qsi6efmow</link>
                <description>تو کافه نادری نشستیم، چشم تو چشم، نمیدونم چی بگم و هیچ وقت تو این شرایط قرار نگرفته بودم. استرس تمام وجودم رو گرفته بود که چیزی که تو دلم هست رو بهش بگم. از دیروز که قرار شد ظهر امروز بریم کافه نادری بهش فکر کرده بودم. نمی‌دونم شاید به خاطر این بود که بار اولم بود. دل زدم به دریا و گفتم: بابا میشه من قهوه ترک بخورم؟ بله من برای اولین بار کافه و اونم کافه نادری رو و اصلا قهوه خوردن رو با بابام تجربه کردم.طعم اولین قهوه با لهجه رشتی گارسون پیر برای من یکی شد، “چی می خورید؟”، شاید سال های پر ماجرای کافه براش تموم شده بود. شنیده بودم به نویسنده قدیم زیاد اونجا میرفته، چشمم دنبال مثلا میز خاصی بود که اسم نویسنده روش نوشته شده باشه، اون روزا حتی نمی دونستم اسمش صادق هدایته.طعم گس اولین قهوه ترک هنوز برام جذابه. از کافه که اومدیم بیرون و یکم پیاده رفتیم تا به محل کار بابام رسیدیم، بانک مرکزی، فکر می کردم پول اینجا چاپ میشه، شاید برای همین بود که بوی پول عیدی به مشامم می خورد ولی زیاد طول نکشید که دوباره بوی قهوه کلافه ام کرد. قهوه فروشی ریو، پشت ویترینش پر چیزایی بود که برام شبیه کتری و قوری های کوچیک بود. به بابام گفتم: بابا ریو یعنی چی؟ گفت یه کلمه ارمنیه. گفتم” بابا نمیشه قهوه رو تو خونه درست کرد؟”همین سوال کافی بود تا بابام دستم رو بگیره و ببره تو قهوه فروشی+آقا قهوه تو خونه بخوایم درست کنیم چی دارید؟-چی میخواین؟ اسپرسو داریم، فرانسه، ترک+ترک رو چه شکلی میشه درست کرد؟-باید از این قهوه جوش ها داشته باشیدیه سری قهوه جوش ترک بود، بابا با صدای آروم گفت: “شبیه شیر جوشه خودمونه که” بین یه قهوه جوش ۱۵ تومنی و ۵ تومنی اون ۵ تومنی رو خرید گفت حالا با همین درست کن دستت که را افتاد میام برات ۱۵ تومنی رو میخرم.لحظه شماری می کردم تا برسم خونه و ببینم می تونم قهوه درست کنم یا نه. بابام یه برگه کوچیک از قهوه فروش گرفته بود که روش نوشته بود چی کار باید کرد. تو راه انقدر این برگه رو می خوندم که یادم رفت از بابام بپرسم لهجه قهوه فروش کجایی بود؟مرحله به مرحله قهوه رو آماده می کردم، همه مقدار ها رو با دقت تمام میریختم، یه قاشق چای خوری قهوه، یه فنجون آب سرد، به اندازه لازم شکر. این شکر و این مقدار لازم عذاب من شده بود و به خودم می گفتم اگه درست نشه برای این شکرشه. تمام مراحل رو مثل جور کردن اسباب بازی تخم مرغ شانسی انجام دادم، کف کردن قهوه حالی رو به من داد که فقط ادیسون وقتی نور لامپ رو دیده بود حس کرده بود.هیچ وقت طعم اون قهوه رو یادم نمیاد چون می خواستم به خودم تلقین کنم همون طعم کافه نادریه.حالا سال ها گذشته، من یاد گرفتم انواع قهوه رو درست کنم ولی کافه نادری ساعت ۷ تعطیل میکنه. صادق هدایت رو می شناسم ولی میزش رو هنوز ندیدم. بوی پول عیدی دیگه از در بانک مرکزی بلند نمی شه و تا به ریو میرسیم بوی ساختمون سوخته اون ور چهارراه، بوی قهوه رو محو می کنه… قهوه فروش هم دیگه اصلا حرف نمیزنه فقط میگه برو تو سایت آموزش دادیم، تازه همین رو هم بدون لهجه ارمنی میگه.</description>
