<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های احمد مدقق</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mudaqeq</link>
        <description>داستان‌نویس، فیلمنامه‌نویس</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 16:46:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/11452/avatar/yeBODv.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>احمد مدقق</title>
            <link>https://virgool.io/@mudaqeq</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دچار، نمایشِ یک تراژدی ایرانی در بستر تاریخ معاصر</title>
                <link>https://virgool.io/@mudaqeq/%D8%AF%DA%86%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%90-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%98%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B5%D8%B1-vfc2henkjayl</link>
                <description>رمان دچار، رمانی ایرانی، نوشته طیبه نجیب است که توسط نشر عنوان اخیرا چاپ و منتشر شده است. روایتی تاریخی و عاشقانه‌ی پرفرازونشیبی که در بستر دهه‌های پایانی حکومت قاجار (از ۱۲۵۶ تا دوران سلطنت محمدعلی شاه) رخ می‌دهد. داستان بر محور زندگی «بهمن» (نوه فتحعلی شاه) می‌چرخد که درگیر یک ازدواج سیاسی درباری با «بدرالسما» می‌شود در حالی که همسر پنهانی‌اش «مژان (گندم)» را دوست دارد. هم‌زمان با بحران‌های ملی چون جنبش تنباکو و ترور ناصرالدین شاه، دسیسه‌های درباری بین خانواده‌ی بهمن و شریف‌الدوله اوج می‌گیرد. شریف‌الدوله که کینه‌ی دیرینه‌ای از پدر بهمن، «سالار»، به دل دارد (و پدربزرگ خود را کشته)، با صحنه‌سازی و خبرچینی، موفق می‌شود بهمن را به دست «گیسو» (خواهرزاده و همسر سوم بهمن) مسموم کند و او را به قتل برساند؛ در پایان، گیسو برای اثبات بی‌گناهی خود یا رهایی از اتهام، خودکشی می‌کند و این تراژدی دراماتیک، در اوج توطئه‌ها به سرانجام می‌رسد.این رمان را می‌توان با چارچوب‌های کلاسیک تراژدی هم دید. از این منظر شخصیت محوری این داستان تلخ شکست یک قهرمان و پایانِ یک شاهزاده به نام بهمن است.تراژدی داستانی است که در آن، یک شخصیت برجسته و خوب، به خاطر یک اشتباه بزرگ یا یک نقص شخصیتی که دارد، گرفتار سرنوشتی شوم و غم‌انگیز می‌شود و از جایگاه بالا به پایین سقوط می‌کند. شروع خوب: داستان با فردی مهم و قابل احترام (مثلاً یک شاهزاده، پادشاه یا فرد شجاع) شروع می‌شود.اشتباه مهلک: این فرد ناخواسته یا به دلیل یک اشتباه در قضاوت (نقص شخصیت)، کاری را انجام می‌دهد که نباید.پایان تلخ: نتیجه‌ی آن اشتباه، سقوط، رنج، یا مرگ او و اطرافیانش است.حس ترحم و ترس: هدف نهایی این داستان‌ها این است که در مخاطب، حس ترحم نسبت به سرنوشت او و ترس از اینکه مبادا خودمان هم مرتکب چنین اشتباهی شویم، ایجاد کند. (که اصطلاحا کاتارسیس نامیده می‌شود)به بیان دیگر: تراژدی یعنی نمایش این حقیقت که حتی بهترین آدم‌ها هم می‌توانند با یک تصمیم اشتباه یا دخالت سرنوشت، دچار فاجعه شوند.شخصیت بهمن نه کاملا پلید است و نه کاملا نیکوکار. سرمنشا سقوط و مرگش را بخواهیم ریشه‌یابی کنیم می‌رسیم به ضعف شخصیتی در قبال وظایف و آرزوهایش است: عدم صداقت عاطفی و ازدواج پنهانی. او از یک سو به حکم طبقه و سیاست، مجبور به ازدواج با نوه شاه، بدرالسما (دختر شیرین‌السلطنه) می‌شود و از سوی دیگر، دلباخته پنهانی مژان (گندم) است. این دوگانگی در زندگی خانوادگی، کانون او را به بستری برای حسادت ویرانگر بدرالسما و انتقام‌جویی شریف‌الدوله تبدیل می‌کند. بهمن با این پنهان‌کاری، سرنوشت خود و خانواده‌اش را به نیروهای مخرب بیرونی می‌سپارد.اتفاق فاجعه‌آمیز با مرگ مژان سرعت می‌گیرد، بهمن بلافاصله با گیسو (خواهرزاده مژان و همبازی ایرج) ازدواج می‌کند. اقدامی که احتمالا نشان می‌دهد که بهمن از اشتباهات خود درس نگرفته و با اصرار بر حفظ پیوند عشقی ممنوعه، گیسوی معصوم را وارد دایره خطر و کینه‌های درباری می‌کند.در نگاهی استعاری می‌توان، زوال شخصیت بهمن را با فروپاشی نظام سیاسی قاجار در بازه ۱۲۵۶ تا ۱۲۸۷ خورشیدی همسو دانست. بهمن که تلاش می‌کند در نظام سیاسی نقش‌آفرینی کند (مثل معطل کردن مظفر در تبریز پس از ترور ناصرالدین شاه)، سرانجام در می‌یابد که این تلاش‌ها در برابر حجم فساد و نابسامانی‌ها بی‌نتیجه است. یکی از تلنگرهای تلخی که بهمن با آن مواجه می‌شود زمانی است که پس از سوءقصد به محمدعلی شاه، به این درک تلخ می‌رسد که هدف اصلی توطئه، خود او بوده است، نه شاه.این تراژدی با ورود شریف‌الدوله (که کینه دیرینه‌اش از سالار به تصور اینکه سالار مانع از صدارت او شده)، به اوج می‌رسد. شریف‌الدوله با تطمیع صفر (پسرخوانده پیشکار بهمن) به خبرچین، نقشه‌ای می‌چیند که در آن بهمن قربانی می‌شود.سالار، که نماد اشرافیت باوجدان و صدای تذکر به شاه است، مسموم می‌شود و گیسو، نماد معصومیت و قربانی نظام مردسالار، متهم به قتل می‌شود که با خودکشی گیسو با باقیمانده زهر بهمن برای اثبات پاکدامنی‌اش، شاهد یک پایان تکان‌دهنده هستیم.سبک روایت رمان نیز به همین تراژدی عمق می‌بخشد. روایت با استفاده از راوی دانای کل فاصله‌گذار (بدون توقف بر ذهنیت یک شخصیت)، حالتی نمایشی و عینی پیدا می‌کند. این رویکرد، رمان را به یک درام صحنه‌ای بدل می‌کند که در آن وقایع از طریق کنش‌ها و صحنه‌های مشخص (مثل نامه‌نگاری، صحنه‌سازی برای قتل، و لحظه مسمومیت) به مخاطب منتقل می‌شود. روایت غیرمتمرکز نشان می‌دهد که فاجعه نهایی، برآیند کینه‌های شریف، حسادت بدرالسما و فساد حاکم بر عصر قاجار است. رمان در اوج این فروپاشی اخلاقی و سیاسی (استبداد صغیر) به پایان می‌رسد.چند نکته ساختاری درباره رمان دچارمعرفی همزمان و پرتعداد شخصیت‌ها در صفحات ابتدایی (مانند بهمن، عبدالله، مژان (گندم)، صفر، افتخارالملوک، شیرین، بدرالسما، سالار) می‌تواند هم یک نقطه قوت باشد و هم یک چالش، که تشخیص آن به سبک نویسنده بستگی دارد. اگر نویسنده نتوانسته باشد این شخصیت‌ها و نسبت‌های پیچیده آن‌ها (مانند نوه فتحعلی شاه بودن، نوکر و پسرخوانده، داماد سالار، زن‌های ناصرالدین شاه) را به سرعت و روشنی به هم مرتبط کند، این حجم از نام‌ها و نسب‌ها باعث سردرگمی مخاطب می‌شود. این امر ریتم اولیه را کُند کرده و مانع همدلی سریع با قهرمان اصلی (بهمن) می‌گردد.ولی اگر بخواهیم با انتخاب نویسنده همدلانه‌تر همراهی کنیم می‌توان گفت: این سبک، رمان را شبیه به نمایش یک درام تاریخی بزرگ می‌کند. رمان حول محور درهم‌تنیدگی خاندان‌های درباری (قاجار، سالار، مختار‌الدوله) می‌چرخد. معرفی سریع این بازیگران اصلی، به خواننده هشدار می‌دهد که داستان یک ماجرای فردی ساده نیست، و می‌خواهد یک سیستم و شبکه قدرت و فساد را روایت کند. این تعدد شخصیت‌ها در ابتدا، پیچیدگی ساختار قدرت و لایه‌های مختلف دسیسه‌هایی که در ادامه خواهیم دید (مثل توطئه شریف، کینه‌های شیرین، و جایگاه بهمن) را تثبیت می‌کند.از طرفی به نظر می‌رسد رمان بیشتر بر مسائل خانوادگی و دسیسه‌های درباری متمرکز است تا تحلیل عمیق حوادث تاریخی. اگرچه رمان به توصیف‌های نمایشی صحنه‌های مختلف تکیه دارد ولی به حوادث و بزنگاه‌های تاریخی مثل (جنبش تنباکو و شکستن قلیان‌ها و قراردادهای خارجی و ...) که می‌رسد به شکل گذرا و عموما از آن رد می‌شود.به‌جای نمایش جنگ‌ها و جلسات سیاسی، رمان دچار انحطاط درونی دربار قاجار را که زمینه‌ساز مشروطه بود، از طریق فساد اخلاقی و کینه‌های شخصی نشان می‌دهد. در واقع رمان دچار یک درام تراژیک خانوادگی است که در بستر تاریخ پرآشوب اتفاق افتاده، نه یک رمان صرفا تاریخی.</description>
                <category>احمد مدقق</category>
                <author>احمد مدقق</author>
                <pubDate>Fri, 17 Oct 2025 19:06:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا در ایران، داستان مهاجرت افغانستان نداریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mudaqeq/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-js488ehxmhey</link>
                <description>داستان مهاجرت، داستانی است که مساله‌ و موقعیت محوری‌ داستان متاثر از مهاجرت باشد نه اینکه صرفا یک مهاجر آن را نوشته باشد. بنابراین اگر داستان‌نویسی افغانستانی در ایران یا غرب داستانی بنویسد که ماجرا و مساله آن به تمامی در افغانستان بگذرد آن داستان مهاجرت نیست. حتی اگر خودش بیست سال است که در افغانستان نباشد.به نظر می‌رسد «داستان مهاجرت افغانستانی» در ایران، آن‌طور که باید، شکل نگرفته است. اگرچه این ادعا نیازمند پژوهش‌های دقیق‌تر و ارجاعات مستند به آثار موجود است، اما بنابر مشاهدات و تجربه شخصی خودم، می‌توانم چهار دلیل اصلی را برای این موضوع مطرح کنم:• جابه‌جایی درون‌تمدنی: مهاجرت یک داستان‌نویس افغانستانی به ایران را نمی‌توان مهاجرت به معنای واقعی کلمه دانست، ما با یک جابه‌جایی درون‌تمدنی مواجه هستیم. این تجربه با مهاجرت به غرب، که در آن فرد با فرهنگ، زبان و محیطی کاملاً بیگانه روبرو می‌شود، متفاوت است. در ایران، اشتراکات فرهنگی و زبانی، باعث می‌شود حس غربت و بیگانگی لازم برای خلق یک ادبیات مهاجرت خاص، آن‌طور که باید، شکل نگیرد.• نبود ثبات روانی: خلق داستان نیازمند ثبات و آرامش روانی است. مهاجران افغانستانی در ایران، اغلب به صورت موقت در این کشور زندگی کرده‌اند و همواره در فکر بازگشت به افغانستان یا مهاجرت به غرب بوده‌اند. این بی‌ثباتی و تزلزل روانی، فرصت تأمل و درنگی را که برای خلق یک اثر عمیق ضروری است، از آن‌ها سلب کرده است.• نشناختن ظرفیت‌های داستان: متأسفانه، بسیاری از داستان‌نویسان افغانستانی ظرفیت‌های بنیادین داستان را به درستی نشناخته‌اند. آن‌ها اغلب داستان را با سایر قالب‌های هنری مانند شعر یا حتی رسانه‌های ژورنالیستی خلط کرده‌اند. به دلیل قدرت شعر در افغانستان، بسیاری از نویسندگان تلاش کرده‌اند احساسات و عواطف شعری را در داستان پیاده کنند. همچنین، برخی داستان را به ابزاری برای انتقال خبر یا گزارش‌های ژورنالیستی تبدیل کرده‌اند، در حالی که از ظرفیت‌های عمیق‌تر و مستند داستان غافل بوده‌اند.• تمرکز رسانه‌ها و محافل ادبی به حوادث داخل افغانستان: محافل و رسانه‌های ادبی بیشتر به داستان‌هایی توجه نشان داده‌اند که در مورد اتفاقات داخل افغانستان نوشته شده‌اند. این توجه، به صورت ناخودآگاه باعث شده است که نویسندگان مهاجر نیز برای دیده شدن، به جای روایت تجربه زیسته خود از مهاجرت، به سراغ داستان‌های بومی افغانستان بروند. این روند حتی در میان نویسندگان نسل دوم و سوم که تجربه زیستن در افغانستان را ندارند نیز مشاهده می‌شود، که به عدم شکل‌گیری یک ادبیات مستقل و واقعی از مهاجرت دامن زده است.</description>
