<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مرتضی یوسفی‌مقدم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mym</link>
        <description>شرمندهٔ جانان ز گران‌جانیِ خویشم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:50:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/7117/avatar/4apaQZ.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مرتضی یوسفی‌مقدم</title>
            <link>https://virgool.io/@mym</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در نکوهش عمر دراز</title>
                <link>https://virgool.io/@mym/%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DA%A9%D9%88%D9%87%D8%B4-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%B2-gqxn2vzrlzpa</link>
                <description>گاهی به تناسخ فکر می‌کنم. نه به این‌که حقیقت دارد یا نه، بلکه به این‌که چه چیز دل‌گرم‌کننده‌ای‌ست. این که آدم خیال کند فرصت‌های بی‌پایانی برای زندگی‌کردن هست. با خودم می‌گویم اگر صدبار می‌شد زندگی کرد، چه کارها که نمی‌کردم! یک‌بارش را نویسنده می‌شدم و با کلمات کشتی می‌گرفتم. یک‌بار در سیاست غرق می‌شدم و شاید خودم را می‌باختم. یک زندگی را حرام بیزنس می‌کردم، صبح تا شب، شب تا صبح، بدون وقفه. یکی دیگر را می‌رفتم سراغ کشاورزی، میان دامنه‌های سرسبز و مه‌گرفته. یا شاید فیزیک‌دان می‌شدم، یا ریاضی‌دان، یا حتی کشتی‌گیری که از پا نمی‌افتد. اما چه فایده؟ با این یک بلیطی که دستمان داده‌اند، بیش‌ترش را باید حسرت بخوریم و نچشیده باقی بگذاریم.این عطش سیری‌ناپذیر برای چشیدن طعم‌های مختلف، مثل عسل است و زهر. از یک طرف، زندگی را پر از انگیزه و اشتیاق می‌کند؛ از طرف دیگر، هر گوشه‌اش را زخمی می‌گذارد. آدمی که به مدل بودن خودش راضی نیست، مدام در حال دویدن به سمت چیزی است که ندارد. مهندسی که دلش می‌خواهد نقاش باشد، تکه‌ای از وقتش را می‌دهد به نقاشی. بعد سراغ نوشتن می‌رود. بعد به خودش می‌آید و می‌بیند وسط فلسفه‌خوانی است. یک روز شیفته‌ٔ هنر است و روز دیگر خودش را غرق ورزش می‌کند. همه‌جا هست، اما هیچ جا نیست. انگار هر چیزی را لمس می‌کند، اما هیچ چیزی را نمی‌گیرد.این رفت‌و‌برگشت‌های بی‌پایان بین زندگی‌های رنگارنگ شاید ظاهرش را شبیه یک آدم چندبعدی و پخته کند، اما در واقع مثل این است که روی سطح آب قدم بزنی و هیچ‌وقت شیرجه نزنی. نتیجه؟ نه نقاش می‌شود، نه نویسنده، نه ورزش‌کار، نه هیچ‌چیز دیگر. چه پایانی تلخ‌تر از این‌که کسی به خیال زیستن دوباره، تنها فرصت یگانه‌اش را دود کند و بفرستد هوا؟ما تا وقتی که خیال زندگی‌های چندباره یا عمرهای هزارساله را رها نکنیم، نمی‌توانیم از این یک‌بار بودن حداکثر استفاده را ببریم. این زندگی، همین یکی، مثل یک قافله‌ی گذراست که فقط یک بار از مقابل‌مان رد می‌شود، آن‌هم با سرعتی دیوانه‌وار. فرصتی برای وقت‌کشی نیست. برای امتحان‌کردن همه‌چیز هم نیست. اگر این را باور نکنیم، هیچ برنامه‌ریزی و هیچ تکنیکی برای مدیریت زمان به کارمان نمی‌آید.باید به مرگ فکر کنیم. نه از آن فکرهایی که دل آدم را خالی می‌کند، بلکه از آن‌هایی که شبیه یک تلنگر است. یک یادآوری که می‌گوید: «فرصت‌ات محدود است، انتخاب کن. واقعاً کدام را می‌خواهی؟» این مرگ‌اندیشی، هرچند بی‌رحم، اما ناجی ماست. ناجی از هوس‌هایی که زندگی را تکه‌تکه می‌کنند و فرصت‌های طلایی‌اش را از ما می‌گیرند. گاهی تنها راه برای یک زندگی متمرکز و معنادار، همین است: به مرگ فکر کنی و زندگی را، آن‌طور که باید، زندگی کنی.اگر زندگی بستری باشد برای تجربه‌کردن و چشیدن، مرگ همان لطفِ اجباری است که مسیر را کوتاه می‌کند تا دل‌دل نکنی و فقط به‌ترین‌ها را برداری و با آن‌ها وجودت را غنی کنی.«ٱلَّذِي خَلَقَ ٱلۡمَوۡتَ وَٱلۡحَيَوٰةَ لِيَبۡلُوَكُمۡ أَيُّكُمۡ أَحۡسَنُ عَمَلࣰاۚ وَهُوَ ٱلۡعَزِيزُ ٱلۡغَفُورُ.»</description>
                <category>مرتضی یوسفی‌مقدم</category>
                <author>مرتضی یوسفی‌مقدم</author>
                <pubDate>Wed, 11 Dec 2024 23:05:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان | دیدار نامنتظر</title>
                <link>https://virgool.io/selectedbymym/didarnamontazer-ri7mq638uby7</link>
                <description>این داستان کوتاه از «مجموعهٔ نامرئی» گزیده شده.نویسنده: یوهان پتر هبل. این نویسنده، قرن هجدهمی و سوئیسی بوده است.مترجم: علی‌اصغر حدادناشر: ماهی (اطلاعات بیش‌تر در مورد کتاب را می‌توانید در این‌جا مطالعه کنید)پنجاه سال پیش و شاید پیش‌تر، در فالونِ سوئد، معدن‌کاری جوان، نامزد نونهال و زیبای خویش را بوسید و گفت: «در کلیسای سن‌لوسیا، عشق ما به دست کشیش متبرک خواهد  شد. سپس من و تو، زن و شوهر خواهیم شد و برای خود، کاشانه‌ای خواهیم ساخت.» و نامزد زیبای او با لب‌خندی پُرمهر پاسخ گفت: «باشد که هم‌دلی و عشق در ما مأوا کند، زیرا تو یگانه‌ی منی و همه چیز من، و بی تو برای من گور خوش‌تر از هرجای دیگر.»اما آن هنگام که در کلیسا کشیش در برابر سن‌لوسیا برای دومین بار اعلام کرد اگر کسی از دلایلی آگاه است که این دو را از پیوند زناشویی بازمی‌دارد، باید که اکنون به سخن آید، مرگ رخصت خواست. چنین شد که روز بعد، هنگامی که جوان در جامه‌ی سیاه‌ِ معدن‌کاران -اینان همیشه جامه‌ی عزا به تن دارند- از برابر خانه‌ی دختر می‌گذشت، یک‌بار دیگر بر پنجره‌ی او زد و صبح‌به‌خیر گفت، اما دیگر عصربه‌خیر گفتنی به‌میان نیامد. جوان هرگز از معدن بازنگشت. در آن صبح‌گاهان دختر به‌عبث شال سیاهی را حاشیه‌ی سرخ می‌زد تا او در روز عقد به گردن بیاویزد. اما چون جوان هرگز بازنگشت، دختر شال را به کناری گذاشت، بر او گریست، و هرگز فراموشش نکرد.در این میان، در پرتغال، زمین‌لرزه‌ای لیسبون را ویران کرد، جنگ هفت‌ساله پایان یافت. قیصر فرانس اول درگذشت، فرقه‌ی یسوعی ممنوع، و لهستان تجزیه شد. ملکه ماریا ترزا درگذشت، اشتروانزه اعدام شد، آمریکا به استقلال رسید و نیروهای متحد فرانسه و اسپانیا نتوانستند جبل‌الطارق را تسخیر کنند. ترک‌ها در مجارستان، در کُنام وتران، راه بر ژنرال اشتاین بستند. قیصر یوزف نیز درگذشت. گوستاو، پادشاه سوئد، بخش روسی  فنلاند را تسخیر کرد، انقلاب فرانسه و جنگی دراز آغاز شد، و قیصر لئوپولد دوم نیز رخ در نقاب کشید. ناپلئون پروس را تسخیر کرد. انگلیسی‌ها کپنهاک را گلوله‌باران کردند. کشاورزان کاشتند و برداشتند. آسیابانان آسیاب کردند. حدادان پتک کوفتند، و معدن‌کاران در کارگاه زیرزمینی خویش در پی رگه‌های فلز نقب زدند. اما به سال 1809، کمی پیش یا پس از عید آغاز تابستان، زمانی که معدن‌کاران در فالون، در عمقی چه‌بسا بیش از سیصد ذرع، میان دو نقب راهی می‌گشودند، در زیر آوار، پیکر مرد جوانی را از میان محلول نمک بیرون کشیدند که نمک آهن در اندامش نفوذ کرده بود، و جز این اما از هر گزند و تباهی مصون مانده بود......خطوط چهره‌ و ایام عمر جوان را می‌شد به خوبی بازشناخت، چنان‌که گویی ساعتی پیش چشم از جهان فروبسته، یا آن‌که به هنگام کار به خوابی کوتاه فرو رفته است. اما چون از ژرفای زمین بیرونش آوردند، زمانی بس دراز بود که پدر، مادر، دوستان و آشنایانش همه از جهان رفته بودند و دیگر کسی نبود که جوانِ به خواب‌رفته را بازشناسد یا از شوربختی‌اش چیزی بداند تا آن‌که سرانجام، نامزد پیشین آن معدن‌کار جوان که روزی از پی کار رفت و هرگز بازنیامد، از راه رسید و سپیدموی و تکیده، عصا در دست، گام به میان گذارد و دل‌دار خویش بازشناخت و بیش‌تر با شوری از سرِ شادی تا با درد و ناکامی، بر پیکر دل‌دار خویش خمید. سرانجام پس از آن‌که از آشوبِ شدید و طولانیِ درون به خود آمد، گفت: «این نامزدی است که پنجاه سال به سوگش نشستم و اکنون خداوند خواست که پیش از پایان کارم، یک‌بار دیگر او را ببینم. هشت روز پیش از ازدواج به زیر زمین رفت و دیگر بیرون نیامد.»حاضران چون نامزد پیشین را در هیئت تکیده و ناتوان پیران، و دل‌دار او را در عین زیبایی شباب یافتند و دیدند که شعله‌ٔ عشق جوانی پس از پنجاه سال در سینه‌ی او فروغی دوباره یافته، اما دل‌دارش دیگر لب به لب‌خند و چشم به آشنایی نمی‌گشاید، و او در مقام تنها بازمانده و آشنا، از معدن‌کاران می‌خواهد که جوان را به کلبه‌اش  بیاورند تا آرام‌گاهش در گورستان آماده گردد، همگی به رقت آمدند و اشک در چشمان‌شان نشست.روز بعد، چون آرام‌گاه آماده شد و معدن‌کاران از پی جوان آمدند، زن صندوق‌چه‌ای را  گشود و شال سیاه ابریشمینی را که حاشیهٔ سرخ داشت، بر گردن او آویخت و سپس خود با جامه‌ی نو از پی او روان شد، چنان‌که گویی این روز ازدواج است و نه روز خاک‌سپاری.  آن‌گاه که جوان را در گور خواباندند، گفت: «در بستر سرد زفاف یک چند روزی را خوش بخواب و در اندیشهٔ دیر و زود مباش. تنها یکی دو کار خرد مانده که سامان دهم، به‌زودی خواهم آمد و باز، روز خواهد شد.»چون آهنگ رفتن کرد، یک بار دیگر سر برگرداند و گفت: «زمین آن‌چه را یک‌بار بازپس داده است، بار دیگر دریغ نخواهد کرد.»در مورد این داستان کوتاه، یادداشت زیر را هم پیشنهاد می‌کنم. http://jamejamdaily.ir/newspaper/BlockPrint/76001 </description>
                <category>مرتضی یوسفی‌مقدم</category>
                <author>مرتضی یوسفی‌مقدم</author>
                <pubDate>Mon, 05 Oct 2020 11:04:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر بدون تله‌ویزیون زیستن</title>
                <link>https://virgool.io/arvatt/tv-sb4rampvvtwj</link>
                <description>تا ۱۷ سالگی، تله‌ویزیون تقریباً جزئی از بدنم بود. همه‌جوره به آن متصل بودم و زمان بدون حضور آن نمی‌گذشت. از چرخیدن در تله‌تکست که در آن موقع خفن‌ترین امکانات موجود و دم‌دستی‌ام بود گرفته تا تماشای تمام بازی‌های فوتبالی که از آنتن صداسیما به خانه‌های ما ارسال می‌شد، خوره‌ی وقتم بود. شبکه‌ی فرهیختگان هم از دست من راه فرار نداشت. تله‌تئاترهای شبکه چهار و سخنرانی‌های شیرین استاد الهی قمشه‌ای هم گوشه‌ای دیگر از برنامه‌ی روزانه‌ام را پر می‌کردند.منبع اطلاع‌رسانی پخش برنامه‌های صداسیما در خاندانِ ما، من بودم. اگر کسی می‌خواست بداند فلان سریال قسمت چندم است یا چه اتفاقاتی را از سر گذرانده، نشانی من را می‌جُست. شاید خودم آن‌ها را دنبال نمی‌کردم، اما اطلاعات تمام و کمال‌شان را داشتم و در اختیار دیگران قرار می‌دادم. از صبح که برنامه‌های صبح‌گاهی شروع می‌شد تا شب که در سکوت نیمه‌شب، رادیو هفت حسن ختام روزمان می‌شد، تله‌ویزون هم‌راه و رفیق من بود. حتی یکی از کاردستی‌های جالب آن دوران برای من، ساختن تله‌ویزیون نواری بود. مواد سازنده‌اش یک جعبه‌ی کارتونی، دو عدد لوله‌ی خودکار و یک نوار کاغذی بود که بر روی آن عکس و نقاشی وجود داشت. خلاصه که همه‌جوره با تله‌ویزیون یکی شده بودم.سال کنکور، توفیقی اجباری پیش آمد تا کم‌تر با جناب تله‌ویزیون مراوده داشته باشم. مثلاً دیگر لیگ ایتالیا و آلمان را دنبال نمی‌کردم. به همان لیگ انگلیس و اسپانیا بسنده می‌کردم. زمانِ مطالعه‌ی من شب‌ها بود و به همین دلیل سریال مختار را از توی اتاق و به صورت صوتی پی‌گیری می‌کردم. بعد که وارد دانشگاه شدم، این فاصله بیش‌تر شد. خوابگاه‌های دانشگاه، ساختمان‌های چندطبقه بودند. هر طبقه چند راه‌رو و هر راه‌رو نزدیک به ۲۰ اتاق دو نفره داشت. کل این ساختمان دارای یک سالن تله‌ویزیون بود، آن هم طبقه‌ی هم‌کف که طبیعتاً رغبت آدمی‌زادِ سالم برای پیمایش به آن نقطه را کم می‌کرد. جز در موارد خاص، مثلاً تماشای فوتبال جام‌جهانی که آن هم بیش‌تر به خاطر جو پُرهیجان آن جذابیت داشت، برای مورد دیگری پای‌مان به آن‌جا باز نمی‌شد. اصولاً این تله‌ویزیون زهوار در رفته تمایل به تماشای هر برنامه‌ای را کم می‌کرد.رفته‌رفته فاصله‌ی فیزیکی با تله‌ویزیون، تبدیل به فاصله‌ی عاطفی شد. سرگرمی‌های دیگر جای خودشان را بازتر کردند. فوتبال بازی‌کردن با هم‌خوابگاهی‌ها، تماشای فیلم در لپ‌تاپ، مطالعه، هم‌نشینی و چای خوردن بر روی تراسِ با صفای خوابگاه، گشت و گذار در پارک جلوی دانشگاه و بسیاری دیگر از خوش‌‌گذرانی‌های دوران کارشناسی جای خالی تله‌ویزیون را پر کرده بودند. البته مقید بودیم گه‌گاهی هم درس بخوانیم تا ماندگاری خودمان در این بزم‌کده‌ی دانشگاه را تثبیت کرده باشیم. قبل دانشگاه هم به این فعالیت‌ها مشغول بودم، اما انزوای اجباری تله‌ویزیون جا را برای سایر تفننی‌جات گشوده بود. مثلاً یادم هست شب‌هایی که تا ۱۱ شب در کوچه‌ها فوتبال بازی می‌کردیم. اما خب! اگر هم من می‌خواستم تا هم‌چنان در کوچه‌ها بمانم، سایر خانواده‌ها بچه‌های‌شان را لازم داشتند و نمی‌گذاشتند تا پاسی از شب مشغول پاس‌کاری باشند و بدن‌شان را تقویت کنند.القصه! دوری از تله‌ویزیون باعث شد بفهمم دنیا رنگ‌ و بوهای دیگری هم دارد. رنگ‌هایی که از قاب تله‌ویزیون فقط سرابی از آن را می‌شد مشاهده کرد. وقتی تله‌ویزیون باشد، شما را درگیر می‌کند. دست شما را می‌گیرد و می‌نشاند و هر چه بخواهید و نخواهید به خوردتان می‌دهد. تله‌ویزیون آدمی‌زادِ تنبل را خوب می‌شناسد. خوب می‌داند چطور او را در خود غرق کند و از دنیا غافل گرداند.همه‌ی این مکاشفات و تجربیات باعث شد تا برای زندگی مستقل خودم به یک تصمیم جذاب برسم. دستگاه تله‌ویزیون قطعاً نباید در خانه حضور داشته باشد.اما خب! این بی‌چاره آن‌قدرها هم نفرین‌شده نیست. مثلاً فوتبال‌های حساس را چه کنیم؟بعضی برنامه‌های سرگرمی‌طور مانند خندوانه گاهی واقعاً نقش تفریح را برای روح خسته‌مان بازی می‌کنند. این‌ها را چه کنیم؟فیلم‌های سینمایی؟ بعضی سریال‌های منتخب جهانی؟راستش اگر تله‌ویزیون داشته باشید مجبورید همه‌ی برنامه‌های بد و خوب را تماشا کنید. اما اگر نداشته باشید بالاخره به گوش‌تان می‌رسد که مثلاً فلان قسمت خندوانه جذاب بود. کافی‌ست بعدش سری به اینترنت بزنید و فقط همان قسمت را دانلود کنید. برای تماشای پخش زنده‌ی فوتبال هم می‌توانید از سایت‌هایی مانند telewebion و غیره کمک بگیرید. البته همه‌ی این‌ها را با این پیش‌فرض می‌گویم که شما از نعمت اینترنت و لپ‌تاپ برخوردار هستید. معمولاً قشر دانشجو با این دو عزیز خو کرده‌اند و سال‌ها زندگی‌شان را با آن‌ها ساخته‌اند. پس پیش‌فرضِ دور از دست‌رسی نبود.اگر مشترک برنامه‌های خاصی از تله‌ویزیون مانند کتاب‌باز هستید هم به راحتی می‌توانید آنلاین یا آفلاین پی‌گیری کنید و از آن لذت ببرید.اما می‌رسیم به جذاب‌ترین بخش :)در این مدت فارغ‌التحصیلی که با یکی از دوستان دانشگاه هم‌خانه شده بودم، یک تصمیم مشترک گرفتیم. شاید غیاب تله‌ویزیون را بشود با این ایده کاملاً فراموش کرد. کافی‌ست شما یک دستگاه پروژکتور تهیه کنید و در خانه داشته باشد.احتمالاً یکی از به‌ترین تفریحات شما تماشای فیلم باشد. تا به حال تجربه‌ی تماشای فیلمِ با کیفیت با این دستگاه‌ها را در خانه داشته‌اید؟فیلم دیدن بر روی دیوار خانه آن هم در ابعاد بزرگ اصلاً قابل مقایسه با تله‌ویزیون یا نمایشگر کوچک لپ‌تاپ نیست. تصور کنید چراغ‌های خانه را خاموش کرده‌اید. دراز کشیده‌اید و تصویر ۲ متری فیلم را بر روی دیوار مشاهده می‌کنید. نگویید که در سینما می‌توانید درازکش و لم‌داده فیلم تماشا کنید. اما این آپشن را در خانه‌ی خود خواهید داشت. هر فیلمی بر روی پرده، جلوه‌ی دیگری خواهد داشت. حتی می‌توانید از آن برای بازی‌های کامپیوتری استفاده کنید که باز هم خارق‌العاده‌ست.هزینه‌ی یک دستگاه پروژکتور هم‌سطح یا پایین‌تر از تله‌ویزیون است. با این تفاوت که اندازه‌ی تصویر آن بزرگ‌تر است،اندازه‌ی خود دستگاه کو‌چک‌تر است و قابل حمل‌تر،و همچنین چون فقط شب‌ها قابل استفاده است، خودش شما را مجبور می‌کند تا بی‌اراده وقت‌تان را دور نیاندازید.البته این را هم بگویم که ابتلا به اینترنت به مراتب بدتر از تله‌ویزیون است؛ اما خب نکته این‌جاست که به خاطر سبک زندگی فعلی‌مان راه گریزی از آن نیست. پس به‌تر است لااقل شرّ جعبه‌ی جادویی را از خانهٔ‌مان کم کنیم و خیرش را فقط از طریق اینترنت موجود برآورده کنیم. شاید در آینده راهی یافتیم که بر غول اینترنت هم فائق آییم.پس شجاعت داشته باشید و تله‌ویزیون را به خانه راه ندهید. با یک لپ‌تاپ، اینترنت و پروژکتور لذت زندگی را چندبرابر کنید آن هم بدون اتلاف بی‌رویه‌ی زمان گران‌بها. دیگر خود دانید :)یا حق! https://virgool.io/arvatt/erade-uwdtocshag6l </description>
                <category>مرتضی یوسفی‌مقدم</category>
                <author>مرتضی یوسفی‌مقدم</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jul 2020 18:36:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه محتوای گنگ و مبهم تولید می‌کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/arvatt/tappersandlisteners-lvt2z8l1icdw</link>
                <description>شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد. یادداشتی نوشته‌اید که مورد انتقاد قرار گرفته‌ است. وقتی انتقادها را بررسی می‌کنید، متوجه این می‌شوید که گویا مخاطب حرف شما را به درستی دریافت نکرده. حتی ممکن است شخصی مطلب‌تان را تحسین کرده باشد. اما تحسین او به چیزی بر نمی‌گردد که شما در متن خود به آن اشاره کرده باشید. این تجربه نه فقط در ویرگول بلکه در اینستاگرام، چت‌های معمولی و حتی گپ و گفت‌های شفاهی هم ممکن است رخ بدهد. هر محتوایی که تولید می‌کنید، یا مخاطب، همه‌ی نکاتی که می‌خواستید بیان کنید را نمی‌شنود، یا اصلاً مفهوم دیگری را در ذهنش عبور می‌دهد. اما چرا؟آیا این بدفهمی تنها به مخاطب برمی‌گردد یا خود «محتوا» هم می‌تواند گمراه‌کننده و یا ناقص باشد؟نقص نوشته چه علتی دارد؟در این‌جا می‌خواهم به یکی از آن ریشه‌های سؤتفاهم در گفت‌وگوها و تولید محتوا بپردازم. بررسی یک آزمایشالیزابت نیوتون، مبدع این آزمایش، در سال ۱۹۹۰ برای پایان‌نامه‌ی دکترایش دو گروه تشکیل داد.الف) Tappersب) Listentersخانم نیوتون از چند دانش‌آموز خواست تا به یکی از گروه‌های بالا ملحق شوند. به گروه اول یک فهرست ۲۵تایی از آهنگ‌های مشهور داده شد. آهنگ‌هایی مانند «Happy birthday to you» و چندتایی دیگر.در مقابلِ هر نفر از گروهِ اول، یک نفر از گروه دوم می‌نشیند. Tapper موظف است آهنگ‌های فهرست‌شده را با انگشت‌های دستش بر روی یک میز بنوازد. Listeners هم باید آهنگ مربوطه را حدس بزند.قبل از شروع آزمایش، الیزابت از Tapperها پرسید به نظر شما چند درصد احتمال دارد، نفر مقابل آهنگِ مدنظر را حدس بزنند؟ پیش‌بینی‌شان ۵۰٪ بود.اما پس از انجام آزمایش، عدد به‌دست‌آمده خیلی متفاوت از مقداری بود که گروه اول خیال می‌کرد. Listenerها ۲/۵٪ توانستند به حدس درستی برسند.۵۰ درصد کجا و ۲/۵ درصد کجا؟ علت این اختلاف در چیست؟چرا گروه اول فکر می‌کرد نوتِ ذهنی‌اش را به راحتی به مخاطبش می‌رساند؟چرا حدس آهنگ نواخته‌شده برای Listernerها سخت بود؟مشکل این‌جا بود که گروه اول در ذهنش آهنگی را پخش می‌کرد و فقط بخش‌هایی از آن را بر روی میز با انگشت‌هایش می‌ساخت.گروه دوم، فقط ضرب‌آهنگِ دست‌ها را دریافت می‌کرد و از نوت‌های درون ذهنِ نوازنده خبری نداشت. نوازنده چون آهنگ ذهنی‌اش را می‌شنید، خیال می‌کرد مخاطبش هم به راحتی موسیقی را می‌فهمد. غافل از این‌که طرف مقابلش فقط بخشی از آن را می‌فهمید. نوازنده حتی اگر ضرب‌هایش را کاهش می‌داد، باز برای خودش کامل پخش می‌شد؛ چون همه‌چیز در ذهنش در جریان بود.به تصویر زیر نگاه کنید.از این نقاشی‌ها شما هم دیده‌اید. دوران دبستان زیاد ذهن‌مان را درگیر این بازی‌ها می‌کردیم. شکل بالا را اگر کامل کنیم، یک خرگوش نقاشی خواهد شد. اما اگر فقط نقطه‌ها را داشته باشیم چقدر احتمال دارد تا روح تصویر را مکاشفه کنیم؟ این را هم در نظر بگیرید که یاری عددها نباشد.نقطه‌ها، فقط بخشی از شکل کامل این خرگوش‌اند، نقطه‌هایی که می‌توانند اجزایی از بی‌نهایت شکل دیگر هم باشند. نقطه‌ها شبیه همان ضربِ انگشت‌ها هستند: چیزی که شنونده می‌شنود. و شکل کامل: آهنگی‌ست که در ذهن نوازنده پخش می‌شود.نوازنده شکل کاملی از موسیقی را در ذهنش می‌شنود، اما شنونده فقط نوت‌های ناقصی از آن را. طبیعی است که چرا آن‌چه Tapper می‌فهمد ساده‌تر از چیزی‌ست که Listerner باید کشف کند.نکته‌ی ترس‌ناک ماجرا این‌جاست که هر دو گروه بالا به این موسیقی آشنایی داشتند. یعنی فقط باید آن را به هم‌دیگر منتقل می‌کردند. تصور کنید زمانی را که بخواهیم مفهومی را به مخاطب القا کنیم و او نمی‌شناسد. یا نکته‌ای که حتی اگر به‌درستی منتقل شود، با پیش‌فرض‌های مخاطب جور در نمی‌آید و نخواهد پذیرفت. در چنین حالتی، تولیدکننده‌ی محتوا، باید علاوه بر اصلِ سخنش، برای مجاب‌کردنِ مخاطب، استدلال‌های خودش را هم اضافه کند.در جامعه‌ از این Tapper و Listener بسیار یافت می‌شود:معلم و دانش‌آموزوالدین و فرزندکپی‌رایتر و خوانندهاستاد و دانش‌جوخطیب و مستمعاما چقدر از این Tapperها به آهنگ‌های ذهنی‌شان دل خوش کرده‌اند؟ آیا این عدم تفاهم را به پای ضعف انتقال خود می‌گذارند یا کندذهنی، لجاجت و کم‌سوادی مخاطب؟بعضی کامنت‌های انتقادیِ مطالبم را که نگاه می‌کنم، اعتراض خواننده را به چیزی می‌بینم که اصلاً قصد بیانش را نداشته‌ام. یا قصد داشته‌ام بگویم اما در متن خودم به آن اشاره نکرده‌ام. با این‌که همه‌ی یادداشت‌هایم را قبل از انتشار، مجدداً می‌خوانم و بررسی می‌کنم، اما باز هم نمی‌توانم نقایص آن را استخراج کنم؛ چون بخشی که مغفول مانده، در ذهن من در حال پخش است و مغزم غیابِ هیچ گزاره‌ای را هشدار نمی‌دهد. ممکن است استدلال‌هایی را برای اثبات حرف‌هایم بیاورم که با ذهنیات خودم کامل باشد و نه با ذهنیات مخاطب. مخاطب نوشته‌های من را با دانش خود ترکیب می‌کند و در نتیجه مفهومِ درستی را نمی‌تواند برداشت کند. نقص از جانب او نیست؛ نقص نویسنده است که مجهولات مخاطبش را نمی‌شناسد. زیرا از زاویه‌ی او به محتوای خودش نگاه نکرده است.همه‌ی این مثال‌ها می‌تواند خیلی ساده‌تر و پیش پا افتاده‌تر رخ بدهد.مثل همین جمله‌ی معروفِ «بخشش لازم نیست اعدامش کنید.» در ذهن گوینده، جمله گویاست،‌ چون نوتِ یک ویرگول در ذهن خودش و در جایگاه درستی پخش می‌شود. اما خواننده آن بخشِ جاافتاده را می‌بیند و ممکن است ویرگول را جای نادرستی بکارد و از اساس معنی واژگونه شود.یا حتی خیلی پیش آمده که در چت‌ها، منظورِ مخاطبم را متوجه نمی‌شوم. نمی‌دانم که سوآل پرسیده یا خبر رسانده؟جاافتادنِ یک علامت سوآل یا سایر علایم نگارشی که فقط در ذهن Taaper نواخته شده، مفهوم جمله را برای Listener گنگ کرده است.شرط لازم برای تولیدِ محتوای گویا،‌ آشنایی به جهانِ ذهنی مخاطب و مغفول نگذاشتن گزاره‌هایی است که در ذهن او نیاز به کاشتن دارد.یا حق!عضویت در کانال تله‌گرام.پیشنهاد مطالب قبلی: https://virgool.io/arvatt/erade-uwdtocshag6l  https://virgool.io/arvatt/tafrih-bmgwko5lkxo8 </description>
                <category>مرتضی یوسفی‌مقدم</category>
                <author>مرتضی یوسفی‌مقدم</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2020 02:39:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم‌های اقتباسی یا کتاب‌های مرجع؛ کدام یک؟</title>
