<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدرضا محمدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mrmohammadi</link>
        <description>وبسایت من: www.mrmohammadi.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:18:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/17499/avatar/SM5C9f.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدرضا محمدی</title>
            <link>https://virgool.io/@mrmohammadi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یه عضو بده، برو خارج</title>
                <link>https://virgool.io/@mrmohammadi/%DB%8C%D9%87-%D8%B9%D8%B6%D9%88-%D8%A8%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC-p7ypttgwbp6r</link>
                <description>الان حدود یک سال و نیمه که من برای تحصیل، به کمک بورس تحصیلی، از ایران خارج شدم. تجربیات و احساساتم هم همین‌قدر کم قابل اتکا هستند. برای همین زیاد جدی نگیرید و فقط به عنوان یه داستان این پست رو بخونید.به نظر من مهاجرت مثل این می‌مونه که یه نفر بیاد و به شما بگه که: ببین، من کلی امکانات در اختیارت می‌ذارم، کلی فرصت، مقدار زیادی آسایش. دیگه قرار نیست هر دفعه میری سوپرمارکت اعصابت خرد شه و نگران بشی که همه چیز گرون شده. دیگه قرار نیست هزار و یه نفر به خودشون اجازه بدن تو زندگیت دخالت کنند. قرار نیست برای اینترنت حرص بخوری. قرار نیست حراست دانشگاه بهت برای خوشحال بودن گیر بده. قرار نیست حتما بری سربازی. قرار نیست هر چیزی که می‌خری استرس داشته باشی که اصله یا نه. قراره بری یه جایی که توی دانشگاه‌هاش برات به عنوان دانشجو احترام قائلند. قراره بری جایی که اکثر آدما هر چیزی دلشون می‌خواد می پوشن در عین حال که یه سری مرز‌‌ها و پروتکل‌ها رو رعایت می‌کنند. البته نه اینکه جایی که میری بی‌عیب باشه‌ها؛ نه. فقط از جایی که الان هستی خیلی بهتره وگرنه هر جایی بری کلی چیز هست که بخواد اعصاب تو رو خرد کنه.اما!اما اتفاقی که می‌افته اینه که در مقابل اینکه این چیزا رو به دست میاری، یکی از ارگان‌های بدنت رو از دست میدی.آدم به آدم فرق داره که کی چی از دست بده. یه سریا مثلا آپاندیس از دست میدن. حالا بودن و نبودنش خیلی خللی توی بدن ایجاد نمی‌کنه.یه سریا یه کلیه از دست میدن. اون سخت‌تره ولی میشه زندگی کرد. یه سری یه تیکه معده.یه سریا هم البته یه دست یا یه پا از دست میدن. یه سری‌ها میرن اونجا و از شدت خونریزی خیلی دووم نمیارن البته.یه سری‌ها هم هستن که مثلا یه نصفه شش از دست میدن. برا همین اونجا همه امکانات رو دارن ولی نفسشون می‌لنگه. برا همین حتی اونجا هم خوش نیستند.برا همین در عین حال که تحقیق می‌کنی که چیا رو به دست میاری، خیلی هم تحقیق کن که چی رو قراره از دست بدی. بعد تصمیم بگیر.من جزو دسته‌ای هستم که ته تهش یه کلیه از دست دادم و در مقابلش خیلی چیز‌ها به دست آوردم و صد بار دیگه هم برگردم حاضرم به طور موقت اون کلیه رو از دست بدم ولی اون چیزایی که به دست آوردم رو باز به دست بیارم. این نکته هم گفتنش مهمه که منظور از دست‌آورد‌ها بیشتر دست‌آورد‌های غیرمادی هست. بد نیست که این رو بگم که منظورم کلاب و دیسکو هم نیست. چون هنوز نرفتم این‌ها رو.ولی خیلی‌ها رو دیدم که واقعا حداقل یه نصفه‌ شش دادند تا اومدند و برای همین اینجا هم حتی نفس کشیدن براشون</description>
                <category>محمدرضا محمدی</category>
                <author>محمدرضا محمدی</author>
                <pubDate>Thu, 12 May 2022 19:25:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب تخصص و پذیرش کاستی‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@mrmohammadi/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%AE%D8%B5%D8%B5-%D9%88-%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%B4-%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%87%D8%A7-rlpryifvenxc</link>
                <description>یه ویدئو حدودا ۵۰ دقیقه‌ای محمدرضا شعبانعلی دیدم که یه جمله‌ش خیلی خیلی به دلم نشست و خیلی احساس کردم که اگر به این توصیه عمل نکنم واقعا توی زندگیم ضرر می‌کنم. اون جمله مضمونش این بود:«اینکه یه نفر دوست داشته باشه توی یه درس نمره‌ خوب بگیره رو درک می‌کنم و اتفاقا می‌تونه هدف خوب و جذابی باشه اما من اشتیاق برای گرفتن معدل خوب رو نمی‌فهمم»خیلی جاها خوندم از محمدرضا که میگه ما نه‌هایی که میگیم و چیز‌هایی که انتخاب نمی‌کنیم تعریف میشیم. این یعنی تخصص. کسی که دوست داره معدلش خوب باشه یعنی اینکه به جای اینکه برای یک مبحثی که قراره توش خبره بشه وقت بذاره، برای تمام درس‌هاش وقت می‌ذاره تا نمره‌ی اونا رو کسب کنه.با منطق من یکی جور در نمیاد.البته خب باید به این دقت کرد که این نباید بهانه‌ای باشه برای کلا کار نکردن و کلا درس نخوندن (برای کسی که فکر می‌کنه با درس خوندن بهش کمک می‌کنه به اهدافش برسه).مسیری که من دارم لنگان لنگان توش حرکت می‌کنم، مسیر معدل‌سازیه. نه متخصص شدن.شاید برمی‌گرده به شفاف نبودن اهداف.یه مسئله دیگه که این روزا فکر من رو درگیر خودش کرده، بحث پذیرشه. شروع این درگیری ذهنی هم با خوندن کتاب موراکامی بود. توی کتاب «وقتی از دویدن صحبت می‌کنم، در چه موردی صحبت می‌کنم؟» یه پذیرش عجیبی از خودش داره. اینکه الان سنش طوریه که برای یه پیشرفت بدنی ناچیز باید کلی تلاش کنه. اینکه استعداد نویسندگی نداره و کلی باید تلاش کنه تا با داشتن عادات صحیح این کمبود رو جبران کنه و کتاب‌های خوب بنویسه.امروز هم یه مطلبی از صدرا علی‌آبادی می‌خوندم. با اینکه این شخص توی ۲۴ سالگی مدیر محصول یه شرکت بزرگه اما با پذیرش کامل گفته بود که هوش پایین و چهره‌ی متوسطی داره.الان که دارم می‌نویسم می‌تونم درک کنم که این نوع نگاه به چه دردی می‌خوره (البته در صورتی که در حد سخنرانی نباشه و واقعا یک باور باشه):۱- اینکه تا مشکلی پذیرفته نشه، نمیشه جبران یا حلش کرد.۲- «پذیرش» اینکه خیلی‌های دیگه از تو توی این دنیا بهترن واقعا یه آرامش خاطر مورد نیاز برای تک‌تک آدم‌ها.من خودم باید بپذیرم که به واسطه اینکه بیش‌فعالی ذهنی دارم، خیلی از کار‌ها رو نمی‌تونم به سرعت و دقت بقیه انجام بدم. یا شاید یادگیری و برنامه‌نویسی به سرعت بقیه نشه هیچ‌وقت.</description>
                <category>محمدرضا محمدی</category>
                <author>محمدرضا محمدی</author>
                <pubDate>Tue, 15 Dec 2020 15:06:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با بزرگان بگرد!</title>
                <link>https://virgool.io/@mrmohammadi/%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DA%AF%D8%B1%D8%AF-uoy1smy04btw</link>