                <category>احمد مدقق</category>
                <author>احمد مدقق</author>
                <pubDate>Fri, 12 Sep 2025 14:12:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنگ اقبال یا سنگِ سر راه</title>
                <link>https://virgool.io/@mudaqeq/%D8%B3%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D9%82%D8%A8%D8%A7%D9%84-%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%D9%86%DA%AF%D9%90-%D8%B3%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%87-itucdnek8hzm</link>
                <description>رمان &quot;سنگ اقبال&quot;، نوشته مجید قیصری، داستان معلمی است که از شکستی عشقی به روستایی دورافتاده به نام «چهاردیوار» گریخته. غافل از اینکه آنجا قرار است در نقش یک قربانی قرار بگیرد.در روستا سنتی قدیمی برای مقابله با خشکسالی برقرار است. به قید قرعه فردی را انتخاب می‌کنند تا در فرصتی سه روزه باران بیاورد وگرنه سرنوشتش مرگ و انداختن در دره تنگ‌آب است. معلم ناخواسته وارد بازی و سنت اهالی روستا می‌شود. گرداننده اصلی کدخدا و فردی به نام آقابزرگ است که پرده‌نشینی به او حالتی رازآلود داده.فصل بندی رمان بر اساس این باور قدما که جهان بر پایه چهار عنصر ساخته شده است تشکیل شده: فصل اول خاک، فصل دوم باد، فصل سوم آتش و فصل روز پنجاه هزار سال (که گویی اشاره به تعبیر قرآنی از قیامت دارد) آب نام دارد. این نوع فصل‌بندی علاوه بر ایجاد ساختاری روایی، جهان‌بینی اسطوره‌ای کهن را نیز تداعی می‌کند. هر عنصر می‌تواند نمادی از مراحل مختلف بحران، تحول و امید باشد. با این خوانش، فصل &quot;روز پنجاه هزار سال&quot; با اشاره به مفهوم قرآنی قیامت، مرحله رستاخیز دوباره است.اشاره به داستان سیاوش و عبور او از آتش در رمان، پیوندی میان تجربه معلم (قرار گرفتن در موقعیت قربانی) و الگوهای اسطوره‌ای بی‌گناهی و رهایی ایجاد می‌کند که نویسنده با هوشمندی این ارجاع اسطوره‌ای را در فصل آتش آورده.در آخرین صحنه از فصل آتش، مخاطب پا در آبی روشن می‌گذارد و در آن غرقه می‌شود. هدف او یافتن کاسه گلی و دلداری دادن به دخترکی است که نگران جان مادرش است. صحنه‌ای نمادین برای معلمی که خود را در خودکشی معشوقه دوران نوجوانی‌اش گناهکار می‌داند و غوطه خوردن در آن آب پاکیزه گویی پاک شدن از تمام گناهانش است و به پاداش آن برف و بارشی که بلافاصله بعد از آن می‌آید.و در نهایت رمان &quot;سنگ اقبال&quot; داستانی درباره‌ی تقابل سنت و تغییر، ترس و امید، و فرد در برابر جمع است. نویسنده با بهره‌گیری از کهن‌الگوی قربانی، شخصیت‌های نمادین و ساختاری اسطوره‌ای، از رهگذر قصه یک روستای بحران‌زده، کشمکش‌های بنیادین انسان در مواجهه با نیروهای ناشناخته و باورهای ریشه‌دار را برای مخاطب امروزی تعریف می‌کند.رمان سنگ اقبال در سال 402 در نشر چشمه منتشر شده و در سال 403 برنده جایزه ادبی جلال آل احمد در بخش رمان و داستان بلند شد.</description>
                <category>احمد مدقق</category>
                <author>احمد مدقق</author>
                <pubDate>Sun, 13 Apr 2025 23:47:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نسیم، هنوز سوار «بایسیکل» است و دور میدان می‌چرخد</title>
                <link>https://virgool.io/@mudaqeq/%D9%86%D8%B3%DB%8C%D9%85-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%B3%DB%8C%DA%A9%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%DA%86%D8%B1%D8%AE%D8%AF-q4wgmqyuj8gd</link>
                <description>📍 ۳۶ سال پیش، محسن مخملباف، #فیلم_بایسیکل‌_ران را ساخت. قصه پناهنده‌ای افغانی به نام نسیم که به خاطر هزینه درمان همسرش به ناچار درگیر یک شرط‌بندی ماجراجویانه میان دو قمارباز می‌شود. نسیم باید یک هفته بی‌وقفه دور میدانی رکاب بزند.موقعیتی که تبدیل به یک سیرکی تماشایی می‌شود و فرصتی بی‌نظیر برای استثمارگرانِِ فرودستان جامعه📍 پایان تراژیک این فیلم سرشار از احساسات بلند انسانی است. ترس، غرور، دلسوزی و رحم و ..مسابقه تمام شده، معرکه‌گیر پول‌ها را دزدیده و فرار کرده ولی نسیم همچنان روی دوچرخه‌اش دارد رکاب می‌زند و دور میدان می‌چرخد.📍 بعد از حدود 20 سال وقتی دوباره فیلم را در آستانه شب یلدا دیدم تکان دهنده بود. فیلم با اینکه از نظر فنی و امکانات سینمایی قدیمی و کهنه به نظر می‌رسد ولی هنوز حرف‌هایش درباره وضعیت پناهندگان تازه است و نشان می‌دهد سی سال همچنان دورِ باطلی را چرخیده‌ایم. مثلا در یکی از صحنه‌های فیلم، حمله پلیس را به کارگاهی نشان می‌دهد که قصد دارد کارگران افغانی را دستگیر و ردمرز کند. تصویری که عین آن بعد از چهل سال هنوز دارد تکرار می‌شود و باید تلنگری باشد به نخبگان فرهنگی و اجتماعی افغانستان که چه شده یک ملت بعد از چهل سال همچنان نقش فرودست را دارد تکرار می‌کند. التماسِ کارگری دارد و جامعه میزبان حتی او را به عنوان کارگر هم نمی‌خواهد بپذیرد و شعار اخراج را روی دست می‌گیرد. توده‌های جامعه که صداقت بیشتری دارند چشم در چشم تو می‌گویند که از دیدنت خسته شده‌اند و کسانی که رودروایسی دارند روکش شیکی به نام #ساماندهی_اتباع روی آن می‌کشند و بعد اجازه می‌دهند به شکل سیستماتیک و به صورت روزانه در معرض تحقیر و نابرابری و محدودیت قرار بگیری. بعد از گذشت چند دهه ما هنوز به همراه #نسیم_افغانی بالای بایسیکل سوار هستیم و داریم دور میدان می‌چرخیم. نقش ما در همه دولت‌ها یکی است: هم در ساخت وسازهای پررونق #سردار_سازندگی نیروی کار ارزان بودیم هم در روزهای بی‌مهری مسکنِ مهرِ #معجزه_هزاره_سوم . قماربازهای اصلاح‌طلب و اصولگرا روی ما شرط می‌بندند. روشنفکرها از ما به عنوان ابزاری برای فشار آوردن به حاکمیت استفاده می‌کنند و رسانه‌های زرد و سیاه و قرمز به جای رسیدگی به مسائل اصلی این قشر مترصد اتفاقی حاشیه‌ای هستند تا از آن خوراکی برای سرگرمی مخاطبان خود بسازندما هنوز داریم دور خودمان می‌چرخیم. وقتش شده که خودمان سیلی به صورت خودمان بزنیم و بیدار شویم.</description>
                <category>احمد مدقق</category>
                <author>احمد مدقق</author>
                <pubDate>Sun, 22 Dec 2024 10:45:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها میانِ طالبان با دوربین مستند</title>
                <link>https://virgool.io/@mudaqeq/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-m5sz7gvbcs1y</link>
                <description>مستند تنها میان طالبان ساخته محسن اسلام زادهحالا چند سالی از اکران مستند تنها میان طالبان، ساخته محسن اسلام‌زاده می‌گذرد و التهابات رسانه‌ای درباره افغانستان و طالبان هم فروکش کرده است. حالا شاید بشود منطقی‌تر و با آرامش بیشتری این مستند را دید و درباره‌اش حرف زد. تنها میان طالبان، از دو جهت شروع موفقی دارد:  اول اینکه تصویر جنایتکار بودن طالبان را که در ذهن تاریخی مردم ایران شکل گرفته به رسمیت می‌شناسد و با نشان دادن صحنه‌هایی  از تشییع جنازه شهدای کنسولگری مزارشریف، میزان خشم ملت را هم نشان می‌دهد. همچنین اشاره‌هایی هر چند بسیار کوتاه به موضع‌گیری‌های سران مملکت و بازتاب آنها در صدا و سیما و مطبوعات و .. می‌کند. دوم اینکه هوشمندانه ریتم افتتاحیه را (با موسیقی، قطع‌های متعدد و ...) بالا می‌برد که تاثیر مستقیم در ایجاد هیجان دارد و نگرانی ما از تصمیم راوی برای رفتن به میان طالبان مضاعف می‌شود.   اما در همین افتتاحیه موفق، چیزی جا می‌ماند. مستندساز می‌گوید پرسشی در ذهنش خلق شده که رسانه‌ها به آن پاسخ نداده‌اند. دو سال تمام هم کتاب‌های مربوط به آن را مطالعه کرده ولی در هیچ کتابی هم پاسخ آن را نیافته است. «طالبان مساله شماره یک ذهنم شده بود». راستی چرا؟ چه اتفاقی باعث شده بود که باورها و پیش‌فرض‌های راوی در مورد طالبان ترک بخورد و او را وادار به گرفتن تصمیمی سخت کند: رفتن به میان طالبان آن هم به تنهایی! چرا باید شناخته شدن چهره واقعی طالبان، تبدیل شود به مساله درجه یک او؟ این پرسشی است که به ریشه‌های شکل‌گیری آن صراحتا پاسخی داده نمی‌شود. اما جالب اینجاست که به طور غیرمستقیم به ما می‌گوید که قرار است ما به چه پاسخی برسیم.راوی در همان دقیقه اول مستند، می‌گوید: تمام قضاوت‌های من در مورد طالبان به حرف‌های رسانه‌ها برمی‌گشت. { و من اشتباه می‌کردم}و این یعنی قرار است ما به قضاوتی دیگر دست پیدا کنیم. و فقط این «پرسش» نیست که دیگران برای مستندساز مطرح کرده‌اند، بلکه «پاسخش» را هم پیشاپیش به او داده‌اند و او باید همت کند و آنها را به تصویر بکشد.با این حال تلاش مستند برای نشان دادن تصویری تازه و یا اصطلاحا کمتر دیده شده از طالبان موفق بوده است. و توانسته از تصویر تیپیکال رسانه‌ای یک طالب فاصله بگیرد. به بازار می‌رود، به قبرستان می‌رود و پای درد دل پیرمردی سه جوان از دست داده می‌نشیند، به مدارس دینی و مجالس آموزش قرآن می‌رود. در یکی از صحنه‌های بسیار تاثیرگذار آن پیرمردی که جوانان خودش را از دست داده با غمی پایان‌ناپذیر از روزی می‌گوید که «عروسش از قلعه‌اش رفت». کسی که با فرهنگ قبیله‌ای پشتون‌ها آشنایی دارد به خوبی موضوع را درک می‌کند که این حادثه می‌تواند به اندازه از دست دادن فرزند جوان یا حتی سخت‌تر و تلخ‌تر از آن باشد. همین صحنه و صحنه‌های بسیاری دیگر که وجهه انسانی و عاطفی دیده ناشده این گروه از مردمان را به نمایش می‌گذارد برگ برنده این مستند است.  اگرچه در نهایت تصویر مردان همیشه در جنگ و زمین‌های زیر کشت تریاک پررنگ‌تر از آن است که بشود به خانه‌ها و خلوت طالبان نزدیک شد. از ابتدای مستند تا آخر حتی یک زن هم در قلمرو طالبان دیده نمی‌شود. به حساب فرهنگ قبیله‌ای بگذاریم یا قرائت خاص طالبان از شریعت (یا حتی محدودیت‌های مستندساز) در نتیجه هیچ تفاوتی نمی‌کند.  پایان مستند، در پس‌زمینه تصاویر رفت و آمد مردمان شهرها، صدای ملا گل‌آقا، عضو شورای رهبری طالبان را می‌شنویم که از حقوق زنان، مشارکت همه اقوام در قدرت، پایان جنگ بعد از اشغال و ... حرف می‌زند.حالا از زمان ساخت این مستند ۹ سال می‌گذرد. طالبان بیش از سه سال است که حکومت را در کابل به دست گرفته‌اند و دیگر نیازی به بحث و جدل‌های فراوان برای نشان دادن و تحلیل چهره واقعی آنها وجود ندارد. بلکه این قضاوت را باید به خود مردم افغانستان سپرد.لینک این مستند در آپارات: تنها میان طالبان ساخته محسن اسلام‌زاده</description>
                <category>احمد مدقق</category>
                <author>احمد مدقق</author>
                <pubDate>Fri, 13 Dec 2024 11:52:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساماندهی اتباع از نظر نامزدهای انتخاباتی به چه معناست</title>
