<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدصادق مختاری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@msadeghmokhtarii</link>
        <description>۱۵ساله .عشق کتاب .یک کتابم نوشتم(اسم کتابم حکومت به شرط چاقوئه)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:34:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>محمدصادق مختاری</title>
            <link>https://virgool.io/@msadeghmokhtarii</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شاهنامه خوانی قسمت شصت یکم</title>
                <link>https://virgool.io/@msadeghmokhtarii/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%B5%D8%AA-%DB%8C%DA%A9%D9%85-dbobmgti55up</link>
                <description>آنچه در شاهنامه خوانی گذشت...همچنان مثل چهار-پنج قسمت پیش زال و رودابه در حال مخ زنی  متقابل به وسیله چهار تا نوکر بیچاه ان اتفاق خیلی عجیبی نیفتاده این یکی خلی خلاصه (در حد ۷۰۰ بیت ) میگه تو نمیدونی رودابه چه خانم با کمالاتیه... و اون یکی هم خلاصه تر (در حد ۱۵۰۰ بیت) از زال تعریف میکنه! فعلا اوضاع همینه و جنگی در کار نیست و الان وسط این عشق[دو نرگس دژم و دو ابرو به خم]چشماش انگار دوتا نرگس پژمرده، ابروهاشم که قشنگ کمون شده! (این لا مصب دیگه آدم نیس...شاهکار ادبی_هنری فاطی بند اندازه!) خاله زنک بازی نوکران و ندیمان[ستون دو ابرو چو سیمین قلم]این ابروهاش انگار دوتا ستون نقره ایه که با قلم کشیده باشن! ( میتونست کاندیدای دختر شایسته زمان ناصرالدین شاه باشه...حیف شد!)[دهانش به تنگی دل مستمند]اندازه ی دهنش به اندازه ی دل کوچیک گداها بوده(خلاصه اینکه دک و دهن ریزی داشته!)[سر زلف چون حلقهٔ پای‌بند]زلفاش مثل حلقه های زنجیر دور و برش پیچیده! (یاد این دختر افریقایی های گامبالا گومبایی افتادم!...این دیگه چه سمی بود؟!)[دو جادوش پر خواب و پرآب روی]چشماش جادویی و پر از خوابه، صورتشم مثل آب زلاله! [پر از لاله رخسار و پر مشک موی]صورتش مثل گل لاله سرخ شده، موهاشم که بوی مشک میده! [نفس را مگر بر لبش راه نیست]انگار نفسش تو گلوش گیر کرده، نمیتونه راحت نفس بکشه! [چنو در جهان نیز یک ماه نیست]آخه تو کل دنیا یه ماه قشنگ تر از این پیدا نمیشه! [پرستندگان هر یکی آشکار]ندیمه‌هاش که انگار بلندگو گرفتن دستشون![همی کرد وصف رخ آن نگار]همه‌شون دارن از قشنگی این دختره تعریف میکنن! (موهای مشکی...چشم سیاه...آهن الات...خریداریم!)[بدین چاره تا آن لب لعل فام]میخوان یه کاری کنن که اون لبای قرمزش[کند آشنا با لب پور سام]با لبای زال پسر سام آشنا بشه! (رفقا سوا تفاهم نشه...اینا قصدشون فقط ازداوجه ها...!)[چنین گفت با بندگان خوب چهر]به ندیمه های خوشگلش گفت:[که با ماه خوبست رخشنده مهر]که ماه قشنگه، اما خورشید یه چیز دیگه‌ست! (یعنی زال از این رودابه خوشگل تره!)[ولیکن به گفتن مگر روی نیست]ولی انگار گفتنش خیلی هم راحت نیست! (یه جورایی خجالت میکشن!)[بود کاب را ره بدین جوی نیست]کار خیلی سختیه[دلاور که پرهیز جوید ز جفت]اون پهلوونی که از ازدواج فرار میکنه...[بماند به آسانی اندر نهفت]به راحتی میتونه تو خفا بمونه! (یعنی زال اگه نخواد زن بگیره، راحت میتونه مجرد بمونه!)[بدان تاش دختر نباشد ز بن]تا وقتی که دختر از ریشه و بن نباشه[نباید شنیدنش ننگ سخن]نباید از شنیدنش خجالت بکشه! (یعنی تا وقتی رودابه رو ندیده، میتونه با خیال راحت مجرد بمونه!)[چنین گفت مر جفت را باز نر]یه باز نر به جفتش گفت:[چو بر خایه بنشست و گسترد پر]وقتی رو بوووق نشست و پرهاشو باز کرد:[کزین خایه گر مایه بیرون کنم]اگه از جنابعالی جوجه در بیارم[ز پشت پدر خایه بیرون کنم]از پشت پدرش چیز در میارم! (فردوسی چرا؟خصومت شخصیت با من چیه؟قرار بود این متن ادبی باشه!...)[ازیشان چو برگشت خندان غلام]وقتی غلام خندون برگشت(گویا خود فردوسی هم خجالت کشید و سریع رفت صحنه بعد!)[بپرسید از و نامور پور سام]زال پسر نامدار سام ازش پرسید:[که با تو چه گفت آن که خندان شدی]اون چی گفت که تو اینقدر خندیدی؟(در واقع گفته:&quot;نیشتو ببند بزمجه!&quot;)[گشاده لب و سیم دندان شدی]دهنت باز شده و دندونات مثل نقره برق میزنه! (یه چار استخون مشتی بره تو فکت قشنگ آچارکشی میشی!)[بگفت آنچه بشنید با پهلوان]غلام هرچی شنیده بود رو به زال گفت[ز شادی دل پهلوان شد جوان]از خوشحالی دل زال جوان شد! [چنین گفت با ریدک ماه روی]به اون دختر ماه روی گفت:[که رو مر پرستندگان را بگوی]برو به ندیمه ها بگو:[که از گلستان یک زمان مگذرید]یه لحظه از گلستان نرید![مگر با گل از باغ گوهر برید]مگر اینکه با گل، گوهر از باغ بچینید! (یعنی یه بهونه پیدا کنید و مخ رودی جونو بزنین)اینم از این قسمت نسبتا سانسوری! انشاءالله تو قسمتای بعدی فردوسی اعصابش رو به راه باشه...قرصاشو خورده باشه...با زنش دعوا نکرده باشه...و قسمت هایی که &quot;بشه با خانواده خوند&quot;رو داشته باشیم تا قسمت بعد خداحافظ</description>
                <category>محمدصادق مختاری</category>
                <author>محمدصادق مختاری</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jan 2025 18:11:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاهنامه خوانی؛قسمت شصتم</title>
                <link>https://virgool.io/@msadeghmokhtarii/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%B5%D8%AA%D9%85-avbdiynicbsh</link>
                <description>تو قسمت قبل فهمیدیم که رودابه پنچ تا ندیمه ی ترک داشته( یه چیز بگم موهاتون سیخ شه؟! هزار سال پیش ترکا تو شرق ایران و افغانستان و پاکستان زندگی میکردن مغوله که حمله کردن هلشون دادن سمت غرب!) و این پنج تا ندیمه رو صدا میزنه و اونام سریع دورش جمع میشن و به حالت تیم ملی گرد میشن دور رودابه. رودابه بهشون میگه:«میخواهیم به ما بگین این زال  پسر سام کیه چیکارس و خلاصه برایمان تحقیق کنین و کارتون جوری نباشه که بابایمان بفهمه! یعنی اگه بابایمان بفهمه میگیم جلاد بطور مساوی و در ابعاد سه در چهار قطعه قطعه تون کنه که برای شام ازتون  پونزده سیخ چنجه ی خوب در بیاد! مفهومه؟خب نظرتون چیه؟» ندیمه ی باهوشترش گفت:«من مخالفم!اون پیر پسر بدردت نمیخوره! تازه بچه مرغم هس! سر سفره ننه بابا بزرگ نشده!...» رودابه گفت:« در دهنتو میبندی یا گل بگیریمش؟! تا دیروز فحشش میدادیم واسمون غش و ضعف میرفت! دو روز زیر بال و پرشو گرفتیم شده مادر عروس! ما فقط راه رسیدن به اون پسره رو ازتون میخوایم نیازی به مشورت درباره ی انتخابش نداریم! خب نظری دارین؟» ندیمه ها گفتن:«هرچی تو بگی!» مثلا ندیمه ی رودابه اسپرستنده برخاست از پیش اوی/ نوکر و کلفت هاش از جاشون پا شدنبدان چاره بی‌چاره بنهاد روی/ و برای این مشکل بی راه حل دنبال راه حل بودن!(چجور مشکل بی راه حلیه که راه حل داره؟)به دیبای رومی بیاراستند/لباس مد اون دوره(دیبای رومی) رو پوشیدنسر زلف برگل بپیراستند/ بردنش سلمونی و موهای «پشمی شکلش» رو مدل عروس اصلاح کردندبرفتند هر پنج تا رودبار/پنج تاشون(چهارتا نوکر سیریش به علاوه ی خود رودابه)ز هر بوی و رنگی چو خرم بهار/ همشون تیپ زده بودن حسابی خوشگل شده بودنمه فرودین وسر سال بود/ اتفاقا فروردین بود و تازه عید شده بودلب رود لشکرگه زال بود/ اونطرف رود، زال لشکرش اومده بود برای عشق و حال!همی گل چدند از لب رودبار/ اینام گرگ والستریت! همونجای گل های دشتو کندن تا جای دست گل فرانسوی به زال قالب کنن!رخان چون گلستان و گل در کنار/خودشون شبیه گل بودن و گل دستشون گرفته بودننگه کرد دستان ز تخت بلند/زال شبیه مهندس ناظری که بالا سر کارگر فلک زده وایستاده باشه بهشون نگاه می کردبپرسید کاین گل پرستان کی َند/ گفت این زنایی که گل دستشون گرفتن کی ان؟چنین گفت گوینده با پهلوان/وزیرش گفت: دختر خوشگل مهراب(ملقب به ماه کابل!)  با نوکر و کلفتاش پا شده اومده خوش گذرونی اینا رم فرستاده گل بچینن(والا اینکه گلاشون کشیدنی بوده یا نه…خدا میدونه!)که از کاخ مهراب روشن روانپرستندگان را سوی گلستانفرستد همی ماه کابلستانبه نزد پری چهرگان رفت زال/زال هم پاشد رفت پیش. ندیمه های زیباشکمان خواست از ترک و بفراخت یال/ دستور داد کمونش رو بیارید میخوایم بریم شکارپیاده همی رفت جویان شکار/پیاده رفت برای شکار (که خودی نشون بده و داماد نمونه ی سال بشه!)خشیشار دید اندر آن رودبار/ تو رود یه مرغابی (خشیشار)اندازه شتر مرغ دیدکمان ترک گلرخ به زه بر نهاد/ندیمه  کمان رو اماده کرد (خشابش رو پر کرد)و داد دست زالزال به مرغابی نگاه کرد و وقتی اون بدبخت از آب پرید و خواست اوج بگیره زال با یه تیر نفلش کرد و مرغابیه بلا نسبت عین تاپاله افتاد رو زمین و زال دستور داد مرغابیه رو بیار.به دست جهان پهلوان در نهاد/ زال به مرغابی فلک زده نگاه کرد و تا مرغابی پرید تو هوا زدش،جوری آب رود خونین و قرمز شده بود( به مولا اگه یه مرغابی انقدر خون داشته باشه جایی برای کبد و کلیه اش باقی نمیمونه!)نگه کرد تا مرغ برخاست ز آبیکی تیره بنداخت اندر شتابز پروازش آورد گردان فرودچکان خون و وشی شده آب رودبترک آنگهی گفت زان سو گذربیاور تو آن مرغ افگنده پربه کشتی گذر کرد ترک سترگ/ این دختره رفت با قایق  که مرغابی شکار شده ی زال رو آورد و وسط راه رفت پیش  نوکرای رودابهخرامید نزد پرستنده ترکپرستنده پرسید کای پهلوان/ندیمه ها ازش پرسیدن:« عزیزم…بگو این پسره درشت هیکل  کیه و پادشاه کجاست که اینجوری با یه تیر مرغابی رو تو هوا زد و دشمناش دربارش چی میگن.» گفت:«حاجی از این خوشگل تر نداریم! تیرکمونو که دستش میگیره انگار مسلسل دادن دستش! یک تیراندازی میکنه بیا و ببین!»سخن گوی و بگشای شیرین زبانکه این شیر بازو گو پیلتنچه مردست و شاه کدام انجمنکه بگشاد زین گونه تیر از کمانچه سنجد به پیش اندرش بدگمانندیدیم زیبنده تر زین سواربه تیر و کمان بر چنین کامگارپری روی دندان به لب برنهاد/ ندیمه لبش رو گاز گرفت و گفتمکن گفت ازین گونه از شاه یاد/ اینایی که گفتمو به شاهتون نگیدشه نیمروزست فرزند سام/ این پسره زال استاندار سیستان بلوچستان فرزند سامهکه دستانش خوانند شاهان به نام/که بهش دستان هم میگنبگِردِ جهان گر بگردد سوار/ اگه یه بیکار هوس کنه کل دنیا رو بگرده مثل این آدم پیدا نمیشهازین سان نبیند یکی نامدارپرستنده با کودک ماه روی/ (شاید) یکی از ندیمه ها با بچه اشبخندید و گفتش که چندین مگوی/ خندید و گفت :«نمیخواد بیشتر از این بگی فهمیدم طرف چقدر خفنه»(یعنی این زنا که با هم جلسه میگیرن از بمب اتم خطرناکتر میشن هر لحظه ممکنه مهم تر این اسرار مملکتو در قالب «این که چیزی نیست…!» به هم لو بدن!)که ماهیست مهراب را در سرای/(و ندیمه رودابه به ندیمه ی زال میگه حالا آبجی بذار من بگم برات) یه دختر شاسی بلندی این مهراب داره! نگو و نپرس!به یک سر ز شاه تو برتر بپای/ که پادشاه تو جلوش مثل سیندرلا در مقابل جادوگر شهر ازه!به بالای ساج است و همرنگ عاج/ هم قد درخت ساجه  و پوستش به سفیدی عاجه( و درخت ساج ۴۰ متره…با این حساب رودابه یه سر گردن بالا تر از مادر فولاد زرهه!)خب این قسمت هم با توصیفی عجیب از رودابه به پایان رسید تا قسمت بعد خداحافظ!</description>
                <category>محمدصادق مختاری</category>
                <author>محمدصادق مختاری</author>
                <pubDate>Mon, 18 Nov 2024 16:58:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاهنامه خوانی؛ قسمت پنجاه و نهم</title>
                <link>https://virgool.io/@msadeghmokhtarii/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D9%86%D9%87%D9%85-p3paelzbppep</link>
                <description>تو قسمت قبل دیدم که کل قسمت به صحبت های بین مهراب و سیندخت گذشت و معراب سی بیت درباره ی زال تعریف کرد که:«ببین! یه بچه ی ماه! مهربون ! بزرگزاده، قد بلند پولدار،قوی،خونواده دار،اصلا نمی دونی این چه گزینه محشریه! حیف فقط موهاش سفیده شبیه پیرزناس ولی همونم عامل دلبریه!» سیندخت هم میخندید و از زال خوشش اومده بود اما رودابه دلش پیش زال گیر کرد!عقلش رو ول کرد و به عشقش چسبید(لابد میخواد برای مهریه هم یه شاخه گل رز بگیره!)دیگه خواب و خوراک و استراحت ازش گرفته شد!(حالا از کجا بفهمیم عاشقه؟ شاید معتاد شده!)حالا تو این قسمت قراره بفهمیم سرنوشت این عشق چی میشه!...قسمت پنجاه و نهم:ورا پنج ترک پرستنده بود/رودابه پنج تا ندیمه ی ترک داشتهپرستنده و مهربان بنده بودبدان بندگان خردمند گفت/ به اون ندیمه های باهوش گفت:«که بگشاد خواهم نهان از نهفت/که میخوام ته توی این قضیه ی زالو دربیارم(کارآگاه مارپل در حال جستجو...!)شما یک به یک رازدار منید/شما ها همتون رازدارمنین،دلسوز منین،همتون توجه داشته باشه(ندیم شماره سه، برا چی داری گلای فرشو میشمری؟ دارم با تو حرف میزنماااا!) انشاالله که بختتون باز شه ، راستش من مثل دریای خروشان عاشق شدم...اممم...میدونین، دلم همش پیش زاله...تو خواب همش میبینم که با اسب سفیدش اومده دستمو گرفته...همش بخاطر دور ازش نالاحتم! صب تا شب قیافه اش جلو چشمه! یه کاری باید بکنیم رفقا!»پرستنده و غمگسار منیدبدانید هر پنج و آگه بویدهمه ساله با بخت همره بویدکه من عاشقم همچو بحر دماناز او بر شده موج تا آسمانپر از پور سامست روشن دلمبه خواب اندر اندیشه زو نگسلمهمیشه دلم در غم مهر اوستشب و روزم اندیشهٔ چهر اوستکنون این سخن را چه درمان کنیدچه گویید و با من چه پیمان کنیدیکی چاره باید کنون ساختندل و جانم از رنج پرداختنپرستندگان را شگفت آمد آن/ندیمه ها بخاطر این اشتباه(!) دختر پادشاه کپ کردن همه با عصبانیت بهش جواب دادن:« خانم خانوما! تویی که از همه ی دخترای بزرگون سر تری و از هند تا چین یه ضرب از تو تعریف میکنن! تویی که بین بقیه از همه خوشگلتری و از همه قد بلند تری و درخشش صورتت از قنوج و رای (خدایی نخواه اسم شهرو ترجمه کنم!همینقدر بدون تو افغانستانه) رسیده به سانفرانسیسکو!(جدی میگم! فردوسی نوشته «خاور خدا ی»به معنای صاحب غرب که یه جورایی میشه آمریکا!) تو خودت خجالت نمی کشی عه عه عه! بی شرم و حیاء!‌اگه از خودت خجالت نمیکشی از بابات خجالت بکش! کیو دیدی یه همچین دامادی رو به باباش بندازه؟!اون؟ اون توله مرغ؟ اونی که سیمرغ بزرگش کرده و عالم و آدم به مسخرش میکنن؟ کدوم مادری رو دیدی پیرمرد بزاد؟ قشنگ معلومه ننه اش گریگوریه و اصل نسب نداره! اصلا این آدم که انقد پیره چجوری میخواد پیر بشه؟(احتمالا خودشو میزاره رو تنظیمات کارخانه!) یه دنیا چششون دنبال توئه! اونوقت گیر دادی به این پسره؟تو با همچین قیافه ای  تا عصر امروز شوهر درجه یک گیرت میاد! این پسره رو ولش کن!که بیکاری آمد ز دخت ردان/همه پاسخش را بیاراستندچو اهرمن از جای برخاستندکه ای افسر بانوان جهانسرافراز بر دختران مهانستوده ز هندوستان تا به چینمیان بتان در چو روشن نگینبه بالای تو بر چمن سرو نیستچو رخسار تو تابش پرو نیستنگار رخ تو ز قنوج و رایفرستد همی سوی خاور خدایترا خود به دیده درون شرم نیستپدر را به نزد تو آزرم نیستکه آن را که اندازد از بر پدرتو خواهی که گیری مر او را به برکه پروردهٔ مرغ باشد به کوهنشانی شده در میان گروهکس از مادران پیر هرگز نزادنه ز آن کس که زاید بباشد نژادچنین سرخ دو بسد شیر بویشگفتی بود گر شود پیرجویجهانی سراسر پر از مهر تستبه ایوانها صورت چهر تستترا با چنین روی و بالای و مویز چرخ چهارم خور آیدت شویچو رودابه گفتار ایشان شنید/ وقتی رودابه  حرفشونو شنید  یهو اعصابش خورد شد(گویا دختر لوس مهراب  احتمال نمیداد جوابشون مخالف فکرش باشه!)چو از باد آتش دلش بردمید/یهو زد کاسه و کوزه ها رو ریخت بهم! بهشون با عصبانیت گفت:«سرتو برگردونین و چشاتونو ببندید و  تائیدم کنین! چرت و پرتایی که گفتید ارزش شنیدنو نداره! نه شاه اروپایی موخوام نه شاه چینی نه پادشاه ایرانی!(خاک تو سر لوست! بدبخت یکی از اینا رو بگیری، طرف بیفته بمیره، نونت  تو روغنه!) هم قد و اندازه ی من زال بچه ی سامه که دور بازوش اندازه شیر و ببر و سایر حیوان جر دهندس! اگه بگید پیره یاجوونه برا من فرقی نمیکنه اون همه فکر و ذکر منه! من ندیده عاشقش شدم!(کم کم  داره عقم میگیره!)بی هیچ اهمیتی به قیافه و موهاش میخوامش!»بر ایشان یکی بانگ برزد به خشمبتابید روی و بخوابید چشموز آن پس به چشم و به روی دژمبه ابرو ز خشم اندر آورد خمچنین گفت کاین خام پیکارتانشنیدن نیرزید گفتارتاننه قیصر بخواهم نه فغفور چیننه از تاجداران ایران زمینبه بالای من پور سامست زالابا بازوی شیر و با برز و یالگرش پیر خوانی همی گر جوانمرا او به جای تنست و روانمرا مهر او دل ندیده گزیدهمان دوستی از شنیده گزیدبر او مهربانم به بر روی و مویبه سوی هنر گشتمش مهرجویپرستنده آگه شد از راز او/ندیمه ها از رازش باخبر شدن و وقتی از عمق وجود عشقش روو فهمیدن گفتن:«هرچی تو بگی همونه»و ما چیزی جز خیرتو نمیخوایم حالا ببین میخوای چیکار کنی  هیچ نظری بهتر از نظر تو نیست!(گویا ندیمه ها کشک بودن و جز غر زدن راه حل دیگه ای به مغزشون نمی رسید! احتمالا این پنج تا رو رودابه از مترو خریده!)یکیشون گفت:« خانم جان!حواست باشه کسی این حرفمو نشنوه...پیس... پیس... باید یه جادو و جنبلی یاد بگیریم که یا چشم مردم دیگه کله زالو نبینه(یا حداقل کله شو شطرنجی کنه)یا بالاخره یه جوری این مو سفیدیشو حل کنه که بتونیم باباتو راضی کنیم طرف بیاد خواستگاری» اینو که گفت رودابه یه لبخند بچه گونی زد و ذوق کرد و رنگ و روی زردش به خالت اولیه برگشت؛گفت:«اگه این کاری کنی که به پات  انقدر طلا و جواهر میریزم که نگو و نپرس!اصلا از نک انگشت تا دیافراگمتو طلا میکنم!»چو بشنید دل خسته آواز اوبه آواز گفتند ما بنده‌ایمبه دل مهربان و پرستنده‌ایمنگه کن کنون تا چه فرمان دهینیاید ز فرمان تو جز بهییکی گفت ز ایشان که ای سرو بننگر تا نداند کسی این سخناگر جادویی باید آموختنبه بند و فسون چشمها دوختنبپریم با مرغ و جادو شویمبپوییم و در چاره آهو شویممگر شاه را نزد ماه آوریمبه نزدیک او پایگاه آوریملب سرخ رودابه پرخنده کردرخان معصفر سوی بنده کردکه این گفته را گر شوی کاربنددرختی برومند کاری بلندکه هر روز یاقوت بار آوردبرش تازیان بر کنار آورد</description>
