<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های طه انصاری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mtametam</link>
        <description>خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش / بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 00:33:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/76720/avatar/oOX6wB.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>طه انصاری</title>
            <link>https://virgool.io/@mtametam</link>
        </image>

                    <item>
                <title>صورت چروکیده</title>
                <link>https://virgool.io/@mtametam/%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D8%B1%D9%88%DA%A9%DB%8C%D8%AF%D9%87-hzrlwvqmtm3x</link>
                <description>رابطه من با ترشیجات، مثل رابطه آب و آتش است؛ هر جا یکی باشد دیگری نیست! اصلا وقتی بوی ترشی میشنوم صورتم مچاله میشود! یادم می آید یکبار یکی دست مرا گرفت و ناغافل یک اسید ترش مزه را در دهانم چپاند و بعد با چهره رضایت مندی گفت: عالیه، کات! بعدها فهمیدم من به عنوان موفق ترین تبلیغ آبلیموی خاور میانه شناخته شدم، البته جایزه و پول هایش به کارگردان رسید و اتوی صورت چروکیده اش به من!تقریبا یه همچین فیسی!یک عمو داشتم که رابطه اش با خانواده ما مثل رابطه من با ترشیجات بود و از وقتی به دنیا آمده بودم ما باهم قهر بودیم،تا اینکه بالاخره با ریش سفیدی بزرگان و پایین آمدن بزرگواران از خر شیطان، دو برادر میتوانستند پس از سالها همدیگر را به آغوش بکشند و از وجود هم استفاده ببرند. قرار بر یک مهمانی آشتی کنان در منزل این عموی بزرگوار بود و ماهم سوژه اصلی! از همان قبل مهمانی فاز &quot;من نمی آیم&quot; و &quot;چرا من را با خودتان میبرید&quot; و &quot;من کار دارم&quot; و... برداشته بودم. خداوکیلی حق هم داشتم؛ فکر کن 20 سال به تو بگویند این سیب زمینی قصد کشت تو را دارد  و تو هم چند دفعه‌ای سیب زمینی را عربده کشان دیده باشی! بماند تا حالا چند بار در رویاهایت سیب زمینی را جرواجر کردی و جنازه اش را برای خانواده اش فرستادی تا دیگر از این غلط ها نکند! حالا یک روزه قرار است بروی بغل خانواده سیب زمینی ها  و مثل صمیمی ترین دوستت با آنها برخورد کنی! شبیه فیلمنامه کانجورینگ 2 و اره 3 میماند! سرتان را درد نیاورم، رسیدیم به منزلشان و بعد از احوال پرسی ها و &quot;عموجان چقدر دلم برایت تنگ شده بود&quot; و بغل های محکم، در خانه حریف مستقر شدیم و من سریعا با اشاره عرفان پسرعمویم به سمت موقعیت فیفا رفتم تا بعد اینهمه سال کری خوانی از دور، به او نشان دهم 5 سال بزرگتر بودنش هیچ کمکی در نباختنش نمیکند!درباره عرفان همینقدر بگویم که برعکس منِ شیرینی دوستِ تپل بامزه، یک شیطان لعینِ لاغر و عاشق قره قروت است. بقیه صفاتش را خودتان تصور کنید، میترسم غیبت شود!وارد بازی شدیم و همان طور که حدس میزدم جفتمان بارسا شدیم چون فقط بارسا میتواند بارسا را ببرد! دقیقه 10 گل اول و دقیقه 15 گل دوم را زدم. فیفا بازها میفهمند که دو گل خوردن در این دقایق از بازی مثل این میماند که در مار و پله بعد از 5 بار انداختن تاس در خانه سوم باشی! یعنی اگر هربار یک بیاوری الان باید در خانه پنجم می بودی اما آنقدر بد دستی که هر بار از آنچه زیر مار است بیرون افتاده ای و الان وضعیتت این است!