<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مُوْسیٰٓ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@musa116</link>
        <description>فقط کافیه عصایی که دستته بزنی زمین</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:27:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3053293/avatar/8rqWFg.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مُوْسیٰٓ</title>
            <link>https://virgool.io/@musa116</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آه از ...</title>
                <link>https://virgool.io/@musa116/%D8%A2%D9%87-%D8%A7%D8%B2-l3v3f4ijbayh</link>
                <description>خسته ام از عزاداری که خودش دعوت به کشتن دادخسته ام از کسی که هرچی خواست گفت و بعد هم از نبود آزادی‌بیان نالیدخسته ام از کسی که از ادب، تمسخر فهمیدخسته ام از کسی که گوشش فقط توانایی شنیدن رسانه های اپوزیسیون را داراست (اگر چنین باشی چطور حرف هایم را خواهی شنید ؟ معلوم است نخواهی فهمید! خودت را خسته نکن ، به تمسخرت ادامه بده)خسته ام از کسی که چشمش فقط خودش را میبیندخسته ام از کسی که مخالفینش را عرب و بی فرهنگ و ضد دانشجو خواندخسته ام از کسی که از دانشگاه خورد و دانشگاه رو بهم ریختخسته ام از کسی که نظر همه برایش مهم بود تنها وقتی که به نظر خودش ختم میشدخسته ام از کسی که از چاله صداسیما به چاه اینترنشنال پناه بردخسته ام از کسی که ما رو ندید خسته ام از عزاداری که فقط خودش رو صاحب عزا میدیدخسته ام از عزاداری که انگار فقط هرکس موافقش باشد مادر دارد ، پدر دارد ، فرزند دارد ، همسر داردخسته ام از کسی که با اسرائیل آبش تو یه جوب رفتخسته ام از کسی که فکر میکنه فردا آزادی در انتظارشه ، خنده ی آمریکا رو ندیدخسته ام از عزاداری که به کشته های ما خندیدخسته ام از کسی که به عقب برگشت و ما رو امل خوانداین خستگی بعد از کلاسی بود که یکسره جو بود برای ساکت کردن مخالف ، حتی استاد انقدر فضای کلاس رو خفقان کرده بود که میگفت کسی رو سراغ ندارم که دانشجو باشه و با من هم عقیده نباشدالبته این جمله را به صراحت نمی‌گفتاما از آن جا واضح بود که کسی از ما حرفی نزد ، چون اگر میزد ، کافی بود برای انسان نبودنش ! چه برسد دانشجو ! آن هم دانشجوی دانشگاه تهران ؟ چه غلطا! لابد سهمیه داشتیم ! شایدم بابامون رییس دانشگاست! مگر میشود کسی انقدر احمق باشد که با ما مخالف باشد ؟ هرگز !همون روز بود که یکی از دانشجوها بدون اینکه حرفی بزند بدون اینکه گفتگویی صورت بگیرد از گروه بچه ها بیرون شدچرا ؟چون در تجمعی که دوستان ادمین حضور داشتند طرف مخالف را گرفته بود.البته که همیشه مخالفان آنها انسان هایی وحشی هستند و از مریخ آمده اند و آنها ضرب و شتم میکنند ! من از دور شاهد بودم که چه شد ... اما لابد آنچه من میبینم دروغ است..- چیزهایی که گفتم هم از یک جمع اقلیت است -البته که اگر اقلیت هم بودیم و حق اینجا بود ، ترجیح میدادم در اقلیت بمانم ... (کسانی هیچ وقت این جمله را درک نخواهند کرد)</description>
                <category>مُوْسیٰٓ</category>
                <author>مُوْسیٰٓ</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 15:26:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه جنگ بشه...</title>
