<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های عمران</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mran</link>
        <description>داستان می‌نویسم, یک آماتور ,ممنون می‌شم نظر بدید</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-08 04:22:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1367125/avatar/fE9RCX.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>عمران</title>
            <link>https://virgool.io/@mran</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پیرمرد و دریا</title>
                <link>https://virgool.io/@mran/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-cas1excwtwdy</link>
                <description>پیرمرد کلاه بِرِت خود را بر سرش گذاشت و بدون هیچ خداحافظی از خونه بیرون رفت,هوا بارونی و سرد بود, اوایل بهمن ماهدر کتش فرو رفت , بغض گلویش را گرفته بود.به سر خیابان رسیده بود و منتظر تاکسی, دلش شور می‌زدنتوانست منتظر بماند پیاده به راه افتاد به سمت امام زادهسه روز بود که کم حرف تر همیشه شده بود و نگرانبغض گلویش را فشار می‌داد و به یاد چشم های دریا می‌افتاد.نوه کوچکش که حالا بزرگ شده بود و ازدواج کرده بود و در یک شهر دور ساکن شده بوددر ذهن خودش داشت با نوه‌اش حرف می‌زد:(( تو کی انقد بزرگ شدی که ازدواج کنی, کی انقدر بزرگ شدی که بتونی توی یه شهر غریب زندگی کنی))روز سومی بود که هوا به جای چشمانش باریده بود, زمین خیس و چاله های پیاده رو پر از آب شده بود, هوای سرد زانوهای پیرمرد رو به درد آورده بود. خیلی وقت بود انقدر پیاده راه نرفته بود,(( کاش ماشینم را نمی‌فروختم))نزدیک میدون رسیده بود و سعی می‌کرد که آشنایی متوجه او نشود, نمی‌خواست با کسی هم صحبت شود, فکر و ذکرش دریا بود و چشم‌های آبیش ومریضی که حالا در یه شهر دور گرفتارش شده بود.هنوز تا امام زاده راه زیاد مونده بود و هوا خیال باز شدن نداشت. حتی به زور می‌شد جای خورشید رو از پشت ابر ها تشخیص داد.((چرا اجازه دادم  بری یه شهر دیگه؟))چند ماهی بود که دریا نیامده بود و تا عید نزدیک دو ماه مانده بود, دلش لک زده بود برای خنده های نوه کوچکشهنوز نمی‌توانست قبول کند که بزرگ شده, ((دختر کوچک چشم آبی با موهای طلایی دریا کوچولوی من))از کنار بازار داشت عبور می‌کرد عروسک‌های که توی ویترین چیده شده بودن دلش می‌خواست برای دریا یکی بخرداز اون روزی که مادرش با این دختر کوچولو برگشتن به خونه و چند سالی مهمون خونه ساکتش بودن خیلی وقت هست که می‌گذرهدختر کوچولویی که دوباره زندگی رو برگردونده بود به خونه پیرمرد و دل پیرمرد رو باز کرده بودسال اولی که دخترش تصمیم گرفته بود خونه جدا بگیرد پیرمرد سخت مریض شدقول داده بود که حتما آخر هفته رو خونه پیرمرد و بمونن هنوز که چهارشنبه عصر می‌شد گوش به زنگ در خونه بود که دریا کوچولو بیادحالا سه سال که دریا حتی از این شهر هم رفتهکم کم اشک‌هایش داشت جاری می‌شد و از زیر عینکش روی صورتش سر می‌خورد و با بارون قاطی می‌شدنزدیک امام زاده رسیده بودخیلی فک کرده بود با خودش که به امامزاده چی بگهچیزی به ذهنش نمی‌رسیدداخلش شد اول یک پنجاه هزاری از داخل پول هایش جدا کرد و داخل ضریح انداخت کمی عقب