عرفان که دید اینگونه نمیشود و هنوز جنگ شروع نشده، دارد قافیه را میبازد، کشوی جلوی میز را باز کرد و قره قروت را در آورد. بوی قره قروت را که شنیدم عرق کردم، پاهایم سست شد و دسته در دستانم شروع به لرزیدن کرد؛ او هم که خوب میدانست به کجا دارد ضربه میزند شروع کرد به حرف زدن داخل صورت من و سعی کرد با ها های متوالی بوی قره قروت را هر چه بیشتر در فضا پخش کند! نتیجه هم گرفت و نیمه اول دو - دو تمام شد. بین دو نیمه شد و عرفان به سمت آشپزخانه رفت و با یک مجمع پر لواشک و آلوچه و آلوترش و قره قروت و... برگشت به اتاقش. عرق سرد بود که از پیشانی ام میریخت. نقشه کشیدم در دقایق اول نیمه دوم کلکش را بکنم و دقایق بعدی را به دفاع مقدس بگذارنم! همان ابتدای کار یک ضربه کاشته نصیبم شد و سه کنج دروازه اش را دریدم. از حجم زیبایی گل ناخودآگاه داد زدم: چه گل قشنگی!  با این کار حواس همه را به این اتاق جمع کردم و طولی نکشید که همه فامیل پشت سر ما جمع شدند تا این بازی حساس را مشاهده کنند و این اولین اشتباه استراتژیک زندگی ام بود زیرا عرفان از همین موقعیت استفاده کرد و ظرف لواشک را به من تعارف کرد. همه جمعیت منتظر بودند ببیند واکنش من نسبت به این قضیه چیست! نخوردن لواشک همان و به هم خوردن مجلس امشب همانا. تا حالا این حجم از فشار دیپلماسی را روی خودم احساس نکرده بودم، چه میکشند این مذاکره کننده ها که علی رغم میل باطنی مجبورند با نامحرم دست بدهند! دست کردم بین تعدادی از لواشک ها و سعی کردم یک کم دردسرش را انتخاب کنم؛ از بین برندها چشمم به حاج عبدالله خورد. با خودم گفتم این حاج عبدالله به پشمک هایش شهرت دارد و انشالله که لواشک هایش هم لایه ای پشمک دارد و کمی شیرین است... و در همین آن را از ظرف خارج کردم.- حاج عبدالله خودت کمکمان کن!بسته لواشک را باز کردم و آرام آرام به سمت دهانم بردم، لبانم از روی هم برداشته شدند تا یک گاز کوچک از لواشک بزنم؛ ناگهان دستی ناغافل آن لواشک کذایی را تا ته حلقم فرو برد و دهانم بسته شد.صورتم به این روز درآمد:بعد از سالها مزه ترش را تجربه میکردم و اصلا آمادگی همچین وضعیتی را نداشتم. کمی لواشک را اینور آنور کردم اما بدتر شد، تصمیم گرفتم تا لواشک را گوشه لپم نگه دارم اما بعد از مدتی متوجه شدم که تا ثانیه هایی دیگر احتمال دارد لپم سوراخ شود! چشمم به نوشته روی بسته لواشک خورد و متوجه شدم خود حاجی بر سر ترش بودن این لواشک قسم خورده و آبرویش را روی جعبه اش گذاشته! نوشته بود: از این ترش تر سراغ نداری! در دلم یک فحش آبدار به انداز آب دهانی که در دهانم جمع شده بود نثار حاجی و کارخانه اش کردم و لواشک را درسته قورت دادم. یکی از فامیل ها هم فکر کرد که از شدت علاقه زیاد صورتم اینطور شده و لواشک را درسته قورت دادم یکی دیگر تعارف کرد و با جمله چقد تعارف میکنی دو آلو ترش و یک قره قروت در دهانم جا کرد!از دور نگاهم میکردی شبیه کاغذی بودم که پانزده نفر مچاله اش کرده بودند! چشمانم آنقدر بسته بود و که تقریبا جایی را نمیدیدم و در همان حال باید بازی با آن شیطان متحرک را به پایان میرساندم! چشمتان روز بد نبیند؛ هر طور بود بازی را به تساوی به پایان رساندم یک گوشه ولو شدم چون دیگر جانی برای ادامه مهمانی نداشتم و اگر برای برگشت به خانه پدرم زیر بغلم را نگرفته بود، شب همانجا پیش عرفان میخوابیدم و معلوم نبود از چند ناحیه دیگر مجروح میشدم!اما درنهایت، همه سختی ها و مصائب آن مهمانی کذایی و مشکلات معدوی به وجود آمده بعدش و مشکلات و سوزش های به وجود آمده در دفعش، با این پیام پدرم التیام پیدا کرد:</description>
                <category>طه انصاری</category>
                <author>طه انصاری</author>
                <pubDate>Sun, 17 Apr 2022 18:19:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطار شماره 8</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-8-sdgcyjg4mddw</link>
