<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های خاطرات من و اسنپ باكس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@my.snappbox</link>
        <description>خاطرات روزانه از اتفاقات و تجربه هاي شيرين و تلخي كه در اسنپ باكس</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:26:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/60191/avatar/hRbgP5.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>خاطرات من و اسنپ باكس</title>
            <link>https://virgool.io/@my.snappbox</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فروش ويژه كيك تولد به مناسبت ايام محرم</title>
                <link>https://virgool.io/@my.snappbox/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D9%88%D9%8A%DA%98%D9%87-%D9%83%D9%8A%D9%83-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%85-zc5ibvvozvwn</link>
                <description>چند روزي يك مسافرت كاري داشتم و از اسنپ كمي دور شدم .بعد از يكي دو روز برگشت از مسافرت، در مسيري كه مي رفتم يك بنر از يك قنادي توجه من را به خودش جلب كرد:فروش ويژه كيك تولد به مناسبت ايام محرم با تخفيف ويژه نكته اول:همه قنادي ها در سراسر كشور در اين ايام تخفيف ويژه خود را براي هيئات و مراسم عزاداي ارايه مي كنند و اين اولين قنادي در كشور است كه در ايام عزاداري دهه اول كيك تولد با تخفيف ويژه ارايه مي كند.نكته دوم:حداقل در اين ده روز اول حتي يهوديان و مسيحيان و ..........نيز به احترام حضرت سيد الشهداء اقدام به برگزاري جشن و مراسم تولد نمي كنند.اين بنر مانند اين است كه يك لباس فروشي در ايام محرم اين بنر را در سر در مغازه خود نصب كند:فروش ويژه لباس سفيد و كت و شلوار دامادي ويژه ايام محرم و صفر</description>
                <category>خاطرات من و اسنپ باكس</category>
                <author>خاطرات من و اسنپ باكس</author>
                <pubDate>Wed, 04 Sep 2019 12:04:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درآمد رؤيايي من از يك سفر تاريخي در اسنپ باكس</title>
                <link>https://virgool.io/@my.snappbox/%D8%A7%D9%88%D9%84%D9%8A%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%8A-%D9%83%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D9%86%D9%BE-%D8%A8%D8%A7%D9%83%D8%B3-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D8%AD%D9%82%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%83%D8%B1%D8%AF%D9%85-ch7dcfmqfi32</link>
                <description>بعد از ظهر روز پنج شنبه بود و من از صبح نزديك به سي هزار تومان كار كرده بودم و منتظر درخواست جديدي بودم.بعد از چند دقيقه صبر ،يك درخواست آمد و من آن را قبول كردم.از آنجا كه مبدا سفر اصلا مشخص نبود با فرستنده تماس گرفتم و دو سه دقيقه يا بيشتر، در مورد اينكه بايد به كدام ساندويچي بروم و چه محصولي را از آنجا سفارش بدهم و بعد به كجا ببرم، توضيح داد.بعد به مبدا رفتم و بسته را كه حاوي سه عدد ساندويچ بود را تحويل گرفتم.سوار موتور شدم و مسير را طي كردم.به يك ساختمان اداري چند طبقه رسيدم كه بايد به طبقه دوم مي رفتم.موتور را پارك  و قفل كردم و ساندويچ ها را برداشتم و وارد ساختمان بزرگ شدم.به دنبال آسانسور گشتم و منتظر براي رسيدن آسانسور و ............حالا به طبقه دوم رسيده بودم و بايد اتاق 208 را در بين صدها اتاقي كه آنجا بود، پيدا مي كردم.بالاخره اتاق را پيدا كردم.اتاقي كه در آن دو آدم با شخصيت پشت كامپيوترهايشان مشغول كار بودند.بسته را تحويل دادم.يكي از آن دو نفر مبلغ سه هزار تومان به من داد و منتظر بود تا بقيه پول را كه يك پانصد تومني بود را پس دهم و من بدون درنگ اينكار را انجام دادم و بعد خداحافظي كردم.كل كرايه مسير با اين توضيحات: 2500 (دو هزار و پانصد تومان)كميسيون اسنپ: 375 تومانهزينه تماس براي هماهنگي مبدا و مقصد و بسته ارسالي:300 تومانكل درآمد من از اين سفر: 1825 تومان و آن دو مرد خوشحال از اينكه در روزگاري كه هزينه يك پفك 4000 هزار تومان است،اسنپ چه قدر خوب به مشتريان خود خدمات ارايه مي دهد و چه تعرفه هاي منصفانه و ارزاني دارد.............و من .................</description>
                <category>خاطرات من و اسنپ باكس</category>
                <author>خاطرات من و اسنپ باكس</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2019 09:30:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پيرمرد ژوليده اي كه مهمان اسنپ باكس شد(حتما بخوانيد)</title>
                <link>https://virgool.io/@my.snappbox/%D9%BE%D9%8A%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF-%DA%98%D9%88%D9%84%D9%8A%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%8A-%D9%83%D9%87-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D9%86%D9%BE-%D8%A8%D8%A7%D9%83%D8%B3-%D8%B4%D8%AF%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%8A%D8%AF-twxznpfkgb5v</link>
