<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های tatso</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@murmolak</link>
        <description>The soldier searching for the commander&#039;s smile</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 13:18:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2077860/avatar/pXVUgQ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>tatso</title>
            <link>https://virgool.io/@murmolak</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تکه حرم</title>
                <link>https://virgool.io/@murmolak/%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D9%85-xrrx9nwmk2vg</link>
                <description>_آقای خادم شما شکلات دارین؟این را پیرمردی می‌گوید که دو تا بچه قد و نیم قد کنارش ایستاده اند. یک دختر یک پسر.آقای خادم جواب می‌دهد که بله.دیالوگ بعدی می‌شنوم این است &quot;مراقب پدر بزرگتون باشین ها خیلی هاتون رو داره.&quot;یک جای دیگر یک خادم دیگر. دختر بچه آب‌نبات قرمز را با دو انگشت یک دست گرفته و با انگشت اشاره دست دیگر به آن شاره می‌کند و به آقای خادم می‌گوید &quot;این خیلی سفت‌ه.&quot; آقای خادم هم میگوید &quot;همه شون سفت‌ن..&quot; (بخوانید همه آب نبات هستند)نزدیک باب الرضا یک حاج خانم از صف ماشین برقی بلند می‌گوید &quot;برای خوشبختی‌شون صلوات.&quot; اول فکر میکنم منظورش خادم است. بعد عروس و داماد را می‌بینم که دارند وارد صحن می‌شوند. این روز ها چقدر عروس داماد های حرم زیاد شده اند.شب صحن انقلاب. به خاطر سرما خیلی خلوت است. یک زوج و یک دختر بچه می‌آیند چند فرش آن طرف تر می‌نشینند. دختر بچه یک دور می‌زند و برمیگرد &quot;می‌شه بازی کنم؟&quot; فکر میکنم چرا نباید بشود..دختر بچه یک اسباب بازی تقریبا هم قد خودش در دست گرفته. جارو و اسپری شیشه پاکن اسباب بازی.مرد جوان با لحجه مشهدی می‌گوید &quot;نه دایی جان الان باز کنی بچه ها ازت میگیرن برو خونه بازی کن.&quot;عصر است و آفتاب خسته. خادم عود دم در ایستاده. نمیدانم مرد به او چه می‌گویند آشنا هستند یا نه. ولی چند لحظه بعد مرد کنار خادم ایستاده دست دور شانه های هم می‌اندازند و پسر مرد ازشان عکس می‌گیرد.همان خادم چند دقیقه بعد، مردی نوزاد به بغل سمت‌ش می‌رود. نوزاد لبای پشمی طوسی پوسیده. پدر او را جلو می‌برد و صورتش جلوی دود قرار می‌گیرد. نوزاد هم سرش را تکان می‌دهد و عقب می‌کشد. وقتی پدر دارد دکر می‌شود نوزاد برمی‌گردد و با اشتیاق برای خادم دست تکان می‌دهد. و خادم هم جواب او را می‌دهد.یاکریم شو (show)رواق امام خمینی بعد از نماز صبح یک یا کریم برای خودش قدم میزند‌ و هر از گاهی به فرش ها نوک می‌زند. نزدیک چند دختر می‌رود. آنها هم موبایل ها را در می‌آورد و شروع می‌کند چلیک چلیک عکس گرفتن. یاکریم هم همانجا می‌ایستد و ژست عوض می‌کند!دارند دنبال مراسم جاروکش ها می‌روند که یک لحظه همراه‌ش می‌ایستد که یک عکس بگیرد. می‌بیند که افراد زیادی پشت به آنها دوربین درآورده اند. برمی‌گردد. چها خادم با لباس سبز ایستاده اند. هر کدام یک طبق گل روی سر گرفته اند. می‌خواهند گل های چهار گوشه ضریح را عوض کنند.صحن آزادی دو تا خانم و هی دختر بچه دارن وارد روضه منوره میشن. دختر با مقنعه سفید داره گریه میکنه یکی از خانم ها بهش میگه انشالله زود دوباره می‌آیم..صحن انقلاب دختر به امام رضا گفت &quot;یادته بچه بودم گذاشتین فرش جمع کنم؟ الان بزرگ شدم دیگه نمیزارین. خب منم میخوام خادم فرش بشم چرا فقط پسرا؟&quot;خادمی تو بلند گو گفت &quot;خواهرا نیت کنید کمک خادمان فرش ها رو جمع کنید.&quot;دختر به گنبد نگاه می‌کند و یک لبخند گنده می‌زند و می‌گوید چشم و می‌دود سمت فرش های آبی‌.صحن پیامبر اعظم کنار چایی خونه یه عالمه جوجه هایی که به زور قدشون به یه متر میرسه و لباس های یه شکل پوشیدن.دو تا از پسر بچه ها میدون تو صحن. یک مربی می‌رود دنبالشان و آنها را می‌گیرد &quot;اگه من یه بار دیگه با شما اردو اومدم!&quot;مربی های دیگه پیش دختر ها دارن میگن &quot;دست دوست هاتون رو بگیرید. دست دوست هاتون رو بگیرید.&quot;یک پسر بچه سه چهار ساله جلوی مادرش ایستاده و گریه و بی قراری می‌کند. خادم که می‌بیند جلو می‌رود و یک آب نبات به او می‌دهد. بعد از جا مهری یک تسبیح سبز پیدا می‌کند و به بچه می‌دهد &quot;دوست‌ش نداری؟ یکی دیگه برات پیدا کنم؟&quot; بعد می‌رود. طولی نمی‌کشد در حالی که یک تسبیح آبی در دست دارد به سمت بچه برمی‌گردد.باز هم صبح قبل طلوع صحن انقلاب. صدای نقاره ها بلند است که صدای ای صفای قلب زارم هم از طرف دیگر صحن بلند می‌شود. جارو کشی همزمان شده با نقاره ها..گنبد لبخند می‌زند.</description>
