<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ماری هدا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mrymhdvnd</link>
        <description>بَائِسٍ مِسْكِينٍ مُسْتَكِينٍ مُسْتَجِيرٍ، لَايَمْلِكُ لِنَفْسِهِ نَفْعاً وَ لَا ضَرَّاً وَ لَا مَوْتاً وَ لَا حَيَاةً وَ لَا نُشُوراً</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 18:17:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/827149/avatar/ont0C7.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ماری هدا</title>
            <link>https://virgool.io/@mrymhdvnd</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آقا مرتضای آوینی.. (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@mrymhdvnd/%D8%A2%D9%82%D8%A7-%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%88%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-asutvehonaj0</link>
                <description>سید شهیدان اهل قلم؛ شهید سید مرتضی آوینییکی انقلاب اسلامی ایران را با امام خمینی (ره) شناخته است.. آن یکی با حضرت آقا.. یکی اول دل به ابراهیم هادی داده است و بعد انقلابی که او برایش شهید شد را عاشق شده است و دیگری از اول در خانواده‌ای انقلابی رشد کرده.. من یکی اما انقلاب اسلامی را ابتدا در قلم آقا مرتضای آوینی یافتم.. اویی که می‌گفت از راه رفته و برگشته سخن می‌گوید..از آن‌هایی بودم که با دوستانم در دبیرستان گاهی بحث هم می‌کردم؛ از آن بحث‌هایی که الان هم مُد است :) .. اتفاقاً من در جبهه مخالفان بودم؛ استدلال‌هایی هم داشتم؛ منتها از جنس استقراء!! :).. اما راستش را بخواهید هیچوقت از دایره «ادب» و «انصاف» خارج نمی‌شدم؛ دوستانم نیز.. برای همین با اینکه در مواردی اختلاف‌نظر داشتیم؛ اما دوستی‌مان سرجایش بود و هست.. با همه مخالفتم با بعضی چیزها اما، همیشه به آنان که برای تحقق آرمانشان و برای ما، مردانه جنگیده بودند، احترام می‌گذاشتم؛ شهدا را می‌گویم.. سال‌های اول دانشگاه بود که با معرفی کتابی از سمت دوستی و اولین سفر راهیان نور این احترام رنگ و بوی «استدلال» و «محبت» و کم کم قوت گرفت..نمی‌دانم از بین آن همه شهید دوست داشتنی مثل حسین علم الهدای هویزه، مصطفای چمران دهلاویه، ابراهیم همت طلاییه و ... چه شد که من چشمم روی مرتضای آوینی فکه ماند.. راستش هرچه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید اولین روز و لحظه آشنایی‌مان کجا بود.. اما اولین تصویری که از خودم با «او» به یاد دارم؛ برای سال‌ها پیش است.. وقتی که در قطعه ۲۹ بهشت زهرا به تصویرش زل زده بودم.. هنوز هم درست و حسابی نمیشناختمش.. اما کشش عجیبی به نگاهش داشتم.. شاید از همان روزها رقم خورده بود که پاسخ بسیاری از سوال‎‌هایم را در نوشته‌های او پیدا کنم.. اویی که می‌گفت با زندگی به سبک متظاهران به روشنفکری آشناست و تاکید داشت که: «تظاهر به دانایی، هرگز جایگزین دانایی نمی‌شود»..</description>
                <category>ماری هدا</category>
                <author>ماری هدا</author>
                <pubDate>Sat, 17 Dec 2022 10:41:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای اعتراض ساده چند فوتبالیست..</title>
