<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد مهدی عبدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mrVabdi</link>
        <description>دانش گرا | سایت: Vitaro.ir</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:03:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1106730/avatar/T4Tqij.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد مهدی عبدی</title>
            <link>https://virgool.io/@mrVabdi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آتش زیر خاکستر خاورمیانه</title>
                <link>https://virgool.io/@mrVabdi/%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-lpvsl64immkp</link>
                <description>جنگ داخلی خونین ایران بر قدرت، عدالت آزادیجنگ بیولوژیک کورکورانه و فراگیر علیه مردم ایرانتهدید حیاتی قفقاز علیه تمامیت ارضی کشور ایرانواپاشی همبستگی ظاهری اعراب و آغاز نزاع دولت‌هاانقلابی دیگر در مصر و تجاوز همزمان اسرائیل و ناتوخشکی دجله و فرات؛ نابودی روابط تهران - بغدادبحران جانشینی ترکیه، دخالت فزاینده در سوریهآغاز دوباره جنگ سوریه و ورود کشورها به منطقهجنگ داخلی خونین ایران بر قدرت، عدالت و آزادی</description>
                <category>محمد مهدی عبدی</category>
                <author>محمد مهدی عبدی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 19:24:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ با رژیم آخرالزمانی: نکات و راه‌‎حل‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@mrVabdi/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D8%A7-%D8%B1%DA%98%DB%8C%D9%85-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%E2%80%8E%D8%AD%D9%84-%D9%87%D8%A7-kvphzfvqxwej</link>
                <description>1. در کوتاه مدت، برای دشمن، آسیب به قابلیت ضربه متقابل ایران از نابودی سیستم پدافندی کشور و حتی تاسیسات هسته‌ای دارای اهمیت بیشتری است. قطعاً پدافند و آفند مکمل یکدیگرند، اما اگر قرار باشد با منابع محدود، فاصله زیاد لجستیکی و پنجره زمانی کوتاه به یک بخش آسیب زده شود، آن بخش قطعاً توانایی آفندی خواهد بود. آن‌ها تلاش خواهند کرد به هر شکلی که شده، بذر شک و تردید را در مورد توانایی موشکی ایران، در ذهن رهبران بکارند و کم کم آن را پرورش دهند. با این کار خواهند توانست، میان نهادهای سیاسی و نظامی تفرقه بی‌افکنند. ضربه روانی حاصل از این امر، ممکن است به اندازه تخریب فیزیکی دارایی‌های موشکی و هسته‌ای مهلک باشد.به علاوه، اثر روانی کمپین موفقیت آمیز هوایی، می‌تواند دومینویی از اتفاقات را رقم بزند که تا به حال خوشبختانه با آگاهی ملت کهن، بزرگ و هوشمند ایران ناموفق مانده است. ناتوانی نیروی نظامی ایران در حملات آفندی، می‌تواند مشروعیت حاکمیت را زیر سوال برده و در این برهه حساس، منجر به آشوب داخلی در شکل‌های مختلف مانند تظاهرات خیابانی، جنگ‌های قدرت داخلی و حتی تفرقه در میان شاخه‌های مختلف نظامی گردد. تغییر رژیم مانند انداختن یک تاس است اما در هر صورت، در چنین شرایطی منجر به ریسک‌های فراوانی برای ایران و ایرانی خواهد شد که اثراتش ممکن است تا دهه ها بر ایران باقی بماند. 2. نباید از ظرفیت‌های بین‌المللی و فشار مردم جهان بر اسرائیل غافل شد. دشمن‌سازی بین نیروی نظامی کشور و مردم، قطع دسترسی ملت به جامعه جهانی و جلوگیری از فعالیت‌های دیپلماتیک متداوم از کارهایی است که نباید در این زمان صورت پذیرد. مردم، بهترین سرمایه، قدرتمندترین لایه دفاعی و ارزشمندترین دارایی کشور هستند. اکنون بهترین فرصت برای بازگشت به مردم است. شرایط جنگی، بهترین زمان برای کنار گذاشتن تعارفات اقتصادی، قطع کردن گردن رانت خوران سیاسی و ماموران فاسد امنیتی است. بسیاری از ترورهای رده بالا، با همکاری کامل بدنه سیاسی-اقتصادی حامی ایزوله ماندن ایران صورت گرفته‌اند. گیوتین‌ها، برای حذف این بدنه زالوصفت سیاسی از تاروپود حاکمیت ایران، بایستی 24 ساعته فعال باشند. از دریای خون این زالوها، مشارکت همه مردم در حاکمیت پدید خواهد آمد.اگر افکار عمومی مردم ایران همچنان به این شکل باقی بماند و خائنین داخلی و دشمنان خارجی آن را تغییر ندهند، می‌توان با فشار خارجی محدودیت‌های زیادی بر حملات دشمن اعمال کرد. تاکید زیاد بر کلمه Preventive Strike در عوض گفتمان غالب Preemptive Strike باید رایج شود. 3. نتانیاهو، خود را مسیح صهیونیسم و نقاش جدید خاورمیانه معرفی کرده و جنگ میان ایران و اسرائیل را یک جنگ الهی قلمداد می‌کند. در مورد گرایشات آخرالزمانی و مذهبی او و کابینه دولتش مقالات بسیاری نوشته شده که همگی در دسترس هستند. باورهای مذهبی تاثیر عمیقی برای سیاست خارجه اسرائیل گذاشته و در آینده نیز خواهد گذاشت. نابود کردن چهره مذهبی او، می‌تواند به هدف تهران - که منحل شدن دولت نتانیاهوست - کمک شایانی کند. آشتی با مردم و استفاده از ظرفیت‌های عظیم ملت ما، بهترین ابزار برای نابودی این چهره ظاهراً الهی و باطناً اهریمنی است. تصمیم‌گیران حاکمیتی باید تعارف را با سیاست‌گذارهای مختلف کنار گذاشته و اقشار مختلف مردم را وارد سیستم حاکمیتی کنند. 4. یکی از اصول اساسی و پایه‌های جنگی اسرائیل، بهره‌گیری از دیگر بازیگرهای خرد منطقه است. ایران به تصویر کشیده شده در ذهن اعراب، یک بازی مجموع صفر است. این تصور باید به هرشکلی که شده بهم بریزد. هرگونه حمله مستقیم (موشکی) یا غیر مستقیم (نیابتی) به دارایی‌های کشورهای حوزه شاخاب پارس، رنگ‌آمیزی این تصور محسوب می‌گردد و به نظر می‌رسد چنین نقشه‌ای به خوبی توسط تصمیم‌گیرندگان کشور درک شده است. دوری از نجواهای اهریمنی کاسبان تحریم و طرفداران نابخرد ایران ایزوله و در حالت ایده‌آل به آتش کشیدن بی‌رحمانه‌ آنان، بهترین راهکار است. 5. موساد، تاکتیک‌های متنوعی برای دستکاری محصولات وارداتی به کار می‌گیرد. خطر دستکاری تجهیزات موشکی، الکترونیک و دیگر صنایع و حوادثی مشابه پیجر، برای سران نظامی، سیاسی و امنیتی (نه مردم عادی) بسیار بالاست. بازرسی دقیق موشک‌ها، قطعات الکترونیکی، مراکز صنعتی و دیگر مراکز حیاتی مهم باید به شکل مداوم ادامه یابد. عملیات ناموفق خرابکاری موساد در سیستم‌های موشکی بالستیک ایران در گذشته - که خوشبختانه با امداد الهی برطرف شد - باید تجربه خوبی برجای گذاشته باشد. همچنین چهار بازوی موساد، یعنی IMINT و HUMINT و SIGINT و CYBINT مکمل یکدیگر هستند و با دفاع عمیق هوش مصنوعی بیش از پیش قدرتمندتر شده‌اند. با تمرکز بر جاسوس‌های انسانی، نباید از دیگر قابلیت‌های موساد غافل شد. کمااینکه با وجود اخطارهای گذشته، بازهم شاهد حملات موفق به سیستم بانکی و زیرساخت‌های اینترنت فیبرنوری کشور از طریق بدافزارهای مختلف مانند برمودا (که باعث داغ شدن بیش از حد کابل‌ها و آسیب فیزیکی به آن‌ها می‌گردد) بوده‌ایم. 6. اسرائیل، بر خلاف آمریکای نوین علاقه شدیدی به جنگ داخلی و تفرقه‌افکنی قومیتی در ایران دارد. اهداف پشت این حرکت، چند بعدی هستند. ایجاد فشار داخلی، منحرف‌سازی منابع کشور از حملات دشمن و در حالت ایده‌آل، ساخت حکومت‌های محلی کوچک همسو با اسرائیل در فلات ایران، برخی از اهداف اسرائیل از تفرقه‌افکنی در کشورمان هستند. نخست، بازوی HUMINT موساد با بکارگیری فریب‌خورده‌های ناراضی در قسمت‌های مختلفی قومی به کشور ضربه می‌زند. دوم، در شرایط جنگی، همین افراد می‌توانند با ضربه زدن به خطوط لجستیکی، حمله به زیرساخت‌های حیاتی، ترور افراد کلیدی و مشغول کردن نیروهای مرزی، کشور را آسیب‌پذیرتر کنند. سوم، اگر حملات اسرائیل منجر به سرنگونی نظام حاکم شود، هر کدام از این گروه‌ها می‌توانند به عنوان رئیس بخشی از تکه‌های جدا شده ایران اعلام حضور کنند. دو مورد از این سه مورد متاسفانه کم و بیش اتفاق افتاده است.چنین اهداف اهریمنی در بلندمدت، با هوشیاری، میهن‌دوستی و آگاهی ملت قطعاً شکست خواهند خورد اما می‌توانند در کوتاه‌مدت مشکلات بزرگی برای امنیت کشور ایجاد کنند؛ خصوصاً در مناطق شمال غرب ایران که اتفاقاً با همکاری کشورهای آذربایجان و ترکیه، مورد حملات شدیدتری هم قرار گرفته‌اند. راهکار جلوگیری از این نقشه شوم در مورد دوم توضیح داده شده است. 7. ورود نظامی آمریکا به شکل مستقیم، با اینکه با توجه به شواهد بسیار بعید به نظر می‌رسد و دولت رئیس جمهور ترامپ، تلاش زیادی می‌کند از مهلکه دور بماند، اما بازهم نباید به هیچ وجه قدرت فوق‌العاده لابی اسرائیل را دست کم گرفت. ورود آمریکا به هیچ‌وجه به سود منافع ملی آمریکا نیست؛ اما لابی اسرائیل 24 ساعته هفته برای کشاندن آمریکا به جنگ تلاش خواهد کرد. نکته منفی تاریخی، این است که از دهه 1970 به این طرف، لابی اسرائیل در مسائل حیاتی، همواره بر سیاست‌خارجه آمریکا فائق آمده و هیچ استثنایی در کار نبوده است. 8. در بحث پدافندی، شاید مهم‌ترین دارایی اسرائیل پهپادهای شناسایی آن‌ها باشد. هنوز گزارشی مبنی بر سرنگونی و یا حتی شناسایی پهپادهای جاسوسی پیشرفته‌ای همچون RA-01 و یا Heron TP در آسمان ایران نشده است. ما شاهد استفاده از پهپاد Harop برای عملیات‌های سرکوب پدافندی (SEAD) و ایجاد حفره‌های راداری بودیم و می‌دانیم چه کاری از دستشان برمی‌آید. به نظر می‌رسد اهمیت این پهپادها در حوزه تصمیم‌گیری نظامی سران ایران به خوبی درک و تدارکاتی برای مقابله با آن‌ها اندیشیده شده؛ اما در عمل چندان موفقیت آمیز نبوده. سرنگونی Hermes 900 یک پیروزی ارزشمند اما بسیار ناکافی است. 9. دشمن اسرائیلی، ممکن است در حملات آینده، با حملات سایبری به شبکه‌های انرژی کشور (مانند حمله به PLC های زیمنس ایستگاه‌های ترنسفورمر) و فالس فلگ‌های متعدد از سرورهای چینی و شرق اروپایی، تاسیسات حیاتی را خاموش نمایند. 10. اسرائیلی‌ها، حتی در صورت عدم ورود آمریکا، تلاش خود را برای نابودی تاسیسات فردو خواهند کرد. صهیونیست‌ها بمب GBU-57 را در اختیار ندارند، اما آسمان فردو را چرا. ابتدا، حدود 30 تا 50 سنگرشکن کوچک‌تر، در حملات متوالی برای انباشت اثر موج‌‎های انفجاری، بر سر تاسیسات فرود خواهند آمد. انگیزه این حملات، سوءاستفاده از آسیب‌پذیری‌های ذاتی مانند تونل‌های ورودی، لوله‌های تهویه و اتصالات تاسیساتی است.فاز نخست، جهت تضعیف ساختار کلی تاسیسات و کوه‌های گرانیتی محافظ آن – که در برابر موج انفجاری بسیار آسیب پذیرند - طراحی می‌شود و در تلاش خواهند بود با حملات متعدد به سانتریفیوژها، ساختارهای خنک‌کننده و مکانیزم‌های کنترل آسیب بزنند. هدف، نه نفوذ به داخل کوه‌ها بلکه بهره‌گیری از ساختار متراکم گرانیت برای انتقال شوک سنگین و مداوم به تاسیسات خواهد بود. زمان‌بندی حملات بسیار حیاتی‌اند؛ اگر نیروی دفاعی کشور بتواند به هرنحوی وقفه‌ای در بین حملات ایجاد کند، ضربات بی اثر خواهند شد.در فاز دوم، حدود 20 تا 30 سنگرشکن بهبودیافته با کیت JDAM برای استفاده از نقاط ضعف ایجاد شده در فاز نخست، جهت آسیب به تونل‌های ورودی، اتصالات تاسیساتی و ساختاری به کار گرفته می‌شوند. هدف از این فاز، ایجاد حفره و انفجار در آن لایه‌ها برای ایجاد موج انفجار قدرتمندتر خواهد بود. در فاز سوم نیز 10 تا 20 سنگرشکن در نقاط استراتژیک تاسیسات، برای فروپاشی درونی مراکز حساس مانند سالن سانتریفیوژها، سیستم‌های خنک کننده و مکانیسم‌های کنترلی بر سر تاسیسات فرود می‌آید.چنین عملیاتی نیازمند برآورده شدن سه شرط است؛ اول، رصد دائم فردو با حفظ ISR بیست‌وچهار ساعته، دوم، زمان‌بندی دقیق و سوم، بی‌اثر کردن روانی/فیزیکی حملات موشکی تلافی‌جویانه ایران. اگر هر کدام از این سه شرط عملی نباشند، این حمله صورت نخواهد پذیرفت. همچنین غیرفعال کردن سانتریفیوژها می‌توانند اثر موج‌های انفجاری را کاهش دهند که به نظر می‌رسد این مورد انجام شده است. 11. در روزهای باقی مانده از جنگ، اسرائیل تمام تلاشش را خواهد کرد تا برتری سایبری-هوایی را جهت مقابله با هرگونه بازسازی زیرساخت‌های هسته‌ای و نظامی و هموارسازی راه ورود آمریکا حفظ نماید. به دلیل فرسایش بالای جنگنده‌های غربی، به خصوص F-35، همین‌طور به مرور از تعداد حملات هوایی کاسته خواهد شد. اما فعالیت‌های تروریستی و حملات هوایی گاه و بیگاه ادامه خواهند یافت. اسرائیل می‌خواهد در عین نابودی تاسیسات هسته‌ای کشورمان، جنگ را محدود نگه دارد. به همین علت، احتمالاً حملات به فردو و زیرساخت‌های انرژی در مراحل آخر صورت پذیرند. 12. خطر استفاده از سلاح کشتار جمعی توسط اسرائیلی‌ها در این نزاع، حتی اگر موجودیت حکومت صهیونیستی به خطر نیفتد، کاملاً ممکن است. بدیهی است که اگر حملات ایران به قدری بزرگ، گسترده و مخرب باشد که موجودیت آن‌ها به خطر بیفتد، بی‌درنگ موشک‌های هسته‌ای خود را از هوا، زمین و زیردریا به سمت کشورمان روانه خواهند کرد. اما حتی در شرایط غیر حیاتی نیز امکان استفاده از سلاح‌های هسته‌ای تاکتیکی برای نابودی تاسیسات هسته‌ای ما و سلاح‌های کوچک‌تر ساب‌کیلوتنی برای دیگر اهداف نظامی (مانند شهرهای موشکی) وجود دارد. به خصوص اگر آمریکا تا انتها خود را از جنگ دور نگه دارد و یا نتواند جلوی تصمیم‌گیران اسرائیلی را بگیرد.</description>
                <category>محمد مهدی عبدی</category>
                <author>محمد مهدی عبدی</author>
                <pubDate>Wed, 18 Jun 2025 23:41:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تئوری پارادوکس رأی‌دهی</title>
                <link>https://virgool.io/@mrVabdi/%D8%AA%D8%A6%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%88%DA%A9%D8%B3-%D8%B1%D8%A3%DB%8C-%D8%AF%D9%87%DB%8C-mbjfdtfufktt</link>
                <description>همان‌طور که به انتخابات ایران نزدیک می‌شویم و با در نظر گرفتن این موضوع که خیلی از اشخاص در رأی‌دهی مردد هستند، به نظرم بسیار پراهمیت است که نگاهی گذرا به تئوری کمتر شناخته‌شده پارادوکس رأی‌دهی بپردازیم. پارادوکس رأی‌دهی، این سؤال را مطرح می‌کند که آیا رأی دادن اصولاً منطقی است یا خیر. ادعا می‌شود، فردی که به فکر منافع شخصی خود است، جهت تغییر نتیجه یک انتخابات باید رأی دهد و این‌یک تفکر منطقی است. تئوری پارادوکس رأی‌دهی این ادعا را به چالش می‌کشد.پیش از ورود به موضوع اصلی، باید دو نکته را روشن کنیم:منظور از منافع شخصی، خودخواهی محض نیست، بلکه به معنای چیزهایی است که یک شخص می‌خواهد و قاعدتاً ممکن است شخصی، چیزهایی را بخواهد که به نفع همه مردم باشد. توضیحات بیشتر در مورد مفهوم فلسفی منافع شخصی، از حوصله این یادداشت خارج است.تئوری پارادوکس رأی‌دهی به تشریح مسائل بنیادین رأی‌دهی می‌پردازد و اهمیتی به جناح‌ها و بازی‌های سیاسی درون انتخاباتی نخواهد داد.مقدمهتئوری پارادوکس بر مبنای سه گزاره منطقی بنا شده و اگر هر سه گزاره اثبات شوند، تئوری اثبات خواهد شد:رأی‌دهی یک حرکت منطقی به سمت منافع شخصی است.شخص منطقی که به سمت منافع شخصی خود حرکت می‎‌کند، هیچ‌گاه تصمیمی نمی‌گیرد که زیانش بیش از سودش باشد.زیان رأی‌دهی بیش از سودش است.گرچه در تعریف کلماتی مانند منطقی یا منفعت شخصی اختلاف وجود دارد، اما به‌صورت کلی دو گزاره نخست به شکل شهودی قابل‌پذیرش هستند. درنتیجه اگر بتوان گزاره سوم را اثبات نمود، تئوری پارادوکس رأی‌دهی در زیر سؤال بردن باور رایج «رأی‌دهی منطقی و در جهت منافع شخصی است» موفق خواهد بود.اثباتبرای اینکه بدانیم یک کاری به نفع ما خواهد بود و به‌اصطلاح برایمان صرف دارد یا خیر، راه‌های زیادی وجود دارد اما یکی از قدرتمندترین، ساده‌ترین و آبدیده‌ترین راه‌ها، به شرح زیر است. از این راه می‌توانید برای همه تصمیمات زندگی خود نیز بهره ببرید:الف) ابتدا احتمال ایجاد تغییر موردنظرمان را توسط آن عمل محاسبه می‌نماییم.ب) سود تغییر موردنظر را می‌نویسیم.ج) در نبود آن تغییر موردنظر، چه زیان‌هایی نصیب ما می‌گردد؟ آن زیان‌ها را لیست می‌کنیم.حال با ضرب «الف» درمجموع «ب» و «ج» تصمیم‌گیری حاصل خواهد شد.پیچیده و گیج‌کننده شد؟ نگران نباشید، در ادامه برای تفهیم بیشتر، با یک مثال ساده آن را تشریح خواهیم کرد.2. یک کاندید پیروز، ممکن است قطاری از مزایای فراوان، بسیار زیاد و خارق‌العاده‌ای با خود حمل کند (بخش «ب» و «ج» تیک می‌خورند)، اما درهرصورت احتمال اینکه رأی یک شخص، تأثیرگذار، قاطع و حیاتی باشد، به شکل فضایی کوچک است (بخش «الف» تیک نمی‌خورد). به‌عبارت‌دیگر، هیچ‌کس نمی‌تواند ادعا کند که رأی من باعث پیروزی کاندید A شد. به همین دلیل مزیت رأی‌دهی عملاً به صفر تقلیل می‌یابد.3. هزینه، ضرر و زیان رأی‌دهی قطعاً از هیچ بالاتر است. برای مثال، حداقل و در خوش‌بینانه‌ترین حالت، چندین ساعت زمانی که می‌توانست صرف یادگیری، کسب ثروت و یا خانواده شود، کاملاً هدررفته است. همچنین رأی‌دهی یک کنش سیاسی است و در یک کنش سیاسی همیشه احتمال نزاع با دیگران، از دست دادن دوستان، دستگیری سیاسی، طرد شدن اجتماعی و غیره نیز وجود دارد. هزینه‌های بسیار دیگری وجود دارند که خواننده و مخاطب فهیم، هوشمند و گران‌قدر ما، می‌تواند برای خود لیست نماید.4. زیان رأی‌دهی بیش از سودش است.با توجه به اینکه احتمال تقلیل یافتن یک انتخابات بزرگ به یک رأی تعیین کننده، نزدیک به صفر است، در نتیجه شخص منطقی که به سمت منافع شخصی خود درحرکت است، هیچ‌گاه رأی نخواهد داد.مثالدر صورت پیروزی کاندید A، شخصاً به شما 1 میلیارد تومان هدیه می‌کند.در صورت پیروزی کاندید B، شخصاً از شما 1 میلیارد تومان به‌زور می‌گیرد.در نگاه اول، حرکت منطقی رأی دادن به کاندید A است. زیرا این انتخابات کاملاً مستقیم، سنگین و محکم در زندگی شما اثر خواهد گذاشت. اما مسئله اینجاست، احتمال اینکه یک رأی شما واقعاً اثرگذار، حیاتی و تعیین‌کننده باشد، آن‌قدر پایین است که بازهم هزینه رأی‌دهی به‌مراتب بیشتر از سودش خواهد بود.اگر فرض کنیم که ۱ میلیون رأی‌دهنده وجود داشته باشد، بدان معناست که احتمال حیاتی بودن رأی شما، ۱ در ۱,۰۰۰,۰۰۰ خواهد بود و بدین صورت سود رأی‌دهی را حساب می‌کنیم:(1/1,000,000) X(1,000,000,000T+1,000,000,000T)=2000Tیعنی شما با رأی دادن، تنها ۲۰۰۰ تومان به دست می‌آورید! حال این ۲۰۰۰ تومان مزایا را، کنار همه معایب رأی‌دهی بگذارید و خود تصمیم بگیرید که آیا یک فرد منطقی که برای منافع شخصی خود می‌جنگد، به‌پای صندوق‌های رأی خواهد رفت یا خیر.بله ممکن است مزایای پیدا و پنهان دیگری نیز وجود داشته باشند، اما هدف از بیان این مثال، آن است که احتمال ۱ در ۱,۰۰۰,۰۰۰ و یا در کشور خودمان، ۱ در ۵۰,۰۰۰,۰۰۰، آن‌قدر ناچیز است که همه مزایای بالقوه و بالفعل رأی‌دهی را از بین می‌برد.استدلال‌های علیه پارادوکس رأی‌دهیاز طرفی دیگر، آیا چنین معادله‌ای، بدان معناست که رأی‌دهی غیرمنطقی است؟ اثبات این گزاره نیز مشکلات زیادی به همراه دارد؛ زیرا، اگر همه افراد منطقی به موضع مطرح‌شده پایبند باشند، باید بپذیریم که سیاستمداران ما توسط افراد غیرمنطقی، مجنون و دیوانه انتخاب‌شده‌اند! بااینکه شاید خیلی‌ها این باور را داشته باشند، اما چنین نتیجه‌گیری خود مشکل‌ساز است و راه‌حل مناسبی ارائه نمی‌دهد.نتیجه‌گیری دیگری نیز می‌توان گرفت؛ استدلال ما برای رأی‌دهی، این نباشد که ما به‌عنوان رأی تعیین‌کننده، حیاتی و نهایی به خود بنگریم، بلکه هدفمان چیز دیگری باشد. در پاسخ به تئوری پارادوکس رأی‌دهی، چهار نظریه ارائه‌شده که بر همین منطق استوار هستند:تئوری نخست می‌گوید دلیل رأی‌دهی، افزایش آزادی عمل، اختیار و تعهد یک کاندید یا کاهش آزادی عمل، اختیار و تعهد کاندید دیگری است. مثلاً ما باید کاندید A را با اختلاف پیروز کنیم تا رفتار کاندید B اصلاح شود. یا ما باید درصد پیروزی کاندید B را پایین بیاوریم تا او نتواند با آزادی عمل، اختیار و تعهد فراوان به تصویب قوانین منفی بپردازد. به‌عبارت‌دیگر، هر چه قدر درصد محبوبیت کاندید موردنظر بالاتر رود، احتمال اجرا/تصویب قانون مدنظر نیز بالاتر می‌رود.بااینکه تعیین‌کننده بودن رأی یک شخص در انتخابات نزدیک به صفر است، اما درهرصورت می‌تواند با رأی‌دهی در اعطای آزادی عمل، اختیار و تعهد بیشتر به کاندید موردنظر (یا بالعکس) مشارکت کند.این تئوری موانعی را نیز سر راه خود می‌بیند. برای مثال ، این سؤال پیش می‌آید که آیا این آزادی عمل، اختیار و تعهد بالا واقعاً در عمل کارساز هستند؟ یا اینکه، باوجود مزایای ذکرشده، آیا بازهم در برابر معایب رأی‌دهی بازنده خواهند بود؟تئوری دوم می‌گوید ما رأی می‌دهیم چون خواستار بیان یک طرز تفکر، عقیده یا دیدگاه به دیگران هستیم؛ درست مانند مواقعی که ما کت‌وشلوار می‌پوشیم، پوستر BTS را در اتاقمان می‌چسبانیم و یا از منچستریونایتد حمایت می‌کنیم. رأی‌دهی خصوصی است اما ما این کار را انجام می‌دهیم تا در موردش صحبت کنیم، در انجمن‌هایی با تفکر یکسان عضو شویم و تصویری خاص از خود ارائه دهیم. اگر ما به کاندید نظامی رأی دهیم، یعنی مایلیم خود را یک فرد سرسخت، محکم و قاطع نشان دهیم و اگر از کاندید حامی حقوق اقلیت‌ها حمایت کنیم، بدان معناست که ما نیز فردی سازگار، مهربان و دل‌رحم هستیم. به‌عبارت‌دیگر، ما با فرستادن سیگنال‌هایی به دیگران، هویت خود را با رأی دادن ابراز می‌کنیم و هدفمان نه اثرگذاری بر انتخابات، بلکه بیان طرز تفکر، عقیده یا دیدگاه خود در جامعه خواهد بود.تئوری سوم می‌گوید وقتی افراد با یکدیگر همکاری می‌کنند، نتیجه بهتری نصیب همه خواهد شد اما یک شخص به‌صورت انفرادی، انگیزه قدرتمندتری برای حرکت در خلاف جهت منافع گروه خواهد داشت. نمونه معروف آن، دوگانه زندان در نظریه بازی است ولی حال مثال کلاسیک‌تری نیز برای درک بهتر ارائه می‌کنیم.فرض کنید در یک روستای سرسبز، همه مردم دامدار هستند. در این صورت:اگر همه افراد بدون توجه به دیگران، حیوانات خود را به چرای بی‌رویه ببرند، محیط‌زیست این حیوانات از بین خواهد رفت.اگر همه افراد با در نظر گرفتن خیر جمعی، حیوانات خود را تا اندازه مناسب به چرا ببرند، محیط‌زیست سالم باقی خواهد ماند.اگر یک نفر چرای بی‌رویه را در پیش گیرد، محیط‌زیست سالم باقی می‌ماند اما آن‌یک نفر، نفع بسیار زیادی خواهد برد.هر شخصی به‌صورت فردی انگیزه قدرتمندی برای چرای بی‌رویه دارد، اما انگیزه جمعی، دقیقاً خلاف انگیزه فردی است.در رأی‌دهی نیز مسئله مشابهی وجود دارد. انگیزه فردی یک شخص برای رأی ندادن بالاست اما قطعاً انگیزه و هدف جمعی یک جامعه برای انتخاب یک سیاستمدار دموکراتیک، مایل به صندوق‌های رأی خواهد بود. خیلی‌ها برای حل این مسئله و از بین بردن انگیزه فردی، قراردادن جریمه برای رأی ندادن را پیشنهاد داده‌اند. استدلال بدین شکل است که اگر برای چرای بی‌رویه جریمه سنگینی وجود داشته باشد، یک فرد انگیزه زیادی برای عدم چرای بی‌رویه پیدا می‌کند، زیرا زیان این عمل از سودش به‌مراتب بیشتر است. البته رأی دادن اجباری نیز مشکلات زیادی به همراه دارد که جای اشاره به آن‌ها در این یادداشت نیست.تئوری چهارم می‌گوید سیاستمداران، سیاست‌های خود را بر اساس رأی‌دهندگان تنظیم می‌کنند. اگر کاندیدایی از یک اقلیت دینی رأی نداشته باشد، به مسائل آنان نیز رسیدگی نخواهد کرد. فرض کنید کاندید A، تنها 10 درصد از رأی عموم مردم را در سبد خود داشته باشد. اما اگر 80 درصد یک قومیت خاص از او حمایت کنند، ازنظر آماری بالاتر از عموم مردم خواهند بود و درنتیجه کاندید A اهمیت بیشتری به مسائل و خواسته‌های قومیت خاص خواهد داد. شاید رأی یک نفر اقلیت قومی یا دینی تعیین‌کننده نهایی نباشد، اما در یک گروه اقلیتی، یک رأی نیز تأثیر به سزایی درنتیجه کلی انتخابات خواهد داشت.بنابراین اقلیت‌های دموگرافیکی مثل اقلیت‌های دینی، جنسی و یا قومی انگیزه قدرتمندتری برای شرکت در انتخابات دارند.مشخصاً انسان پیچیده‌ست و عوامل متعدد دیگری برای رأی‌دهی وجود دارند. تقلیل دادن تصمیمات افراد به یک نظریه از خرد به دور است و مطمئناً هر شخصی با توجه به مجموع این عوامل و بیشتر از آن، به‌پای صندوق‌های رأی خواهد رفت. در نهایت، تصمیم با خود شماست؛ هرکس باید هزینه رأی‌دهی یا خلاف آن را محاسبه کند و خود تصمیم‌گیرنده نهایی باشد. توصیه دارم که از اشتباه کردن نهراسید؛ هیچ جامعه مترقی از خلأ به کمال نرسیده است. انسان‌های آن جامعه با تصمیم‌گیری اشتباه در فضای آزادی مطلق رشد می‌کند و هیچ‌کس نمی‌تواند به هیچ بهانه‌ای، آزادی انتخاب، حق اظهارنظر و حق تعیین سرنوشت را از کسی سلب کند.</description>
                <category>محمد مهدی عبدی</category>
                <author>محمد مهدی عبدی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jun 2024 15:31:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا حزب‌الله وارد جنگ غزه نمی‌شود؟ کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@mrVabdi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AD%D8%B2%D8%A8-%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%BA%D8%B2%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-ekiatcw1xtwu</link>
                <description>حزب‌الله لبنان، 100 هزار نیروی نظامی مجهز، حرفه‌ای و زبده‌ای را در اختیار دارد که در جبهه‌های سوریه، یمن و عراق تجربه جنگی ارزشمندی را کسب کردند. در انبار تسلیحاتی این سازمان و با پشتیبانی مالی 700 میلیون دلاری ایران - که حقیقتاً برای یک بازیگر غیر دولتی عدد بسیار بزرگی است - تخمین زده شده که بیش از 130 هزار راکت و موشک، بی‌قرار و آماده پرواز نشسته‌اند. به علاوه، سه عدد از بزرگ‌ترین تاسیسات هسته‌ای اسرائیل، در محدوده برد عملیاتی این 130 هزار آتش پرنده قرار دارند و اگر حزب‌الله بخواهد، می‌تواند شمال اسرائیل را برای چندین سال غیر قابل سکوت و تلفات چند ده هزار نفره به آن وارد نماید. با این وجود، اگر حزب‌الله چنان تهدید جدی برای همسایه جنوبی خود است، چرا تاکنون ساکت مانده و درب‌های جهنم را برایشان بسته نگه داشته؟1. نخست؛ حزب‌الله در خانه مشکلات زیادی دارد. این کشور با زور سرپا نگه داشته شده و در یک بحران اقتصادی بزرگ به سر می‌برد. البته این موضوع تاثیری در بودجه حزب‌الله نداشته؛ زیرا جنگجویان آن‌ها حقوق دلاری می‌گیرند. اما بحران اقتصادی داخلی، بر قدرت سیاسی و تصمیم‌گیری گروه به این دلیل تاثیر می‌گذارد که به شکل قانونی در بدنه دولت حضور دارند. نزاع گسترده با اسرائیل قطعاً اقتصاد لبنان را ذوب خواهد کرد و به احتمال فراوان از محبوبیت حزب‌الله، چه در بین مردم و چه در بدنه سیاسی کشور به شدت می‌کاهد. اهمیت توجه به افکار عمومی چنان بالاست که حتی یک سازمان سرکش مستقلی چون حزب‌الله نیاز به حمایت مردمی، برای حفاظت از صندلی پارلمانش دارد.2. دوم؛ خواه حزب‌الله بخواهد وارد شود خواه نه، بیشتر بستگی به بزرگ‌ترین حامی مالی‌اش یعنی جمهوری اسلامی ایران دارد. قدرت سیاسی کشور، در حال حاضر محدودیت‌های خاصی دارد. برای مثال، رهاسازی انبار تسلیحاتی 130 هزارتایی حزب‌الله به معنای از دست دادن اهرم فشار در چندین سال آینده است. به علاوه، یکی از مهم‌ترین، برجسته‌ترین و واقع‌بینانه‌ترین دلایل استراتژیکی که اسرائیل یا ایالات متحده را در حمله به تاسیسات هسته‌ای کشورمان عقب نگه داشته، قدرت آتشبار بزرگ حزب‌الله است. استخدام این آتشبار به معنای فدا ساختن بازدارندگی آینده ایران خواهد بود. انجام این عمل، به خصوص با ضعف پدافندی بالا، ایرانمان را در معرض بمباران هوایی سنگین، کشنده و بی‌رحمانه اسرائیلی و آمریکایی قرار می‌دهد. مقامات جمهوری اسلامی ایران فقط در حرف خط و نشان می‌کشند و اگر از دید استراتژیک بنگریم، بهتر است به همین شکل باقی بماند تا 700 میلیون دلار خرج شده همچنان نقش بازدارندگی خود را ایفا نماید. حماس، خطرناک بود اما حزب‌الله سازمان نیابتی است که حاکمیت نمی‌تواند از دستش دهد. با این وجود، همه چیز امکان دارد و یک اشتباه سهل‌انگارانه ممکن است خاورمیانه را به آتش بکشد. اسرائیل، حماس را در تیررس خود دارد و تمایلی به مذاکره نیز نخواهد داشت. مقامات، یا می‌توانند از این مرداب خطرناک دور بمانند و یا آینده همه ما را به ورطه نابودی بکشانند.در نهایت امیدواریم استراتژیست‌های حکومت عاقلانه رفتار کرده و از رفتار هیجانی، عجولانه و احساسی به شدت پرهیز کنند. مقامات باید بدانند که اسرائیل یک رژیم مستقل، ایزوله و کوچک نیست و حتی اگر زخمی باشد، چکشش توانایی زدن آسیب سنگینی را به ملت و کشور عزیزمان قطعا دارد. به نظر، چند راکت و موشک محدودی که حزب‌الله در شمال شلیک کرده، می‌توانند تنها  تهدیدی برای باز کردن دو جبهه در شمال (سوریه و لبنان) باقی بمانند و فراتر از این قلمداد نگردند.هر انسان عاقلی اگر مجبور به تصمیم‌گیری شود، می‌داند که معمولاً فدا کردن سرباز برای محافظت از رخ بهترین حرکت خواهد بود.</description>
                <category>محمد مهدی عبدی</category>
                <author>محمد مهدی عبدی</author>
                <pubDate>Sat, 28 Oct 2023 20:09:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رد 6 استدلال رایج اسرائیل در توجیه جنایات جنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mrVabdi/%D8%B1%D8%AF-6-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AC-%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%88%D8%AC%DB%8C%D9%87-%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AC%D9%86%DA%AF%DB%8C-ieawgmxmi59h</link>
