<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های همه مسافرهای من</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mypassengers</link>
        <description>شغلم رانندگی نیست. ولی رانندگی می‌کنم و تجربه‌هایم را به اشتراک می‌گذارم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:24:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>همه مسافرهای من</title>
            <link>https://virgool.io/@mypassengers</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اولین سفر</title>
                <link>https://virgool.io/@mypassengers/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%81%D8%B1-kqhsjp36hdyg</link>
                <description>برای اولین سفرم استرس داشتم. حس عجیبیه. وقتی آدم خودش می‌دونه که داره یه چیزی رو مخفی می‌کنه. با اینکه از نظر بقیه هیچ چیزی غیر عادی نیست، ولی خود آدم احساس می‌کنه، نکنه مسافر میدونه که شغل من رانندگی نیست.یه پسر افغانی بود. صاحب کارش براش اسنپ گرفته بود. باهاش حرفی نزدم. عجیب بود. انگار از این پسر بچه هم خجالت می‌کشیدم. اتفاق خاصی نیافتاد. رسوندمش و بخیر گذشت.</description>
                <category>همه مسافرهای من</category>
                <author>همه مسافرهای من</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jul 2023 06:38:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانم همکار</title>
                <link>https://virgool.io/@mypassengers/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%87%D9%85%DA%A9%D8%A7%D8%B1-fyfpy1lygc1a</link>
                <description>از خونه که اومدم بیرون یه درخواست اومد. کوچه اونطرفی به مقصد سر کار. دیگه بهتر از این نمیشد. سوارش که کردم متوجه شدم همکاره. البته نه من اون رو می‌شناختم، نه اون من رو. حجابش خوب بود. ولی به مقصد که نزدیک شدیم، کم‌کم چادرش رو در آورد و پوشید. این هم دیگه نوبر واقعا. آدمی که حجابش خوبه. دیگه برای وارد شدن به محل کار برای چی باید چادر بکنه سرش. اگر خوبه که از همون اول بکنه سرش. به برکت نظام مقدس، دیگه هیچ چیزی سر جای خودش نیست. یعنی مردم برای رضای خدا یا دینداری حجاب نمی‌گذارند. برای رضایت کارفرما یا حراست یا ترفیع یا ... !</description>
                <category>همه مسافرهای من</category>
                <author>همه مسافرهای من</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jul 2023 06:34:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جناب همکار</title>
                <link>https://virgool.io/@mypassengers/%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D9%85%DA%A9%D8%A7%D8%B1-mf6luvhqalo9</link>
                <description>امروز کار داشتم و یه خورده دیر راه افتادم برم سر کار. مسافری هم که خوش مسیر باشه نبود. تا اینکه وسط راه یکه مسافر نسبتا خوش مسیر به تورم خورد. قبول که کردم دیدم همکارمه! تو محل کار هیچکس نمی‌دونه که من مسافر سوار می‌کنم. دل تو دلم نبود. واقعا استرس داشتم. بار اولی بود که آشنا به تورم خورده بود. یه عینک آفتابی داشتم. زدم. خدا رو شکر بو نبرد. بعید بدونم بو برده باشه ولی نگفته باشه. از اول تا آخر هم توی گوشیش بود. خدا رو شکر. این یکی از بیخ گوشم رد شد.ولی خوب طبیعیه که مسافر آشنا زیاد به تورم بخوره. چون محل کارمون کلی آدم هستند که از نقاط مختلف تهران هر روز میان. دیگه چاره‌ای نیست. باید یه فکر اساسی به فکر آشنا دیدن بکنم. </description>
                <category>همه مسافرهای من</category>
                <author>همه مسافرهای من</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jul 2023 06:28:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانم آرایشگر</title>
                <link>https://virgool.io/@mypassengers/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%B1-ud9a1cxljbmt</link>
