<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدسعید روحی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@msaeedrouhi</link>
        <description>یک دانشجوی سابق فیزیک که بین ستاره‌ها و کتاب‌ها پرواز می‌کرد. رو صفحات کتاب‌ها سقوط کرد و بعد دست به قلم شد. الان هم در مسیر شعر و شاعری، نویسندگی و محتواگری می‌پره.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 16:23:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1584229/avatar/z1Ysg1.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدسعید روحی</title>
            <link>https://virgool.io/@msaeedrouhi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>7 اشتباه انتشاراتی‌های حوزه‌ی مدیریت در مدیریتِ اینستاگرام</title>
                <link>https://virgool.io/@msaeedrouhi/insta-admin-kgggrzhoupj6</link>
                <description>از آن زمانی که کتاب‌خوانان و کتاب‌دوستان چیزی بیشتر از نام و لوگوی یک انتشارات را نمی‌شناختند مدت‌ها گذشته است. حضور و رقابت در عصر حاضر، در هر زمینه‌ای که فکرش را بکنید، بدون اینکه در بسترهای دیجیتال نقشی داشته باشیم تقریبا غیرممکن است. از کاربردی‌ترین و پرمخاطب‌ترینِ این بسترها هم در حال حاضر اینستاگرام است. بستری که می‌تواند جامعه‌ی مخاطبین خوبی در اختیار کسب‌وکارها بگذارد و از بهترین‌ها جهتِ برندسازی است.همه می‌دانند که برای حضور موثر در فضای دیجیتال،‌ داشتن یک وبسایت کافی نیست. چه کسب‌وکارمان انتشاراتی باشد و چه یک کسب‌وکار کوچکِ خانگی، از داشتن یک صفحه‌ی اینستاگرام برای برندمان نمی‌توانیم اجتناب کنیم. خب، صفحه‌ی اینستاگرام ساختن و پست و استوری گذاشتن را که همه بلدند. مسئله این است که چگونه می‌توان از این بستر بهترین نتیجه را گرفت؟ از چه اشتباهاتی باید دوری کرد؟ اصلا فعالیت در اینستاگرام چه کمکی به انتشاراتی‌های حوزه‌ی مدیریت می‌کند؟در ادامه‌ی این مقاله با بررسی اشتباهاتی که انتشاراتی‌های حوزه‌ی مدیریت، در مدیریتِ صفحه‌ی اینستاگرام خود انجام می‌دهند، خواهیم خواند که چگونه می‌توان از تکرار این اشتباهات جلوگیری کرد و از ظرفیت‌های اینستاگرام به بهینه‌ترین شکل برای اهداف کسب‌وکار استفاده کرد.1. مثل یک مدیر مقتدر صفحه‌ی خود را مدیریت نمی‌کنندتصور کنید با کتابی مواجه می‌شوید که چنین عنوانی دارد: «چگونه کتابی پرفروش بنویسیم» و با یک تحقیق کوچک درمی‌یابید که این کتاب پس از گذشت چندین سال از انتشارش، حتی به چاپ دوم هم نتوانسته برسد. در این صورت حتی اگر این کتاب حاوی مطالب مفیدی در راستای فروش باشد، شما به ادعای نویسنده شک می‌کنید و احتمالا به هیچ‌کدام از حرف‌هایش اعتماد نمی‌کنید. چنین کتابی نمونه‌ی بارز یک شکست فجیع برای نویسنده است.انتشاراتی هم که ادعای چاپ کتاب‌های معتبر مدیریت و بازاریابی دارد، اما وقتی صفحه‌ی اینستاگرام آن را نگاهی می‌اندازیم، به این فکر می‌کنیم که مدیر این صفحه نه مدیریت بلد است و نه از تکنیک‌های بازاریابی بهره‌ای برده است، در تاثیرگذاری تفاوت چندانی با آن کتاب ندارد.چگونه می‌توانیم در اینستاگرام اقتدارِ مدیریتی داشته باشیم و این را به مخاطب هم نشان بدهیم؟ با در نظر گرفتن نکته‌هایی که در ادامه از آن‌ها صحبت به میان می‌آید، احتمالا این پرسش خودبه‌خود حل می‌شود.2. صاف و پوست‌کنده اقدام به بازاریابی و فروش می‌کنندیکی از پرتکرارترین اشتباهاتی که انتشاراتی‌های مدیریت در صفحه‌ی اینستاگرام خود انجام می‌دهند این است که رک و مستقیم اقدام به بازاریابی و فروش می‌کنند. البته که این اشتباه صرفا مربوط به انتشاراتی‌های مدیریت و در کل فعالان حوزه‌ی کتاب نیست، اما تمرکز ما بر همین موارد است.شما هم احتمالا با صفحاتی برخورد کرده‌اید که به جز معرفی و تبلیغ محصولات‌شان هیچ محتوای دیگری ارائه نمی‌کنند. شاید بگویید خب ما که از یک انشارات توقع دیگری نداریم، وقتی کارشان چاپ و توزیع کتاب است، کاری به جز معرفی کتاب‌هایشان ندارند. فرض می‌گیریم که همین‌طور باشد و وظیفه‌ی انتشارات در اینستاگرام چیزی به جز معرفی کتاب‌های منتشر شده نباشد. آیا همین کار را نمی‌توان به شکلی انجام داد که بازدهی بیشتری در جذب مخاطب و فروش داشته باشد؟یکی از اقدامات ساده اما اثرگذار این است که کتاب‌ها را غیرمستقیم معرفی و تبلیغ کنیم. چرا باید یک پست چند قسمتی را به اطلاعات جزئی و نه‌چندان جذاب برای مخاطب راجع به یک کتاب اختصاص بدهیم، وقتی می‌توانیم با مطرح کردن یک پرسش و تمرکز بر دغدغه‌های مخاطب حس نیازمندی را، در کسی که احتمالا آن کتاب می‌تواند برایش مفید باشد ایجاد کنیم؟ کاری که خیلی از فروشگاه‌های آنلاین در اینستاگرام و شماری از انتشاراتی‌ها برایش وقت و انرژی می‌گذارند.مخاطب امروزی، حداقل در اینستاگرام، خواندن جمله‌های یک خطی برایش بسیار ساده‌تر از مطالعه‌ی متن‌های چند پاراگرافی است. او با خواندن یک تک‌جمله‌ی مناسبِ وضعیتش بیشتر کنجکاو می‌شود که با کتابی آشنا شود، تا با خواندن خلاصه‌ی آن کتاب و سال انتشار و نوبت چاپ آن. کافی است چند صفحه‌ی اینستاگرام انتشاراتی‌هایی که در این بستر موفق‌تر عمل کرده‌اند را مشاهده کنیم تا به این نتیجه برسیم. تجربه نشان داده که جذب کردن مخاطب در جزییات و رساندن او از این طریق به کلیات بازدهی بهتری دارد تا برایش از کلیات گفتن. خلاصه‌ی حرف اینکه نباید به صفحه‌ی اینستاگرام فقط به چشم یک ویترین برای محصولاتمان نگاه کنیم.3. ظرفیت اینستاگرام برای ارتباط با مخاطب را هدر می‌دهنداینستاگرام یک شبکه‌ی اجتماعی بر پایه‌ی تعامل کاربران با هم است. کاربران محتوا منتشر می‌کنند و به نحوه‌های مختلف بازخورد می‌گیرند و با هم تعامل می‌کنند. همین تعاملات به‌قدری متنوع اند و می‌توانند زیاد باشند که اغلب به یک مدیرِ صفحه (admin) نیاز پیدا می‌کنیم. اینگونه هم نیست که دیگران لایک کنند، کامنت بگذارند، پیام بفرستند، صفحه‌ی ما را منشن کنند و... و ما هم یک گوشه بنشینیم و بگوییم: «به به». این‌ها خوب است و لازم هم هست، اما کافی نه. اگر ما در دیگر صفحات به عنوان یک حساب شخصی فعالیت نمی‌کنیم (لایک نمی‌کنیم، کامنت نمی‌گذاریم و...)، حداقل در صفحه‌ی خودمان نباید در مقابل تعامل دیگران فقط نظاره‌گر باشیم. نه تنها اشکالی ندارد، بلکه مخاطب این را می‌پسندد که انتشارات مورد علاقه‌اش به کامنت‌های او دوستانه پاسخ بدهد و یا به هر وسیله‌ای این پیام را منتقل کند که ما تو را می‌بینیم، ما حرفت را می‌شنویم.علاوه بر این‌ها، امکاناتی که برای پرسش و پاسخ و نظرسنجی در اینستاگرام وجود دارد، یک برگ برنده برای انتشاراتی‌ها به حساب می‌آید. از این طریق به سادگی می‌توانیم نظر مخاطبان خود را بپرسیم و از سلیقه‌ی آنها مطلع شویم. سپس هر جا که امکان داشت طبق این اطلاعاتِ جمع‌آوری شده برنامه بریزیم و اقدام کنیم. حتی می‌توانیم کیفیت کار خود را از زوایای مختلف بر پایه‌ی نظر مخاطبان ارزیابی کنیم.