<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های maral abbasi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mrl</link>
        <description>قاصدک‌های پریشان راکه با خود باد برد/با خودم گفتم مرا هم میتوان از یاد برد</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:59:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/87088/avatar/XYVYMz.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>maral abbasi</title>
            <link>https://virgool.io/@mrl</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نجات دهنده</title>
                <link>https://virgool.io/@mrl/%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%87-chg2of5syjju</link>
                <description>مدرسه که می‌رفتم، همیشه روز امتحان، مامان برام یه دونه لیمو می‌ذاشت که بو کنم.همیشه ظهر تابستون برای گرمازده نشدن، آبلیمو درست می‌کردیم و با حسین دور از چشم محمد می‌خوردیم.بزرگ شدم. رفتم دانشگاه.همیشه در مسیر تهران-اهواز، یک لیمو همراه داشتم؛ برای بو کردن مداوم و حالت تهوع نگرفتن.اون عطر... یک ادکلن با نت میانی روایح اقیانوسی و پوست لیموترش.و الان، توی روزهایی که در معلق‌ترین حالت ممکنم، روزهایی که نمی‌دونم هفته بعد کجا هستم... یه روز از خواب بیدار شدم و بابا گفت: «یه نهال انتخاب کنید که خودتون توی زمین بکارید.»زمینی که نجات دهنده رو داخلش کاشتم. چند روز بعد هم یه دونه رز رونده کنار دیوار کاشتم. امیدوارم که واقعا رز رونده باشههمه انتخاب کردن و من تصمیم بر نکاشتن داشتم. روز کاشت رسید و من رفتم آنجا. یک برگ از نارنگی حسین کندم و بوش به مشامم خورد. چقدر نارنگی شبیه به حسینه؛ نارنجی، گرد و قلنبه.همون لحظه حرف بابا توی سرم اکو شد: «لیموهای چهارفصل هم داشتند.»فردا داشتم خاک می‌ریختم پای نهال لیمو. نمی‌دونم، ولی لیمو برای من یادآور خیلی چیزهاست. من تمام روزهای تهران، بوی لیمو توی مشامم بود؛ همون پوست لیمو با روایح اقیانوسی. این عطر همه جا با من بود: موزه ایران باستان، باغ نگارستان، باغ ایرانی، تجریش و جلاتوهاوس و هزار و یک سوراخ سنبه دیگر توی تهران.من خاطرات تهران رو با اون روایح اقیانوسی، پای لیمو خاک کردم به این امید که دیگه لیموی خودم را داشته باشم. نمی‌دونم، شاید نجات‌دهنده‌ی من موچی نباشه، اما قطعاً نجات‌دهنده‌ی من لیمو هست.</description>
                <category>maral abbasi</category>
                <author>maral abbasi</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2026 11:14:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگه آخرشه</title>
                <link>https://virgool.io/@mrl/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D8%B4%D9%87-ivmdq4q9gnen</link>
                <description>یادم میاد کلاس دوازدهم بودم.یه روز داشتیم با پرستو از مدرسه برمیگشتیم.داشتیم از هواپیمای اوکراین حرف میزدیم.میگفتم پرست به نظرت کی زده؟ ایران که میگه ما نزدیم ولی آخه جز اونها کی میتونه؟اونم میگفت نه بابا مگه میشه ایران زده باشه؟توی ذهنم این بود که اگه ایران زده باشه دیگه آخرشه بدتر از اینکار رو نمیتونن انجام بدن.ولی دیدم نه تنها زدن بلکه به زدن هم تا حدودی افتخار کردن.و بعد از اون اتفاق هر دفعه میگم دیگه این آخرشه ولی هربار برامون یه توانایی جدید رو میکنه.</description>
                <category>maral abbasi</category>
                <author>maral abbasi</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 14:26:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رها کردن آدما سخته.</title>
                <link>https://virgool.io/@mrl/%D8%B1%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85%D8%A7-%D8%B3%D8%AE%D8%AA%D9%87-du6lfwtattff</link>
                <description>تاحالا شده کسی براتون عزیز باشه؟کسی که باهاتون متفاوت باشه. خواسته یا ناخواسته بهتون آسیب بزنه. ارتباطی دیگه باهاش نداشته باشین.اما همچنان براتون عزیز باشه؟عکس هارو نگاه میکنم و از خودم میپرسم چیشد که اینقدر توی زندگی همدیگه کمرنگ شدیم مایی که یه روزی نزدیک‌ترین آدم های زندگی همدیگه بودیم.توی این رشته خیال گاهی از خودم میپرسم نکنه من بهشون آسیب زدم.نکنه من آزارشون دادم و انگار این برای من آخرین نقطه اتصال به اون آدمه.گاهی حتی به خودم میگم برو ازشون عذرخواهی کن که شاید ندونسته باعث آزارشون شدی.ولی بعدش یه نگاه به خودم میکنم و میبینم منم آسیب دیدم و منم لایق عذرخواهی هستم.ولی حقیقتش رو بخوام بگم من میدونم که هیچوقت نمیتونم اونایی که یه روزی عزیز من بودن رو فراموش کنم و میترسم از اینکه یه روزی توسط اونها فراموش بشم ولی تجربه بهم ثابت کرده که آدم به یاد موندنی نیستم و فراموش میشم. با اینکه تا به حال بارها و بارها این اتفاق برام افتاده اما هربار که دوباره برام یادآوری میشه که افرادی که هنوز توی ذهن من وجود دارن من رو فراموش کردن مثل روز اول برام دردآوره.یه مدته میدم پیش تراپیست خیلی آدم باسواد و خبره ایه.در طول جلسات خیلی کم حرف میزنه و فقط صحبتمون رو هدایت میکنه و بهم اجازه میده تا خودم با حقایق رو به رو بشم و نتیجه گیری کنم. آخرین بار ازم پرسید توی این جلسات به نظرت به چه نتیجه ای رسیدیم. چیزی نگفتم چون واقعا نمیدونستم. بهم گفت چی توی صحبت هامون تکرار شد و آخر همه شون چی گفتی. یه دفعه یک جرقه توی سرم زده شد و بهش گفتم همیشه توی روابطی که بهم آسیب می‌رسید تن به هر آسیبی دادم که مبادا روابط رو خراب کنم. اگر هن چیزی خراب بشه من همیشه با خودم به عنوان عذاب حملش میکنم چون حس میکنم من خرابش کردم. علتش رو هم پیدا کردیم. درواقع از علت به معلول رسیده بودیم الان فقط مونده درمانش. امیدوارم توی پروسه درمانش موفق باشم.</description>
                <category>maral abbasi</category>
                <author>maral abbasi</author>
                <pubDate>Wed, 20 Nov 2024 18:30:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچی</title>
                <link>https://virgool.io/@mrl/%D9%87%DB%8C%DA%86%DB%8C-js8upwbkdqsi</link>
                <description>امشب با خودم توی یک تناقضم. البته من از لحظه ای که یه ذره عقلم رسید با خودم توی تناقض بودم. نمیفهمیدم چی میخوام. هیچی نمیخواستم و در عین حال همه چیز رو میخواستم. افرادی که متناسب با استاندارد های خودم هستن رو نمیتونم بپذیرم چون به نظرم قبیح و مستهجن هستن. ولی از طرف دیگه افراد مخالف با استاندارد هام رو بسیار دوست دارم و بهشون نزدیک میشم و از طرف دیگه پی در پی باهاشون در جدالم چون نمیتونم همونجوری که هستن بپذیرمشون. با چنگ و دندون برای نگه داشتن دوستی هام تلاش میکنم اما وقتی همه چیز به ثبات رسید احساس میکنم چیزی توی قلبم نمونده برای ابراز. حس میکنم ته مونده همه چیزهای توی قلبم رو خرج کردم برای نگه داشتن دوستی هام.با هر عصبانیت یه چیز توی مغزم بلند میگه: ول کن مارال... نتیجه ای نداره. ولی چطور میتونم رها کنم. وقتی همه اتفاقات و تفکرات و انسان های دورم حول محور یک چیز بنا شده چطور میتونم اون رو رها کنم؟ وقتی تفکراتم و اعتقاداتم و نوع نگاهم به اون بستگی داره چطور رهاش کنم؟ پ. ن: میدونم خیلی شلخته‌س ولی میخواستم بعد از مدتها بدون فکر حرف بزنم </description>
                <category>maral abbasi</category>
                <author>maral abbasi</author>
                <pubDate>Mon, 27 Mar 2023 02:12:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با من خیال کن:)</title>
                <link>https://virgool.io/@mrl/%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D9%86-jc1pwcm73rdy</link>
                <description>یه روز به خودم اومدم. دیدم راه میرم به تو فکر میکنم. کتاب میخونم به تو فکر میکنم.حرف میزنم، میگم، میخندم و میخوابم بازم به تو فکر میکنم. نمیخوام خیلی سخت و ادبی بگم اما انگار یه غرفه جداگونه توی مغزم باز کردی که مهم نیست چه اتفاقاتی توی مغزم میوفته وقتی خسته‌س، وقتی عصبانیه، وقتی خوشحاله غرفه تو همیشه بازه.مهم نیس چه فعلو انفعالاتی توی مغزم رخ میده و حالم چطوره اون گوشه همیشه صدات میاد.از وقتی که توی شبایی که میگفتم دیگه من به صبح نمیرسم ولی تا طلوع آفتاب برام حرف زدی صدات توی مغزم مونده.رد تو از اون روزی که جلوه رو دادی هنوز توی مغزم حک شده.اون روزایی که تنها کسی بودی که با گریه بهش زنگ میزدم داشتی جای خودت رو توی قلبم سفت و سفت تر می‌کردی. تو مسئول حل کردن ناراحتی های من نبودی ولی کاملا داوطلبانه اومدی تا خرابه های روح و روان منو درست کنی. الان تبدیل به قصر نشده ولی خب قابل سکونته. برای من توی گوشی یه مکان امن ساختی. که هروقت اضطراب محاصره‌م کرد. هروقت غمگین بودم. هروقت که درد ها کل تنم رو میگرفتن پناه میاوردم به اون مکان امن. برام چایی میریختی توی اون ماگ سیاه. باهام حرف میزدی گاهی شعر میخوندی. ساز هم نداشتی وگرنه میزدی:) بین حرف هامون از هرچیزی میگفتیم. از اینکه گیم اف ترونز شاهکاره‌‌ از اینکه انجمن شاعران مرده رو دوست داشتیم یا نه. اما گاهی هم بحث میکردیم سر اینکه جسی پینکمن کیه یا اینکه فلان لباس پیراهنه یا تیشرت. اما موضوع بحث و حرفمون فرقی نداشت هرچی که بود. وقتی حرف میزدی اضطراب فرار میکرد. غم میخزید به خونه‌ش و درد ها مثل برگ ها میریختن. و من توی وطنم آروم میگرفتمبه قول نزار قربانی: باز با گریه به آغوش تو برمیگردم. چون غریبی که خودش را برساند به وطن. روزهایی که بد عنق بهونه گیر میشم.وقتایی که اگه بمیرم بوی تورو میدم از بس دلتنگتم توی مغزم آهنگ جاده های نرفته از ابی پلی میشه. اونجاست که دلتنگی تموم نمیشه اما به قول ابی:  تو مثل یه نسیم خوش از دل شب سر میرسی. اونجاست که به این فکر میکنم چه مکان های زیادی هست که هنوز باهم نرفتیم. چه غذاهای زیادی که تست نکردیم. چه فیلم هایی که باهم ندیدیم و چه لحظاتی که باهم نگذروندیم. اونجاست که صدای ابی خاموش میشه و با من خیال کن پلی میشه. با تو خیال میکنم که شب از سر گذشت و رفت. اون نوای عجیب موسیقی توی ذهنم پخش میشه و جدی خیال میکنم با تو به پل های اصفهان با تو به شیراز رفته‌ام. با خودم میگم اگه خیال نبود که نمیشد دووم آورد. اما بعدش دستی به گردنبندم میکشم و ایمان پیدا میکنم تموم این خیال‌ها یه روز تبدیل به واقعیت میشه. </description>