                <description>تصوير واقعي نيستروز عيد قربان را بيشتر در كار خانواده بودم .بعد از ظهر عيد يك سرويس در يك مسير نسبتا دور انجام دادم و در مسير برگشت بودم كه در كنار خيابان يك پيرمرد ژوليده با موهاي بلند و لباس هاي كثيف و ظاهري ناآشفته، نظرم را به خودش جلب كرد.او كه منتظر سوار شدن و رسيدن به مقصدي خاص بود، با ايستادن من در كنارش،خوشحال و سوار شد.تا نشست و كمي از حركت گذشت،درد و دلش باز شد و از مشكلات خودش و شغلي كه با آن امرار معاش مي كرد،گفت.بطري هايي كه در خيابان و سطل هاي زباله است را جمع مي كنيم و آن ها را به بازيافتي ها مي فروشم.امروز حدود دو كيلو بطري جمع كردم و آنها را به مبلغ هفت هزار تومان فروختم.از صبح به اندازه يك كف دست نان خوردم و .......از اينجا به بعد تازه روز عيد من آغاز شده بود.او را به يك رستوران سطح متوسط بردم و يك پرس غذا به همراه نوشابه و مخلفات براي او گرفتم،با اشتياق زيادي غذا مي خورد و من هم در كنارش نشسته بودم،هر چند لقمه كه ميخورد برايم دعا مي كرد:اي كاش همه مردم مثل شما بودند،خدا به زندگيت بركت بده يك پرس غذاي ديگر نيز برايش سفارش دادم ولي او كه ظاهرا سير شده بود،از من درخواست كرد كه آن پرس غذا را براي وعده شام خود ببرد.از رستوران بيرون آمديم.دوباره سوار بر موتور شديم و او را به يك آرايشگاه بردم و موهاي ژوليده و بلندش را حسابي سر و سامان دادم.آرايشگاه نزديك به خانه من بود و بعد از آرايشگاه ،با او به درب خانه رفتيم و يك دست لباس نسبتا نو به او هديه دادم.بعد از آن او را به يك حمام عمومي بردم و بعد از حمام آن پيرمرد ژوليده با موهاي بلند و لباس هاي كثيف به يك جتلمن واقعي تبديل شده بود.از او خواستم كه در اين روز عيد برايم دعا كند و از خدا بخواهد كه عاقبت بخير شوم.هرچند در اين روز تنها هفت هزار تومان درآمد داشتم،اما اين عيد، يكي از بهترين عيد هاي عمرم بود كه توانستم دل يكي از بندگان بي نام و نشان خداوند را در اين كره خاكي شاد كنم،شادي و نشاطي كه هنوز بعد از چند روز آثار آن را در زندگي و روح و روان خودم به خوبي حس مي كنم و از آن لذت مي برم.</description>
                <category>خاطرات من و اسنپ باكس</category>
                <author>خاطرات من و اسنپ باكس</author>
                <pubDate>Wed, 14 Aug 2019 10:06:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقايسه سفرهاي راننده اسنپ و سفرهاي سام درخشاني</title>
                <link>https://virgool.io/@my.snappbox/%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%8A%D8%B3%D9%87-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D9%8A-%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%86%D9%BE-%D9%88-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D9%8A-%D8%B3%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%8A-qbrrtcfz9cke</link>
                <description>بالاترين درخواستي كه تا كنون بعد از يك و نيم فعاليت در اسنپ داشتم مبلغ بيست و پنج هزار تومان بود كه بعد از تماس با مسافر كه قرار بود بسته اي را به منطقه اي دور از شهر بفرستد،سفر كنسل شد و نا تمام ماند.سفرهاي معمولي نيز بين پنج الي شش هزار تومان است.نزديك به سه سال است كه حسرت رفتن به سفري دو سه روزه به مشهد مقدس را داريم كه با شرايط اقتصادي كنوني حتي فكر كردن به آن نيز برايمان مقدور نيست.حالا چند روزي است با حضور در آپارات با پيشنهاد شگفت انگيز سام درخشاني مواجه شدم كه مي گويد:حتما با خودتون ميگيد در شرايط اقتصادي كنوني سفر رفتن خيلي سخت شده، اما من يه پيشنهاد فوق العاده براتون دارم.و بعد از گفتن اين جمله سواحل زيباي بلغارستان را نشان مي دهد با هتل هاي لاكچري و غذاهاي رنگين و ......كلي ذوق زده شدم كه بالاخره يك سفر ارزان پيدا شد.با اشتياق روي لينك زدم و وارد صفحه سايت  شدم.تعداد نفرات خانواده را كه دو بزرگسال و دو كودك بود را انتخاب كردم و گزينه جستجو را كليك كردم.باورتان نمي شود چه قيمت هاي خوبي...قيمت سفر  سه الي چهار روزه با صبحانه و يك وعده غذا به همراه خانواده فقط و فقط 44 ميليون تومان ......خدايا شكرت كه تونستم يه سفر ارزان و به صرفه پيدا كنم.حالا با خيال راحت مي تونم يه سفر مناسب با خانواده برم.</description>
                <category>خاطرات من و اسنپ باكس</category>
                <author>خاطرات من و اسنپ باكس</author>
                <pubDate>Sat, 10 Aug 2019 13:08:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عكس العمل من وقتي راننده، زباله هاي خود را به بيرون پرتاب كرد</title>
