<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نیلوفر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@myselfship</link>
        <description>من خوشحالم، پرانرژیم و بدون درنظر گرفتن خطرای احتمالی دست به هرکاری می‌زنم. هیچ‌وقت به بیرون و سفر رفتن نه نمیگم. عاشق کارهای پرهیجان و تجربه جدید</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 04:58:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/46936/avatar/kCPyhs.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نیلوفر</title>
            <link>https://virgool.io/@myselfship</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رفتن آدما</title>
                <link>https://virgool.io/@myselfship/%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85%D8%A7-mkskf2mgmx2s</link>
                <description>از فب به رفتن آدما عادت کردم، آخهه فضای کار اشتراکی طوریه که درعین حالیکه آدمای زیادی کانکت میشی، همونقد باید به رفتنشون عادت کنی. اینجوریه که خونته. ولی خونه‌ای که رفت‌آمدهاش زیادن. اولاش سخت بود، خوبم سخت بود ولی کم‌کم عادت کردم دل نبندم. تا میومدی با یکی یکم دوست‌تر بشی، یکم بابت هرروز دیدن و صحبت کردن باهاش لذت ببری تموم میشد. ینی میرفت! همیشه گفتم فب جزو بهترین محل کارهاییم بود که هرروز و هرلحظش لذت میبردم از زندگیم. بخصوص از جمعی که هرروز ناهار میخوردیم. درهرصورت دور نشیم از موضوع.اینجا که هستم، حمیدرضا رفت، سروش رفت، فاطمه رفت، کمیل رفت. واقعا مثه قبل از رفتن آدما ناراحت نمیشدم، البته از بین اینا بدترین رفتن مربوط به سروش بود که چون تقریبا باهم جذب شده بودیم و روحیات کاریمون به هم میخورد دلیل رفتنش رو پرسیدم و آب سردی بود روی وجودم. درباره آدمایی که مستقیم باشون کار میکردم بد گفت و واقعا طول کشید تا دوباره بتونم با آدما کنار بیام.الان که کمیل اومد خدافظی کنه و بگه داره میره یه چیزیکه برام جالب بود چندنفر گفتن به‌واسطه حضور شما ما از شرکت نرفتیم. من اینقد شجاع نبودم که تو جمع این حرفو بزنم ولی واقعا به‌خاطر این آدم منم نرفتم. من بیشتر از اینکه برام مهم باشه تو کار خفن باشم برام مهمه که تو زندگیم خفن باشم. یه زن قوی و مورد اعتماد. تکیه‌گاه، صبور، کسی که به خدا خیلی اعتقاد داره.قطعا احسان هم خیلی تاثیر داره ولی واقعا سرکار تلاشمه معمولی باشم! اینکه لیبل خاص بودن به خودم بزنم بهم استرس میده، دوست دارم معمولی باشم که راحتتر جلو برم.یه مواجهه دیگه من با رفتن آدما، مهاجرت نرگسه. اینکه تا وقتی بچه‌ها بزرگ میشن ۱۰ بار هم ممکنه نبینمشون. اینکه تا آخر عمرم چندبار دیگه نرگسو نمی‌بینم خیلی دردناکه برام. البته که باید نگاهم رو به ماجرا تغییر بدم و اینجوری جلو نرم. اینکه وقتی با یه سری آدم هستی و میدونی خیلی محدوده این باهم بودن. بی‌نهایت نیست خیلی برخورد آدم متفاوت میشه.مردن هم اینطوریه. اینقد نزدیک و غیرقابل پیش‌بینیه. نمیتونی جوری زندگی کنی انگار همیشه هستی. باید فرصتت رو اینقد محدود بدونی که بدهی نذاری. اینکه nسال تو این دنیا بودی، توهم جاودانگی بت دست نده</description>
                <category>نیلوفر</category>
                <author>نیلوفر</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 20:40:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من یه فرد برونگرام!</title>
                <link>https://virgool.io/@myselfship/%D9%85%D9%86-%DB%8C%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-wfpyskj13y8v</link>
                <description>بعد از 40روز سرکار رفتم و درکمال ناباوری حالم بهتر شده، یادم رفته بود تعامل با آدما سرحالم میاره و این ناامیدی که توش بودم یه دلیلش خونه بودنه. خونه بودن هم که چه عرض کنم، سرکار نرفتنه.دوست داشتم تو ناامیدی باشم که انگیزه برا مهاجرتم بیشتر بشه، لعنتی ناامیدی هم ته نداره و آدمو مثل گردباد میکشونه تو خودش. تعامل با آدما برای من معجزه میکنه. امروز نزدیک 3 ساعت فقط داشتم با 50% آدمی که سرکار اومده بودن صحبت میکردم. اغلب صحبت‌ها هم که مشخصه، درباره جنگ و آینده چی میشه و ایران و روابط بین‌الملل بود. تحلیل آدما، تجربه زیستشون، خوش‌بینی و ناامیدی از آینده، ماوقع این چند هفته جنگشون و ... قشنگگ باتری روحمو شارژ میکرد.داشتم ناشکری میکردم تا قبل از صبح امروز، درباره سرکارم بد فکر میکردم، درباره مسیر، آلودگی، کم‌آبی، بی برقی زندگی تو تهران، کلا تو ذهنم غول ساخته بودم از مشکلات. این عدم ثباتی که تو زندگی هست، اینکه نمیدونستم برای فردام هم برنامه‌ریزی کنم اذیتم میکرد. آرامش لازم دارم. برنامه سفر مکه عید بهم ریخت، برنامه بارداری تغییر کرد و این عدم امکان برنامه‌ریزی و اجرایی کردن کارا اذیتم میکنه.نسرین میگفت قبل جنگ زندگی یکنواخت شده بود و دنبال یه چیز برای تغییر بودم. الان بعد 6هفته جنگ میگم برم خونه فقط.میدونی زندگی میگذره، این روزا میگذرن و خاطره میشن، زندگی از همین تشکیل شده، از پستی و بلندی. از یه دوره جنگ و یه دوره یکنواختی، حتی شاید از تورم! خدایاا به من صبر و اعتقادی بده که بتونم بدون ناشکری ازین برهه‌ها بگذرم. خدایااا من عااشقتم، من میدونم که دنیا همینه. ولی همینطور که خودت گفتی فراموشکار و ناسپاسم. کمکم کن اینقدددرر وسعت دید پیدا کنم که با سختی و آسونی ناامید و ناراحت نشم.نمیدونم کدوم بهتره، اینکه سختی مهاجرت رو تحمل کنیم، منجر به زندگی بهتر میشه؟ زندگی بهتر ینی ثبات داشته باشم. بتونم برنامه‌ریزی کنم. بتونم به آینده بچم فکر کنم. یا اینکه شرایط اینجا رو بپذریم. تلاش کنم و به شرایطی که نه چندان برام مطلوبه ادامه بدم.کمیل به آینده امیدواره. این آدم چون ۹سالی ایران نبوده، دیدگاهش برام ارزشمنده. تکلیفش با زندگی روشنه. میخواد بمونه. میخواد بسازه. باتوجه به پوزیشن شغلی هم که داره شاید خیالش راحت‌تره. البته که از دانش و فکر باز و خلاقش نمیشه گذشت. البته که دوست ندارم مثل شایان باشم و به ۴۰و خورده‌ای برسم و هنوز از مهاجرت صحبت کنم.نمیدونم. الله اعلم و الخیر فی ماوقع. خدایاا منو به راهی که به تو میرسونه و راهی که صراط مستقیمه قرار بده. بابت همه نعمت‌هات شکرت. به خاطر خانواده. کار. سلامتی و همه چی</description>
                <category>نیلوفر</category>
                <author>نیلوفر</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 12:03:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی در حالت تایم‌لَپس</title>
                <link>https://virgool.io/@myselfship/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%AA%D9%90-%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D9%84%D9%8E%D9%BE%D8%B3-tmtzfpsrm9k6</link>
                <description>گذر زمانو حس نمی‌کنم، یه‌روز بیدار میشم می‌بینم آخر هفتس، نباید سرکار برم. یه‌بار دیگه اطرافمو نگا میکنم، هوا تاریک شده و آلودس، کنار اتوبان تو صف وایسادم منتظر تاکسی. یه‌بار سفریم، یه‌بار درحال دیدن ویدیوهای بچه‌ها که فقط تو گوشی هستن. تو گوشی خوابشون میاد، تو گوشی رفتن اسکی، تو گوشی دارن میخندن با شکلکای میت و واتساپ بازی می‌کنن.یه‌بار دیگه بیلبوردهای همتو می‌بینم که یه مدت همراه اوله، یه مدت گاوای کاله، یه دوره سریالای شبکه‌های نمایش خانگیآذر ۱۴۰۴, من شیفته عکس بی‌ربط گذاشتنم 😂عید نوروز میاد، میره. ماه رمضون میشه، سالگرد عقد، عروسی، تولدا، محرم ، ایام فاطمیه میان و میرن.فرزند معنویم اینقد بزرگ شده که دیگه از پوشش کمیته امداد خارج شد، یادم نمیاد چند سال فرزندم بود، یکی دیگه رو جایگزین کردن.نَجُنبَم تمومه!سرکار حس خوب دارم، برعکس تقریبا یه سال گذشته. روزی حدودا ۲ ساعت تو راهم، ینی حدود ۱ ساعت از پارسال کمتر. لباس فرم اداری می‌پوشم. یاد گرفتم با آدما بیشتر تعامل می‌کنم و فهمیدم چجوری احساساتم رو کمتر درگیر کنم. ولی ذهنم درطول روز بیشتر مشغوله.دارم ویس‌های تفسیر قرآن و نهج‌البلاغه گوش میدم، که ازین موضوع خوشحالم ولی همچنان قرآن نمی‌خونم و این بده!به بچه فکر می‌کنم ولی برای آلودگی راه‌حلی ندارم هنوز. می‌خوام کسب‌کار خودم بزنم بتونم از تهران یکم دور باشمدوست دارم بافتنی شروع کنمباید کتاب بیشتر بخونمخدایا شکرت بخاطر همه‌ی نعمت‌هات شکرت بخاطر همه‌ی نداده‌هات شکرت. ممنونم ازت</description>