                <description>چند شب پیش که داشتم همراه احسان می‌دویدم، تازه متوجه شدم که اگه توی هر کاری یه همراهی داشته باشی که ازت قوی‌تر باشه، چقدر این مسئله باعث رشدت سریع‌ترت می‌شه.هر چه من می‌خواستم توی مسیر بایستم و استراحت کنم، چون می‌دیدم احسان داره می‌دوه و می‌ره، منم می‌خواستم که تا حدودی کم نیارم و پا به پای اون خیلی بیشتر از توانم دویدم.تو بقیه چیزا هم همینطوره. همراه بزرگ آدمو بزرگ می‌کنه.بزرگ‌ترین ظلمی که آدم به خودش و اطرافیانش می‌کنه اینه که برای دلخوشی اطرافیان خودش رو تا حد اون‌ها پایین بیاره.چه فهم باشه، چه نوع گفتار و چه فرهنگ.و البته نقطه شروع این ظلم هم انتخاب اطرافیانی هست که از تو پایین‌ترند و وقتی باهاشونی، فکر می‌کنی کسی هستی.</description>
                <category>محمدرضا محمدی</category>
                <author>محمدرضا محمدی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Nov 2020 03:58:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برخیز كه پر كنیم پیمانه ز می / زان پیش كه پر كنند پیمانه‌ی ما</title>
                <link>https://virgool.io/@mrmohammadi/%D8%A8%D8%B1%D8%AE%DB%8C%D8%B2-%D9%83%D9%87-%D9%BE%D8%B1-%D9%83%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B2-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D9%83%D9%87-%D9%BE%D8%B1-%D9%83%D9%86%D9%86%D8%AF-%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87%DB%8C-%D9%85%D8%A7-lsp0fgwevjib</link>
                <description>چند وقته که مرگ ذهنم رو درگیر کرده.متاسفانه هنوز خیلی به فکرش نیستم اما بیشتر از قبل ذهنم رو درگیر کرده.چرا میگم متاسفانه؟چون فکر می‌کنم تا آدم مرگ رو درک نکنه، نمی‌تونه زندگی رو درک کنه یا اصلا بفهمه چرا باید در لحظه زندگی کرد.به فکر مرگ بودن حرصِ استفاده‌ی حداکثری از منابع رو به جون آدم می‌اندازه. اینکه نکنه من بمیرم و این ذهن رو دست‌نخورده یا تماما استفاده نشده دست خاک بدم.نکنه من بمیرم و از این امکاناتی که دارم درست استفاده نکرده باشم.به فکر مرگ بودن خوبه به نظرم. البته به فکر مرگ بودن با ترس از مرگ داشتن فرق داره.این چیزایی که نوشتم پخته نیست. خودم حس می‌کنم که جای کار داره.اگر دانشی دارید که به پخته شدن این مطلب کمک می‌کنه خوشحال میشم باهام در میون بذارید.دوست دارم این نوشته رو با چند بیت از خیام تموم کنم:آمد سحری ندا ز می‌خانه‌ی ما / كای رند خراباتی دیوانه‌ی ما  برخیز كه پر كنیم پیمانه ز می / زان پیش كه پر كنند پیمانه‌ی مابرخیز بتا بیا ز بهر دل ما / حل كن به جمال خویشتن مشكل ما  یك كوزه شراب تا به هم نوش كنیم / زان پیش كه كوزه‌ها كنند از گل مایه پست مرتبط: https://virgool.io/@mohternet/%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-fpfnao4cnrjd </description>
                <category>محمدرضا محمدی</category>
                <author>محمدرضا محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 01 Nov 2019 12:48:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بزرگترین ظلم</title>
                <link>https://virgool.io/@mrmohammadi/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B8%D9%84%D9%85-cnghtaaimkj6</link>
                <description>پیش‌نوشت: متن زیر نظر یه جوان خیلی ناپخته‌س که حقیقتا هیچ‌ چیز نمی‌داند. از منبع علمی یا کتاب خاصی هم گرفته نشده. صرفا حاصل تفکرات من هست. شما هم لطفا به این دید نگاه کنید.تا اینجای زندگی به این نتیجه رسیده‌ام که اگر سعی من بر این باشد که ظلمی به خود نکنم قطعا ظلمی به دیگران نخواهم کرد. البته خیلی مهم است که بدانم که انجام چه کاری حقیقتا ظلم به خود است یا نیست.به نظر من یکی از بزرگترین ظلم‌هایی که یک انسان می‌تواند بر خود روا دارد این است که: توجه‌اش را از خودش معطوف به دیگری کند. حرفی که زدم دو مصداق خیلی bold دارد: یکی غیبت و دیگری سرک در زندگی دیگران کشیدن.اینکه من وقتی را که می‌توانیم برای رشد و یا حتی لذت خودم صرف کنم را برای حاشیه‌های زندگی کس دیگری صرف کنم به نظرم یکی از احمقانه‌ترین کارهایی است که می‌توانم بکنم. و ای کاش این وقت هرز رفته فقط محدود به زمانی بود که برای غیبت و فضولی صرف می‌کردم. چیزی که متوجه‌ شده‌ام این هست که هر چه را که من در روز راجع به آن حرف می‌زنم (تمرکز ذهنی می‌گذارم) در ذهن من می‌ماند و حتی در خلوتم هم به ذهنم حمله می‌کند و دقایقی از من را می‌گیرد.تازه دارم می‌فهمم «حاشیه» چیست. حاشیه آن است که مرا از خودم غافل می‌کند.با این کوتاهی عمر و مرگ‌های ناگهانی فکر می‌کنم واقعا حیف است که دقیقه‌ای از خود غافل شوم.پی‌نوشت۱: اینکه «از خود غافل شدن» چیست، خودش نیاز به فکر و بحث زیادی دارد. چیزی که می‌دانم این است که قطعا وقت گذاشتن برای کسانی که مسئولیت در قبال آن‌ها داریم از خود غافل شدن نیست. چرا که در نهایت سود این عمل به کیفیت زندگی خودِ ما کمک می‌کند.پی‌نوشت۲: شاید علت اینکه دیگر پیامبری نیامده‌است این است که ما دیگر این توانایی داریم که از کلمه‌های «حلال» و «حرام» عبور کنیم و با استفاده از منابع در دسترس پس پرده‌ی خیلی از باید‌ها و نباید‌ها را درک کنیم. اگه حلال و حرامی بوده که شما فلسفه‌ی برچسب‌گذاری‌اش را درک کرده‌اید لطفا برای من هم بنویسید تا من هم یاد بگیرم.</description>
                <category>محمدرضا محمدی</category>
                <author>محمدرضا محمدی</author>
                <pubDate>Wed, 09 Oct 2019 20:38:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شجاعت در مقابل مرگ: «خسته بودن از زندگی» یا «رضایت از زندگی تا به اینجا»؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mrmohammadi/%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-fpfnao4cnrjd</link>
