<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهدی یوسفی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@myosefi819</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:09:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/245188/avatar/agv2L8.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهدی یوسفی</title>
            <link>https://virgool.io/@myosefi819</link>
        </image>

                    <item>
                <title>به یاد محمد حسین</title>
                <link>https://virgool.io/@myosefi819/%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-n57jsgconcia</link>
                <description>هفته پیش دوستم ، محمدحسین علمداری را به خاک سپردم . مراسم خیلی آبرومندانه برگزار شد چون تنها من در این مراسم شرکت کرده بودم . از آنجا که هیچ دوست و آشنایی نیامده بود مجبور شدم به تنهایی او را به خاک پسپرم و حتی خودم برای او عزاداری و مداحی کنم .ظهر همان روز در رستوران وقتی می خواستم نوشابه انتخاب کنم به این فکر افتادم که چقدر محمد حسین تنها بود . پدر محمدحسین مجری یکی از شبکه های معاند آمریکایی مادرش شکارچی غیرقانونی حیوانات بود که در جنگل های شمال فعالیت می کرد و هر دو به خاطر مشغله های کاری نتوانستند به مراسم محمدحسین بیایند . اما توانستند خانه محمد حسین را روز بعد خاکسپاری اجاره دهند .محمد حسین بیست و پنج سال سن داشت . با موهای فرفری و قدی بلند  و هر چند وقت یکبار به او پیشنهاد بازی در پیام های بازرگانی را می دادند .محمد حسین تنها زندگی می کرد و تنهایی باعث شده بود اعتماد به نفسش پایین بیاید و ارتباط برقرار کردن با دیگران برایش سخت باشد . یادم می آید وقتی با یک خانم محترم قرار ملاقات گذاشته بود ، به جای اینکه به خودش عطر بزند به آیینه رو به رویش عطر پاشید و حتی فراموش کرده بود رخت آویز را از کتش جدا کند .محمدحسین دربان یک شرکت غیردولتی بود و تنها وظیفه اش ایستادن جلوی درب اتوماتیک شرکت و خم و راست شدن جلوی دیگران بود . البته این اواخر نزدیک بود شغلش را از دست بدهد زیرا با زاویه کمتر از 90 درجه جلوی مدیرعامل خم شده بود .محمدحسین با تنهایی انس گرفته بود حتی یکدفعه به من گفت(( احساس می کنم تنهایی دارد جلوی من بندری می رقصد و مرا هیچوقت تنها نمی گذارد ))محمدحسین در اواخر عمرش به ستوه آمده بود و تصمیم گرفت مانند انیمیشن &quot;بالا&quot; با بادکنک خانه اش را از جای بکند و به کشوری دیگر مهاجرت کند. او نزدیک سی و پنج هزار بادکنک خرید بود به جرم اخلال در بازار بادکنک دستگیر شد و تا همین امروز در رسانه ها از او به عنوان &quot; سلطان بادکنک&quot; یاد می شد .قاضی پرونده وقتی دید محمدحسین تنها برای خودش مضر است نه جامعه ، بادکنک های او را مصادره و او را با تعهد شفاهی آزاد کرد .درنهایت ، در غروب چهارشنبه و درحالی که محمدحسین در تلاش بود دو تا کیوی را هم زمان با پوست بخورد ، خفه شد و دار فانی را وداع گفت .یادمان نرود که همه ما در مقطعی از زندگی مثل محمدحسین تنها می شویم اما نباید مثل آن نابخردانه تصمیم بگیریم .یادمان نرود تنهایی و افسردگی و غم وغصه ما برای هیچکس پشیزی نمی ارزد .یادمان نرود تا وقتی زنده ایم نباید تنها بودن را انتخاب کنیم . وقتی بمیریم ، کلی وقت داریم که زیر خاک با خودمان تنها باشیم و فکر کنیم و حتی خودکشی کنیم .</description>
                <category>مهدی یوسفی</category>
                <author>مهدی یوسفی</author>