                <category>maral abbasi</category>
                <author>maral abbasi</author>
                <pubDate>Tue, 06 Sep 2022 11:14:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلااام ویرگول سلاام زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mrl/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D9%85-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D8%A7%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ecoaidd5brqi</link>
                <description>سلام بر فرزندان ویرگولی بنده. سلام بر بزرگان ویرگولی. میدونم همگان به خون من تشنه اید بابت نبودنم?خیلی دارم خودمو تحویل میگیرممدت هاست نمیتونم حتی یه ذره کوچیک چیزی بنویسم علتش شاید درگیری های ذهنیم باشه ولی نمیدونم دقیقا چی هست. توی این بازه نبودنم تقریبا هیچ‌کاری نکردم و توی برزخ محض دست و پا میزدم. الان حس میکنم یه چراغ هرچند کم نور دستمه و لااقل تا چند قدمیم رو میتونم ببینم. الان که یه ذره اومدم بیرون از باتلاق اعتیاد به مجازی و شروع فعالیت های جدید گفتم بیام یه سر به ویرگول بزنم و بهتون بگم هنوز به فکرتونم. الان ذهنم قفله نه میتونم نقاشی بکشم نه مبتونم بنویسم و از همه بدتر اینکه همون چیزای کوچیکی که دارم رو اعتماد به نفس منتشر کردنشون رو هم ندارم. یه جایی خوندم ظاهرا به این اتفاق میگن آرت بلاک شدن. اگه راهکاری دارن برای باز شدن ذهن و گرم شدن دستم برای نقاشی خوشحال میشم کمکم کنین?. مرررسی که تا اینجا خوندین و به غرغرهام بعد از مدتها گوش دادین. دوستتون داررررم. </description>
                <category>maral abbasi</category>
                <author>maral abbasi</author>
                <pubDate>Fri, 05 Aug 2022 01:21:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین های سال ۱۴٠٠</title>
                <link>https://virgool.io/@mrl/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B1%DB%B4%D9%A0%D9%A0-qtecwqbmleao</link>
                <description>خب سلام سلام. خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ قدیم‌ترها یه برنامه ای بود آخر سال همه بهترین های سال رو مینوشتنپارسال هم تک و توک نوشته شد. امسال میخوام یه ذره پر و پیمون تر بنویسم. نسبت به پارسال. به نظرم شماهم بنویسید چیز قشنگی میشه. بهترین کتاب امسال. خب سه تا کتاب بهتون پیشنهاد میکنم که هم هزینه کمی دارن هم حجم کمی و واقعا کتاب های فوق العاده ای بودن برای من. البته شاید همتون خیلیی خوب درکشون نکنین. انا من توی یه برهه ای که خیلی بهشون نیاز داشتم خوندمشون و واقعا کمکم کردن. کتاب اول. انسان در جست و جوی معنا. میدونم همه بهتون این کتاب رو پیشنهاد میکنن و هرجا رو نگاه کنی دارن از این کتاب تعریف میکنن. اما خب واقعا کتاب خوب و فوق العاده ایه. درباره چیه؟ درباره یه روانپزشکه که توی اردوگاه نازی ها اسیر شده. از سختی های اون اردوگاه میگه. از غم سوختن آذم ها نمیگه بلکه شمارو با غصه گرسنگی آشنا میکنه. براتون از شوق داشتن یه تیکه نون اضافه میگه و بهتون نشون میده سختی هایی که بهش پرداخته نمیشه چقدر زجرآورتر از اونچیزی هستن که فکرش رو میکنید. در آخر دکتر فرانکل از اردوگاه نازی ها جون سالم بدر میبره و سویه جدیدی توی علم روانشناسی کشف میکنه ود درباره‌ش تحقیق میکنه. ابن جمله رو خیلی دوست داشتمکتاب دوم. دلایلی برای زنده ماندن. این کتابرو هرکسی به نظذم نمیتونه درک کنه. مگر کسی که درگیر افسردگی شده باشه چه در گذشته چه در حال. داستان افسردگی خیلی شدید نویسنده کتابه. که به نظرم برای فردی که در اون لحظه دچار این بیماری باشه خوندن ابن کتاب خیلی میتونه التیام بخش باشه. آخه فردی که افسردگی داشته باشع یکی از بزرگترین غصه هاش همین درک نشدن و درک نکردن دیگرانه. اما با خوندن این کتاب این حس بهش دست میده که ایوووول یکی بالاخره بهمید من از چی حرف میزنم. یکی فهمید احساس من با ناراحتی متفاوته. یکی فهمید چقدر زجر آوره و... یکی از صفحات کتاب که این درک نشدن افراد افسرده رو نشون میدهکتاب سوم. ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد. قبلا معرفی این کتاب رو توی ویرگول خونده بودم و الان هم به نظرم آقای خالقی قشنگ تر درباره این کتاب توضیح دادن و من حرفی نمیزنماما درکل درباره ورونیکاست که تصمیم گرفته بمیره?و توی هفت روز ورونیکا میفهمه که عه دیگه تصمیم ندارم بمیرم. کتاب معمولی هست ولی ترکیبش با دو کتاب بااا به من خیلی چسبید. راستی من این سه تا کتاب رو به ترتیبی که خودم خوندم بهتون پیشنهاد دادم خودتون هرجوری دوست دارین بخونینشون?اما یه کتاب دیگه هم هست که فضای کاملا متفاوتی داره و اصلا درباره مرگ و افسردگی و خودکشی و...  نیست. این کتاب رو هم قبلا توی ویرگول معرفیش رو خونده بودم واسه همین یه پست جداگونه براش نذاشتم.  https://virgool.io/MePlusBook/veronika-z1aqx7nv91ar کتاب چهارم. عزیز جهان. کتاب زندگی نامه یه پزشک ایرانیه که با خوندنش غرق لذت میشید از وجود همچین انسان های خوبی توی دنیا. نگران نباشید این کتاب اسپویل نمیشه. آخه یه اتفاق خاص داخلش نمیوفته. یا هدف رسیدن به یه نقطه عجیب نیست. صرفا از مسیر زندگی یه نفر لذت میبردید. یه روز توی کتابخونه داشتم همینجوری میلولیدم که چشمم افتاد به این کتاب تا دیدمش برش داشتم.و یه نگاهی به سر تا پای کتاب انداختم خیلی ساده و دوست داشتنی به نظر میومد. عکسش رو توی پست سهیلا خانوم دیده بودم ولی حقیقتا یادم نبود و بعدها یادم اومد این کتاب چجوری دلدرد ایشون رو دلداری داد?خلاصه کتاب خیلی زیباییه. داستان زندگی یکی از اولین پزشک های اورولوژیسته که دوره تخصص خودش رو خارج از ایران گذروند و با وجود درخواست های وسوسه انگیز به ایران برگشت. ایشون توی دوره زندگی خودشون بیشتر از پونزده هزار عمل جراحی رایگان انجام داده که خیلییی عدد بزرگیه. یه تیکه از کتاب که تعریف میکرد برای پسر و دخترش لباس های اتاق عمل کوچیک درست کردن و وقتی نیمه شب ها مجبور میشدن برن توی اتاق عمل این لباس هارو تن بچه ها میکردن و میبردنشون گوشه اتاق میخوابوندنشون. کلا کتاب خیلی جذابیه و بسیار دوست داشتنی. اوایل کتاب خیلی دوستش نداشتم به خاطر گرایش های سیاسی و مذهبی نویسنده پس تصمیم گرفتم این قسمت هارو نادیده بگیرم و به خوندن کتاب ادامه بدم. و میتونم بگم تجربه خیلی لذت بخشی بود.  بهترین آهنگ سال. خب امسال زیاد آهنگ گوش دادم به لطف دوستانی که برام آهنگ میفرستن. از آهنگ های بیکلام و معرفی اونها اگه بگذریم چند تا آهنگ هستن که خبلی خاطرات لا به لاشون جا گذاشتم. مثل همیشه لانادل ری توی این لیست هست. امسال با آهنگfuck it ilove you دقیق یادم نیست کی برام فرستادش ولی دقیقا توی روزی که خیلی بهش نیاز داشتم از راه رسید. و چند روز مرتبا گوشش میدادم?. آهنگ بعدی رو میخواستم فارسی معرفی کنم پس آهنگ همه من از شایع توی صدر لیست قرار میگیره. درسته قدیمیه ولی من امسال شنیدمش. بهترین پیام های امسالخب امسال پیام های خیلی زیادی دریافت کردم. خیلی خیلی زیاد. میتونم به جرئت بگم نود درصدشون فوق العاده بودن. ولی خب به هرکودوم به نوبه خودش متفاوت بود.عجیبه شاید 
ولی با این پیام خیلی دلم گرم شدنظر دوست عزیزم درباره مهاجرت?اینم یه دوست عزیز دیگهایشون از اون دوست های بی احساس زمانه‌ست و شنیدم این حرف ها از زبونش خیلی عجیب بود? پیام های قدیمی هم زیاد یادم نیستن حقیقتا پس جدید ترین ها رو گذاشتم(با عرض معذرت به خاطر نقض حریم شخصی?)بهترین غذای جدیدی که خوردم. امسال توی تنها مسافرت جدیم تماما غذاهای شمالی خوردم. قبل از این زیاد دوستشون نداشتم چون احتمالا از رستوران های توی راه میگرفتم. ولی این غذاها توی مسافرت چند روزه‌م کاملا دستپخت یه پیرزن شمالی بود. از اون رشتی های اصیل. همه غذاهایی که درست کرد رو دوست داشتم و به نظرم عالی بودم. ولی غذایی که بیشتر با طبع من سازگار بود اناربیج بود. یه چیزی تو مایه های فسنجون خودمونه ولی متفاوت تر. البته ایشون گردو هارو از توی حیاژ خودش میچید و رب انار و ترسی انار غذا رو خودش درست کرده بود و حتی سبزی جاتش رو هم پشت خونشون کاشته بود. به نظرم این ارگانیک بودن همه چیز توی خوشمزه بودنش تاثیر داشت. ببخشید اگه کج عکس گرفتم. اون غذای آخری انار بیجه. این غذایی که جلوی خودمه هم خیلی خوشمزه بود ولی اسمش یادم نمیاد?. بهترین سفری که رفتمخب امسال سفر زیاد نرفتم. درواقع میشه گفت فقط یه بار رفتم که خیلی خیلی آرامش بخش بود. یه سفر تا شمال رفتم. تاحالا شده شمال برین ولی دریا نرین؟ خب من رفتم?در واقع این اولین مسافرت بدون خانواده بود. کل مدت سفر رفتم یه کلبه کوچولو که وقتی شصت کیلومتر وارد جنگل های تنکابن میشدی بهش میرسیدی. کل مدت همونجا بودم و اصلا پایین نیومدم?البته ماشین هم نداشتم که پایین بیام ولی خب خیلی بهم خوش گذشته بود. جایی که غذا میخوردیم بود.. ولی من عاشق اون دیوارش و نقاشی ها و نوشته هایی شدم که زنده بود به دیوارش. با آدم های خیلی جالب و دوست داشتنی آشنا شدم.و کلی ازشون چیز های خوب یاد گرفتم. یه جورایی از آدمهای اونجا یاد گرفتم این ذهن خودمونه که گاهی عذابمون میده نه شرایط زندگی. با زندگی توی جایی که خیلی از همه امکانات عجیب و غریب دوره و از صبح خروس خون تا نیمه های شب بیرون از خونه‌ست. استراحت خاصی نداره. ولی بازم وقتی میبینتت چنان لبخند میزنه بهت که انگار کل دنیا توی دستاشه. این فقط یکی از چیزایی بود که یاد گرفتم. کلی چیز دیگه هم هست که فرصت گفتنشون توی این پست نیست. عکس جایی که رفتمبهترین فیلمی که دیدم. امسال فیلم زیاد دیدم ولی خب شاهکارهایی رو دیدم که نود درصد افراد قبل از من دیدنشون?پس معرفی نمیکنم. اما فیلمی که محصول همین امسال بود و خیلی به نظرم قشنگ و پر از حس خوب بود فیلم coda بود. یه فیلم عادی و معمولی. که ادعای بهترین فیلم بودن نداره. فضای پر زرق و برق نداره. حتی داستان خیلی عجیبی هم نداره. درباره یه خانواده ناشنواست که فرزند کوچیکشون شنواست.فیلم به همچین خانواده میپردازه و داستانشون رو روایت میکنه پقتی خانواده نمیتونن استعداد فرزند کوچیکشون رو بشنون یا حتی درکش کنن. برای گرفتن حس خوب پیشنهاد خوبیه. خلاصه سال جدید داره میاد. میدونم اینا همه‌ش بهونه‌س ولی اگه قراره با بهونه دلمون برای ساعتی شاد بشه چرا که نه. خیلی هم عالیه. امیدوارم سال فوق العاده ای داشته باشین. پر از صحت و سلامتی و خوشحالی. پیشاپیش سال نو مبارکپ. ن: ببخشید بابت بهم ریخته بودن پست. با گوشی خیلی سخته پست نوشتن برام. </description>