                <link>https://virgool.io/@mrymhdvnd/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B6-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%81%D9%88%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ubdjvt8tsjat</link>
                <description>عکسی از بازار حلب که توسط یک توریست در سال 2010 گرفته شده است. در عکس فوق شکل بازار قبل و بعد از آغاز جنگ داخلی را می‌بینید. شهر قدیمی حلب در میان بناهای ثبت شده یونسکو قرار دارد.سوریه سازی!..این عبارت رو این روزها شاید زیاد شنیده باشید.. شاید فکر کنیم سوریه اصلا چه ربطی به ایران داره!؟.. شاید حتی خسته شده باشیم از تکرار این عبارت!.. اما بیایید یکبار به جای کلی‌گویی‌های تکراری، بعضی جزییات درباره سوریه‌ای که حالا به ضرب‌المثل تبدیل شده رو مرور کنیم:سال 2011 بود که جرقه‌های کوچیک یه آتیش بزرگ توی سوریه داشت روشن می‌شد. داستان از اعتراضات ضدحکومتی شروع شد. از ماجرای ادعایی که می‌گفت حکومت، دانش‌آموزان یه مدرسه رو به جرم شعارنویسی شکنجه کرده!.. اولش فقط اعتراض بود.. یه اعتراض معمولی به ادعایی که هنوز هم بعد از 11 سال اثبات نشده!معترضین به کمک رسانه‌های خارجی، هر روز به طرفداراشون اضافه می‌کردند.. سلبریتی‌های سوری هم به این جمع اضافه شدند. از هنرمندان تا ورزشکارها، خیلی‌ها به این جمع معترضین پیوستند و پرچم شورش رو جوری تکون میدادند تا بقول خودشون تمام دنیا صدای اعتراض اونها رو بشنوه. «عمر السومه» مهاجم تیم ملی فوتبال سوریه، «فراس الخطیب» کاپیتان تیم ملی فوتبال سوریه و «عبدالباسط السارود» بازیکن تیم ملی جوانان سوریه از مشهورترین فوتبالیست‌هایی بودند که به مخالفت علنی با حکومت مرکزی سوریه مشهور شدند. داستان هر روز بیشتر از قبل اوج می‌گرفت و با مسلح شدن معترضین تبدیل به جنگ داخلی شد.  حالا دیگه سوریه درگیر یه جنگ داخلی تمام عیار بود. جنگی که توش معترضین با افتخار جلوی چشم کوچیک و بزرگ، طرفدارهای حکومت رو سر می‌بریدند؛ گوش تا گوش؛ با افتخار و هلهه‌کنان. بعضی از سلبریتی‌ها گرچه خیلی دیر، اما بالاخره از جنگ ترسیدند، مثل عمر السومه و فراس الخطیب که بعدها به تیم ملی برگشتند. بعضی دیگه اما به جمع مسلحین پیوستند، مثل عبدالباسط السارود گلر تیم ملی جوانان سوریه که در نهایت توی جنگ مسلحانه کشته شد.مسیر که برای سربریدن‌ها و هلهله کردن‌ها باز شد، وقتش بود که ابر قدرت‌ها دوباره الگوی تشکیل القاعده رو تکرار کنند و این بار داعش، سرطان دست‌سازی که بلای جون دنیا شد، رو به مردم سوریه هدیه دادند:هیلاری کلینتون: یادمون باشه کسانی که امروز با اونها می‌جنگیم رو خودمون 20 سال پیش به وجود آوردیم و ما این کار رو کردیم به خاطر اینکه با شوروی در جدال و کشکش بویم. اونها به افغانستان حمله کردند و ما نمی‌خواستیم اونها بر آسیای میانه تسلط داشته باشند و به همین خاطر ما دست بکار شدیم بریم این مجاهدین رو استخدام کنیم؛ اصلا بریم از عربستان سعودی و سایر مناطق نیرو بیاریم. بریم برند اسلام وهابی اونها رو وارد کنیم تا اینکه بتونیم بریم شوروی رو شکست بدیم.. حالا بهتره یازده سال بیاییم جلوتر؛ به 2022؛ به ایرانی که قریب به سه ماه درگیر یه بحران داخلی