<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد مهدوی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@muhammedmahdavi</link>
        <description>هنر دان</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 22:05:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1729560/avatar/GevVeM.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد مهدوی</title>
            <link>https://virgool.io/@muhammedmahdavi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>واقعا چرا؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@muhammedmahdavi/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-ufwtvftzfy0x</link>
                <description>اینجا رو دوست دارم، باهاش حال میکنم، نه اونقدر شلوغه نه اونقدر خلوت.هوا مهه. شهر پیدا نیست. ازینجایی که منم خیلی کم پیش میاد شهر رو بشه صاف و تر و تمیز دید، همیشه‌ی خدا آلوده است، الان اما همه جارو مه گرفته. آلودگی نیست، یا غبار، یا دود. این موقع از سال رو دوست دارم. کاش هیچ وقت هوا گرم نشه. کاش همه درختا برگاشون بریزه، هیچ وقت دیگه هیچ هلویی به بار نشینه. البته اگه صنف هلو کاران ازم شکایت نکنن. من میوه مورد علاقه ام هلوعه اصلا، اما حاضرم موجودیت این میوه خوش بو و خوش مزه و البته پشمالو رو به دست عدم بسپارم،  یه قربانی بدم و تا همیشه هوا سرد باشه. برفم نبارید نبارید. فقط سرد باشه. هر از چند گاهی یه نم ریزی بزنه بسه. از سرما خوشم میاد. توو پاییز و زمستون آدما خوشگل ترن، همه جا ساکته، همه جا آرومه، بوی بخاری هیزمی کل اتاق نمور رو پر میکنه، البته من بخاری هیزمی ندارم اما میتونم تصور کنم که بوش چجوریه. از هوای ابری خوشم میاد، اینقدر زیاد که حاضرم ول کنم و برم انگلستان زندگی کنم، اونم فقط برای هواش، آدماش رو بیخیال، البته اگه انگلستانیای عزیز بهشون برنمیخوره. حالا شاید بگی چقدرم اونا رات میدن، خب ندن، اما میتونم که تصور کنم نمیتونم؟ به تازگی دوستی رو از دست دادم و رفتنش برام گرون تموم شد. نمیدونم چرا اینجوری میشه همش. تا میام عادت کنم به آرامش یهو یه اتفاق عجیب غریب میفته. زندگیم پر این اتفاقای عجیب غریبه. انگار واقعا فقط درده که به انسان معنی زنده بودن میبخشه. اگه درد نکشیم اصلا زنده نیستیم. نمیدونم. دارم خودمو گول میزنم، با حرفای گنده فلسفی با نوشتن و چرت و پرت بلغور کردن. اما یه حسی درونم میگه که درست فکر میکنم. چون راه دیگه ندارم. یادم نیست آخرین حرفم بهش چی بود، یادم نیست کجا بودیم، یادم نیست چی پوشیده بود، به چه چیزهایی خندیدیم یا با چه جملاتی به فکر فرو رفتیم، یادم نیست اونروز آخر چه غذایی خوردیم و یادم نیست که اصلا باهاش خداحافظی کردم یا نه. من و این حافظه خرابم! این ابدیت بی انتها منو می‌رسونه. این رو ازش یادمه. گفت این ابدیت بی انتها من رو می‌رسونه. راجع به مرگ میگفت. راستم میگه، یعنی میگفت. چطور ممکنه کسی از زندگی من بره و دیگر هیچ جوره نباشه، چطور ممکنه؟ من دیگه قرار نیست اونو ببینم، تا ابد. و این ابد یعنی چی؟ هیچ کس نمیدونه. </description>
                <category>محمد مهدوی</category>
                <author>محمد مهدوی</author>
                <pubDate>Sun, 09 Mar 2025 14:02:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید</title>
                <link>https://virgool.io/@muhammedmahdavi/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-bwdhnuqhs1ap</link>
                <description>یه یاکریم روی شاخه‌ی درخت یاسمون لونه کردهاولین بار وقتی نگاهم بهش خورد که داشتم طبق معمول غر میزدم و برای آینده‌ی دردناکی که در انتظارمه از خدا خون‌بها مطالبه میکردمنگاهش کردم و اون منو یه گلوله ی سرخ آتشین تصور کردپلک زد و من فهمیدمگفتم تو به همون معصومیتی که یه بچه ی نوزادولی چرا یه بچه ی نوزاد میره بهشت و تو نه؟عدالتی این وسط هست؟پلک زد و من فهمیدمتو از من معصوم تریمن میرم جهنم و تو هیچ جابهشت پرنده ها کجاست؟باد زد و پرنده توی لونش جابجا شد از افتادن میترسید؟یه پرنده از افتادن میترسه؟