                <link>https://virgool.io/@mudaqeq/%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B9-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B2%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%AA-x1gpag2pz6dq</link>
                <description>شوربختانه ساماندهی اتباع (البته اینجا مقصود فقط افغانستانی‌هاست)، به امور دیوان‌سالاری و احیانا بگیر و ببندها و کشیدن دیوار مرزی و برخوردهای سلبی فروکاست پیدا کرده است. اگر آمریکا با کشیدن دیوار در مرز مکزیک توانست مساله را حل کند احتمالا اینجا هم حل می‌شود.البته ساماندهی همانقدر که خواسته ایرانی‌هاست باید مورد توجه و استقبال اتباع هم قرار بگیرد. ضررهای عدم ساماندهی و بلاتکلیفی اداری و حقوقی بیش از اینکه به ضرر ایرانی‌ها باشد، آرام و قرار را از خود افغانستانی‌ها هم گرفته. بخصوص نسل‌های دوم و سوم مهاجرت که از نظر فرهنگی ایرانی محسوب می‌شوند ولو هنوز از نظر حقوقی به رسمیت شناخته نشده‌اند. اما بسیار مهم است که به #ساماندهی_فرهنگی_اتباع هم به اندازه ساماندهی دیوان‌سالارانه توجه شود. مسائل اداری و چالش‌های حقوقی، روساخت هستند و مسائل فرهنگی‌شان زیرساخت. تا زمانی که نوع نگاه جامعه و فرهنگ پذیرش اجتماعی و نوع تعامل طرفین حل نشود روساخت‌ها و قوانین یا اجرا نمی‌شوند یا بسیار شکننده ظاهر خواهند شد.در این روزها که کارزارهای انتخاباتی داغ است، گاهی نامزدها به مساله ساماندهی اتباع هم اشاره می‌کنند. چهار نکته مهم را عرض می‌کنم.یک: مساله اتباع، هرگز نباید صرفا یک ابزار تبلیغاتی و انتخاباتی شود. این روشی غیراخلاقی و غیر انسانی است. زمستان می‌گذرد و روسیاهی به زغال می‌ماند. در تاریخ اینگونه موضع‌گیری‌ها ثبت خواهد شد و دامنه شرمساری‌اش به سده‌های بعد هم سرایت می‌کند.دو: سن پدیده مهاجران و جمهوری اسلامی تقریبا یکسان است. البته در دهه‌های مختلف انگیزه‌ها و چالش‌ها متفاوت بوده (مثلا اوایل انقلاب انگیزه‌های ایدئولوژیک پررنگ‌تر بوده و از دهه 70 به بعد انگیزه‌های اقتصادی). بنابراین مسئولان به جای فرافکنی و انداختن تقصیرها به گردن مهاجران (و نسل‌های دوم و سوم مهاجرت) باید به این پرسش جدی پاسخ دهند که چرا بعد از 40 و اندی سال هنوز از (عدم ساماندهی) سخن می‌گویند!سه: ساماندهی نیازمند توجه و شناخت عمیق اقتضائات فرهنگی و مسائل اجتماعی طبقه‌های مختلف مهاجران است. نگاه تیپیکال به مهاجران (همانطور که یک دسته گنجشک روی سیم برق، از دور همه‌شان دقیقا مثل هم به نظر می‌رسند) آفت بزرگ قانون‌گذاران و نهادهای مرتبط به اتباع است. چهار: نسل‌های دوم و سوم مهاجرت نیازمند نگاه ویژه فرهنگی هستند. نیازهای فرهنگی و هویتی این نسل قابل مقایسه با نسل اول مهاجرت نیست. چرا که آنها هویتی دوگانه و آمیخته ایرانی-افغانستانی دارند ولی نه برای پذیرش اجتماعی آنها در ایران اراده‌ای وجود دارد و نه می‌توانند با افغانستان به عنوان یک وطن نسبت برقرار  کنند.و در آخر از صمیم قلب آرزوی ساماندهی مسکن، ازدواج، بنزین، نان، حقوق بازنشستگان، بانک‌ها، تورم، بالا رفتن دلار و ... صد البته ساماندهی اتباع در ایران عزیز.</description>
                <category>احمد مدقق</category>
                <author>احمد مدقق</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jun 2024 00:07:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه و سرنوشت مشترک</title>
                <link>https://virgool.io/@mudaqeq/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%88-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DA%A9-tvfns76vtsb4</link>
                <description>نویسنده بزرگ فلسطینی، بدر گرامی، از من به شما درود و سرود و سلام.شوربختم که هنوز رمان و داستانی از شما به فارسی ترجمه نشده است. حتی فکر می‌کنم اینکه ما داستان‌نویسان افغانستانی از شما داستان‌نویس‌های فلسطینی چندان شناختی نداریم، شرمسارم. مگر نه این است که مساله وطن برای هر دوی ما مساله‌ای بسیار جدی است. وقتی به توده‌های مردم و ملتم می‌بینم شرمندگی‌ام بیشتر می‌شود. چون آنها بدون اینکه مدعی باشند از ما داستان‌نویسان بسیار جلوتر هستند. داستانِ حمایت ملت افغانستان از ملت فلسطین به تابستانِ داغ سال ۱۳۲۷ خورشیدی/ ۱۹۴۸ میلادی در تکیه‌خانه‌ای در کابل به نام (تکیه میراکبر آغا) و نیز مسجد پل‌خشتی می‌رسد و عمری بیش از ۷۰ سال دارد. یعنی تقریبا همزمان با تأسیس اسرائیل و یوم النکبة. چطور مردم با امکانات ارتباطی آن سال‌ها خود را هم‌سرنوشت می‌دیدند اما ما در عصر فضای مجازی حتی از آثار یکدیگر بی‌خبر هستیم و در آینه رمان نمی‌توانیم تصویری مشترک از خودمان ببینیم.متوجه شدم رمانِ اخیر شما به نام (سرزمینِ لاک‌پشت) درباره بازگشت به وطن و خانه پس از تبعید است. وطن و خاکی که سال‌ها اشغال شده ولی هنوز می‌کوشد هویت خودش را حفظ کند. زمینی که میلیون‌ها بشر آمده‌اند و رفته‌اند ولی نامش هنوز مانده: فلسطین! مساله من در یکی از رمان‌هایم به نام #آوازهای_روسی هم بازگشت به خانه و در شکل کلی بازگشت به خویشتن است. شخصیت رمانم به نام یعقوب سرگردانی‌های فراوانی را تجربه می‌کند تا اینکه بالاخره انقلابی درونی در او رخ می‌دهد: تصمیم می‌گیرد که به خانه‌اش برگردد، جایی که از آنجا معنا می‌گیرد. خانه استعاره‌ای است از خویشتن.ملت افغانستان هم مانند ملت فلسطین در دهه‌های اخیر رنج‌های بی‌شماری را به خود دیده است. هم تجاوزهای خارجی و هم بی‌مهری‌های داخلی از جمله ‌تبعیض‌های قومیتی و مذهبی که در مواردی به نسل‌کشی‌های وحشتناکی منجر شد. این رنج‌ها و مسائل مشترک، انگیزه مضاعفی است برای اینکه بیشتر از حال یکدیگر باخبر باشیم. وقتش رسیده است ما نویسندگان هم‌سرنوشت و هم‌درد به خانه مشترک‌مان برگردیم. خانه‌مان را بسازیم.احمد مدقق، ۱۴ بهمن ۱۴۰۲، ایران-قم</description>
                <category>احمد مدقق</category>
                <author>احمد مدقق</author>
                <pubDate>Sat, 03 Feb 2024 23:47:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان‌نویسان فارسی‌زبان غیر ایرانی و جایزه جلال</title>
                <link>https://virgool.io/@mudaqeq/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84-zg3h3cxmnp32</link>
                <description>مرحوم رهنورد زریاب، نویسنده معاصر و بی‌بدیل افغانستانی در یکی از سخنرانی‌های خود مروری دارد بر روند آشنایی‌اش با جهان ادبیات و داستان. او در قسمتی از صحبت‌های خود گفت مدیون و بدهکار تمامی نویسندگان بزرگ جهان هستم و در این میان  نقش نویسندگان، پژوهشگران و به‌ ویژه مترجمان ایران، سخت برجسته است... در آن هنگام – در همان دهه‌ی سی خورشیدی- همه‌چیزهایی را که می‌خواندم، از ایران آمده بودند: ترجمه‌ها، ادبیّات داستانی، شعر، پژوهش‌ها و هر چیز دیگری. همچنین گفت: زمانه ما عصرِ آلبرکامو و آندره ژید بود (نقل به مضمون) و من آن دو را  با ترجمه‌های آل‌احمد کشف کردم.این سخنرانی رهنورد زریاب در سلسله‌نشست‌های شب‌های بخارا در زمستان ۹۵ انجام شد. سالی که عده قابل توجهی از نویسندگان و داستان‌نویسان افغانستانی به دعوت دبیرخانه جایزه جلال به ایران آمدند و در اختتامیه نهمین دوره آن شرکت کردند. در آن دوره، رمان‌ها و مجموعه داستان‌های ده سال اخیر افغانستان در بخشی ویژه داوری شد و شور و هیجان غیرقابل وصفی به فضای ادبیات داستانی ایران داده بود. در سال ۹۷هم در بخشی ویژه، رمان بنده به نام آوازهای روسی شایسته تحسین شناخته شد.شانزده سال است که جایزه جلال آل احمد، مهم‌ترین جایزه دولتی ایران در ادبیات داستانی- حوالی سالگرد تولد این مرد بزرگ برگزار می‌شود. اما در این رویداد (غیر از دو موردی که ذکرش رفت) تنها مجموعه داستان‌ها و رمان‌هایی که توسط نویسندگان ایرانی نوشته‌ و در ایران منتشر شده‌اند، داوری می‌شوند.امسال و در شانزدهمین دوره، آقای علی رمضانی مدیر خانه کتاب و ادبیات ایران که متولی برگزاری این جایزه است، در قسمتی از نطق خود گریزی به این مسئله مهم زد و امکان اشتراک آثار داستانی فارسی‌زبانان غیرایرانی را محتمل و ممکن دانست البته به شرط اصلاح آیین‌نامه و تصویب آن در شورای عالی انقلاب فرهنگی. این اقدام مطمئنا مورد استقبال فارسی زبانان خارج از ایران قرار می‌گیرد. با توجه به شناختی که از فضای ادبی و داستانی افغانستان دارم برای پایین نیامدن سطح و کیفیت آثار انتخابی، به صورت دوسالانه برنامه‌ریزی شود. و نیز رمان‌ یا مجموعه‌ داستان‌های نویسندگان افغانستانی در بخش ویژه خودش به داوری گذاشته شود و نه در میدانِ داستان‌نویسان ایرانی. همچنین کارهای نویسندگان تاجیک. چون علاوه بر اقتضائاتی که در هر سوی مرز ممکن است وجود داشته باشد و تفاوت‌هایی در ملاک‌های مضمونی و محتوایی پدید آورد، تحولات عمیق سیاسی و اجتماعی این سال‌های افغانستان، کار را بر نویسندگان افغانستان سخت نفس‌گیر کرده است. امید است ارتباطات فرهنگی در چنین سطحی بر رونق ادبیات و داستان فارسی بیفزاید و نویسندگان فلات فرهنگی ایران در هر جغرافیای سیاسی که باشند یکدیگر را بیش از گذشته در آینه رمان‌های خود ببینند.</description>
                <category>احمد مدقق</category>
                <author>احمد مدقق</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jan 2024 15:40:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خفت‌های ناچیز و وظیفه هنرمند</title>
                <link>https://virgool.io/@mudaqeq/%D8%AE%D9%81%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%88-%D9%88%D8%B8%DB%8C%D9%81%D9%87-%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-kmnjydmz8yze</link>