                <category>نیلوفر</category>
                <author>نیلوفر</author>
                <pubDate>Mon, 08 Dec 2025 07:07:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وضعیت فعلی</title>
                <link>https://virgool.io/@myselfship/%D9%88%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D9%81%D8%B9%D9%84%DB%8C-yp4xqvxlv1s6</link>
                <description>زنگ زدم A برای پیگیری تیکیت، گف باید از B دسترسی ها رو چک کنم، گفتم VPNچی؟ گف تو مراحل چک کردنه. گفتم اوکی خدافظ. با C حرف زدم درباره کاری که داشتم انجام میدادم، نتیجه این شد که چون بقیه واحدها کار نمیکنن و کار پیش نرفته فعلا متوقف بشه. درباره کار دیگه با D حرف زدم گف باید E تایید کنه و تا اون درجریان قرار نگرفته فعلا ادامه نده. E کجاس؟! دائم الجلسه.F به طور خودجوش تسک تعریف کرده، کار اونو شروع کردم به انجام دادن، تا یه جایی پیش رفت. یکم تونست تایید بالادستی‌ها رو بگیره. ولی تسک رو هواییه تقریبا.کلا انگیزه و امید موج میزنه تو کارها.</description>
                <category>نیلوفر</category>
                <author>نیلوفر</author>
                <pubDate>Mon, 21 Jul 2025 18:01:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال همه ما خوبست ..</title>
                <link>https://virgool.io/@myselfship/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D8%B3%D8%AA-gc7tmplqiawe</link>
                <description>با یه روز گرم آخر خرداد به استقبال تابستون داریم میریم. کولر آبی مثل بقیه روزای گرم خیلی نمیکشه و خنک نمی‌کنه. صبح بلوار کشاورز رفتیم ازمایش دادم، خیابون طالقانی بانک مهر رفتیم. درحالیکه امروز چهارشنبس و طرح ترافیک نخریدیم‌، ولی تو خیابونای مرکز شهر و طرح ترافیک بودیم. بعد از بانک، رفتیم تره‌بار و شهروند خرید کردیم. چون تازه ساعت ۹.۳۰ شده بود و من خیلی گرسنع بودم یه کاسه آش خودمون رو مهمون کردیم و انصافا به من چسبید. اومدیم خونه خریدا رو جمع کردیم و ناهار جغوربغور پختم.آش حاج مهدیهمه چی عادیه،‌ یکم تلویزیون دیدم و موقع ناهار اکنون میلاد منشی‌پور نگاه کردیم. چای عصرونه هم خوردیم.درحالیکه همه چیز خیلی طبیعی روال خودش رو طی میکنه،، هیچ چیزی عادی نیس. چون امروز ششمین روز جنگ و حمله‌ی اسرائیل به ایرانهسه روز بعد، شنبه‌ ۳۱ خرداد:تو باغیم و با صدای پرنده‌ها و غارغارر کلاغا بیدار میشیم. خونه جا هست ولی ترجیح دادیم ۳شب تو چادر بخوابیم. من دوست دارم. شب یکم هوا سرد میشه که اینم می‌پسندم. ظهرها میوه خوردن کلاغ‌ها رو می‌بینم و کلا زندگی ریتم کند و بدون حاشیه‌ای پیدا کرده. دروغ چرا، بدم نیومده من. ازینکه هرروز پیش هم هستیم هم راضیم. هرچند تصورم این بود که دوست دارم کار همسرم بیرون خونه باشه و صبح تا شب خونه نباشه‌. از اخبار جنگ خیلی فاصله دارم. دیگه شب‌ها هم موشکی تو آسمون نمی‌بینم.تقریبا جفتمون دورکار شدیم، ولی بخاطر اختلال اینترنت خیلی کار زیادی نداریمنرگس رفته، دو روز پیش از باغ رفتن و دیروز از مرز رد شدن. با کوچک‌ترین چیزی گریم میگیره، مثلا بافتن موهای یه دختر بچه! یا اینکه دفعه بعد دیگه علی اینقد بزرگ شده باشه که کم شیطونی کنه یا حتی اینکه صداش عوض میشه، به بلوغ میرسه و اینقدر دور که نمی‌دونم چی بگم. یا اینکه آیه دیگه نیاد تو بغلم بشینه، چون بزرگ شدهت.</description>
                <category>نیلوفر</category>
                <author>نیلوفر</author>
                <pubDate>Wed, 18 Jun 2025 16:31:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهارت پوست کلفتی</title>
                <link>https://virgool.io/@myselfship/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%84%D9%81%D8%AA%DB%8C-ppkkui9jn3ht</link>
                <description>قضیه مربوط به محیط کاریه و تغییراتی که به مرور تو آدم های نسل جدیدتر و طبیعتا فرهنگ سازمان ها وارد شده. قبلا شاید داد و بیداد کردن مدیرها سر کارمندها برای نرسیدن کارهاشون مرسوم بوده ولی الان واقعا مرسوم نیست و فاجعه به بار میاره. بسته به سازمانش دوز فاجعه متفاوته ولی به عادی بودن قبل هم نیست. مثل کتک زدن معلم ها در مدرسه که الان اگه اتفاق بیوته تا دادگاه هم ممکنه قضیه بالا بره.موضوع بعدی کار، ددلاین و فشار کاری هست. اینکه آدم بتونه نسبت به تغییرات پوست کلفت بشه، داد و بیداد، فورس زمانی و هیچی کاری رو به خودش نگیره. بندازه گردن محیط، شخصیت طرف مقابل، آب و هوا و آلودگی و خلاصه هرچی به جز خود آدم!! کاره دیگه. یه وقت دیر و زود میشه. یه وقتایی لازمه آدم بیشتر بمونه، شل کن برهههه. severance یه چیزای خوبی هم داره. اینکه کار رو تو زندگی شخصی نمیبری.کار همیشه هست، فشارش همیشه هست، ددلاینش همیشه هست، آدم احمق تو محل کار همیشه هست، آدم زودجوش بیار همیشه هست، آدم پرحرف، فضول و.. همیشه هست. تو نباشی یکی دیگه به جای تو! اون تو خودت خیییلییی مهمتر از همه چیه، که بابت بالا پایین کار سلامتیت رو بذاری. بیا بپذیر که اینا هستن و یاد بگیر بابت این چیزا سلامتیت رو نذاری وسط. همینه که هست. یه وقت زودتر میری یه وقت بیشتر میمونی. هرجا محیط کاری تو ایران بری ایده آل که نیست. 2 تا خوبی داره 3تا بدی. تا بفهمی چه چیزی رو دقیقا میخوای تو محیط کاریت باشه و چه چیزی دقیقا نباشه، بیا و فلکسبیلیت رو بیشتر کن.یکی از خوبیای محل کارم که خیلی دوست دارم همسایه پارک آب‌وآتش بودنه، خرداد ۱۴۰۴فعلا به جز پذیرش و آمادگی براش نمیدونم چی بگم. مثل ترافیک مثلا. 7 ماه ترافیک خیلی زیاده و همینه که هست!همه چیز میگذره نیلوفرجوون. همه چییزز. سعی کن یاد بگیری مسائلو آسونتر بگیری. یه هفته، یه ماه دیگه یااادتم نمیاد مسائلی که برای گذروندنشون اینقد سخت گرفتی رو..</description>
                <category>نیلوفر</category>
                <author>نیلوفر</author>
                <pubDate>Tue, 03 Jun 2025 12:02:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنامه سه روزه گیلان</title>
                <link>https://virgool.io/Travelogues/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B3%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-%DA%AF%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86-dhahn7hczvus</link>