اومد و گوشه ای ایستاد و خیره شد به ضریحچیزی نگفت توی ذهنش خیلی چیز ها بود ولی چیزی نگفت با چشم‌های خیس فقط نگاه می‌کردفقط چشم های دریا جلوی صورتش بود با اون خنده قشنگشبدون حرفی به سمت خونه حرکت کرددیگر رمق پیاده‌روی نداشت منتظر تاکسی وایستاده بودگوشی ساده‌اش زنگ خوردعکس یه خرگوش بوددریا به هوش آمده بودپیرمرد سواد نداشت و هر کسی را با عکسی ذخیره می‌کرداین دریا بود که زنگ زده بود خرگوش کوچک پیر مردگلویش را صاف کرد جواب دادصدا دریا از پشت خط می‌آمد:(( الو, سلام آقا جون….پایان</description>
                <category>عمران</category>
                <author>عمران</author>
                <pubDate>Fri, 11 Feb 2022 16:10:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه ((قبرستان))</title>
                <link>https://virgool.io/@mran/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%82%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-re1uqvog6dba</link>
                <description>داستان کوتاه ((قبرستان))سومین روزی بود که می رسید به این قبرستون و از اون نامه چیزی سر درنمی آورداین دفعه می خواست یک قدم رو فراتر بزار و وارد قبرستون بشههیچ حس خوبی نداشت،شاید بقیه هم اگه وارد یه قبرستون بشن حس خوبی نداشته باشنولی حس امروز فرامرز فرق داشت .یه حس بد و آشنایی داشت.توی قبرستون قدم می زد و به نامه روی میزش فکر می کرد.یه نامه بد خط و کج یه خطی و به طور احمقانه ای با جوهر نوشته شده بود((اگر دنبال جواب سوالتی بیا همونجا که وقتی نگاش می کنی قلبت یخ میزنه))همین یه خط نامه گیجش کرده بود،کسی از حس بدش نسبت به این قبرستون خبر نداشت.یکهو سر جاش خشکش زد،خیره به قبر وایستاده بودمرحوم دکتر فرامز پور محسنی فرزند:حسن تاریخ تولد:12/7/1354 تاریخ فوت:9/6/1391تشابه اسمی؟ نه نمی شد نام پدر،تاریخ تولد همه یکی بود.من 9 سال پیش مردم؟!!!!دو ساعتی می شد که داخل ماشینش نشسته بود.یکم بالا تر از قبرستون پارک کرده بود ومنتظر شب شده بودرفت سراغ قبر،سنگ قبر لق بود یکم تکونش دادنمی تونست جلوی خودشو بگیره باید داخل قبر رو می دیدسنگو برداشتو شروع کرد بی سر و صدا خاکو کنارزدنهوا سرد بود و تا صبح خیلی موند بود آروم داشت به کارش ادامه می داداز اون چیزی که انتظار داشت زود تر به جواب رسیدتوقع یه سنگ بزرگ داشت ولی زیر دستش یه صندوق فلزی بودسرعتشو بیشتر کرد و خاک رو کنار زددر صندوق رو باز کرد،چنتا عکس و مدارک و یه گوشی, داشت می گشت و دستش خورد به یه جسم فلزی سرد که زیر کاغذ ها پنهان شده بود،یک هفت تیر کوچیک و جمع و جور بود،کم کم داشت می ترسید،یکم دیر بود برای ترسیدن ولی خب فرامز یه کالبد شکاف بود،ترسش از مواجهه شدن با یه جنازه پوسیده نبود،ترسش اون مدارک افراد و سه تا کارت ملی با عکس خودش با اسم های مختلف بودرفت سراغ گوشی،یه گوشی تاشو قدیمی ،بازش کرد،روشن بود و شارژ داشتهیچ مخاطبی سیو داخلش نبود،هیچ پیامی نبود،فقط یه تماس که مال 4 شب پیش ساعت 10 شب بود.