                <category>محمدصادق مختاری</category>
                <author>محمدصادق مختاری</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jul 2024 19:45:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاهنامه خوانی؛ قسمت پنجاه و هشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@msadeghmokhtarii/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-jmzkvbote5wa</link>
                <description>آنچه در شاهنامه خوانی گذشت...تو قسمت قبل دیدیم که زال دلش پیش دختر مهراب گیر کرد و میخواست هر جور شده با دختره ازدواج کنه!اماااا!‍ یه مشکل خیلی کوچولو پیش اومد: مهراب نوه ی نوه ی نوه ی ...ضحاک بود! در نتیجه دختر مهراب ،دختر ضحاک حساب می شد و  اینا اگه ازدواج میکردن کلاه منوچهر شاه و زال می رفت تو هم که« چرا با دشمن بابای بابای بابای...بابابزرگم ازدواج کردی؟! »یعنی جفت اون دو بزرگوار  طی فرایند طبیعت به پایه ی مبل تبدیل شدن! ولی  اینا دست بردار نیستن؛ از طرفی هم این عشق یه طرفه است رودابه هنوز قضیه ی عاشق شدن زالو نمیدونه و حتی زال رو درستو حسابی ندیده حالا ببینیم تو این قسمت چی میشه!؟... زال و رودابهشاهنامه خوانی؛قسمت پنجاه و هشتمچنان بد که مهراب روزی پگاه/اینجوری شد که یه روز صبح مهراب توی کاخش ول میچرخیدبرفت و بیامد از آن بارگاهگذر کرد سوی شبستان خویش/ از ایوان کاخ می رفت تو باغ(لابد وسط راه هم رفته آشپزخونه...بعد یه سری به هال زده... بعد دوتا لگد به خدمتکاری دستشویی زده و...!خلاصه بنده خدا حوصله اش سر رفته بود!)همی گشت بر گرد بستان خویشدو خورشید بود اندر ایوان او/دو تا دختر خوشگل داشت  به نام سیندخت و رودابه چو سیندخت و رودابهٔ ماه رویبیاراسته همچو باغ بهار/همیشه آرایش و مانیکور و پدیکور دختراش به راه بود و همیشه زیبا بودن!سراپای پر بوی و رنگ و نگار/به سر تا پاشون عطر های گرون میزدن(هعی!...دارندگی و برازندگی!)شگفتی به رودابه اندر بماند/ با حیرت به{زیبایی} رودابه نگاه کردهمی نام یزدان بر او بر بخواند/ بسم ا...خوند و بهش فوت کرد که یه وقت چشمش نزننیکی سرو دید از برش گرد ماه/ قدش اونقدر بلند بود که مایکل جوردن بهش حسرت میخورد!قیافه اش هم مثل ماه بود(طرف کاندیدای مناسب به عنوان عروس برای خانواده های ایرانی بوده!)نهاده ز عنبر به سر بر کلاه/ موهای رودابه پر از عطر بود ( در اون زمان خانوما برای خوشبو کردن خودشون مواد معطر رو سرشون میریختن و حجم این مواد باعث میشد فکر کنی طرف کلاه فرهنگی رو سرش گذاشته! )به دیبا و گوهر بیاراسته/ کلی طلا و جواهر هم به خودش آویزون کرده بودبه سان بهشتی پر از خواسته/ دختر زیبا و پر افاده ای بود( گل بی خار که نداریم!)بپرسید سیندخت مهراب را/سیندخت عناب (همون کلاهه که توضیح دادم) رو از سرش کند و  از مهراب پرسید:«چرا امروز همش دور کاخ میچرخی؟اخیر باشه! راستی این زال پ.پ(پیر پسر)چه جور آدمیه؟ به فکر تاج و تخته؟ مردمیه یا نه؟ راه جوونمردا رو میره؟»ز خوشاب بگشاد عناب راکه چون رفتی امروز و چون آمدیکه کوتاه باد از تو دست بدیچه مردست این پیر سر پور سامهمی تخت یاد آیدش گر کنامخوی مردمی هیچ دارد همیپی نامداران سپارد همیچنین داد مهراب پاسخ بدوی/مهراب اینجوری جوابشو داد:«ببین خوشگلم! تو کل کره ی زمین و سیارات همجوار کسی به خوبی زال نیست! وقتی اسبو میتازونه هیچ کس دیگه ای به گرد پاشم نمیرسه! بی کله و قویه(ببخشیدا...اینی که الان فرمودین مشخصات کرگدن نیست؟! آخه رازبقام همینو دربارشون میگفت!)دستاش مثل رود نیل پهناورن! وقتی رو تخت پادشاهیه طلا میریزن وقتی تو جنگه تبدیل به چرخ گوشت میشن...قیافه اش باعث حسرت خوردن درخت ارغوانه؛ جوونه و باهوشه و خوشبخته و توی انتقام گرفتن کینه شتری داره و  تو فن  انتقام روی هفت آتشین و جومونگ و مختارو سفید میکنه و روی اسب مثل اژدها میمونه! وقتی از یکی کینه میگیره با خنجر  طرفو آبکش میکنه و به خاک و خون میکشه!فقط لعنتی یه اشکال دراه اینه که موهاش سفیده، این اکرم فضول و گروهکش براش حرف در آوردن!ولی لامصب موهای سفیدشم جذابه!»که ای سرو سیمین بر ماه رویبه گیتی در از پهلوانان گردپی زال زر کس نیارد سپردچو دست و عنانش بر ایوان نگارنبینی نه بر زین چون او یک سواردل شیر نر دارد و زور پیلدو دستش به کردار دریای نیلچو بر گاه باشد در افشان بودچو در جنگ باشد سر افشان بودرخش پژمرانندهٔ ارغوانجوان سال و بیدار و بختش جوانبه کین اندرون چون نهنگ بلاستبه زین اندرون تیز چنگ اژدهاستنشانندهٔ خاک در کین به خونفشانندهٔ خنجر آبگوناز آهو همان کش سپیدست مویبگوید سخن مردم عیب جویسپیدی مویش بزیبد همیتو گویی که دلها فریبد همیچو بشنید رودابه آن گفت‌گوی/رودابه وقتی اون گفتگو رو شنیدبرافروخت و گلنارگون کرد روی/از خوشحالی سرخ شددلش گشت پرآتش از مهر زال/یهویی عاشق زال شد(فیلم هندی بودیم...وقتی فیلم هندی مد نبود!...)از او دور شد خورد و آرام و هال/دیگه نه خواب داشت نه غذا میخورد نه استاحت میکرد(فقط یه گوشه نشسته بود به نقاشی زال زل زده بود و  در دل میگفت:«آه...!کجایی شاهزاده ی سوار بر اسب سفیدم؟!»چو بگرفت جای خرد آرزوی/وقتی جای عقل را عشق گرفتدگر شد به رای و به آیین و خوی/ همه ی اخلاق و رفتارش نسبت به زال عوض شدخب این قسمت هم به طور صدو پنجاه درصد عاشقانه به پایان رسید.تا قسمت بعدی خدانگهدار</description>
                <category>محمدصادق مختاری</category>
                <author>محمدصادق مختاری</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jul 2024 15:58:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاهنامه خوانی؛قسمت پنجاه و هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@msadeghmokhtarii/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-inrzbxtaai6y</link>
                <description>تو قسمت قبل دیدیم که بعد از رفتن سام به جنگ؛زال بر روی تخت پادشاهی زابل نشست و یه روز که حوصلش سر رفته بود هوس کرد برای تفریح بره کابل(+کابل هم جا شد واسه خوشگذرونی؟ - ببخشید! دفعه بعدی بهش میگم بره آنتالیا!) به مهراب پادشاه کابل خبر دادن که:«هوی!شوتعلی خان! زالشاه داره میاد کابل بدو واسش کاختو تمیز کن و  آماده پذیرایی ازش باش!»مهراب هم تا این خبرو شنید مو به تنش سیخ شد و گفته شده همون موقع جارو برقیو ورداشته و کل کاخو یه تنه جارو زده!...خلاصه، کاخ آماده ی پذیرایی میشه و مهراب میره به استقبال زال. زال یه چادر خفنی درست کرده بود که کاخ مهراب اندازه مستراحش هم نبوده!زال هم مهرابو دعوت میکنه تا با هم ناهار بخورن و بعد هم شراب بخورن و آهنگ گوش کنن!مهراب غذاشو میخوره و زال شیفته قیافه مهراب میشه؛به همراهاش میگه:«این جذاب لعنتی مهراب بود؟واسم آمار بگیرید ببینم این پدرسوخته چرا انقدر خوشگله؟!» یکی از این آقایون فضول و چشم چرون هم میگه:«حالا کجا شو دیدی؟ یه دختر داره،ماه! اصلا پنجه ی آفتابه طرف!چشاش عسلیه،دماغش قلمیه، موهاش فلانه و...!»این زال هم انقدر ذوق مرگ میشه که دست آخر از حال میره و بعد به هوشش میارن و میره سراغ مهراب...! زال اومده برای خواستگاری!برون رفت مهراب کابل خدای/ مهراب از چادر بیرون رفتسوی خیمهٔ زال زابل خدای/ و زال و قشونش  دنبال مهراب راه افتادنچو آمد به نزدیکی بارگاه/ وقتی  رسیدن به نزدیکی کاخ مهرابخروش آمد از در که بگشای راه/ نعره زدن که :«راهو رو وا کنین!»بر پهلوان اندرون رفت گو/ زال مثل یه درخت شاداب رفت پیش مهراب تا مرد و مردونه صحبت کنن (والا تو دهات  ما درختای شاداب حرف نمیزنن!...)به سان درختی پر از بار نودل زال شد شاد و بنواختش/ زال به مهراب محبت کرد و خواست خرش کنه!از آن انجمن سر برافراختش/ جلو همه ازش تعریف کرد(داره طرفو آماده میکنه برا اصل مطلب!)بپرسید کز من چه خواهی بخواه/به مهراب گفت:«ازم چی میخوای؟بخواه!»(حالا داره سبیل یارو رو چرب میکنه!)ز تخت و ز مهر و ز تیغ و کلاه/ مقام میخوای؟محبت میخوای؟لشکر میخوای؟...بدو گفت مهراب کای پادشا/ مهراب به او گفت:«پادشاها سرافراز و پیروز و فرمان روا/ ای سربلند و پیروز و مقتدر مرا آرزو در زمانه یکیست/ من تو این دنیا یه آرزو دارمکه آن آرزو بر تو دشوار نیست/که این آرزوی من واست سخت نیست!که آیی به شادی سوی خان من/ دلم میخواد بیای کاخمچو خورشید روشن کنی جان من/ و قدم رنجه کنی پاتو بزاری رو تخم چشمم(پادشاها! من خرتم! من نوکرتم!تو روخدا!...)چنین داد پاسخ که این رای نیست/ اینجوری جواب داد که:«نچ! این به صلاح نیست!»به خان تو اندر مرا جای نیست/توی کاخ تو جایی برای من نیستنباشد بدین سام همداستان/ بابام راضی نیست بیام تو کاخت(چی؟؟؟بیام تو کاخ کسی که هفت نسل عقب ترش ضحاکه؟نچ نچ !)همان شاه چون بشنود داستان/اگه شاه (منوچهر) بفهمه که ما اومدیم مهمون بت پرست ها(کابل جزو توران بوده و اون موقع هم مثل  چینیای الان بودایی بودن) و تازه! از اون بدتر اومدیم مست کردیم بیچارمون میکنه(په چی؟ فکر کردی الکی رفتی خونه نتیجه ی نبیره ی نوه ی ضحاااااک! باهاش گپ زدی! باهاش رفتی عشق حال! فکر کردی منوچ زنده ات میزاره!؟) ببین دایی! هر چی میخوای بخواه! ولی این یه قلمو بخوای باید خودم بزنم زیر چهارپایه ی خودم!که ما می گساریم و مستان شویمسوی خانهٔ بت پرستان شویمجز آن هر چه گویی تو پاسخ دهمبه دیدار تو رای فرخ نهمچو بشنید مهراب کرد آفرین/وقتی مهراب اینو شنید بهش آفرین گفت ولی توی دلش به زال گفت:«ای بی شرف!»به دل زال را خواند ناپاک دینخرامان برفت از بر تخت اوی/ دختر مهراب یهو پا شد با ناز و ادا از کنار تخت«ددی» رفت(حالا تا این موقع چجوری زال اشاره ای بهش نکرده...من در جریان نیستم!)همی آفرین خواند بر بخت اوی/ بهش برای خوش بختیش تبریک گفتچو دستان سام از پسش بنگرید/ وقتی زال از پشت نگاه کردستودش فراوان چنان چون سزید/ گفت:«اوه!...مای گاد! چقدر خوشگله!...» و کلی ازش تعریف کرداز آن کو نه هم دین و هم راه بود/حالا ازکی تعریف کرد؟ از کسی که نه هم مسلکش بود و تازه از جناح سیاسی مخالفشم بودزبان از ستودنش کوتاه بود/ نمیدونیست دیگه چه جوری ازش تعریف کنه!بر او هیچکس چشم نگماشتند/ هیچ کی چشمشو از رو زال برنداشت همه فکر کردن دیوونس(دیوونه نیست؛ زن میخواد!)مر او را ز دیوانگان داشتندچو روشن دل پهلوان را بدوی/وقتی دیدن زال با اون یال و کوپال  کرک و پرش ریخته و داره از دختره تعریف میکنهچنان گرم دیدند با گفت‌وگویمر او را ستودند یک یک مهان/په اونام برای اینکه پاچه خواری رو به حد اعلی برسونن تعریف کردن!همان کز پس پرده بودش نهانز بالا و دیدار و آهستگی/ از قد و قواره و زیبایی و متانت و شایستگی و مناسب بودنش یهو دل زال غش رفت! عقل رفت پی کارش و زال فقط عاشق بود!( این بچه تا دیروز فرق کلوخ با موشک های رادار گریزو نمیدونیست حالا عاشق شده!منطقیه!)ز بایستگی هم ز شایستگیدل زال یکباره دیوانه گشتخرد دور شد عشق فرزانه گشتسپهدار تازی سر راستان/ زال در باره دختره گفت(خدایی همینو یه بیت  کرده! )بگوید بر این بر یکی داستانکه تا زنده‌ام چرمه جفت منست/ تا وقتی من زنده ام باید جنگجو بمونمخم چرخ گردان نهفت منست/ جای من تو کارزاره!عروسم نباید که رعنا شوم/ نباید زن بگیرم (چیکارش دارین؟ لابد زال قصد ادامه تحصیل داره!)به نزد خردمند رسوا شوم/ تا پیش ریش سفیدا آبرم نره از اندیشگان زال شد خسته دل/از طرفی هم حال و حوصله نصیحت پیرمردا رو نداشتبر آن کار بنهاد پیوسته دل/ و عزمشو جزم کرده بود دختره رو بگیره!همی بود پیچان دل از گفت‌وگوی/ هی با خوش میگفت:«بگیرمش؟...نگیرمش...؟!»مگر تیره گردد از این آبروی/ترسید اگه زن بگیره آبروش بره!همی گشت یک چند بر سر سپهر/ یه چند وقتی گیج میزددل زال آگنده یکسر به مهر/ تا اینکه کامل عاشق دختره شده بود!</description>
                <category>محمدصادق مختاری</category>
                <author>محمدصادق مختاری</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jun 2024 17:34:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاهنامه خوانی قسمت پنجاه و ششم</title>
                <link>https://virgool.io/@msadeghmokhtarii/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%B4%D8%B4%D9%85-ccj1wkltir02</link>
                <description>توی قسمت قبل پرونده ی پیدا شدن زال اینجوری بسته شد که بابای زال دیگه ازش دور نشد و یه سری هم بردش جنگ و تیکه و پار شدن آدم ها را با کیفیت۱۰۸۰۰ نشونش داد.بعد هم کلی نصیحت پدرانه که باید حداقل ظرف ۲۰ سال بهش میگفت رو تو یه ساعت به صورت فشرده تو مخ بچه چپوند!بعدهم فرستادش به کاخ تا در نیابت خودش  سیستان بی پادشاه نمونه و آشوب و درد سری پیش نیاد!زال در نبود «باباجان»حسابی شاه شدن رو یاد گرفت و برای خودش معلم خصوصی و گرفت و با تلاش کوشش بسیار رتبه سه کنکور...چیز!این بخش مال یه جای دیگه بود! همه ی علوم زمونه خودشو یاد گرفت و به پادشاهی عادل تبدیل شد.و حالا تقدیم به نگاه شما: شاهنامه خوانی قسمت پنجاه و ششم!چنان بد که روزی چنان کرد رای/اینجوری داستان شروع شد که یه روز زال تصمیم گرفت بر صفا سیتیکه در پادشاهی بجنبد ز جای/انقدر روی تخت با اون جواهر نشسته بود...ببخشیدا! ماتحتش دچار گرفتگی عضلانی شده بود و نیاز داشت مثل قدیم یه فعالیتی داشته باشه و به یه سفری بره!برون رفت با ویژه‌گردان خویش/با محافظ ها و گارد سلطنتنی و رفقاش راه افتادندکه با او یکی بودشان رای و کیش/یکی از اونا که خیلی تیز و همچینین بز بود پیشنهاد داد برن سمت شرقسوی کشور هندوان کرد رای/زال هم سر خرو کج کرد رفت سمت هند(دوست دارم قیافه ی خر زالو وقتی که میفهمه قراره از سیستان۲۸۰۰ کیلومتر تا هند بره رو ببینم!)سوی کابل و دنبر و مرغ و مای/به سمت کابل و دنبر و مرغ و مای حرکت کردندبه هر جایگاهی بیاراستی/تو هر ایستگاه وایستادن تا خوشگذرونی کنن!می و رود و رامشگران خواستی/مشروبات انگوری(شراب) اوردند و مطرب ها رو صدا زدند گشاده در گنج و افگنده رنج/ زال در گنج ها رو باز کرد و بین ملت تخس کرد!بر آیین و رسم سرای سپنج/تا آیین و رسم روزگار را به جا اورده باشه(والا تا اونجا که ما یادمونه روزگار میزد کاسه و کوزه ها رو میشکست ؛حالا توبه کرده یا نه فردوسی میدونه!)ز زابل به کابل رسید آن زمان/ در اون زمان از زابل به کابل رسیدگرازان و خندان و دل شادمان/شاد و شنگول و خوشحال به کابل رفت!یکی پادشا بود مهراب نام/«مهراب»پادشاه کابل بودزبر دست با گنج و گسترده کام/ او هم گنج زیادی داشت و هم خوش صحبت بود(آقای فردوسی؟ شما با کلمه وراج مشکل داری؟ خوش صحبت بود دیگه چه صیغه ایه)به بالا به کردار آزاده سرو/ قدش مثل سرو بلند بودبه رخ چون بهار و به رفتن تذرو/ قیافه خوشگلی داشت و وقتی راه میرفت عین پرنده ای به نام تزرو قر می داد!دل بخردان داشت و مغز ردان/دلش مثل دل دانشمندان بود و مخش خیلی کار می کرددو کتف یلان و هش موبدان/با کت باز و کتف استیقرص راه می رفت و هوش موبد ها رو داشت(سوالی که پیش میاد اینه که موبد کم هوش نداریم؟)ز ضحاک تازی گهر داشتی/اما یه مشکلی داشت این بود که جدش ضحاک بودبه کابل همه بوم و برداشتی/تو کابل برا خودش برو بیایی داشت و اصن یه کابل بود و یه محراب کابلی!همی داد هر سال مر سام ساو/ ولی هر سال به سام باج میداد!که با او به رزمش نبود ایچ تاو/بنده ی خدا زورش به سام نمیرسید(آخی...! با این همه الدرم بلدرم برای سام تا زانو سر خم میکرده!)