پلک زد و من فهمیدمبا هر نفسش شکمش روی پاهاش بالا و پایین میرفت و من فهمیدم که یه موجود دیگه به معصومیت نوزاد آدم داره وارد جهان میشهپیش خودم حساب کردم اون چقدر دووم میارهاگه گربه ای نباشه چند سالاگه غذایی برای خوردن باشه چند سالاگه سرمایی بدنش رو نلرزونه چند سالاگه توو دود و فضولات آدم زنده بمونه چند سال؟بهش گفتم تو هم ناامید میشی؟پلک زد و من فهمیدمگفتم معصوم بودن برای من سختتره تا تودنیای تو راحتتر از دنیای منه خدای من سختگیر تر از خدای توزبونش رو به پایین دهنش زد طوری که انگار میخواست بالا بیارهدهنش رو باز کرد و بست پلک زد و من فهمیدمنه آبی داشتنه دونه اینه خونه ی راحتیشاخ و برگایی که مدام فرو میرفتن توو بدنش و اون هربار که باد میزد مجبور بود جاشو عوض کنه سر و صدای زننده‌ی پیانوی همیشه زنده اعصاب براش میذاشت؟پلک زد و من فهمیدمبه مظلومیت تو هست؟پلک زد و من فهمیدمبه تنهایی تو هست؟پلک زد و من فهمیدمخدا باز داره کار خودشو میکنهموفقم شدمن باز امید پیدا کردمکه بیشتر صبر کنمپرنده بال هاش رو تکون داد به پایین نگاه کردپاهاش رو جمع کرد و پرید</description>
                <category>محمد مهدوی</category>
                <author>محمد مهدوی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Aug 2022 16:54:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان را اینجا وارد کنید</title>
                <link>https://virgool.io/@muhammedmahdavi/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-k7p1172of3jh</link>
                <description>یه رفیق دارم که خیلی خیلی حرف گوش کنه. یه روز داشتیم پیاده واسه خودمون قدم میزدیم از کنار یه عتیقه فروشی رد شدیم. گفتم بریم ببینیم چه خبره رفیقم گفت باشه بریم. رفتیم توو. رفیقم از یه کتاب با جلد عجیب غریب خوشش اومد. اورد گذاشت رو پیشخون. یارو فروشنده هه قیمت رو گفت و این رفیق ما هم خر پوله. تا اومد دستشو بکنه توو جیبش مغازه داره نمیدونم بخاطر بامزگیش بود یا میخواست جذابیت بیشتری ایجاد کنه برگشت گفت: البته این کتاب رو نخونید بهتره. و یه لبخند شیطانی هم زد که مثلا بگه عجب چیزیه این کتاب و چقدر خفنه و اینا. رفیقمم دستی که به هدف پول توو جیبش کرده بود رو در اورد و با اونیکی دستش کتاب رو گذاشت رو پیشخون گفت اگر اینطوره خب باشه. و سرشو انداخت پایین و رفت بیرون. مغازه دار که یه مشتری و فروش خیلی خوب رو به باد داده بود نگاه ملتمسانه ای به من کرد. میتونستم به رفیقم بگم برگرد و بخر اما نگفتم. از یارو خوشم نیومده بود. لبخندی شیطانی تحویلش دادم و پشت سر رفیقم خارج شدم. </description>
                <category>محمد مهدوی</category>
                <author>محمد مهدوی</author>
                <pubDate>Tue, 09 Aug 2022 22:43:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آ</title>
                <link>https://virgool.io/@muhammedmahdavi/%D8%A2-dvovfxpd4ke7</link>
                <description>اینکه از کجا باید شروع کنم و بنویسم همیشه برام سوال بوده. از چی بگم. از کی. از کی بپرسم؟ آقای شماره پنج. آقای شماره پنج به من بگید حالتون چطوره؟! خوب نیست. جواب درست این نبود، باید میگفتین خوب هستم، متاسفانه شما باختین. آقای شماره پنج ناراحت تر از قبل از استودیو خارج میشه. دم در میبینمش. میپرسه فندک داری؟ میگم آره و بهش تعارف میکنم. میگه سیگار چی سیگارم داری؟ میگم آره و بهش تعارف میکنم. روشن میکنه، یه کام میگیره و به سرفه میفته. میگم نکش خب. میگه آره. تشکر میکنه و میره. وقتی داره ازم دور میشه صداش میکنم: آقا...آقا. برمیگرده میگه چیه. میرم سمتش. بهش میگم فندکتونو جا گذاشتین. میگه آخ آره یادم رفته بود. فندکو بهش میدم. ازش تشکر میکنم. عینکم کثیفه، نمیتونم روی تابلو رو بخونم. میام پاکش کنم، میبینم چنتا قطره آب نشستن رو شیشه اش، سرمو میگیرم بالا، میبینم داره نم نمک بارون میاد. چشمامو میذارم سرجاشون. تابلو رو میخونم. پشت سرم یه آدم میاد وایمیسه. برمیگردم نگاهش میکنم اما زیاد بهش توجه نمیکنم. وقتی بلیتو میگیرم و برمیگردم میبینم یه عالمه آدم پشت من توو صفن. از نفر اول میپرسم آقا صف چیه. میگه بهشت بر فراز برلینو اکران میکنن. به بلیتم نگاه میکنم. درسته. میگم ایول. آقاهه میگه