                <description>چندین دهه‌ست، که اسرائیل عامدانه مشغول قتل‌عام، کشتار و نسل‌کشی سیستماتیک غیر نظامیان بی‌گناه فلسطینی به شکل گسترده است. تنها بهانه، توجیه و دلیل‌تراشی رژیم مذهبی افراطی اسرائیل برای این جنایت‌های عظیم، تهوع‌آور و بی‌رحمانه علیه بشریت، استفاده حماس از غیر نظامیان به عنوان سپر انسانی عنوان شده است. این متعصبان مذهبی، بنیادگرا، نژادپرست و ایدئولوژیک می‌گویند به این دلیل که حماس در بین غیر نظامیان به خوبی استتار کرده و مخفی شده، بنابراین با استناد به «حق مشروع رژیم در دفاع از خود»، می‌توان مناطق غیر نظامی را با خاک یکسان نمود. در نتیجه، هیچ چیزی برای محکوم کردن باقی نمی‌ماند. تقصیر اسرائیل نیست، تقصیر حماس است. بدون مسئولیت‌پذیری، بدون فشار و بدون پاسخ‌گویی، اسرائیلی‌ها می‌توانند خون حیوان‌های فلسطینی‌ را به راحتی بریزند. اما آیا این اعمال مشروع هستند؟ آیا این روایت‌هایی که رسانه‌ها تعریف نمودند، منطبق با واقعیت هستند؟ آیا به غیر از حرف خود اسرائیلی‌ها، مدارک دیگری برای تایید این روایت‌ها وجود دارند؟ در این یادداشت، قصد داریم به رد برخی شایعات رایج موجود در گفتمان اسرائیل-فلسطین بپردازیم. ناگفته نماند که ما، ماهی نمی‌دهیم، ماهی‌گیری را می‌آموزیم. در عوض ارائه مدارک به شکل مستقیم، کلیدواژه‌هایی را در اختیار علاقه‌مندان قرار می‌دهیم تا خود شما صحت این موضوعات را با تحقیق خودتان رد/تایید کنید.1. مدارک زیادی برای تایید روایت سپر انسانی موجود است.خیر، به غیر از بیانات سیاستمداران و ارتش اسرائیل، هیچ مدرک دیگری برای تایید این داستان‌ها موجود نیست. تا این لحظه، بهترین کاری که توانستند انجام دهند، انتشار عکس‌های فتوشاپ شده، فیلم‌های دستکاری شده و مکالمات صوتی جعلی است که به سرعت توسط خبرنگاران، محققان و متخصصان مستقل رد می‌شوند. یک نمونه از این جعل‌ها، مکالمه صوتی ساختگی نیروهای حماس بود که به سرعت در شبکه‌های اجتماعی وایرال شد. یا در نمونه دیگری، سخنگوی نتانیاهو، اوفیر گندلمان، ویدیویی از پرتاب راکت در کنار یک ساختمان مسکونی منتشر و ادعا کرد که این اتفاق در غزه رخ داده. بعدها مشخص شد که این ویدیو در واقع مربوط به سال 2018 و مکان رخداد آن‌ هم در سوریه است. حتی اگر یک ساختمان، به واقع هدف مشروع نظامی باشد، بازهم توجیهی برای قتل‌عام گسترده غیر نظامیان نخواهد شد. ما نمی‌توانیم یک بیمارستان را با ده‌ها کودک سرطانی با خاک یکسان و 500 بی‌گناه را به قتل برسانیم، به این دلیل که پنج عضو حماس در نزدیکی آن بیمارستان حضور دارند. برای مضحک بودن این موضوع، سناریو زیر را تصور کنید. 5 نفر از کارکنان یک بانک بزرگ، به خود همان بانک دستبرد زدند و 40 بی‌گناه را گروگان گرفتند. حال پلیس نیروی پشتیبانی را خبر و با اف 16 کل آن بانک را بمباران می‌کند تا 5 سارق خنثی شوند. اهمیتی‌هم ندارد که آن 40 گروگان کشته شوند. حقیقتاً توجیه مضحکی است!البته کار اسرائیلی‌ها در جعل این مدارک بهتر از مقامات کشور خودمان است، اما باز هم از پوشاندن حقیقت ناتوان بوده‌اند. اسرائیل به تمام تجهیزات پیشرفته، پیچیده و دقیق نظارتی (به انگلیسی: Surveillance equipments) آمریکایی دسترسی دارد، با این حال نمی‌تواند مدرک دیگری جز پوستر، گرافیک و کارتون ارائه کند. در هر صورت، اگر مدرک غیر جعلی وجود ندارد، ادعای آن‌ها باید مورد مواخذه قرار گیرد؛ مخصوصاً اگر دروغ سیستماتیک، یک راهبرد عملی در دکترین نظامی و سیاسی کشور تدوین شده باشد. در این مورد می‌توانید با کلیدواژه‌های &quot;Hasbara&quot; و «اعتراضات 2018-2019 مرز غزه» به اطلاعات بیشتر دست یابید.2. اسرائیل بین غیر نظامیان و نظامیان تفاوت قائل است.خیر، بر طبق نظر وزارت دفاع اسرائیل: هیچ شخص، منطقه و محله‌ای در غزه در امان نخواهد بود.این نظر، پیش از حمله بی‌سابقه حماس به اسرائیل در 7 اکتبر (15 مهر) عنوان شده بود. منطق آن‌ها به این شکل است که چون حماس در سال 2006، در یک انتخابات سوال برانگیز، توسط مردم به عنوان دولت رسمی غزه انتخاب شد (و اصلاً هم توجهی به این موضوع ندارند که بیش از 15 سال، هیچ انتخاباتی در غزه برگزار نشده)، پس همه مردم، زیرساخت‌ها و مناطق غزه باید به عنوان مناطق و افراد تروریستی شناخته شوند. نخست؛ بر طبق تعریف خود اسرائیل، سربازان مسلح صهونیستی در همه نقاط مناطق اشغالی حضور دارند، بنابراین حماس نیز می‌تواند همه شهروندان بی‌گناه اسرائیلی را با همان منطق به قتل برساند. برای مثال، ساختمان مرکزی ارتش اسرائیل در یک منطقه شدیداً متراکم مسکونی در تل آویو قرار دارد. آیا کسی اسرائیل را متهم می‌کند؟دوم، چطور امکان دارد که اسرائیل بتواند هر انسانی را در غزه به عنوان هدف مشروع نظامی خود در نظر گیرد؟ نصف کشته‌های اخیر فلسطین زیر 18 سال سن داشتند، یعنی حتی در سال 2006 یا به دنیا نیامده بودند و یا نمی‌توانستند رای دهند. بر طبق این منطق، در صورتی که اسرائیل با کشورمان وارد جنگ شود، آن‌ها می‌گویند چون سال 57 بیش از 98 درصد مردم به جمهوری اسلامی رای مثبت دادند و اکنون نیز ایران تحت تسلط جمهوری اسلامی است، پس کشتن خواهر 3 ساله، برادر 2 ساله و مادر شما در ایران کاملاً توجیه‌پذیر خواهد بود! کلیدواژه «دکترین ضاحیه» و همچنین بررسی اظهار نظر مقامات رسمی اسرائیل برای تحقیق بیشتر مفید خواهند بود. https://vrgl.ir/VQSge 3. روایت سپر انسانی بسیار نادر است.روایت سپر انسانی از آنچه که فکر می‌کنید در تاریخ رایج‌تر است. اصطلاح سپر انسانی، اولین بار توسط رژیم تروریست و آپارتاید اسرائیل برای قتل‌عام گسترده بی‌گناهان استفاده نشده و آخرینش هم نخواهد بود. از ابتدای تاریخ بشریت، پروپاگاندای سپر انسانی توسط امپراتوری‌ها برای توجیه جنایات جنگی و غیرانسانی‌سازی قربانیان بی‌گناه، تقریباً در همه جنگ‌های بزرگ ترویج داده شده است. روسیه در جنگ اوکراین، آمریکا در ویتنام و کره و حتی صدام حسین علیه ایران، همگی ادعا کردند که دشمن از سپر انسانی استفاده می‌کند. نکته جالب این جاست که صدام در جنگ 8 ساله، برای توجیه نسل‌کشی ایرانی‌ها و بمباران شیمیایی، از اصطلاح سپر انسانی بهره می‌برد و چندسال بعد، در جنگ عراق، بوش از همین عبارت برای توجیه کشتار مردم عراق استفاده می‌کند. چه دنیای جالبی است! کلیدواژه‌های «سپر انسانی» و «Human Shields» به راحتی شما را با مثال‌های متعددی در تاریخ آشنا خواهند کرد. برای موضوع صدام نیز می‌توانید به مجله فاکس‌نیوز مراجعه کنید.4. اسرائیل جنایت جنگی نمی‌کند.این شایعه جزء عجیب‌غریب‌ترین شایعه‌های رایج در گفتمان رسانه‌ای است. انواع و اقسام سازمان‌های بین‌المللی مانند سازمان ملل متحد و صلیب سرخ اقدامات اسرائیل را محکوم کرده و آن را خلاف قوانین بین‌المللی دانسته‌اند. این استدلال به قدری ضعیف است و آن‌قدر مدارک متعدد از آن منتشر شده که نیازی به توضیح بیشتر نیست. کلیدواژه این قسمت، مطالعه همه قوانین بین‌المللی مانند «کنوانسیون ژنو» و ماده‌های خاص آن مثل «ماده 51» و «ماده 26» است.5. اسرائیل حق دفاع از خودش را دارد.چطور امکان دارد یک مهاجمی که سرزمینی را اشغال کرده حرف از حق دفاع مشروع از خود بزند؟ اگر اکنون پوتین بگوید که روسیه حق دفاع از خودش را دارد، پاسخ شما چه خواهد بود؟ آیا روسیه می‌تواند در خاک اوکراین حرف از دفاع مشروع از خود بزند؟ این حرف دیوانه‌کننده است! اتفاقاً طبق قوانین بین‌المللی، فلسطین حق دفاع مسلحانه از خود را به شکل مشروع و قانونی دارد اما اسرائیل خیر. در مورد اشغال‌گر و آپارتاید بودن رژیم اسرائیل، نوشته‌ها و مقاله‌ها و کتاب‌های متعددی منتشر شده که انکارش را غیرممکن می‌کند. سازمان ملل، کمیته جهانی صلیب سرخ، سازمان عفو بین‌الملل، نهاد ملی حقوق بشر، دیده‌بان حقوق بشر، یونیسف و حتی چهره‌هایی همچو ، تئودور هرتزل (پدر صهیونیسم مدرن)، تامیر پاردو (رئیس سابق موساد) دزموند توتو (از رهبران جنبش ضد آپارتاید آفریقای جنوبی)، نلسون ماندلا و دیوید کمرون (نخست وزیر سابق بریتانیا) تنها شماری از سازمان‌ها و چهره‌هایی هستند که اشغال‌گر و آپارتاید بودن رژیم اسرائیل را تایید کردند.کلیدواژه‌های این بخش «Calorie Count In Gaza»، «Open Air Prison»، «Israel Intentionally Shot Children - UN»، «United Nation General Assembly Resolution from 1980» هستند.6. اسرائیل چاره‌ای جز کشتار غیر نظامیان ندارد.و اما مهم‌ترین استدلالی که اسرائیلی‌ها برای توجیه جنایات جنگی خود، قتل‌عام عامدانه بی‌گناهان و بمباران مناطق غیر نظامی غزه عنوان می‌کنند، همین نداشتن چاره است. آن‌ها می‌گویند ما علاقه‌ای به کشتن بی‌گناهان نداریم اما چون حماس از غیر نظامیان به عنوان سپر انسانی استفاده می‌برد، پس ما نیز مجبور هستیم کل مناطق هدف را با خاک یکسان کنیم.نخست اینکه، تا به این لحظه هیچ مدرک معتبری مبنی بر استفاده گسترده حماس از غیر نظامیان به عنوان سپر انسانی ارائه نشده. دوم، به فرض صحیح باشد. چنین ادعایی با واقعیت مطابقت ندارد اما تنها به هدف رد استدلال، فرض می‌گیریم که این ادعا خلاف واقع نیست. حتی اگر یک سازمان تروریستی، برای محافظت از خود، غیر نظامیان بی‌گناه را سپر انسانی خود قرار دهد، آیا تنها راه و موثرترین مسیر، بمباران گسترده آن مناطق است؟ آیا اسرائیلی‌ها تصور می‌کنند که مردم جهان از وجود نیروهای نخبه، حرفه‌ای و مجهزی به اسم نیروهای ویژه (به انگلیسی: Special Forces) خبر ندارند؟ اسرائیلی‌ها مخاطبانشان را خر فرض کردند؟ و باز هم اعلام می‌کنیم که کار اسرائیلی‌ها در خر فرض کردن مخاطبان خود به مراتب بهتر از صدا و سیما و مقامات کشور خودمان است، اما با این وجود بسیار شگفت‌انگیز است که چطور توانسته‌اند وجود این نیرو‌های آموزش‌دیده را (که خود اسرائیل یکی از بهترینشان را در اختیار دارد) به کل از اذهان عمومی محو سازند، به طوری که هیچکس در مورد آن‌ها به عنوان راه‌حلی برای نابود کردن حماس سخن نمی‌گوید!این راه‌حل، حرف من نیست. حرف کارشناسان نظامی متعددی هم است که همگی بر اشتباه بودن بمباران غزه هم از نظر عملگرایی - به این دلیل که بمباران بی‌گناهان در نهایت به رادیکالیزه کردن جمعیت آینده منتهی خواهد شد و تاثیری در نابودی نیروهای مستقر در تونل حماس نخواهد داشت - و هم از نظر اخلاقی اشاره داشتند. راه‌حل این کارشناسان، ورود نیروهای ویژه و خنثی‌سازی نیروهای مهم حماس است. نیروهای ویژه اسامه بن لادن، صدام حسین، ابوبکر البغدادی را خنثی و بیش از 100 هزار نیروی به مراتب‌ زبده‌تر، باتجربه‌تر و بزرگ‌تر طالبان را در یک منطقه بسیار وسیع‌تر، سنگین‌تر و کوهستانی‌تر افغانستان، تنها با 200 نفر تارومار کردند! آیا نیروهای ویژه آمریکایی و اسرائیلی حقیقتاً نمی‌توانند از پس نیروهای حماس برآیند؟ کلیدواژه‌های این قسمت «تاریخچه عملیات نیروهای ویژه آمریکا یا اسرائیل» و «Task Force Dagger» هستند. </description>
                <category>محمد مهدی عبدی</category>
                <author>محمد مهدی عبدی</author>
                <pubDate>Fri, 27 Oct 2023 14:44:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان باشیم! در مورد فاجعه انسانی بیمارستان غزه</title>
                <link>https://virgool.io/@mrVabdi/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%81%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%BA%D8%B2%D9%87-md04elkc81ik</link>
                <description>تا این لحظه، افکار عمومی جهان عموما علیه اسرائیل در جریان فاجعه بشری بیمارستان غزه بوده، جز در کشور خودمان. این موضع قابل درک، اما نه لزوماً منطقی است. ما در کشوری زندگی می‌کنیم که حاکمانش مدیریت صنایع متنوعی همچو کارخانه‌جات تولید دروغ، صحنه‌سازی و ریا را بر عهده دارند. مردم ایران هواپیمای اوکراینی، الاسد، مهسا امینی، تورم، انتخابات و غیره را دیده‌اند و می‌دانند مسئولین حکومتی از چه قماشی هستند. پس طبیعتاً به دلیل رابطه نزدیک حماس و جمهوری اسلامی اولین انتخاب، اجباراً همان «کار خودی‌ها» باشد.بنده شخصا، تا زمانی که خبرنگاران، کارشناسان و محققان بی‌طرف به شکل آزادانه از سازمان‌های کوچک و بزرگ جهانی و از همه ملیت ها، مجوز دسترسی به این منطقه و بررسی این واقعه دردناک را نداشته‌ باشند، اسرائیل را مسئول این حادثه می‌دانم. به دلایل زیر:1. اسرائیل و IDF به شکل سیستماتیک دروغ می‌گویند. این موضوع اثبات شده و مدارک فراوانی برای کسانی که دنبالش هستند، موجود است. برای کسب اطلاعات بیشتر می‌توانید کلمه Hasbara را گوگل بفرمایید.2. رفتارهای مشکوک مقامات رسمی و غیر رسمی اسرائیل (مانند پاک کردن توییت‌ها و جعل ویدیو‌) و همچنین گزارشات شاهدان عینی کار را برای اسرائیل سخت نمودند.3. از همه مهم‌تر، در حال حاضر، کنترل زندان غزه نه در دستان حماس بلکه در دستان اسرائیل است. مهم‌ترین دلیلی که اسرائیل را مسئول این حادثه در نظر دارم، نه رفتار مقامات، نه سابقه بد صهیونیسم در صداقت و نه تصاویر منتشر شده، بلکه منع حضور خبرنگاران، کارشناسان و محققان بی‌طرف در محل حادثه به دست اسرائیل می‌دانم.اگر اسرائیل اجازه ورود به این منطقه را سریعا صادر کند، موضع من به ندانم‌گرا تغییر خواهد یافت. اگر تاریخ بدانید، قطعا متوجه هستید که هر زمان حکومتی برای تحقیقات آزادانه در مورد یک اتفاق مانع‌تراشی کرد، بدون استثنا، بلاشک و در همه موارد یا مقصر اصلی و یا یکی از مقصران اصلی بوده است. این موضوع را ما ایرانی‌ها به خوبی درک می‌کنیم!در عوض جناح‌گیری ایدئولوژیک در این باتلاق کثیف شیطانی، فارغ از اینکه چه کسی مقصر است، اولویت ما بایستی توجه ویژه به وضعیت بی‌گناهان قتل‌عام شده فلسطینی باشد. هیچ‌کس به فکر آن‌ها نیست و همه به فکر یافتن مقصر و دعوای ایدئولوژیک هستند. اگر بشریت برایمان اهمیت دارد، پس از آن، باید از طرفین و خصوصا رژیم اسرائیل باز کردن مرزها را برای ورود متخصصان خارجی خواستار باشیم.این وظیفه انسانی ماست، انسان باشیم.</description>
                <category>محمد مهدی عبدی</category>
                <author>محمد مهدی عبدی</author>
                <pubDate>Wed, 18 Oct 2023 19:42:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استراتژی ضاحیه: قتل‌عام سیستماتیک مردم فلسطین</title>
                <link>https://virgool.io/@mrVabdi/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DA%98%DB%8C-%D8%B6%D8%A7%D8%AD%DB%8C%D9%87-%D9%82%D8%AA%D9%84-%D8%B9%D8%A7%D9%85-%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AA%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%81%D9%84%D8%B3%D8%B7%DB%8C%D9%86-apcwftmegvx8</link>
                <description>قطعاً حماس در حمله اخیر مرتکب اعمال غیرانسانی همچو به اسارت درآوردن کودکان و کشتار زنان و مردان غیرمسلح شد. این اعمال همیشه محکوم بوده، هستند و خواهند بود. معیار اخلاقی باید همیشه فارغ از تمایلات احساسی در همه موقعیت‌ها ثابت بماند. جناح‌گرایی، سیاه‌وسفید دیدن امور و ساده‌انگاری جهان، از فریب‌های ذهن هستند. جهان ساده نیست، بلکه انسان تمایل شدیدی به ساده‌انگاری آن دارد؛ زیرا تحلیل مستمر پیچیدگی‌های دنیا، جزئی‌نگری دقیق اتفاقات و بررسی عمیق هر مورد به شکل جداگانه، برای انسان، چه از دید منطقی و چه از دید عقلانی حقیقتاً طاقت فرساست. انسان در پروسه تکاملی خودش باید محیط اطراف را ساده می‌پنداشت و چاره‌ای جز این نداشت. بنابراین آسان‌ترین راهی که هرکس می‌تواند در پیش گیرد، دوقطبی پنداشتن همه‌چیز، از منطق، فلسفه و اخلاقیات گرفته تا دین، فرهنگ و حتی علوم تجربی است. با این اوصاف، اذهانی که خواهان در آغوش کشیدن حقیقت باوجود همه سختی‌هایش هستند، ضمن محکوم نمودن جنایات حماس، این سؤال را باید از خود بپرسند که آیا اعمال خشونت‌آمیز گاه‌وبیگاه اوکراینی‌ها در خاک اوکراین علیه اشغالگران روسی باید در یک ظرف و در کنار قتل‌عام اوکراینی‌ها توسط روسیه قرار گیرند؟ اگرنه، چرا باید اعمال خشونت‌آمیز نادر حماس و از آن نادرتر مردم فلسطینی که چندین دهه تحت اشغال مهاجمان نژادپرست بودند، با جنایات سیستماتیک اسرائیل در غزه و کرانه باختری در یک ظرف قرار گیرند؟ پس‌ازآن باید یک گام پیش‌تر رفت و این سؤال اساسی و مهم را پرسید که چرا اسرائیل عمداً غیرنظامیان را هدف قرار می‌دهد و دست به کشتار گسترده می‌زند؟انگیزهاسرائیل همیشه تمام تلاشش را کرده تا هدف قراردادن غیرنظامیان را کم‌رنگ جلوه دهد. چرخه معمول، رایج و نرمال به این شکل است: ابتدا وزارت دفاع اسرائیل ادعا می‌کند که اهداف خود را با دقت بالایی مورد هدف قرار داده و به هر قیمتی که شده از تلفات غیرنظامیان اجتناب کرده است. سپس، اعلام می‌نماید که مقصر همه تلفات غیرنظامی ثبت‌شده حماس است زیرا این سازمان انسان‌ها را سپر انسانی خود قرار می‌دهد. اما پس از حمله بی‌سابقه حماس به اسرائیل در 15 مهر 1402، مواضع رسمی رژیم اسرائیل کاملاً دگرگون شد.در 18 مهر، سخنگوی ارشد ارتش اسرائیل، دانیل هاگاری، به شکل واضح اعلام کرد:تمرکز بر روی واردکردن خسارت است و نه دقت.پس‌ازآن، مقام رسمی ناشناس دیگری به کانال 13 اسرائیل گفت:غزه درنهایت به شهری چادرنشین تبدیل خواهد شد. هیچ ساختمانی باقی نخواهد ماند.بنجامین نتانیاهو رسماً فلسطینی‌ها را تهدید نمود:اکنون از غزه خارج شوید ... ما باقدرت در همه‌جا عمل می‌‌کنیم.با توجه به محصور نمودن مطلق غزه – به‌غیراز انسداد زمینی، هوایی و دریایی طاقت‌فرسای 16 ساله موجود – ساکنین این منطقه قادر به فرار به خود مناطق اسرائیل که نیستند. پس تنها راه جایگزین کشور مصر است. اما در غروب سه‌شنبه، 18 مهر، نیروی هوایی اسرائیل، مکرراً تنها راه خروجشان را در گذرگاه رفح بمباران نمودند. گذرگاه بسته مانده و در حال حاضر مصر به اسرائیل التماس می‌کند تا راه را برای آن‌ها باز کند. بیشتر مردم در مدارسی که توسط سازمان ملل اداره می‌شود پناه گرفته‌اند. فاضلاب‌های شهری بمباران شدند و ما شاهد تجمیع پسماندهای جامد در خیابان‌ها هستیم. اردوگاه جبالیا با 1.3 کیلومترمربع وسعت، که جمعیتی بالغ‌بر 100،000 نفر در آن زندگی می‌کردند، با خاک یکسان شده. تراکم جمعیتی این منطقه از شهر مانیلای فیلیپین نیز بیشتر بوده است.البته این اخبار هرچند سال یک‌بار بازگو می‌شوند. آخرین عملیات بزرگ کم‌وبیش مشابه، عملیات پروتکتیو اج (به انگلیسی: Protective Edge) در سال 2014 میلادی بود که در آن 18،000 خانه و بیش از 2000 شهروند غیرنظامی کشته شدند. در طول حیات این رژیم، استراتژی کلان آن‌ها، مستمر، پیوسته و دائمی اجراشده و به دلیل سرکوب سنگین خبری، چندان به سؤال چرا اسرائیل عمداً غیرنظامیان را هدف قرار می‌دهد پاسخی داده نشده است. در این یادداشت، نه‌تنها در مورد موقعیت کنونی بلکه درباره استراتژی کلان اسرائیل در کشتار غیرنظامیان نظری به اشتراک خواهیم گذاشت.دکترین ضاحیهداستان از سال 2006 میلادی آغاز شد. اسرائیل و لبنان در جنگ وحشیانه‌ای هزاران نفر را قربانی کردند که درنهایت به شکست اسرائیل انجامید. حتی ویلیام آرکین نیز آن را یک شکست نامید:اسرائیل خلوص اطلاعات، اثرگذاری استراتژی و تکنولوژی‌اش را دست بالا و (از آن‌طرف) انعطاف‌پذیری و مهارت حزب‌الله را دست‌کم گرفته بود.اثر روانی این شکست بر روی اسرائیل آشکار، واضح و قابل‌لمس بود. از همان ابتدای تاریخچه پروژه صهیونیسم، اسرائیل بر چیزی که زیو جبوتینسکی (به انگلیسی: Ze’ev Jabotinsky) آن را «دیوار آهنین» (اشاره به ظرفیت دفاعی رژیم) نامید، تکیه کرده است. با آن شکست عجیب، صهیونیست‌ها عاجزانه به دنبال راه‌حلی برای فرار از آن بودند:زمان آن رسیده که به دنبال هدف دیگری باشیم. غزه کوچک، دفاع ضعیفی دارد اما مردمش متعصب و مغرور هستند. این منطقه کاملاً برای هدف‌گذاری مناسب است.- نورمن فینکلستیناسرائیل علیرغم شکستش، یک درس بسیار مهمی را در این جنگ آموخت: تخریب کامل منطقه ضاحیه در جنوب بیروت. پس‌ازآن گادی آیزنکوت (به انگلیسی: Gadi Eisenkot)، رئیس سابق ستاد کل نیروهای دفاعی اسرائیل آن را به ابتکار عملی جدید تبدیل کرد:آن چیزی که در سال 2006 در ناحیه ضاحیه بیروت اتفاق افتاد، در آینده نیز در هر روستایی که به اسرائیل شلیک کرده اتفاق خواهد افتاد. این‌یک توصیه ساده نیست، بلکه برنامه‌ای است که توسط مقامات اجازه عملیاتی شدنش صادرشده است.کارشناس اسرائیلی، یارون لاندن (به انگلیسی: Yaron London) در یک نوشته‌ای احساسات خود را در مورد استراتژی جدید بروز داد. عذر مرا برای این نقل‌قول طولانی بپذیر، اما صراحت بیان او به‌واقع شگفت‌آور است و برای رساندن منظور نویسنده ضروری:«استراتژی ضاحیه» اصطلاحی است که در گفتمان امنیتی ما حکاکی خواهد شد. ضاحیه، منطقه‌ای شیعه‌نشین در بیروت است که در جنگ لبنان، خلبانان ما آنجا را به پاره‌آجر تبدیل نمودند. در برخورد بعدی با حزب‌الله، ما زحمت دور زدن سنگرهای مستحکم حزب‌الله را نمی‌کشیم. ما لبنان را نابود خواهیم کرد و با اعتراض کل دنیا نیز منصرف نخواهیم نشد. تاکنون، استراتژی ضاحیه اتخاذ نشده بود زیرا اسرائیل در تلاش بود تا به اصل تفاوت میان لبنانی خوب و لبنانی بد وفادار بماند. (وفاداری به این اصل) هم خوب است و هم بد. بد به این دلیل که در شمال ما، حکومتی وجود دارد که به‌کل (نه‌قسمتی از آن) خبیث است. خوب به‌این‌علت که دیگر نیازی به تمیز دادن‌های پیچیده نیست. نظر‌گاه استراتژیک جدید اسرائیل، دشمن خواندن لبنان است.ما باوجود تلاش‌های پیچیده‌ای که داشتیم، در تمیز دادن میان اشخاص بی‌گناه و رهبران گناه‌کار شکست خوردیم. بدون اظهار صریح، ما به این نتیجه رسیدیم که ملت‌ها مسئول اعمال رهبرانشان هستند. اگر بخواهم عملی‌تر بیان کنم، می‌گویم فلسطینی‌های ساکن غزه همه خالد مشعل، لبنانی‌ها همه نصرالله و ایرانی‌ها همگی احمدی‌نژاد هستند. ناخرسندم از اینکه اثراتش دقیقاً پس از عقب‌نشینی از غزه خودش را نشان نداد. ما خودمان را فریب داده بودیم که بین مردم و رهبرانشان تفاوتی وجود دارد؛ اینکه مردم سرشان در زندگی خودشان است (و به سیاست کاری ندارند).کشتار سیستماتیکچنین فراخوان، دعوت و طلبی برای قتل‌عام، نسل‌کشی و کشتار دسته‌جمعی مردم بی‌گناه، توسط یک شخصیت و مقام رسمی حقیقتاً در مستندات تاریخی بسیار کمیاب است؛ به‌خصوص نوشته‌ای با این جزئیات، صراحت و روشنی. در اظهارنظر کمتر صریحی، سرلشکر بازنشسته، گیورا آیلند (به انگلیسی: Giora Eiland)، در جنگی دیگر با لبنان و در سیاست کلی‌اش، به استراتژی ضاحیه استناد می‌کند:تحمیل خسارت شدید به جمهوری لبنان، نابودی خانه‌ها و زیرساخت‌ها و رنج کشیدن صدها هزار نفر از مردم لبنان، بیش از هر روش دیگری می‌توانند بر رفتار حزب‌الله اثرگذار باشند.کسانی که جنگ کره را مطالعه نمودند، قطعاً با استراتژی آمریکا در آن جنگ آشنایی دارند. آن‌طور که نیروی هوایی اذعان دارد:اثر روانی کشاندن جنگ به مردم (غیرنظامیان غیرمسلح)، کاتالیزوری است که روحیه و اراده مقاومت را نابود خواهد کرد.ژنرال بدنام آمریکایی، کورتیس لمی (به انگلیسی: Curtis Lemay)، رهبر کمپین بمباران در کره، ممکن است یکی از پیشگامان دکترین ضاحیه باشد:هیچ غیرنظامی غیرمسلح بی‌گناهی وجود ندارد. شما یک دولت دارید و مردمی که با آن می‌جنگید. شما دیگر با ارتش مسلح نمی‌جنگید. پس کشتن اصطلاحاً «ناظران بی‌گناه» چندان اذیتم نمی‌کند.لمی هنوز دیدگاه منسوخ جنگ جهانی را می‌پرستید؛ دیدگاهی که شهرهای ژاپنی متعددی با خاک یکسان و صدها هزار نفر قتل‌عام شدند. نکته جالب اینجاست که خودش از جنایاتی که مرتکبش می‌شد به‌خوبی آگاه بود:اگر بازنده جنگ بودیم، همه ما به‌عنوان جنایتکاران جنگی محکوم می‌شدیم.نخستین نبردی که اسرائیل استراتژی ضاحیه را به کاربرد، لشکرکشی سال 2008 به غزه بانام عملیات کَست لید (به انگلیسی: Cast Lead) بود. وزیر امور داخلی اسرائیل، میر شیتریت (به انگلیسی: Meir Sheetrit) پیشنهاد داد که ارتش اسرائیل باید منطقه‌ای در غزه را انتخاب و آن را با خاک یکسان کند. معاون نخست‌وزیر وقت اسرائیل نیز، الی ییشای (به انگلیسی: Eli Yishai) به شکلی واضح اظهار نمود که:(باید) نابودی کامل غزه امکان‌پذیر باشد تا بفهمند که سربه‌سر ما نگذارند. اکنون وقت مناسبی برای ویران نمودن هزاران خانه تروریست‌هاست تا پیش از شلیک راکت کمی تعلل کنند. آن‌ها باید با خاک یکسان شوند. هزاران مسکن، تونل و صنعت تخریب خواهند شد.پس از جنگ، سازمان ملل گزارشی را در مورد مأموریت کمیته حقیقت‌یاب منتشر کرد:نتیجه مأموریت این بود که اتفاق رخ‌داده در جنگ غزه، حمله‌ای عمدی و نامتناسب به هدف تنبیه، تحقیر و ارعاب جمعیت غیرنظامیان طراحی‌شده بود. منهدم ساختن زنجیره‌های تأمین غذا، دستگاه‌های تصفیه آب، کارخانه‌های ساخت بتن و مناطق مسکونی نتیجه سیاستی عمدی و سیستماتیک بوده تا پروسه زندگی باکرامت روزانه را برای جمعیت غیرنظامی سخت‌تر نماید. شکست متعدد در تمیز دادن میان نظامیان و غیرنظامیان، به نظر می‌رسد مأموریتی باشد که در آن به شکل مستقیم به سربازان دستور داده‌شده است.برخلاف همه خودنمایی‌های عمومی صهیونیست‌ها پیش از آغاز جنگ، عکس‌العمل سیاسی و واکنش شدید به گزارش کمیته حقیقت‌یاب آن‌قدر عظیم بود که نویسنده و مؤلف گزارش (ریچارد گلدستون) مجبور به پس گرفتن اظهارات و گزارش خود در واشنگتن‌پست شد.عملیات پروتکتیو اج در سال 2014 به طرز شگفت‌انگیزی حتی بیشتر از عملیات کست لید مخرب، ویرانگر و خانمان‌برانداز بود. سازمان عفو بین‌الملل کاملاً عمل اسرائیل را محکوم کرد:... تخریب و هدف قراردادن عمدی املاک و ساختمان‌های غیرنظامیان در مقیاس کلان، آن‌هم بدون ضرورت نظامی صورت پذیرفت.پیتر مائورر، رئیس کمیته بین‌المللی صلیب سرخ نیز در سخنرانی گفته بود:من هرگز شاهد چنین سطح تخریبی در کل زندگی‌ام نبوده‌ام.در کشتار متعاقب، 22 مدرسه که برخی از آن‌ها توسط سازمان ملل تأسیس‌شده بودند، توسط ارتش اسرائیل به‌طور کامل نابود گشت. در مدرسه ابتدایی بیت حنون 13 نفر، مدرسه پسرانه رفح 12 نفر و مدرسه دخترانه جبلیا 20 کودک غیرنظامی کشته شدند:مکان دقیق مدرسه جبلیا، هفده مرتبه به ارتش اسرائیل اعلام‌شده بود!- پیر کراهنبولبااینکه اسرائیل مختصات ماهواره‌ای همه ساختمان‌های سازمان ملل را در اختیار دارد، اما بازهم با توپخانه و موشک‌های نقطه زن آن‌ها را مورد هدف قرار می‌دهد. اونروا (آژانس امدادرسانی و کاریابی برای آوارگان فلسطینی در خاور نزدیک)، روزانه دومرتبه با دولت اسرائیل ارتباط برقرار می‌کرد و به آن‌ها مختصات دقیق پناهگاه‌های اضطراری شهروندان غیرنظامیان فلسطینی را اطلاع می‌داد. در آن جنگ، اسرائیل 17 بیمارستان، 56 درمانگاه و 45 آمبولانس را یا نابود کرد و یا به آن‌ها آسیب جدی زد. تنها مرکز توان‌بخشی غزه، یعنی بیمارستان الوفا نیز به‌طور کامل ویران شد.اسرائیل یک خاموشی سراسری رسانه‌ای را تدارک دید و مسیرهای ورود به نوار غزه را به روی سازمان‌‌های حقوق بشری در زمان جنگ و حتی پس‌ازآن مسدود کرد. اما مقیاس کلان خون‌های ریخته شده، درنهایت به جهان بیرون درز کرد و بیش از 2200 فلسطینی جان خود را از دست دادند که 1500 نفر آن‌ها از غیرنظامیان و 550 نفرشان نیز کودکان بی‌گناه بودند. در مقابل، 73 اسرائیلی کشته که 6 نفر از آن‌ها غیرنظامی و 1 کودک بودند. برای درک قدرت تخریب بالای ارتش اسرائیل، کافیست به بیش از 18،000 خانه تخریب‌شده در غزه در برابر تنها 1 خانه ویران‌شده در اسرائیل بنگریم و مقایسه کنیم. بدین ترتیب استراتژی ضاحیه بازهم عملیاتی شد.آنتونی کوردزمن (به انگلیسی: Anthony Cordesman)، رئیس مرکز مطالعات و استراتژیک و بین‌المللی، در یادداشتی عمیق اظهار داشت که مقامات اسرائیلی تا چه اندازه حاضرند برای نامتناسب و حتی بی‌ثبات به نظر رسیدن پیش روند. یک مقام رسمی صراحتاً اعتراف کرد که:ما باید این حس را در دشمنانش ایجاد می‌کردیم که دیوانه هستیم!آیا همه این وقایع، حقایق و مستندات برایت آشنا نیست؟</description>
                <category>محمد مهدی عبدی</category>
                <author>محمد مهدی عبدی</author>
                <pubDate>Wed, 18 Oct 2023 13:21:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی عمیق حمله حماس به اسرائیل</title>
                <link>https://virgool.io/@mrVabdi/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%AD%D9%85%D9%84%D9%87-%D8%BA%D8%A7%D9%81%D9%84%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AD%D9%85%D8%A7%D8%B3-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D9%84-hrtkeczply2j</link>
                <description>اسرائیل ضربه سهمگینی خورد. در تاریخ 7 اکتبر 2023 میلادی، مصادف با 15 مهر 1402 خورشیدی، حماس عملیات غافلگیرانه‌ گسترده‌ای را درون اراضی اشغالی، با پشتیبانی رگبار راکتی و توپخانه‌ای، آن‌هم در یک روز تعطیل بزرگ یهودی آغاز نمود. این گروه از مواد منفجره و بولدوزر برای منهدم ساختن دیوارهای بلندی که غزه را محصور کرد‌ه‌اند استفاده کرد و سپس، با وسایل نقلیه متنوعی همچو موتورسیکلت، پیکاپ‌ و پاراگلایدر به شهرهای اسرائیلی یورش برد. گزارش‌ها از هدف قرار گرفتن 22 نقطه خارج از نوار غزه و تا 24 کیلومتری آن حکایت می‌کردند. جزئیات این نبرد همچنان در حال به‌روزرسانی است اما تا زمان نگارش این نوشته (20 مهر)، تلفات اسرائیل بیش از 1300 نفر اعلام‌شده است. تاکنون حداقل یک پایگاه نظامی اسرائیلی غارت و ویدیو‌ به تاراج بردن تجهیزات آن منتشر گشته. در پاسخ، اسرائیل وضعیت جنگی اعلام کرد و نیروهای ذخیره را فراخواند. در حال حاضر، یک عملیات پایدار نظامی در غزه دور انتظار به نظر نمی‌رسد، درحالی‌که خشونت می‌تواند به کرانه باختری و حتی لبنان نیز کشیده شود. آینده نزدیک پیشرو تلخ، غمگین و تاریک است، اما بنیاد، پایه و منطق پشت حمله بی‌سابقه حماس به اسرائیل هم به همان اندازه هشداردهنده است. ریشه آن به معاملات صلح، قراردادهای تسلیحاتی، مذاکرات هسته‌ای و از همه مهم‌تر، به ایران و عربستان سعودی بازمی‌گردد. اگر تصور می‌کنی که بازیگران بزرگ چقدر خطرناک هستند، فقط بنشین و تماشا کن که چه‌کارهایی از بازیگران کوچک‌تر برمی‌آید!پیش‌زمینهکسانی که خواهان زیستن در کنار گرگ‌ها هستند، باید با آن‌ها زوزه بکشند. در سال‌های اخیر، مشروعیت حماس توسط دیگر سازمان‌های شبه‌نظامی زیر سؤال رفته. گروه‌هایی مانند جهاد اسلامی فلسطین، کمیته مقاومت مردمی، جبهه دموکراتیک برای آزادی فلسطین و جبهه مردمی برای آزادی فلسطین، حماس را به دو چیز متهم کردند: نخست، عشرت‌طلبی بالا و دوم، انجام رفتارهایی که کاملاً خوشایند رژیم آپارتاید و استعمارگر اسرائیل است. از آن زمان، حماس کنش و بلاغتش را یک مرحله بالاتر برده تا بتواند با دولت راست‌گرای نتانیاهو کمی رقابت کند. هم در کرانه باختری و هم نوار غزه، خشونت به بالاترین حد خود از سال 2005 میلادی رسیده و همین‌طور به شکلی پایدار افزایش می‌یابد. اما درهرحال، حمله کنونی حماس بی‌سابقه بوده است.اسرائیل به دنبال انتقام سخت برای جلوگیری از حملات راکتی و نفوذهای زمینی آینده است. به‌علاوه، این رژیم برای بازیابی تسلیحات ازدست‌رفته و شاید پس گرفتن گروگان‌ها حمله‌ای زمینی را ترتیب خواهد داد. ذکر این نکته ضروری است که حماس سابقه زیادی در نگه‌داشتن گروگان‌ها به مدت بسیار طولانی دارد. برای مثال، حماس از گیلعاد شلیط به مدت شش سال (2005 تا 2011) پذیرایی کرد و در آن زمان، وضعیت کاملاً سیاسی بود. عملیات زمینی در غزه، هم برای ارتش اسرائیل و هم مردم بی‌گناه فلسطین بسیار پرهزینه خواهد بود زیرا نوار غزه از تونل‌ها‌، تله‌ها و مکان‌های شبیخون اشباع‌شده و جنگ شهری در زمین خودی، یکی از مطلوب‌ترین گزینه‌ها برای نیروهای فلسطینی است.آخرین لشکرکشی زمینی اسرائیل در سال 2014، منجر به تلفات سنگین در هر دو سمت شد. احتمال دارد ستیز، دشمنی و خصومت به درجه‌ای برسد که تا دهه‌ها بی‌سابقه بوده. اما قدرت، پیچیدگی و زمان‌بندی حمله بی‌سابقه حماس به اسرائیل در عین غافلگیری، به‌وضوح نشان‌دهنده حضور بازیگران بزرگ‌تر است. ایران، به‌خصوص، بزرگ‌ترین پشتیبان حماس لقب گرفته. بااینکه شاید هنوز مدرک فیزیکی برای اثبات در دست داشتن سران کشورمان در طراح، نقشه‌ریزی و آماده‌سازی حمله در دسترس نیست، اما انگیزه‌های فراوان آن‌ها برای به لرزه درآوردن چشم‌انداز سیاسی منطقه، ایران را مظنون شماره یک این عملیات معرفی می‌کنند.دانسته‌هاهمه می‌دانیم که صلح بین دشمنان سران ایران، یعنی اسرائیل و عربستان کابوسی ترسناک برای آن‌هاست. اخیراً ایالات‌متحده نقش میانجی گر را برای عادی‌سازی روابط بین اسرائیل اشغالگر و عربستان سعودی بازی نموده. چنین توافقی، ساختار امنیتی خاورمیانه را از نو می‌سازد. محمد بن سلمان این توافق را بزرگ‌ترین توافق تاریخی از زمان جنگ سرد خواند. مسئولین کشور از ابتدا دنبال برهم زدن این صلح بودند. مسئله این است که عربستان و اسرائیل در پشت پرده بهترین رفیق هم شده‌اند و این توافق تنها برای رسمی کردن رفاقت و رساندن اسرائیل به هدف استراتژیکش – یعنی مشروعیت مطلق در دنیای عرب - بوده است. قرارداد صلحی در این مقیاس، منطقه عرب را وارد دوره‌ای از شکوفایی اقتصادی و ثبات امنیتی خواهد کرد و این موضوع به علت مسلط بودن بلوک غرب و عضو بودن اسرائیل در آن بلوک بر هیچکس پوشیده نیست.اما شاخه زیتون با شرط و شروطی به زمین می‌نشیند. یکی از پیشنهاد‌ها یا به‌عبارت‌دیگر، پاداش‌های مورد انتظار عادی‌سازی، به هم پیوستن آمریکا، اسرائیل و عربستان سعودی در یک قرارداد دفاعی مشترک بود. بعضی از قانون‌گذاران معتقدند چنین پیشنهادی می‌تواند درنهایت به یک ناتوی خاورمیانه‌ای جهت مقابله با تجدید حیات ایران ختم گردد. ناتوی خاورمیانه، قطعاً آمریکایی‌ها را به‌عنوان رئیس پلیس منطقه معرفی می‌کند و به آن‌ها اجازه خواهد داد تا از ردپای نظامی خود بکاهند. یک موقعیت کاملاً برد-برد برای اکثر بازیگران، اما بیشتر برای ایالات‌متحده. آمریکایی‌ها برای این هدف بیش‌ازحد تلاش کردند. اما این دفعه نخستی نیست که ایالات‌متحده برای ایجاد یک نظام ژئوپلیتیک در خاورمیانه اقدام کرده است.در سال 1333 خورشیدی (1955 میلادی)، یعنی دو سال پس از کودتای 28 مرداد، آمریکا و بریتانیا سازمان پیمان مرکزی (به انگلیسی: Central Treaty Organization یا به‌اختصار، CENTO) را با محوریت ایران بنا نهادند. سنتو، قرار بود ناتوی اروپا در آن زمان باشد؛ یعنی یک مجموعه دفاعی در برابر نفوذ شوروی. مشخصاً این راهکار بی‌اثر بود. کودتا، انقلاب و جنگ داخلی، اثرگذاری، توانایی و مسئولیت‌پذیری سنتو را در هم شکستند. همان قرارداد پوشالی نیز به‌طور رسمی پس از انقلاب اسلامی در ایران منحل شد. اقدامات دیگری نیز برای انعقاد قراردادهای مشابه انجام گشت اما هر تلاش به شکل مفتضحانه‌ای به شکست انجامید. آخرین اقدام در همان دوران دولت ترامپ بانام اتحاد استراتژیک خاورمیانه (به انگلیسی: Middle East Strategic Alliance یا به‌اختصار، MESA) رخ داد. هدف این قرارداد، زندانی کردن ایران بود اما بازهم داینامیک منطقه‌ای پیمان را به مرحله نابودی کشاند.عربستان سعودیحقیقت این است که خاورمیانه مدرن در یک شبکه‌ای از همکاری و رقابت شکل‌گرفته و به زیست خود ادامه می‌دهد. مکانی‌ست پر از تفاوت‌ها، درگیری‌ها و نزاع‌ها، حتی میان بازیگرانی که ظاهراً قرار است با یکدیگر متحد باشند. به‌علاوه، با توجه به غنای فراوان هیدروکربنی، حکومت‌های محلی کوچک‌ترین نیازی به درآمد عمومی (مانند مالیات) برای تأمین بودجه خود ندارند. درنتیجه، حاکمان منطقه خود را از جوامعی که نماینده‌شان هستند، به‌کل جدا نمودند. بر این اساس، قدرت سیاسی به‌شدت متمرکز و حتی بعضی مواقع کاملاً شخصی می‌شود. بااین‌وجود، هر زمان که آشفتگی سیاسی اتفاق می‌افتد (که اصلاً هم نادر نیست)، همه توافق‌های شخصی و مبتنی بر فرد، با همان سرعتی که تائید شدند، محو و باطل می‌شوند.برای تصویرسازی قدرتمندتر، باید بدانیم که تنها 2 درصد از جوانان (و نه قشر میان‌سال یا سالخورده مذهبی) عربستان سعودی موافق عادی‌سازی روابط با رژیم اسرائیل هستند. در این شرایط، رسیدن به یک معامله صلح چندان آسان نخواهد بود. سیاست مانند باد است و سیاستمداران باید بتوانند به‌سرعت با تغییرات سیاسی هماهنگ شوند. یا آن‌طور که بزرگان می‌گویند، دشمنان امروز می‌توانند دوستان فردا باشند.آمریکا این موضوع را کامل درک کرد و برای رساندن اسرائیل و عربستان سعودی به یکدیگر، فیلترهای متعددی در تضاد منافع موجود اعمال نمود. ایران در وسط این محاسبات نشسته است. هم اسرائیل و هم عربستان سعودی هر دو ایران را تهدید وجودی می‌بینند. به همین منظور شرط انعقاد قرارداد دفاعی میان سه کشور اسرائیل، آمریکا و عربستان تا حدودی توسط هر سه طرف پذیرفته‌شده بود. این پیمان، شباهت‌هایی با قرارداد دفاعی ژاپن و کره جنوبی دارد و آن قرارداد در شرق آسیا، یکی از قدرتمندترین قراردادهای پایدار ایالات‌متحده خارج از آتلانتیک شمالی است. گرچه قراردادهای دفاعی جداگانه با صهیونیست‌ها و سعودی‌ها تا حدی به ثبات آسیای غربی کمک می‌کند، اما داینامیک منطقه‌ای درست مثل همیشه بازهم زیر سؤال بردن اتحاد را فریاد می‌زند.کرانه باختریحال پارادوکسی در اینجا به وجود می‌آید، پروسه عادی‌سازی، به ایالات‌متحده اجازه خواهد داد که از خاورمیانه خارج شود، اما در انتها ممکن است اجباراً به منطقه بازگردد. نتیجه اینکه یک قرارداد دفاعی میان اسرائیل و عربستان احتمالاً تنها باعث ایجاد امتیازی یک‌طرفه شود. به نظر نمی‌رسد آمریکا لقمه دندان‌گیری از این قرارداد گیرش بیاید. درواقع ایالات‌متحده می‌خواهد خارج شود و این تعهد جدید، بار اضافه‌ ناخواسته‌ای بر دوشش خواهد گذاشت. تنها منفعت آمریکا در این قرارداد دفاعی، ارضای لابی قدرتمند صهیونیسم و همچنین به حرکت درآوردن چرخ مذاکرات آتی است.اما برای صهیونیست‌ها، موضوع به‌کل فرق می‌کند. دولت بی‌بی نتانیاهو یا دقیق‌تر، کابینه حاکمش، خواهان ضمیمه کل خاک کرانه باختری به اسرائیل است. ائتلاف حاکم، نماینده شهرک‌نشینان مذهبی یهودی مستقر در کرانه باختری است. دو حزب سیاسی صهیونیسم مذهبی و حزب قدرت یهودی، اهرم‌های نامتناسبی را در اختیاردارند. دو حزب نامبرده صاحب بانفوذترین وزارتخانه‌های کشور هستند. ایتمار بن کویر (به انگلیسی: Itamar Ben-Gvir) وزیر امنیت ملی و بزالل اسموتریچ (به انگلیسی: Bezalel Smotrich) وزیر امور مالی و عملاً وزیر دفاع رژیم انتخاب‌شده‌اند. نقطه مشترک هر دو حزب افراطی، مأموریتشان در تبدیل اسرائیل به یک حکومت یهودی است که از رود اردن تا دریای مدیترانه کشیده شده.