                <description>کسای زیادی رو دیدم که با افتخار از شجاعت خودشون در مقابل مرگ میگن. من اون‌ها رو به سه دسته تقسیم می‌کنم:دسته‌ی اول کسانی هستند که تا حالا اتفاق، افتخار یا دستاورد خاصی نداشته‌اند. صرفا چون از یک ایدئولوژی پیروی می‌کنند که به فکر مرگ بودن در اون کار پسندیده‌ای هست، سعی می‌کنند اشتیاق مرگ رو در خودشون تقویت کنند و در مجلسی هم که حرف از مرگ باشه، بادی در غبغب می‌ندازند و از شوق خودشون نسبت به مرگ حرف می‌زنند. این افراد معمولا انتظار خاصی هم از زندگی نداشتند و راضی هستند که تا حالا ۶-۵ تا فرزند معمولی رو هم هر طور که بوده بزرگ کردند (صرفا غذا دادند بهشون!) و تحویل جامعه دادند. به نظرم این نوع اشتیاق یه نوع توهمه. این آدما اونقدرا هم در مقابل مرگ شجاع نیستند.دسته‌ی دوم کسانی هستند که از زندگی خسته‌اند. این دسته خودش از نظر من به دو زیر دسته تقسیم میشه:کسانی که در حال حاضر اونقدر مشکلات و درگیری‌ها اعم از بیماری، مشکلات مالی و فرزندان بد دارند که حتی یک دقیقه از این زندگی مشقت بار رو دیگه نمی‌تونند تحمل کنند و به قول معروف دیگه بریدند.کسانی که درک بالایی از زندگی دارند و بر اینکه چه پتانسیل‌هایی داشتند و چه‌ها می‌توانستند بکنند آگاهند. این افراد چون تا الان که سن زیادی ازشون گذشته از توانایی‌های خودشون استفاده نکردند و حالا هم دیگه اون توانایی‌ها نیست که بتونند ازش استفاده بکنند، دیگه امیدی به ادامه‌ی این زندگی ندارند. در واقع دیگه فایده‌ای در این زندگی نمی‌بینند.و اما دسته‌ سوم. این افراد برای من بسیار مقدسند، چرا که معنای زندگی و کوتاه بودن زندگی رو به موقع درک کردند. امثال این آدما هر آنچه در توانشون بوده رو انجام دادند و می‌دونند که اگر هم کاری رو نکردند، در توانشون نبوده. شاید انتظار بره که این افراد در اشتیاق مرگ باشند ولی اینطور نیست. این افراد فقط، از مرگ نمی‌ترسند. چون ظرفیتی در این دنیا نبوده که ازش بهره نبرده باشند و کاری نمونده که بخوان انجام بدند و در توانشون بوده باشه و انجام نداده باشند. مثال این آدما یه مسافریه که در حال سفره و تا اینجای سفر تمام لذت‌های مادی و معنوی رو که می‌خواسته و می‌تونسته رو برده. درسته ذوق داره که یه ذره دیگه در سفر باشه، ولی اگر همین الان هم بهش بگن که وقت برگشتنه، با کمال میل می‌پذیره و خیالش راحته که به اون چیزی که می‌خواسته تا حالا رسیده. بخوام خودمونی بگم: دیگه دلش نمی‌سوزه.به نظر من بهتره که برداشت ناقصی از «به فکر مرگ بودن»، که توسط حضرت علی یا هر مسلک و دین و شخص دیگه‌ای گفته شده،‌ نداشته باشیم. تعبیری که از این توصیه برای ما شده این بوده که به فکر مرگ باشیم تا گناه نکنیم. به نظر یک بخش خیلی‌ مهم‌تر از این توصیه حذف شده. اینکه به فکر مرگ باشیم و بدونیم که زندگی خیلی کوتاهه. هر لحظه ممکنه بمیریم و وای بر اون روزی که لحظه‌ی مرگ فرا برسه و ما مجبور باشیم سلول‌های بدن رو استفاده نشده تحویل خاک بدیم.من خوشحالم از اینکه در گروه اول و دوم جای نمی‌گیرم و ناراحتم از اینکه در زمره‌ی دسته سومی‌ها نیستم. اگه می‌خواهید با دسته سومی‌ها آشنا بشید به این فایل صوتی گوش بدید.</description>
                <category>محمدرضا محمدی</category>
                <author>محمدرضا محمدی</author>
                <pubDate>Thu, 05 Sep 2019 11:46:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حالم خوبه :)</title>
                <link>https://virgool.io/@mrmohammadi/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D9%87-hcdu9dytcpnm</link>
                <description>تمام لحظات سختی که خودت، بودن درشون رو انتخاب کرده باشی، یه روزی به بار می‌شینند. یه روزی باعث میشن یه لبخند از ته دل روی لبات بشینه. یواشکی بشکن بزنی و بخوایی برای تخلیه‌ی هیجانت فقط بدوی. تو جاده، دور اتاق.دووم بیار. خودت انتخاب کردی و می‌دونی که ته قصه خوشه. ادای حال خوبا رو دربیار، حتی اگه حالت خیلی بده.تلاشتو بکن . . . حداقلش اینه که بعدا اونقدرا حسرت نمی‌خوری. یا اصلا با خودت قهر نمی‌کنی.دوباره:به راه بادیه رفتن، به از نشستن باطل / که گر مراد نیابم، به قدر وسع بکوشم</description>
                <category>محمدرضا محمدی</category>
                <author>محمدرضا محمدی</author>
                <pubDate>Thu, 29 Aug 2019 16:13:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اون خبرا هم که فکر می‌کردم نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@mrmohammadi/%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ux8aqxzbn2jp</link>
                <description>امشب متوجه شدم که یکی از فواید تلاش برای وبلاگ نویسی اینه که متوجه میشی با اینکه فکر می‌کنی خیلی چیزا بلدی ولی اونقدری چیز بلد نیستی که بخوایی درموردشون بنویسی. یا اینکه اون چیزایی رو هم که بلدی اونقدرا  روشون مسلط نیستی.امشب این بیت از سعدی (که توی یکی از پادکست‌های مصطفی کلامی شنیدمش) هم زیاد توی ذهنم تکرار میشه:به راه بادیه رفتن، به از نشستن باطل / که گر مراد نیابم، به قدر وسع بکوشمشبتون بخیر</description>
                <category>محمدرضا محمدی</category>
                <author>محمدرضا محمدی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Aug 2019 23:54:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحولای یهویی</title>
                <link>https://virgool.io/@mrmohammadi/%D8%AA%D8%AD%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D9%87%D9%88%DB%8C%DB%8C-vhqznusdzkru</link>
                <description>خیلی‌ جاها می‌خونیم و می‌شنویم که فلانی، فلان کار رو کرد و از اونجا به بعد بود که زندگیش کاملا متحول شد. مثلا برایان تریسی هدفش رو روی یه کاغذ نوشت و با اینکه حتی این کاغذ بعدا گم شد اما به خاطر نوشتن هدف روی کاغذ، از اون به بعد عوض شد و الان هم که . . .آیا واقعا تحول در لحظه و در گرو یه اتفاق رخ میده؟به نظر من در اکثر مواقع نه. این یه برداشت اشتباهه.هزاران اتفاق قبل از اون لحظه افتاده که اون آدم رو به اون لحظه رسونده. تعبیر «آبستنِ چیزی بودن» رو از محمدرضا شعبانعلی یاد گرفتم و دوستش دارم. می‌خوام بگم اون آدم آبستن اون تغییر بوده. اون حرکت کوچیک فقط نماد لحظه‌ی فارغ شدنه!به نظر من دگروگونیِ بزرگ، حاصل خیلی چیزاس. حاصل درکِ شرایط غیر عادیه. حاصل هزاران بار خواستن و نشدنه. حاصل امتحان کردن خیلی روش‌ها و راه‌های دیگه‌س. حاصل بی‌شمار لحظه‌اییه که یه آدم به خودش غر زده و تو خودش نالیده و شایدم از وضع بدش گریه کرده. و اونقدر این اتفاقات افتاده تا اینکه اون آدم آماده شده برای لحظه‌ی تحول.چیزای یهویی رو دوست ندارم، چون خیری ازشون ندیدم. تصمیم‌های یهویی، آدم‌هایی با پول‌های یهویی، مهاجرتای یهویی. همشون یا نمی‌مونند یا اگه بمونند خطرناکند.پی‌نوشت: برایان‌ تریسی برای من نه نماد موفقیته و نه خیلی کتاباش رو مطالعه کردم. فقط یه مثال بود.</description>
                <category>محمدرضا محمدی</category>
                <author>محمدرضا محمدی</author>
                <pubDate>Sun, 25 Aug 2019 18:18:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از نگرش به عمل یا از عمل به نگرش؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mrmohammadi/%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%85%D9%84-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D9%85%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%B4-diiw0eutuzl7</link>
