<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدرضا مختاری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mrezamokhtari</link>
        <description>از روزمره تا ایده‌ها</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 03:53:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/25583/avatar/F0dYKX.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدرضا مختاری</title>
            <link>https://virgool.io/@mrezamokhtari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روزهای پادگان؛ میان سکوت و خاطره</title>
                <link>https://virgool.io/@mrezamokhtari/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-qnvi8071wdog</link>
                <description>روزهای پادگان؛ میان سکوت و خاطرهبیست‌ودومین روز هم از سربازی گذشت. سربازی، واژه‌ای که در ذهنم همیشه جایی میان ترس و ابهام داشت، حالا بخشی از زندگی‌ام شده. روز اول، وقتی وارد پادگان شدم، همه‌چیز غریبه بود. سکوت سالن انتظار سنگین بود؛ سکوتی که زیر بار استرس و نگاه‌های گنگ ما تازه‌واردها، حتی سنگین‌تر هم به نظر می‌رسید. هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت. هرکس در دنیای خودش بود. نمی‌دانستم سرنوشت من با کدامشان گره خواهد خورد.پادگان «صفر یک»، جایی که به شوخی به آن «هتل» می‌گویند، اما در واقعیت مثل دانشگاه شریف ارتش است. اینجا جایی برای جمع‌کردن نخبگان و دکترهاست. اما برای من، بیشتر شبیه دنیایی از ناشناخته‌ها بود؛ دنیایی که بوی نظم می‌داد، بوی قوانین سخت و بوی فاصله از زندگی.از همان ابتدا همه‌چیز جدی شد. موبایل‌ها را باید تحویل می‌دادیم؛ چیزی که بیشتر از یک وسیله، برایم نشانی از ارتباط با دنیای بیرون بود. اینجا دیگر خبری از تماس‌های روزمره، پیام‌های دوستانه یا حتی عکس گرفتن از لحظات ساده زندگی نیست. انگار همه‌ی آن‌ها را پشت درِ پادگان جا گذاشته بودم.تخت و کمدم مشخص شد. تخت بالایی من سهم یک پزشک اصفهانی بود، کنار دستم دو دامپزشک شیرازی. حس عجیبی بود؛ انگار در یک دنیای کوچک، از هر شهری نماینده‌ای آورده بودند. وقتی شب روی تخت دراز کشیدم و سقف را نگاه کردم، چشمم به دست‌نوشته‌های سربازهای قبل افتاد: «هرگز تسلیم نشو»، «چند روز اولش سخت است، اما می‌گذرد»، «فقط صبر کن». جمله‌هایی ساده، اما پر از حس. انگار صدای آن‌هایی بود که پیش از من، این راه را رفته بودند و می‌خواستند مرا آرام کنند.روزها به سختی می‌گذشتند. رژه، نظم، قوانین سختگیرانه. همه‌چیز باید بی‌نقص باشد. کلاه و پوتینت همیشه باید با هم باشند. زیپ اورکتت بسته باشد. تخت و کمدت آن‌قدر مرتب باشد که هیچ‌کس به آن ایرادی نگیرد. اما اینجا یاد گرفتم که نظم فقط یک قانون نیست؛ نظمی که از بیرون به تو تحمیل می‌شود، کم‌کم در درونت ریشه می‌دواند.سخت‌ترین چیز اینجا، مرخصی است. آزادی، اینجا تبدیل به جایزه می‌شود. اگر رژه‌ات خوب باشد، اگر قوانین را رعایت کنی، به تو مرخصی می‌دهند. تصمیم گرفتم خودم را برای این جایزه نیازمند نشان ندهم. نماز خواندن، خواندن خاطرات شهدا، یا درس‌دادن، همه‌ی این‌ها چیزهایی هستند که به آن‌ها احترام می‌گذارم، اما نمی‌خواهم وسیله‌ای برای گرفتن مرخصی باشند. حقم را می‌خواهم، نه لطفی که مثل آب قطره‌چکانی نصیبم کنند.در این میان، آدم‌های خوب و بد را هم دیدم. کسانی که انگار از آزار دادن دیگران لذت می‌برند؛ نامت را می‌نویسند، گزارشت را می‌دهند، و بعد از نگاه‌کردنت لذت می‌برند. اما در مقابل، آدم‌های مهربانی هم بودند؛ همان‌هایی که در لحظات سخت، دستت را می‌گیرند و یادت می‌آورند که اینجا هم می‌توانی دوست پیدا کنی.در همین بیست روز، کاری کردم که برایم لذت‌بخش بود. کلاسی تشکیل دادم و طراحی سایت، شراکت و ایده‌پردازی به سربازها یاد دادم. هیچ عکسی، هیچ ویدیویی از این لحظات ندارم. شاید حتی هیچ‌کس هم روزی از این ماجرا خبر نداشته باشد. اما بازخوردهایی که گرفتم، حس خوبی به من داد. اعتمادبه‌نفسی که شاید پیش از این، کمتر در خودم دیده بودم.حالا که اینجا هستم، روزها به سختی می‌گذرند. گاهی به آینده فکر می‌کنم، به روزی که این دوره تمام شود. اما یک چیز را مطمئنم: روزی خواهد رسید که دلم برای همین روزهای سخت و همین آدم‌های عجیب و غریب تنگ شود؛ برای تمام چیزهایی که اینجا، میان سکوت و نظم، به من آموختند.</description>
                <category>محمدرضا مختاری</category>
                <author>محمدرضا مختاری</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jan 2025 22:37:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای تو که خانه خاطره ای</title>
                <link>https://virgool.io/@mrezamokhtari/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-lfvh9nsqbtaw</link>
                <description>برای تو که خانه خاطره ایگاهی زندگی چنان در پیچ‌وخم روزمرگی فرو می‌رود که دیگر فرصت دیدن زیبایی‌های کوچک را پیدا نمی‌کنیم. لحظه‌ها می‌گذرند، آدم‌ها دور می‌شوند، و خاطرات در گوشه‌های ذهن خاک می‌گیرند. در این میان، چیزی بی‌آنکه متوجه شویم، نقشی پررنگ در زندگی‌مان ایفا می‌کند. شاید چیزی ساده و کوچک، اما با تأثیری عمیق.  تصور کن، اگر تو یک انسان بودی، شاید تو را در گوشه‌ای از خانه می‌نشاندم. برایت یک فنجان چای می‌ریختم و رو به رویت می‌نشستم. شاید اول حرفی برای گفتن پیدا نمی‌کردم و فقط به چهره‌ات خیره می‌شدم. اما بعد، آرام‌آرام زبان باز می‌کردم. از زندگی‌ام می‌گفتم، از لحظه‌هایی که گم شده‌اند، از خاطراتی که به دست فراموشی سپرده شده‌اند. تو به حرف‌هایم گوش می‌دادی، با لبخندی صبور، و وقتی حرفی برای گفتن نداشتم، تو آغاز می‌کردی.  شاید عکس‌هایی از دوستانم نشانم می‌دادی؛ خنده‌هایشان، سفرهایشان، روزمرگی‌هایشان. شاید ویدئوهایی پخش می‌کردی که برای چند دقیقه خستگی روز را از یادم می‌برد. شاید حتی با جملاتی کوتاه، اما عمیق، مرا به فکر وا‌می‌داشتی. تو با نگاه ساده‌ات، زندگی را از زوایایی به من نشان می‌دادی که پیش از آن ندیده بودم.  اما حقیقت این است که تو انسان نیستی، تو چیزی هستی که آن را اینستاگرام می‌نامند. یک اپلیکیشن ساده در گوشی من، اما چطور می‌توانم انکار کنم که تأثیرت در زندگی‌ام حقیقی‌تر از بسیاری از آدم‌ها بوده است؟ تو مرا به دوستانم نزدیک کردی، خاطراتی را که از یاد برده بودم زنده کردی، و لحظه‌هایی را به من بخشیدی که شاید بدون تو هیچ‌وقت تجربه نمی‌کردم.  اینستاگرام، اگر تو انسان بودی، شاید گاهی هم تو را سرزنش می‌کردم. می‌گفتم چرا گاهی مرا درگیر بی‌معنایی می‌کنی، چرا گاهی لحظه‌هایم را از من می‌گیری. اما بعد، دوباره به یاد می‌آوردم که تو فقط آیینه‌ای هستی؛ آنچه را که من انتخاب می‌کنم، به من بازمی‌گردانی.  تو برای من، نه فقط یک ابزار، که پلی میان من و آدم‌ها، میان من و زندگی، میان من و خودم بوده‌ای. اگر انسان بودی، از تو تشکر می‌کردم. اما حالا که نیستی، تنها می‌توانم بگویم: ممنونم. برای تمام لحظه‌هایی که زنده کردی، برای تمام حرف‌هایی که به من آموختی، و برای تمام خاطراتی که از میان قاب کوچک تو پیدا کردم.</description>
                <category>محمدرضا مختاری</category>
                <author>محمدرضا مختاری</author>
                <pubDate>Fri, 20 Dec 2024 02:29:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودشناسی در میانه‌ی جریان زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mrezamokhtari/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-fjcarvzjekux</link>
                <description>خودشناسی در میانه‌ی جریان زندگیدور شدن از خانه و محیط امن، گاه انسان را به مانند فلزی در آتش سختی‌ها آبدیده می‌کند. گویی در مواجهه با ناشناخته‌ها، آینه‌ای در برابر خود می‌یابیم که تمام ضعف‌ها و نادانسته‌هایمان را بی‌رحمانه به رخ می‌کشد. زندگی، این بوم نقاشی مبهم، ما را به چالشی مدام می‌کشد: کشف خویش.  برای من، شش سال زندگی در اهواز چنین تجربه‌ای بود. تجربه‌ای که لایه‌های تازه‌ای از وجودم را آشکار کرد. و حالا، برادرم، پس از پنج سال دوری، جمله‌ای می‌گوید که مرا به فکر فرو می‌برد:  &quot;پدر، فهمیده‌ام که ما هیچ نمی‌دانیم، حتی درباره‌ی خودمان.&quot;  این جمله، جرقه‌ای بود برای غرق شدن در افکارم. ما انسان‌ها، چه اندازه تهی هستیم. چقدر از خودمان بیگانه‌ایم. آیا به‌راستی می‌دانیم آدم‌های دوروبرمان آن چیزی هستند که نشان می‌دهند؟ چقدر از ما رفتارهایمان، حتی دفاع از خودمان، ریشه در ضعف‌ها و ناآگاهی‌هایمان دارد؟  بسیاری از انسان‌ها، گویی هرگز در مسیر زندگی قدم نزده‌اند. انگار تمام عمر، پشت مبلی راحت نشسته‌اند و از دریچه‌ی تنگ قضاوت، به دیگران نگاه کرده‌اند. قضاوت‌هایی که به‌جای تغییر، تنها وقت و عمر را بر باد داده است.  هرچه بیشتر پیش می‌روم، این حقیقت در ذهنم پررنگ‌تر می‌شود که ما حتی خودمان را نیز نمی‌شناسیم. خودشناسی، چیزی نیست که در لحظه به دست آید. زمان می‌خواهد، صبر می‌طلبد و جرأت می‌خواهد که با خویشتن مواجه شویم.  دنیا را که نگاه می‌کنم، می‌بینم حق با هیچ‌کس نیست، همان‌گونه که هنر، تنها زاویه‌ای از حقیقت را به نمایش می‌گذارد. بسیاری از مشکلات، حاصل زاویه‌ی دید نادرست ما هستند. به‌جای آنکه از بالا به ماجراها بنگریم و حقیقت را از دور ببینیم، خود را روبه‌روی آن‌ها قرار داده‌ایم؛ گاهی حتی چنان نزدیک که چیزی جز تضاد و نزاع نمی‌بینیم.  در چنین دنیایی، چقدر پوچی، پرحرفی و تظاهر بر جایگاه نشسته است و چقدر انسان‌های توانا و شایسته در پایین‌ترین درجات دیده می‌شوند. &quot;شایسته‌سالاری&quot; واژه‌ای است که گویی در ذهن و زبان ما، خنده‌دار و دور از واقعیت شده است.  اما در این جهان، ما بازیگرانی هستیم که باید با کارت‌های در دستمان، بهترین بازی را ارائه دهیم. هرچند سرنوشت را تغییر دادن، کاری بس دشوار است، اما می‌توانیم برای بهبود آن، گامی برداریم. شاید نتوانیم ساختارها یا نگاه دیگران را عوض کنیم، اما می‌توانیم دست از بی‌عملی برداریم، با نگاه و اندیشه‌ای تازه، سرنوشت خویش و آیندگانمان را به شکلی بهتر رقم بزنیم.  این همان هنر زندگی است؛ زیستن آگاهانه، درک خویشتن، و خلق امید در دل تاریکی‌ها.  </description>