                <description>این قطار شماره 8 نیست!خیلی کار کرده ام، سه هفته است خانه نرفتم، چرا دروغ بگویم؟ یک بار نیمه های شب در حالی که برادرم به اپیزود چهارم &quot;بازی مرکب&quot; رسیده بود آمدم،مادرم را با حسرت در حالی که خواب بود دیدم و در دلم بابت اینکه پسر خوبی نبودم از او عذرخواهی کردم، لباس هایم را برداشتم و رفتم. همه چیز برایم رنگ باخته بود. برای اولین بار زندگی ام یک رنگ خاص پیدا کرده بود؛ خاکستری!صبح زیر سقفِ کار بیدار میشدم و شب زیر همان سقف خوابم میبرد. از لبخندهای تصنعی و بحث کردن های بی دلیل و بی موقع خسته شده بودم؛ داشتم هرز میرفتم و تنها چیزی که برایم مانده بود اندکی قلب بود که زیر فشار کاری زنگار گرفته بود و به گرد و غبار روزمرگی مزین شده بود.همه چیز آماده بود تا انحطاط من را ببینید؛ تا سقوط یک ابرناقهرمان! فقط چند لحظه تا انفجار!سه ...دو ...تلفن زنگ میزند، با دستم عقربه ثانیه شمار بمب را نگه میدارم تا ببینم حرف حساب تماس گیرنده چیست!شماره را که نگاه میکنم، حضرت پدر است که دوستش دارم اما در این لحظه حساس کنونی حوصله اش را ندارم و رد تماس میکنم؛ کجا بودم؟ آهاسه ...دو ...باز تلفن زنگ میزند؛ نخیر، دست بردار نیست؛ با بی حالی و طوری که بفهمد منت سرش گذاشته ام جواب داده ام سلام کردم(که البته غلط کرده ام با هفت جد آبادم که اینطور حرف زده ام!)؛ او هم بی مقدمه گفت ساکت را ببند و برو راه آهن!&quot;پدرم برو خودت را مسخره کن&quot; و &quot;الان در شرایط مناسبی نیستم&quot; و &quot;کار دارم&quot; و ... هیچ کدام حریف عزم راسخ حضرتشان برای راندن من به ایستگاه قطار نشد که نشد. دست آخر پرسیدم مقصد کجاست که فرمودند قرار است بروی پیش علی! از آنجایی که حضرتشان اعتقادی به زمان شناسی درباب شوخی های نامنظم نداشتند بنده را با همین سطح از اطلاعاتی که شمای خواننده از علی دارید رها کردند، هیچ!خدایا علی کیست؟ نکند پسرِ عموی اولم را میگوید؟ شاید هم عموی دومم را میگوید! منظورش که یک وقت پسرخاله خودش نیست؟... و من با همین افکار از جواب دور و دورتر میشدم؛ البته نه اینکه قبلش به جوابی رسیده باشم، نه، لااقل قبلش نمی دانستم علی کیست اما الان اصلا نمیدانم علی کیست!شاید هم &quot;ها علی بشر کیف بشر&quot; مقصود بوده و مقصد به سمت مولا جلوه یافته!(آخر کدام عقل سلیمی با قطار به نجف میرود؟)خلاصه با کلی خواهش و کسب مراتب اداری برای خروج از آن مجموعه کذایی بالاخره از زیر سقف کار در آمدم و پیرو مکتب سقف آسمان شدم، که این پیروی فقط تا لحظاتی بعد که به سقف مترو برسم ادامه داشت...ایستگاه راه آهن است و وقت پیدا کردن فامیل. با آب و تاب دنبالشان میگردم، از این سو به آن سو به امید نشانه ای از کسی، آشنایی چیزی. نه اینکه خیلی دوستشان داشته باشم،بلیط ها دستشان بود! بالاخره کله کچل یکیشان را از دور تشخیص دادم و رفتم سمتش؛همه شان بودند. از عمو علی تا پسر عمو علی حتی پسرخاله پدر علی! اما وقتی خطاب به آن ها گفتم: ایها العلی، سلطان غم پدر، بنده را به کدام یک از شماها سپرده تا به پیش او بشتابم؟ همه حاج و واج همدیگر را نگاه میکردند! چند سوال نامنظم دیگر پرسیدم ( نامنظم بودن را از پدر به ارث برده بودم!) که جواب همشان نمی دانم و اطلاعی ندارم بود! (با لحن امام خوانده شود) پرسیدم مقصد کجاست؟ گفتند به سمت سلطان &quot;علی ابن موسی الرضا&quot;ست.در آن لحظات بود که مقدار زیادی رنگ زرد حضرتی به زندگی خاکستری چند وقت اخیرم برگشت، البته زردش مزین به رگه هایی از نارنجی به نیت شوخی های نامنظم حضرت پدر بود!و صدا در ایستگاه راه آهن پیچید:مسافرین محترم قطار شماره 8 ساعت 20 به مقصد مشهد مقصد، قطار هم اکنون درحال مسافرگیری میباشد...</description>