                <link>https://virgool.io/@musa116/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D8%B4%D9%87-fskq0nrjhkoo</link>
                <description>«اگه جنگ بشه...» کلید واژه یا کلید جمله‌ای که این چندروزه چندباری شنیدم ، شایدم چندین بار . نمیدونم شایدم من تو محیطی هستم که همه برای خودشون تحلیلگری هستند و تحلیل دونی‌شون لبریز لبریزه! این چند روز وقتی داداشم میومد و اول اخبار نو و جدید (طوریکه فقط انگار اون خبر داشت) رو تعریف میکرد و بعد با چیدن مقدمات و نتیجه‌گیری های بسیار هوشمندانه به این نتیجه می‌رسید که : بله ، چیزی به جنگ نمانده! ؛ حالم بهم میخورد و میخواستم بالا بیارم. گفتنش انگار برایش آسان بود ، جنگ ! بزنیم بکشیم ! بزنند بکشند..‌..وقتی مهمانی همیشگیمون برگزار میشه انگار علاوه بر شام و میوه و چایی جدیدا باید حدس زدن اینکه چند روز در صلح و یا چند روز در جنگیم رو هم داشته باشیم! یادمه حتی یه بار یکی داشت با هیجان از این حرف میزد که اگر اسنپ بک اجرا شود ، جنگ جهانی میشود و اروپا و آمریکا و اسرائیل و اوکراین یک طرف ، ایران و روسیه و چین و کره شمالی و اینا هم یه طرف لابد ترکیه هم اعلام بیطرفی می‌کند و از پشت ناگهان خنجر میزند تا از آب گل آلود ماهی بگیرد و امپراطوری عثمانیش را احیا کند . صلح را هم کسانی که فاز روشنفکر میگیرند عنوان میکنند و خیلی مظلومانه (طوری که انگار همیشه افکارشان مورد تهاجم بوده است) میگویند : تا کی جنگ!؟ دنیای مدرن امروزی مثل اقیانوسی است که فقط کافیست بر روی آن سوار شوی! میز مذاکره مارا فرا میخواند ( و بعد همینطور که لیوان چایی را بالا می‌آورد تا هورت بکشد ، انگشتش را اشاره میکند طوری که انگار ترامپ روبه‌رویش نشسته است ) با گفتگو همه چی حل خواهد شد ، مگرنه ؟ - وگرنه...- وگرنه جنگ خواهد شد جواب قطعی است!- راستی عمو اسنپ بک را شنیده‌ای؟ میگویند تعلیق نشد و امروز اجرا شده استـ بعله! دلار هم بالا رفت و حالا برنجی را که کیلویی دویست و پنجاه میخریدیم را باید سیصد بخریمـ آخر عمو برنج چه ربطی به تحریم ها دارد؟ـ برنج ندارد ، دخل و خرج زندگی که دارد!  آن بدبختی که برنج می‌فروشد باید بتواند از پس خرج هایش بر بیاید؟و من در دلم میان تایید سر دیگران میگفتم : اگر همه چیز ارزان شود و همه مردم باهم مهربان و یکدل... ناگهان صدای عمو در ذهنم می‌پیچید که : عجب رؤیای احمقانه‌ای! تا کی میخواهی بچه بمانی؟ تقصیر خودت نیست هنوز زن و بچه نداری که بفهمی چقدر پول درآوردن سخت و جان فرساست!انگار کلمات یک زنجیر ساخته‌اند و دور گردنم را محکم فشار میدهند ، میخواهم فریاد بزنم ، فریاد : بسه! من نمیخواهم زندگیم را به تحلیل های پفکی شما وابسته کنم! من فقط میخواهم زندگی کنم ... همین!و بعد دوباره صدای عمو : زندگی بدون پول؟ من گیج شده ام ، منگ منگ ! دنیا دور سرم می‌چرخد . تیتر خبر ها در اینستا دونه دونه جلوی چشم هایم می‌آید : فعال شدن اسنپ بک!  ، راه حل صلح ، جنگ نزدیک است؟ ، داروی تحریم‌ها ، مذاکرات موشکی و...کسی نیست در این تحلیل هایی که به یاد ندارم آخرین بار کی درست از آب در آمد ( فکر کنم آخرین بار خروج ترامپ از برجام بود) ، کمی امید بدهد؟ من جوانم ، درختی از آرزو دارم و کسی حاضر نیست به این لب های تشنه من آبی بدهد...همه بهم می‌خندند ! نمیدانم چرا کسی به این فکر نمی‌کند که چطور میتوان به آرزو رسید؟ چطور میتوان کشوری قوی ، آباد ، مستقل ساخت؟ همه یا به فکر جنگ ، یا صلح و مذاکره یا دلار و کشور فروشی... آره عمو دوباره در گوشم فریاد میزند : تو خیلی احمقی و هیچی نمیفهمی!ولی صدای دلم ، آرزویم بلند تر است ، اگر ابرقدرت شویم چه؟ اگر دنیا زانو بزند جلومان چه..- اصلا چیزی از کشور نمی‌دانی! غرق در رؤیا شدی ! خواب خرگوشی رفتی و اصلا نمی‌دانی در کشور چه اوضاعی است!ـ فکرش را بکن عمو... پول بین المللی تومان شود و فرانسه برای واردات خودرو برای کشورش با ما قرارداد ببندد و رئیس سازمان بین المللی یک ایرانی باشد .. حتی میتوانیم سازمان را در اصفهان از نو بسازیم ...ـ امید احمقانه‌ای داری، امیدوارم بالاخره یک روزی بزرگ شوی( و بعد هم بلند می‌شود و می‌رود...)- امیدوارم..</description>
                <category>مُوْسیٰٓ</category>
                <author>مُوْسیٰٓ</author>
                <pubDate>Mon, 29 Sep 2025 15:14:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کاملا خیالی</title>
                <link>https://virgool.io/@musa116/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84%D8%A7-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-s9fygup7rfo4</link>
                <description>فکرش را بکن ، آسمان شاهد تشنگی بود و آبی نباید!دخترکی که تکه نان خشک شده آخر رو -به دور از چشم برادر- با آب دهن نرم میکند تا از گلوی خشکیده اش پایین رود. آن طرف دیوار مادری پسرش را در بغل می‌فشارد تا احساس درد شکمش آرام بگیرد.. درست چند قدم اینور تر خانواده دیگری که پدرشان را نمی‌دانند کجاست ، چشمانشان صبورانه -ناامیدانه- به راه کشیدند که شاید از دور دست پدری با کیسه‌ی آردی با لبی خندان -که این روزها کم دیده میشود- بیاید و بگوید : گرسنگی تمام شد دخترکانم!خانه‌ی مخروبه که وقتی پسر شش ساله در خانه نبود با موشک ویران شده بود ، پسرک را در برگرفته بود و پسرک هم زانوانش را بغل کرده بود. خون روی دیوار نشان میداد احتمالأ مادرش هم همینجا بود ، مادرش ... نمی‌دانست خوشحال باشد از اینکه مادرش دیگر نان را از دهان خودش به او نمی‌دهد ، یا ناراحت باشد که دیگر دستی نیست تا اورا نوازش کند.اگر برویم دورتر ، جایی که یک صف نصفه و نیمه می‌بینی. چندتاشون بچه هاشپن رو آوردن که شاید دلی به رحم آمد ... مگر میشود نوزادی را ببینی که از گشنگی از حال رفته و دلت از آتش نسوزد و هرکاری نکنی تا غذا به او برسد؟ معلوم است که نمیشود ! آخر ما همه انسانیم!!هر چند ساعت نیم متر صف جلو میرود . اگر ناگهان صدای تیر نیاید... میدانی ، صف سیاه مرگ ، یا از گشنگی می‌میری یا از تیر سیر میشوی. البته که اینها صرفا داستانی خیالی است! مگر میشود انسان ها شاهد این چیزها باشند و حرفی نزنند؟ اصلا کدام انسانی دلش می‌آید، انسان هایی که از اولیات زندگی هم محرومند را این چنین محاصره کنند تا نه در زمین جنگ بلکه از گرسنگی آنها را بکشد...در کوچه مان اگر گربه ای گرسنه ببینیم ، تکه ای گوشت برایش می‌اندازیم نمیرد... امکان ندارد بگذاریم انسانی رو به رویمان این چنین بی‌حال طلب غذا کند و گرسنه بماند..چه عنوانی برای این عکس بگذاریم؟ ای کاش فتوشاپ باشد... دروغ باشد تا با خیالی راحت سرمم‌را روی بالش بگذارم و بخوابم! شکوه انسانیت خوبه ؟ جلوه و مظهر حقوق بشر ؟چه نیرویی باید پشت این مردم باشد تا این چنین مقاومت کنند...خانه هایشان را رها نکنند...تنها یک تسلیم شدن یا نه صرف قبول کردن اینکه : غزه داستانی بود خیالی... چرا بیخیال نمی‌شوند! مقاومت مردم غزه مانند سنگدلی سرباز های اون رژیم که اسمش هم نحس است سفت است و سخت...و اما کدام انسانی ممکن است ببیند و دلش آتش نگیرد؟</description>