                <link>https://virgool.io/@my.snappbox/%D8%B9%D9%83%D8%B3-%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%85%D9%84-%D9%85%D9%86-%D9%88%D9%82%D8%AA%D9%8A-%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7%D9%8A-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%8A%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%83%D8%B1%D8%AF-t4cqzlxvuq3y</link>
                <description>در حال رانندگي بودم كه دو جوان خيلي خوشتيپ تا ماشين مدل بالاي خود در حال عبور بودند و ناگهان شيشه سمت چپ باز شد و دو عدد ليوان بزرگ آب ميوه به بيرون از ماشين پرتاب شد.همان زمان نيز يك درخواست روي گوشي من ظاهر شد.بي خيال درخواست شدم .دو ليوان را از روي زمين و كف خيابان برداشتم و با سرعتي نه چندان زياد خودم را به ماشين رساندم و با دست اشاره كردم تا ماشين متوقف شد.شيشه ماشين را پايين دادند.سلام.روزتون بخير سلام امرتون؟خسته نباشيد.ممنونيم.ببخشيد حواستون نبود اين دو ليوان رو به اشتباه از ماشينتون به بيرون پرتاب كرديد و من الان دو تا ليوان رو براتون آوردم.دو جوان داشتند شاخ در مياوردند.هر دو با تعجب هرچه تمام تر به من نگاه كردند و يكي با لبخندي مليح گفت:خوب كاري كرديد آورديد.ليوان ها را تحويل دادم و دو جوان به مسير خود ادامه دادند.متاسفانه روزانه چندين بار اين داستان براي من در كوي و برزن اتفاق مي افتد و گاهي خاطره بالا (مربوط به دو جوان )رخ مي دهد و گاهي خودم زباله ها را بر مي دارم و در نزديك ترين سطل زباله در خيابان قرار مي دهم.متاسفانه تجربه شخصي من از مشاهده اين اتفاق تلخ در مكان هاي عمومي بيشتر مربوط به قشر مرفه و ثروتمند جامعه است كه اجازه نمي دهند حتي يك سر سوزندي زباله در خانه هاي ميلياردي خودشان ريخته شود ولي فكر مي كنند در مكان هاي عمومي همه بايد خادم آنها باشند و با بي شرمي هرچه تمام تر محيط اطرف خود را از زباله هاي شخصي (كه از زباله هاي فكري نشأت مي گيرد) آلوده مي كنند.رعايت نظافت در خيابان و طبيعت و مكان هاي عمومي نه ربطي به دين دارد (هرچند كه نظافت از نشانه هاي انسان هاي مومن است) و نه شخصيت افراد ،همين كه انسان باشيم و به انسان بودن خود باور داشته باشيم،هيچ گاه به خودمان اجازه نمي دهيم زباله هاي شخصي  را در مكان هاي عمومي رها كنيم و بي تفاوت عبور كنيم.از شما مخاطب گرامي تقاضا دارم در هنگام مشاهده چنين رفتاري، بي تفاوت نباشيد.</description>
                <category>خاطرات من و اسنپ باكس</category>
                <author>خاطرات من و اسنپ باكس</author>
                <pubDate>Sat, 10 Aug 2019 10:25:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعجب افراد داخل مغازه از لهجه امریکایی راننده اسنپ باکس</title>
                <link>https://virgool.io/@my.snappbox/%D8%AA%D8%B9%D8%AC%D8%A8-%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D9%84-%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%84%D9%87%D8%AC%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%86%D9%BE-%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D8%B3-wxkaciiqjold</link>
                <description>وارد یک مغازه نسبتا بزرگ تعمیرات موبایل شدم تا بسته ای را به مقصد برسانم.تا بسته آماده شود یکی از پیغاهایی که هنگام نصب یک نرم افزار روی موبایلم ظاهر می شد را به انگلیسی برای صاحب اصلی آنجا خواندم.یک دفعه سکوت همه جا را فراگرفت و همه با تعجب خاصی به من نگاه کردند.چه قدر شبیه به خود انگلیسی ها حرف می زنی؟یه بار دیگه بخونچه قدر زبانت خوبهو چند جمله دیگر که حکایت از تعجب زیاد افراد داخل مغازه از راننده اسنپ باکس بود که ساعت د  بعد از ظهر برای چهار هزار تومان در حال فعالیت بود و به مغازه آنها آمده بود.صاحب مغازه از من در مورد روش کار و چگونگی یادگیری زبان انگلییسی پرسید و من در پاسخ گفتم؛متاسفانه پروسه یادگیری زبان در کشور ما به دلایل زیاد از جمله سو استفاده های اقتصادی بسیار طولانی شده است و من بعد از بیش از ده سال کار به روش های مختلف روش جدیدی را ابداع کرده ام که می تواند با سرعت و با کمترین زمان شما را به هدفتان برساند.تصمیمشان برای یادگیری بسیار جدی بود و شماره من را برای یک جلسه معارفه گرفتند تا با جزییات بیشتر طرح آشنا شوند.</description>
                <category>خاطرات من و اسنپ باكس</category>
                <author>خاطرات من و اسنپ باكس</author>
                <pubDate>Fri, 09 Aug 2019 09:58:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولين تصادف نسبتا وحشتاك من در اسنپ باكس</title>
                <link>https://virgool.io/@my.snappbox/%D8%A7%D9%88%D9%84%D9%8A%D9%86-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%81-%D9%86%D8%B3%D8%A8%D8%AA%D8%A7-%D9%88%D8%AD%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D9%83-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D9%86%D9%BE-%D8%A8%D8%A7%D9%83%D8%B3-jthpaosaqauf</link>