                <link>https://virgool.io/arvatt/eghtebas-t0vbu61ambvq</link>
                <description>امروز سرانجام نشستم به تماشای خوشه‌های خشم؛ فیلمی کلاسیک از عالی‌جناب جان فورد، ساخته به سال ۱۹۴۰. کتابش را سال‌ها قبل خوانده بودم و حالا تماشای فیلم بهانه‌ای شد تا دوباره بازگردم به پرسش‌هایی کلاسیک و تا حدودی کلیشه‌شده در باب رابطه سینما و ادبیات. سوالاتی از این دست که آیا سینما بنیه بازآفرینی قصه‌های مکتوب را دارد؟ یا حق با غالب دل‌بستگان ادبیات است که فیلم‌های اقتباسی هیچ به پای کتاب‌های مرجع نمی‌رسند و نخواهند رسید؟در این نوشتار، اگرچه بنای پاسخی قاطع به چنین پرسشی ندارم، اما ذکر چند نکته را هم خالی از لطف نمی‌دانم.در رابطه با هر مقوله‌ی فکری و با کمی کنکاش فهرستی از مغالطه‌های مرسوم را می‌توان فرآهم آورد. این مغالطه‌ها اغلب چنان در لابه‌لای استدلال‌ها و اندیشه‌ها استتار می‌نمایند که بازشناختن‌شان کاری بس دشوار است. در این‌جا شماری چند از مغالطاتی که گما‌ن می‌کنم در باب سینما و ادبیات، سلیقه و دستگاه‌ منطقی‌مان را به انحراف می‌برند برشمرده‌ام:الف) اغلب فیلم‌های اقتباسی،‌ وام‌گرفته از کتابی تراز اول و درخشان‌اند. به عبارتی شاهد داوری ما، انبوهی فیلم اقتباسی از کارگردان‌های مختلف است و معدودی اثر مکتوب از نویسندگانی به‌نام. از این رو کسی که حتی آن‌ کتاب‌ها را نخوانده باشد و فیلم‌ها را هم ندیده باشد، حدس خواهد زد که وزن چنین کتاب‌هایی سنگین‌تر خواهد بود.ب) معمولا‌ چنین است که نخست کتاب را می‌خوانیم و بعد فیلمی برساخته از آن را. شبیه چه می‌ماند؟ یک ملودی دل‌انگیز و بازشنیدن آن از خواننده‌ای دیگر که اصطلاحاً کاورش کرده. یا نسخه‌های ریمیکس‌شده. معمولا همه متفق‌القول می‌گویند؛ آن نسخه اول به‌تر بود؛ استقلال این رجحان از واقعیت، نشان می‌دهد لزوماً حاصل یک کیفیت‌سنجی فنی و منفصانه نیست. بل بیش‌تر تنه به این واقعیت می‌زند که تجربه نخست یک لذت، حسن تازگی را هم با خود دارد و همین سبب می‌شود تکرار دوباره‌اش در شکل‌های دیگر به پای نسخه‌ی اولیه نرسد. به واقع در ذهن ما نرسد!ج) من فیلم خوشه‌های خشم را ندیده‌ام اما کتابش را خوانده‌ام.من کتاب خوشه‌های خشم را نخوانده‌ام اما فیلمش را دیده‌ام. در یک گپ و گفت دوستانه، دوست دارید گوینده‌ی کدام گزاره از گزاره‌های فوق باشید؟ به نظر می‌رسد بیش‌تر متمایل‌یم به‌عنوان یک کتاب‌خوان شناخته شویم تا فیلم‌بین. لابد به این علت که تماشای فیلم خاصِ جرگه خاصی نیست و از بچه‌ی همسایه تا مادربزرگ را شامل می‌شود اما کتاب نه. کتاب‌خوانی متعلق به جرگه‌ای از خواص است و خوش داریم که در شمارشان گنجانده شویم. پس بدیهی است که فی‌النفسه علاقه‌مندیم گزاره «هیچ فیلم اقتباسی‌ای به پای کتابش نمی‌رسد» در زمره گزاره‌های ذهنی‌مان جای بگیرد.د) در انتخاب میان کتاب و فیلم، ذائقه مخاطب بسیار مهم است که باید در قضاوت به آن توجه کرد. بسیاری از افراد ذائقهٔ‌شان با متن و نوشته خو کرده است که طبیعی می‌نماید با رسانه‌ای دیگر به آن شدت انس نگیرند. به همین شکل افراد زیادی هم وجود دارند که با تصویر و موسیقی ارتباط بیش‌تری می‌گیرند. این خصیصه در فیلم یا کتاب نیست که به آن مدیوم فضیلت ببخشد، بلکه خاصیت پرسونای یک اثر هنری است که آن‌ها را برای مخاطبش جذاب می‌کند. برای مثال بخشی از فیلم Irishman وجود دارد که به راحتی می‌توان همکاری هنرمندانه‌ی دوربین، موسیقی و روایت را در آن به به‌ترین شکل تماشا کرد. پیشنهاد می‌کنم، حتماً این سکانس عالی از سینمایی Irishman را در این لینک مشاهده کنید تا به قدرت جلوه‌های سینمایی پی ببرید (لینک مورد نظر در تله‌گرام است و نیاز به فعال بودن فیلترشکن دارد).این جمله که «هیچ فیلمی به پای کتابش نمی‌رسد» بیش‌تر نظر کتاب‌دوست‌هاست. آیا کسی نظر فیلم‌بازها را پرسیده است؟ آیا  وجود ندارند کسانی که اصلاً ارتباطی با ادبیات و رمان برقرار نمی‌کنند؟با وجود این، ارتباط کم‌نظیر و نیرومندی که میان خواننده با آثار مکتوب ادبی شکل می‌گیرد، پدیده‌ای غریب و دور از انتظار نیست. در واقع، ذات متن و نوشته است که به ادبیات در القای بسیاری از احساسات دست برتر را می‌دهد. قدرت ذهنیتیکی از تفاوت‌های جدی کتاب و فیلم استفاده حداکثری کلمات از قدرت ذهنیت انسان است. ذهنیت ادراکی است که از تلفیق دنیای درونی مخاطب و اشاره‌های بیرونی او حاصل می‌شود. کتاب در نسبت با فیلم، اشارات کم‌تری به ذهن القا می‌کند و بخش اعظم روایت را بر عهده‌ی خود مخاطب می‌گذارد. در کتاب، شخصیت‌ها، اماکن و بسیاری دیگر از حالات، تنها با توصیفاتی تصویرسازی می‌شوند که در نهایت باید در ذهن خواننده پرداخته شود. در چنین حالتی، خواننده با مواد ذهنی‌اش اشاره‌های کتاب را تبدیل به تصاویر محسوس و قابل فهم برای شخص خودش می‌کند؛ اما فیلم تا به این اندازه فرصت جولان به تخیل‌ورزی ذهن در میدان تخیلات را نمی‌دهد. مخاطب در مواجهه با کتاب، به بخشی از دنیای درونی‌اش برای تکمیل مفاهیم مورد اشاره در کتاب رجوع می‌کند که در مجموع نهایت عاطفه‌ را بر او جاری کند. وقتی نویسنده با توصیفات خود از ظاهر و رفتار یک کاراکتر سعی در پردازش شخصیت آن درون ذهن مخاطب را دارد،‌ هر خواننده می‌تواند به شخصیت ساختگی خودش در طول داستان استناد کند. در هنگام مطالعه، ما تصویری را تخیل می‌کنیم که بیش‌ترین پیوند روحی را با آن برقرار کرده باشیم. اگر کتاب توصیف‌گرِ شخصیتی خودخواه باشد، در ذهن‌مان خودخواه‌ترین فردی که دیده‌ایم یا امکان تصورش را داریم، می‌سازیم. ما شخصیتی را در ذهن‌مان می‌سازیم که بیش‌ترین اثر را در روح‌مان گذاشته باشد و چون کتاب این فرصت را به ما می‌دهد، امکان القای احساسات بیش‌تری در کتاب وجود دارد.ساختار فیلم اما تا حدود زیادی از داشتن این مزیّت محروم است. فیلم همان چارچوبی را ارائه می‌دهد که کارگردان تدوین کرده است. همه‌ی تماشاگران فیلم ملزم به دریافت تصویری هستند که کارگردان ترسیم کرده و پرداخته است و نه آن‌ چه خودشان تخیل می‌کنند. فیلم یک تصویر می‌سازد اما کتاب‌خوانان شخصیت‌های خاص خودشان را از یک کاراکتر خاص دارا هستند. تصویری که بیش‌ترین قدرت القا را داشته باشد. لازم است این را هم در نظر بگیریم که علاوه بر قدرت انعطاف فوق‌العاده‌ی رسانه‌های نوشتاری، قدرت تخیل‌ورزی ذهن بشر بسیار نیرومندتر از صنایع سینمایی حال حاضر است.از طرفی این نکته را هم باید نظر گرفت که کتاب، با تصاویر موجود ذهن بازی می‌کند و جایی که تصویر و تجربه شخصی کم بیاورد، کتاب هم قدرت خودش را تا حدود زیادی از دست می‌دهد. در حالی که فیلم مانند یک سفر پر ماجرا توانایی این را دارد که تصاویر بسیطی را به ذهن بیننده تزریق کند که تا به حال تجربه‌اش نکرده است.استمرار در جهان داستانعنصر دیگری که کتاب را تأثربرانگیزتر از فیلم کرده است، زمان همنشینی مخاطب و اثر است. دنیای همه‌ی فیلم‌ها و کتاب‌ها را می‌شود در یک جمله خلاصه کرد. حتی می‌توان آن‌ها را در قالب بی‌روح یک خبر روزنامه‌ی حوادث گزارش‌دهی کرد. جنایت و مکافات: جوانی که یک پیرزن را به همراه خواهرش با تبر به قتل رساند و در آخر پشیمان شد.مرگ ایوان ایلیچ: یک وکیل دادگستری به دلیل بیماری درگذشت.اما لذتی که کتاب‌خواندن به ما می‌دهد هرگز به اندازه‌ی شنیدن یک خبر تک‌جمله‌ای نخواهد بود. همچنین بسیاری از کتاب‌ها را می‌توان در حجمی بسیار کوچک‌تر خلاصه‌نویسی کرد. می‌توان پیام اخلاقی آن‌ها را در یک جمله ادا کرد. اما آن تأثیر ماندگاری که کتاب با حجم زیادی از داستان و روایت به ما می‌دهد، تفاوت چشم‌گیری با یک پند تک‌پاراگرافه دارد. کتاب به ما این فرصت را می‌دهد تا زمانی طولانی‌مدت‌تر در دنیایش سیر کنیم و با جریان‌هایش همراه شویم. برای خواندن یک کتاب ممکن است یک هفته درگیر باشیم اما فیلم را با یک نشستِ در سینما از سر بگذرانیم. ما اصول زیادی در زندگی داشته‌ایم، اما تنها زمانی به آن‌ها توجه کافی کرده‌ایم که مدت مدیدی را با آن در زندگی‌مان سر کرده باشیم. تاجری که به خاطر نگرفتن رسید از شریکش ورشکست‌شده، بیش‌تر به این قاعده وفادار خواهد بود که «به هرکس پول می‌دهید رسید بگیرید.» این تاجر فقط قاعده‌ی «رسید» را نشنیده است، آن را زندگی کرده است. این زندگی‌کردن، همان غرق شدن در روایت و داستان است. داستان این فرصت را به ما می‌دهد تا در روایت کتاب زندگی کنیم. هر چه استمرار ما در دنیای داستان بیش‌تر باشد، عمق فهم ما از آن پیام‌اخلاقی تک‌جمله‌ای بیش‌تر خواهد بود. از آن‌جایی که کتاب زمان درازتری مخاطب را درگیر دنیای خودش می‌کند، اثر گذاری‌اش هم بیش‌تر است. هر چه استمرار حضور ما در جهان کتاب و زمان انس‌گرفتن‌مان با آن بیش‌تر باشد، ماندگاری آن اثر هم بیش‌تر خواهد بود. علاوه بر مدت زمان‌ تنفس در دنیای فیلم یا کتاب، گره خوردن داستان با اتفاقات روزمره‌ی زندگی هم پیوند خواننده با داستان را پرشمارتر می‌کند. ممکن است یک کتاب را در طول سفری یک‌هفته‌ای در قطار، اماکن تفریحی و مسافرخانه با خود همراه کنیم. این همراهی باعث می‌شود تا به اندازه‌ی تک‌تک خاطراتی که کتاب همسفر ما بوده است، به داستان و دنیای آن از لحاظ روحی گره بزنیم. هر چه زمان بیش‌تر، میزان پیوند ما با مفهوم کتاب هم بیش‌تر می‌شود. نکته‌ای که می‌تواند مزیت سریال به فیلم هم باشد. در نهایت گمان می‌کنم شبیه بسیاری از دوقطبی‌های دیگر، حق نه جسمی یک تکه و در انحصار یک سو، که جریانی است که میان دو قطب در جریان است. کتاب‌خوانی که فیلم ببیند، بی‌شک تخیل وسیع‌تری خواهد داشت و کتاب‌ها را زیباتر خواهد یافت. آن که مخاطب سینماست هم چنان‌چه کتاب بخواند، ذهن و خیالش عمق بیش‌تری خواهد گرفت و فریم‌ها را با نگاه ژرف‌تری به تماشا خواند نشست.یا حق!نوشته‌های مرتبط:معرفی چند کتابی که اخیراً خواندمشبی که ماه کامل شد: آیا عبدالمالک ریگی دوست‌داشتنی بود؟لازم به ذکره که این نوشته رو با همکاری دوست خوبم محمد کرابی آماده کردم.</description>
                <category>مرتضی یوسفی‌مقدم</category>
                <author>مرتضی یوسفی‌مقدم</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2020 19:03:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی چند کتابی که اخیراً خواندم</title>
                <link>https://virgool.io/arvatt/5books-galr2xfvzcbv</link>
                <description>پوست در بازی | نسیم طالبپوست در بازی نام آخرین کتاب نسیم طالب، نویسنده‌ی کتاب مشهور «قوی سیاه» است. این نویسنده یک مجموعه به نام Incerto دارد که پوست در بازی، پنجمینِ آن‌هاست. اما در مورد این کتاب:یک پادشاه دستور ساخت پلی را صادر می‌کند. به درخواست پادشاه در قرارداد ذکر می‌کنند که مهندسِ سازنده و خانواده‌اش باید به مدت دوماه زیر پل اسکان داشته باشند. طبیعی است که در چنین‌شرایطی مهندس تمام تلاشش را می‌کند تا سازه‌ی مقاومی طراحی و پیاده‌سازی کند؛ چون می‌داند پیامد سستی‌های پروژه، می‌تواند دامن خودش و عزیزانش را بگیرد. یا مثلاً حمورابی حاکم بابِل، قانون می‌گذارد که اگر سقف خانه‌ای فروریخت و پسر صاحب‌خانه فوت کرد، پسر معمار هم باید کشته شود. یک مثال جالب دیگری که دیدم در مورد سوهان‌هایی بود که سازنده عکس خودش را روی بسته منقش می‌کند. معمولاً ما این رفتار را نشانه‌ی خودشیفتگی می‌دانیم، اما جالب است که در چنین حالتی بیش‌تر می‌شود به محصول تولیدشده اعتماد کرد. در واقع، صاحب کارگاه تولید سوهان یا هر چیز دیگر، حیثیت خودش را به کیفیت محصول گرده زده است و قاعدتاً نمی‌خواهد ننگ محصول دامن عزّت خانوادگی‌شان را بگیرد.لُب مطلب و مفهوم «پوست در بازی» شاید همین باشد. در واقع نویسنده می‌گوید تصمیم‌گیران اگر در ریسک و ضرر انتخاب‌های‌شان شریک نشوند، تصمیم‌های‌شان اعتبار ندارد. نویسنده همین مفهوم را در مدیریت سازمان، اقتصاد، دین، اخلاق، سیاست و خیلی از حوزه‌های دیگر بررسی می‌کند و با مثال‌های متعدد و جالب، کاربرد این اصل را به خواننده نشان می‌دهد.اگر خواستید بیش‌تر با این مفهوم آشنا بشوید می‌توانید به اپیزود ۳۳ فصل دوم پادکست بی‌پلاس مراجعه کنید. البته مطالعه‌ی خود کتاب هم قطعاً توصیه می‌شود.علاوه بر نسخه‌ی چاپی، نسخه‌ی الکترونیک این کتاب هم در طاقچه و کتاب‌راه منتشر شده. متأسفانه در زمان خرید من در فیدیبو موجود نبود.نام اصلی: Skin in the gameناشر: نشر نویننویسنده: نسیم نیکولاس طالبمترجمین: سعید رمضانی و هادی بهمنیتعدا صفحه: ۳۶۰ (در اصل ۳۲۰ صفحه فارسی)اضطراب منزلت | آلن دوباتناز این کتاب ترجمه‌های زیادی متشر شده که من ترجمه‌ی زهرا باختری را مطالعه کردم. از ترجمه هم راضی بودم. منظور از «منزلت» همان منزلت اجتماعی است. یعنی تصویری که ما از خودمان در ذهن افراد جامعه می‌سازیم. این کتاب در مورد مراقبت‌ها و نگرانی‌های ما در مورد حفظ این جایگاه صحبت می‌کند و راه‌های درمان این استرس را شرح می‌دهد.نویسنده معتقد است دلایل بسیاری از جمله سبک زندگی مدرن، این اضطراب را افزایش داده است. نگرانی‌های ما برای پول‌دار شدن، مدرک تحصیلی، نوع لباس‌هایی که می‌پوشیم و خیلی دیگر از این دست مسايل که نگاه جامعه برای ما مهم است تشدید‌کننده‌ی این اضطراب هستند.در ابتدا کتاب با ریشه‌یابی علل اضطراب را آشکار می‌کند و در نهایت با کمک‌گرفتن از فلسفه، هنر، مذهب و بوهمیا (یک گروه که به نوع خاصی از سبک‌زندگی ضد بورژوازی علاقه داشتند) راه درمان را جلوی پای ما می‌گذارد.آلن دوباتن یک سخن‌رانی TED با محوریت همین موضوع ارائه داده که آن را هم به شما پیشنهاد می‌کنم.شاید خوب باشد که در مورد این کتاب یک حاشیه‌ی جالب هم بیاورم. یک بار ادریس میرویسی در اینستاگرامش ادعا کرد که استعداد خوبی در هدیه دادن کتاب به دیگران دارد. من هم به چالش کشاندمش و گفتم اگر راست می‌گویی و ادعا داری، یکی هم به من معرفی کن. لازم نیست هدیه بدهی، همین که معرفی کنی می‌توانم ادعایت را عیارسنجی کنم. گفت: «باید فکر کنم و در لحظه نمی‌توانم پیشنهاد بدهم.»چند روز بعد همین کتاب را به من هدیه داد (من فقط خواستم معرفی کند، اما لطف کرد و هدیه داد). از ادریس دلیل انتخاب این کتاب را پرسیدم که متأسفانه پاسخ رضایت‌بخشی نداد. اما الحق که کتاب مناسبی بود. اگر قرار بود یک کتاب دیگر از آلن دوباتن بخوانم، همین را انتخاب می‌کردم. به قول شاعر: «گاه باشد کودکی نادان/ به خطا بر هدف زند تیری.» :)توییت اله‌ی معرفی کتاب در مورد ماجرای اخیر :)تقدیم‌نامه کتاب خیلی جالب بود که دوست داشتم شما هم ببینید.دست‌خط اله‌ی معرفی کتاب بر کتاب اضطراب منزلتبریده‌ای از کتاب:اگر موقعیت ما بر روی این نردبان این‌قدر  اهمیت دارد، دلیلش این است که تصورمان از خودمان تا حد زیادی به تصویری که دیگران از ما می‌سازند متکی است. افراد استثنایی (مثل سقراط و مسیح) به‌  کنار، ولی ما انسان‌های غیراستثنایی برای این‌که بتوانیم خودمان را بپذیریم  به نشانه‌های احترام‌آمیزی از سوی جهان متکی هستیم.برای این کتاب، هم نسخه‌های چاپی هست و هم نسخه‌های دیجیتال در طاقچه و فیدیبو.نام اصلی: Status Anxietyناشر: چترنگنویسنده: آلن دوباتنمترجم: زهرا باختریتعداد صفحه: ۲۳۸فقط روزهایی که می‌نویسم | آرتور کریستالاین کتاب را نشر اطراف منتشر کرده. شبیه به این کتاب، عناوین دیگری هم دارد که هدف آن گردآوری چند جُستار از نویسنده‌های مشهور است. جستار یک متن غیر داستانی بین همین یادداشت‌های ویرگول و مقالات علمی است. در جستار نویسنده دیدگاه خودش را در مورد یک موضوع توضیح می‌دهد. این توضیح می‌تواند خودمانی و با زبان عامیانه باشد.فقط وقتی می‌نویسم، فکر می‌کنم.میشل دو مُنتنیآرتور کریستال جایزه‌ی به‌ترین جستار آمریکا را در سال ۲۰۱۰ به نام خودش ثبت کرده. پس این را می‌توانید مطمئن باشید که از نوشته و لحن آن خوش‌تان خواهد آمد. در این کتاب ۵ جستار با عناوین زیر وجود دارد:- سخن‌گوی تنبل‌ها (چرا موفق‌نبودن آسان نیست)- لذت‌های گناه‌آلود (آیا دعوای داستان ادبی و داستان ژانر رو به پایان است؟)- وقتی نویسنده حرف می‌زند (چرا به‌تر است خالقان متون محبو‌ب‌مان را نبینیم؟)- زندگی و نویسندگی (چرا زندگی و حرفه‌ی نویسندگی از هم جدا نیست؟)- دیگر کتاب نمی‌خوانم (آیا خواننده‌ی واقعی آخر داستان معلوم می‌شود؟) ناشر: اطرافنویسنده: آرتور کریستالمترجم: احسان لطفیتعداد صفحه: ۱۲۰گاه ناچیزی مرگ | محمدحسن علوان«گاهِ ناچیزی مرگ» که در ایران با نام «مرگی کوچک» هم منتشر شده، در مورد زندگی‌ِ پُر تلاطم شیخ محی‌الدین ابن عربی است. ابن عربی را به عنوان پدر عرفان نظری می‌شناسند. این شخصیت در میان عرفا طبیعتاً جایگاه ویژه‌ای دارد. از طرفی دشمنان و مخالفان سرسختی هم در میان مذهبی‌ها دارد. بسیاری از علما او را کافر می‌دانند و عقایدش را انحرافی.در هر صورت رمان مورد نظر،‌ کتاب جذابی است. روایت‌های جالبی دارد که صرف نظر از شخصیت محوری آن می‌تواند برای خواننده‌ی عمومی جذاب باشد. با خواندن داستان می‌توانید سیری در تاریخ اسلام، آندلس، خلفای اسلامی، وضعیت نشر علوم اسلامی در آن زمان و حتی جنگ‌های صلیبی داشته باشید. زندگی پر فراز نشیب ابن عربی هم به خودیِ خود محل توجه است. زندگی خود ابن عربی در کل این کتاب حول پیدا کردن ۴ نفر از «اوتاد» می‌چرخد. اوتاد به معنی میخ‌ها و جمع وتد است. هر وتد، ابن عربی را به جهشی در سیر و سلوک می‌رساند. در کتاب آخرین این وتدها شمس تبریزی است و داستان مواجهه‌ی محی‌الدین با آن‌ها روایت‌های درگیرکننده‌ای دارد.بر خلاف چیزی که انتظار داشتم، آن‌چنان کتاب عارفانه‌ای نبود تا بتواند بخشی از عطش‌های معنوی من را ارضا کند. آن چه من انتظار داشتم کتابی در وزن تذکرة الاولیا یا کمی پایین‌تر بود. اما تقریبا برای مخاطب معمولی نوشته شده بود با کمی مایه‌های عرفانی. یک ضعف دیگر کتاب هم بعضی انحرافات کتاب بود. البته برای این‌که داستان لو نرود نمی‌توانم به آن‌ها شاره‌ای داشته باشم. نویسنده، جوانی عربستانی است که جایزه‌ی بوکر عربی را هم دریافت کرده است. در کل با کمی چشم‌پوشی می‌توانم بگویم کتاب دل‌چسب و سرگرم‌کننده‌ای بود؛ مخصوصاً با قلم عالی نویسنده و ترجمه‌ی بسیار خوبی که نشر مولی ارائه داده بود.خبر بد، قیمت بالای کتاب است. چیزی حدود ۱۰۰ هزار تومان. البته من با تخفیف از طاقچه کتاب را خریدم به قیمت ۱۵ هزار تومان :)نام اصلی: موتُ صغیرناشر: مولینویسنده: محمدحسن علوانمترجم: امیرحسین الهیاریتعداد صفحه: ۵۰۴مفتش اعظم | فیودور داستایفسکیمفتش اعظم کتاب کوچکی است که در اصل یکی از فصول رمان بلند برادران کارامازوف است. از آن‌جایی که داستان مستقل است بارها به صورت کتابی مجزا چاپ شده و به فروش رفته است.به عقیده‌ی خیلی‌ها مفتش اعظم درخشان‌ترین فصل ادبیات داستانی جهان است! برادران کارامازوف داستان خانواده‌ی کارامازوف و چگونگی قتل پدر خانواده است و قطعه‌ی «مفتش اعظم» نیز نوشته‌ی یکی از برادران به نام ایوان است که  آن را در جریان اتفاقات رمان برای برادرش آلیوشا می‌خواند. این قطعه بازگشت خیالی حضرت مسیح به اسپانیای قرون وسطی و رویارویی او با اسقف اعظم است. در این داستان اسقف که مبلغ مسیحیت است، مسیح را به خواطر آموزه‌هایش بازخواست می‌کند و بازگشتش را مورد اعتراض قرار می‌دهد. این کتاب قطعه‌ای خیره‌کننده است که در آن به زیبایی بنیادهای انسان‌شناختی در مفهوم توتالیتاریستی آن واکاویده شده و چگونگی این‌که انسان تاب آزادی را نخواهد داشت به خوبی نشان داده شده (این‌جا فکر کنم کل کتاب باشد).یک جا هم دیدم که خود داستایفسکی گفته بود که این کتاب حرف‌های اصلی زندگی اوست.نام انگلیسی: The Grand Inquisitorناشر: اشارهنویسنده: فیودور داستایفسکی مترجم: کامل روزدارتعداد صفحه: ۹۳و چند کتاب شعر...از بین کتاب‌های شعری که اخیراً خواندم دو کتاب از خانم اعظم سعادت‌مند بیش‌تر از سایرین چشم من را گرفت.شاید مهم‌ترین نکته‌ی کتاب «زن‌»بودن شاعر بود. تا به حال از یک خانم غزل و شعر عاشقانه نخوانده بودم که به نوبه‌ی خود تجربه‌ی جالبی بود. ادراک عشق از زاویه‌ی یک بانو شاید نکته‌ی خاص این کتاب‌ها بود. برای مثال در این کتاب دیگر در هیچ‌جا شاعر به زلف یار و اشارت‌های ابرو اشاره نمی‌کند :)قیمت کتاب‌ها هم به شدت ناچیز بود. ۵ تومان و ۸ تومان.نام کتاب: لیلیِ آذرناشر: شهرستان ادبتعداد صفحه: ۹۰نام کتاب: بارانِ پس از برفناشر: کتاب فرداتعداد صفحه: ۹۶مطالب جالبی که از کتاب‌ها یا هر جای دیگه‌ای می‌بینم رو توی کانال تله‌گرامم به اشتراک می‌ذارم.شما رو دعوت می‌کنم مشترک این کانال بشین:«کانال دانایی»یا حق! https://virgool.io/arvatt/note-il0davhrnwma </description>
                <category>مرتضی یوسفی‌مقدم</category>
                <author>مرتضی یوسفی‌مقدم</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2020 16:31:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا امام علی را دوست نداریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/arvatt/lovemowla-s0t6xmtxazqq</link>