                <description>یکشنبه شب 13 خرداد یه خونه از جاباما رزرو کردیم. برای ۱۴ و ۱۵ و ۱۶م، به مقصد یه روستا به اسم ورده‌سرا نزدیک اسالم استان گیلان.چون یکشنبه شب مهمون داشتیم، 2شنبه صبح وسایل رو جمع کردیم و ساعت 12.30 راه افتادیم. از قبل مپ زده بودم گفته بود 5 ساعت، ولی چون تعطیلات بود 7 ساعت تو راه بودیم. ناهار رو خونه خوردیم و تو راه یه توقف 20 الی 30 دیقه‌ای داشتیم.ساعت 7.30 رسیدیم به خونه‌ای که رزرو کرده بودیم. خونه مشابه عکس‌ها بود، ولی چندتا مساله داشت. ظرف و ظروف ناقص بود. بشقاب نداشت. ماهیتابه و قابلمه هرکدوم یه دونه داشت. پتو و روانداز مبلاش کارکرده بودن. اصلا دلم نمیومد حتی روشون بشینم! میز جلو مبلی هم نداش. که باعث شد ما کلا رو زمین غذا بخوریم. سرویس و حمومش خوب بود. مرغ و خروس و جوجه هم داشتن که احسان خیلی مشغول اونا میشد! یه چیز دیگه خونه هم، واحد ما همکف بود، صابخونه طبقه بالا ساکن بود درنتیجه رفت و آمد و حرف زدن اهالی منزل یه ذره آزاردهنده بود. پنجره ها باز بودن، انگار بغل ما دارن حرف میزنن. شب خونه بودیمتو مسیر، کمربندی قزوین رشتمرغ و خروس‌های صابخونهروز اول:صبح سه شنبه ساعت 4.30 برا طلوع رفتیم ساحل. اول رفتیم ساحل دهکده مسعود. که خیلی کثیف بود. اونجا زیاد نموندیم، رفتیم ساحل آلالان تمیزتر بود. اونجا شنا کردیم. طبیعتا صبح اون ساعت کسی هم نبود. چسبید :) فاصلمون تا ساحل 20 دیقه بود. برگشتیم خوابیدیم. بعد صبونه خوردیم و آماده شدیم بریم جاده اسالم خلخال. جایی که یکی از اهداف اصلی سفر بود.طلوع خورشید در ساحل دهکده مسعودقبل سفر از یکی شنیده بودم، هر عکس خوشگلی که می‌بینم جاده اسالم خلخاله. من از قبل هم خیلی دوست داشتم اینجا بیام. با تصور رفتن به بهشت، وارد جاده شدیم! :) جاده از کوهستانی که پوشیده از درخت بود رد میشد. پیچ در پیچ و سبز. اطراف جاده هم بلال و چایی زغالی میفروختن. هوا خنک بود و جاده زیبایی بود. هوا صاف بود درنتیجه از مه خبری نبود، ولی باد خنکی میومد. یه زمان‌هایی هم از پنجره سرمون رو بیرون می‌بردیم. بعد از جاده کوهستانی به دشت سرسبز رسیدیم که خیلی قشنگ بود. تو مسیر کنار رودخونه هم توقف کردیم و از صدای گنجشکا و هوای خوب لذت بردیم.رودخونه کنار جاده اسالم به خلخلالوسط جنگلای مسیر اسالم خلخال، به روایت نشانمسیر جذاب و پردرخت اسالم به خلخالبرای ناهار رفتیم کبابخانه باکرم تو شهر تالش. از گوگل پیداش کردیم. کباب بره رو به صورت کوبیده و چنجه میفروخت. خیلی خوشمزه بود. بعد از ناهار میخواستیم جنگل بریم که چون هوا خیلی گرم بود رفتیم خونه یکم استراحت کنیم بعد که هوا بهتر شد بریم بیرون دوباره. عصر تصمیم گرفتیم بریم دریاچه سرآگاه، سمت تالش. عجب دریاچه‌ای! دریاچه مصنوعی بود و ماهی توش پرورش میدادن. دورتادورش هم شالیزار برنج بود. دورتر هم کوه‌های پر از درخت. قطعااا بهشت شبیه اینجاعه! :) دورش رو پیاده رفتیم و خیلیی خوش گذشت. غروب هم کنار دریاچه بودیم. امکان پیک نیک کردن هم فراهم بود.دریاچه سرآگاه،‌ نزدیک تالشیه نمای دیگه غروب دریاچه سرآگاه،‌ نزدیک تالشتصمیم گرفتیم برای نماز مسجد جامع تالش بریم، قبل از اون هم بستنی و فالوده تو شهر خوردیم و یه دوری هم زدیم. برای شام هم یه رستوران غذای خانگی پیدا کردیم تو اسالم. اونجا پلو ماهی قزل‌آلا خوردیم. غذای خانگی توبا. که توسط خانوم های محلی اداره میشد و حس دستپخت خونگی رو به آدم میداد. من که خوشم اومد. تا رسیدیم خونه ساعت حدود 11 بود.یه نکته‌ای که باید بگم اینه که قبل سفر اصلا نرسیده بودیم سرچ کنیم کجا بریم و چی بخوریم. بالا هم نوشتم شب قبل اومدن خونه رزرو کردیم که گزینه های کمی برای انتخاب داشتیم. جفتمون گیلان رو بچگی اومده بودیم درنتیجه چیز خاصی از قشنگیاش و جاهای دیدنیش یادمون نبود. همینجور یه روستا رزرو کردیم وراه افتادیم. درنتیجه برای اینکه الان چی کار کنیم و کجا بریم چالش داشتیم و یه زمانی از سفر رو باید به سرچ اختصاص میدادیم. بقیه روزها کجا رفتیم هم میگم ولی راستش رو بخواین نتیجه سفر یهویی خیلی بدم نشد و صفای خودش رو داشت.پلو ماهی قزل آلا با سس انارروز دوم:امروز قرار شد سمت تالاب انزلی و شهر انزلی بریم. و ناهار جوجه کبابی بزنیم. جوجه و گوجه منقل رو از خونه برداشته بودیم. زغال هم شب پیش خریدیم. همه چی تکمیل بود. طرفای ساعت 10.30 رسیدیم تالاب نیلوفر آبی،‌ سمت آبکنار. قایق سوار شدیم. بردمون سمت نیلوفرهای صورتی،‌ که هنوز گلشون درنیومده بود. تخم پرنده ها که روی برگ سنبل‌ها درومده بود رو نشونمون داد و کلبه‌ای که روی آب بود و میشد برای 24 ساعت اجارش کرد رو دیدیم. تو اون گرما،‌ واقعا خوب بود چون قایق تند هم میرفت، بااد میخورت به صورتت و حال میداد،‌ ولی کلا به نظر من میشد قایق هم سوار نشد. خیلی چیزی برای نمایش نداشت. کرایه‌ش هم 300 تومن بود.تالاب انزلیبعد قایق باید یه جا برای منقل روشن کردن پیدا میکردیم و نون میخردیم. پارک جنگلی اشپلا رو پیشنهاد دادن،‌ رفتیم وقتی رسیدیم یادمون اومد نون نخریدیم،‌ برگشتیم دنبال نون. جالب بود همه میگفتن نونوایی 4 به بعد باز میکنه و نون نیست. بالاخره سوپری 8 9م نون پیدا کردیم و مقصدمونم تغییر کرد. رفتیم جنگلای لارسر. یکم مسیرمون طولانی‌تر شد ولی واقعا می‌ارزید. طبیعت بکر،‌ تقریبا هیچ ماشین و آدمی نبود. البته امکانات سرویس بهداشتی و .. هم نبود. اطرافمون گاوها چرا می‌کردن و صدای آب رودخونه و جیک‌جبک گنجشکا میومد. وسط درختا نشستیم،‌ باد هم می‌وزید به صورتمون. توی اون هوای گرم و آفتاب،‌ بهتر از اینجا نمیشد پیدا کرد. 3 4 ساعتی موندیم تا گرمای هوا کم بشه. بعد به سمت شهر انزلی حرکت کردیم.اولین بار بود من منقل رو آماده کردم و کبابی کردمتوی مسیر پادکستای مختلف رشت و انزلی میذاشتم. این کار باعث میشد بیشتر توی محیط باشیم و اطلاعاتمون درباره انزلی و گیلان بیشتر میشد. مسیرای بین روستاها دوطرفه بودن و چون تقاطع بینشون بود پر از سرعتگیر بودن. به جز معدودی از جاده ها که چاله چوله داشت، بقیشون آسفالتشون خوب بود. ساعت5.30 رسیدیم پل غازیان بندر انزلی، از اسکله انزلی رد میشه و پل مخصوص پیاده‌رویه. از بالای پل قایقای زیاد گردشگری دیدم که مسافرا رو جابجا میکردن. 2 3 مدل قایق هم بودن. یکم گرما اذیت میکرد پس رفتیم زیر پل، کنار اسکله تا هم تو سایه باشیم هم یکم کنار اسکله بشینیم. داشتیم از پل پایین میومدیم که همونجا که احسان همکارش رو دید! واقعا دنیا کوچیکه.پل غازیان بندر انزلیمقصد بعدی موج‌شکن بود. پیاده‌راه برای توریستی ها و مردم شهر کنار ساحل دریای خزر. غروب رو اونجا گذروندیم. جالب بود که لبه‌ی موج‌شکن پیرمردهای محلی نشسته بودن و خوش‌وبش میکردن. جوون های شهر هم میدیدیم که دسته دسته اومده بودن برای تماشای غروب و گذروندن وقت. توی پادکست آقاهه میگف &quot;دریا وابستگی میاره. هیچ فردی تو انزلی پیدا نمیکنی که دریا یکی از آشناهاش رو ازش نگرفته باشه، ولی بااز دریا میری و ازش آرامش میگیری. داداش منم پارسال دریا ازمون گرفت ولی باز دریا رو دوست دارم.&quot; موقع غروب و بعد از اون کنار دریا تو ساحل قدم زدیم و عکس انداختیم و از عظمت دریا شگفت‌زده شدیم.غروب خورشید از موج‌شکن بندر انزلیبرای شام رفتیم غذای خانگی پاییز 96 توی شهر انزلی، داخل شهر ترافیک بود و 20دیقه‌ای طول کشید که به رستوران رسیدیم. غذا میرزاقاسمی سفارش دادیم و اناربیج. یکی از اونیکی خوشمزه‌تر. اولین بار بود اناربیج میخوردیم، اناربیج مثل فسنجون گردو رو سرخ میکنن، سبزی‌های معطر اضافه می‌کنن و بجای مرغ، گوشت قلقلی میذارن. من خیلی از طعمش خوشم اومد. میرزاقاسمی هم بادمجونش رو کبابی کرده بودن بخاطر همین اصلا چرب نبود و خوشمزه هم شده بود. از انزلی تا ورده‌سرا که خونمون بود 1.40دیقه‌ای تو راه بودیم. هم جاده‌ش دوطرفه بود هم یه سری جاها چراغ نداشت. ساعت 10.30 خسته و کثیف و پر از عرق رسیدیم و هیچی مثل حموم آب گرم اون موقع نمی‌چسبید.اناربیجروز سوم:با اینکه دیروز خیلی خسته شدیم ولی ساعت رو گذاشتیم روی 4 صبح و دوباره گفتیم بریم طلوع رو ببینیم. 4.30 به سمت ساحل آلالان راه افتادیم و چی بگم جاتون خالی. هم شنا کردیم هم به تماشای عظمت اشعه و نور خورشید روی خزر نشستیم. وقتی رسیدیم یه ماشین اونجا بود، یه دختر خانوم مشغول عکس گرفتن بود. ازین لحاظ برام جالب بود، تا حالا ندیده بودم یه دختر تنها بیاد برای تماشای طلوع. البته اینکه دریا هم کم میرم تو ندیدنم بی تاثیر نیست. اونجا که بودیم یه خانواده دیگه هم اومدن یکم تو ساحل دویدن و ورزش کردن و رفتن. یکم بعد مام رفتیم خونه، امروز باید وسایل رو جمع کنیم خونه رو تحویل بدیم و بزنیم به جاده. تصمیم داشتیم سر راه 3 4 ساعتی هم رشت بریم،‌ ناهار اونجا باشیم و بعد بیایم تهران. ساعت رو گذاشتیم رو 7.20 خوابیدیم، ازقضا خواب هم موندیم و ساعت 9 بیدار شدیم. دیگه صبونه خوردیم، وسایل رو جمع کردیم، خونه رو تحویل دادیم و راه افتادیم به سمت رشت.