<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پسرک نویسنده:)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@muhamad10275</link>
        <description>حرفی ندارم که ندارم که ندارم:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 15:08:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1971321/avatar/ic9tmX.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پسرک نویسنده:)</title>
            <link>https://virgool.io/@muhamad10275</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پسرکی در گمراهی:)</title>
                <link>https://virgool.io/@muhamad10275/%D9%BE%D8%B3%D8%B1%DA%A9%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-amcgagmyj0nj</link>
                <description>این داستان راجب پسریه که میخوام اسمشتوی دلم باشه و به هیچ‌ کس نگمش مثل راز :)این پسر بچه از ۵ سالگی پدرش از دست میدهو مادرش رو از وقتی که به دنیا میاد و اون روتا به حال از نزدیک ندیده و نخواهد دید جالبیشاینه که یه داداش داره اسمش امیره که اون۱۸ سالش بود از بچگی مواضبش بوده ولیاون هم در یک تصادف خیلی بد میمیرهمیگن امیر قبل مرگش افسردگی داشته دلیلشهم یه دختری بود که به امیر خیانت‌ میکنهخیلی ها فکر میکنن امیر از قصد خودش مردهیعنی از خشم‌ و ناراحتی شدیدش خودکشی کرده ولی داداش امیر اینطوری فکر نمیکردو هر وقت ازش میپرسیدن چرا اینطوری فکرمیکنی اون چیزی نمیگفت و ساکت می‌شدپسره یه عمو داشته و یه زن عموی خیلیبد اخلاق ولی عموی پسره خیلی خوش اخلاقبود و خیلی دوسش داشت و اون بهسرپرستی گرفت و پیش اون زندگی کردچند سال بعد زن عموی پسره طلاق می‌گیرهانگار دلیلشم خیانت عموی خودش بودهپسره از حرص و عصبانیت از خونه فرار میکنهو تا ۲ ماه هیچکس اون پیدا نمیکنن بعد چندوقت توسط عمه آش پیدا میشه اون درباره این جریان چیزی نمیدونست و وقتی جریان فهمیدکاملا شکه شد چون اون در مدت این جریان اودر ترکیه زندگی خیلی عالی داشتولی تصمیم گرفت به تهران برگرددعمه آش با زور اون روز خونه میبره و پناهش میده عمه بعد چند هفته متوجه چیزعجیبی میشه پسره بیمار بودعمه پسره سریعا اون رو بیمارستان میبرهدلیل اینکه عمه پسر رو برد بیمارستانابن بود که گلوی او به شدتت باد کرده بوددکتر ها میگفتن پسره سرطان  دارهو اصلا امیدی به زنده موندنش نیسپسره ۶ ماه به کما میره و دکتر ها با تعجبو دهانی باز میبینن سرطان پسره رفع شدهعمه پسره تو این مدت جایی نرفت فقطبخواطر پسره دکتر ها سریعا به عمه پسره تماس میگیرن و جریان رو براش توضیح میدنعمه پسره با خوشحالی از دکتر برای پسرتقاضای ترخیس میکنهدکتر قبول میکنه و پسر رو ترخیس میکننپسره افسردگی داشت به نوع شدیدولی فقط پسره از این موضوع با خبر بودپسره اصلا با مرده ها فرقی نداشتو هیچ حرفی نمیزد و  غذای ناچیزی میخوردوضعیت پسر تا ۳ سال همین جوری بودبلخره روز تولدش یعنی ۱۸ مرداد پدر پسرهبه خابش میاد و باهاش حرف مبزنه میگه:دلیل نجاتت خودت از سرطان به عمت بگوپسر هم قبول میکنه و فرداش به عمش میگهدلیل زنده موندن من بخواطر مادرم بودعمه میگه چجوری ؟! اون مردهپسره میگه اون به خوابم میاد و نجاتم میدهنمی‌دونم چجوریاصلا درک نمیکنمکلا چرا با به جمله زنده شدم؟!این سوالات من بود از وقتی که زنده شدم:)عمه : کدوم جمله چه جمله ای؟!!پسر : یادم نیست ولی میدونم یادممبیاد هیچوقت درکش نمیکنم:)این زندگی نیس عمه کابوسهمگه من چی دارم؟!چی میخواستم؟!چرا به اینجا رسیدم؟!مگه تقصیر من چیه؟!کار بدی کردم خودمم ، نمی‌دونم؟!چرا حتی خدا هم منو گردن نمیگیره؟!واقعا چرا؟!در واقع به نظر خود من زندگی دو روز نیس….در اصل سالیان سال زندگی با عذابه:)نباید هیچ عدالت الهی بر من نازل شه؟!!کلا داستان من شده سوال که هیچ کسجوابی واسش نداره و نخواهد داشت:)اتنها چیزی که میخوام پدر مادرم پیشم باشن:)فقط باشن  فقط بمونن:)این پسر در سن ۱۹ سالگی پولدار میشهبرنده جایزه  ۵۰ میلیارد تومن پول میشهبعد همه این ماجرا این پسر در شب تاریکو در سن ۲۶ سالگی فوت میکنه….در اثر خودکشی با چاقو و تیغ:)اسم پسر رو بماند که در دلم بماند که بماند:)داستانی طولانی ولی بر اساس واقعیت:)</description>
                <category>پسرک نویسنده:)</category>
                <author>پسرک نویسنده:)</author>
                <pubDate>Wed, 21 Dec 2022 12:19:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>