                <description>صبح امروز با توكل بر خداي متعال موتور را روشن و شروع به حركت كردم.سرويس اول يك نامه بود كه قرار بود به شهرداري منطقه دو برسد،نامه را در مدت زمان كمي رساندم و در مسير بودم كه درخواست ديگري آمد.بايد دو عدد پكيج صبحانه را به همراه دو نوشابه (دقت كنيد نوشابه براي صبحانه) را به مقصدي نسبتا دور مي بردم.هنوز پنج دقيقه از سفر نگذشته بود كه با سرعت نسبتا آرام به يك پيچ رسيدم و بعد از چند ثانيه به شدت با موتور به زمين خوردم.چند ثانيه اي گيج و مبهوت بودم و وقتي به خودم امدم متوجه ريختن گازوئيل يا بنزين در وسط خيابان به طول چند متر شدم كه سبب اين خوردن زمين وحشتناك شود.از ناحيه مچ دست چپ به شدت آسيب ديدم و الان مچم دچار تورم شده و به سختي حركت مي كند.زانوي چپم نيز زخمي  و شلوارم نيز پاره شد.من آدم محتاطي در رانندگي هستم و خدا رو شكر هميشه با سرعت مطئمن و با رعايت كامل قوانين رانندگي مي كنم ولي اين بار واقعا بي احيتاطي از من نبود و از آن شير پاك خورده بود كه به سهو يا عمد اين مواد لغزنده را به كف خيابان ريخته بود.امشب مهمان داريم و قرار بود  كمي بيشتر كار كنم تا بتوانم كمي وسائل براي مهماني امشب بخرم ،ولي انگار مچ دستم اجازه كار را به من نمي دهد.قبلا ريختن گازوئيل توسط برخي افراد سود جو را در جاده چالوس شنيده بودم ولي امروز صبح عملا آن را به چشم خود ديدم و از دو ناحيه آسيب ديدم.اما قوانين زيباي اسنپ باكس در هنگام تصادف:اسنپ به هيچ وجه هيچ گونه مسئوليتي در قبال شما و جان و مال شما ندارد و كليه خسارات جاني و مالي به عده خود شماست.كليه خسارات براي بسته و محموله ارسالي ار طرف مشتري در صورت بروز حادثه،به عهده راننده موتور سوار است.الحمد لله رب العالمين</description>
                <category>خاطرات من و اسنپ باكس</category>
                <author>خاطرات من و اسنپ باكس</author>
                <pubDate>Wed, 07 Aug 2019 12:21:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتي مسافران راننده اسنپ باكس را مسخره مي كنند....</title>
                <link>https://virgool.io/@my.snappbox/%D9%88%D9%82%D8%AA%D9%8A-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%86%D9%BE-%D8%A8%D8%A7%D9%83%D8%B3-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%B3%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D9%85%D9%8A-%D9%83%D9%86%D9%86%D8%AF-wgh7ulusosty</link>
                <description>عجب ديوونه اي هستي؟تو اين گرما اخه كلاه كاه كاسكت؟مغزت با كلاه كاه كاسكت نمي پزه تو اين گرما؟چه كلاهي هم گذاشته سرش؟كلاه كاسكت؟اينها جملاتي است كه هر روز از مسافرين محترم به خاطر استفاده از كلاه كاسكت هنگام فعاليت در اسنپ مي شنوم.اما پاسخ من به برخي از مسافرين:چگونه از كلاه ايمني استفاده نكنم وقتي يكي از نزديكترين رفقاي خودم در سن جواني با سه فرزند قد و نيم قد قد ،فقط و فقط بر اثر استفاده نكردن از كلاه ايمني در يك خوردن زمين ساده و معمولي سرش به كناره جدول خورد و ضربه مغزي شد و سه فرزند بي پدر شدند و يك زن جوان، بي همسر شد؟چگونه از كلاه استفاده نكنم وقتي يكي ديگر از آشنايان با يك ماشين نيمه سنگين در خيابان تصادف كرد و سرش به صورت كامل زير چرخ هاي ماشين له شد و براي هميشه با اين دنياي فاني خداحافظي كرد؟و هزاران اتفاق ديگر كه فقط بر اثر استفاده نكردن و عدم رعايت قوانين به صوت روزانه براي موتور سواران اتفاق مي افتد.</description>
                <category>خاطرات من و اسنپ باكس</category>
                <author>خاطرات من و اسنپ باكس</author>
                <pubDate>Tue, 06 Aug 2019 09:21:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آمد ميليوني من در اسنپ باكس</title>
                <link>https://virgool.io/@my.snappbox/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%85%D8%AF-%D9%85%D9%8A%D9%84%D9%8A%D9%88%D9%86%D9%8A-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D9%86%D9%BE-%D8%A8%D8%A7%D9%83%D8%B3-yij50q21iorq</link>