طلوع خورشید از ساحل آلالانتو مسیر بعد یکم حساب کتاب، به این نتیحه رسیدیم رشت نریم چون تا برسیم تهران دیروقت میشه و خسته میشیم. ما هم هیچکدوم تمایلی نداریم شب رانندگی کنیم. با تغییر برنامه تصمیم گرفتیم بریم موزه میراث روستایی گیلان. و پسر چه تصمیم خوبی.موزه میراث روستایی گیلان، تو پارک جنگلی سراوانه. جنوب رشت و در کمربندی رشت قزوین. دقیقا سر راه. تو موزه معماری روستاهای مناطق مختلف استان رو نشون داده و یه سری عناصر فرهنگی مربوط به ابزارهای زندگی و کار، خوراک، پوشاک و … نمایش داده شده. بلیطش نفری 20 هزارتومن بود و بازدید از موزه 2 ساعتی زمان میبرد،‌ یه خوبی که موزه داشت، وجود مسجد و قهوه‌خونه و سرویس‌بهداشتی بود. بخاطر قرار داشتن موزه تو جنگل، محوطه سایه بود و ناهار هم اینجا خوردیم و راه افتادیم به سمت خونه. اینجا صفحه ویکی پدیای موزه هست. اینجا هم اطلاعاتی درباره موزه میتونین بخونین و بشنوین و ببینیندر ادامه هزینه‌هامون رو نوشتم. نسبت به سفرهای دیگه،‌ نه زیاد خرج کردیم،‌ نه کم. خرید هم کلا نرفتیم4وعده غذای بیرون: 1میلیون و 550خرید خوراکی در سفر: 35084 لیتر بنزین: 126هزینه‌ سه شب اقامت: 2 میلیون و 467جمع کل سفر: 4 میلیون 847 هزار تومن</description>
                <category>نیلوفر</category>
                <author>نیلوفر</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jun 2024 15:37:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>I&#039;m still unsatisfied</title>
                <link>https://virgool.io/@myselfship/im-still-unsatisfied-kc942nlupdu3</link>
                <description>فکر می‌کنم ذات آدما اینجوریه، ولی خوب یه مقداری اذیت‌کننده هست! راضی نبودن از جایگاهی که هست رو میگم.پارسال این موقع آرزوی شرایطی که الان دارم رو داشتم. دوست داشتم پایان نامم رو دفاع کنم، دوره Inverse Schoolم رو تموم کنم و از طریق پروژه UI UX گرفتن درامد داشته باشم. الان هم پروژه میگیرم هم دفاع کردم هم از لحاظ روانی خیلی جایگاه بهتری نسبت به اون موقع دارم. خداروشکر واقعا.الان ولی بازم می‌خوام، اصلا راضی نیستم. کلا تا جایی که یادمه بلندپرواز بودم، با اینکه موقعیت اجتماعیم بد نبوده، چیزای بیشتری می‌خواستم همیشه. یه تفاوتی که کردم اینه که الان سعی می‌کنم از شرایط فعلیم لذت ببرم و درکنار اون راضی نباشم بهش. قبلا فقط ناراضی بودم! :)دوست دارم تو شرکتی که تیم پروداکت داره کار کنم، دوست دارم کار تیمی تو دیزاین رو تجربه کنم. توی تیم تاثیرگذار باشم. شرکت ایده‌آلم اینطوریه که محیط و جو آدماش خوبه، ماکزیمم روزانه 10 ساعت بیرونم، توش جای رشد دارم، تو محیط شرکت با همکارا، با کارم خوشحالم. دوست دارم پروژه از خارج از ایران بگیرم. دوست دارم یه مدت تجربه کار تو شرکتای خارج از ایران رو هم داشته باشم.از یه جایی به بعد دوست دارم منتور هم بشم. کمک کنم به آدمایی که دوست دارن تو این مسیر باشن.دوست دارم از لحاظ فنی و مهارت های تیمی اینقد قوی شم که تیم لید بشم، توی بیزینسی که هستم تاثیر بذارمیه مساله‌ای که جدیدا ذهنم رو مشغول کرده و هنوز براش راه‌حل پیدا نکردم &quot;پرسنال برندینگ&quot; هست، اینکه دوست دارم به چه چیزی شناخته بشم. و اینم دوست دارم که از الان بدونم در درازمدت کجا وایسادم. این‌ها سوالایی هست که براشون دنبال جوابم. حسم اینه اینقد نگاهم کوچیکه نمیتونم براشون تصمیم بگیرم. دیزاین یه قسمت از یکی از پروژه‌ها</description>
                <category>نیلوفر</category>
                <author>نیلوفر</author>
                <pubDate>Tue, 07 May 2024 16:44:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای خودم! به بهانه میترا، که قراره بهش بگن دیگه نیا</title>
                <link>https://virgool.io/@myselfship/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%B4-%D8%A8%DA%AF%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%A7-txqxazistaam</link>
                <description>ماجرا ازین قراره که کار روی پروژه‌ی واقعی خیلی بی‌رحم‌تر از 4تا پروژه‌ی کلاسی دانشگاهه که از قضا با کمک گرفتن از بقیه سربلند توش بیرون اومدی. و خیلی بی‌رحم‌تر از دنیای پر از آرزو و رنگی‌رنگی دختر 22 ساله تازه فارغ‌التحصیل شده هست که قراره با کارش به مردم کمک کنه. و خیلی خشن‌تر از روحیه ملایم و حساس تو.بعد از اینکه فهمیدی دیگه نمیخوانت. برو زااار بزن. برووو چند روز و چند هفته فقط هیچ کاری نکن. گوشیتو سایلنت کن بزار تو کمد و فقط ناراحت باش. برو خوش بگذرون دوچرخه سواری کن. برو مسافرت با دوستات. فیلم ببین تو لحظه زندگی کن. باز گریه کن. تو لحظه زندگی کن ازینکه بعد چند ماه هیییچ کاری نداری و صبح خونه ای لذت ببر. دربارش هم با هرکی دوست داشتی حرف بزن. بنویس. اینقد به این کارات ادامه بده تا ناراحیت تموم شه. تا اشکات تموم شن. تا خودت خسته بشی دیگه.یه مدت که استراحت کردی و پذیرفتی دیگه نمیخوانت و دنیا به آخر نرسیده. کم کم پاشو. خودتو جمع و جور کن و بس کن دیگه. ناراحیتیات رو کردی. همینجا تمومش کن. از الان به بعد به چیزهای فوق العاده ای که تو محل کارت یاد گرفتی برس. به تجربه و ارتباطات فوق العاده ای که داشتی. به آینده ی قشنگ تری که قراره بسازی. الان دیدت به کار و محل کار واقعی تر شده. با مدل خودتم تو محیط کار بیشتر آشنا شدی. هیچ کس مقصر نیس. نه تو نه اونا. صرفا به چشم یه تجربه بهش نگاه کن. اینجا فشار کاری زیاده. پس خیلی طبیعیه که تو تازه اول راهی نتونی از پس همشون بربیای. به خودت حق بده. استرس محیط کار قبلی رو تو خودت نریز. اتفاقی که افتاده رو بپذیر. حالا بهتر برنامه بریز. ادامه بده. اینجا همون سیلی اول زندگیه که داره خودشو نشون میده. هیچ وقت گل و بلبل نبوده هیچ وقتم قرار نیس بشه. فقط تو یاد میگیری چجوری هندلش کنی که درعین حالی که سختیا هستن، تو خوشحال باشی.لطفا لطفاا لطفااا اتفاق رو بپذیر و حتما براش سوگواری کن. نذار مثل من سلامتیت به خطر بیوفته تا بفهمی تو چه چاله ای افتادی.</description>
                <category>نیلوفر</category>
                <author>نیلوفر</author>
                <pubDate>Tue, 05 Dec 2023 17:53:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقای مشکی، آقای زورکی، خانوم جوان، خانوم عاشق</title>
                <link>https://virgool.io/@myselfship/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B4%DA%A9%DB%8C-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%88%D8%B1%DA%A9%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%85-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%85-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-gqx0hhlcjbd3</link>