نگران اقتدارمان هم نباید باشیم، این کارها نه تنها تناقضی با بخش نخست صحبت‌مان ندارد، بلکه برای نشان دادن ویژگی‌های یک مدیرِ مقتدر امری حیاتی است. تعامل با مخاطب به صفحه‌ی ما شخصیت می‌بخشد و به برندمان اعتبار.4. محتوایی بیشتر از وبسایت‌شان ارائه نمی‌کننداین اشتباه تا حدودی به همان اشتباه شماره‌ی 2 مربوط است. آن‌هایی که این اشتباه را انجام می‌دهند، معمولا همان‌هایی هستند که صاف و پوست‌کنده اقدام به بازاریابی و فروش می‌کنند. فعالیت در وبسایت با فعالیت در اینستاگرام تفاوت‌های کاملا مشخصی دارد. برای مثال اگر وبسایت‌مان را هفته‌ای سه بار به‌روزرسانی می‌کنیم، اینستاگرام نیاز به رسیدگی روزانه و حتی ساعتی دارد. یا اینکه محتوای سایت معمولا بلندتر و مفصل‌تر از محتوای اینستاگرام است. همچنین آن قدری که در اینستاگرام با مخاطبان در ارتباط هستیم، در وبسایت اینگونه نیست.اگر صفحه‌ی اینستاگرام ما هم دقیقا حاوی همان مطالبی باشد که در سایت موجود است، و نه بیشتر، عملا استفاده از اینستاگرام نه فایده‌ای برای ما دارد و نه برای مخاطبان‌مان. اینکه از اینستاگرام به سایت لینک‌دهی کنیم و برعکس، خیلی خوب است اما مسئله این است که صفحه‌ی ما باید محتوایی عرضه کند و ارزشی بیافریند که وبسایت ما فاقد آن است. اساسا تولید محتوا برای بستری مثل اینستاگرام گرچه به تولید محتوای سایت مربوط است، اما فرایند متفاوتی دارد و در نتیجه نیازمند توجه جداگانه است. همچنین، این حس را در مخاطب ایجاد می‌کند که ما برای برندسازی‌مان، آن‌چنان اهمیت قائل نیستیم و ورودمان به اینستاگرام صرفا جهت رفع تکلیف بوده. بازی را وقتی برده‌ایم که چیزی بیشتر از اطلاعاتِ مربوط به کتاب‌هایمان به مخاطب عرضه کنیم.5. نه زمان می‌گذارند، نه سرمایهاز ‌‌آن‌جایی که هر کسی با هر سطحی از دانش و اطلاعات در این شبکه‌ی اجتماعی مشغول به فعالیت است، معمولا تصور می‌کنیم که مدیریت یک صفحه، حالا در هر زمینه‌ای که هست، نباید کار عجیب و غریبی باشد. تصور می‌کنیم که اگر می‌توانیم صفحه‌ی شخصی خود را به سادگی مدیریت کنیم،‌ صفحه‌ی انتشارات را هم با کمی همت به خرج دادن می‌توانیم سرپا نگه‌داریم. این طرز فکر باعث می‌شود که وقت و سرمایه‌ی کافی برای این کار نگذاریم و در نهایت نتیجه‌ی مطلوبی هم نگیریم.یک صفحه‌ی اینستاگرام، آن هم در حد و اندازه‌ی انتشاراتی که کتاب‌های مدیریتی منتشر می‌کند، به چیزهای مختلفی نیاز دارد: برندسازی می‌خواهد، طراحی می‌خواهد، تولید محتوا می‌خواهد، بازاریابی مناسب می‌خواهد، مدیر صفحه می‌خواهد و... که همه‌ی این‌ها هم به زمان نیازدارند و هم به سرمایه. کم نیستند انتشاراتی‌هایی که از ظاهر صفحه‌ی اینستاگرامشان به سادگی می‌توان فهمید که نه برای این کار زمان صرف کرده‌اند و نه از جیب‌شان مایه گذاشته‌اند.باید برای صفحه‌ی اینستاگرام هم مانند تمام کارهایمان برنامه‌ریزی کنیم، دقت کافی به خرج بدهیم و بودجه‌ی مناسب در نظر بگیریم.6. با اینستاگرام رفتار اینستاگرامی ندارندهمانطور که در بخش چهارم این مقاله اشاره کردیم، گاها دیده می‌شود که انتشاراتی‌ها با صفحه‌ی اینستاگرام مثل وبسایت رفتار می‌کنند و اصلا رفتار اینستاگرامی ندارند. این بستر الگوریتم‌های خودش را دارد و نحوه‌ی فعالیت در آن مخصوص خودش است. اینستاگرام قوانینِ نوشته و گاه نانوشته‌ای دارد که برای فعالیت موثر در آن باید از آنها پیروی کرد. در این راستا مطالب فراوان نوشته‌اند و راه‌های مختلفی پیشنهاد داده‌اند که با جستجویی مختصر می‌توانیم موثرترین‌هایشان را پیدا کنیم. در ادامه فقط به چند مورد اشاره می‌کنیم که غفلت از آنها در اینستاگرامِ انتشاراتی‌های مدیریت به چشم می‌آید.