شد.. و تاریخ به طرز مضحکی تکرار شد. اعتراضات به خیابون کشیده شد. حکومت برنامه درستی برای حمایت از اعترضات مسالمت‌آمیز نداشت و همین خلاء باعث سوءاستفاده آشوبگران شد. رسانه‌های خارجی نقش بادبزن رو بازی کردند و می‌کنند (توی پرانتز بگم به شخصه معتقدم نقشی فراتر از این دارند) تا آتیشی که روشن شد فروکش نکنه.. ترورها سلبریتی ها رو مجبور به واکنش کرد (باز توی پرانتز بگم با این جمله هم موافق نیستم).. آشوبگرها خشونت رادیکال رو به خیابون‌ها کشیدند و درست مثل یازده سال پیش سلبریتی‌ها، بازیگر نقش ِ به رسمیت شناختن آشوب یا به عبارت دقیق تر جاده‌بازکن‌های بروز جنگ شدند..  جنگی که یه توهم دور و دراز نیست وقتی: -  کومله علیه ما اقدام میکنه.. -  داعش حمله مسلحانه انجام میده.. -  جیش العدل دوباره توی مرز شرقی کشور زنده میشه..-  اسراییل تهدید نظامی میکنه (که البته غلط اضافه می‌کنه )-  عربستان از شروع جنگ میگه (که اونم غلط اضافی می‌کنه)-  آذربایجان از تجزیه ایران حرف می‌زنه ( که اینم داره شکر اضافی می‌خوره)- و آمریکا تحرکات نظامی آشکاری توی منطقه شروع کرده (اونم که کلاً هیچ غلطی نمی‌تونه کنه)روزهایی که بعضی از ملی پوش‌ها با نخوندن سرود ملی کشوری که لباس تیم ملیش رو به تن داشتند، می‌خواستند صدای خودشون رو به جهان برسونند! که کاش کسی بهشون می‌گفت این الگو خیلی سال پیش تکرار شده و اونهایی که صدای اختلافات خانوادگی مردم سوریه رو شنیدند، داعش رو به عنوان سوپرمن براشون کادو فرستادند. 610 هزار نفر کشته شدند و بیشتر از 6 میلیون نفر از مردم سوریه مهاجرت کردند؛ درحالی که تعدادیشون پیش از رسیدن به مقصد کشته شدند و تعدادی دیگه هم توی ترکیه و اروپا آواره جنگی به حساب میان.. پس چه خوشمون بیاد چه نیاد، آشوب ِ داخلی زمینه ساز جنگ ِ خارجیه و این اصلا ادعای جدیدی نیست. تاریخ این رو بارها اثبات کرده. فقط کافیه که ازش درس بگیریم. پ.ن: متن از یک مستند کوتاه عیناً پیاده‌سازی شده؛ اطلاعاتی از عوامل و سازنده‌‌‌هاش ندارم و الا حتماً اینجا اسمشون رو میاوردم.. </description>
                <category>ماری هدا</category>
                <author>ماری هدا</author>
                <pubDate>Wed, 14 Dec 2022 10:40:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعدام نکنید!..</title>
                <link>https://virgool.io/@mrymhdvnd/%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-bdrgg1563a1l</link>
                <description>✨ تحلیلی در خصوص شرایط عجیب کنونی!✨ سخنان حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها در مسجد پیامبر(ص) که انگار برای همین امسال است..✨ برگرفته از جلسات «خطبه فدکیه» ✨برای دریافت صوت کامل این مبحث به لینک زیر در پیام‌رسان ایتا مراجعه فرمایید:https://aminikhaah.ir/?p=3086</description>
                <category>ماری هدا</category>
                <author>ماری هدا</author>
                <pubDate>Tue, 13 Dec 2022 22:52:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از میان اتفاقات «حال خوب کن»</title>
                <link>https://virgool.io/@mrymhdvnd/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DA%A9%D9%86-p9cboyj1bvan</link>