                <category>maral abbasi</category>
                <author>maral abbasi</author>
                <pubDate>Tue, 15 Mar 2022 23:27:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با کی قدم بزنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%DB%8C-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%B2%D9%86%D9%85-jc7bhb4vkior</link>
                <description>اون روز تنها بودم نزدیک نهار بود و باید یه فکری به حال نهار میکردم.درحال در آوردن همبرگر ها از توی فریزر با خودم شجریان و حافظ زمزمه میکردم.نگاهی به بیرون انداختم...هوا ابری بود و بارون نم نم میومد.با خودم فکر کردم حیف که توی ایرانم و نمیتونم با همین لباس هایی که الان تنمه برم توی خیابون قدم بزنم اما یهو یه چیزی توی مغزم زنگ میزنه که مارال باز منفی فکر نکن.اما هم خودم هم اون صدای درونم میدونیم که زر زده و من با وجود تموم عشقم به خونه و کوچه و آدم های دور و برم اما باز هم همیشه یه حسرت پنهان دارم برای چیزهای خیلی کوچیکی که اینجا بودن باعث شد از من دریغ بشه.سعی میکنم اینبار بلند تر زیر لب زمزمه کنم «بوسیدمش هی زیر هر ابر کبودی که/توی خیابان های خیس لنگرودی که» حافظ و شجریان نبود اما قشنگ بود. یخ همبرگر ها تقریبا باز شده و من با خودم فکر میکنم چرا چند تا درآوردم؟در یک آن حس کردم اگه باز هم توی خونه بمونم یا خفه میشم یا جنون آنی بهم دست میده.مثل کسی شده بودم که توی آسانسوره و الان متوجه شده که فوبیای فضای بسته داره.دیگه مهم نیست چی میپوشم.چتر هم که مثل تمام این سالهای زندگیم ندارم.درحال لباس پوشیدنم که صدای در میاد.بدون دمپایی و بدو بدو در رو باز میکنم و پشت در میبینمش.مثل موش آبکشیده شده بود. ولی چشماش برق میزد. خندید... خیلی شاد بود مثل همیشه و گفت: بیام داخل؟ از جلوی در کنار رفتم و نگاهی دقیق تر بهش انداختم. همیشه دوست داشتم همینقدر بی پروا لباس بپوشم. مهم نیست لباس هایی که میپوشه قشنگ بهش میان یا نه، حتی مهم نیست مد روز هستن یا نه، مهم اینه که جسارتش رو داره. بهش گفتم: از خونه خسته شدم، میخواستم برم قدم بزنم. میای؟ منتظرم موند تا لباس بپوشم. بارونی قهوه ایم رو که پوشیدم بهم گفت: برو اون مانتوی آبی رو بپوش. هرچقدر اصرار کردم که باباااا هوا سررررده، یخ میزنم، قندیل میبندم. اما حرف به گوشش نرفت که نرفت. از خونه باهم زدیم بیرون. کنار همدیگه راه میرفتیم. اونروز برخلاف همیشه زیاد باهم حرف نزدیم. فقط کنار همدیگه حرکت میکردیم. قسمتی از مسیر رو دویدیم و باهم به نفس نفس افتادیم. از هایده و شجریان رسیدیم به«وای وای وای پارمیدای من کوش». زیر بارون باهم راه میرفتیم و گاهی تکون های کوچیکی هم به خودمون میدادیم. کلی عکس دو نفری هم باهم گرفتیم، از همونایی که نمیشه به هیچکس نشون داد تا مبادا به عقلمون شک کنن. به خودمون که اومدیم دیدم نزدیک کتابخونه‌ایم. از اینجا میتونستم کارون رو ببینم که قطره های آب رو داخل خودش غرق میکرد.چقدر عجیبه قطره های آب داخل مقدار زیادی قطره دیگه غرق بشه.داشتم فکر میکردم یعنی ما آدم ها هم داخل یه اجتماع بزرگ از آدم غرق میشیم؟ نگاهی بهش انداختم و گفتم به نظرت این بارون براش کافیه؟میتونه با این بارون زنده بمونه؟ درست مثل چیزهای دیگه اینجا هم هم نظر بودیم. اونم بعید میدونست براش کافی باشه. باهم زیر یکی از درخت هایی که بارون نتونسته بود زمینش رو خیس کنه نشستیم. بازم توی سکوت و سکون به جریان آب نگاه میکردیم. بهش گفتم: میدونی چقدر خسته‌م؟ هیچی نگفت... برعکس همیشه وسط حرفم نپرید، غر نزد، دعوام نکرد. احساس میکنم داره بزرگ میشه. دیگه اون بچه غرغرو و خودخواه نیست. اینبار فقط بهم گوش داد. حرفام که تموم شد چند دقیقه مکث کرد و گفت: بریم ریف؟ بهش گفتم کارت همراهم نیست ولی قرار شد به حساب اون بریم. اون پل پر از نورپردازی رو رد کردیم و کنار همدیگه نشستیم. وقتی میخواست حساب کنه درست مثل خودم کارتش رو از پشت قاب گوشیش در آورد و حساب کرد. حتی مدل و قاب گوشیش هم مثل مال من بود. چقدر ما شبیه هم بودیم. فقط اون از من صبورتر، جسور تر و شاد تر بود. گارسون که رفت ازش پرسیدم: هدفت برای زندگی چیه؟ قبلا هم گفته بود و باز هم تکرار کرد: خوشبختی. همیشه بحث تا همینجا پیش میرفت. ولی اینبار ادامه دادم. _خوشبختی چیه؟ مکثی کرد و گفت: نداشتن حسرت. ذهنم پر از سوال بود.چطور میشه حسرت نخورد؟ باید چیکار کرد؟ ولی میدونستم ادامه این بحث آرامش بینمون رو از بین میبره. توی این سرما شکلات داغ عجیب میچسبید. مخصوصا با کیک شکلاتی. کل مدتی که نشسته بودیم خیلی برام حرف زد. از رها کردن گذشته گفت. از سختی های بقیه مردم. حتی یه جاهایی بهم گفت ناشکری نکن. از توانایی هام و استعداد هام گفت. جاهایی زیادی تعریف کرد ازم. ولی توی کل این مدت من به ناخن هام نگاه کردم و توی این فکر بودم که باید کوتاهشون کنم. به بارونی جیر زردش دقت کردم که از فاصله خیلی دور هم قابل تشخیص بود و با خودم میگفتم:احتمالا آدم فضایی ها وقتی به زمین نگاه میکنن قبل از برج ایفل و اقیانوس آرام توجهشون به این پالتو جلب میشه.به رنگ لاکی که میتونه با کلاهش ست کنه هم فکر کردم. یه وقت تصورتون این نباشه که به حرفاش گوش نمیدادم. میدادم. ولی در لحظه هزاران فکر از سرم رد میشد. حرفاش که تموم شد دیگه هوا تاریک بود. بهم گفت اسنپ بگیریم؟ هرچقدر اصرار کرد.هرچقدر گفت پاهام درد میکنه، سردمه، گشنمه، دارم میمیرم. بازم قبول نکردم. راستش هوای بعد بارون رو خیلی دوست دارم. شهر انگار بعد بارون زنده میشه. بوی خاک خیلی کمی توی فضا بود ولی تحرک و جنب و جوش مردم هزار برابر شده بود. همه اومده بودن تا از این هوای خوب لذت ببرن. صدای آهنگ ماشین ها زیاد بود. صدای مردم و قدم زدن هاشون هم انگار تموم آشفتگی هام رو دور میکرد. اونقدر حالم خوب شده بود که دلم میخواست تموم مردم دور و برم رو ببوسم. البته اگه ارشاد اسلامی گیر نده. اینبار کل مسیر برگشت رو قدم زدیم ولی نه آهنگ گوش دادیم. نه دویدیم حتی نرقصیدیم. ساکت و صامت به سمت خونه اومدیم و از کنار هم بودن لذت بردیم. کلید که انداختم و وارد خونه شدیم. به دور و برم نگاه کردم و ندیدمش. گوشی رو برداشتم باهاش تماس بگیرم اما به جاش اس ام اس برداشت از حساب رو دیدم. توی گالریم رفتم و عکس های تکی خودم رو نگاه کردم. و با خودم گفتم: خوبه گاهی آدم با خودش قدم بزنه. </description>
                <category>maral abbasi</category>
                <author>maral abbasi</author>
                <pubDate>Tue, 01 Mar 2022 11:41:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستت دارم مثل...</title>
                <link>https://virgool.io/@mrl/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%85%D8%AB%D9%84-z9dlejdsl5ms</link>
                <description>خب خب سلام. مدت ها بود توی مسابقه دست انداز شرکت نکردم و حقیقتا دلم تنگ شد برای مسابقه?.دیدین وسط شلوغ ترین روز های زندگیتون چقدر همه کارها براتون جذاب به نظر میاد؟ منم الان همون حالتم??خیلی فکر کردم که مثل چی دوستت دارم. نمیخوام بگم آه ای فرشته زندگی من.. تورا بسان طلوع خورشید دوست دارم. من تورو مثل تموم لحظه هایی که کنار هم بودیم دوست دارم.  مثل تموم عکس هایی که داریم.چه اون چرت و پرت ها چه کاپل طوری ها و آدمیزادانه ها. برام مهم نیست زشتی یا خوشگل، چاقی یا لاغر تو رو مثل خودت دوست دارم.تورو مثل اون دونات های وسط امیری دوست دارم. مثل نصف شب های های کنار اروند. یا اون قدم زدن های روی پل طبیعت. من تورو مثل کمپ زدن های توی طبیعت دوست دارم که برام آهنگ شماعی زاده پخش کنی. تورو مثل تست کردن لواشک ها توی هوای بارونی دربند دوست دارم. حتی به اندازه شعر یادت نره بازی کردن وسط آب بازی . من تورو هرلحظه دوست دارم. وقتی نگرانی و اخم میکنی. وقتی عصبانی میشی و بهم غر میزنی. تورو حتی وقتی از خواب بیدارم میکنی یا به جای من پیام هام رو جواب میدی هم دوست دارم. اون لحظه هایی که ادای حال بدها رو درمیاری تا سفره نندازی. همون موقعی که بهت میگم کور شه بقالی که مشتریش رو نشناسه، آره درست همونجا هم دوستت دارم مثل ساعت پنج صبح که از شدت خواب گیج شدیم و هرچی توی دلمون مونده رو میگیم. اندازه آهنگ هایی که برام میفرستی و حتی بیشتر از ایمجین دراگونز دوست دارم. اندازه صد و سی هزارتا پیام همین چند ماه اخیرمون دوستت دارم حتی اگه اون پیام ها پاک شده باشن. شایدم اندازه موهایی که به خاطر قولم به تو کوتاه نکردم دوست داشته باشم. حتی بیشتر از دفتر رنگی رنگیم دوست دارم. از اون ماگ مشکی رنگی که هرروز داخلش چایی میخوری هم بیشتر دوستت دارم. راستی من تو رو بیشتر از جمله ها و شعر هایی که میفرستی دوست دارم. راستی... من تورو به خاطر خودت. به خاطر احساسی که بهم میدی و لحظه هایی که کنارم بودی دوستت دارم. پ. ن۱:بیشتر از این پست رو طولانی نمیکنم که هم وقتم نره هم شما حال داشته باشین بخونینش?پ. ن۲: خب این پست رو چند وقتیه نوشتم ولی منتشر نکردم.ــ احتمالا روز های آخر مسابقه باشه ولی امیدوارم تموم نشده باشه مهلت مسابقه?. </description>
