<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آرمین باقرفرد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mt2lhd</link>
        <description>نوشتن از بابت خوانده شدن نیست نوشتن به صرف علاقه ست</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:05:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/5148/avatar/fv3qmK.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آرمین باقرفرد</title>
            <link>https://virgool.io/@mt2lhd</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اگر میخواستیم آهنگی بسازیم در مدح حُزن</title>
                <link>https://virgool.io/@mt2lhd/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AF%D8%AD-%D8%AD%D9%8F%D8%B2%D9%86-hebbvtwdfqcq</link>
                <description>این نوشته داستان به‌وجود آمدن یکی از عجیب‌ترین ژانر‌های موسیقی را می‌گوید. یک‌جور‌هایی «تحلیل حسی ژانر دووم متال (Doom Metal) و چیزهایی شبیه به آن.فرمول صوتی موسیقی‌ای که زمان را کش می‌دهددر دهه‌ی ۱۹۷۰، بیرمنگام انگلستان شهری بود غرق در دود و صدای پرس‌های آهن. در چنین فضایی بود که Black Sabbath صدایی ساخت که سنگینی‌اش ادامه‌ی طبیعی زندگی کارگران خسته و خیابان‌های زنگ‌زده بود. آن‌ها اولین کسانی بودند که فهمیدند موسیقی فقط قرار نیست فریاد بزند؛ گاهی باید کند و صبور و تاریک پیش برود—آهسته مثل قدم‌های انسانی که در مه راه می‌رود. همین جرقه، بعدها شد آنچه امروز «Doom Metal» می‌نامیم.Pentagram، Saint Vitus و بعدتر Candlemass این مسیر را ادامه دادند؛ هرکدام به شیوه‌ای. دووم متال کم‌کم از «راک سنگین» جدا شد و به قلمرویی مستقل تبدیل گشت: صداهایی با تمپوی پایین، آکوردهای سیاه اما زنده که گویی نفس می‌کشند. اگر روی یک آهنگ دوومی تمرکز کنی، حس می‌کنی زمان کش می‌آید. این کش‌آمدن بخشی از ماهیت ژانر است؛ موسیقی‌ای که نه از شتاب می‌ترسد و نه می‌خواهد هیجان لحظه‌ای بدهد، بلکه می‌خواهد «مکث» را موضوع اصلی کندر دووم متال، هر چیز انگار عمداً نسبت به انتظار شنونده کــــنـــدتــــر اتفاق می‌افتد.  تمپوها معمولاً پایین‌اند، اغلب زیر 80 BPM. درام‌ها تکرارشونده و کوبنده‌اند، و گیتارها با دیستورشن زیاد و سنگین، هارمونی‌ها بر مدهای مینور—به‌خصوص Aeolian و Phrygian—تکیه دارند.جامعه‌ فیلسوفان خانگی محزونگوش دادن به آهنگ‌های این ژانر برای بسیاری حکم لحظه‌ای دارد که چراغ‌ها خاموش می‌شوند و تازه می‌توانی صدای قلبت را بشنوی. نه برای سقوط، بلکه برای دیدن عمق.دووم در جوامعی شکوفا شد که خلوت، زمستان طولانی و انزوا بخشی از زیست اجتماعی است. کشورهای اسکاندیناوی—سوئد، فنلاند، نروژ—بستر اصلی این ژانر شدند. در چنان فضایی، موسیقی‌ای که به تاریکی و مراقبه می‌پردازد، نه «عجیب»، بلکه «طبیعی» است.در آمریکا، دووم با خشم و زنگار جنوب مخلوط شد و شاخه‌هایی مثل Sludge Doom و Stoner Doom شکل گرفت؛ صداهایی که هم بوی رطوبت گاراژ می‌دهند و هم خستگی نسل‌هایی که زیر بار صنعتی شدن له شدند اما کسی ندید!در سطح جامعه‌شناختی، دووم یک «جامعه کوچک اما عمیق» دارد؛ فستیوال‌هایش—مثل Roadburn—بیشتر شبیه گردهمایی‌های معنوی‌اند تا کنسرت‌های سرگرم‌کننده. شنونده‌ها هویت این ژانر را نه در شهرت، بلکه در صداقت، کندی و تأمل می‌بینند.