                <description>آقای مشکی (چون همیشه پیراهن مشکی می‌پوشه) خدماتی مجموعس. هروقت می‌بینمش کارش رو با رضایت انجام میده. مجموعه بزرگه، کاراش هم زیاده. از صبح که میام تا عصر که میرم همیشه هست. داره کار میکنه و هیچوقت تو کاراش و قیافش حس نارضایتی ندیدم. یه جوری کار میکنه که کارش رو خیلی دوست داره و ازش لذت میبره. نه سنبل میکنه، نه لفتش میده. با همه هم رابطش خوبه.آقای زورکی، خدماتی قبلیمون بود. کلا میدیدمش از زندگی سیر میشدم! به زووور کار میکرد. بدنش رو سنگین تکون میداد. حس اینکه مجبووره و باید اینکارو کنه طی میکشید. سنش از آقای مشکی کمتر بود. ولی نسبت به آقای مشکی بیشتر میدیدم استراحت کنه. خندش رو وقتی میدیدم که با چندتا بچه ها جمع میشدن و حرف میزدن. جز اون خیلی نمیدیدم بخنده.خانوم جوان، 4ماه پرستار دوقلوها بود. مدرسش تموم شده و بعدش دانشگاه نرفته. اولین شغلش بود و با اولین حقوقش اولین موبایل زندگیش رو خرید. اولش شرط کرد که من پوشک عوض نمیکنم. کارهای خونه رو با رضایت انجام نمیداد. با دوقلوها بازی میکردا، ولی حالتی که شغلم اینه و باید بازی کنم. نه حالتی که از بازی با بچه لذت ببرم. ماه آخر تقریبا 15 روزش مرخصی بود. مثلا ساعت 8 باید میومد. ساعت 9.15 بش زنگ میزدی چرا نیومدی منتظرتم. میگف رفتم مسافرت :/ از گریه بچه ها کلافه میشد و نمیدونست چی کار کنه. همش منتظر بود عصر بشه که بره خونه. یه سری روزای هفته هم زودتر میرفت. کلا ادم منظم و اینکه بتونی روش حساب کنی نبود.خانوم عاشق، پرستار فعلی دوقلوهاس. اصن یه جوورییی قربون صدقه بچه‌ها میره، یه جووری بچه‌ها رو بغل میکنه، از بیرون ببینی فک میکنی مادرجون‌شونه! به بچه‌ها بازی جدید یاد میده، هرچی بخوان بهشون میده، بهشون توجه میکنه، وسایلشون رو جمع‌وجور میکنه. خیلیی باعشق کار میکنه. نیم ساعت اول با جفتشون دوست شد.جاده فیروزکوه، شنبه 28 مرداد 1402 :)می‌خوام بگم مهم نیست شغلت چیه، پوزیشنت چیه، کارفرمات کیه، مهم علاقه تو به کاره. کاری که دوست نداری و انجام نده. سنبل میشه، با اکراه میشه، نه خودت راضی‌ای نه کارفرما. برو علاقتو پیدا کن. برو تو کاری که خوشحالت میکنه، بهت حس ارزشمند بودن میده. حالتو خوب میکنه. برو سراغ اون. هرچند سالتم که هست باشه. علاقه و پشتکار باشه. پول هم به واسطش خودش میاد.</description>
                <category>نیلوفر</category>
                <author>نیلوفر</author>
                <pubDate>Wed, 23 Aug 2023 15:57:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و سردرگمی‌های همیشگیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@myselfship/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D9%85%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%DA%AF%DB%8C%D9%85-emlsu0ipjxbk</link>
                <description>تو مترو نشسته بودم، خیره شده بودم به جلو، به چند ساعت اخیر که گذشته بود فکر می‌کردم. رفتن به خونه نرگس، که خیلی دوست داره من برم خونش ولی نه این شکلی. از پشت در و با حفظ فاصله و تو حالت کروناییش. مصاحبه از طرف سرکار درباره پروژه‌ای که کمترین ربط به رشته تحصیلیم رو داره. و رفتن به خونه سعیده و آخرین بار دیدنش. برای اینکه امشب پرواز داره به کانادا. به محرم و دهه‌‌ای که نمی‌تونم برم عزاداری، به ده روز گذشته‌ای که نصفش رو نتونستم از استرس غذا بخورم و دلیل استرسم رو پیدا نکردم! به روز به روز لاغرتر شدنم. به اینکه هرروزی که سرکار میرم موقع برگشتن باید مکث کنم که امروز چجوری اومدم، اگه با ماشین اومدم، ماشینو کجا پارک کردم؟! به حواس‌پرتی‌های روزمرم، به اینکه هدفم از زندگیم به اینجا رسیدن بود؟ به هنر نداشتن رضایت از زندگیم. به اینکه همه‌ی اینا جزو زندگیه، جزو بزرگ شدن منه. دیدن تجربه‌های تلخ و شیرین خودم و اطرافیان.اینکه مثل برگ ریختن درختا تو پاییز آدمای اطرافم مریض میشن. مثل اومدن کوچکترین نسیم، انداختن برگ درختا، خبر فوت آدم‌ها رو می‌شنوم. اینکه هرروز خبر رفتن دوستامو آشناهام از ایران رو می‌شنوم و می‌بینم.به شغلم که فکر می‌کنم مشکلی ندارم دربارش. به‌نظرم دوست‌داشتنی می‌تونه باشه. ولی خودم رو که توش می‌بینم توی کار خوشحال نیستم. استرس دارم. با رضایت نمی‌تونم دربارش حرف بزنم و بزرگتر از همه دلیل نارضایتیم رو نمی‌فهمم!! یعنی نه می‌تونم راضی باشم نه می‌دونم چرا ناراضیم :) قبول کردن این واقعیت که هنوز مسیر زندگیم مشخص نیست خیلی سخته برام. اینکه نمی‌تونم ۵ سال دیگم رو تصور کنم که کجام و نمی‌دونم الان تخصص و حرفه‌م چیه برام عذاب‌آوره. برای انتخاب موضوع پایان‌نامم هم که شده باید این کار رو انجام بدم و همونطور که تا الان شجاعت تغییر رشته و امتحان کردن چندین پوزیشن شغلی رو داشتم الانم باید برم تو دل آینده و تلاش کنم با ترس‌هام درکنار هم زندگی رو پیش ببریم. نباید اجازه بدم من از خودم عقب بیوفتم. باید استرس‌هایی که منو مثه چاله فضایی تو خودشون پرتاب می‌کنن رو کنترل کنم و اجازه ندم ضعیفم کنن. من از تجربه‌های جدید استقبال می‌کنم همیشه. از تجربه‌های خوب و بد. از اتفاقایی که به پخته شدنم کمک می‌کنه. من فکر می‌کنم همیشه زندگی خوبی و خوشی نیست و اگه این اتفاق‌های دردناک اطرافم رو تحمل نکنم و کوتاه بیام و از جای خودم بلند نشم. اگه به استرس و ترس‌هام اجازه بدم هرکاری می‌خوان با من بکنن هیچوقت شیرینی زندگی که قراره تو دهه چهارم و پنجم زندگیم ببینم رو نمی‌بینم.بعد از همه‌ی این‌ها بازم برمی‌گردم به سوال اولم، هدفم از زندگی به اینجا رسیدن بود؟ اصلا هدفم چیه برا ۱۰ سال دیگم؟؟!یکی از گلدون‌هامونه، آفت زده، از ریشه خشک شده ولی نوک برگ‌ها هنوز خبر از فاجعه پیش اومده ندارن.</description>
                <category>نیلوفر</category>
                <author>نیلوفر</author>
                <pubDate>Wed, 11 Aug 2021 20:42:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط شورای شهر؟!!</title>
                <link>https://virgool.io/@myselfship/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1-pnirijod1xag</link>
                <description>رفتم دوش گرفتم از خشمم کم بشه.خشم اینکه دوست دارم رای بدم، دوست دارم تو سرنوشت کشورم سهیم باشم، دوست دارم خودم در راستای سربلندی کشورم قدم بردارم، ولی نمی‌ذارن. نمی‌خوان جز عده‌ای معدودی که قدرت تو دستشونه فرد دیگه ای، متخصص، کارشناس، دلسوز.... تو کارهای کشور دخیل بشه. خشم اینکه فقط میتونی به کسایی که ما میخوایم رای بدی، اسمشم گذاشتن دموکراسی.خشم اینکه میخوام تو تخصص خودم به کشورم کمک کنم ولی اونا نمیخوان، جز تصمیمایی که به نفع خودشونه کار دیگه ای انجام بشه.خشم ناتوانیم! خشم نرسیدن صدام به هیجا! خشم اینکه ما سرمایه های کشوریم و به بدترین شکل دورمون انداختن. خشم اینکه تنها راه‌حل رو تو رفتن از کشور می‌بینم، خشم دیدن اسامی افراد ایرانی تو بخش‌های دولتی کشورای مختلف و قدر ندونستن ایران از همین افراد ...بخاطر همین سر صندوق رای چندین بار با تعجب از افراد مختلف شنیدم، فقط شورای شهر؟!</description>
                <category>نیلوفر</category>
                <author>نیلوفر</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jun 2021 00:00:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Am I good enough?</title>
                <link>https://virgool.io/@myselfship/am-i-good-enough-fbd3d0is58zm</link>
                <description>من مزخرفم؟من به‌درد نخورم؟من زشتم؟من بی‌سوادم؟من آدم سوشالی نیستم؟من غیر جذابم؟من به‌اندازه کافی خوبم؟لباسم زشته؟..این‌ها و ده‌ها سوال مشابه که مغزم حتی لحظه‌ای از پرسش‌شون رهام نمی‌کنه! معمولا هم جوابم به این سوالات مغزم اینه «نه، خفه‌شو!» ولی همیشه نمی‌تونم این جواب رو بهش بدم‌. بعضی وقتا مغلوبش میشم و می‌پذیرم این صفتی که بهم میگه هستم!درباره با اطرافیانم و آدما خیلی اعتقاد دارم که هیچکس این صفت‌ها رو نداره. و اگر ببینم یکی درباره خودش اینطوری فکر کنه به شدت باهاش مخالفت می‌کنم و برای متقاعد کردنش زمان می‌ذارم که اینطوری که میگی نیست. ولی درباره با مغز خودم نمی‌تونم متقاعدش کنم که چرت میگه و این افکار مزخرف رو دور بریزه! یه جورایی پاسخ به سوال «تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی‌بره؟»طور هست!همین! صرفا طرح موضوع کردم. نه پیشنهادی براش دارم و نه راه‌حلی</description>