                <category>maral abbasi</category>
                <author>maral abbasi</author>
                <pubDate>Mon, 20 Dec 2021 02:07:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمی غرغر</title>
                <link>https://virgool.io/@mrl/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%BA%D8%B1%D8%BA%D8%B1-xs1eleozwj1m</link>
                <description>بعضی روزها اونقدر درد توی بدنم میپیچه که با خودم میگم الان تک تک بند و پی های بدنم از هم میپاشه. ولی تهش هیچی نمیشه. هیچ چیزی عوض نمیشه. منم برمیگردم به زندگی عادی. درسته که اتفاقات دست ما نیست. اما باز هم دلیل نمیشه براشون غصه نخوریم. مثل مردن یه عزیز، با وجود اینکه دست ما نیست. اما ممکنه مدت ها با یادآوری اون لحظه غصه‌دار بشیم. مخصوصا وقتی همه چیز تو رو یادش بندازه. ممکنه بگی و بخندی اما چیز های کوچیک تورو میکشونن تا ته چاه ناامیدی. خاطرات این وسط مثل یه سنگ بزرگ هستن که وقتی داری توی چاه ناامیدی فرو میری به پاهات بستی. سرعت فرو رفتنت رو بیشتر میکنن و برگشتن و ادامه دادنت رو سخت تر از قبل میکنن. ولی حس میکنم حتی اگه به کف چاه برسیم و ته‌نشین بشیم. قبل از تلاش برای بالا اومدن، شنا کردن به سمت بالا و صرف انرژی بیهوده... اگه اول سنگ بسته شده به پاهامون رو باز کنیم و خاطرات رو همون ته چاه ول کنیم. با صرف انرژی کمتر خیلی راحت تر میتونیم از چاه در بیایم و به زندگی عادیمون برگردیم. نمیدونم چرا ولی دوست داشتم بذارمش?پ. ن:اولش که اومدم بنویسم خواستم از اول تا آخرش فقط غر بزنم?. ولی پارگراف سوم یا چهارم یهو دیدم همه ناراحتی هام انگار با همون دو خط اول تموم شده. انگار که با نوشتن از ذهنم کشیدمشون بیرونو غل و زنجیرشون کردم به کلمات. </description>
                <category>maral abbasi</category>
                <author>maral abbasi</author>
                <pubDate>Sun, 28 Nov 2021 11:36:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفت‌وگو‌های درونی؛ خورنده‌های روان!</title>
                <link>https://virgool.io/morakab-mag/%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88%DA%AF%D9%88-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-zkd3vuvlc0ki</link>
                <description>اه باز نتونستی.لباسات رو بلد نیستی ست کنی.همیشه گند می‌زنی.و...خب امروز می‌خوایم درباره گفت‌ و گو های ذهنی صحبت کنیم...اول از همه ببینیم گفت و گوهای ذهنی چی هستن.ما در طول روز همواره با خودمون در حال مکالمه‌ایم.مدام با خودمون بحث می‌کنیم و مثل یک سایه همیشه کنار خودمون هستیم. به این گفت و گوی همیشگی ما با خودمون «گفت‌وگوی ذهنی» گفته میشه.از اونجایی که این رفتار توی طول زندگی خیلی زیاد تکرار میشه ما گاهی اوقات نسبت به خودش و اثراتش بی‌توجه هستیم.ولی این گفت و گوها اثرات خیلی زیادی روی ذهن و نگرش ما نسبت به زندگی و حتی بازخورد ما نسبت به اتفاقات پیرامون دارن.خبر بد این هست که اغلب ما تمایل شدیدی نسبت به گفت و گو های ذهنیِ منفی داریم.که تاثیرات خیلی مخربی روی فرد، ارتباطات و حتی مسیر و سیر پیشرفتِ اون می‌ذاره.براتون مثال می‌زنم.بیاید همگی فکر کنید توی مراسم خاکسپاری عزیزترین فرد زندگی‌تون هستید. لحظه‌ای که دارن جسد اون عزیز رو به خاک می‌سپارن و روی جسد رو با خاک می‌پوشونن!خب نتیجه چی شد؟!مسلما شما ناراحت شدید و مود تون حتی اگرچه کم ولی پایین اومد.اما آیا اون فرد فوت کرده؟ نه. خیلی راحت داره به زندگی روزمره‌ش ادامه می‌ده. در واقع فکر شما بود که باعث غصه‌ و ناراحتی‌تون شد.حالا فکر کنید روزانه صدها بار همچین فکرهایی از ذهنتون عبور کنه که تو احمقی! تو بازنده‌ای! تو ناتوانی!شاید این افکار اصلا واقعیت نداشته باشن اما از درون شما رو مثل موریانه نابود می‌کنن و کم‌کم انرژی هر کاری رو از شما می‌گیرن. در نتیجه شما واقعا تبدیل به همون موجود بازنده و ناتوانی می‌شید که توی ذهنتون ساختید.خب اگر گرفتار گفت و گوهای منفی شدیم باید چیکار کنیم؟برخی عقیده دارن که این افکار بازتاب ضمیر ناخودآگاه ماست.اما روان‌شناسی نوین میگه که باورها و عقایدِ غلطِ ما باعث به وجود اومدن این افکار و خودگویی‌هایِ منفیِ ذهنی میشه. چون اگر باور کنیم این گفت و گوها بخشی از ناخودآگاه ما هستن، در واقع قبول کردیم که ما به این افکار دسترسی نداریم و نمی‌تونیم با خواست و اراده‌ی خودمون تغییرشون بدیم. در نتیجه ما باید بدونیم که این رفتارها بخشی از رفتارِ خودآگاه ما هستن و ما بهشون دسترسی داریم. فقط نسبت بهشون هوشیار نیستیم.اگر بخوام برای این باورهای غلط مثال بزنم «تفکرِ همه یا هیچ» مثال خیلی خوبی هست. که اشاره داره به یک جور نگاه صفر و صدی نسبت به دنیای پیرامون ما و اتفاقاتِ جاری در درونش... اینکه یا همه چیز باید عالی و کامل باشه یا به همه چیز گند بخوره.خب برای درمانش چه کنیم؟رویکردی توی روان‌شناسی هست به اسم «رویکرد واقعیت‌درمانی».یعنی چی؟یعنی اینکه ما قبول کنیم این خودگویی‌ها جزئی از رفتار ما هستن و ما اونها رو انتخابشون کردیم. و همونجور که انتخابشون کردیم می‌تونیم تغییرشون هم بدیم.راهکارهای زیادی برای بهتر کردن این گفت و گوهای درونی وجود داره که هرکسی راهکار خودش رو در پیش می‌گیره.بعضی‌ها با این خودگویی‌ها مقابله می‌کنن.برخی برای کنترلِ اونها تلاش می‌کنن.اما برخی دیگه قبول می‌کنن که این گفت و گوها وجود داره.و راهکار پیشنهادی روان‌شناسی نوین راه سوم هست.چون اگر ما بخوایم با این افکار مقابله کنیم مسلما باعث بیشتر شدنشون می‌شیم.چطور؟اینجوری که ما هر بار متوجه این خودگویی‌ها می‌شیم به خودمون می‌گیم بسه و فکر نکن.بعد از چند بار با خودمون میگیم: اه بسه دیگه.فکر نکن لعنتی.همش داری به چیزای منفی فکر می‌کنی.و اینجوری افکار منفی ما بیشتر و دغدغه و نگرانیِ ما هم بیشتر میشه. حتی با اون فکر سوم ما میایم و یک فکر بد رو به تمام افکار خودمون تعمیم میدیم. و در واقع توی ذهن خودمون تموم افکار مثبت و انرژی دهنده‌ی ذهنمون رو بی‌ارزش و کم‌رنگ نشون میدیم.حالا راهکار دوم چرا رد میشه؟بذارید براتون یک مثال بزنم.شما می‌خواید افکارتون رو کنترل کنید؟خیلی هم عالی.الان من ازتون می‌خوام به یک میمون بنفش با گوش‌ها و دم آبی فکر نکنید.نتیجه چی‌شد؟الان ذهن شما پر شده از همچین میمونی!کنترل افکار، درست به همین شکله.خب راهکار سوم چرا قبول میشه؟ما قبول می‌کنیم که این افکار درون ما وجود داره اما باید نسبت بهش هوشیار باشیم و تغییرش بدیم.چند پیشنهاد برای تغییر این افکار:یک اینکه بدونیم جنس فکرمون چیه.باید بدونیم این افکار منفی‌ای که داریم از چه نوع و جنسی هستن. اغلب این تفکرات توی هر فردی یک مدل خاص دارن. براتون چند تا مثال می‌زنم.کمال‌گرایی: اینکه باید همه چیز خوب باشه و اگر چیز کوچیکی سر جای خودش نبود، فکر می‌کنیم آسمون به زمین اومده و دنیا نابود شده.تعمیم مبالغه‌آمیز: بالاتر هم بهش اشاره کردم. برای مثال ما امتحان علوم رو بد میدیم. با خودمون میگیم: تو تنبلی، تو همه‌ی امتحاناتت رو بد میدی. درحالی که ممکنه نمره ما مثلا توی درس ریاضی کامل باشه ولی ما یک اتفاق بد و یک شکست رو به همه چیز تعمیم میدیم.شخصی‌سازی: ما گاهی اوقات مشکلات رو شخصی‌سازی می‌کنیم.چطور؟ بازم مثال می‌زنم.امروز من یک درخواستی از دوستم کردم و ایشون به هر دلیلی رد کرد.باید توجه کنیم که اون دوست ....ممکنه اون موقع حوصله‌ش رو نداشته.ممکنه مشکل خانوادگی داشته باشه.ممکنه خودش کارهای دیگه‌ای داشته باشه.و...اما من چه فکری می‌کنم؟من با خودم میگم: ای بابا! دوستی هم دوستی‌های قدیم! اون‌همه براش وقت گذاشتم بعد یک درخواست کوچیک ازش کردم چقدر راحت رد کرد!خاک بر سر احمق من که اینجوری وقتم رو برای بقیه هدر میدم.منو ساده گیر آورده بود الان که خرش از پل گذشت دیگه من براش مهم نیستم و درخواستم رو قبول نکرد.و ده‌ها فکر دیگه از این دست.ببینید همین فکر بالا چقدر می‌تونه روی روابطمون با همون دوست عزیز یا بقیه افراد تاثیر بذاره!خب وقتی با جنس تفکرمون آشنا باشیم خیلی راحت‌تر می‌تونیم نسبت بهش هوشیار باشیم.خب بعد از اینکه نسبت بهشون آگاه شدیم و جنسشون رو فهمیدیم چیکار کنیم؟مرحله بعد اینه که این گفت و گوها رو از قالب فکر خارج کنیم و به شکل نوشته دربیاریم.فکر ما وقتی از اون حالت انتزاعی خارج شد و حالت مادی به خودش گرفت، خیلی راحت‌تر می‌تونیم درباره‌ش فکر کنیم. و بعد از نوشتن اون افکار روی کاغذ از خودمون بپرسیم که آیا درستن یا نه.برای مثال:شما توی ذهنتون به خودتون میگین تو هیچوقت لباس خوشگل نمی‌پوشی!همین فکر رو روی کاغذ بنویسید و از خودتون بپرسید آیا درسته؟ بعد شما یادتون میاد که فلان روز چقدر همه از لباستون خوششون اومد و ازش تعریف کردن.خب مرحله بعدی چیه؟توی مرحله بعد، چند وقت بعد اگر دوباره همون فکر تکرار شد به جای اینکه یک طرفه فقط به اون گفت و گو گوش بدیم ازش سوال هم بپرسیم.اگر بهت گفت تو همیشه لباسای زشتی انتخاب می‌کنی تو ازش بپرس بر چه اساسی همچین فکری درباره من می‌کنی؟ چرا همچین چیزی میگی؟مسلما دلایلی میاره و تو اون‌ها رو یا توضیح میدی برای خودت یا رفعشون می‌کنی(توی این مرحله سعی کنید انتقاد پذیر باشید).اوایل ممکنه سخت باشه یا باعث رنجش شما بشه یا حتی از دستتون در بره. چون این خودگویی‌ها توی مغز شما الگوریتم پیدا کرده و عادت شده براتون.ولی یک مدت که بگذره مطمئن باشید بهتر و بهتر از قبل میشه.توی این نوشته سعی کردم با همون چیزی آشناتون کنم که همیشه همه‌تون باهاش توی زندگی سر و کله می‌زدید و فقط اسمش رو نمی‌دونستید. و در ادامه تلاش کردم که بتونید بیشتر درکش کنید. ولی در نهایت می‌خوام بگم هدف از گفتن همه‌ی این‌ها این نیست که صرفا با چیزی به اسم گفت و گوی ذهنی آشنا شده باشیم. در حقیقت ما با خودمون آشنا میشیم. خودمون رو درک می‌کنیم. خودمون رو می‌فهمیم. تا در نهایت با خودمون مهربون‌تر باشیم. تا آرامش رو هدیه کنیم به زندگی‌مون. امیدوارم تونسته باشم توی این موضوع بهتون کمک کنم.زندگی‌تون غرق در آرامش!</description>