چو آگه شد از کار دستان سام/ وقتی فهمید زال اومده کابل ز کابل بیامد به هنگام بام/ کله سحر پا شد اومد به استقبال زالابا گنج و اسپان آراسته/ کلی گنج و پول و جواهراتم با خودش آورد که دست خالی نباشهغلامان و هر گونه‌ای خواسته/همه ی خدم  و حشم  و غلوم و کنیزو صدا کردز دینار و یاقوت و مشک و عبیر/ از دینار و یاقوت و مشک و عطر (خدایی فن بازنویسیمو حال کردی؟)ز دیبای زربفت و چینی حریر/  و همچنین پارچه زربافت و حریر چینی یکی تاج با گوهر شاهوار/ با تاج جواهر نشان یکی طوق زرین زبرجد نگار/ گردنبند طرح دار از جنس سنگ زبرجد را آماده کرد!(اووووه!چه خبرتونه؟! این حجم پاچه خواری دیگه واسم قابل درک نیست!)چو آمد به دستان سام آگهی/ وقتی به زال خبر رسید که مهراب با سه  فروند نیسان پر از جواهر  اومده به استقبالت که مهراب آمد بدین فرهیپذیره شدش زال و بنواختش/ زال (با ناز و عشوه)قبول کرد و بهش احترام گذاشتبه آیین یکی پایگه ساختش/ براش یه هتل پنج ستاره براش آماده کرد!(الان در واقع مهراب مهمون زاله!)سوی تخت پیروزه باز آمدند/ با خوشحالی به کاخ فیروزه ای برگشتندگشاده دل و بزم ساز آمدندیکی پهلوانی نهادند خوان/ یه سفره ی هزار رنگ پهن کردند که بیا و ببین نشستند بر خوان با فرخان/ با شادی ناشی از دیدن این همه غذا نشستند سر سفره (احتمالا یه بنده خدایی هم با یه نون لواش کامل شیرجه زده به سمت کتلتا!)گسارندهٔ می می آورد و جام/ساقی (به معنای واقعی!)جام و شراب آوردنگه کرد مهراب را پور سام/ زاال به مهراب نگاه کردخوش آمد هماناش دیدار او/همون اول ازش خوشش اومد دلش تیز تر گشت در کار او/ حواسش رو روی رفتار مهراب جمع کرد(بابا دو صفر هفت!خفن!نکشیمون!)چو مهراب برخاست از خوان زال/ وقتی مهراب از سفره ی زال بلند شد(لابد مادرش گفته شلوارتو بتکون بعد بلند شو!)نگه کرد زال اندر آن برز و یال/زال به هیکل شرخر مانند مهراب نگاه کرد ( و مهراب رفت.)چنین گفت با مهتران زال زر/ (بعد از رفتن مهراب)زال گفت:«کی خوش هیکل تر و زیباتر از مهرابه؟(من!من!من!)که زیبنده‌تر زین که بندد کمریکی نامدار از میان مهان/یکی از بزرگان و همچنین فضولای جمع گفت:«مشتی! این مهراب یه دختر داره که از خودش بهتره!آقا!دختره مثل پنجه ی آفتاب میمونه!عینهو روشور حموم...چیز!... عاج! سرتاپاش سفیده!قیافه اش مثل بهشته و قدشو نگم!...لامصب با درخت ساج مسابقه گذاشته!موهاش مثل حلقه های زنجیره! لپاش همیشه گل انداخته است و لباش مثل انار قرمزه،دو تا چشاش مثل گل نرگسه و رنگ مژه هاش سیاه زاغیه! ابروهاش مثل کمون ترازه(یعنی کمانی که تیر توش نباشه و تو حالت عادی باشه) و از این عطر گرونا زده.خلاصه ببین طرف از تک پا تا فرق سر مثل بهشته!(مردک معلوم دختره رو چند صد ساله زیر نظر داره از ناخن شصت یارو تا لوزالمعده اش خبر داره!»چنین گفت کای پهلوان جهانپس پردهٔ او یکی دخترستکه رویش ز خورشید روشن‌ترستز سر تا به پایش به کردار عاجبه رخ چون بهشت و به بالا چو ساجبر  آن سفت سیمنش مشکین کمندسرش گشته چون حلقهٔ پای‌بندرخانش چو گلنار و لب ناردانز سیمین برش رسته دو نارواندو چشمش به سان دو نرگس به باغمژه تیرگی برده از پر زاغدو ابرو به سان کمان طرازبر او توز پوشیده از مشک نازبهشتیست سرتاسر آراستهپر آرایش و رامش و خواستهبرآورد مر زال را دل به جوش/ زال که  از این تعریف ها ذوق کرده بودچنان شد کزو رفت آرام وهوش/ از اون لحظه خواب و خوراکش تعطیل شد و آروم و قرار نداشت!شب آمد پر اندیشه بنشست زال/ شب که شد زال پر از فکر و خیال نشست به نادیده برگشت بی‌خورد و هال/ بی حال و حوصله بود و شامم نخورد چو زد بر سر کوه بر تیغ شید/ وقتی صبح شد ( کل بیت همینه!)چو یاقوت شد روی گیتی سپیددر بار بگشاد دستان سام/ سام بار عام داد(برای اون عزیزایی« بار عام» نمیدونن چیه بگم:شاه یا حاکم می ذاره از نقی معمولی گرفته تا چارلز سوم بیان باهاش درد و دل کنن و مشکلاتشونو به شاه بگن!)برفتند گردان به زرین نیام/ درباریا رفتند تا زال تنها بمونهدر پهلوان را بیاراستند/ وقتی ملت خواستن بیان در کاخو واز کردند چو بالای پرمایگان خواستند/تو این قسمت فهمیدیم زال عاشق شده و به کسی هنوز چیزی نگفته و تو این داستان هم هیچ کی اونقدر باهوش نیست که قضیه رو بفهمه و باید ببینیم زال اولا چجوری میخواد با دختره روبرو بشه و دوما قضیه رو چجوری میخواد به باباش بگه. پس تا قسمت بعد خداحافظ</description>
                <category>محمدصادق مختاری</category>
                <author>محمدصادق مختاری</author>
                <pubDate>Thu, 21 Mar 2024 18:30:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاهنامه خوانی قسمت پنجاه و پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@msadeghmokhtarii/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-zpeonprj7fge</link>
                <description>آنچه گذشت...!اوایل قسمت قبل فردوسی به توصیفات طولانی از عظمت بذل و بخشش منوچهر پرداخت که به جز دادن پادشاهی زابل به سام؛بقیش آب بندی بود!البته نه این که فردوسی شاعری آب بند باشه ها...نه!منظورم اینه که ظاهرا علاقه ی فردوسی بجای نوشتن کتاب شاهنامه، ساختن فیلم شاهنامه بوده!چون این کتاب  پر از توصیفاته و بعضی جاهاش به اصل مطلب کمتر می پردازه.به هر حال هفتاد درصد قسمت قبل به توصیفات گذشت و تهش قرار شد که سام به جنگ بره؛حالا با کی و کجا؟الله اعلم!...زال وقتی که به خونشون برگشتشاهنامه خوانی قسمت پنجاه و پنجمبه سام آنگهی گفت زال جوان/(سام در حال وداع با خانواده اش است)سام در آن لحظه رو به زال کرد و گفتکه چون زیست خواهم من ایدر نوان/(با لحن آلن دولنی)من ناتوان بدون تو چگونه زندگی خواهم کرد؟(اشک در چشمانش حلقه زده است!)جدا پیش‌تر زین کجا داشتی/(زال گفت)پدر...آه!پدر!قبل از این کجا بودی؟مدارم که آمد گه آشتی/از من دور نشو که موقع وصال رسیده!کسی کو ز مادر گنه کار زاد/من آنم سزد گر بنالم ز داد/اون کسی که از تو شکم مادرش گناهکار بیرون اومده منم!من! حالا هم حقمه که از بدبختی زوزه بکشم:آووووو!(خدا شفا بده!)گهی زیر چنگال مرغ اندرون/یه زمانی زیر چنگال سیمرغ بودمچمیدن به خاک و چریدن ز خون/ تو خاک و خل خرغلت میزدم و از خون میچریدم!(گوسفند خون آشام ندیده بودیم که دیدیم!)کنون دور ماندم ز پروردگار/الان دیگه از خدا دور شدم(توبه کن!خدا بزرگه!)چنین پروراند مرا روزگار/روزگار منو اینجوری تربیت کرد(روزگار همین موقع:من غلط بخورم چنین گودزیلایی تحویل جامعه بدم!)ز گل بهرهٔ من به جز خار نیست/سهم من از گل؛خاره!(اوف!جمله کمرشکن پشت وانتی!)بدین با جهاندار پیگار نیست/برای همین با دنیا مشکلی ندارمبدو گفت پرداختن دل سزاست/سام بهش گفت:حرفاتو تو دلت نریز ؛بزار خالی شی!بپرداز و بر گوی هرچت هواست/هرچی دلت میخواد بگی، بگو...(آقا اینجا خانواده نشسته!حرف دلتو بزن ولی نه هر چیزی!)ستاره شمر مرد اخترگرای/یه رمال (از هنرهای فردوسی ساخت یه مصرع با همین دو کلمه است!)چنین زد تو را ز اختر نیک رای/ رمل انداخت و ستاره ها را بررسی کرد که ایدر تو را باشد آرامگاه/و گفتش که تو اینجا(زابل)باشی برات بهترههم ایدر سپاه و هم ایدر کلاه/اینجا هم سپاه هست و هم زره (غذاتم تو یخچال گذاشتم که نری بیرون آشغال بخوری!)گذر نیست بر حکم گردان سپهر/آسمون میگه نباید بیای(آره دیگه...آسمون حرف میزنه...گوسفند ماکارانی میخوره...گرگ هم رستوران گیاهخواری باز کرده!دوره و زمونه ی بدی شده!)هم ایدر بگسترد بایدت مهر/به همینجا باید به عنوان وطن علاقه داشته باشیکنون گرد خویش اندر آور گروه/حالا یه گروه تشکیل بدهسواران و مردان دانش پژوه/ هر کسی که دانشمند یا فرمانده جنگیه را عضوش کنبیاموز و بشنو ز هر دانشی/از هر علمی که هست یادبگیر (عزیزم تن و بدنت نلرزه کل علمی که اون موقع بوده را شما نهایتا تا سوم ابتدایی یادگرفتی!)که یابی ز هر دانشی رامشی/از هر دانشی که یاد میگیری پختگی بیشتری  یاد میگیری؛ز خورد و ز بخشش میاسای هیچ/از تفریح و انفاق غافل نشو(اصلا از قدیم گفتن شاهی که تفریح نکنه با اسب فرقی نداره!)همه دانش و داد دادن بسیچ/علم و عدالتو در کنار هم به جامعه عرضه کن(بالای دیپلم حرف میزنه!)بگفت این و برخاست آوای کوس/اینو که گفت صدای ساز جنگی پیچیدهوا قیرگون شد زمین آبنوس/آسمون سیاه شد، زمین سرمه ای!(آقا!هنوز جنگ شروع نشده!این صحنه های ویژه برای چیه؟)خروشیدن زنگ و هندی درای/صدای انواع ساز های جنگی می آمد(بعضیا میگن صدای پیانو همراه با گیتار الکتریکی هم می اومده!)برآمد ز دهلیز پرده سرای/از توی چادر در اومد(و کش تنبونشو به قصد نبرد محکم کرد!...)سپهبد سوی جنگ بنهاد روی/سردار به سمت میدون جنگ رفتیکی لشکری ساخته جنگجوی/و یه لشکر در حد بولدستیگا آماده کرده بود که بره از پوست دشمن خیمه درست کنه!بشد زال با او دو منزل به راه/زال تا دو  مرحله از راهای جنگ را با باباش اومدبدان تا پدر چون گذارد سپاه/تا بفهمه باباش چجوری میجنگه!پدر زال را تنگ در برگرفت/ پدر زال ،زالو چلوند و با عشق محبت زیاد بغلش کرد(توی فکر زال همین موقع: بابایی مثل خرس های کوه بغلم میکنه!آخ جون!)شگفتی خروشیدن اندر گرفت/یهو پا شد که برهبفرمود تا بازگردد ز راه/به زال گفت:«گلم دیگه از اینجا به بعد مثبت هیجدهه شما برو خونه دیگه!»شود شادمان سوی تخت و کلاه/و خلاصه بچه رو فرستاد تا با شادی بره به کاخش و در نیابتش پادشاهی کنهبیامد پر اندیشه دستان سام/که تا چون زید تا بود نیک نام/زال کلی فکر توی مغزش داشت:«که چجوری زندگی کنه  و پادشاهی ای کنه که به عنوان شاه خوب مشهور بشه...»  نشست از بر نامور تخت عاج/روی تخت عاج نشست به سر بر نهاد آن فروزنده تاج/تاج طلا رو گذاشت روی سرشابا یاره و گرزهٔ گاو سر/ابا طوق زرّین و زرّین کمر/با ست گرز و گردنبندو کمربند طلا پادشاه شدز هر کشوری موبدان را بخواند/از هر کشوری موبد ها را صدا زد ( پیام موبد شماره ۱۶۳ از باجه مصر :«پدرسوخته مقاومت میکنی؟میدم از هفت جهت به طور مساوی تقسیمت کنن! پیام به موبد شماره ۱۵۴ از برزیل...)پژوهید هر کار و هر چیز راند/ تحقیق کرد و از هر چیزی که می شد یاد گرفت و برای آموزش دیدینستاره‌شناسان و دین آوران/ سواران جنگی و کین‌آوران/ شب و روز بودند با او به هم/ زدندی همی رای بر بیش و کم/ ستاره شناس ها و روحانیون و فرمانده ها  و جنگجو ها رو صدا کرد تا بیان بهش تدریس خصوصی بدن. اونام بیست و چهار ساعت و به قول فرنگی ها نان-استاپ بیخ ریشش بودن. هر چی میتونستن یادش دادن (برنامه کلاسی زال:۱-اموزش ساخت سوخت اتمی جت ها فضاپیما ۲- آموزش ملیله دوزی با خاله مریم!)چنان گشت زال از بس آموختن / تو گفتی ستاره است از افروختن/زال انقدر پرخوانی کرد و هی بیست گرفت که هر کی ندونه فکر میکنه این بشر ستاره ای در حال افروختنه به رای و به دانش به جایی رسید/که چون خویشتن در جهان کس ندید/  با دانش و هوشش به جایی رسید که هیچ کس که اندازه اون سواد داشته باشه تو دنیا پیدا نکردبدین سان همی گشت گردان سپهر/ ابر سام و بر زال گسترده مهر/همینجوری دنیا گذشت و خوبی و خوشی بر سام و زال چتر وا کرده بود! خب این قسمت با پایانی کاملا هندی و کلیشه ای به خوبی و خوشی تموم شد. فعلا خداحافظ </description>
                <category>محمدصادق مختاری</category>
                <author>محمدصادق مختاری</author>
                <pubDate>Fri, 09 Feb 2024 19:53:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاهنامه خوانی؛قسمت پنجاه و چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@msadeghmokhtarii/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-edqff8abpqw3</link>
                <description>تو قسمت قبل دیدیم که به مناسبت اومدن زال یه بریز و بپاش و جشن حسابی راه افتاد و از بزرگ و کوچیک برای سام هدیه اوردند و کلی شاه به سام هدیه داد و...خلاصه سور و ساتی بود.بعد وسط جشن منوچهر به سام گفت:«خب...سامی جون!چطور تونستی پسرتو پیدا کنی؟!» سام که انگار یه آب سردی روی سرش ریخته باشن گفت:«اممم...حالا چه اهمیتی داره بالاخره یه چیزی شد دیگه!...»منوچهر جواب داد:«طفره نرو سام!بگو!»سام پشت گوشش را خاراند و گفت:«والا از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون؟یه شب خواب دیدم دو تا فرشته عینهو نکیر و منکر با عصای سه شاخ اومدن جلو من!موقعیتم کجا بود؟!رو دره!از دره هم شراره های آتش بیرون میریخت!خلاصه موقعیت جنگی بود!اومدن گفتن:«سام نریمون؟»گفتم:«فرمایش؟»گفتن:«مرتیکه با کوهی از ریش و سیبیل خجالت نمیکشی بچه طفل معصومو تو لونه اژدها ول کردی؟!»منم که دیدم اینا همه چیو از برن گفتم:«حاجی به مولا غلط کردم!جوونی...چیز!پیری کردم!آخه بچه مگه پرایده که موهاش سفید یخچالی باشه؟!»  گفتن:«عزیزم شوما وسیله ای به نام آیینه تو عمرت دیدی؟مرد حسابی تو رو تو گله گوسفند سفیدا بندازن چوپون که هیچ ؛سگ گله هم تو رو از بقیشون تشخیص نمیده!...با یه من ریش سفید از مو های بچه ایراد میگیری؟»دیدم منطقی میگن، گفتم:«داداش از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم یه فرصت بده جلدی میرم میارمش!»گفتن:«برو!دست سیمرغه!»منم اومدم کوه سیمرغ از اونجا که فرشته ها با سیمرغ هماهنگ بودن با دو تا امضای تحویل بسته ،بچه رو داد دستم.هیچ دیگه منم  پسر گلمو اوردم خدمتتون!»شاه گفت:«عجب!سام اگه یه دفعه دیگه از این شکرا بخوری!یه جوری میدم شکنجه ات کنن که تا اخر عمر به صابون بگی وسیله ای برای شستشوی دهان و دندان! »و حالا قسمت پنجاه و چهارمفرود آمد و تخت را داد بوس/ زال اومد دست شاهو بوس کردببستند بر کوههٔ پیل کوس/روی فیل بار های زالو بستند(فیل اون موقع نقش خاورو داشته)سوی زابلستان نهادند روی/سر خرو کج کردن سمت زابلنظاره بر او بر همه شهر و کوی/همه شهر انگار که جن دیده باشن زالو نگاه میکردند(بعضیام شایعه کرده بودن زال جن ضد بسم ا...هه هر چی بسم ا... میگیم غیب نمیشه!)چو آمد به نزدیکی نیمروز/ وقتی عصر شدخبر شد ز سالار گیتی فروز/ سام فهمید زال داره میادبیاراسته سیستان چون بهشت/سیستانو واسه بچش تبدیل به سانفرانسیسکو کرد!گلش مشک سارا بُد و زرّ خشت/ گل و خشتای سیستانو با عطر و طلا پر کرد(یعنی واسه این حرکت سام قیمت زمین تو سیستان ده برابر شد!)بسی مشک و دینار بر ریختند/هر چی طلا و پول بود خرج کردند(ببین!این حرکت اشتباهه الان بچه گشنه،تشنه ،به امید ناهار شاهانه میاد میبینه پولای شاه تموم شده و اونوقت جلوش نون پنیر میزارن، میگن چشاتو ببند :تصور کن پیتزاست!)بسی زعفران و درم بیختند/زعفران و پول ریختن برای زال (شواهد نشون میده از اون موقع زعفرون گرون شده!)یکی شادمانی بُد اندر جهان/یه جشن تکی بود تو جهانسراسر میان کهان و مهان/توی جشن کارت دعوتی در کار نبود! از سردار تا سرباز میومدنهر آن‌جا که بد مهتری نامجوی/هر جا یه پهلونی بودز گیتی سوی سام بنهاد روی/ از سراسر جهان میومد پیش سام و تبریک میگفت(سامی جون!مبارکه!شیرپسرت از حبس دراومد...چیز!...)که فرخنده بادا پی این جوان/که مبارک باشه پا قدم کهنه رسیده ی زال !بر این پاک دل نامور پهلوان/به این پهلوان چشم و دل پاک و مشهورچو بر پهلوان آفرین خواندند/افرین گفتند و وقتی اینکارو کردن...ابر زال زر گوهر افشاندند/بر روی سر زال طلا و جواهر ریختن(چرا اینا طلا و جواهراشون تموم نمیشه؟!)نشست آنگهی سام با زیب و جام/سام همان موقع نشست پای دبه ی اب انگور و سیخ و منقل و... همی داد چیز و همی راند کام/کلی هدیه داد و حال کردکسی کو به خلعت سزاوار بود/کسی که لایق لباس شاهانه بودخردمند بود و جهاندار بود/باهوش و فرمانده بودبراندازه‌شان خلعت آراستند/ بهش لباس شاهانه دادن(لابد به اونیم که لایق نبود گونی دادن!)همه پایهٔ برتری خواستند/و همه سعی کردن که مقامشونو بالا بکشند(واسه یه لباس؟ناموسا؟چقدر ملت مادی شدن...!)جهاندیدگان را ز کشور بخواند/ با تجربه ها رو احضار کرد(دارم تصور میکنم کلی پیرمرد تو تخم چشای منوچهرشاه زل زدن!...»سخن‌های بایسته چندی براند/باهاشون صحبت کردچنین گفت با نامور بخردان/ بهشون اینجور گفت که...که ای پاک و بیدار دل موبدان/ای موبد های چشم و دل پاک چنین است فرمان هشیار شاه/ فرمان شاه اینه:که لشکر همی راند باید به راه/که باید لشکر را برد به سویسوی گرگساران و مازندران/گرگان و مازندران ببریم (جان؟!چی شد؟)همی راند خواهم سپاهی گران/و من این سپاه بزرگ را باید هدایت میکنم(نکشیمون زورو!)بماند به نزد شما این پسر/این پسر(زال)هم بمونه پیش شماکه همتای جان است و جفت جگر/ که واسم خیلی عزیزه و قلبم واسش می تپه!(اووق!‍ چقدر لوس!حالا انگار نه انگار که همین دیروز شاه پسرش یک گوزن را با تمام پوست و مو و شاخ و امحا و احشائش خورده !)دل و جانم ایدر بماند همی/دل و جانم همینجا میمونهمژه خون دل برفشاند همی/ از دلتنگی قراره زار بزنم(بابا تو دیگه ابروی هر چی مرده را بردی!)به گاه جوانی و کند آوری/موقع جوونی و جاهلیتیکی بیهده ساختم داوری/یه غلطی خوردیم و واسه خودمون حکم تبعید نوزادمونو صادر کردیم(ناگفته نمونه که منظور این بزرگوار از جوانی؛ده،بیست سال بعد از سه رقمی شدن عمرش بوده!)پسر داد یزدان بیانداختم/ خدا بچه داد من دور انداختمش!(مگه بچه،دستمال کاغذیه؟!)ز بی‌دانشی ارج نشناختم/از کم عقلی ارزششو نفهمیدم (مرتیکه سفیه!)گرانمایه سیمرغ برداشتش/سیمرغ هم...دمش گرم...برش داشتهمان آفریننده بگماشتش/همون خدایی که بهم پسرمو داد؛نگهداریش هم کرد!بپرورد او را چو سرو بلند/نوزاد گرفتش و بروسلی تحویلم داد!مرا خوار بد مرغ را ارجمند/خدا منو خوار کرد و به سیمرغ ارزش داد!چو هنگام بخشایش آمد فراز/وقتی موقع توبه کردنم رسیدجهاندار یزدان به من داد باز/ خدا بچه را بهم تحویل داد(یعنی یکم دیگه دیر تر توبه میکرد خدا بچشو به همراه نوه هاش بهش تحویل میداد!)بدانید کاین زینهار من است/بدونید که این هشدار من  برای شماستبه نزد شما یادگار من است/ینو از من به عنوان یادگار داشته باشیدگرامیش دارید و پندش دهید/زال رو محترم بشمرید و بهش نصیحت کنید(بهش بگید لب به سیگار نزنه...)همه راه و رای بلندش دهید/راه و روش زندگی یادش بدید(کار سختیه ها!فکر کن به یک غارنشین بخوای به اندازه یه عمر اداب معاشرت یاد بدی)سوی زال کرد آنگهی سام روی/سام در این لحظه به زال نگاه کردکه داد و دهش گیر و آرام جوی/و گفت:«هوی بچه!دنبال عدالت باش و دمبال ارامش برو...»چنان دان که زابلستان خان تست/نبینم تو زابل معذب باشی!اینجا مثل خونه ی خودتهجهان سر به سر زیر فرمان تست/کل جهان زیر فرمان توئهتو را خان و مان باید آبادتر/خونه زندگی تو باید بهتر از قبل باشهدل دوستداران تو شادتر/تا دل دوستداران تو شاد تر باشهکلید در گنج‌ها پیش تو است/کلید گنج ها دست خودته!(این کلید دسته سیاهه مال هواپیمای طلاست...این کلید درازه مال کاخ زابله !...) دلم شاد و غمگین به کم بیش تو است/ اگه شاد یا غمگین باشم به هر صورت قلبم پیش توئبه سام آنگهی گفت زال جوانخب این قسمتم با دوری سام و زالو همچنین جشن امدن زال به پایان رسید تا قسمت بعد خدانگهدارلشکر سام</description>