برای حفظ تعاملات مخاطب با صفحه باید پیوسته و مستمر فعالیت داشته باشیم. اینکه چه تعداد پست و استوری در هفته باید به مخاطب ارائه کنیم، می‌تواند با توجه به شرایط متفاوت باشد اما حداقل‌ها و استانداردهایی دارد. در این زمینه می‌توانیم از تجربیات دیگران استفاده کنیم که دور از دسترس هم نیست.تولید محتوای صفحه‌ی ما باید هدفمند و مطابق ضوابط و قالب‌های اینستاگرام باشد. چرخ‌دنده‌ی اصلی اینستاگرام حول محتوای تصویری می‌چرخد. مخاطب قبل از اینکه بخواند،‌ نگاه می‌کند. اگر این نکته را در نظر نگیریم، کارمان در این بستر بیش از اندازه سخت خواهد شد. درست است که محتوای ما از لحاظ مفهوم باید مناسب باشد، اما جذابیت بصری همیشه اولویت دارد.همان‌قدر که برای پست‌ها زمان می‌گذاریم، به استوری‌ها هم باید توجه کنیم. تعدادی از مشهورترین انتشارات (حتی در همین حوزه‌ی مدیریت) هستند که در اینستاگرام فقط به پست بسنده می‌کنند و برای استوری زمان نمی‌گذارند. در حالی که بخش بزرگی از فعالیت‌ها در این بستر در همین قسمت انجام می‌شود.7. برندسوزی می‌کنند نه برندسازیاشتباهاتی که به آنها اشاره کردیم، همان‌قدر که اجتناب از آن‌ها می‌تواند به برندسازی و در نتیجه فروش ما کمک کند، گرفتار شدن به آنها می‌تواند اثری معکوس داشته باشد. ارزش یک انتشارات در بین مردم به اعتبار برند آن است. به عنوان یک انتشارات، وارد هر فضایی که می‌شویم جلوه‌ای از هویت برندمان هستیم. هر فعالیتی که با نام انتشارات انجام می‌دهیم، می‌تواند برایمان برندسازی کند، یا برندسوزی. پس منطقی است که برای فعالیت در اینستاگرام هم به اندازه‌ای که برای دیگر فعالیت‌ها برنامه‌ریزی می‌کنیم، دقت به خرج بدهیم و آن را امری پیش‌پاافتاده نبینیم. در این بستر هم باید برندمان را جز به جز طراحی کنیم و مرحله به مرحله بسازیم.با اجتناب از همین چند اشتباه می توانیم مدیری مقتدر برای صفحه‌ی اینستاگرام انتشارات خود باشیم.</description>
                <category>محمدسعید روحی</category>
                <author>محمدسعید روحی</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jun 2022 16:03:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک «نبرد دلقک‌ها» از میا کوتو</title>
                <link>https://virgool.io/@msaeedrouhi/war-of-the-clowns-gcbu8o5lzwcl</link>
                <description>روزی دو دلقک شروع به بگو‌مگو کردند. مردم برای سرگرمی می‌ایستادند تا آن‌ها را تماشا کنند.می‌پرسیدند: «قضیه چیه؟»«هیچی، فقط دو تا دلقکن که دارن بحث می‌کنن»چه کسی می‌توانست جدی بگیردشان؟ مسخره بود. آن دو دلقک فقط حاضرجوابی می‌کردند. بحث‌هایشان پرت و پلای محض بود درباره‌ی چیزهای احمقانه. و یک روز گذشت.صبح روز بعد، آن دو همان‌جا بودند و با رفتاری زننده سعی می‌کردند روی یکدیگر را کم کنند. در همین حال حاضرین در خیابان از این نمایش مضحک، حسابی کیف می‌کردند. دلقک‌ها کم‌کم به توهین‌هایشان آب و تاب بیشتری می‌دادند. رهگذران هم با این باور که با یک نمایش طرف اند، کنار خیابان برای آن‌ها پول خرد می‌گذاشتند.روز سوم اما، دلقک‌ها دیگر دست به دامن زورِ بازو شدند. با سر و صدا به سمت هم مشت و لگدهای نامنظمی پرت می‌کردند که فقط هوا را می‌شکافت. بچه‌ها می‌پریدند و ضربه‌ها آن دو را تقلید می‌کردند و به حرکات خودشان و آن دو دلقک می‌خندیدند. بچه‌ها می‌خواستند این لطف دلقک‌ها را که برایشان مایه‌ی سرگرمی شده بود جبران کنند.