<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدرضا ضامنی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mrzameni</link>
        <description>نوشته‌هایی از متمم
mrzameniseydani@gmail.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:55:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2834243/avatar/YP23xz.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدرضا ضامنی</title>
            <link>https://virgool.io/@mrzameni</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گِله از گَلِّه</title>
                <link>https://virgool.io/@mrzameni/%DA%AF%D9%90%D9%84%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D9%8E%D9%84%D9%91%D9%90%D9%87-v2p38kehsqcc</link>
                <description>روش رام شدن همه‌ی حیوانات، کمابیش شبیه هم است. اما برای رام نشدن، هر یک شیوه‌ی متفاوتی انتخاب می‌کنند.   جارد دایاموندهمیشه گفتند مذهب برای نزدیک شدن به خداست. با توجه به این جمله جنگ بین مذاهب برای من همیشه یک علامت سوال بزرگ است.حرف از وحدت مذاهب می‌زنند، از دوستی و تقرب به خدا صحبت می‌کنند، برنامه‌هایی برای نمایش این همبستگی و اتحاد هم به راه می‌اندازند.در همین چند وقت اخیر مسابقات همبستگی کشورهای اسلامی برگزار شد. وحید شمسایی و سایر همراهانش با دست چپشان  مچ دست راست را با فریاد حیدر حیدر گرفتند. صرفاً برای اثبات حقانیت داستان غدیر.این برتری‌جویی و تلاش مضحک برای نشان دادن راه راست، از نگاه من همان تلاش برای رام نشدن است. این رام نشوندگان با دیدن مویی تمام روح و جسم و معنویتشان جریحه‌دار و دردمند و خونین می‌شود. آنقدر به خودشان و باورشان مطمئن‌ هستند که آسیبی که به روح و جان دیگران می‌زنند در زمره کارهای نیک و ثواب است و توشه آخرتشان جهت هم‌نشینی با خوبان و خوب‌رویان سنگین‌تر می‌شود.البته این گَلّه به ظاهر رام‌نشدنی همیشه چشم‌شان به چوپان است و دل در گرو الطاف چوپان دارند. اگر چوپان‌شان عوض شود، رنگ عوض کرده و پوستین نو می‌پوشند</description>
                <category>محمدرضا ضامنی</category>
                <author>محمدرضا ضامنی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Dec 2025 15:07:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ورزشگاه اگر ورزشگاه نباشد ورزشگاه نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@mrzameni/%D9%88%D8%B1%D8%B2%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%88%D8%B1%D8%B2%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-%D9%88%D8%B1%D8%B2%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-yndmfnuuldcd</link>
                <description>در چند سال گذشته مسئولان فوتبال کشور به تقلید از کشورهای همسایه روی به جذب کردن بازیکنان مطرح خارجی آوردند. کشورهای همسایه به عنوان سرمایه‌گذاری برای آینده ورزش خود و جذب توریست و سرمایه‌گذار دست به این اقدام زدند. یعنی سایر بخش‌ها هم همگام و متناسب با یکدیگر رشد و توسعه پیدا کردند.در فوتبال ما سایر امکانات مفهوم خاصی ندارد. در واقع معتقدند همین که بستری برای انجام مسابقات فراهم کردند مردم باید خدا و مسئولین را شاکر باشند. فوتبالیست باید فوتبالیست باشد! توپ را از منجلاب درآورده و همان را با توکل و توسل می‌تواند به گل تبدیل کند. یعنی غیرت ایرانی به عنوان یک مهارت موروثی باید در وجود ورزشکاران نهادینه باشد تا در صورت لزوم به شکل انفجاری و کامبک نمود پیدا کند. شرح تخصص کارشناسان حوزه غیرت ایرانی همچون استاد جواد خیابانی هم  خارج از حوصله است. اگر خواستید خودتان در پایین همین مقاله ارزنده ضمیمه کنید.ورزشگاه‌ در کشور ما عمدتا به عنوان چراگاه گاو و گوسفند استفاده می‌شود. گاها با کمی تنزل در بهره‌برداری، برای گردهمایی‌های بزرگ و خواندن سرودِ سلام و درود هم قابل استفاده است.کاری از محمود نظری(کارتونیست) بازیکنان با کیفیت نیاز به امکانات سخت‌افزاری مناسب با توانایی‌هایشان دارند. زمین تمرین و استادیم مناسب برای مسابقه که در کشور ما یافت می‌ نشود. یعنی این کار موجب شده تا در بهترین حالت اگر بازیکن به دلیل خرابی چمن، تاخیر در پرداخت دستمزد و مصرف نوشیدنی‌های حاوی عصاره کشمش در بطری‌های لوکس، مسموم و مصدوم نشود، کم و بیش همتا و هم‌پای بازیکن ایرانی مثمر ثمر باشد. یعنی اتلاف سرمایه. اگر هم که مصدوم شد، بخشی از فصل را به وسیله تلویزیون محل اقامت، مسابقات را دنبال کند و دستمزدش را بگیرد. در فوتبال ما این قبیل تصمیمات فراوان دیده می‌شود. تصمیماتی که برای بهتر و زیباتر شدن یک بخش گرفته می‌شود، معمولا بدون در نظر گرفتن سایر جوانب _ صرفا موجب زیان می‌شوند.امروز هم پس از سال‌ها کش و قوس بر سر تصویب قانون حق پخش، در فیلتر شورای نگهبان بدلیل مغایرت با قانون اساسی رد شد. قانونی تصویب شد برای استقلال و اقتصادی شدن و رشد فوتبال. همان قانونی که در کشورهای کشورهای توسعه‌یافته و در حال توسعه سال‌هاست که در حال اجراست. اما بدلیل ناهماهنگی با سایر قوانین اجرایی در کشور ما، غیر قابل اجراست. یک دام از بهینه‌سازی جزئی با صرف کلی هزینه و زمان. یعنی قانون‌گذاران مجلس قبل از صرف وقت برای تصویب این قانون، خود از ناهمخوانی و ناهمگونی قوانینی که خودشان تصویب کردند بی‌اطلاع بودند. بخشی از قانون را اصلاح و بهینه کردند، بدون آنکه ارتباطش با سایر قوانین را درنظر بگیرند.</description>
                <category>محمدرضا ضامنی</category>
                <author>محمدرضا ضامنی</author>
                <pubDate>Sat, 22 Nov 2025 23:28:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزادی! رَستَ طَرَف</title>
                <link>https://virgool.io/@mrzameni/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%8E%D8%B3%D8%AA%D9%8E-%D8%B7%D9%8E%D8%B1%D9%8E%D9%81-cvub1ai7orab</link>
                <description>کمتر شغل و مسئولیتی وجود دارد که تمام و کمال به معنی واقعی خودمختار و مستقل باشد. در شغل‌های سازمانی باید به اشخاصی پاسخگو بود. به مشتری پاسخگو بود. اگر هیئت مدیره وجود داشته باشد هم باید به آنها پاسخ داد. در شغل‌های فریلنسری هم یک فرد یا گروه مراجع وجود دارد که باید با برآورده کردن انتظارات آنها درآمد کسب کرد. تعریف خودمختاری و استقلال خیلی باز و گسترده و نسبی است. و تقریبا هیچ‌کدام هم اشتباه نیستند.در این رابطه یاد روایت لطیفی افتادم. احتمالا در همه زبان‌ها تعریف شده است . اینجا با توجه به نگارش مودی من، بخشی از آن به زبان گیلکی است که زیرنویس چسبیده همراه آن منتشر می‌شود.عکس بی‌ربط و بی پایه اساس برداشته از همون عکس‌های مستر هرویگرانندۀ جوانی مسافرش را برانداز کرد. چون بنظرش آمد مسافر _ کارمند سازمانی باشد، طومار نصیحت باز کرد و منبر بر همان صندلی نهاد و شروع به خطبه‌خوانی کرد. دست راست فرمان و دنده را در اختیار داشت و دست چپ، چرخان و شتابان در فضاهای خالی فی‌مابین سرگردان. _ ببین داداش  آدم باید واس خودش کار کنه. نه کسی بهم میگه کجا برو نه کسی میگه کجا بیا، نه کسی بهم می‌گه چه غلطی بکنم. هروقت دلم بخواد کار می‌کنم. هر کاری دلم بخواد می‌کنم. جواب به کسی پس نمیدم. به این میگن آزادی.با پایان این فراز از خطبه، چراغ راهنمایی هم قرمز شد. دو چرخ روی خط و شلوار و کرسی هر دو بی تسمه. نگاه افسری افتاد و با خطی خوش جریمه‌ای نوشت. توصیه هم داشت: پشت خط مان و کمر بند.چند چشم چشم آقا گفت و مسیر را طبق وِیز ادامه داد. نفسی گرفت و فراز دوم را آغاز کرد:_داداش! داشتم می‌گفتم. آقای خودمم و نوکر خودم.مسافر که از قطعی اینترنت و جریان دائم و پر سرعت جملات راننده کلافه شده بود گفت:خُ، فَکَپیچِ چَکَنَ دَبَد فیپیچ رَستَ طرف هُرُ بِس، آزادی «ارباب».(درست می‌فرمایید، لطفا فک و چانه را استراحت دهید، بپیچید سمت راست و همان‌جا توقف کنید، آزادی همینجاست «ارباب».</description>