                <description>یکی از دوستانم به مناسبتِ روز مبعث در وصف پیام‌بر(ص) مطلبی با این مضمون را استوری کرده بود:«او برای من نماد مجسمِ تمام زیبایی‌هاست.»این دوست من، پیام‌بر اسلام(ص) را نماد تمام خوبی‌ها می‌دانست. مردی عاقل، خنده‌رو، شجاع، بی‌نهایت مهربان، عادل و...اما نمی‌دانم چرا به این ابراز ارادت‌ها زیاد خوش‌بین نیستم.فقط دوست من نیست که این‌گونه شیفته‌ی معصومین است. شما هم حتماً خیلی‌ها را دیده‌اید که با وجود اختلاف‌نظرهای مابین‌تان، جانش برای امیرالمومنین (ع) می‌رود. در عشق و بزرگ‌واری او به هر شیوه‌ای که بتواند لب به ستایش می‌گشاید. هر جایی که اعتراضی به اخلاق و منش حاکمیت داشته باشد،‌ مولا (ع) را عَلم می‌کند و از عدالت بی‌نظیر او قصاید می‌سراید. امام حسین (ع)، سرور شهیدان کربلا را که دیگر نگو...حضرت ابوالفضل، نماد ادب و شجاعت...گویی مولا (ع) کلکسیونی از خصایص فوق بشری است. سرآمد پهلوانان و جهادگران،ایستاده بر قله‌ی علم و تقوا،مهربان‌ترین و بارحم‌ترین موجودی که پهنه‌ی زمین، گام‌های گرمش را بر تن رنجور خود حس کرده است.در هر گرفتاری و منازعه‌ای آرزو می‌کنیم که کاش آن‌ها می‌بودند و با قضاوت حق‌محورانه‌شان منجی ما می‌شدند. ما معصومین را دوست داریم، چون آن‌ها را در همه‌ی ابعاد کامل‌ترینِ انسان‌ها می‌دانیم. کامل در هر ویژگی‌ِ بشری.اما چرا این تفکر آن‌چنان که خیال می‌کنیم درست نیست و من زیاد به آن خوش‌بین نیستم؟بگذارید یک مثال ساده بزنم تا موضوع بیش‌تر جا بیفتد. می‌دانید شاغول چیست؟تصویر یک شاغولشاغول یک وزنه است که از رشته‌ای آویزان شده. یکی از کاربردهای آن تعیین عمود بودن دیوار است. بنّاها برای این‌که ببینند یک دیوار، به درستی عمود بر زمین ساخته شده و کج نیست، شاغول را کنال دیوار آویزان می‌کنند. اگر دیوار با شاغول در یک راستا بود، به این نتیجه می‌رسند که به درستی آجرها روی هم بالا آورده شده. در غیر این‌صورت آن را اصلاح می‌کنند. در واقع،‌ شاغول یک ابزار است که با آن راستی دیوار را می‌سنجند. شاغول یک سنجه در دستِ بناهاست برای سنجش عمودی بودن دیوار.باید گفت که هر چیزی یک شاغول دارد. مثلاً شاغول و سنجه‌ی درستی استدلال، علم «منطق» است. سنجه‌ و شاغول محاسبات، علم «ریاضی» است. برای هر پدیده، شاغولی است که با آن، کمالش سنجیده می‌شود.اما اگر خود شاغول کج باشد چطور؟ با شاغول کج چگونه می‌توان راستیِ یک دیوار را با راستای شاغول انطباق داد؟ در این‌جا می‌رسیم به همان جمله‌ی معروف و پشتِ وانتی:هر گاه، ارزش‌ها عوض شوند، عوضی‌ها با ارزش می‌شوند.ارزش، همان شاغول یا سنجه است. کسی که سنجه‌ی درستی در دست نداشته باشد، قدرت اعتبارسنجی و امتیازدهی را از دست می‌دهد. انسان هم دارای یک شاغول است. یعنی از نظر هر کس، انسانی ایده‌آل‌تر است که با شاغول خودش هم‌راستاتر باشد. حال سوآل این‌جاست که آیا شاغول ما برای راستی‌سنجی معصومین کج نیست؟ یعنی ما که در گذر عُمر، به کرّات از اطرافیان فریب می‌خوریم، آدم‌ها را بعد از مدت‌ها می‌شناسیم، ما که بعد از سال‌ها تازه می‌فهمیم چه درست است و چه غلط، چگونه است که در تمام این مدتِ تغییر شخصیتی باز همچنان شاغول‌مان معصومین را «کامل» ارزیابی می‌کند؟ یا مثلاً چطور است که همه‌ی ما با اختلاف‌نظرهای متعدد باز ائمه را دوست داریم و آن‌ها را انسان‌های ویژه می‌پنداریم؟! مگر می‌شود شاغول‌هایی که در جاهای مختف با هم متعارض‌اند، در یک جا متحد و هم‌شکل، رفتار کنند؟!یک جای کارمان می‌لنگد. نه؟!علاوه بر «سنجه»، «پندار» هم در سنجش دخیل است. پندار، یعنی تصویر ما از واقعیتِ یک پدیده. مثلاً تصویر من از امام علی (ع) با تصویر شما از ایشان،‌ متفاوت است. در این حالت،‌ چون سنجه‌ی شخصی‌مان را بر تصویر شخصی‌مان از چیزی منطبق می‌کنیم، به این اتحادِ در نظر می‌رسیم. در مورد پندار قبلاً در یک نوشته توضیحاتی داده بودم. (با عیسی (ع) مخالفم)یکی از ایرادات این علایق ما این است که ما همه‌ی امام علی (ع) را دوست نداریم. زیرا همه‌ی او را نمی‌شناسیم. تصویر ما از او ناقص و محدود است. تصویر ذهنی من با تصویر ذهنی دوستم متفاوت است. تازه اگر همان تصویر محدود هم با واقعیت منطبق باشد.اما کار به این‌جا ختم نمی‌شود. اوضاع خراب‌تر از این حرف‌هاست.شاغول ما کج است؛ چون ناقص و جاهل و کم‌دانش هستیم. بنابراین ما آدمی را درست می‌دانیم که با شاغول ما هم‌راستا باشد. ما آدم‌های کج را درست و کامل می‌دانیم. پس اگر با امام علیِ (ع) واقعی برخورد کنیم، او را نخواهیم پذیرفت. همان‌طور که هم‌عصرهای ایشان نپذیرفتندش. ما امامی را قبول داریم که با شاخص‌های جاهلانه‌ی ما مطابقت داشته باشد. امامی که ما قبولش داریم، به اندازه‌ی خودمان جاهل است؛ چون با معیارهای جاهلانه‌ی ما جور در آمده. ما امام زمانی خیالی در ذهن خود ساخته‌ایم که خودمان قبولش داشته باشیم. امامی که مواضعی مشابه ما اتخاذ می‌کند. امامی به اندازه‌ی ما جاهل. اصلاً امامی که تماماً قبولش داشته باشیم، قطعاً معصوم نیست. چون خود ما هم بی‌خطا نیستیم.می‌ترسم در اولین مواجهه با امام زمان (عج) توی ذوق‌مان بخورد، زیرا که او عقاید ما را قبول ندارد.ما طرف‌دار عدالت نیستیم. طرف‌دار قضاوتی هستیم که حق را به ما بدهد. ما عدل علوی را قبول داریم چون هیچ تصویر دقیقی از آن نداریم. چون تازیانه‌های عدالت او بر ضدِ ما نتابیده است. هرگاه می‌گویند عدل علوی، در ذهن‌مان عدالت‌سرایی را متصور می‌شویم که خودمان بر کرسی قضاوتش نشسته‌ایم.ما مخالف «ظلم» نیستیم. مخالف «ظالم»ـی هستیم که با ما میانه‌ای ندارد.«او برای من نماد مجسمِ تمام زیبایی‌هاست.»بله. اما تعریف ما از زیبایی چیست؟تا چه حد به درستیِ این تعریف ایمان داریم؟ تا چه حد روی آن فکر کرده‌ایم؟ابداً منظور من این نیست که کورکورانه حرف‌های‌شان را قبول کنیم یا چشم به این اختلاف فکری ببندیم. منظور من این است که باید پیوسته شاخص‌های خودمان را «ارتقا» بدهیم. حداقل به آن‌چه می‌دانیم با اطمینان تکیه نکنیم. یک راه کوچک برای بازنگری باز بگذاریم.ممکن است برای‌تان پرسشی پیش آمده باشد که در هر صورت شاخص‌های ما با انسان‌های کامل یکی نمی‌شود که بتوانیم درستی آن را ارزیابی کنیم. سوآل به‌جایی است و فکر می‌کنم به‌تر است در آینده به آن بپردازیم. اما فعلاً تا همین‌جا بس است :)بزرگی خدایِ هرکس، به اندازه‌ی گنجایش عقلشه.یا حق! https://virgool.io/@mym/%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-m4tv6lwln7ry </description>
                <category>مرتضی یوسفی‌مقدم</category>
                <author>مرتضی یوسفی‌مقدم</author>
                <pubDate>Wed, 01 Apr 2020 19:35:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدرتِ دوست‌داشتن یا دوست‌داشتنِ قدرت؟!</title>
                <link>https://virgool.io/arvatt/lovepower-fytkfo0ajz7x</link>
                <description>شاید از همه بیش‌تر خواهرزاده‌ی کوچکم را دوست داشته باشم. یسنا هنوز سه سالش هم نمی‌شود. انبوه لُپ‌های دایی‌کُشش، لحن شیرین، چشم‌های افسون‌گر و حرکات ظریفِ کودکانه! خلاصه یک عدد خواهرزاده‌ی دل‌بر تمام‌عیار! اما با خودم فکر می‌کنم این علاقه‌ی من به او در چه چیزی ریشه دارد؟ آیا فقط یک علاقه‌ی کلیشه‌ای است که به همه‌ی کودکان می‌شود داشت؟ آیا ادامه‌دار خواهد بود و حتی در سنین بالا همراه من و او خواهد ماند؟مثلاً اگر یسنا بزرگ‌تر شود و در یک مسئله‌ی علمی با هم نزاع کنیم، چه می‌شود؟ نوع و شدت علاقه‌ی من به او همچنان ثابت خواهد بود؟ اگر به بخشی از اموال من آسیبی بزند چطور؟ اگر بدقولی کند و من را برای زمان زیادی منتظر بگذارد چه؟ علاقه‌های ما علت‌ها و ریشه‌های مختلفی دارد؛ اما قطعاً یکی از آن‌ها ایمنی است. ایمنی ما از کسی که دوستش داریم. به همین دلیل است که ما کودکان را بیش‌تر از همه دوست داریم. آدم‌های بی‌آزار و اصطلاحاً مظلوم هم به همین دلیل محبوب‌اند. ما آن‌ها را دوست داریم؛ چون از طرف‌شان خطری حس نمی‌کنیم.ما کسی را بیش‌تر دوست داریم که از گزند او بیش‌تر در امان باشیم.می‌دانیم که اگر عقیده‌ای را ابراز کنیم آن‌ها مخالفتی نمی‌کنند و درستی ادعاهای‌مان را نقض نمی‌کنند. آن‌ها به هویت ما با سوگیری‌های همیشه خنثای‌شان آسیبی وارد نمی‌کنند. آن‌ها اسباب و وسایل ما را خراب نمی‌کنند. اموال ما از آن‌ها در امان است.آن‌ها موقعیت شغلی ما را به خطر نمی‌اندازند.اگر دستوری به آن‌ها بدهیم، کاملاً مطیع هستند و پرستیژ مدیریتی ما را با فرمان‌پذیری حفظ می‌کنند.‌آن‌ها با توهین‌کردن، شخصیت ما را مورد هجمه قرار نمی‌دهند. پس روشن است که اگر بخواهیم فردِ محبوبی باشیم، نباید تا جایی که امکان دارد به منافع مادی و معنوی دیگران آسیبی بزنیم.اما سوآل این‌جاست که مگر همه بی‌آزار و مظلوم و توسری خور هستند؟ طبیعی است که چنین افرادی بسیار کم‌شمارند. همه به دنبال بیشینه‌کردن منافع خود هستند که این منجر به تعارض منافع و درگیری می‌شود. اگر تعداد اندکی هم ازین گونه‌ی بی‌آزار در جامعه یافت شود، در روند تکاملی اجتماع از رقابت‌ها جا می‌مانند و گوشه‌گیر می‌شوند.اگر بخواهیم بر این اساس علاقه‌ی خود به دیگران را تنظیم کنیم، چند نفر در جهان خواهند ماند که محبوب ما بمانند؟اگر آسیب‌رسیدن دلیلی باشد برای فروکاستن عشق و علاقه‌ی ما به اطرافیان،‌ آیا معنی‌اش آن نیست که کاخ علاقه‌ی خود را بر روی گسل ناامنی بنا کرده‌ایم که هر لحظه در آن بیم فروریختن است؟آیا می‌شود دیگران را دوست داشت، برای همیشه، با همه‌ی ویژگی‌های‌ زننده‌ی‌شان؟چه باید کرد؟زمانی بیش‌تر دیگران را دوست خواهیم داشت و عاشقانه همه‌چیز و همه‌کس را خواهیم پذیرفت که آسیب‌ناپذیر باشیم. کسی از همه عاشق‌تر است که قدرت‌مندتر باشد. برای فهم این موضوع دو حالت را در نظر بگیرید. فرض کنید دزدی ۱۰۰ هزارتومان از شما سرقت کند.اگر این مبلغ ۱۰ درصد مجموع سرمایه‌ی شما باشد،اگر این مبلغ ۱ درصد مجموع دارایی شما باشد.در کدام حالت بیش‌تر ناراحت می‌شوید؟طبیعی است که حالت اول، شما نفرت بیش‌تری به دزد پیدا خواهید کرد. چون در حالت دوم داراییِ بیش‌تری دارید و این دارایی یکی از مؤلفه‌های قدرت است. در حالت دوم قدرت بیش‌تر باعث می‌شود تا علاقه‌ی شما به دیگران تولرانس زیادی نداشته باشد. یک مثال دیگر نیاز به تأییدشدن است. اگر کسی گزاره‌های عقیدتی ما را نپذیرد و در هر مسئله‌ای اعتراض کند، کم‌کم سطح محبت ما به او سقوط می‌کند. ممکن است از او خشمگین شویم و رو به پرخاش بیاوریم. اما کسی که برای حرف‌هایش پایه‌های محکمی می‌بیند، حتی اگر دیگران او را تأیید نکنند، چون از درون مورد تأیید خودش است، احساس ضعف نمی‌کند. چنین شخصی چون قدرت گفتمانی دارد با سعه‌ی صدر می‌تواند مخالفان را بپذیرد و همچنان دوست‌شان داشته باشد.متأسفانه اکثر محبت‌های ما ریشه در نیاز دارد و از سر قدرت نیست. نیاز، تمنایی درونی است برای افزایش دارایی. این دارایی همان‌طور که مثال زدم، لزوماً مادی نیست و در بسیاری از موارد معنوی است. مثلاً دختری بدسرپرست که نیاز به یک تکیه‌گاه را عمیقاً در خودش احساس می‌کند. چنین کسی اگر به فردی از جنس مغایر رو بیاورد، بیش‌تر برای رفع همین نیاز «تکیه‌گاه» و «سرپرست» است. حال، اگر شریکش کمی در وجهِ مورد نیاز دختر اهمال کند، به راحتی شورِ محبت از قلب محتاجِ دختر خارج می‌شود. زیرا این محبت از سرِ نیاز است و نه از سر قدرت؛ نه از سر بخشندگی. تا زمانی که محبت ما به دیگران مشروط به رفع نیاز از طریق آن‌ها باشد، علاقه‌های ما شکننده، سست و محدود خواهد بود. در درجه‌ی اول باید قوی بشویم. افزایش قدرت هم انسان را محبوب می‌کند و هم عاشق.اما حجمِ دارایی تنها رکنِ قدرت نیست.مولفه‌های دیگری هم دخیل هستند که قدرت‌آفرین‌اند. یکی از آن‌ها عدم دل‌بستگی به دارایی‌هاست. همان که شاعر می‌گوید «ما خانه به دوشان غمِ سیلاب نداریم.» خانه به دوش بودن، یعنی هر لحظه بتوانی از همه‌چیز بگذری. به راحتی. بخشش فراوان، غنای روحی و بسیاری دیگر از خصیصه‌ها که هم انسان را محبوب می‌کند و هم عاشق، مؤثر در نیرومندی فرد هستند. البته این موضوع بسیار مفصل است و من نمی‌خواهم بیش‌تر ازین ورود کنم. فعلاً فتحِ باب کردم برای نوشته‌های بعدی. از این به بعد بیش‌تر در مورد قدرت و تأثیر آن بر رفتارهای انسانی می‌نویسم (به شرط حیات!). اگر هم دقت کرده باشید، ارتباط ظریفی بین این یادداشت و نوشته‌ی قبلی من با عنوان «بیایید کمی به بدها حق بدهیم» هست. این ارتباط با نوشته‌های بعدی هم وجود خواهد داشت :)محبت بالغانه از غنای فرد ناشی می‌شود نه از تهی‌دستی‌اش. از رشد ناشی می‌شود نه از نیاز. فردی که بالغانه عشق می‌ورزد، این نیازها را در جایی دیگر و به شیوه‌ای دیگر مثلاً با عشق مادرانه که در مراحل ابتدایی زندگی بر او جاری شده برآورده کرده است. بنابراین عشق پیشین سرچشمه‌ی قدرت است و عشق کنونی زاییده‌ی قدرت.روان‌درمانی اگزیستانسیالاروین یالومیا حق!</description>
                <category>مرتضی یوسفی‌مقدم</category>
                <author>مرتضی یوسفی‌مقدم</author>
                <pubDate>Wed, 25 Mar 2020 22:31:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیالکتیک |‌ بیایید کمی به بدها حق بدهیم</title>
                <link>https://virgool.io/arvatt/capacity-cb85qed5a7d7</link>
                <description>- دیدی چکار کرد؟! + آرش رو می‌گی؟- آره دیگه. واقعا آدم آشغالیه. آخه آدم با یک حرف ساده این‌قدر عصبی می‌شه؟! معلوم شد همه‌ی اون رفتارهای قبلیش تظاهری بیش نبوده. اَه...+ هر چی می‌گذره به دیگران برای بد بودن بیش‌تر حق می‌دم.- یعنی چی؟ + یعنی اون‌قدری که تو می‌گی هم آشغال نیست :)ـ نکنه می‌خوای بگی تقصیره منه؟ لابد آشغال هم خودمم.+ نه بابا! منظورم این نیست. بذار یک مثال ساده بزنم تا حرفم گویاتر بشه. فرض کن یک لیوان رو گذاشتیم زیر شیر سماوری که قطره‌های آب چکه‌چکه ازش خارج می‌شه و می‌افته توی لیوان. اوایل قطره‌ها ذره‌ذره ظرفیت لیوان رو پر می‌کنند ولی به بیرون چیزی تراوش نمی‌کنه. این روند به تدریج ادامه پیدا می‌کنه تا جایی که همه‌ی ظرفیت لیوان اشباع می‌شه. حالا با ریزش هر قطره‌ی کوچیک نه تنها لیوان اون رو توی خودش جا نمی‌ده بل‌که بخشی از آب‌های قبلی هم از لیوان سرریز می‌شن. معنی این سرریز شدن این نیست که اون لیوان حتی گنجایش یک قطره‌ی کوچیک رو نداره،‌ بل‌که به این معنیه که ظرفیت یک قطره‌ی اضافه رو نداره. یعنی بیش‌تر از این نمی‌تونه تحمل کنه.آدمی‌زاد هم مثل همین لیوانه ظرفیت معینی داره و ممکنه یک جایی بالاخره سرریز بشه. مثلاً اگر با کسی قراری داشته باشی و اون دیرتر از موعد به محل برسه، تو ناراحت می‌شی. درسته؟- آره. طبیعیه که ناراحت می‌شم.+ ناراحت می‌شی، ولی با توجه به این که اون شخص دوستت هست یک غُر کوچیک می‌زنی و بقیه‌ش رو خویشتن‌داری می‌کنی. این خویشتن‌داری یعنی این‌که یک چیزی رو ریختی توی خودت. ظرفیت خودت رو اِشغال کردی تا روابط دوستانه سالم و محفوظ بمونه. یا مثلاً وقتی توی خیابون یک نفر می‌پیچه جلوت و نمی‌ذاره به مسیر قانونیت ادامه بدی به خودت فشار میاری و ظرفیتت رو اشغال می‌کنی. شوخی‌کردن‌هایِ بی‌جای دوستان،فشارهای کاری،بیماری عزیزانت،ناکامی توی مراحل زندگیت،خارج شدن افسار کارها از دست،ضرر مالی دیدن توی یک تصادف و خیلی چیزهای دیگه،‌ می‌تونه تو رو عصبی، ناراحت و یا بی‌حوصله کنه. همه‌ی این‌ها مثل اون قطره‌های آبی هستند که در وجود تو انباشته می‌شن. تو فقط عصبی‌شدن امروز آرش رو دیدی؛ ولی خیلی دیگه از مشکلاتی که اون باهاش درگیره و از چشم‌های تو پوشیده‌ست رو نمی‌بینی. آرش امروز از کوره در رفت چون خیلی وقته که خودش رو قوی نگه داشته و مقاومت کرده. شاید اگر این حرف رو به آرشِ ۲ سال قبل می‌زدی به روی تو می‌خندید. شاید اصلاً یادش می‌رفت که توی چی گفتی؛ ولی الان ظرفیتش تکمیل شده و حتی تاب تحمل یک قطره‌ی کوچیک رو هم نداره. آرش می‌دونه که رفتارش اشتباهه،‌ فقط نمی‌تونه جلوی خودش رو بگیره. حق هم داره.- حق داره؟! یعنی کارش اشتباه نبوده؟+ چرا کارش اشتباه بوده، ولی باید کمی به‌ش حق بدی. خودِ من قبلاً خیلی‌ها رو سرزنش می‌کردم. نصیحت‌شون می‌کردم و باهاشون حرف می‌زدم. یادمه یکی از بچه‌ها خیلی بی‌نظم شده بود و برای زندگیش تصمیم‌های سرسری می‌گرفت. به‌ش گفتم چرا فلان‌کار رو نمی‌کنی؟ براش توضیح دادم که تصمیم هفته‌ی پیشش اشتباه بوده و لازمه که هرچه سریع‌تر اصلاحش کنه. می‌دونی چی به من گفت؟ گفت: «من خودم این‌ها رو می‌دونم. می‌دونم چی درسته، چی غلط. مشکل من اینه که نمی‌تونم. نمی‌کشم گزینه‌ی درست رو عملی کنم. توان ندارم درست فکر کنم.»این‌جور آدم‌ها به نصیحت نیازی ندارند. محتاج همدردی‌اند. شاید حداقل کاری که می‌تونیم بکنیم این باشه که سراپا براشون گوش بشیم و نخوایم ژست مشاورهای کارکشته رو بگیریم. همین!- خب چی شده؟ تو چی از آرش می‌دونی که داری این حرف‌ها رو می‌زنی؟+ من از آرش چیزِ زیادی نمی‌دونم. فقط می‌دونم سال سختی رو گذرونده. می‌دونم که همیشه اینی که الان هست نبوده. من هم در آینده کسی که الان هستم نخواهم بود. همه‌ی ما آدم‌های نرمالی به نظر می‌رسیم چون هنوز شرایط غیر نرمال رو درک نکردیم. همه‌ی ما تا جایی خوبیم و به رفتارهامون کنترل داریم که ظرفیت‌مون پر نشده باشه.- این‌جوری که تو داری می‌گی هر کسی حق داره هر کاری دلش می‌خواد بکنه و بعد هم بندازه گردن کم‌شدن ظرفیت. فکر نمی‌کنی داری بهانه برای توجیه می‌دی به دیگران؟+ تا حدودی راست می‌گی. اما نه دقیقاً. ببین در هر صورت زندگی قطره‌های مشکلات رو بی‌امان به سرمون می‌ریزه؛ مهم اینه که:با مشکلات بی‌خود خودمون رو کم‌ظرفیت نکنیم. تا جایی که امکان داره تاوان اشتباهات خودمون رو کم کنیم.کارهای ممکن رو برای افزایش ظرفیت روحی انجام بدیم و تا حد امکان هر روز برنامه‌ای برای تخلیه‌ی ظرف روحی‌مون داشته باشیم. آرش اگر تقصیری داشته باشه اینه که تلاشی برای افزایش سعه‌ی صدر انجام نداده. البته این رو هم نمی‌دونم. شاید انجام داده و ما خبر نداریم. این رو هم یادت باشه که ما به جای اون زندگی نمی‌کنیم. از چیزی که حس می‌کنه بی‌خبریم. یا حق!یک نفر می‌گفت مطالعه‌ی تاریخ ظرفیت روح آدم رو وسعت می‌ده. آدمی که با همه‌ی ملت‌ها زندگی کرده، اتفاقات روزمره کم‌تر اون رو شوکه می‌کنه و از پا در می‌آره. یا مثلاً مناجات و توکل به خدا، فکر کردن همیشه به اهداف هم گزینه‌های دیگه هستند.مولانا یک شعر داره که به نظر می‌رسه حافظ جوابش رو داده:مولانا:زین همرهان سست‌عناصر دلم گرفتشیر خدا و رستم دستانم آرزوستحافظ:ملول از همرهان بودن، طریق کاردانی نیستبکش دشواری منزل به یاد «عهد آسانی»شما چه روشی برای تقویت ظرفیت روحی پیشنهاد می‌کنید؟هرکسی که ملاقات می‌کنید در حال جنگ در میدانی است که شما هیچ‌چیز درباره‌اش نمی‌دانید! پس، مهربان‌تر باشید.احسان محمدی https://virgool.io/@mym/angry-gaemkedbxvdd </description>
                <category>مرتضی یوسفی‌مقدم</category>
                <author>مرتضی یوسفی‌مقدم</author>
                <pubDate>Tue, 10 Mar 2020 09:19:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهنمای نکته‌برداری از کتاب؛ قابل عرضه به تنبل‌ها و کمال‌گرایان</title>
                <link>https://virgool.io/arvatt/note-il0davhrnwma</link>
                <description>سنگ بزرگ، نشانه‌ی نزدن است.این ضرب‌المثل شاید به‌تر از هر گفته‌ای، تراژدی غم‌بار ما در جهت خلاصه‌برداری کتاب‌ها را توصیف کند. همیشه آن‌قدر نکته‌برداری از کتاب را دشوار و پر از پیچیدگی کرده‌ایم که در آخر از آن دست کشیده‌ایم. این بلا نفرین شومی است که دامن همه‌ی کمال‌گرایان را می‌گیرد.برای جلوگیری از «نشدن»، شاید «ساده‌سازی» یک روش مفید باشد.باید نکته‌برداری از کتاب را تا حد امکان ساده کرد؛ به‌طوری که نه مطالب به‌درد بخور از دست برود و نه برنامه‌ی نکته‌برداری قطع شود. «ره‌رو آن نیست گهی تند و گهی خسته رود» را هم خودتان بلد هستید. پس بیش‌ از این مصدع اوقات نمی‌شوم.شناخت انواع کتاب‌هاهر کتاب ۴ نوع بلا سر ما می‌آورد. البته از آن بلاهای شیرین. از این میان فقط یکی رسالت دانش‌افزایی را به گردن گرفته است. بدیهی است که این اصول فقط برای کتاب نیست و سایر رسانه‌ها مانند فیلم، مستند یا پادکست را هم شامل می‌شود. دانش‌افزایی: بعضی کتاب‌ها چیزهایی را به ما یاد می‌دهند که تا قبل از مطالعه‌ی آن نمی‌‌دانستیم.یادآوری: بعضی کتاب‌ها دانش تازه‌ای به مخازن ما اضافه نمی‌کنند،‌ اما اطلاعات قبلی را تقویت می‌کنند. مثل دیوارنگاره‌ای که پس از سال‌ها فرسایش، احیا می‌شود. طرح و رنگ‌ها همان هاست،‌ اما بر روی آن‌ها لایه‌ی جدیدی درج می‌شود.حس‌سازی: کتاب‌هایی هم وجود دارند که حامل هیچ دانشی نیستند، اما وضعیت احساسیِ ما را دگرگون می‌کنند. مانند اغلب کتاب‌های شعر، رمان یا تخیلی. این کتاب‌ها را می‌توان برای کسب حال خوب استعمال کرد.بینش‌ساز: کتاب‌هایی هم هستند که ممکن است دانشی منتقل نکنند اما چون نوع نگاه ما به مسائل را عوض می‌کنند،‌ ابزار تفکر ما را توسعه می‌دهند. این نوع کتاب‌ها کمک می‌کنند تا در آینده درک و تولید دانش توسط خواننده ارتقا یابد. گاهی یک تغییر کوچک در زاویه‌ی دید بسیاری از جهالت‌ها را پایان می‌دهد.کتاب‌های دانش‌افزا به دو طریق خواننده را عالم‌تر می‌کنند: اول) انتقال مستقیم از طریق جملات.دوم) دانشی که درون متن کتاب نیست و از تلاقی کتاب حاضر و دانسته‌های پیشین خواننده‌ برای او زاده می‌شود. در این‌جا کتاب فقط با یک اشاره بخش جدیدی به دایره‌المعارف خواننده اضافه می‌کند (دانشِ اشاره‌ای. جلوتر در مورد این گونه توضیح می‌دهم).در واقع ارزش هر کتاب فقط به دانش درون سطورش نیست،‌ بل‌که هر نوع اطلاعاتی که با مطالعه به ذهن خواننده خطور کند هم می‌تواند سطح ارزشی کتاب را مشخص کند. [همه‌ی کتاب‌ها این قدرت شورانگیز را ندارند. همه‌ی خواننده‌ها نیز.]و اما راه‌کار...کتاب‌های زیادی را تا به حال خوانده‌اید. آیا همه‌ی مطالبش در یادتان مانده است؟ حتماً پاسخ‌تان خیر است. در واقع همه‌ی مطالب کتاب ارزش به یادسپاری را ندارند. پس بیهوده تلاش برای حفظ آن‌ها نکنیم. بخشی از کتاب که باید در ذهن بماند، می‌ماند. هر علمی که تشنگی ما برای کسب آن بیش‌تر باشد،‌ ماندگاری‌اش هم بیش‌تر است و کم‌تر نیاز به یادداشت‌برداری دارد. به قول مولانا: «آب کم‌جو تشنگی آور به‌دست.»به عبارت دیگر برای این‌که بخش‌های بیش‌تری از کتاب‌ها را در خود ذخیره کنیم،‌ باید عطش فراگیری آن را بیش‌تر کنیم. در این صورت نیازی به ثبت بر روی کاغذ نیست، خودش در جان‌مان محفوظ می‌ماند. بعضی کتاب‌ها کارشان را بدون آن‌که بخواهید انجام می‌دهند و نیاز به نکته‌برداری نیست. در واقع خود شما توسط کتاب بازآفرینی شده‌اید و دیگر آن آدم سابق نیستید. پس نگران نکته‌برنداری نباشید. نکته‌‌ها در خودتان ذخیره شده‌اند. کتاب‌های بینش‌ساز و حس‌ساز ازین قبیل هستند.بسیاری از اطلاعات کتاب‌‌ها به کار نمی‌آید، اما ممکن است در آینده مفید باشد. در این صورت نیاز نیست جزئیات مطالب را بدانیم. فقط کافی است نمایه‌سازی کنیم. به بیانی آشناتر فقط فهرست‌بندی کنیم. همین که بدانیم فلان‌کتاب مثلا در مورد «تقویت مهارت‌های کلامی» نکاتی دارد بس است. در آینده اگر نیازی شد می‌دانیم که به کجا باید رجوع کنیم و با تشنگی بیش‌تر جذبش کنیم. از روی بی‌میلی هیچ‌وقت آب (علم) ننوشید، اما نشانیِ چشمه‌ها را به خاطر بسپارید.در بالا به «دانش اشاره‌ای» اشاره‌ای کوتاه کردم. دانشی که در کتاب وجود ندارد اما در ذهن خواننده مانند جرقه‌ای شعله می‌گیرد و اگر ثبت نشود ممکن است به فراموشی سپرده شود. برای این گونه حتماً نیاز به یادداشت‌برداری هست. همیشه دم دست‌تان یک دفترچه‌ی یادداشت داشته باشید. می‌توانید آخر کتاب بنویسید و یا حتی مثل من داخل نرم‌افزارهای موبایل ذخیره کنید. در هر صورت یک جا داشته باشید تا این ایده‌های فرّار را در بند کنید. البته می‌توانید اهمیت‌سنجی کنید و در صورت کم‌اهمیتی بی‌خیال‌شان شوید. اما اگر ثبت نکنید بعید است که در آینده دوباره به آن‌ها برسید. این جرقه‌های ذهنی ممکن است هیچ ربطی به محتوای اصلی کتاب نداشته باشد. مثلاً ممکن است در حین مطالعه‌ی یک کتاب شعر،‌ ایده‌ی یک استارتاپ در ذهن‌تان خلق شود.به‌تر است نکته‌نویسی را پس از مطالعه‌ی کتاب شروع کنید. این کار را می‌توانید بعد از پایان هر فصل هم انجام بدهید. زیرا بسیاری از مطالب و نکات نقش مهمی در سناریوی اصلی کتاب ندارند و هرچه جلوتر بروید مطالب اصلی‌تر بیش‌تر خودشان را نشان می‌دهند. زمانی می‌توانیم به اهمیت مطالب پی ببریم که یک دید کلی نسبت به مفهوم کلی کتاب در ذهن داشته باشیم. با این روش جایگاه فصول هم در ذهن‌مان شکل می‌گیرد. پس از مطالعه می‌توانیم نقشه‌ی ذهنی یا Mindmap را برای کتاب ترسیم کنیم.چکیده۱) خیلی از مطالب در وجودتان ذخیره می‌شود و نیازی به یادداشت‌برداری ندارد (یادداشت‌برداری وجودی). یا به صورت حسی یا به صورت گزاره‌های دانشی در وجود شما ماندگار می‌شود.۲) برای این‌که یادداشت‌برداری وجودی در ما تقویت شود باید به عطش خودمان شدت ببخشیم. نیازها و سوآل‌های‌مان را مرتب کنیم. همچنین کاربرد مداوم هم در ماندگاری وجودی مؤثر است.۳) بسیاری از کتاب‌ها صرفاً با فهرست‌بندی یا توضیحات دوخطی نکته‌برداری می‌شوند.۴) دانش اشاره‌ای را در صورت نیاز حتماً باید ثبت کرد؛ زیرا ممکن است دوباره جرقه نزند و فراموش شود.۵) ثبت نکاتی که احتمال می‌دهید فراموش کنید و به آن‌ها نیاز هم دارید.۶) نکته‌برداری درجا نکنید. بگذارید پس از مطالعه‌ی کامل کتاب یا فصل. ترجیحاً به صورت بصری (Mindmap). نکته‌برداری به‌تر است جزئی نباشد و کل به جزء باشد.یا حق!پایان. https://virgool.io/@mym/%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D9%81%D8%B3%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%85-cbs49guaoqjy این نوشته‌ی مرتبط رو هم پیشنهاد می‌کنم: https://virgool.io/SevenBooks/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D9%81%D8%B8-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B2%D9%88%D8%B1-%D9%86%D8%B2%D9%86%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-zhhegcqknj8t </description>