حال برای نخستین بار، بن کویر و اسموتریچ با کنترل دو وزارت خانه فوق، زور و پول موردنیاز را برای ضمیمه کرانه باختری به اسرائیل در اختیاردارند. با این عمل، تنفس فلسطینی‌ها برای رسیدن به آرزوی حق تعیین سرنوشت خفه خواهد شد و آن‌ها را مجبور خواهد کرد که به همسایه‌های عرب خود پناهنده شوند. هیئت حاکمه فعلی آمریکا، مشغول حفظ مذاکرات میان صهیونیست‌ها و سعودی‌ها است و می‌داند که در قلب این مذاکرات، سرنوشت فلسطینی‌ها خفته است. عادی‌سازی روابط سعودی‌ها با صهیونیست‌ها بدون حل موضوع فلسطین امکان‌پذیر نیست. یکی از مهم‌ترین شروط عربستان در قرارداد صلح، جلوگیری از انضمام کرانه باختری به اسرائیل و مهاجرت اجباری بیش از 3 میلیون فلسطینی است.در مقابل به رسمیت شناختن رسمی و عادی‌سازی روابط، اسرائیلی‌ها بایستی بخش اعظمی از کرانه باختری را - که بانام منطقه سی (به انگلیسی: Area C) شناخته می‌شود – به مقامات فلسطینی واگذار کنند. اینکه دقیقاً کدام مناطق باشند، قابل‌مذاکره است، اما باید آن‌قدر بزرگ باشد تا یک تفاوتی ایجاد نماید. درعین‌حال، صهیونیست‌ها باید بپذیرند که از شهرک‌سازی جدید در کرانه باختری و قانونی نمودن شهرک‌نشینان غیرقانونی خودداری کنند. بله! قطعاً موقعیت بسیار گیج‌کننده‌ای است و متأسفانه حمله بی‌سابقه حماس به اسرائیل نیز هیچ کمکی به ساده‌تر کردن موقعیت نکرده. به هر شکل، اگر هر قسمت از منطقه سی به تحت کنترل فلسطینی‌ها دربیاید، مقامات این کشور یک موجودیت واحد و به هم پیوسته‌ای را تشکیل می‌دهند که توانایی توسعه زیرساخت‌ها و شهرها را بدون توجه به شهرک‌نشینان اسرائیلی به دست خواهند آورد.این انتقال زمین، ابتدا در سال 1993 و در توافق اسلو به آن اشاره که نتانیاهو اخیراً متعهد به اجرای آن شد. مسئله این است که نتانیاهو به بدعهدی معروف است. به همین دلیل سعودی‌ها پیشاپیش خواستار انتقال زمین‌ها شدند. به هر طریق، پذیرفتن بخش‌هایی از منطقه سی، به معنای واقعی کلمه اثرگذار خواهد بود و به‌طور کامل هرگونه برنامه برای انضمام کرانه باختری به اسرائیل را نابود خواهد کرد. به‌علاوه، چنین دستاوردی، مشروعیت بن سلمان را تقویت کرده و با آن می‌تواند وکالت فلسطینی‌ها را بر عهده گیرد و قرارداد صلح را امضا نماید.قانون مشابهی نیز برای نتانیاهو حاکم است. عادی‌سازی روابط با جهان عرب، یک هدف استراتژیک بلندمدت برای اسرائیل است. اگر رژیم اشغالگر بخواهد در اراضی اشغالی بماند، باید امنیت مرزهایش را تضمین کند. بستن معاهده صلح‌آمیز با عربستان سعودی، قطعاً به‌عنوان یک معاهده صلح تاریخی معرفی خواهد شد که می‌تواند او را در این بحبوحه اعتراضات و تضعیف قدرت سیاسی نجات دهد. طبیعتاً درنهایت ملت‌های عرب متحد شده و به پیشرفت و رفاه خواهند رسید و اگر اسرائیل تا آن زمان روابطش را با اعراب بهبود نبخشد، بقای حکومت به مویی بند خواهد شد. بدیهی‌ست که صلح با عربستان سعودی یک پیروزی ژئوپلیتیک تاریخی خواهد بود و می‌تواند الگویی برای دیگر کشورهای عرب شود.ایران و اسرائیلاما برای جمهوری اسلامی ایران، صلح اعراب و صهیونیست‌ها بسیار خسارت‌آور، دردناک و زیان‌بار خواهد بود. گرچه درصد مشارکت ایران در حمله بی‌سابقه حماس به اسرائیل همچنان ناشناخته باقی‌مانده، اما چیزی که مسلم است، بیشتر قدرت نرم آن کاملاً حول محور نزاع فلسطین و اسرائیل شکل‌گرفته. اگر اعراب به هر نحوی با صهیونیست‌ها کنار بیایند، می‌توان با اطمینان گفت که قدرت نظامی برون‌مرزی جمهوری اسلامی ایران را خنثی خواهد کرد. به‌اضافه همه این‌ها، معاهده صلح میان اسرائیل و عربستان سعودی به صهیونیست‌ها اجازه می‌دهد تا با تجمیع منابع خود، کاملاً بر روی کاهش نفوذ ایران در منطقه - چه به‌صورت نرم و چه به‌صورت سخت – متمرکز شوند. عربستان سعودی و دیگر کشورهای حاشیه خلیج همیشه فارس نیز، به شکلی فعال در این موقعیت ژئوپلیتیک مشارکت خواهند کرد. این جنگی خواهد بود که ایران هیچ شانسی برای پیروزی در آن نخواهد داشت که متأسفانه حتی می‌تواند منجر به تهاجم نظامی و هسته‌ای اسرائیلی‌ها هم منتهی شود.بنابراین حتی اگر حمله بی‌سابقه حماس به اسرائیل بدون چراغ سبز مستقیم ایران شکل گرفت، هر دو سمت هماهنگ با یکدیگر و با توجه به منافع مشترک (توقف روند مذاکرات صلح) از این اقدام بیشترین منفعت را بردند. نکته جالب اینجاست که در خود اسرائیل نیز افراد و گروه‌هایی هستند که خواهان برهم زدن مذاکرات صلح میان رژیم و عربستان سعودی‌اند. صحیح است که دستان نتانیاهو بر فرمان چسبیده است اما ائتلاف پارتنرهای ناسیونالیست افراطی‌اش، کنترل مطلقی بر ترمز دارند. اسموتریچ که مسلماً دومین مقام قدرتمند رژیم اسرائیل است، حتی پیش از حمله بی‌سابقه حماس به اسرائیل سخن از «افسانه بودن اعطای امتیاز به فلسطینی‌ها»، آن‌هم با قطعیتی بالا به میان آورده بود.اگر مذاکرات به شکست بی‌انجامند، اعضای راست‌گرای افراطی کابینه نتانیاهو می‌توانند از آن به‌عنوان چراغ سبزی برای ضمیمه کردن کرانه باختری به رژیم صهیونیستی یاد کنند. ما به گفتن همین حرف بسنده می‌کنیم که آن‌ها پول زیادی را برای این اتفاق شرط‌بندی کرده‌اند. 3 میلیون فلسطینی کرانه باختری را خانه خود می‌دانند و اگر جنگ در غزه، به شکل خواسته یا ناخواسته به کرانه باختری کشیده شود، یا کابینه راست‌گرای افراطی اسرائیل تصمیم به اخراج و یا حتی قتل‌عام همه فلسطینی‌ها بگیرند، بیشتر مردم فلسطین به نزدیک‌ترین و آشنا‌ترین همسایه خود، یعنی اردن پناهنده خواهند شد.وضعیت عربستاناردن سال‌هاست که میزبان صدها هزار پناهنده از کل منطقه است؛ پناهندگانی از سوریه، لبنان و فلسطین همه به این کشور مهاجرت کرده‌اند و خواهند کرد. پادشاهی اردن، ازنظر سرانه تعداد پناهندگان در رده دوم جهان قرار دارد. بیش از 715،000 هزار نفر در اردن به‌عنوان پناهنده ثبت‌شده‌اند. این عدد تقریباً بیانگر 7 درصد از جمعیت کل کشور است. اردن توانایی، اراده و ظرفیت میزبانی از 3 میلیون پناهنده دیگر را ندارد. به‌طور ساده، کشور پس‌ازاین موضوع نابود خواهد شد. پس بی‌خانمانی جمعی و اخراج گسترده فلسطینی‌ها، یک بحران بین‌المللی را به وجود خواهد آورد و از همه مهم‌تر، باعث ایجاد بی‌ثباتی و فاجعه انسانی در منطقه خواهد شد، آن‌هم دقیقاً در نقطه شمالی مرز عربستان سعودی.بدتر از آن، خطر ظهور و تقویت گروه‌های شبه‌نظامی وابسته به ایران (که شامل حماس نیز می‌شود) در خاک اردن است. چنین گروه‌های شبه‌نظامی، از این موضوع نهایت استفاده را خواهند برد، درحالی‌که اردن در سقوط آزاد قرار خواهد گرفت. همه این هرج‌و‌مرج‌ها، نا‌امنی‌ها و بی‌ثباتی‌ها، باعث خوشحالی رقیب اصلی سعودی‌ها، یعنی جمهوری اسلامی ایران خواهد شد. محمد بن سلمان به‌هیچ‌وجه با این موضوع نمی‌تواند کنار بیاید. عربستان سعودی حتی نتوانسته از پس انصار الله یمن برآید، آخرین چیزی که پادشاهی می‌خواهد، یک جبهه‌ ژئوپلیتیک جدید در شمال، آن‌هم در نزدیکی شهر در دست‌ساخت مولتی میلیارد دلاری نیوم (به انگلیسی: Neom) است. به همین دلیل عربستان سعودی عاجزانه دست به هر کاری می‌زند تا از این آشفتگی سیاسی جلوگیری نماید.درعین‌حال ساختار سیاسی فلسطین حول محور رقابت حماس و فتح می‌چرخد. این رقابت به‌قدری شدید است که گفتگو‌های بین‌المللی با فلسطین را به دلیل عدم وجود جبهه متحد بسیار دشوار کرده. عداوت بین فتح و حماس آن‌قدر برای چشم‌انداز سیاسی حیاتی بوده که سعودی‌ها تصمیم به کنار گذاشتن همه سازمان‌های فلسطینی و صحبت از جانب آن‌ها گرفتند تا بتوانند با آزادی عمل و بدون درگیرشدن در اختلاف سیاسی بین دو حزب، در مورد زندگی مردم ساکن در کرانه باختری مذاکره کنند. با توجه به این اختلاف‌ها، در حال حاضر به نظر می‌رسد فلسطینی‌ها نمی‌توانند نماینده خودشان باشند پس شخص ثالثی باید این کار را انجام دهد. دو گزینه محتمل، ایران و عربستان هستند و چون ایران اصلاً اسرائیل را به رسمیت نمی‌شناسد، سعودی‌ها به‌عنوان وکیل فلسطینی‌ها وارد عمل شده‌اند.لازم به ذکر است که معاهدات دفاعی و حل موضوع فلسطین تنها گزینه‌های در حال مذاکره نبوده‌اند. برای مثال آمریکایی‌ها موضوع هسته‌ای شدن عربستان را برای مصارف صلح‌آمیز در دست بررسی قرار داده‌اند. به‌عبارت‌دیگر، عربستان سعودی می‌خواهد در خاک خودش اورانیوم غنی کند؛ البته با حفظ تمهیدات لازم برای تضمین امنیت اسرائیل. تائید چنین موضوعی توسط اسرائیل و ایالات‌متحده، به معنای عادی شدن کامل روابط بین صهیونیست‌ها و سعودی‌هاست و این بدان معناست که راه‌های امنیتی و تجاری گسترده‌ای برای آمریکا، اسرائیل و عربستان بازخواهد شد.با در نظر گرفتن جغرافیای عربستان در محاسبات استراتژیک، واشنگتن می‌تواند برنامه خود را برای افتتاح کریدور هند-خاورمیانه-اروپا عملی سازد. دولت آمریکا و متحدانش از این کریدور در اجلاس جی20 در سپتامبر سال جاری رونمایی کردند. کریدور فوق هند را از طریق امارات، عربستان، اردن و اسرائیل به اروپا متصل خواهد کرد و مطابق معمول ایران به‌طور کامل بیرون گذاشته خواهد شد. به همین دلیل مذاکرات صلح، کریدور اقتصادی هند-خاورمیانه-اروپا را یک‌قدم به واقعیت نزدیک‌تر خواهد کرد.شاید مورد انتظارترین بخش عادی‌سازی روابط، قراردادهای تسلیحاتی است. منظور، فشار عربستان به ایالات‌متحده برای تسریع واردات تسلیحات پیشرفته آمریکایی است. عین همین درخواست را امارات متحده عربی برای عادی‌سازی روابطش با صهیونیست‌ها داشت و به‌طور دقیق در قرارداد ذکر شده که تسلیحات پیشرفته‌ای همچون اف-35 و ام‌کیو-9 ریپر و مجموعه‌ای از موشک‌های نقطه‌زن بایستی به امارات تحویل داده شوند.اما این معاملات آن‌قدرهاهم ساده به نظر نمی‌آیند و نیازمند مذاکرات پیچیده‌ای هستند. برای مثال ایالات‌متحده، به شکل قانونی ملزم به حفظ برتری کیفی و تکنولوژیک تسلیحات اسرائیل در برابر همه کشورهای منطقه خواهد بود. به عبارت ساده‌تر، آمریکا تنها زمانی قادر به فروش تسلیحاتش به کشورهای عربی است که اسرائیل، نسخه پیشرفته‌تر و با تعداد بیشتر همان تسلیحات را در اختیار داشته باشد. مهم‌ترین تجهیزات موردبحث، همان جنگنده جت اف-35 و واریانت‌های متنوعش است. هیچ حکومتی جز رژیم اسرائیل از اف-35 در منطقه بهره نمی‌برد و تل‌آویو نیز می‌خواهد همین وضعیت باقی بماند.پیش‌ازاین، قرار گرفتن شاخه زیتون در دستان صهیونیست‌ها و سعودی‌ها محتمل به نظر می‌رسید، اما حمله بی‌سابقه حماس به اسرائیل معادله را برهم زد و اگر آن را به‌کل نابود نکرده باشد، قطعاً برای مدت‌ مدیدی به عقب انداخته است. چیزی که بود، اکنون نیست. موقعیت خطرناک شده و قانون‌گذاران راست‌گرای افراطی صهیونیست انگیزه، سرمایه و مهمات لازم برای حذف کامل فلسطینیان در انبار دارند.مشخصاً مذاکرات صلح و عادی‌سازی‌ها به‌هیچ‌وجه به حل مسئله فلسطین کمک نخواهند کرد و پرونده این مسئله، تنها با واگذاری حق تعیین سرنوشت مردم فلسطین به دست خودشان و برقراری انتخابات آزاد به‌واقع بسته خواهد شد. اما اگر قرارداد صلح تاریخی شانسی برای بقا داشته باشد، نتانیاهو باید قلاده سگ‌های افراطی‌اش را محکم‌تر بکشد. نیمه‌پر لیوان برای اسرائیل، اعلام رسمی اپوزیسیون به کنار گذاشتن موقت اختلافات است که با توجه به سابقه تاریخی اسرائیلی‌ها، به نظر نمی‌رسد واقعی باشد. به‌هرحال، واقعی یا نمایشی، آن‌ها توانایی اجتناب از یک فاجعه منطقه‌ای را خواهند داشت و به نفع همه است که از آن گزینه بهره ببرند.چیزی که مبرهن است، حمله بی‌سابقه حماس به اسرائیل همه‌چیز را به نقطه‌جوش رسانده؛ نقطه‌ای که خیلی زودتر از این‌ها انتظار جوشیدن ‌می‌رفت. به هر شکل، نیازی به اقناع گروه نیست. فقط کافیست در آن‌ها شک ایجاد کنیم. قدرتشان در یک‌صدا بودن نهفته است. این را از آن‌ها بگیریم، سرنوشت به نفع ما تغییر پیدا خواهد کرد. این ژئوپلیتیک است. ژئوپلیتیک بر پایه خیالات، توهمات و آرزوها شکل نگرفته؛ یا ما به واقعیت تسلیم خواهیم شد و یا، واقعیت ما را تسلیم خود خواهد کرد.منابع: b2n.ir/vita128</description>
                <category>محمد مهدی عبدی</category>
                <author>محمد مهدی عبدی</author>
                <pubDate>Mon, 16 Oct 2023 18:36:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نظریه مردم احمق بونهافر</title>
                <link>https://virgool.io/@mrVabdi/%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D9%82-%D8%A8%D9%88%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%81%D8%B1-cvjfubie5416</link>
                <description>در تاریک‌ترین فصل تاریخ آلمان، در دوره‌ای که گروه‌های مافیایی سازمان‌یافته برانگیخته‌شده، با حمایت دولت به سمت شیشه مغازه‌دارها سنگ پرتاب می‌کردند و زنان و کودکان بی‌گناه را درملأعام مورد آزار و اذیت قرار می‌دادند؛ روحانی جوان به نام دیتریش بونهافر (به انگلیسی: Dietrich Bonhoeffer) در اجتماع، به‌صورت آشکار و برای همه مردم، علیه جنایت‌های تولیدشده توسط رژیم شروع به سخنرانی کرد. استدلال بونهافر بر این اساس بود که انسان‌های احمق از انسان‌های شرور خطرناک‌تر، مهلک‌تر و کشنده‌تر هستند. به این دلیل که جامعه می‌تواند علیه شر اعتراضات برگزار کند یا بجنگد، اما در برابر انسان‌ها احمق کاملاً بی‌دفاع است. او پس از سال‌ها تلاش برای تغییر نظر مردم، در یک‌شب به خانه آمد و دید که پدرش می‌گوید ماموران امنیتی حکومت برای دستگیری او در اتاقش منتظر نشسته‌اند. دیتریش در زندان به فکر عمیقی فرو رفت؛ اینکه چطور کشور شعرا، فلاسفه و اندیشمندان تبدیل به مردابی از جنایتکاران، کلاه‌برداران و بزدلان شده است. درنهایت بدین نتیجه رسید که ریشه مشکل نه شر، بلکه حماقت است. بونهافر نتیجه‌گیری‌اش را در نامه‌ای برای دوستان خود فرستاد که بعدها به تئوری حماقت بونهافر مشهور شد که در این بخش با اندکی دخل‌و‌تصرف می‌خوانیم.تئوری حماقت بونهافردیتریش بونهافر در نامه معروفش «پس از ده سال»، استدلال کرد که حماقت مردم از شرارت حاکمیت برای جبهه خیر خطرناک‌تر است؛ زیرا انسان می‌تواند هم علیه شر اعتراض کند، هم اقدامات شرورانه‌اش را افشا نماید و در صورت لزوم از قوه قهریه، زور و اجبار بر ضدش بهره ببرد. شر همیشه در خود، میکروب براندازی را حمل می‌کند، به این دلیل که بشر در برابر شر احساس ناامنی می‌کند و هرلحظه امکان قیام برای از بین بردن این حس ناخوشایند وجود دارد. اما همان بشر در برابر حماقت عریان خواهد بود. نه اعتراض و نه بهره‌گیری از زور به کمکش می‌آید و میخ آهنین منطق هم در سنگ حماقت نخواهد رفت.حقایقی که با پیش‌داوری‌ها و دانسته‌های پیشین فرد احمق در تضاد باشند، اصلاً باورشان نمی‌کند و وقتی‌که به شواهد غیرقابل‌انکار مبدل گردند، به‌عنوان حقایقی بی‌اهمیت و اتفاقی پس‌زده می‌شوند. به همین دلیل، در هنگام مواجهه با حماقت باید بیشتر از شرارت احتیاط کرد. در تئوری حماقت بونهافر هرگز نباید یک شخص احمق را با استدلال، منطق و دلیل قانع نمود؛ بدین سبب که این امر احمقانه، بی‌معنی و خطرناک خواهد بود. پس چاره کار چیست؟در تئوری حماقت بونهافر اگر بشر بخواهد سلاحی کارا برای مبارزه با حماقت برگزیند، باید در جستجوی شناختن ذات و طبیعتش باشد. بسیار مسلم است که حماقت نه یک نقص فکری، ذهنی و عقلانی بلکه نقصی اخلاقی است. یک دسته از انسان‌ها ازنظر فکری در سطح فوق‌العاده‌ای قرار دارند اما به معنای واقعی کلمه احمق هستند و دسته‌ای دیگر، در عین کندذهنی، هیچ قرابتی با حماقت ندارند. تصوری که انسان پس از تجربه به دست می‌آورد، این نیست که حماقت یک نقص مادرزادی، امری ذاتی و خارج از کنترل افراد است؛ بلکه نتیجه می‌گیرد که به اشخاص در شرایط خاص، سرنگ حماقت تزریق می‌شود. به عبارت صحیح‌تر، خود آن اشخاص اجازه می‌دهند این اتفاق برایشان رخ دهد.مردمی که در انزوا می‌زیستند، خود را از اجتماع جدا می‌نمودند و خلوت می‌گزیدند، کمتر از مردمی که در اجتماع معاشرت بالایی داشتند چنین نقصی را هویدا می‌کردند. بنابراین می‌توان این‌طور استدلال نمود که حماقت بیش از آنکه مشکل روان‌شناختی (به انگلیسی: Psychological) باشد، وابسته به علم جامعه‌شناسی (به انگلیسی: Sociological) است. این شکل ویژه‌ای از اثرات شرایط تاریخی بر بشریت است و نشان می‌دهد که چطور برخی اتفاقات برونی به همراه عوامل روانی قدرتمند بر سر انسان فرود می‌آیند و رفتارش را دگرگون می‌کنند.پس از کمی کندوکاو، به‌خوبی آشکار می‌شود که هر خیزش قدرتمند سیاسی یا مذهبی که برخاسته از قدرت در حوزه عمومی و برای قدرت باشد، قطعاً بخشی بزرگی از بشریت را آلوده به ویروس حماقت خواهد کرد. آن‌قدر چنین الگویی در تاریخ تکرار شده که گویی نیاز قدرت یک فرد به حماقت فرد دیگر، یک قانون روان‌شناختی-جامعه‌شناختی ثابت است. در تئوری حماقت بونهافر پروسه تبدیل‌شدن به احمق به این شکل نیست که برخی توانایی‌های انسان، مانند بهره هوشی-فکری‌اش به‌طور ناگهانی سقوط کنند. اتفاقاً برعکس، با گذر زمان، مردم در برابر اثرات شدید پیدایش قدرت تسلیم‌شده، استقلال درونی‌شان را ازدست‌داده و کم‌وبیش آگاهانه، اختیار خود را به قدرت در حال ظهور واگذار می‌کنند.این حقیقت که فرد احمق عموماً کله‌شق، لجوج و یک‌دنده‌ است، نباید مانند پرده‌ای بر چشمانمان قرار گیرد و ما را از این واقعیت که او هیچ استقلالی ندارد کور کند. در گفتگو با او، انسان عملاً حس می‌کند که نه با فردی مستقل، با هویتی خاص و اندیشه‌ای آزاد، بلکه با رباتی متشکل از شعارها، جملات قصار و افکار رایج جمعی تحمیل‌شده روبروست. او تحت طلسم است، بصیرتش را ازدست‌داده و تمام وجودش مورد سو استفاده قرارگرفته. بدین ترتیب، آن شخص احمق به ابزاری بی‌فکر که فاقد قوه عقل است تبدیل می‌شود و به‌این‌علت که صلاحیت تشخیص خیر و شر را ازدست‌داده، توانایی انجام شیطانی‌ترین، شرورانه‌ترین و ژیان‌ترین اعمال را به شکلی اعجاب‌انگیز به دست خواهد آورد.راهکارراهکار تئوری حماقت بونهافر برای رهایی از بی‌خردی، ابلهی و سفاهت نه آگاهی‌بخشی عمومی، بلکه عمل آزادی‌بخش و رهایی احمقان از بند استبداد است. ازنظر او بشریت باید به این توافق دست یابد؛ در بیشتر مواقع رهایی حقیقی درونی تنها در دوره‌ای تحقق خواهد یافت که پیش از آن آزادی برونی مستقر گشته باشد. تا آن زمان، هرگونه تلاش برای اقناع شخص احمق بی‌نتیجه، بی‌ثمر و بیهوده خواهد بود و انسان آگاه بایستی از چنین امری بپرهیزد. این حالت توضیحی روشنی نیز برای عدم درک پروسه فکری فرد احمق در شرایط استبدادی به ما ارائه می‌کند و چرایی غیر مرتبط بودنش را با او و اراده و اختیار او بیان می‌دارد.دیتریش در ادامه از دیدگاه الهیاتی نیز بحث فوق را بررسی می‌کند. در کتاب مقدس می‌خوانیم که ترس از خداوند آغاز خرد است. این سخن به‌وضوح اعلام می‌کند که یگانه روش اصیل غلبه بر حماقت، رهایی درونی انسان از همه‌چیز و به دست گرفتن مسئولیت زندگی در پیشگاه خداوند است. از دیدگاه بونهافر، اعمال انسان نه از اندیشه، بلکه از آمادگی‌اش برای پذیرش مسئولیت سرچشمه می‌گیرد. آزمون نهایی هر جامعه مترقی، اخلاقی و سعادتمند، آماده‌سازی نوع دنیای آرمانی است که برای فرزندانش باقی می‌گذارد.بونهافر در واپسین روزهای عمرش و در دوره‌ای که جنون جهان اطرافش را فراگرفته بود، باوجود غرق شدن در ناامیدی، ناگهان جوانه امیدی در دلش ریشه زد. ازنظر او، مردم در هر شرایطی احمق نبودند، بلکه موضوع اصلی بایستی در «انتظارات افراد شرور در قدرت» بررسی گردد. دیتریش ما را از احمق دانستن مردم در همه شرایط به‌شدت منع می‌کند و مشکل حماقت را در نه اشخاص به‌صورت فردی، بلکه جمع شدن همان اشخاص مستقل در یک گروه می‌پندارد. هر چه که باشد، دیوانگی به‌آسانی مسیرش را برای ورود به جمعیت انبوه خواهد یافت. غزل معروف فردریش نیچه نیز این موضوع را تائید می‌کند:در افراد، جنون نادر است؛ اما در گروه‌ها، احزاب، ملت‌ها و اعصار، جنون حکمرانی می‌کند.- فردریش نیچهعاشورا و بونهافردر تئوری حماقت بونهافر آرمان رهایی از استبداد، نه از راه روشنگری، راهنمایی و آگاهی‌بخشی عمومی، بلکه از مسیر به زیر کشیدن حاکمیت ظالم از تخت سلطنت محقق خواهد شد. بسیاری از پیشینیان و پسینیان این فیلسوف آلمانی با تکیه‌بر همین اندیشه دست به انقلاب‌های بزرگی در تاریخ زدند، تحرکات تأثیرگذاری آغاز نمودند و قیام‌های عظیمی نیز به راه انداختند. اما بیشتر این جنبش‌های تاریخی به شکست منتهی گشت. در نگاه نخست به نظر می‌رسد عاشورا نیز به‌عنوان نمادی حماسی علیه خودکامگی، ظلم و بی‌عدالتی، به دنبال عملی نمودن ایده اصلاح از بالا به پایین بوده؛ اما با نگاهی دقیق‌تر درخواهیم یافت که هرگز چنین هدفی را به‌تنهایی دنبال نکرده است.هر دو رویکرد اصلاح از پایین (آزادی از خود و سپس از استبداد) و اصلاح از بالا (آزادی از استبداد و سپس آزادی از خود) رویکردهای اشتباهی هستند که بشریت را وارد چرخه‌ای بی‌پایان از فساد، هرج‌ومرج و ظلم خواهند کرد و جوامع را از دستیابی به اهداف آرمانی والایی همچو آزادی، عدالت و کرامت انسانی بازخواهند داشت. مسئله این است که عقاب برای پرواز و رهایی از چنگال زمین به هر دو بال خود نیاز دارد. انسان در کنار تلاش برای آزادی از خود، باید مسیر رهایی از استبداد را نیز بپیماید. هیچ‌کدام از این دو اعمال بر یکدیگر مقدم نیستند و مانند بال های یک پرنده، بایستی هم‌زمان و در کنار یکدیگر بشریت را دررسیدن به اوج قله کمال همراهی کنند.اگر جنبش عاشورا تنها از یکی از دونیروی فوق بهره می‌گرفت، هرگز ۱۴ قرن باقی نمی‌ماند و در همان کربلا دفن می‌شد. اما هوشمندی رهبران در برقراری تعادل میان دونیروی «اصلاح درونی» و «اصلاح برونی» باعث گشت چنین رخداد تاریخی ظاهراً کوچکی، به یک حرکت عظیم جهانی پایدار، مستحکم و حماسی تبدیل شود. حماسه عاشورا آن‌قدر قدرتمند بود که علاوه بر ایجاد طوفانی سهمگین در عمق اندیشه، تفکرات و احساسات مردم، ستون‌های مشروعیت استبداد خارجی حکومت وقت را نیز در خون خود غرق و مدفون کرد. پس از رویداد آزادی‌بخش عاشورا، در مدت کوتاهی (کمتر از یک نسل) حاکمیت فاسد، نامشروع و خودکامه امویان با نقش پررنگ ایرانیان به معنای واقعی کلمه از روی کره زمین به‌کل محو شد. پس‌ازآن عصر طلایی اسلام با پیشرفت در علم، فناوری، فلسفه، معماری، ادبیات، هنر، ثروت و فرهنگ آغاز شد که همین شکوفایی محصول سازش، مدارا و هم‌زیستی مسالمت‌آمیز میان اقوام، پادشاهان و عقاید مختلف از طریق ایجاد تعادل میان دونیروی اصلاح درونی و اصلاح برونی بود.دیتریش بونهافر در تاریخ نهم آوریل سال ۱۹۴۵ میلادی، تنها دو هفته پیش از آزادسازی اردوگاه مرگ فلوسنبورگ به دست سربازان آمریکایی، به جرم اقدام علیه امنیت ملی و توطئه برای سرنگونی آدولف هیتلر اعدام شد. با این وجود، بونهافر و میراثش هرگز با مرگ جسم فانی‌اش از بین نرفت و هنوز هم که هنوز است، از او و تفکراتش به نیکی یاد می‌شود:سکوت در برابر شر، خود شر است.- دیتریش بونهافر</description>
                <category>محمد مهدی عبدی</category>
                <author>محمد مهدی عبدی</author>
                <pubDate>Fri, 04 Aug 2023 19:53:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا Piracy یا همان کرک کردن غیر اخلاقی است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mrVabdi/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-piracy-%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%B1%DA%A9-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dznkzfc3lgve</link>
                <description>دزدی هنری/ ادبی یا Piracy، همان استفاده غیرقانونی از اثر دیجیتالی (بازی، نرم‌افزار، فیلم، موزیک و یا حتی مقاله علمی) بدون رضایت سازنده/منتشرکننده آن اثر است. اما آیا این عمل ازنظر اخلاقی توجیه‌پذیر است؟ همان‌طور که از نامش پیداست، ظاهراً چنین امری کاملاً غیراخلاقی تلقی می‌گردد، دزدی، دزدی است و هیچ شکی در آن نیست. اما دراین‌بین نکاتی وجود دارند که ممکن است کمی شک به این قطعیت تزریق کنند. ما اکنون قصد پاسخ به این سؤال را نداریم اما اطلاعات، استدلال‌ها و شواهدی را از دید یک فرد ایرانی ارائه خواهیم داد که این قطعیت را قطعاً زیر سؤال خواهند برد. در انتها نیز به هر شخصی اجازه خواهیم داد تا اخلاقیات خود را سبک‌سنگین کند، با قضاوت خودش نتیجه‌گیری کامل‌تری داشته باشد و پاسخ سؤال فوق را با آگاهی بیشتری بدهد.پایرِسی دزدی نیستابتدا باید بگوییم که با دزدی دریایی (Piracy به معنای دزدی دریایی است) خواندن این عمل کاملاً مخالفیم؛ زیرا اصلاً هیچ شباهتی به دزدی دریایی و یا حتی دزدی معمولی ندارد. تعریف دقیق‌تری که می‌توان پیشنهاد داد، «تهیه کپی غیرمجاز از محتوای دیجیتالی» است. دزدی دریایی یعنی، شخصی به‌زور وارد یک کشتی شود، با تهدید جانی اموال فیزیکی صاحب کشتی را (که حتی شامل لباسش هم می‌شود) بدزدد و درنهایت وسائل قربانی بخت‌برگشته را در بازار سیاه به فروش برساند.به‌عبارت‌دیگر، صاحب کشتی، دیگر دارایی‌های فیزیکی را که به‌زور از او دزدیده‌شده، در اختیار ندارد و هرگز نخواهد توانست از آن‌ها استفاده کند، زیرا دارایی فیزیکی برعکس دارایی دیجیتال محدود است و فقط یک نفر می‌تواند به‌صورت هم‌زمان از آن بهره ببرد. یا مثال دیگر دزدیدن یک خودرو است که درواقع، دزد به مالک خودرو ضرر واقعی می‌زند، چون توانایی و لذت راندن خودروی‌اش را تا ابد به‌کل از او می‌گیرد.همچنین، در بازار سیاه قیمت محصولات پایین‌تر از قیمت بازار سفید (بازار قانونی) هستند و به‌نوعی در قیمت اصلی محصول هم تأثیر منفی می‌گذارند. یعنی اگر یک خریدار بداند که می‌تواند در بازار سیاه، بدون مشکل قانونی محصولی را باقیمتی پایین‌تر از قیمت مرسوم خریداری کند، سراغ محصول اصلی نخواهد رفت. درنتیجه تولیدکننده/خدمات‌دهنده برای رقابت با بازار سیاه، مجبور است قیمت خدمات یا محصولش را پایین آورد. اما در Piracy چیزی ذر بازار سیاه خرید و فروش نمی‌شود. پس نام این کار را نمی‌توان دزدی گذاشت و زین پس ما اسم چنین عملی را «کپی غیرمجاز» می‌گذاریم. اما چه استدلال‌هایی قطعیت غیراخلاقی بودن کپی غیرمجاز را زیر سؤال می‌برند؟استدلال‌های 7 گانه1. پیش‌تر گفته شد که کپی غیرمجاز در قیمت محصول تأثیر منفی نمی‌گذارد، زیرا درجایی به فروش نمی‌رسد و مدارک محکمی نیز مبنی بر کاهش قیمت یک اثر دیجیتالی در اثر کپی‌های فراوان مشاهده نشده است.2. شخصی که از یک کپی غیرمجاز استفاده می‌کند، قصدی برای خرید نسخه اصلی نداشته، ندارد و نخواهد داشت. یعنی حتی اگر کپی غیرمجازی وجود نداشت، آن شخص نمی‌توانست یا نمی‌خواست برای نسخه اصلی هزینه کند. پس این استدلال که با Piracy درآمد آینده‌ صاحب اثران از آن‌ها سلب می‌شود، اساساً اشتباه است.3. تولیدکننده یا خدمات‌دهنده، اصلاً ایرانی‌ها را جزء آدمیزاد حساب نمی‌کند. کل کره زمین ما را تحریم کرده و این تحریم، علاوه بر حاکمیت، شامل مردم داخل ایران هم می‌شود. این‌یک حقیقت است؛ ایرانی که در ایران زندگی کند، اساساً وجود خارجی ندارد.4. نرخ تبدیل دلار به ریال به دلیل تورم شدید بسیار بالاست و خرید محصولات دلاری برای اکثر شهروندمان، امری ناشدنی‌ست. بعضی از شرکت‌ها با ایده «قیمت محلی» این مشکل را حل کرده‌اند. برای مثال شهروندان ترکیه یا آرژانتین بازی‌های استیم را با پول محلی خود و نه با دلار خریداری می‌کنند. اما بازهم به دلیل تحریم شدید، چنین امکاناتی هنوز برای ایرانی‌ها فراهم نشده است.5. کپی غیرمجاز با سرقت ادبی (Intellectual Property Theft) کاملاً متفاوت است. زیرا نه قرار است کسی آن نسخه کپی شده را دوباره به فروش برساند، نه با نام خودش باز نشر و نه دخل و تصرفی در آن ایجاد کند.6. اگر هنرمندان مستقل را فاکتور بگیریم، اکثر کمپانی‌های بزرگ دنیا با انحصار علم، ثروت و نیروی انسانی، محصولات خاصی را تولید می‌کنند که به دلیل محدودیت در همان سه منابع ذکرشده، دیگران توانایی تولیدشان را ندارند. یعنی با ایجاد انحصار و احتکار در محصولات و خدمات، آن‌ها را غیرقابل جایگزین می‌کنند و سپس باقیمت دلخواهشان، به هرکس که خواستند عرضه می‌نمایند.7. بر خلاف محتوای فیزیکی، ما با خرید یک محتوای دیجیتالی صاحب آن اثر نمی‌شویم. یعنی پس از خرید یک دوچرخه، شخص دیگری در کل کره خاکی (و حتی کهکشان‌ها!)، آن دوچرخه خاص را در اختیار ندارد. اما دقیقاً عین محتوای دیجیتالی که خریداری نمودیم، در اختیار هزاران و حتی میلیون‌ها نفر دیگر نیز گذاشته شده است. می‌گویند: « اگر خریدن، مالکیت نیست، پس پایرسی نیز دزدی نیست!»آیا کپی غیرمجاز خالی از منفعت است؟1. با کپی غیرمجاز، نام صاحب اثر بیشتر بر زبان‌ها می‌افتد و تبلیغی هم برای او می‌شود. وقتی فردی اثری را کپی غیر مجاز می‌کند، یعنی به آن اثر علاقه پیداکرده است و به‌احتمال فراوان با دایره اجتماعی نزدیک خود نیز پیشنهادش خواهد داد. به هر حال ما که جایی ندیدیم نرم‌افزاری کرک شده باشد و کسی از آن بد بگوید. بیشتر تولیدکنندگان محتوا، نه از فروش مستقیم آثارشان، بلکه از برند خود و از طرق مختلف مانند (اسپانسرینگ، فروش محصولات مرتبط با برند و قراردادهای تجاری) به کسب درآمد می‌پردازند. یعنی بیشتر درآمد یک شرکت یا یک فرد، به محبوبیت و شهرت او ختم می‌شود. دقیقاً به همین دلیل بود که شرکت بازی‌سازی دناتون گیمز (Dennaton Games) به‌صورت رسمی اعلامیه زد که کرک کردن بازی‌هایمان هیچ مشکلی ندارد!اگر فرضاً یک هنرمند، ورد جادویی کشف کند که به‌طور ناگهانی آمار کپی غیرمجاز آثارش را به صفر مطلق برساند؛ به نظر شما درنهایت چه کسی ضرر خواهد کرد؟ آیا کمتر شناخته شدن او به سودش خواهد بود یا به زیانش؟ اگر مقاله پولی X توسط محققی استفاده و بعداً به آن استناد (Cite) شود بیشتر به شهرتش کمک خواهد کرد یا اینکه همان محقق (ها) هرگز دستش به آن مقاله نرسد؟2. اگر کپی غیرمجاز رواج داشته باشد، شاید در یک‌زمانی، آن فرد برای دسترسی به امکانات کامل اثر یا حتی نشان دادن حسن نیت و خیرخواهی‌اش به صاحب اثر، اقدام به خرید محصول نماید. اما در نبود کپی غیرمجاز، مردم سراغ گزینه‌های جایگزین رایگان می‌روند و حتی اگر مجبور هم شوند، نمی‌توانند یا نمی‌خواهند هزینه محصول اصلی را بپردازند. چون از ابتدا قصدی برای خرید نداشتند.3. از دید کلان‌تر هم می‌توانیم بنگریم. کدام‌یک از این دو راه، برای جامعه، فایده، ثمره و سود بیشتری خواهد داشت؟ اینکه مقالات علمی در انحصار عده‌ای قلیل و برخوردار باقی بمانند یا اینکه همه انسان‌ها، فارغ از توانایی مالی یا ملیتشان برای پیشرفت علم، بشریت و کل جهان به آن‌ دستاوردهای علمی ارزشمند دسترسی آزاد، رایگان و کامل داشته باشند؟همان‌طور که گفته شد، قضاوت با خودتان است. اما دو توصیه کوچک هم داریم. نخست، از کپی غیرمجاز آثار ایرانی خودداری بفرمایید. دوم، اگر قصد استفاده از کپی‌های غیرمجاز کردید، تولیدکنندگان/خدمات دهندگان کوچک را معاف و محصولات/خدماتشان را خریداری کنید.</description>
                <category>محمد مهدی عبدی</category>
                <author>محمد مهدی عبدی</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jul 2023 00:59:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور اضطراب نسل زد ایران را به حرکت در می‌آورد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mrVabdi/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D8%B3%D9%84-%D8%B2%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF-hy2d0cyne6l9</link>