                <category>محمدرضا ضامنی</category>
                <author>محمدرضا ضامنی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Nov 2025 23:14:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرسنگین‌ها...</title>
                <link>https://virgool.io/@mrzameni/%D8%B3%D8%B1%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7-gnxs1zzossgp</link>
                <description>براساس نوشته‌هایی از متمم:کمی ویکی‌پدیایی درباره جناب هاکسلی مطالعه کردم. خلاق، سرسخت و جسور. زیست‌شناسان معمولا نظرات جذاب و هیجان‌انگیز و متفاوتی نسبت به سایر اندیشمندان دارند (دست کم برای عامه مردم). جمله بالا را ایشان زندگی کردند. برخلاف توصیه‌های مذهبی که همواره انسان را به تبعیت و تقلید و تکرار سوق می‌دهند، اندیشه آقای هاکسلی قوت قلبی است برای باز یافتن و پیش رفتن.در انیمیشن (2018)small foot کاراکتری وجود داشت که هر روز صبح برای بیدار کردن خورشید، سنگی به سرش می‌بست و با مهارتی سخت و البته موروثی خود را به صفحه‌ای فلزی می‌کوبید. پسرش که به این رویه مشکوک بود او را به کمی فکر کردن دعوت کرد. پدر که کاری جز این نیاموخته بود و آن را میراث و موهبت و پیشه اجدادی می‌دانست در مقابل فکر کردن هم مقاومت نشان داد. تا روزی که سر و سنگش به آهن نرسید و صدایی برنخواست. اما خورشید و طبیعت کارشان را پیش بردند. القائات و باورها چنان در ذهن و روحش ریشه کرده بودند که مجال فکر کردن را هم از خود دریغ کرده بود.گاهی چنان متعصبانه و البته از ترس از دست دادن باورها، آموخته‌های گذشته را روی سر و صورتمان می‌کشیم که اجازه دیدن و تجربه کردن ناشناخته‌ها را از خودمان دریغ می‌کنیم.</description>
                <category>محمدرضا ضامنی</category>
                <author>محمدرضا ضامنی</author>
                <pubDate>Sun, 16 Nov 2025 21:06:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم‌اندازان آینده</title>
                <link>https://virgool.io/@mrzameni/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-ybe6bfb1leku</link>
                <description>خطرناک‌ترین شکست‌ها در پیش‌بینی‌ آینده ناشی از ضعف قدرت تصور است.نیت سیلوربه پایان چشم‌انداز بیست‌ساله نزدیک شدیم. چقدر از اهداف محقق شده یا چقدر به محقق شدنشان نزدیک شدیم از گفتگو‌ها خارج شده و جایش را به رویاهای جدید داده است.از ادعای ابرقدرت کهکشان بودن کوتاه آمده و آن را به آینده موکول کردند. فعلا آرزوها را رجزوار و حماسی در گوش و چشم فرو می‌کنند. «باز هم مقابل ما زانو خواهید زد.»نمی‌دانم چه کسانی در حلقه «ما» شان هستند. و چه کسانی در مقابل ماِ آنها زانو خواهند زد. تجربه نشان داده ما آن ما نیستیم.با اینکه حلقه‌شان گَل و گُشاد استمحفل‌شان خلوت و جا هم زیاد استفقط الوات و رهزنان را راه دادندپوئن‌ها به دزدانِ چماق‌دار دادندهمیشه اولین حملات و صدمات به ما وارد شد. مایی که همیشه مورد شماتت‌شان هستیم. مسبب وضعیت فعلی ماییم. اینطور می‌گویند. مثل نباریدن باران که حاصل گناهان ماست. امر به معروف گوش ندادیم و نهی از منکر را جدی نگرفتیم. حال که در پیش‌بینی‌ها مشخص شده این هفته باران می‌بارد، دوان دوان جمع شدند و نماز باران خواندند تا نزول برکات آسمانی را به پاکی دل خودشان و ارتباطات میانبری‌شان با پاکان ارتباط دهند و مصادره کنند.تصورشان از رفتار‌های انسانی و واکنش‌های ذاتی بشر به فشار آنقدر غلط و ضعیف است که هر برنامه‌ریزی و دوراندیشی بیشتر از سه روز، اشتباه و با شکست مواجه می‌شود.</description>
                <category>محمدرضا ضامنی</category>
                <author>محمدرضا ضامنی</author>
                <pubDate>Fri, 14 Nov 2025 21:30:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اُسکُل \ score  ابزاری در خدمت گسترش فرهنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@mrzameni/%D8%A7%D9%8F%D8%B3%DA%A9%D9%8F%D9%84-%5C-score-%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%AF%D9%85%D8%AA-%DA%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-ffotka2qifmr</link>
                <description>همین ابتدا جهت شفاف‌سازی هرچه بیشتر موضوع، عکس این دو اسکل را ضمیمه این دیدگاه کنم تا هم شما با این دو ابزار آشنا شوید و هم ارائه توضیحات راحت‌تر باشد:یک اسکل ساییده شدهیک اسکل آلمانی(بخشی از ماشین)اوایل ورودم به صنعت صحافی در یک دفترسازی مشغول به کار شدم. کارفرما که مرد شریفی هم بود رو کرد به من و گفت:لطفا برو اون اُسکُل رو وردار بیار!من هم بلافاصله خودم را در موقعیت تحلیلِ سریعِ وضعیتِ خطیرِ فعلی قرار دادم و جملات زیر به سرعت در ذهنم در حال پردازش بودند:چرا بد و بیراه میگه؟اگه بد و بیراه گفته چرا عصبانی نیست؟ قیافه‌اش هم که به شوخی نمی‌خوره؟اصلا من که همیشه مودبانه باهاش حرف زدم، چی‌ شد که این شد؟من از کجا بدونم کی اینجا اسکله؟ اگه فکر کنه که همه اسکلن چی؟ ای کاش خودش انتخاب می‌کرد.وای... اینا که همشون از من بزرگترن، چجوری بهشون بگم؟در نهایت کسی که ساده‌تر و کم اهمیت‌تر بنظرم رسید و مطمئن بودم در صورت بروز خطا، خطری تهدیدم نمی‌کند را انتخاب کردم و گفتم: فکر کنم حاجی با شما کار داره. هر دو به محضر حاجی رسیدیم و حاجی بدلیل تاخیرم با کمی عصبانیت گفت:  اسکل رو آوردی؟ با مردمک چشم و حرکت ابرو، همکار همجوار را نشان دادم و گفتم انجام وظیفه کردم حاجی.کارفرما که از نا‌آگاهی من با خبر شده بود و لبخند می‌زد، خودش دست بکار شد و رفت یک شئ صیقل یافتۀ چوبی را آورد و به من نشان داد: به این میگن اُسکُل!چند سال بعد که برای احوال‌پرسی نزدش رسیدم، دقیقا همان اسکل آلبالویی قرمز رنگ را به من هدیه داد که در بالا عکسش را گذاشتم.همیشه در ذهنم سوال بود که چرا به قطعه‌ای که کارش خط‌ انداختن و تا کردن است اسکل می‌گویند. بعدها متوجه شدم که قطعه‌ای در ماشین چسب‌گرم وجود دارد که متفق‌القول همۀ اهل فن اسکل خطابش می‌کردند. این قطعه که تصویرش را در بالا گذاشتم هم کارش به نوعی خط انداختن و تا کردن و پرس کردن است.سوال همیشه در ذهنم ماند که بین این همه کلمه خوب و مفید چرا این واژه انتخاب شد و مورد توافق همه قرار گرفت. ولی پیگیری نمی‌کردم تا وقتی که این درس را خواندم. مصمم شدم که دست‌کم خرده تلاشی برای کشف حقیقت و یافتن ریشه کلمه داشته باشم.رسیدم به یکی از وبسایت‌های انتشارات جنگل. آنجا با مشاهده &quot;اسکور یا اسکل: تا زدن&quot; متوجه شدم که با یک کلمه تغییر یافته و بومی شده سروکار داریم. در نهایت هم به کلمه score رسیدم. امتیاز و پوئن را می‌دانستم اما اینکه معانی زیادی برای این کلمه در نظر گرفتند را نه. یکی از آنها همین تا زدن و خط انداختن است.امیدوارم نتیجه‌گیری‌ام درست باشد تا صنفی را از تاریکی و مجهولی خارج نمایم. ;)</description>
                <category>محمدرضا ضامنی</category>
                <author>محمدرضا ضامنی</author>
                <pubDate>Thu, 06 Nov 2025 00:55:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو رفیقام فقط آقام!</title>
                <link>https://virgool.io/@mrzameni/%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82%D8%A7%D9%85-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A2%D9%82%D8%A7%D9%85-elvtlg61tjha</link>