                <category>مُوْسیٰٓ</category>
                <author>مُوْسیٰٓ</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jul 2025 22:22:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالشِ به تو فکر کردن !</title>
                <link>https://virgool.io/@musa116/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4%D9%90-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-ryofxjsafswn</link>
                <description>از قدم هایت شروع میکنم ، مثل نامت روی کاغذ سبز چمن ها نرم است و بی صدا! بوی عطر گل ها در عطرت گم میشود و نمیدانم این بوی گل نرگس است که با حرکت رقص مانند پاهایت در هوا پراکنده می‌شود یا بوی عطر چشمانت . از بی قراری ام همین بس که در بین صحبت از گام های آرام‌ات به فکر آن چشمانم! چشمانی که دیدنش را وقتی می‌توانم که نگاهم کنی! ... داشتم میگفتم ، دستانت! نرم ترین حس چشیدنی که بی دریغ شاید روزی بر موهایم بکشی! لطافت دستانت را تنها گرمی آغوشت میتواند توصیف کند! و باز دیدی که چگونه مانند کودکی خیالم به درون لانه‌ی مادرانه‌ات برگشت! تو مرا پروردی! در دامنت بزرگ کردی و به جای لقمه های غذا از عشقت بهم خورانیدی!داشتم میگفتم، آغوشت ، امن‌ترین پناه دنیا و حتی دنیا ها در تکان انگشتانت خلاصه میشود... بینی ام را از هوایت پر میکنم ، بدنم خنک میشود و بلافاصله آتش میگیرد. آه ! زیباترین لبخند با تو معنا میشود! ستاره های دهانت ،آن مروارید ها، چه جای گرمی دارند..!گرمیت را حس میکنم ، از قلبم به تمام رگ هایم پمپاژ میشوی. قلبم را دوست دارم چون تصویرت در آن نقش بسته و بیخود نیست که شب موقع خواب وقتی پلک های خسته ام را روی هم میگذارم ، همراه با نرم و خیس شدن چشم هایم تورا میبینم. به جز تو چه کسی شابسته‌ی معشوق بودن است و مرا ببخش که عاشق خوبی نیستم! یادم نمیرود و نرفته خاطراتمان را ، لحظاتی را که برای دیگران خیلی عادی بود و برای من هر ثانیه اش یک ابدیت عشق، یک ابدیت تجربه و زندگی رقم میزد. آیا با تو در یک قاب خواهم بود؟ ناخودآگاه گفتم خاطراتمان... ساده بگویم : خود را با تو میبینم. عاشق اگر باشی ، بدون عشق باقی میمانی؟ با من بمان ! نگذار فراموشت کنم ! ترانه‌ی تو مرا کوک میکند ! لحن صدای خاموشت فانوس شب های من است! یک آرزو دارم : مرا مجنون تر کن تا بیشتر تشنه‌ات شوم ، تا التماست کنم برای سیراب شدن !آغوشت امن ترین پناه دنیا</description>
                <category>مُوْسیٰٓ</category>
                <author>مُوْسیٰٓ</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jul 2025 23:51:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز دوازدهم جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@musa116/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%AC%D9%86%DA%AF-xp9eqlelnvbz</link>