                <description>دوست دارم در مورد درآمد خودم در اسنپ باكس براي شما مخاطب عزيز بنويسم.همانطور كه در پست اول توضيح دادم، متاهل هستم و داراي دو فرزند و يك خانه استيجاريدر شهر كوچكي كه من زندگي مي كنم تنها در بعضي از ساعت هاي خاص درخواستهايي براي اسنپ وجود دارد و در بقيه ساعت ها  شايد هر دو سه ساعت يك بار درخواستي بيايد.قيمت سفر ها بسته به دوري و نزديكي از 3 هزار تومان  تا 6 هزار تومان متغير است و من اگر هنر كنم روزانه مي توانم حدود ده الي دوازده سفر با موتور انجام بدهم.اگر متوسط هر سفر را 4 هزار تومان در نظر بگيريد ،درآمد من روزانه در حدود چهل الي پنجاه هزار تومان است كه آن هم به صورت روزانه صرف هزينه هاي جاري زندگي از جمله نان و سيب زميني و پياز و ميوه هاي ارزان قيمت مي شود و در پايان شب چيزي از آن باقي نمي ماند.البته انتظار 27 هر ماه براي واريز يارانه كه آن هم 184 هزار تومان براي خانواده چهار نفري من است،نيز انتظار شيريني است كه بتوانم با آن هزينه اجاره خانه خود را بپردازم.در اين اوضاع بزرگترين نعمتي كه خداوند متعال به من و خانواده عزيزتر از جانم هديه كرده است،نعمتي سلامتي و تندرستي است كه اين نعمت سبب نزول آرامش در خانواده من شده است.الحمد لله رب العالمين </description>
                <category>خاطرات من و اسنپ باكس</category>
                <author>خاطرات من و اسنپ باكس</author>
                <pubDate>Mon, 05 Aug 2019 10:41:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعجب يك دستفروش ساده از وضعيت من در اسنپ باكس</title>
                <link>https://virgool.io/@my.snappbox/%D8%AA%D8%B9%D8%AC%D8%A8-%D9%8A%D9%83-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D8%B6%D8%B9%D9%8A%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D9%86%D9%BE-%D8%A8%D8%A7%D9%83%D8%B3-rthxigtu5qtp</link>
                <description>بعد از دو سه ساعتي كه كار كردم و چند مسافر را جابجا كردم مقداري پول دستم آمد و گفتم كه خوب است براي خانواده يك بسته خرما بخرم.به يك مغازه رسيدم كه با بنر نوشته بود،خرماي كبكاب كيلويي ده هزار تومانوارد مغازه شدم و از صاحب مغازه از كيفيت اين خرماي ده هزار توماني سوال كردم و ايشان نيز كفيت وسلامت آن را تاييد كردند.يك بسته خرما به مبلغ يازده هزار و چهارصد تومن خريدم و هنگامي كه مي خواستم سوار موتورم شوم،يك دستفروش كه پيراشكي مي فروخت،من را صدا كرد و گفت آقا بياييد يه پيراشكي از من بخريد.من هم از قيمت پيراشكي ها سوال كردم و او گفت :دونه اي دو هزار تومانپرسيد:چند تا بزارم ببريد؟گفتم:يك دونه چون اصرار كردي،من هم درآمد خاصي ندارم و با اين موتور مسافر كشي مي كنم.با شنيدن اين حرف، يك نگاه تعجب آميز به من كرد و با يك آه عميق از درون گفت :واقعا مسافر كشي مي كنيد؟ عجب مملكتي شده ها ......حالا قضيه بر عكس شده بود و او كه تا چند ثانيه پيش اصرار بر فروش محصولش را داشت،الان حاضر نمي شد پول آن را دريافت كند و با اصرار كاملا واقعي مي گفت، برو مهمان من باش.</description>
                <category>خاطرات من و اسنپ باكس</category>
                <author>خاطرات من و اسنپ باكس</author>
                <pubDate>Mon, 05 Aug 2019 10:31:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا حالا ساعت دوزاده شب با اسنپ سيرابي خريديد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@my.snappbox/%D8%AA%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D9%86%D9%BE-%D8%B3%D9%8A%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D9%8A-%D8%AE%D8%B1%D9%8A%D8%AF%D9%8A%D8%AF-fk1fsr2hxs7z</link>
                <description>اوج فعاليت شب گذشته من از ساعت نه شب تا 12 بود.درخواست هاي متعدد و آدم هاي متنوع و مختلف كه هر كدام سليقه اي داشتند و هيچ كدام هم از بيان سليقه خود لحظه اي درنگ نمي كردند.همه آنها يك خصوصيت مشترك داشتند :حاضر نبودند حتي يك قدم پياده روي كنند (از مبدا تا درست جلوي درب خانه و بعد مستيم با يك قدم وارد خانه مي شدند)مسافر اول مردي چاق و دو رگه ايراني و عراقي بود.آن قدر چاق بود كه وقتي ميخواست سوار موتور شود با صداي بلند گفت:موتور تو محكم نگه دار.به جرات مي تونم بگم تا حالا مسافري به اين چاقي نداشتم.موتور اصلا تعادل نداشت و با كوچكترين حركتي كه مسافر ميخورد، موتور تعادل خود را از دست مي داد.مسافر بعدي يك جوان چاق ديگر بود (واقعا اضافه وزن مخصوصا در بين مرد ها در جامعه ما داره بيداد مي كنه) به محض نشستن روي موتور گفت: آقا عجب زين موتورت سفته؟من:باور كنيد تازه زين رو خريدم و مبلغ زيادي صرف خرديدش كردم.مسافر:آهان، پس حتما نو هست كه نرم نيست.من:با اين حال من عذرخواهي مي كنم.مسافرهاي متعددي ديگري داشتم تا ساعت 12 شب يك درخواست رفت و برگشت روي تلفن همراه من ظاهر شد:داخل كوچه تنگي شدم كه فقط به عرض يك موتور بود و وقتي به انتهاي كوچه رسيدم، واقعا نمي دانستم چگونه دور بزنم؟مسافر سوار شد و با كمال تعجب بعد از پيمودن مسير به مغازه فروش سيراب و شيردان رسيديم و بعد از ده دقيقه توقف، مرد مسافر با دو ظرف پر از سيرابي برگشت و دوباره به مبدا برگشتيم.نمي دانم چرا ولي از ديشب به طرز عجيبي هوس سيرابي كردم.</description>
                <category>خاطرات من و اسنپ باكس</category>
                <author>خاطرات من و اسنپ باكس</author>
