<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا زرین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mrtdyzryfy</link>
        <description>آنچه در فهم تو آید... آن بود مفهوم تو...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 17:21:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/852293/avatar/POZJG6.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهرا زرین</title>
            <link>https://virgool.io/@mrtdyzryfy</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گرامافون قلب</title>
                <link>https://virgool.io/@mrtdyzryfy/%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%81%D9%88%D9%86-%D9%82%D9%84%D8%A8-i9nbmbbxcg9g</link>
                <description>بعضی از اتفاقات را حتی اگر بخواهی، در توانت نیست تا آنها را فراموش کنی. از شروع با تو همراه اند و گاهی مثل یک درد در تمام بدنت جاری می شوند و بخشی از وجودت را تسخیر میکنند. عوارض جانبی هم دارند؛ دلشوره و اضطراب، بدخلقی و عصبانیت، تنگی نفس و بی اشتهایی یا شاید در بعضی موارد ممکن است حادتر هم باشند طوری که دکتر فقط می تواند برایت چند روز در خانه ماندن یا سفر در طبیعت را تجویز کند. بعد کم کم شروع میکند به وفق دادن خودش با این شرایط، دیگر کمتر درد میکشی و حواست بر میگردد سرجایش، همان کارهای قبلی، همان لباس های عادی همان مدل موی ساده، آنقدر در روزمرگی ها فرو می روی که انگار هیچ حادثه ای رخ نداده است، در صورتی که همچنان همه ی گذشته در تو وجود دارد و به همراه آنها به آینده می روی. زندگی ناخودآگاه حواس آدم را پرت چیز های خوب میکند. نگران نباش، خاطرات فقط می روند در گوشه ای از دلت مینشینند و بی آنکه آزارشان به کسی برسد. لحظه به لحظه آن تبدیل می شود به صفحه های وینیل. بعد گاهی که دلت تنگ یکی از آنها می شود کافیست صفحه مربوط به آن را در گرامافون قلبت بگذاری و در حالی که چشمانت را می بندی، از این موسیقی، بدون هیچ رنجی لذت خواهی برد.پ.ن: پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت          بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تَر است (:</description>
                <category>زهرا زرین</category>
                <author>زهرا زرین</author>
                <pubDate>Thu, 13 Jan 2022 14:27:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روز ها</title>
                <link>https://virgool.io/@mrtdyzryfy/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7-tc3eghhdzfao</link>
                <description>این روزها ...دروغ گفتن را خوب یاد گرفته امحال من خوب استخوب خوبفقط زیاد تا قسمتی هوای دلم طوفانیهمراه با غبارهای خستگی ست...گاهی دلم میخواهد بگذارم برومبی هرچه آشناگوشه ی دوری گمنامحوالی جایی بی اسمگاهی واقعا خیال می کنمرو دست خداوند مانده امخسته اش کرده ام....پ.ن : ....... :(</description>
                <category>زهرا زرین</category>
                <author>زهرا زرین</author>
                <pubDate>Sat, 26 Jun 2021 20:03:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرم جهان سومی</title>
                <link>https://virgool.io/@mrtdyzryfy/%D9%85%D8%B1%D9%85-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%88%D9%85%DB%8C-xebxeurineja</link>
                <description>چون عشق نزد مااحساسی درجه سه است،و زنشهروندی درجه سه است.و کتاب های شعرکتابهایی درجه سه‌اندبه همین خاطر ما را؛مردم جهان سوم می‌نامند...سعاد الصباحامروز شاهد فجیع ترین صحنه عمرم بودم و همان لحظه یاد کلام این شاعر زن شدم.به راستی که ما ذهنیتی بس پوسیده داریم که باید دوباره تاکید میکنم باید تعمیر شود. ذهنیت پوسیده درست مثل صندلی پوسیده ای است که نه میتوان آن را در انباری حبس کرد و نه از آن استفاده کرد.شاید براتون سوال شد که حالا چی شده؟؟!!میگم براتون: یه دختر با هزار ذوق و شوق اومد کتابقروشی که همیشه ازش خرید میکنم و یه کتاب شعر زیبا و بی همتا(آیدا در آینه اثر احمد شاملو) گرفت. و رفت دقیقا کافه جلو کتابفروشی همونی که من همیشه میرم. بعد چند دقیقه منم کتابمو گرفتم و رفتم اونجا و با صحنه ای زننده رو به رو شدم...پسر درحال تحقیر دختر و دختر گریه کنان کتاب را قایم میکرد. جلو رفتم و یک سیلی جانانه بهش زدم و کتابو از دختره گرفتم و دادم بهش و گفتم: این دختر با هزار ذوق و شوق اینو برات گرفته این چه رفتاریه... هنوز حرفم تموم نشده بود که یکی هم زد تو گوش منو رفت. بون هیچ توضیحی به دختره من به درک. دختره ساده رفت دنبالش... نمیدونم شایدم کار درستی داشت میکرد که برا عشقش میجنگید.