آره. دختر بچه ای که کنارش وایساده موهاش طلاییه. میگم عمویی بیا، بیا اینو بگیر بذار رو سرت خیس نشی. کلاهمو میذارم رو سرش. تقریبا غیب میشه. بچه خانواده پشت سری این صحنه رو میبینه اما حسودی نمیکنه. بلیتو میذارم جیبم. راه میفتم. یدفه دهنم مزه آب طالبی خنک میگیره. بارون موهامو خیس کرده. میگه به چی میخوای برسی. میگم همین جاها نگه دارین پیاده میشم. من این بافت و محله های قدیمی شهر رو خیلی دوست دارم. ساختمونا خشتی ان. درا چوبی ان، یکی در میون فیروزه ای و سفیدن. قاب پنچره ها سوراخ سوراخه. موریانه ها گشنه ان. زنگ میزنم. صدای سوت بلبل توو کل خونه میپیچه. در تِقی صدا میده اما باز نمیشه. با لگد بازش میکنم. مامان بزرگم از ته سالن لبخند زنان به استقبالم میاد. یه شاخه گل میذارم رو لباش. لباسشو بو میکنم. دستشو میگیرم دستم. انگشتای حنا بسته و سرد و چروکشو نگاه میکنم. روسریش خال خالیه. لباس کهنه اش مثل همیشه مشکیه. مثل این فیلمای روسی قدیمی. میخوام سرمو بذارم رو شونش بگم مامان دلم برات تنگه. میگه ناهار ماهی داریم. میگم من از ماهی بدم میاد. میگه بدو لباساتو عوض کن دست و روتو هم بشور الان بابایی هم میاد. کلاهمو میندازم رو صندلی لهستانی. پسر عموم میدوئه و کلاهو برمیداره میذاره سرش. میگه خیلی دوست دارم منم یروزی برم سربازی. میگم خب تو اولین نفری. از بیرون صدای دسته میاد. میخوام برم ببینم. داداشم میگه بیخود. مامانم میگه دست خواهرتم بگیر ببر خب. داداشم غر غر میکنه اما میگه برو بپوش. یه روسری گل گلی میذارم. دم در به روسری اشاره میکنه و میگه محرمه ها. میگم خب؟ خیابون شلوغه. دنبال یکی میگردم که شیر کاکائو پخش کنه. میگه یکم گریه هم بکنی بد نیستا. اشکم سرازیر میشه. لباسام خیس میشن. دنیارو آب میبره. مالیخولیای مونک </description>
                <category>محمد مهدوی</category>
                <author>محمد مهدوی</author>
                <pubDate>Mon, 01 Aug 2022 06:48:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارجاع به بعد</title>
                <link>https://virgool.io/@muhammedmahdavi/%D8%A7%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D8%B9-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-toegf4ddbyva</link>
                <description>یه بزرگی میگفت ما مینویسیم تا مزه جهان رو دوباره بچشیم. اما یه کوچیکی که من باشم میخوام یه ایراد بگیرم و بگم حالا مگه دفعه اول خیلی مزش خوب بود که بخوایم دو بار تستش کنیم؟ بنظرم ما مینویسیم تا مزه جهان بهتر بشه. اگه تلخ زهرماره بشه تلخ خالی، اگه بی مزس بشه شیرین، اگه شیرینه بشه عسل اگه عسله بشه چمیدونم یچیزی شیرین تر از عسل! ما مینویسیم تا خالی بشیم. یعنی من اینجورم. شمارو نمیدونم. من مینویسم که خالی بشم. خونده شدنش چندان برام مهم نیست. برای همین مسئلس که کلی کتاب نوشتم و هیچ احدی ازشون خبر نداره. فکر کن، یه عالمه نوشته و تنها یه خواننده. البته هنر راه خودشو میره. پرانتر باز؛ یه بزرگ دیگه میگفت ادبیات هنر نیست. خب راستم میگه. اما نوشتن هنره. شاید بگید نه اونم هنر نیست. خب به قول بارتلبی محرر باید بگم ترجیح میدم که باشه. البته اون میگه ترجیح میدهم که انجام ندهم، دیگه شما به بزرگی خودتون ببخشید. پرانتز بسته. داشتم میگفتم، هنر راه خودشو میره. یعنی تو یچیزی رو خلق میکنی و مثل سیب زمینی میذاری یجایی بعد میری و چندین سال بعد میای میبینی نه تنها فاسد نشده بلکه رشد کرده و درختی شده واسه خودش. البته شاید بگید سیب زمینی که درخت نداره و بوتست. خب درست هم میگید اما من خودم رفتم یجایی که سیب زمینیا از درخت چیده میشدن. اونجا حتی هندونه ها هم درختی بودن. همونجایی که تف سربالا میره، همه همدیگرو دوست دارن، کسی وسط راه ول نمیکنه بره، کسی از پشت خنجر نمیزنه. میدونید، اونجا همه از جلو خنجر میزنن. من این نقاشی آقای پاسکال داوید فقدقیک (فردریک) رو خیلی دوست دارم. اسمش سرگردان بر فراز دریای مهه. </description>
                <category>محمد مهدوی</category>
                <author>محمد مهدوی</author>
                <pubDate>Thu, 28 Jul 2022 02:05:24 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>