                <description>هفتمین و آخرین مورد از احساسات تاریخ ساز اضطراب است. در غرب، رسانه اخبار روزانه را طوری بیان می‌کند که گویا آخرالزمان است. یا تا همین چند سال پیش، باوجوداینکه نرخ جرم و جنایت در ایالات‌متحده در پایین‌ترین حد تاریخی خود قرار داشت، مادران آمریکایی از ترس آسیب رسیدن به فرزندشان، آن‌ها را از بازی کردن در محیط بیرون از خانه منع می‌کردند. هر تفریحی نیاز به کاغذبازی‌های فراوان و هر فرودگاهی بررسی‌های روتین امنیتی آزاردهنده‌ای دارد. واضح است که هیچ‌کدام از این‌ها مؤثر نیستند و فقط باعث به وجود آوردن اضطراب در گله می‌شوند. آمریکا بدون هیچ نتیجه اساسی، به‌اندازه دارایی خالص (و نه تولید ناخالص داخلی) کشور تایوان خرج جنگ علیه تروریسم کرد. چه اتفاقی افتاد؟ چرا یک جامعه تا این حد دچار وسواس شده است؟ سرچشمه این نگرانی امنیتی چیست؟ پاسخ تمام سؤا‌لات در یک جمله خلاصه‌شده است: این رفتارها همگی نشانه‌هایی از یک فرهنگ اضطراب-محور هستند.نسیم طالب، کتابی به نام پادشکننده (به انگلیسی: Antifragile) دارد که به‌طور خلاصه توضیح می‌دهد، چرا جوامع، انسان‌ها و حتی کودکان باید با تهدید سرشاخ شوند تا شخصیت روحی و فیزیکی خود را به شکل مناسبی توسعه دهند. طالب با ابداع مفهوم پادشکننده که در مقابل شکننده قرار می‌گیرد، سخن از ویژگی به میان آورد که فرد به کمک آن نه‌تنها در مقابل ناملایمات و سختی‌های خردکننده نمی‌شکند، بلکه به مقاومت بسنده نمی‌کند و قوی‌تر نیز می‌شود.برعکس باور عموم، اتفاقاً مراقبت بیش‌ازحد از کودکان، امنیت را از آن‌ها می‌گیرد زیرا بدون تجربه دنیای واقعی توانایی رقابت در جهان بیرونی امکان‌پذیر نخواهد بود. اگر به کارتون‌های قدیمی دهه ۶۰ خورشیدی (۷۰-۸۰ میلادی) مانند هاچ زنبورعسل، و تبدیل شوندگان بنگریم، خواهیم دید که چه قدر هاچ برای یافتن مادرش سختی می‌کشد و چطور تبدیل شوندگان برای نجات جهان بایستی با خطرات جدی روبرو شوند. اما کارتون‌های جدید مانند باب اسفنجی و گربه‌سگ تقریباً هیچ ریسکی را شامل نمی‌شوند و به نظر می‌رسد هیچ هدفی جز تهی و بی‌حس کردن ذهن کودک ندارند.در دنیای مدرن، وقتی هیچ جنگی را آغاز، خودمان غذای خودمان را کشت و یا در سن ۲۰ سالگی فرزندی تربیت نمی‌کنیم، یعنی به‌اندازه کافی دچار «اضطراب حقیقی» نمی‌شویم. هر سه مثال ذکرشده بالا، کارهایی هستند که به ما احساس موفقیت القا می‌کنند. یعنی احساس مفید بودن می‌کنیم و این حس را داریم که برای پیشرفت بشریت عملی انجام می‌دهیم. همین احساس، در مواجهه با اضطراب به کمک ما می‌آید و با توجه به اعتمادبه‌نفسی که از تجربه روزهای دشوار کسب کردیم، بهتر با اضطراب حقیقی کنار خواهیم آمد.البته نه اینکه ما اضطراب را تجربه نمی‌کنیم. قسمت کنایه‌آمیز ماجرا اینجاست که ما دریکی از پراسترس‌ترین، افسرده‌ترین و پریشان‌ترین دوران تاریخ زندگی می‌کنیم. به‌عبارت‌دیگر ما در عصر مدرن، آن‌قدر لوس بار آمده‌ایم که حتی کوچک‌ترین چیزها هم ما را مضطرب می‌کنند. اما هیچ‌کدام از این اضطراب‌ها حقیقی نیستند. دفاع از جنسیت صدویکم اقلیت‌های جنسی، زندگی زناشویی سلبریتی‌ها و احتمال کنسل شدن اسیپن‌آف بریکینگ بد، کمتر نگران‌کننده می‌شوند؛ وقتی طاعون مغول قرار است کل تمدن سرزمینم را به خطر بیندازد. همچنین احساس ناتوانی، ضعف و عدم کنترل – که به‌طور فزاینده‌ای در جامعه مدرن ریشه دوانده – به این احساس اضطراب عظیم می‌افزایند.یکی از تعاریف اضطراب، ناتوانی در مواجهه با مرگ و ترس دائمی از آن است. در قرن بیست و یکم دنیای دیگری (آخرت) برای آرام کردن ترسمان از مرگ وجود ندارد. هیچ مکتب، استاندارد اخلاقی یا سیستم ارزشی قدرتمندی برای راهنمایی انسان به سمت تعالی، تکامل و هدف آرمانی‌اش در کار نیست. هیچ خانواده یا دوست نزدیکی نیست تا مسیر سخت زندگی انسان را کمی قابل‌تحمل‌تر کند. در جامعه امروزی، انسان‌ها تنها بر اساس موفقیت‌های مادی و دستاوردهای جنسی‌شان قضاوت می‌شوند. در جامعه مدرن، اضطراب بشر تعجبی ندارد. طبیعتاً، واضحاً و مشخصاً، اگر انسان سرگشته در این دنیا احساس اضطراب نکند، باید تعجب کرد. درنتیجه تنها راهی که بشریت می‌تواند مرگ را فراموش کند، رو آوردن به اپیکوریسم (به انگلیسی: Epicureanism)، لذت‌گرایی یا فلسفه عیاشی است.یکی از بهترین کتاب‌ها در مورد تغییر جامعه آمریکا از یک جامعه گناه-محور مسیحی در قرن نوزدهم، به جامعه اضطراب-محور قرن بیستم، کتاب انبوه تنها اثر دیوید رایزمن است. او در این کتاب همه جنبه‌های جامعه آمریکایی را از دیدگاه احساسات تاریخ ساز و در بخش‌های مختلف مانند فیلم، آموزش، سیاست، محل کار و حتی روش‌های تربیت کودک بررسی می‌نماید. در ادامه او نشان می‌دهد که چطور یک جامعه از محوریت جلب رضایت خداوند، به جلب رضایت گروه‌های اجتماعی حرکت می‌کند. حومه شهرهای کشورهای غربی (به‌خصوص آمریکا) عمدتاً گناه-محور و شهرهای پرجمعیت اضطراب-محور هستند. جنگ معروف فرهنگی در غرب، عمدتاً به همین تفاوت جهان‌بینی و احساسی دو گروه فوق باز‌می‌گردد.یکی از راه‌های تشخیص یک جامعه اضطراب-محور، این است که ببینیم چطور با جهان تعامل برقرار می‌کند و جهان‌بینی‌اش بر چه فلسفه‌ و هدفی استوار است. باز کردن جامعه اضطراب-محور به دلیل دارا بودن بیشترین اهمیت در جامعه مدرن و پراهمیت‌ترین احساسات تاریخ ساز هفتگانه، لایق یادداشتی جداگانه است؛ بنابراین اکنون از بیان جزئیات خودداری خواهیم کرد. فرهنگ جامعه مدرن همواره نگران آخرالزمان و انتهای داستان تاریخ بشریت است. اینکه به چه شکلی جهان به پایان می‌رسد، انسان مدرن را واقعاً نگران کرده است. بشریت دقیق نمی‌داند که از چه طریقی منقرض خواهد شد، از طریق آب‌وهوا، جنگ هسته‌ای، یا ازدیاد جمعیت یا هزاران عامل دیگر. آن‌قدر وسواس فکری دراین‌باره پیداکرده که به مرز جنون هم رسیده است.مسئله اینجاست که در صورت وقوع یک بحران، خواه جنگ ایالات‌متحده با ایران باشد خواه انتخابات کشور، جامعه مضطرب به این‌گونه اتفاقات با احساسات افراطی انیمه‌ای پاسخ می‌دهد. درحالی‌که یک جامعه مسئولیت‌پذیر و منطقی، روش منصور حلاج و رواقیون را برمی‌گزیند و در کمال خونسردی، درد را بدون نمایش احساسات و هرگونه شکایت تحمل می‌کند. اضطراب تنها زمانی بر بدن حاکم می‌شود که مردانگی (به معنای کیفیت داشتن قدرت، انرژی و ثبات) کاهش یابد و انسان از حالت ثبات، آرامش و خونسردی به حالت دیوانگی، جنون و فوران احساسات سقوط کند.نزاکت سیاسی (به انگلیسی: Political Correctness) در دنیای پساکمونیستی چپ نمونه عالی از یک جهان‌بینی اضطراب-محور است. این ایدئولوژی سیاسی، بسیار ظاهرگرا و بی‌مصرف است. یعنی اعضای آن در عوض ارائه تفکراتی که واقعاً مؤثر هستند، فقط ظاهرشان را به شکلی نشان می‌دهند که انگار دیدگاه صحیحی دارند. نیاز به اثبات ندارد که سیاست‌های چپی مرتب در حال شکست خوردن هستند. برای مثال چپ‌ترین ایالت‌های آمریکا، کمترین یکپارچگی داخلی، بیشترین نابرابری و بالاترین نرخ مشکلات اجتماعی را دارند. مورد خوبی که می‌توان در این رابطه بیان کرد، اقلیت‌های جنسی هستند. انتظار این است که ملت اقلیت‌های جنسی را بپذیرد، اما اگر این گروه از جامعه مضطرب نبودند، دچار فروپاشی روانی نمی‌شدند و اصلاً مشکلی به نام حقوق اقلیت‌های جنسی وجود نداشت.کتاب انبوه تنها، بر این تفکر استوار است که هر شخصی به دنبال تائید اجتماعی (به‌عنوان مهم‌ترین دغدغه اجتماع) خواهد بود. بنابراین همه در انبوه جمعیتی حضور خواهند داشت. اما انبوه تنهاست زیرا هیچ‌کس خاص، موثق و دارای تفکری مستقل نیست. به نظرم این توصیف بی‌نقص کلاب‌های شبانه است. همچنین در این رابطه می‌توانیم به تغییرات فرهنگی جوانان در قرن ۱۹ و ۲۰ نگاهی بیندازیم. کتاب‌های نوجوانان در قرن ۱۹، در مورد ماجراجویی‌های خارق‌العاده، عشق و دستاوردهای باشکوه بود. اما پس از زمان جنگ جهانی دوم، پارتی، رابطه جنسی و محبوبیت عمده محتوای نوجوانان را تشکیل داده است. یعنی بازگشت از ذهنیت فردگرای گناه محور به ذهنیتی که فقط اجتماع برایش اهمیت دارد.اطمینان داریم که بیشتر نسل زد و خیلی از مخاطبین همین نوشته شخصاً با استرس و اضطراب دست‌وپنجه نرم کرده‌اند؛ چون اکثریت‌قریب‌به‌اتفاق جوانان عصر مدرن همیشه در معرض اتفاقات پراسترس قرارگرفته‌اند. از یک‌سو غرب مدرن از هرگونه تصمیم‌گیری قدرتمند، قاطعانه و مهم (مانند اعلان‌جنگ، فداکاری شخصی و ایستادن برای منافع ملی) عاجز است و از سوی مشغول شیطانی سازی، له کردن و تخریب مفاهیم مثبتی مانند مردانگی، غرور و قهرمانی است. به‌طور بنیادین، اضطراب سوخت محرک زوال جامعه است. جامعه‌ای که تنها آرام ساختن اضطراب ضعفا، اقلیت‌ها و ناتوانان برایش مهم باشد، قاعدتاً اهمیتی به حفظ خود برای نسل‌های آینده نمی‌دهد تا به یک جامعه قدرتمند تبدیل شود، اعمال بزرگ انجام دهد و تاریخ سازی کند.دیوید رایزمن در کتاب انبوه تنها اشاره می‌کند که در قرن نوزدهم اشخاص با احداث معدن نقره و یا ساخت کارخانه ثروتمند می‌شدند اما در قرن بیستم رویکرد موفقیت به بالا رفتن از قله‌های سلسله‌مراتب شرکت‌ها تغییر پیدا کرد. رایزمن درست می‌گوید. در حال حاضر بیشتر افرادی به که دانشگاه‌های برتر جهان ورود پیدا می‌کنند، ذهنیتی خلاقانه، شجاع و یا رهبر گونه ندارند. بیشترشان فقط افراد مهر‌طلبی (به انگلیسی: People Pleaser) هستند که در خدمت خوشی دیگران‌اند و از چند فیلتر اجتماعی گذشتند. البته جامعه مدرن امروزی تنها نمونه اضطراب-محور در تاریخ نیست. اواخر امپراتوری روم و یا رژیم باستان پیش از انقلاب فرانسه از دیگر نمونه‌های معروف جوامع اضطراب-محور هستند. در هر دو نمونه فوق، تلاش شد تا از طریق محبوبیت و محبوب بودن، اقتدار اجتماعی کسب شود و همان‌طور که تاریخ اثبات کرد، نتیجه آن چیزی جز فلاکت نبود.همان‌طور که غرور مردانه‌ترین محور احساسات تاریخ ساز است، اضطراب با اختلاف زنانه‌ترین آن‌هاست. جوامع اضطراب-محور به زنان اقتدار اجتماعی و قدرت سیاسی بالایی می‌دهند و برایشان حقوق‌های رادیکالی قائل هستند تا بتواند ساختارهای دادگاه مانند جوامع این‌چنینی را بهتر هدایت کنند. همچنین زنان می‌توانند احساسات و اضطرابشان را به‌راحتی بروز دهند و قضاوت نشوند، بر خلاف مردان که با این کار شجاعت، لیاقت و شایستگی‌شان زیر سؤال می‌رود. در انتها نیز باید گفت وقتی جامعه مرتب به دنبال ستایش، جلب رضایت و تائید دیگران باشد، مضطرب می‌شود و راهش را گم می‌کند. بنابراین مردم برای رهایی از این احساس آزاردهنده، دیوانه کننده و ناراحت‌کننده، به یک قدرت برتر چنگ خواهد زد. دستیابی به چنین قدرت برتری، فقط از دو مسیر امکان‌پذیر خواهد بود: الهی و غیر الهی.اگر جامعه خداوند را برگزیند، دوباره راه خودش را خواهد یافت. اما اگر مسیر انتخابی‌اش، بت‌سازی از یک انسان ماورایی مانند سزار باشد، برای فرار از اضطراب به تمامیت‌خواهی و توتالیتاریسم توسل خواهد جست. به همین ترتیب بود که فرانسه، روسیه، روم و یونان به ترتیب در برابر ژاکوبن‌ها و سپس ناپلئون، استالین، گایوس یولیوس سزار و اسکندر مقدونی زانو زدند. من و تو به‌عنوان یک انسان، دو راه بیشتر نداریم. راه نخست، منفعل بودن محض در برابر اتفاقات و راه دوم، فعال بودن محض است. ما می‌توانیم کنش‌پذیر باشیم و در برابر مستبد آینده تسلیم شویم، یا کنشگر باشیم و با مجهز شدن به زره پولادین دانش و در دست گرفتن سلاح قدرتمند عقل جهان آرمانی خود را بسازیم.</description>
                <category>محمد مهدی عبدی</category>
                <author>محمد مهدی عبدی</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jul 2023 00:51:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور حسادت کمونیسم و کاپیتالیسم را به حرکت در می‌آورد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mrVabdi/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%DA%A9%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF-rhwmouv8oaou</link>
                <description>ششمین مورد از احساسات تاریخ ساز حسادت است. حسادت به این معنا نیست که یک کودک، کامیون اسباب‌بازی دوستش را بخواهد. حسادت یعنی همان کودک بدون اینکه چیزی به خودش برسد، تمایل شدیدی به خرد شدن کامیون دوستش در خود حس کند. حس حسادت مخربی در قلب آن کودک فوران کرد چون دوستش خوشحالی داشت که خود او فاقدش بود. حسادت با اختلاف پست‌ترین، هولناک‌ترین و بدترین مورد از احساسات تاریخ ساز است و با قطعیت بالایی می‌توان گفت که حسادت و برتری‌جویی ریشه همه مفاسد، ظلم‌ها و استبداد‌های تاریخ بشریت است. همین حسادت بود که شغاد را تحریک به کشتن برادرش، یعنی رستم دستان کرد و در این راه حتی خودش هم به هلاکت رسید. حسادت دروازه تباهی را برای همه اعمال شر تاریخی باز می‌کند و بیراه نیست که بزرگان، حس حسادت را دروازه شر می‌نامند.حسادت و بیزاری، در همه جوامع وجود دارد اما جامعه‌های سنتی حس بسیار قدرتمندی از حسادت دارند که به‌عنوان یک نیروی عظیم، آن‌ها را از پیشرفت مادی و معنوی بازمی‌دارد. محکم‌ترین عاملی که حسادت را در زنجیر نگه می‌دارد، توحید و گناه-محوری است. زیرا جوامع مبتنی بر گناه نه به توهمات، خیالات و نظرات سابجکتیو اجتماع، بلکه به خدای یگانه و عینی باور دارند. یکی دیگر از دلایل موفقیت غرب در ۷۰۰ سال گذشته قفل زدن بر دروازه حسادت در جامعه از همین طریق و انباشت انبوه ثروت و پیشرفت تکنولوژیک بود. با ضعف مسیحیت در غرب، محو شدن توحید از جامعه و شکسته شدن قفل دروازه حسد در قرن بیستم، بشریت به معنای واقعی کلمه نظاره‌گر ظهور بزرگ‌ترین ایدئولوژی‌های شر، جنایتکار و حسادت-محور تاریخ شد.کمونیسم یک ایدئولوژی کاملاً حسادت-محور است. گفته شد که حسادت در همه جوامع وجود دارد اما وقتی به‌عنوان پایه اصلی یک ایدئولوژی قرار گیرد، نتایج اسفناکی را در بر خواهد داشت. محبوبیت ادامه‌دار کمونیسم باوجود شکست‌های فراوانش در همه قاره‌ها، آب‌وهوا‌ها و تمدن‌ها – که نتیجه آن چیزی جز فقیرتر شدن فقرا نبود – تنها به دلیل همین حسادت-محور بودن قابل توجیه است. برخلاف باور عموم، انقلاب‌های کمونیستی نه توسط کارگران، بلکه به دست روشنفکران روستایی که از بی‌ارزش قلمداد شدن زحمات، دستاوردها و خدماتشان ناخشنود بودند، رقم خورد. این مردان اقتصاد را تنها به این دلیل صنعتی کردند که بتوانند از ترویج آموزش انبوه برای توجیه قدرت‌طلبی‌شان بهره ببرند. محرک کارگران و روشنفکران، حسادت به قدرت اجتماعی و ثروت اقتصادی سیاست‌مداران و بازرگانان است و تنها گزینه‌ای که می‌تواند راه رسیدن به این قدرت و ثروت را هموار کند، همین کمونیسم خواهد بود.اصلاً ایدئولوژی که همه مشکلات جامعه را به گردن طبقه قدرتمند بیندازد و هیچ مسئولیتی را متوجه طبقه ضعیف نسازد، بدیهی است که حسادت-محور نام خواهد گرفت. ادیان سنتی مانند اسلام و مسیحیت، مسیرهای به‌مراتب مؤثرتری را برای کمک به محرومان باز کردند. این مسیرها مؤثر هستند زیرابه فقرا اجازه می‌دهند تا نمایندگی خود را تأسیس و اداره کنند. با این کار، طبقه ضعیف هم برای قدرتمند شدن تلاش می‌کند، هم برای زندگی خود تصمیم می‌گیرد و هم مسئولیت‌پذیری را می‌آموزد. درعین‌حال کمونیسم، همه شرور جهانی را از چشمان کاپیتالیسم می‌بیند، هیچ مسئولیتی را برای طبقه ضعیف (به دلیل نداشتن قدرت) قائل نیست و عمیقاً باور دارد که دروازه جهان آرمانی با خون ثروتمندان و انقراض طبقه قدرتمند بازخواهد شد.بدیهی است که طبقه ثروتمند و فقیر، هر دو دارای مزایا و معایب خاص به‌عنوان مجموعه‌ای از انسان‌های معمولی (و نه موجوداتی شرور) هستند. در دوران چین مائو زدانگ، زنان را مجبور می‌کردند تا لباس‌های گشاد و زشت بپوشند و آن‌هم نه به دلیل حفظ کرامت جنس زن، بلکه به خاطر برانگیخته شدن حس حسادت دیگر زنان نسبت به زنان زیبا‌تر و مزیت‌های اجتماعی که از این طریق به دست می‌آوردند. کار به جایی رسیده بود که در یک دوره و به دلیل مشابهی، کارگردانان چینی حق نداشتند از بازیگران زن زیبا در فیلم‌هایشان استفاده کنند. چنین ترندی را در دنیای مدرن امروز هم مشاهده می‌کنیم. اصطلاحاتی مانند امتیاز زیبایی (به انگلیسی: Beauty privilege) یا ترند شدن مدل‌های چاق از همین حس حسادت نشاءت می‌گیرند.رشد و بلوغ اجتماعی از مسیر مسئولیت‌پذیری می‌گذرد. حسادت از مسئولیت‌پذیری متنفر است و ما می‌بینیم که چطور کمونیسم فردیت را با بی‌اعتبار ساختن مسئولیت فردی، نابود کردن هویت شخصی و چپاندن افراد در یک گروه از بین می‌برد. در کمونیسم، به مردم آموزش داده می‌شود تا در عوض روبرو شدن با اضطراب درونی، آن را به گروه منتقل کنند و از پذیرش مسئولیت سرباز زنند. یعنی بی‌مسئولیتی در جامعه حسادت-محور سیستماتیک است. اصلاً انگیزه کمونیسم از کشتن میلیون‌ها انسان از طریق قحطی و قتل‌عام مستقیم، همان حسادت است. چنین جامعه‌ای ترجیح می‌دهد، به چیزهایی که دارد ضربه بزند تا به دنبال چیزهایی که ندارد، برود. یعنی وقتی حاکم کمونیست سخن از کشتن ثروتمند می‌زند، درواقع منظورش رعیتی است که چند گاو بیشتر از دیگران دارد. یعنی فلسفه کمونیسم به‌هیچ‌وجه در مورد ثروتمندان نیست، بلکه همان حسادت-ورزی به افرادی است که کمی بیشتر از او دارند.کمونیسم هیچ قطب‌نمای اخلاقی ندارد و به‌راحتی میلیون‌ها انسان را قتل‌عام می‌کند. درواقع این ایدئولوژی، از مجموع همه ادیان و ایدئولوژی‌های تاریخ (حتی فاشیسم) بیشتر کشتار کرده است. همین موضوع به‌آسانی ثابت می‌کند که آن‌ها چه قدر به انسان، جهان و حتی خود زندگی حسادت می‌کنند. کمونیست‌ها نمی‌توانند رستگاری انسان را بپذیرند و به همین علت دست به کشتار وسیع می‌زنند. کاپیتالیسم نیز یک ایدئولوژی حسادت-محور است اما همان‌طور که اسرائیل باوجود شباهت‌های بسیار، مهم و اساسی‌اش با فاشیسم جان سالم به دربرد، کاپیتالیسم نیز با عملکرد هوشمندانه‌اش به موفقیت مشابهی دست پیدا کرد. در همین قسمت اشاره شد که مردم طبقه فرودست به طبقه آریستوکرات حسادت نمی‌کردند، زیرا چنین طبقه‌ای به علت موروثی بودن جایگاهش، کاملاً دست‌نیافتنی بود و هر چیزی که دست‌نیافتنی باشد، طبیعتاً قابل حسادت ورزیدن هم نیست. اما همان طبقه به بازرگانان و تاجران حمله می‌کرد چون برخلاف مناصب حکومتی، هرکسی می‌توانست به یک تاجر تبدیل گردد.انتخاب طبیعی سرکوب حسادت و دور ماندن از چشم حسود را با دقت انتخاب کرده است. انسان برای بقا تکامل‌یافته و هر چیزی که بقایش را به خطر بیندازد، به‌عنوان تهدید در نظر گرفته می‌گیرد. حسادت نیز یکی از خطرناک‌ترین تهدیدهای بقای انسان است و به همین علت جوامع سنتی تا جایی که امکان داشت با فروتنی مالی و اجتماعی سعی می‌کردند از خطر حسادت دوری بجویند. اسلام و مسیحیت هر دو مردم را از خطر حسادت آگاه می‌کردند. اصلاً داستان بشریت با حسادت شیطان به انسان و قابیل به هابیل آغاز شد.اما کاپیتالیسم حسادت را در طبقه فقیر و شرارت را در طبقه ثروتمند تقویت می‌کند. رسانه هرروز از سبک زندگی ثروتمندان و میلیاردرها برنامه تولید می‌کند، فوربز (به انگلیسی: Forbes) مرتب لیست ثروتمندترین اشخاص جهان را با عدد دقیق ثروتشان به‌روز می‌کند، آیرون‌من و بتمن به‌عنوان منجیان جهان معرفی می‌شوند، شبکه‌های اجتماعی به شکلی طراحی شدند که مردم بتوانند ثروت، زندگی و جایگاه اجتماعی‌شان را به رخ دیگران بکشند و از همه مهم‌تر، به مردم القا می‌کنند که رؤیای آمریکایی حقیقت دارد و هر شخصی می‌تواند به چنین ثروت عظیمی دست پیدا کند. به‌عبارت‌دیگر اگر مردم به طبقه برخوردار حسادت نورزند، کل سیستم کاپیتالیستی از هم می‌پاشد.انگیزه کسب سود افراطی و ثروت‌اندوزی بی‌پایان، انگیزه‌ای غریزی، طبیعی و ذاتی نیست؛ یعنی این انگیزه در DNA ما حکاکی نشده است. برای اثبات اینکه کاپیتالیسم یک جنبش فرهنگی‌ست و نه طبیعی، کافی‌ست نگاهی به اقتصاد جامعه شکارچیان اولیه بیندازیم. چنین جوامعی بر اساس نیاز به شکل عشایری زندگی می‌کردند بنابراین از انباشت ثروت خودداری می‌شد، زیرا این عمل تحرک و کوچ‌ کردن از مکانی به مکان دیگر را سخت و دشوار می‌کرد. درنتیجه این استدلال بیان می‌شود که بی‌ثباتی اقتصادهای کاپیتالیستی نه به خاطر تقویت تمایلات فطری و ذاتی انسان، بلکه به علت تحمیل یک فرهنگ با الگوی رفتاری خاص به بشریت است.تورستین وبلن رابطه بین انباشت افراطی ثروت و حسادت را به‌خوبی روشن کرده است. او نورپردازش را بر ماهیت «چشم‌وهم‌چشمی» و «تمایز نفرت‌انگیز و حسودانه» می‌اندازد و توضیح می‌دهد که چطور هردوی این‌ها ماحصل اشتهای سیری‌ناپذیر مصرف‌کننده اقتصاد‌های سرمایه‌داری هستند. در اقتصادهای صنعتی و پساصنعتی، کالاهای مادی به سمبلی برای به رخ کشیدن جایگاه اجتماعی تبدیل‌شده‌اند. این شیفتگی فراوان به انباشت ثروت مادی – که هسته اصلی جامعه حسادت-محور کاپیتالیستی را تشکیل می‌دهد – مبنای اصلی تحلیل وبلن در مورد انگیزه حسادت آمیز است. از یک سمت اشخاص به یکدیگر «چشم‌و‌هم‌چشمی» دارند و از طرف دیگر «تمایز نفرت‌انگیز و حسودانه» را هدف خود قرار می‌دهند تا در مرکز توجه باشند و دیگران وادار به حسادت ورزی نسبت به خود کنند.به خاطر داری که چطور کمونیسم همه مشکلات را گردن ثروتمند می‌اندازد و فرد را از هرگونه مسئولیت‌پذیری بازمی‌دارد؟ کاپیتالیسم مدرن دقیقاً همین عمل را منتها در جهت عکس رقیبش تبلیغ می‌کند. یعنی می‌گوید اگر کسی به هر دلیلی در جامعه شکست خورد، مقصرش فقط خودش است. به‌عبارت‌دیگر، فقیر فقط خودش مسئول در فقر ماندنش است و ثروتمند هیچ مسئولیتی در این قبال ندارد. از آن سمت، ثروتمند فارغ از روش کسب ثروتش، لایق آن خواهد بود. کمونیسم جمع‌گرای مطلق و کاپیتالیسم فردگرای مطلق است و نقطه اشتراکشان، حسادت-محوری است.مطالعات متعددی در مورد رابطه نابرابری و حس حسادت منتشرشده است. در آن‌ها آمده که حسادت در جوامع نابرابر بالاتر از دیگر جوامع است؛ به‌خصوص جاهایی که قدرت و دارایی مالی طبقات قدرتمند در معرض دید طبقات فرودست قرار دارد. در یک جامعه کاپیتالیستی، شکاف نابرابری همواره رو به رشد است و سیستم و مردم هم‌زمان این نابرابری را از طرق مختلف در معرض دید همگان قرار می‌دهند. این عمل منجر به ناامیدی شدید، تفکرات خود-تخریبی و افسردگی خواهد شد و جامعه را به سمت منفورترین نوع از احساسات تاریخ ساز هدایت خواهد کرد. به‌علاوه، آنتروپولوژیست‌ها دریافتند که درک تحرک اجتماعی یا اقتصادی حس حسادت را افزایش می‌دهد. یعنی اگر طبقات فرودست حتی کوچک‌ترین امیدی به ثروتمند شدن داشته باشند، حس حسادتشان تقویت می‌شود.افرادی که در یک سلسله‌مراتب اجتماعی ثابت (مثل کاست) زندگی می‌کنند، حسادت کمتری را هم تجربه می‌نمایند. عدم تحرک اقتصادی-اجتماعی و وجود مرزهای مشخص، ثبات، نظم و انضباط را در جامعه تحکیم می‌کند. اشخاصی که توانسته باشند خود را از فقر و فلاکت نجات دهند و به طبقات ثروتمند راه پیدا کنند، اهداف آسیب‌پذیر و واضحی برای حسادت به شمار می‌روند. چنین موضوعی در کنار داستان‌های تک‌وتوک، گاه‌وبیگاه و استثنایی موفقیت افراد ثروتمندی که از فرش به عرش رسیدند، مردم را بیش‌ازپیش عصبی، ناامید و حسود می‌کنند. به‌اضافه موارد فوق، ازآنجایی‌که حسادت، ناشی از حس رقابت‌طلبانه افراطی است، درصورتی‌که یک جامعه رقابت را به مرز جنون برساند، حسادت جای حس رقابت‌طلبی سالم را گرفته و بر آن حکمرانی می‌کند.تبلیغات، شاید واضح‌ترین مثال از برانگیختن عمدی حسادت در کاپیتالیسم باشد. روش‌های تبلیغاتی تکامل پیداکرده‌اند اما پیام اصلی‌ فقط یک‌چیز است: «تو به‌عنوان یک مصرف‌کننده فاقد چیزی هستی که دیگران در اختیاردارند.» این پیام به شکلی ناجوانمردانه با حس حسادت بازی می‌کند. کاپیتالیسم و کمونیسم هر دو حسادت محور هستند، اما باوجود مشکلات فراوانی که سرمایه‌داری جهانی در کره زمین ایجاد کرده (که در مقالات پیشین مانند اینجا، اینجا و اینجا مفصل در موردشان بحث شده)، با توسل به راه‌های هوشمندانه‌ای مانند چسباندن خودش به مفهوم قدرتمند، فطری و بزرگ لیبرالیسم، علم کردن کمونیسم به‌عنوان شر مطلق و معرفی خودش در لباس منجی جهان و پایبند بودن به استانداردهای اخلاقی که با تکیه‌بر مفهوم توحید آغاز شد، توانست تا حدودی تاریخ انقضایش را بهبود ببخشد.برای تأکید بیشتر بازهم تکرار می‌کنیم؛ حسادت بدترین نوع از احساسات تاریخ ساز هفتگانه است و به‌هیچ‌وجه نمی‌توان محرکی ترسناک‌تر، هولناک‌تر و شرورتر از حسادت در یک جامعه تصور نمود. حتی بیزاری که محرک نژادپرستی هم هست، می‌تواند برای هزاران سال به‌پیش رود و جامعه باثباتی هم تحویل جهان دهد. اما جوامع حسادت-محور به‌محض بریدن سر طبقه موفقش، به‌سرعت به سمت تباهی، فساد و زوال خواهند رفت. درست زمانی که شوروی سابق دست از فتح همسایگان، سواستفاده از قلمرو خود، سو استفاده از محیط خود و کشتن طبقه زمین‌دار خود برداشت، بلافاصله رشدش متوقف شد. کاپیتالیسم بدون لیبرالیسم و توحید نیز چنین سرنوشتی را خواهد داشت و این دقیقاً چیزی است که از یک جامعه حسادت-محور انتظار داریم.برای مقابله با بدترین نوع از احساسات تاریخ ساز راه‌های فراوانی در اختیارداریم. اما همه این‌ راه‌ها به دو قسمت فردی و اجتماعی تقسیم می‌شوند. به‌طورکلی راه مقابله با حسادت اجتماعی، همان کاری است که ایران باستان، اسلام در دوران طلایی‌اش و غرب تا پیش از ظهور فاز دوم کاپیتالیسم انجام داد؛ یعنی تکیه‌بر توحید و توجه به حقوق فردی. توحید و ادیان سنتی ذاتاً حسادت را تا حد زیادی سرکوب می‌کنند. توحید به ما امر می‌کند که انسان‌ها را به‌صورت فردی و بر اساس ارزش‌های اخلاقی‌شان قضاوت کنیم و نه بر اساس هویت‌های اجتماعی مانند ثروت، شهرت و یا نژاد. ما نیاز به پیام توحیدی داریم که بر اساس آن‌همه انسان‌ها – هر چه قدر هم که اعمال شر انجام داده باشند – لایق احترام، کرامت و عشق هستند. اگر انسانی خوشحال است، انسان‌های دیگر هم برایش خوشحال باشند، به او غبطه بخورند و تلاش کنند به‌ جایگاه او برسند.اعتقاد به حقیقت ثابت (در برابر حقیقت نسبی) از اهمیت فراوان، بسزا و بالایی در مقابله با حسادت اجتماعی برخوردار است. وقتی‌که احساسات، تمایلات و رفتارهای ذهنی انسان بر جامعه حکم‌فرما شوند و تجربه شخصی افراد معیار همه‌چیز قرار گیرند و یا مانند ادیان انحرافی منفعت، تمایلات و خواسته‌های گروهی بر استانداردهای اخلاقی مقدم شوند، آن جامعه قطعاً وارد دوره ترسناکی خواهد شد. در عوض نبرد با حسادت، باید به حقیقت ثابت و نیروی خیر باور داشت تا بتوان از غرق شدن در ضعف‌های بنیادین، طبیعی و ذاتی بشر جلوگیری نمود. تنها با این اعتقاد است که می‌توان قدرتمندترین حس از احساسات تاریخ ساز را در همان نطفه خفه کرد.</description>
                <category>محمد مهدی عبدی</category>
                <author>محمد مهدی عبدی</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jul 2023 00:48:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور احساس گناه باعث شکوفایی غرب شد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mrVabdi/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B9%D8%AB-%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%81%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%BA%D8%B1%D8%A8-%D8%B4%D8%AF-rh46fwhihxcb</link>
                <description>گناه پنجمین نوع از احساسات تاریخ ساز و شکل فرهنگی غالب تمدن غرب (اروپا، آمریکای شمالی، استرالیا و بخش اعظمی از آمریکای جنوبی) است. فرهنگ گناه-محور باور دارد انسان باید اعمالش را بر اساس رضایت خداوند انجام دهد؛ خواه جامعه تائید کند، خواه نکند. محرک این جوامع، درون فکری و بر اساس استانداردهای شخصی است و نه دنبال کردن نرم‌های اجتماعی و گروهی. مدل گناه-محور به‌مرور در شرق دریای مدیترانه و در زمان امپراتوری روم پدید آمد. اولین انسان شناخته‌شده‌ تاریخی که چنین سیستم اخلاقی را ترویج داد، سقراط بود. به اعتقاد او، باید با کمک عقل و منطق، به سیستم اخلاقی آبجتکیو، عینی و ثابتی رسید، آن‌ را پرورش داد و درنهایت با تکیه‌بر آن علیه اخلاقیات، آداب و سنن ناصحیح، اشتباه و غیراخلاقی جامعه قیام کرد.چنین طرز تفکری را در نسل جدید ایرانیان می‌بینیم. همان‌طور که پیش‌تر نیز گفته شد، شرم در جامعه مدرن ایران تا اوایل قرن بیست و یکم غلبه سنگینی بر گناه داشت. اما به‌مرورزمان و با کمک اینترنت، نسل شرم-محور و غرور-محور (با چاشنی بیزاری) اسلامی انقلاب ۵۷ و جنگ هشت‌ساله، تبدیل به نسل زد (به انگلیسی: Z Generation) و نوینی شد که به علت تعاملات مستقیم، سنگین و فراوان با دنیای غرب، گناه را همراه با مقدار نسبتاً بالایی از بیزاری و حسادت، به‌عنوان محور اصلی اخلاقی خود انتخاب کرد. اما متأسفانه به دلیل نداشتن مرجعیت قدرتمند، نبود راهنمای اخلاقی و کمرنگ شدن نقش مسیحیت در غرب، دیری نخواهد پایید که محوریت گناه نیز جای خودش را به هفتمین مورد از احساسات تاریخ ساز یعنی اضطراب خواهد داد. بخش اصلی اختلافات نسل زد و حاکمیت هم در این همین موضوع خلاصه می‌شود. به‌هرحال از بازنمودن چنین موضوع حساسی به دلایلی روشن معذوریم.اولین انجمن بزرگ گناه-محور غرب، رواقیون (به انگلیسی: Stoics) و فلسفه رواقی‌گری (به انگلیسی: Stoicism) بودند. به اعتقاد آنان، گوش دادن به ندای وجدان مهم‌ترین وظیفه هر انسانی خواهد بود و هر شخصی مسئول پندار، گفتار و کردار خویش است. ازنظر رواقیون، انسان به هیچ گروه، انجمن و یا جامعه‌ای تعلق ندارد و همه فرزندان خداوند هستند. هیچ‌کس در برابر هیچ احدی جز خداوند پاسخگو نخواهد بود و معیار خیر و شر، توسط خداوند به‌صورت عینی و ثابت تعیین می‌شود. بااین‌حال، اولین مردمی که به‌واقع گناه-محوری را در مقیاس گسترده به‌کل دنیا معرفی نمودند، مسیحیان بودند.پیامبر مسیحیان پیام روشنی از طرف خداوند ابلاغ کرد: «ما باید مسیر خداوند را به‌جای راه سنتی جامعه دنبال کنیم.» همین پیام واضح به‌طورکلی جامعه غربی را دگرگون کرد. رها کردن خانواده برای خدمت به خداوند و وفاداری به پادشاهی روحانی بهشت در عوض وفاداری به دنیای فیزیکی، دولت و جامعه، جزء اصول اصلی‌ مسیحیت هستند. اتفاقاً همین ایده به صلیب کشیده شدن فرستاده خدا به معنای واقعی کلمه ایستادن در برابر فساد جامعه و برای ارزش‌های اخلاقی‌ آسمانی بود. تمدن غرب تنها تمدن بزرگی است که عمدتاً گناه-محور و فردگراست و ریشه اصلی‌اش به همین مسیحیت و ارزش‌های آن بازمی‌گردد.گرچه شواهدی در ساکنان جرمنیک و سلتیک پیشین مبنی بر فرد-محوری وجود دارد، اما جنبش نهادین فردگرایی، در زمان ممنوع شدن ازدواج فامیلی توسط کلیسای کاتولیک آغاز شد. نتیجه این امر ازهم‌پاشیده شدن قبایل و محو شدن شرم از فرهنگشان بود و از همین نقطه، کم‌کم مردم در عوض ازدواج‌های‌ ترتیب داده‌شده، خودشان همسر خود را انتخاب می‌کردند. تقریباً از قرن اواسط ششم بود که در اسناد ایتالیایی، از مردم به‌عنوان افراد مستقل (به‌جای اعضای قبیله) نام‌برده می‌شد. چنین تغییر گفتمانی به سمت فردگرایی، مردم را با سرعت زیادی به سمت مسئولیت‌پذیری و قبول عواقب اعمال و رفتارشان از طریق ایمان هل می‌داد.جوامع گناه-محور جزء احساسات تاریخ ساز قدرتمندی هستند و مزیت‌های خارق‌العاده‌ای در خود جای دادند. یکی از عواقب حذف قبایل، عضویت داوطلبانه اشخاص در انجمن‌ها (مانند اصناف، بنگاه‌ها یا صومعه‌ها) برای همکاری‌های اجتماعی بود؛ زیرا خانواده مفهوم اصلی‌اش را از دست داد و فرد دیگر نمی‌توانست برای کارهای مختلف به آن اتکا کند. انجمن‌های داوطلبانه‌ هم عمدتاً بر اعتماد متقابل بناشده‌اند. یعنی افراد برای اداره کردن این انجمن‌ها چاره‌ای جز اعتماد به اعضای آن نداشتند. درنتیجه باوجود ضعیف شدن بنیان خانواده، جوامع گناه-محور به یکی از بالاترین درجات اعتماد درونی در کل فرهنگ‌های مختلف رسیدند. این درجه اعتماد بالا، کمک شایانی به برقراری دموکراسی و همچنین موفقیت لیبرالیسم اقتصادی در غرب کرد. دموکراسی به اعتماد و لیبرالیسم اقتصادی به انعطاف‌پذیری نیاز دارد. انعطاف‌پذیری یعنی مردم به‌راحتی بتوانند در جهت نیاز بازار، به هر سمت و مکانی که خواستند حرکت کنند؛ بدون اینکه در زنجیر خواسته‌های اجتماع و فرهنگ‌های قبیله‌ای باشند.جوامع گناه-محور با فئودالیسم (به انگلیسی: Feudalism) به‌خوبی کنار می‌آمدند، زیرا با حذف سلسله‌مراتب اجتماعی و سنت، از طریق ایده قرارداد دوجانبه به جلو پیش می‌رفتند. آزادی فردی نیز در جوامع گناه-محور در درجه بالایی قرار دارد؛ به‌این‌علت که هویت افراد نه از طریق روابط اجتماعی، بلکه با استقلالشان تعریف‌شده است. مفهوم آزادی در جوامع مبتنی بر گناه به‌مرور گسترده شد، پیشرفت کرد و تکامل یافت تا جایی که به دموکراسی امروزی رسید. یک جامعه گناه-محور افراد را مجبور می‌کند تا در برابر اعمالشان پاسخگو باشند. این بدان معناست که تنوع احساسی-هویتی در این جوامع بالاتر از دیگر جوامع خواهد بود؛ چون افراد آزادند خلاقانه اندیشه کنند، آزادانه تصمیم بگیرند و هویت واحد خود را بسازند.در این رابطه، مطالعات عینی و بی‌طرفانه‌ای در جوامع غربی صورت گرفته است. دریکی از مطالعات، قسمت مضر گناه-محوری را نشان می‌دهد. اینکه چطور مردم جوامع گناه-محور نوسانات عاطفی-احساسی بیشتری نسبت به جوامع کمتر فردگرا تجربه می‌کنند. مورد دیگر، نتیجه حرکت علیه استانداردهای اخلاقی و سنت‌های تثبیت‌شده جامعه است. در فرهنگ گناه-محور خلاقیت و اختراع موج می‌زند و شاخص خلاقیت جوامع مبتنی بر گناه به‌مراتب بالاتر از دیگر احساسات تاریخ ساز است. رکود جوامع شرقی و پیشرفت عظیم تکنولوژی و اجتماعی غرب در ۷۰۰ سال گذشته، از همین مدل اجتماعی انعطاف‌پذیرش سرچشمه گرفته است.چنین انعطاف‌پذیری بالایی را در تاریخ شرق، تنها در ایران باستان (۵۵۰ پیش از میلاد تا ۶۵۰ پس از میلاد) و کمی در دوران طلایی اسلام (۷۵۰ تا ۱۲۰۰ میلادی) می‌بینیم. به حداقل رسیدن برده‌داری، دستمزد برابر زنان و مردان، حقوق بشر، معماری پیشرفته، بروکراسی قدرتمند و فلسفه متعالی، تنها نمونه‌هایی معدود از دستاوردهای عظیم پذیرش فرهنگ‌های مختلف در ایران باستان هستند. همچنین برچیده شدن برده‌داری، سقوط فئودالیسم، عصر روشنگری، طلوع دوران اکتشاف، انقلاب صنعتی، انقلاب علمی و حقوق زنان ازجمله ثمرات انعطاف‌پذیری فرهنگی بالای جامعه گناه-محور غرب و پذیرش تغییر به‌عنوان یک اصل برای رسیدن به پادشاهی بهشت بود.ما می‌توانیم تفاوت اصلی اسلام و مسیحیت را در همین مقوله شرم-محوری و گناه-محوری بیابیم. رفتار مسلمان نه از طریق گناه، بلکه از راه شرم سنجیده می‌شود. یعنی اینکه بفهمیم آیا آن رفتار خاص، بر خانواده، کشور یا کل اسلام شرم به ارمغان می‌آورد یا شرف. در تاریخ، یک مسلمان برای زندگی در جامعه مسیحی باید یک سبک زندگی کاملاً جدیدی را برمی‌گزید؛ زیرا نظام ارزشی مسیحیت به‌کل با اسلام متفاوت است. برای مثال خانواده در اسلام جزء مقدسات ارزشی این دین است و حفظ خانواده به‌هیچ‌وجه نباید سبک شمرده شود. به همین دلیل بنیان خانواده در جوامع اسلامی به‌مراتب قدرتمندتر از مسیحیان است.گرامی‌ترین ارزش فرهنگی در اسلام، شرف است و برای جلوگیری از شرمساری از هیچ تلاش و مراقبتی دریغ نمی‌شود. برای یک مسلمان، زندگی متشکل از کشمکش پیچیده‌ای است که بین شرف و شرم اتفاق می‌افتد. شرف، احترام، افتخار و عزت بخش اصلی هویت مسلمانان را تشکیل می‌دهند و نشانه‌ای از برکت خداوند هستند. در فرهنگ شرم-محور اسلامی، سن بالا نشانه خرد، سواد و عزت است. به همین علت در این جوامع احترام به بزرگ‌تر یک ارزش اخلاقی محسوب می‌شود و جوان‌ترها برای کسب اجازه یا گرفتن مشورت، به بزرگ‌ترها مراجعه می‌کنند. در یک جامعه اسلامی، اگر یک فرد عمل زشتی انجام دهد، کل اعضای آن انجمن، گروه یا خانواده شرمسار می‌شوند.شاید همین مفهوم شرف جمعی، عامل درگیری شیعیان، سنیان، کردها و ترک‌ها در آسیای غربی است. اما اگر قرار باشد از یک مرز مشترک دفاع شود، همه این اختلافات، نزاع‌ها و درگیری‌ها به‌سرعت از بین خواهند رفت. عموماً در فرهنگ مدیترانه‌ای، شرم به مکانیسمی برای کنترل اجتماعی تبدیل‌شده و به همین دلیل در این جوامع اصل و نسب اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کنند. بدین‌صورت که یک شخص در بدو تولد درجه‌ای از  شرف و افتخار منسوب به خانواده‌اش را به ارث می‌برد. درازای این امتیاز، او در آینده مسئول محافظت از همین شرافت خانوادگی خواهد بود و اگر خانواده را شرمسار کند، از گروه طرد خواهد شد. البته اصل ‌و نسب بیشتر از اینکه فرهنگ اسلامی باشد، فرهنگ ایرانی-عربی است. درواقع اسلام اصالت چندانی برای خاندان گذشته قائل نیست و معیار را بر اصل تقوا گذاشته است. اصل و نسب حتی پیش از ظهور اسلام موضوع پراهمیتی هم در فرهنگ ایران و هم در فرهنگ اعراب بود.احساس گناه، تنها مورد از احساسات تاریخ ساز است که اجازه خود انتقادی را به افراد می‌دهد. جوامع پیشین، مناطق دیگر دنیا و حتی ایدئولوژی‌های اومانیستی جدید مانند فاشیسم و مارکسیسم، مسیر انتقاد را به دلیل اینکه تهدیدی برای قدرت بودند، به‌کل می‌بستند. اما جوامع گناه-محور از استانداردهایی که خداوند برایشان تعیین کرده بود، کوتاه نمی‌آمدند. مسیحیت خود انتقادی را راه رستگاری می‌داند. انسان مسیحی برای رسیدن به بهشت وعده داده همواره باید اعمالش را در ترازوی سیستم اخلاقی ثابت خداوند بسنجد و اگر نقصی دید، سریع آن را در خلوت خود بپوشاند. موفقیت چنین مدلی، باعث گشته تا در دنیای مدرن، مدل گناه-محوری الگوی دیگر احساسات تاریخ ساز در اقصی نقاط دنیا شود و به‌جرئت می‌توان گفت که تقریباًهمه ملت‌ها از این مدل استقبال کرده‌اند.باوجود همه مزایای ذکرشده، به نظر مهم‌ترین نقص مدل گناه-محور، بالا بودن هزینه پیاده‌سازی، حفظ و ابقای آن باشد. یک دیدگاه در مورد غرب وجود دارد که می‌گوید جوامع غربی همیشه به سمت پرهزینه‌ترین فناوری‌های فرهنگی می‌رود. این دیدگاه اساساً صحیح است. یک جامعه گناه-محور بر اساس نرم اجتماع عمل نمی‌کند و بقای آن نیازمند هزینه و آموزش بالایی است. زیرا حرکت علیه نرم اجتماع بسیار هزینه‌بر است. همچنین مفاهیمی چون تفکر منطقی، عاشق دشمن خود بودن و استقبال از انتقاد، مفاهیمی نیستند که انسان در مسیر تکاملی خود با آن آشنا شده باشد. وجود چنین نقص بزرگی، جامعه گناه-محور را در معرض بی‌ثباتی، ناامنی و بی اطمینانی دائمی قرار می‌دهد و درصورتی‌که از پس هزینه‌هایش برنیاید، در مدت کوتاهی کل ملت دچار هرج‌ومرج خواهد شد.بخش اصلی و مهم جوامع گناه-محور اعتقاد به وجود خداوند و تکیه‌بر اصل توحید است. باوجوداینکه غرب توانسته تا حدودی بدون اتکا بر خداوند مهربان و بخشنده، باهمان منوال گناه-محوری اصیل به‌پیش رود، اما ازنظر روحی-روانی به بن‌بست خودکشی رسیده است. جامعه گناه‌-محور غربی باید یک هدف الهی داشته باشد تا به سمت آن حرکت کند. اما وقتی خدای بخشنده‌ای وجود نداشته باشد، این هدف بی‌معنا می‌گردد و وزن چنین بی‌هویتی برای انسان بیش‌ازحد سنگین خواهد بود. بنابراین جامعه کارا، مؤثر و خلاق گناه-محور ناگزیر به جامعه‌ای ناکارآمد، شکست‌خورده و راکد با محوریت «اضطراب» تبدیل خواهد شد. در مورد احساس اضطراب در انتها بیشتر خواهیم نوشت.</description>
