<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رضا سنگ‌سفیدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@msrz</link>
        <description>علاقه‌مند به فوتبال، تاریخ، فیلم، و انگلیسی توسعه‌دهنده وب.https://rezanotes.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 17:22:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1027/avatar/9QacKs.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رضا سنگ‌سفیدی</title>
            <link>https://virgool.io/@msrz</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تو نه تنبلی، نه بی‌حوصله، و نه بی‌انگیزه</title>
                <link>https://virgool.io/@msrz/%D8%AA%D9%88-%D9%86%D9%87-%D8%AA%D9%86%D8%A8%D9%84%DB%8C-%D9%86%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%AD%D9%88%D8%B5%D9%84%D9%87-%D9%88-%D9%86%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D9%87-hx9x5gyn5n4h</link>
                <description>«ترس، برادر مرگه.»چندوقت پیش این مقاله رو توی Medium خوندم. به نظرم رسید که احتمالا خوب باشه ترجمه‌اش کنم. طی خوندن این مقاله ممکنه جملاتی مثل&quot;این که واضحه&quot; و &quot;کاش به همین آسونی بود&quot; رو زیاد به خودتون بگید. توجه نکنید به ذهن‌تون و سعی کنید رو چیزی که مقاله می‌خواد بگه تمرکز کنید؛ هرچند تکراری و واضح. امیدوارم مفید باشه.ممنون از آقای هاوشکی عزیز برای جواب دادن به سوالات من در مورد ترجمه‌ی این پست.قسمت‌های ایتالیک توضیحات اضافی من هستند.من تو رو نمی‌شناسم؛ اما می‌دونم که به اینترنت دسترسی داری و اونقدری وقت داری که این رو بخونی.واضحه، اما باید بگم این‌ها-داشتن اینترنت و وقت کافی- دوتا چیز خیلی مهم رو درباره‌ی تو به من می‌گند: یک، تو توی اون نیمه‌ای از جمعیت دنیا قرار داری که سروسامان دارند. چون اون نیمه‌ی دیگه هنوز به اینترنت دسترسی ندارند(اینو ببین). و دو، از اونجایی که الان داری این رو می‌خونی، احتمالا در حال سروکله زدن با یه جور جنگ جدید و مدرن هستی. چون به احتمال قوی مشکلی با نیازهای اولیه‌ات-غذا، مسکن،..- نداری. یک چیز نه‌چندان واضح و مشخص، باعث شده توی رسیدن به یک زندگی بهتر و شادتر به مشکل بخوری. داری سعی می‌کنی یک سری دشمن مفهومی و انتزاعی رو شکست بدی: تنبلی، بی‌حوصلگی، خودناباوری، این‌دست‌اون‌دست کردن.بذار اینو بهت بگم: این‌ها همه‌اش یک چیز هستند. و فقط یک راه وجود داره تا بتونی این مساله رو حل کنی.تو نه تنبلی، نه بی‌حوصله، و نه بی‌انگیزه. مشکل تو-مشکل همه‌ی ما- ترسیدنه. و بهترین نصیحت موجود برای فائق اومدن به مشکل ترس، شعار دل‌چسبِ سه‌کلمه‌ای نایکیه: فقط انجام‌اش بده.تو بی‌انگیزه نیستی«انگیزه‌اش رو ندارم» عمرا جمله‌ی درستی نیست. انگیزه‌ی انجام چیو نداری؟ شغل‌ات؟ اگه اینجوریه، برای بیرون اومدن ازش بی‌انگیزه نیستی؟ برای همه‌ی اعمال بشر از روز اول تا الان، همیشه یه مشوق وجود داشته؛ حالا چه پول، چه خوشحال بودن، چه آرامش، و چه اینکه اصلا خودت احساس رضایت داشته باشی. شاید انگیزه همیشه اون‌قدری واضح و مشخص نباشه که حس‌اش کنیم، اما همیشه هست.اگه از لحظه‌لحظه‌ی شغل‌ات متنفری، پس یه انگیزه‌ برای ترک کردن‌اش داری. اما هنوز این کار رو نکردی؛ این یعنی یه چیزی اونجا نگه‌ات داشته. انگار یه دلایلی هست که نمی‌ذاره اوضاع رو تغییر بدی. سخته و سعی و کوشش زیادی می‌طلبه. در نتیجه حتی امتحان‌اش هم نمی‌کنی. اما این قضیه یه داستانه؛ نداشتن انگیزه یه داستان دیگه. این یه نشونه است تا کمک‌ات کنه این‌جور احساسات رو درک کنی.تو بی‌حوصله نیستییه‌بار توی Tinder با یه زنی که اسکرام مَستر و فیزیولوژیست بود چت می‌کردم. توی دانشگاه تجارت(Business school) درس می‌خوند، اما دوست داشت مد(Fashion) بخونه و یه شرکت خلاقانه برای خودش راه بندازه. خلاصه‌ زن خیلی جالبی بود.وقتی ازش پرسیدم چرا میای توی این اپ، رایج‌ترین دروغ دنیا رو بهم تحویل داد: «حوصله‌ام سر رفته». از کجا می‌دونم این یه دروغه؟ (اینو بخون). دلیلی نداره که حوصله‌مون سر بره. این روزها دیگه هیچ‌کس حوصله‌اش سر نمی‌ره.ما فقط تظاهر می‌کنیم حوصله‌مون سر رفته، تا بتونیم روزهامون رو پر کنیم از کارهای بی‌معنی؛ از حواس‌پرتی‌ها، مثل یه چت کوتاه توی Tinder، چون ما می‌دونیم زیر آرامش هیچ کاری نکردن چه دیوی خوابیده: هراس از وجود داشتن.