                <category>طه انصاری</category>
                <author>طه انصاری</author>
                <pubDate>Wed, 17 Nov 2021 10:06:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ وقت تمام نمیشود...</title>
                <link>https://virgool.io/@mtametam/%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-rlnnxsp28gpw</link>
                <description>دوره 5 بدون آقای رضایی...جایی را در دلم کنار گذاشته ام برای لحظه ای که فقط سالی یکبار اتفاق می افتد؛ لحظه ای که المپیاد تمام میشود!هر سال تکرار میشود، اما تکراری نمی شود! لحظه خداحافظی ها را میگویم؛ همان لحظه که همه میدانند همه چیز تمام شده، دیگر رقابتی وجود ندارد، کاربرگی برای پر شدن نیست، هیچ کس به رنگ مدال فکر نمی کند و هرچه اتفاق می افتد رفاقت محض است. در آن چند ساعتی که همه وسایلشان را جمع میکنند و برای بازگشت به دنیای قبلی خود محیا میشوند. آن چند دقیقه ای که &quot;اتوبوس های ملاصدرا دم در منتظرن&quot; در سالن شنیده میشود! آن هنگام که آغوش ها برای فشردن قلب ها در هم باز میشود! در آن فزع اکبر که همه چشم ها در آن گریانند مگر چشم کسی که در این شش روز رفیقی پیدا نکرده باشد! هر چه نباشد: الرفیق ثم الطریق... اما کیست که دلِ کندن از جمعی را داشته باشد که تا لحظاتی پیش &quot;یار دبستانی من&quot; را همگام و همزبان با هم زمزمه میکردند؟ کیست که دل کندن از عکس های تکی(من مینویسم تکی شما بخوانید دسته جمعی!) لحظه های آخر را داشته باشد؟ کیست که دل کندن از شعر اصیل &quot;یک شب آتش در نیستانی فتاد&quot; را داشته باشد؟اما نه! باید ماند و چند ساعتی خود را معطل کرد تا شاید گعده های &quot;غر نزن رنجتو بکش&quot; های لحظه آخری به طولانی تر شدن وقت رفتن ( با نوای حاج محمود خوانده شود) کمک کنند. با همه این اوصاف اما وقت رفتن است...عکس های فوق کیفیت سیم آخرنمی دانم آیا تا به حال تجربه سقوط آزاد را داشته اید یا نه! از سقوط آزاد برایتان همین را بگویم که تجربه فوق العاده ای است، مخصوصا اگر بار اولتان باشد؛دفعه دوم جذاب است و سوم کمی کمتر، اما تجربه چهارم دیگر لذت خاصی ندارد و تکراری میشود؛ دیگر چیز جدیدی برای عرضه کردن به دلم ندارد و از خواستنی ها کنار میرود!دلم اما هیچ وقت به این رفتن ها عادت نمیکند، هیچ وقت از شیرینی اش زده نمی شود، حتی اگر برای چهارمین بار تجربه اش کند! حتی اگر با خود بگوید امسال دیگر مثل کوه شده ام و اتفاقی برایم نمی افتد! حتی اگر بداند بعد از آن قرار است چه شود!بگذارید بگویم چه میشود:قرار است در استوری هایی با عکس های دسته جمعی شش روز گذشته منشن شوم؛ قرار است در پست هایی با کپشن هایی که هر کدام از زاویه نگاهی اشکتان را در می آورند تگ شوم (و اشک بریزم!)؛ قرار است با سم هایی که می سازم خوراک چند روز آیندتان را تامین کنم و با سم های تولیدی شما زخم های دوریتان را التیام ببخشم! قرار است قلم را بردارم، هی بنویسم و پاک کنم تا شاید آن متن شایسته از آن سرچشمه بگیرد! قرار است حسابی دلتنگ شوم و حس آشنای سالهای گدشته را تجربه کنم!اما اینکه عادت کنم، هرگز! این درد هیچ وقت تمام نمیشود! و من مجبورم تا سال آینده برای آن صبر کنم...عقل پرسید که دشوار تر از مردن چیست؟عشق فرمود فراق از همه دشوار تر است!پ.ن: وقتی از المپیاد به خانه بر می گشتم، به سلمانی رفتم تا هم بعد از مدتها موهایم را کوتاه کنم و هم بعد از دوهفته با ظاهری متفاوت به خانه بروم تا کمی اهل خانه را خوشحال تر بکنم؛ اما با خبر فوت سه تن از عزیزانم مواجه شدم؛ برای حق الزحمه این متن هم که شده در حد توان فاتحه ای نثار روح آن سه عزیز قرائت بفرمائید!یاعلی</description>