                <category>tatso</category>
                <author>tatso</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 15:31:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲۲ بهمن</title>
                <link>https://virgool.io/@murmolak/%DB%B2%DB%B2-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86-ezin8qjfxgui</link>
                <description>روایت تصویری از تهران.چیزی که روی دوش مردم بود، پرچم وطن.تجدید عهد سرباز عراقی از نوجوان‌ ایرانی که‌ اسیر شده‌ بود به‌ حالت‌ تمسخر پرسید: &quot;خمینی سن‌ سربازی رو پایین‌ آورده؟&quot; نوجوان‌ گفت: &quot;خیر؛ امام‌خمینی سن‌ عاشقی رو پایین‌ آورده‌&quot; چیزی که زیر پا بود، پرچم دشمن.مسئوليت الهی.. اتحاد اقوام.سس خرسی هر سری ام راه پیمایی ها رو شرکت میکنه!</description>
                <category>tatso</category>
                <author>tatso</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 16:18:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲۲ دی</title>
                <link>https://virgool.io/@murmolak/%DB%B2%DB%B2-%D8%AF%DB%8C-cn8udc4tvwb1</link>
                <description>روایت تصویری از تهرانقطار ها کمی که از ساعت دو گذشت در ایستگاه انقلاب به خاطر جمعیت توقف نمی‌کردند. این هم ایستگاه تئاتر شهر که آن هم کمی بعد قطار ها آنجا هم توقف نکردند.پرچم ایران :)پل از شدت جمعیت واقعا میلرزید!حضور سر افرازانه هر چه که شما صدایش میکنید در راهپیمایی.چرا کشتی رو سوراخ میکنی؟به کسی ربط نداره! اتاق خودمه! دوست دارم!</description>
                <category>tatso</category>
                <author>tatso</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 19:01:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ندید</title>
                <link>https://virgool.io/@murmolak/%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF-zllrw16b0smr</link>
                <description>او یک شیطان بود. فرشته پنداشته شد.برای تباهی اش قدم پیش گذاشته بود.مایه خوشبختی خواند‌ش.خواست آشوب به پا کند.با اشتیاق خواسته‌اش را اجابت کرد.در حالی که گمان می‌کرد در حال آباد کردن سرزمین‌ش است.او خون هموطن هایش را ریخت.لبخند زد و تشکر کرد که آزادش می‌کند.او خانه همسایه هایش را خرابه کرد.مشتاق تر شد که کار با او هم بکند.با کلمات و شعار های پر زرق و برق.با وعده هایی که مخالف آنها عملی خواهد شد.دوست‌ش را ندید.مجذوب دشمن‌ش شد.گمان کرد او برای‌ش ارزش قائل است.ندید او به اموالش چشم دوخته است.ندید او دندان طمع برای تصاحب وطن‌ش تیز کرده.او حریص قدرت بود.او را دلسوز خودش یافت.چشم بست بر دریای خونی که او با نوشیدن آن قدرت می‌یافت.چشم بست از سرزمین هایی که ویران کرد.پیمان هایی که شکست.دروغ هایی که هر بار گفت.دوست و دشمن را جا به جا گرفت.دیگران را احمق خواند.ندید که آرزوی او جدایی و تفرقه میان او و هموطن هایش است.ندید که سود او در نبود وحدت‌شو نبود استقلال و اقتدارش بود...به راستی... ندید..؟</description>
                <category>tatso</category>
                <author>tatso</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jan 2026 19:32:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رشته‌ی چهارم!</title>
                <link>https://virgool.io/@murmolak/%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-j3t2o1pjrqbc</link>
                <description>عکس مخزن رو از ملا گوگل یافتم!یکی بود. یکی نبود.غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.تاتسو داشت یکی از رندوم ترین روزهای کلاس نهم رو می‌گذروند. که گفتن باز از یک مدرسه دیگه اومدن خودشون رو معرفی بکنن.همه دفعات قبلی از هنرستان اومده بودن. ولی این بار نه. یک رشته نظری بود.از سر کلاس بلند شدن و رفتن تو تنها کلاسی که پروژکتور داشت. تاتسو روی یک صندلی ردیف دوم یا سوم نشست. بدون اینکه خبر داشته باشه چی قراره بشه. خانمی که تاتسو بعداً اسمش رو یاد گرفت شروع کرد به معرفی رشته. دروس روز تخصصی و رشته‌هایی که توی دانشگاه می‌تونستنن برن و چیزهای معمول رو گفت. خانم دیگه‌ای هم حرف‌هاش رو تخته تند تند می‌نوشت.تا حرف‌هاشون تموم شد و با پروژکتور یک کلیپ پخش کردند. از عکس‌های مدرسه‌شون. کارهای هنری‌شون، اردوها و عکسی که بعداً بیشتر از همه توی ذهن تاتسو نشسته بود؛ یک عکس از نمازخونه بود.و جمله‌ای که خانم غریبه گفته بود که کتابخونه تخصصی با پانزده هزار جلد کتاب دارند.وقتی کارشون تموم شد گفتن هرکی می‌خواد کارت مدرسه رو بگیره. تاتسو یهو دید جلوی معلم پرورشی ایستاده. و داره میگه &quot;می‌شه به من هم بدین؟