                <category>مرتضی یوسفی‌مقدم</category>
                <author>مرتضی یوسفی‌مقدم</author>
                <pubDate>Wed, 26 Feb 2020 11:08:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفاوت سرگرمی با تفریح</title>
                <link>https://virgool.io/arvatt/tafrih-bmgwko5lkxo8</link>
                <description>این نوشته درباره‌ی تمایز سرگرمی و تفریح نوشته شده است. برای باز شدن موضوع سعی می‌کنم مثال‌های مناسبی را به عنوان شاهد بیاورم تا گویایی موضوع بیش‌تر شود. در ابتدا به نزاع محترمانه‌ی دو تن از اساتید می‌پردازم و سپس در مورد آن‌ها به قضاوت می‌نشینم.روزی در دانشکده‌ی ما جلسه‌ای برگزار شد که برای مدت کوتاهی از آن استفاده کردم. در این نشستِ دانشجویان و اساتید، گفت‌وگویی بین دو نفر از استادان شکل گرفت. دکتر «الف» که سن بالاتری نسبت به دکتر «ب» داشت، معتقد بود تا می‌شود باید از وقت استفاده کرد. باید عصاره‌اش را کشید و قدرش را دانست. به هیچ‌وجه نباید آن را اسراف کرد. مثال‌هایی هم از دوران جوانی‌اش آورد و از مسیر دشوارش تا رسیدن به استادتمامی دانشگاه فردوسی مشهد گفت. حقیقتاً راه را میان‌بُر زده بود. در این سن، کم‌تر کسی به این جایگاه رسیده بود. از این تعریف کرد که از کوچک‌ترین بازه‌های زمانی نهایت استفاده را برده است. ادعا می‌کرد حتی زمان انتظار پشت در اتاق اساتید را هم هدر نداده و زنده کرده است. عاجزانه از بچه‌ها خواست تا کم‌تر بازی کنند. کم‌تر دورهمی بگیرند و تا می‌توانند وقت خود را وقف مطالعه و تحقیق کنند. دکتر «ب» که افتخارات کم‌تری نسبت به دکتر «الف» داشت، تریبون را در اختیار گرفت و بسیار محترمانه ترس خودش از سبک‌زندگی دکتر «الف» را بازگو کرد. او گفت: «روش شما بسیار سخت‌گیرانه است. نباید دانش‌جویان را از نشاط زندگی محروم کرد. همان‌طور که دانش‌جو به پژوهش و پیشرفت آکادمیک نیاز دارد، به سرگرمی و تفریح هم نیازمند است.» حتی اعتراف کرد که خودش بعد از کلاس‌ها، بارها از بازی‌های موبایلی بهره برده. در این‌‌جا سوآلی مطرح می‌شود که برای قضاوت میان این دو بزرگوار مفید است. - سرگرمی یا تفریح چیست؟ - فایده‌ی این دو چیست؟ - آیا تمایزی میان این دو وجود دارد؟بگذارید با ترسیم شکل و بیان یک مثال دیگر، توضیح را پیش ببرم. فرض کنید که شما راننده‌ی خودرویی سواری هستید که از مشهد راهی تهران است. همزمان با شما خودروی دوست‌تان هم از مبدأ حرکت می‌کند. در راه هر ۱۰۰ کیلومتر یک پمپ بنزین وجود دارد. باک خودروی شما و دوست‌تان به اندازه‌ی ۱۲۰ کیلومتر سوخت ذخیره دارد. مصرف سوختِ خودروهای‌تان هم یکسان است. وقتی به پمپ‌بنزین اولی می‌رسید، همچنان می‌توانید به مسیرتان ادامه بدهید؛ اما ۲۰ کیلومتر دیگر که سوخت‌تان ته بکشد، دیگر پمپ‌بنزینی وجود نخواهد داشت. وقتی به پمپِ اول می‌رسید سرعت را کاهش می‌دهید و فرمان را به سمت پمپ‌بنزین می‌چرخانید. اما خودروی دوست‌تان به مسیر خودش ادامه می‌دهد. در این‌جا، تا زمانی که شما منتظر پر شدن باک‌تان هستید، هیچ حرکت رو به جلویی (تهران) ندارید، در حالی که دوست‌ شما خودش را به مقصد نزدیک‌تر کرده است. بیایید چند واژه را تعریف کنیم.کار مثبت: هر فعالیتی که در راستای رسیدن به هدف (مقصد) باشد.کار منفی: هر فعالیتی که در خلاف راستای رسیدن به هدف باشد.خنثای لازم: هر فعالیتی که نه ما را به عقب ببرد و نه به پیش، از طرفی اگر انجام نشود امکان انجام کار مثبت را از ما می‌گیرد. ممکن هم هست باعث افت کیفیت کار مثبت شود.خنثای نالازم: هر فعالیتی که در مسیر ما را ثابت نگاه می‌دارد، از طرفی نیازی هم به انجام آن نیست. یعنی از نوع «خنثای لازم» نیست.اگر اصطلاحات بالا را در یک شکل ترسیم کنیم مانند زیر می‌شود:یک فعالیت می‌تواند سایه‌ای بر روی هر دو محور داشته باشد.در تصویر بالا:A در حال انجام کار مثبت است، چون در راستای هدف حرکت می‌کند.B در حال انجام کار منفی است.اما در مورد C و D باید به نکات دیگری توجه کرد. هر دوی این افراد بر روی محور خنثی حرکت می‌کنند. یعنی با حرکت‌شان به سمت هدف پیش نمی‌روند. نکته‌ی دیگری که باید توجه کرد «ضروررت» انجام آن‌هاست. اگر C فقط با انجام کارش می‌تواند به مسیر اصلی (محور هدف) بازگردد، خنثای لازم محسوب می‌شود. اگر نیازی به آن نیست و بدون آن هم می‌تواند به مسیر خودش ادامه دهد، خنثای غیر لازم است. حتی اگر D هم به اندازه‌ی حرکت C نیازش برطرف شود، ادامه‌ی حرکتش از نوع خنثای نالازم است. پس ضرورت و همچنین مقدار ضرورت در محور خنثی، تمایز خنثای لازم و خنثای نالازم را مشخص می‌کند.در مثال رانندگی هم همین‌طور است. درست است که شما برای دریافت بنزین، دقایقی را توقف کرده‌اید، اما این توقف لازم است. شما در این توقف هیچ حرکت رو به جلویی ندارید، اما اگر اقدام به پرکردن باک نمی‌کردید، ۲۰ کیلومتر جلوتر،‌ از حرکت یا «کار مثبت» باز می‌ایستادید. همان‌طور که دوست شما با این اشتباه و ادامه دادن به کار مثبتِ بی‌جا، امکان پیش‌روی در آینده‌ی نزدیک را از خود سلب کرد.خنثای لازم همان تفریح است وخنثای نالازم سرگرمی‌ست.در واقع تفریح، کار نیست اما اگر انجام نشود، امکان انجام کار را می‌گیرد. پس ضروری است و نیاز مبرم.سرگرمی تفریح نیست، چون بدون انجام آن هم می‌توان به کار ادامه داد.تمایز بین سرگرمی و تفریح در نوع کار نیست؛ در جایگاه کار است. در جهتش و ضرورتش.برای نمونه اگر شب امتحان درس می‌خوانید و به آن نیاز دارید، در حال انجام کار (کار مثبت) هستید. چون در راستای هدف (موفقیت در امتحان) است.اگر چُرت میان‌روزی می‌زنید، در حالی که ادامه‌ی مطالعه امکان‌پذیر نیست، تفریح است.اگر با یک ساعت استراحت نیازتان برطرف می‌شود و شما یک ساعت و نیم بخوابید، فعالیت شما شامل یک ساعت تفریح و نیم‌ساعت سرگرمی است.اگر آن نیم ساعت را به مطالعه‌ی کتاب غیر درسی اختصاص بدهید، خودتان را سرگرم کرده‌اید. بنابراین حتی مطالعه‌ی کتاب غیر درسی هم چون در راستای هدف نیست و ضرورتی هم ندارد، سرگرمی محسوب می‌شود. مثال‌های دیگری هم هستند.آیا شهربازی رفتن سرگرمی است؟بازی‌های موبایل چطور؟رفتن به استخر، فوتسال، شنیدن موسیقی در بالای کوه،‌ رستوران رفتن با دوستان.همه‌ی این‌ها را زمانی می‌شود تفریح حساب کرد که نیازی به انجام‌شان باشد. حتی بازی‌های کامپیوتری هم اگر لازم باشد، تفریح محسوب می‌شود. مثلاً خود من که انبوه متراکمی از هیجانات تخلیه‌نشده هستم، اگر خودم را از طریق بازی‌های کامپیوتری (اکثراً PES یا FIFA) تخلیه نکنم، یا در رفتارهای روزانه زودتر عصبی می‌شوم و یا در حین کار تمرکزم را از دست می‌دهم. اگر با یک ساعت بازی، هیجانم تخلیه شود و من ادامه بدهم، الباقی‌اش در دسته‌ی سرگرمی قرار می‌گیرد.البته نشاط و شادی هم بخشی از نیاز ماست. حتی اگر به طور ریشه‌ای نگاه کنیم، هدف غایی ما خوش‌حالی و لذت است. کار مثبت هم، فعالیتی است برنامه‌ریزی‌شده برای کسب لذت. شادابی، انگیزه و توان کار را افزایش می‌دهد. کیفیت آن را بالا می‌برد و حتی تمرکز را جمع‌تر می‌کند. از آن‌جایی که سرگرمی از شکل کار آن مشخص نمی‌شود، نمی‌توان دیگران را بر اساس کاری که انجام می‌دهند سرزنش کرد. ممکن است برای یک نفر، شهربازی رفتن، تفریح باشد و برای دیگری کتاب‌خواندن سرگرمی باشد.ممکن است برای یک نفر رفتن به ورزشگاه تفریح باشد و برای دیگری کار منفی به شمار بیاید.تفریح، نیاز روح و بدن افرادی است که در زندگی‌شان، اهداف مشخصی را دنبال می‌کنند. هر چه شوق رسیدن به هدف بیش‌تر باشد، خویشتن‌داری از انجام سرگرمی هم شدت می‌گیرد. کسی که رسیدن به هدف برایش مهم است،‌ نمی‌تواند برنامه‌ی مدونی برای تفریح روزانه در نظر نگیرد. چنین شخصی منابع فردی خودش از قبیل وقت،‌ تمرکز و پول را صرف کاری نمی‌کند که می‌توانست از آن‌ها به شکل بهینه‌تری استفاده کرد. این قاعده برای جامعه هم قابل تعمیم است. شهر خوب، تفریح‌گاه‌ها را با ظرافت و نگاه آرمان‌گرایانه طراحی می‌کند.ممکن است با خود بگویید عجب معیار سخت‌گیرانه‌ای! از کجا این همه دقت صرف تعیین مرز سرگرمی و تفریح کنیم؟من هم می‌گویم که این سنجه تنها یک معیارِ ایده‌آل است. کاملاً بهینه‌بودن دشوار است،‌ اما تا زمانی که معیاری نباشد، راه نزدیک‌شدن به آن را پیدا نمی‌کنیم. اگر اهداف برای‌مان مهم است،‌ حداقل، تلاش‌مان را برای بیشینه‌کردن «کار مثبت» به کار بگیریم.یا حق!پیشنهاد:مهم‌تر، گزینه‌ی انتخابیِ ماست یا دلیل انتخاب آن؟ https://virgool.io/arvatt/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%82%D9%84%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7%D8%AD%D8%B7%D9%84%D8%A8-rsxeyx8fdny5 </description>
                <category>مرتضی یوسفی‌مقدم</category>
                <author>مرتضی یوسفی‌مقدم</author>
                <pubDate>Sat, 08 Feb 2020 21:25:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربیات یک کم‌اراده برای تقویت اراده‌</title>
                <link>https://virgool.io/arvatt/erade-uwdtocshag6l</link>
                <description>وقتی که ما یک تصمیم توی زندگی‌مون می‌گیریم و می‌رسیم به جایی که باید اون گزینه رو عملی کنیم، با مفهوم «اراده» مواجه می‌شیم. اراده یعنی توانایی اعمال تصمیمِ گرفته‌شده و مقابله با موانع درونی و بیرونی اجرای اون ایده.اگر بخواهیم ابزاری نگاه کنیم، اراده رو برای محقق‌شدن خواسته‌هامون نیاز داریم. اگر خواسته‌ای نداشته باشیم، یا برای عملی‌کردن‌شون با موانع قدرت‌مندی مواجه نشیم، طبیعتاً نیاز به میانجی‌گری اراده نخواهیم داشت. اراده نه‌تنها در انجام کارهای سخت، بل‌که در تکرار یک وظیفه‌ی ساده هم مشارکت داره. تقریباً همه‌ی ما می‌تونیم یک کار خوب رو «یک» بار انجام بدیم. اما تفاوت آدم‌ها با هم‌دیگه، سر توانایی تعداد تکرار اون عمل محک می‌خوره.پس ما اراده رو می‌خواهیم تا بتونیم کارهامون رو به سرانجام برسونیم و ذات قدرت‌مندبودنِ اراده، مزیتی نیست. ما دو راه داریم تا تعداد کارهای انجام‌شده رو افزایش بدیم:الف) استفاده‌ی حداکثری از اراده‌ی موجود.ب) اگر احساس می‌کنیم باز هم کم می‌آریم، تقویتش کنیم. الف) چطور از اراده‌ی موجود حداکثر استفاده رو ببریم؟اراده مثل یک باتری شارژی می‌مونه. یعنی ظرفیتی داره و با هر بار استفاده از شارژش کم می‌شه. به همین دلیل هم هرچه در طول روز برای کارهای غیرضروری استفاده کنیم، برای انجام وظایف اصلی با کمبود شارژ مواجه می‌شیم. خیلی از فروش‌گاه‌ها ازین نقطه‌ضعف ما سواستفاده می‌کنند. برای نمونه، به چیدن موذیانه‌ی قفسه‌های اجناس اشاره می‌کنم. فرض کنید کالاها رو در فروش‌گاه به گونه‌ای مرتب کنیم که اجناس جذاب، فریبنده و البته گران‌قیمت در جلوی مغازه باشند و هرچه به سمت انتهای فروش‌گاه نزدیک می‌شیم از قیمت‌شون کاسته بشه. در این صورت چون مشتری شدیداً جذب کالا می‌شه؛ اما با توجه به قیمت بالا قادر به خرید نیست و یا باید کلی حساب‌کتاب کنه و مردد بشه، شارژ باتری اراده‌اش کم‌تر می‌شه. حالا چون چیدمانِ زیرکانه تونسته اراده‌ی مشتری رو تضعیف کنه، دیگه قدرت مقابله با پیشنهادهای وسوسه‌انگیز فروشنده رو نداره و ممکنه به راحتی کلی جنس غیر ضروری بخره. روال عادی زندگی هم شبیه همینه. ما هرچه از ابتدای روز شارژ اراده‌مون رو صرف کارهای مختلف کنیم، در آخر روز پایداری خودمون در مقابل وسوسه‌های کوچیک رو از دست می‌دیم و مقهور ضعفِ اراده می‌شیم.یعنی ایستادگی ما در مقابل یک وسوسه در اول روز بیش‌تر از ایستادگی شبِ همان روز در مواجهه با همان وسوسه‌ی مشخصه. پس برای تأکید یک بار دیگه می‌گم که:یا باید ظرفیت باتری رو زیاد کرد (که به معنی افزایش توان اراده‌ست).یا از ظرفیت موجود حداکثر استفاده رو کرد.گزینه‌ی اول رو می‌ذارم که آخر توضیح بدم.اما برای استفاده‌ی بهینه از یک قاعده‌ی ساده استفاده می‌کنم:اگر غلبه بر تمایلات معکوس می‌تونه از انرژی باتری کم کنه، پس یا باید- در معرض وسوسه‌های مخالف (تمایلات ناسازگار) قرار نگیریم یا - از تمایلات هم‌راستا کمک بگیریم.اراده یعنی توانایی غلبه‌ی عملی بر تمایل معکوس. مثلاً وقتی صبح زود باید از خواب بیدار بشیم، چون یک تمایل شدید و قوی‌تر از جاذبه‌ی زمین ما رو به رخت‌خواب چسبونده، سخته که باهاش مبارزه کنیم. بیدارشدن یعنی غلبه بر همین نیروی شدید مدّنظر. تمایلات ناسازگاراگر در معرض وسوسه‌های مخالف قرار بگیریم مدام باید با اون‌ها مبارزه کنیم تا کاری که فکر می‌کنیم درسته رو انجام بدیم. غافل از این‌که این مبارزه‌ی درونی کلی از شارژ اراده رو کم می‌کنه و در نتیجه این ضعف ارادی، ما رو در کاری که لازم می‌دونیم هم‌راهی نمی‌کنه.برای نمونه موقع کنکور ارشد که در اتاق خواب‌گاهم ساکن بودم از بیرون اتاق و راه‌روی مشترک بین اتاق‌ها کلی سر و صدا می‌اومد. مثلاً دوستان در حال تهیه‌ی چای -اشرف نوشیدنی‌های جهان- بودند یا تدارک تماشای گروهیِ یک مسابقه‌ی فوتبال رو می‌دیدند. از همه بدتر دعوت‌شون به یک پیاده‌روی دور پارکِ ملت بود. پارکی که اون‌طرف خیابون دانش‌گاهِ فردوسی جا داره و مأمنِ دمِ دستیه خیلی از دانش‌جوهاست.خب طبیعیه که در مواجهه با این همه وسوسه در یک زمان کوتاه چه‌قدر فرسوده می‌شدم. برای مثال فرض کنید موقع کار در یک اتاق محبوس شدید و روی میزتون نوشیدنی خیلی محبوب‌تون رو گذاشتند. با این وجود به شما دستور می‌دن که حق ندارید ازش حتی جرعه‌ای بنوشید و صرفاً حق تماشا دارید. حالا این حالت رو تنها بدون وجود اون نوشیدنی یا بدون دستور ممانعت تصور کنید. به‌نظرتون در کدوم حالت زودتر از کار خسته می‌شید؟!اما چیزی نگذشت که به هم‌راه یکی از دوستان، سالن‌مطالعه‌ی مرکزی که نزدیک به خواب‌گاه هم بود رو به عنوان محل موعود انتخاب کردم. به شکل قابل توجهی مطالعه در این مکان ساده‌تر شده بود. زمانِ خیلی بیش‌تری رو برای این کار می‌ذاشتم و کم‌تر خسته می‌شدم. همه‌ی قوت مطالعه به خاطر این بود که از وسوسه‌ها دور شده بودم و انرژی درونی‌ام رو برای خنثی‌کردن اون‌ها تلف نمی‌کردم. بنابراین با مقدار انرژی ذخیره‌شده راحت‌تر می‌تونستم به اراده‌م کمک برسونم تا از پس غلبه بر موانع موجود بر بیاد.تمایلات هم‌راستاپرهیز از تمایلات ناسازگار جزئی از سازکار تسهیل‌گره. مددگیری از تمایلات هم‌راستا هم جزئی دیگه ازین ساختار یاری‌گره. «تمایلات هم‌راستا» یعنی اگر قراره از نقطه‌ی الف به نقطه‌ی ب حرکت کنیم، از مسیری بریم که تا نقطه‌ی ب سراشیبی وجود داره. این‌جوری توی مسیر غِل می‌خوریم و نیازی به صرف انرژی نداریم. یا به بیان دیگه، اگر تمایلات مخالف ما رو در انجام وظیفه خسته می‌کنه، پس طبیعتا تمایلاتِ هم‌راستا با وظیفه‌یِ مدنظر، کار رو ساده‌تر می‌کنه. در این حالت مقدار مصرفیِ باتری اراده کم‌تر از حالت‌های دیگه می‌شه. محمدرضا شعبان‌علی در یک یادداشتش، مثال جالبی می‌زنه:می‌خواهیم برای اتاق خود مبل بخریم. معیار خرید چیست؟در مسئله‌ای به همین سادگی، سه نگاه کاملاً متفاوت وجود دارد.نگاه اول اینکه: مبلی را  می‌خرم که به سلیقه‌ام نزدیک‌تر باشد: رنگ آن، جنس آن و طراحی آن به سلیقه‌ام و به خانه‌ام و به رنگ پرده‌ام و شکل میزم و به چوب کتابخانه‌ام بیاید. نگاهی که بیش از هر چیز، چیدمان محیط کار یا زندگی را مورد توجه  قرار می‌دهد.اما نگاه دومی هم وجود دارد: مبل، باید مبل باشد. یعنی وسیله‌ای برای نشستن. پس باید چیزی را بگیرم که برای نشستن مناسب باشد. بشود راحت بر روی آن نشست. برای بدنم مناسب باشد. ارگونومی در آن رعایت شده باشد و مواردی از این دست.البته نگاه سومی هم وجود دارد: این مبل قرار است چه رفتاری را در کسی که روی آن می‌نشیند، ایجاد کند؟این مبل را برای اتاق جلسات می‌خواهم. اگر خیلی راحت باشد، جلسه‌ها طولانی خواهد شد. ترجیح می‌دهم به شکلی باشد که افراد خودشان را روی آن رها نکنند.حتی برای خانه هم، این مسئله مهم است. دوستی می‌گفت محمدرضا! مطمئن هستم که متوسط نشستن مهمان‌ها در نوروز در خانه‌ی من دو برابر جاهای دیگر است و این اعصابم را خرد می‌کند. بخش اصلی هم به خاطر این مبل‌های لعنتی است که کسی که رویش می‌نشیند نمی‌تواند به راحتی بلند شود.نگاه اول، بر Style یا سبک تاکید دارد.نگاه دوم، بر Function یا عملکرد.نگاه سوم، بر Behavior یا رفتار.غلبه ندادن تمایلات ناسازگاریکی از مشکلات همیشگی تاریخِ زندگیم، ساعت خواب و بیداریه. این‌که به موقع بتونم بخوابم و بیدار بشم. این خصیصه در شرایط عادی زیاد مشکل‌ساز نیست، مگر این‌که مجبور باشید صبح زود، به انگیزه‌ی کار یا تحصیل از خواب بگذرید. شرکتی که من در اون شاغلم، مثل خیلی از جاهای دیگه، برای تأخیر کارمندهاش جریمه در نظر گرفته. منی که صبح‌ها دیر از خواب بیدار می‌شم، زیاد پیش میاد که مشمول این جریمه‌ها بشم. روش غالب من برای رسیدن به محل کار، استفاده متوالی از یک خط مترو و اتوبوس بود. اما یک‌بار که محاسبه کردم، به این نتیجه رسیدم که اگر در مواقعی که دیر بیدار می‌شم با تاکسی‌نت (تپسی/اسنپ) خودم رو به شرکت برسونم، در نهایت از نظر مالی به سود من تموم می‌شه. درسته که نسبت به روش جایگزین، هزینه‌ی بیش‌تری رو نقدا پرداخت می‌کنم، اما به دلیل تسریع در طی کردن مقصد، کم‌تر از کار می‌افتم و جریمه می‌شم.برای مدتی که این روش رو ادامه دادم برخلاف انتظار دیدم که مقدار خسارت ناشی از تأخیر، از روش قبلی بیش‌تر شده. اما دلیل‌اش چی بود؟داستان ازین قراره که بزرگ‌ترین علت دیر از جا بلندشدن من، تنبلی بود. همون میل انکار نشدنی که رغبتی به رها کردن بستر خواب نداره. از وقتی با تاکسی‌نت راهی سرِ کار می‌شدم، این گرایش من که علت اصلیِ دیر بیدارشدنم بود قوت بیش‌تری گرفت. این نوازشی که راحتیِ تاکسی به جونم می‌داد، سبب شد سلطه‌ی شرورانه‌ی خودش رو به سستی اراده‌م غلبه بده. طبیعتاً از وقتی سختی مسیر اتوبوس و شلوغی مترو رو کنار گذاشته بودم، تن‌پرورتر شده بودم. وقتی که از خواب بیدار می‌شدم، جاذبه‌ی سنگین‌تری از سمت زمین حس می‌کردم. از طرفی صرفه‌جویی زمانی حاصله از تاکسی، باعث می‌شد که تعلل بیش‌تری برای حاضر شدن و حرکت کردن داشته باشم. یک نکته‌ی فریبنده‌ی دیگه، تصویرسازی غلط و غیر متمرکز از جریمه‌ی انتخابم بود. از وقتی به‌جای ناوگان عمومی، مهمون تاکسی‌نت‌ها شده بودم، جریمه‌ی تاخیرم تقسیم شده بود به هزینه‌ی جریمه‌ی دیکته‌شده از طرف شرکت + هزینه اضافی تاکسی. به همین دلیل شاید تصور واضح‌تری از هزینه‌ی گزینه‌ی انتخابی‌م نداشتم.خلاصه که اراده‌م در مقابل کششِ خواب کم می‌آورد چون من این کشش رو پرورش داده بودم. وقتی ظرفیت باتری اراده‌مون برای رویارویی با تمایلات منفی برتری نداره، یا باید باتری رو شارژ (یا تقویت کنیم) و یا قدرت میل ناسازگار رو کاهش بدیم. اما متأسفانه من برعکس عمل می‌کردم. شاید اگر پیاده‌روی در صبح‌گاه رو توی برنامه‌م بذارم نتیجه‌ی به‌تری بگیرم. شاید اگر روی تخت‌خواب گرم و نرم نخوابم، میلِ خواب‌دوستِ من، همدست‌های خودش رو برای به تأخیرکشوندنم از دست بده. یک حالت دیگه برای اصلاح خواب، خوابیدن در جاییه که صبح رو با پاشیدنِ آفتاب به روی صورت‌تون خبر بده. این‌جوری چون لش‌کردنِ بیش‌تر، همراه با هزینه‌ی تحمل داغیِ آفتابه، تمایلات هم‌راستا شما رو در برنامه‌تون یاری می‌کنه.بذارید با چند مثال دیگه این قوانین رو کاربردی‌تر توضیح بدم. کاهش مصرف چایاز اون‌جایی که نوشیدنِ چای، نظمِ خوابم رو به‌هم می‌زنه، من فقط در طول روز چای مصرف می‌کنم. روز هم به مدت حداقل ۸ ساعت در محل کار هستم. توی شرکت ما هرکس باید خودش از سر جاش بلند بشه و برای خودش چای بریزه. یک مدتی بود که احساس کردم زیادی دارم چای می‌خورم. درباره‌ی مضرات مصرف زیاد چای و قند هم دیگه نیازی به گفتنِ بیش‌تر نیست. خیلی کارها کردم تا بتونم کم‌تر چای بخورم، اما نشد. مثلا با خودم قرار گذاشته بودم روزی فقط دو لیوان! اما یا حواسم پرت می‌شد، یا خیلی خسته می‌شدم و به همین بهونه می‌رفتم از آش‌پزخونه برای خودم چای می‌ریختم. اما با یک ترفند ساده مشکل حل شد. من دیدم که خیلی وقت‌ها دلیل اصلی من برای چای نوشیدن، عطش نسبت به این نوشیدنی نبوده، بل‌که خسته‌شدن از کار و میل به راه‌رفتن بود. یعنی حتی با این‌که خودم می‌دونستم معده‌ام از مایعات مملو شده و دیگه جایی ندارم،‌ اما از جا بلندشدن رو یک عامل حیاتی برای نشاط خودم می‌دونستم. کلید مشکل من، یک استکانِ کمرباریک کوچولو بود. به طوری که حجمش یک‌سوم لیوان (ماگ) قبلی بود. این‌جوری هم استراحت من تامین می‌شد و هم مقدار چای مصرفی در طول روزم کم‌تر می‌شد. دیگه لازم نبود که مدام حواسم باشه و ببینم آیا به سهمیه امروزم رسیده‌م یا نه. از طرفی خودم رو مجبور به نشستن و «به سمت آش‌پزخونه»نرفتن هم نمی‌کردم. خیلی ساده و تنها با تغییر یک ابزار!شبیه به این رو می‌تونید در اصلاح رژیم غذایی به‌کار بگیرید. به جای این‌که خودتون رو مجبور کنید کم‌تر و آروم‌تر غذا بخورید خیلی راحت می‌تونید از یک قاشق کوچیک استفاده کنید. یک روش دیگه استفاده از یک ظرف کوچیک‌تره. این‌جوری ذهن هم فریب می‌خوره و احساس سیری بیش‌تری به‌ش دست می‌ده.اصلاح الگوی استفاده از تله‌گرام و اینستاگرامبا این دو ابزارِ فساد، مبارزات زیادی داشتم. برای مثال، زمانی که می‌خواستم تعداد مراجعه به تله‌گرام و مدت‌زمانی که در تله‌گرام گذشته می‌شه رو کاهش بدم، با خودم عهد کردم کم‌تر ازش استفاده کنم. اما ازون‌جایی که «استفاده‌ی کم» یک صفت مبهم بود، خیلی زود تغییرش دادم. استفاده‌ی کم رو کمّی‌تر کردم. یعنی گفتم که تا ساعت ۸ شب اجازه‌ی ورود به تله‌گرام رو ندارم. نوتیفیکشن اَپ رو هم اگر خاموش می‌کردم دیگه حواسم رو پرت نمی‌کرد. کارهای افراطی، مثل حذف نرم‌افزار هم بود که ازشون اجتناب کردم.مدتی که گذشت به‌شدت وسوسه می‌شدم مطالب کانال‌های خودم رو رصد کنم. همین‌طور چون قرار بود تا شب به تله‌گرام نرم، چت‌های خصوصی رو از دست می‌دادم. ممکن بود کسی کار ضروری داشته باشه. به برنامه‌ی اصلاحی خودم یک تغییر کوچیک دیگه دادم. نوتیف چت‌های غیر خصوصی (شامل گروه‌ها و کانال‌ها) رو خاموش کردم و فقط به هشدار چت‌های دونفره اجازه‌ی اطلاع‌رسانی دادم. این‌جوری خیلی به‌تر شد، اما باز هم یک جای کار می‌لنگید. وقتی به نیت چت‌های خصوصی وارد تله‌گرام می‌شدم، می‌دیدم کانال‌هایی هستند که فقط یک پیام گذاشتند. خودم رو فریب می‌دادم که یک پیام که دیگه چیزی نیست:) طوری نمی‌شه. فرض کن یک چت خصوصیه! یا شاید آخرین پیام یک کانال عنوان جذابی می‌داشت و افسار من رو برای خویشتن‌داری پاره می‌کرد. اما همین‌جوری کم‌کم زیاد شد و قاعده خاصیت خودش رو از دست داد. مرحله‌ی تقریباً نهایی، ساخت یک اکانت جدید بود. همه‌ی گروه‌ها و کانال‌ها رو به حساب دیگه منتقل کردم. با این حساب هم فقط از نسخه‌ی دسکتاپ وارد می‌شدم. چون نسخه‌ی دسکتاپ روی لپ‌تاپم بود و تا شب من به لپ‌تاپم مراجعه نمی‌کردم، معضل تله‌گرام بدون دخالت اراده حل شد. البته بعد از اون هم به نسخه‌ی وب منتقل کردم که با توجه به واسط کاربری نچسب تله‌گرامِ وب، میل من برای استفاده از اون به‌شدت کاهش یافت. با این ترفند، اکانت دوم من تقریباً تبدیل شد به یک متروکه.