                <category>طه انصاری</category>
                <author>طه انصاری</author>
                <pubDate>Wed, 27 Oct 2021 05:00:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفترچه</title>
                <link>https://virgool.io/@mtametam/%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-esgw4izvsu8i</link>
                <description>ورق زدم و اتفاقی به این صفحه رسیدم، ناگاه در سیل خاطرات غرق شدم و مدتی به سقف خیره شدم. باورم نمیشد یک صفحه به این سادگی بتواند نمایانگر بخش مهمی از زندگی ام باشد!شاید برای شما این عکس صرفا یک نامه ساده برای ناظم مدرسه و امضای مادر به همراه یک مولکول شیمی آلی است که حتی اسمش را هم یادم نمی آید اما، برای من چیزی بیشتر از این حرف هاست.بگذارید با هم سوار بر قطار خیال به شهر خاطرات برویم و از ایستگاه پیش دانشگاهی گذر کنیم؛ زمانی که از بزرگترین اتفاق زندگی ام یعنی المپیاد سواد رسانه ای عبور کردیم و قرار است بدون وقفه سراغ غول بی شاخ و دم کنکور برویم؛ منی که اکنون با 2 من ریش و 3 متر مو باورم نمیشود برای چنین مسائلی به کسی جواب پس بدهم به دلیل بسته بودن سلمونی ها در روز جمعه بعد از المپیاد حالا به ناظممان با گردنی کج نامه ای میرسانم به ضمانت مادر که الحق و الانصاف از زیباترین ضمانت هاست.تک تک اجزای این صفحه ناینده هستند از رویدادهای مختلفی که آنها را دوست داشتم و دارم؛ از متن نامه که مرا از مدرسه و دبستان و کوتاه کردن موهایش تا دبیرستان و کوتاه کردن موهایش میکشاند ( واقعا زیاد موهامون رو کوتاه میکردن (:  ) تا المپیادی که افرادی خالصانه خستگی اش را به دوش کشیدند و میکشند تا سرزمین عجایبی باشد برای ورود من امثال من به ورطه خاصی از جهاد برای خدااز امضای رفیق بی کلک مادر که این روز ها حسابی نگران احوالاتم است تا آن مولکول کذایی که یک تنه دو سال خاطره است از کنکور و پیش دانشگاهی و کلاس های شیمی خنده دار دوشنبه ها و پنجشنبه ها؛ با این همه تاثیر گذاری لکن اسم خود شی مذکور را مغز نه اینکه نخواهد، نمیتواند بر زبان بیاورد؛ حتی آن خط با مداد، نشانه تعداد زیادی کار نوشته نشده از دورانی است که میخواستم چک لیست نوشتن را شروع کنم تا کارهایم فراموش نشود لکن خودش فراموش شد!عجب صفحه ای! پر از خاطره بود. وسوسه شدم و ورق زدم، کاشف به عمل آمد مشتی بود نمونه خروار؛ پر بود از چک نویس مسائل فیزیک و ریاضی، پر بود از چرک نوشت های سخنرانی های نگفته، پر بود از خلاصه جلسات کاری، پر بود از شعرهای عارفانه برای استفاده در مشاعره! پر بود از کار های نصفه، پر بود از خاطرات و از همه مهم تر پر بود از من!این دفترچه حاوی بخشی از من بود که کمتر کسی راجع به آن خبر داشت، شاید هیچکس!بخشی که کسی سراغش نمی آید، چون به کارش نمی آید!در این دفترچه خود احساسی ام را میدیدم، خود خالصم را، خودی که راحت اشک میریزد، بهترین ورژن از من که در اوج معرفت و رابطه با خدا در حال تلاش و سخت کوشی و دست پنجه نرم کردن با مسائل سخت ریاضی، متن های عارفانه مینوشتورژنی که احساس میکنم خدا عاشق آن بودخدایاوقتی در دوراهی انتخاب، بین هزار و هشتصد تومان پول شیرکاکائو کیک و دوهزار تومان پول این دفترچه زیر فشار زنگ کلاس دومی را انتخاب میکردم، نمیدانستم قرار است بابت قران به قران آن دویست تومان دلتنگم کنی!نمی دانستم که میتواند برنامه ریزی تو برای آینده باشدنمیدانستم رزق لا یحتسب است.کاش بتوانم باقی عمرم شکر گذار همین دفترچه جیبی ات باشم!</description>