                <description>براساس نوشته‌هایی از متمممجموعه‌ای از عکس‌های کریستوفر هرویگ (Christopher Herwig)تعدادی از ادوات ترابری در تصاویر بالا بیشتر شبیه مراقد مطهر! هستند که به صورت سیار در معرض روئیت زوار و طوافین قرار دارد. آنقدر نقش و نگار و زلم‌زیمبو و زینت افزوده به بعضی از ماشین‌ها آویز میشه که از کارکرد اصلی گاهی فاصله می‌گیرند.مجموعه‌ای از عکس‌های کریستوفر هرویگ (Christopher Herwig)مجموعه‌ای از عکس‌های کریستوفر هرویگ (Christopher Herwig)نمونه‌های وطنی رو احتمالاً خاطرتون هست. از عکس بسنتی و ویجی گرفته تا شکیلا و حمیرا و هایده و داریوش و ابی و ستار. با ظرافت خاصی در جداره داخلی ماشین جاساز می‌شدند. تصویر دو فقره چشم و گوگوش سیاه قلم و دختر سرخ‌پوست پشت اتوبوس گرفته تا خاج و پیک و خشت و دل، همگی چهارچرخ‌ها‌ی ریز و درشت و سه چرخه و حتی موتورسیکلت‌ها رو توی خیابون مزین می‌کردند. ماشین‌نوشت‌ها امروزه طرفدار بیشتری دارند.مجموعه‌ای از عکس‌های کریستوفر هرویگ (Christopher Herwig)در مسیر منزل تا محل کار که بخش زیادی را از کمربندی آزادگان باید طی کنم، انواع مختلف این ماشین‌نوشت‌ها رو مرور می‌کنم.یکی از شاهکارهای صنعتی تولید شده توسط بشر و البته بالاتر از استاندارد‌های جهانی، با زِوارِ در رفته و شیشه عقب شکسته و آینه بغلی که با جانفشانی مشترک مفتول و چسب و تکه پارچه و دعای خیر مادر سر جایش حبس شده بود، با فونت تلفیقی که بنظر از نستعلیق و خطوط ژاپنی دهه شصتی وام گرفته شده بود درشت نوشت:بیمه سد بی‌بی فیروزه.کارگذار بنظر با وجود بدعهدی نسبت به تعهداتش همچنان مورد اعتماد مراجع قرار داشت.مجموعه‌ای از عکس‌های کریستوفر هرویگ (Christopher Herwig)پشت یه یدک‌کش نوشتن جور‌کش. یه روز یکی دیگه‌شون دیدم که نوشته جاکش. هر روز می‌بینم که هر دوشون شریف و پاک ماشین‌هارو از اتوبان میکشن می‌برن یه جای دیگه. راننده و ماشین رو یکجا می‌کشن میبرن ;) پول خوبی هم می‌گیرند. از شیر مادر و نان پدر حلال‌تر.مجموعه‌ای از عکس‌های کریستوفر هرویگ (Christopher Herwig)اگر دیدید پشت یه وانت‌بار نوشته:یه بارم به ما بده، چی میشه مگه؟ (به همراه درج شماره تلفن)دروغ میگه، تله‌ است. حتی یک بار هم بهش ندید!یه سمند هم پشت نوشته: تک پَر عاشق. هر روز یه گوشه دنج پاتوق می‌کنه و به نیازمندان توی ماشینش خدمت می‌کنه. در زمینه‌ی احیای جان‌ها تخصص داره. همزمان هم ماساژ قلب انجام میده و هم تنفس دهان به دهان.اجرش با جان و جانی‌ها.همتون این جمله رو خوندید:منمشتعلعشقعلیم.یه نیسان که آبی هم نبود اینو پشت ماشین نوشته بود. به آرزوش رسیده بود. راست می‌گفت. کپسول ترکونده بود و مشتعل شده بود و ملت در تلاش بودن که از سوختن منصرفش کنند.«وَمِنْ شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ» رو هم بنظرم خیلی روش حساب نکنید. جلب توجه می‌کنه و معمولا اسیر چنگال بی‌رحم قانون میشین.مجموعه‌ای از عکس‌های کریستوفر هرویگ (Christopher Herwig)یه روز دیدم کلی ماشین قطاری زدن به تخت هم. چندتاشون هم بیمه‌های متفرقه و غیر رسمی و دلی داشتن. بیمه‌شون مثل اینکه خسارت رو تقبل نمی‌کرد. کلی سر اینکه کی مقصره و باید هزینه تعمیرات رو بده با هم گفتگو می‌کردن. خیابون سر گفتمان متمدنانه با قفل فرمون بند اومده بود.یه ماشینی هم توی توقف اضطراری زده بود بغل. با خط عجیبی نوشته بود نازدار جاده‌ها. راننده با آچار افتاده بود به جون نانازش. روشن نمی‌شد و خیلی با ناز و عشوه موقع استارت زدن چندتا پت پت می‌کرد و دوباره خوابش می‌گرفت. بهتر بود می‌نوشت زیبای خفته.پشت یک اتوموبیل دیگه نوشته شده بود: توی رفیقام فقط آقام. هر چند روز یکبار می‌بینم یه گوشه کاپوت جلو رو زدن بالا دوتا نیم تنه هم که فقط پاهاشون بیرونه دارن با ماشین ور میرن. خدا آقاش رو حفظ کنه، فکر کنم با آقاش دو تایی ماشین رو سرپا نگه می‌دارن.یکی دیگه هم پشت ماشین گل‌درشت نوشته: در جستجوی ساحل آرامش. معمولا رادیاتش آرامش نداره و زود زود جوش میاره و مسیر رو مسدود می‌کنه.یک پیکان بازطراحی شده صورتیِ جیغ کف‌خواب با اگزوز دوبل هم هر روز غران و البته لرزان از کنارم می‌گذره. اون هم جملات سنگین و وزینی را دور تا دور ماشین حکاکی کرده. از «این امانت بهر روزی دست ماست» گرفته تا «وَ اِنَ یَکادُ...» و «پسرم امیرساسان یه روز میشه شاه جهان» و جملات مفهومی دیگه که بعضی از اونها رو هنوز نتونستم رمزگشایی کنم.این ماشین نگاری‌ها بنظرم نوعی تریبون برای حرفایی که راننده علاقه داره با همه به اشتراک بزاره. شاید بشه گفت قدیمی‌ترین توییتر آنلاین دست بشر.اکانت اینستاگرام انتشارات Fuel (ناشر کتاب)اکانت اینستاگرام پروژهٔ Trucks and Tuksصفحهٔ‌ مربوط به پروژه در سایت Christopher Herwig</description>
                <category>محمدرضا ضامنی</category>
                <author>محمدرضا ضامنی</author>
                <pubDate>Sun, 26 Oct 2025 23:41:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سران میان تهی</title>
                <link>https://virgool.io/@mrzameni/%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%87%DB%8C-hcdkj8xr0lck</link>
                <description>شاید تارخچه خطاهای بشر جذاب‌تر از تاریخچه اکتشافاتش باشد. بنجامین فراکلیناین نکته مهم از فرانکلین با جمله آقای جان لیناکس قرابت معنایی داره. در متمم هم یه صفحه به ایشون و نظرات دوستان دراین‌باره اختصاص پیدا کرده.و اما نظر من:در این روزها ما شاهد ظهور پی‌درپی منجی هستیم. منجیان اقتصادی اجتماعی علمی در قالب مشاوره و کوچ‌من و بیزینس کوچ و انواع و اقسام القاب دیگر هر روز سمینارهای موفقیت برگزاز می‌کنند. کوچ مذهبی هم که همه دیده‌اند. لباس همان لباس و افکار همان افکار، فقط اسمشان قبلا چیز دیگری بود.جمع کثیری از این مشاورین در این ه\ن‌مایش‌ها و گردِه‌َمآیی‌ها و سمی‌ناله‌ها، چنان از موفقیت و تحول صحبت می‌کنند که نه تنها انسان، بلکه در و دیوار هم رطوبت موجود در هوا را جذب کرده تا بلکه اشکی بریزد. منتها مانند انسان از این همه حیرت و شگفتی نم گرفته و از نیمه چاک و ترک بر جانش می‌نشیند. انبوه مشاورانی بدون دستاورد و بی‌ثمر که در میان مربیان و مشاوران کارکشته و ماهر خود را پنهان می‌کنند. مانند زنبور تشخیص‌شان سخت است. اینکه کدام زنبور عسل است و کدام زنبور خطر.اگر مجموع دستاورد این مشاور نماها را جمع بزنید خواهید دید که ما در فتح قلل مختلف چاخان نکرده‌ایم هیچ کم هم گفته‌ایم. در تولید ناخالص ملی، تولید علم، تولید ثروت، میزان رضایت از زندگی، سطح درآمدها و بسیاری از پارامترهای گوناگون بعد از آماری که گرد‌آوری شد و با سایر مناطق برخوردار و محروم مقایسه شد،خواهید دانست که ما بعد از منچستر رتبه اول را در دنیا داریم.هر گروهی توانسته صدها شرکت را از ورشکستگی نجات دهد و به آن سوی بام پرتش کند.موفقیت پشت موفقیت، بدون شکست، بدون حتی یک گل خورده. ارزش‌آفرینی و اشتغال‌زایی کمترین نتیجه کارشان است. با وجود این همه مشکلات ساختاری آنها توانستند اقتصاد آزاد و مبادلات گسترده با جهانیان را در کشور جاری کنند.ولی همه می‌دانیم و دیدیم که حقیقت این‌طور نیست.مشاوران و مربیان حقیقی چشم مراجع را به حقیقت موجود در بازار باز می‌کند. هیچ وعده صددرصدی در کلام‌شان نیست. تغییر را زمانبر توصیف می‌کنند و مرحله به مرحله. خودشان تجربه ارزش‌آفرینی دارند. خودشان عواقب و عوارض تصمیمات مدیریتی را که خودشان اتخاذ کردند را چشیده‌اند.من به شخصه از دوستانی که ادعای مشاوره دارند، اولین سوالی که می‌پرسم این است:چندتا از تصمیم‌هایی که گرفتی اما نتیجه‌اش فاجعه بوده چی بود؟بر فرض محال اگر برمی‌گشتی به عقب با حفظ همون شرایط و علم به اینکه الان می‌دونی کجای تصمیمت اشتباه بوده، چه تغییری در تصمیمت داشتی؟اصلا تا حالا تصمیم اشتباه گرفتی؟اگر راجع به خطاها و اشتباهاتش توضیح داد که هیچ. باب گفتگو باز است. اما اگر مدعی شد هرگز خطایی نداشته و تمامی تصمیماتش از لحظه تولد درست و طلایی بودند، اگر در منزل تشریف داشتید یک وردنه بردارید، اگر مثل من در کارگاه صنعتی بودید ترجیحا دیلم و اگر محل کارتان اداری است یک متر میله پرچم فراهم کنید. انتخاب محل برخورد، شیوه، شدت و عمق برخورد با خودتان.