                <description>چند روز پیش به دوستم، «زهیر مجاهد» نامه نوشتم و برایش پست کردم. زهیر متولد فریمان و ساکن مشهد و با اصالتی افغانستانی است. با او در مورد نحوه پرداختن به بعضی مشکلات مهاجران افغانستانی و وظیفه یک هنرمند کمی صحبت کردم. متن نامه را به صورت کامل اینجا هم می‌گذارم. به نام خدا  خفت‌های ناچیز و وظیفه یک هنرمندزهیر عزیز!سلاماولین بار، دوازده سال پیش دیدمت و تو یادت نمی آید چون من بین انبوه حاضران در همایشی ادبی هنری نشسته بودم و شما جزء سخنران‌ها بودی. فحوای آن سخنرانی کوتاهت هنوز یادم هست. در رابطه با استخدام هنر در راه اعتقادات حرف می‌زدی. سامری و گوساله معروفش را هم مثال آوردی... راستی که عجیب است قوم از نیل گذشته را بتوان با گوساله‌ای بت پرست کرد. چطور می‌شود با چشم سر آن همه معجزه از عصای خشک و چوبی دید و اینقدر زود فراموش کرد. اما شد و سامری هنرمند این کار را کرد.یادم هست می‌گفتی متدین‌ها باید قدرت هنر و رسانه را جدی‌ بگیرند وگرنه سامری‌ها می‌شوند صاحب این قدرت... آن روزها من سخت درگیر بحث‌های تکنیکی داستان بودم که مثلا داستان را نباید شعاری نوشت و جای این حرف ها بالای منبر است و از اینجور چیزها... (البته هنوز هم به این چیزها معتقد هستم اما با تفسیر دیگری.) بنابراین تلاش می‌کردم تا جای ممکن حرف را در داستانم بپوشانم و آن گوشه‌ها قایمش کنم در پس روایت‌های پیچ در پیچ تا کار خواننده سخت‌تر شود. با خودم می‌گفتم ما علینا البلاغ! من آمده‌ام داستانم را تعریف کنم... روی همین حساب بود که حرف های جالب و دلنشینت را چندان جدی نگرفتم. و اما دومین و آخرین بار حضوری دیدمت...که به احتمال زیاد آن را هم یادت نیست. مادر دوستم، سیدمرتضی، مرحوم شده بود و من آمده بودم مشهد به مجلس ختمش. شما را هم در آخر مجلس سر سفره به صورت اتفاقی دیدم که در فاصله چند نفری همدیگر نشسته بودیم. سلام علیک مختصری شد و اگر هم حرفی رد و بدل شد الان یادم نیست. دیگر هر چه بوده در همین فضاهای مجازی بوده. مگر اینکه من الان فراموشم شده باشد. هر چند بعید می‌دانم. اما در هر حال به برکت همین شبکه‌های نیم‌بند و فیلترشده اجتماعی دورادور از حال هم خبر هستیم. از کارهایی که منتشر می‌کنیم و جلساتی که شرکت می‌کنیم و حس و حال‌مان در مواجهه با اتفاقات روزمره و چیزهایی مثل این. گاهی دلخوری‌ها و گلایه‌هایمان را هم به اشتراک می‌گذاریم. امروز به فلان اداره رفتم و فلان مقام چنین و فلان مسئول چنان. امروز کار بانکی‌ام راه نیفتاد. دیروز مشکل صدور مجدد سیم‌کارت داشتم. فردا هم حتما یک گیر دیگر. از این قبیل روزمره هایتان و تکراری و مشترک.سید زهیر مجاهد، نویسنده و فعال فرهنگیداشتم با خودم فکر می‌کردم وضعیتی وجود دارد به نام: «وضعیت خفت‌های ناچیز.» خفت‌هایی که اختاپوس‌وار در جنبه‌های مختلف زندگی فردی و اجتماعی ما رخته کرده. نه توان زمین زدن ما را دارد و نه می‌شود نادیده‌اش گرفت. نادیده گرفته نمی‌شود چون با اصل کرامت انسانی در تضاد است ولی ذهن مقایسه‌گر و حساب‌گر ما، می‌گوید فرض کن بخواهی تحمل نکنی؟ چه کاری از دستت برمی‌آید؟ وانگهی هنوز چیزهایی برای دلخوش کردن به آنها وجود دارد که ریسک از دست دادن‌شان بالاست. یک زندگی روزمره، امنیت جانی، تحصیل فرزندان چه دختر و چه پسر و دوستان بسیار زیادی بهتر از آب روان. این خفت‌ها هنوز به درجه‌ای نرسیده که از خیر این چیزها بشود گذشت. آنقدر قدَر نیستند که جان نیمه جان ما و امیدهای از نفس افتاده ی ما را کاملا از بین ببرند.حتما حکایت «قهار عاصی» را بارها شنیده‌ای و شاید هم گاهی به این و آن تعریف کرده‌ای. یک لحظه احساس کرد خفتی که می‌بیند بیش از چیزی است که دارد به دست می‌آورد. جمع کرد و رفت.القصه بهانه تازه کردن سلام و نوشتن این نامه به آشنا و دوست ده‌ساله‌ام مطرح کردن این سوال بود که وظیفه هنرمند در قبال این خفت‌های ناچیز چیست؟ مدتی است که به این سوال فکر می‌کنم و چیزهایی هم به ذهنم رسیده است.با تو در میان می‌گذارم. دوست دارم پاسخ تو را هم بخوانم و بشنوم تا راه تازه‌ای باز شود.اگرچه گاهی از اساس با فکر کردن به چنین مسائلی دچار شرمندگی می‌شوم. چون آرمان ما برداشتن این مرزها و ساختن آرمان‌شهری بود که فضیلت‌ها و کرامت‌ها در آن اساس همه چیز هستند. در هر مجلسی که نشستیم دم از فرهنگ و خون و زبان مشترک زدیم که اگر قرار است تمدن مشترکی بنا شود باید روی همین‌ها ساخته شود. اما همچون کودکان بر سر مسائلی پیش پا افتاده (که هر کدام راه حل ساده‌ای هم دارند اما اراده‌ای برای آن وجود ندارد) عزا گرفته‌ایم و عزادارمان کردند و منتظریم فلان مسئول دستور بدهد تا فلان کارمند دکمه اینتر را بزند. اما همانطور که نباید آنقدر غرق روزمره‌گی و عمل‌گرایی شد که آرمان‌ها را فراموش کرد، همانقدر هم باید مراقب باشیم آرمانی اندیشیدن و رویاپردازی ما را دچار انفعال و بی‌عملی نکند. بنابراین نهیب زدن و یادآوری و مدد گرفتن از رسانه‌ها برای پرداختن به این خفت‌های ناچیز خوب است اما مشغولیت تمام وقت به این مسائل یک دام است. ذهن هنرمند باید فراتر از این مسائل پرواز کند وگرنه سربسته عرض کنم چرخاندن آسیاب با چشم بسته است. ژاژ خاییدن است -که هر چند توأم با لذت- اما چیزی حل نمی‌شود. گیرم که مشکل الف حل شد، فردا همان مشکل به شکلی دیگر رخ می‌نماید. چون آب از سرچشمه گل‌آلود است و اساسا شهروندمهاجر افغانستانی رسمیت ندارد و  شأن او همچنان شأن مهمانی ناخوانده است. .. حمله به معلول‌ها بدون توجه به علت‌ها فایده و کاربردی موقت دارد. ممکن است همدردی دوستان بلندنظر و دریادل را به خود جلب کند اما عموم مردم وقتی مورد حمله و پرسش و مطالبه‌گری قرار بگیرند، ناخواسته حالت تدافعی به خود می‌گیرند. برای توجیه چنین کاستی‌ها و نقص‌هایی، فهرست بلندبالایی از دلایل می‌آورند که اگر همه‌شان اینطور نباشند ولی بیشترشان به حق و درست  هست. من فکر می‌کنم هنرمند، به عنوان عضوی از این جامعه باید نیم‌نگاهی به مشکلات روزمره و خفت‌های ناچیز این چنینی داشته باشد اما نباید تمام ذهنش را پر کند. باید روایتی همدلانه بیاورد که دریا را بشکافد و راهی تازه باز کند. وگرنه سر و صدای گوساله‌های طلایی آنقدر بلند است که نه مجالی برای شنیدن حرف حساب گذاشته نه حوصله‌ای برای حرف حساب زدن. مشتاقانه منتظر پاسخت هستم تا راه تازه‌ای باز شود.  احمد مدقق 11دی ماه 1401، قم</description>
                <category>احمد مدقق</category>
                <author>احمد مدقق</author>
                <pubDate>Thu, 09 Feb 2023 17:21:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره اختتامیه سومین جشنواره کلمه</title>
                <link>https://virgool.io/@mudaqeq/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%AA%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-dv9gjq6g44p8</link>
                <description>اختتامیه سومین جشنواره کلمه، یکم آذرماه 1397 در حوزه هنری استان قم، سالن سوره برگزار شد. نوشتار زیر در واقع صحبت‌های بنده در جایگاه دبیر این جشنواره است که امروز میان فایل‌های آرشیو شده در گوگل‌درایوم بهش برخوردم.بسم اللهصحبت من درباره نسلی است که از پدر و مادری افغانستانی در کشوری دیگر به دنیا  آمده‌اند و حالا که در سومین جشنواره کلمه از داستان مهاجرت صحبت می‌کنیم و میزبان داستان‌نویس‌های افغانستانی ساکن قم و تهران و کاشان هستیم، به طور مشخص در مورد نسلی که در ایران به دنیا ‌آمده‌اند.مهاجرت، تبعید و پناهندگی گویا از ابتدای خلقت با انسان‌ها بوده و هیچ وقت او را رها نکرده. تبعید پدر مشترک‌مان حضرت آدم ابوالبشر به زمین، هجرت پیامبر از مکه به مدینه و پناهندگی هزاران انسان افغانستانی به سرزمین‌های دور و نزدیک صدها مثال تاریخی دیگر. هجرت، تبعید، پناهندگی اگر چه با هم تفاوت‌های شکلی دارند ولی در یک چیز با هم مشترک هستند و آن جا به جایی مکان است. حرکت از جایی و رسیدن به جایی دیگر. در بعضی پررنگ‌تر و بعضی کم‌رنگ‌تر، ولی در هر سه مورد تعلقات سرزمین اولیه با فرد مهاجر، تبعیدی و یا پناهنده می‌ماند. بخصوص کسانی که شخصیت‌شان در سرزمین اولیه ساخته شده باشد. نوستالوژی‌ها و حسرت او را رها نمی‌کنند و در این میان آن کسانی که بهره‌ای از هنر برده باشند، این حس غربت در آثارشان بازنمایی و متجلی می‌شود.اما آن دسته از کسانی که در ایران و از پدر و مادری افغانستانی به دنیا آمده‌اند را چه بنامیم؟ مهاجر؟ در حالی که او جا به جایی مکانی را تجربه نکرده است و از وقتی چشم باز کرده در همین خاک بوده. یا تبعیدی؟ او که در همین کشورو خاک به دنیا آمده است!به پای قانون بگذاریم یا عدم پذیرش اجتماعی از سوی جامعه، هر چه هست او اهل این کشور نیست. هر چند زبان مشترک، فرهنگ مشترک، در جبهه‌های نبرد علیه داعش خون مشترک بهانه خوبی برای مصاحبه کردن و سخنرانی کردن و تاکید بر یگانگی است اما واقعیت‌های اجتماعی می‌گویند این اشتراک‌ها نتواسته است این نسل را از یک انزوای اجتماعی برهاند. و او همواره حس یک اقلیت دارد. به داستان‌هایی که این نسل می‌نویسد نگاه کنید و بخوانید. با آنکه در همین جا متولد شده است، همین جا به مدرسه رفته است و احتمالا ده‌ها دوست در  مدرسه و محل دارد، هر روز فیلم‌های تلویزیونی همین جا را نگاه می‌کند ولی چرا در داستان‌هایش ردی از زندگی ایرانی نیست؟  با اینکه همین جا به دنیا آمده است و افغانستان را به چشم سر ندیده است ولی داستان‌هایش یا در افغانستان می‌گذرد یا شخصیت‌های ایرانی داستانش بیش از یک تیپ اجتماعی بروز ندارد.اما بیاید آن سوی ماجرا را هم ببینیم. در سال‌هایی که هم‌تباران انسان مهاجر-مسافر-پناهنده- تبعیدی و یا هر چه که نامش را بگذاریم در سرزمین خودش گاه اسیر جهالت طالبانی، گاه اسیر قساوت چپ‌‌های حاکم، گاه اسیر عداوت جنگ‌های داخلی حتی از آموزش‌های ابتدایی و امنیت دور بوده، انسان ساکن در ایران لااقل از امنیت جانی برخوردار بوده. آنها که کارت‌های اقامتی داشته‌اند توانسته‌اند درمقاطع مختلف تحصیل کنند و در این سال‌ها هزاران دانشجو در دانشگاه‌های مختلف ایران داریم و چند سالی است که همه کودکان ولو بدون مدارک اقامتی اجازه تحصیل دارند و از مهر جا نمی‌مانند. اگر رابطه پدر و مادر این نسل به همدوره‌هایشان بیشتر رابطه کارگر و کارفرما بوده، در این نسل کم نیست دوستی‌های عمیقی که از سال‌های زندگی در یک محله و نشستن پشت یک نیمکت شکل گرفته است. ولی چرا هیچ ردی از این دوستی‌ها در داستانِ داستان‌نویس‌ها بازتابی پیدا نکرده؟داستان فرصت بازنگریستن به خویشتن است. به انسان افغانستانی که در کشور خویش نیست و از این نبودن نمی‌داند شاد باشد یا اندوهگین؟داستان‌های رسیده، داده‌هایی قابل اتکا برای پژوهش در حوزه مهاجرت شهروندان افغانستانی به ایرانروی سخن من با نخبگان حوزه و دانشگاه است. با پژوهشگران و کسانی که دردمند اجتماع هستند. انسان افغانستانی متولد در اینجا هزاران مساله دارد که در سال‌های نه چندان دور خودش را نشان می‌دهد. این نسل یک واقعیت اجتماعی است که دیگر ابزارهای قانونی برای کنترل کردنش کفاف نمی‌دهد و جای خالی ابزارهای فرهنگی به شدت حس می‌شود. اکنون زمانه آن رسیده است که به تعامل و رابطه دو طیف جامعه میزبان و میهمان (که رفتن و نارفتنش معلوم نیست) نگاهی دوباره کنیم.داستان هنری است که در شکل صادقانه خود، روح و روان نویسنده را عریان می‌کند. بازتابی است از جهان‌بینی و جایگاهی که برای خودش متصور است. دبیرخانه سومین جشنواره کلمه اعلام آمادگی می‌کند تا داستان‌های رسیده را برای بازخوانی بیشتر در اختیار پژوهشگران ادبیات و زبان‌شناسی، جامعه‌شناسی، روان‌شناختی و … قرار دهد تا به عنوان داده‌هایی قابل اتکا، فرصت بازنگری و اندیشه را به صورت علمی انجام دهند.