<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بیستم اردیبهشت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@n.jalili1992</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 20:29:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/23024/avatar/1XJLtF.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بیستم اردیبهشت</title>
            <link>https://virgool.io/@n.jalili1992</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اولین صفرِ مدرسه</title>
                <link>https://virgool.io/@n.jalili1992/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B5%D9%81%D8%B1%D9%90-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-u2ki2pfe8txq</link>
                <description>منِ ۹ یا ۱۰ سالهما یه مشت بچه ۹ یا ۱۰ ساله بودیم که جرات نداشتیم بنویسیم یک ضربدر صفر میشه صفر.  این که یه صفر بزاری به جای یک ،کاری نبود که بقیه بچه ها بلد نباشن. میتونستن گچ و وردارن بزارن روی تخته سیاه و یه گردی کوچیک تو خالی بکشن. دایره تو خالی که اسمش صفره. ولی کسی ت-خ-مشو نداشت جای یک به اون بزرگی، صفر بزاره.  خانم معلم داد می زد: یک ضربدر صفر چی میشه بچه ها؟ تو که بلد بودی اینو، عب نداره کی بلده دستشو ببره بالابیا اینجا تو حلش کن ببینم بلدی؟ صف بچه هایی که نمی تونستن مسله رو حل کنن داشت بلند تر میشد. رقابت انقد بود که دستمونو بالاتر از دوستمون می گرفتیم شاید انگشت ما برای اجازه گرفتن بیشتر خودشو نشون بده. معلم: تو هم که اشتباه نوشتی. یعنی هیچکدوم نمیدونین جواب به این سادگی چی میشه؟ چجوری من معلم یه مشت بچه ....ساکت بود کلاس و با هر خط و نشونی که معلم می کشید ساکت تر میشد. من بعد ۹ نفر، نفر دهم بودم که میرفتم پای تخته تا تو بازی جرات و حقیقت بازی کنم و جلوی مساوی، بنویسم صفر.نوشتم. نوشتم یک ضربدر صفر می شود صفر. معلم خوشحال شد دستور تشویق به بچه ها داد و بقیه رو توبیخ کرد.قند تو دلم آب میشد، تو دلم گفتم دیدی معلم دیدی من می تونستم ولی تو تا دهمین نفر به من اعتماد نکردی. عاشق خودم شدم و شجاعتم. مسئله فقط یاد داشتن ضرب توی کلاس سوم دبستان نبود. مسئله این بود کی جرات داره یه چیزی بنویسه که تا اون موقع سر کلاس کسی ننوشته بود.کی می تونست اونی باشه که چیزی که واقعا تو فکرشه و بهش ایمان داره رو بنویسه. نه اونی که فکر میکنه بقیه خوششون میاد. نه اونی که چشم بقیه بچه ها عادت نداشت به دیدنش. نوشتن صفر ت خ م می خواست.  منم نفر اول دستمو بلند نکردم همینطور نفر دوم، از نفر سوم تا پنجم با شک به بچه ها نگاه می کردم و دستمو یواشکی بالا می بردم. از نفر شیشم به بعد تا جایی که زور داشتم دستمو دراز میکردم و خودمو بالا می کشیدم . فکر می کردم بین این همه ادم یعنی من انقد زرنگم و بقیه انقد خنگن؟اونا خنگ نبودن منم نابغه نبودم. من فقط بچه ۹ یا ۱۰ ساله ای بودم که بعد از تنبیه شدن ۹ نفر جرات کردم فکر و نظرمو، اون چیزی که بهش ایمان داشتم و جلوی معلم و یه عالم بچه قد و نیم قد که منتظرن گوشه چشمت بپره بهت بخندن،جوابو  پای تخته سیاه بنویسم.من یه بچه مدرسه ای بودم ، از اون مدرسه های دولتی که خروارِ بچه تو کلاس می کنن و یه معلم بد اخلاق میزارن به پاشون تا جم نخورن تا نظر ندن تا زر نزنن تا فکر نکنن تا فقط بگن چشم چشم چشم. تا فقط دستور بگیرن و یه آدم اهنی خوب و بی عیب بشن.