(توضیح اضافه‌ی من: به نظرم این تیکه یکی از بهترین قسمت‌های این پسته. منظورش اینه اگه سرمون رو با اون مزخرفات گرم نکنیم، ذهن‌مون آزاد می‌شه. آزاد که بشه به خیلی چیزها فکر می‌کنه؛ از جمله هدر دادن عمر. در نتیجه‌ی یک ترس و عذاب وجدان شدید میاد سراغ‌مون.)دانشمند و ریاضی‌دان بزرگ «بلِز پاسکال» می‌گه: «همه‌ی مشکلات بشر ریشه در این دارد که او نمی‌تواند به آرامی و به تنهایی در یک اتاق دوام بیاورد». حوصله‌ات سر نرفته. فقط می‌ترسی که با افکار توی ذهن‌ات تنها باشی(اینو بخون).تو تنبل نیستیپیش هرکسی ادعا کنی که «حوصله‌اش رو ندارم»، سریع بهت می‌گه: «حوصله‌ات سر نرفته، تو خودت حوصله‌سربری!»، و اینم اضافه می‌کنه که تو تنبلی. تو یه چیزی می‌خوای که سرت گرم باشه، یا تماس از طرف یک نفر، یا یه اپلیکیشن 250دلاری با یه برنامه‌ی غذایی اختصاصی.این هم بی‌معنیه. تنبلی هم مثل بی‌حوصلگی وجود خارجی نداره. همونطور که پروفسور روانشناس «دیوِن پرایس» می‌گه: «هیچ‌کس رو نمی‌تونی پیدا کنی که احساس ناتوانی، دل‌مردگی، و به‌دردنخوربودن رو دوست داشته باشه. اگه اعمال یا عکس‌العمل‌های یک نفر رو زیرنظر گرفتید و فقط تنبلی رو در اون مشاهده کردید، جزییات خیلی ریزی از زیر دست‌تون رد شده.» او در ادامه می‌نویسه که چیزی که به نظر ما تنبلی یا تیشه‌به‌ریشه‌ی خودمون زدن میاد، در اصل یه‌جور کمبود اعتماد‌به‌نفسه، یک خواسته‌ی برآورده نشده.بازم می‌گم؛ این فرق داره با بی‌انگیزگی، یا یک بی‌میلی گنگ و مبهم برای انجام یک کار. این یه مرزبندی نامرئیه که توی ذهن‌ات ساختی و توشون حرکت می‌کنی؛ بعضی‌وقت‌ها بدون اینکه حتی تکون بخوری.می‌ترسیم با افکارمون تنها باشیم.درمان این مواردتنبلی، بی‌حوصلگی، این‌دست‌اون‌دست‌ کردن، همه علائم یک بیماری هستند.یه‌بار بابام برام یه ماجرایی رو تعریف کرد: یکی از همکارهاش در راه رفتن به یک قرار کاری بوده. وقتی داشته از یه کامیون سبقت می‌گرفته، کامیون به سمت لاین ماشین‌اش منحرف می‌شه. وقتی می‌بینه ماشین‌اش از سمت شاگرد شروع کرده به له شدن، غریزه‌ی حیوانی‌اش بیدار می‌شه. یه غرش باستانی که از نیاکان‌مون به ارث رسیده توی سینه‌اش می‌ندازه، و با یک دست لوِر دنده‌ی گیرباکس اتوماتیک ماشین رو از هم می‌شکافه.این تصویر یک گیرباکس اتوماته:یک گیرباکس(جعبه‌دنده) اتوماتیک. برای دیدن منبع عکس کلیک کنید.مسلما اینجا حرف از پیچوندن پیچ رادیوی ماشین نیست. این قدرت عجیب حسیه  به نام ترس. ترس باعث می‌شه کارهایی رو بکنیم که از تصورمون خارجه.حالا فکر کنید از این نیروی قوی نه برای محیط اطراف‌مون؛ بلکه علیه ذهن  خودمون استفاده کنیم. این چیزیه که وقتی توی یک کشمکش(درونی یا بیرونی) گیر  می‌افتیم، میل به انجام دادن‌اش داریم؛ این منبع باورنکردنی از این نیروی  خام رو می‌گیریم و می‌ریزیم‌اش توی خودمون. به جای اینکه ببینیم هرکسی داره  لوِر دنده‌ی ماشین‌اش رو می‌شکافه؛ شاهد این هستیم که توی مترو به گوشی‌اش  زل زده، یا با زیاده‌روی در تماشای تلویزیون ددلاین‌ها(Deadlines) رو به  تعویق می‌اندازه، یا خودش رو درگیر جروبحث‌های احمقانه توی شبکه‌های  اجتماعی می‌کنه. همه‌ی ما از یه چیزی می‌ترسیم؛ فقط واکنش‌هامون به این ترس  متفاوته.سگی که دست از تعقیب کردن برنمی‌دارهچیزهایی که ازشون می‌ترسی بی‌شمارند.می‌ترسی توی سقوط هواپیما جوون‌مرگ بشی یا توی یه سرقت مسلحانه، یا توی  یه حادثه‌ی طبیعی، یا به واسطه‌ی یک انگل تازه کشف‌شده جون‌ات رو از دست  بدی. می‌ترسی تنها بمونی، نه فقط به خاطر هراس از وجود داشتن(Existential  Dread)؛ بلکه به این خاطر که فکر می‌کنی عجیبه و عجیب به نظر می‌رسی. و اگه  پدرومادرت ازت نپرسند چرا توی رابطه‌ای نیستی، دوستان‌ات حتما می‌پرسند.می‌ترسی نوشتن کتاب‌ات رو شروع کنی، چون فکر می‌کنی نتیجه نداره. همچنین  اما از تلف کردن 10ساعت از وقت‌ات برای تماشای Game of Thrones هم  می‌ترسی، مخصوصا الان‌ که کل سریال رو دوبار دیدی. می‌ترسی از این که  هیچ‌وقت پولدار نشی، اما نه به اندازه‌ی ترسِ از دست دادن همه‌ی چیزی که  همین الان‌‌اش داری.می‌تونم کل روز رو به نام بردن این ترس‌ها بگذرونم. ترس از شکست، ترس از  موفقیت، ترس از احمق به نظر رسیدن، ترسِ از دست دادن چیزی یا کسی، ترس از  ترسیدن، ترس از هدر دادن وقت، ترس از به اندازه‌ی کافی خوب نبودن، باهوش  نبودن، و جذاب نبودن.