«بابا، یخرده سکه بده بذارم کنار پیاده‌رو.»در روز چهارم وضع مشت و لگدها بدتر شد. صورت دلقک‌ها از زیر سفیدآب شروع به خونریزی کرد. بعضی از بچه‌ها ترسیدند. آیا آن واقعا خون بود؟پدر و مادرها بچه‌ها را آرام می‌کردند: «نگران نباش، فقط شوخیه»در بین پرتاب‌های مشت و لگد، چند تنی هم هدف آن ضربات بی‌هدف قرار گرفتند. اما این فقط بهانه‌ای برای خنده‌ی بیشتر بود. رفته رفته افراد بیشتری به تماشاخانه می‌پیوستند.«چه خبره؟»چیز خاصی نیست. یک حساب و کتاب دوستانه است. ارزش جداکردن ندارد. چیزی بیش از یک دلقک‌بازی نیست، خودشان خسته می‌شوند.روز پنجم یکی از دلقک‌ها با خودش تکه چوبی آورده بود. در حالی که به سمت حریف خود پیش می‌رفت، ضربه‌ای پراند که کلاه گیسش را از جا کند. دیگری خشمگین شد و یک چوب بیس‌بال برای خودش دست‌ و پا کرد. و با ضربه‌ای مشابه و نتیجه‌ای یکسان، ضربه‌ی حریفش را پاسخ داد. چوب‌ها در پشتک‌ها و معلق‌ها هوا را می‌شکافتند و سوت می‌کشیدند. ناگهان یکی از تماشاگران ضربه‌ای نوش جان کرد و روی زمین دراز شد.کمی آشفتگی ایجاد شد و تماشاگران تقسیم شدند. کم‌کم دو میدان جنگ شکل گرفت. گروه‌های مختلف زد و خورد می‌کردند. افراد بیشتری از پا در آمدند.کار به هفته‌ی دوم کشیده شد. محله‌های اطراف باخبر شدند که به خاطر دو دلقک قیامتی به پا شده. این قضیه غوغایی در بازار شهر برپا کرد. همسایه‌ها این را ماجرایی خنده‌دار پنداشتند. بعضی از آن‌ها برای اطمینان از صحت خبر به بازار رفتند و هر کدام با روایت‌های متناقض و اغراق‌شده‌ی خودشان بازگشتند. محله به دسته‌های مختلف با دیدگاه‌های مخالف تقسیم می‌شد. در بعضی از محله‌ها درگیری شکل گرفت.در روز بیستم چند صدای شلیک گلوله به گوش رسید. هیچکس نمی‌دانست که صداها دقیقا از کجا برخاسته‌اند. می‌توانست از هر نقطه‌ای از شهر باشد. شهروندان وحشت‌زده خودشان را مسلح می‌کردند. کوچک‌ترین حرکتی شک‌برانگیز بود. شلیک‌ها بیشتر شد. اجساد مردگان در خیابان‌ها روی هم انباشه می‌شد. وحشت تمام شهر را فرا گرفت. و کشتارها شروع شد.وقتی که به یک ماه رسید، تمام ساکنان شهر مرده بودند. همه به جز دو دلقک. آن روز صبح هر کدام‌شان در گوشه‌ی خود نشستند و از شر لباس‌های مضحک‌شان خلاص شدند. خسته و کوفته به یکدیگر نگاه کردند. کمی بعد روی پا ایستادند، یکدیگر را در آغوش کشیدند و به پرچم‌های پراکنده شده خندیدند. بازو در بازوی یکدیگر،‌ پول‌ها را از کنار خیابان جمع کردند. با احتیاط به همراه هم از میان خرابه‌ی شهر گذشتند، طوری که اجساد را لگد نکنند. و به دنبال شهری دیگر راهی شدند.عنوان اصلی: War of the Clownsنویسنده: Mia Coutoمترجم: محمدسعید روحیمتن اصلی در The Massachusetts Review</description>
                <category>محمدسعید روحی</category>
                <author>محمدسعید روحی</author>
                <pubDate>Tue, 03 May 2022 11:53:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«‌نگو، نشان بده» در کتاب به‌یادماندنی بیژن نجدی</title>
                <link>https://virgool.io/@msaeedrouhi/bijannajdi-nitvtylxzrhc</link>