&quot; معلم پرورشی به ظاهر یه تیکه کاغذ بهش می‌ده. اما اون موقع هیچ‌کدومشون خبر ندارن که آینده تاتسو می‌شه. معلم پرورشی در جواب نگاه خانم‌ی که حرف زده بود گفت &quot;کلاس اینها معارفی زیاد داره&quot;اولین بار بود که به تاتسو گفتن معارفی.و آخرین بار هم نشد.مثلاً همین امروز که داشت توی کتابخونه تخصصی کنار پانزده هزار تا جلد کتاب درس می‌خوند. مسئول کتابخونه بهش گفت معارفی.(البته که معلوم شد اجازه نداریم بریم تو مخزن یا به کتاباش دست بزنیم یا امانت بگیریم.)چی شد که اینو نوشتم؟ چرا پستش کردم؟بعد از انتخاب رشته وقتی ازم رشته ام رو می پرسیدن؛ و می‌گفتم &quot;معارف&quot;گیج بهم خیره می شدند، که &quot;یعنی چی؟&quot;دیدم آدم‌های زیادی حتی از وجود رشته ما هم خبر ندارند. و اگه هم دارند تصور نزدیک به واقعیتی ازش ندارند.پس، سلام! یه رشته ای نظری چهارم وجود داره به اسم &quot;علوم و معارف اسلامی&quot;معمولاً مدارسی که این رشته رو دارند بقیه رشته ها رو ندارند. و توی ساختمان یک حوزه هستن. و دبیرستان ها هم طبیعتا معارف ندارن.به خاطر همین رشته ما یه جورایی ناشناخته مونده.سوال، ما چی میخونیم؟غیر از دروس عمومی و دروس تخصصی رشته انسانی یک سری تخصصی برای خودمون داریم. که (عقاید، اخلاق، احکام و علوم معارف قرآنی) هستن. غیر از اینها جای تاریخ جهان انسانی ها تاریخ اسلام می‌خونیم. آخرین تفاوت هم عربی سنگین‌تر مونه.معمولاً وقتی این چیزها رو می‌گم اولین واکنش اینه :&quot;ریاضی ندارین دیگه؟&quot;و جواب اینه &quot; البته که ریاضی داریم!&quot;معارفی بودن این حس رو داره که تمام دروس انسانی رو می خونی ولی انسانی نیستی. یکم دروس حوزوی می‌خونی ولی طلبه هم نیستی!وقتی انسانی ها غر میزنن که هشت تا تخصصی داریم.. ما دوازده تا داریم و چیزی نمی‌تونیم بگیم چون قبلش باید ثابت کنیم وجود داریم.دانش آموز های معارف با انسانی ها کنکور میدن. توی دانشگاه ام میتونن هر کدوم از رشته های انسانی رو +( یه سری رشته الهیات) بخونن.و خلاصه کهقصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونه‌ش نرسید.عقاید ۲ و https://vrgl.ir/UmgtA </description>
                <category>tatso</category>
                <author>tatso</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 22:11:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمچه روایت ²</title>
                <link>https://virgool.io/@murmolak/%D9%86%DB%8C%D9%85%DA%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%C2%B2-edbu4guwcxs7</link>
                <description>&quot; گاهی عکس‌ها بیشتر از کلمات سخن می‌گویند. &quot;۱گل های روی تابوت ها و پوستر ها را به مردم می‌دادند و وسایل‌شان را می‌گرفتند و تبرک می‌کردند.۲حتی کسی کودک‌ش را داد!۳ذوق چشم‌ان و لبخندش. (لبخندی که نتوانستم در عکس بگیرم) می‌شد جوانی‌اش را تصور کرد..۴روضه ای قبل از راه افتادن..۵جانباز اول؛ خودش با سرعت ویچرش را میان جمعیت جلو می‌برد و می‌گفت &quot; ببخشید عقب موندم.&quot; دلم می‌خواست بگویم شما همین الان هم خیلی از ما جلو ترین.. یا شاید هم با رفقای شهیدش بود..۶جانباز دوم..۷دوربین ها همه جا بودند. دوبین پخش زنده، دوبین های بزرگ، دوربین هایی روی سه پایه ها، روی ماشین ها، دوبینی های کوچک، دوبین موبایل ها. &quot;جنگ روایت ها&quot;۸پرچم‌ی که بالای سر مردم بود.. &quot;فاطمه&quot;۹بدرقه ای گرم.. چه کسی می‌داند.. شاید یوسف گم شده اش برگشته..۱۰قدم برمی‌داریم.۱۱و وطن‌مان این‌گونه حفظ شد...پای مصنوعی اش را در هوا تکان میداد و رجز می‌خواند..۱۲:)))))و باز هم به قول حاج محمود:&quot;ای میهن خدایی..&quot;۱۴۰۴/۹/۳</description>
                <category>tatso</category>
                <author>tatso</author>
                <pubDate>Mon, 24 Nov 2025 17:59:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن شب</title>
                <link>https://virgool.io/@murmolak/%D8%A2%D9%86-%D8%B4%D8%A8-utfbe4lupuh2</link>
                <description>در ماشینی که سر کوچه پارک شده نشسته‌ام.تا ته کوچه را چند تیر چراغ برق روشن کرده اند.پشت سرم یک موکب با چراغانی قرمز است.روی دیوار مسجد زده بودند پنج شب دسته راه می‌افتد.همکلاسی هایم دبیر ها را وادار می‌کنند از مادر بگویند..در مدرسه غیر از هیئت های چهارشنبه هر روز یک مراسم کوچک داشتیم.مادر مداح مدرسه‌مان سیزده آبان فوت کرده بود و روضه‌ی مادر می‌خواند. عجب مجلسی بود..دسته ها و موکب های خیابان.حالا تمام شهر می‌دانند آن شب چه شد.حالا شهر روشن است و صدای روضه ها می‌پیچد.حالا داستان آن اتفاق را همه حفظ اند..می‌گویند آن شب این طور نبود.آن شب روشن نبود.آن شب کسی خبردار نشد.مادر نمیخواست کسی خبر دار شود.می‌گویند بابا به بچه ها می‌گفت آستین به دهان بگیرند که صدایشان را کسی نشنود..آن شب این طور نبود..</description>