                <category>نیلوفر</category>
                <author>نیلوفر</author>
                <pubDate>Wed, 16 Jun 2021 19:57:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین تجربه غرفه‌داری من در نمایشگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@myselfship/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%BA%D8%B1%D9%81%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-e7ksx85eng6s</link>
                <description>اولین بار بود که نمایشگاه اینوتکس می‌رفتم، حتی تا قبل از امسال اسمش هم زیاد نشنیده بودم. ازقضا حضور به عنوان غرفه دار هم اولین بار بود. بخاطر همین تصمیم به نوشتن تجربه جدید و متفاوتم نسبت به همیشه، گرفتم.اینجوری که بازدیدکننده ها به نوشتنِ من که درحال یادداشت کردن اسم و شمارشون بودم که کاتالوگ کامل براشون ارسال بشه نگاه می‌کردن، من یه حالت هول‌طور و یا حالت تحت فشار چند میلی ثانیه‌ای قرار می‌گرفتم که نتیجش روی دست‌خطم برای نوشتن چندتا حرف و عدد کنار هم، مشخص میشد. بدترین خطی که به عمرم داشتم! اینکه بتونم با خط خوب بنویسم اصلاً دست اراده من نبود کاملاً ناخودآگاه بدخط می‌نوشتم :))من نسبت به سارا  با جزئیات بیشتری به هر فرد توضیح می‌دادم و برای بازدیدکننده‌‎ها سوال های بیشتری پیش میومد. علاوه بر این، هر کس که با من حرف میزد براش آرزوی موفقیت و داشتن روز خوب میکردم. و لحظه ای که سوالها تموم میشد بهشون میگفتم من در خدمتم و اینجوری به بازدیدکننده می فهموندم که فرصت حرف زدن با شما تموم شده و باید بره!همزمان که داشتم با آدم‌ها با روی خوش برخورد می‌کردم به شدت شارژ می‌شدم و انرژی می گرفتم شاید با خودتون بگید یه روز به عنوان غرفه‌دار در نمایشگاه بودن تلافی همه روزهایی که از خونه دور کاری میکردم و یا اینکه با تعداد خیلی کم تو محل کار، کار می‌کردم رو جبران کرده و نیاز من به توی آدمها بودن ارضا شده در حالیکه این موضوع فقط منو بیشتر قلقلک داد و بدتر تحریکم کرد و بهم یادآوری کرد که قبل از کرونا چه تفریحا و تجمعات خوبی داشتیم که الان ازشون محرومیم.یه شب قبل از نمایشگاه تصورم این بود که فردا روز سخت و خسته کننده‌ای خواهم داشت ولی اصلاً اینطوری پیش نرفت و هرچی به آخرهای ساعت کاری نزدیک می‌شدیم من شارژ و شارژتر می شدم حتی برای خودم هم حجم سپری کردن لحظه ها به خوبی تعجب آورد بود ولی فهمیدم آدم هر چقدر هم یه مدت با تعداد محدودی آدم در ارتباط باشه بعد از اون باز هم میتونه تو جمع شلوغ لحظاتش را به خوبی سپری کنه.و این که بهم یادآوری شد که من عاشق آدمهام، عاشق ارتباط برقرار کردن باهاشون عاشق گوش دادن و حرف زدنِ حال خوب کن با قشرهای متفاوتخدایا شکرت به خاطر تجربه کردن دوباره این حس های خوبپی نوشت: بالاخره بعد از 11 روز از تموم شدن نمایشگاه، پست رو منتشر کردم! :)</description>
                <category>نیلوفر</category>
                <author>نیلوفر</author>
                <pubDate>Tue, 01 Jun 2021 11:15:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارحضوری vs دورکاری</title>
                <link>https://virgool.io/@myselfship/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1%DB%8C-vs-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-dahggsugvsn9</link>
                <description>از این 12 ماهی که کرونا اومده من هم به صورت حضوری کار کردم هم غیرحضوری که میخوام تجربه و مزایا و معایب هر کدوم رو از دید خودم بگم.من دو سه ماه رو کاملا حضوری بودم، دو سه ماه حضوری و غیرحضوری مشترک بودم(مثلا جلسه های هفتگیمون حضور اجباری بود) سه ماه هم کاملا غیرحضوری بودم. بقیش هم سرکار نبودم، بهار و نیمی از تابستون درگیر تغییر شغل و کنکور دادن بودم.قرارداد من ساعتی و تسک محوره. بدین صورت که برامون مهم نیست کجا کار کنی، خونه یا محیط کار، مهم نیست چه ساعتی از روز کار میکنی، مهم نیست سرعتت کمه و تعداد ساعت بیشتر برای انجام تسک نیاز داری یا دستت تنده زود کارو میرسونی. فقط مهمه که تسک رو به ددلاین برسونی. مبنا هم بر پایه ی اعتماده، هرچقدر ساعت بدی ما حرفتو قبول داریم و همون اندازه پول واریز میکنیم، تو فقط تسک رو برسون. {همون ضرب المثل معروف خودمون: تو بدم، بمیر و بدم!}کار حضوری آدم ها رو میبینی، و کمک بخوای ریل تایم درخدمتن، از بحث هایی که بین کار میشه چیز جدید یاد میگیری، سرعت یادگیری و پیشرفتت خیلی بالاعه. ارتباط متقابل برقرار میشه و از حضور آدما انرژی میگیری. که دورکاری با این سرعت همه ی آدمایی که کارت بهشون وابستست ممکنه در دسترس نباشن، کار پیش میره ها ولی رشد و پیشرفتی که به واسطه دیدار آدما صورت میگرفت سرعتش کندتر هست. تو خونه فقط با یه سری افراد خاص درارتباطی که در درازمدت باعث ایجاد کنش میشه.کار حضوری ساعت مشخص کار میکنی، مثلا 8 تا4. اینجوری مطمئنی ساعت 6 برنامت خالیه و میتونی برنامه فعالیت دیگه‌ای رو بریزی. ولی کار غیرحضوری خیلی زندگی و خورد و خوراک و همه چی قاطی میشه. یهو به خودت میای میبینی ساعت 3 شبه و هنوز داری کار میکنی. اصلا تایم زندگیت بهم میخوره. من چون درس و کار باهم هست اصلا کلمه &quot;زندگی&quot; که برای خودم وقت بگذرونم و فلان کار هنریم رو پیش ببرم کاملا حذف شده. و همیشه یکی از دو حالت کار دانشگا یا کار سرکار هستم! :)تو کار حضوری یه زمان ثابتی صرف مسیر رفت و برگشت میشه، که اگه تهران باشی این زمان اصلا کم نیست و مقوله &quot;خستگی مسیر&quot; تو درازمدت یه امر اجتناب ناپذیره و همیشه هست. با دورکاری علاوه بر حذف زمان مسیر رفت و آمد، زمان استراحت برای رفع خستگی مسیر هم حذف میشه و اینجوری کلی تایم سیو کردی و خیلی باارزشه این موضوع.تو کار یه موقع هایی نیاز به تمرکز بیشتر داری که تو کار حضوری ممکنه محیط شلوغ باشه و به تمرکز مدنظرت نرسی، ولی کار غیرحضوری از این لحاظ که تایمت دست خودته و کار مهمت رو میتونی زمانی که محیط آرومه انجام بدی طبیعتا بهتر هست.جمع بندی خودم بعد از این مدت و تجربه کردن حالت های مختلف، این بوده که ایده آل من تلفیق کار حضوری و دورکاری هست. بیشترین بازده کاریه من وقتی بود که سه چهار روز حضوری و بقیش دورکاری بودم.</description>
                <category>نیلوفر</category>
                <author>نیلوفر</author>
                <pubDate>Tue, 09 Feb 2021 20:43:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود</title>
                <link>https://virgool.io/@myselfship/%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C-%D9%88-%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-lchrvqtypgvj</link>