شکل برگزاریجشنواره کلمه سه سال است که برگزار می‌شود. اولین بار در تابستان 1395 و برای مخاطب مهاجر افغانستانی مقیم قم. به تناوب سالی به داستان و سالی به شعر اختصاص دارد که در سال سوم برای دومین بار نوبت به داستان مهاجرت رسید.امسال نیز موضوع فراخوان جشنواره، داستان مهاجرت بود. اما دو تغییر در شکل برگزاری آن به وجود آمد.بیشتر شدن گستره فراخوان به دو استان مجاورعلاوه بر قم، این بار در فراخوان داستان‌نویس‌های افغانستانی ساکن تهران و کاشان هم دعوت شدند تا در این رویداد ادبی شرکت کنند. با توجه به پشتوانه و تجربه‌ای که در دو دوره قبلی به دست آورده بودیم، امیدوار بودیم امسال میزبان تعداد بیشتر و شاهد سلایق بیشتری در داستان‌نویسی باشیم.دست برداشتن از روش ترتیب مرسوم رتبه‌بندیاگرچه رتبه‌بندی و انتخاب اثر برگزیده هیجان برگزاری را بالا می‌برد ولی به نظر ما این روایت‌ها از هم جدا نیستند که با یکدیگر مقایسه شوند. بلکه تمام این روایت‌های داستانی باید یک کل در نظر گرفته و تحلیل شود. از سویی تجربه نشان داده است علاوه بر مسائل فرمی و تکنیکی، علایق و سلایق شخصی هم بخشی جداناپذیر از داوری است. داستان مثل همه هنرها امری عددی و کمی نیست که بشود حسابش کرد و آن که عدد بیشتری دارد برگزینیم. شک ندارم که با تغییر هئیت داوری، ترتیب رتبه‌بندی هم تغییر می‌کند. بخصوص اینکه فاصله کیفی رتبه‌های بالا، معمولا فاصله‌های محسوسی نیستند و ای چه بسا مثلا رتبه 3 با رتبه 6 کیفیت‌هایی تقریبا یکسان داشته باشند. در شیوه انتخاب رتبه‌بندی از اثر سوم تقدیر می‌شود ولی رتبه 6 اصلا دیده نمی‌شود.بنابراین به جای رتبه‌بندی‌های مرسوم، دایره انتخاب را گسترده‌تر کردیم و به جای انتخاب سه اثر، 20 اثر بالاتر از نگاه داورها را بدون هیچ ترتیب و رتبه‌بندی دعوت کردیم تا در همایشی یک روزه، در ورکشاپی داستانی تبادل نظر داشته باشند. داستان بخوانند و تجربه‌های داستانی‌شان را به اشتراک بگذارند.آثار رسیده و بعضی ویژگی‌های آن59 اثر از 43 نفر به دبیرخانه رسید. جزئیات به صورت نمودار در زیر ‌آمده است:تشکرهاتشکر از موسسسه فرهنگی شهرستان ادب به عنوان حامی هر سه دوره، حوزه هنری قم به عنوان میزبانی مستمراز جلسات هفتگی در طول این سه سال،کانون ادبیات شرق، خانه ادبیات افغانستان و انجمن ادبی صبح قلم به همراهی‌های معنوی، مشورت‌ها</description>
                <category>احمد مدقق</category>
                <author>احمد مدقق</author>
                <pubDate>Sun, 30 Oct 2022 14:41:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت پر سر و صدای داستان‌نویسان افغانستان</title>
                <link>https://virgool.io/@mudaqeq/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D9%BE%D8%B1-%D8%B3%D8%B1-%D9%88-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-whgljscv2lgq</link>
                <description> وقتی طالبان در سال ۱۳۷۵ برای بار اول حکومت کابل را به دست گرفتند، داستان‌نویس‌های افغانستان همگی خزیدند به گوشه‌های خود. البته قبل از آن هم خبری نبود. آن آبی که دهه ۶۰ زیر پوست ادبیات افغانستان دویده بود، به خاطر خون‌دلی بود که دولت مارکسیستی برای تبلیغ خود می‌خورد و میوه‌اش طعم رئالیسم سوسیالیستی داشت. در آن ۵ سالِ حکومت اول طالبان (۱۳۸۰_۱۳۷۵)، داستان‌نویس‌ها غافلگیر شدند و در سکوتی محض فرورفتند. اسمش را می‌گذارم: «پنج‌سال سکوت». این غافلگیری و انفعال در آن روزگار طبیعی است. نهال داستان‌نویسی آن سال‌ها جوان‌تر بود و بازی‌های روزگار برای داستان‌نویس غیرقابل پیش‌بینی‌تر. با این همه، بعد از به قدرت رسیدن مجدد طالبان در سال ۱۴۰۰ همان رفتار با فرمی دیگر تکرار شد. ظاهرش خیلی پر سر و صدا بود اما درونی توخالی و فقط مبتنی بر احساسات. داستان‌نویسان در ۱۴۰۰ باز همان انفعالی را دچار شدند که در ۱۳۷۵، و بلکه بدتر و سخیف‌تر. آمیخته با جیغ و زنجموره‌ای ترحم‌برانگیز. این یک سال جیغ و فغان آن روی سکه ۵ سال سکوت است و نتیجه هر دو یکسان: هم‌سطح شدن با عوام.اتحادیه نویسندگان افغانستان در 1394 خورشیدی«داستان‌نویسی» قبل از اینکه داستان‌نوشتن و انتشار کتاب باشد یک سلوک است. او باید در جستجوی راهی تازه و پیشنهادی تازه باشد. به جای جهت‌گیری‌های روزمره سیاسی، واکنش‌های آنی و یک‌بار مصرفی، باید به سمت اندیشه و سوال‌های جدی تغییر مسیر دهد. به سمت پرسش‌هایی اساسی از نسبت انسان افغانستانی با جهان گذشته و آینده‌اش.</description>
                <category>احمد مدقق</category>
                <author>احمد مدقق</author>
                <pubDate>Sat, 10 Sep 2022 15:28:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جبر جغرافیاییِ داستان</title>
                <link>https://virgool.io/Rocket/%D8%AC%D8%A8%D8%B1-%D8%AC%D8%BA%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-y0cj4zughuva</link>
                <description>رمان زمین زهری، رمانی درباره انسان معاصر افغانستانیکار داستان‌نویس از یک جهت به پژوهشگران فلسفه‌های مضاف شبیه است. این گونه فیلسوف‌ها بیرون از دایره آن دانش و یا پدیده و پشت سر سیر تاریخی‌اش می‌ایستند و آن را تحلیل و توصیف می‌کنند. و حتی گاهی توصیه‌هایی فرانگرانه هم برایش دارند. از این منظر، فلسفه نسبت به مضاف الیه خود تاخر زمانی دارد، همانگونه که داستان‌نویس با صبر بیشتری به سراغ وقایع اجتماعی و سیاسی جامعه‌اش می‌رود. او خبرنگار یا یک تحلیل‌گر مسائل روز نیست که سرعت کار برایش مهم باشد تا ولو با اختلاف چند دقیقه‌ای از دیگر رقیبان رسانه‌ای‌ خبری را منتشر کند و یا نسبت به آن واکنش نشان دهد. داستان‌نویس نیاز به تامل بیشتری در اطراف قضیه دارد تا از دل واقعیت‌های موجود، واقعیتی دیگر خلق کند و ارزشی افزوده به محصول هنری‌اش بدهد که تاریخ انقضا نداشته باشد. به خلاف یک خبر یا تحلیل که گذشت زمان آن را کهنه می‌کند. اگر بخواهیم با صراحت بیشتری سخن بگوییم، فاصله گرفتن از حادثه تکان‌دهنده برای داستان کردنش نه از روی انتخاب و تفنن بلکه ضرورت و اقتضای کار است. چرا که حادثه و موج‌های شدید احساسات بعد از آن فرصت اندیشه و تأمل را می‌گیرد. به زعم من این فاصله گرفتن از نظر شکلی گاهی با صورت زمانی است و گاه فاصله جغرافیایی.باری! حوالی زمستان سال 94 خورشیدی دبیرخانه جشنواره ادبی قند پارسی تصمیم گرفت در ضمن برنامه‌اش جایگاه ادبی آصف سلطان‌زاده را نیز ارج نهد. از آنجا که ایشان سال‌هاست در دانمارک زندگی می‌کند، به من گفته شد تا با ایشان ارتباط بگیرم و ویدیویی کوتاه درخواست کنم تا در مراسم اختتامیه جشنواره برای مهمانان به نمایش دربیاید. آن ویدیوی کوتاه حامل یک نکته مهم بود. سلطان‌زاده گریزی به سیر زندگی‌اش در کشورهای مختلف زد و گفت: اولین رمانش را در غرب نوشته است و پیش از مستقر شدن در غرب، هر چه نوشته داستان‌های کوتاه است. نه به این خاطر که پیش از آن توانایی‌ نوشتن رمان یا اراده‌ای برای نوشتنش نداشته باشد. بلکه او زمانی که در افغانستان و یا ایران بوده هیچ‌گاه به یک ثبات مطلوب ذهنی‌اش دست پیدا نکرد. ثباتی که به او اجازه عمیق شدن در سرنوشت انسان افغانستانی بدهد.آصف سلطان‌زاده، نویسندهحالا سال‌هاست که آصف نه در وطن مادری خود و نه وطن فرهنگی خود در فلات ایران بلکه در گوشه‌ای از سرزمین‌های اسکاندیناوی استقرار پیدا کرده و به انسان افغانستانی و جغرافیایی که او را از خود رانده است می‌اندیشد:«اینک به وضوح پی می‌برم به این که در سرزمین‌های کوهستانی، آن زیرها خبرهای زیادی است. فشارها و فعل و انفعالات آتشفشانی. خشم طبیعت در این ناحیه‌ها تمرکز یافته است. به عبارتی افغانستان نقطه بروز خشم زمین است. حتی اگر در جاهای دیگری هم رنج ببرد، ولی در این ناحیه چین به پیشانی می‌اندازد. قیافه‌اش در هم می‌رود. دره‌های دیگری تشکیل می‌شوند. باعث راه گم کردن می‌گردند« (زمین زهری، ص 150)به نظر می‌رسد در میان آثار کوتاه و بلند آصف سلطان‌زاده، تازه‌ترین اثرش یعنی رمان زمین زهری آینه و بازنمای کلی‌تری از انسان افغانستانی در پهنه تاریخ معاصر است. او در مجموعه داستان اینک دانمارک، به تنهایی‌ها و سرگشتگی‌ها و چالش‌های یک مهاجر افغانستانی در اروپا پرداخته، در رمان سِفر خروج با رویکردی اسطوره‌ای نگاه نقادانه و گله‌مندی نسبت به وضعیت یک پناهنده افغانستانی در ایران دارد. در سینماگر شهر نقره، به حال و هوا و استضعاف فکری طالبان نزدیک شده و تلاش کرده آنها را بیشتر درک کند و یا مثلا در گاوهای برنزی اگرچه در فضایی معلق بین وهم و رئالیسم جادویی، نوعی بی‌مکانی و بی‌زمانی را تداعی می‌کند اما نشانه‌هایی هم وجود دارد که می‌شود داستان را بازنمایی دوره حکومت کمونیست‌ها در افغانستان دانست و مسخ‌شدگی در برابر ایدئولوژی وارداتی را تفسیر نویسنده از آن دوره پر التهاب و سرنوشت‌ساز تلقی کرد. واضح است که تفسیر نیاز به تأمل و اندیشه دارد و نیازمند فاصله‌گیری آگاهانه از آن پدیده است و همه اینها چنان که اشاره شد برای نویسنده متفکری همچون آصف سلطان‌زاده مهیا شده است تا در رمان زمین زهری انسان افغانستانی را نه در دوران یک حکومت خاص (مجاهد یا کمونیست) بلکه در بازه بلندتری از تاریخ معاصر ببیند. قصه را از آغاز قرن بیست و یک می‌‌آغازد. مردی افغان که تمام روزهای سال در چرخه‌ای تکراری ناچار به ماین‌روبی (خنثی کردن مین) است و بعد دامنه قصه را به عقب‌تر می‌برد. به روزگاری که متجاوزان روس به افغانستان آمده‌اند و او صرفا به خاطر رشته تحصیلی‌اش در دانشگاه یعنی کیمیا/شیمی متهم می‌شود که برای اشرار ماین و کوکتل مولوتف می‌سازد. بخت یارش می‌شود که به جای اعدام در میدان‌ پولیگون موظف می‌شود که مین‌ها را خنثی کند. وظیفه‌ای که بعد از تغییر چند باره حکومت‌ها همچنان بر دوش او می‌ماند و از آن خلاصی نمی‌یابد. در نگاه آصف سلطان‌زاده افغانستان زمینی زهری است که تمام کشورهای دنیا جنگ‌هایشان را با خود به آنجا می‌آورند. سرزمینی است که تبدیل شده به آزمایشگاه انواع و اقسام اسلحه‌ها و بمب‌ها.