مدرسه ما شکل کوچیک جامعه ما بود. من اینو اون موقع نفهمیدم اون موقع من یه بچه ۹ یا ۱۰ ساله بودم که فقط فهمیدم ریاضی فقط عدد های گنده نیست،اعشار نیست، گاهی هم صفره. صفر به همین سادگی.  کلاس اول دبستان منو یاد بی رحمی جامعه می ندازه. ازت نمیپرسن جراتشو داری یا نه. هر جا اشتباه کنی یعنی احمقی یعنی بی دست و پایی یعنی تو نمی تونی...جرات و باید قبل از ضرب و بعلاوه و تفریق یادمون میدادن. حتی قبل از اب بابا، قبل از اکرم و امین. قبل از تاتی کردن. قبل از به حرف افتادن قبل از گریه اولو کردن. امتحان جرات دادن از نفیس کشیدنم برای ما واجب تره، حالا شما بگین کی جراتشو داره بگه یک ضرب در صفر چند میشه؟</description>
                <category>بیستم اردیبهشت</category>
                <author>بیستم اردیبهشت</author>
                <pubDate>Thu, 26 Nov 2020 09:24:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشق شدم، همین دیشب</title>
                <link>https://virgool.io/@n.jalili1992/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%B4%D8%AF%D9%85-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D8%A8-krx2g3whtydd</link>
                <description>دیشب عاشق شدم.عاشق مردی ۵۰ ساله با موهای سفید و کمی جوگندمی.برایش گفتم از چیزهایی که می ترسیدم برای ادمهای دیگر بگویم. او هم گوش میداد و دل می داد به باورم.همراه هم بودیم تا کافه های شلوغ و قدیمی، تا می رسیدیم گمش می کردم هراسان می شدم چشم می گرداندم، نبود. دمق میشدم قلبم از جا درمی امد . اما همانجا بود که پیدایش می شد و دستش را روی شانه ام می گذاشت.باهم قدم میزدیم دستش مثل عمیق ترین منبع گرمای دنیا دورم بود نگاهش مرا از پا در می اورد. عاشق بودم. عاشق نگاهش، دستانش، موهایش که سفید بود. عاشق شکل نگاه کردنش به خودم بودم. انگار فرشته ای در دستانش هستم. صبح دو بار بیدار شدم. بار اول چشمهایم را بستم و دوباره دیدمش، اما بار دوم نیامد، انگار وقت رفتنش شده بود. عشق ارام و جا افتاده من دیگر کنارم نبود. من روی تخت بودم. ساعت ۱۰ صبح را نشان میداد و غمی به بزرگی از دست دادن یک عزیز را روی شانه هایم در انتهای گلویم و پشت پرده چشمانم حس می کردم.چقدر غمناک که تمام خاطرات من از او همان یک شب تا صب بود. همان خواب طولانی و روشن که میترسم یه لحظه هم به ان فکر نکنم. مبادا مثل خواب های دیگر برود در قبرستان خواب های فراموش شده.کاش ان شب تا صبح راستکی بود . دلم را تا ابد بند می کردم به همان عشق عزیز ارام و جاافتاده ام با موهای زیبای سفید و کمی جو گندمی اش.من دیشب برای بار اول عاشق شدم و فقط خدا می داند حاضرم تمام وجودم را قربانی کنم تا او برگردد. برگردد حتی به خواب های شبانه ام...</description>
                <category>بیستم اردیبهشت</category>
                <author>بیستم اردیبهشت</author>
                <pubDate>Thu, 19 Nov 2020 12:17:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لنگ ظهر در دوران کرونا میشود خروس خوان</title>
                <link>https://virgool.io/@n.jalili1992/%D9%84%D9%86%DA%AF-%D8%B8%D9%87%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D8%AE%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-ecyx6oewndtm</link>