نمیتونست تحمل کنه باید سر در می آورد زنگ زد+الو چرا چند روزه نیستیفرامرز حرفی نزد منتظر شد ببینه می تونه چیز بیشتری بفهمه+الو فریبرز صدامو می شنوی-سلام اره می شنوم مشکلی پیش اومده بود نتونستم زنگ بزنمفریبرز داداش دو قلو فرامرز بود که چند سال پیش مرده بود،قبل از تاریخ روی سنگ قبر, هیچ ربطی این ماجرا نمی تونست به فریبرز داشته باشه،قبرش اصلا شهر خودشون بود نه اینجا+یک ساعت دیگه کشتارگاه بیرون شهر می بینمت-می بینمتفرامرز هفت تیر روگذاشت جیبشو را افتاد سمت کشتار گاه البته یادش نرفت که روی قبر رو بپوشونهبوی گند کشتار گاه دماغشو پر کرده بود چین رو دماغش بودپارک کرد جلو در و رفت داخلیه مرد پشت میز جلوی در با یه ماسک نشسته بودفرامرز گفت:سلام اول یه ماسک بده بوی اینجا خفم کردچین پیشونی مرد پشت میز بیشتر شد قیافش عبوس تر،ازداخل کشوی کنارش یه ماسک بهش داد و با تعجب نگاش کرددست عرق کرده و خیسشو  از روی اسلحه داخل جیبش برداشت و ماسک زد و دوباره دستش برد سر جاشمرد عبوس گفت:امشب باید سریع کارتو انجام بدی، سه تا جنازه اون پشت منتظرتنفرامرز رفت توی اتاق پشتی دو تا مرد و یه زن که جنازشون رو میز بود و با یه پارچه پوشونده بودنشون(با خودش گفت:چه اخلاق مدار به لخت آدمی که کشتن هم نگاه نمی کنن)شروع کن دیگه میگم وقت کمه تا صبح باید کارو تموم کنیاز ابزار ها مشخص بود باید چیکار کنه و وحشت کرد.فهمید که باید هر سه تا جوری تیکه تیکه کنهاز اینکه اینا غذای مردم شهر می شن حالت تهوع گرفت-نکنه می خوای اینارو صبح به ملت به اسم گوشت گاو بفروشی؟انقد وحشت کرده بود که نتونست جلوی دهنشو بگیره و اینو بلند و وحشت زده گفتاول مرد عبوس تعجب کرد و عبوس تر شد و بعدش زد زیر خنده :نه احمق مگه دفعه اولته دست بجنبون، باید قبل صبح اینارو  بندازم داخل کورهتو فقط استخون هارو جدا کن دکتردرسته که فرامرز دکتر بود ولی فریبرز هیچ وقت درسشو تموم نکرد،سال آخر پزشکی بود که تصادف کرد و مرد!اینا چه ربطی به فریبرز داره ومن. اینا افکار فرامرز بود و اصلا نمی دونست اونجا داره چیکار می کنهدست به کار شد و شروع کرد.یه پزشک  خوب که قشنگ جای مفصل و غضروف و رباط رو می دونه و بلده جدا کنهساعت حدود 2 بود که کارش با مرد دوم تموم شده بود و رفت سراغ زن که تا اومد شروع کنه صدای ناله زن بلند شدوحشت زده عقب رفت و خورد به میز فلزی پشت سرش و صدای شپلق کل سالنو برداشتمرد عبوس از در داخل شد و سریع رفت سراغ چماق کنار میز و یه ضربه به سر زن زد فرامز با اینکه از ظهر چیزی نخورده بود ولی توی معدش حس بهم ریخته گی پیدا کرده بود و تا نزدیک زبون کوچیکش استفرغش اومد ولی خوش بختانه تونست کنترلش کنه قورتش بدهدوست داشت زنه زنده می موند ولی شدت ضربه و اون سر پاشیده شده همچین چیزی نمی گفتمرد عبوس: چه غلطی می کنی امشب, این چماق لعنتی پس چیه اینجابه چماق رو دستش اشاره کرد که حالا پر خون چنتا چیز دیگه بود که فرامرز اصلا دوست نداشت به این فکر کنه که اونا چیه چسبیده به چماقمرد عبوس ادامه داد:دفعه اولت که نیست خودت باس تمومش می کردی، داری پیرمیشیهمون پارسال که خودتو کنار کشیدی و گفتی دیگه فقط من تمیز می کنم باس می فهمیدمفرامرز خودشو جمع کرد هیچ جوره دوست نداشت که امشب کنار اون سه تا جنازه دراز بکشهالبته از دو تا جنازه که چیزی نمونده بودپوست و گوشتشون رو که مرد عبوس برده بود توی کوره لاشه سوزی انداخته بود اولین چیزی که صبح روشن می شد همون دستگاه بود و کسی هم دوست نداشت داخلشو نگاه کنه قبل از روشن کردنش ،استخون ها هم رفته بود داخل دستگاه آسیب وقاطی پودر استخون های گاو ها شده بودفردا هم یه ماشین از صابون سازی می اومد و پودر استخون هارو می بردواسه یه دکتر کالبد شکاف خیلی سخت نبود بفهمه که تاریخ مرگ این سه نفر مال همین دو سه روز بوده و این بیشتر حالشو بد می کرد وقتی به این فکر می کرد که چهار شب پیش هم همینجا بوده احتمالا،ولی چجوری خودش نمی دونستدرسته مرد عبوس آدم خیلی شیرینی نبود ولی رفتارش صمیمیت چند ساله داشت صبح شده بود و فرامرز سوار ماشین شده بودبرگشت شهر ولی نه خونه،حالت تهوه داشت دیونش می کردرفت سمت قبرستون یه راستکنارقبرستون وایستاد و روی کاغذ چیزایی نوشت و رفت کنار سنگ قبری که حالا مطمعن بود مال خودشهنامه رو گذاشت زیر سنگ و قبل از اینکه شلوغ بشه اطراف برگشت خونه و روی تخت ولو شدبا بوی کثافت کشتار گاه وحالت تهوه خوابش برد....باورش نمی شد که یک روز کامل خواب بوده،ساعت 8 رو نشون می داد ولی می دونست که یک ساعت پیش نخوابیده و الان 25 ساعت می گذره از خوابیدنشگوشیشو نگاه کرد و تاریخ و خوند و متوجه شد که درست فکر کرده،دکتر باهوشی بود،البته از تعداد میسکال های بیمارستان هم می شد حدس زدداشت کم کم اتفاقات دو شب قبل رو یادش می اومد و حالت تهوه داشت بر می گشتنمی تونست بدون خوردن چیزی از خونه بیرون بره نزدیک یک روز و نیم بود که چیزی نخورده بود و می دونست نیاز به خوردن غذا داره ولی گشنش نبود شاید به خاطر حالت تهوه بودآبی به صورتش زد وخواست که دستاشو بشوره نگاهش به قالب صابون افتاد....لقمه هنوز توی دهنش بود که سوار ماشین شد و یه راست رفت سمت قبرستون و سنگ قبر خودش رو کنار زد و نامش نبود....به جاش یه نامه دیگه بود با همون دست خط کج واون جوهر احماقانه(اخه کی غیر از یه آدم روانی الان دیگه از قلم نی استفده میکنه اونم انقدر بد خط)نامه روخوند:بلاخره جرات کردی با من صبحت کنی تو خوب می دونستی من اینجام ولی جرات اومدن پیش منو نداشتی،توی نامت سوال کرده بودی که من فریبرزم؟نه احمق من روح فریبرزم چندین سال که مردم و 9 سال پیش که قرار شد بیای پیشم همینجا قرار بود دفن بشی ولی جراتشو نداشتیتو هر روز منو توی آینه می بینی و جرات حرف زدن با منو نداشتی چون یه ترسوییفرامرز داشت می فهمید داره چه اتفاقی می افتهدر واقع اتفاق خیلی وقت بود افتاده بود و فکر کرد درمانش کرده ولی وقتی شکش تبدیل به یقین شد که جوهر خشک شدرو روی دست خودش دیداون شخص خودش بود،خود فرامرز ،در واقع همین جسم ولی با شخصیت روح فریبرز چند سال پیش پیش روان پزشک رفته بود و این مسئله رو درمان کرده بودبد مرگ فریبرز دیگه نتونسته بود اون ادم سابق بشه و توی آینه همیشه با روح فریبرز صحبت می کرد و کم کم این تبدیل شده بود به شخصیت دوم خودش،حق داشت ،بعد مرگ برادر دو قلو و اون همه فشار روحی و کاری هر آدمی به جنون می رسیداون قضیه مال 12 سال پیشه همون سالها درمان شده بودولی 9 سال هست که برگشته و فرامرز اصلا خبر نداشت که داره با یه روح قاتل توی جسمش توی این چند سال زندگی می کنهسریع رفت سمت ماشین و رفت سمت بیمارستان محل کارش داروی لیتیوم 1000 رو بهم بدهفرامرز داشت داد میزد سر روان پزشک بیمارستانهمون مردی که توی این ده سالی که وارد این شهر شده بود هیچکس صدای بلندشو نشنیده بود داشت داد میزد