                <description>دوشنبه شب است.. کد رهگیری بسته پستی را در سایت شرکت ملی پست چک می‌کنم.. نوشته است که بسته توسط نامه‌رسان به گیرنده تحویل داده شده است.. تعجب می‌کنم.. بسته ای دریافت نکرده ام.. مامان و بابا هم گرفته بودند، خبرم می‌کردند..آدرسی را که برای فرستنده نوشته بودم چک می‌کنم؛ درست است!.. به فرستنده پیام می‌دهم و شرح ماوقع را برایش می‌نویسم.. آنلاین نیست.. اووووفی می‌گویم و می‌روم که بخوابم.. با خودم فکر می‌کنم حالا از فردا باید به این و آن زنگ بزنم و این اداره پست و آن اداره پست بروم که شاید بسته را تحویل بگیرم!!.. بعد فکر می‌کنم از کجا معلوم نزنند زیرش که خانم بسته را تحویل گرفته‌اید و این هم مدرکش و ... با همین فکرها خوابم می‌برد..صبح در راه محل کار پیام فرستنده به دستم می‌رسد.. نوشته است در قسمت ثبت شکایات، مشکلم را ثبت کنم.. با خودم می‌گویم دلش خوش است؛ کی می‌رود قسمت ثبت شکایت را چک کند، تازه اگر هم چک کنند، حتما چند روز و چند هفته‌ای طول می‌کشد که پاسخ بدهند.. تازه اگر جواب درستی بدهند.. اینها را اما برایش نمی‌نویسم.. می‌نویسم تا بحال این کار را نکرده‌ام، اما سعی می‌کنم انجامش دهم..آن فکرها را کرده ام.. اما مگر چاره دیگری هم دارم.. هم‌زمان با ثبت شکایت در سایت شرکت ملی پست، شماره‌های اداره پست شهرمان را می‌گیرم.. کسی جواب نمی‌دهد.. البته خوب ساعت کاری هم درست و حسابی شروع نشده؛ با خودم فکر می‌کنم حالا شروع هم شده بود، مگر جواب می‌دادند!!!..ثبت شکایت که تمام می‌شود، می‌روم به کارهایم برسم.. دقایقی نگذشته که گوشیم زنگ می‌خورد.. شماره ناشناس است.. پاسخ می‌دهم.. از شرکت ملی پست تماس گرفته‌اند؛ بابت پیگیری مشکلم.. باورم نمی شود!!.. برایشان توضیح می‌دهم که مشکل چیست.. انصافاً خوب و کامل روشنم می‌کنند که چرا چنین مشکلی به وجود آمده.. توضیح می‌دهند که مشکل را به پست آن منطقه انتقال داده‌اند و در سایت هم برایم شماره موبایل آقای نوروزی را گذاشته‌اند که اگر امروز بسته به دستم نرسید، مستقیم با این شماره موبایل تماس بگیرم.. در آخر می‌گویند که اگر باز هم مشکلم برطرف نشد با همین شماره تماس بگیرم، خودشان پیگیری می‌کنند.. تشکر و خداحافظی می‌کنم و راستش را بخواهید کلی حالم خوب می‌شود..هنوز دقایقی از خداحافظی‌ام با آن آقای مسئولیت‌پذیر نگذشته که دوباره گوشی‌ام زنگ می‌خورد.. آقای نوروزی است.. با خودم می‌گویم خداییش این حد از پیگیری را هم دیگر منتظر نبودم :) .. آقای نوروزی بهم اطمینان می‌دهد که شخصاً کارم را پیگیری می‌کند.. تشکر می‌کنم و خداحافظی..ساعت ده است که تلفنی با مامان صحبت می‌کنم.. می‌گوید راستی مریم، یک بسته پستی برایت آمده.. حالا مانده‌ام بخاطر رسیدن بسته‌ام خوشحال باشم.. :)یا به خاطر قضاوت عجولانه‌ام خجالت زده.. :(</description>
                <category>ماری هدا</category>
                <author>ماری هدا</author>
                <pubDate>Tue, 06 Dec 2022 14:53:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هزار خورشید تابان</title>
                <link>https://virgool.io/@mrymhdvnd/%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-l3krn9xgqgky</link>