                <pubDate>Sun, 04 Aug 2019 12:11:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد دل هاي يك ارتشي بازنشسته روي موتور اسنپ</title>
                <link>https://virgool.io/@my.snappbox/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D9%84-%D9%87%D8%A7%D9%8A-%D9%8A%D9%83-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B4%D9%8A-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B1%D9%88%D9%8A-%D9%85%D9%88%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D9%86%D9%BE-q6nxebg5zyzv</link>
                <description>مسافر را سوار كردم.هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود كه سيگار خود را روشن كرد.نزديك مقصد بوديم كه از او پرسيدم به چه دليلي به اين منطقه آمديد؟و او با صراحت كامل و بدون هيچ واهمه اي گفت: براي تهيه مواد مخدر اماده ام و از من پرسيد كه اگر مواد داريد حاضر است از من خريداري كند. او را پياده كردم و ....بعد از چند ثانيه درخواست ديگري از آن منطقه آمد و من آن را تاييد كردم.ورودي كوچه تصوير يكي از همين قاچاقچيان زده شده بود كه زير تصوير نوشته شده بود: رفقا حلالم كنيد.مرد ارتشي با ديدن تصوير و با نثار سه چهار تا فحش آب دار گفت:چگونه حلالش كنند وقتي صدها خانواده را با فروش مواد به خاك سياه نشانده است.يك ارتشي كه حدود بيست روز ديگر از دوران خدمت او باقي مانده بود و با تعريف كردن جريان مسافر قبلي، سفره دلش باز شد و داستان هاي عجيبي از فروش مواد مخدر در محل قديمي و پدري خود تعريف كرد.نكته جالب اين داستان ها سرانجام و عاقبت شگفت انگيز قاچاقچيان خرده و عمده مواد مخدر بود كه هر كدام چگونه در سنين مختلف با نزاع هايي كه بين همكاران خودشان اتفاق مي افتد با سلاح سرد و گرم و تصادف كشته مي شوند.زندگي در اسنپ مخصوصا با موتور مشكلات عديده اي دارد:1-انتظار مسافران براي عبور از چراغ قرمز2-معاشرت ناخواسته با افرادي كه براي خريد و يا فروش مواد مخدر به مناطق مختلف شهر با اسنپ و به ويژه با موتور سفر مي كنند.3-مسافران سنگين وزني كه موتور در برابر سنگيني آنها از درون فرياد مي زند.4-انتظار مسافران براي ويراج دادن در مسير و با سرعت برق و باد حركت كردن و به جان خريدن انواع و اقسام خطراتي كه در كوچه و خيابان وجود دارد.</description>
                <category>خاطرات من و اسنپ باكس</category>
                <author>خاطرات من و اسنپ باكس</author>
                <pubDate>Sat, 03 Aug 2019 11:54:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولين باري كه در عمرم سيگار خريدم</title>
                <link>https://virgool.io/@my.snappbox/%D8%A7%D9%88%D9%84%D9%8A%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%8A-%D9%83%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D9%85%D8%B1%D9%85-%D8%B3%D9%8A%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D8%B1%D9%8A%D8%AF%D9%85-lv5vlmr2yfw3</link>
                <description>ديروز تلفنم زنگ خورد و همان صداي دلنشين دوباره با درخواستي مودبانه از من خواست تا مسيري را با هم برويم.آقاي ..... امكانش هست تشريف بياريد بريم بيرون چند تا كار داريم.بله، تا ده دقيقه ديگر خدمت مي رسم.از ده دقيقه بيشتر شد و وقتي به مبدا رسيدم ،دم در خانه منتظر ايستاده بود.ابتدا به دفتر شركتي كه تازه تاسيس كرده بودند رفتيم و بعد از انجا به بازار براي خريد برخي از لوازمي كه در شركت مورد نياز بود.به درب مغازه اي رسيديم.در حال خريد چند وسيله بوديم كه جواني با يك واكر از كنار ما عبور كرد:ببخشيد ميشه به من كمك مالي بكنيدو در كمتر از چند دقيقه كه من آن جوان را زير نظر داشتم پول خوبي از مغازه دارهاي آنجا جمع كرد.پولي كه من مجبور بودم براي به دست اوردن آن حداقل 150 كيلومتر با موتور به اين طرف و آن طرف شهر بروم و چند ساعت را به رانندگي بپردازم و همه استخوان هاي بدنم از شدت كوفتگي فرياد بزنند.وسايل را خريداري كرديم و دوباره به شركت برگشتيم.مسافر:بي زحمت يك جعبه شيريني كره اي و يك جعبه سيگار اسي بلك بخريد و برگرديد شركتنمي دانم چرا به من اين همه اعتماد داشت ولي يك كارت بانكي به همراه رمز آن را نيز داد و گفت خريدهاي خود را از اين كارت انجام بدهيد.من كه تا اين لحظه از عمرم سيگار نخريده بودم،از چند مغازه با خجالت، سراغ اين مارك سيگار رو گرفتم و بعد از اينكه پاسخ آنها منفي بود،بالاخره يك پاكت از اين نوع سيگار را در مغازه اي ديگر خريدم._ببخشيد چند شد؟_ 12 هزار تومان.واقعا ماهيانه 360 هزار تومان فقط براي يك جعبه سيگار؟؟برگشتم و موارد درخواستي را به همراه فاكتورهاي خريد به مسافر تحويل دادم.هيچ كدام از فاكتورها را نديد و گفت به آنها نيازي ندارم و فقط كارت بانكي را تحويل گرفت.</description>
                <category>خاطرات من و اسنپ باكس</category>