برای مقابله با همه‌ی این ترس‌ها می‌تونی هر هفته یک کتاب مشاوره بخری،  یا به درمان‌های ظاهری رو بیاری. یا، می‌تونی به خودت بیای و درک کنی که  همه‌ی این ترس‌ها یک چیز بیشتر نیستند. ترس همون موجودیه که همیشه به ما  آزار رسونده، و به این کارش تا ابد ادامه خواهد داد. باید راهی پیدا کنی که  علی‌رغم وجود ترس زندگی خودت رو بکنی.این سگ تا روزی که زنده باشی به تعقیب کردن‌ات ادامه می‌ده. و حتی بعضی  وقت‌ها تو رو می‌گیره. اما تو نباید دست از ادامه دادن بکشی؛ هیچ‌وقت. روزی  که رسیدی به اون نور انتهای تونل، ازت می‌خوام برگردی و به اون سگ انگشت  وسط‌ات رو نشون بدی(بیلاخ خودمون).درمانبیشتر از این شایستگی صحبت در مورد ترس رو ندارم. من نه تحصیلاتی در  زمینه‌ی روانشناسی دارم، و نه حتی به‌صورت رسمی نویسندگی رو یاد گرفتم. اما  مثل تو همه‌ی عمرم رو با ترس زندگی کردم. و یه‌جوری تونستم شغل  موردعلاقه‌ام رو گیر بیارم، کلی زمان داشته باشم که هرجور بخوام ازش  استفاده کنم، و یک احساس رضایت کلی داشته باشم. من هم مشکلات خودم رو دارم  که باید از پس‌شون بربیام، اما به مشکلاتی که هنوز به وجود نیومدند فکر  نمی‌کنم(چو فردا شود فکر فردا کنیم). و نکته همینه دقیقا. سگه رو هی شکست بده، هی شکست بده، و هی شکست بده.تِم(theme) امسال من «تمرکز» داشتنه(اینو بخون).  توی تمام جنبه‌های زندگیم، سعی می‌کنم توی اون‌هایی که واقعا اهمیت دارند  بهترین تلاش‌ام رو داشته باشم: پروژه‌ها، افراد، چه‌جوری وقت و انرژی‌ام رو  مدیریت کنم.و چیزی که بهم کمک کرد دست از مقابله با ترس برندارم، شعارِ یکم رو اعصابِ نایکی بود: فقط انجام‌اش بده.چون با وجود اینکه واضح بودن‌اش یکم روی اعصابه، به‌طرز غیرقابل بحثی  حقیقت محضه. «فقط انجام‌اش بده»، شعاری نیست که ظاهر قشنگی داشته باشه فقط.  بی‌اهمیت هم نیست که بشه نادیده‌اش گرفت. این شعار انگیزه‌بخش، الهام‌بخش،  محرک، و خود انرژیه.(فکر می‌کنم منظورش از واضح و رو  اعصاب بودن این شعار، اینه که در ظاهر بیرون از گود نشسته و می‌گه لنگ‌اش  کن. یعنی شاید با خودمون بگیم خب معلومه اگه بشه انجام‌اش داد، انجام‌اش  می‌دم، دیگه چه نیازی به این شعار دارم؟)آدم‌ها متوجه مفهوم عمیق این شعار نمی‌شند. «اگه این‌قدر آسون بود، فکر  نمی‌کنی همه “فقط انجام‎اش می‌دادند”؟» نه، نه، نه. اصلا این شعار اینو  نمی‌گه که. یه‌جورایی این شعار رو مارکوس آئورلیوس 2000سال پیش به خودش  گفته: «تو باید زندگیت رو قدم‌به‌قدم بسازی، و راضی باشی؛ اگه هر کدوم از  این قدم‌ها در حد ممکن به هدف خودشون رسیدند.» اگه همه‌ی ما فقط روی اون  کاری که همین لحظه باید انجام‌اش بدیم تمرکز کنیم، به %99 از اهداف‌مون دست  پیدا می‌کنیم.(در مورد مارکوس آئورلیوس می‌تونید توی ویکی‌پدیا بخونید. اونجا نوشته شده که این امپراطور رومی یک فیلسوف رواقی بوده. در مورد رواقیون شاید بد نباشه این پست رو از سایت آقای «قربانی» رو بخونید.)همینه. وقتی مشغول انجام دادن کارهای الان‌ات باشی، دیگه وقت‌اش رو  نداری که نگران کارهای مربوط به چشم‌انداز بلندمدت‌ات باشی که در حال حاضر  اهمیت ندارند. من نمی‌گم مثل یه موش توی هزارتو هی اینور و اونور بری. حرف  من اینه که با یه پشتکار منظم و یکنواخت، خودت رو درگیر انجام کارهای همین  الان بکنی.Just Do Itدر نظر گرفتن «فقط انجام‌اش بده» به عنوان یک استراتژیاستراتژی یعنی داشتن یک رویکرد بلندمدت برای رسیدن به اهداف. استراتژی  تشکیل شده از مجموعه‌ای از رفتارها که متعهدی به انجام دادن‌شون، و یک سری  اصول که تحت هیچ شرایطی نباید زیر پا گذاشته بشند.به‌ کار گرفتن «فقط انجام‌اش بده» به عنوان یک استراتژی و سیستم‌عامل  زندگی‌ات، یعنی دنبال کردن اهدافی که واقعا بهشون باور داری. اگه فکر  می‌کنی هنر چیزیه که باید به صورت رایگان در دسترس همه باشه، پس اون رو  رایگان عرضه کن، و برنامه‌ای بچین که اسپانسر یا کمک‌های مالی جذب کنی. اگه  به کار غیرحضوری(Remote) باور نداری، پس یه دفتر اجاره کن و فیزیکی کارت  رو بکن.«فقط انجام‌اش بده» بهترین نصیحت ممکنه، چون تنها نصیحتیه که جواب می‌ده.وقتی شروع کردم به نوشتن این مقاله، نکته‌هایی رو توش آوردم که مشخص و  واضح بودند: چجوری اهداف‌مون رو انتخاب کنیم، داشتن یه روتین صبح‌گاهی،  کارا بودن. اما این‌ها چیزهایی هستند که وقتی آدم خودش انجام‌شون بده  می‌تونه درک‌شون کنه.