                <description>آماده شدم که برم، مسیر اتاق تا در خونه رو اومدم طی کنم دیدم فیلم گذاشتن و مجبور بودم از جلوی تلویزیون و تونل آدمی رد بشم، حالتی که ازش متنفرم. از سکوت آدما موقع رد شدنم و از سوال نرگس که تو اتاق ازم پرسید داری میری دیت؟! متوجه شدم همه همین فکرو کردن. سورمه‌ای که کشییده بودم پررنگ‌تر از همیشه بود. ابروهامم صبح تمیز کرده بودم، با این اوضاع چشم‌وابرویی که به واسطه ماسک فقط بیرون بود. تقریبا کسی شک نداشت که دیت نمیرم.ماشینم نبردم، تمام راه خونه تا مترو چشام پایین رو نگاه می‌کرد و تو فکر بودم. یه‌جورایی عصبی شده بودم که چرا مامان به سیاهی سرمه‌ام گیر داده، یا چون به پررنگ بودن رژم حساسه من معمولا ملایم می‌زنم.. خلاصه تا مقصد همینطور با ذهن درگیر خودم سر کردم تا رسیدم به کافه. الهام و غزاله بودن نشستیم به حرف زدن تا بقیه هم اومدن. الهام و غزاله رو ۶ ۷ سالی بود ندیده بودم. بعد مدرسه و کنکور دیگه ندیده بودمشون. الهام دماغشو عمل کرده بود و به قول خودش کلی مالونده بود. غزاله هم به قول خودش ابروهاشم برنمیداره! گف من اسمم اینه شوهر کردم. شوهرم نیستش. اول سربازی بود، الانم آمریکاس. شش ماه یه بار می‌بینمش..سعیده و سارا و زهرا و غزاله می‌خوان از ایران برن. سه‌تای اول اروپا، غزاله آمریکا. حدیث از قم رفتن کرج. محل کار شوهرش تهرانه ولی. سعیده د ارشد صنایع علوم‌ تحقیقات میخونه و کار می‌کنه. الهامم نمیدونم زده تو کار مزون و ایناا.تو این ترکیب جمع من خیلی احساس راحتی نمی‌کردم. ولی امروز خوب بود واقعا بهم بد نگذشت. دلم برا همه تنگ شده بود. غمم می‌گیره دوستام برن و دیگه نباشن، سارا و زهرا تافل ندادن هنو. زهرا با احسان می‌خواد بره سعیده هم که باسعید. سارا باید دوتا مقاله بنویسه، کنفرانس شرکت کنه، کتابشم که الزویر چاپ شده تا بتونه دفاع کنه.بعد از تولدم ندیده بودمشون و کلی برام کادو خوشگل اووردن. پیراهن سفید سعیده، بلوز سفید زهرا و کیف گوگولی سارا. گفتم چرا اینقد عروس کردین منو، شوهرمم بدین برم دیگه، گفتن اتفاقی جفتش سفید شده!!طبق معمول تهش خسته شدم از تو آدما بودن، حوصلشونو نداشتم دیگه. پیاده تا مترو رفتم و هوا سرد بود. و چقدر تنها بودن و سردی هوا لذت بخش بود.خدایا شکرت بابت همه‌چی</description>
                <category>نیلوفر</category>
                <author>نیلوفر</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jan 2021 00:13:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه تایپ نکنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@myselfship/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%BE-%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-tixajchjos8j</link>
                <description>اگه به من بگن تکلیف ها و اسلایدهای دانشگاه رو باوجود کلاس مجازی که همه چیز نیاز دوچندان به تایپ کردن پیداکرده چطوری می‌گذرونی؟ بخوام تو یه جمله جواب بدم، میگم با تبدیل ویس به تکست و تبدیل عکس به تکست درصد خوبی از کارهام رو پیش می‌برم.ازونجایی که من آدم تنبلی توی تایپ کردن هستم انواع کارهایی که منجر به تایپ کمتر میشه و رایگان هم هستند رو انجام دادم تا الان به حالت نسبتا پایداری تو این موضوع رسیدم، حالا چطوری؟اول با بات تلگرام و اپلیکیشن گوشی پیش رفتم مثل متن‌یار، بدین‌صورت که از صفحه‌ای که می‌خواستم تایپ شده ی اون رو داشته باشم عکس گرفتم و برای بات فرستادم اون هم متن تصویر رو بهم تحویل داد.ولی مسئله این بود که تعداد محدودی عکس رو تبدیل به تکست می‌کرد. با فرستادن ۵ عکس فرصت عکس رایگان من تموم شد و باید برای تمدید این کار اشتراک می‌خریدم به خاطر فرار از مشترک شدن اپلیکیشن متن‌یار رو روی گوشی نصب کردم که اونم مثل بات بعد از تبدیل ۵ عکس به تکست فرصت رایگانم تموم شد و به دلیل نخریدن اشتراک کلاً متن یار رو کنار گذاشتم. چندتا نرم افزار دیگه از گوگل پلی دانلود کردم ولی هیچ کدوم کارایی که میخواستم رو نداشت.از طرفی دنبال بات و اپلیکیشن برای تبدیل ویس به تکست بودم که اون ها هم بعد از مصرف محدود امکان استفاده رایگان تموم میشد و چون دقت کار هم مطابق با نیاز و میل من نبود برای خرید اشتراک ترغیب نمیشدم. یه بار همینجور که از سر بیکاری با گوشیم ور می‌رفتم دیدم خود کیبورد گوگل گوشی یه آیتم تبدیل ویس به تکست داره و هم ویس انگلیسی هم ویس فارسی رو با دقت بالا تبدیل به تکست می‌کنه و این کارو چون از ویژگی‌های گوگل هست به صورت رایگان و نامحدود انجام میده. و نکته ی دیگه هم اینکه چون جزو خود کیبورد هست میتونستم هم تو تلگرام هم توییتر هم واتساپ هم نوت گوشی ازش استفاده کنم. کشف این آپشن خیلی حس فوق العاده‌ای بود.از طرفی به واسطه کارم با فرایند OCR آشنا شدم، OCR فناوریه که متن‌یار و دیگر اپ‌ها و نرم‌افزارها برای تبدیل عکس به تکست استفاده می‌کنن. به راحتی سایت‌هایی که این کار رو برای تصویر با متن انگلیسی انجام میدادن پیدا کردم، ولی سایت‌هایی که عکس متن فارسی رو با دقت بالا انجام بدن پیدا نکردم. برای کارم که بیشتر با مقاله‌های انگلیسی سروکار داشتم خیلی اتفاق خوبی بود ولی برای دانشگاه که مقاله فارسی باید بنویسم و از pdfهای مختلف کپی پیست کنم همچنان مشکل وجود داشت چون همونطور که خودتونم میدونین و حداقل یه بار به این مشکل برخوردین pdfها، یا عکس هستند یا یکسری هاشون کد گذاری شدن و به راحتی کپی نمیشن. درحین همین سرچ کردن هام، به قابلیت گوگل درایو خوردم، که اگر عکس موردنظر رو آپلود کنی برای باز کردن تصویر، یک آیتم وجود داره با عنوان open with google Docs که اگر این رو بزنی متن عکس رو هر زبانی که باشه فارسی یا انگلیسی یا .. با دقت بالایی تبدیل به تکست میکنه.خوب دیگه من با سرچ هایی که کردم به آرزوم رسیدم و الان می تونم هر چیز را با کمترین زحمت و تایپ کردنی تبدیل به تکست کنم. حتی الان هم برای نوشتن این متن با تبدیل صداهای مغزم به ویس و استفاده از کیبورد گوشی درحد اصلاح نگارشی نوشته از تایپ استفاده کردم.شما هم اگه تجربه مشابه تو این زمینه دارین، خوشحال میشم به اشتراک بذارین</description>
                <category>نیلوفر</category>
                <author>نیلوفر</author>
                <pubDate>Mon, 28 Dec 2020 20:02:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرداب گوشی</title>
                <link>https://virgool.io/@myselfship/%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%A8-%DA%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C-sopnvkzuec0f</link>
                <description>یک گرداب رو تصور کن یه دایره با شعاع و عمق زیاد، خودت رو روی این گرداب تصور کن. همین طور که روی محیط دایره داری میچرخی سرعتت زیاد و زیادتر میشه و شعاع دایره کوچک و کوچکتر. همین طور که روی محیط های دایره هستی داری تلاش می کنی از موقعیتت لذت ببری، مگه چند بار میتونی تو این شرایط قرار بگیری که فرصت حرکت با این نظم و سرعت را داشته باشی؟ اینقدر تو این دایره ها فرو میری تا به مرکز دایره برسی به عمیق ترین و کوچک ترین نقطه. اونجا تاریکه، هرج و مرج و شلوغه، تو حس گم شدن داری، گم شدن در محیط، ناآشنا بودن و بهم ریختگی همه جا، کم کم حس لذتت تبدیل به گیجی میشه، به یه علامت سوال داری تبدیل میشی به خودت میای و می‌بینی در تاریک ترین و عمیق ترین جای ممکن فرو رفتی.شروع می‌کنی به دست و پا زدن و تقلا برای رهایی اما بیشتر فرو میری. هیچ کس دوروبرت نیست ازش کمک بخوای. تویی و خودتو و سیاهی و حس ابهام. تویی و علامت سوالت، تو در واقع در زمان و مکان گم شدی!اولش تلاش می کنی برای رهایی ولی بلد نیستی چی کار کنی. به اطراف چنگ میزنی انگار که دستت رو تو خلا کردی. بیشتر تلاش می‌کنی بالا پایین میشی ولی از مقصد دور تر میشی شب و روز میان و میرن، تو میدوی راه میری قدم میزنی ولی به جایی نمیرسی با هر کدوم از تلاش‌ها وضعیتت بدتر میشه و تنها گذر زمان رو حس می‌کنی، اومدن و رفتن روزها طلوع و غروب خورشید افزایش روز ماه ها تمام شدن ماه و آمدن ماه بعدی تکراری شدن همه چی تکرار تکرار تکرارولی تو هنوز برای رهایی از موقعیت امید داری هنوز تو دلت کورسوی نور هست مطمئنی تا همیشه اینجا نمیمونی امیدواری و سیاهی های اطراف باعث نمیشه از تلاش متوقف بشی. میدونی میفهمی با چنگ زدن به اطراف و بیشتر دویدن فقط داری فرو میری ولی باز ادامه می‌دی چون مطمئنی این مقصد نیست و جزو مسیره. چون میدونی اگه از تلاش کردن بایستی هرگز به مقصد نمیرسی. میدونی باید روی ریل بیوفتی و ریل مسیر رو باید پیدا کنی. تو فقط غرق شدن در گرداب رو میبینی یادت رفته از اطراف لذت ببری تو بدون توجه به همه چی فقط تلاش می‌کنی. تو میدونی اینجایی که هستی باید بگذره و ازش عبور کنی  و راه عبور کردن رو نمیدونی ولی جای فکر کردن فقط می دوی صبح میشه صبح میره شب میاد شب میره و تو هنوز چراغ دلت روشنه. میفهمی ایرادی هست ولی ایراد و پیدا نمی کنی دیگه خسته شدی دیگه نمی کشی به خودت نگاه می کنی میبینی چند سال از وقتی که تو گرداب هستی گذشته به تغییرات خارج از گرداب فکر می کنی سیاهی اطرافت رو می بینی و با نوری که تو دلت کمرنگ و کمرنگ تر میشه از تلاش دست میکشی. میشینی، میشینی به نظاره سیاهی، میشینی به نگاه کردن دقیقه ها به نگاه کردن طلوع و غروب خورشید. از همش دویدن دست می کشی و به حرف دلت گوش میدی اونجاست که میگی بیخیال مقصد و از سیاهی دور و بر لذت می بری. به زاویه های مختلف سیاهی دقت می کنی و زیباییهای سیاهی را میبینی. می‌بینی که واقعاً در قعر سیاهی مطلقی. و از مکانی که هستی لذت می بری!