در مذمت اینستاگرام قبلا یک یادداشت انتقام‌جویانه منتشر کرده بودم. اما داستان اینستاگرام خلاصه‌تره. ماجرا ازین قراره که دیدم استفاده‌ی من ازین ابزارک بیش‌تر از سر عادته. یعنی هر از چندگاهی گوشی رو برمی‌داشتم و صفحه‌ی Home رو رفرش می‌کردم. متوجه می‌شدم که خبر خاصی نیست، ولی وقت زیادی رو از سر همین عادت اسراف می‌کردم. درحالی‌که زمان مفید کاربرد اینستاگرام‌ام شاید نیم ساعت بود، اما ۴ ساعت در روز رو حرومش می‌کردم. قدم اول Mute کردن خیلی‌ها بود. ملاک انتخاب هم مطالب کم‌اهمیت، فالوی مرامی (و نه محتوایی) یا هرچیز دیگه بود. قدم بعدی زمان‌بندی بود. توی ماه رمضانِ اخیر، یک قرار با خودم گذاشتم که خدا رو شکر تا الان به‌ش پایبندم. ضابطه‌ی من این بود که تا اذان مغرب وارد اینستاگرام نشم. زمانی هم که وارد می‌شدم، چون حوصله‌ی خوندن اون همه پست و استوری جدید رو نداشتم، مجبور به پالایش و حذف می‌بودم. بنابراین زمان مفید به زمان استفاده نزدیک شد. البته استثناهایی هم داشت. مثلا در سفر یا روزهای تعطیل اجازه داشتم تا از قانون خودم تخطی کنم :) تا الان که دارم برای شما این یادداشت رو آماده می‌کنم، واقعا احساس می‌کنم میلم به استفاده از اینستاگرام تا حدود زیادی کم شده. چگونگی تقویت ارادهگفته شد که اراده‌ی ما تقریباً یک ظرفیت ثابت داره و تا جایی که می‌شه باید بیش‌ترین استفاده رو ازون ببریم. اما چطور می‌شه ظرفیتش رو افزایش داد؟ https://www.aparat.com/v/hx4KI/%D8%AA%D8%B3%D8%AA_%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%84%D9%88%28%D8%AA%D9%87_%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87%29 ویدئوی آزمایش مارشملو رو احتمالا دیدن. یک بار یکی از اساتید علوم شناختی با محوریت این آزمایش توضیح می‌داد که تقویت اراده باید تدریجی و با فشار کم باشه. یک مثالش روش ترک‌دادن عده‌ای از معتادان به سیگار بود. آزمایش به این طریق بود که بدون هیچ دستورالعمل خاص و دشوار، از افراد گروه خواسته بودند یک کار کوچیک رو به صورت پیوسته انجام بدن. مثلاً مخارج روزانه‌شون رو ثبت کنند یا با دست غیراصلی‌شون بنویسند. بعدمدتی مشاهده کردند که این گروه قدرت‌شون برای کنار گذاشتن سیگار بیش‌تر شده. درواقع قدرت اراده‌ی ما برگرفته از غده‌ای کوچک در پشت جمجمه‌ی سره. هرچه اراده‌ی فرد بیش‌تر باشه، حجم این غده هم بزرگ‌تر می‌شه. به‌ترین روشی که این محققین برای تقویت اراده دریافته بودند، انجام پیوسته‌ی یک کار کوچیک بود.به یاد داشته باشید که چیدمانِ محیط و ابزارهایی که استفاده می‌کنیم، می‌تونند عامل‌های پنهانی برای تغییر رفتار ما باشند.در آخر هم باید بگم، همه‌ی نکاتی که گفته شد، به قلم یک انسان بی‌اراده نگاشته شده بود. این‌ها اصولی بود که من در تلاش برای تقویت اراده به‌شون رسیده بودم. بنابراین اگر شما هم تجربه‌ی موفقی دارید به اشتراک بذارید. ممنون!یا حق!پیشنهاد:پیشنهاد می‌کنم این نوشته رو هم بخونید: https://virgool.io/@edrism/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%B1%DB%B0%DB%B0-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D9%87%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%87-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-vmxhzcaxynhs </description>
                <category>مرتضی یوسفی‌مقدم</category>
                <author>مرتضی یوسفی‌مقدم</author>
                <pubDate>Tue, 26 Nov 2019 21:30:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبی که ماه کامل شد: آیا عبدالمالک ریگی دوست‌داشتنی بود؟</title>
                <link>https://virgool.io/pluscriticism/rigi-c9x1odnejilo</link>
                <description>این یادداشت بیش‌تر از آن‌که در دسته‌بندی نقدِ فیلم جا بگیرد، تمایل دارد جایگاه خودش را در میان نقدهای اجتماعی و فرهنگی معین کند. در واقع شما با یک ضدنقدِ نیمه‌سینمایی آسیب‌شناسیِ فرهنگی روبه‌رو هستید و نه چیز دیگر.به این اثر سینمایی نقدهای مثبت و منفی زیادی وارد شده است، اما مقصود این نوشته تنها مواجهه و بسط یکی از آن‌هاست. برای نمونه به نقد زیر توجه کنید:اما فیلم دو نکته‌ی شرم‌آور دارد که اسباب تنفر تماشاگرِ حساس را بدجوری فراهم می‌کند: اول این تصویر کودکانه و کاریکاتوری که از عبدالمالک ریگی نشان می‌دهد و او را بیش از یک جنایت‌کار، یک فیلسوف و عارف مذهبی با آرامشی آن‌جهانی جلوه می‌دهد.اگر در «به وقت شام» داعش از فرط خشونت بی‌خودی مضحک از آب درآمده بود، در این‌جا از فرط عارف مسلکی و انسان‌وارگی، با کاریکاتور عبدالمالک ریگی به عنوان یکی از بی‌رحم‌ترین تروریست‌های خاورمیانه سروکار داریم.منبع: بلاگ نماوادر فیلم، کاراکتر عبدالمالک شخصیتی آرام و متین دارد. با اطرافیانش مهربان است و گاهی هم بر دور آتش برای‌شان خطبه‌ی جهاد می‌خواند. حتی این خطبه به حدی‌ست که یارانش را متأثر می‌کند و اشک‌شان جاری می‌شود و عزمشان برای جهاد آینده جزم‌تر می‌گردد. اما سوآل این‌جاست که جنایت‌کاری تا به این حد خشن و بی‌رحم، چرا باید به چنین شکلی نمایش داده شود؟ فردی که قتل و کشتار جنازه‌ی وجدانش را خراش نمی‌اندازد، چرا باید کاریزماتیک و روحانی به تصویر بیاید؟با توجه به یکی از مصاحبه‌های بازیگر این نقش به عمدی‌بودن این شیوه از نمایش پی می‌بریم:تصمیم گرفتم هیولا نسازم، وقتی که فیلم‌های آرشیوی ریگی را دیدم، متوجه شدم این هیولا در ظاهر بسیار آرام و در برخورد با اطرافیانش مهربان است و به همین دلیل است که اطرافیانش آن‌قدر دوستش دارند و لقب مالک را به او داده‌اند. در یک لحظه‌هایی دیدم با انصارش مهربان است و فکر کردم این وجهِ درستی است که باید تلاش کنم این آرام بودن در شخصیت‌پردازی تنیده شود و آن  لحظه‌هایی که نیاز است آن هیولا بیرون بیاید، مثل جایی که در گوش عبدالحمید و دایی نورالدین زد. من سعی کردم کار به این شکل باشد، مگر این‌که خلافش باشد.آرمان رحیمیان بازیگر نقش عبدالمالک در فیلم «شبی که کاه کامل شد»از این نقدها که بگذریم، زمانی که خودم این فیلم را در سینما دیدم و به آن سکانس‌های مورد نقد رسیدم، به‌جای این‌که متعجب باشم ازین شیوه‌ی نمایش، خوشنود شدم و ذکاوت نویسنده را تحسین کردم. هدف من از این نوشته دلایل خوش‌حالی از تماشای این‌گونه از مواجهه با یک تروریست است.نکته‌ی نخست: واقعیتافرادی که معتقدند نباید عبدالمالک را عارف‌مسلک و کاریزما نشان داد، باید موضع خودشان را در مقابل واقعیت مشخص کنند. اگر عبدالمالک به‌راستی چنین خلق و خویی داشته، پس چرا باید حقیقت را وارونه نمایش داد؟ علاوه بر خصلت مهربانی با اطرافیان، خوی وحشی‌گری او نیز در سکانس‌هایی مانند سربریدن شهاب منصوری یا کتک‌زدن دایی‌اش به تصویر کشیده شده بود. پس به‌نظر می‌رسد فیلم به هر دو جنبه‌ی شخصیتی ریگی وفادار بوده‌ است. نکته‌ی دوم: تأثیر خنثی یا مثبت؟بعضی می‌گویند این فیلم به‌جای این‌که ما را به‌عنوان خصم در مقابل عبدالمالک بنشاند، تبدیل‌مان می‌کند به یکی از طرف‌دارانش. آن‌ها معتقدند اگر قرار است یک کاراکتر منفی را در فیلم نمایش بدهیم باید شخصیت‌پردازی را به‌گونه‌ای شکل داد که این حس تنفر و زنندگی را در بیننده به‌وجود بیاورد.اما نکته‌ای که در این‌جا لحاظ نمی‌شود، واقعی‌بودن این داستان است. یعنی زمانی که بیننده در مقابل پرده‌ی سینما به تماشا می‌نشیند، از قبل می‌داند که عبدالمالک ریگی چه کسی بوده، چه جنایاتی انجام داده و عاقبت‌ش چه شده است. در واقع شخصیت‌پردازی این کاراکترِ سینما پیش‌تر در دنیای واقعی شکل گرفته است. نویسنده با استناد به این پس‌زمینه‌های فکری و با اطلاع از همه‌ی رعب و وحشتی که عبدالمالک قبل از مرگش در دل‌های مردم سیستان و بلوچستان به‌وجود آورده بود، دست به قلم شده است. اگر عبارت «شادی مردم زاهدان از دستگیری ریگی» را گوگل کنید، متوجه عمقِ تنفر مردم محلی از او می‌شوید. پس وحشی نشان دادن ریگی چیزی را به دانش بیننده اضافه نمی‌کند، آن هم در حالی که تماشاگر چنین پس‌زمینه‌ی سیاهی را از شخصیت او در ذهن‌ش دارد. این‌جاست که نویسنده باید ضمن حفظ چهره‌ی واقعی کاراکترش، به دنبال اثرگذاری مثبت بر روی مخاطب‌ش باشد.راست‌ش را بگویم، تصویر عارف‌مسلکی که این فیلم برای عبدالمالک ساخته، به‌راستی تماشاگر را شوکه می‌کند. بیننده انتظار این را ندارد که این تروریست هیولاصفت را در جامه‌ی جوانی جهادگر و مهربان ببیند. اما هدف کارگردان ازین شیوه‌ی نمایش چیست و چه تأثیری بر مخاطب می‌گذارد؟ آیا امکان پنهان‌کردن این بُعد از شخصیت کاراکتر نبود؟ لزوم این نحوه از شخصیت‌پردازی چیست و چه تأثیری دارد؟مهم‌ترین دلیل رضایت من برای این شیوه از شخصیت‌پردازی مبارزه با «آشکارگی حقیقت» است. این نام را مصطفی ملکیان، در یکی از سخنرانی‌های‌ش به‌کار می‌گیرد. آشکارگی حقیقت بر این موضوع دلالت دارد که توهم افراد بر آشکاربودن مرز حق و باطل است. به همین دلیل ما خیال می‌کنیم که به آسانی می‌شود مجذوب حقیقت شد و از طرفی هر که با عقاید ما مخالف است، در گمراهی آشکار قرار دارد؛ زیرا نتوانسته حقیقت را با این شدت وضوح درک کند. ما مخالفان خود را معاند و یا ابله فرض می‌کنیم چون حقیقت را آشکار می‌دانیم و در مقابل خود گروهی را نظاره‌گریم که چشم‌های خود را بر واقعیتِ روشن بسته‌ است.زمانی که حقیقت را آشکار فرض کنیم، دیگر از خودمان نمی‌پرسیم چرا جمعیت زیادی تا مدت‌ها به داعش می‌پیوستند. تصویری کاریکاتوری که از داعش در رسانه‌های ما تبلیغ می‌شد، واقعاً همان‌چیزی بود که پیکارجویان تازه عضوشده از داعش می‌دیدند؟ وقتی داعش را شر مطلق تصور کنیم دیگر از خودمان در مورد شیوه‌های رسانه‌ای آن‌ها سوآل نمی‌پرسیم، دیگر از اثرگذاری فقر، سرکوب‌های اجتماعی، کم‌سوادی، ضعف رسانه‌ای خودی‌ها بر عضوگیری داعش سوآل نمی‌پرسیم. وقتی به اشتباه حق و باطل را نزدیک و دمِ دستی فرض کنیم، چشم‌های خود را برای رؤیت عناصر دوردست تیز نمی‌کنیم.همین مسئله در مسائل سیاسی و مذهبی هم وجود دارد. توهم آشکارگی حقیقت است که امکان گفت‌وگو را از جریانات سیاسی گرفته است. کافی‌ست سری به نظرات زیر پست‌های افراد شاخص در شبکه‌های اجتماعی  بزنید تا اوج قاطعیت و خودحق‌پنداری را در طرف‌داران‌شان کشف کنید. ما گوش خود را تقدیم کسانی می‌کنیم که آن‌ها را صاحب بخشی از حقیقت بدانیم و نه گروهی که به‌عنوان معاند و لجوج می‌شناسیم. این بیماری کورکننده، بال‌های ذهنِ ما را برای پرواز در افقِ آزاداندیشی فلج می‌کند. این توهم باعث می‌شود تا به‌راحتی هر شایعه و انگی را علیه گروه مخالف خود بپذیریم و با خود نیاندیشیم که اگر واقعاً چنین بود، پس چه‌طور این‌همه قدرتِ مانور و پیش‌روی یافته است. ما باید به این قدرت برسیم که حتی در دشمنان‌مان نقاط قوتی ببینم و الا امکان رویارویی موفق با ایشان را از دست می‌دهیم. هریک از ما باید بتواند به‌صورت صوری هم که شده،‌ وکیل مدافع هیتلر، ابوبکر بغدادی، صدام و ترامپ شود. در غیر این‌صورت طرف‌داری‌اش از جبهه‌ی حق آن‌چنان پایدار و قابل دفاع نخواهد بود.برای نمونه ویدئویی چند وقتِ پیش با عنوان «توهین آیت‌الله صادق شیرازی به زن‌ها» در شبکه‌های اجتماعی توسط مخالفان‌شان دست‌به‌دست می‌شد که به‌خوبی گواهی‌دهنده‌ی وجود این آسیب در میان جامعه‌ی ما بود.تنها کسانی به دانایی دست یافته‌اند که گمان نمی‌کرده‌اند که دارای آن‌ هستند.سنکازمانی که ما از جنایات جندالله می‌شنویم، دیگر از خودمان نمی‌پرسیم که چه‌گونه او افرادش را مطیع خود کرده. ما آسیب‌شناسی فرمان‌برداری نمی‌کنیم، زیرا آن‌ها را فریب‌خورده و ضعیف می‌دانیم و نه عبدالمالک را دارای قدرت فرمان‌روایی. از طرفی اشکال بسیاری از جمله عبدالمالک، ضعف در ایمان نبوده، بلکه نقصان و اختلال در عقیده است. ممکن است بعضی‌ها به سخنان کاراکتر ریگی اشاره کنند که پس دعوای ما با ریگی بر سر چه بوده؟ مگر «جهاد و مبارزه با کفر»ی که او از آن‌ها دم می‌زند، حرف بدی‌ست؟ درست است. اما چه کفری؟ مبارزه به چه شیوه و مَنشی؟ ما با بسیاری از گروه‌ها اختلاف و دشمنی داریم اما نه بر سر مواضع کلی. مثلاً حقوق بشر. این آسیب فرهنگی حتی امکان عمیق‌شدن در تفکرات خودمان را هم از ما سلب می‌کند. گاهی اختلافات در شمار عقاید سطح بالا مانند خدا و دین نمی‌آید؛ بل‌که عمیق‌شدن در آن‌هاست که انحراف‌شان را ظاهر می‌سازد.بله! از رسالت‌‌های فیلم، نمایش هنرمندانه و عوام‌فهم‌ترِ «زشتی» به مخاطبی است که دقت کافی در موشکافی حقیقت را ندارد. اما توهم «آشکارگی حقیقت» هم یک بدی‌ست که باید مورد شماتت اهالی هنر قرار بگیرد. آبیار در این فیلم توسط بعضی سکانس‌ها به‌شکلی در ذوق تماشاگر می‌زند تا برای او پرسش ایجاد کند و به آن‌چه از کلیشه در ذهنش جا گرفته، خو نکند. ما نباید به مشاهده‌ی «باطلِ آشکار» عادت کنیم تا نه خود را از باطل دور بدانیم و نه مخالفان‌مان را از حقیقت.باید گفت اتفاقاً این فیلم دست روی آسیب بزرگ و مهمی در جامعه‌ی فعلی ما گذاشته که به همین دلیل خوش‌حال‌کننده است و فارغ از سایر ضعف‌هایش مورد تحسین.در نهایت شما را به شنیدن پادکست ایمانِ خطرناک دعوت می‌کنم.در مورد مغلطه‌ی پهلوان‌پنبه یا مترسک هم می‌توانید جست‌وجو کنید.یا حق!پیشنهاد مطلب مرتبط: https://virgool.io/@mym/trump-qnkrchrswlcd پایان‌نامهعضویت در کانال تله‌گرام.یا حق!</description>
                <category>مرتضی یوسفی‌مقدم</category>
                <author>مرتضی یوسفی‌مقدم</author>
                <pubDate>Mon, 19 Aug 2019 09:43:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر از اختلاس‌های فراوان خسته‌اید، یک موز بردارید</title>
                <link>https://virgool.io/arvatt/mowz-oflveuxwwssv</link>
                <description>آیا از آلودگی هوا رنج می‌برید؟آیا از اختلاس‌های فراوان ناراحتید؟آیا از ناکارآمدی نظام اداری، کم‌بازده بودن آموزش و پرورش، دانشگاه نبودنِ دانشگاه، و بسیاری دیگر از مشکلاتِ محیط پیرامون رنج می‌برید؟آیا اگر هوا آلوده نمی‌بود، آموزش و پرورش پربازده می‌بود، اقتصاد ایران سرحال‌تر از همه‌جا می‌بود، فساد در ارکان حکومت رسوخ نکرده بود و ... خوشحال می‌بودید؟یک سوآل جدی و مهم دارم. لطفا با دقت پاسخ بدهید:آیا دوست دارید در [خوشحال‌کردن]ِ خودتان و دیگران سهیم باشید؟اگر پاسخ‌تان [بله] است که به شما تبریک می‌گویم. همچنین از آشنایی با شما خرسندم:) در غیرِ این‌صورت پیشنهادهای زیر را برای شما دارم:تا جایی که می‌توانید نِق بزنید، چون کار دیگری بلد نیستید. در به‌ترین حالت شاید یک کلنگ بردارید تا همه‌چیز را خراب کنید. بعید می‌دانم ساختن را یادگرفته باشید.دوستان همتای خود را برای شنیدن نِق‌نِق‌ها انتخاب کنید، زیرا جز این، ممکن است به حرف‌های‌تان اعتراض شود که موجب رنجش شماست و خاطرتان را مکدّر می‌کند.تاکسی، مکان مناسبی برای سردادن نق‌نق است. اینستاگرام و توئیتر در رتبه‌های بعدی هستند.سعی کنید هیچ‌کارِ واقعی و عملی برای به‌بود شرایط موجود نکنید. از قدیم گفته‌اند: املای ننوشته غلط ندارد. تا زمانی می‌توانید به خود ببالید که غلط نداشته و قادر به تحقیر غلط‌نویسان باشید.حداقل یک موز بردارید تا موجودیت خود را در این دنیا به گونه‌ای مؤثرتر اثبات کرده باشید. اگر تا این‌جای پُست را خوانده‌اید، به خودتان شک کنید!! شاید شما آن آدم نِق‌نقوی بی‌خاصیت نباشید. زیرا نق‌نقوها حوصله‌ی مطالعه ندارند.کتاب بالایی اسم قشنگی داشت. گفتم به شما هم نشان بدهم. البته چون هنوز نخواند‌ه‌ام از محتوای آن‌هم اطلاعی ندارم.حالا که به این‌جا رسیده‌اید حیفم آمد این گزیده از کتاب «اخبات» را برای‌تان نگذارم: ما یاد گرفته‌ایم فقط بهانه بیاوریم و غر بزنیم که نمی‌گذارند کار کنیم یا  جامعه منحرف شده و دیگر نمی‌شود کاری انجام داد و ...در حالی که هر چه  مشکلات زیادتر شود، تکالیف بیش‌تر می‌شود.واقعیت امر این است که  باید از موانع و مشکلات &quot;مَرکَب&quot; ساخت. در جامعه‌ای که ابتلاها آمده، امراض  آمده، سیاهی‌ها آمده، همین‌ها موضوع کار تو هستند...مشکلات، بدی‌ها و سیاهی‌ها، موضوع کار رسول است، نه مانع کار او. این‌جاست که خدا  نیز با رسول خود وداع نمی‌گوید و او را رها نمی‌کند...مرض برای مریض، مشکل و سخت است، ولی برای طبیب، موضوع کار اوست.وقتی مریضی را پیش دکتری می‌آورند، طبیب نمی‌گوید چرا مریض را پیش من آورده‌اید؟! نمی‌تواند فرار کند، که باید از مریض استقبال کند. باید سعی کند ریشه‌ی مرض را بیابد و تمام عواملی که این مرض را ایجاد کرده، بررسی  کند تا او را درمان نماید.پس مرض، موضوع کار است، نه عامل فرار! کتاب اخبات | علی صفایی حائریمی‌خواهید طبیبانه زندگی کنید یا بیمارگونه؟!این دو یادداشت که تا حدودی به این موضوع مرتبط هستند را هم پیشنهاد: https://virgool.io/@mym/%D8%AF%D9%88%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B2%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%90-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-x39rtzoc76ia  https://virgool.io/@mym/critical-naowrtus5pfw یا حق!پایان‌نامهدوست داشتید به وبلاگ کوچیک من در اینستاگرام سر بزنید :)</description>
                <category>مرتضی یوسفی‌مقدم</category>
                <author>مرتضی یوسفی‌مقدم</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jun 2019 21:17:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیاده‌سازی احراز هویت مبتنی بر JWT با Golang</title>
                <link>https://virgool.io/mymwebnevis/jwt-hl6rygqgkvc4</link>
                <description>احراز هویت به نرم‌افزار و سایت شما این امکان را می‌دهد تا مشخص کنید درخواست‌دهنده آیا همان‌ کسی‌ست که ادعایش را دارد یا خیر. JWT یک روش برای اعمال احراز هویت است که نیازی به ذخیره‌سازی داده‌های اضافی در مورد کاربر در سمت سرور را ندارد. این روش در مقابل سازکارهای Session based قرار می‌گیرد.مقدمه‌ای بر JWTاگر با مفاهیم اولیه‌ی JWT آشنا هستید می‌توانید از این بخش پرش کنید.قالب JWTفرض کنید یک کاربر با نام‌کاربری user1 داریم که می‌خواهد در سایت ما لاگین کند. اگر موفق به ورود شود، از طرف سایت یک توکن به شکل زیر دریافت می‌کند. توکن در واقع مانند کلید یا مجوزنامه‌ی ورود به سایت است. کاربر برای ورود اولیه ممکن است با گذرواژه یا otp وارد شود. اما برای دفعات بعد، نیازی به ورود رمز ندارد.eyJhbGciOiJIUzI1NiIsInR5cCI6IkpXVCJ9.eyJ1c2VybmFtZSI6InVzZXIxIiwiZXhwIjoxNTQ3OTc0MDgyfQ.2Ye5_w1z3zpD4dSGdRp3s98ZipCNQqmsHRB9vioOx54رشته‌ی بالایی یک JWT یا JSON Web Token است. این رشته با نقطه به ۳ قسمت تقسیم شده است. بخش اول Header است. این قسمت شامل اطلاعاتی مانند الگوریتم استفاده شده برای امضا (بخش سوم) است. این قسمت دارای استاندارد است و برای همه‌ی پیام‌های JWT یکسان است.بخش دوم Payload یا Claim نام دارد. در این‌جا اطلاعات مخصوص سایت قرار می‌گیرد. برای نمونه username و یا اطلاعات جانبی دیگر. زمان انقضای توکن هم در این بخش جا می‌گیرد.بخش سوم، امضا یا Signature است. داده‌ی این بخش از ترکیب دو قسمت اول و Hash شدن آن‌ها توسط یک کلید سرّی انجام می‌شود.با توجه‌ به دو رشته‌ی بالا شاید خیال کنید که دو بخش اول رمزنگاری می‌شوند. اما جالب این‌جاست که این‌طور نیست. در واقع دو بخش اول فقط کدگذاری شده‌اند. آن‌ها با استاندارد Base64 انکد شده‌اند و به‌راحتی توسط هر کسی قابل خواندن هستند. برای اطمینان می‌توانید محتویات بخش اول (eyJhbGciOiJIUzI1NiIsInR5cCI6IkpXVCJ9) را بدون هیچ‌گونه کلیدی در این‌جا بازیابی کنید. در لینوکس با نوشتن دستور زیر در ترمینال می‌توانید آن‌را بازیابی کنید:echo eyJhbGciOiJIUzI1NiIsInR5cCI6IkpXVCJ9 | base64 -dکه خروجی آن مانند زیر می‌شود:{&quot;alg&quot;:&quot;HS256&quot;,&quot;typ&quot;:&quot;JWT&quot;}امضای JWT چگونه کار می‌کند؟اگر Header و Payload توکن به راحتی قابل خواندن هستند، پس چطور است که می‌گوییم JWT امن است؟ در شکل بالا برای بار اول کاربر در Browser اطلاعات اعتباری خود برای لاگین را به سمت سرور ارسال می‌کند. سرور هم پس از تأیید اعتبار، مثلا بررسی رمز عبور کاربر، آن‌را مجاز می‌داند و یک توکن به سمت مرورگر می‌فرستد. از این به بعد، کاربر برای هر فعالیتی در سرور علاوه بر درخواستش، نیاز به ارسال توکن خود به سمت سرور نیز دارد. حالا فرض کنید کاربری پس از لاگین و دریافت توکن با نام‌کاربری user1، نام خود را در توکن به Admin تغییر می‌دهد و آن را به سمت سرور می‌فرستد تا بتواند اطلاعات سطح بالا را دریافت کند. یا فرضاً زمان انقضا را بسیار بلندمدت قرار می‌دهد. با توجه به این‌که بخش Payload رمزنگاری نمی‌شود و سمت سرور هم اطلاعت جانبی وجود ندارد، این کار شدنی‌ست. اما چرا می‌گوییم JWT امن است و این کار مجاز شناخته نمی‌شود؟همان‌طور که در تصویر بالا می‌بینید، ترکیب انکدشده‌ی Header و Payload به وسیله‌ی یک الگوریتمِ Hash ِدارای کلید، امضا می‌شود. از آن‌جایی که کاربرِ متقلب، کلید امضا را ندارد، توانایی تغییر بخش سوم با توجه به تغییرات انجام داده در Payload را ندارد. بنابراین، امضا متعلق به محتویات قبلی Payload است. حالا اگر این توکن به سمت سرور ارسال شود؛ سرور با ترکیب دو بخش اول و هَش کردن آن، متوجه‌ی مغایرت آن با بخش امضا می‌شود و اطمینان حاصل می‌کند که تغییری در داده صورت گرفته است. بنابراین توکن را غیر معتبر می‌داند. بخش سوم یا همان امضا، ضامن امنیت توکن است.در کل برای تعیین تغییرناپذیری یک پیام از Hash کردن استفاده می‌شود. فرض کنید دو میزبان به دنبال این هستند که با هم پیامی را ردوبدل کنند. این پیام اگر به سمت مقصد هدایت شود ممکن است در میانه‌ی راه دچار دستکاری یا تغییر شود. مقصد هم متوجه نمی‌شود. اما اگر مبدأ، پیام را با یک کلید سرّی Hash کند، و مقدار خروجی Hash را به اصل پیام بچسباند، می‌تواند به مقصد، عدمِ تغییر پیام را بفهماند. به‌این‌صورت که مقصد با دریافت پیام+مقدار هش، ابتدا پیام را با همان کلید خصوصی هش می‌کند و سپس با مقدار هش دریافت شده مقایسه می‌کند. اگر برابر بود به معنی عدم تغییر پیام در طول مسیر است.تفاوت Hash و EncyptingHash به درهم‌سازی یا امضا مشهور است. Hash به دنبال این است تا پیام را به یک رشته‌ی یکتای نامفهوم با طول ثابت تبدیل کند. این عملیات یک‌طرفه است و قابل برگشت نیست. هش‌ها دارای انواع دارای کلید و فاقد کلید هستند.Enctyption یا رمزنگاری، عملیاتی‌ست که در آن، پیام توسط یک رمز به رشته‌ای غیرقابل خوانا تبدیل می‌شود. این عملیات قابل بازگشت است و نیاز به کلید دارد. بنابراین امکان ساخت توکن از روی توکن مجاز وجود ندارد. برای به‌سرقت نرفتن توکن هم باید از پروتکل https استفاده کرد.پیاده‌سازی در Goحالا که با مقدمات احراز هویت مبتنی بر JWT آشنا شده‌ایم، وقت آن است که برویم سراغ پیاده‌سازی. برای پیاده‌سازی از زبان ‌Go استفاده شده است.ساخت یک سرور HTTPدر ابتدا Routeها را تعریف می‌کنیم. package main