                <author>خاطرات من و اسنپ باكس</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jul 2019 10:58:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پيشنهاد شير انبه توسط مسافر اسنپ باكس</title>
                <link>https://virgool.io/@my.snappbox/%D9%BE%D9%8A%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D8%B4%D9%8A%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D9%86%D9%BE-%D8%A8%D8%A7%D9%83%D8%B3-ymznuvv3ojjc</link>
                <description>حول و حوش ساعت نه و سي دقيقه صبح بود كه اسنپ رو فعال كردم.هنوز چند ثانيه نگذشته بود كه يك درخواست آمد.با اينكه مسير درخواست خيلي طولاني بود آن را قبول كردم و به سرعت خود را به مبدا سفر رساندم.مسافر كه يك مرد بسيار مؤدب و با وقار بود با تماس تلفني از من خواست تا چند دقيقه اي صبر كنم تا حاضر شود.ظاهرا يك مسير تبديل به چهار الي پنج مسير شده بود و قرار بود يكي دو ساعتي در كنار هم باشيم.هنوز نيم ساعتي از آغاز سفر نگذشته بود كه با عبور از نزديك يك آبميوه فروشي، مسافر از من خواست تا توقف كنم و پيشنهاد نوشيدن {شير انبه} را داد._همين بغل نگه دار تا يك شير انبه اي با هم بزنيم.من كه آخرين خاطره اي كه از خوردن انبه در ذهنم بود ،مربوط به بيست و پنج سال پيش در خانه يكي از اقوام بود كه در مسير برگشت از جنوب كشور با خودش چند كيلو انبه آورده بود و ديگر حتي تصوري از مزه آن نداشتم،از اين پيشنهاد بسيار تعجب كردم.مشتريان ميلياردري كه براي دويست تا تك تومني چند دقيقه خودشان را به در و ديوار مي زدند به سرعت از جلوي چشمم عبور مي كردند و در اين پيشنهاد كه حداقل بيست هزار تومني براي مسافر آب مي خورد فكر مي كردم._چه طور مي شود در جامعه اي كه عده اي ثروتمند حتي حاضر به گذشتن از دويست تومن نيستند يك مسافر جوان اين گونه با سخاوت چنين پيشنهادي را مطرح مي كند.من: حالا زوده، هوا هم زياد گرم نشده، اجازه بديد يه مقداري از مسير رو بريم بعد اگر نياز بود جاي ديگه اي تهيه كنيد.مسافر: باشه مشكلي نيست.پس بريم.يك ساعت و نيم از آن پيشنهاد گذشت و مسافر كه حسابي تشنه  و از پيدا كردن آب ميوه فروشي مايوس شده بود به من گفت تا كنار يك سوپر ماركت توقف كنم و پياده شده و با دو تا آب انگور و دو شيشه آب معدني كوچك برگشت.در آن هواي گرم و آفتاب سوزان كه كم كم داشت به جهنمي سوزان تبديل مي شد خوردن آب خنك بهترين لذتي بود كه مي توانستيم تجربه كنيم.در مسير با صداي دلنشيني كه داشت ،از تجربه هاي زندگي برايم گفت :1-من تا الان سعي كردم به هيچ كسي ظلم نكنم.2-سعي كردم تا آبروي هيچ فردي را نبرم.3-سعي كردم پشت سر هيچ كسي حرف نزنم.4-اگر كسي به من ظلمي كرده،او را به خداوند واگذار كردم.تجربه هايي كه عمل كردن به هر كدام مي تواند مسير زندگي را به كلي دگرگون كند.</description>
                <category>خاطرات من و اسنپ باكس</category>
                <author>خاطرات من و اسنپ باكس</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jul 2019 09:00:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه مي توان در اوج ثروت ولي در ذلت مطلق زندگي كرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@my.snappbox/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%8A-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%88%D8%AC-%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA-%D9%88%D9%84%D9%8A-%D8%AF%D8%B1-%D8%B0%D9%84%D8%AA-%D9%85%D8%B7%D9%84%D9%82-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%8A-%D9%83%D8%B1%D8%AF-jaqxmwi220uy</link>
                <description>براي يك كافه لاكچري مقداري مواد اوليه از جمله ژامبون خانگي (كه معلوم نيست با چه مارك خارجي و چند درصد گوشت و مرغ به مشتري هاي خود ......)بردم با كرايه 5500 تومانبعد از رسيدن به كافه لاكچري كه در يك نقطه لاكچري هم واقع شده بود به سراغ رياست كافه براي دريافت هزينه رفتم.من:سلام وقت بخيرمرد:با صدايي آهسته سلام كرد و بعد پرسيد:چه قدر شد؟من:5500 تومانمرد:در حالي كه دخل پر از پول خود را در جستجو مي كرد ابتدا يك پنج هزار توماني پيدا كرد و بعد در حالي كه پنج تومني را در يك درست گرفته بود، با دست ديگر در به در به دنبال يك پانصد تومني بي نوا و پاره و پوره مي گشت.مرد:از يافتن پانصد تومني نا اميد شد و به سراغ صد تومني ها و دويست تومني هاي پاره و پوره خود در دخل مي گشت كه با خوشحالي يك صد تومني و يك دويست تومني پيدا كرد و با حالت مظلوم نمايي خاصي رو به من كرد و گفت:مرد:اشكالي نداره دويست تومن از 5500 تومن كمه؟من:با كمال تعجب ابتدا يك نگاهي به كافه چند ميليادري مرد انداختم و سپس با نگاهي ديگر به مرد گفتم:نه اشكالي ندارد و با 5300 تومان آن مرد ثروتمند و آن كافه لاكچري را كه پر بود از آدم هايي كه گويا مشكلات اقتصادي روي آنها تاثير چنداني نگذاشته است و مشغول سرو نوشيدني ها و ..... گران قيمت خود بودند ، را ترك كردم.نكته:از اين اتفاقات در دوران كوتاهي كه در اسنپ باكس فعال هستم زياد است و افراد ثروتمند و لاكچري زيادي را ديدم كه حتي حاضر نيستند از يك دويست تومني پاره ،گذشت كنند .نكته:اينجاست كه متوجه شدم كه چگونه برخي در اوج ثروت ولي در ذلت مطلق زندگي مي كنند.</description>