                <category>محمدرضا رجبی | Mohammad Reza Rajabi</category>
                <author>محمدرضا رجبی | Mohammad Reza Rajabi</author>
                <pubDate>Tue, 05 Jul 2022 20:18:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فاحشه‌ی شهر ویتسک</title>
                <link>https://virgool.io/Panevis/%D9%81%D8%A7%D8%AD%D8%B4%D9%87-%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%88%DB%8C%D8%AA%D8%B3%DA%A9-bnqfx1xkhymy</link>
                <description>من همسر فردریش یوهان فرانتس ویتسک، سرباز ارتش، تفنگدار هنگ دوم، گردان دوم، گروهان چهارم متولد عید بشارت مسیح، بیستم ژوئیه هستم. خلاصه بگم من ماری نمایشنامه ویتسک، نوشته بوشنر، هستم. نویسنده ای که تو ۲۲ سالگی مرد تا نمایشنامه ویتسک رو هیچ موقع تموم نکنه ولی نمایشنامه برای من همیشه تموم شده، شاید از ابتدای نگارش تا الان.شاید بهتر باشه این بار روایت منو از این داستان بشنوید. خلاصه داستان اینه که ویتسک یک تفنگدار ارتش بود که همه ازش سو استفاده می کردن و حتی من هم بهش خیانت کردم، خیانت تا سر حد فاحشگی. و در آخر من رو لب برکه ای به قتل می رسونه تا بچه ی ما بدون مادر شه.من نیومدم این داستان رو برای شما تعریف کنم، از طرفی هم نیومدم تا خودم رو تبرئه کنم. فقط می خوام یکبار داستان رو از دید من ببنید.زنی که همسرش برای همه شبیه یک حیوان خونگی میمونه، برای سروان شبیه آرایشگر، برای دکتر موش آزمایشگاهی و برای من، نگهبان.من فاحشه، من زناکار، من خائن ولی سروان و دکتر و سردسته طبل نوازان بیشتر به من تجاوز کردند یا به ویتسک؟ مگه تجاوز فقط معنی یک رابطه جنسی با نارضایتی یکی از طرفینه؟ نه، به ویتسک خیلی بیشتر از من تجاوز شد، تجاوز به من هم، نوعی تجاوز به ویتسک بود.ولی از یه جا به بعد عادت شد و بعد لذت پس دیگه تجاوز نبود، یک نوع فاحشگی قانونی، شاید برای همه غیرقانونی باشه ولی وقتی پای مردان قانون باز می شه تمام خدمات جنسی قانونی میشه.شاید من فاحشه باشم، ولی همه اونا هم فاحشه بودند فقط از نوع مردش، از نوع مغزی، از نوع روحی، از نوع عاطفی فقط من برعکس اونا قبول کردم و برای بخششم انجیل می خونم: لیکن فریسیان زنی را نزد او آوردند، به جرم زناکاری، و به میان بردنش… مسیح به زن فرمود: من نیز تو را لعنت نمی کنم، برو و بیش از این به گناه آلوده مشو.ولی من، ماری، تا سر حد مرگ به گناه آلوده شدم. تا جایی که ویتسک با کاردی من رو کشت.ولی شما فکر می کنید دنیای امروز شما فرقی با فاحشه خانه ای داره که بوشنر برای من ساخت؟ جواب این سوال با شما، به قول ویتسک:چرا خداوند خورشید رو خاموش نمی کنه، تا همه چی توی گناه و هرزگی در هم غلت بخورن، زن و مرد، آدم و حیوون!؟</description>
                <category>محمدرضا رجبی | Mohammad Reza Rajabi</category>
                <author>محمدرضا رجبی | Mohammad Reza Rajabi</author>
                <pubDate>Fri, 01 Jul 2022 05:48:56 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>