«افغانستان شده است مثل پیر انسانی که بند بند استخوانش به صدا درمی‌آید. لابد درد هم می‌کشد این موجود روماتیسمی. هر انفجاری پیچ و مهره اندامش را شل می‌سازد و در تعجبم که هنوز غیرت می‌کند و پابرجا می‌ماند. تکیه داده به عصایی و در عین تزلزل هنوز می‌ایستد در برابر بادی و طوفانی که خانه کرده به شولایش به قصد بلند کردن و به زمین زدن او و او پای افشرده به زمین، لابد آ&lt;رزو می‌کند مگر این باد لحظه‌ای حتی از پای بنشیند تا او بتواند باز حتی گامی به راه بیفتد. و در این فاصله که این بار گروهی نظامی پلنگی پوش با خود دستگاهی به مراتب پیشرفته‌تر بیاورند، من به کار خودم مشغول بوده‌ام.. (ص 130)شخصیت داستانِ زمین زهری، نمادی از انسان افغانی است که همیشه در معرض کشته شدن است. برای او فرقی نمی‌کند چه حکومتی بر سر کار بیاید. چه مجاهدین و چه کمونیست‌ها و چه طالب‌ها و یا نیروهای ناتو مستقر باشد او در معرض مین و کشته شدن قرار دارد. انواع مین‌های ساخت پاکستان و چین و روس و مصر و لیبی و اسپانیا و یوگسلاو سابق و دیگر کشورهای غربی استعاره‌ای است از حضور نظامی کشورهای جهان و دشمنی و کینه‌ای که با خودشان آورده‌اند. گویی هیچ کس انسان افغانستانی را جدی نمی‌گیرد و به کار خودشان مشغول هستند و انسان افغانستانی را وارد چرخه‌ای کرده‌اند که شکل عوض می‌کند اما ماهیتش چیزی جز مرگ نیست. شامه انسان افغانستانی در گذر این همه سال دیگر بازی نمی‌خورد و بوی دشمن خود را می‌شناسد. در جایی از داستان، شخصیت که تمام عمر با بوی دینامیت و باروت سر و کار داشته به سادگی تانکر حامل مواد منفجره را تشخیص می‌دهد. اما در افق زمین زهری، اوضاع چنان ناامیدکننده است که حتی با شناخت دشمن هم دیگر کاری از پیش نمی‌رود. گویی تمام دنیا به دشمنی با او برخاسته و فقط یک سرنوشت در انتظار انسان افغانستانی است. مرگ. این چرخه باطل چنان بر او تنگ می‌گیرد که خود به استقبال مرگ و انتحار می‌رود. در فرجام داستان کمربند انتحاری را منفجر می‌کند و تصویری ماندگار خلق می‌شود. تصویری روشن از آنچه که زمین زهری برای ساکنان خود به ارمغان آورده و آنها را در چهارگوشه جهان آواره کرده است.«ابتدا خودم را انگار به دست کمان پنبه‌زنی، از هم می‌پاشاند، تبدیل می‌کند به ذره‌هایی در هوا و می‌پراگند. نفسی که با فشار در سینه حبس نگاه داشته‌ایم و بغضی اکنون باز می‌شوند. چه فشاری را تحمل می‌کرده‌اند. ذره‌هایمان برای اتصال به همدیگر و اکنور دیگر رهایی است و تجزیه شدن و پراگندن. از کانون انفجار داریم دور می‌شویم و دورتر - به سان مهاجرانی که در این سال‌ها تا دورهای دنیا پراگنده شده‌ بودند. دور می‌شدیم تا باز به سکونی برسیم و ... (ص 165)</description>
                <category>احمد مدقق</category>
                <author>احمد مدقق</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jun 2022 13:47:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجموعه داستان دختر ترکستانی</title>
                <link>https://virgool.io/@mudaqeq/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-yvri4bhf7ici</link>
                <description>این مجموعه، گزیده‌ای از داستان‌هایی است که از سال 93 تا 98 نوشته‌ام و به تازگی منتشر شده. هفت تا داستان عاشقانه که گاهی رگه‌هایی از مهاجرت هم در آن دیده می‌شود. تلاش‌های معصومانه‌ای که رنج و لذتش در هم آمیخته است و ما را با آدم‌های سرگشته داستان همراه می‌کند.هریک از داستان‌ها نامی دخترانه دارد که در جغرافیای ایران و کابل اتفاق می‌افتد و نثر و زبانش حال و هوایی بومی و اقلیمی به آن داده است. «قیمت»، «خجسته»، «گندُم»، «دختر تُرکستانی»، «شَکردخت»، «حواگُل» و «شکریه» نام داستان‌های این مجموعه است.چون داستان‌ها را به ترتیب زمان نوشتن‌شان در مجموعه داستان آمده، شاید بشود روند تغییر دغدغه‌ها و نوع نگاهم را هم تا حدودی دید. یعنی هر چی جلوتر می‌آید محل اتفاق افتادن داستان‌ها نسبت معنادارتری با ایران پیدا می‌کند و از افغانستان فاصله می‌گیرد.اگر داستانی از من خوانده‌اید نظرتان را بگویید. راستی توی سایت سی‌بوک کتاب‌های داستانی من قابل دسترس و قابل خریده. لینکش هم اینجاست: خرید کتاب‌های داستانی احمد مدققنسخه الکترونیکی‌اش را هم از طاقچه بردارید: مجموعه داستان دختر ترکستانیمجموعه داستان دختر ترکستانی</description>
                <category>احمد مدقق</category>
                <author>احمد مدقق</author>
                <pubDate>Sat, 18 Sep 2021 13:02:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جست و جوی یک حکومت بومی</title>
                <link>https://virgool.io/@mudaqeq/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AC%D9%88%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85%D8%AA-%D8%A8%D9%88%D9%85%DB%8C-adrr412nulrd</link>
                <description>...این اولین اشتباهشان بود. گمان کرده بودند مشکل افغان‌ها را غیر افغان‌ها می‌توانند حل کنند. اما این اشتباه‌شان تبدیل به یک سنت شد.. (از رمان آوازهای روسی)امروز کودتای کمونیستی 7 ثور (اردیبهشت) چهل و یک ساله شد. حوادث بعدی آنقدر بزرگ بود و پشت سر هم اتفاق افتاد که نه چپی‌های تار و مار شده و نه اسلام‌گراهای سیاست‌زده تاکنون توانسته‌اند درست به این مساله فکر کنند. به اینکه: «چه شد که این طور شد؟» هنوز که هنوز است حال و هوای گفتگوها سرزنش و نفی صد در صدی طرفین است.حساب من روشن است. چپی‌ها را نمی‌پسندم و فکر می‌کنم هنوز هیچ قلم و هیچ رسانه‌ای نتوانسته عمق جنایت‌ها و خرابی که این جماعت به بار آورده‌اند، را برای نسل حاضر روایت کند. اما با اطمینان خاطر می‌توانم قسم بخورم بدنه حزب دموکرات خلق هرگز قصد خرابی و جنایت نداشتند. می‌توانم قسم بخورم که آنها به پیشرفت و ترقی وطن فکر می‌کردند. اما چه شد که این طور شد؟ پرتکرارترین پاسخی که چپی‌ها به این سوال می‌دهند این است: اشرار و مرتجعین (مجاهدان اسلام‌گرا) نگذاشتند! اما می‌شود پرسید: چه کسی باعث اختلاف بین دو شاخه خلق و پرچم (دو گروه اصلی چپ‌گرا) شد؟ چه کسی اولین رئیس جمهوری خلق افغانستان (نورمحمد تره‌کی) را کشت؟ چه کسی اعضای شاخه پرچم را زندان و بزرگانش را به اروپای شرقی تبعید کرد؟ راستی چه کسانی حفیظ‌الله امین سومین رئیس جمهور را کشتند؟ حالا بعد از چهل سال و یک سال می‌شود به این مساله فکر کرد که حتی اگر مردم در مقابل زیاده‌روی‌های چپ قیام نمی‌کردند، اعضای حزب خودشان همدیگر را می‌خوردند و پاره می‌کردند. کما اینکه تا حد زیادی این اتفاق هم افتاد.قصه طالبان که اوایل دهه هفتاد در افغانستان قدرت گرفتند هم همین است. در مورد بدنه آنها هم می‌شود قسم خورد که هرگز مخالف تعالی و خوشبختی وطن نیستند. ولی چرا فقط تباهی و ویرانی به بار آمد؟حالا هم که انتخابات برگزار می‌شود و می‌خواهند لباس دموکراسی را بر تن دولت بپوشانند، شاه‌بال‌ها (ساقدوش‌ها) به توافق نمی‌رسند و هر کدام‌شان پاچه شلوار و آستین پیراهن را طرف خود می‌کشند. چه شد که این طور می‌شود؟خودم به پاسخ‌های مبهمی رسیده‌ام. نقطه اشتراک هر کدام از این جریان‌های شکست‌خورده این است که مدل‌های انتخابی‌شان کپی از کشورهای دیگر است. تا جایی که خلقی‌ها حتی شکل و رنگ پرچم‌شان را به تقلید از مسکو کاملا سرخ انتخاب کردند. از نظر من همان طور که لنینیسم-کمونیسم مدلی غیر قابل اجرا در جامعه افغانستان بود، به همان میزان مدل مذهبی ولایت فقیه در جامعه‌ای با اکثریت اهل سنت غیر قابل اجرا بود اما با این‌حال بعضی از گروه‌های شیعی بر آن اصرار داشتند و آگاهان می‌دانند که چه خرابی‌هایی به بار آمد.اما با این وجود امیدوارم. امیدوارم فضای یاس‌آلود فعلی و به بن‌بست رسیده، انسان افغانستانی را به فکر فرو ببرد. به این بیندیشد که آیا مدلی بومی وجود دارد که در آن منافع ملت به کامل‌ترین شکل ممکن تامین شود؟ مدلی بومی و قابل اجرا، درست مثل لباسی کاملا به اندازه تن.</description>
                <category>احمد مدقق</category>
                <author>احمد مدقق</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2020 20:58:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصویر ما در پنجاه سال آینده</title>
                <link>https://virgool.io/@mudaqeq/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-p3huvzs3kg2k</link>
                <description>رمان‌ها و فیلم‌هایی را که از دوره قاجار دیده و خوانده‌اید، به یاد بیاورید. فضای کلی رمان‌ها و فیلم‌ها بخصوص سریال‌های تلویزیونی چگونه است؟ پر از آدم‌هایی با پسوند ملوک و الدوله و السلطنه و .. آدم‌های مبادی آداب، آدم‌های فرانسه رفته، آدم‌های یک سیبل باریک و عینک چخوفی و ...این تصویرها از کجا به رمان‌ها و فیلم‌ها رسیدند؟ چقدر طبقات پایین اجتماعیِ آن سال‌ها، در قصه‌های این سال‌ها دیده می‌شود؟به نظر می‌رسد جریان خاطره‌نویسی و روزانه‌نویسی که از اواسط دوره ناصری در ایران شکل گرفت، سرگرمی و تفنن طبقات بالا بوده که اکنون اشراف نامیده می‌شوند. روایت‌ها و خاطره‌هایی که به رمان‌نویس امروزی بسیار بیشتر از مستندات آماری و تاریخی تصویر می‌دهد. این تصویر ساخته شده در ذهن ما عقبه‌ای روایت‌آلود دارد از هزاران صفحه خاطرات روزانه که در سال‌های قاجاری مکتوب شده‌اند. روایت‌هایی که در نوشتنش بسیاری از طبقات پایین جامعه در آن سهمی نداشتند.تجمع سران احزاب چپ در محل قتل میراکبر خیبر، از تئوریسین‌های حزب دموکراتیک خلق افغانستاننظیر این اتفاق را در دو جریان سیاسی غالب افغانستان (اسلام‌گراها و جریان چپ) در دهه هفتاد میلای شاهد هستیم.چپ‌های معتقد به تشکیلات، چپ‌های معتقد به کار زیرزمینی، چپ‌های اهل نشریه و مجله... بیشتر از اسلام‌گراهای اهل منبر به نوشتن شوق نشان دادند. اسلام‌گراها چیزی برای پنهان کردن نداشتند. هر آنچه بود، هر جمعه در بلندگوهای تکیه‌خانه‌ها شفاهی اعلام می‌کردند. نهایتا یک تَیپ (ضبط صوت) هم می‌گذاشتند تا سخنرانی را ضبط کنند و به جمعه بعدی نرسیده، روی همان کاست آهنگی از صفدر توکلی ( دوتار نواز و آوازخوان معروف محلی) ضبط می‌شد. برای همین است که مثلا از حدود ده سال سخنرانی هفتگی آیت‌الله واعظ کابلی، (از علمای برجسته که بعد از به قدرت رسیدن کمونیست‌ها دستگیر و شهید شد) 40 فایل سخنرانی در دسترس نیست. سخنرانی‌هایی که حالت رسمی و بیانیه دارند اینگونه است پس خاطرات و جزئیات روزمره که جای خود دارد.اگر بخواهید تحقیقی در مورد تاریخ معاصر سیاسی اجتماعی افغانستان بکنید و به منابع روایی مکتوب مراجعه کنید، می‌بینید که درصد بزرگی از آنها را چپ‌ها نوشته‌اند و خوب کرده‌اند که نوشته‌اند. اما لنگ دیگر ماجرا دشتی خالی است. البته اینجا و آنجا با زبان‌هایی الکن و چاپ‌های مفتضح ملغمه‌ای از &quot;در خانواده‌ای فقیر و مذهبی دیده به جهان گشود&quot; و به علاوه تفسیرهای رسمی و اخبارگونه و کلی‌گو از وقایع و ماجراها نوشته‌اند؛ اما روشن است که اینها توانایی ساختن تصویر در پنجاه سال دیگر را ندارند.با این توضیحات ساده، روشن است تصویری که از تاریخ معاصر افغانستان در 50 سال آینده ساخته می‌شود، تصویری چپ خواهد بود.</description>
                <category>احمد مدقق</category>
                <author>احمد مدقق</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jan 2020 23:22:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا نوشتن از فاجعه سخت است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mudaqeq/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D9%87-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ofzbeueegddn</link>