یاد میگیری اونجا هم خودتو دوست داشته باشی، آرامش داشته باشی. تو داری موفق میشی تو الان چیزی بدست آوردی که با تلاش و فعالیت و دویدن به دست نیاورده بودی تو الان آرامش داری! تو تونستی با یکجا نشستن خودتو از سیاهی مطلق اطرافت نجات بدی. تو باید اون همه دست و پا می زدی، باید به بدترین حالت خودت می رسی، باید نور دلت اینقد کم سو میشد که به این آرامش و سکون برسی الان با این آرامشت کم کم اطرافت هم تغییر میکنه ورنگ سیاهیش کمرنگ تر میشه. برای آرامش کم‌هزینه ندادی چند سال طول کشید ولی اگر اون سالها طی نمی شد تو الان اینجا نبودی. الان میتونی انتخاب کنی به اطراف چه رنگی نگاه کنی؟ این تویی که تصمیم میگیری روزهات چه رنگی بگذرن نه اینکه مطابق با اطراف و گرداب طی بشناین تویی که تصمیم میگیری با گوشی چطوری کار کنی وقتت رو هدر بدی یا استفاده مفید کنی اجازه بدی گوشی و فضای مجازی هر کاری که خواست باهات انجام بده یا با اراده خودت و زمان‌بندی کنترلش رو دست بگیریگوشی و فضای مجازی مثل یه دنیای بی نهایت می مونه که تا همیشه محتوا برای اسکرول کردن و عکس برای دیدن داره میتونی خودتو با محتوای بی نهایت گول بزنی میتونی از همون محتوا چیز جدید یاد بگیری.  می تونی تو گرداب گوشی غرق بشی میتونی تو همون گرداب خودتو پیدا کنی.حالا تصمیم با خودته، تو کدوم رو انتخاب میکنی؟</description>
                <category>نیلوفر</category>
                <author>نیلوفر</author>
                <pubDate>Sun, 27 Dec 2020 09:48:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمساح دریاچه چیتگر</title>
                <link>https://virgool.io/@myselfship/%D8%AA%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%AD-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DA%86%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%AA%DA%AF%D8%B1-ydphl6gyqo45</link>
                <description>خبر: «ایجاد محدودیت تردد در دریاچه چیتگر پس از مشاهده ردپای تمساح»دریاچه چیتگر+‏خوب شد اونجا رفتیما، وگرنه معلوم نیس کی باز می‌تونستی بری-‏جذاب می‌شد، ‏همینجوریش که دور خودمون می‌چرخیدیم، یه تمساح هم میوفتاد دنبالمون+‏ولی خیلی حال میده آدم تمساح از نزدیک ببینه-‏میگن آدما رو میخوره، ما که ندیدیم+‏کاش ما هم می‌دیدم، ‏بعدش تموم می‌شدیم-‏حالت هیجان انگیزش این بود که از اون سرسره بلندا سوار میشدیم، پشتمون هم تمساح ول می‌کردن+ایده‌آلش اینجوری میشد که سوار سرسره‌ می‌شدیم بعد تو دهن تمساح پیاده می‌شدیم-این حالت ایده‌آله تمساحه که غذا صاف تو دهنش میاد، جای اینکه خودش بره دنبال غذا، اینجوری آدم دوست داره جای تمساح باشه تا اینکه جای آدم باشهدرسته که اگه جای آدمه باشه خورده میشه و از تمام رنج‌ها خلاصی پیدا می‌کنه، ولی اگه تمساح باشه از زندگیش می‌تونه لذت ببره و زندگی خوبی تجربه کنه+یه حالتی که آدم در عین حالیکه در کالبد آدم هست، شرایطی که برای تمساح پیش میاد رو تجربه کنه-مثلا توی دنیای گوسفندی، توی دریاچه چیتگرشون، یه شایعه هست که یک آدم دیده شده، بعد اونجا یه سرسره‌ای هستش که یه آدم پایین سرسره‌هه ایستاده بعد گوسفندها میان سرسره‌ سواری می‌کنن و صاف میان تو دهن آدمه+واسه آدم حالتی که گوسفند بیاد تو دهنش خوشایند نیست، اون تمساحه از خوردن آدم چه لذتی می‌بره، تمساحه به نهایت آرزوش که خوردن آدمه رسیده، اینو اگه توی دنیای آدما تبدیل کنیم، نهایت آرزوی آدمه است. اینکه تو دنیای آدما خیلی راحت آدم به نهایت آرزوش برسه. (که البته اون سختی هایی که باعث میشه آدم به آرزوش برسه، خودش وصال به آرزو رو قشنگ می‌کنه)-کامل‌ترین و دقیق‌ترین حالتی که می‌تونست پیش بیاد رو فکر کنم بیان کردی</description>
                <category>نیلوفر</category>
                <author>نیلوفر</author>
                <pubDate>Tue, 15 Dec 2020 00:35:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرا هزار امید است ..</title>
                <link>https://virgool.io/@myselfship/%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-n2kezfjin0qp</link>
                <description>تو دنیای موازی دارم با ذوق آماده میشم برم دانشگا، باوسواس روسریمو انتخاب می‌کنم، چند دیقه وقت صرف مدل بستنش می‌کنم، با کوله و لپتاپ و کتونی جدیده سوار ماشین میشم و میرم دانشکده.ذوق همراه با هیجان دیدن آدم‌های جدید دارم، محیط جدید، استادهای جدید. ذوق و استرس شروع مکالمه با آدم‌ها. ذوق حرف زدن با استادها و گند زدن موقع حرف زدن و بد حرف زدنم طبق معمول :) و سکوت مغزم برای بعد مکالمه. برای بار هزارم دارم جواب سوال‌های پرتکرار رو تو ذهنم مرور می‌کنم، چرا تغییر رشته دادی؟ چه کتاب‌هایی خوندی؟ رتبت چند شد؟ توضیح درباره رشته و دانشگاه کارشناسیم. و برای بار هزارم شروع مکالمه با استادها رو تمرین می‌کنم که تو جمله اول صدام نلرزه و مسلط و پرانرژی و باانگیزه به‌نظرم بیام.«سلام خانم/آقای دکتر فلانی، خسته نباشید. من ...م. کارشناسی مهندسی کامپیوتر دانشگاه تهران خوندم، برای ارشد تغییر رشته دادم. الان توسعه قبول شدم. هدفم اینه پایان‌نامه کار کمی کنم. موضوعش رو نمی‌دونم. (یحتمل اینجا با توجه به تخصص استاد مذکور میگم به این زمینه علاقه دارم) خواستم بپرسم شما کار کمی کردین؟ اینجا کسی کمی‌کار هست؟ چطوری موضوعم رو انتخاب کنم؟ و و و ...»طبق معمول بخاطر اینکه مکالمه خوبی با بقیه آدم‌ها (غیر استاد) داشته باشم. جمله اول شروع مکالمه رو از قبل انتخاب می‌کنم.امروز سعی می‌کنم با جاهای مختلف دانشکده آشنا شم، خداکنه پارکینگ دانشکده ماشین دانشجوها هم راه بده. باید آموزش برم مدارکم رو تحویل بدم و امیدوارم زود برامون کارت دانشجویی صادر کننخدایا به امید تو، روز خوبی باشه امروز..تو همین فکرا بودم که با چشمای نیمه باز نشستم پشت لپتاپ، ساعت 8:05 شنبه صبح، گفتم اول سایت گلستان رو یه چک میکنم ببینم دانشکده انتخاب واحد کرده یا نه، بعد میرم سر دورکاریم. امروز یه بخشی از پروژه‌ای که دستمه رو به ثمر برسونم و ارسال کنم. سایت گلستان رو که باز کردم دیدم برنامه کلاس هامون مشخص شده و همینجور که خوابالود داشتم روز و ساعتشون رو نگاه میکردم برق سه فاز از کلم پرید! شنبه 8 صبح،درس جبرانی اصول و مبانی برنامه ریزی منطقه‌ای، یعنی دقیقا الان!! سایت برگزاری کلاس‌ها چی بود؟! یوزر پس ورودم به این سایته چیه دیگه؟! و هزارتا سوال مشابه دیگه که این روزا به واسطه کرونا هممون ازبرشدیم.کلاسام که مجازی شرو شد ولی از ته دل دعا می‌کنم دفاع پایان‌نامم مجازی نباشه و بساط کوید برچیده شده باشه</description>
                <category>نیلوفر</category>
                <author>نیلوفر</author>
                <pubDate>Sat, 07 Nov 2020 20:34:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>