                <category>محمد مهدی عبدی</category>
                <author>محمد مهدی عبدی</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jul 2023 19:56:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور بیزاری جامعه آلمان نازی را متحد کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mrVabdi/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%A2%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-yr3cbmqjz0ql</link>
                <description>بیزاری چهارمین عامل در احساسات تاریخ ساز است. حس بیزاری عمدتاً غیر داوطلبانه، بیولوژیکی و طبیعی است و در تک‌تک انسان‌ها وجود دارد. بیزاری در بیماری شاخه می‌پروراند. یعنی بیماری و عوامل بیماری‌زا به‌صورت بیولوژیک حس بیزاری را در ما تقویت می‌کنند. چیزهایی که می‌توانند ما را به بیماری‌های ترسناک مبتلا کنند یا سمومی که باعث مرگمان می‌شوند، محرک بیزاری هستند. امروزه ثابت شده که نژادهای مختلف، استخرهای ژنی متفاوتی دارند. یعنی هر نژادی، مجموعه‌ خاصی از ژن‌ها را در خود ذخیره نموده. اصلاً یکی از محرک‌های اصلی نژادپرستی و طبقه گرایی در تاریخ، همین بیزاری بوده است. به‌صورت تاریخی، طبقات فرودست جامعه با بیماری‌های مهلک بیشتری دست‌وپنجه نرم می‌کردند و درنتیجه حس بیزاری در این طبقه باقدرت بیشتری تکامل پیداکرده است. باوجود استخرهای ژنی متفاوت، بیزاری یک حس به‌شدت چندش‌آور عمومی و مشترک بین همه ژن‌هاست است و تمام جوامع برای اتحاد علیه دیگران، تا حدی از این حس کمک گرفته‌اند.در جامعه امروزی، نازی‌ها ارزش‌هایی مانند آزادی، صلح، حقوق فردی و برابری نژادی را در کل دنیا زیر سؤال بردند و آن را تئوریزه کردند. جامعه جهانی نیز با حس بیزاری که به خاطر تعدی به مفاهیم مقدسشان تقویت‌شده بود، علیه آن‌ها متحد شد. نسخه افراطی این امر، ایده تأسیس اجباری کشور اسرائیل در فلسطین است. حس بیزاری در کنار دیگر احساسات تاریخ ساز عامل اتحاد برخی یهودیان علیه دشمن فرضی بود و بدین‌ترتیب با تکیه‌بر همین حس توانست چند میلیون یهودی را به‌مرورزمان به محل اشغال فلسطین هل دهد. بیزاری از نازی‌ها و اعمالشان جوامع بیزاری-محور را به شکل افراطی به سمت مخالف ماجرا سوق داد؛ کمااینکه کشورهای اروپایی که بیزاری محرک اصلی‌شان نیست، به اصطلاح از آنور بوم افتادند و با بیزاری رادیکالی، هر نوع ارزش معرفی شده توسط نازی‌ها را – خواه خوب، خواه بد – به‌سرعت در قبرستان ارزش‌های ممنوعه دفن کردند.خارج از چیزهای واضحاً چندش‌آور، منزجرکننده و زشت مانند بیماری، جوامع مختلف چیزهای مختلفی را به‌عنوان مفهومی برای بیزاری جستن ارائه می‌نمایند. به‌عبارت‌دیگر هر فرهنگی، یک یا چند مفهوم اختصاصی منزجرکننده برای خود دارد تا جامعه را علیهش متحد کند. اصولاً هرچقدر یک جامعه حس بیزاری قدرتمندتری در خود داشته باشد، اتحاد داخلی مستحکم‌تری را با تقبل هزینه انزجار بیشتر از دنیای بیرون شکل می‌دهد. برای مثال متعصبان مذهبی پیوریتن‌ (به انگلیسی: Puritans) تنها با اتکا به حس بیزاری توانستند پیروانشان را از کل جهان برونی بیزار کنند. پیوریتن‌ها در نیوانگلند، ازنظر علم و فناوری، ثروت، نرخ نابرابری و قدرت صنعتی سرآمد جهانی بودند و قاعدتاً محرک اصلی این جامعه برای رسیدن به چنین دستاوردهایی، چیزی جز حس مسلط، قدرتمند و مستحکم بیزاری نبود.مسئله جالب اما فرعی نیاز به مطرح‌شدن دارد. اول اینکه، رابطه عجیبی بین بیماری و استبداد وجود دارد. مطالعات خارق‌العاده و زیادی داریم که با مدارک و شواهد محکمی نشان می‌دهند؛ هرچه در جامعه بیماری رواج بیشتری داشته باشد، حکومت‌های مستبد، اقتدارگرا و دیکتاتور قدرت بیشتری هم به چنگ می‌آورند. هیچ توضیحی جز اینکه مردم در هنگام مواجه با بیماری و مرگ، وحشت می‌کنند و به یک قدرت برتر (در اینجا حکومت مقتدر) برای فرار از مرگ متوسل می‌شوند، وجود ندارد. این مطالعات خیلی از اتفاقات تاریخی را هم روشن می‌کنند.برای مثال به ما می‌گویند چرا جمهوری در سرزمین‌‌هایی که طبیعتاً کمتر دچار بیماری می‌شدند شکل می‌گرفت. یا اینکه چرا حکومت‌های مدیترانه‌ای در قرن سوم، پس از گسترش بیماری‌ آفریقایی هیچ دولت جمهوری جدیدی خلق نکردند. همچنین چرا در طول تاریخ جوامع گرمسیری همیشه بی‌رحم‌ترین، ستمگرترین و ظالم‌ترین مستبدان را پرورش می‌دادند و چرا آفریقای امروزی در کنار بیماری‌های فراوان، از حکومت‌های مستبد لبریز شده است. البته که اتوکراسی بودن جوامع به عوامل مختلفی وابسته است ولی این احتمال را هم باید در نظر گرفت که شاید هم‌زمان شدن موج دموکراسی خواهی جهانی در اواخر قرن ۱۸ و قرن ۱۹ میلادی با پیشرفت خیره‌کننده علم پزشکی و رشد سرسام‌آور بهداشت عمومی مردم، تصادفی نباشد.دوم، حس بیزاری در زنان به‌مراتب بالاتر از مردان است. واکنش زنان به دیدن یک سوسک و یا انزجارشان از کثیف و شلخته بودن مردان مجرد نشان‌دهنده همین امر است. شاید این رفتار، به مادر بودن زنان مرتبط باشد و چون مشخصاً کودکان در برابر بیماری‌ها آسیب‌پذیرتر از بالغان هستند، زنان بایستی اجباراً این رفتار دفاعی را از خود بروز دهند. وجود چنین حس قدرتمندی در زنان، هم می‌تواند مفید و هم مضر باشد. مفید از این نظر که به رفتار مردان نظم می‌بخشد و بهداشت فردی‌شان را به‌شدت بالا می‌برد. اما سمت تاریک‌تر ماجرا عمق بیشتری نسبت به یک عمل ساده بهداشتی دارد.حس بیزاری قدرتمند، قبیله‌گرایی را گسترش می‌دهد. رابرت ساپولسکی در کتاب رفتار تشریح و اثبات می‌کند که چطور تمایل به قبیله‌گرایی تهاجمی در زنان شدت بیشتری دارد. این نظریه را شواهد تاریخی هم پشتیبانی می‌کنند. یعنی ما اگر به تاریخ نگاهی بیندازیم، در خواهیم یافت، در گروه‌هایی که فقط مردان حضور دارند، سازگاری و علاقه بسیار بالایی را نسبت به فرهنگ بومی نشان می‌دهند. مثال خوب دراین‌باره، هند دوران استعمار است. بااینکه کمپانی شرقی کل مستعمره را اداره می‌کرد، اما مدیرانش تقریباًهمه مرد بودند و حتی با زنان بومی رابطه برقرار می‌کردند. البته فساد، هرج‌و‌مرج و خشونت گسترده نیز توسط همین مدیران مرد صورت می‌گرفت اما در کنار این رفتارهای غیرانسانی، رفتار‌های انسانی همچو پذیریش فرهنگ هندی، برابری انسانی و حس بیزاری ضعیف نسبت به بومیان نیز رواج بالایی داشت.بریتانیایی‌ها دوستان بومی داشتند، زبان بومی را می‌آموختند، لباس بومی می‌پوشیدند و غذای بومی می‌خوردند. اما در دهه ۱۸۵۰ میلادی، زمانی که کمپانی شرقی قدرت را به دولت بریتانیا واگذار نمود، زنان شروع به مهاجرت گسترده به هند کردند، تا حدی که حضور زوج بریتانیایی و هندی به نرم اجتماعی تبدیل‌شده بود. در این زمان فرهنگ هندی به شکل محسوسی از فرهنگ پر هرج‌ومرج و خشن به فرهنگ منظم و آرام بوروکراتیک تغییر پیدا کرد. اما در عین این تغییرات مثبت، اختلاف طبقاتی فرهنگی-اجتماعی-اقتصادی هم سر به فلک کشید. در این دوران بریتانیایی‌ها خود را کاملاً از مردمان محلی هند جدا کرده بودند، از آن‌ها انزجار داشتند و با دیده تحقیر به آن‌ها می‌نگریستند.جوامع بیزاری-محور ذاتاً پتانسیل نژادپرستی بالایی دارند. مثال سنتی آن، هند است. این کشور که محور‌های اخلاقی‌اش در احساسات تاریخ ساز شرم و بیزاری هستند. کیهان‌شناسی هندی جهان را از سیاه‌چاله فرار از بیزاری می‌بیند. کاست (به انگلیسی: Caste) فرودست و کسانی که با دنیای فیزیکی سروکار دارند، مانند دباغ‌ها، قصاب‌ها و پاکبان‌ها، غیرقابل لمس، منزجرکننده و چندش‌آور خطاب می‌شوند. اما در همان فرهنگ، طبقه خالص روحانی با شستشوی مرتب، خود را از طبیعت زشت، پست و چندش‌آور جدا و احترام جامعه را کسب می‌کند. هم بودائیسم و هم هندوئیسم، هر دو از دنیای فیزیکی بیزار هستند و از دیدگاه آن‌ها، انسان برای رستگاری راهی جز پرواز روحانی به سمت طبقات خالص‌تر دنیای متافیزیک ندارد.به‌علاوه، شهرت خود هند به‌عنوان یکی از نژادپرست‌ترین تمدن‌های تاریخی یک اتفاق ساده بیولوژیکی یا ایدئولوژیکی نیست. سیستم کاست با معیار قراردادن ژنتیک، انسان‌ها را به‌صورت مردمان هندو-آریایی در برابر دودمان‌های محلی طبقه‌بندی می‌کرد. اثرات تمایز ژنتیکی واضح آن زمان حتی در دوران مدرن هم مشاهده می‌شود. کاست‌های مختلف حتی نمی‌توانند با یکدیگر هم‌سفره شوند، در یک مکان حمام کنند و یا کلاً به‌هیچ‌وجه نباید کنار یکدیگر دیده شوند. به‌طورکلی هرکجا که نژادهای مختلفی در کنار یکدیگر زندگی کنند، حس بیزاری نیز در آنجا موج می‌زند. در آمریکای جنوبی، سیاه‌پوستان به‌قدری از سفیدپوستان بیزار بودند که کل مکان زندگی‌شان را از آن‌ها جدا و سیستم حقوقی-قانونی جامعه را طوری تدوین کردند که هیچ موسسه‌ مشترکی با سفیدپوستان نداشته باشند. بدین‌ترتیب از هرگونه تماس مستقیم و غیرمستقیم با آن‌ها جلوگیری می‌شد. اتفاقاً کلمه کاست ریشه در آمریکای لاتین دارد؛ جایی که استعمارگران اسپانیایی سیستم مدون، مشروح و با جزئیاتی را در مورد توضیح نقش طبقات و کاست نژادی جامعه بسط دادند.نکته مهم آماری و مشترکی که بین همه جوامع بیزاری-محور وجود دارد، محافظه‌کار بودنشان ازنظر اجتماعی است. بیزاری و حس انزجار، فیلتری بیولوژیک برای دورنگه‌داشتن چیزهای نامطلوب است. یعنی انسان ترجیح می‌دهد ریسک آداب و سنت‌های جدید را نپذیرد و سنت‌های خود را حفظ نماید. به همین دلیل مغز در بسیاری از موارد سنتی باقی می‌ماند. ما می‌دانیم که سنت برای حفظ ثبات جامعه ضروری است. حال می‌توان با این منطق پیش رفت که بیزاری باوجود همه ضررهایش، می‌تواند به‌عنوان نیرویی مثبت برای حراست از سنت‌، فرهنگ و هویت‌ جامعه عمل کند. اما اگر این حس بیزاری به سمت افراط حرکت کند، کل جامعه بیزاری-محور گردد و از همه‌چیز و همه‌کس انزجار داشته باشد، تا حد افراطی به محافظه‌کاری و سنت‌گرایی رادیکالی روی خواهد آورد و توانایی پیشرفت و پذیرش تغییرات مثبت، سازنده و سالم را به‌طورکلی از دست خواهد داد.یکی از بیزاری-محورترین جوامع شناخته‌شده تاریخ، نازی‌ها و نقطه مقابلشان، اسرائیلی‌ها هستند که دیگران را مردمانی ناخالص، منزجرکننده و چندش‌آوری می‌بینند که آریایی‌ها و یهودیان را آلوده خواهند کرد. در همین حال، نازی‌ها نشان دادند، چطور جزء معدود جوامعی هستند که عمدتاً بر بیزاری بنا شدند. جردن پیترسون دریکی از صحبت‌هایش به بیزاری-محور بودن افراطی شخص هیتلر اذعان کرد؛ شخصی که وسواس زیادی به بهداشت شخصی داشت و همیشه مشغول حمام کردن بود. درنهایت این وسواس رادیکالی آدولف بود که از حوزه بهداشت شخصی و اعمال بی‌خطری چون شستشوی مرتب دست‌ها خارج و به حوزه برون کشوری و کشتار میلیون انسان بی‌گناه منفجر شد.بیزاری-محور بودن جامعه آلمان تا حدی قابل‌درک است. آن‌ها خیلی دیر و پس از بریتانیا در اواخر قرن هجدهم از انقلاب صنعتی پذیرایی کردند و حتی در دوران نازی‌ها نیز خاطره زنده‌ای از آن دوران داشتند. در کنار آن، سنگرهای جنگ جهانی نخست و جسدهای پوسیده درونش، گل، کثافت، خون، اعضای بدن، موش‌ها و بیماری‌ها آن‌قدر هولناک بودند که پاسخ افراطی، رادیکالی و دیوانه‌وارِ بیزاری-محوری چون نازی، توجیه‌پذیر به نظر بیاید. به همین ترتیب، انحطاط اخلاقی آلمان وایمار و اینکه چه تعداد زن مجبور به تن‌فروشی شدند، واکنش مشابهی را مانند همه اتفاقات پیش از آن طلبید.با ظهور آلمان نازی‌، ما نقاط قوت و ضعف جامعه بیزاری-محور را به‌وضوح مشاهده کردیم و دریافتیم که چطور یک جامعه می‌تواند از طریق انزجار از چیزی به سطوح بالایی از نظم، انضباط و اتحاد برسد. آن‌ها از ضعف بیزار بودند و همین حس پرقدرت، مردان را برای نبرد تا سر حد مرگ و تا انتهای جنگ پرانگیزه نگه می‌داشت. نازی‌ها درست مانند اسرائیلی‌ها دقیق می‌دانند که از چه چیزی بیزارند و چطور علیه آن چیز، شجاعت، نشاط و اتحادشان را نشان دهند. اما برخلاف یهودیان، به دیگر احساسات تاریخ ساز و محورهای اخلاقی جز غرور باور نداشتند و همین موضوع سه قدرت بزرگ آن زمان و تقریباً کل جهان را بر علیهشان بسیج نمود. این‌یک واکنش منطقی علیه تهدیدی است که نه‌تنها به هیچ ساختاری اخلاقی و یا ارزش انسانی معتقد نیست، بلکه همه دنیا را موجوداتی چندش‌آور، آلوده و پست می‌داند.البته در اوایل قرن بیستم، ایدئولوژی‌های مشابهی وجود داشتند که از دیگران بیزاری می‌جستند و خواستار خلوص ملی بودند. از دیگر مثال‌های چشمگیر، می‌توان به ایتالیا و ژاپن فاشیست و حتی کشورهای کمونیستی اشاره زد. همه این اندیشه‌ها در تجارب فوق‌العاده زشت، تهوع‌آور و منزجرکننده و وضعیت بسیار اسفناک مردم در دوران انقلاب صنعتی و جنگ جهانی نخست ریشه پرورانده بودند. اما در طول دوره اواخر قرن نوزدهم و بیستم میلادی، شهرها تمیز شدند و بیماری‌ها‌ محو شدند. درنتیجه فاز دوم تحول حس بیزاری در دنیای صنعتی آغاز گشت؛ یعنی حرکت ناگهانی از بیزاری بسیار بالا تا بیزاری بسیار پایین. نتایج چنین تحولی نیاز به یک یادداشت کاملاً جدا دارد و از حوصله این بخش خارج است.</description>
                <category>محمد مهدی عبدی</category>
                <author>محمد مهدی عبدی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jul 2023 23:41:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه غرور نیچه‌ای جوامع را به حرکت در می‌آورد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mrVabdi/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D9%86%DB%8C%DA%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%85%D8%B9-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF-pvtfkk4ap4an</link>
                <description>غرور سومین احساس در لیست احساسات تاریخ ساز است. در علم انسان‌شناسی یا آنتروپولوژی مرسوم، اسلام و چین را زیرمجموعه جوامع شرم-محور قرار می‌دهند. اما اسلام و مسیحیت شباهت‌های بسیار نزدیک، زیاد و مستحکمی با یکدیگر دارند. در کل بایستی یک سری ارزش‌های عمیق مشترکی وجود داشته باشد تا بتواند دو تمدن اروپا و آسیای غربی را متحد نماید؛ ارزش‌هایی که نیمه شرقی آسیا فاقد آن بود. به‌غیراز آن، بعضی دیگر از این نوشته‌های انسان‌شناسی، عنوان شرم-شرف را برای سیستم اسلامی برگزیدند؛ که بازهم چندان صحیح به نظر نمی‌رسد. زیرا جوامع گناه-محور غربی هم به غرور، شرف و افتخار اهمیت بالایی می‌دهند. اتفاقاً مقوله غرور و شرف به‌غیراز جوامع شرم-محور و جوامع گناه-محور در همه جای دنیا و تقریباً همه فرهنگ‌ها نیز از اهمیت بالایی برخوردار است.بعضی مفاهیم در بعضی فرهنگ‌ها بدون اینکه کسی توانایی زیر سؤال بردنشان را داشته باشد، به‌صورت پیش‌فرض حقیقت هستند. یعنی باید از این حقایق باید تا سر حد جان محافظت و به همه دنیا صادر شود و این امر از طریق نظامی‌گری تهاجمی صورت می‌پذیرد. در جوامع غرور-محور، جنگ و گسترش قلمرو امری نرمال تلقی می‌گردد و می‌توان گفت که یکی از مردانه‌ترین مفاهیم احساسات تاریخ ساز همین غرور باشد. سیستم ارزشی فوق، در جوامعی رواج پیدا می‌کنند که غرور، مردانگی و افتخار برای بقا در بی‌ثباتی دائمی و هرج‌ومرج داخلی ضروری باشند. انسان باید شهرت عظیمی برای خود بسازد تا دیگر ملت‌ها هوس دزدیدن گاوهایش را از سرشان بیرون کنند. دیگر ملت‌ها خواهند فهمید که اگر مرتکب این عمل شوند، خود و خانواده‌شان را به قتل می‌رساند و نمی‌گذارد دیگران حتی تصور آسیب زدن به جامعه ما را در ذهنشان بپرورانند. چنین رفتاری یک باور اعتقادی مبتنی بر تسلط، غرور و افتخار را در همه جای دنیا مخابره می‌کند.در جوامع بی‌ثبات و پر هرج‌ومرج، تنها راهی که دیگران از تخاصم بازمی‌دارد، تقویت شهرت به‌عنوان یک سلحشور قدرتمند است. حتی جوامع جنگ‌افروز و گسترش طلب مانند رومی‌ها یا آلمانی‌ها نیز احساس غرور در قلبشان می‌تپید. فرهنگ‌هایی مانند سامورایی‌ها، شوالیه‌ها و وایکینگ‌ها کاملاً غرور-محور بودند و مرگ در میدان نبرد و کنار شمشیر، پرافتخارترین نوع مرگ تلقی می‌شد. نسخه افراطی چنین جوامعی، همان آلمانی‌ها و نورس‌ها بودند که بهشت دنیای پس از مرگشان، نبردی دائمی باخدایان بود. اصلاً مگر امکان دارد بهشتی غرور-محورتر از والهالا در بین همه اعتقادهای موجود دنیا یافت؟عموماً مفهوم غرور توسط گله‌داران و جوامع جنگ‌افروز و جنگجو پروری همچون اعراب بادیه‌نشین، حکومت‌های توسعه‌طلب اروپایی، عشایر ایرانی و اروپایی، افغان‌ها و استعمارگران غربی به دیگر نقاط دنیا معرفی شد. در غرب آسیا، قبایل عشایر ترکی، ایرانی و عربی و در اروپا، فاتحان هندو-آریایی (به انگلیسی: Indo-Aryans) پرچم‌داران جامعه‌های غرور-محور بودند. این‌ اقوام پس از مهاجرت به حاکمان قاره سبز مبدل گشتند و داخل بطن اروپا نیز، جوامع گله‌دار و دامدار مانند اسکاتلندی‌ها، ایرلندی‌ها، قبایل آلمانی در دوره روم و قوم وایکینگ‌ها، غالباً بر پایه احساس غرور زندگی می‌کردند. در آفریقا هم جنگجویان گله‌داری مانند ایر زولوی جدید یا مَسای غرور و افتخار را مقدس‌ترین احساس انسانی می‌پنداشتند. شکنجه شدن تا سر حد مرگ و نشان ندادن هیچ‌گونه ناراحتی و عذابی (مانند داستان منصور حلاج)، بیانگر اوج غرور، شرافت و افتخار در جوامع غرور-محور بوده است.یک پرانتز بازکنیم. مسئله جالب در اینجا (با چند استثنا) رابطه مستقیم غرور و میزان مصرف شیر است. علتش می‌تواند قبایل عشایری باشند؛ زیرا عشایر مقدار مصرف شیرشان بالاست و همین قبایل یکی از مروجان اصلی فرهنگ غرور-محور در اقصی نقاط دنیا بودند، پس چنین رابطه‌ای منطقی به نظر می‌رسد. جوامع مبتنی بر غرور، احساس مردانگی، غرور و شرافت خود را با این حرف که بعضی مفاهیم مانند خانه، خانواده و قلمرو، ارزش ایثار و فداکاری دارند توجیه می‌کنند. جوامع غرور-محور عمدتاً کدهای اخلاقی سخت‌گیرانه‌ای دارند؛ مانند ده فرمان عهد عتیق که اتفاقاً همین اثبات می‌کند نزول ادیان ابراهیمی در سرزمین‌های گله‌داران عرب و عبری تصادفی نبود. با تکیه‌بر همین استانداردهای اخلاقی جنگ‌افروزی علیه کسانی که ارزش‌هایشان را نمی‌پذیرند توجیه می‌شود و از دست دادن جان در این راه، بالاترین افتخار تلقی می‌گردد. به‌عبارت‌دیگر، جوامع غرور-محور، مسئله بنیادین، باستانی و قدیمی مرگ را با روبرو شدن مستقیم، شجاعانه و دلاورانه با آن حل می‌کنند.شاید مخاطبین جوان‌تر ما با خود فکر کنند که زندگی در جوامع غرور-محوری جذابیت فراوانی خواهد داشت. که درست هم فکر می‌کنند و این اندیشه کاملاً هم طبیعی‌ست. زیرا چنین سیستم ارزشی عمدتاً برای جوانان طراحی‌شده. فریدریش نیچه (به انگلیسی: Friedrich Wilhelm Nietzsche) آلمانی محبوب عصر ما نیز یک فیلسوف غرور-محور بود. البته یک جامعه نمی‌تواند کاملاً مبتنی بر غرور باشد زیرا زنان و کهن‌سالان چنین ارزشی را نمی‌پسندند و برای حفظ اتحاد نیاز به ستون احساسی دیگری حس می‌شود. در جوامع عرب‌زبان، ستون دوم شرم و در جوامع اروپایی-آمریکایی گناه است. در بیشتر موارد، یک بالانس و تعادلی بین دو ستون ایجاد می‌شود تا از افراطی‌گری جلوگیری کند. در خیلی‌ از جوامع هندو-آریایی غرور، جنگ‌طلبی و روح تهاجمی‌شان با فروتنی، صلح‌طلبی و مسیحیت ترکیب‌شده و روحیه ملت را متعادل نگه می‌دارد. همین تعادل بود که از یک سمت جامعه را به جنگ‌های صلیبی و از سمت دیگر به تدوین حقوق زنان و خشوع فردی کشاند.جهان مدرن حقیقتاً در درک این موضوع که ذهن انسان به دو محرک احساسی متضاد برای ایجاد تعادل روانی نیاز دارد، دچار مشکل است. احتمالاً بشود گفت که مردمان باستان، طبیعت انسان را بهتر از ما درک می‌کردند، زیرا ذهن ناخودآگاه و اندیشه‌های عمیق فکری‌شان را از مسیر به تصویر کشیدن اساطیر و بازگو نمودن افسانه‌هایشان به دنیای واقعی معرفی می‌کردند. اما در دنیای مدرن کل ایده «احساسات متضاد» مدفون و در کنارش سعی شد بالاجبار قوانین حرکتی نیوتون برای طبیعت انسان تجویز شود. بعضی از مشکلات دنیای مدرن مانند ظهور رژیم‌های توتالیتر، افسردگی نسل زد و فروپاشی نرخ زادوولد هم ناشی از شکست همین ایده فوق است.غربی‌ها در گذشته جامعه را بر دو ستون استوار ساخته بودند. ستول اول پسیسفیسم (به انگلیسی: Pacifism) و مسیحیت و ستون دوم روحیه تهاجمی هندو-آریایی. اما در دنیای مدرن ستون دوم تخریب و با کمک مسیحیت سکولار حتی صحبت در مورد آن به یک تابو تبدیل‌شده است. یعنی خوی تهاجمی انسان نه‌تنها به صورت عملی سرکوب شده، بلکه حتی تفکر در مورد آن نیز به‌کل ممنوع گشته. بدیهی است که احساسات تاریخ ساز بی دلیل تاریخی نشدند. هیچ بنایی بر یک ستون استوار نمی‌ماند و سازه‌های غربی نیز از این قائده مستثنی نیست. غرب نیاز به روحیه تهاجمی هندو-آریایی دارد؛ زیرا تمام قلمروهای مسیحی که از فرهنگ هندو-آریایی آغاز نمی‌شوند، تنها در پنج سال به دست مسلمانان فتح شدند.در مسیحیت، غرور جزو بدترین گناهان است. دلیلش این است که انسان بااحساس غرور تصور می‌کند که از خداوند و قوانینش برتری است. اما باید گفت از یک سمت غرور و اعمالی که به همراه دارد، محرک رفتارهای بزرگ، شرافتمندانه و تاریخ ساز هستند، زیرا مردان برای روبرو شدن با جهان، نیاز به وقار، کرامت و شرافت نفس دارند و بدون وجود چنین محرک قدرتمندی بسیاری از مردان خلع سلاح خواهند شد. البته غرور علاوه بر بهترین اعمال، محرک بدترین کارها نیز است. اگر انسان باکرامت، خود را مقید به اخلاقیات برتر، اهداف والا و آرمان‌های انسانی عظیم نماید، پتانسیل انجام بهترین اعمال را دارد. اما از طرف دیگر، اگر غرور به معنای برتری‌جویی، خودخواهی و خودپرستی باشد، انگیزه مضاعفی به انسان برای انجام بدترین اعمال خواهد داد. مقاومت دلاورانه، تاریخی و بی‌نظیر مردم دیلم و طبرستان ایران در برابر تجاوز اعراب به مدت ۳ قرن، دفاع جانانه، شجاعانه و حماسی در برابر عراقی‌ها باوجود بی‌کفایتی فرماندهان و یا در نمونه غربی، نوشیدن جام زهر توسط سقراط (شبیه به داستان امام هشتم شیعیان) بااینکه راه فرار داشت؛ همگی نمونه‌ای از توسل به غرور، کرامت و شرافت انسانی در تاریخ بودند.خارج از مسائل نظامی نیز، با نگاهی کوتاه به سیر تاریخی بشریت، خواهیم دید که مردان برای ساخت تمدن‌ها نیاز به غرور، اعتمادبه‌نفس و عزت‌نفس داشتند. در یک جهان بی‌رحم، ایستادن برای مفاهیم ارزشمندی چون غرور، کرامت و شرافت به هر قیمتی که شده، شریف‌ترین عمل ممکن تلقی می‌گردد. حتی در یک جامعه کوچکی چون خانواده اگر مرد فاقد احساساتی غرور، مسئولیت‌پذیری و شرافت باشد، نه‌تنها خانواده از هم می‌پاشد بلکه تداوم نسل نیز اتفاق نمی‌افتد. انسان برای ساخت تمدن‌های بزرگ نیاز به انگیزه قدرتمندی چون غرور دارد و بدون آن تلاش برای ساخت آینده‌ای بهتر عملی دشوار و چه‌بسا غیرممکن خواهد بود.یکی از رایج‌ترین باورهای غلط، ریشه‌یابی دموکراسی در مساوات‌خواهی (به انگلیسی: Egalitarianism) است درحالی‌که خاستگاه آن اندیشه آریستوکراسی (به انگلیسی: Aristocracy) قلمداد می‌شود. دموکراسی در اعتقادات هندو-آریایی و هندو-ایرانی ریشه داشته که بر اساس آن، مردان جنگی لایق آزادی، حق انتخاب و حق‌وحقوق نسبی هستند. در دوران جمهوری‌های پیش از انقلاب صنعتی، تنها زمین‌داران مذکر توانایی رأی دادن را داشتند و همین موضوع بر دموکراسی رنگ آریستوکراتیک می‌زند. غرور سوخت اصلی دموکراسی و اهدای آزادی فردی به مردم است؛ به این دلیل که هر فردی لایق کرامت انسانی است و همه شایسته احترام هستند. هیچ‌کس، هیچ‌گونه بی‌حرمتی را برنمی‌تابد؛ تا حدی که هرگونه بی‌احترامی خطر کشته‌شدن را به همراه دارد.سمت سیاه غرور به‌عنوان یکی از مهم‌ترین احساسات تاریخ ساز وحشت‌آفرینی بی‌اندازه‌اش است. روحیه نیچه‌ای و وحشی نازی‌‌ها و مرگ میلیون‌ها انسان، نتیجه جداسازی غرور از هرگونه استاندارها، مرزها و ضوابط اخلاقی است. کامیل پالیا (به انگلیسی: Camile Paglia)، فیلسوف فمینیست علاقه دارد از رابطه تراژدی مردانه و میل جنسی آن‌ها سخن بگوید. اینکه چطور به سمت بیرون فشار می‌آورد، حرکات زیادی انجام می‌دهد، فعالیت می‌کند و درنهایت خسته‌وکوفته به قلمرو خودش بازمی‌گردد. این همان غرور است؛ غروری که مانند بت عمل می‌کند. زمانی که این بت استوار گشت، از دیگران تقاضا دارد تا آن را بشکنند.</description>
                <category>محمد مهدی عبدی</category>
                <author>محمد مهدی عبدی</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jul 2023 23:39:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه شرم جامعه ایرانی را به حرکت در می‌آورد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mrVabdi/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B4%D8%B1%D9%85-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF-gmddkqyh03b0</link>
                <description>دومین مورد از احساسات تاریخ ساز احساس شرم است. شرم با اختلاف بزرگ‌ترین جنبش احساسی غالب در طول تاریخ است. هنوز هم محرک انگیزشی اکثریت ساکنان کره زمین احساس شرم است. کشورهایی مانند ژاپن، چین، پاکستان و عراق جزء فرهنگ‌های بسیار شرم-محور هستند. در آفریقا، آمریکای لاتین و اروپای شرقی نیز شرم جایگاه قدرتمندی دارد؛ یا به‌عنوان اقلیت مسلط و یا به‌عنوان اقلیت پرنفوذ. تمدن‌های قدرتمند پیش‌از‌ مسیحیت مانند امپراتوری روم یا یونان باستان هم به‌شدت شرم-محور بودند. در حال حاضر تنها قسمت از کره زمین که عامل شرم در موضع اقلیت ضعیف قرار دارد، کشورهای غربی و تمدن غربی مدرن هستند. تمدن ایران نیز یکی از پرچم‌داران احساس شرم بود و هنوز هم در کنار احساس گناه و اضطراب (که در ادامه به آن بیشتر خواهیم پرداخت) به‌عنوان احساس غالب کشور باقدرت حضور دارد.اگر قرار باشد یک جامعه تنها بر اساس یک نوع احساس اداره شود، قطعاً شرم-محوری بهترین، باثبات‌ترین و آبدیده‌ترین انتخاب برای متحد کردن جامعه لقب خواهد گرفت. شرم در احساسات تاریخ ساز به یک گستره قلمرویی یا جمعیتی خاصی برای عملیاتی شدن و موفقیت نیاز دارد. بومیان سرخ‌پوست، شکارچی و طبیعت‌گرای آمریکایی، جمعیت کمی داشتند پس به فردگرایی رو آوردند. اما زمانی که جوامع از کشاورزی و شهرنشینی استقبال کنند، شرم بر صندلی ریاست تکیه می‌زند. در این جوامع یک شخص، یک‌مهره شطرنج در خانواده محسوب می‌شود. مردم جوامع شرم-محور معمولاً در قبایل بزرگ زندگی و باهم‌قبیله‌ای خود ازدواج، کار و همکاری می‌کردند. قدرت هر قبیله بر اساس تعداد اعضای آن مشخص می‌شد. ازدواج سیاسی و از پیش تعیین‌شده یک نوع نرم اجتماعی بود و کمتر کسی می‌توانست از حق انتخاب فردی بالایی در زندگی شخصی خود برخوردار باشد. اصلاً می‌توان این‌طور گفت که جوامع شرم-محور قبیله‌ای کل مسئولیت شخصی را از فرد به جامعه گروهی محول می‌کردند.بیشتر جوامع شرم-محور، دارای فرهنگ‌های شالیزاری هستند. کاشت برنج شدیداً به کار گروهی وابسته‌ست و بر اساس تجربه، قربانی کردن تمایلات فردی برای اهداف گروهی بهترین نتیجه را به دنبال داشته است. نکته بسیار جالب علمی در این رابطه وجود دارد. ژنی که مسئولیت رفتارهای پرخطر، برون‌گرایی و دیگر رفتارهای مشابه را بر عهده دارد، از 80 درصد در قبایل بومی ترس-محور آمازون و تقریباً 0 درصد در مردم آسیای شرقی متغیر است! علتش هم همان تفاوت جامعه انطباق‌پذیر و شالیزاری شرق آسیا و جامعه فردگرای شکارچی قبایل آمازون می‌تواند باشد. مطالعات مختلفی هم تأکید می‌کنند، مردم فرهنگ‌های شرم-محور به معنای واقعی کلمه، جهان‌بینی متفاوتی نسبت به دیگر مناطق دنیا دارند.وقتی به آثار هنری چینی و ژاپنی می‌نگریم، جزئیات در پشت زمینه آن‌ها موج می‌زند، درحالی‌که در آثار هنری غربی فقط سوژه اصلی خودنمایی می‌کند. غربی‌ها جهان را از پنجره علت و معلول می‌بینند، درحالی‌که خاور دور دنیا را مجموعه‌ای از روابط کلی‌نگر تصور می‌نماید. مزیت جوامع شرم-محور به‌عنوان غالب‌ترین نوع از احساسات تاریخ ساز در قدرت درونی محض آنان نهفته است. نویسندگان عادت داشتند در مورد شرقیان نامیرا و جاودانه بنویسند؛ اینکه چطور امپراتوری‌های متعدد از یک سمت سقوط و از سمت دیگر ظهور می‌کردند. اما درعین‌حال دو تمدن چین و هند باوجود تحمل بدترین رنج‌ها و از دست دادن میلیون‌ها جان باارزش، بازهم محکم ایستادند، روحیه خود را حفظ و برای رسیدن به هدف خود تلاش کردند.شاید مهم‌ترین عامل قدرت جوامع شرم-محور پیوند خانوادگی مستحکم آن‌ها باشد. تنها، خانواده قدرتمند می‌تواند به‌عنوان هسته مرکزی جامعه، یکپارچگی ملت را به شکلی مستحکم حفظ نماید. یکی از تعاریف شرم، تجاوز از حد و حدود خود در یک گروه است. اگر دختران پاکستانی و افغانستانی پیش از ازدواج رابطه جنسی (حتی به‌صورت ناخواسته مانند تجاوز) داشته باشند، معمولاً به شکل مهیبی توسط برادران یا پدرانشان به قتل می‌رسند، زیرا رفتارشان باعث شرمسار کردن کل خاندان شده است. در ژاپن نیز زانو زدن و تسلیم شدن، به معنای شرمسار کردن کل ملت ژاپن خواهد بود و در اینجا فقط هاراکیری رفتار قابل‌قبولی برای اجتماع قلمداد می‌شود. همین امر می‌تواند علت ریشه‌ای کامیکازه و عملیات‌های انتحاری ژاپنی‌ها در جنگ جهانی دوم را توضیح دهد.جوامع شرم-محور گروه را جدا از فرد نمی‌دانند. بیشتر رژیم‌های خشن شرق آسیا، یک فرد را به علت جرمی که یکی از وابستگانش مرتکب شده مجازات می‌کردند. در کره شمالی، چین مائو و چین اواخر قرون‌وسطی، اعدام کل خانواده تنها به دلیل خلاف یکی از اعضای آن بسیار رایج بوده است. در جوامع شرم-محور، مردم و افراد هویت خود را در گروه‌ها و انجمن‌ها و نقش‌های اجتماعی می‌یافتند و می‌ساختند و باشخصیت‌ها، رفتارها و هویت‌های فردی، به‌عنوان پدیده‌ای نابالغ، زشت و غیرقابل‌قبول برخورد می‌کردند.سمت منفی فرهنگ‌های شرم-محور در این احساسات تاریخ ساز همان نقطه قوتش، یعنی پرستیدن جمع‌گرایی است. باخدایی شدن جمع و گروه، پتانسیل قدرتی که در اختیار دارد نیز خدایی شده و همین قادرش می‌سازد تا فجیع‌ترین جنایات را رقم بزند. چون این فرهنگ بر اساس پرستش گروه و مقدس دانستن اجتماع بناشده، هیچ محافظت یا تضمینی در برابر استبداد گروه، خانواده یا فرهنگ وجود ندارد. آن‌ها هیچ ایده‌ای در مورد حقیقت خارجی ندارند و بدون وجود آن استاندارد خارجی، نمی‌توانند هویتشان را در مقابل نیروی قدرتمند آن حفظ کنند. شاید بتوان با جرئت گفت که فرهنگ شرم-محور یکی از بدترین انواع احساسات تاریخ ساز و فرهنگ‌ها برای زنان باشد. زنان فرهنگ‌های شرم-محور معمولاً در تمام طول زندگی‌شان در خانه محبوس و محکوم به انجام اعمال دردناک، تحقیرآمیز و زشتی خواهند بود.چنین فرهنگ‌هایی تفکر منطقی ندارند و طبیعتاً باید زنان را به‌عنوان راهی برای قدرتمندتر نشان دادن مردان مورد ظلم قرار دهند تا جنسیت برتر، بتواند با شدت بیشتری برای جامعه کار کند. به‌عبارت‌دیگر، مردان خود را فدای جامعه می‌کنند و در ازایش، همسرانشان را به‌عنوان برده شخصی نگه می‌دارند. در جوامع شرم-محور معمولاً اعمال وحشیانه، حیوان‌صفت و بی‌رحمانه غیرانسانی هم رواج دارد. اما به دلیل محافظه‌کار و سنت‌گرا بودنشان، اصلاً و به‌هیچ‌وجه در ابتدای لیست بدترین احساسات تاریخ ساز قرار ندارند. آن‌ها به سنت‌ها احترام می‌گذارند و سنت‌ها، برای هزاران سال مؤثر بودند و امکان ندارد سنت‌های بی‌فایده، ناکارآمد و غیرانسانی برای مدت‌های طولانی دوام داشته باشند.مسیحیان و استعمارگران غربی، معمولاً در تلاش‌اند دموکراسی و فردگرایی را با ‌زور و اجبار در حلق فرهنگ‌های شرم-محور شرقی فروکنند. اما اصلاً هیچ توجهی به این تفاوت فرهنگی واضح بین تمدنی ندارند. ژاپنی‌ها جنگ جهانی دوم را هجوم بربر‌های غربی به فرهنگ خالص ژاپنی به تصویر می‌شکند و برخلاف آلمانی‌ها، اصلاً هم قصد عذرخواهی برای قتل‌عام بیش از 20 میلیون انسان را ندارند؛ زیرا عذرخواهی از خارجی‌ها در فرهنگ شرم-محور ژاپن، به معنای توهین به‌کل ملت خواهد بود. در فرهنگ‌های شرم-محور رسیدن به ایده‌آل جامعه، هدف غایی هر شخص است و حفظ آبرو مهم‌ترین ارزش موجود در ملت شناخته می‌شود. یعنی افراد باید به هر قیمتی که شده حفظ آبرو کنند و جلوه خود و گروه را در بین دیگر گروه‌ها در سطح بالایی نگه‌دارند.حفظ آبرو برای خود ما ایرانی‌ها نیز مفهوم بسیار آشنایی است و در جامعه ما نقش پررنگی داشته و دارد. تا همین یک نسل پیش، امکان داشت پدران و مادران ما شبانه نان خشک و ماست بخورند اما وقتی مهمان برایشان می‌آمد، گوسفند سر می‌بریدند و کلی از درآمد سالیانه را که به‌زحمت به دست آورده بودند، خرج همان مهمان می‌کردند. جمله «مهمان حبیب خداست» ریشه در همین فرهنگ شرم-محوری ایرانی-اسلامی (بیشتر اسلامی) دارد. البته احساس غالب و مسلط بر کشورمان همیشه احساس شرم نبوده و در طول تاریخ چندین هزارساله‌اش همه احساسات تاریخ ساز را به‌نوعی تجربه نموده است. بعد از دهه 1970 میلادی و نقطه اوج آن، در قرن بیست و یکم و پیوستن ایران به دهکده جهانی، شرم-محوری کمرنگ‌تر و کمرنگ‌تر شد، به‌طوری‌که با آغاز دهه 2010 میلادی (دهه 90 خورشیدی) این مفهوم اسلامی به‌عنوان فرهنگ غالب جامعه ایرانی بازنشسته و تخت پادشاهی را با دیگر محرک‌های احساسات تاریخ ساز سهیم شد.ممکن است یکی از دلایلی که شی جین پینگ در زمان پاندمی کرونا، کل کشور را قرنطینه کرد و حتی به قحطی و گرسنگی مردمش هم اهمیتی نداد، همین مفهوم حفظ آبرو باشد. زیرا اعتراف به اشتباه یا اجازه دادن به هرگونه سرکشی، نافرمانی و خودسری، کل حزب کمونیست چین را بی‌آبرو می‌کند. داستآن جالب دیگری در مورد کشور اندونزی، پس‌ازآن سونامی وحشتناک سال 2004 که جان صدها هزار نفر را گرفت وجود دارد. در آن زمان، دولت اندونزی کمک ارتش آمریکا را پس زد؛ زیرا شاید تصور می‌کرد که کمک گرفتن از خارجی‌ها به معنای شرمسار شدن دولت و ناامید کردن مردم کشور از عملکرد تیم ریاست جمهوری باشد.یک نکته منفی در جامعه شرم-محور، دروغ‌ها و اعمال غیراخلاقی است که به دلیل غرور بیش‌ازحد و به هدف حفظ آبرو در این جوامع جریان دارد. همچنین دیگر بخش منفی چنین جوامعی، اختراع گریز بودن آن‌هاست. آن‌ها جهان را تنها از تونل سنت می‌بینند و ازدید حاکمان، اختراع، بیشتر مواقع قدرتشان را تهدید می‌کند. چینی‌ها باروت، قطب‌نما و دستگاه چاپ را اختراع نمودند، اما به معنای واقعی کلمه هیچ بهره مفیدی از این اختراعات شگرف نبردند. همه فرهنگ‌های شرم-محور در برهه‌ای از تاریخ، از طریق له کردن طبقه تاجر، خودشان را عمداً فقیر کردند. تمدن‌ اسلامی در 1100-1500 میلادی، روم در 200-400 پس از میلاد، هند از 300 پیش از میلاد تا قرن نخست میلادی و چین در کل تاریخش (به‌خصوص در 1000-1100 و 1400-1800 پس از میلاد) همگی تاجران را به‌نوعی سرکوب یا محدود کردند. تقریباً همه تمدن‌های آسیایی در یک قالب سفت‌وسخت شکل‌گرفته بودند و نمی‌توانستند با تهدید استعمار اروپاییان و اصلاحات فرهنگی آن‌ها کنار بیایند. مهم‌ترین دلیل این امر، تهدید تصور نمودن سرمایه و تاجران برای سنت جامعه بود.</description>
