<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Maryam pm</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ms1989p</link>
        <description>در پی یافتن خود....</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 16:41:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/224778/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Maryam pm</title>
            <link>https://virgool.io/@ms1989p</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یادداشتِ روزانه: لحظه‌ای پیش از عوض کردن آهنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@ms1989p/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%90-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D9%88%D8%B6-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-av9jjnrf6iwm</link>
                <description>دراز کشیده بودم. آهنگ پخش می‌شد؛ «دیدی» مرتضی پاشایی.به جمله‌ی «دیدی رفتی» که رسید، اشک از گوشه‌ی چشمم سر خورد. دلم خواست بزنم بعدی، اما نزدم.نگاهم به پرده‌ی سفیدِ پنجره‌ی روبه‌رو گره خورده بود؛ نور پشتش بود، اما من همین‌طرف مانده بودم.گوشی را برداشتم. شاید علامت سفیدِ پیامی باشد. نبود. باز همان تصویر زمینه‌ی آبیِ کم‌رنگ.از خودم پرسیدم: چند وقت است زنگ نزده؟ یک سال؟نفس عمیقی کشیدم. انگار باز، از یک شروع همیشگی، به یک پایان همیشگی رسیده بودم.</description>
                <category>Maryam pm</category>
                <author>Maryam pm</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jan 2026 21:18:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شوالیه ای که تنها بود</title>
                <link>https://virgool.io/@ms1989p/%D8%B4%D9%88%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF-ukbjrp1brgbh</link>
                <description>در کودکی، جهانی کوچک داشتم؛اما در آن جهان کوچک، مردی زندگی می‌کرد که بزرگ‌تر از همه‌چیز بود.مردی با شنلی سیاه، ریش‌های کوتاه، چهره‌ای آرام…و حضوری که برای من مثل سایه‌ای امن بود.من باور داشتم مهربانی‌اش بی‌مرز است،و قدرتش پایان ندارد.من او را شوالیه‌ی زندگی‌ام می‌دانستم.اما یک روز — روزی که فقط کودک بودم و داشتم بازی می‌کردم — آمد.نه حرفی زد، نه پرسید،فقط دست بلند کردو سیلی‌ای محکم به صورتم زد.لحظه‌ای کوتاه بود.اما جهان کوچک من ترک برداشت.نه از دردِ صورت،از دردِ فهمیدن.فهمیدم کسی که فکر می‌کردم پناه است،گاهی خودش می‌تواند طوفان باشد.سال‌ها گذشت…اما آن صحنه هرگز از ذهنم نرفت.تا یک روز، در خیال و خاطره‌ای که نمی‌دانم خواب بود یا بیداری، خودم را دیدم:من دیگر کودک نبودم.بدنم بزرگ شده بود،زرهی درخشان به تن داشتم،و شنلی پشت سرم آرام موج می‌زد.من یک شوالیه شده بودم.شوالیه‌ای که همیشه دنبالش بودم…اما این‌بار خودم بودم.و او…آن مرد بزرگِ قدیمی، روبه‌رویم ایستاده بود.اما کوچک‌تر از همیشه.آن‌قدری کوچک که انگار تمام بزرگی‌هایش فقط در نگاه کودکی من بوده است.دستم را جلو بردم، یقه‌اش را گرفتم،و به چشمانش نگاه کردم.نه با خشم.نه با انتقام.با یک سؤال آرام:«تو واقعاً این بودی؟»او ترسیده بود.می‌لرزید.انگار تازه فهمیده باشد من بزرگ شده‌ام.اما من…نه او را زدمنه تنبیه کردمنه فریاد زدم.آرام پایینش گذاشتم.او با عجله دوید و دور شد؛مثل انسانی که می‌خواهد از سایه‌ی حقیقت فرار کند.و من ایستادم.ایستادم و نگاهش کردم که کوچک و کوچک‌تر می‌شود…تا جایی که فقط یک نقطه شد.یک نقطه‌ی دور، در گذشته.در همان لحظه فهمیدم:سال‌ها نقش‌ها اشتباه نوشته شده بودند.او شوالیه نبود.من بودم.این من بودم که بزرگ بودم،و فقط دیر خودم را دیدم.شنلم را روی شانه‌ام مرتب کردم،نفس عمیقی کشیدم،و آرام زمزمه کردم:«گاهی آدم‌ها بزرگ نیستند…این دلِ کوچک ماست که به آن‌ها اندازه‌های اشتباه می‌دهد.و وقتی بزرگ می‌شویم،نه آن‌ها را از دست می‌دهیم،بلکه خودمان را پیدا می‌کنیم.»🌙</description>
                <category>Maryam pm</category>
                <author>Maryam pm</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 13:09:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوم پوچی</title>