                <description>دلم می‌خواد اینستاگرام نرم و پست‌ها و استوری‌های سخیف و سطحی و گردن به پایینی رو نبینم. ولی هنوز ذهنم کنجکاوی دیدن این پست‌ها و استوری‌ها رو داره‌‌. چون هنوز اونقدر خودم از این سطحی بودن جدا نشدم که نتونم تحملشون کنم و دیگه ذوقی براشون نداشته باشم.امشب دلم خواست که توی خونه نشینم جلوی تلویزیون و هیولای مهران مدیری رو نبینم و به جاش بشینم بار هستی رو ادامه بدم. اما ذهنِ سطحی، شوق هیولا رو داشت.دلم می‌خواد نخوابم و کار کنم. اما ذهن هنوز اونقدر در شوق پیشرفت نمی‌سوزه.و خیلی کار‌ها رو می‌خوام بکنم و کار‌های زیادی رو می‌خوام نکنم که تو جفتش شکست خوردم.نمی‌دونم مسیر کدوم وریه؟کارها رو باید درست کرد تا ذهن تغییر کنه یا اینکه ذهن رو باید تغییر داد و بقیه‌ش خودش درست میشه؟شایدم دو طرفس.نمی‌دونم</description>
                <category>محمدرضا محمدی</category>
                <author>محمدرضا محمدی</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jun 2019 03:40:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلاش برای پیشرفت یا تلاش برای تلاش؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mrmohammadi/%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%B1%D9%81%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-tjvi1taklxp8</link>
                <description>قبلا هم توی مطلب توهم یه اشاره‌هایی به این موضوع کردم اما باز برای اینکه بهتر برای خودم جا بیفته دوست دارم که بیشتر در موردش بنویسم.یادمه کنکور که داشتم، بدون هدف می‌رفتم کتابخونه، که رفته باشم کتابخونه. در هفته یه ۱۰ ساعت درس می‌خوندم که درس خونده باشم.تا چند وقت پیش، کتاب می‌خوندم که کتاب خونده باشم. یا متمم می‌‌خوندم و می‌نوشتم که در نظر کسی که خیلی قبولش دارم (محمدرضا شعبانعلی) فرهیخته جلوه کنم.حالا از من که بگذریم نمونه‌های خیلی زیادی میشه مشابه موارد بالا گفت:قرآن می‌خوانند تا قرآن خوانده باشند (بدون توجه به معنی و اینکه اصلا این کتاب برای اینه که ازش راه درست زندگی دریافت بشه نه اینکه صرفا خونده باشه)محبت به ائمه دارند تا محبت داشته باشند (بدون توجه به اینکه این همه تاکید بر توجه به زندگی بزرگان دین برای الگو گیری از زندگی اون‌هاست نه دوست داشتن‌ اون‌ها)کار می‌کنند تا کار کرده باشند (بدون توجه به راندمان و پیشرفت کار)مثال‌های از این قبیل زیادند و از شما هم می‌خوام که اگر مثالی دارید توی کامنت بنویسید.به نظر من ریشه‌ی تمام این «تلاش برای تلاش»ها اینه که ما کار‌ها رو برای بقیه انجام میدیم. اگر در هر کار این رو در نظر بگیریم که این کار چقدر برای من مفید خواهد بود؟ (که البته کار آسونی نخواهد بود چون ممکنه آدم دچار خودخواهی بد بشه که کلا در تضاد با این تفکر منه) به نظرم اونجاست که بعد از مدتی رشد فردی شکل می‌گیره. اما این تشخیص نیاز به آینده نگری و خرد بسیاری داره. مثلا فرض کنید که من مطلب درسی رو خیلی خوب مسلط هستم. اگر جاهل باشم و نفهمم که واقعا نفع شخصی در چی هست این دانش رو پیش خودم محفوظ نگه می‌دارم و به هیچ کس دیگه‌ای انتقالش نمی‌دم تا مثلا بقیه‌ی افراد در این درس نمره‌ی خوب نگیرند (منافع شخصی من تامین شده ولی به صورت کوتاه مدت). اما اگر من اندک خردی داشته باشم متوجه خواهم شد که در صورتی که من این دانش رو به دوستم انتقال بدم بعد دوستم هم در سطح خوبی از دانش قرار می‌گیره. بعد اطلاعاتی از خودش به اون دانش اضافه می‌کنه و در پایان دانش اولیه به اضافه‌ی مطالب مفید دیگر از دوستم به من منتقل میشه. حتی اگر این اتفاق هم نیفته من می‌دونم که من سواد یکی از افرادی که قراره بعدا توی این جامعه باهاش زندگی کنم رو افزایش دادم و در نتیجه‌ی یکی از بخش‌های جامعه به صورت اصولی و دقیق کارهاش انجام خواهد شد.لطفا نظراتتون رو در مورد این موضوع باهام در میون بذارید :)</description>
                <category>محمدرضا محمدی</category>
                <author>محمدرضا محمدی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Apr 2019 03:06:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیپسپاگتی</title>
                <link>https://virgool.io/@mrmohammadi/%DA%86%DB%8C%D9%BE%D8%B3%D9%BE%D8%A7%DA%AF%D8%AA%DB%8C-muqzxr1z4uwo</link>
                <description>بعد از حال بعد چند روز پیش و در راستای افزایش مهارت‌ها (و در پی اون افزایش عزت نفس) دیشب که تنها بودم تصمیم گرفتم که دلو به دریا بزنم و یه غذایی برای خودم درست کنم. این شد که یه غذای ترکیبی اختراع کردم و زدم به بدن که چون طعمش رو خیلی دوست داشتم طرز تهیه‌ش رو اینجا می‌نویسم. قبل از اینکه ادامه بدم بگم این مقادیری که می‌نویسم برای غذای یه نفره‌س. اگر تعداد بیشتر شد دیگه خودتون جدول تناسب ببندید :)مواد لازم:پیاز: یه دونه کوچیکفلفل دلمه: ۶cm*۲cmگوشت چرخ کرده: ۱۰۰mm*۳۰mm*۲mmماکارونی: یه دسته به قطر ۲cmپنیر پیتزا رنده شده: هر چقدر که دوست داریدادویه‌جات (پاپریکا، لیمو فلفلی، زردچوبه): به مقدار لازمنمک و فلفل: به مقدار لازمروش پخت:اول یه قابلمه بردارید و آب توش بریزید و بذارید جوش بیاد و بعد از اینکه جوش اومد ماکارونی‌ها رو توش بریزید و بذارید ۱۲ دقیقه بمونه. بعدش بریزید توی آبکش و آب سرد توش بریزید و بذارید یه گوشه.همزمان با فرآیند قبلی اون پیاز کوچولو رو نگینی خرد کنید و توی روغن تفت بدید. بعد پیاز‌ها رو راهنمایی کنید به سمت یه طرف ماهیتابه و گوشت (یا سویا) رو بریزید توی ماهیتابه و هی بهش با یه چیزی ضربه بزنید تا پخش بشه و پخته بشه. برای اینکه بوی گوشت هر چه بیشتر گرفته بشه در حین اینکه داره می‌پزه بهش زردچوبه هم اضافه کنید. بعدش فلفل دلمه‌ها رو هم نگینی خرد کنید و اضافه کنید به پیازا تا یه ذره پخته بشن و بعدش همه‌ی محتوای ماهی‌تابه رو به انضمام ادویه‌های ذکر شده در لیست بالا، با هم قاطی کنید. حال باز اونا رو بزنید کنار و یه قاشق رب رو به ماهیتابه اضافه کنید و بذارید یه ذره گرم بشه تا بوی خامیش بره. یه پیمونه آب جوش اضافه کنید به ماهیتابه و حالا همه‌ی محتوا رو با هم مخلوط کنید. ادامه‌ی کار رو من با مایکروویو رفتم ولی شما می‌تونید با فر هم برید. من یه بشقاب برداشتم و یه لایه‌ چیپس ریختم توش بعد یه لایه اون گوشت و اینا و یه ذره پنیر پیتزا و بعدش یه ذره ماکارونی بعد یه لایه چیپس و گوشت و پنیر و یه لایه ماکارونی و الخ. ۵ دقیقه بذارید توی مایکرووویر بمونه. بعد سس مایونز رو به سبک خودتون درست کنید (ماست و ادویه قاطیش کنید) و یه کمی بریزید روش.غذای شما آماده‌س. نوش جان :)پی‌نوشت: من اولین بار بود که غیر از تخم مرغ و سیب‌زمینی چیزی می‌پختم و ممکنه کلا فرآیند به صورت تصادفی منجر به یه غذای خوشمزه شده باشه.</description>
                <category>محمدرضا محمدی</category>
                <author>محمدرضا محمدی</author>
                <pubDate>Tue, 23 Apr 2019 00:27:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌ موضوعی بد دردیه</title>