                <description>قلم خالد حسینی قوی است. شخصیت‌پردازی‌اش هم. سیر داستان هم طوری هست که مشتاق خواندنش باشی و البته ذهنت را حتی دقایق و ساعت‌هایی که نمی‌خوانی‌اش، درگیر کند. من فکر می‌کنم اگر کسی به نوشتن علاقه دارد، خواندن کتاب‌هایی مثل کتاب‌های خالد حسینی می‌تواند برایش شبیه یک کلاس باشد؛ لااقل برای آن‌هایی که در شروع کارند؛ خواندن کتاب‌هایی که پُرند از توصیفات دقیق از جزییات.کتاب هزار خورشید تابان اثر دیگری از این نویسنده بود که خواندم. این کتاب شرح زندگی سخت دو زن در افغانستان بود و در این کتاب هم مثل کتاب بادبادک‌باز نویسنده آنچه (یا لااقل بخشی از آنچه) که در طول چند ده سال گذشته در افغانستان اتفاق افتاده را برایمان در قالب داستان بیان می‌کند. داستان جالبی‌ بود. ارزش خواندن داشت؛ البته تا وقتی که به صفحات انتهایی کتاب نرسیده باشی و برخورد دوگانه خالد حسینی با دو اتفاق یکسان حالت را عجیب بهم نزند.در هر دو کتاب بادبادک‌باز و هزار خورشید تابان شرح توصیفات بمب‌ها، موشک‌ها و تیرهایی که شهرهای افغانستان و خانه‌های مردم را هدف قرار داده بودند، طوری بود که شده برای دقایقی، حس نفرت از جنگ، زیاده‌خواهی و قدرت‌طلبی شوروی و طالبان و حس شفقت نسبت به انسان‌های بی‌گناه و مظلومی که در این میان کشته، آواره یا مجروح و زخمی شده‌اند و زندگیشان از این رو به آن رو شده، قلب آدم را پر می‌کرد؛ اما صفحات انتهایی این کتاب و برخورد نویسنده با حمله آمریکا به افغانستان به بهانه حادثه یازده سپتامبر، جداً تهوع‌آور است؛ آنجا که طارق به لیلا می‌گوید «شاید خیلی هم بد نباشد» و آنجا که لیلا بعد از فروکش کردن عصبانیتش بخاطر این حرف طارق، با خودش فکر می‌کند که شاید هم حق با طارق است؛ در حالی که اعتراف می‌کند طارق بی‌حساب حرفی نمی‌زند و «اظهارنظرهای اون چقدر آگاهانه است» و تمام توصیفات نویسنده از افغانستان بعد از حمله آمریکا.. و این حست را هیچ رقمه نمی‌توانی توجیه کنی وقتی میدانی خالد حسینی این کتاب را سال ۲۰۰۷ نوشته؛ یعنی شش سال بعد از حمله آمریکا به افغانستان و این درحالی‌ست که مرکز مطالعاتی واتسون می‌گوید در نتیجه حمله آمریکا به افغانستان بیش از 47 هزار غیرنظامی افغان، 72 خبرنگار و اصحاب رسانه و 444 امدادرسان کشته شده‌اند. و البته تبعات بیست سال حضور آمریکا در افغانستان هم بر هیچ‌کس پوشیده نیست..یاد مطلبی می‌افتم که در آن اشاره شده بود «افغان‌ها خاطرشان از خالد حسینی آزرده است.‌» حالا می‌دانم چرا؛ چون بعضی دیالوگ‌ها و صفحات لااقل این کتاب خالد شبیه خنجریست که انگار در قلب تک‌تک افغان‌ها فرود می‌آید.کاش کسی این پیام را به خالد حسینی برساند: لعنت به شوروی و طالبان؛ اما اینکه نه تنها آمریکا را از این لعنت استثناء کنیم که چهره‌اش را هم بزک کنیم، شرم‌آور است.</description>
                <category>ماری هدا</category>
                <author>ماری هدا</author>
                <pubDate>Thu, 14 Oct 2021 16:04:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بادبادک‌باز</title>
                <link>https://virgool.io/@mrymhdvnd/%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-qop93hmgxx77</link>