                <category>tatso</category>
                <author>tatso</author>
                <pubDate>Sun, 23 Nov 2025 23:08:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقادیری اولین</title>
                <link>https://virgool.io/@murmolak/%D9%85%D9%82%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-pmqjdhwzerw6</link>
                <description>ساعت شش و هجده دقیقه است که یکی از همکلاسی هایم زمان را یاد دبیر عربی می‌اندازد.دبیر هم سریع بساط‌ش جمع می‌کند و قبل رفتن می‌گوید درس یک تا سه را می‌پرسم ها! من هم می‌گویم سه هفته‌ست می‌خواهید بپرسید قسمت نمی‌شود.می‌گوید پس چهار هم می‌پرسم. ما که وا می‌رویم می‌گوید نمی‌خواهد. و اضافه می‌کند: امشب بدون مرور درسی که داد از خواب خبری نیست.او که می‌رود بچه های دیگر هم برمی‌گردند کلاس های خودشان. من می‌مانم و یار مباحثه ام.او برمی‌گردد سر جزوه نوشتن‌ش و من هم می‌روم که ببینم مدرسه در شب چه شکلی است.اول می‌روم بیت. پنجره را تا جایی که زنجیرش اجازه می‌دهد باز می‌کنم. فقط کمی از خیابان پیداست. که نصف تصویر هم ایستگاه اتوبوس گرفته است. یکی هم با صدای بلند آهنگ گذاشته.بعد می‌روم سراغ کلاس‌های دیگر. فقط در یکی از کلاس ها که برای دوازدهمی هاست باز است.یکی‌‌شان با انرژی دارد پای تخته درسی را به دو هم گروهی دیگرش تدریس می‌کند.در دیگر کلاس ها بسته‌ست. در کلاسی که اسم چند تا از بچه های خودمان روی‌ش زده‌اند را محکم باز می‌کنم.با یک دوازدهمی که غرق کتاب تست‌ش شده مواجه می‌شوم.معذرت خواهی می‌کنم و در را می‌بندم.برمیگردم و از راه پله پایین می‌روم، پنجره راهرو هم تا جایی که زنجیر اجازه می‌دهد باز می‌کنم و هوای خنک برای رفتن به حیاط مشتاقم می‌کند.بقیه دو طبقه پله را پایین می‌دوم و در حیاط را باز می‌کنم.سمت چپ، در فاصله ساختمان مدرسه و پارچه ای که بالای حیاط کشیده اند.یک لحظه مثل فیلم ها می‌مانم.ماه کامل.دوباره سه طبقه را می‌دوم بالا و هم گروهی ام را پیدا می‌کنم : بدو بیااا!وسط پله ها می‌گوید &quot;آخه من چرا دارم دنبالت میام..&quot;ماه را که نشان‌ش میدهم می‌گوید:&quot; آخه تو چرا انقدر رمانتیکی:/ &quot;در راه برگشت به تنها کلاسی که برای حوزوی ها مانده هم سرک می‌کشم. (فقط چون اجازه نداریم آنجا برویم)کتاب تاریخ را می‌برم حیاط و روی پله ها سعی می‌کنم بخوانم.قبل آن چک می‌کنمکه بابای مدرسه در اتاقک گوشه حیاط نباشد که بنده خدا را در خانه‌اش جلوی تلوزیون می‌بینم.تا صدایم می‌کنند که می‌خواهند تست بدهند.تست های داغ و به قول خودشان تنوریِ تازه پرینت گرفته شده را بهمان می‌دهند. فقط یک ربع از اردو مانده.چهل و شش تست را در دوازده دقیقه می‌زنم. فقط برای این که پاسخی برای سوال &quot; اردو مطالعاتی چی کار میکردی؟&quot; داشته باشم.بچه ها جمع کرده اند و نصف‌شان رفته اند. کتاب ها را می‌چپانم در کوله پشتی و برای بار نمیدانم چندم پایین می‌روم.گوشی یکی از بچه ها که تحویل گرفته را قرض می‌گیرم و از ماه عکس می‌گیرم.از در حیاط بیرون می‌روم و حالا اولین اردو مطالعاتی تمام شده.پ.ن (اولین دوم)..۲) و فردا اولین آزمون قلمچیاگه کسی انسانی یا معارف حاضر یا سابق هست..، تست های ریاضی رو کی می‌زنین؟ اول یا آخر؟</description>
                <category>tatso</category>
                <author>tatso</author>
                <pubDate>Thu, 06 Nov 2025 21:05:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواهد آمد</title>
                <link>https://virgool.io/@murmolak/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%A2%D9%85%D8%AF-cw5nw8nd93ag</link>
                <description>راوی متن رو هر کس که دوست داشتین، تو هر سن‌ی که خواستین تصور کنین.&quot;شخصیت پردازی موجود نمی‌باشد..&quot;او رفت. یک روز پاییزی در باران. من ندیدم. کس دیگری هم ندید. ولی همه می‌دانستیم. قبل از آن که برود در گوش‌م گفت برخواهد گشت. در گوش همه گفت، در باران برخواهد گشت.اما از وقتی که او رفت باران با شهرمان قهر کرده. معلوم شد گل های باغچه‌هایمان تنها با آب باران زنده می‌ماندند. آخر همه‌شان خشک شدند.دخترک هنوز هم هر روز به باغچه خالی اش آب می‌دهد. هربار بوی خاک نم‌خورده خودش را به مشامم می‌رساند قامت او پس ذهنم پر رنگ می‌شود.انگار همه فراموش کردند. حس زنده بودن باران را. حس آرامش حضور او را دیگر به خاطر نمی‌آورند.