                <description>کمتر کسی هست که دست‌به‌قلم شده باشد (و یا فقط قصد آن را داشته باشد) و درباره‌ی «نگو، نشان بده» هیچ نشنیده باشد؛ چیزی که فراتر از یک فن نویسندگی است و اگر بگوییم به شکل یک قانون درآمده است، بی‌راه نگفته‌ایم. کافی است یک یا دو کتاب نویسندگی را ورق بزنید، یا فقط سری به کارگاه‌های نویسندگی بزنید تا به صحت این حرف پی ببرید.این نوشته با تعریفی از «نگو، نشان بده» شروع می‌شود و با نمونه‌هایی از آن در کتاب «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» به پایان می‌رسد.«نگو، نشان بده» دقیقا یعنی چه؟برای تعریفی چکیده از این فن، نقل قول پرتکرار آنتون چخوف کافی است که می‌گفت:به من نگویید که ماه درخشان است، به من تلالو و درخشندگی نور ماه را در شیشه‌های شکسته شده نشان بدهید.در دفاع از این گفته‌ی چخوف دلیل و برهان فراوان است. اگر استفاده از صفت‌ها و قیدهای تکراری و گاها طولانی، زمانی جوابگو بود و برای خواننده جذابیت داشت، دیگر چنین جایگاهی در نویسندگی ندارد. از طرفی، یکی از زیبایی های یک متن این است که تصویر ملموسی برای مخاطب بسازد و حسی را هر چه محسوس‌تر به او منتقل کند. از طرفی هم، اشاره کردن و رد شدن،‌ اثر بیشتری می‌گذارد تا اینکه حرفی رک و مستقیم گفته شود. این‌ها با استفاده از «نگو، نشان بده» است ممکن می‌شوند.رابرت مک‌کی در کتاب مشهور خود «داستان» درباره‌ی این فن می‌گوید:هرگز کلمات را به زور در دهان شخصیت نگذارید تا بیننده درباره‌ی دنیا، گذشته یا فرد اطلاعات بدهد. بلکه صحنه‌هایی واقعی و طبیعی به ما نشان بدهید که در آن آدم‌ها به شیوه‌های واقعی و طبیعی حرف می‌زنند و رفتار می‌کنند اما در آن واحد اطلاعات ضروری را غیر مستقیم انتقال می‌دهند.درباره‌ی «نگو، نشان بده» سطرها نوشته‌اند و سخن‌ها گفته‌اند، پس به همین چند سطر بسنده می‌کنم. در ادامه فقط نمونه‌هایی از آن را خواهید خواند، که از کتاب «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» اثر بیژن نجدی، نقل کرده‌ام.چرا کتاب «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند»؟بیژن نجدی از نویسندگان باذوق ایرانی بود که با لحن شاعرانه خود نوشته‌هایی خلق می‌کرد که انگار جان دارند. هنر او را می‌توان در استعاره‌های قابل‌لمس، تصویرسازی‌های بی‌مانند و جملات پرحس و سراسر شاعرانه‌ی او دید.«یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» احتمالا درخشان‌ترین اثر در کارنامه‌ی ادبی بیژن نجدی است و اتفاقا تنها مجموعه‌ی داستان اوست که خودش در زمان حیاتش آن را منتشر کرد. این اثر آن قدری شهرت دارد که در باب آن نقد و بررسی کم ننوشته باشند؛ البته که اینجا هم جای مناسبی برای این کار نیست، پس فقط به سراغ نمونه‌هایی از «نگو، نشان بده» می‌رویم که از این کتاب نقل شده است.نمونه‌هایی از «نگو، نشان بده» در کتاب «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند»قد ستوان آنقدر بلند بود که استوار تقریبا دنبالش می‌دوید.سماور با سر و صدا در اتاق و بی‌صدا در آینه می‌جوشید.سایه‌ی بزرگی از پرندگان پلی را برای چند لحظه روی رودخانه انداخت.پل و مرد و رودخانه دور زدند و از چشم‌های ملیحه رفتند.فنجان از روی میز بلند شد و باغ‌های چای، اتاق را دور زد.کلاهی از دسته‌های کلاغ روی درختانِ غان بود.پوتین روی ماسه افتاده بود و تاریکی، دستش را در آن فرو برده بود.یکی از سیم‌های برق زیر سیاهی پرنده‌ها، شکم کرده بود.خانم دستش را با سنگک از چادر بیرون آورد و سفیدی خیابانی را نشان داد که ته آن برف و صبح به هم چسبیده بود.آب چرب شده بود،‌ روغن روی موج‌های ریزریز راه می‌رفت. دایره‌های گازوئیل، خاکستری، بنفش، هی بزرگتر می‌شد.