                <description>قبل‌ترها فکر کنم تعریفش را از دیگرانی شنیده بودم؛ البته چه زمانی و از چه کسانی را مطمئن نیستم. آخرین توصیه برای خواندن کتاب از همکارم بود؛ وقتی بعد از ساعت کاری توی ایستگاه منتظر آمدن اتوبوس بودیم. قرار شد کتاب را برایم بیاورد. او یادش رفت، من هم پیگیر نشدم. چند ماه بعدش دوباره یکی دیگر از همکارها پیشنهاد خواندنش را داد و گفت من دارمش، میاورم بخوانیدش. روز بعدش کتاب دستم بود. بلافاصله سراغش نرفتم. دقیق نمی‌دانم چند روز طول کشید؛ اما خوب بالاخره خواندنش را شروع کردم.اولش فکر می‌کردم خالد حسینی ایرانی است و کتاب به زبان فارسی نوشته شده از بس که خوب ترجمه شده بود؛ اما کمی بعد متوجه شدم که خالد حسینی اصلاتاً افغانستانی و ساکن آمریکاست و کتاب هم برگردان شده به فارسی‌ست؛ انگلیسی به فارسی. کتابی که من خواندم ترجمه زیبا گنجی و پریسا سلیمان‌زاده است.و اما در مورد کتاب.. نویسنده روان و گیرا نوشته بود؛ اما تا دلتان بخواهد سیاه و تاریک. هرچقدر جلوتر می‌روی انگار این دالان تاریکی که با باز کردن و خواندن کتاب توی آن پا گذاشته‌ای تمامی ندارد. هعی با خودت می‌گویی خوب از اینجا به بعد حتماً همه چیز بهتر می‌شود؛ اما بهتر نمی‌شود.. و این سیاهی که در جای جای داستان بود؛ هرچند شدت و حدتش کم و زیاد می‌شد، روی تک تک اتفاقات عادی زندگی راوی هم سایه انداخته بود؛ راوی که من از او تا قسمت‌هایی از کتاب بیزار بودم؛ بخاطر فرارش، بخاطر خودخواهی‌اش و بخاطر بزدلی‌اش؛ خیلی بیشتر از یک خواننده عادی؛ چرایش بماند.خواندن این کتاب شبیه این است که قلب و روح و ذهن‌تان را مثل یک کاغذ دست یک پسربچه بی‌حوصله و غمگین بدهید تا به اندازه بی‌حوصلگی‌ و اندوه بی‌نهایتش آن را مچاله کند و هعی مچاله‌تر و فشرده‌تر. و من توی دلم شاکی شدم از کسی که کتاب را معرفی کرده و حتی آورده بود که بخوانمش. این همه سیاهی حتی با قلم زیبای نویسنده هم توجیهی نداشت برای اینکه به جان یک نفر تعارفش کنیم. طاقت نیاوردم و دلم خواست حسم را با دیگرانی تقسیم کنم و نگذارم یک وقت هوس خواندن کتاب به سرشان بزند. از 420 صفحه بیشتر از 350 صفحه را خوانده بودم و هیچ دلیلی نمی‌دیدم که دیگری روانی را که کتاب از من به‌هم ریخته، تجربه کند. حسم را استاتوس کردم و توصیه کردم کتاب را نخوانند؛ اما نمی‌دانم چرا بعدش به سرعت پشیمان شدم و استاتوسم را پاک کردم. بگذریم که با دوستی در موردش حرف زدم و او توصیه کرد که کنارش بگذارم. گفتم چیزی نمانده تمام شود؛ تا انتها میخوانمش. اما تو هیچوقت نخوانش. یک عادت قدیمی است. کمتر کتابی را تمام نکرده کنار می‌گذارم. البته موارد نادری هم بوده است.خلاصه که به خواندن ادامه دادم. هرچند قلم قوی نویسنده هم در ادامه دادنم کم تاثیر نبود که.. که ناگهان حجم عظیمی از نور از میان چند ده صفحه آخر کتاب، آن دالان دراز و تاریک را روشن کرد. و چه نور شگفت‌انگیزی بود؛ آنقدر شگفت‌انگیز که حالا دیگر مطمئنم جز با تجربه و تحمل آن همه تاریکی نمی‌شد تجربه‌اش کرد. الان که آخرین صفحه کتاب را خوانده‌ام، با همه قلبم توصیه می‌کنم بادبادک‌باز خالد حسینی را بخوانید؛ البته اگر تحمل آن دالان دراز و سراسر تاریک را دارید. تنها می‌توانم از یک چیز مطمئن‌تان کنم و آن اینکه آن نور سی چهل صفحه آخر کتاب ارزش تاریکی 390 صفحه دیگر را دارد؛ با همه قلبی که ازتان فشرده می‌شود...</description>