import (
	&quot;log&quot;
	&quot;net/http&quot;
)

func main() {
	http.HandleFunc(&quot;/signin&quot;, Signin)
	http.HandleFunc(&quot;/welcome&quot;, Welcome)
	http.HandleFunc(&quot;/refresh&quot;, Refresh)

	// start the server on port 8000
	log.Fatal(http.ListenAndServe(&quot;:8000&quot;, nil))
}ورود کاربر به سایتروت /signin وظیفه‌ی لاگین کاربر را به‌عهده دارد. در این‌جا اطلاعات شناسای کاربر شامل نام‌کاربری و گذرواژه را می‌گیرد و با رمز ذخیره‌شده‌ی کاربر مقایسه می‌کند. برای راحتی، رمز کاربر را در یک ساختار ذخیره می‌کنیم. در حالت عادی ممکن است در پایگاه‌داده ذخیره شود. var users = map[string]string{
	&quot;user1&quot;: &quot;password1&quot;,
	&quot;user2&quot;: &quot;password2&quot;,
}در پایگاه‌داده‌ی موقت ما تنها دو کاربر وجود دارد. کاربر user1 و کاربر user2. حالا نوبت پیاده‌سازی تابع Signin می‌شود. برای این‌کار از کتاب‌خانه‌ی dgrijalva/jwt-go استفاده می‌کنیم. این کتاب‌خانه ما را در ایجاد و اعتبارسنجی توکن یاری می‌کند. import (
  //...
  // import the jwt-go library
	&quot;github.com/dgrijalva/jwt-go&quot;
	//...
)