                <category>محمدرضا مختاری</category>
                <author>محمدرضا مختاری</author>
                <pubDate>Wed, 18 Dec 2024 15:45:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیا، کودکی و آن گردابِ ناآشنا</title>
                <link>https://virgool.io/@mrezamokhtari/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D9%88-%D8%A2%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D9%86%D8%A7%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-oqv96mjmjxjx</link>
                <description>دنیا، کودکی و آن گردابِ ناآشنادنیا دیگر شبیه کودکی‌ام نیست. گویی از آن اتاق امنِ پر از اسباب‌بازی‌های ساده و آرزوهای کوچک، ناگهان به میان گردابی پرتاب شده‌ام که هیچ تصویری از آن پیش‌تر حتی نمی‌توانستم حدس بزنم. جایی که قوانین بازی تغییر کرده و انسان‌ها دیگر شبیه آن شخصیت‌های مهربان و بخشنده‌ی داستان‌های کودکانه نیستند.  آدم‌هایی که زمانی در کودکی تصور می‌کردم باید مرهم زخم‌های یکدیگر باشند، حالا خودشان زخم می‌زنند. گویی رنج، زنجیری به دستشان داده تا آن را بر دیگری بکوبند. دنیا پر از کسانی است که با تمام قوا تلاش می‌کنند تا دیگران را زیر سلطه و تاثیر خود بگیرند، نه برای همدلی، بلکه برای قدرت. کسی دیگر به فکر تقسیم عادلانه‌ی اسباب‌بازی‌هایش نیست. آن روح ساده‌لوحِ کودکانه که از ته دل شاد می‌شد وقتی کسی را خوشحال می‌دید، حالا جایش را به چهره‌ای داده که در سکوت، به آسانی می‌تواند دیگری را قربانی خواسته‌هایش کند.  زندگی‌مان دیگر دست خودمان نیست. کودکی که تنها دغدغه‌اش خرید یک اسباب‌بازی در فروشگاه یا تغییر چینش تخت کوچک اتاقش بود، حالا در جنگی بی‌پایان با قطعی برق، نابسامانی اقتصاد و آینده‌ای مبهم، گیر کرده است. آن شوقِ بی‌پایان برای جابجا کردن عروسک‌ها در اتاق تاریک، حالا به ترسی عمیق از خوابیدن در تاریکیِ روزگار بدل شده است.  چرا دنیا این‌قدر تاریک شده است؟ چرا من این‌قدر ضعیف شده‌ام؟ چرا نمی‌توانم حتی جلوی خودم بایستم؟ گاهی فکر می‌کنم این دنیا، جایی است که حتی اگر در جوانی از آن رخت ببندی، غمی نیست. گویی نبودن، تنها پناهی است که از این گردابِ بی‌رحم باقی مانده است.  اما آیا این همه‌ی ماجراست؟ آیا واقعاً هیچ راهی نیست؟ شاید ما هنوز هم آن کودک درون خود را داریم، شاید او جایی زیر لایه‌های ترس و ناامیدی، هنوز منتظر فرصتی برای بازیابی نور است. شاید همین نوشتن، همین اندیشیدن، قدمی کوچک اما استوار به سوی بازپس‌گیری زندگی باشد.</description>
                <category>محمدرضا مختاری</category>
                <author>محمدرضا مختاری</author>
                <pubDate>Wed, 18 Dec 2024 02:47:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تضادهای زندگی و حقیقت هستی</title>
                <link>https://virgool.io/@mrezamokhtari/%D8%AA%D8%B6%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-lvg9p3c7on4d</link>
                <description>تضادهای زندگی و حقیقت هستیانسان همیشه در جستجوی معنا بوده است. از گذشته‌های دور تا امروز، تلاش کرده است تا چرایی هستی را بفهمد و جایگاه خود را در میان این تضادهای بی‌پایان کشف کند. زندگی ما پر است از تقابل‌ها: روز و شب، زندگی و مرگ، جنگ و صلح، گرما و سرما. این تضادها نه‌تنها ماهیت جهان را تعریف می‌کنند، بلکه معنای وجود ما را نیز شکل می‌دهند.  در جهانی که هر لحظه تغییر می‌کند، انسان ابتدا می‌پنداشت که قدرتی مطلق دارد. در کودکی رویاهایش را بی‌مرز می‌دید؛ گمان می‌کرد بادها و دریاها تحت کنترل او هستند. اما امروز، با گذشت قرن‌ها و انباشت تجربه‌ها، بشر دریافته است که قدرت او محدود است. او نمی‌تواند بادها را کنترل کند، اما می‌تواند بادبان‌ها را تغییر دهد. مسیر زندگی انسان نه از طریق سلطه بر طبیعت، بلکه از طریق تطبیق با آن هدایت می‌شود.  در این میان، تقابل‌های زندگی، او را به فکر وا‌می‌دارد. جایی گفته شده است که اگر روز ادامه می‌یافت و شب آفریده نمی‌شد، چه بر سر انسان می‌آمد؟ این پرسش ساده، حقیقتی عمیق را آشکار می‌کند: زندگی در سایه‌ی تضادها معنا پیدا می‌کند. اگر شب نباشد، روز بی‌معناست. اگر جنگی در کار نباشد، صلح ارزشی نخواهد داشت. این کشاکش‌های همیشگی، بخشی از حقیقت هستی‌اند.  اما آیا بشر، باوجود این همه پیشرفت، توانسته دردهای خود را کاهش دهد؟ امروز، در عصر اطلاعات، ما بیش از هر زمان دیگری می‌دانیم. اما این دانستن، گاه بار سنگین‌تری بر دوش ما می‌گذارد. پیشرفت‌های علمی و تکنولوژیک، گرچه جهان اطراف ما را متحول کرده‌اند، اما آرامشی که به دنبالش بودیم، هنوز دست‌نیافتنی است.  مشکلات بشر امروز، نه از کمبود منابع یا ابزار، بلکه از ناتوانی در پذیرش محدودیت‌ها و فهم جایگاه واقعی‌اش در جهان ناشی می‌شود. او هنوز می‌خواهد حقیقتی مطلق بیابد، اما حقیقت، نسبی است و تنها در بستر همین تضادها معنا می‌یابد.  شاید راه‌حل بشر امروز، نه در جستجوی پایان تضادها، بلکه در پذیرش آن‌ها باشد. اگر بپذیریم که زندگی چیزی جز کشاکش میان این تقابل‌ها نیست، آنگاه می‌توانیم با آرامش بیشتری در مسیر زندگی حرکت کنیم. زندگی در نهایت، تلاشی دائمی برای معنا دادن به تضادهاست؛ تضادهایی که ما را می‌سازند و به هستی ما معنا می‌بخشند.  این داستان بشر است: تلاشی بی‌پایان برای تطبیق، پذیرش و معنا یافتن در جهانی که هرگز ساده نبوده و نخواهد بود.</description>
                <category>محمدرضا مختاری</category>
                <author>محمدرضا مختاری</author>
                <pubDate>Wed, 18 Dec 2024 02:45:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای لحظه ای که به تو خیره شدم</title>
                <link>https://virgool.io/@mrezamokhtari/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%AE%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%85-vpqd8hogtplb</link>
                <description>یکم دارم دیر می‌نویسم انگار این کارو باید چند شب پیش برات میکردم تو این چند وقت که زندگیم خیلی بالا و پایین داشت منم هرکار تونستم با غرور بیش از حد خودم کردم هرکاری که می تونستم کردم و تو رو رنجوندم بعضی وقتا میشینی با خودت میگی چقدر خوشبختی پدرت همچین ادمی مادرت همچین ادمی خودت همچین موقعیتی وضع زندگیت این تو چرا غصه بخوری؟ و  بعدش ناگهان برای یه مدت کوتاهی دردهات تسکین پیدا میکنن یادت میوفته مادرت چه فرشته ایِ، برای پسرت که عاشق تکنولوژی و کامپیوترِ ولی از بد روزگار داره دامپزشکی میخونه عشق و علاقش به تو میتونی تو نصب کردن برنامه و وی پی ان رو گوشیت ببینی که بتونی حداقل وقتایی که نیستم کمی از اذیت شدن هات واسه اینترنت کوفتی  کم کرده باشم  دیروز لبخنداتون واقعا زیبا بود بالاسرت تابلو نقاشی از گل های قرمز رنگی که متاسفانه اسم هاشونو بلد نیستم ولی حس تو رو میدن چون شمایی که همیشه گل میبینن ذوق میکنین  وشما زیر اون تابلو میخندیدی و شادی تو عمق نگاهت بود و حس زیبای مادرانه تو رو هم از تابلو بالاسرتون و هم از لبخندات می‌گرفتم با خودم گفتم کیف کن کی می‌دونه چقدر وقت داری کیف کنی کیف کن لذت ببرم از لحظه ای که توشی لبخند مادرت و ببین و غرق شو و من مات لبخندات بودم مادر عزیزم ،آرزوی من سعادتمند شدن تو و راضی بودن تو از منه این رو برای خودم می نویسم محمدرضا تو با تمام وجود لذت لبخند زدن مادرتو زندگی کردی.</description>
                <category>محمدرضا مختاری</category>
                <author>محمدرضا مختاری</author>
                <pubDate>Mon, 22 May 2023 21:49:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چنتا ایده برای شروع یوتیوب...</title>
                <link>https://virgool.io/@mrezamokhtari/%DA%86%D9%86%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DB%8C%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%88%D8%A8-cflda2v7vajc</link>
                <description> امروز یکم میخوام راجع به یوتیوب بنویسم و یه مقدار راجع بهش و دنیا امروز حرف بزنم و البته چنتا یوتیوبر باحالم این وسط هستن که معرفی میکنم میدونین شخضا اعتقاد دارم کلا  در هر زمینه ای یک سری موج ها راه میوفتن و چند سال مورد توجه خیلی از افراد قرار میگرن مثلا یک زمانی اسنپ و تپسی اومده بودن و منی که عشق کامپیوتر و این چیزا داشتم اصلا به شدت علاقمند شدم و و سعی کردم تو این فضا کار کنم خیلی ها دیگم بودن که تو این موج وارد شدن و الان بعد شرایط تحریم ها انقدر  شرایط کسب و کار های خرد و متوسط و حتی بزرگ به هم ریخت که یه جورایی باد این قضیه خوابید تو بین جوون ها.اما شخضا حس میکنم تو یک دوره ای هستیم که تو ایران موج یوتیوب راه افتاده و تقریبا میشه گفت هنوز در اوایل این موج هستیم و خیلی از ایرانی ها مخصوصا جوون ها دنبال کسب درآمد از یوتیوب هستن کلا میدونین ادم ها بزرگترین زجری که روزانه تو عصر مدرن میکشن بی حوصلگی یعنی حاضرن ناخوداگاه هرکاری کنن که حوصلشون سر نره و شرکت های بزرگ هم خوب اینو فهمیدن مثل فیسبوک و توییتر و انیستاگرام و واتساپ و تا جایی که میتونن دارن سعی میکنن فضایی ایجاد کنن که مردم حوصلشون سر نره و تا حد زیادی هم موفق بودن اما این وسط کسایی هم هستن که تنهان تعاملات خوبی ندارن درونگران و شاید باز حوضلشون سر میره و هنوز انگار خیلی جا هست تو این صنعت بی حوصلگی و یوتیوب هم خوب این قضیه رو فهمیده و داره هم خوب پول در میاره و هم خوب یک چرخه اقتصادی و کارا تو بحث تولید محتوا ویدویی راه انداخته که واقعا برای آینده میتونه یه شغل خوب و پر درامد باشههرچند که هرچی بگذره میتونه مثل مابقی صنایع اشباع بشه و ایده ها توش به نظر بیان که تموم میشن و چالش های تبلیغاتی و درامدی واسه یوتیوبرا ایجاد کنه ولی به هرحال تو فضای یوتیوب فارسی بنظرم یه فرصت خوبه برای کار کردن  و فکر میکنم هنوز فضا خیلی زیاده برای کار.