با پریدن روی چند پل و شاخه مختلف و چریدن در چند چمنزار و دریدن در و دیوار شل، نمی‌شود ادعای عالِمی کرد و مراد و مرید ساخت و مردم را گرفتارتر کرد.اشخاصی که هرگز در مواجه مستقیم تاثیرات تصمیمات‌شان نبودند از نظر من توان مشورت دادن هم ندارند.اشتباه دیگران را دیدن و تشخیص دادن کار آسانی است. ولی راهکار دادن نیاز به تجربه اجرایی دارد. درک و لمس موقعیت‌های مختلف و نگاهی عمیق. هرگز نمی‌شود به دو گروه مختلف مشاوره یکسان داد. متاسفانه به صورت دسته‌ای و گله‌ای به همه یک راهکار و نهایتا دو راهکار پیشنهاد می‌کنند. با جمله‌های قطعی مراجع را فریب می‌دهند. یکی از آنها در یک سمینار شلوغ با آب و تاب به مخاطبینش توضیح می‌داد:اینوریاآره اینوریاچندتاتون کارمند و کارگر ناراضی توی مجموعه‌تون دارید؟(شرکت کنندگان هر کدام چند انگشت را به نشانه تعداد معترضین وابسته نشان دادند)هه خخخ  دلسوزید دیگه! ما ایرانیا اینجوریم!بندازید بیرون آقا(با یک خشم و برافروختگی تصنعی)بریزید بیرون همه آشغالا روآشغال توی محل کار نگه نداریدا! از ما گفتن بود. (با افسوس و چند آه نمایشی) چیکارتون کنم آخه؟ برادر من، خواهر من، شماها بیزینس من‌اید. چرا باید میوه گندیده تو یخچال نگه داری؟!...! و یه عالم علامت تعجب که متمم بیشتر از یکی را مجاز نمی‌داند.شرکت‌کنندگان در آن گردهمایی هم بنظر مست و مدهوش سخنران بودند و بعد از پایان هر جمله دی‌جی مستقر در محل فریاد میزد: نکته‌های استاد جیغ و کف و دست و سوت و هورا نداره؟ حضار علاوه بر موارد خواسته شده یک صلوات محمدی قراء هم به عنوان تشکر ویژه نثارش می‌کردند. آنها این سخرانانان حرافِ زورگوی بی تجربۀ بی دانش را به چشم یک ناجی می‌دیدند.مسیر رسیدن به موفقیت شاید آسان باشد اما مطمئنم که هیچ دو مسیری دقیقا یکی نیست.در پایان بخش دوم جمله فرانکلین را به عنوان جمع‌بندی اینجا می‌گذارم:حقیقت مسیری یکنواخت و محدود است اما خطا گستره‌ای نامحدود و بی‌انتهاست.</description>
                <category>محمدرضا ضامنی</category>
                <author>محمدرضا ضامنی</author>
                <pubDate>Thu, 23 Oct 2025 20:21:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق و حماقت دنباله‌دار</title>
                <link>https://virgool.io/@mrzameni/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%82%D8%AA-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-jpelcyjdxm2s</link>
                <description>هیچ سطحی از هوش، انسان را از حماقت هایش مصون نمیکند.تیبور فیشراینقدر این جمله واضح و شفاف و ملموسه که هر توضیحی بدم بیشتر شبیه ریختن چند قطره خون توی دریا میشه واسه قرمز کردنش. علاقه دارم از کلمات کلیدی این متن برای ساختن یک جمله دیگه استفاده کنم:بعضی از حماقت‌های آنی ما آنچنان هوش و منطق ما را می‌بلعند که تا مدت‌ها درگیر پیدا کردن دلیل و منطق برای تایید‌ شدن شان می‌گردیم. طوری که سال‌ها بعد کسی یادش نمی‌ماند که ما هم زمانی هوش‌مان بر حماقت‌مان غلبه می‌کرد._____________________________اضطراب بزرگترین قاتل عشق است.آنائیس نیناضطراب همان حماقت عشق است که بالاتر گفتم. ترس از مواجه شدن، ترس عاشق از خودش، از پاسخ معشوق، از زمان و از مکان.این اضطراب اغلب بهانه‌ای برای خراب کردن می‌شود. خراب کردن خودمان و عشق‌مان و معشوق و محبوب‌مان.به خیلی از موجودات متکلم و غیر متکلم، به فضاها یا حتی به اشیاء عشق می‌ورزیم اما گاهی با یک واکنش زودتر از موعد یا دیرتر از زمانی که وقتش بود، همه‌ چیز از هم می‌پاشد.گاهی مثل افتادن یک لیوان بلورین از دست ما. احتمال جمع و جور کردنش هست اما مثل روز اول شدنش نه.</description>
                <category>محمدرضا ضامنی</category>
                <author>محمدرضا ضامنی</author>
                <pubDate>Thu, 23 Oct 2025 16:10:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرزمین مادری</title>
                <link>https://virgool.io/@mrzameni/%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DB%8C-fuhoql05tcs9</link>
                <description>هر کس به حرفۀ خود بدهکار است و باید به بهبود آن کمک کند.فرانسیس بیکن.بنظرم اگر به حرفۀ خودمون به شکل بخشی از هویت خودمون نگاه کنیم، راحت‌تر می‌تونیم این جمله رو درک کنیم. دائما در تلاشیم تا یادگیری بیشتر و بهتری داشته باشیم. از این یادگیری انتظار نتیجه هم داریم. نتایج خوب هم منجر به این میشه که عزت نفس بهتر و بالاتر از قبل خودمون رو تجربه کنیم. این روحیه معمولا تا نفس آخر همراه‌مون می‌مونه. توی حرفه و شغل هم دقیقا همین صدق می‌کنه. باید هر روز به این فکر کنیم که هر محصول و هر اثری که از ما به دست مصرف‌کننده میرسه در واقع نشان‌دهنده هویت ماست و اثر انگشت ما روش هست. باید برای بهتر شدن و مفید بودنش تلاش کرد.برای نمونه بنظرم این عزیزانی که نام می‌برم روح تازه‌ای به حرفۀ خود دادند:محمدرضا شجریان، همایون شجریان، چنگیز جلیلوند، سعید مظفری، علیرضا قربانی و محمد معتمدی.البته که تعدادشان خیلی بیشتر از این اسامی هست.________________________________________زبان تنها سرزمین مادری ماست.چسواف میووشهمیشه میهن و سرزمین مادری رو خیلی بیشتر از یه مرز سیاسی جغرافیایی نگاه کردم.بنظرم هرجایی که گفتگو بدون خشونت و زورگویی و اعمال فشار و ارعاب جاری باشه میشه سرزمین مادری. فرقی نمی‌کنه کجا بدنیا بیایم و زبان‌مون چی باشه. حتی زبان بدن هم کفایت می‌کنه اگر درست درک بشه. تا زمانی که بتونیم گفتگو کنیم با هیچکس غریبه نیستیم و هیچ‌جا غربت نیست. گاهی ما زبان خودمون رو هم متوجه نمیشیم و با خودمون هم غریبیم. همین میشه که بعضی‌ها توی خونه خودشون هم غریبه‌اند چون یا زبان بقیه براش معنایی نداره یا زبان خودش برای اهالی نامفهومه.امروز با خوندن این جمله زیبا یاد یکی از قطعات اجرا شده توسط همایون شجریان و محمد معتمدی در اپرای عروسکی مولانا افتادم و دوباره گوش کردم. پیشنهاد می‌کنم شما هم گوش کنید. این قطعه بنظرم انسان رو از بعد «من» و «همه چیز برای من» خارج می‌کنه.تجربه ده دقیقه زندگی خارج از جو من و زمین، شاید حس و درسش ماندگار نباشه اما بشدت لذت‌بخش و دل‌نشینه.کیستی تو؟قطره‌ای از باده‌های آسماناین جهان زندان و ما زندانیانحفره کن زندان و خود را وارهانکیستی تو؟آدمی مخفی‌ست در زیر زباناین زبان پرده است بر درگاه جانکیستی تو؟تیر پرّان بین و ناپیدا کمانجان‌ها پیدا و پنهان جانِ جانهم ناطق و خاموشم، هم لوح خموشانمهم خونم و هم شیرم، هم طفلم و هم پیرم / ...کیستم من؟ کیستم من؟ چیستم من؟ </description>
                <category>محمدرضا ضامنی</category>
                <author>محمدرضا ضامنی</author>
                <pubDate>Thu, 23 Oct 2025 15:18:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خطر در میان شماست!</title>
                <link>https://virgool.io/@mrzameni/%D8%AE%D8%B7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ms21ajfx70df</link>