                <category>محمدصادق مختاری</category>
                <author>محمدصادق مختاری</author>
                <pubDate>Thu, 02 Nov 2023 18:49:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاهنامه خوانی؛قسمت پنجاه و سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@msadeghmokhtarii/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%B3%D9%88%D9%85-t0fqyeexu40r</link>
                <description>توی قسمت قبل دیدیم که منوچهر به مناسبت برگشتن زال پس از ۱۵ سال  را جشن گرفت.این بزرگوار کل کشور سور داد(البته بعد از جشن اگه یه نگاهی به خرج مخارج بکنه، لبخند رو لبش بماسه!)بعد هم به سام گفت این بچتو میاری ببینم؟سام هم دست زالو گرفت و با هزار قر و اطوار  زالو آورد و شاه تا زالو دید،خشکش زد!به سام گفت:«مرتیکه دوزاری!این بچه چش بود که پونزده سال آزگار تو کوه ولش کردی؟قیافش به این خوشگلی !اصلا ریخت خودتو تو آینه دیدی؟ صورتت دو مدل از طرح فولکس پایین تره، اون وقت میای به موی سفید بچه ایراد میگیری؟موی خودتو دیدی؟ اگه موش قطبی رو بردارن رو کله ات بندازن احساس تغییر مکان نمیکنه!تو اصلا یه موی سیاه داری؟!...ببین این دفعه را ازت گذشتم دفعه بعدی ببینم بچتو تو کوه و بیابون ول کردی،از گوشات دم کنی درست میکنم!...حالا بگو ببینم چجوری بچه رو پیدا کردی؟»سام گفت:«والا یه خوابی دیدم که توش بچم زنده بود و این برام یه نشونه بود و  به خدا گفتم...»قسمت پنجاه و سوم را تقدیمتون میکنم!ابا داور راست گفتم به راز/(سام تعریف میکند)و توی خلوت  به خدا گفتم:«آق خدا!که ای آفرینندهٔ بی‌نیاز/ای که آفریننده ی بی نیازی رسیده به هر جای برهان تو/ و تو هر جا دلیل وجودت مشخصهنگردد فلک جز به فرمان تو/ چر خ و زمین و آسمون به دستت میچرخهیکی بنده‌ام با تنی پر گناه/یه بنده ی رو سیاهم و اصلا روم نمیشه تو چشات نگاه کنمبه پیش خداوند خورشید و ماه/پیش خدای خورشید ماهامیدم به بخشایش تو است بس/ به امید اینکه منو ببخشی اومدم به چیزی دگر نیستم دسترس/ به هیچ کس هیچ چیزی هم امید ندارم تو این بندهٔ مرغ پرورده را/تو این بنده ای که کفتر(سیمرغ) بزرگش کرده رابه خواری و زاری برآورده را / که به خواری و زاری بزرگ شدههمی پرّ پوشد به جای حریر/که بجای لباس پر پوشیدهمزد گوشت هنگام پستان شیر/و بجای شیر گوشت خورده (حالا هی بگید از  کودکن گرسنه اتیوپی بدبخت تر نداریم! بیا! طرف تا ۱۵ سالگی فک میکرده مرغ نارسه!)به بد مهری من روانم مسوز/به بی رحمی و بیشعوری من نسوزون(خدایا...خودت میدونی...من خر نیستم!خیلی خرم!)به من باز بخش و دلم بر فروز/ این بچه رو به من پس بده و دلم را روشن کن (این بچه را بده ایندفعه دیگه میندازمش تو دریا...تو کوه انداختن دیگه جواب نمیده)به فرمان یزدان چو این گفته شد/ به ا‌‌‌ذن خدا تا اینو گفتنیایش همانگه پذیرفته شد/خدا قبول کردبزد پرّ سیمرغ و بر شد به ابر/ سیمرغ پر زد  از ابر ها گذشتهمی حلقه زد بر سر مرد گبر/ با یه فرود تهاجمی عین عقاب اومد بالا سر مرد زرتشت(سام)ز کوه اندر آمد چو ابر بهار/ مثل ابر بهاری از پشت کوه در آمدگرفته تن زال را بر کنار/ بدن زال را در بغل  گرفته بود( واسه این استنثا لک لک بچه را آورده!)به پیش من آورد چون دایه‌ای/مثل دایه بچه را داد به من(این لغت «بچه»خطاب به یه نره غول ۱۵ سالست!خواستم در جریان باشید!...)که در مهر باشد ورا مایه‌ای/ که با هاش مهربون باشهمن آوردمش نزد شاه جهان/من حالا این بچه را اوردم نزد شماهمه آشکاراش کردم نهان/ از پنهان بودن درش اوردم(اهوییی ملت!من یه بچه دارم!)بفرمود پس شاه با موبدان/ شاه به موبد ها(واقعا انقدر معنیشو گفتم دیگه حال گفتنشو ندارم) گفتستاره‌شناسان و هم بخردان/ به ستاره شناسان و دانشمندانکه جویند تا اختر زال چیست/ که بگردند دنبال ستاره ی زال(تاحالا ندیده بودم این همه آدمو یکجا بفرستن دنبال نخود سیاه!)بر آن اختر از بخت سالار کیست/ و اون ستاره نمایانگر چیه!چو گیرد بلندی چه خواهد بدن/ وقتی بزرگ بشه چیکاره مشه(وهمچنین آیا قاتل بروسلی را به سزای عملش میرسونه یا نه!؟با ذکر مثال توضیح دهید!)همی داستان از چه خواهد زدن/سرنوشتش چی میشخستاره‌شناسان هم اندر زمان/ستاره شناسا همون موقع نتیجه را اعلام کردند(داداش اصلا موقعیت داستان روزه!چجوری آخه...؟ناسام نمیتونه ستارهه رو پیدا کنه!)از اختر گرفتند پیدا نشان/وستاره رو پیدا کردند(اینا انقدر رفتن دنبال نخود سیاه در این رشته حرفه ای شدن!سروران خسته نباشید!)بگفتند با شاه دیهیم دار/به شاه گفتنکه شادان بزی تا بود روزگار/ که جاوید شاه!که او پهلوانی بود نامدار/او پهلوانی مشهور میشهسرافراز و هشیار و گرد و سوار/ سربلند و با هوش و پهلوان و سوار کارچو بشنید شاه این سخن شاد شد/ شاه وقتی فهمید شاد شددل پهلوان از غم آزاد شد؟/نگرانی سام برای اینده بچش هم برطرف شدیکی خلعتی ساخت شاه زمین/ شاه یه لباس قیمتی و مد روز تهیه کردکه کردند هر کس بدو آفرین/ که هرکی میدید میگفت بابا دم خیاطش گرم!از اسپان تازی به زرین ستام/ و از اسب های عربی با لگام های طلاز شمشیر هندی به زرّین نیام/ و شمشیر های هندی ز دینار و خز و ز یاقوت و زر/ و از جمله دینار و دلار و طلا و...ز گستردنی‌های بسیار مر/ سفره های زیباغلامان رومی به دیبای روم/ و نوکر های رومی و دیبای رومهمه گوهرش پیکر و زرش بوم/ همشون همراه با طلا و جواهرزبرجد طبق‌ها و پیروزه جام/ طبق طبق زبرجد(نوعی سنگ قیمتی)و جام های فیروزه ایچه از زرّ سرخ و چه از سیم خام/ چه طلا قرمز و چه نقره ی خام(نقره خالص)پر از مشک و کافور و پر زعفران/ پر از عطر و ادویه و زعفرانهمه پیش بردند فرمان بران/همه را بردندهمان جوشن و ترگ و برگستوان/ زره و زین و زره اسب همان نیزه و تیر و گرز گران/ نیزه و تیر و گرز سنگینهمان تخت پیروزه و تاج زر/ تخت فیروزه و تاج طلاهمان مهر یاقوت و زرین کمر/ مهر یاقوت و کمربند طلایی را برای سام بردندو زان پس منوچهر عهدی نوشت/ و از آن به بعد منوچهر یه قرار داد نوشتسراسر ستایش به سان بهشت/ که خیلی قرارداد خوبی بودهمه کابل و زابل و مای و هند/ از زابل تا کابل و مای و هندز دریای چین تا به دریای سند/ و از رود تسه یانگ تا رود سندز زابلستان تا بدان روی بست/ و همشو داد به سام!(شاه الان سرخوش دو روز دیگه میفهمه چه حرکت سمی زده!)به نوّی نوشتند عهدی درست/ یه قرار داد خیلی خوبی نوشتندچو این عهد و خلعت بیاراستند/و با این قرارداد و لباس های شاهانهپس اسپ جهان پهلوان خواستند/ گذاشتن تو خورجین اسب سامچو این کرده شد سام بر پای خاست/ و اینا انجام شد سام بلند شدکه ای مهربان مهتر داد و راست/(فکو گرم کرد واسه عرض تملق و چاپلوسی)که ای بزرگوار و مهربانز ماهی بر اندیشه تا چرخ ماه/ که از  ماهی تا ماه بهشون  فکر میکنیچو تو شاه ننهاد بر سر کلاه/ شاهی مثل تو تاج نذاشته(بزا پاتو ببوسم...نه بزار...!)به مهر و به داد و به خوی و خرد/ مهربونی و اخلاق و عدالت و فکرت از همه بهتذهزمانه همی از تو رامش برد/روزگار از وجودت لذت میبرههمه گنج گیتی به چشم تو خوار/همه مال دنیا واست چرک کف دسته(کفتار داره یکاری میکنه بازم طلا بگیره!)خب این قسمت هم با تعریف کردن داستان پیدا شدن زال به پایان رسید تا قسمت بعد خدا نگهدار </description>
                <category>محمدصادق مختاری</category>
                <author>محمدصادق مختاری</author>
                <pubDate>Mon, 21 Aug 2023 15:42:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاهنامه خوانی قسمت پنجاه و دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@msadeghmokhtarii/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D9%85-wh8fh0dqet91</link>
                <description>آنچه گذشت...تو قسمت قبل دیدیم که سام رفت دم در خونه سیمرغ که بچشو از سیمرغ تحویل  بگیره،سیمرغ به زال گفت :«خیلی خوب مثل که رفتنی هستی» زال با استرس گفت:«بهم بگو!سرطان دارم؟چقدر وقت برام مونده؟»سیمرغ با دهن کجی جواب داد:«نبابااین بابات عذاب وجدان گرفته اومده ببرتت!ببین! میری منو فراموش نکنی حاجی حاجی مکه!یه گاهی یه یادی از من بکن»زال گریه کنان گفت:«نهههههه! نمیخوام از پیشت برم!»سیمرغ که حال بحث کردن نداشت بچه را بلندکرد برد دادش دست باباش. سام(یعنی همون بابای زال) کلی گریه کرد (مرد گنده با یه من سیبیل خجالت نمیکشه!)و از زال عذر خواهی کردو به زال قول داد که از این به بعد هرچی زال بگه گوش میده وانجامش میده. یعنی در واقع میخواد بچشو«بچه ننه » بار بیاره .خلاصه اینجوری شد که خوش و خرم رفتند خونه و جشن گرفتن. و حالا شاهنامه خوانی قسمت پنجاه و دومیکایک به شاه آمد این آگهی/از اونجایی که سام رفاقت با منوچهرشاه جیک تو جیک بود شاه پیگیر این قضیه پیدا شدن بچه شد و به شاه خبر رسید که ...که سام آمد از کوه با فرّهی/سام با بچش شاد و خندان از کوه اومدن پایینبدان آگهی شد منوچهر شاد/ منوچ!از این خبر خوشحال شدبسی از جهان آفرین کرد یاد/ کلی خدا رو شکر کردبفرمود تا نوذر نامدار/ دستور داد تا نو‌ذر مشهور(پسرش،این اسم تو ذهنتون باشه بعدا باهاش کار داریم...)شود تازیان پیش سام سوار/سریع بره پیش سامکند آفرین کیانی بر اوی/ بهش تبریک بگهبدان شادمانی که بگشاد روی/ و بهش بگه که شاد باشه(عه!دم شاه گرم! بنده خدا سام میخواست عزا بگیره راهنماییش کرد!)بفرمایدش تا سوی شهریار/بهش دستور داد تا بیاد پیش شاهشود تا سخن‌ها کند خواستار/ تا باهم بشینن حرف بزننببیند یکی روی دستان سام/ بیاد این بچه ی سامو ببینه به دیدار ایشان شود شادکام/و خوشحال بشه و زین جا سوی زابلستان شود/ و از اینجا بره سمت زابل(پایتخت پادشاهی،والا اگه بدونم منظور از «اینجا»کجاست!)بر آیین خسرو پرستان شود/بره و اونجا مسلمون بشه(ظاهرا زابل واسه اونا حکم قمو واسه ما داره!)چو نوذر بر سام نیرم رسید/ وقتی نوذر به سام نیرم رسیدیکی نو جهان پهلوان را بدید/یک جهان پهلوان جدید را دید(محصولی جدید از کارخانه...چیز!)فرود آمد از باره سام سوار/سام از اسب پیاده شد گرفتند مر یک‌دگر را کنار/ همو بغل کردند(+سام کجا بودی!؟-داداش رفته بودم بچمو بعد ۱۵سال از کوه بیارم +چرا۱۵ سال ولش کردی تو کوه؟- متد تربیتی جدیده!)ز شاه و ز گردان بپرسید سام/ سام از حال شاه دو دم دستگاهش پرسیداز ایشان بدو داد نوذر پیام/نوذر پیام شاهو بهش دادچو بشنید پیغام شاه بزرگ/وقتی پیام شاه را شنیدزمین را ببوسید سام سترگ/ سام قدرتمندسجده کرد دوان سوی درگاه بنهاد روی/سریع رفت سمت دروازه کاخچنان کش بفرمود دیهیم جوی/آنچنان که نوذر به او گفتچو آمد به نزدیکی شهریار/وقتی به پیش شاه اومدسپهبد پذیره شدش از کنار/  منوچهر گفت که سام بیاد پیششدرفش منوچهر چون دید سام/سام درفش(همون پرچم نیزه ای ها رو درفش میگن)منوچهر را دید پیاده شد از باره بگذارد گام/از اسب پیاد شد منوچهر فرمود تا برنشست/منوچهر گفت بیا بنشینمر آن پاک‌دل گرد خسرو پرست/سام(آن پاک دل خسرو پرست!)اومدسوی تخت و ایوان نهادند روی/سمت  تخت و کاخ و دم و تشکیلاتچه دیهیم دار و چه دیهیم جوی/چه شهردار و چه سرباز (یعنی از خان تا نوکر)منوچهر برگاه بنشست شاد/شاد و شنگول کنار منوچهر نشستن(منوچ!به اینا رو نده!اینا پاش برسه اعلام پادشاهی میکنن!...)کلاه بزرگی به سر برنهاد/کلاه بزرگی(تاج)گذاشت رو سرش به یک دست قارن به یک دست سام/یه سمتش قارن و یه سمتش سام نشستن(بزرگوار رعایاچه سمت نشستن؟شمال؟جنوب؟)نشستند روشن‌دل و شادکام/با شادی نشستن پای منقل...دو تا پک قلیون دو سیب نعنا کنار منوچ زدن...دوتا پسی دوستانه زدند!...خلاصه شاد بودن دیگه!پس آراسته زال را پیش شاه/زال را بردن پیش ممد سلمونی جنگل روی سرشو تبدیل به باغچه کردن!به رزّین عمود و به رزّین کلاه/با نیزه طلایی و کلاه طلاییگرازان بیاورد سالار بار/ و با تشریفات آوردنششگفتی بماند اندر او شهریار/ شاه کپ کردبر آن برز بالای آن خوب چهر/از اون قدرت و زیبایی زالتو گفتی که آرام جان است و مهر/هر کی ندونه فکر میکنه طرف خورشیده(حالا از نزدیک قیافشو ببینی شبیه فولکسه!)چنین گفت مر سام را شهریار/شاه به سام اینجوری گفتکه از من تو این را به زنهاردار/ببین مرتیکه بچه ول کن!هشدار میدم بهتبه خیره میازارش از هیچ روی/خط روش بیفته خط خطیت میکنمبه کس شادمانه مشو جز بدوی/برای هیچ کی جز پسرت شاد نباشکه فرّ کیان دارد و چنگ شیر/که نشان پهلوانی و قدرت زیادی دارهدل هوشمندان و آهنگ شیر/مغز باهوشی داره و صدای شیر میده!(داداش شما فرغونم در نگاه اول نمیتونی تجزیه تحلیل کنی!حالا قدرتو و نشان پهلوانی هیچی!شما ضریب هوشی شو از کجا در آوردی...؟اونم اصلا به درک ناموسا اصلا مگه حرف زد که صداشو شنیدی؟؟؟)پس از کار سیمرغ و کوه بلند/پس از ماجرای سیمرغو زان تا چرا خوار شد ارجمند/ و اون بدبختی هاش  تاوقتی که ارج ومقام گرفتیکایک همه سام با او بگفت/همشو سام تعریف کردهم از آشکارا هم اندر نهفت/ هرچی پنهان و آشکار بود ریخت تو دایرهو ز افگندن زال بگشاد راز/و از ول کردن زال پرده برداری کردکه چون گشت با او سپهر از فراز/که اونجوری بهش گذشته و...سرانجام گیتی ز سیمرغ و زال/ سرانجام هم از سیمرغ و زال گفتپر از داستان شد به بسیار سال/این داستان سالها بین مردم چرخید و ابرو برای سام نموند!برفتم به فرمان گیهان خدای/رفتم به فرمان خدابه البرز کوه اندر آن زشت جای/به کوه البرز، به اون ناکجا آباد سفلییکی کوه دیدم سر اندر سحاب/یک کوه دیدم بلند ...خیلی بلند...نه نگرفتی!سوپر فوق بلند!سپهری است گفتی ز خارا بر آب/هر کی ندونه میگه آسمانی سنگی رو به آب وجود دارهبرو بر نشیمی چو کاخ بلند/یه دره بزرگی(نشیم، نشیمنگاه...!)مثل کاخ بودز هر سوی بر او بسته راه گزند/از هر طرف بسته بود بدو اندرون بچهٔ مرغ و زال/توی اون زال و بچه سیمرغ بودندتو گفتی که هستند هر دو همال/ هرکی ندونه فکر میکنه اینا از یه خونن(تقریبا هستن!)همی بوی مهر آمد از باد اوی/بوی محبت از او امدبه دل راحت آمد هم از یاد اوی/خیالم از زنده بودنش راحت شد خب این قسمتم با جشن و شادی تمام شد وتا قسمت بعد خدانگهدار</description>
                <category>محمدصادق مختاری</category>
                <author>محمدصادق مختاری</author>
                <pubDate>Sun, 06 Aug 2023 16:14:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاهنامه خوانی؛قسمت پنجاه و یک</title>
                <link>https://virgool.io/@msadeghmokhtarii/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-z9mlbki7j2n4</link>