                <description>دیروز از قم به تهران آمدم. نانوایی های قم شلوغ تر از تهران بود . اما قیمتش بسیار ارزان تر. فضای تهران خوب بود تا ساعت یک و خورده‌ای که از خواب باصدای جنگنده بیدار شدم... انگار بین خواب و بیداری بودم و به جای جنگنده شیطان هایی را می‌دیدم که از هرطرف بهم حمله ور میشدند. سر را که از روی متکا برداشتم اولین انفجار شیشه ها را لرزاند.. بلند شدم ، نترسیدم ، رفتم پیش خانواده تا ببینم حال آنها چگونه است که دومیش خورد.. دست های مادرم را گرفته بودم و بهش دلداری میدادم... سومیش بلندتر از دوتای دیگه.. و بعد صدای اوج گرفتن جنگنده و سکوت... .همه بیدار بودیم و حتی صدای همسایه ها هم می‌آمد ، یکیشان بچه کوچک داشت که بدجور ترسیده بود...و یک ساعت بعد .. دوباره صدای جنگنده . میدانستیم فقط چند ثانیه فرصت داریم تا خودمان را برای صدای انفجار آماده کنیم. برای اینکه آرامش بیشتری بگیرم فکر میکردم که من هرکاری که لازم بود کردم و اگر قرار باشد که اینجا ناگهان همه چی منفجر شود... میدانی ، مرگ دست خداست! و تو همین فکرا بودم که اولیش خورد و نور نارنجی از پنجره ها داخل خانه را روشن کرد... هنوز صدای بلندش تو گوشمه، دومی و سومی هم بلند و بلندتر ... و ما هنوز زنده ایم !اسرائیل میخواهد مارا بترساند.. این جمله هی در ذهنم تکرار میشد.. شنیدم منازل مسکونی را زده است . میدانی ؟ داعش هم همینکار را میکرد. ترس را میگویم ،با سر بریدن هایش ، آتش زدن هایش و کارهایی که نمیتوانم بنویسمشان دل مردم را خالی میکردند و بعد هم بدون درگیری شهر را فتح میکردند... او میخواهد مارا بترساند چون میداند با ترس ایمانمان از بین میرود و دیگر استقامتی نخواهیم داشت.و اما آمریکا ، چه نمایش دیپلماسی جذابی به راه انداخت تا اسراییل را از این مهلکه نجات بدهد ! جملاتی بسیار دقیق ، انگار آخوند محله مون رفته بود منبر و آخر کار برای رزمنده ها دعا میکرد! اما این لعنتی... این طبل توخالی ، جنگی دیپلماسی راه انداخت که اگر آتش بس را نپذیری ، بی گمان یک جنگ طلب خواهی بود.آتش بس اولین بار نیست که برای رژیم اسراییل اتفاق میوفتد.. و با یک سرچ ساده میتوان به این حقیقت رسید که آتش بس برای اسرائیل تنها یک نفس گیری است ... لبنان ، حماس و همه اینها شاهد نقض آتش بس بودند.خوبیش این بود که آخرین حمله از طرف ما بود و لابد برای ماهم یک نفس گیریست،نه؟و اما پیروز جنگ نیمه تمام چه کسی بود؟بستگی دارد! یک وقت من میخواهم صرفاً هسته ای را بزنم که بگویم زده‌ام! (نه حتی از بین بردم!!) در آن صورت من پیروزم ، اما یک وقت من هدفی دیگر داشتم... شکست و پیروزی با اهداف معنا پیدا میکنند. اگر بگویی هدف اسرائیل از حمله چه بود ، یک جمله میگویم: ایران برای اسراییل کابوس است ، چرا ؟ چون نمیخواهد زیر پرچم اسراییل سینه بزند! چون نتوانست گریه کودکان غزه را ببیند و ساکت بنشیند... چون ظلم مثل ویروس است، اگر جلویش را نگیری فراگیر میشود و تا همین داخل کشور هم می‌آید...پس باید بگویم فعلا اسراییل شکست خورده است و آمریکا برای پیروز نشان دادنش هدف جنگ را به زدن تاسیسات هسته‌ای محدود کرد و در این شوی رسانه‌ای موفق عمل کرد. اما به تعبیر لطیفی دیگر پیروز این جنگ ، همان کودکانی هستند که دیشب در خواب معلوم نبود چه رویایی میدیدند ... و اما کار تمام شد؟ الان دیگر صلح برقرار می‌شود و اسراییل دیگر کاری با ما نخواهد داشت؟ برویم برای مذاکرات ؟