                <category>maral abbasi</category>
                <author>maral abbasi</author>
                <pubDate>Sun, 14 Nov 2021 14:18:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنگار:)</title>
                <link>https://virgool.io/@mrl/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-adaf5r3s7fxm</link>
                <description>خب اگه میخواین وقتتون هدر نره نخونینش:)فقط دو هفته مونده تا کنکور و من دل تو دلم نیست. نه از شدت استرس بلکه از شدت ذوق تقریبا میشه گفت من حتی شب کنکور هم استرسی ندارم! یه جور عجیبیه و از بس همه منو اینطوری دیدن دیگه اگه استرس بگیرم همه تعجب میکنن.اما استرس های من فقط نمود بیرونی پیدا نمیکنن.میخوام بشینم و فیلم هایی که قراره بعد کنکور ببینم رو از الان دانلود کنم ولی میترسم صبر نکنم.خب اینروزا چطور میگذره؟ سختی ها تقریبا تمومه...خبرهای بد هم همینطور...همه چیز هم عالیه ولی ساعت درس خوندنم به شدت اومده پایین.نه به خاطر خستگی از درس اونو که دیگه بهش عادت کردم. به خاطر اینکه تاچیزی حدود بیست دقیقه سرم رو میگیرم پایین یهو خون دماغ میشم:/قبلا هم این اتفاق میوفتاد ولی هیچوقت به این شدت نبود.دکتر هم میگه چربش کن:/ ولی انگار نمیدونه مدت هاست هر روز مامان من یه گالن روغن های متفاوت رو توی این دماغم خالی میکنه.فعلا دراز کشیده درس میخونم...امیدوارم سر جلسه هم بزارن دراز کشیده جواب بدم:)میخوام بعد کنکور چندین سریال رو ببینم، با یه عالمه فیلم، کلاس سیاه قلم هم شاید ثبت نام کنم.البته اینا همش برنامه های منه. ته تهش میدونم مثل پارسال کل مدت به چت کردن و تلفن حرف زدن میگذره:) دلم مسافرت میخواد...بابا میگه آستارا. حسین میگه بازم بریم شمال، مامان میگه بازم بریم کردستان و اصفهان.اما من میگم بریم بوشهر یا شیراز. حوصله راه دور ندارم.همه اینایی که میگن سه روز راهه و من از اینکه یه جا اسکان نکنیم و همش وسیله هام توی کولم باشه بدم میاد.کلا خانواده من خوششون میاد اگه قراره برن سفر هرروز  توی یه شهر باشن ولی من همیشه غر میزنم که وایسین یه شهر رو خوب بگردیم.مثلا رفته بودیم مهاباد فقط دوشب موندیم و من حسرت اون شهر هنوز توی دلم مونده.یا رفتیم رامسر کلا سه شب موندیم و اینهمه راه من به عشق رامسر رفتم اما وقت نشد درست بگردم.البته من که میدونم تهش مثل سال های قبل باید بکوبیم بریم تا شمال.خب خب قرار نبود اصلا پست بزارم یهو اومدم نوشتم و گذاشتم:)پ.ن: سیبک جان ببخشید هرکاری میکنم با پیج خودم پست قبلیم باز نمیشه که جواب رو بدم ولی وقتی از پیجم خارج میشم باز میشه برام نمیدونم چرا.ولی از همینجا میگم ممنون:)پ.ن2:برامون دعا کنید که دیگه تموم شه این کنکور:)</description>
                <category>maral abbasi</category>
                <author>maral abbasi</author>
                <pubDate>Thu, 17 Jun 2021 18:07:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهان از غم خالی شده.</title>
                <link>https://virgool.io/@mrl/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%BA%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%87-woiogq4dt3dr</link>
                <description>مثل بچه ای که بستنی که با ذوق و شوق خریده بود از دستش رو زمین افتاد.مثل روزی که توی توطئه دوستام نقشی نداشتم اما تنبیه شدم.مثل روزی که برگه تقلبم توی دست های معلم جا گرفت.مثل مادری که بچه ش مرده به دنیا اومده.مثل پدری که توی خونه سالمندان مدت هاست منتظره.مثل بادکنکی که همون ساعت اول ترکید.مثل پُلی که دیگه کسی روی اون شبانه بوسیده نمیشه.مثل سینمایی که فقط متاهل ها میرن.مثل عزیزی که دیگه نمیبینیشحس میکنم جهان از غم خالی شده و من به تنهایی باید جور غم کل هستی رو بکشم.پ.ن:این رو قبلا نوشته بودم دیدم صفحه م داره خاک میخوره و نه وقت نوشتن پست درست و حسابی داشتم و نه چیزی به ذهنم میومد پس همین رو منتشر کردم.پ.ن2: راستی موهام رو هم همین مدل توی عکس کوتاه کردم</description>
                <category>maral abbasi</category>
                <author>maral abbasi</author>
                <pubDate>Wed, 02 Jun 2021 21:21:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>pms.بی رودربایستی</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/pms%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-njw4cbjz8zl4</link>
                <description>سلام. خوبین؟میخوام درباره ی pms یه ذره حرف بزنیم.اول از همه بگم با اینکه خیلی مهمه ولی تعداد افراد خیلی کمی از وجودش خبر دار هستن.من حقیقتا خودم حدودا یک سال و نیم پیش فهمیدم همچین چیزی وجود داره با اینکه سالهاست باهاش سر و کله میزنم.خب pms چی هست؟به سندروم پیش از قائدگی pmsمیگن.لزوما همه افراد با این سندروم دست و پنجه نرم نمیکنن ولی اغلب افراد حداقل یکبار در طول عمرشون این دوره رو تجربه کردن.توی دوره pms چه اتفاقی میوفته؟ببینید هیچ نسخه ی کاملی وجود نداره که بگیم همه افراد فلان طور میشن یا بهمان اتفاق براشون میوفته.اما یه سری علائم وجود داره که بیشتر دیده میشه و همه گیری بیشتری داره.اما در کل یه جورایی ادم دم دمی مزاج میشه. یه لحظه بی حوصله، کسل، زودرنج میشه. و یه لحظه بعد پر از انرژی میشه و به قول معروف قر تو کمرش فراوونه ولی نمیدونه کجا بریزه.یا میبینی یه لحظه نشسته داره زار زار گریه میکنه و وقتی دلیلش رو میپرسی میگه:اگه یه روزی فلانی تصادف کنه من چیکار کنم؟تحریک پذیری و عصبانیت، تغییر اشتها، اختلال در تمرکز، درد بدن، ناامیدی و..جز علائمی هستن که اغلب افراد دچارش میشن و باهاش دست و پنجه نرم میکنن.چرا؟تغییرات هورمونی.توی این دوره تغییر سطح استروژن و پروژسترون میتونه روی خلق و خو تاثیر بزاره. و همچنین تغییرات هورمون سرتونین(معروف به هورمون شادی)افزایش ناگهانی سطح پروژسترون و بعد کاهش ناگهانی اون(نوار فیروزه ای رنگ).این اتفاق بعد از روز چهاردهم میوفته (روز تخمک گذاری) و pms اغلب افراد با کاهش سطح پروژسترون یعنی تقریبا در روز  خب که چی؟به من چه؟اگه خانوم هستید که احتمالا این حرف رو نمیزنید چون این موضوع به خودتون مربوطه اما اگه آقا هستید و فکر میکنید این موضوع به شما ربطی نداره بایدچند تا موضوع رو بهتون بگم.1-شما مسلما همسر خواهر یا مادر دارید که این موضوع خود به خود باعث میشه pms به شما ارتباط پیداکنه.و اگه آگاهی نسبت به این موضوع نداشته باشید میتونه روابط شما رو با عزیزانتون تحت تاثیر قرار بده.2-مورد دیگه اینه که طبق تحقیقات حدود 85 درصد از زنانی که مرتکب قتل همسرانشون شدن داشتن دوره ی pms یا پریودی بودن.3-این مورد طبق دست آورد های خودمه:) من به خاطر شرایط زندگیمون زن های خیلی زیادی رو که با همسرانشون به مشکل برخوردن و برای طلاق مراجعه کردن رو دیدم و با بیشتر اونهایی که همکلام شدم روز دعوا تقریبا یک هفته قبل از پریودی یا همون دوره pms بود. در واقع اگه همسر ایشون از شرایط با خبر بود و انتظار اون خانومِ همیشگی رو نداشت کار به دادگاه و پاسگاه نمیکشید.خب باید چیکار کنیم؟اگه آقا هستید که خریدن یه شاخه گل یا درست کردن چای عصر و چند تا جمله امیدبخش از طرف شما نه تنها کفایت میکنه بلکه معجزه گر هم هست.اما اگر خانوم هستید بهتره توی این دوره چندتا کار رو برای کاهش فشار جسمی و روانی انجام بدید.1-ورزش کنید. ورزش باعث کاهش درد عضلات و همچنین ترشح سرتونین و کاهش ناامیدی و یاس میشه.2-فست فود و غذاهای چرب و شور و تند نخورید.3-قهوه رو کنار بزارید. قهوه باعث تحریک پذیرتر شدن اعصاب و روان میشه.4-از دمنوش هایی مثل آویشن و گل گاو زبون استفاده کنید. این دمنوش ها باعث کاهش درد و آروم شدن اعصابتون میشه.5-کیسه های آب گرم معجزه میکنه.در هر حال امیدوارم راحت از این برهه زمانی بگذرید و آزارتون نده.راستی خانوم های عزیز اگه راه حلی برای کم کردن علائم pms دارید خوشحال میشم توی کامنت ها بگید تا به بقیه هم کمک بشه:)</description>
                <category>maral abbasi</category>
                <author>maral abbasi</author>
                <pubDate>Sat, 01 May 2021 21:59:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگل های بلوط+خاطره درخت کاری در ایام کرونا</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D9%88%D8%B7%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-hyeoomb90sgn</link>