                <description>یه موقعی بود اگه تاریخ اون روزو نمیدونستی می شدی ادم خنگ و پرت که زندگی تو مشتش نیست. بابا حواست کجاست امروز دوازدهمه ها ، کجای کاری تاریخو نمیدونی، از زندگی جا نمونی، چی می زنی داداش؟بعد شد روزای هفته، اگه روز هفته رو نمی دونستی و جا می موندی میشدی ته تنبل و خنگ و خرفت ها، مث بچه تنبل های ته کلاس که دماغشون اویزونه و وقتی معلم می گفت امروز امتحان داریم میگن نه بابااا فرداست. بعد تازه دوزاریش میفته که امروز سه شنبه است به جای قران قران ورزش ورزش، تاریخ جغرافی ریاضی دینی داشته.حالا جدیدا در دوره کرونا و پسا کرونا و حین الکرونا، رسیدیم به دوره ای که ساعتم از دستمون در میره. یعنی یه جایی از روز میگیم ای بابا چقد گشنمه صبحونه رو که خوردم ولی باز این شکم صداش دراومده. بعد میفهمی وقت شامه، نهارم رد کردی. ساعتم که خدابیامرزدش دوره کاربریش تموم شد. مال زمانه ای بود که کوک میکردیم شیش صب پاشیم بریم یه جایی، کاری، کلاسی، کافه ای، دیدن یاری...الان به درجه ای از عرفان رسیدم که ساعت تقریبی و از رو نور و سایه می تونم تشخیص بدم اگه اون جواب نداد از صدای قارو قور شکمم. اون دیگه رد خور نداره. خوشا ان دوران بی کروناییخوشا ان الارم صبحگاهی خوشا ان روز و شب در کار کوشیخوشا کار و کسب و رزق و روزی خوشا جیپ پر پول و می نوشیخوشا ان رفاقت های بی گوشی شعر نیمایی و نامجویی رو باهم زدم. شما ببخشایید و بیامرزید به اجدادم که بی کرونا روزگار میگذراندند.</description>
                <category>بیستم اردیبهشت</category>
                <author>بیستم اردیبهشت</author>
                <pubDate>Sun, 02 Aug 2020 19:25:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یا ابولفضل !</title>
                <link>https://virgool.io/@n.jalili1992/%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%84%D9%81%D8%B6%D9%84-svz6caez9vap</link>
                <description>بخاطر اینکه فضا رو ترسناک نکنم.بجای عکس بولداگ عکس راکن نازدار بلا رو گذاشتم که مخاطبای ویرگولم هم بیشتر خوششون بیاد.احتمالا سگ های نژاد بولداگ رو بشناسین. دست و پاهای کوتاه دارن و سر بزرگ و ارواره خیلی بزرگتر. گوشه های صورتشون افتاده است و حالت ناراحتی و عصبانیت رو باهم تو چهرشون دارن. یه حزن خاصی هم تو چشماشون موج می زنه که خشونت و اندوه رو باهم یاد ادم میاره.در کل موجودات دوست داشتنی هستند ولی وقتی ارومن!البته من ادم مدرنیته و متمدنی هستم که عاشق حیواناته و این عشق به انواع جک و جونور اصلا هم ربطی به متمدن بودنم نداره. این خصلت رو از مادرم به ارث بردم که نه از سوسک و موش ترسی داره، نه از بغل کردن مرغ و خروس و گربه و سگ می ترسه. رابطه عاشقانه من و حیوانات و  طبیعت، مثل دندان های ریز و فک کوچیکم کاملا ارثی هست.یا ابولفضل...این دو کلمه رو با صدای بلند موقعی که نیم متر از زمین فاصله داشتم فریاد زدم. بین زمین و اسمون با دهن باز و چشمای بیرون زده تصورم کنین تا متوجه وخامت اوضاع بشین.تصور کنید، توی یه پارک نشستم و سعی می کنم با دوستم که هم زبان هم نیستیم کمی معاشرت مودبانه داشته باشم. از بدی روزگار قدار بگم و تبادل اطلاعات فرهنگی قومیتی کنیم. که ناگهان بولداگ عزیز سرشو انداخت پایین و دویید سمت من، شما به من حق بدین اینجا واقعا جاش نبود بگم او ماااااای گاد‌...حق مطلب رو فقط همون یا ابولفضل ادا می کرد. که بنده هم کوتاهی نکردم. فقط نمی دونم چرا نگاه ادمهای توی پارک به ناگاه تغییر پیدا کرد. البته صاحب بولداگ عزیز فورا از این قضیه مطلع شد. دوید سمت سگش که یه وقت خدای نکرده اسیبی بهش وارد نشه.