                <category>طه انصاری</category>
                <author>طه انصاری</author>
                <pubDate>Wed, 04 Aug 2021 05:21:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی پادگانی</title>
                <link>https://virgool.io/@mtametam/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-h07amnpnvhhv</link>
                <description>صب به صب کفشای فرماندرو واکس بزنم؟  6 ماه شیفت شب به بیابون بی آب و علف نگاه کنم؟  دوسال از بهترین سالای عمرمو تو سربازی حروم کنم؟ من سربازی نمیرم!این جملات رایج پسرهاست وقتی با پدیده ای به نام سربازی مواجه میشن؛ پدیده ای که در اون وقتی به سن 18 سال میرسند باید دو سال و به صورت مستمر در خدمت نظام وظیفه باشند تا وظیفشون رو در قبال کشوری که درش زاده شدن اجرا کنند.پسرها و خانواده ها اما از سالها پیش برای این بازه دوساله برنامه ریزی میکنند و بچشون رو اواخر راهنمایی و اوایل دبیرستان به نزدیک ترین بسیج محلشون ارسال میکنند تا پسر خانواده با لابی گری برای گرفتن زود هنگام کارت فعال و شرکت در چند ایست و بازرسی شبانه سریعتر به فرم مولا 5 برسند و 6 ماه ناقابل از دوسال رو به همراه آموزشی کم کنند.بعد از کنکور به دنبال مدرک اشتغال به تحصیل نزدیک ترین دانشگاه آزاد محل سکونت میرن تا 4 سال وقت داشته باشند به دنبال فوری ترین دلیل برای گرفتن کارت معافیت برگردند و در این بین یا راهی خواهند یافت یا راهی خواهند ساخت!از خوردن الکل طبی برای گرفتن نمره 10 در آزمون تست چشم در حالی که عاجزانه به دکتر میگوید: استاد میشه 9/75 رو 10 بدین؟ تا نرفتن به سربازی تا فرتوت شدن پدر خانواده؛ از اضافه وزن 50 کیلویی تا سوء تغذیه و کم وزنی 30 کیلویی؛ از عرق کف دست تا صاف بودن کف پا و... همه و همه برنامه ریزی های چندین و چند ساله یک پسر و خانواده اش برای یک بازه حداکثر دوساله با حقوق و بیمه و مزایاست؛ چیزی که در جامعه برای یک یک  صندلی های کارمندی (با لحن منظور خوانده شود) با مزایای مشابه دعواست و تنها دلیل دوست نداشتن آن از پیش تعیین شدنش و نقش نداشتن فرد در انتخاب این برهه دوساله از زندگی خویش است.در واقع او صرفا درباره ماهیت حقیقی این قسمت از زندگیش آگاه شده و برایش تلاش میکند در حالی که هنوز نمیداند وقتی که از کودکی اورا به مدرسه فرستادند تا کورکورانه جدول مندلیف را حفظ کند و ساعتهای بیهوده بر سر کلاس های زبان بنشیند تا تست های گرامر را درست بزند بی آن که کلمه ای انگلیسی یاد بگیرد، چون جامعه این چنین گفته که سواد خوب است و آدمی که دیپلم ندارد سواد ندارد، بی اختیار در پادگانی که جامعه برای او ساخته بود 12 سال زندگی کرده.وقتی 4 سال از جوانی اش را در حال التماس این استاد و آن استاد برای قبولی واحد مربوطه بوده و کجدار و مریز لیسانس مهندسی اش را از دوردوز آباد سفلی می گیرد چون عرف جامعه میگوید بدون لیسانس به تو زن نمیدهم در پادگان جامعه کفش های مسئول آموزش را واکس میزده.وقتی زن گرفته است چون عرف به او میگوید که جوان عزب بنیه فساد در جامعه است و اگر میخواهی پیش ما بمانی باید تجرد را کنار بگذاری و به تاهل متعهد بشوی در یکی دیگر از پادگان های جامعه در استان های مرزی کشور عرف شیفت شبش را تکمیل میکند.به اندازه یک عمر مثال هست برای گفتن از آدم هایی که برای دوسال از زندگیشان سالها طرح و برنامه دارند و هزاران ریاضت و سختی را متحمل میشوند تا سربازی اجباری را با کمترین استهلاک بگذرانند اما برای سالها زندگیشان برنامه ای جز جامعه پذیری ندارند و وقتی عرف دهان باز میکند که 70 سالگی وقت مردن است و همه در این سن میمیرند پس تو هم بمیر دیگر کارت اتمام خدمتش از پادگان اجتماع را گرفته است و دیگر عمری برای مثال زدن باقی نیست...انا لله و انا الیه راجعون!</description>