سر خانوم دکتر جوون بیمارستان-جناب دکتر پور محسنی من نمیتونم قبل از تشخیص همچین دارویی رو بهتون بدم+من بهت گفتم مریضیمو سریع دارو رو بهم بدهحراست بیمارستان وارد شد وسعی می کرد فرامرز رو اروم کنهکل پرسنل بیمارستان پشت در داشتن با تعجب به دکتر همیشه آروم و کالبد شکافی نگاه می کردن کسی باورش نمی شد این صدای دکتر پور محسنی باشهفرامرز داشت تقلا می کرد بین بازو های اون دو فرد حراستی که ناگهان یاد جیب کتش افتاد و دست برد سمت اسلحه و اسلحه رو کشید وهمه ساکت شدنبدون حرف زدن رفت سمت میز خانوم دکتر جوون که الان داشت با  صدا آروم گریه می کردگریه ای پر از ترس و هق هقدست انداخت و چنتا بسته قرص تثبیت کننده دو شخصیتی برداشت و دوید سمت ماشینشتوی ماشین که رسید دو تا قرص خورده بود و به خاطر اثر جانبی قرص چشماش تار شده بود و حالت تهوع برگشته بوددوست داشت از شهر خارج شه ولی می دونست که با این اثرات جانبی خیلی نمیتونه دور بشهخونه هم نمیتونست برهجایی به جز کشتارگاه به ذهنش نمیرسید...ساعت های 9 بود که از شدت سرما توی ماشین از خواب بیدار شد.توی جاده کشتار گاه به خاطردارو ها مجبور شده بود وارد یه جاده فرعی بشه و بخوابهدیدش بهتر بود و حالت تهوع کمترمی دونست که این دفعه اثر جانبی قرص کمتره و یه دونه هم نباید بیشتر بخورههیچ جوره دوست نداشت هم کالبدی قاتلشو بیدار کنه مجبور بود قرص رو بخوره با اینکه دلش میخواست حواسش کامل جمع باشهرسید به کشار گاه و مرد عبوس جلوی در بودچهره مرد عبوس بدون ماسک اصلا شبیه به قاتل ها نبودآنچنان هم عبوس نبود یکم ابروهاش فقط پر پشت بود و موهای فری داشتهیکل و بازو هم مشخص بود که یک قصاب خانواده دوست و شریفیه!!فرامرز بدون هیچ صحبتی از ماشین پیاده شد واسلحه رو گرفت سمت مرد عبوس،مرد عبوس چهرشو کشید توی هم و اصلا توقع نداشت همچین چیزیرو حالا واقعا عبوس و ترسناک شده بود-تو کی هستی؟فرامرز با داد سوالشو پرسید+نزدیک 9 ساله که با هم کار میکنیم منو نمیشناسی؟-نه+اسلحه رو بیار پایین با هم حرف میزنیم-قضیه قبر چیه؟مگه من چیکار کردم که نیاز به سه تا کارت ملی و مدارک جعلی دارممرد عبوس لبخند زد برای اولین بار+چیکار کردی؟! حدود ۹ سال توی این شهر هرچی جنایته زیر سر توعه حالا میگی چیکار کردی؟-جواب منو بده+باشه باشه باس بریم قبرستون-همینجا+خودت دیروز گفتی که ممکنه احمق بشی و بزنه به سرت و بیای اینجا داد و بیداد کنی و گفتی ببرمت قبرستون و همه جواب ها اونجاس-من غلط کردم با توفرامرز میدونست دیروز رو که کلشو فکر می کرده خواب بوده تقریبا چه اتفاقی افتاده همینکه فرامرز خوابیده روح فریبرز بیدار شده واومده اینجا و این حرفارو زده و اون نامه رو زیر سنگ گذاشته در واقع همه این کارا ،کار خودش بودهمیرسن قبرستونانقد خلوت هست که نیاز نباشه اسلحه رو پنهان کنه و میرن سمت قبر خودش-خب حالا بگو +در قبرو باز کن-خودت این کارو بکن من اینو نمیتونم بزارم زمینو اسلحه توی دستشو تکون میدهمرد عبوس قبر رو باز میکنه و کنار میاد و فرامز بالای قبر میره و نگاه می کنه که یهو یکی از پشت هولش میده داخل قبرتوی ذهن خودش داشت فکر می کرد کی هولم داد مرد عبوس که اون ور تر بود و کسی غیر ما اونجا نبود ....و دنگ سرش میخوره به صندوق آهنی ته قبر......