                <description>علت اینکه خواندن اغلب کتاب‌های کسب و کار راحت است این است که چیزی خاصی در آنها نیست.  آدریان فرنهامقبلا در رابطه با این موضوع در متمم نوشتم و قصد ندارم همان‌ها را تکرار کنم. این‌بار ارتباط این جمله با متمم را می‌نویسم.مشاورین کسب و کار زیادی دیدم. وجه مشترک زیادی با هم دارند. از هیچ به همه جا رسیدن و ناگهان ندای درون که چرا دانشم رو منتشر نکنم و جهان رو از وضع فلاکت‌بار کنونی خارج نکنم.اگر داستان‌های کپی شده اصول موفقیت شغلی را در نظر نگیریم و مستقیم سراغ تعلیمات ظاهرا علمی این کتاب‌ها و سخنرانان و مربیان و مشاورانِ ثروتمندِ سخاوتمندِ فرهیختهِ متمدنِ مهربان برویم، می‌بینیم که اصول و راهکارها عمدتا برای بالا بردن هیجان و خالی از روش‌های قابل اجراست. برای من که حدود بیست سال در صنعت تولید و خدماتِ تولید فعالیت دارم، خواندن برخی از مطالب مدیریت و کسب و کار یا شنیدن برخی از توصیه‌های طلایی مربیان و سخنرانان در این زمینه فقط نمایی از پوچی و بی‌سوادی و خامی است. کپی‌های بی ارزشی که تکنیک‌های موفقیت در یک آرایشگاه را بعضا به کل صنعت و اقتصاد توصیه می‌کنند.وقتی که وارد متمم شدم متوجه تفاوت عمیق مطالب و درسها با تجربه‌های تلخ و مایوس‌کننده‌ای که در بالا گفتم شدم. در روزنوشته‌ها این تفاوت بیشتر به چشم می‌آید. به‌طور مثال  نوشته ده نکته دربارۀ تعدیل کارکنان.این نوشته از نظر من حفظیات صد کتاب یا چکیده هزاران کتاب نمی‌تواند باشد. بلکه تجربه میدانی و اجرایی توام با مطالعات و تحقیقات گسترده مرتبط این نگاه عمیق را به محمدرضا شعبانعلی داده است. فقط کسی که عمق کسب و کار را به چشم خود دیده می‌تواند بگوید:&quot;اصلاً اصرار ندارم که همهٔ آن‌ها درست هستند. و این را هم می‌دانم که لزوماً همهٔ این حرف‌ها را نمی‌توان به همهٔ موارد تعدیل ربط داد.بنابراین بسته به تشخیص خودتان، ممکن است برخی از این نکات را درست و برخی را نادرست بدانید. از بین درست‌ها هم ممکن است مصداق برخی از آن‌ها را در کسب‌و‌کارتان بیابید و برخی دیگر را هم دور از فضای کسب‌و‌کار یا صنعت خود ببینید.&quot;به نظر من محمدرضا شعبانعلی آجر کننده دکان نویسندگان و استادان خودخوانده مدیریت است. کپی‌کنندگان کسب و کار ندیده و تحت تاثیر ترند‌های کلاهبرداری.-------------------------------ترسناک‌تر از یک مسئله دشوار بدون راهکار، مسئله دشوار دیگری است که یافتن راه‌حل آن را به یک نادان سپرده باشند.   ارالدو بانواکمدت زیادیه که تو متمم و ویرگول متنی ننوشتم. علتش هم گیر کردن در یک قالب تکراری و غرگونه بود. ترجیح دادم تا زمانی که از این مرحله گذر نکردم این مدت رو به خوندن کامنت و نوشته‌های دوستان بگذرونم. اما این جمله به شدت و پرتعداد سوژه طنز تلخ و انتقاد به من میده. من روی حرفم می‌مونم و چیزی نمی‌نویسم اما اگر در خیابان تردد داشتید و بنر بزرگی که با ترکیب عکس دانش‌آموزان ابتدایی و رئیس فقید و با عنوان رئیس‌ها در میان این‌هاست مواجه شدید، یادی هم از جمله طلایی بالا و برداشت من از آن کنید:طبق الگوامکان موفقیت بالاست، حتی بدون دانش و خرد و تحصیلات.تضمین موفقیت بدون نیاز به تحصیلات.</description>
                <category>محمدرضا ضامنی</category>
                <author>محمدرضا ضامنی</author>
                <pubDate>Sat, 04 Oct 2025 02:37:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوش باش ولی نه برای دیروز، نه امروز و نه فردا!</title>
                <link>https://virgool.io/@mrzameni/%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%88-%D9%86%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-j0ikgoiokasc</link>
                <description>توانایی زندگی در زمان حال یکی از مولفه‌های مهم سلامت فکری است.ابراهام مزلوبه نظر خیام هم همین‌طور فکر می‌کرد:این قافلهٔ عمر عجب می‌گذرددریاب دمی که با طرب می‌گذردساقی غم فردای حریفان چه خوریپیش آر پیاله را که شب می‌گذرد________________برای اینکه سخن زیبای حکیم عمر خیام و آقای ابراهام مزلو را بهتر درک کنیم، جمله‌هایی که در طول روز می‌گوییم و می‌شنویم را هم بایست مرور کرد:_ خیلی خون دل خوردم تا این بچه‌م بزرگ شه و بدرد کشورش بخوره. بخاطر چندتا شعار کشته شد. آخه زیر خاک بدرد کی می‌خوره؟ (حسرت گذشته)_ نمی‌دونم چی میشه. دیگه انگار هیچی نمی‌فهمم. کارخونه خیلی وقته خط ورشکستگی رو شکونده. با ادعا و امیدِ الکی اینجا رو سرپا نگه داشتیم. تعطیل کنم تکلیف این همه آدم چی میشه؟ خانواده‌هاشون چکار باید بکنن؟ خانواده خودم چه بلایی سرشون میاد؟  (ابهام و دغدغه آینده)_این همه هزینه کردم و نخوردم و نپوشیدم تا دخترم درس بخونه و موفق بشه. هر آموزشی که فکر می‌کرد بدردش می‌خوره ثبت‌نامش کردم. الان که درسش با نمرات عالی تموم شده و تخصص داره استخدامش نمی‌کنن. هه، حق‌التدریس! معلمی رو خیلی دوس داشت اما نه به قیمت تَه گرفتن رویاهاش. نه به قیمت شنیدن این همه توهین و تحقیر. یه کار فرهنگی و دولتی که حتی حقوقش هم جواب ایاب ذهابش رو نمیده. دو روز دیگه از اون دختر شر و شیطون و پرانرژی چی می‌مونه؟ چجوری قراره زندگی کنه ؟ قراره زندگی کنه؟ (حسرت زحمات گذشته، حال بد، آینده پر ابهام)و ...بنظرم خیام توصیه کرد و مازلو یک تشخیص قطعی داد.طبق این تشخیص همه صاحبان این افکار بیمارند. همه بیماریم. داشتن دغدغه آینده و گفتگو درباره آن این روزها علاوه بر تائید مبتلا بودن به بیماری، جرم هم محسوب می‌شود. تبلیغ علیه «نظم». هم‌میهنِ احمقِ در دام افتاده.از عملکرد استثنایی و مثبت خود در گذشته صحبت ‌می‌کنند. از حالِ گذرا ولی کماکان قدرتمند و از آینده‌ای پر فتح.کدام دم با طرب می‌گذرد؟شب کی می‌گذرد؟آیا این نیست که معلق بودن‌مان در زمان حال موجب شده که شیرینی گذشته را نشخوار و آینده‌ای را که نیامده مزه کنیم؟به فکر آینده نباشیم متهم به کوته فکری و نداشتن ایده‌ای منسجم برای آینده می‌شویم. گذشته را مرور کنیم که احتمالا همراه با حسرت خوردن است تفکر تاملی و بازاندیشی نام گذاشتند.و امروز اگر این کارها را بکنیم به معنی نداشتن سلامت فکری است.چه کنیم؟ ...</description>
                <category>محمدرضا ضامنی</category>
                <author>محمدرضا ضامنی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Sep 2025 09:33:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اثر ماندگار!</title>
                <link>https://virgool.io/@mrzameni/%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1-gto6u88snnoh</link>
                <description>جفری میلر (Geoffrey Miller) در کتاب Spent‌ مسئله‌ای را مطرح کرده است. براساس توصیه متمم سعی کردم لوازمی که باستان‌شناس پنج هزار سال بعد پیدا می‌کند و قضاوت می‌کند پیش‌بینی کنم.(لطفا به خودتان فشار نیاورید و با حساسیت‌های علمی این متن را نخوانید)با فرض اینکه شرایط فعلی تغییر می‌کنه و بعد از ما چیزی هم برای نسل‌های بعد می‌مونه،باستان‌شناس محترم ولی کنجکاو میتونه یه ردی از من پیدا کنه.به شرح زیر:کتاب نخوان: با توجه به شغلم کتاب‌های زیادی توی خونه و کتاب‌خونه و کارتن‌های توی انبار دارم.با اطمینان و البته با شرمندگی می‌گم که بیشترشون رو نخوندم.باستان‌شناس اگر خبره باشه می‌تونه همه‌جا آبرو مو ببره و جار بزنه بگه این کتاب‌ها هرگز ورق نخوردن.دیرینیان در اون زمان چنین بودند.اما لابه‌لای همون کتاب‌ها می‌تونه چندتا جمله ارزشمند پیدا کنه.کتاب‌هایی که با جملات تقدیم هدیه گرفتم.از پدرم،مادرم،سایر اعضای خانواده و البته دوستان.یکی از این جملات تقدیم که از دوست متممی گرفتم احتمالا ذهن باستان‌شناس رو منحرف می‌کنه:  از طرف محمدرضا نظرآهاری به ...ترین متممی!کتابنخونه: دقیقا نمی‌دونم منسوجات چقدر ماندگارند.ولی دوست دارم باستان‌شناس با مهربانی اینارو پیدا کنه:صفر تا صد این کار حاصل زحمت دختر ده سالمه.عروسک‌هایی رو درست کرده از تمثال زیبا و نورانی بنده،همسر خوشرو و خوش‌خنده‌ و وجود مبارک خودش که خیلی دلبنده.گذاشته توی کتابخونه که اگر خواستم کتاب بخونم،عروسک‌ها رو هم ببینم.احتمالا باستان‌شناس محترم با دیدن این صحنه منقلب و متعجب و متحیر و منفجر بشه.کتاب‌ها توی کارتن و عروسک و لاک و اسباب‌بازی توی کتابخونه.افشای نوشته‌ها: اگر بتونه به نوشته‌های من توی کامپیوتر دسترسی پیدا کنه ازش ممنون می‌شم. خدا کنه پیدا کنه. پنج هزار سال بعد حتما با تعجب از خودش و باقی آیندگان می‌پرسه این پسر و متمم توی چه شرایطی اجتماعی/اقتصادی/سیاسی بودند که این همه نوشته نباید تایید می‌شد؟مگه اینا هم‌عصر آقای هرمزبند نبودند؟ اون همه پرت و پلا توی روزنامه رسمی کشورشون نوشته می‌شد،پس حتما آزادی بیان و رهایی قلم بود.دوران یا بتاز یا بباز که نبود؟بود؟ ولی همون بهتر که این نوشته‌های شل و آب‌دوغ‌خیاری رو کسی نخوند،وَاِلا تا الان باید هزاران بار با یوفوها و باقی جنبندگان کهکشان می‌جنگیدیم.دَمِ شعبانعلی بالا،سَمِّ شعبانعلی پایین(ادبیات احتمالی زمان آینده).در نهایت کشف میشه که چیزی کشف نکردند. یادگاری منحصر به خودم بجا نذاشتم و آن همه جستجو در زندگی مینیمال من ثمری برایشان نداشت.از شما چی بجا می‌مونه؟</description>