                <description>اولین مسافر خانمی هست که باهاش حرف زدم. تا نشست توی ماشین گفت عجب هوای گرمیه. همین حرفش باعث شد که متوجه بشم آدمی هست که با صحبت کردن با غریبه راحته. یه مشکلی هم با مسیریاب پیش اومد که اسنپ مسیریاب رو باز نمی‌کرد. حدود مقصد رو متوجه شده بودم. بهش گفتم، قرار شد آخر راه رو خودش راهنمایی کنه. من که هدف اصلیم از رانندگی اسنپ آشنایی و گپ زدن با مردمه، دیدم این کیس مناسبی هست. چون ذاتا هم آدم نسبتا خجالتی هستم. به عنوان یک چالش خودم رو قانع کردم که باهاش صحبت کنم. بهش گفتم که من کارم چیز دیگه‌ای هست. مسیر خونه تا کار و برعکس رو مسافر سوار می‌کنم. ازش خواستم شغلم رو حدس بزنه. هیچ ایده‌ای نداشت. گفتم بیست سوالی. باز هم قبول نکرد که حدسی بزنه. گفتم سنم رو حدس بزن. گفت ۳۵. قاعدتا یه خورده کمتر از چیزی که فکر می‌کرده گفته که من احساس خوبی بکنم. گفتم پس من شغل تو رو حدس میزنم. مقصدش بالا شهر بود. مبدا هم محله مکانیکی‌ها بود. اولش فکر کرده بودم ماشینش رو آورده تعمیر و داره برمی‌گرده خونه. ولی بعد که گفت دارم میرم سرکار، گفتم آرایشگر. درست بود! خودم هم تعجب کردم. شاید این راحت صحبت کردنش هم به خاطر شغلش بود. بهش گفتم درآمد تو فکر کنم چند برابر منه. گفت فصلیه. مثلا فصل عروسی و عید و ... سرش شلوغ میشه. گفت البته مردم دیگه دینداری‌شون شل شده و محرم و صفر هم برای آرایش سرم شلوغه. در هر حال تجربه جالبی بود. درسی که گرفتم این بود که اگر می‌خوای بقیه راحت باشند باهات صحبت کنند، می‌تونی با گفتن «عجب هوای گرمیه» شروع کنی!البته بعضی‌ها همین که وارد ماشین میشن میرن توی گوشی‌شون و حدس آدم اینه که نمی‌خوان صحبت کنند. ولی خوب برای چالش خوبه که یه بار امتحان کنم. رانندگی اسنپ فرصت منحصر به فردی هست. شاید هیچ وضعیت دیگه‌ای نباشه که آدم با یک غریبه حدود نیم ساعت توی ماشین تنها باشه. برای تمرین مهارت‌های نرم، ایده‌آله.</description>
                <category>همه مسافرهای من</category>
                <author>همه مسافرهای من</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jul 2023 06:22:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی</title>
                <link>https://virgool.io/@mypassengers/%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-fs01dmbdhxtt</link>
                <description>شغل/کار اصلی من رانندگی نیست. ولی معمولا روزی یک ساعتی رانندگی می‌کنم. نیم‌ساعت رفت و نیم‌ساعت برگشت به محل کار. خیلی وقته که دوست داشتم اگر مسافری توی راه هست، برسونمش. گاهی اوقات برای مسافری که دست تکون میده، نگه می‌‌دارم، ولی مسیرش نمی‌خوره و دوباره میرم. یا اینکه نگه می‌‌دارم ولی چون قیافه خودم و ماشینم به تاکسی/مسافرکش نمی‌خوره، اعتماد نمی‌کنند و سوار نمیشن.کار و خانواده و موقعیت اجتماعی من هم طوری هست که مردم بد می‌دونند مسافرکشی کنم. البته که برای پولش نمی‌کنم ولی از اینکه پول می‌گیرم هم احساس بدی نمی‌کنم. اینجوری بهش فکر می‌کنم که «پول» وسیله‌ای هست برای مردم که بگن «کار تو برای من ارزش داره». همانطوری که مدیر یک شرکت ممکنه به همه بگه آفرین، خیلی ممنون، ولی پاداش آخر سال رو به یه نفر بیشتر نمیده. و در واقع، «خیلی ممنون» واقعی رو به اون گفته.در هر حال چند هفته پیش دلم رو به دریا زدم و در اسنپ و تپسی ثبت‌نام کردم. صبح که می‌خوام بیام سر کار یکی-دو دقیقه قبل از اینکه از خونه بیام بیرون، اسنپ رو با مقصد منتخب روشن می‌کنم و راه می‌افتم به سمت محل کار. برگشتن هم همینطور. معمولا درخواست اینقدر هست که اگر مبدا یا مقصد خیلی توی مسیر نبود، قبول نمی‌کنم. شاید ۲۰-۳۰  درصد درخواست‌ها در مبدا و مقصد بیشتر از یک دقیقه با مبدا و مقصد خودم فاصله نداره. البته چند موردی هم پیش اومده که به خاطر مبدا و مقصد دو-سه دقیقه فاصله، توی یه ترافیکی افتادم که پشیمون شدم. ولی روی هم رفته راضی هستم.مشاهده مسافران تجربه جالبی است. تصمیم گرفتم یک وب‌لاگ به نام «همه مسافرهای من» بزنم و مشاهدات/تجربیاتم رو با مسافرهام بنویسم. این هم پست اول.</description>
                <category>همه مسافرهای من</category>
                <author>همه مسافرهای من</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jun 2023 08:12:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>