                <link>https://virgool.io/@ms1989p/%D8%A8%D9%88%D9%85-%D9%BE%D9%88%DA%86%DB%8C-umby4crjv6qx</link>
                <description>بی‌پرده راه می‌روم؛روی واژه‌های قدسیِ درهم‌تنیده‌ی سرخ،که چهره‌ی دروغینشان را بی‌پرده حس می‌کنم.چه مسخره… چه چرند… چه پوچ.مدت‌ها سخنان سراسر دروغ را حقیقت می‌پنداشتم.ما بر «هیچ» زندگی می‌کنیم،و شاید سال‌ها طول بکشدتا دریابیم:روی پوچی‌ست که معنا می‌سازیم،و بر بومِ تهی،نقاشیِ زندگی میکشیم.</description>
                <category>Maryam pm</category>
                <author>Maryam pm</author>
                <pubDate>Sat, 06 Sep 2025 20:55:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کدو کله‌قهوه‌ای (روایتی از یک گفت‌وگو با کودک درونم)</title>
                <link>https://virgool.io/@ms1989p/%DA%A9%D8%AF%D9%88-%DA%A9%D9%84%D9%87-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%85-nyaetzjz01zh</link>
                <description>امروز با دست چپم یه نقاشی کشیدم.نه برای خاص بودن، نه برای تمرین.برای دل خودم…یا شاید هم برای دلِ اون بخش کوچیکی از وجودم که هنوز بچه‌ست. هنوز سؤال داره، خیال می‌کنه، می‌خنده، قهر می‌کنه، آشتی می‌کنه.گفتم:– این نقاشی چه معنی‌ای داره؟تو دلم صدا اومد. صداش شبیه یه کودک بود. گفت:– حالا من هر چی بکشم، تو باید دنبال معنا بگردی؟خندیدم. گفتم:– خب باشه.دفتر رو گذاشتم کنار، مثل وقتایی که وانمود می‌کنی دیگه برات مهم نیست.کمی بعد دوباره صدا اومد:– خب حالا قهر نکن… دفتر رو بردار.برداشتم.گفتم:– من که نمی‌فهمم چی کشیدی. این چیه اصلاً؟با همون لحن خیال‌انگیز جواب داد:– این یه کدو کله‌قهوه‌ایه. می‌بینی؟– خب آره…بعد گفت:– یادته اون مرده می‌گفت چون لیلا موهاش بوره، از تو خوشگل‌تره؟نفس حبس شد.فقط تونستم تو ذهنم بگم:– آره، یادمه…گفت:– خب حالا تو می‌تونی بهش بگی: این کدو موهاش قهوه‌ای شد، خوشگل‌تر شد؟و بعد زد زیر خنده.و با اون خنده، همه‌چی برعکس شد.یه‌جوری که فقط بچه‌ها بلدن برعکسش کنن.گفت:– تو می‌تونی به اون مرد بگی: کدو کله‌قهوه‌ای خنگول!بعد ادامه داد:– یادته سوگند رو؟موهاش خیلی بور بود… ولی بلد نبود شونه بزنه.تو بهش یاد دادی، یادت میاد؟ همیشه بهت می‌چسبید تا باهات کارتون نگاه کنه...گفتم:– آره، یادمه…و اون صدای آشنا با شیرینی گفت:– اون کدو کله‌قهوه‌ای خنگول نمی‌دونست که قلب مهمه، نه رنگ.هنوز داشتم تو ذهنم می‌چرخیدم که گفت:– می‌دونی چی جالبه؟پرسیدم:– چی؟خندید، از همون خنده‌های کودکانه:– اون خودشم نمی‌دونست چرا از بور خوشش میاد!و من مونده بودم، با یک دفتر نقاشی روی زانومو یه دلِ کوچیک که توی سکوت،همه چیزو بهتر از من می‌فهمید.</description>
                <category>Maryam pm</category>
                <author>Maryam pm</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jul 2025 16:49:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نخ</title>
                <link>https://virgool.io/@ms1989p/%D9%86%D8%AE-o2ocqknjtt2k</link>
                <description>کودک بودم. پنج‌ساله.در اتاقی ایستاده بودم که زمان نداشت. روبه‌رویم دو مرد بودند.هر دو را می‌شناختم. هر دو پدرم بودند.یکی‌شان رنگی بود.نور داشت، گرما داشت، لبخندش مثل آفتاب بود.صدایش شبیه لالایی‌هایی که شاید هرگز نشنیده بودم، اما قلبم می‌شناخت.آغوشش باز، نگاهش پرمهر.دلم گفت: «این پدر توست.»دویدم.پاهایم کوچک بود، ولی اشتیاقم بزرگ.آغوش باز کردم…اما از میانش عبور کردم.افتادم.او فقط یک تصویر بود. یک خیال.بلند شدم.نگاهم چرخید سمت آن یکی مرد.ساکت بود، خنثی. نه سرد، نه گرم.نه لبخند، نه اخم. فقط حضور.آرام جلو رفتم. لمسش کردم. واقعی بود.ایستادم.پرسیدم:«پدرم تغییر کرده؟ یا من؟»او به قلبم اشاره کرد.دیدم نخی نازک از قلبم بیرون زده، وصل به پای او.تعجب کردم.چرا تا حالا ندیده بودمش؟او نخ را تکان داد.بی‌صدا، اما با حس عمیق، گفت:«رهایم کن.»با دستانی لرزان، نخ را از قلبم بیرون کشیدم.نه بریدن، نه جنگ… فقط رها کردن.او کوله‌پشتی‌اش را برداشت، به دوش انداخت.حتی نگاهی هم نینداخت.نه خداحافظی، نه مکث.رفت.و من ایستادم.مبهوت، خاموش، خالی.با خودم زمزمه کردم:«او فقط آمده بود تا نقشش را بازی کند…او آن ابرانسانی نبود که فکرش را می‌کردم.»</description>