به اتاق پشت کرد و از پنجره دوباره به پل درازی که خودش را روی استخر انداخته بود، نگاه کرد.طناب رخت وسط حیات پاره شد. سبدهای پنبه از روی چهار چرخه‌ای افتادند... برگ‌های افتاده، به طرف شاخه‌ها رفتند.یک دایره زرد پای فانوس در حیاط نشسته بود.اسب با سفیدی‌اش، روی سفیدی برف ریخت و خط سرخی از خون، پشت رانش راه افتاد که او دمش را بر آن کشید.همینکه صبح، نوک پا نوک پا رسید، دهکده، خودش را از تاریکی بیرون کشید.حتی اگر موهایش را رنگ می‌کرد و با دهان بسته می‌خندید تا کسی دندان‌های مصنوعی‌اش را نبیند، آن‌همه تنگ کردن چشم‌ها و زور زدن برای دیدن یک سفال، پیریش را آفتابی می‌کرد.از گردن به پایین طوری آب را پوشیده بود که برهنگی‌ش دیده نمی‌شد.پرده‌ای که به باد تکیه داده بود تا وسط اتاق می‌آمد و پاهای توری خودش را به من می‌مالید.آسفالت خودش را روی زمین می‌کشید و درازایش را روی میدان خم می‌کرد.سرتاسر اطراف آنها بی‌هیچ سایه‌ای، روشن بود بجر فنجان که آهسته از تاریکی قهوه پر می‌شد.من تا سفیدی اذان صبح بیدار ماندم.پشت پنجره‌‌های دو طرف کوچه، پرده‌ای از گرمای بخار‌ها آویزان بود.پاییز خودش را به آبی چتر می‌زد، چادر را از تن ملیحه دور می‌کرد و چتر را از دست‌های او می‌کشید.منابع:یوزپلنگانی که با من دویده‌اند | بیژن نجدی | نشر مرکزداستان | رابرت مک‌کی | نشر هرمس</description>
                <category>محمدسعید روحی</category>
                <author>محمدسعید روحی</author>
                <pubDate>Sat, 30 Apr 2022 00:30:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا و چگونه در حرف‌هایمان از «قافیه همچون دلیل» استفاده کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@msaeedrouhi/rhyme-as-reason-pg7zyohmeyym</link>
                <description>«قافیه همچون دلیل» یا Rhyme-as-reason به طور خلاصه بیان می‌کند که اگر جمله‌ای قافیه داشته باشد، صادقانه‌تر به نظر می‌رسد و بیشتر قابل باور است.این اثر که یکی از سوگیری‌های شناختی (خطاهای ذهنی که به وهم یا باوری غلط منجر می‌شوند) است، علاوه بر این‌که حرف‌ها را قابل‌باورتر جلوه می‌دهد، باعث می‌شود که جملات بیشتر به یاد بمانند، تکرار شوند، به دل بنشینند و در نهایت اثربخش‌تر باشند. ما با مثال‌های «قافیه همچون دلیل» از زمان کودکی‌مان سروکار داشته‌ایم. آن را در پندها و ضرب‌المثل‌ها، قصه‌ها و آموزه‌های کودکانه، و در انواع تبلیغات دیده‌ایم و شنیده‌ایم.دانستن درباره‌ی «قافیه همچون دلیل» می‌تواند به ما کمک کند تا حرف‌هایی زیباتر و اثربخش‌تر بزنیم. در ادامه پس از چند مثال، از چرایی کارکرد این اثر، و چگونگی استفاده از آن و واکنش در مقابل آن می‌خوانیم.مثال‌هایی از اثر «قافیه همچون دلیل»:در این بخش جملات آشنایی را می‌‌خوانیم که از این اثر استفاده کرده‌اند و در آن‌ها اثربخشی این سوگیری شناختی را بررسی می‌کنیم.هرگز نشه فراموش، لامپ اضافی خاموشهرگز نره از یاد، لامپ اضافی خاموشهرگز نشه فراموش، لامپ اضافی روشن نباشههر چه نپاید، دلبستگی نشایدهر چه نپاید، سزوارا دلبستگی نیستهر چه پایداری نداشته باشد، دلبستگی نشایدنو که اومد به بازار، کهنه می‌شه دل‌آزارنو که به بازار بیاد، کهنه می‌شه دل‌آزارنو که اومد به بازار، قدیمی دل‌آزار می شهچیزی که عیان است، چه حاجت به بیان استچیزی که واضح است، چه حاجت به بیان استچیزی که عیان است، چه حاجت به گفتن استمثال‌های بی‌شمار دیگری از «قافیه همچون دلیل» وجود دارد و اگر دقت کنیم می‌توانیم در جای جای رسانه‌های مختلف آن‌ها را ببینیم. پس بی‌دلیل نیست که اندرزهای کهن فارسی اغلب در قالب شعر بوده‌اند، و علاوه بر اینکه استفاده از ظرفیت زبان فارسی در زیبانویسی را به حد کمال می‌رساندند، خواه ناخواه از این فن هم استفاده می‌کردند. امروزه این فن در تبلیغ‌نویسی، برندسازی و شعارنویسی از شیوه‌های پرطرفدار رساندن پیام است.