شخصا چند سالی هست که یوتیوب فارسی رو دنبال میکنم و اولین یوتیوبری که شناختم میا پلیز بود که شروع میکرد به درست کردن ولاگ های باحال از زندگیش نکات خوبی از استرس و درس خوندن و برنامه ریزی و چالشاش میگقت و همینطور بازی هم میکرد و ولاگ میگرفت که البته از جایی که کوروش نامزدش به ویدیو ها اضافه شد واقعا سطح کمدی ویدیو ها بالا رفت و شخصا خودم یسری خاطره ها خوب با یک سری ازویدیو ها که کوروش توش بود دارم و یادمه که واقعا میخندیدم از ته دل هرچند اگه الان دوباره برم اون ویدیو ها رو ببینم بنظرم اون شوخی ها دیگه جذاب نیستن.الان اما یک نفری رو میشناسم به نام  famous haji که این فرد متولد 1380 و دوسال از من هم کوچکتر هست و نکته جالب این ادم اینه که تصمیم گرفته دانشگاه نره و یوتیوبر بشه و تو 10 ماه واقعا ترکونده و رشد کرده و برای من البته دو نکته مهم داره اینکه شما تو هرکاری تمرکز داشته باشی واقعا موفق میشی و البته اینو بگم که انس و اینکه چه تجربه ها و اندوخته هاییم داشته باشی مهمن مثلا FAMOUS HAJI کار تاتر و اینچیزا هم انجام داده بوده و تو خیلی از موضوعات مثل قدرت بیان وحرف زدنش و شوخی هاش تاثیر داشته و اینکه بسیار شخصیتا ادم انرژیک بوده و کلا ادم باحالیم شده و نمیشه مثلا از ادم های درونگرا خواست مثل اون تو 10 ماه رشد کنن.یک پسر دیگه هم که تو یوتیوب خیل فعالیتش گرفت یهو اسمش هست REZA AYEENE  که این بابا مثل من دامپزشکی میخونه منتهی تو تهران و اومده یوتیوبر شده و خوبم ویدیو میسازه و بقیه یوتیوبر ها رو خیلی شیک بدون اینکه بی احترامی کنه میشوره میزاره سرجاشون البته فقط یوتیوبرا نیست هرکسی که تو فضای مجازی میخواد از راه نادرست رشد کنه بیشتر که برای من اینکه سعی میکنه اخلاق و منش درست رو یاداور بشه تا حدی قابل احترامه واقعا اخیرا تو یکی دوسال اخیر رپر های زیادی از دنیای موسیقی وارد دنیا یوتیوب شدن و با سرعت زیادی هم کانالشون رشد کرد اولیش که من یادم میاد مدگل MADGAL  بود که تو گروه پایدار بود و خیلی معروف نبود اما با یوتیوب حتی میشه گفت بیشتر از رپ معروف شد از بقیه رپر ها پوریا پوتک هم بنظرم یوتیوبر بهتری شد هرچند اهنگ های خوبی هم تو رپ فارس داره ولی استعدادش تو یوتیوب بهتر بود بنظرم و الان فکر کنم بیشترین سابسکرایب تو رپر ها رو داره . رپر های دیگه مثل  سپهر خلسه و بهزاد لیتو و کچی بیتز و مهراد هیدن و ... تازه وارد یوتیوب شدن که بعد ورودشون بنظرم کامینویتی یوتیوب فارسی بخاظر اومدن طرفدار های اینها یه مقدار بزرگتر هم شد (این چیز هایی که میگم بیس علمی ندان و قابل استنادم نیستن واقعا)از طرف دیگه تو چند سال اخیر استریمر ها هم رشد قابل توجهی داشتن تو ایران و هم اپارات و هم توییچ استریمر های خوب ایرانی رو رشد دادن اونهایی که خیلی اهل گیم و اینها هستن قطعا استریمر های بهتری از من میشناسن اما نکته ای که هست خود استریم ها میتونه درامد ها نسبتا خوبی داشته باشه که ازطریق دونیت کردن بدست میاد اما باز استریمر های زیادی هم هستن که از استریم رسیدن به یوتیوب و بوتیوب فارسی هم ازشون تاثیر گرفته مثل علی بیگزموگ سام صابری و... که اتفاقا ویدیو های باحالیم میزارن و کارشونم خوبه اما حالا برای فعالیت تو یوتیوب چیکار میشه کرد و چه ایده هایی میشه داشت و چه قدر فضا برای کار هست ؟به عنوان شخصی که هیچ فعالیتی تو یوتیوب نداشته شاید اصلا اضهار نظر کردنم درست هم نباشه اما به عنوان یک دنبال کننده و کسی که تا حدی با کسب و کار آشنا هست نظر و ایده هامو رو اینجا مینویسم و شاید به درد کسی خورد واقعاببینید اصولا یوتیوب بنظرم یه جاییه که شما از چیز هایی که تو دنیای حقیقی نمیتونستی پول در بیاری میتونی تو یوتیوب پول در بیاری شما از بازی کردن از ادا در اوردن و ری اکت کردن و ایجاد فضای فان خیلی نمیتونستی پول دربیاری و اینجا میتونی اینجا اگر هنرمند باشی و خلاق و هنرت رو نشون بدی اگر کار هایی بکنی که کمتر کسی انجام میده و یا کار های عجیب بکنی میتونی پول دربیاری و خشک بودن و کار های آموزشی اتفاق تو کامیونیتی فارسی کمتر نتیجه میده و بیشتر کار های سرگرم کننده خوراکه ویوور هاست کسایی که تویوتیوب کار میکنن و کار های فان و گیمینگ الان بیشترین ویوو ها رو میگرن.اما بنظرم علاوه براینها شما باید اون کاریو که میخوای تو یوتیوب انجام بدی خودت بتونی با تموم وجود دوسش داشته باشی و ازش لذت ببری یه چند دلیل یک اینکه ممکنه یوتیوب بشه شغل اصلی شما و تا چند سال نتونی رهاش کنی و اگه قرار نباشه بهت خوشبگذره و نتونی انجامش بدی بیچاره ای  دو اینکه اگر بخوای بدقول باشی و سرموقع مخاطب رو شرطی نکنی و وابسته به خودت نکنی و سفت نگیری کار رو عملا یوتیوبت میخوابه.من یوتیوبر میشناسم که خودم هرروز دنبالش میکردم اما به خاطر بی نظمی و قول هایی که داده بود  و از پسشون بر نمیومد هم من ولش کردم هم دیدم ویو هاش چقدر پایین اومدهنکته بعد اینکه باید کارت کم هزینه ساده و سریع و در دسترس باشه نباید بار سنگین برداری و بیشتر ایده و محتوا با کیفیت باشه تا چیز های حاشیه ای.من خودم چنتا ایده دارم برای کسایی که میخوان یوتیوب رو شروع کنن که اینجا مینویسم امیدوارم به دردتون بخوره میتونین اگر خوابگاهی هستین مثل من ویدیو های خوابگاهی درست کنین و راحت سناریو های فان برای ویدیو هاتون درست کنین از چالش های مختلف خارجی که بیاین رو بچه های خوابگاه اجرا کنین یا چالش هایی مثلا داد زدن و دعوای ساختگی و نمیدونم شایعه کردن تو خوابگاه و اینا حتی اشپزی تو خوابگاه و.. کلی داستان داره و واقعا محتوا های فانی ازتوش در میاد اگر پزشکین یا مهارتی بلدین بیاین و به صورت خلاقانه سعی کنین اونارو ساده یاد بدین مثلا مسائل علمی رو با یه نقاشی یاد بدین یا بازبون ساده توضیح بدین با یه تصویر سازی خوب توضیح بدین و یوتیوب فارسی تو کانتنت های مهارتی واقعا جای کار زیاد داره.اگر نجارین بیاین و ویدیو از کارتون بگیرین بزارین اگر کارتون تو خیابونه از دغدغه ها کارتون بگین اگر ماشین شستن کارتونه از شستشو ماشین محتوا بسازین ه این ویدیو ها ادمو اروم میکنن و بازدید های عجیبی هم بعضا میخورن اگه به خودرو علاقه دارین راجع به خودرو حرف بزنین اگر هیچ کاری بلد نیستین برین ویکی پدیا رو بخونین و هر چیزی میخواین اصلا تو ویکی پدیا هست و همونو کانتنت بکنین و بزارین اصلا ویکی پدیا تک تک شهر های ایرانو بخونین که سابقه ساخت شهر تاریخ ایکه چه زمانی پایتخت بوده چه زمانی تو جنگ بوده صنعتش رو بیس کشاورزیه یا نفته هست و اصالا تک تک شهر ها رو ویدیو کنید بزارید اگه اهل گردشگری هستین برید مناطق بکر ایرانو ویدیو بگیرید و لوکیشن هم بزارید که بقیه بتونن اونجا ها برن و فقط معرفی نکنین دسترسی برای رفتن هم بدین اگر دوبلورین و فقط صدای زیبا دارین برین محتوا های خارجی رو دوبله کنین البته محتوا هایی که کپی رایت نخورین اگر به موسیقی علاقه دارین برین موسیقی هایی که بعید بدونین کپی رایت میخورن رو پلی لیست کنین بزارین اصلا ریمیکس های موسیقی زمان کار یا رانندگی یا ارامش درست کنین بزاریناگربه قوتبال علاقه دارین بیاین راجع به استقلال و پرسپولیس یا فوتبال اروپا ویدیو درست کنین اگر ادم سیاسی هستین بیاین راجع به سیاست اعتقاداتونو واضح صریح و ساده بگین و خلاقیت تو گفتن و درست کردن ویدیو ها داشته باشین اگرم ادم ماجراجویی هستین میتونین تو جا هایی که ادم ها روزانه نمیرن برین و سرک بکشین ویدیو درست کنین میتونین برین راجع به شغل ها یا زندگی سخت افراد یا تجربه های عجیب افراد ویدیو درست کنینخلاصه که فضا زیاده و فرصتم محیا...</description>
                <category>محمدرضا مختاری</category>
                <author>محمدرضا مختاری</author>
                <pubDate>Wed, 09 Mar 2022 18:39:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهکار جوان ایرانی در این ایام</title>
                <link>https://virgool.io/@mrezamokhtari/%D8%B1%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%85-jzayxf1r39hj</link>
                <description>چند وقتیه دیگه درمان های سرپایی برای احوالات هم آدمو به آرامش نمیرسونه نیومدم که بعد دوماه فقط انرژی منفی بدم و یه چیزی نوشته باشم دلم میخواد حرف های خوبیکه این مدت شنیدم رو مرور کنم   وصادقانه کمی از حالم بنویسم هرچی بیشتر میگذره حس میکنم وضعیت زندگیم داره بدتر میشه به عنوان کسی که از 17سالگی دوست داشتم کارآفرین بشم و شاید 10 ها ایده رو امتحان کردم و الان تو 22 سالگی دوتا استارتاپ کوچیک اما به درامد رسیده دارم نمیدونین چه حالی شدم وقتی راجب طرح صیانت شنیدم وقتی به بچه های مرکز رشد فکر میکردم که یکیشون تو سن کم ازدواج کرده بود و بخور نمیر زندگی میکرد ولی با شوق دوره های Seo  که در رابطه با بالا اومدن تو صفحه اول گوگله میخرید و حالا باید بیخیال این چیزا بشه و بفکر زندگی کارمندیش باشه چیزایی که الان اتفاق افتادن به اندازه کافی غم انگیز هستن نمیدونی چه حالی به آدم دست میده وقتی تصویر نماینده مجلسو میبینه که داره Vpn  روشن میکنه نمیدونی بخندی یا گریه کنی نمیدونی چه حالی میشه ادم وقتی میبینه بلافاصله یه هفته بعد از عزاداری های محرم تعداد کشته هامون طبق امار رسمی به 700 تا میرسه نمیدونی یه جوون چقد پیر میشه نمیدونیوقتی با بهترین دوستت دعوا داری که عزاداری این شکلی حق الناسه ولی باهات بحث اینو داره که مشکل از این نیست بحث اینو داره که امام حسین هوامونو داره نمیدونی حال کسیو که لنگ یه سرم تو خیابونه یه داروئه  نمیدونی حال یه جوونه که رفته تحلیل تکنیکال یادگرفته تا زندگیشو و ایندشو بسازه ولی الان فقط داره علمش با قطعیت بالارفتن قیمت دلارو میکوبه تو سرش نمیدونی وقتی خرافات و جهل پاشو از رو گلو کشورت برنمیداره وقتی یادت میره تنها ملاک انسانیته و از هرچیزی بت و خدا ساخته میشه وقتی هرچیزی باید علمی دیده شه با یه آیه از یه جایی سروهم میاد عاشق ایران بودن دیگه برای جوون ایرانی تو این کشور زندگی نمیشه وقتی میبینی یه شرکت انگلیسی مثل deep Mind داره تو هوش مصنوعی چیکار میکنه وقتی میفهمی تا 15 سال آینده هوش مصنوعی نصف شغلارو قراره از ریشه نابود