                <category>Maryam pm</category>
                <author>Maryam pm</author>
                <pubDate>Mon, 07 Jul 2025 21:52:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردهایی با قلب یک ساله</title>
                <link>https://virgool.io/@ms1989p/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%82%D9%84%D8%A8-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-tt7ssmjvpjay</link>
                <description>ازت بدم میاد! ازت متنفرم! تو نفرت‌انگیزترین آدمی هستی که تا حالا دیدم! – فکر می‌کنی کی‌ام؟ یه خدا؟ یه آدم همه‌چی‌تموم؟ – اگه بگم فقط بین یک تا سه سالمه، چی می‌گی؟ – ولی تو... تو بزرگ و قوی‌ای. حتی چاقی! – خب، اگه با این هیکل، بگم منم فقط سه سالم، باورت می‌شه؟ – سه ساله‌ای که توی بدن سی‌ساله‌ست؟ آره، می‌تونه باشه. – فقط من نیستم... مردها هم همین‌طورن؟ – گاهی بدنشون پنجاه ساله‌ست، ولی خودشون؟ فقط یک سال. – یعنی چرا انقدر بچه‌ان، ولی بچه‌دار شدن؟ – چون فقط بدنشونو بزرگ دیدن، نه دلشونو... دلشون همون‌جاست، تو سال اول. – پس یعنی من و تو هم‌سنیم؟ – شاید هم تو از من بزرگ‌تری :)</description>
                <category>Maryam pm</category>
                <author>Maryam pm</author>
                <pubDate>Fri, 04 Jul 2025 12:44:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساعت سه</title>
                <link>https://virgool.io/@ms1989p/%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D8%B3%D9%87-klkmerv4qib1</link>
                <description>چشمانم را باز کردم.صدا آمد.ساعت سه بود.سینه‌ام یخ می‌زد.بلند شدم، بیرون رفتم.همهمه بود.کسی گفت: جنگ شده.دویدم.صدایی پشت سرم بلند شد.بمب؟آتش؟دود؟برگشتم.هیچ نبود.نه آتشی، نه ویرانه ای.حتی خاک هم بلند نشده بود.اما هنوز می‌دویدم.بدنم هنوز فرار می‌کرد.ایستادم.نفسم نمی‌آمد.ذهنم...خیلی زودتر رسیده بود.چند خیابان آن‌طرف‌تر، در میان جنازه‌ها، ایستاده بودو مرا نگاه می‌کرد.</description>
                <category>Maryam pm</category>
                <author>Maryam pm</author>
                <pubDate>Wed, 02 Jul 2025 12:35:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ضد درد نمیخواهم</title>
                <link>https://virgool.io/@ms1989p/%D8%B6%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-v56oqqnb2fir</link>
                <description>داستانی کوتاه، استعاری و شخصی درباره‌ی درد، سلطه، مقاومت و رهایی. شاید برای تو هم آشنا باشد...طنابی به کمرم می‌بست.بدنم را روی زمین می‌کشید.وقتی سوزش خراش‌ها بلند می‌شد، فریاد می‌زدم:«ازت بدم میاد! ازت متنفرم!»مردی را می‌دیدم، نشسته روی تخت.تاجی پادشاهی بر سر داشت. چیپس می‌خورد و مرا تماشا می‌کرد.بطری کوچکی را بالا گرفت و گفت:«این ضد درد است. می‌خواهی؟»می‌گفتم: «بله.»تکانش می‌داد، در دهانم می‌ریخت.در تمام مسیر بی‌حس می‌شدم. نه دردی، نه فریادی.روزی، هنگام رنج، دوباره پرسید:«می‌خواهی؟»گفتم: «نه.»می‌خواستم بدانم انتهایش چیست!سوزش خراش‌ها از کمرم بالا می‌رفت.جوشش مواد مذاب از سینه‌ام جاری می‌شد.و فریادهایی که ازت متنفرم، که از اعماق وجودم می‌زدم.اما باز، ضد درد نخواستم.او همچنان چیپس‌ها را در دهانش می‌انداخت،و من کشیده می‌شدم...تا اینکه یک‌باره،همه‌چیز آرام شد.رها شدم.صندلی‌اش را برداشت و رفت.دفعه‌ی بعد که آمد تا مرا بکشد،گفتم: «نمی‌آیم!»پرسید: «بدون من چطور می‌خواهی زنده بمانی؟»گفتم: «عیبی ندارد. می‌میرم.»تاجش افتاد.از سینه‌ام، گل رز صورتی شکفت.او آب شد و در زمین فرو رفت.اما...فردایش، باز با چیپسش روی صندلی نشسته بود.</description>
                <category>Maryam pm</category>
                <author>Maryam pm</author>
                <pubDate>Sun, 29 Jun 2025 12:55:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>