                <category>محمد مهدی عبدی</category>
                <author>محمد مهدی عبدی</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jul 2023 22:56:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه ترس جامعه را به حرکت در می‌آورد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mrVabdi/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF-w7n2la0w8tgw</link>
                <description>بیشتر غربی‌ها اصلاً هیچ تصور درستی از خدای عهد عتیق ندارند. آن‌ها او  را وجودی بی‌جهت خشن و حتی به شکل مبهمی شر می‌پندارند و مسئول قتل‌عام  پسران تازه به دنیا آمده مصری، زندانی کردن قوم بنی‌اسرائیل در بیابان به  مدت ۴۰ سال فقط به خاطر یک‌بار بی‌احترامی و یا مجبور کردن پیامبری به کشتن  پسرش می‌دانند. حتی آیین‌ دینی و مکتب گنوسیسم (به انگلیسی: Gnosticism)  به‌واقع باور داشت که خدای عهد عتیق همان شیطان مطلق است. اما مسئله این  است که خدای عهد عتیق، بر اساس سطح تفکرات جامعه ترس-محور آن زمان  دستورالعمل صادر می‌کرد. تنها راه ممکن برای مرزکشی اخلاقی، بهره‌گیری از  فاکتور «زور» بود. ذکر این نکته ضروری‌ست که زور با جبر تفاوت دارد. زور،  اراده آزاد و قدرت انتخاب را از مردم آن زمان سلب نمی‌کرد و تنها آن‌ها را  از عواقب کارهایشان به هراس وا‌می‌داشت.اگر کمی بیشتر کندوکاو کنیم، متوجه خواهیم شد که ترس، پایه‌ای‌ترین،  اساسی‌ترین و قدیمی‌ترین نیروی انگیزشی در مغز انسان است. بر اساس نظریه  فرگشت، نیروی غریزی ترس قدیمی‌ترین بخش مغز و وجه مشترک ما انسان‌ها و  مارمولک‌هاست. وجود ترس واجب است؛ زیرا تعداد خطراتی که جان ما را تهدید  می‌کنند، بسیار زیادند. دنیا اساساً ترسناک است و بشریت باید همیشه راهی  برای فرار از خورده شدن توسط شیر، بیماری‌های مختلف و دیگر انسان‌های قاتل  بیابد. به‌عبارت‌دیگر، ترس به‌عنوان اولین مورد از احساسات تاریخ ساز  استراتژی غریزی برای پرهیز از مرگ است. جوامع ترس-محور بر فرهنگ‌های  ایلی-قبلیه‌ای مسلط بودند. نواحی ترس-محور غالب امروز، محل‌ زندگی بومیان و  مکان‌هایی مانند آفریقا و آمریکای لاتین هستند. همچنین بااینکه در آسیای  جنوب شرقی و چین، فرهنگ ترس-محوری در اقلیت قرار دارد اما از قدرت و نفوذ  فوق‌العاده‌ای هم برخوردار است.در دنیای باستان دور، فرهنگ غالب جوامع، فرهنگ ترس-محور بود و جوامعی  مانند روم، بابل، آشور و مصر با کمک ادیان مختلف از این طریق کشورشان را  اداره می‌کردند. عملاً تنها نیروی احساسی متحد کننده در جامعه، همین ترس  بود. خدای عهد عتیق نمونه عالی است اما دیگر خدایان و شاهان دنیای باستان  نیز بر همین اساس جوامع را اداره‌ می‌کردند. برای مثال خدایان یونانی اغلب  بی‌رحم، کوچک و مبتذل بودند و از پیروانشان درخواست قربانی می‌کردند یا  خدایان بابل بشریت را برده خودشان می‌پنداشتند. در سمت عملی و حکمرانی این  قضیه، فرهنگ‌های ترس-محور، نظم و انضباط را از طریق ترس بر مردم تحمیل  می‌کردند. رومی‌ها، مغول‌ها و آشورها – که با محوریت ترس تشکیل‌شده بودند –  تنها راه یکپارچه‌سازی جامعه را از دریچه کشتار بی‌رحمانه می‌دیدند.شاهان آشوری با اعمال بی‌رحمانه‌، ترسناک و خوفناک (مانند مجبور کردن یک  پدر به له کردن استخوان پسرش)، به ترویج پروپاگاندا در قصر و پایتخت مشغول  می‌شدند تا بتوانند مردمان آن زمان را به پیروی از دستوراتشان اقناع  سازند. در همین آفریقای امروزی، رهبران قدرتمند، دلاوری، قدرت و شجاعت خود  را از طریق خورد کردن رقبا و ساخت بزرگ‌ترین حرم‌سراها نشان می‌دهند و هیچ  علاقه‌ای به اداره کشور بر اساس بدیهیات فطری مانند آزادی، امانت‌داری و  عدالت ندارند. برای مثال ژنرال کشور لیبریا به‌صورت کاملاً برهنه ارتشش را  در میدان نبرد فرماندهی می‌نماید و برای جلب رضایت خدایانش، به آن‌ها  قربانی پیشکشی می‌کند. همه این رفتارها به علت ترس-محور بودن جامعه آفریقای  مدرن امروزی است.بااین‌حال، با گسترش قلمرو و ازدیاد بافت جمعیتی یک امپراتوری، دیگر  نمی‌توان آن جامعه را مبتنی بر ترس اداره نمود. اگر امپراتوری بخواهد ملت  بزرگی را با گسترش رعب و وحشت مطیع خود کند، قطعاً تلاشش شکست می‌خورد و  امپراتوری‌اش سقوط خواهد کرد. مانند اتفاقی که برای امپراتوری آشور افتاد.  اما رومی‌ها انعطاف‌پذیری از خود نشان دادند و توانستند به‌مرور ترس-محوری  را حذف و آن را با دیگر احساسات تاریخ ساز جایگزین نمایند. بااینکه مذهب  رومی‌ها ترس-محور بود، اما به‌مرورزمان این مذهب سنتی‌ کم‌کم محو و به دیگر  ادیان و سنت‌ها تبدیل شد. روم جزو معدود تمدن‌هایی بود که همه احساسات  تاریخ ساز را تجربه کرد. تمدن ایران نیز به‌مانند روم، تقریباًهمه احساسات  تاریخ ساز را در خود جای‌داده است.ما می‌توانیم در تاریخ سیر تکاملی سطح تفکر انسان‌ها را به‌وضوح دنبال  کنیم. برای مثال دریکوی آتنی که در قرن ششم پیش از میلاد می‌زیست، معتقد  بود مجازات همه خلاف‌ها، چه دزدی یک تیکه سیب و چه قتل باشد، باید اعدام در  نظر گرفته شود؛ زیرا تفکرش، تفکر ترس-محور بود و به عقیده او، ترس از مرگ،  محرک کارهای خوب خواهد شد. مثال دیگر، چین در قرن سوم پیش از میلاد است.  قانون‌گذاران دودمان چین یا دودمان کین (به انگلیسی: Qin Dynasty) نیز  سیستم مشابهی را وضع نمودند. آن‌ها برای کوچک‌ترین چیزها مجازات اعدام در  نظر می‌گرفتند. نتیجه این نوع قانون‌گذاری، به‌واقع خنده‌دار و عبرت‌آموز  است. در آن زمان، گروهی از ارتشیان ارتش چین، به دلیل باران شدید تأخیر  داشتند و چون مجازات تأخیر، اعدام بود، این مردان خود را مرده تصور کرده و  با خود گفتند: «ما انقلاب و این رژیم را سرنگون می‌کنیم. اگر موفق شدیم،  چه‌بهتر، اما اگرنه که فرقی نمی‌کند؛ زیرا ما به‌هرحال قرار بود اعدام  شویم.» خلاصه اینکه این انقلابی‌ها درنهایت پیروز شدند و خاندان احمق چین  را  بعد از مدت کوتاهی از تخت سلطنت به زیر کشیدند.</description>
                <category>محمد مهدی عبدی</category>
                <author>محمد مهدی عبدی</author>
                <pubDate>Fri, 14 Jul 2023 22:44:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرم در هسته؛ چگونه احساسات تاریخ را می‌سازند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mrVabdi/%DA%A9%D8%B1%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%87-gh4je9qaj6yz</link>
                <description>احساسات هفتگانه تاریخ ساز در جهت عقربه‌های ساعت: ترس، شرم، غرور، بیزاری، گناه، حسادت و اضطراب و کرم در هستهانسان‌ها ذاتاً منطقی نیستند. حتی مشخص نیست، این اندیشه که انسان طبیعتاً منطقی رفتار می‌کند از کجا آمده است. احساسات مختلف و غیرقابل‌درکی مانند حسادت، عشق یا تنفر بشریت را به حرکت درمی‌آورد و تقریباً همه اعمال، حرکات و رفتارش بر اساس تمایلات ذهنی (به انگلیسی: Subjective) و چیزهایی که می‌خواهد و نه چیزهایی که نیاز دارد برنامه‌ریزی‌شده‌اند. انسان ممکن است به‌صورت منطقی برای دستیابی به ثروت یا کسب مقام تلاش کند، اما محرک این اهداف، همان تمایلات غریزی، احساسی و حیوانی اولیه هستند. مردم عموماً درک می‌کنند که محرک کارهایشان احساسات است، اما از درک قدرت عظیمش در تاریخ سازی و شکل دادن سرنوشت تمدن‌ها، ملت‌ها و جوامع عاجزند. چیزی که بدیهی‌ست، بدون درک احساسات تاریخ ساز و بنیادین انسان، درک تاریخ نیز غیرممکن خواهد بود. در این یادداشت قصد داریم با بیان تئوری کرم در هسته و احساسات تاریخ ساز که بر اساس اثر سه نویسنده به نام‌های شلدون سولومون، جف گرینبرگ و تام پیزتچینسکی و کوشش و تئوریزاسیون رادیارد لینچ طرح‌ریزی‌شده، به نقش احساسات در تاریخ بپردازیم. توضیح خواهیم داد که چطور فقط یک نوع احساس، فرهنگ تمدنی عظیم را بنا نهاد، چطور فرهنگ دیگری را نابود کرد و یا چطور یک نوع احساس کل مسیر تاریخ را تغییر داد. توصیه می‌کنم ذهنت را برای یک سفر دیوانه‌وار، هیجان‌انگیز و شگفت‌آور آماده نمایی، زیرا ممکن است کل جهان‌بینی‌ات دچار تغییرات شگرف شود!توضیح تئوریتمدن‌ها برای پیشرفت، نیاز به ارزش‌هایی یکسان و اهداف مشترک دارند. مدیریت و اقناع مردم به همکاری با یکدیگر عمل بسیار دشواری است و پذیرفتن فرض‌هایی مشترک که به‌صورت قابل‌فهم برای نوع انسان‌ها باشد، نیاز اساسی یک تمدن پیشرفته است. همان‌طور که گفته شد، تئوری کرم در هسته و احساسات تاریخ ساز بر ستون کتابی فوق‌العاده به نام «کرم در هسته» (به انگلیسی: The Worm At The Core) استوارشده است. این کتاب توضیح می‌دهد که چطور مرگ، محرک همه اعمال ماست و بدون مرزهای تعیین‌شده توسط آن، هیچ‌کدام از کارهایمان معنادار نخواهند بود.این مسئله که ما از مرگ خود آگاهی داریم و همیشه در تلاشیم به شکلی از جاودانگی برسیم، دلیل چنگ زدن به احساسات هفتگانه‌ای است که در ادامه توضیح داده خواهد شد. اگر دقت کنی، متوجه خواهی شد که همه این احساسات تاریخ ساز احساساتی منفی هستند. فیزیک می‌گوید باید بین نیروها تعادل ایجاد گردد و هر کنشی، با یک واکنشی همراه شود. بنابراین برای دستیابی به نیروی مثبت همکاری اجتماعی باید احساسات منفی از جایی گرفته شوند. همچنین انگیزه انسان علیه چیزها به‌مراتب قدرتمندتر از انگیزه‌اش برای دست‌یابی به چیزهاست. یعنی ترس انسان از خورده شدن توسط یک ببر، بسیار قدرتمندتر از تمایلش به خرید لامبورگینی رِوُئلتو است. پس می‌توان این استدلال را بیان کرد که اتحاد جامعه، علیه چیزهایی که نمی‌خواهد، مستحکم‌تر از برای چیز‌هایی که می‌خواهد، خواهد بود. به همین دلیل نیز همه مستبدان تاریخ نیاز به یک دشمن فرضی برای متحد کردن جامعه علیه آن دارند.سه و نیم عدد از این احساسات توسط علم انسان‌شناسی یا آنتروپولوژی (به انگلیسی: Anthropology) به‌عنوان محرک اصلی جوامع تائید شده‌اند و بقیه آن‌ها نیاز به بررسی بیشتر جامعه آکادمیک دارند. هیچ جامعه‌ای به شکل بی‌نقص تنها توسط یک نوع احساس (مثلاً فقط احساس حسادت) اداره نمی‌شود؛ مخصوصاً تمدن‌هایی مانند تمدن چند فرهنگی ایران که از دیرباز پذیرای انواع و اقسام فرهنگ‌ها، فلسفه‌ها و تفکرات بوده است. آمریکای لاتین نیز وضعیت نسبتاً مشابهی دارد و همه احساسات تاریخ ساز در آن دیده می‌شوند. به‌هرحال در تئوری کرم در هسته و احساسات تاریخ ساز تلاش شده تا فقط یک جامعه شایسته را به‌عنوان نماینده یکی از احساسات تاریخ ساز برگزیند، به‌نقد آن بپردازد و نقاط ضعف و قوتش را مشخص کند. پس‌ازآن مخاطب می‌تواند محرک احساسی جامعه دلخواهش را بر اساس اطلاعات داده‌شده تعیین نماید.ترسبیشتر غربی‌ها اصلاً هیچ تصور درستی از خدای عهد عتیق ندارند. آن‌ها او را وجودی بی‌جهت خشن و حتی به شکل مبهمی شر می‌پندارند و مسئول قتل‌عام پسران تازه به دنیا آمده مصری، زندانی کردن قوم بنی‌اسرائیل در بیابان به مدت ۴۰ سال فقط به خاطر یک‌بار بی‌احترامی و یا مجبور کردن پیامبری به کشتن پسرش می‌دانند. حتی آیین‌ دینی و مکتب گنوسیسم (به انگلیسی: Gnosticism) به‌واقع باور داشت که خدای عهد عتیق همان شیطان مطلق است. اما مسئله این است که خدای عهد عتیق، بر اساس سطح تفکرات جامعه ترس-محور آن زمان دستورالعمل صادر می‌کرد. تنها راه ممکن برای مرزکشی اخلاقی، بهره‌گیری از فاکتور «زور» بود. ذکر این نکته ضروری‌ست که زور با جبر تفاوت دارد. زور، اراده آزاد و قدرت انتخاب را از مردم آن زمان سلب نمی‌کرد و تنها آن‌ها را از عواقب کارهایشان به هراس وا‌می‌داشت.اگر کمی بیشتر کندوکاو کنیم، متوجه خواهیم شد که ترس، پایه‌ای‌ترین، اساسی‌ترین و قدیمی‌ترین نیروی انگیزشی در مغز انسان است. بر اساس نظریه فرگشت، نیروی غریزی ترس قدیمی‌ترین بخش مغز و وجه مشترک ما انسان‌ها و مارمولک‌هاست. وجود ترس واجب است؛ زیرا تعداد خطراتی که جان ما را تهدید می‌کنند، بسیار زیادند. دنیا اساساً ترسناک است و بشریت باید همیشه راهی برای فرار از خورده شدن توسط شیر، بیماری‌های مختلف و دیگر انسان‌های قاتل بیابد. به‌عبارت‌دیگر، ترس به‌عنوان اولین مورد از احساسات تاریخ ساز استراتژی غریزی برای پرهیز از مرگ است. جوامع ترس-محور بر فرهنگ‌های ایلی-قبلیه‌ای مسلط بودند. نواحی ترس-محور غالب امروز، محل‌ زندگی بومیان و مکان‌هایی مانند آفریقا و آمریکای لاتین هستند. همچنین بااینکه در آسیای جنوب شرقی و چین، فرهنگ ترس-محوری در اقلیت قرار دارد اما از قدرت و نفوذ فوق‌العاده‌ای هم برخوردار است.در دنیای باستان دور، فرهنگ غالب جوامع، فرهنگ ترس-محور بود و جوامعی مانند روم، بابل، آشور و مصر با کمک ادیان مختلف از این طریق کشورشان را اداره می‌کردند. عملاً تنها نیروی احساسی متحد کننده در جامعه، همین ترس بود. خدای عهد عتیق نمونه عالی است اما دیگر خدایان و شاهان دنیای باستان نیز بر همین اساس جوامع را اداره‌ می‌کردند. برای مثال خدایان یونانی اغلب بی‌رحم، کوچک و مبتذل بودند و از پیروانشان درخواست قربانی می‌کردند یا خدایان بابل بشریت را برده خودشان می‌پنداشتند. در سمت عملی و حکمرانی این قضیه، فرهنگ‌های ترس-محور، نظم و انضباط را از طریق ترس بر مردم تحمیل می‌کردند. رومی‌ها، مغول‌ها و آشورها – که با محوریت ترس تشکیل‌شده بودند – تنها راه یکپارچه‌سازی جامعه را از دریچه کشتار بی‌رحمانه می‌دیدند.شاهان آشوری با اعمال بی‌رحمانه‌، ترسناک و خوفناک (مانند مجبور کردن یک پدر به له کردن استخوان پسرش)، به ترویج پروپاگاندا در قصر و پایتخت مشغول می‌شدند تا بتوانند مردمان آن زمان را به پیروی از دستوراتشان اقناع سازند. در همین آفریقای امروزی، رهبران قدرتمند، دلاوری، قدرت و شجاعت خود را از طریق خورد کردن رقبا و ساخت بزرگ‌ترین حرم‌سراها نشان می‌دهند و هیچ علاقه‌ای به اداره کشور بر اساس بدیهیات فطری مانند آزادی، امانت‌داری و عدالت ندارند. برای مثال ژنرال کشور لیبریا به‌صورت کاملاً برهنه ارتشش را در میدان نبرد فرماندهی می‌نماید و برای جلب رضایت خدایانش، به آن‌ها قربانی پیشکشی می‌کند. همه این رفتارها به علت ترس-محور بودن جامعه آفریقای مدرن امروزی است.بااین‌حال، با گسترش قلمرو و ازدیاد بافت جمعیتی یک امپراتوری، دیگر نمی‌توان آن جامعه را مبتنی بر ترس اداره نمود. اگر امپراتوری بخواهد ملت بزرگی را با گسترش رعب و وحشت مطیع خود کند، قطعاً تلاشش شکست می‌خورد و امپراتوری‌اش سقوط خواهد کرد. مانند اتفاقی که برای امپراتوری آشور افتاد. اما رومی‌ها انعطاف‌پذیری از خود نشان دادند و توانستند به‌مرور ترس-محوری را حذف و آن را با دیگر احساسات تاریخ ساز جایگزین نمایند. بااینکه مذهب رومی‌ها ترس-محور بود، اما به‌مرورزمان این مذهب سنتی‌ کم‌کم محو و به دیگر ادیان و سنت‌ها تبدیل شد. روم جزو معدود تمدن‌هایی بود که همه احساسات تاریخ ساز را تجربه کرد. تمدن ایران نیز به‌مانند روم، تقریباًهمه احساسات تاریخ ساز را در خود جای‌داده است.ما می‌توانیم در تاریخ سیر تکاملی سطح تفکر انسان‌ها را به‌وضوح دنبال کنیم. برای مثال دریکوی آتنی که در قرن ششم پیش از میلاد می‌زیست، معتقد بود مجازات همه خلاف‌ها، چه دزدی یک تیکه سیب و چه قتل باشد، باید اعدام در نظر گرفته شود؛ زیرا تفکرش، تفکر ترس-محور بود و به عقیده او، ترس از مرگ، محرک کارهای خوب خواهد شد. مثال دیگر، چین در قرن سوم پیش از میلاد است. قانون‌گذاران دودمان چین یا دودمان کین (به انگلیسی: Qin Dynasty) نیز سیستم مشابهی را وضع نمودند. آن‌ها برای کوچک‌ترین چیزها مجازات اعدام در نظر می‌گرفتند. نتیجه این نوع قانون‌گذاری، به‌واقع خنده‌دار و عبرت‌آموز است. در آن زمان، گروهی از ارتشیان ارتش چین، به دلیل باران شدید تأخیر داشتند و چون مجازات تأخیر، اعدام بود، این مردان خود را مرده تصور کرده و با خود گفتند: «ما انقلاب و این رژیم را سرنگون می‌کنیم. اگر موفق شدیم، چه‌بهتر، اما اگرنه که فرقی نمی‌کند؛ زیرا ما به‌هرحال قرار بود اعدام شویم.» خلاصه اینکه این انقلابی‌ها درنهایت پیروز شدند و خاندان احمق چین را  بعد از مدت کوتاهی از تخت سلطنت به زیر کشیدند.شرمدومین مورد از احساسات تاریخ ساز احساس شرم است. شرم با اختلاف بزرگ‌ترین جنبش احساسی غالب در طول تاریخ است. هنوز هم محرک انگیزشی اکثریت ساکنان کره زمین احساس شرم است. کشورهایی مانند ژاپن، چین، پاکستان و عراق جزء فرهنگ‌های بسیار شرم-محور هستند. در آفریقا، آمریکای لاتین و اروپای شرقی نیز شرم جایگاه قدرتمندی دارد؛ یا به‌عنوان اقلیت مسلط و یا به‌عنوان اقلیت پرنفوذ. تمدن‌های قدرتمند پیش‌از‌ مسیحیت مانند امپراتوری روم یا یونان باستان هم به‌شدت شرم-محور بودند. در حال حاضر تنها قسمت از کره زمین که عامل شرم در موضع اقلیت ضعیف قرار دارد، کشورهای غربی و تمدن غربی مدرن هستند. تمدن ایران نیز یکی از پرچم‌داران احساس شرم بود و هنوز هم در کنار احساس گناه و اضطراب (که در ادامه به آن بیشتر خواهیم پرداخت) به‌عنوان احساس غالب کشور باقدرت حضور دارد.اگر قرار باشد یک جامعه تنها بر اساس یک نوع احساس اداره شود، قطعاً شرم-محوری بهترین، باثبات‌ترین و آبدیده‌ترین انتخاب برای متحد کردن جامعه لقب خواهد گرفت. شرم در احساسات تاریخ ساز به یک گستره قلمرویی یا جمعیتی خاصی برای عملیاتی شدن و موفقیت نیاز دارد. بومیان سرخ‌پوست، شکارچی و طبیعت‌گرای آمریکایی، جمعیت کمی داشتند پس به فردگرایی رو آوردند. اما زمانی که جوامع از کشاورزی و شهرنشینی استقبال کنند، شرم بر صندلی ریاست تکیه می‌زند. در این جوامع یک شخص، یک‌مهره شطرنج در خانواده محسوب می‌شود. مردم جوامع شرم-محور معمولاً در قبایل بزرگ زندگی و باهم‌قبیله‌ای خود ازدواج، کار و همکاری می‌کردند. قدرت هر قبیله بر اساس تعداد اعضای آن مشخص می‌شد. ازدواج سیاسی و از پیش تعیین‌شده یک نوع نرم اجتماعی بود و کمتر کسی می‌توانست از حق انتخاب فردی بالایی در زندگی شخصی خود برخوردار باشد. اصلاً می‌توان این‌طور گفت که جوامع شرم-محور قبیله‌ای کل مسئولیت شخصی را از فرد به جامعه گروهی محول می‌کردند.بیشتر جوامع شرم-محور، دارای فرهنگ‌های شالیزاری هستند. کاشت برنج شدیداً به کار گروهی وابسته‌ست و بر اساس تجربه، قربانی کردن تمایلات فردی برای اهداف گروهی بهترین نتیجه را به دنبال داشته است. نکته بسیار جالب علمی در این رابطه وجود دارد. ژنی که مسئولیت رفتارهای پرخطر، برون‌گرایی و دیگر رفتارهای مشابه را بر عهده دارد، از 80 درصد در قبایل بومی ترس-محور آمازون و تقریباً 0 درصد در مردم آسیای شرقی متغیر است! علتش هم همان تفاوت جامعه انطباق‌پذیر و شالیزاری شرق آسیا و جامعه فردگرای شکارچی قبایل آمازون می‌تواند باشد. مطالعات مختلفی هم تأکید می‌کنند، مردم فرهنگ‌های شرم-محور به معنای واقعی کلمه، جهان‌بینی متفاوتی نسبت به دیگر مناطق دنیا دارند.وقتی به آثار هنری چینی و ژاپنی می‌نگریم، جزئیات در پشت زمینه آن‌ها موج می‌زند، درحالی‌که در آثار هنری غربی فقط سوژه اصلی خودنمایی می‌کند. غربی‌ها جهان را از پنجره علت و معلول می‌بینند، درحالی‌که خاور دور دنیا را مجموعه‌ای از روابط کلی‌نگر تصور می‌نماید. مزیت جوامع شرم-محور به‌عنوان غالب‌ترین نوع از احساسات تاریخ ساز در قدرت درونی محض آنان نهفته است. نویسندگان عادت داشتند در مورد شرقیان نامیرا و جاودانه بنویسند؛ اینکه چطور امپراتوری‌های متعدد از یک سمت سقوط و از سمت دیگر ظهور می‌کردند. اما درعین‌حال دو تمدن چین و هند باوجود تحمل بدترین رنج‌ها و از دست دادن میلیون‌ها جان باارزش، بازهم محکم ایستادند، روحیه خود را حفظ و برای رسیدن به هدف خود تلاش کردند.شاید مهم‌ترین عامل قدرت جوامع شرم-محور پیوند خانوادگی مستحکم آن‌ها باشد. تنها، خانواده قدرتمند می‌تواند به‌عنوان هسته مرکزی جامعه، یکپارچگی ملت را به شکلی مستحکم حفظ نماید. یکی از تعاریف شرم، تجاوز از حد و حدود خود در یک گروه است. اگر دختران پاکستانی و افغانستانی پیش از ازدواج رابطه جنسی (حتی به‌صورت ناخواسته مانند تجاوز) داشته باشند، معمولاً به شکل مهیبی توسط برادران یا پدرانشان به قتل می‌رسند، زیرا رفتارشان باعث شرمسار کردن کل خاندان شده است. در ژاپن نیز زانو زدن و تسلیم شدن، به معنای شرمسار کردن کل ملت ژاپن خواهد بود و در اینجا فقط هاراکیری رفتار قابل‌قبولی برای اجتماع قلمداد می‌شود. همین امر می‌تواند علت ریشه‌ای کامیکازه و عملیات‌های انتحاری ژاپنی‌ها در جنگ جهانی دوم را توضیح دهد.جوامع شرم-محور گروه را جدا از فرد نمی‌دانند. بیشتر رژیم‌های خشن شرق آسیا، یک فرد را به علت جرمی که یکی از وابستگانش مرتکب شده مجازات می‌کردند. در کره شمالی، چین مائو و چین اواخر قرون‌وسطی، اعدام کل خانواده تنها به دلیل خلاف یکی از اعضای آن بسیار رایج بوده است. در جوامع شرم-محور، مردم و افراد هویت خود را در گروه‌ها و انجمن‌ها و نقش‌های اجتماعی می‌یافتند و می‌ساختند و باشخصیت‌ها، رفتارها و هویت‌های فردی، به‌عنوان پدیده‌ای نابالغ، زشت و غیرقابل‌قبول برخورد می‌کردند.سمت منفی فرهنگ‌های شرم-محور در این احساسات تاریخ ساز همان نقطه قوتش، یعنی پرستیدن جمع‌گرایی است. باخدایی شدن جمع و گروه، پتانسیل قدرتی که در اختیار دارد نیز خدایی شده و همین قادرش می‌سازد تا فجیع‌ترین جنایات را رقم بزند. چون این فرهنگ بر اساس پرستش گروه و مقدس دانستن اجتماع بناشده، هیچ محافظت یا تضمینی در برابر استبداد گروه، خانواده یا فرهنگ وجود ندارد. آن‌ها هیچ ایده‌ای در مورد حقیقت خارجی ندارند و بدون وجود آن استاندارد خارجی، نمی‌توانند هویتشان را در مقابل نیروی قدرتمند آن حفظ کنند. شاید بتوان با جرئت گفت که فرهنگ شرم-محور یکی از بدترین انواع احساسات تاریخ ساز و فرهنگ‌ها برای زنان باشد. زنان فرهنگ‌های شرم-محور معمولاً در تمام طول زندگی‌شان در خانه محبوس و محکوم به انجام اعمال دردناک، تحقیرآمیز و زشتی خواهند بود.چنین فرهنگ‌هایی تفکر منطقی ندارند و طبیعتاً باید زنان را به‌عنوان راهی برای قدرتمندتر نشان دادن مردان مورد ظلم قرار دهند تا جنسیت برتر، بتواند با شدت بیشتری برای جامعه کار کند. به‌عبارت‌دیگر، مردان خود را فدای جامعه می‌کنند و در ازایش، همسرانشان را به‌عنوان برده شخصی نگه می‌دارند. در جوامع شرم-محور معمولاً اعمال وحشیانه، حیوان‌صفت و بی‌رحمانه غیرانسانی هم رواج دارد. اما به دلیل محافظه‌کار و سنت‌گرا بودنشان، اصلاً و به‌هیچ‌وجه در ابتدای لیست بدترین احساسات تاریخ ساز قرار ندارند. آن‌ها به سنت‌ها احترام می‌گذارند و سنت‌ها، برای هزاران سال مؤثر بودند و امکان ندارد سنت‌های بی‌فایده، ناکارآمد و غیرانسانی برای مدت‌های طولانی دوام داشته باشند.مسیحیان و استعمارگران غربی، معمولاً در تلاش‌اند دموکراسی و فردگرایی را با ‌زور و اجبار در حلق فرهنگ‌های شرم-محور شرقی فروکنند. اما اصلاً هیچ توجهی به این تفاوت فرهنگی واضح بین تمدنی ندارند. ژاپنی‌ها جنگ جهانی دوم را هجوم بربر‌های غربی به فرهنگ خالص ژاپنی به تصویر می‌شکند و برخلاف آلمانی‌ها، اصلاً هم قصد عذرخواهی برای قتل‌عام بیش از 20 میلیون انسان را ندارند؛ زیرا عذرخواهی از خارجی‌ها در فرهنگ شرم-محور ژاپن، به معنای توهین به‌کل ملت خواهد بود. در فرهنگ‌های شرم-محور رسیدن به ایده‌آل جامعه، هدف غایی هر شخص است و حفظ آبرو مهم‌ترین ارزش موجود در ملت شناخته می‌شود. یعنی افراد باید به هر قیمتی که شده حفظ آبرو کنند و جلوه خود و گروه را در بین دیگر گروه‌ها در سطح بالایی نگه‌دارند.حفظ آبرو برای خود ما ایرانی‌ها نیز مفهوم بسیار آشنایی است و در جامعه ما نقش پررنگی داشته و دارد. تا همین یک نسل پیش، امکان داشت پدران و مادران ما شبانه نان خشک و ماست بخورند اما وقتی مهمان برایشان می‌آمد، گوسفند سر می‌بریدند و کلی از درآمد سالیانه را که به‌زحمت به دست آورده بودند، خرج همان مهمان می‌کردند. جمله «مهمان حبیب خداست» ریشه در همین فرهنگ شرم-محوری ایرانی-اسلامی (بیشتر اسلامی) دارد. البته احساس غالب و مسلط بر کشورمان همیشه احساس شرم نبوده و در طول تاریخ چندین هزارساله‌اش همه احساسات تاریخ ساز را به‌نوعی تجربه نموده است. بعد از دهه 1970 میلادی و نقطه اوج آن، در قرن بیست و یکم و پیوستن ایران به دهکده جهانی، شرم-محوری کمرنگ‌تر و کمرنگ‌تر شد، به‌طوری‌که با آغاز دهه 2010 میلادی (دهه 90 خورشیدی) این مفهوم اسلامی به‌عنوان فرهنگ غالب جامعه ایرانی بازنشسته و تخت پادشاهی را با دیگر محرک‌های احساسات تاریخ ساز سهیم شد.ممکن است یکی از دلایلی که شی جین پینگ در زمان پاندمی کرونا، کل کشور را قرنطینه کرد و حتی به قحطی و گرسنگی مردمش هم اهمیتی نداد، همین مفهوم حفظ آبرو باشد. زیرا اعتراف به اشتباه یا اجازه دادن به هرگونه سرکشی، نافرمانی و خودسری، کل حزب کمونیست چین را بی‌آبرو می‌کند. داستآن جالب دیگری در مورد کشور اندونزی، پس‌ازآن سونامی وحشتناک سال 2004 که جان صدها هزار نفر را گرفت وجود دارد. در آن زمان، دولت اندونزی کمک ارتش آمریکا را پس زد؛ زیرا شاید تصور می‌کرد که کمک گرفتن از خارجی‌ها به معنای شرمسار شدن دولت و ناامید کردن مردم کشور از عملکرد تیم ریاست جمهوری باشد.یک نکته منفی در جامعه شرم-محور، دروغ‌ها و اعمال غیراخلاقی است که به دلیل غرور بیش‌ازحد و به هدف حفظ آبرو در این جوامع جریان دارد. همچنین دیگر بخش منفی چنین جوامعی، اختراع گریز بودن آن‌هاست. آن‌ها جهان را تنها از تونل سنت می‌بینند و ازدید حاکمان، اختراع، بیشتر مواقع قدرتشان را تهدید می‌کند. چینی‌ها باروت، قطب‌نما و دستگاه چاپ را اختراع نمودند، اما به معنای واقعی کلمه هیچ بهره مفیدی از این اختراعات شگرف نبردند. همه فرهنگ‌های شرم-محور در برهه‌ای از تاریخ، از طریق له کردن طبقه تاجر، خودشان را عمداً فقیر کردند. تمدن‌ اسلامی در 1100-1500 میلادی، روم در 200-400 پس از میلاد، هند از 300 پیش از میلاد تا قرن نخست میلادی و چین در کل تاریخش (به‌خصوص در 1000-1100 و 1400-1800 پس از میلاد) همگی تاجران را به‌نوعی سرکوب یا محدود کردند. تقریباً همه تمدن‌های آسیایی در یک قالب سفت‌وسخت شکل‌گرفته بودند و نمی‌توانستند با تهدید استعمار اروپاییان و اصلاحات فرهنگی آن‌ها کنار بیایند. مهم‌ترین دلیل این امر، تهدید تصور نمودن سرمایه و تاجران برای سنت جامعه بود.غرورغرور سومین احساس در لیست احساسات تاریخ ساز است. در علم انسان‌شناسی یا آنتروپولوژی مرسوم، اسلام و چین را زیرمجموعه جوامع شرم-محور قرار می‌دهند. اما اسلام و مسیحیت شباهت‌های بسیار نزدیک، زیاد و مستحکمی با یکدیگر دارند. در کل بایستی یک سری ارزش‌های عمیق مشترکی وجود داشته باشد تا بتواند دو تمدن اروپا و آسیای غربی را متحد نماید؛ ارزش‌هایی که نیمه شرقی آسیا فاقد آن بود. به‌غیراز آن، بعضی دیگر از این نوشته‌های انسان‌شناسی، عنوان شرم-شرف را برای سیستم اسلامی برگزیدند؛ که بازهم چندان صحیح به نظر نمی‌رسد. زیرا جوامع گناه-محور غربی هم به غرور، شرف و افتخار اهمیت بالایی می‌دهند. اتفاقاً مقوله غرور و شرف به‌غیراز جوامع شرم-محور و جوامع گناه-محور در همه جای دنیا و تقریباً همه فرهنگ‌ها نیز از اهمیت بالایی برخوردار است.بعضی مفاهیم در بعضی فرهنگ‌ها بدون اینکه کسی توانایی زیر سؤال بردنشان را داشته باشد، به‌صورت پیش‌فرض حقیقت هستند. یعنی باید از این حقایق باید تا سر حد جان محافظت و به همه دنیا صادر شود و این امر از طریق نظامی‌گری تهاجمی صورت می‌پذیرد. در جوامع غرور-محور، جنگ و گسترش قلمرو امری نرمال تلقی می‌گردد و می‌توان گفت که یکی از مردانه‌ترین مفاهیم احساسات تاریخ ساز همین غرور باشد. سیستم ارزشی فوق، در جوامعی رواج پیدا می‌کنند که غرور، مردانگی و افتخار برای بقا در بی‌ثباتی دائمی و هرج‌ومرج داخلی ضروری باشند. انسان باید شهرت عظیمی برای خود بسازد تا دیگر ملت‌ها هوس دزدیدن گاوهایش را از سرشان بیرون کنند. دیگر ملت‌ها خواهند فهمید که اگر مرتکب این عمل شوند، خود و خانواده‌شان را به قتل می‌رساند و نمی‌گذارد دیگران حتی تصور آسیب زدن به جامعه ما را در ذهنشان بپرورانند. چنین رفتاری یک باور اعتقادی مبتنی بر تسلط، غرور و افتخار را در همه جای دنیا مخابره می‌کند.در جوامع بی‌ثبات و پر هرج‌ومرج، تنها راهی که دیگران از تخاصم بازمی‌دارد، تقویت شهرت به‌عنوان یک سلحشور قدرتمند است. حتی جوامع جنگ‌افروز و گسترش طلب مانند رومی‌ها یا آلمانی‌ها نیز احساس غرور در قلبشان می‌تپید. فرهنگ‌هایی مانند سامورایی‌ها، شوالیه‌ها و وایکینگ‌ها کاملاً غرور-محور بودند و مرگ در میدان نبرد و کنار شمشیر، پرافتخارترین نوع مرگ تلقی می‌شد. نسخه افراطی چنین جوامعی، همان آلمانی‌ها و نورس‌ها بودند که بهشت دنیای پس از مرگشان، نبردی دائمی باخدایان بود. اصلاً مگر امکان دارد بهشتی غرور-محورتر از والهالا در بین همه اعتقادهای موجود دنیا یافت؟عموماً مفهوم غرور توسط گله‌داران و جوامع جنگ‌افروز و جنگجو پروری همچون اعراب بادیه‌نشین، حکومت‌های توسعه‌طلب اروپایی، عشایر ایرانی و اروپایی، افغان‌ها و استعمارگران غربی به دیگر نقاط دنیا معرفی شد. در غرب آسیا، قبایل عشایر ترکی، ایرانی و عربی و در اروپا، فاتحان هندو-آریایی (به انگلیسی: Indo-Aryans) پرچم‌دارآنجامعه‌های غرور-محور بودند. این‌ اقوام پس از مهاجرت به حاکمان قاره سبز مبدل گشتند و داخل بطن اروپا نیز، جوامع گله‌دار و دامدار مانند اسکاتلندی‌ها، ایرلندی‌ها، قبایل آلمانی در دوره روم و قوم وایکینگ‌ها، غالباً بر پایه احساس غرور زندگی می‌کردند. در آفریقا هم جنگجویان گله‌داری مانند ایر زولوی جدید یا مَسای غرور و افتخار را مقدس‌ترین احساس انسانی می‌پنداشتند. شکنجه شدن تا سر حد مرگ و نشان ندادن هیچ‌گونه ناراحتی و عذابی (مانند داستان منصور حلاج)، بیانگر اوج غرور، شرافت و افتخار در جوامع غرور-محور بوده است.