شاید «فقط انجام‌اش بده» راهکار بی‌نقصی نباشه، اما حداقل یه سری احساس  منفی رو همون اول کار ازت دور می‌کنه. آره، خودتی و خودت، اما همه‌ی  چیزهایی رو که نیاز داری در اختیار داری. ممکنه اشتباهات زیادی ازت سر  بزنه، اما از اون جایی که هیچ کسی نیست که جواب سوالاتی رو بده که مخصوص  توئه، خودت رو انتخاب کردن و به پیش رفتن نه تنها بهترین کاریه که می‌تونی  بکنی؛ بلکه تنها کاری هم هست که ازت ساخته است.(توی متن اشاره‌ای شده به واژه‌ی  «سیستم‌عامل». شاید بد نباشه یه توضیحی بدم در موردش. توی بحث نرم‌افزار،  سیستم‌عامل یک نرم‌افزاره که بین سخت‌افزار(RAM، CPU، و…)، و نرم‌افزارهای  کاربردی مثل فتوشاپ، آفیس، و… قرار می‌گیره. سیستم‌عامل وظیفه‌ی تخصیص و  مدیریت منابع یعنی همون سخت‌افزار رو، برای سایر نرم‌افزارها بر عهده داره.  با توجه به این که نویسنده این شعار رو راه‌حل خیلی خوبی می‌دونه برای  افزایش تمرکز و مدیریت بهتر وقت برای کارهای واقعا مهم؛ تشبیه‌اش به  سیستم‌عامل نکته‌ی جالبی بود.)در نظر گرفتن «فقط انجام‌اش بده» به عنوان یک تاکتیکتاکتیک یعنی انجام یک سری اعمال کوتاه تا میان‌مدت، برای رسیدن به  موفقیت توی استراتژی‌. استفاده از این تاکتیک-«فقط انجام‌اش بده»- بهت کمک  می‌کنه مشکلات وقت‌گیر روزمره نتونند متوقف‌ات کنند، و با تمرکز بالا کاری  رو انجام بدی که روش کنترل داری؛ حتی اگه این کار خیلی کوچک باشه.رییس‌ات از ارائه‌ات خوش‌اش نیومده؟ مساله‌ای نیست، دوباره انجام‌اش  بده. مشتری نداری یا کسب‌وکار فریلنسری‌ات خورده زمین؟ باشه، جمع‌اش کن و  از صفر شروع کن. از تیندر زده شدی؟ خیلی‌خب، پاک‌اش کن و سعی کن راه‌های  دیگه رو برای ارتباط با آدم‌ها امتحان کنی. اینجور وقت‌ها هرچی زودتر بتونی  اوضاع رو راست‌وریست کنی بهتره.یک‌بار دیگه می‌گم، این پست نمی‌گه هیچ‌وقت نباید دست از کار بکشی، یا  اون سگه همیشه‌‌ی همیشه دنبال‌اته. این پست می‌خواد بگه وقتی تمرکزت رو  بذاری روی جلو رفتن، به موقع‌اش که لازم باشه اعتمادبه‌نفس لازم رو خواهی  داشت.یه قولی به خودت بدهتو بی‌انگیزه نیستی. تو تنبل نیستی. تو بی‌حوصله نیستی. تو  می‌ترسی. همه‌ی ما می‌ترسیم. با این وجود اما هنوز اینجاییم و دووم آوردیم.  پس هرروز دووم‌آوردن رو انتخاب کن، برو جلو.لینک مقاله در سایت مدیوم</description>
                <category>رضا سنگ‌سفیدی</category>
                <author>رضا سنگ‌سفیدی</author>
                <pubDate>Sat, 30 Nov 2019 19:17:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«هنر بازی با کلمات» یا «بوزینه را بزک نکنیم...»</title>
                <link>https://virgool.io/@msrz/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%B2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B2%DA%A9-%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-pwmu3sz7gvmb</link>
                <description>این پست نتیجه‌‌ایه از دیدن یک ویدیو از «جرج کارلین»، و دقت ناخودآگاه به پیام‌های بازرگانی تلویزیون.بیشتر وقت‌ها چیزی رو قبول می‌کنیم که به خودمون می‌گیم، یا بهمون می‌گند. حداقل در وهله‌ی اول اینجوریه، چون شاید بعدش بشینم به فکر کردن. این «نشستن به فکر کردن رابطه‌ی مستقیمی داره با میزان اهمیت اون مساله برامون. اگه تعداد این گفتن‌ها از طرف بقیه یا خودمون، و این شنیدن‌های صرف از طرف ما زیاد بشه، اگه نپرسیدن سوال «یه لحظه وایسا...؛ چی شد الان؟» از خودمون تبدیل بشه به یه عادت، از خیلی چیزها غافل می‌مونیم. اگه اینجوری بشه، نمی‌تونیم نور رو بندازیم سمت تاریک ماجرا.به این دوتا مثال دقت کنید و از خودتون بپرسید کدوم ترکیب اسم-صفت بیشتر می‌برتمون توی فکر:کشور عقب‌مانده-کشور توسعه‌نیافته-کشور درحال‌توسعه.مناطق محروم-مناطق کم‌بضاعت-مناطق کم‌برخوردار.اگه دقت کرده باشین، صفت‌های نه‌چندان دلچسب برای اسم‌های توی مثال، در سه مرحله تبدیل شدند به صفاتی که لااقل با شنیدن‌شون مشکلی نخواهیم داشت. هرچند، با حجم مشکلاتی که روی سر همه ریخته، همون صفات مرحله‌ی اول هم باعث نمی‌شند کک‌مون بگزه. بگذریم. این بزک کردن کلمات می‌تونه از طرف دولت‌مردان، افراد دورمون، یا خودمون باشه. هدف‌اش هم می‌تونه خیلی چیزها باشه؛ اما ذات همه‌شون یکیه: دور کردن توجه از اون موضوع. بیاین قبول کنیم صفت درحال‌توسعه از صفت عقب‌مونده خیلی شیک‌تره. بیاین قبول کنیم صفت کم‌برخوردار از صفت محروم قدرت کم‌تری داره.شاید این مثال‌هایی که زدم-کشور عقب‌مانده و مناطق محروم- خیلی کلی باشند، و دور از ما. اما اگه یکم بگردیم برای خودمون هم از این صفات، از این بازی با کلمات زیاد می‌تونیم پیدا کنیم. نمی‌خوام؛ وگرنه می‌تونم، تنبل نیستم؛ فقط حس‌اش نیست، و... .</description>