                <category>ماری هدا</category>
                <author>ماری هدا</author>
                <pubDate>Thu, 07 Oct 2021 23:23:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پس از بیست سال</title>
                <link>https://virgool.io/@mrymhdvnd/%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%84-a1mgjcv5dxhh</link>
                <description>رمان 752 صفحه‌ای «پس از بیست سال» سلمان کدیور را خواندم. کشش داستان و قلم نویسنده نمی‌گذاشت که کتاب را جز در وقت ضرورت زمین بگذارم. بگذریم که از آنجایی که شاغلم، تنها در مسیر محل کار تا خانه که راه کمی هم نیست و ساعت‌هایی که در خانه بودم و قبل از خواب که مدت زیادی هم نبود، فرصت داشتم کتاب را بخوانم. مهمترین نکته کتاب برای من حال و هوای غریبی است که در حین خواندنش و حتی پس از مطالعه آخرین صفحه و بستن کتاب رهایم نمی‌کند؛ و بی‌شک طرح جلد کتاب، نحوه آغاز کردن و به پایان رساندن آن و استفاده از صفحات سرخ در چند قسمتی از کتاب نیز بی‌تاثیر نیست در این حال و هوای غریب.کتاب درباره مردی است به نام سلیم که سوای بسیاری از اتفاقات داستان که بر اساس مستندات تاریخی است، نمی‌دانم آیا واقعا وجود خارجی داشته یا نه. با این حال من می‌گویم سلیم رمان پس از بیست سال خیلی از ما هستیم؛ بدون آنکه مطمئن باشم عاقبت این خیلی‌هایمان به همان خوشی خواهد بود یا نه. و این همان خوفی است که کتاب و شخصیت‌ها و سرنوشت‌هایشان به دلت می‌اندازد که راستی اگر من بودم به کدامین سو می‌رفتم و یا اینکه راستی حالا که هستم عاقبتم چه خواهد شد؟ آری، قایقران بندر رقه، پیرمرد محافظ سلیم، ابراهیم بن زید، ذوالکلاع، هشام بن مالک، اشعث، شبث بن ربعی (که البته نامش را هم در کتاب نامیرای کرمیار زیاد می‌بینیم) و حتی شمر بن ذی‌الجوشن و... این‌ها همه ماییم و کسی چه می‌داند که سرانجامش شبیه کدام یک از این شخصیت‌ها خواهد شد. و این تهش می‌رسد به همان سوالی که مدتهاست با من است و جواب کاملی برای آن ندارم. اینکه راستی چه بر طلحه و زبیر و هشام و شمر با اینکه در مسیر حق بودند، گذشت که به بیراهه زدند و به چنان سرانجام شومی دچار شدند و یا اینکه در درون حرّها و ابراهیم‌ها و مرتضی آوینی‌ها و مجید قربانخانی‌ها چه اتفاقی افتاد که نور حقیقت با جان و روحشان ممزوج شد؛ آن‌ها که در برهه‌ای از زندگی‌شان کسی حتی به فکرش هم نمی‌رسید که شهد شیرین شهادت را خواهند نوشید...پیشنهاد خواندن کتاب هم از همین روست. برای همین مهم‌ترین و شاید بهترین اتفاقی که این کتاب می‌تواند در وجودمان رقم بزند: «خوف» مقدسی که از یادمان نبرد که اتفاقاً زبیرها و شمرها بیش‌تر و پیش‌تر از ما با اسلام و قرآن آشنا بودند و «رجا»ی تسلی‌بخشی که خدا را چه دیدی شاید عاقبت ما هم شبیه سلیم‌ها و حرّها شد.. </description>
                <category>ماری هدا</category>
                <author>ماری هدا</author>
                <pubDate>Thu, 07 Oct 2021 23:13:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>