                <description>به علت گرد و خاک موجود در هوا عکس ها خوب گرفته نشدن.سلام.خوبین؟امروز میخوام توی پویش پیک زمین شرکت کنم.شما هم به نظرم شرکت کنید.مهم نیست برنده میشید یا بازنده، چون در هر صورت به ازای هر پست یک درخت کاشته میشه.توی توضیحات پویش دیدم که نوشته به ازای هر پست یه درخت بلوط کاشته میشه.میدونستید هر درخت بلوط برای ثمر دادن نیاز به پنجاه سال زمان داره؟ پس یه جورایی میتونیم بگیم درخت های بلوط سرمایه های تجدید ناپذیری هستن که در حال حاضر واقعا در خطر هستن. این نابودی علت های خیلی زیادی داره که به چند تاشون اشاره میکنم.ببینید چقدر تراکم درخت ها کم شده.علت نابودی جنگل های بلوط:1-درست کردن زغال:افراد محلی و عشایر برای سود بیشتر شروع میکنن به قطع کردن درخت ها و درست کردن زغال. این موضوع علاوه بر نابودی جنگل ها مضرات دیگه ای هم داره. مثال بزنم؟چشمبرای اینکه ضرر ها و آسیب های دیگه رو بدونیم باید اول از همه نحوه ساخت زغال رو بلد باشیم.زغال چطوری ساخته میشه؟ اگه بخوام به صورت ساده توضیح بدم، اینجوریه که چوب ها رو آتیش میزنن و بعد از کمی سوختن، میزان اکسیژن محیط رو به حداقل میرسونن که باعث ایجاد چوب های نیم سوز یا همون زغال خودمون میشه.حالا بریم از مضرات بگیم:1- چوب نیم سوز باعث آزاد شدن مقدار خیلی زیادی گاز کربن مونواکسید میشه.که اگه اشتباهی هنگام ساخت زغال شما سر برسید احتمال مسمومیت شما خیلی بالا میره.2-برای ساخت زغال چاه هایی در حدود 10 الی 15 متر حفر میشه، و برای کم کردن میزان اکسیژنی که قراره به چوب ها برسه روی این چاه ها پوشونده میشه. که خب نتیجه این میشه اگه فردی ناآشنا با محیط اون منطقه، روی کوه ها شروع به گشت و گذار کنه ممکنه که داخل این چاه ها بیوفته و خودش هم با چوب ها تبدیل به زغال بشه که توی سال های اخیر چندین مرگ به همین شکل اتفاق افتاده. ولی اگه نخوایم نامردی کنیم چند سال اخیر جنگلبانی و نهاد های مربوطه سختگیری خیلی زیادی رو نسبت به قطع درخت ها اعمال کردن.اما مردم منطقه که فقط اجازه قطع درخت ها خشک رو داشتند یک دفعه چراغ بالای سرشون روشن شد و فکری به ذهنشون خطور کرد. به این شکل که به صورت شبانه پای تعداد زیادی درخت گازوئیل میریزن و بعد از مدتی درخت ها خشک میشن و مردم اجازه قطع کردنشون رو پیدا میکنن.تازه براشون راحت تره دیگه نیاز نیست چوب تر رو آتیش بزنن.به همین سادگی:/به نظرم برای حل این مشکل بهترین راه اینه که مردم آموزش داده بشه، که طبیعت به ما چیزی بدهکار نیست که باهاش مثل یک طلبكار رفتار نكنيماین علت اول نابودی جنگل های بلوط بود.2-بنا های مسکونی: خب کیه که بدش بیاد یه خونه درست وسط جنگل داشته باشه؟ این ساختمون ها روز به روز دارن بیشتر و بیشتر میشن و کسی هم فکری به حالشون نمیکنه.جدیدا هم که شروع کردن به زدن آلاچیق های بزرگ به فاصله خیلی کم از همدیگه که باعث قطع تعداد زیادی درخت شد و وقتی که دلیل پرسیده شد، مسئولین عزیز پاسخ دادن برای راحت تر بودن مسافر هاست. خب کسی که میخواد توی طبیعت گردش کنه میتونه خیلی راحت روی زمین بشینه و مشکلی براش پیش نیاد قرار نیست که توی طبیعت مثل خونه خودمون همه چیز راحت باشه.3-آتش سوزی: مناطقی که جنگل های بلوط توی اونها واقع شدن اغلب مناطق گرمسیری هستن به همین دلیل توی اواخر بهار و تابستون احتمال آتش سوزی خیلی بالا میره. و همونقدر هم که احتمال آتش سوزی بالا میره احتمال مهار آتش پایین میاد و امکاناتی که هر ساله قولشون داده میشه اما خودشون نه. نبود بالگرد آب پاش و نیروی انسانی کافی باعث میشه آتش سوزی مدت خیلی زیادی طول بکشه و این سرمایه های دوست داشتنی توی آتش بسوزند.تمشك هايي كه سالهاست منتظر محصول دادنش هستم و هيچوقت نفهميدم چرا محصول نميدن.بزارین یه خاطره هم براتون بگم.اواخر دی ماه سال هشتاد و نه یه شب به علت شیطنت زیاد از خونه مادربزرگ پدری به خونه مادربزرگ مادری دیپورت شدم.به علت فاصله کم این دو خونه کسی همراهیم نکرد و مادربزرگ به عنوان مامور انتقال تا دم در همراهم اومد و موقع رفتن بهم گفت از زیر درخت کُنار(سدر) رد نشو، من هم که اونموقع هنوز آموزش و پرورش دوست داشتنی! قدرت سوال پرسیدن رو درونم نکشته بود. ازش دلیل خواستم.در جوابم گفت:کُنار شب ها جن داره.من اون شب تا صبح از ترس نخوابیدم.ترسو نبودم ولی خب من چند روز قبل مدت زیادی روی شاخه همون درخت نشسته بودم اما  به محض بلند شدن از روی شاخه به سمت زمین سقوط کردم و همین اتفاق باعث توهم زدن من شد که فکر میکردم حتما جن ها من رو هل دادن.صبح همون شب یک راست رفتم پیش بابام و بهش گفتم: چرا کُنار رو قطع نمیکنی؟ اون روز بابا برام توضیح داد که، قدیم ترها مردم نمیدونستند که درخت شب ها کربن دی اکسید اضافی خودش رو آزاد میکنه و به همین علت شب که زیر درخت میخوابیدن و نفس تنگی به سراغشون میومد فکر میکردن جن اومده سراغشون. و این شروعی برای داستان سرایی هاشون بود.اون روز برای آشتی من با درخت ها، همراه بابا رفتیم و هر کودوم یه درخت کاشتیم.با همدیگه دوتا دونه آلو سیاه کاشتیم درست روبه روی همدیگه. و دور تا دور اون نهال های ضعیف و کوچولو سنگ گذاشتیم که مبادا کسی با بی حواسی حاصل عرق ریختن مارو خراب کنه.سالها از اون روز میگذره و الان حدود پنجاه تا آلو سیاه از تکثیر اون دوتا آلو سیاه بوجود اومده.از اون سال به بعد هر سال توی دی ماه یا اسفند باهم میرفتیم و دوتا دونه درخت میکاشتیم.یه سال انجیر، یه سال هلو، یه سال انگور و...لحظه به لحظه رشدشون همراهشون بودم و تقریبا هر هفته بهشون سر میزدم.شاید اگه این درخت هارو خودم نمیکاشتم وقتی که پژمرده میشدن و آسیب میدیدن حتی متوجه آسیبشون نمیشدم.اما الان انگشتام تمام مسیر های روی تنه ی درخت هارو حفظ شده.توی اسفند که شکوفه میزنن انگار بچه هام متولد شدن و درست مثل یه نوزاد تازه به دنیا اومده تمام وقتم رو در اختیارشون قرار میدادم.اما طبیعت گاهی بی رحم میشه. چند سال پیش توی همون زمان حساسِ شکوفه ها یه شب تگرگ شدیدی شروع شد. که باعث ریختن شکوفه های هلو و آلو شد. فردای اون شب حس فرمانده ای رو داشتم که بهشون شبیخون زده شد. وقتی رفتم سراغ درخت ها حس میکردم مادری شدم که رفته سر قبر فرزندانش.اما امید داشتم که سال دیگه دوباره بچه های خوشگلم رو میبینم و همین جلوی گریه کردنم رو میگرفت.خلاصه از اون روز تا هشت سال بعدش من و بابایی روی هم رفته حدود شونزده تا درخت کاشتیم.این موضوع ادامه داشت تا پارسال که کرونا اومد.چند وقت بعد از اومدن کرونا خانواده ما که بسیار هم جمعیت زیادی داره، تصمیم گرفتن که باهم قرنطینه بشن.پس اونهایی که میتونستن. محل کار رو ترک کردن و به روستای پدری مهاجرت کردن.من هم که شدیدا از این پیشنهاد استقبال کردم چون دیگه نیازی به رفت و آمد های وقت گیر توی فصل بهار نبود.درست یک هفته بعد از قرنطینه خانوادگی من و بابام برای اجرای رسم هر سال رفتیم بیرون از خونه. اما چشمتون روز بد نبینه یهو دیدم حدود سی تا بچه پشت سر ما ردیف شدن و تصمیم بر همراهی ما داشتن.اون روز با همدیگه یه عالمه بازی کردیم و به هر سختی که بود درخت هارو کاشتیم. واقعا کار کردن با یه مشت بچه خیلی سخته.مخصوصا اگه بچه های نازپرورده مامان و باباشون باشن که انتظار دارن هر اتفاقی که میوفته نازشون رو بکشی. امسال هم دوباره به همراه همون بچه ها رفتیم و درخت هامون رو کاشتیم. بزرگتر شده بودن و کار کردن باهاشون آسون تر بود... و والدین این فسقلی ها سال گذشته که علاقه این وروجک هارو دیدن هم امسال همراهیمون کردن و خودشون کنار بچه هاشون قرار گرفتن و دیگه نیازی نبود من مدام حواسم باشه که مبادا بچه ها خرابکاری کنن.الان هرکدوم از اون بچه هایی که سال به سال به یه دونه درخت آب نمیداد. به محض اینکه پاشون به روستا میرسه به درختشون سر میزنن.الان هرکدوم دوتا درخت دارن که اسم روشون گذاشتن و سر اینکه مال کودوم قشنگ تره باهم کل کل میکنن. منم به عنوان بیشترین درخت دار، سردسته شون محسوب میشم.اين انجير قشنگ پارسال شكسته شد اما امسال دوباره جوانه زد.من و بابا توی هشت سال درکل شونزده تا درخت کاشتیم ولی وقتی با این فسقلی ها دست به کار شدیم توی دو سال حدود هفتاد تا درخت کاشته شد.ما هیچکدوممون نمیتونیم یه جنگل رو از نابودی نجات بدیم اما اگه باهم تلاش کنیم مسلما میتونیم زیباترین جنگل هارو بکاریم و از وجودشون لذت ببریم.(میدونم الان میگید باز هم کلیشه ای شد.اما خب بعضی چیزها حقیقته حتی اگه کلیشه باشه).شما فکر کنید که همه به همین منوال سالی یه دونه درخت بکاریم میدونید بعد از ده سال چه حجم عظیمی از درخت کاشته میشه؟انگوری که طی شش سال قسمتی از حیاط و کل دیوار رو تصرف کرده.پ.ن:چقدر خوندن از روی متن برام سخت بود.بعضی قسمت ها دهنم خشک میشد و کلمات روی زبونم نمیچرخید?</description>
                <category>maral abbasi</category>
                <author>maral abbasi</author>
                <pubDate>Fri, 02 Apr 2021 22:05:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین های سال نود و نه</title>
                <link>https://virgool.io/@mrl/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D9%86%D9%87-tnmshwrhjopb</link>
                <description>سلام خوبین؟سال نو مبارک باشه.خب امسال استاد دست انداز مثل سال های قبل این چالش رو راه ننداخت.اما با دیدن پست آقای خالقی دلم خواست که منم از بهترین هام براتون بنویسم.هممون میدونیم سال چندان خوبی نبود.ولی اینکه به اتفاق های شیرین هرچند کوچیک رو به یاد بیاریم باعث میشه با کینه کمتری این سال رو رها کنیم.بهترین کتاب نمیدونم واقعا.امسال کتاب های زیادی نخوندم ولی همون چندتا دونه ای که خوندم خیلی دوست داشتنی بودن.ولی اگه بخوام بین همون چند تا کتاب بهتون چیزی پیشنهاد کنم، کتاب «مینیمالیسم دیجیتال» و «یوحنا پاپ مونث» کتاب های خوبی بودن.کتاب اول رو که همه جا ازش صحبت شده و پست خانم دیبا که خیلی جامع و کامل درباره ی این کتاب حرف زده.اما کتاب دوم رو نمیدونم معروف نشد یا من اسمش رو نشنیده بودم. ولی میتونم بهتون تضمین بدم که کتاب زیبایی هست.البته پایان داستان با توجه به اسم کاملا مشخصه ولی خب من حرفی درباره ش نمیزنم.بهترین اتفاقنمیدونم واقعا اتفاقی افتاد که بشه بهش برچسب بهترین زد یا نه. ولی خب همین که نفس میکشیم، راه میریم، سالم هستیم و.. باید کلاهمون رو بندازیم هوا. بهترین فیلمبهترین فیلمی که دیدم«سوختگان» بود. غیرقابل پیشبینی ترین فیلمی بود که دیدم. هنوزم که هنوزه با فکر کردن بهش مخم گریپاژ میکنه.ولی فیلم قشنگی هست و بهتون پیشنهاد میشه.اما اگه یه فیلم میخواین که حس خوب بهتون بده، و مثل سوختگان مغزتون درگیر نشه فیلم «پنج قدم فاصله» هم فیلم زیباییه.و در آخر اگه دلتون انیمیشن میخواد هم بهتون«روح» رو پیشنهاد میکنم.دید زیبایی به انسان میده و اگر احیانا بچه ای دور و برتون درباره مرگ سوال پرسید به جای جواب دادن. این انیمیشن رو براش بزارید.بهترین سریالخب امسال زدم توی کار مینی سریال اخه وقت و حوصله سریال های بلند رو ندارم.و فهمیدم چه چیز های خوبی رو سال ها از دست داده بودم.بهترینش مینی سریال «غیر مومن» بود. که واقعا دوستش داشتم.شاید بشه از سریال و ساختش ایراد گرفت. اما من عاشق موضوعش شدم.عاشق سیر رها شدن از تعلقات و باور های جامعه ای که توش بزرگ شده بود شدم.بهترین آهنگبهترین آهنگ هایی که امسال شنیدم.آخرین بوسه از شاهین نجفی و ناخدا جلال از علی سورنا بود.البته آهنگ های بی کلام و فوق العاده ی زیادی گوش دادم که اسمشون رو بلد نیستم.سال خوبی نبود، ولی ازش گذشتیم.زیاد چیزی ازش یادم نمیاد شاید هم دلم نمیخواد یادم بیاد اما امسال با افراد خیلی زیادی آشنا شدم شاید بشه گفت چندین برابر سال های قبل و خب همین میتونه یه اتفاق خوب باشه.امیدوارم سال دیگه خوشحال تر و موفقیت آمیز تر باشه هم برای خودم هم برای شما.</description>