اگه بولداگ رو نمیشناسین یه راهنمایی می کنم، تام و جری  یه موش و گربه بودن که هممون میشناسیمشون. یه سگ هم بود که همیشه از دست تام حرص می خورد و باهم دعوا داشتند که البته اسم خاصی نداشت ولی حتما می دونید کدومو میگم. بله ایشون هم بولداگ هستن فقط از نوع کارتونی و گوگولی مگولیش.به هر حال حیوون خونگی داشتن دنیای پیچیده ایه. من خودم تا بحال یک لاک پشت ، یک گربه ، دو اردک ، دو سگ و هزاران هزار همستر داشتم که بدلیل زایش های زیادشون و تعدادشون که هر روز بیشتر میشد به محل جدیدی منتقل شون کردم. که عاشق همشون بودم.دنیای حیوانات، دنیای قشنگیه که ما ازش سر درنمیاریم. و احتمالا دنیای ما هم جای پیچیده و بی سر و ته که حیوونا ازش سر درنمیارن. و احتمال زیاد این ما هستیم که داریم جاشونو تنگ می کنیم و دنیاشونو ویران کردیم. هر چند که ما دنیای خودمون رو هم داریم از ریشه ویران می کنیم.شما حیوون خونگی داشتین. یا حیوونی هست که ازش بترسین؟ بگین دور هم راجبش حرف بزنیم.</description>
                <category>بیستم اردیبهشت</category>
                <author>بیستم اردیبهشت</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jul 2020 15:34:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چقدر از معلم هاتون راضی هستین؟</title>
                <link>https://virgool.io/@n.jalili1992/%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%87%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-q84burg4usd1</link>
                <description>پیامی به معلمای هنر عزیزم، چه اون عده ای که سر کلاس ساکت بودند و توقع داشتن مهارت خوب طراحی کردن و تصویر کردن به ما وحی بشه، و چه اونایی که انقد مارو تحت فشار میزاشتن تا تمام شجاعتمون برای کشیدن چیزایی که می خوایم رو از دست بدیم. و هنر رو برامون به دو دسته بازاری و غیر بازاری تقسم کردند.  می خوام به همه این ادمها بگم،دست به قلم شدن حتی برای کشیدن یک جفت پرنده هنر، شجاعت ، استعداد و تلاش می خواد.اصن خودمونیم، چقدر تونستیم تو کلاس های درس و دانشگاه اونی بشیم که می خوایم؟چقدر چیز یاد گرفتیم، که اگه همون وقت و هزینه رو جای دیگه صرف می کردیم نتیجه بهتری می گرفتیم.من درک میکنم اوضاع اقتصادی انقد بحرانی شده و نفس و تنگ می کنه که خیلی ها از هر ذره کاری که بلدن شروع میکنن به کلاس گذاشتن و یاد دادن مهارتی که دارن.هر اندازه دانش در مورد یک موضوع دلیل بر معلم بودن ما نمیشه، دلیل بر دادن این حق به خودمون نمیشه که عده ای رو دور خودمون جمع کنیم کلاس انلاین و حضوری برگزار کنیم و پول و انرژی یک عده رو به فنا بدیم.کاش کنار این همه کلاس های چطور فلان هنر ، فلان مهارت و یاد بگیرید. کلاس هایی هم بود که یاد می داد چطور از هنر یا مهارت و دانشی که دارین استفاده کنین.البته از این کلاس های موفقیت در چند روز زیاد هست. ولی اونم یجور تبلیغات دیگه اس، بی فایده و غیر قابل کاربرد.شما ام اگه تجربه ای داین بنویسین یکم باهم همدردی کنیم. </description>
                <category>بیستم اردیبهشت</category>
                <author>بیستم اردیبهشت</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jul 2020 16:27:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه نشسته ام که استعدادم به باد رفت.</title>
                <link>https://virgool.io/@n.jalili1992/%DA%86%D9%87-%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%81%D8%AA-xkuqfnbsx5op</link>