                <description>آنچه گذشت ...تو قسمت قبل دیدیم که سام متحول شد و پا شد بعد ده بیست سال رفت کوه دنبال بچش و از کوه سیمرغ و ترسناکیش صحبت شد، حال داستان میچرخه سمت سیمرغ که سام را میبینه  به زال میگه:«پاشو وسایلتو جمع کن بابات اومده دنبالت باید بری!»زال با گریه میگه:«آشغال...تو از همون اولم منو واسه پولم میخواستی... (چیز !اشتباه شد!)...تو دیگه از من سیر شدی!»سیمرغ با دلسوزی جواب داد:«عجیجم!معلومه که سیر نشدم ازت تو اصلا...اصلا...بیا سه تا پرو الان میکنم،آیییی!(پر کندن درد داره دیگه)...اوخ!اه!بیا هرکی خواست اذیت کنه بسوزون میام!» و حالا قسمت پنجاه و یکم!فرامش مکن مهر دایه ز دل/(سیمرغ میگوید)مهر دایه تو از دلت بیرون نکن(خودمونیش میشه ما رو دور ننداز!)که در دل مرا مهر تو دلگسل/ که مهرتو  توی دلم میمونه یادتو خواهم بوددلش کرد پدرام و برداشتش/دل خودشو شاد کرد( پدرام یعنی شاد،خرم)کرد و عین گونی پیاز زالو برداشتگرازان به ابر اندر افراشتش/ سریع اوج گرفت رفت توی ابرها( اینجا جا داره یاد کنیم از اهنگ دوستدارم زندگیوو...!)ز پروازش آورد نزد پدر/ اورد و بسته(زال!)را به پدر زال تحویل داد( و افزود دفعه بعدی تو کوه کمر ولش کنی دیگه مسوولیت نمی پذیرم فقط میتونم جنازشو تحویلت بدم!)رسیده به زیر برش موی سر/تا زیر کتفش مو داشت(نکشیمون سلطان پشم!)تنش پیلوار و به رخ چون بهار/ تنش قوی قیافش مثل بهارپدر چون بدیدش بنالید زار/ باباش تا دیدش زد زیر گریه (پسرم...پسرم... شیکر خوردم!میخواستم مستقل بار بیای ولی گویا یه ذره سنت کم بود!)فرو برد سر پیش سیمرغ زود/سیمرغ که از این صحنه های عاطفی حالش به هم میخورد گازشو گرفت و رفتنیایش همی بآفرین برفزود/ خدا را شکر کردسراپای کودک همی بنگرید/ سر تا پای بچه را چک کرد همی تاج و تخت کئی را سزید/ دید نه!بدرد پادشاهی میخورهبر و بازوی شیر و خورشید روی/ بر و بازوش که لاطیه!دل پهلوان دست شمشیر جوی/ شجاعتشم...خب این همه سال با سیمرغ معاشرت داشته باید خوب باشه!سپیدش مژه دیدگان قیرگون/ چشماش سیاه بودو پلکاش سفیدبود(یاد پیکان جوانان افتادم رینگو سفید یخچالی میزدند با لاستیک سیاه!...)چو بسد لب و رخ به مانند خون/لب و صورتش گل انداخته بوددل سام شد چون بهشت برین/ دل سام خیلی خوش شد(یعنی نصف کوه را با حالت قر،هلیکوپتری و...طی کرد!)بر آن پاک فرزند کرد آفرین/به اون گل پسر افرین گفتبه من ای پسر گفت دل نرم کن/به پسرش گفت:ببین عشقی...دلتو با ما صاف کنگذشته مکن یاد و دل گرم کن/گذشته ها گذشته و دلتو به اینده شاد کن(اوف!حالا چیکار کردم مگه فقط ده،پونزده سال تو کوه ولت کردما!لوس!)منم کم‌ترین بنده یزدان پرست/من بنده ی حقیر خدا هستماز آن پس که آوردمت باز دست/از وقتی پس گرفتمتپذیرفته‌ام از خدای بزرگ/با خدا شرط کردمکه دل بر تو هرگز ندارم سترگ/که کوچکترین سختی را برای تو ایجاد نکنم(اره ارواح عمت!)بجویم هوای تو از نیک و بد/تو هر بدی و خوبی هواتو دارم (بنظرم شما هوای پسرتو نداشته باشی بچه سالم تر میمونه!)از این پس چه خواهی تو چونان سزد/از این به بعد هرچی بخوای همونه(بابا به بچه شوک وارد نکنید!تا دیروز ته آمار و ارزوهاش این بود که شکار سیمرغ بجا خرگوش گراز باشه،الان باید بین کاخ طلا و کاخ الماس یکی را انتخاب کنه...!)تنش را یکی پهلوانی قبای/یه لباس شیک تنش کردبپوشید و از کوه بگزارد پای/و از کوه رفتندفرود آمد از کوه و بالای خواست/تا از کوه پایین اومد مقام خواست(عزیزم...بزار گوشت خامی که خوردی هضم بشه بعد به فکر ریاست باش!)همان جامهٔ خسرو آرای خواست/لباس شاهانه خواستسپه یک‌سره پیش سام آمدند/همه سپاه پیش سام امدندگشاده دل و شادکام آمدند/خوشحال خندون امدند ...(نمیدونم چرا یاد عمو پورنگ افتادم...؟!)تبیره‌زنان پیش بردند پیل/طبل زنان فیل ها بردندبرآمد یکی گرد مانند نیل/یه سپاهی عظیمی درست شدخروشیدن کوس با کرّه‌نای/صدای انواع شیپور طبل ساکسیفون و ...می امدهمان زنگ زرین و هندی درای/زنگ طلایی(احتمالا لشکر شامل بز هم میشده)ساز هندی می امدسواران همه نعره برداشتند/همه سواران نعره زدند!(هررررررر!ارام!)بدان خرّمی راه بگذاشتند/با ان خوشی برگشتندچو اندر هوا شب علم برگشاد/وقتی شب شدشد آن روی رومیش زنگی نژاد/ماه بالا امدبر آن دشت هامون فرود آمدند/رفتند توی دشت هامونبخفتند و یکبار دم بر زدند/خوابیدند چو بر چرخ گردان درفشنده شید/وقتی صبح شدیکی خیمه زد از حریر سپید/یه خیمه از حریر سفید زدندبه شادی به شهر اندرون آمدند/با شاد به شهر امدندابا پهلوانی فزون آمدند/و با پهلوان جدیدی باز گشتندخب این قسمت هم با خوبی و خوشی به پایان رسید </description>
                <category>محمدصادق مختاری</category>
                <author>محمدصادق مختاری</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jul 2023 13:16:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاهنامه خوانی؛قسمت پنجاهم</title>
                <link>https://virgool.io/@msadeghmokhtarii/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87%D9%85-w4jqaap7qvid</link>
                <description>آنچه در شاهنامه خوانی گذشت...توی قسمت قبل دیدیم که سام فهمید بچش زاله و کلی به دنیا فحش داد که چرا بعد این همه اجاق کوری خدا این عجیب الخلقه(البته از نظر سام، من برای زال ها احترام قائلم)را گذاشته تو دومنش. سام، میترسید یه وقت درز کنه که بچش زال به دنیا اومده، دستور داد بچه را بزارن دم کوهی که خونه سیمرغ بود و برگردند. اینا رفتند و ماموریتو انجام دادند آمااااا حضرت عباسی به فکر سازنده های فیلم هندی هم نمیرسه که سیمرغ حضانت بچه رو به عهده بگیره (در اصل سام میخواست سیمرغ بچه را به عنوان ناهار بخوره!)البته همون اول سیمرغ جو گیر نشد؛دیگه انقدرم دل رحم نیست خواست گوشت بچهه را یه تست بزنه که دید هفت هشت معجزه زیر دست و پای بچه پشت سر هم نازل شد! بعد هم سیمرغ دلش نیومد و لابد با خودش گفته:«جهنم!اینم کنار توله هام بزرگ میکنم!»و سیمرغ از اونجایی که تخمگذاره و نه شیر داره و نه جایگاهی برای ارائه شیر،دست به ابتکار میزنه و بجای شیر به بچه خون حیوانات را میده(کمر جامعه خون آشام ها شکست!)بچه بزرگ میشه و از اونجایی زندگیش یه چیزی تومایه های زندگی تارزانه مردی قدرتمند و دارای اپشن شکم شش تکه میشه و در همین زمان سام خواب هایی میبینهسیمرغ(همون زیبای وحشی خودمونه!)شاهنامه خوانی...قسمت پنجاااااهم!چو شب تیره شد رای خواب آمدش/وقتی شب شد سام رفت بخوابهاز اندیشهٔ دل شتاب آمدش/تو دلش اشوب شد(منظور نگرانیه ربطی به نفخ نداره...!)چنان دید در خواب کز کوه هَند/اینجوری تو خواب دید که  از کوه  هند(یه سوال:محل وقوع خوابو از کجا میدونه؟)درفشی برافراشتندی بلند/ یه نیزه را بالا بردهجوانی پدید آمدی خوب روی/ یه جوون خوشگل مشگل (تو مایه های نجم الدین شریعتی...)سپاهی گران از پس پشت اوی/پشت جوونه یه سپاه عظیمی بوده(نه بابا!پشت اون بچه مثبته؟)به دست چپش بر یکی موبدی/یه موبد هم سمت چپش بودهسوی راستش نامور بخردی/ سمت راستش یه دانشمند بودهیکی پیش سام آمدی زان دو مرد/ یکی از اون دو تا اومد سمت سامزبان بر گشادی به گفتار سرد/اقا  دهنشو وا کرد هر چی الفاظ رکیک بود نثار سام و خاندان سام کرد(مرتیکه بیب...!)که ای مرد بی‌باک ناپاک رای/ بهش گفت کثافت(همون ناپاک رایه!)دل و دیده شسته ز شرم خدای/ چشم و دلتو از شرم جلو خدا بستی؟تو را دایه گر مرغ شاید همی/تو لیاقتت همونه که سیمرغ بزرگت کنه!پس این پهلوانی چه باید همی/ تو مثلا پهلوونی اخه پشمک؟گر آهو است بر مرد موی سپید/اگه موی سفید واسه مرد افت (=آهو)دارهتو را ریش و سر گشت چون خنگ بید/ ریش و موهای تو عین درخت خنگبید سفیده(یعنی تو  خودت درس عبرتی! نمیخواد الگو باشی!)پس از آفریننده بیزار شو/ پس از خدا دور شو!(نعوذبالله!)که در تنتْ هر روز رنگیست نو/که عین افتاب پرست هر روز یه رنگیپسر گر به نزدیک تو بود خوار/ اگه پسرتو دوست نداشتیکنون هست پروردهٔ کردگار/ بسوووز! حالا خدا پرورشش دادهکز او مهربان‌تر ورا دایه نیست/ که هیچ دایه ای از خدا مهربونتر نیستتو را خود به مهر اندرون مایه نیست/ تو که خودت هیچ مرام معرفتی نداری...به خواب اندرون بر خروشید سام/ سام یه جوری از خواب پرید که شیش متر رفت هواچو شیر ژیان کاندر آید به دام/ مثل شیر وحشی ای شد که تو تله افتاده!(یهو یاد اون صحنه ی تام و جری افتادم که تام به سگه کرم میریخت!..)چو بیدار شد بخردان را بخواند/ وقتی بیدار شد(مگه از خواب نپرید؟چجوری دوباره بیدار شد؟مگه داریم...!؟)دانشمندان را صدا زدسران سپه را همه برنشاند/ فرماندهان سپاه را به خط کردبیامد دمان سوی آن کوهسار/ سریع رفت سراغ اون محل خوابکه افگندگان را کند خواستار/ اومد بچه ای که ده بیست سال گذاشته بودو پس بگیره(داداش تو یه دقیقه موبایلتو یه جا جا بذاری ،بردن حال بچه رو میخوای از کجا پیدا کنی؟این دیگه واسه بالیوودم قفله!...)سر اندر ثریا یکی کوه دید/ از دور یه کوه بلندی را دیدکه گفتی ستاره بخواهد کشید/ که هر کی ندونه فکر میکنه قله کوه چسبیده به ستاره!نشیمی از او برکشیده بلند/لونه ی سیمرغ در بالای کوهه بود(کی میره این همه راهو !...)که ناید ز کیوان بر او بر گزند/تا از شاه بهش آسیبی نرسه(یعنی این بزرگوار هم از بشر در امان نبوده!)فرو برده از شیز و صندل عمود/برای اینکه کسی بالای کوه نیاد نیزه (شیز)زده روی زمین(سیمرغ جان...کدوم دانشگاه افسری تحصیل کردی عسلم؟لامصب ضد هوایی ساخته...)یک اندر دگر ساخته چوب عود/یک سلاح دیگه ی سیمرغ چوب عود بود که همون کاربرد نیزه رو داشت فقط در رنگ بندی متفاوت!بدان سنگ خارا نگه کرد سام/ به اون سنگ خارا(سیمرغ) سام نگاه کرد(بدبخت خبر تو چه  موقعیت فیلم ترسناکی گیر افتاده!)بدان هیبت مرغ و هول کنام/ از قلچماق بودن سمیرغ و ترسناک بودن محل زندگیشیکی کاخ بد تارک اندر سماک/(حالا اینا مقدمه بود!تازه رسیدی به اصل مطلب)یه کاخ بزرگ بود که تا خال اسمون میرفتنه از دست رنج و نه از آب و خاک/ از مصالح و سیمان و اجر اینا توش  استفاده نشده بود(گویا تنها مصالح موجود پر،تف و فرآورده حاصل از توالت رفتن سیمرغ بوده...غیر اینا چیزی به ذهنم نمیرسه!)ره بر شدن جست و کی بود راه/میخواست از کوه بالا بره هرچی گشت راه بالا رفتن پیدا نکرد دد و دام را بر چنان جایگاه/ حتی حیوونام جرات رفتن به اونجا رو نداشتنابر آفریننده کرد آفرین/ یه بسم الله گفتبمالید رخسارگان بر زمین/ سجده کردهمی گفت کای برتر از جایگاه/ گفت ای کسی از هر چیزی بالاتریز روشن روان و ز خورشید و ماه/ از فکر و خورشید و ماه و هر چه هست...گر این کودک از پاک پشت من است/ اگه این بچه از نسل منهنه از تخم بد گوهر آهرمن است/ و از نسل  شیطان نیستاز این بر شدن بنده را دست گیر/برای رد شدنم دستم را بگیرمر این پر گنه را تو اندر پذیر/ خدایا...شیکر خوردم من پر از گناهو بپذیرچنین گفت سیمرغ با پور سام/( سیمرغ گویا از اون موقع تا حالا برخط(آنلاین) بوده) و به پسر سام میگهکه ای دیده رنج نشیم و کنام/ ای بچه ای که سختی کوه و زندگی با حیوونای وحشی را کشیدیپدر سام یل پهلوان جهان/ بابات سام پهلوانه(ارواح عمش!)سرافرازتر کس میان مهان/بهترین کس میان بزرگان(بزرگان چقدر بدبختن که این بی وجدان بهترینشونه!اینا پس همشون مورد دارن!)بدین کوه فرزند جوی آمدست/ اومده دنبالت کیفت جمع کن برو!تو را نزد او آب روی آمدست/ دیگه از وجودت خجالت نمیکشه بلکه اعتبارش شدیروا باشد اکنون که بردارمت/ الان درست اینه که برت دارمبی‌آزار نزدیک او آرمت/ بدون هیچ خت و خشی ببرم بزارمت پیش باباتبه سیمرغ بنگر که دستان چه گفت/ به سیمرغ نگاه کن که  زال چی گفتکه سیر آمدستی همانا ز جفت/گفت:«تو از من سیر شدی(باگریه)؟نشیم تو رخشنده گاه من است/من به جایی که زندگی میکنی افتخار میکنمدو پرّ تو فرّ کلاه من است/ پر های تو واسه من مثل فر(نشان پادشاهی) میمونهچنین داد پاسخ که گر تاج و گاه/سیمرغ جواب داد:«اگه تو تاج و تختو ببینی ببینی و رسم کیانی کلاه/ کلاه شاهی و رسم پهلوانی را ببینیمگر کاین نشیمت نیاید به کار/دیگه این خونه به کارت نمیادیکی آزمایش کن از روزگار/ یه چند روز برو پیش بابات ابا خویشتن بر یکی پرّ من/ بیا این پر منم بگیر(حکم ضمانت نامه را داره!)خجسته بود سایهٔ فرّ من/ سایه فر من برات خوش یومنهگرت هیچ سختی به روی آورند/اگر اذیتت کردندور از نیک و بد گفت و گوی آورند/ و هر چی گفتند و شد که باعث ناراحتیت بودبر آتش برافگن یکی پرّ من/ از پرامو اتش بزن ببینی هم اندر زمان فرّ من/ همون موقع من اونجا حاضر میشمکه در زیر پرت بپرورده‌ام/ که من تو رو زیر پرمابا بچّگانت برآورده‌ام/ و همراه بچه هام بزرگت کردماین قسمت هم با افتادن پدر زال دنبالش به پایان رسید تا قسمت بعد خدانگهدار</description>
                <category>محمدصادق مختاری</category>
                <author>محمدصادق مختاری</author>
                <pubDate>Tue, 30 May 2023 18:02:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاهنامه خوانی قسمت چهل و نهم</title>
                <link>https://virgool.io/@msadeghmokhtarii/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%D9%86%D9%87%D9%85-i0fwfxjqooom</link>
                <description>تو قسمت قبل دیدیم که یه داستان جدید با نام«بچه دار شدن سام» شروع شد، قضیه این بود که فعلا از نخ پادشاهی اومدیم بیرون و رفتیم و داستان سام پهلوان ویژه شاه و بچه دار شدنش را خوندیم و خلاصش این بود :سام بچه دار نمیشد دعا کرد و خدا بهش بچه داد اما بچه یه مشکلی داشت،دور رنگ بود یعنی موهاش سفید بود و مشکل دیگه نداشت؛هیچ کس جرات نکرد به سام این خبرو بده(از عوارض گفتن این خبر میشود:حل شدن در اسید ،خوراک سگ شدن، تبدیل شدن به کیسه بوکس را نام برد...) به جز یه دایه که اون هم از مادرای فولاد زره بلکم تیتانیم زره بود!این خانم رفت تو تخم چشم سام نگاه کرد گفت:«بچه ات سالمه، فقط موهاش سفیده»همین خبر کوتاه باعث شد اول سام سه چار تا سکته ریز و درشت و مخلوط و قارچ و پنیر...(جان؟)بزنه بعد هم کلی حرص بخوره که:«خدایا من چیکار کردم که بچم پیرمرده و به مردم چی بگم؟ابروم میره!»خلاصه بچه رو میزاره تو کوه محل زندگی سیمرغ و عین سیب زمینی کاملا بدون عذاب وجدان برمیگرده!زال چو سیمرغ را بچه شد گرْسنه/در همین حین بچه های سیمرغ سر سیمرغ داد زدند:«ننه مگه اسیر گرفتی خوب گشنمونه برو غذا بیار برامون!»به پرواز بر شد دمان از بنه/سمیرغ هم پرواز کرد و ارتفاع کم کرد تا به سمت دامنه کوه برهیکی شیرخواره خروشنده دید/ از بالا یه بچه شیرخوار دیدزمین را چو دریای جوشنده دید/زیرش از بس پاشو کشید بود به زمین اب جوشیده بود!(حاجی شوخی شوخی،با حضرت اسماعیل هم شوخی؟فردوسی نکن اینکارا رو!ز خاراش گهواره و دایه خاک/یه وضعیتی داغونی داشت در این حد که تو خار و خاشاک غلت میزد و دایه اش شده بود خاکتن از جامه دور و لب از شیر پاک/لخت بود و شیر نخورده بودبه گرد اندرش تیره خاک نژند/دورش خاک سرد و بی روحبه سر برش خورشید گشته بلند/خورشید نامرد هم نورشو را مستقیم تنظیم کرده بود رو بچهپلنگش بدی کاشکی مام و باب/ ای کاش پدر و مادرش پلنگ بودند!(مگه میشه پلنگ ادم بزاد؟)مگر سایه‌ای یافتی ز آفتاب/اونموقع حداقل اپشن سایه را داشت!فرود آمد از ابر سیمرغ و چنگ/در این لحظه سیمرغ فرود اومد بزد برگرفتش از آن گرم سنگ/ بچه را گرفت و رفتببردش دمان تا به البرز کوه/ سریع بردش توی کوه البرزکه بودش بدانجا کنام و گروه/جایی که توله هاش زندگی میکردندسوی بچگان برد تا بشکرند/ به بچه دادش و گفت:« منوی امروز بچه مو سفید ادمی زاد هست بخرید به گریشم نگا نکنین»بدان نالهٔ زار او ننگرند/تا به گریه اش نگاه نکنندببخشود یزدان نیکی‌دهش/ خدای بزرگ جون این بچه را زنده نگه داشتکجا بودنی داشت اندر بوش/ که خیلی مونده بود تا بچه بزرگ شهنگه کرد سیمرغ با بچّگان/ سیمرغ به بچه نگاه کردبر آن خرد خون از دو دیده چکان/ به اون بچه گریون نگاه کردشگفتی بر او بر فگندند مهر/ باورتون میشه بچه را به سرپرستی قبول کرد!؟بماندند خیره بدان خوب چهر/ همه ی از خوبی سیمرغ کفشون بریدشکاری که نازک‌تر آن برگزید/شکار نازک تری را پیدا کرد و داد بچه هاشکه بی‌شیر مهمان همی خون مزید/ این وط سر بچه هه بی کلاه میموند چون سیمرغ تخم گذاره و شیرنداره پس بچه هم خون شکارو خورد (چجوری این بچه خون آشام شده خدا میدونه!)بدین گونه تا روزگاری دراز/ با این منوال سالهای درازی گذشتبرآورد داننده بگشاد راز/بچه حالا با فهم کمالات شده بودچو آن کودک خرد پر مایه گشت/وقتی اون بچه بزرگ شدبر آن کوه بر روزگاری گذشت/ روزگار زیادی در ان کوه  گذشته بودیکی مرد شد چون یکی زاد سرو/ یه مرد قوی شد مانند درخت سرو قدبلند برش کوه سیمین میانش چو غرو/ چهار شونه و کمرش عین غرو(مزمار،نوعی ساز که درازه و تهش شبیه کاسه است)نشانش پراگنده شد در جهان/این خبر که حضانت  یه بچه رو سیمرغ گرفته مثل بمب ترکید!بد و نیک هرگز نماند نهان/به هرحال خوبی و بدی پنهون نمیمونهبه سام نریمان رسید آگهی/ سام وقتی فهمید بچه اش زندساز آن نیک پی پور با فرّهی/و از حال اون پسر خوبش باخبر شدشبی از شبان داغ دل خفته بود/ یه شب ناراحت خوابید(معلومه عذاب وجدان حالشو گرفته!)ز کار زمانه برآشفته بود/ از کاری که کرده بود پشیمون شدچنان دید در خواب کز هندوان/یه همچین خوابی دید که یه هندییکی مرد بر تازی اسپ دوان/ سوار بر اسب با سرعت داره میادورا مژده دادی به فرزند او/بهش مژده داد که بچت بر آن برز شاخ برومند او/الان بزرگ شده و زنده استچو بیدار شد موبدان را بخواند/وقتی از خواب پا شد گفت موبد ها بیان از این در سخن چند گونه براند/ ماجرای خوابو تعریف کرد چه گویید گفت اندر این داستان/ گفت حالا چه نسخه ای دارید بپیچید واسه این ماجراخردتان بر این هست هم‌داستان/ آیا به کله تون راه چاره ای میرسه؟ هر آنکس که بودند پیر و جوان/هر کس که اونجا بود، پیر یا جوونزبان برگشادند بر پهلوان/شروع کردند به ارائه نظراتشون!که بر سنگ و بر خاک شیر و پلنگ/که حاجی جون!سنگ و خاک و شیر و پلنگچه ماهی به دریا درون با نهنگ/ یا نهنگ و ماهی و هرگونه چهارپایی به جز میز!همه بچه را پروراننده‌اند/ همه بچه هاشونو بزرگ کردندستایش به یزدان رساننده‌اند/ و بابت بچه از خدا شکر کردندتو پیمان نیکی دهش بشکنی/ تو این روشو شیکوندی (یعنی مسئولیت بچتو گردن نمیگیری!)چنان بی‌گنه بچه را بفگنی/اون بچه طفل معصومو دور انداختیبه یزدان کنون سوی پوزش گرای/الان برو توبه کنکه اوی است بر نیکویی رهنمای/که اون بر همه نیکی ها راهنماستچو شب تیره شد رای خواب آمدش/ وقتی شب شد خوابید(نه بابا!)از اندیشهٔ دل شتاب آمدش/باز عذاب وجدان اومد سراغش(+سلام اومدم یه ذره فشار بیارم و برم-بیخیال امشب شو وجدان جون! +نچ!)چنان دید در خواب کز کوه هَند/این خواب دید که در کوهی در هند(کلا مخش تو هنده!)درفشی برافراشتندی بلند/نیزه بلند کردهجوانی پدید آمدی خوب روی/جون خوب و صالحی(یه چیزی تو مایه های نجم الدین شریعتی!)سپاهی گران از پس پشت اوی/سپاهی زیاد از پشتش دارن میانبه دست چپش بر یکی موبدی/ سمت چپش یه موبد بودسوی راستش نامور بخردی/ سمت راستش هم دانشمند بوداین داستان ادامه دارد...تو قسمت بعد میفهمیم جونه کیه و واکنش سام به این خواب چه خواهد بود...</description>