یک پرانتز بازکنیم. مسئله جالب در اینجا (با چند استثنا) رابطه مستقیم غرور و میزان مصرف شیر است. علتش می‌تواند قبایل عشایری باشند؛ زیرا عشایر مقدار مصرف شیرشان بالاست و همین قبایل یکی از مروجان اصلی فرهنگ غرور-محور در اقصی نقاط دنیا بودند، پس چنین رابطه‌ای منطقی به نظر می‌رسد. جوامع مبتنی بر غرور، احساس مردانگی، غرور و شرافت خود را با این حرف که بعضی مفاهیم مانند خانه، خانواده و قلمرو، ارزش ایثار و فداکاری دارند توجیه می‌کنند. جوامع غرور-محور عمدتاً کدهای اخلاقی سخت‌گیرانه‌ای دارند؛ مانند ده فرمان عهد عتیق که اتفاقاً همین اثبات می‌کند نزول ادیان ابراهیمی در سرزمین‌های گله‌داران عرب و عبری تصادفی نبود. با تکیه‌بر همین استانداردهای اخلاقی جنگ‌افروزی علیه کسانی که ارزش‌هایشان را نمی‌پذیرند توجیه می‌شود و از دست دادن جان در این راه، بالاترین افتخار تلقی می‌گردد. به‌عبارت‌دیگر، جوامع غرور-محور، مسئله بنیادین، باستانی و قدیمی مرگ را با روبرو شدن مستقیم، شجاعانه و دلاورانه با آن حل می‌کنند.شاید مخاطبین جوان‌تر ما با خود فکر کنند که زندگی در جوامع غرور-محوری جذابیت فراوانی خواهد داشت. که درست هم فکر می‌کنند و این اندیشه کاملاً هم طبیعی‌ست. زیرا چنین سیستم ارزشی عمدتاً برای جوانان طراحی‌شده. فریدریش نیچه (به انگلیسی: Friedrich Wilhelm Nietzsche) آلمانی محبوب عصر ما نیز یک فیلسوف غرور-محور بود. البته یک جامعه نمی‌تواند کاملاً مبتنی بر غرور باشد زیرا زنان و کهن‌سالان چنین ارزشی را نمی‌پسندند و برای حفظ اتحاد نیاز به ستون احساسی دیگری حس می‌شود. در جوامع عرب‌زبان، ستون دوم شرم و در جوامع اروپایی-آمریکایی گناه است. در بیشتر موارد، یک بالانس و تعادلی بین دو ستون ایجاد می‌شود تا از افراطی‌گری جلوگیری کند. در خیلی‌ از جوامع هندو-آریایی غرور، جنگ‌طلبی و روح تهاجمی‌شان با فروتنی، صلح‌طلبی و مسیحیت ترکیب‌شده و روحیه ملت را متعادل نگه می‌دارد. همین تعادل بود که از یک سمت جامعه را به جنگ‌های صلیبی و از سمت دیگر به تدوین حقوق زنان و خشوع فردی کشاند.جهان مدرن حقیقتاً در درک این موضوع که ذهن انسان به دو محرک احساسی متضاد برای ایجاد تعادل روانی نیاز دارد، دچار مشکل است. احتمالاً بشود گفت که مردمان باستان، طبیعت انسان را بهتر از ما درک می‌کردند، زیرا ذهن ناخودآگاه و اندیشه‌های عمیق فکری‌شان را از مسیر به تصویر کشیدن اساطیر و بازگو نمودن افسانه‌هایشان به دنیای واقعی معرفی می‌کردند. اما در دنیای مدرن کل ایده «احساسات متضاد» مدفون و در کنارش سعی شد بالاجبار قوانین حرکتی نیوتون برای طبیعت انسان تجویز شود. بعضی از مشکلات دنیای مدرن مانند ظهور رژیم‌های توتالیتر، افسردگی نسل زد و فروپاشی نرخ زادوولد هم ناشی از شکست همین ایده فوق است.غربی‌ها در گذشته جامعه را بر دو ستون استوار ساخته بودند. ستول اول پسیسفیسم (به انگلیسی: Pacifism) و مسیحیت و ستون دوم روحیه تهاجمی هندو-آریایی. اما در دنیای مدرن ستون دوم تخریب و با کمک مسیحیت سکولار حتی صحبت در مورد آن به یک تابو تبدیل‌شده است. یعنی خوی تهاجمی انسان نه‌تنها به صورت عملی سرکوب شده، بلکه حتی تفکر در مورد آن نیز به‌کل ممنوع گشته. بدیهی است که احساسات تاریخ ساز بی دلیل تاریخی نشدند. هیچ بنایی بر یک ستون استوار نمی‌ماند و سازه‌های غربی نیز از این قائده مستثنی نیست. غرب نیاز به روحیه تهاجمی هندو-آریایی دارد؛ زیرا تمام قلمروهای مسیحی که از فرهنگ هندو-آریایی آغاز نمی‌شوند، تنها در پنج سال به دست مسلمانان فتح شدند.در مسیحیت، غرور جزو بدترین گناهان است. دلیلش این است که انسان بااحساس غرور تصور می‌کند که از خداوند و قوانینش برتری است. اما باید گفت از یک سمت غرور و اعمالی که به همراه دارد، محرک رفتارهای بزرگ، شرافتمندانه و تاریخ ساز هستند، زیرا مردان برای روبرو شدن با جهان، نیاز به وقار، کرامت و شرافت نفس دارند و بدون وجود چنین محرک قدرتمندی بسیاری از مردان خلع سلاح خواهند شد. البته غرور علاوه بر بهترین اعمال، محرک بدترین کارها نیز است. اگر انسان باکرامت، خود را مقید به اخلاقیات برتر، اهداف والا و آرمان‌های انسانی عظیم نماید، پتانسیل انجام بهترین اعمال را دارد. اما از طرف دیگر، اگر غرور به معنای برتری‌جویی، خودخواهی و خودپرستی باشد، انگیزه مضاعفی به انسان برای انجام بدترین اعمال خواهد داد. مقاومت دلاورانه، تاریخی و بی‌نظیر مردم دیلم و طبرستان ایران در برابر تجاوز اعراب به مدت ۳ قرن، دفاع جانانه، شجاعانه و حماسی در برابر عراقی‌ها باوجود بی‌کفایتی فرماندهان و یا در نمونه غربی، نوشیدن جام زهر توسط سقراط (شبیه به داستان امام هشتم شیعیان) بااینکه راه فرار داشت؛ همگی نمونه‌ای از توسل به غرور، کرامت و شرافت انسانی در تاریخ بودند.خارج از مسائل نظامی نیز، با نگاهی کوتاه به سیر تاریخی بشریت، خواهیم دید که مردان برای ساخت تمدن‌ها نیاز به غرور، اعتمادبه‌نفس و عزت‌نفس داشتند. در یک جهان بی‌رحم، ایستادن برای مفاهیم ارزشمندی چون غرور، کرامت و شرافت به هر قیمتی که شده، شریف‌ترین عمل ممکن تلقی می‌گردد. حتی در یک جامعه کوچکی چون خانواده اگر مرد فاقد احساساتی غرور، مسئولیت‌پذیری و شرافت باشد، نه‌تنها خانواده از هم می‌پاشد بلکه تداوم نسل نیز اتفاق نمی‌افتد. انسان برای ساخت تمدن‌های بزرگ نیاز به انگیزه قدرتمندی چون غرور دارد و بدون آن تلاش برای ساخت آینده‌ای بهتر عملی دشوار و چه‌بسا غیرممکن خواهد بود.یکی از رایج‌ترین باورهای غلط، ریشه‌یابی دموکراسی در مساوات‌خواهی (به انگلیسی: Egalitarianism) است درحالی‌که خاستگاه آن اندیشه آریستوکراسی (به انگلیسی: Aristocracy) قلمداد می‌شود. دموکراسی در اعتقادات هندو-آریایی و هندو-ایرانی ریشه داشته که بر اساس آن، مردان جنگی لایق آزادی، حق انتخاب و حق‌وحقوق نسبی هستند. در دوران جمهوری‌های پیش از انقلاب صنعتی، تنها زمین‌داران مذکر توانایی رأی دادن را داشتند و همین موضوع بر دموکراسی رنگ آریستوکراتیک می‌زند. غرور سوخت اصلی دموکراسی و اهدای آزادی فردی به مردم است؛ به این دلیل که هر فردی لایق کرامت انسانی است و همه شایسته احترام هستند. هیچ‌کس، هیچ‌گونه بی‌حرمتی را برنمی‌تابد؛ تا حدی که هرگونه بی‌احترامی خطر کشته‌شدن را به همراه دارد.سمت سیاه غرور به‌عنوان یکی از مهم‌ترین احساسات تاریخ ساز وحشت‌آفرینی بی‌اندازه‌اش است. روحیه نیچه‌ای و وحشی نازی‌‌ها و مرگ میلیون‌ها انسان، نتیجه جداسازی غرور از هرگونه استاندارها، مرزها و ضوابط اخلاقی است. کامیل پالیا (به انگلیسی: Camile Paglia)، فیلسوف فمینیست علاقه دارد از رابطه تراژدی مردانه و میل جنسی آن‌ها سخن بگوید. اینکه چطور به سمت بیرون فشار می‌آورد، حرکات زیادی انجام می‌دهد، فعالیت می‌کند و درنهایت خسته‌وکوفته به قلمرو خودش بازمی‌گردد. این همان غرور است؛ غروری که مانند بت عمل می‌کند. زمانی که این بت استوار گشت، از دیگران تقاضا دارد تا آن را بشکنند.بیزاریبیزاری چهارمین عامل در احساسات تاریخ ساز است. حس بیزاری عمدتاً غیر داوطلبانه، بیولوژیکی و طبیعی است و در تک‌تک انسان‌ها وجود دارد. بیزاری در بیماری شاخه می‌پروراند. یعنی بیماری و عوامل بیماری‌زا به‌صورت بیولوژیک حس بیزاری را در ما تقویت می‌کنند. چیزهایی که می‌توانند ما را به بیماری‌های ترسناک مبتلا کنند یا سمومی که باعث مرگمان می‌شوند، محرک بیزاری هستند. امروزه ثابت شده که نژادهای مختلف، استخرهای ژنی متفاوتی دارند. یعنی هر نژادی، مجموعه‌ خاصی از ژن‌ها را در خود ذخیره نموده. اصلاً یکی از محرک‌های اصلی نژادپرستی و طبقه گرایی در تاریخ، همین بیزاری بوده است. به‌صورت تاریخی، طبقات فرودست جامعه با بیماری‌های مهلک بیشتری دست‌وپنجه نرم می‌کردند و درنتیجه حس بیزاری در این طبقه باقدرت بیشتری تکامل پیداکرده است. باوجود استخرهای ژنی متفاوت، بیزاری یک حس به‌شدت چندش‌آور عمومی و مشترک بین همه ژن‌هاست است و تمام جوامع برای اتحاد علیه دیگران، تا حدی از این حس کمک گرفته‌اند.در جامعه امروزی، نازی‌ها ارزش‌هایی مانند آزادی، صلح، حقوق فردی و برابری نژادی را در کل دنیا زیر سؤال بردند و آن را تئوریزه کردند. جامعه جهانی نیز با حس بیزاری که به خاطر تعدی به مفاهیم مقدسشان تقویت‌شده بود، علیه آن‌ها متحد شد. نسخه افراطی این امر، ایده تأسیس اجباری کشور اسرائیل در فلسطین است. حس بیزاری در کنار دیگر احساسات تاریخ ساز عامل اتحاد برخی یهودیان علیه دشمن فرضی بود و بدین‌ترتیب با تکیه‌بر همین حس توانست چند میلیون یهودی را به‌مرورزمان به محل اشغال فلسطین هل دهد. بیزاری از نازی‌ها و اعمالشان جوامع بیزاری-محور را به شکل افراطی به سمت مخالف ماجرا سوق داد؛ کمااینکه کشورهای اروپایی که بیزاری محرک اصلی‌شان نیست، به اصطلاح از آنور بوم افتادند و با بیزاری رادیکالی، هر نوع ارزش معرفی شده توسط نازی‌ها را – خواه خوب، خواه بد – به‌سرعت در قبرستان ارزش‌های ممنوعه دفن کردند.خارج از چیزهای واضحاً چندش‌آور، منزجرکننده و زشت مانند بیماری، جوامع مختلف چیزهای مختلفی را به‌عنوان مفهومی برای بیزاری جستن ارائه می‌نمایند. به‌عبارت‌دیگر هر فرهنگی، یک یا چند مفهوم اختصاصی منزجرکننده برای خود دارد تا جامعه را علیهش متحد کند. اصولاً هرچقدر یک جامعه حس بیزاری قدرتمندتری در خود داشته باشد، اتحاد داخلی مستحکم‌تری را با تقبل هزینه انزجار بیشتر از دنیای بیرون شکل می‌دهد. برای مثال متعصبان مذهبی پیوریتن‌ (به انگلیسی: Puritans) تنها با اتکا به حس بیزاری توانستند پیروانشان را از کل جهان برونی بیزار کنند. پیوریتن‌ها در نیوانگلند، ازنظر علم و فناوری، ثروت، نرخ نابرابری و قدرت صنعتی سرآمد جهانی بودند و قاعدتاً محرک اصلی این جامعه برای رسیدن به چنین دستاوردهایی، چیزی جز حس مسلط، قدرتمند و مستحکم بیزاری نبود.مسئله جالب اما فرعی نیاز به مطرح‌شدن دارد. اول اینکه، رابطه عجیبی بین بیماری و استبداد وجود دارد. مطالعات خارق‌العاده و زیادی داریم که با مدارک و شواهد محکمی نشان می‌دهند؛ هرچه در جامعه بیماری بیشتری رواج داشته باشد، حکومت‌های مستبد، اقتدارگرا و دیکتاتور قدرت بیشتری هم به چنگ می‌آورند. هیچ توضیحی جز اینکه مردم در هنگام مواجه با بیماری و مرگ، وحشت می‌کنند و به یک قدرت برتر (در اینجا حکومت مقتدر) برای فرار از مرگ متوسل می‌شوند، وجود ندارد. این مطالعات خیلی از اتفاقات تاریخی را هم روشن می‌کنند.برای مثال به ما می‌گویند چرا جمهوری در سرزمین‌‌هایی که طبیعتاً کمتر دچار بیماری می‌شدند شکل می‌گرفت. یا اینکه چرا حکومت‌های مدیترانه‌ای در قرن سوم، پس از گسترش بیماری‌ آفریقایی هیچ دولت جمهوری جدیدی خلق نکردند. همچنین چرا در طول تاریخ جوامع گرمسیری همیشه بی‌رحم‌ترین، ستمگرترین و ظالم‌ترین مستبدان را پرورش می‌دادند و چرا آفریقای امروزی در کنار بیماری‌های فراوان، از حکومت‌های مستبد لبریز شده است. البته که اتوکراسی بودن جوامع به عوامل مختلفی وابسته است ولی این احتمال را هم باید در نظر گرفت که شاید هم‌زمان شدن موج دموکراسی خواهی جهانی در اواخر قرن ۱۸ و قرن ۱۹ میلادی با پیشرفت خیره‌کننده علم پزشکی و رشد سرسام‌آور بهداشت عمومی مردم، تصادفی نباشد.دوم، حس بیزاری در زنان به‌مراتب بالاتر از مردان است. واکنش زنان به دیدن یک سوسک و یا انزجارشان از کثیف و شلخته بودن مردان مجرد نشان‌دهنده همین امر است. شاید این رفتار، به مادر بودن زنان مرتبط باشد و چون مشخصاً کودکان در برابر بیماری‌ها آسیب‌پذیرتر از بالغان هستند، زنان بایستی اجباراً این رفتار دفاعی را از خود بروز دهند. وجود چنین حس قدرتمندی در زنان، هم می‌تواند مفید و هم مضر باشد. مفید از این نظر که به رفتار مردان نظم می‌بخشد و بهداشت فردی‌شان را به‌شدت بالا می‌برد. اما سمت تاریک‌تر ماجرا عمق بیشتری نسبت به یک عمل ساده بهداشتی دارد.حس بیزاری قدرتمند، قبیله‌گرایی را گسترش می‌دهد. رابرت ساپولسکی در کتاب رفتار تشریح و اثبات می‌کند که چطور تمایل به قبیله‌گرایی تهاجمی در زنان شدت بیشتری دارد. این نظریه را شواهد تاریخی هم پشتیبانی می‌کنند. یعنی ما اگر به تاریخ نگاهی بیندازیم، در خواهیم یافت، در گروه‌هایی که فقط مردان حضور دارند، سازگاری و علاقه بسیار بالایی را نسبت به فرهنگ بومی نشان می‌دهند. مثال خوب دراین‌باره، هند دوران استعمار است. بااینکه کمپانی شرقی کل مستعمره را اداره می‌کرد، اما مدیرانش تقریباً همه مرد بودند و حتی با زنان بومی رابطه برقرار می‌کردند. البته فساد، هرج‌و‌مرج و خشونت گسترده نیز توسط همین مدیران مرد صورت می‌گرفت اما در کنار این رفتارهای غیرانسانی، رفتار‌های انسانی همچو پذیریش فرهنگ هندی، برابری انسانی و حس بیزاری ضعیف نسبت به بومیان نیز رواج بالایی داشت.بریتانیایی‌ها دوستان بومی داشتند، زبان بومی را می‌آموختند، لباس بومی می‌پوشیدند و غذای بومی می‌خوردند. اما در دهه ۱۸۵۰ میلادی، زمانی که کمپانی شرقی قدرت را به دولت بریتانیا واگذار نمود، زنان شروع به مهاجرت گسترده به هند کردند، تا حدی که حضور زوج بریتانیایی و هندی به نرم اجتماعی تبدیل‌شده بود. در این زمان فرهنگ هندی به شکل محسوسی از فرهنگ پر هرج‌ومرج و خشن به فرهنگ منظم و آرام بوروکراتیک تغییر پیدا کرد. اما در عین این تغییرات مثبت، اختلاف طبقاتی فرهنگی-اجتماعی-اقتصادی هم سر به فلک کشید. در این دوران بریتانیایی‌ها خود را کاملاً از مردمان محلی هند جدا کرده بودند، از آن‌ها انزجار داشتند و با دیده تحقیر به آن‌ها می‌نگریستند.جوامع بیزاری-محور ذاتاً پتانسیل نژادپرستی بالایی دارند. مثال سنتی آن، هند است. این کشور که محور‌های اخلاقی‌اش در احساسات تاریخ ساز شرم و بیزاری هستند. کیهان‌شناسی هندی جهان را از سیاه‌چاله فرار از بیزاری می‌بیند. کاست (به انگلیسی: Caste) فرودست و کسانی که با دنیای فیزیکی سروکار دارند، مانند دباغ‌ها، قصاب‌ها و پاکبان‌ها، غیرقابل لمس، منزجرکننده و چندش‌آور خطاب می‌شوند. اما در همان فرهنگ، طبقه خالص روحانی با شستشوی مرتب، خود را از طبیعت زشت، پست و چندش‌آور جدا و احترام جامعه را کسب می‌کند. هم بودائیسم و هم هندوئیسم، هر دو از دنیای فیزیکی بیزار هستند و از دیدگاه آن‌ها، انسان برای رستگاری راهی جز پرواز روحانی به سمت طبقات خالص‌تر دنیای متافیزیک ندارد.به‌علاوه، شهرت خود هند به‌عنوان یکی از نژادپرست‌ترین تمدن‌های تاریخی یک اتفاق ساده بیولوژیکی یا ایدئولوژیکی نیست. سیستم کاست با معیار قراردادن ژنتیک، انسان‌ها را به‌صورت مردمان هندو-آریایی در برابر دودمان‌های محلی طبقه‌بندی می‌کرد. اثرات تمایز ژنتیکی واضح آن زمان حتی در دوران مدرن هم مشاهده می‌شود. کاست‌های مختلف حتی نمی‌توانند با یکدیگر هم‌سفره شوند، در یک مکان حمام کنند و یا کلاً به‌هیچ‌وجه نباید کنار یکدیگر دیده شوند. به‌طورکلی هرکجا که نژادهای مختلفی در کنار یکدیگر زندگی کنند، حس بیزاری نیز در آنجا موج می‌زند. در آمریکای جنوبی، سیاه‌پوستان به‌قدری از سفیدپوستان بیزار بودند که کل مکان زندگی‌شان را از آن‌ها جدا و سیستم حقوقی-قانونی جامعه را طوری تدوین کردند که هیچ موسسه‌ مشترکی با سفیدپوستان نداشته باشند. بدین‌ترتیب از هرگونه تماس مستقیم و غیرمستقیم با آن‌ها جلوگیری می‌شد. اتفاقاً کلمه کاست ریشه در آمریکای لاتین دارد؛ جایی که استعمارگران اسپانیایی سیستم مدون، مشروح و با جزئیاتی را در مورد توضیح نقش طبقات و کاست نژادی جامعه بسط دادند.نکته مهم آماری و مشترکی که بین همه جوامع بیزاری-محور وجود دارد، محافظه‌کار بودنشان ازنظر اجتماعی است. بیزاری و حس انزجار، فیلتری بیولوژیک برای دورنگه‌داشتن چیزهای نامطلوب است. یعنی انسان ترجیح می‌دهد ریسک آداب و سنت‌های جدید را نپذیرد و سنت‌های خود را حفظ نماید. به همین دلیل مغز در بسیاری از موارد سنتی باقی می‌ماند. ما می‌دانیم که سنت برای حفظ ثبات جامعه ضروری است. حال می‌توان با این منطق پیش رفت که بیزاری باوجود همه ضررهایش، می‌تواند به‌عنوان نیرویی مثبت برای حراست از سنت‌، فرهنگ و هویت‌ جامعه عمل کند. اما اگر این حس بیزاری به سمت افراط حرکت کند، کل جامعه بیزاری-محور گردد و از همه‌چیز و همه‌کس انزجار داشته باشد، تا حد افراطی به محافظه‌کاری و سنت‌گرایی رادیکالی روی خواهد آورد و توانایی پیشرفت و پذیرش تغییرات مثبت، سازنده و سالم را به‌طورکلی از دست خواهد داد.یکی از بیزاری-محورترین جوامع شناخته‌شده تاریخ، نازی‌ها و نقطه مقابلشان، اسرائیلی‌ها هستند که دیگران را مردمانی ناخالص، منزجرکننده و چندش‌آوری می‌بینند که آریایی‌ها و یهودیان را آلوده خواهند کرد. در همین حال، نازی‌ها نشان دادند، چطور جزء معدود جوامعی هستند که عمدتاً بر بیزاری بنا شدند. جردن پیترسون دریکی از صحبت‌هایش به بیزاری-محور بودن افراطی شخص هیتلر اذعان کرد؛ شخصی که وسواس زیادی به بهداشت شخصی داشت و همیشه مشغول حمام کردن بود. درنهایت این وسواس رادیکالی آدولف بود که از حوزه بهداشت شخصی و اعمال بی‌خطری چون شستشوی مرتب دست‌ها خارج و به حوزه برون کشوری و کشتار میلیون انسان بی‌گناه منفجر شد.بیزاری-محور بودن جامعه آلمان تا حدی قابل‌درک است. آن‌ها خیلی دیر و پس از بریتانیا در اواخر قرن هجدهم از انقلاب صنعتی پذیرایی کردند و حتی در دوران نازی‌ها نیز خاطره زنده‌ای از آن دوران داشتند. در کنار آن، سنگرهای جنگ جهانی نخست و جسدهای پوسیده درونش، گل، کثافت، خون، اعضای بدن، موش‌ها و بیماری‌ها آن‌قدر هولناک بودند که پاسخ افراطی، رادیکالی و دیوانه‌وارِ بیزاری-محوری چون نازی، توجیه‌پذیر به نظر بیاید. به همین ترتیب، انحطاط اخلاقی آلمان وایمار و اینکه چه تعداد زن مجبور به تن‌فروشی شدند، واکنش مشابهی را مانند همه اتفاقات پیش از آن طلبید.با ظهور آلمان نازی‌، ما نقاط قوت و ضعف جامعه بیزاری-محور را به‌وضوح مشاهده کردیم و دریافتیم که چطور یک جامعه می‌تواند از طریق انزجار از چیزی به سطوح بالایی از نظم، انضباط و اتحاد برسد. آن‌ها از ضعف بیزار بودند و همین حس پرقدرت، مردان را برای نبرد تا سر حد مرگ و تا انتهای جنگ پرانگیزه نگه می‌داشت. نازی‌ها درست مانند اسرائیلی‌ها دقیق می‌دانند که از چه چیزی بیزارند و چطور علیه آن چیز، شجاعت، نشاط و اتحادشان را نشان دهند. اما برخلاف یهودیان، به دیگر احساسات تاریخ ساز و محورهای اخلاقی جز غرور باور نداشتند و همین موضوع سه قدرت بزرگ آن زمان و تقریباً کل جهان را بر علیهشان بسیج نمود. این‌یک واکنش منطقی علیه تهدیدی است که نه‌تنها به هیچ ساختاری اخلاقی و یا ارزش انسانی معتقد نیست، بلکه همه دنیا را موجوداتی چندش‌آور، آلوده و پست می‌داند.البته در اوایل قرن بیستم، ایدئولوژی‌های مشابهی وجود داشتند که از دیگران بیزاری می‌جستند و خواستار خلوص ملی بودند. از دیگر مثال‌های چشمگیر، می‌توان به ایتالیا و ژاپن فاشیست و حتی کشورهای کمونیستی اشاره زد. همه این اندیشه‌ها در تجارب فوق‌العاده زشت، تهوع‌آور و منزجرکننده و وضعیت بسیار اسفناک مردم در دوران انقلاب صنعتی و جنگ جهانی نخست ریشه پرورانده بودند. اما در طول دوره اواخر قرن نوزدهم و بیستم میلادی، شهرها تمیز شدند و بیماری‌ها‌ محو شدند. درنتیجه فاز دوم تحول حس بیزاری در دنیای صنعتی آغاز گشت؛ یعنی حرکت ناگهانی از بیزاری بسیار بالا تا بیزاری بسیار پایین. نتایج چنین تحولی نیاز به یک یادداشت کاملاً جدا دارد و از حوصله این بخش خارج است.گناهگناه پنجمین نوع از احساسات تاریخ ساز و شکل فرهنگی غالب تمدن غرب (اروپا، آمریکای شمالی، استرالیا و بخش اعظمی از آمریکای جنوبی) است. فرهنگ گناه-محور باور دارد انسان باید اعمالش را بر اساس رضایت خداوند انجام دهد؛ خواه جامعه تائید کند، خواه نکند. محرک این جوامع، درون فکری و بر اساس استانداردهای شخصی است و نه دنبال کردن نرم‌های اجتماعی و گروهی. مدل گناه-محور به‌مرور در شرق دریای مدیترانه و در زمان امپراتوری روم پدید آمد. اولین انسان شناخته‌شده‌ تاریخی که چنین سیستم اخلاقی را ترویج داد، سقراط بود. به اعتقاد او، باید با کمک عقل و منطق، به سیستم اخلاقی آبجتکیو، عینی و ثابتی رسید، آن‌ را پرورش داد و درنهایت با تکیه‌بر آن علیه اخلاقیات، آداب و سنن ناصحیح، اشتباه و غیراخلاقی جامعه قیام کرد.چنین طرز تفکری را در نسل جدید ایرانیان می‌بینیم. همان‌طور که پیش‌تر نیز گفته شد، شرم در جامعه مدرن ایران تا اوایل قرن بیست و یکم غلبه سنگینی بر گناه داشت. اما به‌مرورزمان و با کمک اینترنت، نسل شرم-محور و غرور-محور (با چاشنی بیزاری) اسلامی انقلاب ۵۷ و جنگ هشت‌ساله، تبدیل به نسل زد (به انگلیسی: Z Generation) و نوینی شد که به علت تعاملات مستقیم، سنگین و فراوان با دنیای غرب، گناه را همراه با مقدار نسبتاً بالایی از بیزاری و حسادت، به‌عنوان محور اصلی اخلاقی خود انتخاب کرد. اما متأسفانه به دلیل نداشتن مرجعیت قدرتمند، نبود راهنمای اخلاقی و کمرنگ شدن نقش مسیحیت در غرب، دیری نخواهد پایید که محوریت گناه نیز جای خودش را به هفتمین مورد از احساسات تاریخ ساز یعنی اضطراب خواهد داد. بخش اصلی اختلافات نسل زد و حاکمیت هم در این همین موضوع خلاصه می‌شود. به‌هرحال از بازنمودن چنین موضوع حساسی به دلایلی روشن معذوریم.اولین انجمن بزرگ گناه-محور غرب، رواقیون (به انگلیسی: Stoics) و فلسفه رواقی‌گری (به انگلیسی: Stoicism) بودند. به اعتقاد آنان، گوش دادن به ندای وجدان مهم‌ترین وظیفه هر انسانی خواهد بود و هر شخصی مسئول پندار، گفتار و کردار خویش است. ازنظر رواقیون، انسان به هیچ گروه، انجمن و یا جامعه‌ای تعلق ندارد و همه فرزندان خداوند هستند. هیچ‌کس در برابر هیچ احدی جز خداوند پاسخگو نخواهد بود و معیار خیر و شر، توسط خداوند به‌صورت عینی و ثابت تعیین می‌شود. بااین‌حال، اولین مردمی که به‌واقع گناه-محوری را در مقیاس گسترده به‌کل دنیا معرفی نمودند، مسیحیان بودند.پیامبر مسیحیان پیام روشنی از طرف خداوند ابلاغ کرد: «ما باید مسیر خداوند را به‌جای راه سنتی جامعه دنبال کنیم.» همین پیام واضح به‌طورکلی جامعه غربی را دگرگون کرد. رها کردن خانواده برای خدمت به خداوند و وفاداری به پادشاهی روحانی بهشت در عوض وفاداری به دنیای فیزیکی، دولت و جامعه، جزء اصول اصلی‌ مسیحیت هستند. اتفاقاً همین ایده به صلیب کشیده شدن فرستاده خدا به معنای واقعی کلمه ایستادن در برابر فساد جامعه و برای ارزش‌های اخلاقی‌ آسمانی بود. تمدن غرب تنها تمدن بزرگی است که عمدتاً گناه-محور و فردگراست و ریشه اصلی‌اش به همین مسیحیت و ارزش‌های آن بازمی‌گردد.گرچه شواهدی در ساکنان جرمنیک و سلتیک پیشین مبنی بر فرد-محوری وجود دارد، اما جنبش نهادین فردگرایی، در زمان ممنوع شدن ازدواج فامیلی توسط کلیسای کاتولیک آغاز شد. نتیجه این امر ازهم‌پاشیده شدن قبایل و محو شدن شرم از فرهنگشان بود و از همین نقطه، کم‌کم مردم در عوض ازدواج‌های‌ ترتیب داده‌شده، خودشان همسر خود را انتخاب می‌کردند. تقریباً از قرن اواسط ششم بود که در اسناد ایتالیایی، از مردم به‌عنوان افراد مستقل (به‌جای اعضای قبیله) نام‌برده می‌شد. چنین تغییر گفتمانی به سمت فردگرایی، مردم را با سرعت زیادی به سمت مسئولیت‌پذیری و قبول عواقب اعمال و رفتارشان از طریق ایمان هل می‌داد.جوامع گناه-محور جزء احساسات تاریخ ساز قدرتمندی هستند و مزیت‌های خارق‌العاده‌ای در خود جای دادند. یکی از عواقب حذف قبایل، عضویت داوطلبانه اشخاص در انجمن‌ها (مانند اصناف، بنگاه‌ها یا صومعه‌ها) برای همکاری‌های اجتماعی بود؛ زیرا خانواده مفهوم اصلی‌اش را از دست داد و فرد دیگر نمی‌توانست برای کارهای مختلف به آن اتکا کند. انجمن‌های داوطلبانه‌ هم عمدتاً بر اعتماد متقابل بناشده‌اند. یعنی افراد برای اداره کردن این انجمن‌ها چاره‌ای جز اعتماد به اعضای آن نداشتند. درنتیجه باوجود ضعیف شدن بنیان خانواده، جوامع گناه-محور به یکی از بالاترین درجات اعتماد درونی در کل فرهنگ‌های مختلف رسیدند. این درجه اعتماد بالا، کمک شایانی به برقراری دموکراسی و همچنین موفقیت لیبرالیسم اقتصادی در غرب کرد. دموکراسی به اعتماد و لیبرالیسم اقتصادی به انعطاف‌پذیری نیاز دارد. انعطاف‌پذیری یعنی مردم به‌راحتی بتوانند در جهت نیاز بازار، به هر سمت و مکانی که خواستند حرکت کنند؛ بدون اینکه در زنجیر خواسته‌های اجتماع و فرهنگ‌های قبیله‌ای باشند.جوامع گناه-محور با فئودالیسم (به انگلیسی: Feudalism) به‌خوبی کنار می‌آمدند، زیرا با حذف سلسله‌مراتب اجتماعی و سنت، از طریق ایده قرارداد دوجانبه به جلو پیش می‌رفتند. آزادی فردی نیز در جوامع گناه-محور در درجه بالایی قرار دارد؛ به‌این‌علت که هویت افراد نه از طریق روابط اجتماعی، بلکه با استقلالشان تعریف‌شده است. مفهوم آزادی در جوامع مبتنی بر گناه به‌مرور گسترده شد، پیشرفت کرد و تکامل یافت تا جایی که به دموکراسی امروزی رسید. یک جامعه گناه-محور افراد را مجبور می‌کند تا در برابر اعمالشان پاسخگو باشند. این بدان معناست که تنوع احساسی-هویتی در این جوامع بالاتر از دیگر جوامع خواهد بود؛ چون افراد آزادند خلاقانه اندیشه کنند، آزادانه تصمیم بگیرند و هویت واحد خود را بسازند.در این رابطه، مطالعات عینی و بی‌طرفانه‌ای در جوامع غربی صورت گرفته است. دریکی از مطالعات، قسمت مضر گناه-محوری را نشان می‌دهد. اینکه چطور مردم جوامع گناه-محور نوسانات عاطفی-احساسی بیشتری نسبت به جوامع کمتر فردگرا تجربه می‌کنند. مورد دیگر، نتیجه حرکت علیه استانداردهای اخلاقی و سنت‌های تثبیت‌شده جامعه است. در فرهنگ گناه-محور خلاقیت و اختراع موج می‌زند و شاخص خلاقیت جوامع مبتنی بر گناه به‌مراتب بالاتر از دیگر احساسات تاریخ ساز است. رکود جوامع شرقی و پیشرفت عظیم تکنولوژی و اجتماعی غرب در ۷۰۰ سال گذشته، از همین مدل اجتماعی انعطاف‌پذیرش سرچشمه گرفته است.چنین انعطاف‌پذیری بالایی را در تاریخ شرق، تنها در ایران باستان (۵۵۰ پیش از میلاد تا ۶۵۰ پس از میلاد) و کمی در دوران طلایی اسلام (۷۵۰ تا ۱۲۰۰ میلادی) می‌بینیم. به حداقل رسیدن برده‌داری، دستمزد برابر زنان و مردان، حقوق بشر، معماری پیشرفته، بروکراسی قدرتمند و فلسفه متعالی، تنها نمونه‌هایی معدود از دستاوردهای عظیم پذیرش فرهنگ‌های مختلف در ایران باستان هستند. همچنین برچیده شدن برده‌داری، سقوط فئودالیسم، عصر روشنگری، طلوع دوران اکتشاف، انقلاب صنعتی، انقلاب علمی و حقوق زنان ازجمله ثمرات انعطاف‌پذیری فرهنگی بالای جامعه گناه-محور غرب و پذیرش تغییر به‌عنوان یک اصل برای رسیدن به پادشاهی بهشت بود.ما می‌توانیم تفاوت اصلی اسلام و مسیحیت را در همین مقوله شرم-محوری و گناه-محوری بیابیم. رفتار مسلمان نه از طریق گناه، بلکه از راه شرم سنجیده می‌شود. یعنی اینکه بفهمیم آیا آن رفتار خاص، بر خانواده، کشور یا کل اسلام شرم به ارمغان می‌آورد یا شرف. در تاریخ، یک مسلمان برای زندگی در جامعه مسیحی باید یک سبک زندگی کاملاً جدیدی را برمی‌گزید؛ زیرا نظام ارزشی مسیحیت به‌کل با اسلام متفاوت است. برای مثال خانواده در اسلام جزء مقدسات ارزشی این دین است و حفظ خانواده به‌هیچ‌وجه نباید سبک شمرده شود. به همین دلیل بنیان خانواده در جوامع اسلامی به‌مراتب قدرتمندتر از مسیحیان است.گرامی‌ترین ارزش فرهنگی در اسلام، شرف است و برای جلوگیری از شرمساری از هیچ تلاش و مراقبتی دریغ نمی‌شود. برای یک مسلمان، زندگی متشکل از کشمکش پیچیده‌ای است که بین شرف و شرم اتفاق می‌افتد. شرف، احترام، افتخار و عزت بخش اصلی هویت مسلمانان را تشکیل می‌دهند و نشانه‌ای از برکت خداوند هستند. در فرهنگ شرم-محور اسلامی، سن بالا نشانه خرد، سواد و عزت است. به همین علت در این جوامع احترام به بزرگ‌تر یک ارزش اخلاقی محسوب می‌شود و جوان‌ترها برای کسب اجازه یا گرفتن مشورت، به بزرگ‌ترها مراجعه می‌کنند. در یک جامعه اسلامی، اگر یک فرد عمل زشتی انجام دهد، کل اعضای آن انجمن، گروه یا خانواده شرمسار می‌شوند.شاید همین مفهوم شرف جمعی، عامل درگیری شیعیان، سنیان، کردها و ترک‌ها در آسیای غربی است. اما اگر قرار باشد از یک مرز مشترک دفاع شود، همه این اختلافات، نزاع‌ها و درگیری‌ها به‌سرعت از بین خواهند رفت. عموماً در فرهنگ مدیترانه‌ای، شرم به مکانیسمی برای کنترل اجتماعی تبدیل‌شده و به همین دلیل در این جوامع اصل و نسب اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کنند. بدین‌صورت که یک شخص در بدو تولد درجه‌ای از  شرف و افتخار منسوب به خانواده‌اش را به ارث می‌برد. درازای این امتیاز، او در آینده مسئول محافظت از همین شرافت خانوادگی خواهد بود و اگر خانواده را شرمسار کند، از گروه طرد خواهد شد. البته اصل ‌و نسب بیشتر از اینکه فرهنگ اسلامی باشد، فرهنگ ایرانی-عربی است. درواقع اسلام اصالت چندانی برای خاندان گذشته قائل نیست و معیار را بر اصل تقوا گذاشته است. اصل و نسب حتی پیش از ظهور اسلام موضوع پراهمیتی هم در فرهنگ ایران و هم در فرهنگ اعراب بود.احساس گناه، تنها مورد از احساسات تاریخ ساز است که اجازه خود انتقادی را به افراد می‌دهد. جوامع پیشین، مناطق دیگر دنیا و حتی ایدئولوژی‌های اومانیستی جدید مانند فاشیسم و مارکسیسم، مسیر انتقاد را به دلیل اینکه تهدیدی برای قدرت بودند، به‌کل می‌بستند. اما جوامع گناه-محور از استانداردهایی که خداوند برایشان تعیین کرده بود، کوتاه نمی‌آمدند. مسیحیت خود انتقادی را راه رستگاری می‌داند. انسان مسیحی برای رسیدن به بهشت وعده داده همواره باید اعمالش را در ترازوی سیستم اخلاقی ثابت خداوند بسنجد و اگر نقصی دید، سریع آن را در خلوت خود بپوشاند. موفقیت چنین مدلی، باعث گشته تا در دنیای مدرن، مدل گناه-محوری الگوی دیگر احساسات تاریخ ساز در اقصی نقاط دنیا شود و به‌جرئت می‌توان گفت که تقریباًهمه ملت‌ها از این مدل استقبال کرده‌اند.باوجود همه مزایای ذکرشده، به نظر مهم‌ترین نقص مدل گناه-محور، بالا بودن هزینه پیاده‌سازی، حفظ و ابقای آن باشد. یک دیدگاه در مورد غرب وجود دارد که می‌گوید جوامع غربی همیشه به سمت پرهزینه‌ترین فناوری‌های فرهنگی می‌رود. این دیدگاه اساساً صحیح است. یک جامعه گناه-محور بر اساس نرم اجتماع عمل نمی‌کند و بقای آن نیازمند هزینه و آموزش بالایی است. زیرا حرکت علیه نرم اجتماع بسیار هزینه‌بر است. همچنین مفاهیمی چون تفکر منطقی، عاشق دشمن خود بودن و استقبال از انتقاد، مفاهیمی نیستند که انسان در مسیر تکاملی خود با آن آشنا شده باشد. وجود چنین نقص بزرگی، جامعه گناه-محور را در معرض بی‌ثباتی، ناامنی و بی اطمینانی دائمی قرار می‌دهد و درصورتی‌که از پس هزینه‌هایش برنیاید، در مدت کوتاهی کل ملت دچار هرج‌ومرج خواهد شد.بخش اصلی و مهم جوامع گناه-محور اعتقاد به وجود خداوند و تکیه‌بر اصل توحید است. باوجوداینکه غرب توانسته تا حدودی بدون اتکا بر خداوند مهربان و بخشنده، باهمان منوال گناه-محوری اصیل به‌پیش رود، اما ازنظر روحی-روانی به بن‌بست خودکشی رسیده است. جامعه گناه‌-محور غربی باید یک هدف الهی داشته باشد تا به سمت آن حرکت کند. اما وقتی خدای بخشنده‌ای وجود نداشته باشد، این هدف بی‌معنا می‌گردد و وزن چنین بی‌هویتی برای انسان بیش‌ازحد سنگین خواهد بود. بنابراین جامعه کارا، مؤثر و خلاق گناه-محور ناگزیر به جامعه‌ای ناکارآمد، شکست‌خورده و راکد با محوریت «اضطراب» تبدیل خواهد شد. در مورد احساس اضطراب در انتها بیشتر خواهیم نوشت.حسادتششمین مورد از احساسات تاریخ ساز حسادت است. حسادت به این معنا نیست که یک کودک، کامیون اسباب‌بازی دوستش را بخواهد. حسادت یعنی همان کودک بدون اینکه چیزی به خودش برسد، تمایل شدیدی به خرد شدن کامیون دوستش در خود حس کند. حس حسادت مخربی در قلب آن کودک فوران کرد چون دوستش خوشحالی داشت که خود او فاقدش بود. حسادت با اختلاف پست‌ترین، هولناک‌ترین و بدترین مورد از احساسات تاریخ ساز است و با قطعیت بالایی می‌توان گفت که حسادت و برتری‌جویی ریشه همه مفاسد، ظلم‌ها و استبداد‌های تاریخ بشریت است. همین حسادت بود که شغاد را تحریک به کشتن برادرش، یعنی رستم دستان کرد و در این راه حتی خودش هم به هلاکت رسید. حسادت دروازه تباهی را برای همه اعمال شر تاریخی باز می‌کند و بیراه نیست که بزرگان، حس حسادت را دروازه شر می‌نامند.حسادت و بیزاری، در همه جوامع وجود دارد اما جامعه‌های سنتی حس بسیار قدرتمندی از حسادت دارند که به‌عنوان یک نیروی عظیم، آن‌ها را از پیشرفت مادی و معنوی بازمی‌دارد. محکم‌ترین عاملی که حسادت را در زنجیر نگه می‌دارد، توحید و گناه-محوری است. زیرا جوامع مبتنی بر گناه نه به توهمات، خیالات و نظرات سابجکتیو اجتماع، بلکه به خدای یگانه و عینی باور دارند. یکی دیگر از دلایل موفقیت غرب در ۷۰۰ سال گذشته قفل زدن بر دروازه حسادت در جامعه از همین طریق و انباشت انبوه ثروت و پیشرفت تکنولوژیک بود. با ضعف مسیحیت در غرب، محو شدن توحید از جامعه و شکسته شدن قفل دروازه حسد در قرن بیستم، بشریت به معنای واقعی کلمه نظاره‌گر ظهور بزرگ‌ترین ایدئولوژی‌های شر، جنایتکار و حسادت-محور تاریخ شد.کمونیسم یک ایدئولوژی کاملاً حسادت-محور است. گفته شد که حسادت در همه جوامع وجود دارد اما وقتی به‌عنوان پایه اصلی یک ایدئولوژی قرار گیرد، نتایج اسفناکی را در بر خواهد داشت. محبوبیت ادامه‌دار کمونیسم باوجود شکست‌های فراوانش در همه قاره‌ها، آب‌وهوا‌ها و تمدن‌ها – که نتیجه آن چیزی جز فقیرتر شدن فقرا نبود – تنها به دلیل همین حسادت-محور بودن قابل توجیه است. برخلاف باور عموم، انقلاب‌های کمونیستی نه توسط کارگران، بلکه به دست روشنفکران روستایی که از بی‌ارزش قلمداد شدن زحمات، دستاوردها و خدماتشان ناخشنود بودند، رقم خورد. این مردان اقتصاد را تنها به این دلیل صنعتی کردند که بتوانند از ترویج آموزش انبوه برای توجیه قدرت‌طلبی‌شان بهره ببرند. محرک کارگران و روشنفکران، حسادت به قدرت اجتماعی و ثروت اقتصادی سیاست‌مداران و بازرگانان است و تنها گزینه‌ای که می‌تواند راه رسیدن به این قدرت و ثروت را هموار کند، همین کمونیسم خواهد بود.اصلاً ایدئولوژی که همه مشکلات جامعه را به گردن طبقه قدرتمند بیندازد و هیچ مسئولیتی را متوجه طبقه ضعیف نسازد، بدیهی است که حسادت-محور نام خواهد گرفت. ادیان سنتی مانند اسلام و مسیحیت، مسیرهای به‌مراتب مؤثرتری را برای کمک به محرومان باز کردند. این مسیرها مؤثر هستند زیرابه فقرا اجازه می‌دهند تا نمایندگی خود را تأسیس و اداره کنند. با این کار، طبقه ضعیف هم برای قدرتمند شدن تلاش می‌کند، هم برای زندگی خود تصمیم می‌گیرد و هم مسئولیت‌پذیری را می‌آموزد. درعین‌حال کمونیسم، همه شرور جهانی را از چشمان کاپیتالیسم می‌بیند، هیچ مسئولیتی را برای طبقه ضعیف (به دلیل نداشتن قدرت) قائل نیست و عمیقاً باور دارد که دروازه جهان آرمانی با خون ثروتمندان و انقراض طبقه قدرتمند بازخواهد شد.