کنه و هنوز داری سردرد دانشگاه رفتن میگیری و نگرانی تو این خراب شده ها چی قراره یاد بدن و اصلا این چیزا که یادمیدن به درد کی قراره بخوره نمیدونی وقتی میری یه سایت و میبینی ایرانو جزو کشور ها حسابم نکرده و خدماتش و واسه تو بسته چقد بهت برمیخوره نمیدونی وقتی همکلاسی سابقتو تو فرودگاه فقط بخاطر اینکه ایرانیه تو فرودگاه میگردن و مجبور میکنن وسایلشو بازکنه چقد بهت برمیخوره وقتی همه رو رد میکنن دلیل خیلی زیاده واسه غصه خوردن واسه اینکه نا امید موند انقدر درد تو سینه ادم جمع میشه انقدر فشار رو دوش ادم هست که یه پیج از موفقیت میخواد حرف بزنه میخوام با پشت دست بزنم تو دهن عوامل سازندش تو کشوری که کارخونه های دولتیش با کلی تزریق پول و مزیت رقابتی و مدیر های کاربلد داره دونه دونه برشکست میشه دولت انتظار داره شرکت های خصوصی تو این مملکت اقتصادو بچرخونن کاری که خودش نمیتونه بکنه رو از بقیه میخواد  واقعیت ماجرا اینه که شرایط بده خیلی افتضاحهه روزی داره تو این مملکت 4 هزار میلیارد حداقل پول چاپ میشه دولت قبلی کلی اوراق قرضه فروخته و این دولتو بدهکار کرده  1 کارخونه افتتاح میشه 11 تا برشکست میشه و نقدینگی حتی سمت تولید نمیاد دولت جدیدیم میلی به ارتقا روابط با دنیا نداره احتمال جنگ داخلی و خط فقری که هی داره میره بالا و شاخص نافرمانی مدنی که تو کشور داره میره بالا همه و همش نشون از روز های تاریک آیندست از 2 ماه پیش میدونستم دلار به 30 تومن میرسه و حس میکنم هرروز بهش نزدیک ترم چند روز پیش یه بسیجیو دیدم که دم بستنی فروشی چون دوتا خانم روسری از سرشون افتاد یهو قرمز شد اعصابش به هم ریخت و به دوستش گفت بیا بریم تو ماشین وقتی این صحنه رو دیدم انگار آب سرد ریختن رو سرم که این قدرت داره اینجور ادمایی رو با این ذهنیت تربیت میکنه  تمام این تلخکامی هارو نوشتم تمام این قصه هارو نوشتم چون از کشوری که دوسش داشتم دارم متنفر میشم یکی میگفت امید یعنی اینکه نیمه پر لیوانو ببینی ولی نیمه خالی لیوانم ببینی  ببینی دلیل خالی بودنش چیه و راهکار های ممکنش برای پرکردن چیه دیگه زمونه ای شده که حرف های دو هزاری روانشناسان موفقیت فایده ای نداره اتاقم رو تمیز میکنم تغییر میدم چند رو بهونه های الکی واسه خودم درست میکنم تا حالم بهتر شه اما  درمان های موقته انگار یه سرطالن تو ذهنمه ایجاد شده از این همه فشار دیگه شاید وقتی دوستم که قرار بود باهم کار های بزرگی کنیم میاد خبر میده برای مهاجرت و میگی توهم بیا بریم منم چشمامو به گذشتم ببندم منم از این کشور برم منم میرم و میدونم هیچوقت بارفتنم قرار نیست حالم بهتر شه تا وقتی ادم هایی که باهاشون بزرگ میشی حالشون بد باشه هرجا دنیام بری حالت خوب نیست  اینروزا سعی کردم برای اینکه حالم بهتر شه اتاقمو دیزاین کنم و مرتب منظم کنم این تصویره اتاقم رو میزارم که اینجا باشه که بگم راهکار جوون ایرانی دیگه فقط اینه که شل کنه و ببینه قراره چی  بشه.. اینم بهترین جاست واسه اینکارجوان ایرانی داره به در نگاه میکنه دریچه آه میکشه ... حکومت عزیز و طرفداران دوست داشتنیش ممنونم که در تمام سیاست های 20 سالتون به فکر جوان ایرانی بودین حداحافظ از طرف جوان ایرانی....</description>
                <category>محمدرضا مختاری</category>
                <author>محمدرضا مختاری</author>
                <pubDate>Tue, 24 Aug 2021 23:55:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یالا خدا منتظره</title>
                <link>https://virgool.io/@mrezamokhtari/%DB%8C%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1%D9%87-f8qfli5vzvsx</link>
                <description>نمیدونم چرا امروز فک میکردم لازمه راجع به تجربه فوق العاده درونی که امروز داشتم بنویسم میدونین آخه من معمولا حالا شاید برای تخلیه ذهن شاید برای خود نمایی شاید برای اینکه حس میکنم نوشتن آدمو بزرگ میکنه شاید برای خودخواهی مینویسم ولی امروز تجربه جالبی داشتم تجربه ای که فقط خودم بودم و خودم نمیدونم اینم مثل بقیه نوشته ها از رو همین هدفاست یا نه ولی اینبار میخوام واقعا بنویسم شاید یه نفر اینکارو امتحان کرد و تونست تجربه منو داشته باشهبچه که بودم اوضاع مالیمون نه بد بود نه خوب ماشینمون از این شاسی بلندا نبود ولی به هرحال راه میرفتو حالا درسته سی دی خور نبود با ضبط نواریشم ما آهنگمونو گوش میدادیم حالمونو میکردیم که نهایت حال همون شادی ها تو ماشین بود.اما نمیدونم چرا حس میکنم از یه جایی زندگی ما کلا تغییر پیدا کرده نمیدونم خرافاتیم واقعیه این جریانات یا نه ولی صرفا حس میکنم خدا از یه جا به بعد انگار به سپرده های کوتاه مدت پدرم سود زیادی داد از یه جا که بابام دست 2 3 تا بچه رو گرفت که کار خیری بکنه واسشون حس میکنم انگار خدا ده برابر بهش داد هم جایگاه شغلی هم از این قبیل داستان ها که به چشم میان ماشین زمین هرچیزی بچه هایی که ازشون میگه راضیه که خودم هستم و داداشم و حس میکنم این دست یکی روگرفتنه خیلی دست مارو گرفته  و تمام هدفم از گفتن این حرف ها اینه که بگم این حس و این فکر و این باور شاید چندین ساله که با منه تا اینکه یه روزنمیدونم حرم امام رضا بودیم یا کجا بودیم ولی داشتم قرآن میخوندم معمولا زیاد اینکارو نمیکنم متاسفانه  اما اونجا که داشتم میخوندم یه آیه ای رسیدم که انگار خدا داشت میرسوند بهم که تو یه قدم برا من بردار من 70 قدم برات بر میدارم  نمیدونم چرا این آیه انقد تاثیر گذاشت انگار یه دعوت به قمار بود و منم از اینکار خوشم میومد تا اینکه شروع کردم از این اپلیکیشن ها که چند صدتا خیریه توشون هست هرماه در حد وسعم کمک کردن شما بگو ده هزارتومن ولی اتفاقاتی میوفتاد که انگار این ده هزارتومن 70 برابرش میرسید بهم دوباره مثلا یه کوینی میخریدم 100 درصد رشد میکرد یا دست رو یه چیزی میزاشتم همه بهش امیدی نداشتن اما اخرش یه طلایی انگار توش بود چه تو کارم چه تو سرمایه گذاری چه تو هر اقدامی که انجام میدادم بی نهایت خوش شانس بودم باز نمیدونم چقد درسته چقد غلطه  چقدش تلقینه چقدش نیست آدم باید در هر حالی مشکوک باشه به خودش همیشه حتی یه ذره ولی من به این رسیدم که هرچی بیشتر میدم خدا بیشتر میده از یه جایی دیگه رقم های کمکم در حد سن و درامدم نبود شاید درحد روحم بود مثلا برا کسی که حقوق ثابت نداره از پس اندازش 10 تومن بده بره یه تومن بده بره اونم یهو بدون اینکه بهش دیگه فک کنه حس میکنم از سنو وضعیتم بیشتره حالا شما با هزارتومنم شروع کنی به جایی بر نمیخوره مهم اینه درحد وسع آدمیزاد باشه برای یکی هزار تومن هزار تومنههههههه   واسه یکی ده تومن ده تومن واسه یکی تلاش برای یه لبخند عین همون جریان هزارتومنست کار خیرم فقط مالی نیست شما یه چایی بریز واسه مادرت تمرین کن بگی چشم خودش تو حساب کتاب خدا لحاظ میشن شما یاد بگیر افکارتم مثل اعمالت جلوشو بگیری خودش بزرگترین کار خیره به بشریت  ولی حس میکنم این قماره یه درس داده بهم که هرچی خدا ببینه بیشتر وابستگی نداری انگار بهت بیشتر میده و علاوه بر پول احترام آرامش افتخار اینچیزا رو هم روش اشانتیون بهت میده من الان مطمئن شدم که وقتی خودمو دوست ندارم وقتی تو کار خیرم رکورد شکنی های دیوانه وار میکنم بیشتر خودمو دوست دارم و بیشتر زندگیمو دوست دارم یه جوری خدارو تو زندگیم شکر میکنم که نمیدونم حس میکنم بزرگترین داراییم اینه که وابسته نیستم و انگار این رهاییه داره معجزه میکنه تو زندگیم حالا شاید براتون این سوال پیش بیاد که تجربه امروزت چی بود که انقد خستمون کردی تا اینجا بخونیم میخواستم بگم چیز خاصی نبود گول خوردین فقط رکورد کار خیرام زدم  ولی یه حس درونی بلافاصله بعدش اومد که انگار هرچی افکار منفی بود شست و برد و من گفتم انگار یه معجزه کشف شده و اومدم اینو ثبت کنم تا بشریت به بی راهه نره ! نه شوخی کردم صرفا دوست داشتم بگم انگار یه راهی پیدا کردم برای آرامش میدونین من از یکی از تاثیر گذار ترین دوستام یاد گرفتم هیچوقت کار های خوبمو به کسی نگم و دوستم نداشتم اینکارارو بگم اصلا شما فرض کن دروغن همه این متنه ولی اگر خواستین یبار قمار کنین یه نکته واسه برد بگم که هرچی تو ندار بودنت بیشتر دستت بره بیشتر گیرت میاد  من شوخی شوخی شروع کردم ولی فک میکنم خدا جدی جدی قدمارو بر میداره...</description>
                <category>محمدرضا مختاری</category>
                <author>محمدرضا مختاری</author>
                <pubDate>Fri, 02 Apr 2021 00:19:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشاوره میدهید امان هم بدهید</title>
                <link>https://virgool.io/@mrezamokhtari/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%AF%D9%87%DB%8C%D8%AF-xzob15mqqloz</link>
                <description>چند ساعتی میشه که روز چهارشنبه از سرکار برگشتم خونه و پدرم هم طبق معمول گله مند که چرا دیر وقت به خونه برگشتم و من باید توضیح بدهم که جلسه ای که قرار بود ۷ تمام شود تا ۹ طول کشیدگله مندی پدرم نه به خاطر دیر برگشتن بلکه به خاطر این است که مدت زمان کمتری میتونیم باهم وقت بگذرونیم اما موضوع این قرار است که امروز شرکت سرمایه گذارمان  بعد از تماس با مدیرعامل یک منتور را برایمان درحوزه حمل ونقل فرستادن ما هم که نه درخواستی داده بودیم نه چیزی گفتیم بزاریم از این تجارب استفاده کنیم طبق معمول دو کاغد و یک قلم برداشتم و به جلسه رفتم من معمولا کاغذ و قلم را برمیدارم تا حاضرین متوجه بشوند که من دست خالی نیامدم چون به هرحال اینطور به جلسه بیای همون اول تاثیر بد رو گذاشتیبه هرحال من امدم و این مرد مو گندمی و خوش صحبت و با تجربه که استاد دانشگاه هم بود شروع کرد به صحبت و دریای علمش را مثل سیلی برما خالی کردحدود ۳ ساعت بی وقفه از مشکلات و راه حل ها و کار هایی که ما باید بکنیم گفت بدون انکه  امان بدهد ما از چالش ها و مشکلاتمان بگیم خیلی از موضوعاتی که اشاره میکرد موضوعات جذابی بودن ولی پلن های مالی مناسب که بتوان برای شرکت کارساز باشد نداشت یا خیلی هارا ما بازخورد های منفی داشتیم منتهی مراتب درنهایت مجبور بودم به احترام ایشون که بزرگتر بودند فقط گوش بدمو مغزم را به دستان گوشکوب مانندشان بسپرم اماواقعیت بنظر من و از نگاه کسی که درجلسه ها حضور دارد تا یاد بگیرد و استفاده کند اینکه حرف ها خلاصه مفید گفته بشود و در رنجیره مفهوم‌کلی بحث قرار بگیرد خیلی مهم استاینکه شاخو برگ به حرف ها ندیم و موضوعات جلسه رو بفهمیماینکه جلسه را در سر یاعت خود تمام کنیم و حواسمان به ساعت و وقت باشد اینکه جلسه را تبدیل به یک فضاب مشارکتی کنیم تا یک فضایی که فقط یک نفر حرف بزنندمنتور های عزیز لطفا هوای مغز ما رو هم داشته باشیدامشب من خیلی مشتاق بودم که از ایشون برای همکاری استفاده کنم منتهی مراتب به علت سیلی که بر سرم خالی شد راغب به همکاری نیستمچیزی که فکر میکنم  استاد های دانشگاه خوب نمیدونن اینه که حرف ها باید خلاصه کاربردی و تیز یک‌منظور را برساند و از شاخو برگ و پر حرفی جلوگیری بشهاهمیت و احترام به زمان  مهمترین چیز تو جلسستو اینکه بنظر من مشاور خوب اونیه که گوش بده و جایی ایرادت رو بگیره که علم و کوهی از علمش اون نقطه را دیده باشه و اون جا تورا گیر بندازهو ایرادات رو سطحی نگیرهاین مشاوره ها بهترین مشاوره ها برا کسب و کار هستن</description>