در پایان باید گفت که این ژانر دیسلاو فرنگی نیست :)دووم متال موسیقی شکست نیست؛ موسیقی مواجهه با شکست است. حرکتی آهسته در مه، سفری به درون، تأملی درباره‌ی «سنگینیِ بودن» از کارخانه‌های خاکستری بیرمنگام تا جنگل‌های سرد اسکاندیناوی.این همان خط باریک میان موسیقی و ادبیات است که دووم بر آن راه می‌رود—جایی که موسیقی گاهی آن‌قدر کند اما سنگین می‌شود که هر سکوت به اندازه‌ی هر نت معنا دارد.</description>
                <category>آرمین باقرفرد</category>
                <author>آرمین باقرفرد</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2026 16:45:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما دارید هیولا میسازید!!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@mt2lhd/%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D8%AF-hixg07quceqx</link>
                <description>این نوشته از داستان فرانک‌اشتاین نتیجه‌ای میگیرد که به زندگی همه‌مان مربوط می‌شود.گفته‌های پایین اسپویلر دارد! و بخش‌هایی از داستان را لو می‌دهند. این مطلب به گونه‌ای نوشته‌شده که قطعا از خواندن فرانک‌اشتاین اثر کتاب مری شلی (Mary Shelley)، لذت کافی را خواهید برد!برخلاف تصور عامه فرانک‌اشتاین اسم یک هیولا نیست بلکه  متعلق به دانشمندی است که هیولا را ساخت. ویکتور فرانک‌اشتاین (Victor Frankenstein)، با هدف حیات‌بخشی و بازی کردن نقش یک خدا موجودی را بوجود آورد که «هیولا ( Monster)» خوانده می‌شد. او از اجزای بدن اجساد برای ساختن مخلوقش استفاده‌ کرد. مخلوقی که به‌خاطر ظاهر ترسناکش از جامعه طرد و مورد نفرت واقع شد. همین نفرت او را به یک هیولای انتقام‌جو تبدیل کرد. ادامه داستان را در کتاب بخوانید... اما بیایید پاسخ یک سوال را بیابیم: چه چیزی هیولا را «هیولا کرد»؟ کاراکتر فیلم اقتباس شده:آیا هیولا از ابتدا هیولا بود، یا نتیجه‌ی مواجهه‌اش با جهان چنین سرنوشتی برایش رقم زد؟ در بخشی از داستان، مخلوق با صدایی که هم اندوه دارد و هم خشم، به خالقش می‌گوید: «من ذاتاً نیک بودم، اما رنج مرا به شیطان تبدیل کرد.»!این جمله تقریباً مستقیم از متن رمان گرفته شده است. در نسخه انگلیسی مخلوق به ویکتور می‌گوید:“I was benevolent and good; misery made me a fiend.” ناگهان با موجودی صرفاً ترسناک طرف نیستیم؛ بلکه با ذهنی مواجه می‌شویم که تازه پا به جهان گذاشته و نخستین تجربه‌اش از انسان‌ها، ترس و طرد شدن است. مخلوق فرانک‌اشتاین در آغاز شبیه یک ذهن سفید است؛ بدون کینه، بدون برنامه برای شرارت. او در خلوت جنگل‌ها زندگی را کشف می‌کند، زبان را از دور می‌آموزد، مهربانی انسان‌ها را می‌بیند و همان را در درون خود می‌پروراند.او هر بار که به انسان نزدیک می‌شود، تنها واکنش ترس، نفرت و فرار است. جامعه‌ای که از ظاهرش وحشت دارد، ناخواسته او را به همان تصویری تبدیل می‌کند که از او می‌ترسد. در یکی از تلخ‌ترین لحظات داستان، مخلوق می‌گوید: «اگر کسی مرا دوست می‌داشت، من هم مهربان می‌بودم.» جمله‌ای ساده و بسا کلیشه‌ای که ناگهان داستان را از یک روایت گوتیک به یک مسئله انسانی تبدیل می‌کند.