                <description> چرا نوشتن از فاجعه سخت است؟ زمانی که به ما خوش گذشته، خیلی راحت‌تر و ساده‌تر می‌نویسیم جای شما خالی! این شد و خندیدیم و یک روز باصفا و مثل اینها.ولی اگر روزی سیلی خورده باشید یا تفی به صورت شما شده باشد، هر کلمه‌ای توانایی بار حمل آن معنا را ندارد. می‌نویسید و پاک می‌کنید. می‌نویسید و پاک می‌کنید. گاهی کلماتی نخراشیده و زمخت مثل دشنام‌های جنسی بخشی از ناملایمت را به دوش می‌کشد. اگر شاعر باشید احتمالا شعری زاییده می‌شود و اگر نه دست به دامن شعری جانسوز می‌شوید که سنگ را می‌ترقاند. و خیلی وقت‌ها قبل از تبدیل شدن به متن به انرژی‌های دیگری مثل فریاد، اشک، گلایه و خودخوری یا همچون یوآن پوتاپوف، درشکه‌چی داستان اندوه چخوف به‌ درد دل با موتروان و غریبه‌ای رهگذر و .. تبدیل می‌شود.بیشتر بخوانید:کشتار اگساماجرای شکریه تبسم، دخترکی که سر بریده شدکشتار عزاداران امام حسین در کابل در روز عاشوراکشتار فعالان و معترضان مدنی در دوم مرداد، دهمزنگ کابلبمب‌گذاری در نوروز 1397 نوشتن از فاجعه، اسیر کردن و در بند کشیدن آن رویداد است. تشخص دادن و ای چه بسا منجمد کردن آن با مختصاتی مشخص و قابل محاسبه است. ولی در واقع، فاجعه چون گردبادی سیاه یا آتشی افتاده در خرمن، دامنه و شراره‌های غیر قابل پیش‌بینی دارد. ذهنی قدرت‌مند و مسلط با متانتی محاسبه‌گر باید در کار باشد تا هر واژه در جای خودش بکارد. فضا را بسازد. لحن ایجاد کند. ریتم متناسب را پای کار بیاورد و در عین حال از سطح خبری بودن صرف عبور کند و برای دعوت به اندیشه، لاجرم اندیشه‌ای هم پشت آن باشد. اما خاصیت فاجعه بر هم زدن ذهن‌های محاسبه‌گر است. فاجعه با اندیشه در تنازع است و فرصتی به آن نمی‌دهد.شاید به همین خاطر است که میل به خواندن ناکامی‌ها در ما بیشتر شعله‌ور است. نه که ما، گویا از ابتدای خلقت چنین بوده. از اسطوره باشکوه طوفان نوح و آن همه عظمتِ کشتی زخم فرزند ناخلفش بیشتر در چشم است. از قصه اقوام گذشته در متون کهن و عهد عتیق و جدید و قرآن، روایت تباهی و بر فنا رفتن‌شان در خاطرمان است. از میان حماسه‌های شاهنامه مرگ سیاوش و قتل فجیع سهراب بیشتر نقل مجلس است. از میان روایت‌های بیهقی، بر دار رفتن حسنک را تحسین می‌کنیم و از منظومه‌های عاشقانه لیلی و مجنون را که از همه تلخ‌تر و ناکامی در آن بیشتر. گویا حالا که واژگان ضعیف‌تر از آن است که این حجم از تلخی و ناکامی‌های عمیق را با خودش حمل کند، هر قصه تلخ باید جور دیگر تلخی‌ها را هم بکشد. قصه‌های تلخ بار بار خوانده می‌شوند. مکرر در مکرر نقل می‌شوند صیقل می‌خورند و آینه می‌شوند تا بنی‌آدم خودش را بهتر در آن ببیند.نویسندگان ما برای نوشتن فاجعه نیاز به خلوت دارند. نیاز به فاصله گرفتن از فاجعه دارند تا زمان را کش بدهند و اندیشه‌شان به دور از احساسات سطحی تنفسی کند. رسالتی که بعد از گذشت سال‌ها قطعا اهمیت تاریخ‌ساز خودش را به نسل‌های آینده نشان خواهد داد.تصویر یکی از بازماندگان راهپیمایی مسالمت‌آمیز در 2 مرداد 1395 کابل که هدف انفجار تروریستی قرار گرفت </description>
                <category>احمد مدقق</category>
                <author>احمد مدقق</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jul 2019 16:37:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازاری که فروشنده‌هایش قصه دارند</title>
                <link>https://virgool.io/@mudaqeq/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-id9lwxspdjtu</link>
                <description>اگر تا حالا اسمی از بازار باسلام نشنیده‌اید، در آینده نه چندان دور خیلی بیشتر از آن می‌شنوید. و مردم ایران درباره‌اش بیشتر حرف می‌زنند.این بازار هیجان انگیز اینترنتی دو سالی است که به وجود آمده. تا این لحظه ده‌ها هزار کاربر دارد. بیشتر از سه هزار نفر از همه جای ایران در آن ایجاد غرفه کرده‌اند و محصولشان را مستقیما دست مشتری می‌رسانند. محصولاتی که توی این بازار عرضه می‌شود بیشتر حال و هوای خانگی، محلی و روستایی دارد. خیلی از چیزهایی که در این بازار می‌شود تهیه کرد در فروشگاه‌ها و سوپرمارکت‌های شهرهای بزرگ پیدا نمی‌شود.در بازار باسلام، می‌توانید هزاران محصول خانگی، محلی و روستایی را مستقیم از خود تولیدکننده بخرید.غرفه‌دارهای بازار باسلامی و قصه‌هایشاناما نکته پررنگ و دوست‌داشتنی این بازار از نظر من، قصه داشتن غرفه‌دارهای  آن است. در این بازار امکانی وجود دارد که غرفه‌دار می‌تواند قصه کسب و کار و محصولش را برای بقیه تعریف کند. آن وقت مشتری‌ها می‌توانند پیش از آنکه محصول را سفارش دهند، با خود تولیدکننده‌اش آشنا شوند. بدانند مثلا عسل، گلیم، لواشک، عروسک و یا هزاران محصول دیگری را که می‌خواهند بخرند چه کسی تولید کرده؟ تولیدکننده‌اش چه حال و هوایی دارد؟ در کدام شهر یا روستا زندگی می‌کند و ..هویت انسانی در بازار اینترنتی باسلام اهمیت بیشتری از محصول دارد. بازاری که آدم‌ها در آن مهم‌ترند تا کالادر بازار اینترنتی باسلام، غرفه‌دارها می‌توانند قصه کسب و کارشان را تعریف کنندپیشنهاد می‌کنم چرخی در این بازار بزنید و غرفه‌های مختلف آن را ببینید. قصه غرفه‌دارهایی که ماجرای کسب و کارشان را نوشته‌اند بخوانید. مطمئنم خاک این بازار دامن‌گیرتان می‌کند.از اینجا: صفحه قصه کسب و کارهای باسلامی را ببینید</description>
                <category>احمد مدقق</category>
                <author>احمد مدقق</author>
                <pubDate>Wed, 03 Apr 2019 02:11:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند پیشنهاد شُدنی برای مهاجران افغانستانی در ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@mudaqeq/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D8%B4%D9%8F%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-pbkhbu1qr2lk</link>
                <description>برای بهتر شدن کیفیت زندگی مهاجران افغانستانی در سال جدید چند پیشنهاد قابل اجرا و شدنی دارم. پیشنهادهایی که صرفا آرزوی محال و یا بسیار سخت نباشد. این پیشنهادها برای همه سال‌هاست. اما تازه شدن سال انگار انگیزه‌ها را قوی‌تر می‌کند و زمان مناسب‌تری برای بیانشان است.این پیشنهادها برای کسانی است که تصمیم گرفته‌اند زندگی‌شان را در ایران بسازند. خودشان را با آرزوهای محال و رمانتیک بازی نمی‌دهند و دوست دارند برنامه‌های بلند مدت ده ساله و بیست ساله داشته باشند. برای این افراد مهم است تا فرزندانشان مثل خودشان روزگار سردرگم و بلاتکلیف نداشته باشند. چرا که شواهد بسیار قوی وجود دارد که افغانستانی‌های دارای مدرک اگر خودشان تصمیم به زندگی دائمی در ایران داشته باشند کسی آنها را مجبور به ترک ایران نمی‌کند.و اما پیشنهادها:پیشنهاد اقتصادیسرمایه‌های اندک مهاجران به تنهایی به درد کار اقتصادی نمی‌خورد. ولی جمع شدن‌شان و ایجاد یک صندوق تعاونی می‌تواند یک کارگاه کوچک را راه بیندازد. مثلا فرض کنیم 50 نفر با سهم‌های 2 میلیون تومانی می‌توانند 100 میلیون تومان جور کنند. اینکه چطور این تعداد هماهنگ شوند متناسب با حال و هوا و شرایط افراد شرکت کننده تنظیم شود. مثلا 5 نفر که هر کدام نمایندگی 5 نفر یا 10 نفر دیگر را به عهده داشته باشد و بقیه با او طرف باشند. و این 5 نفر نیز نماینده شایسته‌ای از میان خودشان انتخاب کنند. گزارش‌های سه ماهه یا شش ماهه روشن و شفاف بدهند. با انجام یک کار مشارکتی و دسته‌جمعی روی چینی‌ها و ژاپنی‌ها را در کار جمعی کم کنند.تاکنون چنین نمونه‌ای در بین مهاجران ندیده‌ام. ولی نمونه‌های موفقی که با شرکت پنج شش نفر کاسبی کوچکی راه انداخته‌اند چرا.پیشنهاد اجتماعیافزایش جمعیت:برای قوی شدن پایگاه اجتماعی مهاجران افغانستانی باید چند برابر شوند. بله. باید به همان میزان آگاهی‌شان هم افزایش پیدا کند و صرفا تعدادشان زیاد نباشد. اما افزایش جمعیت یک امکان قدرت‌مند است. افراد بانفوذ اجتماعی مثل علمای شناخته شده، چهره‌های محبوب هنری و ... باید این ظرفیت و احساسات را در راستای حقوق شهروندی‌شان مدیریت و کانالیزه کنند.چه کسی حواسش به یک نفر معمولی در یک شهر یک میلیونی است؟ فرض کنیم طبق قانون آن شهر، فروش سیم‌کارت موبایل به او ممنوع باشد. صدای اعتراضش را چه کسی می‌شنود؟ اما حالا فرض کنیم در این شهر یک میلیونی ده هزار نفر معمولی وجود دارند که طبق قانون، فروش سیم‌کارت موبایل به آنها با موانعی روبه‌روست. این ده هزار نفر، اگر هر کدام‌شان فقط به یک نفر این مساله را بگویند یعنی ده هزار بار گفته شده است. اگر این ده‌هزار نفر در ده‌هزار صفحه اجتماعی از محدودیت‌هایی که یک نفر بدسلیقه آن را ایجاد کرده است، حرف بزنند چه؟ پیشنهاد مذهبییک هیئت مشترک مذهبی راه بیندازیداگر ادیبان این جامعه  می‌توانند جلسه مشترک شعرخوانی بگیرند چرا مذهبی‌ها نتوانند. یکی از رسم‌هایی که در سوگواری‌ها دیده‌ام این است که یک شب به صورت میهمان به هیئتی دیگر می‌روند و مشترکا عزاداری می‌کنند. این کار را بین دو هیئت ایرانی و مهاجران افغانستانی انجام دهید.گروه‌های مذهبی مهاجران افغانستانی، به حق تشکیلاتی‌ترین و ساختارمندترین حالت را نسبت به دیگر گروه‌ها دارد. این گروه‌ها معمولا به صورت ریش‌سفیدی و بزرگان یک قوم و یا یک محل اداره می‌شود و همه اعضای هیئت تابع تصمیمات شورا و هیئت امناست.پیشنهاد روانی- عاطفیایران را با تمام وجود دوست داشته باشید. اینجا خانه شماست.اگر تصمیم به ماندن در ایران به طور دائمی گرفته‌اید، پس اینجا را مثل خانه دائمی خود دوست داشته باشید. حس ایران‌دوستی را تقویت کنید. البته این حس را در خیلی از افغانستانی‌تبارهای ساکن ایران مشاهده کرده‌ام. وقتی خبر یک موفقیت موشکی، پزشکی، ورزشی و ... را از اخبار می‌شنوند ناخواسته در دلشان یک شادی حس می‌کنند. تقویت چنین شادی‌ها و ایران‌دوستی باعث تعلق خاطر بیشتر به ایران می‌شود و در نهایت با امید و انگیزه بیشتری برای ساختن یک زندگی در ایران به وجود می‌آید. هر روز خواب کشورهای آن طرف آب را نمی‌بیند و لذت زندگی در ایران را بر خودش زهر نمی‌کند.من حتی به ایرانی‌هایی که از مرحله غُر زدن عبور نمی‌کنند با تعجب می‌پرسم: پس چرا در ایران مانده‌اید؟ جواب معمولا این است که چاره‌ای نداریم!باید دانست حس نارضایتی و غُر زدن مداوم، بدون اینکه دنبال راه حل باشیم، کیفیت زندگی را پایین می‌آورد. خوشبختی فقط یک حس است و این حس توسط خود افراد بوجود می‌آید. البته قبول دارم در بعضی شرایط این حس راحت‌تر به دست می‌آید و در بعضی شرایط خیلی سخت‌تر.پیشنهاد علمیاگر کسی با شما در مورد موضوع پایان‌نامه مشورت کرد یا خودتان تحقیقی خواستید انجام دهید، کاری کنید که حتما ربطی به جامعه بکر و دست‌نخورده مهاجران افغانستانی در ایران داشته باشد.