                <category>محمدرضا مختاری</category>
                <author>محمدرضا مختاری</author>
                <pubDate>Wed, 14 Oct 2020 23:34:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش گوگلم متنهایه منو نخونه!</title>
                <link>https://virgool.io/@mrezamokhtari/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%DA%AF%D9%88%DA%AF%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%85%D9%86%D9%88-%D9%86%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-mvkhq3kvxwhv</link>
                <description>گاهی وقتا دلم میخواد هیچ تلاشی برای اینکه متنی که مینویسم دیده بشه انجام ندمدلم میخواد واسش عکس نزارم هشتگ نزارم توضیح نزارم حتی گاها دلم میخواد گوگل هم یادش بره این متن رو بخونه و فقط افکارم که تبدیل به کلمه شده به خودی خود ارزش پیدا کرده باشه ازمن بپرس میخوای چیکار کنی ؟ تا منو دوباره بندازی تو یه چاه سردرگم کننده که انگار سقوط توش تا مایان عمر میخواد ادامه داشته باشه !آدم تنوع طلبی مثل من هیچوقت نمیتونه تا اخر عمرش یکار‌ بکنه من کلی درس خوندم و اخرش رشته دامپزشکی رو زدم و ازم بپرس که این رشته رو دوست داری ؟ تا منو تو همون چاهی که هستم تو یه چاه جدید تر بندازی هم آره هم نه ولی قطعا عشق بچگیم نبوده بعضی وقتا میگم شاید من تو یه مغازه که توش کامپیوتر اسمبل میکنن خوشبخت ترین آدم جهانم تا تو گاودارییا شاید اگر یه ماشین داشتم که هم ماشینم بود و هم خونم و باهاش همه جا رو بدون دغدغه پول میگشتمواقعا از زندگیم راضی میبودمیا بعضی وقتا دلم میخواد زیادی آدم فداکاری باشمو زندگیمو وقف پیشرفت های بزرگ تو کشورم کنمیه آدم ارمانگرا مثل من بزرگترین ضعفش اینه که آرامشش تو اینه که تنوع تو همه چی بهش امنیت میدهدلش میخواد همه چیو ببینه و تجربه کنه تو یه چیزی کارکردن مثل زندونی کردنش میمونهنمیدونم شایدم این واقعا ضعف نباشه</description>
                <category>محمدرضا مختاری</category>
                <author>محمدرضا مختاری</author>
                <pubDate>Sun, 11 Oct 2020 00:08:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای بلندگو کمه زیادش کن</title>
                <link>https://virgool.io/@mrezamokhtari/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%88-%DA%A9%D9%85%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%B4-%DA%A9%D9%86-uwfafqkgdckr</link>
                <description>برای من بلند کردن موسیقی تو ماشین مثل جنگیدنهصبجا پا میشم لباسمو میپوشمو میرم سمت کارم مردم همه ماسک زدنو پیرزن هم هنوز داره وسط چهارراه دسمال میفروشه به محل کار که میرسم هرروز گربه ها بیشتر میشن انقد که این همکار های خانوم بهشون میرسن و منه دامپزشکم دیگه دارم کفری میشم!برا من گوش دادن به موسیقی های شاد یه یاداوریه از جنس شادی اینکه بلند بلند تو ماشین آهنگ میخوندیم اینکه اون لحظه خود خودمون بودیم. برای من سخته که وقتی میام سر کار میبینم همکارام از درد و مشکلاشون میگن ولی وقتی برمیگردم فقط میگم خداروشکر من حتی به خاطر درد ها هم از خدا شکر میکنم این حالمو بهتر میکنه باعث میشه زندگی کنم من ناراحتم از این آشفتگی که هست از این سِیلی که انگار خونمونو گرفته و حالا حالا هام نمیخواد بیاد پایین تا ما وسایل زندگیمونو از اول بچینیم! سوار اسنپ شدم و راننده اسنپ از این برام میگفت که کارمند هواپیمام و اسنپ هم کار میکنم تا بتونم خرجی هایم رو بدم من یه ادمیم که به حل مسئله معتقدم تا به مشکل اما کاش اون بالایی ها هم اینجور یکم اعتقاد داشته باشن سخته میدونی به هرحال انتظار زیادی انگار!ولی من شب تا صبح دنبال نیرو ام برای شرکت ولی برنامه نویسا دیگه با حقوقا قبلی کار نمیکن و رفتن دلاری فریلنسری کار میکنن قبلا نفتمون میرفت بعد نخبه هامون رفتن الانم که نیرو هامون دارن میرن و این جو اذیت میکنه یکم من فعلا فقط صدای بلندگو رو زیاد میکنم و روز ها دارن میگذرنو زمان برامن مهمترین بخشیه که دوست ندارم تو زندگیم هدر شهخدایاشکرت ولی کمک کن از پس مشکلا بربیایم..</description>
                <category>محمدرضا مختاری</category>
                <author>محمدرضا مختاری</author>
                <pubDate>Mon, 05 Oct 2020 18:07:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه کار تو یه کارخونه اما از جنس نوآوریش -تجربه از کارخونه نوآوری</title>
                <link>https://virgool.io/@mrezamokhtari/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%88-%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D9%86%D9%88%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%B4-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C-t8ka21nfbqiv</link>
                <description>ساعت 5 و 20 دقیقه عصره و من تویه هوای بارونی تهران تو این ایام کرونا زده نشستم تو اتاق شیشه ایم و بعد از یه روز جرو بحث فراوون راجب کار وقتی رو برای نوشتن خواستم بزارم تا یکم از تجربه و حس و حالم اینجا بگممن تو کارخونه نوآوری تهران کار میکنم وR&amp;Dیکی از شرکت های مستقر توسوله شماره 8 هستم و با اینهمه میخوام یکم راجع به جو ومحیط و چیز هایی که اینجا اتفاق میافته بنویسمداستان از اینجاست که کل این کارخونه یه داستان جالب داره که یه کار خونه قدیمی تو تهران رو خریدن و اومدن بازسازیش کردن وتبدیلش کردن به یه محیط کار اشتراکی این ایده واقعا ایده جالبیه و معلومه اونی که این طرحو داده واقعا ادم کار درستی بوده !اوایل که میومدم به کارخونه نوآوری واقعا لذت میبردم از محیطش و واقعا کیف میکردی میگفتی ایول یه جایی که دیجیکالا علی بابا و سراوا هستند چه جای درست حسابی ایول و اینا میتونی کلی ادم ببینی بشناسیو از این حرفا ولی هرچی که بیشتر گذشت من بیشتر متوجه شدم که جو ارتباط گرفتن تو این مجیط یکم بستست و یکم سخته که مثلا ادما ازسوله های محتلف بتونن باهم ارتباط بگیرنو هم افزایی داشته باشن نه همه تو لاک حودشونن و هرکی هم داره کار خودشو میکنه نهایتا این میشه که میان بیرون شاید یه سیگاری میکشنو یه ناهاری میزنن بر بدنو برمیگردن سرکارشونو این برا من با کلی انرژی و اشتیاق یکم یه جوریه اذیتم اینجا اصلا هی دنبال اینم که یه ارتباطی چیزی بگیرم سربحثو واکنم ولی حس خوبیم ندارم همیشه راجبشبه هرحال کارخونه نوآوری جای باحالیه کلا قشر ادمی که میان اینجا کار میکننو دوست دارم آدمایین که اکثرشون سرشون به تنشون میارزه و دنبال هدفین که حالا به غیر از کارمندا میشه گفت معمولی نبودن یکیشونه اینجا یه رستوران و یه کافه داریم که خیلی شیکو باحاله و اینکه خیلی قیمتاشم خوبه و واقعا آدم کیف میکنه میتونی غذاهاتم گرم کنی و بیای همینجا بخوریشون و اشکال نداره اگر میزشونو اشغال کنیفوق العاده فضا کاریه قشنگی داره و لی میگم مشکل اصلی ما تهرانیا اینه که خیلی اهل معاشرتو اینا نیسیم و اینکه سخته ارتباط گرفتن درکل با کلی ارزو اینجا راه میرم علی بابارو میبینم دیجیکالا رو میبینم به امید اینکه یه روزی بتونم منم مثل اینا بزرگ شم و کارهای بزرگی بکنماینجا شرایطش خیلی خوبه و اینکه مثلا شاید من الان با آقای قائم پناه که مدیرعامل کشمونه نهایت 10 متر فاصله دارم اما به خاطر این جو حاکم خیلی ارتباط نتونسم بگیرمیه چیز دیگم که اینجا خیلی میبینی اینه که معاون رئیس جمهورو چه میدونم  شهردارو اینا هم زیاد میرن میانو اصلا بفهمن اسم شرکتت یه جایه اینجا هست چیز بعدی نیست دیگه به هرحال اما درکل بخوام بگم کارخونه نوآوری یه حسه چون یه داستان قشنگ پشتشه کلا حس قشنگیه!</description>
                <category>محمدرضا مختاری</category>
                <author>محمدرضا مختاری</author>
                <pubDate>Mon, 05 Oct 2020 17:46:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام ۲۱ سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mrezamokhtari/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%DB%B2%DB%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-noiybodghpdl</link>