                <category>رضا سنگ‌سفیدی</category>
                <author>رضا سنگ‌سفیدی</author>
                <pubDate>Fri, 29 Nov 2019 17:41:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی صمد بهرنگی و مشکلی که هنوز هم هست</title>
                <link>https://virgool.io/@msrz/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%DB%8C-%D8%B5%D9%85%D8%AF-%D8%A8%D9%87%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D9%87%D8%B3%D8%AA-jyfatkbnvp4z</link>
                <description>مقدمهاولین‌باری که اسم «صمد بهرنگی» رو شنیدم، حدودا 8-7سال پیش بود که دوران جولان دادن فیسبوک بود. توی یکی از پیج‌هایی که نقل‌قول و تکه‌هایی رو از یک کتاب پست می‌کرند، یک جمله‌ی معروف رو از کتاب معروف «ماهی سیاه کوچولو» دیدم و مشتاق شدم درباره‌ی کتاب و نویسنده‌اش بیشتر بدونم.همه‌اش که نباید ترسید. راه که بیفتیم، ترس‌مان می‌ریزد.هدف از نوشتن این پست معرفی صمد بهرنگی نیست؛ اما حالا که تا اینجا اومدم دوست دارم بگم اتفاقاتی که بعد از مرگ صمد بهرنگی افتاد، و برداشت‌هایی که از اون شد، احتمالا از بدترین چیزهاییه که می‌تونه برای یک شخص آرمان‌گرا و آزاده مثل صمد بهرنگی رخ بده. منظور استفاده‌ی ابزاری از مرگ این نویسنده است، که اتفاقا توسط هم‌صنف‌های خودش هم این اتفاق افتاده.مشکلی که هنوز هم هستحرف از آرمان و آزادگی زدم. این نقل‌قول رو از ویکی‌پدیای صمد بهرنگی بخونیم:او به کتاب‌های درسی انتقاد می‌کرد که این کتاب‌ها برای زندگی شهری نوشته شده‌اند. برای نمونه هرگز نگفته بودند که اگر برف سنگین آذربایجان ارتباط روستا را با خارج قطع کرد و نفت سفید در ده پیدا نشد و خودت مریض و بی‌دارو و درمان و تنها بودی چکار باید بکنی؟من خیلی کم تلویزیون می‌بینم. تقریبا از ده‌سال پیش به این طرف دیگه برام جذابیتی نداشت. تنها مواقعی که می‌رم جلو تلویزیون، برای دیدن فوتباله. هرچند همون رو هم گاهی آنلاین می‌بینم و پشت سیستم! یکی از این معدود دفعاتی که می‌رم برای فوتبال دیدن، ناخواسته مجبور شدم آگهی‌های تبلیغاتی تلویزیون رو هم ببینم. این نوع آگهی‌ها(که یکی‌دو خط پایین‌تر می‌گم کدوم‌ها) اون‌قدری پرزرق‌وبرق هستند که خیلی راحت توجه‌ات رو جلب می‌کنند. شاید قبلا هم یکی‌دوبار این آگهی‌ها رو دیده بودم، اما خب خیلی به کنتراست بالای موجود توی اون‌ها، با دنیای واقعی‌مون دقت نکرده بودم. احتمالا به این دلیل که تلویزیون از این آگهی‌‌ها لب‌ریز شده، و خب وقتی یه چیزی زیاد شد، قاطی بقیه‌ی مسائل گم می‌شه.شما هم احتمالا دیدید؛ تبلیغاتی رو که توش یک پسربچه/دختربچه خیلی زیبا، در کنار یک پدر و مادر از همه‌نظر کامل، توی یک خونه‌ی واقعا همه‌چیز تموم، در حال زندگی کردن و تبلیغ یک کیک شکلاتی هستند که اتفاقا برای رشد قد خیلی مفیده(قبلا که توی تبلیغ یک برند شیر از رشد قد می‌گفتند دوست‌داشتنی‌تر بودند). به نظر من، تمامی تضادها و کنتراست‌ها با جامعه‌ی واقعی‌مون که امکان وجود دارند، همگی توی یک آگهی تبلیغاتی جمع شدند! اصلا از این بدتر ممکن نیست دیگه! واقعا چند درصد از خانواده‌های ایران این مشخصات رو دارند؟ من این خونه‌ها رو معمولا توی فیلم‌های هالیوودی می‌بینم. هرچند اونم یک رسانه است مثل همین تلویزیون!به این فکر کنید که وقتی یک کودک کار، که هرازچندگاهی ممکنه چشم‌اش به تلویزیون بیفته، این تبلیغات رو می‌بینه چه حسی پیدا می‌کنه. وجودش پر نمی‌شه از مقایسه؟ از چرا؟ در جریان هستیم که این چیزها تا بزرگسالی همراه اون‌ها می‌مونه؟ همون‌طور که خیلی از تجربه‌های کودکی تا همین الانی که من دارم این رو می‌نویسم، و تا همین الانی که تو داری این رو می‌خونی باهامون موندند.