بدیهی است که طبقه ثروتمند و فقیر، هر دو دارای مزایا و معایب خاص به‌عنوان مجموعه‌ای از انسان‌های معمولی (و نه موجوداتی شرور) هستند. در دوران چین مائو زدانگ، زنان را مجبور می‌کردند تا لباس‌های گشاد و زشت بپوشند و آن‌هم نه به دلیل حفظ کرامت جنس زن، بلکه به خاطر برانگیخته شدن حس حسادت دیگر زنان نسبت به زنان زیبا‌تر و مزیت‌های اجتماعی که از این طریق به دست می‌آوردند. کار به جایی رسیده بود که در یک دوره و به دلیل مشابهی، کارگردانان چینی حق نداشتند از بازیگران زن زیبا در فیلم‌هایشان استفاده کنند. چنین ترندی را در دنیای مدرن امروز هم مشاهده می‌کنیم. اصطلاحاتی مانند امتیاز زیبایی (به انگلیسی: Beauty privilege) یا ترند شدن مدل‌های چاق از همین حس حسادت نشاءت می‌گیرند.رشد و بلوغ اجتماعی از مسیر مسئولیت‌پذیری می‌گذرد. حسادت از مسئولیت‌پذیری متنفر است و ما می‌بینیم که چطور کمونیسم فردیت را با بی‌اعتبار ساختن مسئولیت فردی، نابود کردن هویت شخصی و چپاندن افراد در یک گروه از بین می‌برد. در کمونیسم، به مردم آموزش داده می‌شود تا در عوض روبرو شدن با اضطراب درونی، آن را به گروه منتقل کنند و از پذیرش مسئولیت سرباز زنند. یعنی بی‌مسئولیتی در جامعه حسادت-محور سیستماتیک است. اصلاً انگیزه کمونیسم از کشتن میلیون‌ها انسان از طریق قحطی و قتل‌عام مستقیم، همان حسادت است. چنین جامعه‌ای ترجیح می‌دهد، به چیزهایی که دارد ضربه بزند تا به دنبال چیزهایی که ندارد، برود. یعنی وقتی حاکم کمونیست سخن از کشتن ثروتمند می‌زند، درواقع منظورش رعیتی است که چند گاو بیشتر از دیگران دارد. یعنی فلسفه کمونیسم به‌هیچ‌وجه در مورد ثروتمندان نیست، بلکه همان حسادت-ورزی به افرادی است که کمی بیشتر از او دارند.کمونیسم هیچ قطب‌نمای اخلاقی ندارد و به‌راحتی میلیون‌ها انسان را قتل‌عام می‌کند. درواقع این ایدئولوژی، از مجموع همه ادیان و ایدئولوژی‌های تاریخ (حتی فاشیسم) بیشتر کشتار کرده است. همین موضوع به‌آسانی ثابت می‌کند که آن‌ها چه قدر به انسان، جهان و حتی خود زندگی حسادت می‌کنند. کمونیست‌ها نمی‌توانند رستگاری انسان را بپذیرند و به همین علت دست به کشتار وسیع می‌زنند. کاپیتالیسم نیز یک ایدئولوژی حسادت-محور است اما همان‌طور که اسرائیل باوجود شباهت‌های بسیار، مهم و اساسی‌اش با فاشیسم جان سالم به دربرد، کاپیتالیسم نیز با عملکرد هوشمندانه‌اش به موفقیت مشابهی دست پیدا کرد. در همین قسمت اشاره شد که مردم طبقه فرودست به طبقه آریستوکرات حسادت نمی‌کردند، زیرا چنین طبقه‌ای به علت موروثی بودن جایگاهش، کاملاً دست‌نیافتنی بود و هر چیزی که دست‌نیافتنی باشد، طبیعتاً قابل حسادت ورزیدن هم نیست. اما همان طبقه به بازرگانان و تاجران حمله می‌کرد چون برخلاف مناصب حکومتی، هرکسی می‌توانست به یک تاجر تبدیل گردد.انتخاب طبیعی سرکوب حسادت و دور ماندن از چشم حسود را با دقت انتخاب کرده است. انسان برای بقا تکامل‌یافته و هر چیزی که بقایش را به خطر بیندازد، به‌عنوان تهدید در نظر گرفته می‌گیرد. حسادت نیز یکی از خطرناک‌ترین تهدیدهای بقای انسان است و به همین علت جوامع سنتی تا جایی که امکان داشت با فروتنی مالی و اجتماعی سعی می‌کردند از خطر حسادت دوری بجویند. اسلام و مسیحیت هر دو مردم را از خطر حسادت آگاه می‌کردند. اصلاً داستان بشریت با حسادت شیطان به انسان و قابیل به هابیل آغاز شد.اما کاپیتالیسم حسادت را در طبقه فقیر و شرارت را در طبقه ثروتمند تقویت می‌کند. رسانه هرروز از سبک زندگی ثروتمندان و میلیاردرها برنامه تولید می‌کند، فوربز (به انگلیسی: Forbes) مرتب لیست ثروتمندترین اشخاص جهان را با عدد دقیق ثروتشان به‌روز می‌کند، آیرون‌من و بتمن به‌عنوان منجیان جهان معرفی می‌شوند، شبکه‌های اجتماعی به شکلی طراحی شدند که مردم بتوانند ثروت، زندگی و جایگاه اجتماعی‌شان را به رخ دیگران بکشند و از همه مهم‌تر، به مردم القا می‌کنند که رؤیای آمریکایی حقیقت دارد و هر شخصی می‌تواند به چنین ثروت عظیمی دست پیدا کند. به‌عبارت‌دیگر اگر مردم به طبقه برخوردار حسادت نورزند، کل سیستم کاپیتالیستی از هم می‌پاشد.انگیزه کسب سود افراطی و ثروت‌اندوزی بی‌پایان، انگیزه‌ای غریزی، طبیعی و ذاتی نیست؛ یعنی این انگیزه در DNA ما حکاکی نشده است. برای اثبات اینکه کاپیتالیسم یک جنبش فرهنگی‌ست و نه طبیعی، کافی‌ست نگاهی به اقتصاد جامعه شکارچیان اولیه بیندازیم. چنین جوامعی بر اساس نیاز به شکل عشایری زندگی می‌کردند بنابراین از انباشت ثروت خودداری می‌شد، زیرا این عمل تحرک و کوچ‌ کردن از مکانی به مکان دیگر را سخت و دشوار می‌کرد. درنتیجه این استدلال بیان می‌شود که بی‌ثباتی اقتصادهای کاپیتالیستی نه به خاطر تقویت تمایلات فطری و ذاتی انسان، بلکه به علت تحمیل یک فرهنگ با الگوی رفتاری خاص به بشریت است.تورستین وبلن رابطه بین انباشت افراطی ثروت و حسادت را به‌خوبی روشن کرده است. او نورپردازش را بر ماهیت «چشم‌وهم‌چشمی» و «تمایز نفرت‌انگیز و حسودانه» می‌اندازد و توضیح می‌دهد که چطور هردوی این‌ها ماحصل اشتهای سیری‌ناپذیر مصرف‌کننده اقتصاد‌های سرمایه‌داری هستند. در اقتصادهای صنعتی و پساصنعتی، کالاهای مادی به سمبلی برای به رخ کشیدن جایگاه اجتماعی تبدیل‌شده‌اند. این شیفتگی فراوان به انباشت ثروت مادی – که هسته اصلی جامعه حسادت-محور کاپیتالیستی را تشکیل می‌دهد – مبنای اصلی تحلیل وبلن در مورد انگیزه حسادت آمیز است. از یک سمت اشخاص به یکدیگر «چشم‌و‌هم‌چشمی» دارند و از طرف دیگر «تمایز نفرت‌انگیز و حسودانه» را هدف خود قرار می‌دهند تا در مرکز توجه باشند و دیگران وادار به حسادت ورزی نسبت به خود کنند.به خاطر داری که چطور کمونیسم همه مشکلات را گردن ثروتمند می‌اندازد و فرد را از هرگونه مسئولیت‌پذیری بازمی‌دارد؟ کاپیتالیسم مدرن دقیقاً همین عمل را منتها در جهت عکس رقیبش تبلیغ می‌کند. یعنی می‌گوید اگر کسی به هر دلیلی در جامعه شکست خورد، مقصرش فقط خودش است. به‌عبارت‌دیگر، فقیر فقط خودش مسئول در فقر ماندنش است و ثروتمند هیچ مسئولیتی در این قبال ندارد. از آن سمت، ثروتمند فارغ از روش کسب ثروتش، لایق آن خواهد بود. کمونیسم جمع‌گرای مطلق و کاپیتالیسم فردگرای مطلق است و نقطه اشتراکشان، حسادت-محوری است.مطالعات متعددی در مورد رابطه نابرابری و حس حسادت منتشرشده است. در آن‌ها آمده که حسادت در جوامع نابرابر بالاتر از دیگر جوامع است؛ به‌خصوص جاهایی که قدرت و دارایی مالی طبقات قدرتمند در معرض دید طبقات فرودست قرار دارد. در یک جامعه کاپیتالیستی، شکاف نابرابری همواره رو به رشد است و سیستم و مردم هم‌زمان این نابرابری را از طرق مختلف در معرض دید همگان قرار می‌دهند. این عمل منجر به ناامیدی شدید، تفکرات خود-تخریبی و افسردگی خواهد شد و جامعه را به سمت منفورترین نوع از احساسات تاریخ ساز هدایت خواهد کرد. به‌علاوه، آنتروپولوژیست‌ها دریافتند که درک تحرک اجتماعی یا اقتصادی حس حسادت را افزایش می‌دهد. یعنی اگر طبقات فرودست حتی کوچک‌ترین امیدی به ثروتمند شدن داشته باشند، حس حسادتشان تقویت می‌شود.افرادی که در یک سلسله‌مراتب اجتماعی ثابت (مثل کاست) زندگی می‌کنند، حسادت کمتری را هم تجربه می‌نمایند. عدم تحرک اقتصادی-اجتماعی و وجود مرزهای مشخص، ثبات، نظم و انضباط را در جامعه تحکیم می‌کند. اشخاصی که توانسته باشند خود را از فقر و فلاکت نجات دهند و به طبقات ثروتمند راه پیدا کنند، اهداف آسیب‌پذیر و واضحی برای حسادت به شمار می‌روند. چنین موضوعی در کنار داستان‌های تک‌وتوک، گاه‌وبیگاه و استثنایی موفقیت افراد ثروتمندی که از فرش به عرش رسیدند، مردم را بیش‌ازپیش عصبی، ناامید و حسود می‌کنند. به‌اضافه موارد فوق، ازآنجایی‌که حسادت، ناشی از حس رقابت‌طلبانه افراطی است، درصورتی‌که یک جامعه رقابت را به مرز جنون برساند، حسادت جای حس رقابت‌طلبی سالم را گرفته و بر آن حکمرانی می‌کند.تبلیغات، شاید واضح‌ترین مثال از برانگیختن عمدی حسادت در کاپیتالیسم باشد. روش‌های تبلیغاتی تکامل پیداکرده‌اند اما پیام اصلی‌ فقط یک‌چیز است: «تو به‌عنوان یک مصرف‌کننده فاقد چیزی هستی که دیگران در اختیاردارند.» این پیام به شکلی ناجوانمردانه با حس حسادت بازی می‌کند. کاپیتالیسم و کمونیسم هر دو حسادت محور هستند، اما باوجود مشکلات فراوانی که سرمایه‌داری جهانی در کره زمین ایجاد کرده (که در مقالات پیشین مانند اینجا، اینجا و اینجا مفصل در موردشان بحث شده)، با توسل به راه‌های هوشمندانه‌ای مانند چسباندن خودش به مفهوم قدرتمند، فطری و بزرگ لیبرالیسم، علم کردن کمونیسم به‌عنوان شر مطلق و معرفی خودش در لباس منجی جهان و پایبند بودن به استانداردهای اخلاقی که با تکیه‌بر مفهوم توحید آغاز شد، توانست تا حدودی تاریخ انقضایش را بهبود ببخشد.برای تأکید بیشتر بازهم تکرار می‌کنیم؛ حسادت بدترین نوع از احساسات تاریخ ساز هفتگانه است و به‌هیچ‌وجه نمی‌توان محرکی ترسناک‌تر، هولناک‌تر و شرورتر از حسادت در یک جامعه تصور نمود. حتی بیزاری که محرک نژادپرستی هم هست، می‌تواند برای هزاران سال به‌پیش رود و جامعه باثباتی هم تحویل جهان دهد. اما جوامع حسادت-محور به‌محض بریدن سر طبقه موفقش، به‌سرعت به سمت تباهی، فساد و زوال خواهند رفت. درست زمانی که شوروی سابق دست از فتح همسایگان، سواستفاده از قلمرو خود، سو استفاده از محیط خود و کشتن طبقه زمین‌دار خود برداشت، بلافاصله رشدش متوقف شد. کاپیتالیسم بدون لیبرالیسم و توحید نیز چنین سرنوشتی را خواهد داشت و این دقیقاً چیزی است که از یک جامعه حسادت-محور انتظار داریم.برای مقابله با بدترین نوع از احساسات تاریخ ساز راه‌های فراوانی در اختیارداریم. اما همه این‌ راه‌ها به دو قسمت فردی و اجتماعی تقسیم می‌شوند. به‌طورکلی راه مقابله با حسادت اجتماعی، همان کاری است که ایران باستان، اسلام در دوران طلایی‌اش و غرب تا پیش از ظهور فاز دوم کاپیتالیسم انجام داد؛ یعنی تکیه‌بر توحید و توجه به حقوق فردی. توحید و ادیان سنتی ذاتاً حسادت را تا حد زیادی سرکوب می‌کنند. توحید به ما امر می‌کند که انسان‌ها را به‌صورت فردی و بر اساس ارزش‌های اخلاقی‌شان قضاوت کنیم و نه بر اساس هویت‌های اجتماعی مانند ثروت، شهرت و یا نژاد. ما نیاز به پیام توحیدی داریم که بر اساس آن‌همه انسان‌ها – هر چه قدر هم که اعمال شر انجام داده باشند – لایق احترام، کرامت و عشق هستند. اگر انسانی خوشحال است، انسان‌های دیگر هم برایش خوشحال باشند، به او غبطه بخورند و تلاش کنند به‌ جایگاه او برسند.اعتقاد به حقیقت ثابت (در برابر حقیقت نسبی) از اهمیت فراوان، بسزا و بالایی در مقابله با حسادت اجتماعی برخوردار است. وقتی‌که احساسات، تمایلات و رفتارهای ذهنی انسان بر جامعه حکم‌فرما شوند و تجربه شخصی افراد معیار همه‌چیز قرار گیرند و یا مانند ادیان انحرافی منفعت، تمایلات و خواسته‌های گروهی بر استانداردهای اخلاقی مقدم شوند، آن جامعه قطعاً وارد دوره ترسناکی خواهد شد. در عوض نبرد با حسادت، باید به حقیقت ثابت و نیروی خیر باور داشت تا بتوان از غرق شدن در ضعف‌های بنیادین، طبیعی و ذاتی بشر جلوگیری نمود. تنها با این اعتقاد است که می‌توان قدرتمندترین حس از احساسات تاریخ ساز را در همان نطفه خفه کرد.اضطرابهفتمین و آخرین مورد از احساسات تاریخ ساز اضطراب است. در غرب، رسانه اخبار روزانه را طوری بیان می‌کند که گویا آخرالزمان است. یا تا همین چند سال پیش، باوجوداینکه نرخ جرم و جنایت در ایالات‌متحده در پایین‌ترین حد تاریخی خود قرار داشت، مادران آمریکایی از ترس آسیب رسیدن به فرزندشان، آن‌ها را از بازی کردن در محیط بیرون از خانه منع می‌کردند. هر تفریحی نیاز به کاغذبازی‌های فراوان و هر فرودگاهی بررسی‌های روتین امنیتی آزاردهنده‌ای دارد. واضح است که هیچ‌کدام از این‌ها مؤثر نیستند و فقط باعث به وجود آوردن اضطراب در گله می‌شوند. آمریکا بدون هیچ نتیجه اساسی، به‌اندازه دارایی خالص (و نه تولید ناخالص داخلی) کشور تایوان خرج جنگ علیه تروریسم کرد. چه اتفاقی افتاد؟ چرا یک جامعه تا این حد دچار وسواس شده است؟ سرچشمه این نگرانی امنیتی چیست؟ پاسخ تمام سؤا‌لات در یک جمله خلاصه‌شده است: این رفتارها همگی نشانه‌هایی از یک فرهنگ اضطراب-محور هستند.نسیم طالب، کتابی به نام پادشکننده (به انگلیسی: Antifragile) دارد که به‌طور خلاصه توضیح می‌دهد، چرا جوامع، انسان‌ها و حتی کودکان باید با تهدید سرشاخ شوند تا شخصیت روحی و فیزیکی خود را به شکل مناسبی توسعه دهند. طالب با ابداع مفهوم پادشکننده که در مقابل شکننده قرار می‌گیرد، سخن از ویژگی به میان آورد که فرد به کمک آن نه‌تنها در مقابل ناملایمات و سختی‌های خردکننده نمی‌شکند، بلکه به مقاومت بسنده نمی‌کند و قوی‌تر نیز می‌شود.برعکس باور عموم، اتفاقاً مراقبت بیش‌ازحد از کودکان، امنیت را از آن‌ها می‌گیرد زیرا بدون تجربه دنیای واقعی توانایی رقابت در جهان بیرونی امکان‌پذیر نخواهد بود. اگر به کارتون‌های قدیمی دهه ۶۰ خورشیدی (۷۰-۸۰ میلادی) مانند هاچ زنبورعسل، و تبدیل شوندگان بنگریم، خواهیم دید که چه قدر هاچ برای یافتن مادرش سختی می‌کشد و چطور تبدیل شوندگان برای نجات جهان بایستی با خطرات جدی روبرو شوند. اما کارتون‌های جدید مانند باب اسفنجی و گربه‌سگ تقریباً هیچ ریسکی را شامل نمی‌شوند و به نظر می‌رسد هیچ هدفی جز تهی و بی‌حس کردن ذهن کودک ندارند.در دنیای مدرن، وقتی هیچ جنگی را آغاز، خودمان غذای خودمان را کشت و یا در سن ۲۰ سالگی فرزندی تربیت نمی‌کنیم، یعنی به‌اندازه کافی دچار «اضطراب حقیقی» نمی‌شویم. هر سه مثال ذکرشده بالا، کارهایی هستند که به ما احساس موفقیت القا می‌کنند. یعنی احساس مفید بودن می‌کنیم و این حس را داریم که برای پیشرفت بشریت عملی انجام می‌دهیم. همین احساس، در مواجهه با اضطراب به کمک ما می‌آید و با توجه به اعتمادبه‌نفسی که از تجربه روزهای دشوار کسب کردیم، بهتر با اضطراب حقیقی کنار خواهیم آمد.البته نه اینکه ما اضطراب را تجربه نمی‌کنیم. قسمت کنایه‌آمیز ماجرا اینجاست که ما دریکی از پراسترس‌ترین، افسرده‌ترین و پریشان‌ترین دوران تاریخ زندگی می‌کنیم. به‌عبارت‌دیگر ما در عصر مدرن، آن‌قدر لوس بار آمده‌ایم که حتی کوچک‌ترین چیزها هم ما را مضطرب می‌کنند. اما هیچ‌کدام از این اضطراب‌ها حقیقی نیستند. دفاع از جنسیت صدویکم اقلیت‌های جنسی، زندگی زناشویی سلبریتی‌ها و احتمال کنسل شدن اسیپن‌آف بریکینگ بد، کمتر نگران‌کننده می‌شوند؛ وقتی طاعون مغول قرار است کل تمدن سرزمینم را به خطر بیندازد. همچنین احساس ناتوانی، ضعف و عدم کنترل – که به‌طور فزاینده‌ای در جامعه مدرن ریشه دوانده – به این احساس اضطراب عظیم می‌افزایند.یکی از تعاریف اضطراب، ناتوانی در مواجهه با مرگ و ترس دائمی از آن است. در قرن بیست و یکم دنیای دیگری (آخرت) برای آرام کردن ترسمان از مرگ وجود ندارد. هیچ مکتب، استاندارد اخلاقی یا سیستم ارزشی قدرتمندی برای راهنمایی انسان به سمت تعالی، تکامل و هدف آرمانی‌اش در کار نیست. هیچ خانواده یا دوست نزدیکی نیست تا مسیر سخت زندگی انسان را کمی قابل‌تحمل‌تر کند. در جامعه امروزی، انسان‌ها تنها بر اساس موفقیت‌های مادی و دستاوردهای جنسی‌شان قضاوت می‌شوند. در جامعه مدرن، اضطراب بشر تعجبی ندارد. طبیعتاً، واضحاً و مشخصاً، اگر انسان سرگشته در این دنیا احساس اضطراب نکند، باید تعجب کرد. درنتیجه تنها راهی که بشریت می‌تواند مرگ را فراموش کند، رو آوردن به اپیکوریسم (به انگلیسی: Epicureanism)، لذت‌گرایی یا فلسفه عیاشی است.یکی از بهترین کتاب‌ها در مورد تغییر جامعه آمریکا از یک جامعه گناه-محور مسیحی در قرن نوزدهم، به جامعه اضطراب-محور قرن بیستم، کتاب انبوه تنها اثر دیوید رایزمن است. او در این کتاب همه جنبه‌های جامعه آمریکایی را از دیدگاه احساسات تاریخ ساز و در بخش‌های مختلف مانند فیلم، آموزش، سیاست، محل کار و حتی روش‌های تربیت کودک بررسی می‌نماید. در ادامه او نشان می‌دهد که چطور یک جامعه از محوریت جلب رضایت خداوند، به جلب رضایت گروه‌های اجتماعی حرکت می‌کند. حومه شهرهای کشورهای غربی (به‌خصوص آمریکا) عمدتاً گناه-محور و شهرهای پرجمعیت اضطراب-محور هستند. جنگ معروف فرهنگی در غرب، عمدتاً به همین تفاوت جهان‌بینی و احساسی دو گروه فوق باز‌می‌گردد.یکی از راه‌های تشخیص یک جامعه اضطراب-محور، این است که ببینیم چطور با جهان تعامل برقرار می‌کند و جهان‌بینی‌اش بر چه فلسفه‌ و هدفی استوار است. باز کردن جامعه اضطراب-محور به دلیل دارا بودن بیشترین اهمیت در جامعه مدرن و پراهمیت‌ترین احساسات تاریخ ساز هفتگانه، لایق یادداشتی جداگانه است؛ بنابراین اکنون از بیان جزئیات خودداری خواهیم کرد. فرهنگ جامعه مدرن همواره نگران آخرالزمان و انتهای داستان تاریخ بشریت است. اینکه به چه شکلی جهان به پایان می‌رسد، انسان مدرن را واقعاً نگران کرده است. بشریت دقیق نمی‌داند که از چه طریقی منقرض خواهد شد، از طریق آب‌وهوا، جنگ هسته‌ای، یا ازدیاد جمعیت یا هزاران عامل دیگر. آن‌قدر وسواس فکری دراین‌باره پیداکرده که به مرز جنون هم رسیده است.مسئله اینجاست که در صورت وقوع یک بحران، خواه جنگ ایالات‌متحده با ایران باشد خواه انتخابات کشور، جامعه مضطرب به این‌گونه اتفاقات با احساسات افراطی انیمه‌ای پاسخ می‌دهد. درحالی‌که یک جامعه مسئولیت‌پذیر و منطقی، روش منصور حلاج و رواقیون را برمی‌گزیند و در کمال خونسردی، درد را بدون نمایش احساسات و هرگونه شکایت تحمل می‌کند. اضطراب تنها زمانی بر بدن حاکم می‌شود که مردانگی (به معنای کیفیت داشتن قدرت، انرژی و ثبات) کاهش یابد و انسان از حالت ثبات، آرامش و خونسردی به حالت دیوانگی، جنون و فوران احساسات سقوط کند.نزاکت سیاسی (به انگلیسی: Political Correctness) در دنیای پساکمونیستی چپ نمونه عالی از یک جهان‌بینی اضطراب-محور است. این ایدئولوژی سیاسی، بسیار ظاهرگرا و بی‌مصرف است. یعنی اعضای آن در عوض ارائه تفکراتی که واقعاً مؤثر هستند، فقط ظاهرشان را به شکلی نشان می‌دهند که انگار دیدگاه صحیحی دارند. نیاز به اثبات ندارد که سیاست‌های چپی مرتب در حال شکست خوردن هستند. برای مثال چپ‌ترین ایالت‌های آمریکا، کمترین یکپارچگی داخلی، بیشترین نابرابری و بالاترین نرخ مشکلات اجتماعی را دارند. مورد خوبی که می‌توان در این رابطه بیان کرد، اقلیت‌های جنسی هستند. انتظار این است که ملت اقلیت‌های جنسی را بپذیرد، اما اگر این گروه از جامعه مضطرب نبودند، دچار فروپاشی روانی نمی‌شدند و اصلاً مشکلی به حقوق اسم اقلیت‌های جنسی وجود نداشت.کتاب انبوه تنها، بر این تفکر استوار است که هر شخصی به دنبال تائید اجتماعی (به‌عنوان مهم‌ترین دغدغه اجتماع) خواهد بود. بنابراین همه در انبوه جمعیتی حضور خواهند داشت. اما انبوه تنهاست زیرا هیچ‌کس خاص، موثق و دارای تفکری مستقل نیست. به نظرم این توصیف بی‌نقص کلاب‌های شبانه است. همچنین در این رابطه می‌توانیم به تغییرات فرهنگی جوانان در قرن ۱۹ و ۲۰ نگاهی بیندازیم. کتاب‌های نوجوانان در قرن ۱۹، در مورد ماجراجویی‌های خارق‌العاده، عشق و دستاوردهای باشکوه بود. اما پس از زمان جنگ جهانی دوم، پارتی، رابطه جنسی و محبوبیت عمده محتوای نوجوانان را تشکیل داده است. یعنی بازگشت از ذهنیت فردگرای گناه محور به ذهنیتی که فقط اجتماع برایش اهمیت دارد.اطمینان داریم که بیشتر نسل زد و خیلی از مخاطبین همین نوشته شخصاً با استرس و اضطراب دست‌وپنجه نرم کرده‌اند؛ چون اکثریت‌قریب‌به‌اتفاق جوانان عصر مدرن همیشه در معرض اتفاقات پراسترس قرارگرفته‌اند. از یک‌سو غرب مدرن از هرگونه تصمیم‌گیری قدرتمند، قاطعانه و مهم (مانند اعلان‌جنگ، فداکاری شخصی و ایستادن برای منافع ملی) عاجز است و از سوی مشغول شیطانی سازی، له کردن و تخریب مفاهیم مثبتی مانند مردانگی، غرور و قهرمانی است. به‌طور بنیادین، اضطراب سوخت محرک زوال جامعه است. جامعه‌ای که تنها آرام ساختن اضطراب ضعفا، اقلیت‌ها و ناتوانان برایش مهم باشد، قاعدتاً اهمیتی به حفظ خود برای نسل‌های آینده نمی‌دهد تا به یک جامعه قدرتمند تبدیل شود، اعمال بزرگ انجام دهد و تاریخ سازی کند.دیوید رایزمن در کتاب انبوه تنها اشاره می‌کند که در قرن نوزدهم اشخاص با احداث معدن نقره و یا ساخت کارخانه ثروتمند می‌شدند اما در قرن بیستم رویکرد موفقیت به بالا رفتن از قله‌های سلسله‌مراتب شرکت‌ها تغییر پیدا کرد. رایزمن درست می‌گوید. در حال حاضر بیشتر افرادی به که دانشگاه‌های برتر جهان ورود پیدا می‌کنند، ذهنیتی خلاقانه، شجاع و یا رهبر گونه ندارند. بیشترشان فقط افراد مهر‌طلبی (به انگلیسی: People Pleaser) هستند که در خدمت خوشی دیگران‌اند و از چند فیلتر اجتماعی گذشتند. البته جامعه مدرن امروزی تنها نمونه اضطراب-محور در تاریخ نیست. اواخر امپراتوری روم و یا رژیم باستان پیش از انقلاب فرانسه از دیگر نمونه‌های معروف جوامع اضطراب-محور هستند. در هر دو نمونه فوق، تلاش شد تا از طریق محبوبیت و محبوب بودن، اقتدار اجتماعی کسب شود و همان‌طور که تاریخ اثبات کرد، نتیجه آن چیزی جز فلاکت نبود.همان‌طور که غرور مردانه‌ترین محور احساسات تاریخ ساز است، اضطراب با اختلاف زنانه‌ترین آن‌هاست. جوامع اضطراب-محور به زنان اقتدار اجتماعی و قدرت سیاسی بالایی می‌دهند و برایشان حقوق‌های رادیکالی قائل هستند تا بتواند ساختارهای دادگاه مانند جوامع این‌چنینی را بهتر هدایت کنند. همچنین زنان می‌توانند احساسات و اضطرابشان را به‌راحتی بروز دهند و قضاوت نشوند، بر خلاف مردان که با این کار شجاعت، لیاقت و شایستگی‌شان زیر سؤال می‌رود. در انتها نیز باید گفت وقتی جامعه مرتب به دنبال ستایش، جلب رضایت و تائید دیگران باشد، مضطرب می‌شود و راهش را گم می‌کند. بنابراین مردم برای رهایی از این احساس آزاردهنده، دیوانه کننده و ناراحت‌کننده، به یک قدرت برتر چنگ خواهد زد. دستیابی به چنین قدرت برتری، فقط از دو مسیر امکان‌پذیر خواهد بود: الهی و غیر الهی.اگر جامعه خداوند را برگزیند، دوباره راه خودش را خواهد یافت. اما اگر مسیر انتخابی‌اش، بت‌سازی از یک انسان ماورایی مانند سزار باشد، برای فرار از اضطراب به تمامیت‌خواهی و توتالیتاریسم توسل خواهد جست. به همین ترتیب بود که فرانسه، روسیه، روم و یونان به ترتیب در برابر ژاکوبن‌ها و سپس ناپلئون، استالین، گایوس یولیوس سزار و اسکندر مقدونی زانو زدند. من و تو به‌عنوان یک انسان، دو راه بیشتر نداریم. راه نخست، منفعل بودن محض در برابر اتفاقات و راه دوم، فعال بودن محض است. ما می‌توانیم کنش‌پذیر باشیم و در برابر مستبد آینده تسلیم شویم، یا کنشگر باشیم و با مجهز شدن به زره پولادین دانش و در دست گرفتن سلاح قدرتمند عقل جهان آرمانی خود را بسازیم.</description>
                <category>محمد مهدی عبدی</category>
                <author>محمد مهدی عبدی</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jul 2023 23:23:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دعوا بر سر نماد را کنار بگذاریم؛ ما اصل را فراموش کردیم.</title>
                <link>https://virgool.io/@mrVabdi/%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%A7-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1-%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%B5%D9%84-%D8%B1%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%85-qpnnpcofvwgf</link>
                <description>دوران اسلام‌گرایی و تبلیغ اسلام به پایان رسیده است. به هر نسبتی که برای اسلام تبلیغ کنند، به همان نسبت ملت از اسلام فراری می‌شود؛ گویی این تبلیغات با همین هدف صورت می‌پذیرند. این‌ها می‌خواهند موضوع مهم و تاریخی انتظار برای ظهور انسان کامل را تنها در انحصار شیعیان نگه دارند؛ اما غافل از اینکه این موضوع با فرهنگ و سنن ملت ایران عجین شده است.همه انسان ها در طول تاریخ همیشه به دنبال اوج کمال بوده‌اند. همه انسان ها وقتی به دنیا می‌آیند، کمال جو هستند، اما با ظرفیت های متفاوت. همه اراده ها و تلاش ها و تمایلات به سمت همین کمال بی نهایت است. حتی شرورترین افراد نیز به دنبال کمال هستند. اگر ته دل آن ها را ببینی، متوجه می شوی که آن‌ها خیال می کنند راه صحیحی را انتخاب کرده‌اند.ملت ایران در تاریخ، همیشه یاد و خاطره یگانه منجی جهان، نقطه امید و نجات بخش همه بشریت را زنده نگه و بزرگ داشته است. این بزرگ‌داشت عالمی است. این، بزرگ‌داشت شیعیان و مسلمانان نیست. حتی این بزرگ‌داشت مختص به انسان‌ها به تنهایی نیست. بلکه متعلق به همه عالم و همه موجودات است.انتظار مهم‌ترین موضوع تاریخ انسان است. بعضی‌ها می‌خواهند موضوع انتظار را یک موضوع فرقه‌ای، فرعی و فراموش شده در جامعه جا بیندازند. مهم‌ترین مسئله انسان‌ها از ابتدای تاریخ، انتظار است. ملت ایران همیشه موحد بوده و همیشه موحد خواهد بود. آزادی خواهی، عدالت طلبی، مهرورزی، پرستش خدای یگانه و انتظار رسیدن به موعود و جامعه آرمانی در تمام تاروپود فرهنگ و آداب و سنن ملت ایران در هم تنیده شده است. حتی در اوستا و آثار ایرانی نیز بحث موعود برجسته است. در تمام نهضت های ایران، چه قبل از اسلام و چه پس از اسلام، ردپای عدالت خواهی، کرامت خواهی و آزادی خواهی به وضوح پیداست.ما همواره چه متوجه باشیم و چه نباشیم به دنبال روزی هستیم که کامل شویم. همه منتظرند. از اول تاریخ مهم‌ترین مسئله فطری انسان ها، انتظار بوده است. انتظار رسیدن به آزادی، عدالت و کمال. اصلا انتظار است که انگیزه حرکت می‌دهد. ظهور انسان کامل که عادل است، عاشق انسان‌هاست و در حرکت کمالی جلوتر از همه حرکت می‌کند، یک خواست فطری و تاریخی است.در همین ایران اسنادی موجود است که نشان می‌دهد از چند هزار سال قبل، ملت ما انتظار یک منجی را با ویژگی‌هایی چون عدالت، مهربانی، ملت‌گرایی، پاکی و صداقت می‌کشیده. انسان از بدو خلقت در وجودش منتظر یک موجود کامل بوده است. انتظار یک امر انسانی است، ربطی به دین خاصی ندارد و کسی نمی‌تواند بر آن ادعای مالکیت کند.از مسلمانان بپرسیم، می‌گویند ما منتظریم. از مسیحی‌های ارتودوکس بپرسیم، می‌گویند ما منتظریم. از کاتولیک‌ها بپرسیم، می‌گویند ما منتظریم. از بودایی‌ها و هندوهایی بپرسیم، می‌گویند منتظریم. حتی قبایل طبیعت گرایی سرخپوست آمریکای لاتین نیز منتظر ظهور یک انسان کامل هستند.ظهور انسان کامل آرزوی تمام بشریت است. زیرا ما همه آرزوها را در آن می‌بینیم. عدالت؟ با اوست. آزادی؟ با اوست. عزت؟ با اوست. کرامت؟ با اوست. امنیت؟ با اوست. رفع ظلم؟ با اوست. رفع فقر؟ با اوست. همه در طول تاریخ منتظر بوده‌اند و هستند.انسان برای رسیدن به کمال و رسیدن به حداکثر پتانسیل خود، به دو شرط نیاز دارد که هردوی این شروط باید به شکل همزمان تحقق یابند.شرط اول، آزادی است. انسان با اختیار خلق شده و اگر اختیار را از او بگیریم هیچ تفاوتی با دیگر موجودات ندارد. این موجود آزادانه خلق شده و زیبایی‌اش به این است که انسان آزادانه حق را انتخاب می‌کند، آزادانه در مقابل ظلم می‌ایستد و آزادانه به دیگران کمک می‌کند. به محض اینکه آزادی را از او بگیریم دیگر انسان نیست.در حال حاضر در جهان، فرهنگ، شیوه، سیاست، اقتصاد، هنر و... همگی دستکاری شده‌اند و آن‌ها می‌‌خواهند با زور به همه هشت میلیارد انسان همه‌چیز را تحمیل کنند. اقلیت‌ها می‌خواهند انسان‌ها را به بردگی بکشند و این موضوع در کل دنیا یک مسئله است .در جامعه نقش الگو بسیار مهم است. کسی می‌تواند رهبری جهان را به عهده بگیرد که خود آزادترین باشد. این فرد باید از همه قید‌ها آزاد باشد و در یک کلام کامل باشد. اگر کسی خودش در قید و بندها زندانی باشد، چطور می‌تواند برای دیگران آزادی به ارمغان بیاورد؟شرط دوم، عدالت است. عدالت یعنی شرایط اجتماعی برای رشد انسان‌ها فراهم گردد. اگر ظلم، فساد و چپاول رواج داشته باشد، انسان ها رشد نمی‌کنند. اگر حقوق انسان‌ها ضایع شود، انسان‌ها رشد نمی‌کنند. اگر شرایط اجتماعی شرایط تبعیض، فاصله طبقاتی و فقر باشد، انسان‌ها رشد نمی‌کنند. عدالت بستر رشد انسان است.این وضع حاکم بر دنیا؛ فقر، جنگ‌ها، تحقیرها و خودبرتر بینی‌ها محصول بی عدالتی است. اگر عدالت باشد، همه محترم هستند و هیچکس محتاج نیست. ما می‌بینیم که در ایران و جهان میلیاردها نفر محتاج هستند. این محصول چیست؟ محصول بی عدالتی است.عدالت بستر کمال و آزادی لازمه رسیدن به آن است. حتی از فاسد‌ترین افراد نیز بپرسید که آیا دوست داری رئیس جمهورت فاسد باشد یا عادل؟ او می‌گوید که عادل باشد. در طول تاریخ همیشه انسان‌ها دو مطالبه مشترک دارند؛ اول عدالت و بعد آزادی. این یک موضوع فطری و انکار ناپذیری است.یگانه منجی عالم نیز در تکمیل راه او و دیگر آزادی‌خواهان و عدالت طلبان جهان به عنوان آزادترین، عادل‌ترین و کامل‌ترین فرد ظهور خواهد کرد تا به همه آرزوهای بشری واقعیت ببخشد.اما سوالی که اینجا مطرح می‌شود این است: علت این بحث‌های فرقه‌ای و دعواهای بی مورد چیست؟ چرا این حجم از چند قطبی سازی، در ملت موحد و متحد ایران - که در طول تاریخ همیشه در برابر بی عدالتی و ظلم متحد بوده - به وجود آمده است؟ مگر ما همگی به دنبال عدالت نیستیم؟ به دنبال آزادی نیستیم؟ به دنبال کرامت و رفع ظلم و فقر نیستیم؟ مگر کوروش بزرگ به دنبال این آرمان‌ها نبود؟ مگر منجی بشریت نمی‌خواهد ملت‌ها را به سمت عدالت و آزادی متحد کند؟ پس علت این جدل‌ها بر سر نماد‌ها چیست؟ ما اصل را فراموش کرده‌ایم، پس بهتر نیست نماد گرایی کنار بگذاریم و به دنبال مطالبه آزادی و عدالت به موازات یکدیگر باشیم؟</description>
                <category>محمد مهدی عبدی</category>
                <author>محمد مهدی عبدی</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jun 2023 00:26:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایران؛ پرچمدار نظام‌های نوین سیاسی</title>
                <link>https://virgool.io/@mrVabdi/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B1%DA%86%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-gtmzii1mrom8</link>
                <description>ایران تنها و کهن‌ترین تمدنی است که سابقه مدیریت جهان را داشته و از حوادث، تلاطم و فراز و نشیب‌های تاریخی به طور کامل جان سالم به در برده است. مصری‌ها عربی صحبت می‌کنند، رومی‌ها نابود شدند، یونانی‌ها هیچ‌وقت توانایی مدیریت جهان را نداشتند، اسکندر و سلوکیان از روش های مدیریتی ایرانی و افراد ایرانی برای اداره کشور استفاده می‌کردند، مغول‌ها ایرانیزه شدند، اعراب خواستند با کمک اسلام ایران را عربیزه کنند، اما بعد از مدتی متوجه شدند که اسلام ایرانی شده و ترک‌ها نیز ادعای تمدنی را در منطقه‌ای دارند که اصلاً به آن جا تعلق ندارند.منطقه‌ای که امروز ایران نامیده می‌شود، بیش از هزاران سال مرکز تمدنی جهان بوده و نقش بسیار موثری را در توسعه دنیای مدرن ایفا کرده است. از تمدن نیاایرانی ایلامی ها در سه هزار سال پیش از میلاد گرفته تا سلسله شیعی صفویان در چهار هزار سال بعد، ساختار مدیریتی توسعه یافته در این منطقه برای قرون متمادی بدون تغییر باقی ماند.آپاداناشهرت مدیریت ایرانی، از هیچ علاقه‌مند به تاریخی در هیچ کجای جهان پوشیده نیست. شهر باستانی شوش در اواسط قرن پنجم پیش از میلاد، در کنار سومر و مصر به اولین تمدن‌های بشری در جهان تبدیل شد. به احتمال زیاد سنت کارآمدی مدیریت ایرانی در این دوره پایه‌گذاری شده و در قرون بعدی توسعه پیدا کرده است. در همین زمان‌ یکی از نخستین نظام‌های دیوان سالاری (بروکراسی) پایه‌ ریزی شد.سیستم حکومتی متمرکز-غیرمتمرکز (فدرال) نیز در دوران مادها به کار گرفته شد تا سرزمین چند نژادی، چند قومی و چند فرهنگی به شکل موثری اداره شود. شاید مهم‌ترین ویژگی سیستم دیوان‌سالاری اختصاصی ایرانی در این دوره، نقش فعال مردم در اداره کشور بود. این حکومت یکی از موثرترین سیستم‌های شایسته‌سالاری‌ را به جهان معرفی کرد و مشارکت همگانی بی نظیر مردم را به عنوان یک اصل مهم در اداره کشور قرار داد.26 ملتدر اواسط قرن ششم پیش از میلاد، کوروش بزرگ، ایرانی ها را از فارس امروزی رهبری و در نهایت پادشاه ظالم ماد (آستیاگ) را سرنگون کرد. او با این عمل، اراده و خواست مردم را بر سرزمین ایران جاری نمود و یکی از عظیم‌ترین، ترسناک‌ترین و موفق‌ترین امپراتوری های جهان را در حوزه تمدنی ایران بنا نهاد.در این زمان بود که نیاز به یک نظام مدیریتی جدید، وسیع و اصلاح شده حس شد تا بتوان با آن چنین امپراتوری وسیعی را اداره کرد. این نیاز را کوروش و داریوش بزرگ به شکلی استادانه پاسخ دادند و نظامی به شدت موثر بنیان نهادند؛ نظامی که توانست 26 فرهنگ عمده، واگرا و متفاوت آن دوران را زیر یک پرچم واحد به نام فرهنگ ایرانی و با احترام به اندیشه، آزادی و عدالت همگانی متحد کند. هنوز هم که هنوز است، پس از گذشت حدود 2600 سال، از نظام مدیریتی ایرانی به عنوان یکی از برترین نظام های دیوان سالاری تاریخ بشریت یاد می‌شود.دروازه همه مللحال در این برهه مهم تاریخی، بازهم نیاز به یک‌اندیشه نوین مدیریتی احساس می‌شود. رنسانس فکری-علمی عظیم ایرانی، پس از وقفه‌ای کوتاه مدت، مدتی است از سر گرفته شده و شکی ندارم که‌ اندیشمندان، متفکران و نظریه پردازان دلسوز ایرانی، به زودی برای این امر مهم دست به کار خواهند شد و با‌ اندیشه‌های تاریخ ساز خود، جهان را تکان خواهند داد.</description>
                <category>محمد مهدی عبدی</category>
                <author>محمد مهدی عبدی</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jan 2023 11:32:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>