// Create the JWT key used to create the signature
var jwtKey = []byte(&quot;my_secret_key&quot;)

var users = map[string]string{
	&quot;user1&quot;: &quot;password1&quot;,
	&quot;user2&quot;: &quot;password2&quot;,
}

// Create a struct to read the username and password from the request body
type Credentials struct {
	Password string `json:&quot;password&quot;`
	Username string `json:&quot;username&quot;`
}

// Create a struct that will be encoded to a JWT.
// We add jwt.StandardClaims as an embedded type, to provide fields like expiry time
type Claims struct {
	Username string `json:&quot;username&quot;`
	jwt.StandardClaims
}

// Create the Signin handler
func Signin(w http.ResponseWriter, r *http.Request) {
	var creds Credentials
	// Get the JSON body and decode into credentials
	err := json.NewDecoder(r.Body).Decode(&amp;creds)
	if err != nil {
		// If the structure of the body is wrong, return an HTTP error
		w.WriteHeader(http.StatusBadRequest)
		return
	}

	// Get the expected password from our in memory map
	expectedPassword, ok := users[creds.Username]

	// If a password exists for the given user
	// AND, if it is the same as the password we received, the we can move ahead
	// if NOT, then we return an &quot;Unauthorized&quot; status
	if !ok || expectedPassword != creds.Password {
		w.WriteHeader(http.StatusUnauthorized)
		return
	}

	// Declare the expiration time of the token
	// here, we have kept it as 5 minutes
	expirationTime := time.Now().Add(5 * time.Minute)
	// Create the JWT claims, which includes the username and expiry time
	claims := &amp;Claims{
		Username: creds.Username,
		StandardClaims: jwt.StandardClaims{
			// In JWT, the expiry time is expressed as unix milliseconds
			ExpiresAt: expirationTime.Unix(),
		},
	}

	// Declare the token with the algorithm used for signing, and the claims
	token := jwt.NewWithClaims(jwt.SigningMethodHS256, claims)
	// Create the JWT string
	tokenString, err := token.SignedString(jwtKey)
	if err != nil {
		// If there is an error in creating the JWT return an internal server error
		w.WriteHeader(http.StatusInternalServerError)
		return
	}

	// Finally, we set the client cookie for &quot;token&quot; as the JWT we just generated
	// we also set an expiry time which is the same as the token itself
	http.SetCookie(w, &amp;http.Cookie{
		Name:    &quot;token&quot;,
		Value:   tokenString,
		Expires: expirationTime,
	})
}اگر کاربر باموفقیت به سایت وارد شود، این Handler در سمت کلاینت کوکی را با مقدار JWT مقداردهی می‌کند. وقتی این اتفاق بیفتد، از این به بعد، مقدار توکن همراه را هر درخواستی به سمت سرور ارسال می‌شود. حالا می‌رویم سراغ تابع Welcome. func Welcome(w http.ResponseWriter, r *http.Request) {
	// We can obtain the session token from the requests cookies, which come with every request
	c, err := r.Cookie(&quot;token&quot;)
	if err != nil {
		if err == http.ErrNoCookie {
			// If the cookie is not set, return an unauthorized status
			w.WriteHeader(http.StatusUnauthorized)
			return
		}
		// For any other type of error, return a bad request status
		w.WriteHeader(http.StatusBadRequest)
		return
	}

	// Get the JWT string from the cookie
	tknStr := c.Value

	// Initialize a new instance of `Claims`
	claims := &amp;Claims{}

	// Parse the JWT string and store the result in `claims`.
	// Note that we are passing the key in this method as well. This method will return an error
	// if the token is invalid (if it has expired according to the expiry time we set on sign in),
	// or if the signature does not match
	tkn, err := jwt.ParseWithClaims(tknStr, claims, func(token *jwt.Token) (interface{}, error) {
		return jwtKey, nil
	})
	if !tkn.Valid {
		w.WriteHeader(http.StatusUnauthorized)
		return
	}
	if err != nil {
		if err == jwt.ErrSignatureInvalid {
			w.WriteHeader(http.StatusUnauthorized)
			return
		}
		w.WriteHeader(http.StatusBadRequest)
		return
	}

	// Finally, return the welcome message to the user, along with their
	// username given in the token
	w.Write([]byte(fmt.Sprintf(&quot;Welcome %s!&quot;, claims.Username)))
}تمدید توکندر این مثال، مدت اعتبارِ توکن ۵ دقیقه در نظر گرفته‌ شده است. برای این‌که کاربر هر ۵ دقیقه مجبور به لاگین نباشد، یک route دیگر با نام refresh در نظر می‌گیریم. در این روت، توکن قبلی که هنوز معتبر است، دریافت می‌شود و توکن جدید با تاریخ انقضای جدید اعطا می‌شود. اگر هم کاربر برای مدت بیش از پنج دقیقه آنلاین نباشد، کلاً توکن غیر معتبر می‌شود و نیاز به لاگین مجدد دارد. func Refresh(w http.ResponseWriter, r *http.Request) {
	// (BEGIN) The code uptil this point is the same as the first part of the `Welcome` route
	c, err := r.Cookie(&quot;token&quot;)
	if err != nil {
		if err == http.ErrNoCookie {
			w.WriteHeader(http.StatusUnauthorized)
			return
		}
		w.WriteHeader(http.StatusBadRequest)
		return
	}
	tknStr := c.Value
	claims := &amp;Claims{}
	tkn, err := jwt.ParseWithClaims(tknStr, claims, func(token *jwt.Token) (interface{}, error) {
		return jwtKey, nil
	})
	if !tkn.Valid {
		w.WriteHeader(http.StatusUnauthorized)
		return
	}
	if err != nil {
		if err == jwt.ErrSignatureInvalid {
			w.WriteHeader(http.StatusUnauthorized)
			return
		}
		w.WriteHeader(http.StatusBadRequest)
		return
	}
	// (END) The code up-till this point is the same as the first part of the `Welcome` route

	// We ensure that a new token is not issued until enough time has elapsed
	// In this case, a new token will only be issued if the old token is within
	// 30 seconds of expiry. Otherwise, return a bad request status
	if time.Unix(claims.ExpiresAt, 0).Sub(time.Now()) &gt; 30*time.Second {
		w.WriteHeader(http.StatusBadRequest)
		return
	}

	// Now, create a new token for the current use, with a renewed expiration time
	expirationTime := time.Now().Add(5 * time.Minute)
	claims.ExpiresAt = expirationTime.Unix()
	token := jwt.NewWithClaims(jwt.SigningMethodHS256, claims)
	tokenString, err := token.SignedString(jwtKey)
	if err != nil {
		w.WriteHeader(http.StatusInternalServerError)
		return
	}