وقتی او سعی می‌کند با خانواده De Lacey ارتباط برقرار کند:ابتدا پیرمرد نابینا با او مهربان استاما وقتی بقیه برمی‌گردند، از ظاهرش وحشت می‌کننداو را می‌زنند و بیرون می‌کننداین حادثه لحظه‌ی اصلی تغییر روانی او در داستان است.اما تنها کسی که یک تغییر روانی را تجربه می‌کند «مخلوق» نیست. لحظه‌ای که مخلوق چشمانش را باز می‌کند، ویکتور باید طعم پیروزی را بچشد؛ سال‌ها تلاش، وسواس و رویا برای شکست دادن مرگ به نتیجه رسیده‌است. اما آنچه در درونش شکل می‌گیرد غرور نیست، بلکه هراسی عمیق است. او به موجودی که ساخته نگاه می‌کند و ناگهان درمی‌یابد رؤیایی که در ذهنش باشکوه بود، در واقعیت صورتی هولناک دارد. ویکتور وقتی هیولا زنده می‌شود وحشت می‌کند و او را رها می‌کند؛ از آزمایشگاه فرار می‌کند و مسئولیت مخلوقش را نمی‌پذیرد. همین رها شدن آغاز تمام فاجعه‌های بعدی است.آیا هر چیزی که انسان می‌تواند انجام دهد، واقعاً ارزش انجام دادن دارد؟ انسان گاهی در مسیر خواستن و توانستن، بی‌آنکه بداند، در آستانه ساختن همان هیولایی قرار می‌گیرد که خودش را نابود می‌کند. همه ما خیلی «هیولا» زیادی برای خود ساختیم و تنها استراتژی ما دربرابر آن مخلوق، فرار بود و بس!.ویکتور نباشید! مسئولیت مخلوقاتتان را بپذیرید!خانواده «De Lacey» هم نباشید! اگر کسی شبیه شما نیست لزوما «هیولا» محسوب نمی‌شود.تا درودی دیگر بدرود.</description>
                <category>آرمین باقرفرد</category>
                <author>آرمین باقرفرد</author>
                <pubDate>Sun, 12 Apr 2026 13:36:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پلاسیبو | Placebo</title>
                <link>https://virgool.io/@mt2lhd/%D9%BE%D9%84%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%A8%D9%88-placebo-yn4bajog6sea</link>
                <description>پلاسیبو یک گروه آلترناتیو راک انگلیسی است.پلاسیبو را میتوان جزو چهار گروه برتر ژانر آلترناتیو راک دانست. اگر از من بپرسید آن را بعد از ردیوهد و میوز در رده سوم قرار میدهم. ( شاید رد هات چیلی پپرز را چهارم بگذارم و مطلبی درموردشان بنویسم) . اما تا آنجا که میدانم گروه پلاسیبو چندان میان هواداران راک ایرانی تمجید نمی شود. تصمیم گرفتم کمی راجع به این گروه بنویسم و آهنگ های مورد علاقه ام از پلاسیبو را هم معرفی کنم. توجه داشته باشید که اینجا نیامده ایم بیوگرافی پلاسیبو را شرح دهیم.گروه راک پلاسیبو در سال 1994 در لندن تاسیس شد. معنای لغوی نام آن ها دارونما است. دارونما در حقیقت ماده ای است که هیچگونه تاثیر شیمیایی و دارویی حقیقی در بدن نخواهد داشت و فقط برای گول زدن فرد مورد استفاده قرار میگیرد.اعضای اصلی گروه پلاسیبو را دو نفر تشکیل میدهند. این گروه تا به حال سه درامر عوض کرده است که در مجموع 5 عضو اصلی در پلاسیبو فعالیت داشته اند. بند پلاسیبو برای اجرا های زنده نوازندگان مهمان دعوت می کند. از آن جایی که حوصله سرچ ندارم و حافظه خوبی هم ندارم نام اعضای گروه را به درستی به یاد ندارم. فقط میدانم برایان و استفان دو عضو اصلی هستند و نام خانوادگی شان هم مهم نیست.