                <category>خاطرات من و اسنپ باكس</category>
                <author>خاطرات من و اسنپ باكس</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jul 2019 11:21:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اضطراب مرد ثروتمند براي يك 500 توماني در اسنپ باكس</title>
                <link>https://virgool.io/@my.snappbox/%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%8A-%D9%8A%D9%83-500-%D8%AA%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%8A-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D9%86%D9%BE-%D8%A8%D8%A7%D9%83%D8%B3-pzlpkbad2icf</link>
                <description>ساعت 14:30 دقيقه بعد از ظهر درخواستي از اسنپ با مبلغ سه هزار و پانصد تومان آمد و من در اوج گرماي طاقت فرساي ظهر تابستان درخواست را قبول كردم و بعد از رسيدن به محل تحويل بسته،مرد ثروتمند كه لباس هاي بسيار شيكي بر تن داشت و مغازه زيبايي نيز داشت بسته را تحويل گرفت و يك پنج هزار توماني به من داد.من:ببخشيد متاسفانه پول خردهايم را سفارش دهنده قبلي گرفت و من الان پول خورد ندارم.مرد:حالا چكار كنيم؟مرد:بزاريد ببينم مجيد هست (مجيد همسايه كناري اين مرد بود) با هراسيمه به مغازه مجيد رفت و با اضطراب شديد برگشت و گفت:مجيد هم كه بسته رفته.من:فقط با تعجب نظاره گر بودم.مرد: خطاب به دو شاگرد حاضر در مغازه: بچه خوب دخل رو بگرديد ببينيد پول خرد پيدا مي كنيد.شاگردها:آقا همه جا رو گشتيم باور كنيد نيست.من:بعد از هفت دقيقه انتظار فقط با تعجب نگاه مي كردم.مرد: در حالي كه به من خطاب كرد:آقا لطفا نگاه كنيد ببينيد واقعا پول خرد نداريد؟من:بله مطئمن هستم.ببخشيد.مرد:حالا چكار كنيم.شما بايد هميشه پول خرد همراه داشته باشيد.من:بله حق باشماست،ببخشيد تقصير از من است.مرد:حالا چكار كنيم.من:ناگهان بعد از ده دقيقه انتظار نگاهم به دستگاه كارت خوان داخل مغازه افتاد و گفتم آقا من هزار و پانصد تومان كارت مي كشم و شما پنج هزار تومان به من بدهيد.ناگهان شور و شعف و خوشحالي در مغازه فراگير شد و بر لب مرد ثروتمند كه تا چند دقيقه قبل مضطرب بود خنده زيبايي آمد.مرد:بله بله واقعا فكر خوبيه. خدا خيرتون بده و دستگاه كارت خوان رو جلوي من گذاشت.من:بلافاصله مبلغ هزار و پانصد تومان كارت كشيدم و پنج هزار توماني را از مرد ثروتمند گرفتم.من:آقا ببخشيد به درد سر افتاديد.مرد:مشكلي نيست ،خدا رو شكر كه مشكل حل شد.نكته :تمام اين انتظار و اتفاقات به خاطر كمبود يك پانصد توماني بود و مرد ثروتمند يك هزار توماني داشت ولي هرگز نمي خواست مبلغ درخواستش از سه هزار و پانصد تومان به چهار هزار تومان افزايش پيدا كند.نكته:اين داستان كاملا واقعي و بدون هيچ گونه مبالغه اي نوشته شد و نتيجه گيري از آن را به عهده شما مخاطبين عزيز مي گذارم.</description>
                <category>خاطرات من و اسنپ باكس</category>
                <author>خاطرات من و اسنپ باكس</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jul 2019 09:34:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع زندگي در اسنپ باكس</title>
                <link>https://virgool.io/@my.snappbox/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%8A-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D9%86%D9%BE-%D8%A8%D8%A7%D9%83%D8%B3-dphvk02htbah</link>
                <description>متولد 1365 هستم.متاهل و صاحب دو فرزند.تسلط كامل به زبان انگليسي و تجربه تدريس در مهم ترين دانشگاه هاي كشور از دانشجويان دوره كارشناسي گرفته تا دانشجويان دوره دكتري .تسلط كامل به نرم افزار هاي شركت بين المللي ادوبي {افترافكت،فتوشاپ،آديشن،پريمير}تجربه نوشتن بيش از 300 مقاله مختلف براي سايت ها و نشريه ها و روزنامه هاي مهم كشوري كسب چند رتبه كشوري در زمينه ايده پردازي و ......اين ها بخش هاي كوچكي از زندگي من بود كه در اين مقطع از زندگي يعني تابستان 1398 همه اين به اصطلاح توانمندي ها به نحوي نا ديده گرفته شده و من با توجه به شرايط زندگي،در يك اتفاق غير منتظره در اسنپ ثبت نام كردم و اكنون نزديك به يك ماه است كه با يك موتور سيكلت قديمي به جابجايي مسافر و بسته هاي مختلف مشغول به كار هستم.</description>
                <category>خاطرات من و اسنپ باكس</category>
                <author>خاطرات من و اسنپ باكس</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jul 2019 11:35:28 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>