                <link>https://virgool.io/@mrmohammadi/%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%A8%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%87-cjfewpbu9lej</link>
                <description>امروز از صبح که بیدار شدم دنبال یه موضوع می‌گشتم که بنویسم. خیلی موضوع‌ها به نظرم اومد ولی همشون انتقادی و پر از ناله بود. تصمیم گرفتم که ننویسم. بعد عصر رفتم با دوستام بیرون اونجا هم دوباره به اطرافم توجه کردم که چیز خاصی به ذهنم نیومد. حتی شب توی میدون نقش جهان چند تا توریست دیدم و باهاشون حرف زدم. ولی بازم چیزی که قابل نوشتن اینجا باشه و حرف جدیدی باشه که بقیه ننوشتند، به ذهنم نیومد. نیاز دارم بیشتر مطالعه کنم.</description>
                <category>محمدرضا محمدی</category>
                <author>محمدرضا محمدی</author>
                <pubDate>Sun, 21 Apr 2019 00:57:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیشه‌ی پنجره را باران شست . . .</title>
                <link>https://virgool.io/@mrmohammadi/%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%87%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%B3%D8%AA-ol2q2lbmnure</link>
                <description>خواستم امشب درباره‌ی نظم بنویسم، دیدم که حوصله‌ی نوشته‌ی تحلیلی ندارم. یهو این شعر از حسین منزوی اومد توی ذهنم:&quot;شیشه پنجره را باران شست .از دل من اما،چه کسی نقش تو را خواهد شست؟&quot;یه زمانی فیلم «دل‌ شکسته» رو خیلی دوست داشتم. فکر کنم حدود ۱۴-۱۵ بار هم دیدمش. یه جاش خسرو شکیبایی در حالی که بارون میاد به پنجره نگاه می‌کنه و شعر بالا رو می‌خونه. صدای خسرو شکیبایی با چنین تصویری عجیب توی ذهن من مونده. با اینکه حرف ۶-۷ ساله پیشه ولی انگار توی ذهنم حک شده.بعضی شب‌ها می‌خوام بدون اینکه استرس فردایی رو داشته باشم تا صبح شمع روشن کنم و آهنگ گوش بدم و به دل خودم باشم.شبتون پرتقالی</description>
                <category>محمدرضا محمدی</category>
                <author>محمدرضا محمدی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Apr 2019 00:48:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغزی که منابع محاسباتیش هرز میره</title>
                <link>https://virgool.io/@mrmohammadi/%D9%85%D8%BA%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%B9-%D9%85%D8%AD%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D8%B4-%D9%87%D8%B1%D8%B2-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%87-tr0t0tvtfyym</link>
                <description>پیش نوشت: متن زیر پر از درد دل و ناله‌س. اگه حال خودتون هم خوب نیست شاید بهتر باشه که نخونید.یه جای کار می‌لنگه. هی تصمیم می‌گیرم هی عمل نمی‌کنم. هی شعبانعلی می‌خونم یه اپسیلون روم تاثیر می‌ذاره ولی کارام همونقدر کند پیش میره. البته بی‌انصاف نباشم یکی از تاثیراتی که به تازگی از محمدرضا شعبانعلی روی طریقه‌ی فکر کردنم می‌بینم اینه که تقریبا فهمیدم که چیزی بدون تلاش ممکنن نیست و چیز‌های ارزشمند به دست آوردنشون طول می‌کشه. اما فقط می‌دونم که طول می‌کشه. می‌دونم که باید تلاش کرد ولی خبری از تلاش نیست.هزار تا بهونه دارم. «توی خوابگاه نمیشه کار کرد. خوابم به هم می‌ریزه و در طول روز به کاری نمی‌رسم. آدمای اطرافم آدمایی هستند که اونطور که باید فرهیخته نیستند.»نه اینکه مثلا همش هم بخوام کارای بزرگ بکنم و شکست بخورما. حتی میکرواکشن‌هام رو هم پیگیری نمی‌کنم. شاید مسئله عزت نفسه. شاید ژنتیکه. نمی‌دونم. یه جایی شاهین کلانتری نوشته بود که برای پیشرفت باید گند زد به خیلی چیزا. ولی انگار نمی‌تونم. انگار هنوز جرئت نه گفتن‌های مداوم رو ندارم. مثلا خیلی از وقتایی که دوستام میگن بیا بریم بیرون یا مثلا بیا بازی کنیم و اینا نه میگم ولی بعد که عواقب رو می‌بینم بعد آره میگم و بعد خسته میشم و یه چند بار نه میگم و باز آره میگم و این دور تکرار میشه. هنوز یه نه محکم نگفتم. نه به سیگار و قلیون و خیلی چیزا گفتم (که البته به خاطر اینکه هیچ‌کدوم رو دست خانواده‌م ندیدم و رفتاری هم که منو هدایت کنه به این چیزا توی خانواده باهام نشده. پس افتخار خاصی نیست!) اما به این چیزای کوچیک نه نمیگم. می‌دونم تعادل چیز مسخره‌ایه ولی خیلی وقتا میگم خب بذار حالا یه فیلم هم ببینم. بذار حالا این لذت کوچیک رو هم ببرم. نیازه برای اینکه بتونم خوب کار کنم. انگار هنوز مدل ذهنیم یه مدلِ تعادل گریز نیست. یادداشت‌های صبحگاهی رو هم می‌نویسم. باعث شده حال روحیم خوب بشه اما توی عاداتم تاثیری نداشته. هنوز توی خلق عادات مشکل دارم. توی برنامه‌ریزی و زمانبندی. خیلی بیش از حد با خودم مهربون شدم انگار. والد خودم رو از کار انداختم ولی هنوز بالغم رو به کار ننداختم. راه فرارم هم موقع ناراحتی از اینکه کار نمی‌کنم اینه که برم روزنوشته‌های محمدرضا شعبانعلی رو بخونم یا اینکه یه مطلب بخونم. حتی با اینکه تلگرام و اینستاگرام تقریبا از زندگیم حذف شدند اما هنوز پیشرفت خاصی تو خودم نمی‌بینم. از اینایی که به قول شاهین کلانتری باهاشون گند می‌زنی به زندگی. از اینایی که وقتی انجامشون میدی خیلی‌ها از کنارت میرن. و شاید یکی دو تایی که واقعا درکت می‌کنند کنارت می‌مونند. به خاطر اتفاقی که ۵ ماه پیش تو همچین روزی افتاد حال دلم خوبه ولی از خودم راضی نیستم. با تمام توانم زندگی نمی‌کنم. فوقش یه ۵ درصد. ماکسیمم. توی این مدت شاید تفکرم عمیق‌تر شده باشه. بیشتر چیزها رو اونطور که هستند دیدم اما فقط به ارزشمندی خودم اضافه کردم. به توانمندی‌هام چیز خاصی اضافه نشده. کار‌های ناکرده‌م زیاده. کارهایی که مثل یه برنامه‌ی اضافی دارن بار اضافی روی cpu مغزم می‌ذارند. وقتی این حرفا رو برای کسی می‌زنم بهم میگن که تو سخت‌گیری. از نظر خودم نیستم. فقط لازمه‌ی رسیدن به اهدافی که دارم اینه که اینطوری باشم. شاید بهتره بشینم مدل ذهنی فعلی‌ام رو یه ذره شرح بدم. خیلی پیچیده‌س. ولی سعی‌ام رو می‌کنم. یه نکته بگم که الان چون تازه با مفهوم مدل ذهنی آشنا شدم ممکنه این مفهوم رو با مفهوم «عکس العمل در برابر شرایط مختلف» به جای هم استفاده کنم. شرح مدل ذهنی من احتمالا به این صورته:۱- به تازگی یادگرفتم که هر کاری که می‌کنیم هدف توش انتفاع شخصیه. حتی وقتی که ما نفهمیم که هدف اینه. بعضی وقت‌ها می‌فهمیم و درست عمل می‌کنیم و واقعا نفع به ما می‌رسه و رضایت واقعی پیدا می‌کنیم. اما خیلی از وقت‌ها هست که چون واقعا نمی‌دونم رضایت واقعی توی چیه گند می‌زنیم. یکی از این مواردی که گند می‌زنه (نه اون گند) به همه چیز، برای بقیه بودنه. توی ذهن من اکثر چیز‌ها برای بقیه‌س. به خاطر قضیه‌ی والد (اگر نمی‌دونید والد-بالغ-کودک چیه درباره‌ی «تحلیل رفتار متقابل» تحقیق کنید). الان که یه ذره درباره‌ی تحلیل رفتار متقابل می‌دونم متوجه‌شم و سعی می‌کنم که کمتر باشه ولی خب طول می‌کشه.