                <category>محمدصادق مختاری</category>
                <author>محمدصادق مختاری</author>
                <pubDate>Thu, 18 May 2023 13:57:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاهنامه خوانی؛قسمت چهل و هشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@msadeghmokhtarii/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-yjj0sqs5b63y</link>
                <description>آنچه در شاهنامه خوانی گذشت...تو قسمت قبل دیدیم که بالاخره از ماجراهای نفس گیر و عجیب و غریب منوچهر و اون بکش بکش راحت شدیم (جدا شک داشتم تموم بشه...آخیش!)و دیدیم که فریدونو خاک کردنو و منوچهر سخنرانی غراشو تموم کرد و سام (که اشتباهی گفته بودم پدر رستمه...!نخیر جانم!پدربزرگ رستمه!)سخنرانی ای در جواب منوچهر گفت و منوچهر خوشش اومد و بهش شیتیل داد و اوهم که ظاهرا راضی شده بود سر خرو کج کرد و رفت خونشون و حالا داستان زوم میشه رو سام و قسمت چهل و هشتم!کنون پرشگفتی یکی داستان/(فردوسی روایت میکنه)دایی!حالا که جمعمون جمعه یه داستان بگم باهم حال کنیم!بپیوندم از گفتهٔ باستان/ میبرمت به  پنج شش هزار سال قبل نگه کن که مر سام را روزگار/ ببین روزگار با سام چیکار کرده!چه بازی نمود ای پسر گوش دار/ ببین چه بازی هایی که روزگار سرش اورده...هوی بچه!با تو ام با دیوار حرف نمیزنم گوش کن!نبود ایچ فرزند مر سام را/ سام بچه دار نمیشد دلش بود جویندهٔ کام را/ولی دلش خیلی بچه میخواست(از این قرص مرص ها و هر روشی بود رفته بود)نگاری بُد اندر شبستان اوی/ تو مجموعه زن هایی که داشت(گفته شد برای حمل نقل همسر هاش از قطار شخصی استفاده میکرد!)ز گلبرگ رخ داشت و ز مشک موی/ صورتش مثل گلبرگ لطیف و موهاش خوشگل بوداز آن ماهش امید فرزند بود/ و بیشتر از همه از اون انتظار داشت بچه دار بشه!(مگه دست خودشه خدا  باید بچه رو بده!) که خورشید چهر و برومند بود/ قیافه خوشگلی داشت و بنیه اش هم به بچه دار شدن میخورد(مدیونی اگه فکر بد کنی!)ز سام نریمان هم او بار داشت/ و بالاخره از سام نریمان باردار شد ز بار گران تنش آزار داشت/ از بچه ی سنگین کمر درد گرفته بود و هی جیغ میزد ز مادر جدا شد بر آن چند روز/بعد از چند روز بچه به دنیا اومدنگاری چو خورشید گیتی فروز/ بچه ی خوشگلی مثل خورشید!به چهره چنان بود تابنده شید/ چهره اش خیلی نورانی بودولیکن همه موی بودش سپید/ولی یه مشکل خیلی جزئی داشت:همه ی موهاش سفید بود(فکر کنم میتونید حدس بزنید اسمشو چی میزارن!)پسر چون ز مادر بر آن گونه زاد/ مادر وقتی یه همچی بچه ای زاییدنکردند یک هفته بر سام یاد/ تا یه هفته ترسیدن به سام خبر بدن شبستان آن نامور پهلوان/تو حرامسرا پهلوانهمه پیش آن خرد کودک نوان/ همه عاجز بودن که بابا این بچه را چیکار کنیم؟میدونیم رنگ موهاش ضایعس(بلا نسبت زال ها!) ولی دیگه کاریش نمیشه کرد(بنده خدا مادرشم زورشو زده...در این حد توانایی داشته!)کسی سام یل را نیارست گفت/ کسی نتونست به سام بگهکه فرزند پیر آمد از خوب جفت/که از اون زن دوست داشتنیت یه بچه نود ساله بدنیا اومدهیکی دایه بودش به کردار شیر/ ولی یه دایه داشت به هیبت و صلابت مادر فولاد زره!بر پهلوان اندر آمد دلیر/ با شجاعت اومد پیش پهلوان و گفتکه بر سام یل روز فرخنده باد/ که سامی جون مبارک باشه بچه دار شدیدل بدسگالان او کنده باد/چشم حسود کور بشه انشالله!پس پردهٔ تو در ای نامجوی/تو حرامسراتیکی پور پاک آمد از ماه روی/ یه بچه به دنیا اومد تپل و مپل و خوشگلتنش نقرهٔ سیم و رخ چون بهشت/ بدنش مثل نقره میدرخشه و صورتش مثل حوری های بهشتهبر او بر نبینی یک اندام زشت/تو کل هیکلش یه عضو بدردنخور نمیبینیاز آهو همان کش سپید است موی/ کلا فقط یه اشکال ریز داره!اونم اینه که...اممم...موهاش سفیده(اونم میدیم رنگ میکنن حله!)چنین بود بخش تو ای نامجوی/ دیگه قسمتت ای پادشاه،این بودهفرود آمد از تخت سام سوار/ سام از رو صندلی بلند شدبه پرده درآمد سوی نو بهار/آمد توی حرامسراچو فرزند را دید مویش سپید/وقتی فرزند سفید مویش را ببود از جهان سر به سر ناامید/ از کل جهان نا امید شدسوی آسمان سر برآورد راست/ دست دعا به آسمون برد و گفتز دادآور آنگاه فریاد خواست/همان موقع از خدا گله کردکه ای برتر از کژی و کاستی/خدایا...اوس کریم!تو از هر بدی منزهیبهی زان فزاید که تو خواستی/خوبی اون موقع میاد که تو میخوای اگر من گناهی گران کرده‌ام/ اگه من گناه بزرگی کردم (از همین تریبون اعلام میکنم:شکرخوردم!)و گر کیش آهرمن آورده‌ام/و اگر با این بچه فامیل شیطون شدمبه پوزش مگر کردگار جهان/ تو منو با بخشایشتبه من بر ببخشاید اندر نهان/ یواشکی میبخشیدیبپیچد همی تیره جانم ز شرم/ الان جونم از خجالت بالا میادبجوشد همی در دلم خون گرم/ تو دلم سیر و سرکه میجوشهچو آیند و پرسند گردنکشان/ وقتی اومدن و با پررویی پرسیدن از وضع این بچهچه گویم از این بچهٔ بدنشان/چی بگم بهشون از این بچه بد یومن؟چجوری ماسمالیش کنم؟چه گویم که این بچهٔ دیو چیست/چه توجیحی دارم واسه این دیوی که الان شده بچم؟پلنگ و دو رنگ است و گر نه پریست/ این چرا عین سگ هاسکی دو رنگه؟جنه؟پریه؟این دیگه چجوری از کارخونه دراومده؟از این ننگ بگذارم ایران زمین/ از این بدبختی بگذرم تو ایراننخواهم بر این بوم و بر آفرین/ این بچه را نمیخوامبفرمود پس تاش برداشتند/ دستور داد تا بچه بچشو برداشتنداز آن بوم و بر دور بگذاشتند/ بردند و یه جای دور گذاشتندبه جایی که سیمرغ را خانه بود/ در جایی که سیمرغ لانه داشتبدان خانه این خرد بیگانه بود/در اون محل بچه غریبی میکردنهادند بر کوه و گشتند باز/ بردند تو کوه گذاشتنش و برگشتندبرآمد بر این روزگاری دراز/ سالها گذشتچنان پهلوان زادهٔ بی‌گناه/ اون بچه بیگناهندانست رنگ سپید از سیاه/ فرق رنگ سیاه و سفید رو نمیدونستپدر مهر و پیوند بفگند خوار/ پدرش با بی مهری او را دور انداخت( هشتگ:من دور ننداز!)جفا کرد بر کودک شیرخوار/ به بچه شیرخوار بدی کردیکی داستان زد بر این نرّه شیر/ یه مثالی هست که شیر نر وحشیکجا بچه را کرده بد شیر سیر/ که دیدی اینکارو با بچش بکنهکه گر من تو را خون دل دادمی/و اگر من(بچه) تو رو ناراحت کردمسپاس ایچ بر سرت ننهادمی/ واست طاقچه بالانگذاشتم و بهت بدی نکردمکه تو خود مرا دیده و هم دلی/ و تو خودت منو دیدی دلم بگسلد گر ز من بگسلی/ و اگر از من دور شی دلم میشکند!...خدایی کوزت انقدر بدبخت نبود که این بچه شیر خواره بدبخته!آخه ظالم...چطور دلت اومد...دیگه نمیتونم ادامه بدم!...قلبم جر خورد!</description>
                <category>محمدصادق مختاری</category>
                <author>محمدصادق مختاری</author>
                <pubDate>Fri, 07 Apr 2023 16:12:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاهنامه خوانی؛قسمت چهل و هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@msadeghmokhtarii/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-bo6vcw79ytp0</link>
                <description>آنچه در شاهنامه خوانی گذشت...تو قسمت قبل دیدیم که اول ختم با شکوه و لاکچری فریدون برگزار شد و بعد هم منوچهر یه هفته واسه فریدون گریه و زاری کرد (دیده شده بزرگوار تو سر خودش میزد میگفت:«فری جوون بود!...ناکام موند!»)بعد یه هفته هم تاجگذاری و کرد و سخنرانی طولانی داشت که:«من تیغ بکشم همه شلوارشون خیس میکنن!کسی جز دینی که من دارم باشه،کافره!من تو جنگیدن وحشی ام(یه چیز جدید بگو!)و تو جشن و پارتی...استغفرالله! من شاه عادلی هستم،هرکی بخواد کوچکترین حرکتی بر علیه من و ملت ایران بکنه میدم از پوستش خورجین درست کنن!شمشیر و میکشم و یجوری کلشو قطع میکنم خون به پاش رو دیوار بعد با تریلی از رو کلش رد میشم مغزش صدای (پوخت)بده و با کاردک جمش کنن!البته اینم بگما !شاه کاملا مهربون دل رحمی هستم(خدا رو شکر تو دوران پادشاهیش نبودم!) و اینکه اگر شکارچی جماعت قرقاول و کفتر میزنه شکار من تاج پادشاه هاست(علنا تو ثانیه های اول حکومت اعلان جنگ کرده خدا بخیر کنه!)...»و بعد سخنرانی هم قسمت قبل تموم شد(منوچ خان وقتی میره پشت تریبون باید با فحش و بدبیراه بیاریش پایین!)وحالا قسمت چهل و هفتم:همه پهلوانان روی زمین/ همه ی پهلوون هایی که روی کره زمین وجود داشتنمنوچهر را خواندند آفرین/ به منوچهر آفرین گفتند(جان؟...از اتاق فرمان میگن از سیاره مریخ جناب پهلوان فضایی تایتان تایسون نیز تبریک خود را اعلام نمودند!)که فرّخ نیای تو ای نیک‌خواه/گفتن که:«خدا اون فریدون شاه را بیامرزه  تو را داد شاهی و تخت و کلاه/ که به تو  شاهی و تخت و کلاه را دادتو را باد جاوید تخت ردان/ این پادشاهی انشالله بلندمدت و همیشگی باشههمان تاج و هم فرهٔ موبدان/و تاج و فره ات هم همینطور!دل ما یکایک به فرمان تو است/ ببین نامردی اگه قرار دعوا بود به ما نگی!ما هممون باهات متحدیمهمان جان ما زیر پیمان تو است/ جون ما ضامن این پیمانمونه!جهان پهلوان سام بر پای خاست/ جهان پهلوان سام(در آینده میشه پدر رستم! حواست باشه!) بلند شد چنین گفت کای خسرو داد راست/و گفت که ای شاه عدل و بزرگیز شاهان مرا دیده بر دیدن است/هر چه شاهان میگن من گوش میدمز تو داد و از ما پسندیدن است/تو عدالت را برقرار میکنی و ما احسنت را میگیم(پس سام کار آفرینه! چون شاه کار میکنه این میگه آفرین!)اینجا یه توقف بدم چون یه نکته مهمه نگم بعدا گیج میشین:سام،الان چرا ابراز ارادت کرد؟ چون اصلا کار مورثیش گارد سلطنتی بودنه یعنی باباش بادیگارد شاه بوده و همینطور تا اجدادش!و رستم هم که بعدا بدنیا میاد وظیفش همینه حالا بریم ادامه داستانپدر بر پدر شاه ایران تویی/نسل اندر نسل شما شاهه!گزین سواران و شیران تویی/ بهترین سوارکار ها و شیر ها تویی(منظور شجاعته وگرنه شاه که واقعا شیر نیست!)تو را پاک یزدان نگه‌دار باد/خدا حافظت باشهدلت شادمان بخت بیدار باد/ دلت خوش و خرم باشه برای تخت پادشاهیتو از باستان یادگار منی/تو از قدیم کنار من بودیبه تخت کئی بر بهار منی/ مثل بهار میمونی برامبه رزم اندرون شیر پاینده‌ای/تو جنگیدن مثل شیر قوی هستیبه بزم اندرون شید تابنده‌ای/ توی جشن عینهو خورشید  تابان میمونی(+اوا مرسی سامی جوون!)زمین و زمان خاک پای تو باد/زمین و زمون فدا یه تار موتهمان تخت پیروزه جای تو باد/ اصلا اون تخت فیروزه را واسه خودت ساختنتو شستی به شمشیر هندی زمین/ تو با شمشیر هندی زمین را از جنایت شستی!(عه؟مگه تایده؟این دیگه خدایی جدید بود)به آرام بنشین و رامش گزین/حالا ریلکس بیشین و حال کن!از این پس همه نوبت ماست رزم/از این به بعد کسی چپ نگات کنه تیزی رو جوری میکنم تو چشش که از گوش چپش بزنه بیرون!تو را جای تخت است و شادی و بزم/ شاد و خوشی و تاج و تخت مال توئهشوم گرد گیتی برآیم یکی/من میرم دنبال دشمناتز دشمن به بند آورم اندکی/از دشمن هات یکی رو زنده نمیگذارم!مرا پهلوانی نیای تو داد/جد تو(جد، به معنای واقعی کلمه!)به من پهلونی داددلم را خرد مهر و رای تو داد/دستور داد ، که شیش دنگ حواسم به امنیتت باشهبر او آفرین کرد بس شهریار/شاه به او آفرین گفت(وی افزون همه ی تیتاب طلایی ها ارزانی تو باد!)بسی دادش از گوهر شاهوار/کلی بهش جواهرات دادچو از پیش تختش گرازید سام/ وقتی سام از پیشش رفت(داد زد بعدی...!پاچه خوار شماره۹ نوبتته!)پسش پهلوانان نهادند گام/بعدش پهلوان های دیگر هم آمدند برای عرض ارادتخرامید و شد سوی آرامگاه/دوید آمد سمت آرامگاه فریدون(گرانقدر به فاتحه سر قبر جدش اعتقاد زیادی داشت!)همی کرد گیتی به آیین و راه/و جهان را با قوانین خودش برگردوند به تنظیمات کارخانه!</description>
                <category>محمدصادق مختاری</category>
                <author>محمدصادق مختاری</author>
                <pubDate>Sun, 02 Apr 2023 19:48:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاهنامه خوانی؛قسمت چهل و ششم</title>
                <link>https://virgool.io/@msadeghmokhtarii/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%D8%B4%D8%B4%D9%85-crcqbzrtmkuk</link>
                <description>تو قسمت قبل دیدیم که منوچهر پیروزمندانه با سپاهش+سپاه سلم برگشت و فریدون هم واسش کل کشور را تزئین کرد و منتظر شاه نوه اش...ببخشید!شاه نتیجه اش شد! بعد هم که منوچهر اومد و فریدون رفت پشت تریبون و کلی خدا را بابت عدالتش شکر کرد و دست آخر هم منوچهرو شاه کرد و بعد هم که به آرزوش یعنی گرفته شدن انتقام ایرج رسید یه جا نشست و سه تا سر پسراش را نگاه کرد و هق هق گریه کرد گویا بزرگوار سر پیری  از مشکل نبود عقل درست درمون رنج میبرده!مرد حسابی بخاطر انتقامی که میخواستی بگیری یه لشکر یه میلیون نفره رو اجیر کردی نتیجتو فرستادی سمت بیابان های یخبندان گبی دو تا پسرتو کشتی بعد حالا سر قبرشون زار میزنی؟ خوبی پدرجان؟ قرصاتو درست خوردی؟... بعد از گریه کردنش هم یه موجود اسکلتی با داس میاد به در قوطی حاوی کله ی پسرای فریدون میزنه و فاتحه میخونه و رو به فریدون میکنه و میگه:«سلام!بسته اعتباری عمر شما تموم شده بنده هم عزرائیلم اومدم ببرمتون!» و این میشه که... فرداش از آتشکده ها صدای تلاوت سوره الرحمن شنیده میشه و عزیزان خدوم صاب عزا حلوا بخش میکنند!...و حالا پیشکشی برای خوانندگان شاهنامه خوانی قسمت چهل و ششم نمایی از سخنرانی منوچهرهمان نیکنامی به و راستی/(اینجا نصیحت فردوسیه ربطی به داستان نداره)هرکسی نام نیک از خودش گذاشت و راستگو بودکه کرد ای پسر سود برکاستی/ که اگه راستگو و درستکار باشی به ضرری که تو این راه میکنی میچربهمنوچهر بنهاد تاج کیان/ منوچهر تاجگذاری کرد بزنار خونین ببستش میان/ با زنار خونین(نوعی کمربند مقدس؛بعضی جاهام گفتن به نخ دور جام شراب میگن!)آماده شد و یجورایی مراسم ختم فریدونهبرآیین شاهان یکی دخمه کرد/ به رسم پادشاهان یه قبری زیر تختش درست کرد (دخمه) (والا تا اونجا که ما خبر داشتیم دخمه به محل اقامت صنف معتادان عزیز و ارزشی گفته می شد!...)چه از زر سرخ و چه از لاژورد/ هرچی طلا و جواهر بودنهادند زیر اندرش تخت عاج/ ریختن تو دخمه یه تخت عاج هم گذاشتن زیر فریدون(فکر نمیکنم تخته بدرد مرده بخوره!)بیاویختند از بر عاج تاج/ تاج را با عاج تزيین کردند(بدبخت فیلا سر یه مراسم چقدر تلفات دادن!)بپدرود کردنش رفتند پیش/ برای پاچه خواری رفتن پیشش(حالا قیافشو میدیدی شبیه قبرستون فیلها بودا!اینا هی احسنت احسنت میکردن!)چنان چون بود رسم آیین و کیش/انجور که رسم ابا اجدادیشون بوددر دخمه بستند بر شهریار/ در قبر را بستند(مگه کنسرو لوبیاس؟این چه مراسمیه؟!)شد آن ارجمند از جهان زار و خوار/ اون بزرگوار از جهان جدا شد(ظاهرا اینترنتش تموم شده!)جهانا سراسر فسوسی و باد/جهان همش افسانه و دروغهبتو نیست مرد خردمند شاد/مرد عاقل هیچ وقت شاد نیست(سوس ماس!...)