اصلا اینا برام مهم نبود چون عادیه دیگه که احساسات همو نادیده بگیرن، اما تو اون کافه یه مرد پیدا نشد علت بخواد،دل بسوزونه،بفهمه، درک کنه... هیشکی هیشکی هیشکی. هنوز یکی به دختره گفت آویزون میخواستم دهنشو جوابشو بدم ولی دیگه واسه امروز با اون سیلی و اون جهان سومی و بزدل بودن مردم ظرفیتم پر شده بود.پ.ن: لطفا لطفا لطفا عشق رو درست تشخیص بدین اگه درست تشخیص دادین که عاشقین پاش بمونید. اما لطفا دوم لطفا لطفا لطفا زن رو با ارزش بدونید، عشق رو با ارزش بدونید و به همه چیز احترام بزارید. مطمئنن دنیا جای قشنگ تری میشه:)</description>
                <category>زهرا زرین</category>
                <author>زهرا زرین</author>
                <pubDate>Mon, 31 May 2021 00:22:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mrtdyzryfy/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-sxq4reojqq5f</link>
                <description>می رقصمآواز می خوانمهمه جا وهمه وقت...موسیقی را مثل اکسیژن، به درون جان و رگ هایم تزریق میکنم...مهم نیست که یک دخترممهم نیست که مردم چه میگوینداز زندگی لذت ببر چه انتظاری از مردم داری؟؟؟آنها حتی پشت سر خدا هم حرف میزنند!! از کارش ایراد میگرند و بعد میگویند:(( ول کن، کار خدا بی حکمت نیست...))مهم نیست که با انگشت نشانم بدهندعقل و منطق و انصاف میگوید که من حق انتخاب دارم انتخاب من، شاد بودن است..بگذار خفه کند خودش را دنیا...ترجیح میدهم شاد باشم و دیوانه خطابم کنندتا اینکه یک افسرده باشم و...نجیب!معیار های زمین و آدم هایش هرروز و هر لحظه در حال تغییر استهر روز قانون و بی انصافی جدید تری وضع میشوداما هیچکام زمان پیری، جواب حسرت ها مرا نخواهد داد!من حواسم جمع استپس تا فرصت دارم...شاد هستم و شاد خواهم بود!!پ.ن:ترجیح میدم به میل خودم دیوانه باشم و عاشق تا به میل مردم عاقل و افسرده!!شمام همینطوری باشید لطفا مطمئنم اونموقع دنیا جای بهتری میشه اگه جواب خوبیو با خوبی و بدیو هم با خوبی بدیم:)</description>
                <category>زهرا زرین</category>
                <author>زهرا زرین</author>
                <pubDate>Mon, 10 May 2021 00:30:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معجزه ایمان</title>
                <link>https://virgool.io/@mrtdyzryfy/%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-xwbwcvf67ykx</link>
                <description>لحظه ای مکث کردمصدایی آمد...با طمأنینه به سمت آیینه ی روحم قدم برداشتم و اصل بی پرده ی تصویر روحم را با عطش نگریستمچیزی در این بازتاب درونی،در جریانست کهبی شکاف و فاصله مرا به سمت آرامش سوق میدهدکه از هر چه هست و نیست مرا بی نیاز می کند، که مبرا میشوم از هر تمجیدی....!به آیینه دست میکشم...تصویر رو به رو، به رویم می خنددآرام زمزمه میکند....مرا دریاب!آرام گرفتم و خدا می داند که تا چه حد، این چشم ها چلچراغانی شدندلحظه ای که آیینهاز انعکاس صداقت آن چشم های مشکی و خمار، برق می زددیگر همه چیز ساده بود و بی التهابمن بودم و من بودم و من و البته خدا...که در سرسرای این قلب، قدم می زدیم و با خنده هایمان، بی مهاباسکوت شب را میشکستیم...</description>
                <category>زهرا زرین</category>
                <author>زهرا زرین</author>
                <pubDate>Fri, 07 May 2021 16:33:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یاغی زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mrtdyzryfy/%DB%8C%D8%A7%D8%BA%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-wktmqhcspuiw</link>
                <description>در جسم منکسی در این کالبد زندگی میکندکه یاغی زندگیست...!هر روز لباس رزم میپوشدو سلحشورانه با سیاهی ها می جنگد...به نا امیدی ها شبیخون میزندو تمام درد ها را از بیخ و بن، خشک میکند...دست هایش پینه می بنددخار مغیلان به جانش هدف میگیرندآتش به رشته های امیدش میزنند...با این همهاو هنوز یاغی زندگی استهر روز محکم تر می ایستد!بی قرار تر از روز قبل، برای پرواز میجنگدمیخنددمیرقصدو تا آنجا که میتواند این شکوه زمزمه وار را هر صبح جار میزنداما با صدایی دخترانهآرام و لطیف....پ.ن: قوی باش! هنوز خیلی کارا مونده که نکردی:)</description>
                <category>زهرا زرین</category>
                <author>زهرا زرین</author>
                <pubDate>Fri, 07 May 2021 14:56:26 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>