جواب اینجاست : تا وقتی ایران از مظلوم دفاع کند و جلوی ظلم این حکومت ها سکوت اختیار نکند و حق طبیعی خود را فراموش نکند. ، این جنگ ادامه خواهد داشت.. یک روز با موشک ، یک روز با نفوذی های دیپلماتیک ، یک روز با اقتصاد و...میدانی آنها مارا بد میدانند ، که چرا شما انقدر دنبال عدالت هستید؟ چرا میخواهید ظلم نباشد؟ چرا .. (شاید بگویی این مشکلات در داخل هم هست ، می‌گویم داخل و خارج ندارد و با هردو باید مبارزه کرد . نه اینکه مبارزه در خارج را به خاطر داخل تعطیل کرد!) و به ما حمله میکنند تا مادست بر داریم ... زهی خیال باطل...و اما فردا مسیولین... آیا تغییری خواهندکرد؟ روز هایی را میبینم که برخی مسیولینی که در این چند روز خبری ازشان نبود تمام افتخارات این جنگ را به نام خود میزنند و زحمت های رزمنده ها و مردم مان را به کلی از تاریخ پاک میکنند و اشتباهات خود را با اسم شهدا ماست مالی میکنند که کی بود کی بود من نبودم... اما نه ! این مردم آینده ای بهتر خواهند داشت... چون لایقش هستند. </description>
                <category>مُوْسیٰٓ</category>
                <author>مُوْسیٰٓ</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jun 2025 22:09:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز دهم جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@musa116/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%AC%D9%86%DA%AF-wjhx1ryhwla1</link>
                <description>من تهران بودم ، تا دیروز . دیروز اما آمدم به قم ، برای دیدن یک عزیز ، یک تک دلبر طلایی! از همیشه زیبا تر بود و من هم در طاق ورودی خیره از نورش ایستاده بودم! آری اینجا بودم که خبر آمد ، خبری که منتظرش بودم... و نه فقط من بلکه خیلیای دیگه. جنگ با آمریکا ، چیزی که از اول انقلاب برای بعضیا ترس و برای بعضیای دیگه حس بزرگ شدن میداد.اما حالا چه میشود؟ خدامیداند ! جنگ جهانی؟ شاید ! نابودی آمریکا ؟ شاید!!!! نابودی ایران!؟ خدانکنه... صلح ؟ .... صلح؟ بعد این همه مذاکرات ؟ ... دلم چرکین است وقتی آقایانی شعارهایشان این بود که فردا ، فردای گفتمان است و کسانی که هشت سال قرار بود هم چرخ سانتریفیوژ هارا بچرخانند و هم چرخ اقتصاد و در حالیکه نه کنار گود سیاست بلکه گرداننده ی سیاست بودند و نه دست بسته و منزوی بلکه با دستی باز سال‌های سال اقتصاد را آن طور که دوست داشتند رقم زدند و نتیجه را به دیگری منسوب کردند که «من نبودم دستم بود».کسانی که گفتند اگر آقای فلانی بیاید جنگ میشود و به محض ورودشان به دولت یکی یکی ترور ها شروع شد و.. الان هم جنگ! وکسی نیست که بگوید آقای بهمان ! ....بماند ، من قضاوت نمیکنم و تنها به نظاره نشسته ام... پیروز این دروغ ها کیست؟شخصی پیام داده بود که ترامپ قرار بود در های جهنم را روبه حماس باز کند و مهلتی ۲۴ ساعته داد... و نکرد! قرار بود روسیه را تحت فشار قرار دهد برای صلح با اوکراین... که نکرد . قرار بود با چین جنگ تجاری کند و تعرفه هارا بالا برد و.... نشد ! انصارالله یمن رو تهدید کرد... نتونست! کانادا.... بازم نتونست!نمیدانم شاید ترامپ کمی زیادی چرت و پرت میگوید! حرف از عملیات موفقیت و صلح میزند درحالیکه نه عملیاتش موفق بوده است و نه الان که ایران دست برتر دارد، وقت تسلیم و صلح! شاید بگویی کدام دست برتر؟ میگویم اگر اسرائیل کم نیاورده بود چه نیازی داشت به آمریکا ؟ درحالیکه ایران با پدافند های بومی خودش f35 هارا (اولین بار در دنیا) هدف قرار گرفت و...اما نه ، من تحلیلگر نیستم ! من نویسنده ام ... پس مینویسم : آفتاب امروز خیلی زیبا طلوع کرد و خط افق را سرخ تر از همیشه روشن کرد... صدای پهباد ها تکراری اند اما صدای کودکان نه . هنوز زخم های دماوند ترمیم نشده ، دماوند با قدس هم درد است . به یاد شعر بهار ... برکش زسر این سپید معجر... دلم آرام است ، من عشق دارم و عشق سرخ است.شاید من هم آخر به رنگ عشق درآمدم... آنوقت من هم عضوی از پرچم ایران میشوم ، تا شاید افرادی بیایند و این پرچم را ، آن سبز رنگ بالایش را زیبا بسازند .</description>
                <category>مُوْسیٰٓ</category>
                <author>مُوْسیٰٓ</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jun 2025 21:01:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز هشتم جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@musa116/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%AC%D9%86%DA%AF-te4smkj0olup</link>
                <description>روز هفتم را نصفه نوشتم. اگر بگویی چرا ؟ میگویم خب دل و دماغ گفتن این که یک هفته گذشت را نداشتم اما حقیقت این است که اینترنتمان قطع شد و مجال نشد!امروز پای درد و دل یکی از کنکوری ها نشسته بودم.. حسابی خودشو خالی کرد! البته نصف حرفاش تکراری بود.. می‌گفت قرار بود روز قبل کنکور به سلمانی برود! و بعد کنکور هم یه مدتی فقط بنشیند و به اینکه دانشگاه قرار است چه شود فکر کند و بعد هم برود سراغ زبان انگلیسی و برنامه نویسی تا با دستی پر وارد دانشگاه شود.. اما حالا که کنکور عقب افتاده کاری جز آه کشیدن نمیتواند بکند چراکه نه دل و دماغ درس خواندن دارد (بعد این همه زحمت!) نه تکلیفش روشن است! یک بی خاصیت بالغعل ! میگفت حتی نشستم کتابی بخوانم(غیر درسی) ، ذهنم درگیر شد که خب که چی!؟ اصلا چرا بخوانم! چرا این را بخوانم و خلاصه بعد کلی دعوا کتاب را کناری گذاشتم و خوابیدم!و خب طبق روال عادی من هم شروع به دلداری دادن کردم : چیزی نشده بابا .. از این خالی بودن وقتت میتونی استفاده کنی و..اما به یه چیز بیشتری نیاز داشت! گفتم : ببین ! تو هدفت کنکور بود، با تموم شدن کنکور یا به هر دلیلی برگزار نشدن کنکور اونجوری که فرض کرده بودی ، به فنا میری (همونطوری که تا الان رفتی!) . اما فکر کن اگه هدفت بزرگتر از کنکور باشه چی؟ اونوقت با تغییر کنکور بهم نمیریزی ، برنامه ات عوض میشه.- ینی چی مثلن ؟+ینی مثلا اگه هدفت خدمت کردن به مردم باشه، کنکور هم عقب بیوفته یا حتی اصن کنسل شه یا اصن قبول نشی، هدفت سرجاشه ، استراتژیت عوض میشه. اینجوری دیگه احساس بی خاصیتی هم نمیکنی! هزارتا کار دیگه هست که میتونی باهاشون به مردم کمک کنی و به هدفت برسی و موفق بشی. یا حتی هدفی مثل ثروتمند شدن.. گرچه هدف های خیلی بزرگتری هم هست :)حالا چه ربطی به جنگ داشت؟ داشتم به این فکر میکردم که جنگ هم همینه! کسی که هدفش نجات دادن جون خودش باشه ، با تموم شدن عمرش از بین میره! اگه کسی هدفش نجات جون خانواده اش باشه ، جون خودش رو فدا میکنه ولی با زنده بودن خانواده اش هنوز شکست نحورده . اما بالاخره یه روزی میاد که خونواده اش هم... و شکست میخوره! حالا اگه یکی هدفش نابودی ظلم و ظالم باشه چی؟ هیچ وقت تمومی داره؟ حتی اگه خودش شهید بشه ، حتی خونواده اش شهید بشه حتی اگه توی جنگ خدای ناکرده شکست بخوره.. این صداییه که هیچ وقت خاموش نمیشه! پس هیچ وقت شکست نخواهد خورد.. چنین کسی اصن میتونه ناامید بشه؟ چنین کسی اصن میتونه از مرگ بترسه؟ وقتی مرگش میتونه جلوه ای از حق بودن و مظلوم بودن خودش باشه؟ چنین کسی هیچ وقت احساس ضعف و تنهایی نمیکنه، چرا؟ چونکه این فرد قدرتش را نه از موشک هایش دارد نه از تعداد پدافند هایش بلکه قدرتش را از حق بودن خودش دارد و تا وقتی حق باشد.. چه غم دارد؟نتیجه گیری کلی : شکست و پیروزی و ظرفیت تو با هدف هات تعیین میشنخب چندتا خبر بگیم... موج های وعده صادق از دستم در رفته ، فکر کنم آخریش هفدهم بود، سانسور خبری هم به شدت از دوطرف زیاد شده! امروز رفتم نون خریدم بدون صف !😂 آره واقعا کیف داد..! تهران خلوتی بود امروز ، البته گویا نماز جمعه خبر هایی بوده .صدای پدافند ها هم هنوز گاه گاهی میاد . جدیدا همراه صدای پدافند ها صدای الله اکبر بچه ها هم بلند می‌شود! انگار میخواهند بگویند شاید ما کوچک باشیم در برابر موشک هایت! اما خدایمان خیلی بزرگتر است ... به عنوان جمله آخر : نمیخواهم گوش هایم‌ به صدای پدافند ها عادت کند!</description>
                <category>مُوْسیٰٓ</category>
                <author>مُوْسیٰٓ</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jun 2025 20:46:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز ششم جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@musa116/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D8%AC%D9%86%DA%AF-itvicawdnv3j</link>
                <description>صبح با موج یازدهم وعده صادق ۳ شروع شدامروز برخلاف دیروز شجاع بودم، دیروز پریشان بودم اما بعد خودم را پیدا کردم! انگار نیرویی از درون بهم شجاعت میدهد.نیرویی مقدس که وقتی بعد از ظهر صدای پدافند ها بلند شد ، نه تنها نترسیدم بلکه با خونسردی به کارم ادامه دادم.امروز برای کنکوری ها روز تعیین کننده ای بود ، قرار شد ۱۶ تیر تازه زمان برگزاری تعیین شود. فکرش را بکن ، اگر کسی زندگیش را با کنکور برنامه ریزی کرده باشد مجبور است یا دوباره برنامه بریزد یا ده روز (و چه بسا بیشتر) بیکار به دیوار نکاه کند..بعد از ظهر یه جایی نزدیک هلال احمر موشک خورد.شب هم یه موج جدیدی از موشک ها روانه اینجا شد، محل زندگی ما ایرانی ها دوباره مورد تجاوز قرار گرفت، صدای پدافند ها با صدای خشمگین قلبم همراه شده بود . انگار تپش قلبم با پدافند ها سر انهدام موشک های حقیر اسرائیلی مسابقه گذاشته بود. نمیدانم اما گمان میکنم حتی یکدانه اش هم به زمین نخورد... حداقل اینجا..تو همین فکرا بودیم که یه تصویر پخش شد..نوع هولناکی از موشک های ایرانی شلیک شد... این بود آغازی دوباره برای ایران و پایانی برای رژیم نامشروع...همان موقع بود فکر کنم که سازمان بین الملل از کر و لال بودن درآمد و خواهان آتش بس شد..صحبت های رهبری یادم آمد ، دومین پیام تلویزیونی ، ولاتهنوا ولاتحزنوا و انتم الاعلون ان کنتم مومنین..آری ، اگر عاشق باشی آتش تورا گرم تر میکند! ..</description>
                <category>مُوْسیٰٓ</category>
                <author>مُوْسیٰٓ</author>
                <pubDate>Wed, 18 Jun 2025 22:05:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>