                <category>طه انصاری</category>
                <author>طه انصاری</author>
                <pubDate>Mon, 02 Aug 2021 03:42:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشک را دوست دارم!</title>
                <link>https://virgool.io/@mtametam/%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-e1nxvp435win</link>
                <description>اشک را دوست دارم؛ بی آلایش است؛ صادق است؛ از قلب می آید.اشک را دوست دارم؛ صدای خوردن تیر است بر هدف؛ نشانه اجابت دعاست!اشک را دوست دارم؛ از سوی خداست؛ به خاطر خداست؛ هدیه ناقابلی برای خداست؛ هر آنچه دارم برای خداست!اشک را دوست دارم؛ &quot;عسر&quot; قبل از &quot;یسر&quot; است؛ درد افزایش قدرت است؛ ناله های قبل تطهیر است!اشک را دوست دارم چون &quot;بر کسی مربوط نیست&quot; و بعد از آن &quot;بر امام مهربان خود پناه آورده ام!&quot;اشک را دوست دارم؛ نشانه ارزشمندی است؛ دست بر سینه است؛ سلام بر حسین است؛ اسلام علیک یا ابا عبدالله اشک را دوست دارم؛ چون پشیمانی است؛ کمک حال استغفار است؛ سکوی پرتابی از لجنزار به بهشت است!اشک را دوست دارم؛ چون خدایی است؛ چون خدایی است؛ چون خدا دوستش داردچون خدایا دوستت دارم!!!</description>
                <category>طه انصاری</category>
                <author>طه انصاری</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jul 2021 04:52:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تراوشات بیمارگونه یک عدد &quot;ذهن&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@mtametam/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%88%D8%B4%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%AF%D8%AF-%D8%B0%D9%87%D9%86-gebxzwhtycew</link>
                <description>دلم میخواهد، بنویسم اما نمی دانم چه دلم میخواهد کاری کنم، اما نمی دانم چه کاردلم میخواهد مفید باشم، اما چه فایده دلم میخواهد بخورم، اما چه دلم میخواهد بازی کنم، اما چه دلم میخواهد بخواهد، اما تا کی؟در اثنای این خواستن ها که تمامی ندارند بقیه چیزها پاک می شوند؛ خاطرات، مهارت ها، تجربیات، اطرافیان، خانواده، خدا!!!در حین این دل نگری ها بقیه موارد به آن سوی دیگر دل می روند، &quot;به جهنم!&quot;&quot;به جهنم&quot; جایی از دل است که هر چیز دل نخواهد با سرازیری احساسات به آنجا ریخته میشود تا غول بیرحم زمان آنها را به فراموشی بسپارد&quot;به جهنم&quot; بخشی از دل است که می گوید به جز &quot;من&quot; هیچ کس دیگری در این مکان جای ندارد، فقط &quot;من&quot;.اما &quot;من&quot; کیست؟&quot;من&quot; در حقیقت شما نیستید درحالی که به خودتان اشاره می کنید، &quot;من&quot; در حقیقت ساز و کار دل است برای لذت بردن، &quot;من&quot; روح شما نیست،&quot;من&quot; چند قطره هرمون لذتی است که دل ترشح می کند تا &quot;جهنم&quot; فرآیند فراموشی اش را سریعتر طی کند.یک نکته جالب راجع &quot;به جهنم&quot; بگویم؟می دانید اولین بخشی که &quot;جهنم&quot; فراموش میکند چیست؟خودتان هستید!نه &quot;من&quot; بلکه خودتان، خود راستینتان، حقیقت وجودیتانشما &quot;من&quot; اصلی را که &quot;من&quot; درونتان است فراموش می کنید، روح الهی تان را زنده به گور می کنید، خدارا به آینده و غول های زمان می سپارید و &quot;من&quot; حقیقیتان را می کشید تا &quot;من&quot; دلتان جایگزین قبلی شود!افکار پراکنده ذهنم را خش میدهند، پرده های خلاقیتم را محدود می کنند و از نوشتن خسته میشومدلم میخواهد دیگر ننویسم!دوباره که دلم خواست...اصلا دلم می خواهد که دیگر دلم نخواهد اما چگونه؟#انصاری_هستم</description>