                <description>فکر میکنم از ۱۸ سالگی‌که تولدم میشد هرسال شب تولد برای خودم از یکسالی که به من میگذشت مینوشتم و یا حالا استوری میکردم یا پیش خودم داشتمشون اما امسال قضیه یکم متفاوته من اینستاگرام رو بدون اینکه بخوام خیلی راجعبش حرف بزنم پاک کردم و ویرگول جایی هست که قراره یکسال قبل رو باهاش ارزیابی کنماولش باید بگم که بنظرم ۱۸ تا ۲۱ بیشتر از ۳ سال بود برای من شاید ۱۰ یا ۱۱ سال طول کشید سختی ها و خوشی ها و اتفاقات بزرگی تو زندگی من رقم زد و عملا  کامل من رو تعقیر داداما دقیق ترش ۲۰ تا ۲۱ سالگی چطور بود تو این یکسال اولین بار به درامد از استارتاپ  رسیدم اولین بار کسب و کاریو با فکر خودم تونستم راه بندازم که مردم استقبال کنن قبلش هرچی بود ایده پردازی بود که عملی نمیشد خیلی اینا که جنبه های کاریش بود ازنظر جایگاه جایگاه بهتری پیش دوستا و اساتید و دانشکدم پیدا کردم و با ادما جدید باز اشنا شدم که فکر نمیکردم روزی باهاشون هم تیمی بشم صادقانهو علاوه بر اینها تو خودم تعقیرات بوجود اومد مثلا مذهبی تر شدم شعورم نسبت به خیلی رفتارا بالاتر رفت و مراعات بیشتر و سازش تو من خیلی بیشتر شد و واقعا جنبه منفی این سال برام نداشت تو چیزی پس رفت نکردم از نظر درسی و از هرنظر دیگه بهتر بود اما شاید با اینکه اطرافیان و دوستان خوبی دارم امسال نسبت به سال های قبل تنها تر بودم!با اینکه خدارو بابت تمام نعمت ها که دوستام باشه خانوادم باشه شکر میکنم فکر میکنم نیاز هست که به سمتی برم که اروم اروم از این تنهایی در بیام و درکنارش رابطه خوب و باارزشی ایجاد کنم ولی امسال من خیلی بیشتر از زندگیم لذت بردم و درس های زیادی یاد گرفتم بزرگترین درس شاید این یود که تمام چیز های خوب پشت دیوار ترس هاست تجربه خوب دیگه این یود که کارخیر و کمک به دیگران و قدم برداشتن برای خدا همیشه تاثیرش رو توزندگی میزاره امیدوارم ۲۱ سالگی عزاداری و غماش نباشه و خوشیو خوشدلیاش بیشتر باشه و اخرش ازش راضی باشم</description>
                <category>محمدرضا مختاری</category>
                <author>محمدرضا مختاری</author>
                <pubDate>Sun, 02 Aug 2020 01:54:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو دنیا متفاوت تا قبل از ۲۱ سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mrezamokhtari/%D8%AF%D9%88-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%AA%D8%A7-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%DB%B2%DB%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-czsqnxa2frkk</link>
                <description>نوشتن زمانی که چیزی تو ذهن نداری واقعا کار سختیه اما میخوام سعی کنم راجع به موضوعی بنویسم من از بچگی یه تجربه ای روبروم بوده که شاید خیلی راجع بهش حرف نزدم و شاید خیلی کسی راجبش چیزی ندونه ولی افراد یا اشنا هایی که این متنو میخونن و با من ارتباط داشتن به احتمال زیاد جز از این تجربه بودنمن سال چهارم دبستان به اصرار مادرم با این که وضعیت اقتصادی متوسط و معمولی از نظر خانوادگی داشتیم تصمیم گرفتیم تا به مدرسه ای در شهرک غرب منطقه شمال غربی تهران که بالاشهر حساب میشه و فاصله با خونمون داره بریم و من از چهارم دبستان تا اول دبیرستان در اون مدرسه درس خوندم وقتی که راجع به مدرسه فجر دانش که الان شیشه های خراب شدش رو هرکسی که از جلو اون رد شه میتونه ببینه حرف میزنم یه جورایی خیلی از خاطره ها برای من زنده میشه اون مدرسه از یسری جهات با مدرسه ها دیگه که قبلا بودم فرق داشتمدرسه فجر دانشمیشه گفت اون مدرسه بخاطر هزینه بالایی که تو شهریه اش داشت جزو مدارس بچه پولدار های تهران حساب میشد و من اینرو خیلی وقت بعد متوجه شدم حالا میخوام بیشتر راجع‌به  تجربه ام صحبت کنممدرسه فجر دانش یک مدرسه با محوطه بزرگ و امکانات خوب بود معلم ها سطح قابل قبول و خوبی داشتن طبقاتی بود فقط مخصوص ازمایشگاه و زبان خارجی گاها چند زمین برای بازی مثل فوتبال و بستکبال داشت و این برای یک مدرسه غیر دولتی خیلی معمول نبود کلاس ها تلوزیون داشتند و امکانات خوبی بود تمام این امکانات خوب وجود داشت اما برای من یه مشکلی بود که اونجا خیلی دلنشین نبود یه مشولی اونجا بود که نمیشد حل کنم من خجالت میکشیدم!!!این بزرگترین مشکل بودهمه بچه ها از من پولدار تربودند یادمه زمانی که ایفون اومد iphone 3g رو دست بچه های راهنمایی میدیدم و خیلی واسم عجیب بود که چطور پدر و مادر اونا از این چیز ها برای بچشون میخرن  از نظر فرهنگی هم‌نمیساختم تو نماز خونه هیچکس نماز نمیخوند و اگر مثل من از یک خانواده نسبتا مذهبی بودی احتمال داشت مسخره بشی و تمام این جریانات و روحیه من درکودکی منو به این سمت کشوند که خودم شبیه اونا کنممن دوست داشتم شبیه اونا کفش بخرم لباس بپوشم جامدادی بخرم و حتی وقتی مادرم با ۲۰۶ میومد دنبالم خجالت میکشیدم شاید چون همه با بی ام دبلیو و بنز و اذرا و ماشینا دیگه میرفتن خونه اما تمام این حس فقر عجیب درمن وقتی بوجود اومد که ما کاملا اوضاع مالی خوبی داشتیم مادر من جراح بود و پدرم هم شغل خوب و مناسبی و جایگاه شغلی بالایی داشت اما تمام این شرایط درمن بوجود امده بود و من حس فقیر بودن میکردم و در این مورد تماما خودم رو شبیه اونا میکردم زمان که گذشت و من وارد دانشگاه شدم همه چیز تغییر کرد و من دانشگاه اهواز رشته دامپزشکی قبول شدمو جنبه ای دیگه از درک من از افراد ایجاد شد نتایج رشد و تحصیل من در فجردانش این بود که من با روحیه اخلاق اشتباهات و خصوصیات خوب و بد بچه پولدار ها اشنا شدم و حتی تا حدی از مذهبی ها متنفر از حکومت متنفر و خیلی دیگر از این اتفاقات در من ایجاد شد اما زمانی که اهواز رفتم دید تازه ای پیدا کردماونجا افرادی بودند در خوابگاه که گاها تهران را ندیده بودن اما در فجر دانش همه حداقل دبی رفته بودن!!تو خوابگاه اولین بار یک نفر کفشم رو دزدید و این تو من یک شوک ایجاد کرد که یعنی ممکنه یکی کفش من رو بخواد و ادم معمولی باشه تو خوابگاه باشه و تصمیم بگیره بدزده یعنی این ادم چقدر میخواسته و نشده که این تصمیم و گرفته و غرق در افکارم این موضوع اذیت میکرد اینبار جنبه ای از ادم هاییو دیدم که شادتر بودن و پول براشون کمتر اهمیت داشت شاید تمام حقوق سرمایشون رو خرج میکردن و چیزی ته حسابشون نمیموند و من مغزم سوت میکشید از شنیدن این چیز هااروم اروم جلو میرفتم و خصوصیات عجیبی رو میدیدم حسودی از اون چیز هایی بود که من تو فجر دانش ندیدم اما اینجا میدیدم یا بیشتر به چشم میومداین کفش رو جلوی در گذاشتم و دیگه ندیدم  تو اهواز مردم خون گرم تر بودن راحت تر دوست میشدن و حسی که تو اینجا بر من ایجاد شد حس ثروتمند بودن بود خواه و ناخواه میدیدم که اوضاع مالی بهتری نسبت به خیلی دیگه دارم و واین تجربه عجیب باعث میشد که تقلیدنکنم باعث میشد اتکا و اعتماد به نفس بیشتری داشته باشم موضوع فقط مسائل مالی نبود تو بحث زبان یا تو بحث اگاهی از مسائل روز یا اگاهی نسبت به کسب و کار خواه یا ناخواه این حس اعتماد به نفس در من بروز میکرد و این از غرور نبود هرکس من رو بشناسه میدونه که از نظر خودپسند بودن من هرگز اینجور نیستم و همیشه سعی میکنم سرم پایین باشه ولی این حس درمن بود و اتکا من رو به خودم بیشتر میکرد اروم اروم کسایی رو میدیدم که گاها حتی میگفتن الگوشون هستم !و این خوب نیست که خودم این چیز ها رو میگم اما یه هدف دارم از صحبت در رابطه با این دو دنیای متفاوتی که قرار گرفتم مزیت و معایب هرکدوم را تاصبح میتونم صحبت کنم و قطعا هر دودنیا داشتند ولی درس بزرگ این تجربه برای من این بود تصمیمات و ذهنیت که در رابطه با افراد مذهبی یا غیر مذهبی بسیجی یا غیر بسیجی پولدار یا غیر پولدار  داشتم از ریشه اشتباه بود چرا از یه فرد مذهبی بدم میومد؟ چون تو دبیرستان بدشون میومد منم گفتم بدم بیادبعد از تجربه ای که داشتم ادم های بد و خوب رو تو همشون دیدم و معیارم برای شناخت عملکرد و رفتارشون شد اما نکته ای که هست هر کدوم از این افراد تو یک سری کار ها به افراط کشیده میشدن که ایرادی هست که همه داریم  افراد پولدار گاها تو خودنمایی به افراط کشیده میشن و تاثیری که پول داره به رشدشون کمک نمیکنه و فرصت های لذت بردن از انجام کاربزرگ رو ازشون تو زندگی میگیره این بی دغدگی اگر کنترل نشه بده خیلی بده و من این رو به عینه دیدمو از اونسمت اما من نتونستم کامل درجایگاه افراد کم درامد قرار بدم خودم رو چون دروغه که بگم تونستم ولی حسم اینه که غالبا نمیدونن که چه نعمت های با ارزشی که گاها برای افراد پولدار ارزو هست در اطرافشون دارناما چیزی که مطمئنم فرصت اونها برای موفق شدن اگر موفقیت پول باشه خیلی کمتر از باقی افراد هست و این وجود داره اما من فکرمیکنم که راهی هست اما قضاوت نمیکنمدرنهایت تمام همکلاسی های من مهاجرت کردن و با خانوادشون یا در کانادا و انگلیس هر از چندی عکس میزارن یکی از صمیمی ترین دوستانم هم در راهنمایی رفت حالا اما من موندم و تجربه که فقیر بودن و به اصطلاح ثروتمند بودن رو داشتم اما به یه شکل دیگه البته بگم که من ثروتمند نیسم و چیزی از خودم ندارم و برای کسانی که میخونن میگم که من خودم رو هیچی میدونم اورده ای هنوز نداشتماما درنهایت قضاوت نکردن و بی فکر تقلید نکردن درسی بود که این ماجرا برای من داشت</description>
                <category>محمدرضا مختاری</category>
                <author>محمدرضا مختاری</author>
                <pubDate>Sat, 01 Aug 2020 02:26:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربیات من از یک پروژه آموزش مجازی</title>
                <link>https://virgool.io/@mrezamokhtari/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA-rvrdl4tg2m8n</link>