به نظر بسیاری بهترین سال های فعالیت این گروه بین سال های 1996 تا 2006 بود و بعد از آن گروه نتوانست خلاقیت و کیفیت را در آهنگ هایش حفظ کند. تم آهنگ ها در این سال ها عمدتاً عاشقانه است بعد ها پلاسیبو توانست کمی از این فضا فاصله بگیرد و شعر های با فضا های وهم آلود نیز بسراید. موسیقی پلاسیبو را بیشتر می توان به گروه میوز شبیه دانست. آهنگ هایی با تمپوی بالا و متکی به هنر وکالیست. صدا سازی های جذابی در آهنگ های آن ها نیز به چشم می خورد و اگر به تعداد زیادی از آهنگ های این گروه گوش کنید یک الگوی خاص در سازبندی و صداسازی مشاهده خواهید کرد. اگر بخواهم آلبوم های مورد علاقه خودم از پلاسیبو را لیست کنم. آلبوم &quot; Sleeping with ghosts&quot; و &quot;Battle for the sun&quot; را بیشتر از بقیه دوست دارم. آلبوم Meds نیز کار های جالبی در خود دارد. بهترین آهنگ های پلاسیبو به نظر من:1. Battle for The Sun2. For What it&#x27;s Worth3. The bitter END4. Song to Say Goodbye5. Running Up That hillحتما بند پلاسیبو را امتحان کنید.برای پایان هم شعر آهنگ &quot; برای آنچه ارزشش را دارد For what it&#x27;s worth &quot; از پلاسیبو را ترجمه کردم. مراقب خود باشید و عزت زیاد. The end of the centuryI said my goodbyesپایان قرن شده و من خداحافظی هایم را کرده امFor what it&#x27;s worth, I always aim to pleaseBut I nearly diedبرای آنچه ارزشش را دارد، میخواهم (همه را) راضی نگه دارماما چیزی نمانده بود تا بمیرمFor what it&#x27;s worthCome on, lay with meبرای آنچه ارزشش را داردبیا و کنارم آرام بگیر&#x27;Cause I&#x27;m on fireFor what it&#x27;s worth, I&#x27;d tear the sun in threeچرا که من در حال سوختنمبرای آنچه ارزشش را دارد من خورشید را سه تکه می کنمTo light up your eyes تا چشمانت بدرخشندFor what it&#x27;s worth X5برای آنچه ارزشش را دارد X5Broke up the familyEverybody criedخانواده از هم گسیخت و همه گریه کردندFor what it&#x27;s worth, I had a slow diseaseبرای آنچه ارزشش را دارد، یک بیماری کند گرفته بودمThat sucked me dryکه مرا خشکاندFor what it&#x27;s worthبرای آنچه ارزشش را داردCome on, walk with me با من بیا و با من قدم بزنInto the rising tideدر موج های برخاستهFor what it&#x27;s worth, fill the cavityبرای آنچه ارزشش را دارد، حفره را پر کنYour god shaped hole tonight خدایت امشب حفره را شکل دادهFor what it&#x27;s worthبرای آنچه ارزشش را داردNo one cares when you&#x27;re out on the streetبرای کسی مهم نیست که تو در خیابانیPicking up the pieces to make ends meetتکه ها را جمع میکنی تا خرجت را در بیاوریNo one cares when you&#x27;re down in the gutterبرای کسی مهم نیست که تو شکست خورده ایGot no friends, got no loverدوست و معشوقی نداریNo one cares when you&#x27;re out on the streetبرای کسی مهم نیست که تو در خیابانیPicking up the pieces to make ends meetتکه ها را جمع میکنی تا خرجت را در بیاوریNo one cares when you&#x27;re down in the gutterبرای کسی مهم نیست که تو شکست خورده ایGot no friends, got no loverدوست و معشوقی نداریGot no loverمعشوقی نداری</description>
                <category>آرمین باقرفرد</category>
                <author>آرمین باقرفرد</author>
                <pubDate>Fri, 26 Nov 2021 15:00:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب سعادت بشر</title>