-بهت گفتم که منو نمبینه من یه روحمصدای خودش بود که داشت از دور می اومد،فرامرز چشماشو باز کرد، همه جا تاریک بود و اون توی صندوق آهنی ته قبر بود که دو نفر داشتن روش خاک میریختن،سعی کرد داد بزنه و تکون بخوره اما نمیتونست...صدای خودشو از بالای قبر میشنید-حالا این جسم دیگه همش مال منه ،حالا دیگه من روح نیستمصداش شادی داشت که خیلی وقت بود از خودش نشنیده بود+اون روز که اومدی دیدم عجیب غریب شدی بودی و ماسک میخواستیصدای مرد عبوس بود-اخه روح چه نیازی به ماسک داره+شک کردم تو نیستی ،همیشه از این حرفای مسخره میزدی که سردم نمیشه و بو حس نمیکنم و من روحم-الانم میگم من روح بودم ولی الان این جسم رو دارم،راستش بوی خاک داره اذیتم میکنه ،بیا بریم کشتارگاه.....پایان</description>
                <category>عمران</category>
                <author>عمران</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jan 2022 00:16:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاری نفت</title>
                <link>https://virgool.io/@mran/%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D9%81%D8%AA-lipmu37rnvhx</link>
                <description>داستان یک نفت فروشگاری نفت نزدیک های ظهر بود که مثل همیشه (محمود) گاریش را با سر و صدا از روی پل تق و لق سر کوچه رد که و با سر و  صدای وارد کوچه شد, اما این بار مثل همیشه‌ی همیشه نبود. معمولا بعد از افتادن صدای تلق تلوق پل سرش را بالا می آورد و کلاهش را یکم بالا می کشید و یکم صدایش را صاف می کرد و داد میزد: ((نفت دارم ننننفت ,نفتیه نننفت)) اما این بار سرش رو بالا نیاورد و کلاه بافتنی قلاب بافش را هم بالا نکشید و کلاه  روی پیشانیش جا خوش کرده بود. تا همین پارسال  کلاه نمی داشت, ولی از پارسال که یکم جلوی سرش خالی شده بود توی سرمای زمستان یخ می کرد یک کلاه قلاب دوزی  روی سرش می‌گذاشت, خوب شد که عقل زنش  رسیده بود و یک کلاه سیاه برایش بافته بود, اگر کلاه  سفید بود هر بار که آن را میخواست بالا بکشد تا الان پر از نفت شده بود و چرک سیاه. این بار مثل همیشه نبود,سرش پایین و  کلاه سر جاش, داد هم نمی‌زد, با خودش حرف می زد .پیت خانه دوم را که پر کرده بود  آمده بود که برود خانه سومی مریم خانوم  خنده کنان گفت: ((آقا محمود نکند که دوباره عاشق شدین, زری خانم خبر دارد؟!))  محمود که از توی  فکر بیرون پرت شده بود تازه فهمید که بدون اینکه  بقیه پول را پس بدهد دارد می‌رود, با شرمنده ,شرمنده ببخشید ببخشید  گفتن بقیه پول را پس داده و دست انداختن کنار در خانه سوم نخ در را کشید و یا الله گویان وارد خانه شد. +((یا الله یا الله ,سلام مادر جان)) -سلام ننه قربون دستت پیت همون بغله این بخاری‌ها نفتش کن ,خدا بیامرزه مادرتو + چشم چشم  از در خونه سوم که زد بیرون باز رفت توی فکر خودش:((این دفعه هم ۲ تا بشکه چرا بهم داد, من که هر دفعه تقریبا هر ۳تا بشکه رو  می فروختم, نفت هم که داشت...))  این روز  دوم بود که (حسن نفتی) صاحب کار محمود به جای ۳ تا بشکه ۲تا بشکه به او نفت می‌داد, :حسن نفتی صاحب کار این چند ساله محمود بود, خدا خیرش بدهد بعد از اینکه محمود از زندان آزاد شد بود و تنها کسی که توی محل حاضر شد به محمود کار بدهد همین (حسن نفتی) بود, آخر کی حاضر می‌شد به آدم خلافی مثل محمود کار بدهد, تازه به آدم نفت امانی  بدهد که بفروشد,درسته روز اول سه تا بشکه نبود و  کمتر از ۱ بشکه بود, بلاخره بعد چند سال زندان و از بین رفتن همه سرمایش یکی حاضر شده بود به اون کار بدهد اگر آن روز آن اتفاق نمی‌افتاد....