                <pubDate>Sat, 02 Jan 2021 11:17:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر نو نو</title>
                <link>https://virgool.io/@myosefi819/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%86%D9%88-%D9%86%D9%88-xlyivxitmj2u</link>
                <description>آب را گل نکنیمچون به اندازه کافیگل و املاح دارددر فرودست شایدمادری می شویدپای فرزندش رااندکی پایین ترنرسیده به سر کوچه بعدیشایدپیرمردی فرو برده در آبهر دو دندان هایشتا بشوید آنهایا که یک شرکت تولیدی شیرمی کند آب درون شیرشتا بدوشد مردمآب را گل نکنیمصرفه جویی بنماییم درآبصرفه جویی نمودن در آبلذتی دارد اندازه عشق .</description>
                <category>مهدی یوسفی</category>
                <author>مهدی یوسفی</author>
                <pubDate>Sat, 02 Jan 2021 11:15:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رئیس جمهور</title>
                <link>https://virgool.io/@myosefi819/%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3-%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1-digxpblk7a91</link>
                <description>آقای گورابی در خانه ای 25 متری زندگی می کند . او که چند ماه است حقوق نگرفته ، نه تنها نگران اجاره خانه است بلکه در آستانه سن 28 سالگی است و کابوس ازدواج هر شب به سراغ او می آید .یک شب که آقای گورابی خسته از سرکار بر می گردد تصمیم به دیدن برنامه مورد علاقه اش یعنی (( گفت و گوی ویژه خبری )) می گیرد .آن شب رئیس جمهور را دعوت کرده بودند .مجری : خیلی خوش آمدید آقای یوسفی . ما متوجه شدیم که شما برای دوره بعد هم کاندید شدیدی . برنامه شما برای چهار سال ریاست چیه ؟رئیس جمهور : ضمن عرض سلام خدمت شما و حضار . والا برنامه ما همون برنامه چهار ساله قبله . یعنی قراره که آنچنان رونق اقتصادی ایجاد کنیم که مردم دیگه به این یارانه ها احتیج نداشته باشند .حضار حاضر در مجلس به وجد آمده و صدای تشویق و فریاد : تا 1500 با یوسفی سر می دهند .رئیس جمهور ادامه می دهد : آب را مجانی می کنیم . برق را مجانی می کنیم . گاز هم همینطور .مجری : درسته درسته . در مورد روستا و شهرهایی که مشکل آب و برق و گاز دارند ، چه اقدامی قرار است صورت بگیرد ؟رئیس جمهور : ببینید درسته بعضی جاها آب نیست . برق نیست . گاز نیست . ولی تلفن که هست . مردم می توانند از شهرایی که آب و برق دارند در خواست کنند . به قول معروف مشکلی نیست که آسان نشود .حضار از زیرکی رئیس جمهور شگفت زده شده و احسنت احسنت گویان ایشان را حمایت می کنند .مجری : قربان آخرین سوال ...نظر شما در مورد اعتراضات اخیر نسبت به گرانی ها از جمله گرانی بنزین چیه ؟ چه باید کرد ؟ و چطور باید خواسته ها را بر آورده کرد ؟رئیس جمهور نفس عمیقی می کشد و می گوید : من جان ناقابلی دارم ....اشک در چشمان حضار حلقه می زند .رئیس جمهور : جسم ناقصی دارم .....بغض حضار می ترکد و نعره زنان می گویند نگو نگو .رئیس جمهور : اندک آبرویی هم دارم که خود شما به من دادید ...حضار طاقت نیاورده و به صورت خود چنگ می زنند .رئیس جمهور : مردم گریه نکنید . ما ادامه خواهیم داد . با قدرت هم ادامه خواهیم داد . اونایی که اعتراض کردن مردم این سرزمین نبودند . به تک تک مردم قول میدم که معترضین را اعدام و اجناس را روز به روز گران کنم .حضار سر از پا نمی شناسند و با تکبیر های پی در پی رئیس جمهور را غرق در حمایت می کنند .مجری : ممنون از حضورتون آقای یوسفی . شب همگی خوش تا فردا شب .آقای گورابی به رخت خواب خویش رفت اما خوابش نمی گرفت . چیزی ذهنش را مشغول می کرد . مسئله ای که خیلی مهم بود و هر شب به سراغ او می آمد . آن مسئله این بود (( آیا لازم است به دست شویی بروم یا تا صبح می تونم تحمل کنم )) .</description>