                <link>https://virgool.io/@mt2lhd/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%B4%D8%B1-zyrtt0h9bl1a</link>
                <description>آیا شادی و خوشبختی هدف زیستن است؟بسیار گفته می شود که هدف از زندگی شاد زیستن است. فیلسوف های بسیار خوشبختی را هدف اصلی زیست بشر در نظر گرفته اند. اما اگر اینطور نباشد چه؟ اگر بشر ذاتاً برای شاد زیستن به دنیا نیامده باشد چه؟جریان سعادت جویی و یافتن خوشبختی در زندگی سابقه ای طولانی در نظر فیلسوف ها داشته است. اما هیچ گاه بشر توجه چندانی به آن نداشته است. هیچ انسان عامی تا 200 سال پیش به دنبال خوشبختی نمیگشته است. بشر تا دوران مدرن سواد و زمان لازم برای تفکر در باب خوشبختی را نداشته است و تفکر در باب خوشبختی منحصر به نخبگان جامعه میشد.سعادت از دیرباز تاکنون:نظریات فیلسوفان در باب سعادت با افلاطون آغاز می شود. تفکرات ایده آلیستی افلاطون باعث شده بود تا سعادت را نیز در باب ایده مُثُل بگنجاند. او معتقد بود که حرکت در مسیر حقیقت و یافتن عالم مُثُل خوشبختی را برای بشر فراهم می آورد. چنین تفکری برای بشر قرن 21 چندان کارساز نیست و باید از آن گذر کرد.پس از افلاطون، ارسطو دیدگاه منطقی تری در باب شادی و سعادت ارائه کرد. ارسطو نظم و تعادل را برای زندگی هر انسان پیشنهاد می کند. ارسطو دیدگاه ماده گرایانه ای نسبت به شادی دارد. او شادی را وابسته به رفع نیاز های مختلف زندگی می شمارد و &quot;تعادل&quot; را راه مناسبی برای چسبیدن به شادی ها معرفی می کند. قصد ندارم دیدگاه های فلسفی را یکایک شرح دهم مادامی که لزومی هم به این کار نیست. پس از گذشت سال ها و تفکرات مختلف بشر وارد دنیای مدرن می شود. رشد صنایع و پیشرفت هایی در اختیار انسان قرار می دهد که میتواند زمان بیشتری برای تفکر داشته باشد. آموزش نیز به زندگی عمده انسان ها وارد می شود. این ترکیب تشکیل یک میل برای شادی بیش از حد به انسان تزریق می کند. این میل از طرف رسانه ها و جامعه نیز به شدت تشدید می شود. تقریبا همه از انسان ها موفقیت های سرشار را انتظار دارند و هیچ کس حاضر نیست اصل زندگی را بدون &quot;موفقیت ها&quot; بپذیرد. بدین ترتیب مفهوم سعادت به طور کلی ماده گرایانه می شود. داشتن خانه، آزادی، تحصیل، زیبایی و ... راه هایی برای شاد زیستن معرفی می شوند. زاده شدن این تفکر در میان جوامع بشری تماماً یک شکست بوده است. اسلاوی ژیژک در مناظره خود با جردن پیترسون مثالی جالب می آورد. وی اشاره میکند که در تحقیق مردم بنگلادش احساس شادی بیشتری نسبت به یکی از کشور های جهان اول و مدرن داشته اند. (متاسفانه نام کشور خاطرم نیست). این ادعا حتی با میزان خودکشی ها نیز رابطه مستقیم دارد. متاسفانه انگونه که بشر گمان میکرد، پیشرفت فرهنگ و جوامع و رشد اقتصادی و دموکراسی باعث سعادت افراد جامعه نمی شود و برعکس باعث می شود که شادی به مفهومی بسیار گنگ تبدیل شود. سخن پایانی:نگارنده این نوشته راهکاری ارائه نمیدهد و تنها سوال مطرح کرده است. </description>
                <category>آرمین باقرفرد</category>
                <author>آرمین باقرفرد</author>