شب ها همگی لبه پشت بام به ابر ها التماس می‌کردیم ببارند. ولی مدت هاست غیر از من و دخترک کس دیگری نمی‌آید.حالا که دوباره پاییز شده و آسمان دلگیر هر قدم نشانه اوست. هر ابر خاکستری مژده برگشتن‌ می‌دهد.این چندمین پاییز است را نمی‌دانم.شمارشان از دستم در رفته. ولی می‌دانم از وقتی رفت هر سال آسمان پایین تر می‌آید و خاکستری تر میشود.کسی نمی‌بیند. یا کسی نمیخواهد که ببیند. بدون او هیچ چیز سرجای‌ش نیست.فکر می‌کنند نمی‌آید. می‌گوید هرگز نبود. می‌پرسند هنوز منتظری؟ پوزخند می‌زنند و می‌گذرند.فریادم را خفه می‌کنم. داد نمی‌زنم که او همین‌جاست. که قول می‌دهم او هنوز هم این‌جاست. که او کسی است که شب ها صدای قدم های تنهایش در کوچه ها می‌پیچد.بغضم را قورت می‌دهم و نگاهم دوخته می‌شود به برگ های نارنجی.درست مثل روز های عمرم. پشت سر هم و با سرعت سقوط می‌کنند و از بین می‌روند.می‌ماند شاخه های خشک و مرده که دیگر بدون برگ ها لطفی ندارند.میدانم اگر من هم منتظر نباشم دیگر لطفی نخواهم داشت و خواهم مرد.پ.ن :دوباره سال تحصیلی دوباره انشا. (اولین انشای امسال با دو هفته تاخیر.)https://vrgl.ir/yhgwkپ.ن : با تاخیر شماره ۲، پست مشترک نویس. </description>
                <category>tatso</category>
                <author>tatso</author>
                <pubDate>Mon, 20 Oct 2025 20:16:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک نگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@murmolak/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-qvmxkt4oye66</link>
                <description>نور را از تاریکی دید و مجذوب شد.پرواز را بعد سقوط آموخت.عشق بعد نفرت آمد.پاکی پس از گناه بر سینه نشست.امید بعد نا‌امیدی طلوع کرد.و اشک بعد اشک جاری شد.تنها وسیله اشک بود.تنها مسیر سفر بود.دل را فقط به دریا می‌شد زد.همه‌اش لطف محبوب بود.قلب خشکیده هم می‌تواند دوباره شروع به تپش کند.دل سنگ شده هم می‌تواند دوباره لبخند را حس کند.جان درمانده هم می‌تواند دوباره پرواز را تجربه کند.فقط یک نگاه کفایت می‌کند.یک نگاه از او.و دست‌ی گم گشته که راه را در شبکه‌های ضریح‌ می‌جوید.آن وقت چشم روشن می‌شود به کشتی نجات‌ش.یک نگاه او کفایت می‌کند؛ که بال پرواز دوباره یافته شود.یک نگاه او کفایت می‌کند؛ تا تمام دردها را فراموش کنی و غرق عظمت &quot;او&quot; شوی.فقط نگاه‌ت را بدوز به نخل ها و گنبد طلا که پس آنها تو را می‌خواند.نام زیبای او را به جان بکش و صدا بزن.مهربان‌تر از آن است که بی‌پاسخ بگذاردت..زیارت مقبول به روایت تصویر:و انگور نجف و دست ها : و دقیقا:  https://vrgl.ir/FcdcJhttps://vrgl.ir/FcdcJ    پ.ن: تربت کربلا مگر رطبی؟پ.ن² : یادگاری از اولین سفر کربلا... </description>
                <category>tatso</category>
                <author>tatso</author>
                <pubDate>Sun, 03 Aug 2025 17:59:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمچه روایت</title>
                <link>https://virgool.io/@murmolak/%D9%86%DB%8C%D9%85%DA%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-ncwcxjauigo4</link>
                <description>باید دختر خوبی می‌بودم. مانند هم‌کلاسی شش سال پیشم که دو مادر آن طرف تر نشسته بود. ساکت، گوش فراداده بود. تیز‌هوشان ریاضی می‌خواند.. اما هی وسوسه حرف زدن سراغم می‌آمد. و فقط ناظری در جست و جوی سوژه‌ی نوشتن بودم.ته مسجد کنار جالباسی فلزی سیاه نشسته‌ام.چادر سیاهی با گل های سفید تقریبا درشت کنار صورتم آویزان‌ است.حاج آقا روی پروژکتور با کلماتی پراکنده سخنرانی میکند. منبر سه پله. از اخلاص می‌گوید.هر دقیقه دو پسر بچه‌ی نیم متری با تیشرت های سبز، رنگ آش با کشک فراوان از جلو‌مان رد می‌شدند. و چند دختر بچه به معنای واقعی قد و نیم قد به دنبالشان. حاج خانم هایی که به پروژکتور نگاه نمیکند؛ یا با هم حرف می‌زنند، یا درگیر گوشی شان هستند. یکی چادر تا میکند. لبه‌های قرمز فرش ها مواج روی هم هستند. پرچم های سیاه امام حسین (ع) دیوار ها را مزین کرده اند.سنجاق بزن به آن نخ ببند و از آن سیم مفتول ببند به لوله‌ی کولر.یک پوستر شهید محمد باقری به شیشه‌ی کمد جایزه ها با چسب نواری چسبیده. پوستر ها فردای تشییع روی در و دیوار های مسجد پیدایشان شد. از شهادت‌شان ۲۰ روز نمی‌گذرد.. و بیش از یک هفته ای از آتش بس.شب دوم جنگ در مسجد بودیم و خانم ها لب پنجره در آسمان به دنبال پدافند ها می‌گشتند.عید غدیر بود.بعد شروع جنگ استاد جوان دائم می‌گفت روایت کنید. کم کاری میکردم.در قفسه‌ها یک طبقه پایین تر، یک قاب عکس قهوه‌ای تیره؛ شهید رئیسی، با گنبد امام رضا(ع) .چقدر جایش خالی است... چقدر جای حاج قاسم خالی است؛ که بگوید سه ماه دیگر اسرائیل نیست.