کودکان کار رو بذاریم کنار و کودکانی رو در نظر بگیریم که خانواده‌ی کم‌بضاعتی رو دارند. آیا اون‌ها موقع دیدن یه بچه‌ی هم‌سن‌وسال خودشون، که داره از یک مجتمع خرید آن‌چنانی میاد بیرون و یک کیف مدرسه‌ی آن‌چنانی دست‌اشه(تبلیغات لوازم مدرسه)، حسرت ثانیه‌ثانیه‌ی اون چیزهایی رو که توی آگهی وجود داره نمی‌خوره؟ می‌خوره و این‌ها شوخی نیست...این یک انتقاده که وارده و نمی‌شه خرده گرفت بهش. چرا؟ چون مسئول هردو طرف ماجرا-کودکان کار و تبلیغات تلویزیونی- دولته. حرف من این نیست که بیایم یه چیز بی‌روح و افسرده رو قالب آگهی‌ها قرار بدیم، حرفم اینه که یک فکری باید بشه برای این اوضاع. اگر فکری به حال جامعه نمی‌کنیم، لااقل انقدر پرزرق‌وبرق سیاه‌نمایی نکنیم توی تبلیغات‌مون. ما کجا نزدیک به این آرمان‌شهر ساختگی تلویزیون‌ایم؟وقتی دقیق‌تر به موضوع نگاه می‌کنی، می‌تونی حدس بزنی که این‌ها همه هوشمندانه انتخاب شده و می‌ره جلو. یک پیاده‌سازی خیلی خوب از قانون ۸۰-۲۰. تلویزیون این تبلیغات رو برای ۲۰درصد جامعه تهیه می‌کنه. مثل پورشه و بنتلی و استون‌مارتین و... که بازار هدف‌شون ۲۰درصد دنیاست و همه‌ی برنامه‌ها و استراتژی‌ها و اهداف‌شون رو بر همین اساس تنظیم می‌کنند.احتمالا به‌قول صمد بهرنگی که گفته بود کتاب‌های درسی برای بچه‌های شهری نوشته شده، تبلیغات هم برای قشر خاصی درست می‌شند. اگه اینجوری باشه، این نوشته‌ی من آب در هاون کوبیدن بوده...، و همین یه‌مقدار از هاست از کیسه‌ام رفته.پ.ن: عکس از ویکی‌پدیای صمد بهرنگی</description>
                <category>رضا سنگ‌سفیدی</category>
                <author>رضا سنگ‌سفیدی</author>
                <pubDate>Thu, 24 Oct 2019 17:42:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شمشیری دولبه‌ به‌نام «فریلَنسینگ»</title>
                <link>https://virgool.io/Freeland/%D8%B4%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%84%D9%8E%D9%86%D8%B3%DB%8C%D9%86%DA%AF-amsakxy7toy2</link>
                <description>مقدمهاین پست از اون پست‌هاییه که حول‌وحوش یکی‌دوسال از قصدم برای نوشتن‌اش می‌گذره. احتمالا این اولین موضوعیه که به سرم افتاده در قالب یک پست وبلاگی در موردش بنویسم. حتی یادمه همون موقع یه پوستر خوب هم براش پیدا کردم(مشابه همینی که الان هست) ولی انقدر گذشت که گم‌اش کردم، و الان مجبور شدم اینی رو که الان هست درست کنم؛ که خب فکر می‌کنم زیاد هم بد نشده.تعریف و تاریخچه‌ی این کلمه رو از ویکی‌پدیا بخونیم:اصطلاح فریلنسر اولین بار در قرن هجدهم توسط «سر والتر اسکات» در رمان مشهور ایوانهو به کار برده شد و اشاره به سربازهایی داشت که در جنگ‌های قرون وسطایی به صورت مزدور والبته بدون التزام و تعهد به اربابی خاص، می‌جنگیدند یا اصطلاحاً نیزه می‌زدند.اگه بخوایم برای همین تعریف یک کلمه‌ی مناسب انتخاب کنیم، می‌تونیم از کلمه‌ی «مزدور» یا «اجیرشده» استفاده کنیم. جنگجویان و قاتلان مزدور هم دقیقا به‌صورت پروژه‌ای! استخدام می‌شند و کارشون رو انجام‌ می‌دند. و در آخر بدون داشتن تعهد بلندمدتی به سراغ یک پروژه‌ی دیگه می‌رند. اما در استفاده‌های عمومی‌تر، کلمه‌ی «کارمزد» کلمه‌ی رایجیه. حالا این استفاده‌های عمومی چه چیزهایی هستند؟ عکاسیِ پروژه‌ای، یک توسعه‌دهنده‌ی وب که فریلنس کار می‌کنه، تولیدکننده‌ی محتوایی که پروژه‌ای کار می‌کنه، و... . به کسی که به‌صورت پروژه‌ای و بدون داشتن تعهد بلندمدت به کارفرما، به کسب‌وکاری مشغوله، فریلنسر گفته می‌شه. کمی عقب‌تر چندتا مثال زدم.با پیشرفت روزانه‌ی دنیای فناوری‌های ارتباطی، به تعداد مشاغل فریلنسری هم افزوده می‌شه، چرا که فریلنسر بودن به‌شدت وابسته‌ی قابلیت دورکاریه. پس اگه می‌خوایم یکی از این مشاغل رو انتخاب کنیم، خیلی مهمه که این مدل از کسب‌وکار رو بشناسیم. تجربه‌ی هرچند کم من توی کار به‌صورت فریلنس باعث شد تصمیم بگیرم راجع به این مدل از کار کردن یک پست بنویسم؛ پستی که احتمالا مشابه‌اش رو قبلا دیدین و خوندین. اول می‌خواستم معایب و مزایای فریلنسینگ رو بنویسم. بعدش اما دقت کردم و دیدم یه مرز باریکی بین معایب و مزایای فریلنسینگ وجود داره، و این فریلنسره که تعیین می‌کنه این مرز به سمت عیب متمایل بشه، یا به سمت مزیت. در حقیقت همین موضوع ایده‌ی انتخاب این عنوان رو بهم داد، شمشیری دولبه که در استفاده از اون باید دقت زیادی داشته باشی.1. آزادی عمل آزادی عمل و انتخاب، شاید بنیان اصلی فریلنسینگ باشه. احتمالا بشه گفت هر ویژگی دیگه‌ای از فریلنسینگ زیرمجموعه و تاثیرگرفته از داشتن آزادی عمل و حق انتخابه. کلا ذات ما یه جوریه که دوست داریم حق انتخاب داشته باشیم. این دوست داشتن تا حدیه که به عنوان مثال سیاستمداران زیادی با القای داشتن حق انتخاب به مردم، با دردسر خیلی کمتری اهداف خودشون رو پیش می‌برند. در حقیقت گزینه‌ی انتخابی ما مهم نیست؛ مهم اینکه که یه چیزی انتخاب شده، و مهم‌تر اینکه ما انتخاب‌اش کردیم. بگذریم، این پست که اصلا مربوط به سیاست نیست. این‌یکی لبه:توی فریلنسینگ این امکان وجود داره که شما انتخاب کنید که قصد دارید چه پروژه‌ای رو انجام بدید. این ایده که آدم خودش بتونه مسیر شغلیش رو تعیین و هدایت کنه، ایده‌ی خیلی جذاب و مهمیه. مهم از این بابت که به عنوان مثال قراره یک‌ماه روی پروژه‌ای کار کنید. در اصل دارید یک‌ماه از زندگی‌تون رو به یه چیزی اختصاص می‌دین. پس مواردی مثل شخصیت کارفرما، سود و منفعتی که پروژه قراره به شما برسونه، و... خیلی مهم هستند. شما که نمی‌خواین یک‌ماه با خودتون جنگ اعصاب داشته باشین؟اون‌یکی لبه: اما داشتن حق انتخاب همیشه هم خوب نیست. توی این پست کمی در مورد قانون hick نوشتم و از معایب حق انتخاب حرف زدم. داشتن حق انتخاب‌‌های زیاد، شانس انتخاب گزینه‌ی اشتباه رو بالا می‌بره؛ طبیعی و منطقیه. ممکنه شما در انتخاب پروژه‌ی منفعت‌آور دچار اشتباه بشید. مثلا پروژه‌ای رو انتخاب کنید که شاید در کوتاه‌مدت براتون سودآور بوده؛ اما در بلندمدت چیزی که عایدتون نکرده هیچ؛ باعث اتلاف وقت‌تون هم شده.در شرایطی هم ممکنه که ما اصلا فرصت انتخاب کردن رو از دست بدیم. حالتی رو در نظر بگیرید که فریلنسر وسواس زیادی در انتخاب پروژه به خرج می‌ده(اصطلاحا زیادی خوب‌وبد می‌کنه). با خودش می‌گه: «شاید پروژه‌ی بعدی که بهم بخوره بهتر از این باشه». اما ممکنه تا مدت‌ها خبری از «پروژه‌ی بعدی» نباشه. و خب با توجه به استقلال مالی فریلنسر نسبت به وضعیت مالی یک کارمند، فکر می‌کنم یکی از بدترین اتفاقاتی که می‌تونه برای یک فریلنسر بیفته اینه که فاصله‌ی آخرین پروژه‌اش با پروژه‌ی فعلیش زیاد شده باشه.نمی‌دونم چرا وقتی حرف از آزادی می‌شه؛ پرنده رو مثال می‌زنیم؟ یعنی موجودی که بتونه پرواز کنه، دیگه محدودیتی نداره؟2. مدیریت زمان احتمالا این مورد دل‌رباترین، جذاب‌ترین، و گول‌زننده‌ترین دلیلیه که  افراد به سمت فریلنسر شدن می‌رند. این که اختیار زمان و وقت‌ات دست خودت  باشه چیزی نیست که بشه به سادگی از کنارش رد شد.این‌یکی لبه: داشتن شغلی که بتونی کارت رو از هر ساعتی که  بخوای شروع کنی، در زمان‌های دلخواه متوقف‌اش کنی، و در ساعت دلخواه  ادامه‌اش بدی، یک آروزی مشترک بین خیلی از ماست. چقدر خوبه داشتن شغلی که  بتونی امروز به دلایل مشغله‌های جانبی فقط چهار ساعت کار کنی، و در عوض  فردا روز قبل رو جبران کنی.مورد دیگه اینه که افرادی هستند که ترجیح  می‌دند به‌جای کار در طول روز، شب رو بیدار بمونند. بازدهی این افراد در  طول شب خیلی بیش‎تره. شاید یکی از دلایلش سکوتی باشه که در شب پیدا می‌شه.  خب فریلنسر بودن این امکان رو به ما می‌ده تا خودمون انتخاب کنیم کی کار  کنیم.اون‌یکی لبه:این مورد -مدیریت زمان- دقیقا به همون  اندازه که دل‌رباست، گول‌زننده و مضر هم هست. احتمالا درباره‌ی «قانون  پارکینسون» اطلاع دارید. خلاصه‌اش اینه که ما یک کار رو ظرف همون زمانی  انجام می‌دیم که در اختیار داریم. یعنی اگه برای انجام پروژه‌ای یک‌ماه وقت  داریم، مهم نیست که اون کار می‌تونه در مدت کمتری به اتمام برسه؛ ما به  اندازه‌ی همون یک‌ماه کار رو کش می‌دیم. اگه از هدر دادن یک‌ماه کامل برای  کاری که فرضا به  20 روز زمان نیاز داشته صرف‌نظر کنیم، می‌تونیم بگیم خب  مشکلی نیست؛ به‌هرصورت کار رو به اتمام رسوندیم. اما همیشه اینجوری نیست.  مواردی پیش خواهند اومد که انقدر امروز‌فردا می‌کنیم، و انقدر به خودمون  می‌گیم زمان هست هنوز، که به خودمون میام و می‌بینیم 15 روز بیش‌تر وقت  نداریم و عملا به ددلاین نمی‌رسیم. اینجا عملا اعتبار خودمون رو می‌بریم  زیر سوال و کم‌کم از تعداد کارفرماهایی که حاضرند پروژه‌ی خودشون رو به ما  بسپارند کم می‌شه.یکی از موارد دیگه‌ای که می‌تونه ما رو  با دردسر مواجه کنه، انتخاب نادرست زمان و مقدار اون برای کار کردنه.  