                <pubDate>Thu, 15 Oct 2020 01:51:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آلبوم This Is No Fairy Tale از Carach Angren قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@mt2lhd/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%A2%D9%84%D8%A8%D9%88%D9%85-this-is-no-fairy-tale-%D8%A7%D8%B2-carach-angren-jqashrd75uky</link>
                <description>چرا نوشتن اولین پست یکی-دو سال عقب افتاد؟- خودم هم نمیدانم، شاید یادم رفت، یا حس و حالش نبود، مهم هم نیستچرا الان مینویسم؟- این را هم نمیدانم، به نظرم خوب است که نوشته شود. چند روزی است که ویرگول را دنبال میکنم. نکته ای که برایم جالب بوده این است که در سرچ هایم در گوگل صفحاتی از ویرگول را یافته ام که خیلی برایم مفید واقع شده اند. از این بابت هم از نگارندگان بلاگ های ویرگولی متشکرم و هم از ویرگول و هم از گوگلروی هم رفته تصمیم بر آن شد که خود نیز بخشی از این موج باشم و موضوعی که مخاطبان بسیار کوچکی دارد را برای نوشتن انتخاب کنم.این نوشته به هیچ وجه ممکن یک نقد نیست.کاراک انگرن کیست؟کاراک انگرن بندی است که به صراحت قصه می گوید. فضای آهنگ های این بند ما را به یاد داستان های مادربزرگ ها می اندازد که برای ترساندن نوه هایشان نقل می شد. (البته مادربزرگ های خارجکی). خلق فضاهای ترسناک و داستان گونه، با دو ژانر موسیقی بیشتر سازگار نیست. اول ژانر کلاسیک و دوم موسیقی متال. همه ی ما حداقل تجربه ی یکبار دیدن فیلم ترسناک را داریم. در اکثر اوقات از تم های ترسناک موسیقی کلاسیک در آن ها استفاده می شود. اما ایجاد فضای ترس با موسیقی کلاسیک عملاً یک کلیشه است. برای مدرن تر کردن چنین فضایی موسیقی متال به داستان اضافه شده است. (آن هم بلک متال)برای افرادی که با ژانر متال آشنا نیستند، دیدن یک اجرای بلک متال به اندازه ی کافی ترسناک خواهد بود و اصلا نیازی به اضافه کردن تم های کلاسیک، سرود های مغموم ارکستر کُر و مواردی از این دست نیست. اما قطعا کاراک انگرن برای افراد نااشنا با سبک متال موسیقی نساخته و من نیز این نوشته را برای این افراد نمی نویسم.چرا باید بترسیم؟به عقیده ی من ترس بازگشتی به دنیای نیاکان ماست. هنگامی که زندگی یک انسان ماقبل تاریخ را تصور میکنم، چیزی جز ترس قطعی به نظر نمیرسد. هنگامی که تاریکی فرا می رسید هیچ معلوم نبود چه سرنوشتی برای انسان رغم می خورد. گونه ی انسان ها جزو ضعیف ترین گونه ها از نظر فیزیکی است. انسان با دست خالی از پس یک نر میش هم بر نمی آید، چه برسد به شیر و خرس و ... همین ضعف باعث تشدید حس ترس انسان می شد. امروزه با اعطای آرامش نسبی به زندگی ها انسان ها به ترس به عنوان یک نوستالژی ژنتیکی نگاه می کنند. حسی که نه در مغز بلکه در سلول های بدن شان آن را تجربه می کنند همانگونه که پیشینیان آنها بودند.قصه ی هانسل و گرتل قرن بیست و یکمیهانسل و گرتل را احتمالا میشناسید، خواهر و برادری که درگیر مشکلات خانوادگی بودند. در جنگل گم شدند و به خانه ی شکلاتی جادوگر سیدند و ادامه ماجرا.