چقدر دیر رسیدم. آنها را با نبود‌شان شناختم.چادر گل‌گلی ها یکی دو تا، تا شده و بقیه مچاله در کتاب خانه لم داده‌اند.پسرک نیم‌متری جلو می‌آید. یک پستانک دهانش است که قبل تر دهان آن یکی بود. یک اسکناس پنجاهی بنفش را با دو دست گرفته و می‌کشد.پنکه های سقفی با قدرت کار می‌کنند. با لرز‌شان هر لحظه ممکن است از سقف جدا شوند و چند نفر را شهید کنند.شب هفت‌م است. حضرت علی اصغر(ع).حاج‌آقا می‌گوید امشب از خانم ها انتظار دیگری می‌رود.ای کاش خدا اذن اشک بدهد.. خدا اذن اشک بدهد به این چشمان گناهکار.قلم من ناتوان است از وصف آن دقایق در تاریکی.مداح و روضه خوان کم می‌آوردند و فریاد های یا حسین طوری دیگر بلند میشدند..بیرون مسجد کنار تک گلدسته ماه خودنمایی می‌کند. ماه آن بالا نزدیک تر به عرش در سکوت حزن را فریاد می‌زند.امشب آسمان سرخ است.</description>
                <category>tatso</category>
                <author>tatso</author>
                <pubDate>Wed, 02 Jul 2025 22:39:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بنویس</title>
                <link>https://virgool.io/@murmolak/%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-zjhvqhlkog6t</link>
                <description>بنویس!آنقدر که انگشتان‌ت بی‌حس شوند.بنویس! آنقدر که دیگر برگه‌ای سفید پیدا نکنی!سفیدی و پاکی کاغذ را از او سلب کن. بی‌رحم باش!بی‌پروا باش! روی کاغذ محدودیت بی‌معناست.شجاع باش! روی کاغذ تو می‌توانی هر‌چیزی باشی.اینجا خانه‌ی توست. خوش‌آمدی!آسمان را در دست بگیر و ستاره‌ها را در جیب‌ت بگذار.خورشید را در آغوش بگیر و میان کهکشان ها قدم بزن.نترس! روی کاغذ آزادی به کسی آسیب نمی‌زند..روایت کن! فریاد بزن! از درد بنویس! از شکستگی هایت که پنهان کردی! زخم هایت را عریان کن. هیچ کس نگاه نمی‌کند. هیچ کس با چشم‌هایش به کلمات آسیب نمی‌زند.همه را مکتوب کن تا فراموش نشوند. تا سندی باشند دال بر اینکه وجود داشته‌اند. و زندگی‌شان کردی!روح خود را در میان خط‌ها و در جان کلمات جاری کن تا طوفان درونش آرام گیرد.خودت را از محدودیت‌های جسم رها کن!اینحا روح است که هدایت می‌کند.طمع کار باش. کلمات را برای خودت بردار. و از نوشتن سیر نشو.تازمانی که زمان به پایان خود برسد، بنویس.روی کاغذ، زندگی کن. فقط &quot;زنده بودن&quot; در عالم کلمات بی‌معناست! آنها خودشان روح دارند.تو نویسنده‌ای! نویسنده‌ها در سطحی دیگر تنفس می‌کنند. زیر آب. با کلمات‌شان. با کلمات دیگران.قلم‌ت را در دست بگیر. او روح‌ توست که مجسم شده.خون را به رگ‌های روح‌ت بفرست.با هر کلمه ای که می‌نویسی بقای حیات او را تضمین میکنی.</description>
                <category>tatso</category>
                <author>tatso</author>
                <pubDate>Mon, 09 Jun 2025 18:59:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نور</title>
                <link>https://virgool.io/@murmolak/%D9%86%D9%88%D8%B1-lshhhu3ewjdz</link>
                <description>من نور را در میان سیاهی های امشب یافتم. در میان پرچم سیاهی برافراشته که نام &quot;حسین&quot; (ع) روی آن نقش بسته بود. در میان چین های چادر سیاه ها.در میان تاریکی آسمانی که تک گلدسته مسجد آن را روشن میکرد.در میان تاریکی هنگام سینه‌زنی. نور را در چشمان سیاهی دیدم که پر از گناه بودند. قطرات اشکی که از چشم های زلال پایین می‌آمدند. لرزیدن دو نفری که دو طرف من بودند نور بود. یاصاحب الزمان هایی که در تاریکی از عمق جان بلند میشدند نور بود. شب تاریکی بود، غرق در پاک ترین نور. شهادت جواد الائمه(ع) را تسلیت می‌گویم. به دل های خسته که امشب میان روضه ها نبض خود را بازیافتند.</description>
                <category>tatso</category>
                <author>tatso</author>
                <pubDate>Mon, 26 May 2025 22:21:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خط منحنی و قطره</title>
                <link>https://virgool.io/@murmolak/%D8%AE%D8%B7-%D9%85%D9%86%D8%AD%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D9%82%D8%B7%D8%B1%D9%87-cogmvrrabedb</link>