                <category>طه انصاری</category>
                <author>طه انصاری</author>
                <pubDate>Wed, 01 Apr 2020 05:55:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بمبی به اسم ابرقهرمان</title>
                <link>https://virgool.io/@mtametam/%D8%A8%D9%85%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-b0q4y6yf2zcb</link>
                <description>در روزگاری به سر میبریم که پر شده از قهرمان ها و ابر قهرمان ها که دیگر آنقدر زیاد شده اند که کمتر کاراکتر جدیدی با قدرت جدید و غیر قابل انتظاری ظهور می کنددر دنیایی که با مارول پر شده و با دی سی اشباع روز به روز شاهد عرض اندام مقدار زیادی قهرمان هستیم اما چه قهرمان هایی ؟ با چه ارزش هایی ؟ ملاک قهرمان بودن چیست؟ بگذارید این گونه بگویممواد لازم برای درست کردن یک ابرقهرمان : ۱ - یک عدد انسان عادی ۲ - یک عدد دیوار ۳ - یک حادثه برای غیر عادی شدن ابرقهرمان ۴ - یک عدد دوربین برای تصویر برداری صحنه خورد شدن دیوارمهم نیست قهرمان ما در فیلمنامه انسان است یا حیوان ، زمسنیست یا فضایی ، قدرتش زور بازوست یا ذهن برتر مهم این است که چگونه توانایی برتر او نسبت به سایر انسان ها تبدیل به قطرات نیوتون می شود و بدمن داستان را له می کند ، چگونه با جنگیدن خود شهر را به ویرانه تبدیل می کند - کاری که بمب ها می کنند.مهم نیست آیرون من باشی یاسوپر من ، بت من باشی یا واندر وومن ، فلش باشی یا ثور یا هر ابر قهرمان دیگر ، مهم این است که ان را چگونه به نمایش می گذاری ؟ اگر سوپرمن هستی نه برای مهربانی و فداکاری سوپرمن هستی بلکه برای خورد کردن ساختمان ها و ویران کردن شهر به وجود امدی حتی اگر آیرون من باشی و با دهن خلاق بالاخره مهم این است که دهن برتر تو کجای جنگ اثر می کند وگرنه میشوی هزاران دانشمند دیگری که در فیلم هستند و کمتر از یک شات در فیلم حصور دارند و میروند ، نه مرگشان برای کسی فرق می کند و نه زندگیشان تو امده ای که اعداد را بزرگ کنی ، با نیوتون ها بازی کنی و به سخره شان بگیری، حتی برای ابر قهرمان شدن تو به کرامت انسانی و حفط اخلاق نیاز نداری ، چه بسیار ابر قهرمان ددپول مشربی که بی اخلاقیشان آنها را ابر قهرمان کرد و در ذهن ها جاودانشان کرد اینها هستند منجیان اخر الزمان بشریت که به داد جهان میرسند .آیا منجی ما هم همین معیار ها را دارد؟ آیا قرار است در منجی شناسی هم اشتباه هئیت را دوباره انجام دهیم و کرامات امام زمان را در رزم هایش خلاصه کنیم؟ کاری که با حصرت عباس و امام حسین انجام دادیم اینجا دوباره تکرار کنیم و بگوئیم دودست tبریده عباس را عباس کرد؟بحثش از این بحث جداست و من هم نمی خواهم به قضیه مادی گرایی افراطی هیئتی بپردازم که در دیسکو هیئت ها اتفاق می افتد اما آیا امام زمان ما این استدیدید چقدر منجی شدن ساده است ؟ ۴ ابزار کوچک می خواهد که فراهم کردنش به لطف دستاورد های گرافیکی بشر به سادگی آب خوردن شده بطوری کافیست بتوانی یک دیوار را سوراخ کنی ، شاید ابرقهرمان بعدی تو باشی.M.T.A.M</description>
                <category>طه انصاری</category>
                <author>طه انصاری</author>
                <pubDate>Mon, 24 Feb 2020 01:45:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>