منوچهر یک هفته با درد بود/ منوچهر یه هفته درد داشت(عه؟این دیگه چه مرگشه؟)دو چشمش پر آب و رخش زرد بود/ دو چشمش گریون و صورتش زرد شده بود(چای نبات بخوره خوب میشه!)به هشتم بیامد منوچهر شاه/روز هشتم  منوچهر اومد لباس مشکیو در آورد(داداش میزاشتی میت سرد شه !حالا چه عجله ای بود؟)به سر بر نهاد آن کیانی کلاه/تاجو گذاشت رو سرش همه پهلوانان روی زمین/همه ی لوطی ها و داش مشتی های ایران بر او یکسره خواندند آفرین/ بهش تبریک گفتن(چاکر داش منوچ!...عکس بدخواهتو بده خاکستر تحویل بگیر...سلطان فقط تویی شیرم جرات نداره اداتو دربیاره...خاک سیگارتیم فوت کن فنا شیم...!)چو دیهیم شاهی به سر بر نهاد/وقتی قلمرو شاهی رو در دست گرفتجهان را سراسر همه مژده داد/ به کل جهان مژدگانی داد!(حاجی ما چی؟)به داد و به آیین و مردانگی/ با عدالت و رسم رسوم درست و مردونگی (آ ماشالله پهلوون!)به نیکی و پاکی و فرزانگی/ با خوبی و پاکی و دانشمنم گفت بر تخت گردان سپهر/گفت:«من پادشاه ایرانم»همم خشم و جنگ است و هم داد و مهر/هم آپشن خشم و جنگ و کتک کاری دارم و هم آپشن عدالت و مهربانی(پس بزرگوار دوگانه سوز تشریف دارن!)زمین بنده و چرخ یار من است/ زمین با منه و روزگار هم... باهاش صحبت کردم...طرفدار منه!سر تاجداران شکار من است/شکار من سر پادشاهانه!(منم...با افتخار تو کار شکار کفترم!)همم دین و هم فرهٔ ایزدیست/ هم دین دارم و هم فره ایزدیهمم بخت نیکی و هم بخردیست/ هم خوش شانسم و هم با هوشم(سلطان تواضع وارد میشود!)شب تار جویندهٔ کین منم/شب سیاه و انتقام جو من هستم(داداش از لحاظ روانی سالمی؟ الان داشتی میگفتی من پاکم و خوبم زدی زیر حرفت؟خداقوت پهلوان!)همان آتش تیز برزین منم/ همون اتش داغ و سوزاننده منم!خداوند شمشیر و زرّینه کفش/ صاحب شمشیر و کفش طلا منم(یعنی الان رونالدو چون کفش طلا داره حق داره هر کاری بکنه؟منطقیه!)فرازندهٔ کاویانی درفش/ بلند کننده پرچم ایران فروزندهٔ میغ و برّنده تیغ/ شکوه دهنده ابر و شمشیر(منم)به جنگ اندرون جان ندارم دریغ/توی جنگ از جونم دریغ نمیکنمگه بزم دریا دو دست من است/ تو پارتی و این داستانا ... خیلی اهل دلم!دم آتش از بر نشست من است/دم آتش جای منه(آتش چون در دین زرتشتی مقدسه داره خودشو با آتش یکی میدونه)بدان را ز بد دست کوته کنم/ دست جنایتکارا رو از بدی قلم میکنم(نیرو انتظامی به کمرت بزنه!خودت فرت فرت میری جنگ ملتو لت و پار میکنی جنایت حساب نمیشه؟)زمین را به کین رنگ دیبه کنم/زمین را با خون ریختن مثل لباس قرمز میکنم(مصرع بالا  النازه مصرع پایین گرگعلیه!اصلا حرفاش بهم نمیخوره!)گراینده گرز و نماینده تاج/ داره گرز و تاجدارفروزندهٔ ملک بر تخت عاج/ روشن کننده تخت پادشاهیابا این هنرها یکی بنده‌ام/ من با این همه آپشن بنده ی خدامجهان آفرین را پرستنده‌ام/و خدا میپرستم (نعوذ به الله سر خدا منت میزاره!)همه دست بر روی گریان زنیم/هممون خدا رو عبادت میکنیمهمه داستان‌ها ز یزدان زنیم/ همه ی مثل ها را از خوبی خدا می زنیمکز او تاج و تخت است ز اویم سپاه/ که از خدا به ما سپاه رسیدهاز اویم سپاس و بدویم پناه/ سپاهمو از اون بالاسری دارم و به اون پناه میبرمبه راه فریدون فرّخ رویم/ الگوی ما فریدون پیروزهنیامان کهن بود گر ما نویم/ پدربزرگما پیر بود اگر ما جوانیمهر آن کس که در هفت کشور زمین/ هرکسی که در هفت کشور زندگی کندبگردد ز راه و بتابد ز دین/ و از راه بدر شود و از دین فاصله بگیردنمایندهٔ رنج درویش را/ و بشود نمایند ه عذاب ملتزبون داشتن مردم خویش را/ و مردمش اذیت کندبرافراختن سر به بیشی و گنج/ و برای گنج مقام حرص بزندبه رنجور مردم نماینده رنج/ و خلاصه زندگی مردمو تلخ کندهمه نزد من سر به سر کافرند/ همه ی اون افرادی که خصوصیات ذکر شده را داشته باشن پیش کافرن(پاتو کفش پیامبرا نکرده بود که این قله را هم در ننوریدیده نگذاشت!)و ز آهرمن بدکنش بدترند/ پیش من از شیطان بدترنهر آن کس که او جز بر این دین بود/هرکسی به غیر از دین نرمال جامعه بودز یزدان و از منش نفرین بود/ نفرین  خدا و من نثارش بادو زان پس به شمشیر یازیم دست/ و از آن به بعد دست به شمشیر میشیم(و روی کمر برخی از عزیزانMمخفف منوچهر را میکشیم!)کنم سر به سر کشور و مرز پست/ اینارو از تو کشورم شخم میزنم!</description>
                <category>محمدصادق مختاری</category>
                <author>محمدصادق مختاری</author>
                <pubDate>Thu, 23 Mar 2023 17:24:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاهنامه خوانی؛ قسمت چهل و پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@msadeghmokhtarii/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-airq0ihpddhf</link>
                <description>آنچه در شاهنامه خوانی گذشت...!تو قسمت قبل دیدیم که لشکر شکست خورده ی سلم(بخوانید مرحوم سلم!)اومدن پیش منوچهر شاه  یه پاچه خواری را آوردند وگفت:«آقا ما غلط کردیم!...اشتباه شد این سلم ما رو گول زد و ما الان  مثل کسی که تو فوتبال از خر۸-۰ عقب باشه پشیمونیم آقا...ارباب دستتو میبوسم...اصلا ما رو نفله کن! بکش؛ ریز ریز کن ما تا تهش نوکرتیم» منوچهر هم در اقدامی تاریخی گفت:«اگه نامهربونید!یا که دوستم دارین...به هر حال جنگ تموم شده اگه دوست داشتید دو قطعه عکس فتوکپی شناسنامه بیارید در لشکر ثبت نام کنید... جشن پیروزی منوچهرو حالا قسمت چهل و پنجم را دریابید!ببردند نزدیک پور پشنگ/ منوچهر را بردند پیش پسر تور، پشنگ(شاه جدید توران!)سپهبد منوچهر بنواختشان/ منوچهر شاه دلداری شون داد(آقا پشنگ انقدر گریه نکن دیگه! یه نفر مرده قطار چپ نکرده که...جان؟دو نفر مرده؟...خب حالا!)براندازه بر پایگه ساختشان/ براشون قلعه ساخت و کشورشونو آباد کرد(بخدا اگه فاز منوچهرو فهمیدید مدیونید به من نگید!اول خراب میکنه بعد میسازه!)سوی دژ فرستاد شیروی را/شیروی را فرستاد سمت قلعه ای که اخرین بار سلم توش بودجهاندیده مرد جهانجوی را/ اون مرد با هوش را فرستاد(برا کاملا کرد بیت یه خورده از شیروی تعریف کرد!)بفرمود کان خواسته برگرای/ به شیروی گفتنگه کن همه هر چه یابی به جای/ چشای(باباقوری)ات را باز کن ببین هرچی سالم موندهبه پیلان گردونکش آن خواسته/ با فیل (همون نفربر مدل قدیمی) بیاربه درگاه شاه‌آور آراسته/با کادو و چسان و فسان واسه شاه بیاربفرمود تا کوس رویین و نای/دستور داد تا ساز ها را به صدا در آورندزدند و فرو هشت پرده سرای/ساز ها را زدند و تا خانه اشان(کاخ)سپه را ز دریا به هامون کشید/سپاه را از رود به (دشت)هامون بردز هامون سوی آفریدون کشید/ و از  دشت هامون به سمت فریدون برد!چو آمد به نزدیک تمیشه باز/وقتی اومد سمت منطقه تمیشهنیا را بدیدار او بد نیاز/ بابابزرگش شدیدا نیاز داشت ببیندش!(همینه که بچه را لوس میکنن!)برآمد ز در نالهٔ کر نای/ از در خانه شون صدای شیپور اومد( گویا فریدون اعتقادی به استفاده از آوا بر(آیفون) نداره ملت با شیپور اعلام حضور میکنند!)سراسر بجنبید لشکر ز جای/ لشکر وارد شدهمه پشت پیلان ز پیروزه تخت/ همه فیل های دارای بار تخت فیروزه بودندبیاراست سالار پیروز بخت/ منوچهر  غنیمت ها را چید توی کاخچه با مهد زرین به دیبای چین/ از پارچه و لباس های زیبای چینی(پس اونموقع ها چین لباس با کیفیت داشته!از چین انتظار نمی رفت!)بگوهر بیاراسته همچنین/ لباس با جواهر آراسته بودچه با گونه گونه درفشان درفش/ انواع پرچم ها را آورده بود(مگه رفتن راهپیمایی؟!)جهانی شده سرخ و زرد و بنفش/جهان قرمز، زرد ، بنفش شده بود(حس میکنم اون حوالی یه رنگین کمون بالا آورده باشه!)ز دریای گیلان چو ابر سیاه/از دریای خزر مثل ابر سیاه دمادم بساری رسید آن سپاه/ سپاه به سمت کاخ می آمدچو آمد بنزدیک شاه آن سپاه/وقتی سپاه رسید به شاهفریدون پذیره بیامد براه/ فریدون استقبال کنان اومد پیششونهمه گیل مردان چو شیر یله/همه از برابچ هیکلی گیلان، آمل، بابل، زابل...(جان؟ زابل جنوبه؟ مگه اونایی که «آبل»داشتن شمال نبودن؟...)ابا طوق زرین و مشکین کله/با گردنبند طلا و کلاه مشکی(احتمالا کلاه همین شمالیای الان مال اون موقع است!)پس پشت شاه اندر ایرانیان/پشت ایرانی ها حرکت میکردند( منظور همون لشکر شکست خورده ی توره)دلیران و هر یک چو شیر ژیان/هرکدومشون مثل یه شیر وحشی بودند(خب با این تفسیرم سازنده ژیان در گور لرزید!)به پیش سپاه اندرون پیل و شیر/ و پشت اونها هم شیر ها و فیل ها حرکت میکردند(یه سوال مسخره؛چرا شیرها فیل را نمیخورن؟)پس ژنده پیلان یلان دلیر/پشتفیل ها هم فرماندهان بودنددرفش درفشان چو آمد پدید/پرچم ها دیده میشدسپاه منوچهر صف بر کشید/ سپاه منوچهر پارک کرد و رفت سمت کاخپیاده شد از باره سالار نو/ منوچهر از اسب پیاده شددرخت نوآیین پر از بار نو/ دوباره تو ایران اوضاع گل و بلبل شدزمین را ببوسید و کرد آفرین/ سجده کردو آفرین گفت (به خدا؛)بران تاج و تخت و کلاه و نگین/ برای اون تاج و تخت و شکوهفریدونش فرمود تا برنشست/ فریدون بهش گفت تا بنشیندببوسید و بسترد رویش به دست/دست فریدون بوسید و عین بچه آدم رفت یه جا نشستپس آنگه سوی آسمان کرد روی/ و اون موقع فریدون رو به آسمان کرد و گفت:که ای دادگر داور راست‌گوی/ ای خدای عادل و راستگوتو گفتی که من دادگر داورم/ تو فرمودی که من عادلمبه سختی ستم دیده را یاورم/ بدبخت را در سختی یاری میکنمهمم داد دادی و هم داوری/ هم بهم عدالتتو دادی و هم کمکم کردی(همون اوس کریم دمت گرم خودمون میشه!)همم تاج دادی هم انگشتری/هم تاج دادی بهم و هم انگشتربفرمود پس تا منوچهر شاه/ وفریدون ،به منوچهر را گفتنشست از بر تخت زر با کلاه/ برو رو تخت بیشین اون تاجم بزار رو سرت شاه شدی والسلام!سپهدار شیروی با خواسته/سرهنگ شیروی(امروزی تر شد؛نه؟)با گنج آمدبه درگاه شاه آمد آراسته/ به درگاه شاهبفرمود پس تا منوچهر شاه/ پس منوچهر گفتببخشید یکسر همه با سپاه/ همشو بدید به سپاهیا(عجب!اون موقع هم به سپاه میرسیدن!)چو این کرده شد روز برگشت بخت/این اتفاق که افتاد بخت فریدون برگشتبپژمرد برگ کیانی درخت/ فریدون؛بزرگ کیانی ها ناراحت شد!کرانه گزید از بر تاج و گاه/از تخت و تاج کناره گرفت نهاده بر خود سر هر سه شاه/ جلو رویش سر سه تا پسرش را(احتمالا تو الکل)گذاشته بود(این جدید بود! تاحالا جمع کننده(کلکسیونر،مصوب خودم!) ندیده بودم کله پسراشو جمع کنه!)پر از خون دل و پر ز گریه دو روی/دلش خون شده بود و ناراحت بودچنین تا زمانه سرآمد بروی/ اینجوری موند تا بالاخره حوصله عزرائیل سر رفت اومد گفت:«دایی؟حاضری بریمفریدون شد و نام ازو ماند باز/وقتی این اتفاق افتاد بخت برای فریدون برگشت(آقا با عزرائیل قرار گذاشته بود هر وقت انتقامشو گرفت بمیره دم عزرائیل گرم نشست تا فریدون کیک جشن پادشاهی هم بخوره و کیک نخورده نره!)برآمد برین روزگار دراز/روزهای زیادی گذشتهمان نیکنامی به و راستی/ با خوبی و راستیکه کرد ای پسر سود برکاستی/که چه کسی باعث شد سود را بر کمی غلبه کنهمنوچهر بنهاد تاج کیان/ منوچهر شاه شدخب این قسمت هم با مرگ فریدون و شاهی منوچهر به پایان رسیدبرآیین شاهان یکی دخمه کردچه از زر سرخ و چه از لاژوردنهادند زیر اندرش تخت عاجبیاویختند از بر عاج تاجبپدرود کردنش رفتند پیشچنان چون بود رسم آیین و کیشدر دخمه بستند بر شهریارشد آن ارجمند از جهان زار و خوارجهانا سراسر فسوسی و باد</description>
                <category>محمدصادق مختاری</category>
                <author>محمدصادق مختاری</author>
                <pubDate>Sat, 18 Mar 2023 09:02:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاهنامه خوانی؛ قسمت چهل و چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@msadeghmokhtarii/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-hvgpgpzx8hzg</link>
                <description>آنچه در شاهنامه خوانی گذشت...تو قسمت قبل دیدیم که این سلم و لشکرش مستقر شدن تو قلعه ی اصطلاحا نفوذ ناپذیر(تور کجاست؟تور احتمالا الان در حال حل شدن تو معده ی شغال هاست!)وسلم و لشکرش کل روز را با خیال اینکه بمب اتم هم نمیتونه قلعه را باز کنه کیفشون را میکنند در حالی که برای کشتن یه دربون و گرفتن کلید قلعه توسط قارن به بمب اتم نیاز نیست!‍ بله!قارن و رفقاش شبونه میرن پیش دربون و اون بدبخت را میکشن و کلید را مییرن و میرن تو قلعه و هر جنبنده ای که زره داشت باشد را پاره پاره میکنند(این صحنه برای کودکان زیر شش سال نیز مناسب است چون هنوز خوندن یادنگرفتن هاهاها!)  لشکر قارن وقتی همه را لت و پار میکنه میره دنبال اتاق سلم وقتی میرسه میبینه ای وای!جا تره و سلم نیست!... منوچهر شاه بعد از جنگ این شما و این شاهنامه خوانی قسمت چهل و چهارمتهی شد ز کینه سر کینه دار/سلم بدبخت دیگه  فکر کینه نبود (بدبخت از ترس رنگش خاکستری نیمه -میتی شده!)گریزان همی رفت سوی حصار/فرار کنون رفت  سمت جنگلپس اندر سپاه منوچهر شاه/ پشتش هم سپاه منوچهر اومددمان و دنان برگرفتند راه/ اونام سریع افتادن دنبالشچو شد سلم تا پیش دریا کنار/ وقتی سلم رسید به ساحلندید آنچه کشتی برآن رهگذار/کشتیشون را ندید (احتمالا کشتی را تو محل پارک=سرقت گذاشتن!)چنان شد ز بس کشته و خسته دشت/ تو ساحل اونقدر کشته و زخمی (از لشکر خودش)ولو روی زمین دیدکه پوینده را راه دشوار گشت/ راه واسش سخت شدپر از خشم و پر کینه سالار نو/ شاه جدید (منوچهر)با فاز عصبی افتاد دنبالشنشست از بر چرمهٔ تیزرو/ رو اسب نشست ازدنده یک  یه ضرب گذاشت رو دنده ی پنجبیفگند بر گستوان و بتاخت/ و زره اسب انداخت و گازشو گرفت که برسه به سلم (زره اسب چون بیست کیلو آهنه و خب خطر حمله ی سلم هم از خطر گلابی کمتره پس منطقی اینه که زرهو بندازه تا سلم رو گیر بندازه)به گرد سپه چرمه اندر نشاخت/ بالاخره منوچهر به سمت میرسهرسید آنگهی تنگ در شاه روم/و اوضاع واسه سلم ناجور شدخروشید کای مرد بیداد شوم/سلم یهو هوچی گری میکنه(سلاح آخرشه دیگه):بکشتی برادر ز بهر کلاه/نامرد واسه تاج و تخت برادرمو کشتیکله یافتی چند پویی براه/ تاجو که گرفتی اسکلی افتادی دنبالم؟برو به زندگیت برس مرد...!کنون تاجت آوردم ای شاه و تخت/ بیا این تاج اینم تخت ای شاه جوونبه بار آمد آن خسروانی درخت/ اون درخت شاهیت هم میوه دادزتاج بزرگی گریزان مشو/ از تاج عزت و مقامت فرار نکن(ایندفعه رو راست میگه بدبخت. این سلم از همون اول یه خنگ اغفال شده بود اصن اگه تور ککو به تنبونش نمینداخت که طمع نمیکرد و داداششو نمیکشت)فریدونت گاهی بیاراست نو/ فریدون جونت واست تختو آماده کردهدرختی که پروردی آمد به بار/ درختی که کاشتی الان میوه داده(حالا چی کاشته؟سیب؟زردآلو؟...)بیابی هم اکنون برش در کنار/بیا با هم کنار بیایماگر بار خارست خود کشته‌ای/ اگه مقامو بد میدونی خودتو کشتی و گر پرنیانست خود رشته‌ای/اگه بهشته خودت درست کردی(همون هرچه کنی به خود کنی خومون میشه،سیرابی داره نصیحتش میکنه بابا تو خودت درس عبرتی!)همی تاخت اسپ اندرین گفت‌گوی/ این بگو مگو ها همش تو دنبال بازی بین سلم و منوچهره(مکالمه اسب ها همین موقع:+داداش اینا میخوان همو نصیحت کنن؛چرا ما داریم کالری میسوزونیم؟-حرفت حقه!)یکایک به تنگی رسید اندر اوی/ بالاخره اینا به هم رسیدندیکی تیغ زد زود بر گردنش/ منوچهر سریع  یه ضربه ی شمشیر برگردون به گردن سلم زد(به قول احسان خواجه امیری:خداحافظ ای شعر شب های روشن!...)بدو نیمه شد خسروانی تنش/ تن شاهانه ی سلم عین پوست موز دو تیکه شد!بفرمود تا سرش برداشتند/منوچهر دستور داد تا سرش را برداشتند(اصلاح میکنم:باقی مانده ی سرش را برداشتند!)به نیزه به ابر اندر افراشتند/ سرش را به نیزه زدنبماندند لشکر شگفت اندر اوی/ لشکریان از زور منوچهر کپ کردند(+من شنیدم منوچهر صبح قبل صبونه شش ساعت بدنسازی میره -نه بابا!)ازان زور و آن بازوی جنگجوی/ از اون زور بازو و قدرت جنگاوری منوچهرهمه لشکر سلم همچون رمه/همه ی لشکر سلم عین گله گوسفند شده بودندکه بپراگند روزگار دمه/که روزگار پراکندشون کردبرفتند یکسر گروها گروه/گروه گروه رفتندپراگنده در دشت و دریا و کوه/ یه سریشون دزد دریایی شدن یه سری رفتند تو کوه و کتل یه سریشون هم رفتند تو دشت(بعید نیست این اروپایی ها نسلشون از اینا باشه!‍ بدبختا اونموقع که  از  مترک منوچهرشاه میترسیدین کجا بودین که خودتونو الگوی بشر معرفی کنید!؟)یکی پرخرد مرد پاکیزه مغز/یه ادم باعقل تحصیل کردهکه بودش زبان پر ز گفتار نغز/از اون زبون باز های خفن پاچه خوار بودبگفتند تازی منوچهر شاه/با عربی به منوچهر شاه گفتشوم گرم و باشد زبان سپاه/اسمش شوم گرمه و سخنگوی سپاههبگوید که گفتند ما کهتریم/ گفت که لشکر ما کوچیک شماست!زمین جز به فرمان او نسپریم/هرچی بگه انجام میدیم(اگه بگه بمیر،می میریم!)گروهی خداوند بر چارپای/گروهی از ما سواره نظامگروهی خداوند کشت و سرای/گروهی از ما اهل کشت و کشاورزی(اسلحه ی این گروه بیله!)