روایت کاراک انگرن از این داستان به شکل مرسوم و کلاسیک خود نیست. کاراک انگرن در نخستین آهنگ از این آلبوم با استفاده از فواصل ترسناک موسیقی کلاسیک، شما را برای شنیدن یک تئاتر آماده می کند. به نظرم بهترین توصیف برای این آلبوم همین است، تئاتر شنیداریاز دومین قطعه ی آلبوم، داستان آغاز می شود. آغاز متن آهنگ بدین صورت است:Once upon a time, there stood a house of ill fameA drug property associated with violence and crimeThere lived a family in despair, sorrow, and tragedyیکی بود یکی نبود، خانه ای بدآوازه بود خانه ای پر از مواد مخدر و جنایت و خشونتخانواده ای با ناامیدی و غم و مصبت آنجا زندگی می کردند از اولین جملاتی که در این آلبوم شنیده می شود مخاطب در خواهد یافت که با قصه رو به رو است.قصه در این قطعه به این شکل ادامه پیدا می کند: خواننده به توصیف پدر خانه می پردازد: پدر الکلی و یک شیطان واقعی بود، یک سادیست که مادرش از عفت برخوردار نبود (اگر نمیدونید سادیست چیه سرچ کنید) اون خانواده ش رو میزد و روحش بعد از سال ها گناه از درون فاسد شده بود.خب بچه ها حس میکنم مطلب خیلی طولانی شد و این موضوع باعث میشه خونده نشه ادامه قصه رو بعدن میگم، (ایشالا که نره واسه دو سال دیگه)ویرایش پس از سال ها: متاسفانه تنبلی این رشته پست ها را کشت!</description>
                <category>آرمین باقرفرد</category>
                <author>آرمین باقرفرد</author>
                <pubDate>Sat, 07 Sep 2019 23:47:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاراک انگرن | Carach angren</title>
                <link>https://virgool.io/Eargasm/carach-angren-kxw2vxjlgzuz</link>
                <description>همه ی ما موسیقی را کم و بیش میشناسیم ، برخی بیشتر و برخی کمتر درگیر آن هستیم . برای آنان که قدری موسیقی متفاوت تری را میپسندند هم بلک متال چنان ژانر خوشایندی به حساب نمی آید . شخصاً بعد از پنج یا شش سال که موسیقی متال را تخصصی دنبال میکنم این سبک را از بقیه زمخت تر میدانم . بلک متال را همه با بند های افسانه ای چون Mayhem , Burzum , Marduk و ... میشناسیم اما در پس چهره ی زمخت بلک متال اصیل نروژی بندی هلندی با نام Carach Angren توجه ام را به خود جلب کرده است . تلفیق موسیقیایی فوق العاده بلک متال و موسیقی سیمفونیک فرم عجیبی از موزیک متال را به وجود آورده . ملودی های گوش نواز و ارکسترال فضایی را رقم میزنند که گویی در حال تماشای یک تئاتر با شخصیت های ترسناک هستیم تا گوش دادن به یک آلبوم موسیقی .این گروه از سال 2003 کار خود را شروع کرد و از 3 عضو تشکیل شده است . نکته ای که کاراک انگرن را از دیگر بند های بلک متال جدا میکند آلبوم های کانسپشنال آن هاست . همه البوم ها دارای یک داستان واحد هستند شاید این امر باعث شده است که هرگز نتوانید موسیقی کاراک را به صورت تک قطعه گوش کنید زیرا در یک البوم همواره قطعاتی هستند که همدیگر را تکمیل میکنند و بدون یکدیگر معنایی ندارند . عمده موضوعات بند را تم های ترسناک ، جنگ ستیز و خشونت ستیزی تشکیل داده است.این گروه از ابتدای فعالیت خود پنج آلبوم استودیویی عرضه کرده است : پنج قصه ، پنج فضای وحشت و خوف حاصل کار آن هاست .تصمیمم بر آن شد که به بررسی هریک از آلبوم ها به صورت جداگانه بپردازم و شرحی از قصه و موسیقی آن ها بنویسم شاید علاقه مندی پیدا شد و خواند ما را هم دعا کرد .</description>
                <category>آرمین باقرفرد</category>
                <author>آرمین باقرفرد</author>
                <pubDate>Fri, 02 Mar 2018 23:49:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>