چرا ما فریب قافیه را می‌خوریم؟روانشناسی نشان می‌دهد دلایل مختلفی برای اثر «قافیه همچون دلیل» وجود دارد و این پدیده از چند زاویه قابل بررسی است. با هم نگاهی به مهم‌ترین‌های این دلایل می‌اندازیم:1. قافیه بر زیبایی کلام می‌افزاید.واضح است که قافیه باعث می‌شود جملات زیباتر شنیده شوند، و همین باعث می‌شود که باورکردن آن جمله برای افراد راحت‌تر شود. این ادعا بر اساس یک میانبر ذهنی به نام Keats heuristicاست که می‌گوید: قضاوت ما از صداقت و صحت یک گفته، با مشخصه‌ها و کیفیت‌های زیباشناسی آن در هم تنیده است. به عبارت دیگر مغز ما مجذوب زیبایی می‌شود و از آن فریب می‌خورد. این نشان می‌دهد که مفهوم «قافیه همچون دلیل» فقط به قافیه محدود نمی‌شود.2. قافیه بر روان‌ بودن کلام می‌افزاید.قافیه علاوه بر این‌که ظاهر جملات را زیباتر می‌کند، خواندن‌شان را برای‌مان روان‌تر می‌کند. وقتی خواندن چیزی برای‌مان راحت‌تر باشد، آن را آسان‌تر پردازش می‌کنیم و به همین دلیل احتمال این‌که آن را باور کنیم بیشتر می‌شود.3. قافیه کلام را برایمان آشناتر می‌سازد.بازی با قافیه باعث می‌شود که جملات را بیشتر تکرار کنیم، چون بیشتر به ذهن می‌چسبند. و این تکرار کردن می‌تواند دلیلی باشد تا احساس آشنایی بیشتری با یک جمله داشته باشیم. در آخر همین آشنایی بیشتر ما را بر آن می‌دارد که به صحت آن جمله شکی نکنیم.سازوکارهای متعددی در این پدیده نقش بازی می‌کنند و لزوما هم از یکدیگر گسسته نیستند؛ برای مثال، زیبایی کلام می‌تواند بر فصاحت و روان‌بودن آن تاثیر بگذارد. یا کلامی که پردازش آن ساده‌تر باشد را بیشتر تکرار می‌کنیم و برعکس.چگونه از «قافیه همچون دلیل» استفاده کنیم؟برای استفاده از این اثر همین که کلام‌مان را قافیه‌دار کنیم کافی به نظر می‌رسد. اما می‌توانیم پا را کمی فراتر بگذاریم و به یک قانون کلی‌تر برسیم. اگر زیبایی می‌تواند چنین تاثیر قابل توجهی بر برداشت ما از جملات بگذارد، چرا خودمان را به قافیه محدود کنیم؟ خوشبختانه زبان فارسی برای زیباسازی کلام، امکانات کم ندارد و دایره‌ی وسیع واژگان آن هم دست‌مان را بازتر می‌گذارد. اگر برای حرفی که می‌خواهیم بزنیم، کمی بیشتر خلاقیت به خرج بدهیم، می‌توانیم از تشبیهات، استعارات، واج‌آرایی و... هم استفاده کنیم و از کارمان نتیجه‌ای زیباتر، موزون‌تر و دلنشین‌تر بگیریم.سخن پایانیحالا که می‌دانیم سازوکار «قافیه همچون دلیل» چگونه است، علاوه بر اینکه می‌توانیم از آن برای اثربخشی کلام‌مان در هر بستری استفاده کنیم، هنگام مواجهه با جملاتی که از این فن استفاده می‌کنند هم بیش از پیش تامل می‌کنیم، و احتمالا دیگر به سادگی گول قافیه را نخوریم و در پی دلیل باشیم.منبع: https://effectiviology.com/rhyme-as-reason</description>
                <category>محمدسعید روحی</category>
                <author>محمدسعید روحی</author>
                <pubDate>Sun, 17 Apr 2022 00:39:49 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>