                <category>maral abbasi</category>
                <author>maral abbasi</author>
                <pubDate>Tue, 23 Mar 2021 17:03:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امتحانش کردم:)</title>
                <link>https://virgool.io/Trying/%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-vuxmfxbhfnoi</link>
                <description>سلام خوبین؟چالش امتحانش کن رو که دیدم گفتم بزار منم امتحان کنم ببینم چی میشه.نمیدونستم باید چی بگم فقط قبل از باز کردم کتاب یک کلمه گفتم اونم این بود: آیندهبه نظرم چیز جالبی آورد...جواب جذابی بود برام.حتی اگه واقعیت هم نباشه خیلی امید بخش بود.راستی یه داستان هست که خودم ننوشتم و کلاس هشتم وقتی این داستان درحال انتشار بود خوندمش و خب خیلی تاثیر داشت برام.الان هم که بازار نوجوون های ویرگول گرم شده به نظرم میتونه بهشون کمک کنه...به نظرتون بزارمش؟ ولی خب ممکنه چند پارت بشه.</description>
                <category>maral abbasi</category>
                <author>maral abbasi</author>
                <pubDate>Tue, 16 Feb 2021 11:02:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باگ های شخصیتی من(مصرف گرایی)</title>
                <link>https://virgool.io/@mrl/%D8%A8%D8%A7%DA%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D9%86%D9%85%D8%B5%D8%B1%D9%81-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-gyb9jdpbpbzi</link>
                <description>هرکسی توی شخصیتش یک سری ایراد ها داره...یه سری خصوصیات که نمیخوادشون ولی همراهشن و جزئی از وجودش...خب مسلما برای پیشرفت کردن و بهتر شدن باید این ایراد ها رو کنار گذاشت یا شناختشون و باهاشون کنار اومد.اولین و بزرگترین ایراد شخصیتی من توی چند سال گذشته چی بود؟مصرف گراییاین پدیده توی دختر ها خیلی رایج هست و یه جورایی کسی که مصرف گرا نیست از نظر اغلب دختر ها یه مشکلی داره.شما اگه میخواید دختر باکلاسی!:/ باشید باید چهارصد قلم لوازم آرایش و انواع اکسسوری و هزار و یک مانتو و... داشته باشید.چنان این مصرف گرایی به شما تلقین میشه که همش حس میکنید که یه مشکل خاصی دارید.حس میکنید زشتید و یک نقص توی شما وجود داره.به جایی میرسه که اگر مثلا کانتور نکنید. دماغ خیلی گنده ای دارید و صورتتون کج و معوج شده.اگه لاک نزنید دستاتون زشت و بی ریخت شده.اگه اتاقتون تزیین نشده باشه پس حتما آدم بی سلیقه ای هستید.خب شما همه اینکارا رو انجام میدید. اما آیا فکر کردید آرامش میگیرید؟ خیر. بدتر میشید که بهتر نمیشید...شما میوفتید توی یک دورباطل مرتب دلتون لاک های جدید میخواد، مارک های بهتر، لباس بیشتر، آرایش بیشتر و...شاید یک روز بتونید خودتون رو از این چرخه دور کنید اما یهو به خودتون میاید و میبینید دو سال از عمرتون رفته.چطور دچارش شدم؟ما که از بدو تولد مصرف گرا به دنیا نمیایم.میایم؟این باگ شخصیتی توسط جامعه به ما القا میشه...حالا چطور؟مثلا یکی بهت میرسه و میگه هایلایتر داری؟ و تو حتی نمیدونی اون چیه... و وقتی میگی نه ندارم با یک حالت تعجبی بهت میگه:جدی نداری؟ و اونجاست که تو با خودت فکر میکنی حتما چیز مهمیه که نداری...که دو حالت داره یا میری میخریش یا میری سرچ میکنی و میفهمی همون رژگونه خودمونه.علاوه بر افراد جامعه فیلم ها هم تاثیر به سزایی روی این باگ دارن.شما هرروز و هرروز توی فیلم ها یه عالمه آدم پولدار با کلی چیز های خوشگل میبینی. خب معلومه دلت میخواد.اگه از آدم ها و فیلم ها جون سالم به در ببری میرسی به اینستاگرام...یه عالمه شاخ و داف پولدار میبینی که صبح تا شب دارن خوش میگذرونن و آرایش میکنن و میخورن ومیپاشن. این موضوع رو ناخوداگاه تو تاثیر میزاره و حس میکنی سبک زندگی ایده ال اونه.البته این تاثیرات روی من شاید هم به خاطر سن بلوغ بود و همین باعث میشد بیشتر تاثیر بگیرم از اطرافم.خب من چطور باهاش مقابله کردم؟ خب یه روز به خودم اومدم و فهمیدم همین روزاست که دیگه خودم جایی نداشته باشم...حتی واسه خوابیدن هم جا نداشتم تختم پر از خرت و پرت بود روی زمین هم پر از کتاب و چیزای جینگیل مینگیل.این مصرف گرایی توی همه ابعاد زندگیم نفوذ کرده بود و از  لباس و کتاب گرفته تا چیز های کوچولو.از رنگ های مختلف خودکار و طرح های مختلف دفتر که از هیچکدوم استفاده نمیشد گرفته تا لباس هایی که سال به سال نمیپوشیدمشون.نیمی از لوازم آرایشم رو اصلا نمیدونستم به چه دردی میخوره.موهام رو با ماشین زده بود و حتی یک بند انگشت هم نبود اما یه عالمه گل سر و ریسه های مختلف داشتم برای موهام.حتی به دیوار های اتاق هم رحم نکردم و با کلی چیزای مزخرف کل دیوار رو اشغال کرده بودم. عکس و نقاشی و ریسه های نوری و...کف اتاق جا نداشت از فرط چیز های مسخره ای که  پخش کرده بودم کف اتاق.زیر تختم پر از خوراکی های چند روز پیش بود و کلا بخوام بگم وضع واقعا اسفناکی بود.یه چیزی توی مایه های اتاق منحالا چیکار کردم؟کل وسیله های اتاق رو ریختم بیرون...دیوار هارو خالی کردم و اتاق رو از اول چیدم.1-قبل از اینکه هرچیزی رو توی اتاق قرار بدم از خودم میپرسیدم: هی مارال اینو آخرین بار کی استفاده کردی؟اگه بیشتر از دوماه از آخرین استفاده گذشته بود میزاشتمش کنار تا بدم به کسی که نیاز داره...بیشتر چیز های تزیینی رو گذاشتم توی یک جعبه و هر وقت هر بچه ای میومد خونمون یکی از اونا رو بهش میدادم. 2-خرید رفتن رو به حداقل رسوندم و دیگه به عنوان گردش به مغازه ها سر نمیزدم و دیگه به هیچ سایتی که خرید آنلاین داشت سر نزدم...فقط وقتی که نیاز به چیزی داشتم میرفتم بازار و مستقیم وسیله مورد نیاز رو میخریدم و میومدم خونه. و سرک کشیدم الکی توی مغازه هارو ترک کردم3-قبل از اینکه هرچیزی رو بخرم از خودم میپرسیدم آیا واقعا نیازش داری؟برای مثال هر وقت میخواستم شال بخرم از خودم میپرسم این شال رو میخوای با کودوم مانتو بپوشی؟وقتی جوابش رو گرفتن باز از خودم میپرسیدم واقعا شال دیگه برای ست با اون مانتو نداری؟ و اگه جوابم منفی بود میخریدمش...چون گاهی شده که یه شال میخریدم و بعد میگفتم خب من که لباس ندارم با این شال بپوشم و مجبور میشدم یه ست لباس بخرم://4-سعی کردم به اینکه دورم خلوت باشه عادت کنم وگرنه دوباره تبدیل میشدم به همون هیولایی که بودم.برای اینکار اتاقتون رو همیشه مرتب نگه دارید و سعی کنید زیاد تزیینات استفاده نکنید.توی اتاق همیشه رنگ های آرامش بخش استفاده کنید و اگه میتونید گل و گیاه توی اتاق قرار بدید.این عادت بد فارغ از اونهمه ضرر و زیانی که به طبیعت وارد میکنه روح شما رو میخوره...آرامش رو ازتون سل میکنه و باعث میشه همیشه حس کنید یه چیزی کم دارید...وقتتون رو به شدت میگیره و یه روز به خودتون میاید و میفهمید که مدت هاست از زندگی واقعی فاصله گرفتید.خب اینم از تجربه من امیدوارم به دردتون بخوره و به درد من دچار هستین بتونین از پسش بر بیاین.موفق باشید</description>
                <category>maral abbasi</category>
                <author>maral abbasi</author>
                <pubDate>Wed, 27 Jan 2021 22:54:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایتی از دوری های بی پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@mrl/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-m7tkfolbd0vd</link>
                <description>خب یه روز از خواب بیدار شدیم و گفتن عه یه ویروس جدید اومده...ماهم گفتیم خب به ما چه... ما که کنکور داریم وبه زندگیمون ادامه میدیم...یهو گفتن  نه بابا داره کشته میده...هی میگفتیم تو ایران اومده؟میگفتن نه...روز آخر با اینکه ساعت دو تعطیل شدیم رفتیم بستنی فروشی و باباهامون که اومده بودن دنبالمون رو پیچوندیم...ولی از فرداش گفتن دیگه نیاین مدرسه و ما دیگه روی مدرسه و معلم ودوستامون رو ندیدیم.خب روزای اول خیلی سخت بود...برای یکی مثل من که تقریبا سه بار در هفته میرفتم پیش مامان بزرگ و بابا بزرگم...دوست صمیمیم رو هرروز میدیدم با همسایه ها سلام و علیک داشتم و به طور کلی من تمام وقت های استراحتم رو بیرون از خونه سپری میکردم.یه جورایی سخت بود که بخوام به زندگی توی انزوا عادت کنم و تقریبا تمام سرگرمی هام رو دور ریخته بودم.که خب مجبور بودم یه سرگرمی واسه خودم پیدا کنمارتباطاتخب یکی از چیزایی که بعد از اومدن کرونا به شدت آزار دهنده بود همین از بین رفتن ارتباط ما با دنیای بیرون بود.نیاز به ارتباطات برای ماها مثل نیاز به اکسیژن، آب و غذا یه نیاز ضروریه. اما با اومدن کرونا ما دیگه پاسخی برای این نیاز نداشتیم...من که درست شده بودم مثل یک ماشین که یکی از قطعه هاش رو برداشتن...توی این هاگیر واگیر یه موجود چند اینچی کوچولو به کمکمون اومد.اون اوایل که سفت و سخت توی خونه نشسته بودم و فقط کم مونده بود وقتی یکی زنگ میزنه بهش بگم ماسک بزن بعد باهام حرف بزن...درست توی همون روزا همه چیز سخت شده بود...انگار رنگ و روی زندگی داشت از بین میرفت، در و دیوار خونه به طرز عجیبی زبون در آورده بودن و بهم فحش میدادن و من نمیدونستم  این اتاق منه که داره تنگ و تنگ تر میشه یا دلم روز به روز نازک تر و تنگ تر میشه. توی همین روزها بود که پای تماس تصویری به خونه مون باز شد. به این شکل که من توی اتاقم دراز کشیدم و پاهام رو در زوایای مختلفی باز میکنم تا پوزیشن مناسب برای درس خوندن رو پیدا کنم و درست توی همون زمان که دارم درس میخونم یهو مامان میاد داخل و گوشی به دست به عمه و خاله م لبخنده میزنه و با ذوق میگه: به به اینم مارال...