۲- وقتی یه کاری رو شروع می‌کنم چیزی که خیلی باعث اتلاف وقت و در نتیجه‌ی اون تموم نکردن کار و در نتیجه‌ی تموم نکردن کار، اعصاب خردی و سرخوردگی میشه نداشتن تمرکزه. نه اون تمرکز. منظورم اینه که مثلا دارم کد می‌زنم بعد می‌بینم که تم IDE اون چیزی که من می‌خوام نیست میرم کلی وقت می‌ذارم تا این رو درست کنم در صورتی که وقتی دیگه وارد این حاشیه شدم پیوستگی کارم از بین میره.۳- بیشتر تمرکزم روی ایرادگیری هست تا دیدن خوبی‌ها. حتی در مورد خودم. مثلا وقتی استادی داره درس میده تو دانشگاه بیشتر از اینکه فکر این باشم که از درسش استفاده کنم و حواسم به پرستیژ استاده یا اینکه اگه مثلا یه کلمه‌ی انگلیسی رو غلط تلفظ کرد مرتبه‌ش تا حد زیادی در نظر من کاهش پیدا می‌کنه.۴- ذهن بسیار متعصبی روی خواب دارم. وقتی شب درست نخوابم یا اینکه حس کنم در طول روز خوابم کامل نبوده اعصبام به هم می‌ریزه. چون احساس می‌کنم بازدهی لازم برای درس خوندن یا انجام کارهام رو ندارم برای همین فکرم این میشه که امروز چطور بخوابم (چون خواب بعد از ظهر توی اتاق ما تقریبا ناممکنه) و بعد از اینکه به این نتیجه می‌رسم که خب نمیشه خوابید اعصابم خرد میشه. در صورتی که اولا اگه واقعا بخوام بخوابم می‌تونم اون گوشی‌هایی رو که دارم بذارم توی گوشم و بخوابم و دوما تقریبا می‌تونم توی شب ۵ ساعت خواب کافی داشته باشم که خب میشه باهاش خوب زندگی کرد. و در واقع به این نتیجه رسیدم که این بهانه‌اییه برای اینکه از زیر کارای همون ساعات بیداری هم در برم.۵- ذهنی دارم که از مو تیر برق می‌سازه. یعنی کوچکترین چیز‌ها رو تبدیل به یه دلیل بسیار بزرگ می‌کنه برای انجام ندادن کار در حال حاضر و موکول کردنش به بعد.۶- ذهن با اخلاقی دارم.۷- خیلی از وقت‌ها خود واقعیم رو از بقیه پنهان می‌کنم تا اینکه یکی از اونا باشم یا اینکه ناراحتشون نکنم. مثلا فرض کنید جایی هستم که آدمایی که اونجا هستند قدرت خرید لپ‌تاپ ندارند. من هم نیاز دارم که کار‌هام رو انجام بدم. برای اینکه اونا دلشون نسوزه لپ‌تاپ رو در نمی‌آرم. یا خیلی از موارد دیگه. در واقع در اکثر مواقع خودم رو تا سطح بقیه میارم پایین تا یکی از اونا باشم و این حس می‌کنم بار پردازشی وحشتناکی برای ذهنم داره. قشنگ درگیر بودن ذهنم رو حس می‌کنم. اینکه خودم نیستم. و همیشه هم به این فکر می‌کنم که شاید این باعث بشه حتی آدما در سطح خودشون باقی بمونند. وقتی کسی ببینه آدمای اطرافش از بالاترند سعی می‌‌کنه به اونا برسه ولی وقتی معیار مقایسه‌ای برای پیشرفت نداشته باشه و ببینه همه در سطح خودش هستند کاری نمی‌کنه. یعنی در واقع دوست دارم هر طور که شده مورد تایید گروه‌هایی باشم که دوستشون دارم. البته یه کمی بهبود پیدا کرده این قضیه واقعا.۸- عکس‌العملم در مقابل شرایط سخت مطلب خوندن در مورد اون شرایط سخت و تلاش نکردن برای حل اونه.۹- در مقابل آدمایی که می‌فهمم الآن حاضر نیستند مخالف حرفشون رو بشنوند سکوت می‌کنم.۱۰- علی رغم مواردی که گفتم، در طول روز خیلی تلاش می‌کنم که خودم باشم اما پردازش ذهنی بسیار بالایی برام داره. چون خیلی باید تو ذهنم بجنگ.۱۱- شاید خیلی از وقتا توهم تلاش دارم.تهش اینکه ذهنم اونقدر حاشیه داره و بار پردازشیش برای فرعیات میره که برای فرآینده‌های اصلی خیلی منبع محاسباتی باقی نمی‌مونه.</description>
                <category>محمدرضا محمدی</category>
                <author>محمدرضا محمدی</author>
                <pubDate>Thu, 18 Apr 2019 22:17:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشکل صدا در Ubuntu 18.04</title>
                <link>https://virgool.io/@mrmohammadi/%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-ubuntu-1804-wc09s8eebon3</link>
                <description>من چند باری اوبونتو رو روی لپ‌تاپ خودم نصب کردم و همیشه این مشکل رو داشتم که بعد از نصب هیچ صدایی از این سیستم‌ عامل خارج نمی‌شد. در صورتی که توی ویندوز کامل صدا رو داشتم. برای این کار سایت‌های مختلفی رو می‌رفتم و خیلی کار مثل دستکاری Alsamixer، حذف و نصب PulseAudio و غیره رو انجام می‌دادم اما هیچ تغییری نمی‌کرد و یهویی خودش دیگه درست می‌شد و بعد دوباره صدا ازش در نمی‌اومد و این قطع و وصلی ادامه داشت. این دفعه تمام این کار‌ها رو کردم ولی یه ایده به ذهنم رسید که اجراش کردم و بعدا فهمیدم که مشکل از کجاست. من همیشه فلشی که اوبونتو رو از روش بوت می‌کنم رو توی ویندوز آماده‌ش می‌کنم و بعد از اینکه پروسه‌ی آماده شدن تموم شد همونجا سیستم‌ رو Restart می‌کنم و اوبونتو رو از روی فلش بوت می‌کنم. اتفاقی که می‌افته اینه که وقتی ویندوز رو یه بار به طور کامل Shutdown نمی‌کنید انگار کارت صدا رو دستش می‌گیره و رهاش نمی‌کنه. این میشه که اوبونتو دسترسی بهش نداره و نمی‌تونه صدا تولید کنه (البته این برداشت من از این اتفاقه و ممکنه درست نباشه). پس برای حل این مشکل یه بار ویندوز رو به صورت کامل Shutdown کنید و از اوبونتو لذت ببرید :)</description>
                <category>محمدرضا محمدی</category>
                <author>محمدرضا محمدی</author>
                <pubDate>Sun, 24 Mar 2019 19:38:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوله‌پشتی ۹۸ من :)</title>
                <link>https://virgool.io/@mrmohammadi/%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%87%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%DB%B9%DB%B8-%D9%85%D9%86-zgjv8oqfcwfb</link>
                <description>این اولین باری هست که من دارم درباره‌ی کوله‌پشتی تجربیات یک ساله‌ام می‌نویسم. حس خوبی نسبت به این کار دارم و امیدوارم که شناسایی‌هام درست بوده باشه و بتونم سال ۹۸ خوبی را فارغ از هر گونه هدف‌گذاری خاصی به پایان برسونم.و اما سوالاتی که باید بهشون پاسخ بدم:فرض کنید کوله‌پشتی دارید که قرار است در آن تجربیاتی را از سال ۹۷ بگذارید و با خود به سال ۹۸ ببرید. تجربیات مثبتی که همراه داشتن آنها به شما کمک می‌کند نسبت به سال قبل فردی توانمندتر بشوید. در کوله‌ی خود چه تجربیاتی را قرار می‌دهید؟- یکی از بهترین تجربیاتم توی سالی که گذشت این بود که فهمیدم نمی‌شه ۱۰۰٪ مطمئن برچسبی (منطقی، احساسی) روی تصمیماتی که می‌گیرم بزنم. شاید یه تصمیمی رو در لحظه می‌گیرم که به نظرم احساسیه ولی وقتی از لحظه‌ی تصمیم‌گیری دور می‌شم و نتایج اون تصمیم رو می‌بینم، تازه می‌فهمم که اون تصمیم شاید منطقی‌ترین تصمیمی بوده که گرفتم.- مورد دیگه اینکه حاضر باشم هزینه‌های پیشرفت رو بپردازم. توی این سال تحصیلی من با هم‌رشته‌ای‌ و هم‌ورودی‌های خودم اتاق گرفتم توی خوابگاه. یه سری حاشیه‌هایی داشت، خواب کافی نداشتم، از نظر روحی شاید اذیت شدم. اما باعث شد تا در سالی که خیلی از بچه‌ها شاید افت تحصیلی داشتند من از نظر تحصیلی رشد کنم.