سپاهی بدین رزمگاه آمدیم/جمع شدیم اومدیم پیش شمانه بر آرزو کینه خواه آمدیم/ نه اینکه آرزوی انتقام داشته باشیم(خدا به دور!حالا مثلا میخواستین انتقام بگیرید چیکار میکردین؟!)کنون سر به سر شاه را بنده‌ایم/الان مثل سگ واسه ی شاه وفاداریمدل و جان به مهر وی آگنده‌ایم/دلمون پر از مهر و محبت شاهه(#پاچه_خواری!)گرش رای جنگ است و خون ریختن/اگه میخواد بجنگه و خون بریزهنداریم نیروی آویختن/ حال جنگیدن باهاشو نداریم(بزرگوار خیلی رک و پوست کنده آبروی لشکر را به فنا داد!)سران یکسره پیش شاه آوریم/ گروهان را کامل آوردیم تا تحویل شاه بدیم(از بقالی سرکوچه هم بخوای ماست بخری یه دو دقیقه طرف فکر میکنه!قشنگ معلومه اینا چیزی واسه از دست دادن ندارن!)بر او سر بیگناه آوریم/ما بیگناهیم و تسلیمیمبراند هر آن کام کو را هواست/هر چی بخواد میتونه انجام بدهبرین بیگنه جان ما پادشاست/بر زندگی بی گناه ما تسلط داره(یعنی اگه میخواد ما رو زنده نگه داره،اگرم باهامون حال نمیکنه میتونه ما رو بکشه یا با شوک الکتریکی شکنجمون کنه!...)بگفت این سخن مرد بسیار هوش/این حرفا رو اون مرد باهوش زدسپهدار خیره بدو دادگوش/ پادشاه دقیق حرف هایش را گوش دادچنین داد پاسخ که من کام خویش/ اینجوری جواب داد که اگه من شهرتم رابه خاک افگنم برکشم نام خویش/ بکوبم تو خاک بهتره تا اینکه اسم و رسم و لاکچری بازی های اشرافی را با خودم یدک بکشم(شاه خاکی ندیده بودیم،که دیدیم!)هر آن چیز کان نز ره ایزدیست/ هرچیزی که فرمان خداستاز آهرمنی گر ز دست بدیست/هرچی از شیطان بدی هستسراسر ز دیدار من دور باد/ از من دور باشه انشالله(بترکه چشم حسود بخیل و صغرا فضول!...)بدی را تن دیو رنجور باد/ تن دیو (موجود بد، شیطان)همش محتاج دوا و دکتر باشهشما گر همه کینه‌دار منید/اگه همتون ازم کینه داریدوگر دوستدارید و یار منید/ یا اگه باهام دوستیدچو پیروزگر دادمان دستگاه/ وقتی خدا به دادم رسید و پیروزم کردگنه کار پیدا شد از بی‌گناه/ و مجرم از بی گناه جدا شدکنون روز دادست بیداد شد/ امروز روز عدالت است(پس جومونگ موقع جنگ شاهنامه میخونده انقدر عدالت خواهانه حرف میزده!)سران را سر از کشتن آزاد شد/همه اسیران را آزاد کنید و نکشیدهمه مهر جویید و افسون کنید/ همه با هم دوست بشین و سر و صورت همو بوس کنید(جناب فردوسی لطفا محدود سنی کتابتو مشخص کن؛اولش+۱۸آخرش+۶ هنگ کردیم بخدا!)ز تن آلت جنگ بیرون کنید/زره و دم و دستگاه جنگی را از تنتون در بیاریدخب این قسمتم کاملا کودکانه به پایان رسید و میدونم از اینکه کسی خیانت نکرد یا کشته نشد حالتون گرفته شده و منم همین حال دارم ولی چند قسمت که بگزره میفهمید که این سلح آرامش قبل از توفانه هاهاها!</description>
                <category>محمدصادق مختاری</category>
                <author>محمدصادق مختاری</author>
                <pubDate>Fri, 10 Mar 2023 12:13:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاهنامه خوانی؛قسمت چهل و سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@msadeghmokhtarii/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%D8%B3%D9%88%D9%85-hc437eqcgllb</link>
                <description>آنچه در شاهنامه خوانی گذشت...تو قسمت های  قبل(یه عزیزی فرمودن خلاصه چند قسمت را بزاریم) سلم و تور(شادروان تور!)از قسمت سی و نه و یکم قبل ترش تا الان با منوچهر سر جنگ داشتند و هرچه منوچهر تاکتیک جنگی بخرج داد این بزرگواران فحش دادند و نقشه هایی که واسه پت و مت هم قفله رو اجرا کردند؛نمونش همون شبیخون کاملا پیچیده(کنایه است جدی نگیر) با فریاد های خوشحالی تور لو رفت و تبدیل شد به جنگ شبانه. بعد تو همون جنگ تور خواست فرار کنه که دید خیلی ضایعس اگه این همه راه بیای لشکرو از تو پتو پلنگی و متکای مخمل بکشی بیرون که بجنگن کلی به لشکر روحیه بدی و بگی:« اینا که چیزی نیستن کی پیروزه؟ما!...»بعد اول از همه در بری!این شد که تور خواست علنا در نره یه دوتا داد بزنه چارتا فحش بده بعد خیلی ریز در بره و لشکر را بسپره به عزرايیل!که وسطای نقشش یهو منوچهر اومد و نیزه زد تو کمرش و کلشو کندو و با بدنش حیوانات وحشی را سورچرون کرد!بعدم نامه زد به فریدون:«شاخ غول شکستم بابایی!اون هی در میرفت هی تیر میزد! بعد من ضربه زد بعد با مسلسل اومد...!»و تو نامه ای که داد قرار شد پشت بند این کله ی تور و بعدش کله سلم (که گویا الانم با قرض و قوله به تنش وصله)را بفرسته و تو قسمت قبل  با موقعیت سلم در برابر منوچهر آشنا شدیم و جریان قلعه پیش اومد!قلعه ماجراش این بود که خیلی بزرگ بود و شش تا آسانسور پنج تا راه پله را باید طی میکردی تا برسی به پشت بومش و در کمال تعجب از پشت بومش سلسله جبال هیمالیا به اندازه نخود دیده میشد و اگه رو پشت بومش بپری کله ات میخورد به لایه اوزون!...مساحت این خونه هم که نگم براتون، از هال میخواستی بری آشپزخونه باید سفینه سوار میشدی!...بی تعارف عجب مکان مشتی بود این قلعه مال تور بود و سلم به فکرش رسید :«خب!منی که سگ پارس کنه زنگ میزنم برای اعزام کمک های ویژه؛جیگرشو دارم برم جلو منوچهر واستم؟منوچهری که صبحا قبل صبحونه هزار دویست...سیصد بار با شتر پرس سینه میزنه؟حقیقت امرو بگم؛نه!باید فرار کنم!این منوچهر به خونم تشنس! این منوچهر وحشیه،خونیه...!میرم پیش دربون قلعه(مذکور)بهش انگشتر تورو میدم و میگم خداخیرت بده!تور پیام رسوند اگه سلم  را راه بدی یه چک سفید پیش من داری!»و نگهبان هم که لشکرو میبینه میگه :«حله دادا بیا تو...!»و حالا قسمت چهل و سوم  احتمالا از اون قلعه(در ادامه میخونید) همین باقی مونده!یکی بدسگال و یکی ساده دل/(اونجایی هستیم که به دربون دروغ گفت)یه آدم شوم(سلم) در مقابل یه ساده دل (دربون)قرار گرفت.سپهبد به هر چاره آماده دل/ سلم با خودش دو دوتا چارتا کرد و برای حملهی منوچهر حواسش را جمع کرد(چه عجب!)همی جست آن روز تا شب زمان/صبح تاشب دنبال این بود ببینه اونا رسیدننه آگاه دژدار از آن بدگمان/ دربون نمیدونست چه صدامی را تو دژ راه دادهبه بیگانه بر مهر خویشی نهاد/ به غریبه خوبی کرد(احتمالا مادر گرامیش نگفته صحبت با غریبه اخه!)بداد از گزافه سر و دژ به باد/ از کار داغونش سرش و قلعه را از دست دادچو شب روز شد قارن رزمخواه/ وقتی شب شد قارن جنگجودرفشی برافراخت چون گرد ماه/ پرچمی بلند کردخروشید و بنمود یک یک نشان/ فریاد زد و نشان یک یکشون دیده شدبه شیروی و گردان گردن کشان/ به شیروی و گردان وحشی هاچو شیروی دید آن درفش یلی/ وقتی شیروی درفش پهلوانی  را دیدبه کین روی بنهاد با پردلی/با کینه به سمت دشمن هجوم برد(شما تصور کن  بوفالو  را بردی تو جشن سال نو ی چینی ها!)در حصن بگرفت و اندر نهاد/ در زندان را باز کرد هر ننه قمری دید انداخت توش(به همین برکت مرغ هم یکم تقلا میکنه!اینا عین سیب زمینی نشستن این انداختتشون زندان فردوسی بنظرت منطقیه!؟)سران را ز خون بر سر افسر نهاد/اتصال بین گردن و بدن را قطع کرد!(احتمالا دردشون اومده!)به یک دست قارن به یک دست شیر/ یه سمت قارن بود یه سمت شیروی(برای حفظ قافیه شیر نوشته)به سر گرز و تیغ آتش و آب زیر/ با گرز و تیغ و اتشین و زهر الود(یاکوزا هم انقدر بی رحم نیس!بابا کلا یه ایرج مرده اتوبوس شاهزادگان ایران که چپ نکرده!»چو خورشید بر تیغ گنبد رسید/ وقتی خورشید طلوع کردنه آیین دژ بد نه دژبان پدید/ نه دژی بود نه دژبونی(مگه اون قلعه این همه تعریف تمجید نداشت ؟فرت با دو تا تیر و چهارتا شمشیر باز شد!؟)نه دژ بود گفتی نه کشتی بر آب/ نه کشتی سلم رو آب بود نه قلعه سرجاش(اقا وضع داغونه!)یکی دود دیدی سراندر سحاب/ یه دود بلندی بود که تهش تو ابرا بوددرخشیدن آتش و باد خاست/ اتش میدرخشیدخروش سواران و فریاد خاست/ سواران منوچهر دست جمعی آهنگ(گل گل گبوله گل)اثر ابرام تاتلیس را قرايت کرده و جشن پیروزی گرفتندچو خورشید تابان ز بالا بگشت/ وقتی ظهر شدچه آن دژ نمود و چه آن پهن دشت/ قلعه با اون ارتفاع با کف کله ی جناب گورباچف یکی شد!)بکشتند از ایشان فزون از شمار/ از آنها(لشکر سلم)تا میتونستند کشتندهمی دود از آتش برآمد چو قار/ دود از آتش مانند قیر از اتش برخاستهمه روی دریا شده قیرگون/ روی دریا سیاه شده بودهمه روی صحرا شده جوی خون/کل صحرا شده بود جوب خون(نچ!واسه شهرداری کار میتراشن!)خب این قسمت نسبتا طولانی هم با برد لشکر منوچهر به پایان رسید  به پایان رسید فقط تهش نفهمیدم تو این مدت منوچهر چیکار میکرد؟!...تا قسمت بعد خدا نگه دار</description>
                <category>محمدصادق مختاری</category>
                <author>محمدصادق مختاری</author>
                <pubDate>Tue, 28 Feb 2023 20:31:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاهنامه خوانی؛قسمت چهل و دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@msadeghmokhtarii/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%D8%B3%D9%88%D9%85-fplaa9xwvqe7</link>
                <description>آنچه در شاهنامه خوانی گذشت...قسمت قبل خوندیم که منوچهر نگذاشت کله ی تور رو زمین بمونه و سریع نامه نوشت به فریدون که:«بابای بابابزرگ جانم:زدم هشتک تورو سوراخ کردم!کلشو عین جوجه فنچ کندم!هیکل بوقش هم دادم رستوران شغال ها و گرگ ها جاتون خالی انقدر شغال تا صبح دعام کردن...حالا میبینی با سلم چیکار میکنم!بچه شهری فک کرده اینجا شهر هرته بیاد با اون داداش یقورش بزنه و در ره مادر نزاییده کسی بیاد دور و بر ایران مگسی بشه!»بعدم یه شتر فرستاد که نامه را بفرسته و میرسیم به ادامه این ماجرا خانم ها و اقایان قسمت چهل وسوم! نقاشی قلعه ی سلمبه سلم آگهی رفت ازین رزمگاه/(صحنه میدان جنگ است)سلم فهمید که این جنگوزان تیرگی کاندر آمد به ماه/ انقدر واسش بد تموم شد که بدیش تا کره ی ماه رفت!(عزیزم مرض داری جنگو شروع میکنی؟ واس چی یه گندی میزنی که نمیتونی روش ماله بکشی؟!)پس پشتش اندر یکی حصن بود/ در نزدیکی سلم یه پناهگاهی بود برآورده سر تا به چرخ کبود/که ارتفاعش انقدر بلند بود که نگار تا ته اسمون رفته بود چنان ساخت کاید بدان حصن باز/یه کاری که در پناهگاه باز شهکه دارد زمانه نشیب و فراز/ و  بالاخره زمونه بالا و پایین داره(زمونه!بتمرگ سرجات دیگه! عین طفل چهارساله هی بالا و پایین میپره!عه!)هم این یک سخن قارن اندیشه کرد/  قارن داشت فکر میکردکه برگاشتش سلم روی از نبرد/ که یهو در اقدامی شجاعانه سلم گرخید و از جنگ فرار کرد(کف مرتب واسه این شجاعت! بابا بنازم ارنولد شوارتز !)کلانی دژش باشد آرامگاه/(احتمالا قارن میگه )دژ بزرگ را براش قبرستون میکنیم(حاجی خدایی قلعه به این خوبی...دلت میاد واسه سلم تبدیل بعه قبرستونش کنی؟سزد گر برو بربگیریم راه/بهتره جلوشو بگیریم (چه فکرای نبوغ امیزی!قارن نقشت تو حلقم!)که گر حصن دریا شود جای اوی/ که بره تو پناهگاه  انگار که تو دریا گم کرده باشیمش کسی نگسلاند ز بن پای اوی/ اونوقت دیگه هیچ کس نمیتونه پیداش کنه(لابد بخواد از یه اتاق بره اشپزخونه باید دو تا قطار و شش تا هواپیما و سه تا کشتی قاره پیما سوار بشه!)یکی جای دارد سر اندر سحاب/  فقط پنت هاوسش تو ابراس(داداش ثروتی که بابت این «اسمون جر بده» دادی بدرک! کمبود اکسیژن میگیری بدبخت میفتی میمیری! کسی هم حال نداره بیاد خاکت کنه...!)به چاره برآورده از قعر آب/ با یه راهکاری از توی اب درستش کردن(ساقی معمار این قلعه را زنده میخوام...جناب خودت از متاعت تست زدی میدی به خورد ملت؟!)نهاده ز هر چیز گنجی به جای/از هرگونه گنجی یه نمونه اونجا هست (خطاب به صاحاب ملک:داداش زندگی سخته...تورمه!ولی تو بیشتر از همه داری سختی میکشی خسته نباشی دلاور...)فگنده برو سایه پر همای/سایه ی پر پرنده ی هما روی این قلعس(هما اصولا با ارتفاعات زیر هفت هزار پا حال نمیکنه و هر چند وقت یبار یه سری به مریخ و...میزنه!حالا این بزرگوار ظاهرا لونش رو پشت بوم کاخه!این که چیزی نیس یه یاکریم اوسکول هم رو سقف خونه ماس مگه به پرندس؟...)خلاصه از فاز پز دادن درباره قلعه میایم بیرون میریم تو فکر سلممرا رفت باید بدین چاره زود/ من باید سریع به فکر راهکار باشم(میگم الان زوده بشین یه استراحتی بکن و چه عجله ایه؟ همش یه لشکر ۳۰۰۰۰۰۰نفره دنبالته!چیزی نیست!)رکاب و عنان را بباید بسود/ باید سریع رکاب و افسار اسبو بگیرم و در رم(فقط مواظب باش چراغ قرمز رو رد نکنی و سرعتت بالای۱۲۰نره و به قول بلد:سفر خوبی داشته باشید!)اگر شاه بیند ز جنگ‌آوران/اگه شاه وضع لشکرمو ببینهبه کهتر سپارد سپاهی گران/به افراد در حد نوچه و پادو لشکر بزرگ میسپره(یعنی میخواد مثلا یه سردار معروف بیاد دنبالش!تو این هیری ویری فکرش اینه کی میاد براش تلقین بخونه! فلنگو ببند گلابی!)همان با درفش همایون شاه/متاسفانه خیلی هم تابلوئه اون درفش شاهی بی صاحاب هماناهم انگشتر تور با من به راه/ و انگشتر تور همان!(انگشتر پادشاهی!واسه همین یه تیکه حلبی عین بلدوزر از رو دشمن رد میشن!)بباید کنون چاره‌ای ساختن/الان باید به فکر چاره بود(چند بار میگه؟ خب پیاز راهکارتو بگو دیگه!)سپه را به حصن اندر انداختن/ باید سپاه برد تو قلعه(بزرگوار واسه غذا جور کردن واسه یه گله گوسفند کار شاقیه،تو میخوای این همه ادمو گشنه تشنه بزاری تو کاخ؟ راهکار دادی!براوو!)من و گرد گرشاسپ وین تیره شب/من میمونم گرشاسب تیزی و سیاهی شب(بعدش تنها چیزی که میبینم سیاهی شب اول قبره!)برین راز بر باد مگشای لب/حتی باد هم نباید این رازو بگه(حله به همه میگیم به هیچ کس نگن!)چو روی هوا گشت چون آبنوس/وقتی شب شدنهادند بر کوههٔ پیل کوس/ساز جنگو زدند(یعنی جنگ شبونه شروع شد!)همه نامداران پرخاشجوی/همه مشاهیر وحشی(این خدایی جدید بود!)ز خشکی به دریا نهادند روی/از خشکی رفتند تو دریاسپه را به شیروی بسپرد و گفت/سلم سپاه را به شیروی داد و گفتکه من خویشتن را بخواهم نهفت/عزیزم من میخوام یه جا قایم شم(شجاعت در رگ این مرد قل میزنه!جدی تو بچه ی فریدونی؟!بنظرم تو بیمارستان جابجا شدی!)شوم سوی دژبان به پیغمبری/با دربون حرف میزنم راضیش میکنم(یعنی این  بزرگوار انقدر بی عرضس باید بره التماس دربون قلعه بکنه!) نمایم بدو مهر انگشتری/ بهش انگشتر شاهی را نشون میدم(این نشان امپراطور میتی کامون است؛احترام بگذارید!)چو در دژ شوم برفرازم درفش/ وقتی وارد دژ شدم پرچم را بلند میکنم(بابا سلطان افتخار! خاک سیگارتیم فوت کن فناشیم!)درفشان کنم تیغ های بنفش/ تیغ ها را بلند میکنیم(و به منوچهر میگویم اگه بیای جلو در قلعه تف میندازم!)شما روی یکسر سوی دژ نهید/شما ها برید سمت دژچنانک اندر آید دمید و دهید/تا میتونید سریع بریدسپه را به نزدیک دریا بماند/سپاه نزدیک دریا موندبه شیروی شیراوژن و خود براند/خودش وشیروی شیر افکن رفت(ننه باباش به شیر علاقه بسیاری داشتن!)بیامد چو نزدیکی دژ رسید/ اومد و وقتی رسید به قلعهسخن گفت و دژدار مهرش بدید/ با دربون حرف زد و دربون مهرش را دید(احتمالا حسابی از این نشان میتی کامون ترسید و تقاضای عفو شاهی کرده!)چنین گفت کز نزد تور آمدم/به دربود گفت:«(هی لعنت بهت روزگار!)از پیش تور اومدم سلام رسوندبفرمود تا یک زمان دم زدم/گفت اگه یه وقت مردم(زبونت لال دربون!)مرا گفت شو پیش دژبان بگوی/برو پیش دربونکه روز و شب آرام و خوردن مجوی/و دنبال کیف و حال و بخور و بخواب نباشکز ایدر درفش منوچهر شاه/که منوچهر  میاد سوی دژ فرستد همی با سپاه/ با سپاهش سمت قلعهتو با او به نیک و به بد یار باش/تو در خوبی و بدی با او همراه باشنگهبان دژ باش و بیدار باش/ و حواست به قلعه باشه و چشاتو واز نگهدار و نخواب(یعنی مدیونی یه درصد فکر کرده باشی جناب سلم دروغ گفته!)چو دژبان چنین گفتها را شنید/وقتی دربون این حرف ها رو شنیدهمان مهر انگشتری را بدید/ و انگشتر تور را دیدهمان گه در دژ گشادند باز/ در قلعه را باز کردندبدید آشکارا ندانست راز/اون ظاهر قضیه(اراجیف جناب سلم!)را دید پشت قضیه را ندیدنگر تا سخنگوی دهقان چه گفت/ببین که اون حکیم دانا (آقای ایکس!من چه می دونم کیه!تو نصیحتو بچسب!)چه فرمودکه راز دل آن دید کو دل نهفت/ که راز اصلی را اونی میدونه که خودش پنهانش کرده(یعنی این یقینا هفت هشت جا بکارم میاد! بزرگوار یعنی انتظار داری دروغ گو از راست قضیه خبر نداشته باشه؟)مرا و تو را بندگی پیشه باد/من و تو باید بندگی  خدا را بکنیم!ابا پیشه‌مان نیز اندیشه باد/ و شغلمون فکر کردن باشه(مگه مرتاضیم؟)به نیک و به بد هر چه شاید بدن/خوبی و بد هر چی هم باشهبباید همی داستان ها زدن/ باید دربارشون تحقیق کنیم (مفید بود حکیم دانا!)خب این قسمت هم با نقشه ی نسبتا خوب سلم (از این به بعد باید به تور بگیم مرحوم تور!)و نصیحت های حکیم دانا به پایان رسید تا قسمت بعد خدانگهدار!</description>
                <category>محمدصادق مختاری</category>
                <author>محمدصادق مختاری</author>
                <pubDate>Sun, 19 Feb 2023 19:43:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>