	// Set the new token as the users `token` cookie
	http.SetCookie(w, &amp;http.Cookie{
		Name:    &quot;token&quot;,
		Value:   tokenString,
		Expires: expirationTime,
	})
}در مثال بالا، توکن از طریق کوکی به سمت کلاینت ارسال می‌شود. اما امکان بازگشت توکن در response هم وجود دارد. برای این کار، کافی‌ست به‌جای ثبت توکن در کوکی، توکن را در response بنویسید.w.Write(tokenString)لغو مجوز از توکنبا توجه به این‌که JWT در سمت سرور اطلاعاتی را نگه‌داری نمی‌کند، برای logout کمی به مشکل می‌خوریم. شاید یک راه‌کار ساده، ساختن یک blcklist از توکن‌هایی‌ست که هنوز منقضی نشده‌اند اما کاربر از سایت لاگین کرده است.ثبت یک تاریخ انقضا در توکن.حذف توکن ذخیره‌شده در سمت کلاینت، پس از logout.نگه‌داری توکن‌های منقضی‌نشده‌ای که logout شده‌اند در یک پایگاه‌داده (ترجیحاً reddis).کوئری زدن در پایگاه‌داده‌ی توکن‌های blacklist با هر درخواست مبتنی بر توکن.منابعjwt.ioHow to log out when using JWT?Securing Golang API using Json Web Token (JWT)Implementing JWT based authentication in Golang ?</description>
                <category>مرتضی یوسفی‌مقدم</category>
                <author>مرتضی یوسفی‌مقدم</author>
                <pubDate>Fri, 14 Jun 2019 17:42:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا همبرگر می‌خورم و به خدا ایمان ندارم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/arvatt/hamberger-cpuwq3ev1tx2</link>
                <description>پرده‌ی اول- این تبلیغ ضد همبرگر رو دیدی؟+ آره دیدمش.- خوب نظرت چیه؟+ جالب بود :).- اگر جالبه پس چرا این‌همه فست‌فود می‌خوری؟+ گفتم جالبه. نگفتم که درسته و قبول دارم.- قبول نداری؟!! چرا؟+ یک سوآل دارم. قبول داری که عسل هم بعد ۱۸۰ روز مثل روز اولشه؟ یعنی باکتری‌ها هم سراغش نمی‌رن و بنابراین خراب نمی‌شه؟ بعدشم، مگه سلیقه‌ی غذایی ما و باکتری یکیه؟!! :)) از اون که نباید الگو گرفت.- خوب آره.+ حالا اگر این جمله‌ای که توی عکس گفته ما رو راضی می‌کنه که همبرگر نخوریم؛ پس به همین دلیل هم نباید عسل مصرف کنیم.- منظورت اینه که مصرف همبرگر و فست‌فود ایرادی نداره؟+ نه. من همچین حرفی نزدم.- خوب اگر موافقی که خوردن‌شون مضره؛ پس چرا ترکش نمی‌کنی؟+ این که ترک نمی‌کنم هم به خاطر اعتیاده. من خودم می‌دونم مضره اما متأسفانه عادت کردم. از طرفی من هم نمی‌گم خوردن‌شون مفیده یا مضر نیست. فقط می‌گم این دلیلی که توی تبلیغ آورده دلیلِ محکمی برای اثبات زیان‌آور بودن فست‌فود نیست. اگر می‌خوای بگی اشتباهه یک دلیل دیگه بیار. اون‌موقع اگر دلیلت منطقی بود، تونستی ثابت کنی که مضره. منظورم اینه که برای اثبات ضرر فست‌فود راه‌های زیاد دیگه‌ای وجود داره.پرده‌ی دومخیلی وقت‌ها هست، وقتی می‌خواهیم دیگران یا خودمان را به باوری دعوت کنیم طوری آن را القا می‌کنیم که به احتمال زیاد مخاطب می‌پذیرد؛ اما عقیده‌اش بر پایه‌های سستی بنا می‌شود. ممکن هم هست برای زمانی طولانی، جمعیت زیادی را به آن عقیده مشغول کند؛ اما این ثبات تا زمانی پابرجاست که زلزله‌ای حادث نشود. متأسفانه خیلی‌وقت‌ها، خلل در طریقه‌ی اثبات را با ضعف آن باور یکی می‌دانیم.مثلا فرض کنید شخصی می‌گوید خانه گرم است چون بخاری روشن است. اما وقتی که بخاری را نگاه می‌کنیم می‌بینیم که خاموش و سرد است. آیا از خاموش‌بودن بخاری می‌شود نتیجه گرفت که خانه سرد است؟ واضح است که پاسخ «خیر» است.در این‌جا گرم‌بودن خانه «ادعا»ست و روشن‌بودن بخاری «دلیل» اثبات درستی ادعاست. اگر بخاری خاموش باشد نمی‌شود استنتاج کرد که خانه سرد است. زیرا برای گرمای خانه راه‌های دیگری هم هست. مثلاً ممکن است رادیاتور خانه فعال باشد. در واقع ردِ یک دلیل برای اثبات یک ادعا به معنای مردود بودن آن ادعا نیست. بن‌بست بودن مسیر یک مقصد به معنای بی‌مسیر بودن آن هدف نیست. شاید راه‌های دیگری برای نیل به آن وجود داشته باشد. نباید عدم اثبات «درستی» را با اثبات «غلط»بودن آن یکی دانست. اما همین مغلطه‌ی واضح به‌شدت فراگیر است.به‌دلیل رایج بودن این مغلطه نباید برای رواج باورها به هر روشی متوسل شد. چون با دلیل ضعیف برای جااندازی ارزش‌ها، در واقع کمک به اضمحلال سریع‌تر آن ارزش کرده‌ایم. آن‌قدر این آسیب فراگیر است که همچنان به‌ترین مبارزه با هر پدیده‌ای، دفاعِ بد کردن از آن است. پس نباید به ارزشمند بودن باورهای‌مان دل خوش کنیم، مگر این‌که با دلایل درست پا را بر جای محکمی گذاشته باشیم. تبلیغ هر باوری، چه ضدیت با فست‌فود باشد، و چه مذهب اگر همراه با دلایل متزلزلی شیوع یابد، در واقع مانند نامه‌ای‌ست که قابلیت خودسوزی دارد. اثبات از طریق باطل، عامل خودسوزی هر عقیده‌ی حقی‌ست. هرچند زمانِ سوختنش آن‌قدر طولانی و آرام باشد که ما را فریب بدهد.تصور کنید که از این روش مخالفان یک باور استفاده کنند. خودتان ببینید: https://www.aparat.com/v/rN8in به نظر شما موج بی‌دینی و سکولاریسمی که در غرب آغاز شد، چه‌قدر با شیوه‌ی فعالیت‌های تبلیغی کشیش‌های مسیحی مرتبط است؟برتراند راسل، در اواخر عمرش در ۸۷ سالگی، مصاحبه‌ای با روزنامه‌ی گاردین داشت. خبرنگار از او پرسید: جناب پروفسور، شما ۸۷ سال است که می‌گویید خدا و  زندگی پس از مرگ وجود ندارد و به‌زودی هم از دنیا می‌روید؛ حال اگر از دنیا رفتید و دیدید که هم خدا هست و هم زندگی پس از مرگ، چه می‌کنید؟ راسل در جواب گفت: خانم خبرنگار، این خدایی که شما می‌گویید وجود دارد، و من می‌گویم وجود ندارد، بالاخره عادل است یا خیر؟ خانم خبرنگار: البته که عادل است. راسل: اگر عادل باشد هیچ مشکلی نیست. خانم خبرنگار: چرا؟! برتراند راسل گفت: چون اگر عادل باشد به او می‌گویم: خدایا! یا باید «دلایل» فیلسوفانی را که وجود تو را اثبات می‌کردند، قانع‌کننده‌تر می‌ساختی، یا ذهن مرا ساده‌لوح‌تر و زودباورتر از این، من که نباید تاوان ضعف دلایل آن‌ها را بپردازم! این‌که ذهن من دیرباور است هم که دست من نیست، چون خودت ذهن مرا درست کرده‌ای، و گرنه اگر من آدم ساده‌لوح و زودباور مانند مردم کوچه و بازار بودم این دلایل ـولو قانع‌کننده نیستندــ برای من هم قانع‌کننده  می‌شدند.می‌بینید که برتراند راسل، فیلسوف مشهور معاصر هم، ضعف دلایل اثبات وجود خدا را دلیلی بر نبود خدا گرفته است. در حالی‌که می‌توانست بگوید دلیلِ درستی بر وجود خدا نیافتم و نه این‌که خدایی وجود ندارد. باید میان آگنوستیک و آتئیست تفاوت قائل شد.یا حق!پیشنهاد: https://virgool.io/@karrabi.mohammad/%D8%AA%D8%A7-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%86-sutb53sogi83 </description>
                <category>مرتضی یوسفی‌مقدم</category>
                <author>مرتضی یوسفی‌مقدم</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jun 2019 00:17:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از اینستاگرام خسته‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/jedal2islam/insta-tg2om7hhyr70</link>
                <description>هر روز که اینستا را باز می‌کنم اعلان‌های تازه‌ای را به من نشان می‌هد. که فلانی پست آخر تو را لایک کرده. فلانی تو را فالو کرده. فلانی در زیر پستت نظر گذاشته که: «بسیار عالی»، «احسنت».و من هیج‌یک از این فلانی‌ها را نمی‌شناسم. وقتی که به صفحه‌شان می‌روم بیش‌تر منزجر می‌شوم.یا از اساتید موفقیت تازه‌وارد است که دارد رشدشان از تعداد جویندگان موفقیت بیش‌تر می‌شود یا کسی‌ست که عکس‌های صفحه‌اش را با تصاویر رنگارنگ از چهره و هیکل‌اش مملو کرده. گاهی فرزند یکی از افراد معروف است که با گذاشتن عکس خودش با پدر می‌خواهد نسب خود را طعمه‌ی شکار فالوورهای علاف کند. آخر چرا باید روزمرگی‌های توی کم‌خاصیت برای من مهم باشد؟ عطش فالوور جمع‌کردن و برندشخصی‌شدن همه را بی‌پروا به این قلاب‌اندازی‌های نچسب کشانده و اذهان اهالی اینستا را سرگردان خودش ساخته.  خسته‌ام از بات‌های کمین‌کننده که رصد می‌کنند در چه صفحه‌ای می‌جُنبی تا بلافاصله بریزند و تو را با فالوکردن از حضور ارزشمند ارباب‌شان مطلع کنند. ای کاش اینستاگرام یک دکمه‌ی جدید تعبیه می‌کرد با عنوان «لطفا به من توجه کن». شاید بساط این گدائیِ توجه برچیده می‌شد. خسته‌ام از این همه شوآف. ازین‌همه سوپرمن و ماه‌پیشونی‌هایی که دنیای مجازی‌شان اصلا شبیه به دنیای واقعی‌شان نیست. خسته‌ام از تظاهر. از بودن چیزی که نیستیم. انگار اینستاگرام را طوری ساخته‌اند که باید خودت نباشی تا محبوب‌تر شوی، تا لایک بگیری و زنده بمانی. خسته‌ام از این همه برای چشمِ دیگران زیستن. کاش قرار بود فقط برای یک نفر خودآرایی می‌کردیم. اما ما به بردگیِ خودخواسته‌ی همگان رفته‌ایم. که اگر روزی با معیارهای آن‌ها سازگار نباشیم یا بد مانور بدهیم با شلاق‌های کامنت و لایک‌هایی که دریغ‌شده‌اند جریمه می‌شویم.خدا رحمت کند رومن رولان را که گفت:جرأت کنید راست و حقیقی باشیدجرأت کنید زشت باشیداگر موسیقی بد را دوست دارید رُک و راست بگوئیدخود را همان‌که هستید نشان بدهید.این بزکِ تهوع‌انگیز دو رویی و دوپهلویی را از چهره‌ی روح خود بزدائید و با آب فراوان بشوئید.خسته‌ام از این‌همه رقابت‌های پوچ. از رقابت‌های ظاهری و پول و فاضل‌نمایی‌هایی که یا ما را در حصار داشته‌های ذاتی و نه اکتسابی محدود کرده و یا اسیر دلالی و تقلید طوطی‌وار از بزرگان ساخته.خسته‌ام از سلبریتی‌هایی که شهرت‌شان، آن‌ها را وادار می‌کند در هر سوراخی سرک بکشند و نظرات شاذ از خود صادر نمایند. انگار یادشان رفته نظرات اجتماعی‌سیاسی‌شان نبوده که آن‌ها را به قله‌ی توجهات مردم رسانده. ای‌کاش خاموش می‌ماندند تا صدای اهالی علم و دانش به‌گوش‌های تشنه و حقیقت‌جو می‌رسید. خسته‌ام از سرزمینی مجازی که پلنگ‌ها و دلقک‌هایش از یک نویسنده‌ی فرهیخته بیش‌تر خواهان دارد. پاپتی‌ها و معرکه‌بگیرها حواس عوام را در چه راهی اشغال کرده‌اند؟ جامعه‌ای که وقت مردمش در اختیار سبک‌مغزها و زامبی‌ها باشد چه آرمان‌شهری را خواهد ساخت؟ چگونه معضلات طبیعی‌اش را حل می‌کند؟ چگونه با رنج موفقیت می‌سازد؟ راه درست را چگونه تشخیص می‌دهد؟خسته‌ام از جایی که نمی‌گذارد عمیق باشیم. نمی‌گذارد با تأمل مطلبی را بخوانیم و بفهمیم و مزمزه کنیم. انگار ساخته شده تا همه‌ی پیام‌ها را به سرعت از زیر دستمان سُر بدهیم و با یک نگاه به عمق مطلب که نه، به سطح مطلب پی ببریم. اینستا را برای توقف و تفکر نساخته‌اند انگار. بیش‌تر یک سرگرمی‌ست که اول خیال می‌کنی وقت‌های خالی‌ات را پر می‌کند؛ بعدا به‌هوش می‌آیی که وقت‌های لازمت را هم می‌خورد و آن‌گاه است که تو هیچ دفاعی در برابر این اژدهای زمان‌خوارِ کم‌فایده نداری.خسته‌ام از لایک‌های مرامی. از تعارفات ریاآلود. یک‌بار از دوستی پرسیدم مطلب آخرم را خواندی؟ گفت: نه. گفتم: چرا؟ گفت: چون طولانی بود. پرسیدم: پس چرا لایک‌ کردی؟ گفت: عادت دارم. مانده‌ام برای چه باید در اینستا پست گذاشت. برای این‌که یک عده آدم تکراری از روی عادت و یا رودربایستی ندیده و نخوانده لایک کنند؟خسته‌ام ازین همه هیاهو. شلوغی. فریادهای تودرتو. دروغ. شایعه. اولش خیال کردیم اگر رسانه در اختیار همه باشد، صدای ستم‌کشانِ بی‌نوا به گوش می‌رسد. خردمندان مجال انتشار فرزانگی می‌یابند. نمی‌دانستیم که عاقل، خلوت‌گزین و ازدحام‌گریز است. غافل بودیم از این‌که کمالِ عقل، کوتاهی کلام می‌آورد و فقط دهان‌گشادها هستند که فرصت حشوسازی بیش‌تری پیدا می‌کنند. غافل بودیم از این‌که دروغ‌پردازان بیش‌تر از نجابت پارسان برای ساخت اختناقِ پرهیاهو سواستفاده می‌کنند.اگر قدرت سخن‌وری نداریم لااقل مهارت سکوت را یاد بگیریم تا صداهای آگاهان جامعه در زیر خروارها حرفِ مفت و چرند گم نشود.اینستاگرام در حکم حیوانی سرکش است که هر روز نوازش‌اش می‌کنیم و در آخر رد آرواره‌هایش را بر روی روح‌مان جا می‌اندازد. و خطر این‌جاست که در اندیشه‌ی ذبح‌اش بیفتیم. به‌تر آن است کمی درنگ کنیم تا شاید بتوانیم او را اهلی سازیم و در تسخیر خودمان درآوریم.بیائید دست از این‌همه تماشا و پیج‌گردی‌های کم‌حاصل برداریم که صائب خوش گفت:عشق ما را پیِ کاری به جهان آورده‌ستادب این‌ست که مشغول تماشا نشویمپیشنهاد:نرم‌فزار AppUsage را نصب کنید تا بفهمید چقدر تفننی وقت خود را در این ابزار می‌گذرانید.یا حق!پیشنهاد می‌کنم این داستان دنباله‌دار زیبا را هم بخوانید: https://virgool.io/@UNCOmmon/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%84-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-xzr0lxmdtooz </description>
                <category>مرتضی یوسفی‌مقدم</category>
                <author>مرتضی یوسفی‌مقدم</author>
                <pubDate>Sat, 13 Apr 2019 17:30:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیالکتیک | اگر عصبی نمی‌شوی، پس بی‌خاصیتی</title>
                <link>https://virgool.io/arvatt/angry-gaemkedbxvdd</link>
                <description>اولی: بابا یکم آروم باش! چرا این‌همه غصه می‌خوری؟ چرا زود عصبی می‌شی؟ از جواد یاد نمی‌گیری؟! تا حالا دیدی عصبانی بشه؟ یاد بگیر آخه.دومی: من به جواد کاری ندارم. ولی این که کسی اصلا عصبی نمی‌شه نشونه‌ی خوبی نیست.اولی: عه! چرا آخه؟ نه اصلا تو خوبی بابا?.دومی: چرا ناراحت می‌شی؟ خوب راست می‌گم. من که نمی‌گم من خوبم یا جواد بده. یعنی از نظر تو کسی که عصبی نمی‌شه خوبه؟اولی: معلومه که خوبه. هرچی آدم ملایم‌تر به‌تر.دومی: بذار برات یک مثال بزنم. فرض کن برای یک تابستون وقت‌گذاشتی و باغچه‌ی خونه‌تون رو حسابی گُل‌کاری کردی. این‌قدر خوشگل شده که هر کی میاد خونه‌تون ذوق‌زده می‌شه و تو رو تحسین می‌کنه. حالا فرض کن پسرخاله‌ی بی‌مزه‌ت میاد از روی نصف گل‌ها با لگد رد می‌شه و قاه‌قاه می‌خنده. تمام زحمات تابستونت با حماقت پسرخاله‌ت از بین می‌ره. حتما ناراحت می‌شی. ممکنه سرش داد بزنی. قبول داری که عصبی می‌شی؟اولی: آره خوب.دومی: دوست دارم یک حالت دیگه رو هم در نظر بگیریم. به نظرت اگر توی باغچه گل نمی‌کاشتی و تابستونت برای یک کاردستی ارزشمند صرف نمی‌شد باز هم عصبی می‌شدی؟ مثلا باغچه‌ای که پسرخاله‌ت از روش رد شده خالی از هرگونه گل و گیاهه. یا داخلش علف هرز باشه. طبیعتا رد شدن پسرخاله‌ت در این حالت تو رو به خشم نمی‌آورد. تو عصبی نمی‌شی چون گلی نگاشتی که بخواد لگدکوب بشه. بعضی مواقع عصبی‌نشدن ما به خاطر اینه که توی زندگی‌مون هیچ گلی نکاشتیم. هیچ ارزشی نداریم که به خاطر لگدکوب‌شدن و نابودی‌ش ناراحت و عصبی بشیم. عصبی‌نشدن نه تنها افتخار نیست،‌ بلکه نشون‌دهنده‌ی بی‌خاصیت بودن شخصه. کسی که گُلی توی زندگی‌ش نکاشته از چی باید عصبی بشه؟!!. یک آدم منظم، در گروه‌های شلخته بیش‌تر عصبی می‌شه. یک آدم راست‌گو در برخورد با دروغ‌گوها نمی‌تونه آروم باشه. تحمل بی‌ادبی برای هیچ‌کس به اندازه‌ی یک آدم مؤدب سخت نیست. فقر در جامعه برای آدم‌های انسان‌دوست موجود ترسناک‌تریه. آدم‌های بی‌خیالِ خودپرست که با این‌چیزها کک‌شون هم نمی‌گزه.اولی: قبول دارم حرفت رو. ولی خیلی از آدم‌های درست‌حسابی رو هم دیدم که یا عصبی نمی‌شن یا دیر به جوش میان.دومی: آره. راست می‌گی. بذار کمی حرفم رو اصلاح کنم. هر کی عصبی شد به معنای ارزش‌مند بودن زندگی‌ش نیست. هر کی هم که عصبی نمی‌شه بی‌خاصیت نیست. در واقع ارزش‌های زیاد، و لگدکوب شدن‌شون برای عصبی‌شدن بهانه جور می‌کنند. یا به نوعی هر لگدشدنی یک تکانه برای خشم درست می‌کنه. تازه بعدش نوبت خویشتن‌داری می‌رسه. یعنی ممکنه من به کَرّات عصبی بشم، اما با خویشتن‌داری جلوی خودم رو بگیرم و نذارم بروز نابه‌جایی داشته باشه. اگه کسی که عصبی نمی‌شه به خاطر خویشتن‌داریِ نیرومندش باشه قابل‌تحسینه، ولی اگر به‌خاطر اینه که ارزشی توی زندگی‌ش نداره، زیاد ستودنی نیست. ممکن هم هست ارزش‌هاش رو در معرض خطر نمی‌بینه. در هر صورت، ارزشی که لگدکوب می‌شه برای خشم، تکانه درست می‌کنه و با خویشتن‌داری می‌شه این خشم رو مهار کرد. گاهی هم باید خشم رو رها کرد تا مأموریت خودش رو به درستی انجام بده. اولی: یک چیز دیگه. اگر پسرخاله‌م یک بچه‌ی کوچیک باشه و از روی گل‌ها رد بشه، خیلی فرق داره با زمانی که یک دانشجو باشه. به نظرت چرا؟دومی: چون از بچه توقع کم‌تری داری. تو از کار پسرخاله‌ی دانشجوت بیش‌تر عصبی می‌شی،‌ چون انتظارت از اون بیش‌تره. علاوه بر تخریب گل‌هات، نکته‌ی اضافه‌ای که تو رو به خشم میاره اینه که چرا یک جوون بالغ باید این همه احمق باشه؟!! وقتی انتظار ما از واقعیت زیاد باشه و در خیال‌مون امید داشته باشیم که همه به ارزش‌هامون احترام بذارند و هر جوون دانشجویی باید عاقل باشه،‌ با هر بی‌احترامی تکانه‌ی بیش‌تری به ما وارد می‌شه. برای همین آدم‌های اخلاق‌مدار وقتی پا به سن می‌ذارند، نسبت به دوران جوونی‌شون آروم‌تر و پخته‌تر می‌شن. چون به پَلَشت‌بودن واقعیت و فاصله‌ی معنادارش با جهان آرمانی ایمان آوردند. البته همچنان به ارزش‌ها پایبندند، ولی با متانت بیش‌تر اون‌ها رو دنبال می‌کنند. این پخته‌تر شدن، نتیجه‌ی مستقیم گذر سن و واقع‌بین‌تر شدنه. این واقعیت که لازم نیست همه به ارزش‌های ما پایبند باشند،‌ لازم نیست همه یک‌جور فکر کنند. باید در جامعه و در دوستان، یک بازه‌ی خطا در نظر بگیریم تا با هر کار اشتباه سریع از کوره در نریم و روابط‌مون رو به هم نزنیم.اولی: دمت گرم! اگر بخوام خلاصه کنم می‌گم: ارزش‌های زندگی که در معرض خطر هستند برای ما تکانه‌ی خشم تولید می‌کنند. این خشم با توجه به موقعیت باید خنثی بشه یا بروز داده بشه. خنثی‌سازی تکانه با قدرت خویشتن‌داری انجام می‌شه. هرچه آدم واقع‌نگرتر به رفتار دیگران در قبال ارزش‌هاش نگاه کنه، خویشتن‌داری‌ش قوی‌تر و قدرت تکانه‌ها کم‌تر می‌شه. این‌جوری با متانت بیش‌تری می‌تونه واکنش مناسب نشون بده. البته حالت‌های مزاجی بدن هم بی‌تأثیر در شدت تکانه‌ها نیستند. موافقی؟دومی: آره. ایول :). فقط یک چیز هم اضافه کنم که هر ارزشی، ارزش نیست. بعضی مواقع ما روی اصولِ اشتباهی پا فشاری می‌کنیم. در واقع ارزش‌هایی قداست تکانه‌آفرینی دارند که عقلانی باشند. یا حق!خوش‌حال می‌شم اگر از نوشته‌های قبلی من هم بازدید کنید: https://virgool.io/@mym/trump-qnkrchrswlcd  https://virgool.io/@mym/tp4ir-mzywuol3def5 </description>
                <category>مرتضی یوسفی‌مقدم</category>
                <author>مرتضی یوسفی‌مقدم</author>
                <pubDate>Thu, 11 Apr 2019 12:09:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه ریال با ارزش می‌شود؟</title>
                <link>https://virgool.io/arvatt/dollar-frvsontollo7</link>
                <description>ابتدا مقدمه‌ای از مفهوم ارز می‌نویسم که برای بخش دوم لازم است بدانیم. اگر می‌دانید به‌راحتی از روی بخش اول بپرید :)مقدمه‌ای بر مفهوم ارزفرض کنید کشور «الف» دارای ارز رایجِ ریال است. در این کشور، کالاهای دیگری علاوه بر ریال وجود دارد که نیازهای مردم این کشور را برطرف می‌کند. مردم کشور «الف»، برای خرید و فروش از ریال به عنوان کالای واسطه در تبادلات خود استفاده می‌کنند. در این دیدگاه ریال یک کالا محسوب می‌گردد. اما کالایی که به تنهایی مورد استفاده قرار نمی‌گیرد و فقط برای معامله کاربرد دارد.کشور دیگری به نام «ب» وجود دارد که کالای واسطه‌اش دلار نام دارد. حالا تصور کنید، شخصی از سرزمین «الف» بخواهد به کالای «جیم» از کشور «ب» دست پیدا کند. در کشور «ب» کالای واسطه دلار است، و صاحب «جیم» فقط با دریافت دلار حاضر به فروش جنس خود است. از طرفی این کالا فقط در کشور «ب» تولید می‌شود.کالای ریالی/دلاری: کالایی که برای خرید آن نیاز به ریال/دلار باشد.در مثال بالا «جیم» یک کالای دلاری است.بنابراین شخصِ مقیم «الف» باید دلار به دست بیاورد تا قدرت تصاحب «جیم» را داشته باشد.اگر «جیم» در کشور «الف» تولید می‌شد یا با ارز دیگری قابل اکتساب بود، تقاضای دلار هم برای ساکنان «الف» به‌وجود نمی‌آمد.در این‌جا تقاضای دلار بالا می‌رود، چون کالایی وجود دارد که فقط با ارز دلار عرضه می‌شود. دلار مانند گلوگاهی‌ست که جز با داشتن آن، امکان خرید «جیم» را نداریم.این تقاضای زیاد، ارزش دلار را بالا می‌برد. مانند زمانی که مرغ به دلیل شیوع بیماری و تلف‌شدن تعدادِ زیادی از آن‌ها در بازار کمیاب شود؛ در حالی‌که نیاز به آن کاهش نیافته است.این تقاضای بیش‌تر، ارزش آن را هم بالا می‌برد.وقتی ارزش ریال کم‌تر از دلار است، می‌توان این معنا را برداشت کرد که تقاضای ریال به نسبت دلار کم‌تر است. یا به عبارتی دیگر، کالاهای دلاری، سهم بیش‌تری از بازار را دارند. در واقع کشور «الف» ارزشِ افزوده‌ای برای جهان ندارد که دیگران بخواهند به خاطر کسب آن ریال به دست بیاورند.چرا دلار به یک‌باره بسیار گران شد؟حالا چه باید کنیم تا ارزش ریال بیش‌تر شود؟ساده است. کافی‌ست تقاضای دلار را کم‌تر و یا تقاضای ریال را بیش‌تر کنیم.بیایید کمی بررسی کنیم و از خودمان بپرسیم، چرا دلار در ایران گران‌تر شد؟اگر دلیل باارزش‌تر بودن دلار را بررسی کنیم، شاید بتوانیم راه‌کار کاهش‌دادنش را کشف و اعمال کنیم.پایانِ تاب‌آوری دولتبخشی از دلایل افزایش دلار برمی‌گردد به برداشتن اهرم‌های دولتی برای حفظ ثبات قیمت آن. تا قبل از جهش کم‌سابقه‌ی دلار، قیمت اصلی دلار نبود که خودش را در بازار نشان می‌داد. مثل این بود که دلار هم در کنار سایر کالاها، یارانه‌ی دولتی دریافت می‌کرد. بنابراین، دلار به قیمت واقعی‌اش بازگشت، چون یارانه‌ی دولتی‌اش قطع شد. تقاضای کاذبیک وقت ما به دلار نیاز داریم، چون می‌خواهیم کالای دلاری بخریم. اما زمانی دلار می‌خریم چون می‌خواهیم از تقاضاهای احتمالی آینده محروم نمانیم و از همین امروز به فکر فردا باشیم. تقاضای دلار برای کالای دلاری منطقی‌ست، اما تقاضای دلار برای تملک خود دلار نمی‌تواند دقیق و عاقلانه باشد. گفت‌وگوی خیالی زیر را در نظر بگیرید:اولی: چرا داری این همه دلار می‌خری؟دومی: چون نمی‌خوام ارزش پولم از دست بره.اولی: خوب چرا ارزش ریال به نسبت دلار داره کم‌تر می‌شه؟دومی: چون دلار توی بازار داره کم می‌شه.اولی: چرا داره کم می‌شه؟دومی: چون همه دارند دلار می‌خرند.زمانی که ترامپ، وعده‌ی تحریم‌های جدید را می‌داد، شاید خودش هم می‌دانست که تأثیر روانی این تهدید، به مراتب خطرناک‌تر است. در واقع اقدامات ایجادشده در گفت‌وگوی بالایی با وعده‌ی ترامپ وارد یک حلقه‌ی مخرب شد. حلقه‌ای که نیاز به دلار را به خاطر ترس از آینده در میان توده‌های مردمی افزایش داد. این نیاز موجب تقاضای دیوانه‌وار دلار شد. تقاضای دلار موجب کاهش دلارِ موجود شد. و کاهش دلار، باعث شد ارزش دلار بالاتر برود. و این حلقه تا مدتی ادامه داشت. البته نباید نقش سوداگران دلار را در این میان نادیده گرفت.از طرفی اهمیت بیش از حد دادن به دلار و رفع تحریم‌ها توسط موافقان برجام این توهم را بیش‌تر در میان مردم رواج داد که دلار واقعا کالای گران‌سنگی‌ست. این تلقی فراوان شیوع پیدا کرد که همه‌ یا اکثر نیازهای کشور به دلار مربوط است و بدون آن اقتصاد کشور زمین‌گیر خواهد شد. این تصوری بود که گروهی رواج دادند و نیاز کاذب برای دلار در جامعه به‌وجود آوردند.بسیاری از کالاها با گران‌شدن دلار گران می‌شوند، چون یا دلاری‌اند یا مواد اولیه‌اش نیاز به کالای دلاری دارد. اما اگر از تولیدکننده‌ی ایرانی بپرسیم شما چرا گران می‌کنید؟ شما که از کالای دلاری در فرایند تولید استفاده نمی‌کنید؟ در جواب می‌گوید: چون باید خرج زندگی‌ام را در کشوری بدهم که کالاهای دلاری در آن زیاد است. پس می‌شود به او حق داد تا کالایش را گران‌تر کند.اما چقدر حق دارد افزایش قیمت بدهد؟ مشکل همین‌جا به وجود می‌آید. یعنی چون بسیاری از مردم و کسبه خیال می‌کنند دلار تاثیر زیادی بر اقتصاد دارد و کالاهای دلاریِ زیادی در بازار موجود است که با ارزان‌فروشی نمی‌توانند خرج زندگی‌شان را کسب کنند؛ با افزایش ۱۰۰ درصدی دلار قیمت کالای داخلی‌شان را هم ۱۰۰ درصد و یا حتی بیش‌تر افزایش می‌دهند. کالاها بیش از حد گران می‌شوند، چون از تأثیر واقعی دلار بر تورم خبر نداریم. اسراف مخازن دلارباید مخازن دلار کشور را افزایش بدهیم. در حال حاضر مخزن دلار کشور بیش‌تر از چیزی‌ست که تصور می‌کنیم. چون بسیاری از مردم، دلارها را از بازار جمع کرده و در خانه‌ها یا در صندوق امانات بانک‌ها انباشته کرده‌اند. در هر صورت باید مخازن دلار کشور افزایش پیدا کند؛ و یا تقاضای ریال را در میان خارجی‌ها افزایش داد. اما چگونه؟اگر کالا یا خدماتی داشته باشیم که به خاطر آن،‌ دیگران را وادار به دریافت ریال کنیم، تقاضا برای دریافت ریال افزایش می‌یابد. حتی اگر در ازای فروش کالای خاص خود، دلار هم دریافت کنیم؛ چون مقادیر دلار در دست‌مان افزایش می‌یابد، برای خرید کالاهای دلاری با مشکل زیادی مواجه نمی‌شویم. اما ما چه کالای خاصی داریم؟قطعا این کالا «پراید» نمی‌تواند باشد:) حداقل بازار گسترده‌ای در جهان نخواهد داشت. اما زعفران، فرش، نفت یا صنایع هایت‌تِک ایرانی را می‌توان ازین قبیل کالاهای خاصی به شمار آورد که برای تصاحب آن‌ها نیاز به ریال است. همچنین خدمات گردشگری نیز راه مناسبی برای ورود ارز به کشور است. قطعا یک آلمانی برای بازدید از تخت جمشید یا سی‌‌وسه‌پل نمی‌تواند به ترکیه برود. و یا نمی‌تواند در فاصله‌ی یک روز پیست اسکی توچال و کویرنوردی را جایی دیگر تجربه کند.علاوه بر راه‌های ورود ارز به ایران باید از خروج ارز اضافی هم جلوگیری کرد. به نقل قول زیر توجه کنید:کتابی را اخیراً ما ترجمه کرده‌ایم به اسم «نیکوکاران بدکار»، نوشته‌ی آقای چانگ، استاد اقتصاد توسعه دانشگاه کمبیرج انگلستان. آقای چانگ خودش کره‌ای الاصل است، این کتاب بسیار خواندنی است. می‌گوید؛ ما در سال ۱۹۶۰ بچه راهنمایی بودیم. کره در ابتدای پیشرفت خود بود؛ زمانی که شرکت سامسونگ تنها یک شرکت کوچک خرید و فروش الیاف بود. می‌گوید در مدارس به ما گفتند دولت ارز کم دارد، و ارز باید نگه‌داری بشود برای انتقال تکنولوژی‌های پیشرفته در کشور. به ما در مدارس راهنمایی گفتند؛ هر جا در خانه فامیل‌تان رفتید و دیدید که  حتی یک شکلات خارجی دارند بدانید این خائن به میهن است، بیائید و اسم او را  بعنوان خائن در تابلو مدرسه بزنید!می‌گفت من البته یادم نمی‌آید که اسم کسی را به تابلوی مدرسه زده باشم، اما بارها می‌رفتیم به خانه‌ی فامیل و اگر می‌دیدم که شکلات خارجی دارند، آرام در دلم می‌گفتم؛ خائن به میهن! خائن به میهن!به نقل از دکتر عادل پیغامیکالاها را می‌شود به چهار دسته تقسیم کرد:۱- کالاهایی که فقط با دلار قابل خریدن هستند و به آن‌ها نیاز داریم(مانند داروهای خاص یا لپ‌تاپ).۲- کالاهایی که فقط با دلار قابل خریدن هستند اما نیاز جدی به آن‌ها نداریم(مانند گوشی اپل).۳- کالاهایی که با غیر دلار هم می‌شود تهیه کرد اما کیفیت بالایی ندارند(مانند جاروبرقی).۴- کالاهایی که با غیر دلار هم می‌شود تهیه کرد و با کیفیت‌تر از مشابه دلاری‌اش است(مانند زعفران).خرید مورد اول با دلار لازم و واجب است. دوم کم‌خردی‌ست :)سومی بی‌انصافی‌ست و با نگاهی بلندمدت و جامع‌تر قابل برطرف شدن است.و خرید آخرین مورد با دلار قطعا بی‌خردی‌ست.اگر دلار را برای خرید کالاهایی مثل مورد دوم یا سوم به کار بگیریم، باید منتظر عواقب آن در کاهش ذخایر دلار و گران‌شدن جنس مورد نیاز اولی باشیم. وقتی خودخواهانه و کوته‌بینانه اپل می‌خریم، مقدمات گران‌شدنِ داروی یک نیازمند را فراهم کرده‌ایم. چوب بستنی، کفش‌های عادی، مربا و ترشی جزو کالاهایی‌ست که در سال‌های گذشته از مرزهای قانونی کشور وارد شده‌اند. درست است که عامل اصلی این ورودِ بی‌خردانه برخی از مسئولین و قاچاق‌چیان هستند، اما اگر با بی‌اقبالی مردم در بازار مواجه شوند آیا باز هم انگیزه‌ی واردات بی‌رویه را پیدا می‌کنند؟به‌تر است به نقش خودمان در بهبود اقتصاد بیش‌تر فکر کنیم. راه‌کارهای فراوانی می‌شود ذکر کرد. اما این راه حل‌ها را مردمی‌تر دانستم. راه‌هایی که هر کسی می‌تواند در زندگی‌اش انجام دهد.یا حق!خوش‌حال می‌شم اگر از نوشته‌های قبلی من هم بازدید کنید: https://virgool.io/@mym/trump-qnkrchrswlcd  https://virgool.io/@mym/tp4ir-mzywuol3def5 </description>
                <category>مرتضی یوسفی‌مقدم</category>
                <author>مرتضی یوسفی‌مقدم</author>
                <pubDate>Tue, 09 Apr 2019 08:16:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به «ترامپ» حسادت می‌کنم</title>
                <link>https://virgool.io/arvatt/trump-qnkrchrswlcd</link>
                <description>الف)دیروز یک ویدئو دیدم که چند جوان در حین جشن چهارشنبه‌سوری داخل ماشینِ پلیس نارنجک انداختند.{یادداشت کامل رو این‌جا ببینید}احساس می‌کنم به این جوان‌های جسور حسادت می‌کنم.اینستاگرام پُر شده از آدم‌هایی که با خُل‌بازی و ادابازی فالوور جمع می‌کنند. احساس می‌کنم به این آدم‌ها حسادت می‌کنم.یکی از دوستان من انقدر بددهن هست که وقتی حرف می‌زند داخل هر جمله‌ی پنج‌کلمه‌ایش، ۶ واژه‌ی رکیک جاساز شده. احساس می‌کنم به این آدم مستهجن حسادت می‌کنم. https://www.aparat.com/v/IPRD3 ب)زمانی که ترامپ رئیس‌جمهور آمریکا شد، یک‌نفر از دوستانم خیلی خوشحال شد. وقتی متعجبانه دلیل خوشحالیش رو پرسیدیم، این‌جوری جواب داد:بذار با یک مثال برات توضیح بدم. فرض کن توی یخچالتون دو قوطی «سَم» هست. یک نفر این زَهرها رو داخل یخچال خونه‌تون گذاشته تا تو رو بیمار کنه. روی جلد قوطی اول یک عکس اسکلت و جمجمه چسبونده شده و شدت تأثیر زهر رو ۷۰ درصد تعیین کرده.روی جلد قوطی دوم نوشته گلاب درجه‌ی یک. فرض کن شدت سَمش هم ۳۰ درصده.به نظرت کدوم‌یکی خطرناک‌تره؟من هم گفتم: - دومی!- چرا؟- چون خطرش نامشهود‌تره و باعث می‌شه که من سمتش برم. در واقع چیزی رو که به مسموم بودنش پِی ببرم، ازش دوری می‌کنم. و دومی رو به خیال گلاب ممکنه مصرف کنم. احتمال مسموم شدن با اولی صفره، چون معلومه که داخلش یک مایع خطرناکه، ولی دومی نه! چون ممکنه به هوای گلاب مصرفش کنم.- خوب آفرین! به‌همین دلیل ترامپ هم از اوباما یا کلینتون کم‌خطرتره. چون بد بودن و خطرناک‌بودن ترامپ رو به راحتی می‌شه کشف کرد.ترامپ کلی رسوایی اخلاقی داره. از لحاظ تصمیم‌گیری غیرقطعیه. خود کارشناس‌های آمریکایی می‌گن مشاورهای باهوشی نداره. زیادی تندرو هستند. از روابط پنهان آمریکا با عربستان و اسرائیل به‌راحتی حرف می‌زنه. در واقع ترامپ به همه‌ی رقبا و دشمنای آمریکا می‌گه من آدم کله‌خری‌ام! لطفا در مواجهه با من گارد دفاعی بگیرید!ترامپ آدمِ خودداری نیست و نمی‌تونه صبورانه توطئه‌های کشورش در قبال سایرین رو پنهان کنه. برای همین نشون دادن بدیِ ترامپ به کسایی که دشمنی آمریکا رو به‌روشنی درک نکردند، ساده‌تره. ترامپ مثل اوباما باهوش و مؤدب به نظر نمی‌رسه. کارهای عام‌المنفعه انجام نمی‌ده(البته مطمئن نیستم) و برای بچه‌ها کتاب نمی‌خونه. ترامپ یک دشمنِ زشته و دشمن زشت، کم‌خطر‌تره!ج)کاری ندارم که آمریکا جنایت‌کاره یا خوب.ترامپ به‌تره یا اوبامااما یک نکته‌ی مهم این‌جا هست. دشمن زشت، خطرش کم‌تره.همه‌ی دشمن‌ها خارجی نیستند. منظورم اینه که داخل همه‌ی ما یک آدم شرور یا گرگ هست که نمی‌خواد هنجارها رو رعایت کنه.یک گرگ هست که مدام وسوسه می‌کنه تا اخلاق رو نادیده بگیریم و بزنیم به فازِ شرارت.کسی که داخل ماشین پلیس نارنجک می‌ندازه، دست و پای گرگ خودش رو باز گذاشته تا تعدی کنه.کسی که با رفتارهای دیوانه‌وار پیج‌های اینستاگرام رو به گند کشیده، در واقع آدم شرور خودش رو آزاد گذاشته تا برای خودش آبرویی نذاره.ترامپ هم گرگ خودش رو آزاد گذاشته تا به‌راحتی عیاشی کنه، زور بگه و مشورت خیرخواهان کشورش رو نادیده بگیره.من به این آدم‌ها حسادت می‌کنم، چون گرگ‌هایی دارند که به‌راحتی با هر چشم غیر مسلحی دیده می‌شن.من به این آدم‌ها حسادت می‌کنم، چون زشتی‌هاشون زیادی روشن و واضحه.چون نمی‌شه روی بدی‌هاشون اسم‌های قشنگ گذاشت.اما من!با هزار قدرتِ عقل، کارهای بدم رو توجیه می‌کنمروی کارهای بدم، اسم‌های قشنگ می‌ذارممن اگر بخوام خودم رو اصلاح کنم، کار آسونی ندارم. نمی‌تونم به‌راحتی از فریب خودم خلاص بشم. گرگِ من ظاهر طاووس داره و باطنِ دیو.من بدترین کارهام رو در اخلاقی‌ترین رفتارم پنهان می‌کنم. به‌قول فاضل:قنوتم را کف دست شراب انگاشتند امامن آن رندم که پنهان می‌کنم در خرقه جامم رامن کارهای بدم رو با روش‌های مختلف تزیین کردم و عطر و گلاب زدم تا دیگران رو فریب بدم. اما بیش‌تر خودم رو فریب دادم و الان نمی‌تونم به راحتی ازین منجلاب بیرون بیام.ترامپ، اون‌جوونه، اینستاگرامر‌های دیوانه و اون رفیقِ بدگفتار من، برای اصلاح‌شدن کار ساده‌تری دارند، چون بدی‌هاشون رو راحت‌تر می‌تونند پیدا کنند و فریب ظاهرِ زَرآلود کارهاشون رو نمی‌خورند. اون‌ها گرگشون زشته و گرگ زشت کم‌خطرتره!و بیچاره من که برای هر کار خوبم باید توبه کنم.کسی که خوبی‌هاش مملو از ضعف و بدی باشه، پس بدی‌هاش چه وضعیتی دارند؟ الهى!هراسِ حَسَن از خویش بیش از اهرمن است، که این دشمن بیگانه است و آن، آشنا و هم‌خانه.  الهی‌نامه | حسن حسن‌زاده‌ی آملیشعر زیبای گرگِ درون از مرحوم فریدون مشیری: https://www.aparat.com/v/JONIA یا حق!</description>
                <category>مرتضی یوسفی‌مقدم</category>
                <author>مرتضی یوسفی‌مقدم</author>
                <pubDate>Sun, 10 Mar 2019 21:59:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>