                <category>محمدرضا ضامنی</category>
                <author>محمدرضا ضامنی</author>
                <pubDate>Thu, 04 Sep 2025 14:51:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنویت و آرامش</title>
                <link>https://virgool.io/@mrzameni/%D9%85%D8%B9%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-bcmyhup7bgfw</link>
                <description>آرکتایپی که خیلی از اوقات ذهنم را درگیر می‌کند، آرکتایپ فرهنگی معنویت است.معنویت نه به معنای دینی آن، بلکه تعریف انسانی آن.سال‌های زیادی مردم جهان درگیر معنویت دینی بودند. براساس این معنویت برای رسیدن و پیوستن به یک روح بزرگ بسیاری از جنگ‌ها و خونریزی‌ها حلال و مشروع است. سال‌هاست در بسیاری از جوامع تعریف معنویت تغییر کرده است.هر کسی به شکلی تعریف می‌کند.فکر می‌کنم ساده‌ترین تعریف آن به دنبال معنی بودن و کشف معانی و روابط علت معلولی است.اینکه  فرد یا گروهی چون فرائض دینی را بجا می‌آورند در دستۀ انسان‌های معنوی قرار دهیم بنظرم برگرفته از همان آرکتایپ فرهنگی است که بسیاری از جوامع کنار گذاشته‌اند و ما همچنان پیرو آن.  و باز هم بنظرم همین آرکتایپ یکی از عوامل بنیادین اختلافات جامعه ماست. پافشاری قدرتمندان بر تعریف سنتی آن به‌ وسیلۀ ابزارهایی که منحصر به خودشان است(سینما،تلویزیون،مکتوبات و مجلات رسمی و کتب آموزشی تحصیلی) موجب شده مردم جامعه روبه‌روی هم قرار بگیرند.اگر معنی معنویت مانند تعریف دین و خدا و وطن محدود نبود، احتمالا گاهی اوقات آرامش را هم بتوانیم تجربه کنیم.</description>
                <category>محمدرضا ضامنی</category>
                <author>محمدرضا ضامنی</author>
                <pubDate>Thu, 04 Sep 2025 14:26:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرچم بالاست</title>
                <link>https://virgool.io/@mrzameni/%D9%BE%D8%B1%DA%86%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B3%D8%AA-fyeyqryjr3ss</link>
                <description>دوستانی که رفتن خدمت می‌دونن،یه جوِ پرچم بچه‌های منطقه خودی همیشه وجود داره.من هفت ماه از خدمت رو بیرون پادگان روی یه نیمچه کوه بالای دریا بودم.نه حموم داشت و نه دستشویی.البته یه توالت سه دیواره بدون درب داشت که ویوش رو به دریا بود.هرکاری که می‌کردی باد میزد دوباره بهت تحویل می‌داد.هرکی اولین بار می‌رفت سایت، طعمش رو می‌چشید و دیگه هرگز اون توالت نمی‌رفت.خیلی هم دور بود.شنبه‌ها نوبت سرویس توپ بود.چند روزی بود که چندتا بچه کرج شروع کرده بودن به رجز خوندن و پرچم کوبیدن.یه جمعه‌ای نزدیک نیمه شعبان بود که گفتن پول بده می‌خوایم جشن بگیریم.گفتم چرا؟ـ تولد آقاست.بچه کرج بیکار نمی‌شینه.ـ چه ربطی داره؟شما می‌خواید بهونه داشته باشید انگشت کنید تو کون هم،من باید پولش رو بدم؟ یه توشهری واستون رد می‌کنم برید هر گهی که دوس داشتید بخورید.ـ پرچم کرج بالاست.ـ برو فعلا درتُ بزار..یکیشون رفت کلی خرید کرد و برگشت.کالباس و چندتا خیار پلاسیده و یه عالمه کاهو با یه شیشه سس مایونز که وقتی آوردن دیدن تاریخش تموم شده، و البته کلی تریاک!چون یخچال نداشتیم هرچی که آورده بودن و خوردن.چندبار بهشون تذکر دادم و فقط می‌گفتن:داداش پرچم کرج بالاست.بچه کرج با اینا هیچیش نمیشه.ماییم و کون تنگ ، سیگار و تریاک و بنگ.خلاصه تا تونستن خوردن و آشامیدن و آبیاری کردن.کلی هم نشستن تریاک دود کردن.نشعه که شدن بعد هر غلطی یکبار هم پرچم کرج رو به ما یادآوری می‌کردن.انگار توی خیال خودشون داشتن یکی یکی قله‌ها رو فتح می‌کردند.دوس داشتن ماهم توهم‌شون رو باور کنیم.ماهم می‌گفتیم «آره» :))من و چند نفری که قاطی نشدیم روال عادی زندگی‌مون رو ادامه دادیم.یعنی شنا،پاسور و لالا.صبح وقت سرویس توپ دیدم رنگ و رو ندارن.گفتم چتونه؟ پاشید الان از پادگان میان واسه سرویس.ـ داداش فکر کنم هوا آلوده‌ست.من هروقت هوا آلوده میشه مسموم میشم.ـ چرا پس این هوا به بقیه کاری نداشت؟ فقط بچه‌های کرج حساسیت دارن؟خودتون رو جمع کنید لش ببرید سر توپ.الان بیان نباشید،همتون رو می‌فرستن پایین.خلاصه با هر زور و زحمتی بود کشوندمشون سر توپ.قبضه توپ خیلی سنگین بود.الان وزنش یادم نیست ولی میدونم که شش نفری بلند می‌کردیم.چند نفری داشتن توسل و توکل می‌کردند و می‌گفتند یا علی و یا ابوالفضل و امام‌زاده عبدالله که شروع کردیم به زور زدن.زور دوم رو داشتیم می‌زدیم که یکی از بچه‌های کرج خیلی نرم و نازک و رقیق رید توی شلوارش.صدای رعد و برق ممتد هم از توی شلوارش شنیده می‌شد.انگار سوراخاشون بهم راه داشت.از شدت فشار خنده و دل‌پیچه سر صبح،یکی دیگه از بچه‌های کرج پرچم‌شون رو با یه نعره جانانه خواست بالا نگه داره که کلا یه جوری رید به‌خودش که فشارش افتاد.حالا ما هی چپ و راست می‌شدیم و نمی‌تونستیم تعادل قبضه رو حفظ کنیم.در حالی که از شدت خنده صِدام در نمیومد،با اشاره گفتم برگردونید سر جاش.همین که گذاشتیم سر جاش دیدم نفر سوم هم تقریبا خودش رو انگشت کرده بود که به همون توالت رو به دریا برسه. میشد دست‌کم اون یه نفر شلوارش خشک بمونه.روز بود و هرجا می‌رفت می‌تونستیم تماشاش کنیم.پاش سر خورد و افتاد رو زمین.به دستشویی نرسید.خنده،درد،دل‌پیچه،قهقه بچه‌ها و فکر کنم میله‌پرچم رو انگار باهم کردن تو کونش.اون هم بالا آورد و هم پایین.اگر می‌پرید تو دره و دریا احتمالاً براش بهتر میشد.فقط نفر چهارم به‌ زور خودش رو رسوند به توالت.رفت و همون که گفتم شد.به‌نظر همۀ مدعیان خیلی شبیه به هم‌اند.از اون روز و اون خدمت هفده سال می‌گذره و ما هنوز پرچم بچه‌های کرج رو فراموش نکردیم.😂😂</description>
                <category>محمدرضا ضامنی</category>
                <author>محمدرضا ضامنی</author>
                <pubDate>Sun, 31 Aug 2025 23:11:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نحسی ماه یا نقص مغز ما؟</title>
                <link>https://virgool.io/Motamemi/%D9%86%D8%AD%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%82%D8%B5-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D9%85%D8%A7-pxg1pmuotfb1</link>