جلوی در خانه خودش رسیده بود از بشکه دوم تقریباً چیزی نمانده بود و سرگاری  را کج کرد یک گوشه کنار حیاط ولش کرد. :+غصه ندارد مرد حتماً دوباره  نفت کم شده. -تو هم یک چیزی میگی (زری) ها ده بار که  گفتم مخزن نفت هنوز نفت داشت درست است که داخلش را ندیدم ولی صدای شالاپ شلوپ نفت از  داخل  می‌آمد اصلاً آن را از هم یک ذره کج گذاشته بود که مجبور نشود با پای لنگش و با عصای زیر بغلش بالا برود و داخل آن مخزن بزرگ سرک بکشد. + نمیدانم مرد,فردا حداقل یکم زود تر برو شاید نفت گیرت بیاید و کمی باهاش صحبت کنی ,بگو که اجاره این ماه عقب افتاده.  دم دم های طلوع آفتاب بود که لخ لخ کنان گاری را راه انداخت  و به سمت گاراژ راه افتاد , درست جلوی در گاراژ بود که نیسان نفت کش  از در گاراژ بیرون زد,درست است که چند سالی هست که  به بوی نفت عادت  کرده بود ولی از شکل و شمایل ماشین مشخص بود که  ماشین ,ماشین نفت کش است و از تانکر  چرب و کثیفش مشخص می‌شود که پر از نفت است و اصلا این ماشین نفت کش است که از مغازه حسن می‌آید  خیلی آرام به سمت انتهای گاراژ راه افتاد, توی کله اش کلی فکر می‌چرخید:(( اگر تصدیق گرفته بودم  الان من پشت نفت‌کش نشسته بودم,زری بهم گفت که بگیرم اما پشت گوش انداختم, آخه چه نیازی بود که ماشین بخرد من که بودم نفت را می‌فروختم تازه کلی هم آدم از خودش می‌آمدن و نفت می‌گرفتن ,  معلوم است که ماشین می‌خرد آخر کاری را که من در دو روز انجام می‌دهم اون با ماشینش در نصف روز انجام می‌دهد به روز در این فکر ها بود که به مغازه حسن رسیده بود. حسن نفتی  یکم هول شده بود و لنگ لنگان و من من کنان آمد جلوی در ,حسنی که با آن پای لنگ از پشت میزش هیچ وقت تکان نمی‌خورد  حالا جلوی در رسیده بود: ((خوش آمدی آقا محمود صبح بخیر, آمدی چایی بریزم؟)) + نه ممنون خونه خوردم  -زود تر از همیشه اومدی ! +گفتم تا تمام نشده بیام  امروز ۳ تا بشکه ببرم +چایی ریختن بخور  -ممنون گفتم که خوردم ,ماشین مال شما بود؟ +چی؟هان؟ اره چند روز پیش خریدم,گفتم یکم بیشتر نفت بفروشم آخه مگه شما با گاری چندتا بشکه می‌تونی بفروشی؟  چهار تا بشکه هم  که به شما بدم هر چهار تارو  توی این محل فروش نمیرن مگه این محل چقد نفت می‌خواد؟  -حق با شماست  خیلی وقت بود که دیگه محمود از اون آدم قبلی نبود و داد و بیداد راه نمی‌انداختند محمود خان قدیمی مرده بود و الان زمان سر به زیری محمود بود.  این دفعه حالا محمود بد نبود چون سه تا بشکه گرفته بود و راه افتاد رفت سراغ نفت فروشی  روزهای بعد این اتفاق نیفتاد روزی می آمد که یک بشکه نفت هم نداد هم اون روز تا میدان دوید و گاری رو توی گاراژ کنار مغازه ول کرده بود ولی هیچکی اون رو سر ساختمان نبرد . محمود تصمیم گرفته بود تا کاری کنه .... صبح زود از خونه زد بیرون قبل از طلوع آفتاب بود (( منم  خب گناه نکردم ))  رسیده بود دم گاراژ هنوز آفتاب نزده بود و دید که یکی دو تا از مغازه ها  چراغشان بیشتر  روشن نیست ((دو روز