                <description>سلام اسم من محمدرضا هست و دانشجوی ترم 5  رشته دامپزشکی دانشکده شهید چمران اهواز هستم زمانی که کرونا سراغ ما اومد و دانشگاه تعطیل شده از اونجایی که من قبلا تو یه شرکت استارتاپی کار میکردم و میدونستم که چطور میتونیم سایت طراحی کنممن بدون اینکه با دانشگاه مطرح کنم شروع کردم به ساختن یه سایت برای دانشکدم تا استادام بتونن از اون طریق اموزش مجازی رو بدن  نیت کمک به دانشکده تو این شرایط و اهمیت ترم 5 برام که میدونستم احتمال داره به بدترین نحوه اموزش داده بشه باعث شد تا سایت بیستوری بسازممن از سرویس اسکای روم استفاده کردم و لینک ها رو مرتب و بخش بندی شده و به بهترین نحو درسایت بر اساس هر ترم قرار دادم تا دانشجو ها بدون نیاز به ثبت نام و با چند کلیک به کلاس برسن بعد از اینکه به کمک دوستم مبین  سایت رو به دانشکده پیشنهاد دادیم اونا دیدن واینکه دانشکده از این سرویس استفاده کنن را قبول کردن چالش هایی که در ابتدا کار داشتیم:استاد ها:استادا یکی از چالش های اصلی بودن و تمام عمر خودشون را به شیوه سنتی درس داده بودن خیلی هاشون جتی نحوه استفاده از مرورگر رو بلد نبودن و حتی یکسری ها با کامپیوتر میومدن وانتظار داشتن تا بدون میکروفن و دوربین بتونن کلاسشون رو برگزار کنندانشجو ها: دانشجو ها درابتدا مخالفت میکردن و با روی اوردن به بهونه های مختلف سر میکردن تا این سیستم فرار کنند و به موضوعاتی مثل امنیت پایین سایت و درگیری با پشتیبان های سایت روی میاوردن زمانبندی:از نظر زمان بندی ما کلاس ها رو ساعت 8 صبح نزاشتیم و همه استادا و دانشجو ها عاشق ساعت 2 تا4 بودند که این ترافیک سایت و سامانه رو بالا میبرد همینطور دانشجو ها میزان شرکت در کلاسشون در ساعت های قبل از 12 چیزی حدود 50 درصد کاهش پیدا میکرد خیلی از استاد هام که سرشون در طول روز شلوغ بود ساعت های عجیبی مثل 9 شب یا 8 شب برای برگزاری کلاس ها به صورت انلاین پیشنهاد میدادندضبط کلاس ها:در ابتدا یکی از بهونه های رایج دانشجو ها برای مخالفت برای حضور در کلاس انلاین این بود که  اینترنت ندارند ما برای اینکه این بهونه دانشجو ها رو از بین ببریم گفتیم کلاس ها روضبط میکنیم و لینک کلاس هارو در اختیارشون قرار میدیمما دانشجو ها چطور کلاس هارو مدیریت کردیم:پشتیبان گذاشتیمما برای هرکلاس یه نفر که به سیستم وارد بود رو دائما در کلاس ها قرار دادیم تا هم کلاس رو ضبط و در بستر تعریف شده اپلود کن و هم اگر اینترنت میکروفن اسلاید استاد دچار مشکل شد مشکل را حل کند  همینطور وقتی اساتید اولین بار میخواستن از این سیستم استفاده کنند پشتیبان ها اونا رو با سیستم اشنا میکردن و براشون نام کاربری میفرستادن پشتیبان سایتما از افزونه کریسپ تو هرکلاس که برای پشتیبانی انلاینه استفاده کردیم و هرکسی به اون پیام میداد مستقیما پیامش روی گوشی من ودوستم مبین میومد و ما مشکلایه دانشجو ها با سیستم رو بدون اینکه وقت استاد رو بگیره به این شکل حل کردیماینترنت را رایگان کردیم با نامه وزارت علوم به دانشگاه و با پیگیری ها دوستم مبین از طریق دانشگاه ما ترافیک مصرفی سایت رو رایگان کردیماس ام اس دادیم:ما برای برگزاری کلاس ها در ابتدا تایم برگزاری هر  کلاس رو به صورت اس ام اس برای دانشجو های هر ترم فرستادیم و این کار رو تا 5 هفته اول ادامه میدادیمپوستر طراحی کردیمما به کمک علی و مبین برای هرکلاس یک پوستر طراحی میکردیم و از طریق نماینده ها انها را به گروه ها کلاسی میفرستادیم بعد از 5 هفته که اس ام اس میدادیم دیگه فقط پوستر ها رو ارسال میکردیمجمع کردن بچه های فعال دانشکده:من ودوستم مبین برای برگزاری کلاس ها و بخاطر اینکه رفته رفته استقبال اساتید از این سیستم بیشتر میشد شروع کردیم به جمع کردن بچه های فعال دانشکده(اناهیتا،صادق ،حورا،مجتبی،هادی،علی ،سیمین ) بچه ها تو ارسال اس ام اس ها اماده کردن متن ها  طراحی پوستر ها کمک میکردن و خیلی هاشونم تو کلاس ها حضور پیدا میکردن و فایل های ضبط شده رو ادیت و بعد اپلود میکردن و لینک رو دراختیار دانشجو ها قرار میدادنما یه گروه ارتباطات داشتیم که هرکردوم از بچه های این گروه مسئوله هماهنگ کردن اساتید یک ترم بود وتایم های درخواستی اون هارو برای هرهفته با برنامه اصلی چک و برنامه ریزی میکرد همینطور ما یه گروه از نماینده های هر ترم ایجاد کردیم و معاون اموزشی دانشکده رو هم تو اون گروه اوردیم و برای هماهنگی ها بین دانشکده ما و نماینده ها این گروه خیلی کارساز شدخیلی از  نماینده ها در هماهنگ کردن استادا به ما کمک کردنپیج انستاگرام :ما برای ارزیابی عملکرد و همینطور دعوت بچه ها به کارهای علمی از پیج انستاگرام استفاده کردیمپادکست :ما دوشماره پادکست به کمک بچه های دانشکده طراحی ضبط و تدوین کردیم که راجع به شرایط قرنطینه بود https://www.aparat.com/v/XhiYM همینطور تیم بیستوری ویدیو های اموزشی مرتبط با درس ها که یه زبان اصلی هم بود در دوبله میکرد و نسخه فارسی رو درسایت یا نسخه اصل را قرار میداد https://www.aparat.com/v/pmMRW ویدیویی که تیمی دوبله کردیمادامه کار در بیستوری چطور بودرفته رفته بچه ها که یاد گرفته بودن چطور کلاس ها رو بپیچونن تعداد کمتری در کلاس حضور داشتند و تعداد خیلی کمتری به کلاس ها گوش میدادن ما با تمام پشتیبانی که انجام داده بودیم تویک نظر سنجی 70 درصد از عملکردمون رضایت داشتن ولی نمیومدن و استقبال درحدی بود که فقط برگزار شه و تموم شه زودتر بعد از اینکه اولین استاد دومین استاد و سومین استاد رضایت داشتند میشه گفت همه استاد ها یکدفعه اومدن و از این سیستم استفاده کردن و سر مارو حسابی شلوغ کردند میشه گفت هر استاد تا سه جلسه اولش نیاز حاد به این داشت که یه پشتیبان باشه و از جلسه 3 به بعد عملا پشتیبان فقط کلاس ها رو ضبط میکردادامه کار و زمان یکه اساتید و دانشجو ها عادت کرده بودن تقریبا کلاس ها بدون مشکل پیش رفت ما برای کلاس های تخصص اساتید لینک های جدایی در نظر گرفتیم و اساتید هم ازو اون لینک ها استفاده کردن با تمام اقداماتی که انجام دادیم بهترین سیستم برای اموزش مجازی رو چطور میبینم؟بنظر من ایده ال ترین سایت برای اموزش مجازی به این شکل هست که میگمسیستم باید به این شکل باشه که هر دانشجو در سایت با توجه به درسش یک پنل اختصاصی دانشجویی داشته باشه که فایل های درسی به صورت افلاین قرار داشته باشه ولی سیستم به این شکل باشه که استاد اگر 14 جلسه درس داره 10 جلسه را افلاین ضبط کند و 4 جلسه را با اطلاع عمومی و حضور الزامی انلاین برگزار کنداساتید بلد نیستند چطور ویدیو اسکرین بگیرند پس لازم است سایت اقدامات لازم رو فراهم کنه یا سایت به صورت انلاین ویدیو هایه اساتید رو ضبط و ان 10 جلسه را یه صورت افلاین در اختیار دانشجو در سایت قرار بدهددانشجویان هم ویدیو هارا دراختیار داشته باشند و جزوه ها و فایل و ویدیو ها رو در کنار هم داشته باشند4جلسه اجباری در بحث حضور غیاب اساتید بسیار کمک کننده است و در رفع اشکال میتوانند از این جلسات یا تدریس دروس مهم استفاده کنند دانشجو ها از این طریق چون فایل هارو افلاین دریافت میکنند حجم کمتری مصرف میکنند و مشکلات زمانبندی ها تا حد زیادی برطرف میشود</description>
                <category>محمدرضا مختاری</category>
                <author>محمدرضا مختاری</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jul 2020 16:40:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرونا داری با من چیکار میکنی؟!!</title>
                <link>https://virgool.io/@mrezamokhtari/%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%DA%86%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C-atkrahn7pzo4</link>
                <description>خیلی وقت میشه ننوشتم شاید یکمم فکر میکنم که مهارت نوشتنم تضعیف شده چون هم کمتر کتاب میخونم هم کمتر مینویسم هم کمتر کار میکنیم کلا اوایل که کرونا اومده بود نگاهم بیشتر از اینکه ناراحتو نا امید باشه امیدوارانه بود که این شرایط میتونه هزارتا فرصت جدید رو با خودش بیاره و از اونجایی که میدونستم دانشگاهم دانشکده داممپزشکی اهواز حالا حالا ها نمیتونه یه سیستم اموزشی رو بیاره بالا خودم دست بکار شدم و واسه دانشکدمون یه سیستم اموزش مجازی درست کردم (کار خاصی نکردم اختراع نکردم چیزی یسری چیزا که بودو کنار هم گذاشتم) استقبال شد ازش همه استادا تقریبا تو دانشکدمون ازش استفاده کردن نزدیک به 700 تا کلاس توش برگزار شدبیستوریسایت بیستوری(سایتی که ساختم و کسب وکاری که شکل دادیم) البته من سایتو درست کردم و با یکی ار بچه ها یسری از هم دانشکده ای ها فعالم دور هم جمع کردم و فرایند کلاسا رو بچه ها دانشکده مدیریت کردن و یکی از دوستامم کارهماهنگی ها و برنامه ریزی را انجام داد که باید بگم کلا این کار بنطزم تنهایی نمیشد و نقششون پررنگ بود منتهی اتفاقی که بود اولش کلی ذوق بود اما ادامش فرساییشس بود و مارو اذیت کرد من از اینکه کلاسا قراره مجازی باشه اذیت شدم و بچه هام همینطور محصوصا که بحث امتحانا پیش اومدو همه از این شرایط ناراضی بودن این اتفاق در ادامه تو سایر بخش ها هم گریبانم گرفت و منو کمی بی انگیزه کرد مثلا من الان تو جاده خیلی کمتر دارم کار میکنم یکی از دلیلاش همینه که کمی نا امید شدمو کلا سخت شده برام کارکردن (جاده بزرگترین اپلیکیشن اعلام باره ایرانه که قبلا راجبش نوشتم)من قبلا حتی تو اتوبوس وقتمو هدر نمیدادم دائما درحال گوش دادن پادکستو و اینچیزا بودم(بیشتر علی بندریو  بی پلاسگوش میدادم)  کتاب میخوندم درسامو میخوندم و صبحا 5 از خواب بیدار میشدم و بعد نماز کارامو ادامه میدادم میدونم تو هر شرایطی باید ادم برنامه ریزی کنه مسئولیت بپذیره باید مقاوم باشه ولی اینکه بعضی وقتام ادم کم بیاره عجیب نیس بلاخره ادم دیگه مگه نه؟من یه عادت دارم هرروز آمار کرونا رو تو دنیا چک میکنم از روز اول تا امروز کارم همین بوده هرروز که امارو چک کنم اینکه میبینم ایتالیا و المان و اسپانیا  با اینکه شدت کرونا در اونا بیشتر از ایران بوده تونستن تقریبا کرونا رو مهار کنن و ما هرروز داریم بدتر میشیم و اینروند انقد طولانی شده ادمو اذیت میکنه اینکه یه اتفاقی بصورت مداوم رخ بده هرچیزیو میتونه شکست بده و فکر میکنم این روند نباید مداوم شه تا ما عادت کنیمبعد از کرونا ما چی یاد میگیریم؟شاید من اون لحظه ای که تو دانشکده دامپزشکی رو  اون صندلی دوباره بشینم و در حالی که در عذاب از کلاس هستم و دوستدارم کلاس تموم شه ته دلم بگم خدارو شکر همه اینجاییم و زندگیمون ادامه دارهشاید اون لحظه که میرم سینما و یه فیلم مزخرف میبینم بازم بگم خداروشکر من اینجاماون لحظه که برم ورزشگاه برم خرید برم اینور برم اونور و بادوستام برم تفریح کنم ته دلم بگم خدایا دمت گرم ولیچندروزپیش رفتم یه رستوران غذا بخورم رو شیشه رستوران یه برچسب از سمت وزارت بهداشت بود که میگفت اگه راننده موتور سیکلت هستین تو این سایت بگین اوضاعتون چطوره و من یه لحظه به ذهنم اومد که چقد این راننده ها ممکنه الان اوضاعشون خراب باشه خدا میدونه چقدر کسب و کار چه ادمایی الان اوضاعشون خراب شده دلار 20 تومنی واسه ما که مریضی خاصی نداریم فقط یه افسرده شدنه کوتاه مدته ولی اونی که داروهاش وارداتی هست الان باید چیکار کنه واقعا راستش اینارو هممون میدونیم که اوضاع چقد خرابه ولی اخرش یکی باید یکاری کنه راهش چیه واقعا فک نکنم دولت از پسش اونجور که ما فک کنیم بر بیاد فقط امیدم به مردمن که شاید  رعایت کنن شاید بمونن و هرکدوم یه جایی یه ایده ای خرج کنن و مشکلیو حل کنن شاید خیلی خوشبینانست ولی هرکسی اگر درسهم خودش کارشو درست انجام بده و مسئولیت بفهمه مشکلا زودتر از این حالت حل بشنگاهی سهم ما میتونه در همین حد باشه که فقط کرونا نگیریم!</description>