                <category>مهدی یوسفی</category>
                <author>مهدی یوسفی</author>
                <pubDate>Sat, 02 Jan 2021 11:14:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان من و پدرم</title>
                <link>https://virgool.io/@myosefi819/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D9%85-xbelv0mwjb8s</link>
                <description>پدرم از جمله کارگرانی بود که به علت عقب افتادن دوماهه حقوقشان اعتراض کرده بودند و در آن شرایط بود که صاحب کارخانه برای حل این بحران ، همه کسانی که معترض بودند را اخراج کرد. البته این کافی نبود و نیروی انتظامی به علت های نامشخص ، اعتراضات کارگران را سیاسی دانست و عده ای را زندانی کرد . هنوز که هنوزه پدرم می گوید هیچ خبری از آن بیچاره ها ندارد .پدرم تصمیم گرفت با ماشین در یکی از این تاکسی های اینترنتی مشغول به کار شود اما درست همان زمان بود که قیمت بنزین چند برابر شد و نیروهای انتظامی دوباره عده ای را به دلایل مختلف دستگیر کرد اما پدرم ناامید نشد .درهمان حال بود که پدرم یک ایده به ذهنش رسید و آن این بود که کسب و کار خودش را شروع کند بنابراین روز و شب مشغول خواندن کتاب های مختلف از جمله (( 10 راز موفقیت که هیچکس نمی داند حتی خود نویسنده )) ، (( در بیست دقیقه مدیرعامل مایکروسافت شوید )) ، (( ماهی سالمونتو قورت بده )) و (( وصیت گاندی به رهروانش )) .البته نمی دونم چرا این آخری رو می خوند....بعد از ساعت ها مطالعه بی وقفه ، پدرم بلاخره دست به کار شد . او که تصمیم به واردات دمپایی با طرح اسپایدرمن گرفته بود برای تحقق این هدف والا نیاز به سرمایه داشت به همین دلیل من و پدرم به مسجد محل رفتیم برای گرفتن وام .وام جور شد و پدرم کالا هایی که می خواست وارد کرد اما طولی نکشید که دمپایی های طرح اسپایدرمن رو دست پدرم ماند . دلیل اصلی ضرر ما این بود که یه از خدا بی خبر دمپایی هایی با طرح بتمن وارد کرده بود و مردم ایران از آنجا که طرفدار بتمن هستند ، به سوی دمپایی های جدید حمله ور شدند .پدرم تصمیم گرفت دوباره به مسجد برود نه برای گرفتن مهلت و یا پس دادن وام بلکه برای راز و نیاز با خدا .پدرم اشک می ریخت و از خدا طلب کمک می کرد .من وقتی اشک های پدرم را دیدم متوجه شدم چیزی به اسم غرور در این دنیا وجود نداره .از پدرم پرسیدم : پدر چرا خدا به ما کمک نمی کنه ؟پدرم گفت : نمی دونم پسرم . شاید به خاطر اینکه از بازنده ها بدش میاد .همان لحظه ایده ای به ذهن پدرم رسید . از جایش پرید و به مدت یک هفته خودش را در اتاق به همراه کامپیوتر من زندانی کرد .بعد از مدتی ما متوجه شدیم که ایشان مشغول نوشتن کتاب (( راه های موفقیت استیو جابز موسس شرکت مایکروسافت از زبان پسر نداشته اش )) بوده .پدرم الان تبدیل به یکی از معروف ترین نویسنده های ایران شده و کتابش به فروش میلیاردی رسیده .او الان با ثروت به دست آمده اش دست به واردات دمپایی با طرح بتمن زده .</description>
                <category>مهدی یوسفی</category>
                <author>مهدی یوسفی</author>
                <pubDate>Sun, 09 Aug 2020 11:46:36 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>