هم معطل بشه منم بتونم چهارتا بشکه بفروشم اجاره این ماه خونه در میاد))  اروم از کنار در و توی تاریکی خودشو رسوند دم  تعمیرگاه ماشین امیر و پشت یه ماشین منتظر شد  تا ماشین نفتکش برسد  ((مگه من چقدر پول در میارم ,این آخرین خلافم  بعدش می‌گردم دنبال یه کار دیگه)) ساعت شش بود که ماشین  وارد گاراژ شد  و دنده عقب یک راست رفت سراغ مخزن و لوله مخزن رو انداخت داخل  تانکر و  سریع رفت داخل مغازه کنار علائدین تا گرم بشه. این همه فرصت بود که محمود می‌خواست پرید بالای ماشین و لوله  لاستیکی انتهای تانکرو قطع کرد   و سریع از یه گوشه فرار کرد و او از در  گاراژ زد بیرون.   نزیدیکای ساعت ۸بود که با  گاریش وارد  گاراژ شده و رفت سراغ مغازه حسن نفتی   امروز روزی بود که میتونست ۴ تا بشکه نفت رو بفروشه   تا چشم حسن نفتی  بهش افتاد صداش بلند شد:((مرد نا حسابی چرا این کارو کردی من که یه بشکه رو هر روز بهت می‌دادم بهت میدادم)) - چرا آقا مگه چی شده میگه چی شده؟ + چرا لوله تانک را بریدی؟ توی این شهر جنگ زده   من چجوری میتونم ماشین درست کنم می‌دونی ضرر هر روز کار نکردن ماشین چقدره؟! - ماشین خراب شده چرا می‌اندازی گردن من + حرف مفت نزن شاگرد اکبر آقا دیدت که با لوله بدو بدو از در گاراژ  زدی بیرون (( باز گند زدی محمود اگه تو خلاف کار درستی بودی که گیر نمی‌افتادی)) + هو با تو ام محمود چرا جواب نمی‌دی؟می‌گم چجوری می‌خوای خسارت بدی؟ -آخه... +آخه و مرگ, مردک مادر..... -احترام خودتو نگه دار حسن آقا کل گاراژ دیگه دور مغازه حسن نفتی جمع شده بودن +اصلا حقت بود که لوت دادن آدمی که دست مردم مواد بده بهتر از این نمی‌شه,از زندون که در اومدی گفتم دلم واست سوخت گفتم یه لقمه نون ببری واسه زن و بچت ای بشکنه.... ((لو رفتم؟!من که لو نرفتم اگه بد شانسی نمی‌اوردم و  مامور کمیته از جلوم در نمی‌اومد که...)) محمود توی عالم دیگه ای بود+ چیه اره من لوت دادم چرا این شاگرد منو معتاد کردی.... محمود دیگه هیچ صدایی نمی‌شنید  زندون رفتنش از دست رفتن کل داراییش و در به دری زری  این ۱۴-۱۵ سال بیچارگی و نکبت  گوشای قرمز و دستای لرزونشو می‌شد دید یهو یه قدم به سمت پیرمرد رفت و هولش داد  عصا از زیر بغل حسن در رفت و حسن افتاد روی علائدین و پخش زمین شد کت حسن پر نفت شده بود و آتیش از زیر علائدین داشت سر می‌خورد سمت پیر مرد کاسبا رفتن که آتیش و خاموش کنن و محمود یک لحظه به خودش اومد و شروع کرد دویدن به سمت در گاراژ  می‌دوید  پشت سرش هم چند نفر با فحش (( چند روز خودمو باس گم و گور کنم)) می‌دوید ((زری و بچه رو باس از خونه  بردارم)) می‌دوید  ((بد بخت زری )) پاهای محمود شل و شد وایستاد هیچ کس جلو نیومد کسی انتظار نمی‌کشید که محمود یهو وایسه ((بد بخت زری)) همه داشتن محمود رو نگاه می‌کردن ((حق زری این نیست)) برگشت یه نگاه کرد به مغازه نفت فروشی که داشت توی آتیش می‌سوخت و به در گاراژ نگاه کرد که یه ماشین نفت کش با راننده ای با لبخند داشت می‌اومد داخل (( دیگه بسه دویدن,دیگه بسه)) ......</description>
                <category>عمران</category>
                <author>عمران</author>
                <pubDate>Wed, 01 Dec 2021 01:28:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>