                <category>محمدرضا مختاری</category>
                <author>محمدرضا مختاری</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2020 20:28:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه ۷ ماهه من در جاده</title>
                <link>https://virgool.io/JadehTeam/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%B7-%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%B7-%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-f0edeg6cjpst</link>
                <description>حالا که دمدمه‌های عید امسال همراه شد با یک ویروس که جامعه ایران را به خطر انداخته و من هم در کارخانه نوآوری تهران پشت میز نشستم و ساعت ۸ صبح بدون اینکه شب خوب خوابیده باشم، تو این شرایط بدون اینکه مجبور بوده باشم سرکار حاضر شدم میخوام با شما از دلایل اینکه چی شد که من امروز اینجام بنویسممن محمدرضا ۲۰ سالمه رشتم هم دامپزشکی هست تعجب کردن داره واقعا! که چرا یکی که دامپزشکی میخونه باید به کارهای IT علاقه داشته باشه واقعیت اینه که من از بچگی به این چیزا علاقه داشتم و حتی بعد اینکه تو کنکور این رشته دامپزشکی قبول شدم باز هم ادامه دادم تا تو زمینه علایقم پیشرفت کنماین شد که امروز من دامپزشک تو تیم جاده بین بچه‌های کامپیوتر نشستم و دارم مینویسمیادمه زمانی که اوایل ورودم به تیم بود یکسری چیزها بسیار تو این تیم برام جذاب بود یکی موضوع موفقیت ها و خلافیت‌هایی که این تیم برای بدست آوردن کاربرهاش انجام داده بود و نمودار رشد صعودی چشم‌گیرشون تویه مدت ۶ ماه فقط و دومین چیز فرهنگ بالای استارتاپی که تو این تیم حاکی بود تو جاده شاید میبینید مدیر بعضی وقت‌ها طی دستش میگیره و میاد کل محیط کار رو تمیز میکنه اینجا میبینید مدیر فرصت میده سخت نمیگیره مدیر اینجا لازم نمیدونه مدیریت کنه بلکه ترجیح میده تا افرادی رو بیاره که خودشون مدیر خودشون باشن و مسئولیت‌پذیر باشندکمی که گذشت متوجه شدم تو این تیم کارکنان و همه این فرهنگ رو دارند که همون ابتدا زمانی که یک نیرو جدید به تیم اضافه میشه کمکش میکنند تا یاد بگیره کمکش میکنن تا رشد کنه و این کار رو از عمد انجام میدن که باعث میشه ارتباط خوبی بین تازه واردها و قدیمی‌ها ایجاد بشهعلاوه بر جذابیت‌های تیم جاده برای من محیطی که تیم جاده در اون مستقر بود برام خیلی جذاب بود جاده تو مرکز فناوری و رشد دانشگاه خودم یعنی دانشگاه شهید چمران اهواز مستقر بود که همین باعث شده بود که تو مرکز رشد اساتید دامپزشکی کارهای فناورانه میکردن یا بچه‌های دیگه حوزه علوم کامپیوتر رو ببینم و بسیار این موضوع برام جذاب شده بود و باعث شده بود دوست‌های خوب و فعال و میشه گفت استثنایی رو پیدا کنمعلاوه بر همه این حرف‌ها که من تو این تیم مهارت‌های فنی یاد گرفتم و علاوه براون در مهارت‌های برندینگ و بازاریابی تونستم اطلاعات قبلیم رو استفاده کنم و رشد بدم چیزی که خیلی این محیط کار برا من بیست ساله جذاب بود این بود که پر از چالش حل نشده بوده که باید حل میکردم و خودم با ابزارم که اصلی‌تریناشون کتاب و اینترنت بود یک راهکاری براش پیدا میکردماین چالش‌های زیاد که ذهن من رو دائما درگیر میکرد باعث شد که تو این ۷ ماه جوری در من تغییر ایجاد بشه که حس بکنم مسیری که باید از ۲۰ تا ۲۷ سالگی از نظر تجربه طی بکنم رو در طی ۱۹ تا ۲۰ سالگی طی کردممهمتر از تمام موارد بالا اینه که من از کار با هم تیمی‌هام خیلی لذت میبرم دوتاشون از دوستا صمیمی من هستن و همین باعث شده که شوخی و کار و همه چی باهم یه معجون قدرتمند از لذت بردن از کار کردن برای من بسازه جوری که تا ۹ شب تو مرکز رشد میمونیم و نگهبان زورکی میندازتمون بیرون شاید کاری به اون شکل مهم هم نداریم اما خوب دوست داشتیم بمونیماینکه تو خیلی از بخش ها ضعف داریم رو کتمان نمیکنم اینکه نیاز داریم تغییرات رو از خودمون شروع کنیم همینطور ولی به یک چیز به عنوان یه کارمند تو این شرکت ایمان دارم اینکه هممون دغدغه رشد و قوی شدن جاده رو داریم همین باعث قوی شدنمون خواهد شداین صنعتی که جاده وارد شده یعنی صنعت حمل و نقل از جهاتی از لحاظ ناعدالتی‌های بسیاری که توش موج میزنه صنعت مظلومی هست و همین باعث شده تا من انگیزه مضاعفی داشته باشم تا بتونم با کمک هم تیمی‌هایم این ناعدالتی‎هایی که در این صنعت میبینم رو از بین ببرم شاید سهم من از رشد دادن ایران همین یه قدم کوچیک تو صنعت حمل و نقل باشه :)محمدرضا مختاری</description>
                <category>محمدرضا مختاری</category>
                <author>محمدرضا مختاری</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2020 19:46:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حالا آسوده بخواب پدربزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@mrezamokhtari/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%A2%D8%B3%D9%88%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-gojctzu5jl9e</link>
                <description>همیشه فک میکردم زمستون بدترین فصله وقتی که از راه میرسید میترسیدم اخه میدونین همه عزیزانی که از دست داده بودم تو زمستون بود مادربزرگم سال ۸۵ اسفند فوت کرد و عموم هم زمستون از پیش ما رفتاما امروز پدربزرگم از پیشمون رفت ۱۹ فروردین رفت و موقع رفتنش شوکه شودنم نمیزاشت حتی گریه کنممتنفر بودم از اینکه حس میکردم انگار هیچی نشده لعنت به این قضیه که حتی گریم نمیگرفت هرچی که بیشتر میگذره انگار بهتر میفهمی داستان چیه  هرچی که میگذره سریع تر حالت برمیگرده و بدتر میشه من خداروشکر میکنم مرگ هم نعمته ادم ها رو به خودشون میاره بهشون میفهمونه که دنیا به معنای واقعی کلمه فانیهاما وقتی با خودت تنها میشی وقتی اتاق تاریک میشه اشکت میریزه فکر ها و خاطره ها سراغت میانپدربزرگ من یک رفتگر بود و خودش مادرش رو تو بچگی از دست داده بود و تو شرایط سخت ازدواج کرد و کار کرد و برای ۶ تا بچش زحمت میکشید که نون حلال در بیاره و درست بچه هاش رو بزرگ کنه به بچه هاش همیشه میگفت رو ۳ تا چیز هیچوقت تو پول خرج کردن شک نکنید درس خوندن سلامت و کار خیراز این میسوزم پدربزرگ که عکسم که با تو وقتی روی تخت نشسته بودی و سلفی میگرفتم را پیدا نمیکنم تا دوباره لبخندت رو ببینماز این میسوزم که میخندیدی تا ما خنده امان بگیرد هنوز هم وقتی که بهم گفتی دارو ندارم رو میدم تا با پولش بروی خارج درس بخوانی یادم میاید اشک از چشمانم لبریز میشودامروز از صبح هوا بارانی بود پدربزرگ این چند سال اخر خیلی اذیت شدی میدانم انقدر ناتوان شدی که دیگر حتی کوچکترین کارهایت هم باقی باید انجام میدادند و تو این برایت از هرچیزی عذاب اور تر بودهنوز یادم هست که ازم خواستی تا ارزو کنم زودتر از این دنیا بروی و حالا رفتی اقا جون سلام من رو به همه برسون و نگران نباش قول میدهم برایت ثواب و کار خیر جمع کنم شاید حالا بعد چند سال اسوده خوابیدی  </description>
                <category>محمدرضا مختاری</category>
                <author>محمدرضا مختاری</author>
                <pubDate>Wed, 08 Apr 2020 02:10:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای ۹۹ بیشتر از یک ارزو نیاز دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@mrezamokhtari/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%B9%DB%B9-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%88-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-tubyf2tfkqbd</link>
                <description>من طبق یک عادت هرساله راجب اتفاقات اون سال مینویسم سال۹۸ برام سریعتر و ناراحت کننده تر از ۹۷ گذشت با این فرق که در ۹۸ من اکثرا با هموطنام ناراحت بودم و خوشحالی ها و اتفاقات خوب بیشتر جنبه شخصی برام داشت اگر ۹۸ نگاه به خودم باشه من از خودم راضی هستم و خیلی عادت های جدید و اتفاقات مهمی رو تونستم تو زندگی خودم رقم بزنم اگر ۹۸ نگاه به رفتارم باشه من بیشتر تو خودم بودم و با کسی ارتباط طولانی نمیگرفتم اینستاگرام و واتساپ نداشتم و چند نفر ادم شاخص در ذهنم بیشتر از نزدیکام نبودناگر ۹۸‌نگاه به کشورم باشه شاید بغض مصیبت بوده باشه و خنده هام رو در رابطه با ایران به یک تلخی در عمق قلبم تبدیل کرده که یک جورایی باعث شده به خودم بیام تا بتونم یک کاری در اندازه سهمم براش انجام بدم ...امسال هم دوست های جدید داشتم یکسری ها حرف هایی زدند که تاثیر عمیق رو من گذاشت یکسری ها هم  حرف هاشون من رو نا امید کرد اما فقط از خودشون که برطبل نا امیدی کوبیدن را بازی کودکانشون کردن و هرجایی که میرسیدند صدای طبل زدنشون سرسام اور میشد از نظر اعتقاد فکر تحلیل ظاهر ۹۸برای من سال مهمی بود و تمام این المان ها در من به شدت تعقیر کرد  و ایمانم رو شکل داد ایمان به این جمله معروف استاد شکوری که دنیا جایه بدیه ولی ارزش جنگیدن رو داره ...برای خود من ۹۸ از ۹۷ و ۹۶ بهتر بود حس میکنم حتی از اون سال ها بیشتر یاد گرفتم و بیشتر بفکر بودم حال که اخر ۹۸ رسیده و چند ساعتی با ۹۹ فاصله ندارم یک موضوع کوتاه ذهنم رو درگیر کرده اینکه ۹۹ قراره چی باشه باز همین وضع؟ من برای ۹۸ هم ارزو های خوبی داشتم اما بنظرم چیزی بیشتر از ارزو برای ۹۹ لازمه برای ۹۹ لازمه بفهمیم که هممون تو این وضعیت الانمون مسئولیم و باید در اندازه سهممون برای اتفاقا خوب تو ۹۹ برای شرایط بهتر قدم برداریم حتی یه قدم شاید حتی اگه جلو قدم های بقیه رو نگیریم هم کمک کنه کاش ۹۹ صدای اه  سر دادن مردمم از درد  در ۹۸ رو قطع کنه </description>
                <category>محمدرضا مختاری</category>
                <author>محمدرضا مختاری</author>
                <pubDate>Fri, 20 Mar 2020 01:27:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>