                <description>منتظرم ماه محرم و صفر تموم شه.این دو ماه خیلی سنگینه.من باور دارم.خودم تجربه کردم و دیدم که دست به هرچی می‌زنیم به خنسی می‌خوریم.اصلا جور در نمیاد.یچی هست که همه می‌گن احتیاط کنین دیگه.معامله‌ها جوش نمی‌خوره،بخوره هم به پولت نمی‌رسی.+درد و دل بالا مثال خوبی برای رابطۀ همبستگی است.این جملات و مشابه آن را از فعالین اقتصادی زیادی شنیدم.هرگز نمی‌شود برای ماه‌هایی که هر سی و شش سال یک دور کامل فصول مختلف را می‌چرخند،قدرت تاثیرگذاری مستقیم از طریق ماورا و متافیزیک قائل شد.دامن زدن علما و حاکمان دینی سیاسی به این باور موجب گسترده‌تر شدن آن بین مردم شده است. +حتی در تحقیقات پیشرفته غیر مستندشان برای آن نمونه‌های مبتلا شده به عوارض‌های بدنی و چالش‌های روحی هم مشاهده کرده‌اند.البته بیمار و گرفتار صَفر را رها نکرده و راهکارهای متعدد و متنوعی هم ارائه کردند. +در واقع همۀ نظریات دینی را به عنوان نظر علمی به جامعه معرفی می‌کنند.علت‌ها:بازار کسب‌وکار به شدت تحت تاثیر تعطیلات قرار دارد.وجود تعطیلات متعدد رسمی در این دو ماه و اضافه شدن آن به تعطیلات ملی/حکومتی کسب‌وکارها را معلق می‌کند. و بدتر از همه بین‌التعطیلی! اصلاحی است که قدمت آن به‌نظر به تولد همین حکومت برمی‌گردد.یعنی یک تعطیلی دو روزه وسط هفته،همه روزهای قبل و بعدش تا روز جمعه را هم تعطیل می‌کند.زمان کافی برای مذاکره و معامله وجود ندارد.به این دلایل کارناوال اربعین را هم اضافه کنید.خیلی‌ها از دسترس خارج می‌شوند.در بسیاری از معاملات یک رشته کار به ادارات دولتی ختم می‌شود.پس جوش نخوردن معامله یا بد و سخت جوش خوردنش و در نهایت تاخیر در پرداخت‌ها ارتباطی با گردش ماه ندارد،بلکه روزهای قرمز و قهوه‌ای و سیاه آن دو ماه است که در هشت هفته صنعتِ فلج ما را فلج‌تر می‌کند.این یعنی کمای صنعت. به نظر شما می‌رسد  روزی که جنون خرافات را درمانی باشد؟</description>
                <category>محمدرضا ضامنی</category>
                <author>محمدرضا ضامنی</author>
                <pubDate>Sun, 31 Aug 2025 23:01:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انشای چهارم: سفرنامه (بازگشته از جهنم)</title>
                <link>https://virgool.io/Motamemi/%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85-kbkzy4oewpq9</link>
                <description>مسیرهای زیبایی وجود دارند که تا گم نشویم،آنها را کشف نمی‌کنیم.ارول اوزان_آقا سلامُ علیک_دوباره باز نشستی چرت و پرت نوشتی؟_نه آقا. اتفاقاً خیلی هم جمع‌وجور و بسته نشسته بودیم که اینو نوشتیم.توی مینی‌بوس بودیم،جامون هم خیلی کم بود._می‌دونم تهش چی درمیاد.زود بخون از جلو چِشُم گُم‌رو._چشم آقاما امروز به همت آقای مدیر و خانم معاون مدرسه برای یک سفر معنوی/اخروی به جهنم فومن دعوت شدیم.چشمتان روز بد نبیند.همین که سوار شدیم در ترافیک گیر کردیم.اتوبوسی که اگزوزش کلفت‌تر از اگزوز مینی‌بوس ما بود، مدیران والامقام منطقه را سوار کرده بود.ما پشت سرشان بودیم.هرچه دود و غبار آنها بود،بر سر و تن ما نشست.کم‌کم داشتیم به ذرات معلق، خرابی کولر،قفل بودن شیشه‌ها که می‌گفتند برای محافظت از خودمان است و بوی عرقِ سگیِ جورابِ پسرِ کدخدا که رایحه هلو رسیده در سطل آشغال را می‌داد، عادت می‌کردیم.متوجه شدیم علت بخشی از ترافیک به غیر از ما مردمان بد،رفتن برق بود.چراغ‌های راهنما کار نمی‌کرد و همه با بوق زدن به خانواده هم سلام گرم می‌رساندند.این بخش را معلم تربیتی گفت.مردم را شاید باور کنم، اما خودم شنیدم که رانندۀ ما فحش می‌داد.بنظرم معلم تربیتی یا تربیت ندارد یا کر است.چند خیابان را بیشتر نتوانستیم با اتول‌ برویم.راه بسته بود.به دستور مقامات اتوبوس والا،همگی پیاده شدیم تا از مناظر ترافیکی مکانیکی لذت ببریم. کمی جلوتر آنمان گرفت.باید به مستراح می‌رسیدیم.رسیدیم اما برق قطع بود آب نداشت.هرگز فکر نمی‌کردیم رعایت بهداشت با آب معدنی و ساندیس آنقدر باحال باشد.به هرحال با تدبیر بزرگان و پیشروان،راه فرعی درپیش گرفتیم تا زودتر به جهنم برسیم.در مسیر کلی حیوان مرده پیدا کردیم.آنها به اندازه ما شعور ندارند. وقتی دیدند که رودخانه پر از پلاستیک و لاستیک است،وقتی که دیدند ما روی علف‌ها و گیاهان نفت میریزیم تا خشک شوند چرا از آنها می‌خورند؟ولی دلمان برایشان سوخت.دلمان برای خودمان سوخت.احساس می‌کنم که ما هم در همان مسیر قرار داریم.جایتان خالی آقا.ما رسیدیم به جهنم.چندتایی منقل روشن بود ولی هوا خنک‌تر از مدرسه و خانه ما بود. چند نفر هم با سروصدا مسخره‌بازی درمی‌آوردند که مثلا ما بترسیم.ما بیرون ترسناک‌تر از آن را هر روز می‌بینیم.واقعی‌اش را.خیلی خوش گذشت آقا.عالمان می‌گویند خواهران دَدِه‌بالا و ویگن و کلی آدم‌های باحال، جایشان در جهنم است.اگر جهنم این است که ما هم دوست داریم برویم به جهنم.بهشت زیبا برای خودتان.شما هم دیگر به خودتان اینقدر سختی ندهید که ما را به مسیر زیبای خودتان هدایت کنید.من فکر می‌کنم شما در این مسیر بیشتر مانند تابلو عبور حیوانات وحشی هستید،هیچکس به شما توجه نمی‌کند.بهتر نیست اجازه دهید کمی هم ما در این مسیر گم شویم؟همه زحمت‌ها گردن شماست.شما همه مسیرهای پنهانی را خودتان و دوستانتان می‌‌روید تا اگر دنگ و فنگی دارد دامان ما را نگیرد.ولی به نظرم این مسیر‌های پنهان چیزهای زیباتری هم دارد که شما ما را از آنها منع می‌کنید و خودتان بیرون نمی‌آیید.خلاصه بهتر است بگوییم که..!_بسه.یه سفر رفتی جهنم. باید درس‌های بهتری می‌گرفتی.جا داره که همینجا از همه مسئولین بابت تدارک چنین فضایی متشکر باشیم.ضمناً از مدیر مدرسه جناب‌ آقای دکتر الفیان به طور مستقیم و از ناظم مدرسه سرکار خانم مهندس زیروئیان به‌طور غیرمستقیم تشکر می‌کنم._ اِه.مگه برای غیرمستقیم خطاب قرار دادن،نباید یک بعد ناپیدا و مجهول یا اسمش‌رو نبر داشته باشیم؟ شما که از هر دو نفر اسم بردید،از هردوشون هم مستقیم تشکر می‌کردید._تو حالیت نیست.الان همه‌چی غیرمستقیمش مُده.مذاکره غیرمستقیم. ندیدی؟_چرا دیدم...</description>
                <category>محمدرضا ضامنی</category>
                <author>محمدرضا ضامنی</author>
                <pubDate>Fri, 22 Aug 2025 01:01:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاک ایران</title>
                <link>https://virgool.io/Motamemi/%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-hf6vcvpuaeck</link>
                <description>این نوشته براساس معرفی کتاب خاک کارخانه و نویسندگی خانم شیوا خادمی در متمم است.(ممکن است بدون خواندن متن معرفی کتاب،این متن نامفهوم بنظر برسد.)&quot;خدا شاهده، این مراسم توی شهر زبانزد شده بود. سرطانی شفا گرفت. بخت‌بسته بختش باز شد. نازا بچه‌دار شد. یعنی هر سال هیبت این مراسم بیشتر می‌شد.&quot;&quot;پونصدتومن گذاشت کف دستم. گفتم این چیه خانم؟‌ گفت بچهٔ من لال بود. بهم گفتن توی حیاط ساختمون‌دولتی آش امام زمان می‌پزن، اگر سرِ دیگ بری حتماً حاجت می‌گیری. گفت بچه‌ش رو سرِ دیگ آورده و آش رو هم زده و چند هفته بعدش بچهٔ لال یهو به حرف اومده.&quot;واقعا امیدی به ادامه حیات این کارخانه بود؟مدیرانی که پی‌درپی وام گرفتند و بدون آنکه خرج رشد صنعت کنند،خوردند و  پس ندادند.هیچ برنامه‌ای برای مدیریت منابع مالی نداشتند.مسئولیت‌شان تمام کردن بودجه سالانه بود.در چنین شرایطی مدیران دولتی با اجرای چنین مراسمی سعی در پوشاندن عیوب و ضعف‌های خود می‌کنند.بالادستی‌ها که بدشان نمی‌آید بودجه‌ای که برای صنعت در نظر گرفته شده صرف تقویت ایمان و تقوا شود.حتی اگر صرفا نمایشی باشد.متن زیر این نظر را تائید می‌کند:&quot;خدا شاهده اگر دروغ بگم. اصلاً همون سال صدا و سیما اومد فیلم گرفت از مراسم ما. خودم هم فیلمش رو از تلویزیون دیدم.&quot;زمانی که باید به تولید و آموزش اختصاص می‌یافت‌،صرف پختن نذری  و خوردن نذری شد.کاری که باید در مسجد و حسینه انجام می‌شد.در پایان سال هم بجای نشان دادن نمودار رشد و توسعه از حجم امور خیرخواهانه گزارش رد می‌کنند.من این کتاب را نخواندم.اما با خواندن همین معرفی کتاب،کلی شرکت و سازمان بیادم آمد که در شکست و ورشکستگی همین سناریو در رزومه پر غلط‌شان هست.کارخانه‌جاتی که به جای تولید واقعی و گسترش کسب‌وکار و پرداخت به موقع حقوق،نمایش‌های مذهبی و حماسی به راه می‌اندازند.دشمن و دشمنی‌هایش همیشه روبه‌روی صنعت مذهبی ما قرار دارد.در هر صورت تعطیلی کارخانه‌ها و صنایع،شکست در رزومه‌شان محسوب نمی‌شود بلکه سندی است برای اثبات مظلومیت ما.اگر غیر از این بود مدیران از سازمان و شرکتی که ضررده بوده به سازمان و کارخانه‌ای که هنوز زنده است و امیدی به آن بسته،نقل مکان نمی‌کردند.