                <description>خط منحنی و قطره با هم دوستان خوبی بودند. همدیگر را می‌فهمیدند. گویی یکی بودند. حال خوب هر کدام به حال خوب دیگری وصل بود. البته که تا وقتی همدیگر را داشتند حال بد معنا نداشت. کار و وظیفه‌ی خاصی هم نداشتند تا یک روز همین حوصله‌شان را سر برد. احساس کردند به مسئولیت‌ی احتیاج دارند. چیزی که هیجان داشته باشند. از طرف‌ی دیکر خبر دنیای تازه تاسیس در هفت آسمان پیچیده بود. برای آنجا نیرو استخدام می‌کردند. فکر کردند ممکن است ما را آنجا راه بدهند؟ آیا می‌توانیم مفید باشیم؟ و هیجان دیدن دنیای جدید و خیال پردازی هایشان... دل را به دریا زدند و درخواست استخدام¹ دادند. بسیار هیجان زده بودند. دائم درباره‌ی احتمالات مختلف گفت و گو میکردند. قبلا چیزی کم نداشتند ولی الان احساس زنده بودند می‌کردند. هدفی خواهند داشت.. چه رویای شیرین‌ی. چه جور کاری قرار بود باشد؟ هر چه باشد به حیات آنها معنا میداد، دلیلی برای نگرانی نداشتند. بلاخره جواب درخواست‌شان آمد. آنها قبول شدند. عنوان های شغلی‌شان بسیار ناآشنا بودند. &quot;اشک&quot; و &quot;لبخند&quot;  سرکارشان گذاشته بودند یا جدی بود؟ ناگهان زمین زیر پای هر دو سوراخ شد و سغوط کردند. جهان جدید باشکوه و عظمت‌ی وصف نشدنی زیر پای آنها نمایان شد. تنها چیزی که برای وصف آن بلد بودند باشه بود. که آن هم حق مطلب را بیان نمیکرد. هر دو ترسیدند. تلاش کردند دست هم دیگر را بگیرند. نتوانستند. خط و قطره همان لحظه ای که محو آن جهان شدند، طوری از هم فاصله گرفتند که انگار هرگز هم را ندیده بودند. لحظه ای تا مغز استخوان به خاطر جدا شدن ترسیدند و وجود‌شان یخ زد. ولی چند ثانیه نگذشت که با مبهوت آن جهان شدن هم را کاملا فراموش کردند. خط در قسمت روشن آن جهان گرد فرود آمد و قطره به طرف تاریک آن سغوط کرد. مهم : ادامه &quot;زیاد&quot; دارد... مقادیر زیادی   &quot; پ.ن &quot; پ.ن ۱ : استخدام، اِسَتخدَمَ ، یَستَخدِمُ ، اِستِخدام : استفعال . درخواست چیزی کردن. پ.ن ۱ (دوباره) : این پست بخاطر شخص مهمی‌ است، که دیروز گفتن کم مینویسی؛🌷🌷🌷همراه اینها. پ.ن۲ و ... دوباره انشا‌ی مدرسه. پ.ن‌۳ : از نقطه ی خدا تا لا شجره فی المدرسه. پ.ن۴ : از هر گونه ادامه دادن داستان استقبال می‌شود. </description>
                <category>tatso</category>
                <author>tatso</author>
                <pubDate>Mon, 28 Apr 2025 19:11:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او</title>
                <link>https://virgool.io/@murmolak/%D8%A7%D9%88-ayjvnsd49sdh</link>
                <description>او فقط یک نویسنده بود. فقط قلم‌ش را داشت و صفحات سفید.قلم‌ش، تنها چیزی که متعلق به او بود.تنها چیزی که از او مانده؛ کلمات‌ش هستند. او همیشه آنجا بود؛ ولی هرگز واقعا حضور نداشت.اگر هم نبود، کسی متوجه نمی‌شد. اگر هم میشد، اهمیت نداشت. هرگز کسی دلش برای او تنگ نمیشد. هرگز انتخاب نبود. هیچ وقت تلفن‌ش به صدا درنمی‌آمد. برای هیچ کس ضمیر متصل &quot; م &quot; نبود. معشوق کسی نبود. افکار شبانه‌ی کسی نبود. در رویاهای کسی حضور نداشت. چشمان او برق‌ی خاص نداشت. صدای او خاص نبود. مو هایش آسمان و دریا نبود. کسی او را به خاطر نمی‌سپرد.هیچ وقت، هیچ کس، هیچ جا منتظر او نبود. او همیشه جزئی از پس‌زمینه بود. دیده می‌شد، ولی کسی به او نگاه نمیکرد. او ، فقط او بود. آدم مهم‌ی نبود. کار مهم‌ی نکرده بود. کسی مدیون او نبود. خیره کننده نبود. استعداد خاصی نداشت. حتی در همان نوشتن‌. هیچ کس به او نیاز نداشت. به هیچ جا تعلق نداشت. خوش‌میگذشت، حتی بدون او. اگر نبود، چیزی کم نبود.همان‌طور که وقتی دریا جسم او را برای خود برگزید و برد؛ کسی متوجه نشد. آن روز متفاوت بود. دریا او را فرا می‌خواند.وقتی به سمت‌ش قدم برمیداشت، لبخند زده بود. او حالا متعلق به کسی بود.دریا او را انتخاب کرده بود.</description>
                <category>tatso</category>
                <author>tatso</author>
                <pubDate>Tue, 25 Mar 2025 01:32:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیینه و چهره</title>
                <link>https://virgool.io/@murmolak/%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%B1%D9%87-zvbathx4pamm</link>
                <description>آیینه هیچ ندارد و همه چیز دارد. همه چیز هست و هیچ چیز نیست. چهره ای است که هرگز رسم نمی‌شود. در نهایت او فقط آیینه است. مقصر نیست. صرفا صادقانه حقیقت را نمایش میدهد‌. سرزنش نمی‌کند و نمی‌شود. تشویق نمی‌کند و نمی‌شود. فقط بازگو کننده‌ای بی‌طرف است. اما چهره ها، مثل آیینه ها یک صفحه، رو دارند. اما آن زیر هزاران صفحه‌ی نخوانده مدفون است. یک روح پشت هر کدام از آنهاست. که جان دارد. دائم آنجاست و از پشت چشم‌ها جهان را تماشا می‌کند. می‌بیند، می‌سنجد، قضاوت می‌کند و تصمیم می‌گیرد صفحه رو نمایشگر چه باشد. پشت چهره‌ها دریایی عمیق هر روز عمیق تر میشود. که روز اول زندگی روح ها تنها قطره ای بوده است. حالا آنقدر عمیق شده که خود روح ها هم از بسیاری از قسمت هایش بی‌خبرند. حالا می‌تواند آنها را غرق کند. ولی پشت آیینه‌ها ، پوچی‌ست. تنها پوچی. یک خلاءِ به کمال رسیده. نه تاریک نه نورانی. سکوتی کر کننده. صفحه رویی آیینه دائم عوض می‌شود و باطنش در ثابت ترین صورت ممکن در خواب است. بر خلاف چهره ها که روی آنها ثابت و پشت‌شان هر ثانیه دگرگونی. او دوباره پست کم آورد، انشا مدرسه آورد. </description>
                <category>tatso</category>
                <author>tatso</author>
                <pubDate>Sun, 09 Mar 2025 19:56:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@murmolak/%D9%85%D8%A7%D9%87-abrp49irv2j6</link>
                <description>گفت : دوست دارم بدونم آدما به چی فکر میکنن. گفتی : به ستاره ها ، روی شن های ساحل دراز کشیده بودی. دست هایت زیر سرت بودند. باد با مو هایت بازی میکرد. مثل دریا، مواج. گفتی : ماه زیباست. دوستش دارم. گفت: من چی؟ گفتی.. نمیدانم چه گفتی. آتش بازی شروع شد و کسی صدای تو را نشنید، جز ماه.نمیدونم این چرا اینجاست. شاید فقط چون &quot;یک ماه پیش&quot; رو پست قبلی دیدم‌. فعل باید آخر جمله باشه. اینا ام محاوره ای شدن، معلم ادبیات ایراد میگیره.  این ها هم.</description>
                <category>tatso</category>
                <author>tatso</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jan 2025 02:46:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبخند</title>
                <link>https://virgool.io/@murmolak/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-bxikzavqpwmu</link>
                <description>لبخند اول من بودم، وقتی از آن طرف کوچه دیدم فقط یک دسته از گلی که میخواستم باقی مانده. لبخند دوم، گل فروش سیگاری بود، هنگامی که دسته گلی که حالا ربان آبی آسمانی دورش بود را دست من میداد. و می‌دانستم قیافه ام زیادی ذوق زده است. لبخند سوم، آن خانم بود که تا از گل فروشی بیرون آمدم، از کنارش رد شدم، به او هم لبخند زدم و جوابم را داد. لبخند چهارم، آفتاب بود روی گل های ریز سفید، کنار میدان. لبخند پنجم، مادرم بود وقتی که در را باز کرد و دسته گل را دید. ولادت حضرت زهرا (ع) مبارک. پ.ن : فقط، این لبخند های پشت سر هم جالب بود. </description>
                <category>tatso</category>
                <author>tatso</author>
                <pubDate>Mon, 23 Dec 2024 01:15:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان</title>
                <link>https://virgool.io/@murmolak/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-wvvjruw013tj</link>
                <description>هوا گرفته و تاریک پتوی ابر روی آسمان گوی طلا پشت کوه خاموش می‌کند آلارم کرکره ها پایینشهر خواب بوی خاک باران خورده زمین فرش برگ نارنجی و خیس شهر ساکت سرما مهربان نور زرد کافه روی زمین پهن شدهبوی قهوه می‌پیچدمبهوت می‌شود دست هایش دور فنجان داغ حلقه می‌شوند.صبح ها قشنگ‌تره.وقتی هر روز صبح از جلوش رد میشی و سر زنگ دفاعی یادت میوفته یه ماهه پست نزاشتی .</description>
                <category>tatso</category>
                <author>tatso</author>
                <pubDate>Wed, 27 Nov 2024 16:39:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلم</title>
                <link>https://virgool.io/@murmolak/%D9%82%D9%84%D9%85-cmljn3kuuooe</link>
                <description>نون قسم به قلم و قسم به آنچه که می‌نویسد.  قلم می‌تواند احساسات را برانگیزد ،فرو نشاند. ‌ اشک ها را جاری کند . تپش قلب ها را تند کند . خشم را شعله ور کند. افتخار یا انزجار را فرا بخواند . می‌تواند لبخندی بکارد ‌. می‌تواند تلنگری بر روحی باشد . می‌تواند به کل عوض کند نگاهت را ‌. می‌تواند زیرپوستی بخزد و قلبت را هدف بگیرد . می‌تواند روایت کند . درد را . ظلم را . تاریخ را . نشانه مفعول را ، را ‌. یک عصر آرام را . یک رسیدن یک جدا شدن. یک نگاه را . می‌تواند بی صدا هیاهویی ایجاد کند که بلند ترین فریاد ها نمی‌توانند.  قلم می‌تواند غرق کند مخاطب را و او را غافل از جهان اطرافش . می‌تواند کشنده تر از سلاح های گرم و لطیف تر از پوست نوزاد باشد . می‌تواند باعث خمیازه ات شود یا میخکوبت کند . می‌تواند دروغ گویی ماهر یا صادق ترین باشد . می‌تواند حیران کند . می‌تواند سرگردان‌ت کند. مصممت کند . تخریبت کند. تشویقت کند. مقاوم‌ت کند. تسلیمت کند . آتش‌ت بزند. تسکین‌ت دهد . جادویت می‌کند.  قلم ثبت می‌کند.  ماندگار است . ماندگارت می‌کند. قلم سه حرف است و هزاران حرف دارد . دومین انشا ی نگارش امسال همراه با جو زیاد.   </description>
                <category>tatso</category>
                <author>tatso</author>
                <pubDate>Sun, 20 Oct 2024 22:53:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>