- هر چی بیشتر می‌گذره من بیشتر زندگی رو شبیه یه سری گوی و یه سری ظرف می‌بینم. گوی‌ها محدودند و مجموعشون هم کمتر از مجموع ظرفیت‌ تمام ظرف‌هاست. اگه این گوی‌ها رو توی یه ظرفی گذاشتی دیگه نمی‌تونی بقیه‌ی ظرف‌ها رو همشون رو پر کنی. برای پر‌تر کردن یه ظرف (پیشرفت) باید از یه ظرف دیگه یه سری گویی برداری و بذاری توی اون ظرف.- قبلا یه دوستی بهم گفته بود که :«پول و تجربه، پشتِ ترسه!». من امسال بیشتر به این جمله فکر کردم و سعی کردم از ترس‌هام عبور کنم تا به چیز‌هایی که می‌خوام برسم.یکی از به شدت تاثیر گذارترین و نجات‌دهنده‌ترین اتفاقات ۹۷ هم آشنایی با محمدرضا شعبانعلی بود.- بواسطه‌ی کتابایی که خونده بودم و مطالعاتی که داشتم توی سال ۹۷ تونستم بیشتر افکار رو نگاه کنم. یعنی مثل اینکه یه مبل راحتی بذار یه گوشه‌ی ذهن و بشینم تولیدات ذهنم رو - که نمی‌تونم جلوشون رو هم بگیرم- نگاه کنم. تلاش می‌کنم سال ۹۸ برام همراه با ذهن‌اگاهی بیشتری باشه.- امسال پادکست‌های فارسی آموزشی زیاد گوش دادم و دوست دارم که خیلی بیشتر هم گوش بدم.- توی سال ۹۷ یکی دو تا از کتابای قطوری که همیشه خوندنشون رو به تعویق می‌انداختم رو هم تونستم به پایان برسونم و دلم می‌خواد سال ۹۸ کتابای مفید بیشتری رو نوش جان کنم.- تفاوت زیادی که سال گذشته با سال‌های گذشته‌تر داشت این بود که نظم شخصی من توی این سال خیلی بیشتر از سایر سال‌ها بود. علت گرایشم به نظم هم این بود که متوجه شدم بی‌نظمی فشار ذهنیم رو خیلی زیاد می‌کنه. ساده‌ترینش در پیدا کردن وسایلم بود. دیدم که وقتی چیزی رو جاش رو نمی‌دونم چقدر بار ذهنی برام داره و با انجام یه سری کار ساده خیلی راحت می‌تونم این بار ذهنی رو حذف کنم.- اینکه در سال ۹۷ یادگرفتم خیلی کمتر خودم رو درگیر مسائلی کنم که مربوط به من نیست و یا با دونستنشون کاری هم برای حل کردن اونا از دستم برنمیاد، باعث شد تا آرامش خاطر بیشتری داشته باشم.- امسال با متمم آشنا شدم و کج‌دار و مریز توش فعالیت داشتم که خیلی خیلی کمکم کرد و می‌خوام که فعالیت‌ توی متمم رو ادامه بدم.- آخرای امسال تفکرِ &quot;یکی بیشتر&quot; توی ذهنم بهتر جای گرفت و توی هر کاری خسته می‌شم سعی می‌کنم باز هم یه بار بیشتر انجامش بدم و کلا همون طور که توی یکی از پست‌های قبلی نوشتم، به این نتیجه رسیدم این تکرار هست که نتایج رو مشخص می‌کنه در اکثر موارد، نه استعداد.- توی سلف دانشگاه ما یه طرحی هست به نام «همسفره». این طرح به این شکله که دانشجو‌ها قبل از اینکه غذاشون رو شروع کنند می‌تونند یه قسمت از غذاشون رو داخل ظرف‌هایی که قرار داده شده بریزند و در پایان هر روز بچه‌های خیریه دانشجویی این غذ‌ا‌ها رو بین نیازمند‌های شهر توزیع می‌کنند. از اینکه در سال ۹۷ تقریبا تمام وعده‌ها من یه قسمتی از غذای خودم رو داخل ظرف‌های همسفره ریختم خوشحالم و دوست دارم باز هم ادامه بدم.- توی سالی که الآن روزای آخرش رو دارم می‌گذرونم، بعد از آشنایی با ChannelB و گوش دادن به پادکست آنگلا مرکل فهمیدم (البته هنوز به طور کامل جاش رو توی ذهنم تثبیت نکرده) که سکوت کنم و همزمان کارم رو بدون سر و صدا و بدون اینکه بخوام به کسی نشون بدم به بهترین شکل انجام بدم. در پایان اتفاقات خیلی قشنگی می‌افته. همچنین فهمیدم که خیلی به آینده فکر نکنم چون خیلی نمی‌شه پیش بینی کرد که مسیر چه خواهد بود. فقط روحیه‌ی تلاشگری رو توی خودم تقویت کنم چون باعث میشه زندگی، من رو توی هر مسیری انداخت توی اون مسیر جزو بهتر‌ین‌ها بشم.- امسال بواسطه‌ی آشنایی با شاهین کلانتری نوشتن یادداشت‌های صبحگاهی رو شروع کردم. دفتر اول که خیلی هم قطور بود تمام شد و دفتر دوم هم فکر می‌کنم تا پایان سال، دیگه تموم بشه. روزی سه صفحه نوشتم و افکار رو آوردم روی کاغذ و این کاری هست که نه تنها می‌خوام در سال آینده انجام بدم بلکه دوست دارم تا آخر عمر انجامش بدم. چرا که وقتی می‌نویسم این حس رو دارم که انگار در حال فیلم‌برداری از روحم هستم و دارم یه جا ثبتش می‌کنم.- و آخرین مورد اینکه امسال یادگرفتم از خرده تلاش‌ها غافل نشم. تلاش‌های خیلی کوچیک که انگار انجام دادن و ندادنشون تفاوت زیادی نداره اما تلاش‌های سرنوشت‌ساز دقیقا همین‌ها هستند.برای حرکت در مسیر زندگی باید سبک و چابک بود. چه مواردی را از کوله‌ی خود خارج می‌کنید که در سال ۹۷ باقی بماند و شما سبک‌تر حرکت کنید؟یکی از سنگین‌ترین مواردی که می‌خوام از توی کوله حذف کنم توهم هست. توهم کار، توهم تلاش و توهم خوشحالی.مورد سنگین‌ وزن دیگه کمال‌گراییه.مورد دیگه منتظر موقعیت مناسب بودنه. هر الگوی رفتاری الآن دارم، یه دقیقه دیگه، یه روز دیگه و حتی یک هفته‌ی دیگه هم همین خواهد بود.یکی از مواردی که دائما رو زمین می‌ذارمش و باز برش می‌دارم (البته هر دفعه سعی می‌کنم سبک‌ترش کنم و برش دارم) تلاش برای اصلاح کردن بقیه‌س. کاری که نه جواب می‌ده و حتی اگه هم جواب بده از کجا معلوم که اصول من درست‌تر از فرد مقابله؟پشت گوش اندازی ۹۷ با اینکه نسبت به سال‌های گذشته سبک‌تر بود ولی بازم دوست دارم که سال آینده با هر چه سبک‌تر کردنش، چابک‌تر باشم.یکی از خیلی خیلی سنگین‌های ۹۷ برنامه‌ریزی نکردن بود. تنها آرزویی که دارم اینه که با این وزن حداقل توی ۹۸ نباشه.و سنگین وزن آخر هم عروسک محتویات والد و کودک بودنه. دوست دارم سال ۹۸ خیلی بیشتر از امسال بالغ باشم.فرض کنید در پایان سال ۹۸ بیشتر آن فردی شده‌اید که شبیه خود ایده‌آل شما است. در این صورت چه ویژگی‌ها و رفتارهایی باید در شما تقویت شود؟ چه چیزهایی را در کوله‌ی خود می‌گذارید که کمک می‌کند این ویژگی‌ها در شما تقویت شود؟من این سوال رو نخونده بودم برای همین بیشتر جواب‌هاش رو توی سوال اول پوشش دادم، اما اگه بخوام صفات موردی بگم:تلاشگر، خردمند، عاشق، مهربون و باحال :)دوست دارم آخر این پست از دوستایی که تاثیر زیادی روم داشتند و سالی که گذشت رو برام زیباتر از سال‌های پیش کردند هم تشکر کنم:پدر و مادرمرویاآنا و شادی و سپهر و عرفانسحر شاکرو خودم :)و در آخر آرزو دارم برای دوستای ویرگولیم که سال ۹۸ با تمام پیش‌بینی‌هایی که میشه مبنی بر سخت بودن و بد بودن و این‌هاش اما سالی پر از یادگیری و احساس خوب باشه.</description>
                <category>محمدرضا محمدی</category>
                <author>محمدرضا محمدی</author>
                <pubDate>Thu, 14 Mar 2019 15:30:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برداشت‌های من از یه پادکست درباره‌ی آنگلا مرکل</title>
                <link>https://virgool.io/@mrmohammadi/%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%DB%8C-%D8%A2%D9%86%DA%AF%D9%84%D8%A7-%D9%85%D8%B1%DA%A9%D9%84-tooumutal4ln</link>