پایان‌نامه‌ها و نشست‌های علمی تنها راه نیست. اما می‌تواند یک شروع خوب باشد. جامعه بی‌سرپرست و بی‌صاحب مهاجران افغانستانی باید به صورت علمی تحلیل و آنالیز شود. این کار از عهده اهل فضل و پژوهشگرهای دانشگاهی برمی‌آید. این پژوهش‌ها اگر به صورت مشترک (یک افغانی و یک ایرانی) انجام شود سودمندتر است. حضور پژوهشگر ایرانی باعث می‌شود که پژوهشگر افغانستانی احساساتش را بهتر کنترل کند و با حضور پژوهشگر افغانستانی نگاه واقع‌بین‌تر و دسترسی به اطلاعات خالص‌تر ممکن می‌شود. در نهایت نگاه جامع‌تری شکل می‌گیرد.پیشنهاد سیاسیدادن یک پیشنهاد سیاسی ساده نیست. چرا که مهاجران افغانستانی بسیار سیاسی هستند. سرگرمی آنها در مجالس مردانه بحث در مورد نقاط قوت و ضعف احمدی‌نژاد، استعفای ظریف، سرنوشت فاطمیون، آینده سیاسی ایران بعد از انتخاب رئیسی به عنوان ریاست قوه قضائیه و ... است. به همان میزان تحولات داخل افغانستان برایشان کم‌اهمیت است. و این نشانه بسیار خوبی است. چون آنچه که مستقیما زندگی و معیشت و آینده‌شان را تحت تاثیر قرار می‌دهد سرنوشت برجام و تحولات همین جا یعنی ایران است نه مثلا شاخ و شانه کشیدن اشرف غنی و ژنرال عطا.بنابراین شاید یک پیشنهاد در دسترس این باشد که احساسات سیاسی‌شان را رسمی کنند. البته چون تشکل سیاسی رسمی در ایران ندارند تشکل‌های مذهبی باید وسط بیایند. نمایندگان هیئت‌های مذهبی با نمایندگان مجلس در شهرشان مکاتبه کنند، جلسه بگذارند. از آنها تشکر کنند، حقوق شهروندی‌شان را مطالبه کنند. حتی اگر منجر به یک مطالبه جدی در مورد حقوق شهروندی هم نشود، همین در صحنه بودنشان تلنگری است به نهادهای قانون‌گذار.</description>
                <category>احمد مدقق</category>
                <author>احمد مدقق</author>
                <pubDate>Fri, 22 Mar 2019 17:54:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهاییِ بی‌پایان در پایان روز</title>
                <link>https://virgool.io/@mudaqeq/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%90-%D8%A8%DB%8C%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-khfoipx3u35o</link>
                <description> وقتی رمان پایان روز، نوشته محمدحسین محمدی (متولد 1354شمسی در مزارشریف) را می‌خواندم حس تنهایی کردم. شخصیت‌های این رمان همگی تنها هستند.بیشتر بخوانید: معرفی محمدحسین محمدی در ویکی‌پدیا* (یحیی) که در ایران کار می‌کند تنهاست. او نه با هم‌اتاقی‌هایش در تفریحات شبانه همراهی می‌کند و نه چندان رابطه‌ای با همکارهایش در کارگاه کفاشی. سال‌های اولیه دهه 80 شمسی است و اگر ارتباطی است به زحمت و با موبایل‌های ماهواره‌ای ثریاست. و برای همین اصلا ارتباط چندانی حتی با خانواده‌اش در مزارشریف افغانستان هم ندارد. او فقط می‌داند پدرش سخت بیمار است و از او خواسته است کفنی متبرک بفرستد یا با خودش بیاورد. تنهایی یحیی با سکوت و حرف نزدنش پررنگ‌تر هم می‌شود. در طی چند سالی که در ایران است نتوانسته است به لهجه ایران صحبت کند و ترجیح این است که سکوت کند.*شاجان، دختر خانه هم تنهاست. اکنون در حومه شهر مزار زندگی می‌کند. به نظر شر و شور می‌رسد، در گفتار تنزه‌طلب نیست و با سوادی که در ایران کسب کرده، به معلمی مشغول است. اما نه چندان دلخوشی از مادرش دارد و نه از پدرش که احتمالا وقتی تن سالم داشت آبش با شاجان به یک جو نمی‌رفت. و همه اینها از مکالماتی که بین‌شان رد و بدل می‌شود و توصیفاتی که از نحوه آماده شدنش برای رفتن به بیرون و ... به خوبی ساخته می‌شود.بوبو گفت: بخیز نماز بخوان. بیخی کولی شده‌ای. کمی هم به فکر آغایت باش. او بیچاره که در جای اَفتیده. اگر نی، موی بر سرت نمی‌ماند کَت از این نماز نخواندنت... ص 11شاجان در همان حضور کوتاه مدت خودش در فصل‌های ابتدایی، حضوری پرشور از خود به نمایش می‌گذارد و شخصیت‌پردازی مناسبی از او ارائه می‌شود. *بوبو و آغاصاحب هم تنها هستند. به جز مکالماتی ضروری در هنگام غذا بردن و کمک کردن برای رفتن به تشناب، گفت‌و‌گویی بین آنها برقرار نمی‌شود. آغاصاحب به تنهایی مشغول جان دادن است و کار روزانه خانگی آنقدر زنی کم جان مثل بوبو را مشغول کرده است که فرصت چندانی برای ماندن پیش شوهر پیر و بیمارش را ندارد و از سویی این مشغولیت روزانه، شرایطی برای او ایجاد کرده تا بیشتر در تنهایی‌اش غرق شود.نثر جزئی‌نگر و توصیف‌های قدرتمندنقطه قوت این رمان، پرداخت جزئی‌نگر و لحظه‌نگاری‌های خاص نثر محمدحسین محمدی است. نویسنده در تک تک لحظات و خلوت شخصیت‌های داستانش نگاهی سخت ریزبینانه داشته است.و از این جهت، پایان روز می‌تواند پیشنهادی جدی برای داستان‌نویس‌هایی باشد که می‌خواهند اهمیت جزئی‌نگری در نثر داستان را بدون واسطه تجربه کنند.مثلا یک داستان‌نویس ممکن است به اقتضای داستانش این‌گونه بنویسد:یحیی شلوارش را پوشید. سیگاری آتش زد و از خانه بیرون رفت.اما همین ماجرا در نثر محمدحسین این‌طور قدرت‌نمایی می‌کند:شلوار کُردی‌اش را از جانش می‌کشد و پتلونش را از میخ دیوار می‌گیرد و به کونش کش می‌کند و بی‌آنکه تکمه و کمربندش را بسته کند، یخن‌قاقش را از میخ دیوار برمی‌دارد. سگرت همچنان در میان لب‌هایش دود می‌کند. به چَپَه یخن پیراهنش می‌بیند تا سیاه نشده باشد. مگر کمی سیاه شده است. فکر می‌کند امروز هم می‌شود که بپوشدش. باز، دیگر یخن‌قاق‌هایش هم ناشسته‌اند. از طرف دیگر تا به سر کار برسد، در خیابان‌های پُر از دود تهران یخنش باز سیاه خواهد شد.تکمه‌های پیراهنش را می‌بندد و دامن پیراهنش را درون پتلونش می‌برد و کمربندش را شَخ بسته می‌کند. دود سگرت را به سینه کَش می‌کند و بعد از سوراخ‌های بینی بیرون می‌دهد......... سگرتش را از لب می‌گیرد و نگاهی به آن می‌اندازد. بعد دوباره پکی به آن می‌زند. دود آتشی که به فیلتر رسیده، کامش را تلخ می‌کند و سگرت به آخر رسیده‌اش را در کنار حوض می‌اندازد. آتش سگرت در تَریِ کنار حوض جزّی می‌کند و دودش به هوا بلد می‌شود..... و همان‌طور که دستمال نم‌دار را پس در جیب جمپرش می‌گذارد، به طرف دروازه حویلی می‌رود. از سه زینه بالا می‌شود و دروازه‌ی کوچک حویلی راکه رنگش در زیر زنگ‌زده‌گی هیچ فهمیده نمی‌شود، باز می‌کند و به کوچه می‌برآید.... صص 16- 19 (با تلخیص)پایان روز، سومین کار بلند محمدحسین محمدی بعد از &quot;از یاد رفتن&quot; و &quot;سیاسَر&quot; (در افغانستان به نام ناشاد منتشر شده) است.</description>
                <category>احمد مدقق</category>
                <author>احمد مدقق</author>
                <pubDate>Tue, 12 Mar 2019 22:42:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افغانی‌ها، بالاخره در ایران می‌مانید یا نه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mudaqeq/%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%87-dlzl4jtbrclo</link>
                <description>اگر از اتباع افغانستان و ساکن ایران باشید، کسی از شما نمی‌پرسد می‌مانید یا نه؟ بلکه می‌پرسند: برمی‌گردید یا نه؟ممکن است این پرسش برای اتباع افغانستان تلخ و نامهربانانه به نظر بیاید، ولی قطعا پرسشی راهبردی و اساسی است که مسیر زندگی یک مهاجر افغانستانی را روشن می‌کند. اگر یک مهاجر افغانستانی بتواند پاسخ روشنی به این سوال داشته باشد، از موضع انفعال و تقدیرپذیری خارج می‌شود. با امید و واقع‌بینی بیشتری تصمیمات اقتصادی و اجتماعی می‌گیرد.اما مشکل این است کهمهاجران و پناهندگان نه اراده جدی بر رفتن دارند و نه تصمیم جدی بر ماندن و ساختن زندگی‌شان در ایران. آنها هیچ برنامه بلندمدتی (مثلا برنامه 10 ساله و 20 ساله) برای خود و فرزندشان ندارند. در شرایطی کاملا معلق. در چنین وضعیتی چطور می‌توان امید ترقی و سرزندگی داشت؟بعضی علت‌های این پدیده را می توان در موارد زیر جستجو کرد:قانون فعلی اداره اتباع می‌گوید: هر سال باید کارت‌های اقامتی تمدید شود و مدت زمان هر تمدید هم نهایتا یک ساله است. روی کارت‌ها نوشته است: کارت اقامت موقت. در و دیوار اداره اتباع خارجی و صدها دفتر پیشخان همکارش پر از شعارهای بازگشت به افغانستان است. همه اینها به مهاجران مستقیم و غیرمستقیم یادآوری می‌کند تو موقتی هستی و حق چندانی برای دل بستن به اینجا را نداری.اقامت موقت، عنوانی است که در این کارت‌ها درج شدهبر فرض که موانع قانونی هم حل شود، پذیرش اجتماعی از سوی توده مردم ایران بسیار ضعیف است. چتر ایرانیت به همان اندازه که گسترده است و اقوام مختلفِ کرد و لُر و بلوچ و عرب و آذری و .. را در خود جای داده است ولی به همان اندازه تثبیت یافته هم هست و به این سادگی‌ها یک تکه کاغذ به نام کارت ملی و شناسنامه کسی را ایرانی نمی‌سازد.شاعران و نویسندگان مهاجر هنوز بر شعارهای وطن‌پرستی تاکید می‌کنند. بعضی روشنفکرها و فعالان اجتماعی دایره هویت اجتماعی پناهندگان را هنوز در مرزهای سیاسی افغانستان تعریف می‌کنند، حتی برای کسانی که متولد ایران هستند و افغانستان را ندیده‌اند.برنامه‌های مختلف فرهنگی، مسابقات افغانستان‌شناسی و ... حتی مهاجران افغانستانی متولد در ایران را تشویق به دوست داشتن جایی می‌کنند که یا ندیده‌اند یا نهایتا یک سفر دو سه ماهه به آنجا داشته‌اند.و....اراده‌ای برای اخراج اتباع افغانستان وجود ندارد.با همه این اوضاع و احوال دولتمردان ایران هم انگیزه یا توانی برای اخراج پناهندگان ندارند. فشارهای بین‌المللی، تضاد با آرمان‌های اولیه انقلاب، ایجاد اختلال در کسب و کارهایی که نیروی کارشان عمدتا از اتباع افغانستان شکل گرفته و ... دولتمردان ایران را واداشته است تا به جای استفاده از قوه قهریه و زور، روند بازگشت را تبدیل به یک روند تدریجی کنند و آسیب‌هایش را به کمترین حد برسانند.اما ناپایداری‌های امنیتی، اقتصادی افغانستان در این سال‌ها بسیار شکننده‌تر از چیزی است که شعارهای میهن دوستی و حس نوستالژیک انسان افغانستانی بتواند بر آن پیروز شود و او را به بازگشت قانع کند.مهاجران افغانستانی از سویی نمی‌توانند به ایران دل ببندند و از سویی انگیزه‌ای برای بازگشت هم ندارند. دیوارهای اروپا هم بلندتر و ضخیم‌تر از قبل شده است. نتیجه این شده است که انسان افغانستانی در ایران در قد و قواره‌های یک #مسافر باقی بماند. مسافری که نه پای رفتن دارد و نه دل ماندن.از این روست که در احوال‌پرسی‌ها، وقتی می‌پرسیم چطور اَستی؟ بسیار می‌شنویم: مقصد تیر می‌شود (خوب یا بد، می‌گذرد)دو کودک افغانستانی در میدان امام اصفهان</description>
                <category>احمد مدقق</category>
                <author>احمد مدقق</author>
                <pubDate>Sun, 03 Mar 2019 13:52:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>