ببینید؛ این که ما می‌تونیم روز بعد کمبود ساعت کاری روز قبل رو جبران  کنیم، یه محدودیت و تلرانس داره. اگر فرضا میزان ساعت کاری ما 8 ساعت در  طول روز باشه، نمی‌تونیم همیشه 4 ساعت عقب باشیم. در نهایت کار به جایی  می‌رسه که در طول یک روز مجبوریم 16 ساعت و حتی بیش‌تر کار کنیم تا  کمبودهای زمانی روزهای گذشته رو جبران کنیم. و اگر این تبدیل بشه به یک «سبکِ کار کردن»، در درازمدت باعث دردسرهای زیادی می‌شه؛ مثل:به خطر افتادن سلامتیعقب افتادن از سایر کارها(چه تفریحی، چه ضروری) به‌وجود اومدن مشکل در روابط اجتماعیمدیریت زمان از آرمانی‌ترین چیزهاییه که دوست داریم کنترل‌شون رو در اختیار داشته باشیم.3. تعهد و پاسخ‌گو بودنیکی از ویژگی‌های اصلی فریلنسینگ عدم تعهد درازمدت به کارفرماست. حالا  جدا از این نوع از تعهد، یه نوع تعهد دیگه هم هست که باید بهش اشاره کنم.وقتی توی یک شرکت مشغول به کار هستی، قاعدتا باید به یه سری افراد  جواب‌گو باشی. مثلا در مورد کیفیت کار یا روند و وضعیت پروژه، ملتزم به  پاسخ‌گویی به ارشد خودت یا مدیر پروژه هستی. در مورد ساعات ورود و خروج به  شرکت، پوشش مناسب، و… باید به مسئول مربوطه جواب بدی و به تعهداتت نسبت به  سازمان پایبند باشی. حالا ببینیم وضعیت فریلنسینگ در این مورد به چه صورته.این‌یکی لبه:یه سری افراد هستند که وقتی مجبور به  پاسخ‌گویی و دادن گزارش به کسی دیگه نباشند، بازدهی بالاتری دارند. این  افراد ترجیح می‌دند خودشون مسئول کارهای خودشون باشند و توضیحاتی رو به شخص  دیگه‌ای ارائه ندند. و خب اگه بتونند این مورد رو به خوبی مدیریت کنند،  معمولا نتیجه‌ی موردنظرشون رو به‌دست میارند. فریلنسینگ این امکان رو به ما  می‌ده که مسئولیت و هماهنگی تمام وظایف به عهده‌ی خودمون باشه. به عنوان  مثال وقتی من هم طراح رابط کاربری هستم و هم توسعه‌دهنده‌ی اون، به احتمال  زیاد مشکلات و ناهماهنگی‌های کمتری بین این دوتا فاز برام پیش میاد.اون‌یکی لبه:اما این عدم پاسخ‌گو بودن می‌تونه به  فعالیت کاری ما خیلی آسیب بزنه. وقتی مجبور نیستی در قبال فعالیت‌هات به  کسی جواب پس بدی، ناخودآگاه و چه بسا خودآگاه یه سری استاندارد رو رعایت  نمی‌کنی. به‌صورت کلی وجود فرد یا تیمی که روی کار تو نظارت داشته باشه،  معمولا و در بیش‌تر مواقع باعث افزایش کیفیت خروجی می‌شه. همون مثال طراح  رابط کاربری رو در نظر بگیرید. این طراح ممکنه طرح نامناسب ولی آسونی رو  انتخاب کنه، تا در پیاده‌سازی اون به مشکل نخوره. یا از اونجایی که بیش‌تر  کارفرماها از جزییات فنی سر در نمیارند، و یا طراحی زیبا و اصولی رو  نمی‌شناسند، این اجازه به این دسته از طراحان و توسعه‌دهندگان داده می‌شه  تا در کار خودشون کم‌فروشی کنند. البته یک فریلنسر آینده‌نگر هیچ‌وقت این  کار رو نمی‌کنه.از طرفی انتخاب و اجرای پروژه‌های آسون،  باعث می‌شه فریلنسر درجا بزنه. زمانی خواهد رسید که این فریلنسر موقعیت‌اش  رو با همتای خودش که همزمان با او در شرکتی مشغول به کار شده مقایسه  می‌کنه، و متوجه کم بودن میزان دانش و تجربه‎ی خودش می‌شه. این مورد شاید  از مورد قبلی -کم‌فروشی- هم خطرناک‌تر باشه؛ البته برای شخص فریلنسر؛ وگرنه  از نظر وجدان، اولی خیلی وجهه‌ی بدتری داره.قبول مسئولیت و پاسخ‌گو بودن، از چالش‌برانگیزترین موضوعاتیه که باهاش روبه‌رو هستیم.در آخر دوست دارم به یه مورد دیگه هم اشاره کنم. دوستان عزیزی که فریلنس  کار می‌کنید؛ نداشتن تعهد بلندمدت به سازمانی خاص نباید باعث بشه شما  هزینه‌ی پروژه‌ رو پایین‌تر از عرف خودش بدید. درسته که مهم‌ترین علتی که  کارفرماها به سمت فریلنسرها میاند اجتناب از هزینه‌های زیاده؛ اما این مورد  نباید باعث بشه ارزش تخصص و وقتی رو که برای به‌دست آوردن این تخصص گذاشتین  پایین بیاد. به خودتون فکر کنید، به همکاران‌تون فکر کنید، به آینده‌ی اون  زمینه‌ای که توش فعال هستید فکر کنید، به این فکر کنید که یه روزی انقدر  توی تخصص خودتون خبره می‌شید که پیشنهادهای مالی پایین رو بی‌احترامی به  خودتون تلقی می‌کنید. افراد تا وقتی به خودشون احترام نذارند؛ بهشون احترام گذاشته نمی‌شه. </description>
                <category>رضا سنگ‌سفیدی</category>
                <author>رضا سنگ‌سفیدی</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jun 2019 17:57:27 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>