                <description>دو شب پیش که داشتم از خونه می‌اومدم به سمت شهری که توش درس می‌خونم گفتم که این دفعه که بعد از مدتی طولانی صاحب هندزفری شدم بذار پادکست گوش بدم. انتخابی که کردم قسمت ۲۷‌ام از پادکست‌‌های ChannelB بود. این قسمت اختصاص داشت به خانم مرکل. این پادکست میاد از بچگی خانم مرکل، شرایطی که توش بزرگ شده شروع می‌کنه و تا جایی پیش میره که طی یه فرآیند ائتلافی ایشون میشه صدر اعظم آلمان.برای من نکات ضمنی زیاد داشت این پادکست که می‌خوام اینجا بنویسمشون. نمی‌دونم ‌ذهنم تا کجا یاری می‌کنه. این نکته رو هم بگم که در حالی این متن رو می‌نویسم که توی خوابگاه روی تخت طبقه‌ی دوم نشستم و بچه‌ها کف اتاق نشستند و مشغول پاسور بازی کردن هستند:)امیدوارم بتونم به خوبی تمرکز کنم.اما برم سراغ اصل بحثم.برعکس تصوری که من از سیاسیون داشتم مبنی بر اینکه همشون آدمایی هستند که توی جوونیشون کله‌شون بوی قرمه سبزی میده و خیلی فعالیت‌های سیاسی دارند و مخالفت‌های زیادی با حکومت‌هاشون دارد و این‌ها، اما خانم مرکل به گفته‌ی این پادکست اینطور نبوده. اتفاقا آدمی بوده که خیلی محافظه‌کار بوده و در اکثر جاها اعتراضی نسبت وضع زندگیش به دولت نمی‌کرده (با اینکه وضع خوب نبوده) و به طور کلی آدمی نبوده که مخالفت‌ و فعالیتی علیه‌ دولت داشته باشه.این آدم یک شنونده‌ی بسیار حرفه‌ای بوده. طوری که مثلا میگن مثلا وقتی یه مشاوره‌ای از کسی می‌گیره و اون طرف داره جواب میده، خانم مرکل طی ۳-۴ دقیقه تصمیمش رو معلومه گرفته. ولی همچنان جوری وانمود می‌کنه که داره گوش میده.اگه بخوام یه توضیح خیلی کلیشه‌ای داشته باشم ایشون کم حرف می‌زده و خیلی کار می‌کرده. کاری نداشته که کسی کارش رو می‌بینه یا نه. کارش رو خیلی خوب و محکم و درست انجام می‌داده.در یه مقطعی از عمرش که توی یه موسسه‌ی علمی تدریس می‌کرده افق دیدش این بوده که شصت سالش بشه که بتونه بازنشسته بشه و بعدش بره یه سفر کالیفرنیا رو ببینه. یعنی در واقعا اگه اشتباه نکنم تا قبل ۴۰ سالگی و اینا تو فکر کارای سیاسی و اینا هم نبوده (ممکنه اعداد رو اشتباه بگم. شما ببخشید).کلا گفته میشه که ایشون خیلی اعتقادی به افق بلند مدت نداره. و اینکه اصول خاصی هم به جز دو مورد خاص که یکیش آزادی و دیگری موفقیت مردم هست در امور سیاسیش نداره اما بسیار سخت کوشه.اما جذاب‌ترین چیز‌ها برای من توی این پادکست و توی اخلاقیات خانم مرکل، به عنوان قدرتمند‌ترین زن جهان، این بودند که خیلی نباید نگران این باشی که مثلا اکثر آدمایی که توی یه کاری خیلی رشد کردند از بچگی یه شرایط خیلی خفن و آماده‌ای رو داشتند و اصلا برای اون کار تربیت شدند. مهم اینه که توی هر مقطع و هر شرایطی که هستی خیلی تلاش کنی و کارت رو به بهترین شکل انجام بدی. به احتمال زیاد اون اتفاقایی که باید بیفته، می‌افته.نکته‌ی بعد این که فکر کردن زیاد و صبر و حوصله باعث میشه که خیلی اتفاقات خودشون بیفتند، بدون اینکه تو بخوایی نگرانشون بشی.نکته‌ی یکی مونده به آخر اینکه کم حرف زدن و بیشتر گوش دادن و کار کردن فکر می‌کنم نتایج خیلی خوبی رو به بار می‌اره.نکته‌ی آخر اینکه خیلی نمیشه از الآن آدم‌ها فهمید که در آینده چه اتفاقاتی براشون می‌افته. مثلا کسی که الان دکترای شیمی داره و داره یه جایی شیمی درس می‌ده رو نمیشه گفت که لزوما در آینده یه پژوهشگر خیلی کار درست میشه. شاید دیدی یه اتفاقاتی پشت سر هم افتاد که اون شخص شد صدر اعظم آلمان!</description>
                <category>محمدرضا محمدی</category>
                <author>محمدرضا محمدی</author>
                <pubDate>Wed, 13 Mar 2019 20:32:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا تمام بچه‌های فامیل شما هم باهوشند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mrmohammadi/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%A8%DA%86%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%84-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%AF-s7v1srh0bnd8</link>
                <description>من آخرش نفهمیدم به کی میگن باهوش؟پای صحبت‌ اکثر پدر و مادر‌ها که می‌شینی میگن که فلان روز رفتم مدرسه‌ی پسرم (یا دخترم) و معلمشون گفت که: بچه‌ی بسیار باهوشی دارید!تعداد نخبه‌ها و باهوش‌ها خیلی زیاد شده؟ تعریف باهوش تغییر کرده؟ یا من در خانواده‌ای نخبه‌پرور چشم به جهان گشوده‌ام؟ولی به نظرم این تعریف و تمجید‌ها ضررشون برای فرزندان ما خیلی بیشتر از نفعشه. چرا که در خیلی از موارد یا بچه از خودش مطمئن میشه و نیازی به تلاش نمی‌بینه. یا اینکه می‌خواد تلاش کنه ولی می‌ترسه که این برچسب ازش برداشته بشه.مورد اول خیلی آسیب‌زاست. چون یه سری چیزا هر چی هم باهوش باشی نیاز به تلاش داره تا جا بیفته. و وقتی اون بچه‌ به همچین مواردی بر می‌خوره فکر می‌کنه با تلاش کم و اتکای به هوش زیادش می‌تونه که توی اون مورد موفق بشه. و وقتی که این اتفاق نیفته آسیب زیادی به عزت نفس و اعتماد به نفس شخص وارد میشه.به نظرم اگه از نظم و تلاش بهینه‌ی فرزند تعریف بشه خیلی خیلی مفید‌تره. تازه بچه یاد می‌گیره به چیزایی افتخار کنه که اکتسابی بودند نه اونایی که از لحظه‌ی تولد باهاش بودند!</description>
                <category>محمدرضا محمدی</category>
                <author>محمدرضا محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 08 Mar 2019 23:44:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توهم کار</title>
                <link>https://virgool.io/@mrmohammadi/%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-vqhb4ah8cmtl</link>
                <description>به  نظر من توهم کار کردن خیلی بدتر از کار نکردنه. منظورم از توهم کار کردن  اینه که کسی که قراره یه درسی رو بخونه، ۳ ساعت بشینه پشت یه میز، حواسش  توی درس نباشه. صرفا کلمات رو با چشمش اسکن کنه و بعد از ۳ ساعت تصور کنه  که تلاشش رو کرده و اگه دیگه موفق نشد تقصیر اون نیست. یا کسی که قراره روی  یه قطعه‌ی موسیقی تسلط پیدا کنه، بشینه ۲۰ بار از اول تا آخر این قطعه رو  بزنه. بدون اینکه روی هر میزان فکر کنه و بخواد اون روحش رو یا درستش رو در  بیاره. و بعد توهم این رو داشته باشه که تمرینش رو انجام داده.چند درصد از مواقعی که میگیم:«من تلاشم رو کردم ولی . . .» واقعا تلاش کردیم؟چقدر برای ارزیابی تلاشمون، تلاش می‌کنیم؟اما  چرا میگم توهم کار کردن بدتر از کار نکردنه؟ چون وقتی کار نمی‌کنیم برآورد دقیق‌تری از تلاشمون داریم. یعنی وضعیت برای ما شفافه (ما اصلا کار  نمی‌کنیم). ولی وقتی توهم وجود داره خیلی اوقات داریم خودمون رو گول  می‌زنیم و به خاطر همین دیگه حتی تلاشی برای اصلاح انجام نمی‌دیم.</description>
                <category>محمدرضا محمدی</category>
                <author>محمدرضا محمدی</author>
                <pubDate>Tue, 26 Feb 2019 20:03:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>