و من با نگاهی سیامک انصاری گونه به لنز دوربین خیره میشم.البته نه سیامک انصاری جدید بلکه همون سیامکی که بهش افعال معکوس برره رو یاد میدادن.البته بعد از حدودا یک سال ارتباط های کم و بیش مجازی به یک نتیجه پی بردم.میدونید چی؟ درسته که ما با وجود این گوشی ها توی قرنطینه از حال عزیزانمون با خبر میشیم و با خودمون میگم هی ببین فلانی حالش خوبه، نیاز نیست نگرانش باشی...اما اینا درست مثل یه مخدر باهات رفتار میکنن...یعنی بعد یه مدت تو روز به روز دلت میخواد بیشتر ازشون استفاده کنی و همین میشه که دیگه نمیتونیم از گوشی هامون جدا بشیم...و نکته دیگه هم اینه که باز هم درست مثل یه مخدر در زمان مصرف حس فوق العاده ای بهت میده ولی امان از وقتی که مصرف تموم بشه...اونوقت تو میمونی و یه عالمه حس بد.حس بد بابت هدر رفتن وقتت، ارضا نشدن نیاز ارتباطاتت و در بلند مدت حتی بهت حس تنهایی میده.ابراز علاقه، درد و دل، خوشحالی، غم و حس های دیگه پشت تلفن و پیام اصلا به خوبی منتقل نمیشن و تو هر لحظه حس میکنی داری تنها تر میشی...البته خب مسلما برای ما توی این دوره خوب بود چون لااقل با این مخدر تونستیم نیاز به روابطمون رو یه مقدار کاهش بدیم.سرگرمیخب بالاخره ما کنکورمون رو دادیم و وقت استراحت رسیده بود.از قبل براش برنامه ریخته بودم که یه عالمه فیلم میبینم و کتاب میخونم و میرم یک ماه خونه مامان بزرگم میمونم...اما خب کنکور یه بلایی سرمون آورد که دیگه چشم دیدن هرگونه کتابی رو نداشتیم و من کلا هرگونه وسیله کاغذی رو از اتاقم پرت کردم بیرون.فیلم هم خب مگه چقدر میتونیم فیلم ببینیم؟...خونه مامان بزرگمم فقط سه روز رفتم و دیگه نتونستم تحمل کنم و برگشتم...اما من دیگه سرگرمی خاصی نداشتم و یه جورایی یادم رفته بود قبل از کنکور چجوری زندگی میکردم...تا اینکه به پیشنهاد یکی از بچه های همین ویرگول رفتم سراغ نقاشی های دیجیتال...شاید بپرسین که چرا نقاشی های کاغذی نه...و باید بهتون جواب بدم پول نداشتم برم اونهمه وسیله بخرم.برای نقاشی دیجیتال شما به یک عدد گوشی یا تبلت نیاز دارین به علاوه انگشتتون...حقیقتا اونقدرا توی این زمینه پیشرفت نکردم و فقط نقلشی ماندلا رو کمی تمرین کردم. که میتونم به جرئت بگم حتی یک دهم سختی نقاشی روی کاغذ رو نداره و کار به شدت تمیز و زیبا در میاد.به علت کاهش کیفیت زیاد جزئیاتش مشخص نیستیکی دیگه از نقاشی هام که متاسفانه نیمه کاره موندخب سرگرمی بعدی که داشتم و به شدت برام سرگرم کننده بود.عکاسی بود.یه جورایی یار و یاورم شده بود و همه جا وهمه چیز رو ثبت میکردم...البته بخوام راستش رو بگم زیاد کاری با آدم بزرگا نداشتم و فقط از بچه ها و و پدیده های طبیعی عکس میگیرم.یه خوبی که این سرگرمی داره اینه که خسته کننده نیست و تو میتونی تا ساعت ها مشغولش باشی و خسته نشی.خوشگل خانوم مهربون من.کی گفته قبرستون همیشه لوکیشن غم انگیزیه؟خب گوشی توی سال گذشته خیلی کمک های دیگه بهم کرد که نمیشه اگه بخوام یکی یک نام ببرم...و به جاش اجازه بدید از نحوه کنترل کردن این مخدر کوچولو براتون بگم.خب من به عنوان یک کنکوری نباید وقت زیادی رو صرف گوشی و کامپیوتر و اینترنت و غیره کنم و به جاش باید سرم توی کتابم باشه و شرایط روز هم بهم اجازه کامل حذف کردنشون رو نمیده پس چیکار کردم؟اول از همه بگم من یه مریضی خاص داشتم...اونم این بود که هیچ نوتیفی دریافت نمیکردم اما مرتب گوشی رو چک میکردم و الکی رمزش رو میزدم و توی برنامه ها گشت میزدم و برمیگشتم...و این چرخه بارها و بارها ادامه پیدا میکرد.یه روز کد *#*#۴۶۳۶#*#* رو زدم و دیدم ساعت خیلی خیلی زیادی رو صرف گوشی میکنم و اون روز کمر همت بستم و شروع کردم  به امتحان کردن برنامه های مختلف که ببینم کودوم بهتره و استفاده من رو از گوشی کاهش میده.برنامه های خیلی زیادی بود اما بهترینشون که هنوزم ازش استفاده میکنم دتوکس(detox) بود.بقیه برنامه ها رو میتونی دور بزنی اما این رو به سختی میشه دور زد و یه جورایی گوشی رو بلا استفاده میکنه...اگه منتظر بمونی، گوشی رو خاموش روشن کنی، به امام زاده دخیل ببندی یا هرکار دیگه این برنامه گوشی رو بهت پس نمیده.البته بهت  یک باز اجازه تماس میده و همون هم به مدت پنج دقیقه.اما اگه خیلی به گوشیتون نیاز داشتید میتونید برنامه رو دور بزنید که خب بهتون نمیگم چطوری...برید زمانتون رو مدیریت کنید:)این گوشی ها این روزها خیلی به کمک ماها اومدن و کارمون رو راحت کردن...اما دیدن روزهایی که ما بشیم برده ی این گوشی ها ترسناکه.نمیخوام حرف های کلیشه ای بزنم اما خیلی از کلیشه ها چیز های قشنگی رو توی دل خودشون دارن.وقتی یه نفر میاد به دیدن ما و ماها سرمون رو میکنیم توی گوشی درست مثل اینه که...مهمون داشته باشی و بهش بگی یه لحظه وایسا من برم سر بزنم خونه دوستم و بیام.به نظرم اگه بتونیم از آدم های واقعی زندگیمون لذت ببریم زندگی خیلی قشنگ تر میشه تا وقتی که آدم های مجازی رو دوست داشته باشیم...البته منظورم این نیست که دوست های مجازی خوب نیستن...فقط منظورم اینه که آدم های واقعی خیلی بیشتر میتونن کنارت باشن، بهت عشق بورزن و همراهت باشن.به قول یه عزیزی در پاسخ به کسی که بهش گفت چرا جوابمو ندادی من گوشی رو خریدم که خودم راحت باشم نه اینکه بقیه راحت باشن  </description>
                <category>maral abbasi</category>
                <author>maral abbasi</author>
                <pubDate>Thu, 31 Dec 2020 00:18:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه دارن میمیرن...</title>
                <link>https://virgool.io/@mrl/%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86-%D9%85%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%86-fqxrocwl0cej</link>
                <description>روز اعلام نتایج کنکور بود که برای عوض شدن حال و هوام رفتیم تا خونه بابا بزرگمرفتیم توی زمین های کشاورزی و ی ذره تاب خوردیم و چند تا اشنا دیدیم بابایی موند کنارشون ولی من و مامانی اومدیم خونه...چی شد؟هیچی یهو صدای جیغ های بلند شروع شد و ما دوباره برگشتیم توی زمین ها اما چی دیدیم؟پسر 16ساله ای که توی ی گلخانه درست توی بیست متری بابایی خودش رو دار زده بود...هیچوقت صحنه ای که روی دست های میومد پایین رو فراموش نمیکنم...این پسر همبازی من بود و خواهرش دوست صمیمی من...تازه قدش رشد کرده بود...جوری که وقتی گذاشتنش توی تابوت پاهاش ازش بیرون زده شد.چند وقت بعد در حال خوندن عربی بودم که گوشی مامانم زنگ خورد و خبر رسید خالم فوت کرده...هیچکس کنارمون نبود و من و مامانی تنها بودیم...بابایی قبلش خبر دار شده بود و زنگ زده بود ولی وقتی دید ما نمیدونیم چیزی نگفت و فقط به مامانی گفت آماده کن بریم بارونگرد(روستامون) سر بزنیم به مامانت...اما داییم با اینکه به بابام گفته بود به مامانی هم زنگ زد و خبر مرگ خاله رو دادروز های سختی بود خیلی خیلی سخت...اون شب و فرداش و فرداهاش پیش مامان بزرگم خوابیدم...به جرئت میگم توی سه شب سر هم پنج ساعت نخوابید و کل شب ناله و مویه میکرد...قسمت غم انگیز ماجرا اونجا بود که مامانم و خاله هام میگفت شما ها گریه نکنین و دست منو میگرفت و میگفت بخواب...چند روزی از مرگ خاله گذشته بود...مامانی نمیتونست خونه بمونه و رفته بود پیش خاله و مامان بزرگم...داداشم هم شوشتر بود خونه عموم...چون من نمیتونستم از داداش کوچولوم مراقبت کنم اونو هم فرستادیم خونه عمم...فقط من موندم و بابام...چند روزی خوب گرسنگی کشید بیچاره و فقط نون و ماست خورد...البته براش مرغ سرخ کردم ولی میگفت بو میده...املت هم که درست کردم میگفت بد مزه س ی شب که گرسنگی بر بابایی چیره شد رفتیم خونه عمم که شام بخوریم اما وسط راه یکی از آشنا ها بهمون زنگ زد و گفت فلانی تصادف کرده توی راه اهواز.خب ما هم سر ماشین رو پیچوندیم و رفتیم سر صحنه...تیکه تیکه شدن آدم رو اونجا من به چشم دیدم... شما  تصور کنید با بابایی دو پلاستیک آدم رو از گوشه و کنار جاده جمع کردیم و گذاشتیم صندوق عقب ماشین...ی مقداریشون رو قبل از ما برده بودن بیمارستان ولی بازم ازشون مونده بود...وقتی پسر 4 ساله مرحوم رو دیدم فقط ی سوال برام پیش اومد که چرا اینقدر تند رانندگی میکرد؟اولش میخواستم نرم مراسم این پسره ولی دختر عموش دوست صمیمیم بود و زنگ زد که بیا منتظرتم..مادرش همش گریه میکرد که سعید(بابام)اجازه نداد پسرمو ببینم...بعدا که به بابایی گفتم چرا نزاشتی گفت:میزاشتم تیکه تیکه هاش رو ببینه؟دیشب خونه تنها بودم مامان و بابام رفتن پیش مامان بزرگم که قلبش رو عمل کرده...توی حیاط بودم که صدای جیغ شنیدم همونجوری دویدم بیرون و فهمیدم دختر همسایه رو به روییمون خودش رو دار زده...کاری با این موضوع ندارم که رابطه م باهاش چطور بود...چون جز معدود افرادی بود که بهش سلام نمیکردم و توی بچگی به دست کتک مفصل بهش زده بودم...اما دو سال ازم کوچیک تر بود و شنیدن خبر مرگش برای ناراحت کننده بود... هر شب و هر صبح میدیدمش و از کنارش میگذشتم...درسته که همیشه به خاطر صدای بلندش که داد میزد ازم فحش میخورد اما مردنش برام ناراحت کننده بود. ظاهرا مرگ مغزی شده... امیدوارم اعضای بدنش رو اهدا کنن..هرچند با شناختی که از خانواده ش دارم بعید میدونم...علاوه بر اینها توی این مدت ده ها خبر مرگ دیگه شنیدم که جوری نبود که بخوام تعریف کنمدلم نمیخواست این پست رو بزارم ولی اتفاق دیشب ی جورایی دوباره ناراحتم کرد و یاد اتفاقات گذشته افتادم...از ناله و زاری بدم میاد ولی نتونستم اینا رو تعریف نکنم...اگه ناراحت شدین عذر میخوام ولی خواستم بمونه به یادگار که یادم بیاد چه روزهای سختی گذشتناینم ی یادگاری دیگه از اون روز های افتضاح...که امیدوارم هیچوقت برنگردن...الان که بهش نگاه میکنم میفهمم چهره انسان چقدر تابع شرایطیه که توش قرار دارهراستی اگه وقت داشتین ی فاتحه بخونید برای عزیزای از دست رفته</description>
                <category>maral abbasi</category>
                <author>maral abbasi</author>
                <pubDate>Sun, 27 Dec 2020 15:22:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>