دوستی با من کار می‌کرد.متخصص در چند حوزه،حرف نمی‌زد،بی‌حاشیه بود،تعهد داشت،پرتلاش و پر جنب‌وجوش،بسیار مسئولیت‌پذیر بود و ایده‌پرداز فوق‌العاده‌ای بود.یعنی تمام خصوصیات خوبی که یک مجموعه از پرسنلش انتظار دارد را یکجا داشت.در میانه قراردادش با ما اصرار داشت که برای مصاحبه شغلی به یکی از همین کارخانجات تصرف شده دولتی برود.قبلا فرم پر کرده بود و حالا او را برای مصاحبه خواسته بودند.با اکراه پذیرفتم که در مصاحبه شرکت کند.گفتگوی ما بعد از مصاحبه(گفتگوی دو مرد کم حرف حوصله سربر میشه ولی نکات خوبی داره):_چطور بود؟_خوب بود.بیشتر عجیب بود!_چطور؟_ساعت 8 رسیدم،داشتن دعا می‌خوندن.اونی هم که قرار بود مصاحبه کنه همونجا توی همون مجلس بود._سریعتر لطفا_بعدش رفتن ورزش،تا ساعت 10 ،بعدشم که دیگه وقت خوردن صبحونه بود.به هموشون عدسی دادن._برنامه هر روزشونه؟_نه.بعضی روزام لوبیا،پنیر،کره عسل هم میدن._منظورم اینه هر روز همین کارا رو می‌کنن؟_آره.ساعت 10:30 کم کم با بی‌میلی میرن سرکارشون.انگار از سگ استخونش رو گرفتن،از گربه بالشت‌شو.خیلی بی‌حال بودن.ساعت یه ربع به دوازده هم همشون رفتن نماز اول وقت،دوازده نیم برمی‌گشتن.یه ربع به یک هم کم کم وسایلشون رو جمع می‌کردن ساعت یک کارت می‌زدند و می‌رفتن.موقع رفتن هم استایل فیزیکی کارگر معدن به خودشون می‌گرفتن.خیلی خسته بودن._کاری هم پیش رفت؟_کاری که ما توی یک ساعت انجام می‌دیم اونجا توی سه روز جمع نشد._‌___________بعدها پاسخ گزینش آمد.دوست من بدلیل نداشتن سوابق ملی مذهبی شرایط لازم برای استخدام در آن سازمان صنعتی را نداشت.مطمئنا آن سازمان سودده نیست.ارزش‌آفرین نیست.چیزی برای عرضه ندارد.بعد از مدتی تمام مطالب کتاب خاک کارخانه شامل حالش می‌شود.فقط نامش عوض می‌شود.خاک چاپخانه،خاک ارج،خاک انتشارات امیر کبیر،خاک آزمایش،خاک کفش ملی،خاک ایران‌خودرو ... و در نهایت خاک ایران.</description>
                <category>محمدرضا ضامنی</category>
                <author>محمدرضا ضامنی</author>
                <pubDate>Sat, 16 Aug 2025 21:22:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نبین،نگو،نشنو</title>
                <link>https://virgool.io/@mrzameni/%D9%86%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D8%B4%D9%86%D9%88-pikjkuxyadfo</link>
                <description>برای شناختن بعضی‌ها هفت سال هم کم است.برای شناختن برخی دیگر،هفت روز هم زیاد است.جین آستنبزرگترین اختلال فکری این است که درست بودن چیزی را صرفاً برای اینکه دوست داری درست باشد بپذیری.لویی پاستورشناختن اختلالی که  پاستور از آن گله‌مند است،گره از طعنه‌ای که آستن درباره شناخت انسان‌ها می‌زند باز می‌کند.شدت علاقه یا نفرت ما به شخص،گروه،رهبر یک حزب یا حتی هر کسی که جریان‌ساز یک رویداد بزرگ در ذهن ما باشد،در قضاوت کردن ما تاثیرگذار است.به همین دلیل است که گاهی تا سال‌ها نمی‌توانیم اشتباهات واضح و شفاف یک نفر/گروه/جامعه را ببینیم و همچنان با چشم نیمه بسته پیرو راهش می‌شویم.درحالی که دبگرانی بودند که باور داشتند راه خطاست،اما چون در اقلیت بودند،باورش برای ما سخت بود.گاهی هم جایمان عوض می‌شود.با دیدن یک خطا سینه را سپر می‌کنیم و تمام عالمیان را خبر،که تمام اعمال و افکار به سبب همان خطا ایراد دارد.نمی‌دانم چقدر تحت تأثیر دستکاری‌های روانی قرار گرفتیم،نمی‌دانم قوانین مخرب مانند طرح صیانت از خبر،کاربران و فضای مجازی،چقدر در ندیدن ما و آگاهانه چشم بستن ما تاثیرگذار است.بی‌تدبیری،خیانت،حماقت برچسبی است که روی انسان برای گفتن،شنیدن و فکر کردن می‌زنند.مطمئنم که خیلی وقت‌ها می‌فهمیم.درست و دقیق می‌شناسیم.با کمی کاوش در ذهن‌مان،موردهای زیادی را در سطوح مختلف جامعه به یاد می‌آوریم که از همان روز مطرح شدن‌شان به زرد و پوچ بودن آنها یقین داشتیم.برخلاف عموم مردم،در رای و نظر ما نبودند.احتمالا این بازی اقلیت و اکثریت بودن،میل به آگاهی و شوق مقلد بودن،راهگشا و رهرو بودن و ... تا همیشه ادامه دارد.ما گاهی برای یک تیم بازی می‌کنیم و گاهی برای تیم دیگر می‌جنگیم.احتمالا فکر می‌کنیم  در هر طرف زمین که باشیم،حق با ماست.ولی به‌نظرم درد اقلیت بودن از شیرینی اکثریت بودن زهر کمتری دارد.؛)</description>
                <category>محمدرضا ضامنی</category>
                <author>محمدرضا ضامنی</author>
                <pubDate>Sat, 09 Aug 2025 01:36:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فسنجانِ  مدیریت</title>
                <link>https://virgool.io/@mrzameni/%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7-%D9%81%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA-iuwprcshhygl</link>
                <description>موفقیت مثل آشپزی است.قرار نیست بهترین غذای دنیا را بپزید.مهم این است که بتوانید بگویید با موادی که در اختیارم بود هیچ‌کس نمی‌تواند غذای بهتری بپزد.ادوارد دو بونومهم این است که بتوانید بگویید با موادی که در اختیارم بود هیچ‌کس نمی‌تواند غذایی «با این طعم» بپزد.    خودمهیچ‌وقت ادعایی در بهترین بودن نداشتم و ندارم.اما در متفاوت عمل کردن چرا.چون جمله از اشتراک بین آشپزی و موفقیت گفت،من هم اول از آشپزی می‌نویسم.در آشپزی کاملا متفاوت از روش‌های معمول پخت‌وپز می‌کنم/می‌کردم.مدت زیادیه که از این فعالیت شیرین منع شدم.به مخلوط کردن خوراکی‌ها یا همان به اصطلاح بمب درست کردن علاقه بی حد و حسابی دارم.طوری که در پرونده من مستنداتی از به دست ‌آوردن طعم فسنجان از قهوه آن هم بدون مرغ،طعم جگر گوسفندی از زبان گوساله و طعم آش رشته با مخلفات کامل از پیتزا موجود است.آخرین بار از ترکیب چرخ‌کرده و آرد ذرت و چای ماسالا و همه سبزیجات و ترکیبات خشک در کابینت و همچنین هر چیزی که سفید باشد اما نمک و شکر نباشد،محصولی به دست آمد که به‌نظرم در صنعت ساختمان پل‌سازی و سدسازی کاربرد داشت.چاقو و کفگیر حتی با ضربه هم توان نفوذ نداشتند.متاسفانه جز اخوی طرفداری ندارم.آن هم تا وقتی که خبر ندارد خوراک خوش رنگ و بد لعابی که جلویش گذاشتم دستپخت من است.باور من این است که شاید اینجا زیاد معده‌ها و کلا سیستم گوارش با دست‌پخت من هماهنگ نباشند،اما مطمئنا نقطه‌ای کشف نشده در این دنیا هست که مردمش با اشتها دستپخت من را با ولع نوش‌جان کنند.معتقدم که هیچ‌کس با این ترکیبات به این طعم‌ها نمی‌رسد.نتیجه در محیط کار کاملا متفاوت است.متفاوت از هرآنچه که دیگران دیده‌اند کار را اداره می‌کنم.پروژه‌ای که دیگران با بیست نفر در ده ساعت انجام می‌دهند،همان را با پنج نفر در هفت ساعت انجام می‌دهم.آنقدر نفرات را در تمام محیط به شکل چرخشی استفاده می‌کنم که هیچ‌کس با اطمینان نمی‌تواند عنوان شغلی‌اش را در یک یا دو کلمه اعلام کند.جذب و ریزش پی‌درپی.البته از قبل تمام شرایط را به کارجو و متقاضی کاملا شفاف توضیح می‌دهم.این که کی دقیقا کِی در کجا بهینه‌تر و مفیدتر است،مسئله‌ایست که فقط من می‌بینم.همیشه هم نتیجه داده.بالا رفتن راندمان،فعال شدن تمام ماشین‌آلات و مهمتر از همه استمرار کیفیت.برای سپردن مسئولیت به ترکیبی از سن،انگیزه،دانش،مهارت،جثه،آینده و البته سوابق گذشته نگاه می‌کنم.آنقدر پیچیده که هرگز کسی نتوانسته ترکیبی که برای هر پروژه در نظر می‌گیرم را پیش‌بینی کند.صرفا از تشابه تکنیک بین آشپزی و شغلم و تفاوت در نتیجه‌شان نوشتم.فکر می‌کنم کاملا مشهود بود که قصدم تعریف از خود نبود.این پز نبود.سبک زندگی‌ام بود ;)</description>
                <category>محمدرضا ضامنی</category>
                <author>محمدرضا ضامنی</author>
                <pubDate>Sat, 26 Jul 2025 00:55:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>