                <description>یکی از دوستام پیام داد توی گروه و دست به دامن تک تک دوستان شد که سالگرد ازدواجم رسیده. ای رفیقان کجایین که یک متن بدرد بخور و درخور شان حضرت عشق ندارم پست کنم اینستاگرام و عکس عشقم و بندازم کنارش. بعدم بشینم میزان عشق بین خودمونو حساب کتاب کنم و از این همه صفا و صمیمیت بینمون مشعشع بشم. البته تو دلش گفت میخوام یه چیزی بزارم لایک خورش بیشتر باشه و عاجزانه از ما که دوستانش هستیم طلب متن عشقولانه برای سالگرد ازدواجش کرد.بنده، دلم به رحم اومد از این همه زلالی دل و از این مقدار پاکی قلب و عروق بر خود پیچیدم ولی توی اینباکسمو که چک کردم نه تنها متن عاشقانه ای نبود یه مقدار بد و بیراه هم ب... که خوب بی اهمیته. برگردیم به مشکل بزرگ دوست گرامیمون.از قضا، دل سوخته من اجازه نداد در این ورطه سخت تنهاش بزارم. گفتم ببین من میدونم تو چه اوضاع نابسامانی گیر کردی و عکس اینستات بی کپشن مونده. خوب من که متن ندارم ولی اگه بخوای برات مینویسم. خلاصه که خوشحال شد و تشکر و ماچ بوسه با فاصله اجتماعی کرد و تاریخ دقیق عروسیشو با ماه و سالش به بنده گفت و دستشو زد زیر چونه و منتظر تا بنده پیام مورد نظرشو بنویسم و ارسال کنم.دروغ نباشه من زر زدم و به بعدش فکر نکرده بودم. این بود که قورباغه رو گذاشتم جلومو گفتم یا باید بخوریش یا دهنت سرویسه. و بعله شروع کردم به نوشتن متنی رومنس و پر کشش در جهت هرچه بیشتر لایک گرفتن دوست مزبور در صفحه اینستاگرامش.این شد که چند دقیقه گذشت و دیدم قورباغم و قورت دادم و لنگ و پاچشم مزه مزه کردم پس جای هیچ نگرانی نمونده. متن رو ارسال کردم و از اونجایی که یک گروه از دوستان مطلع بر جریان بودن و متن رو رصد کردن. بعد از خوندنش چنین بر من خطاب نمودند که:ای بییییییب چقد خوب نوشتی اشک تو چشام جمع شد.(گفتم حتما با من تعارف داره.)دومین دوستم فرمودن: واقعا خودت نوشتی چقد عاشقانه است خدایی یک لحظه با این متن عاشق شدم وبه کام مرگ رفتم. (گفتم حتما برای دلخوش کنک بنده اس)سومی و چهارمی و اصلا خود صاحب سالگرد اومد و چنان افتخارات زیاد و جان فدایی ها نثار من کرد که دیگه مطمن شدم. چه نشسته ام که این استعداد و ذوق ذاتیم داره به هدر میره.این بود که دویدم و یک اعلامیه درست کردم و بر سردر همینجا هم زدم.متن سالگرد از این قرار بود،درست هفت سال پیش بود که دست های مهربانت روح مرا ارام بخشید. هدیه ای به گرمای تیرماه بر قلبم نشست و درست همین روز بود که  پیوند خوردیم تا سرآغاز عشقی شویم که جهان بر خود ندیده است. مهربانم بعد از بودن تو زندگی بر من لبخند زد و خانه ام را نور باران کرد. نورهایی به بزرگی ستارگان آسمانی، که هر روز هنگام در اغوش کشیدنشان شکر خدای را به جا می اورم. دو فرشته که بال هایشان زیبنده زندگی ما شد. همدمم من با بودن تو جانم تازه می شود و به قدرت چشم های توست که خوشبختی را چشیده ام. سوگند می خورم تا به ابد من برای تو بمانم و تو هر شب در گوش من بخوان که برای من می مانی. جانم سالگرد با هم بودنمان مبارک.ثبت سفارش در کامنت، بدو بدو حراجش کردم</description>
                <category>بیستم اردیبهشت</category>
                <author>بیستم اردیبهشت</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jul 2020 13:23:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من مشکلاتم را پک کرده, همراهم دارم.</title>
                <link>https://virgool.io/@n.jalili1992/%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%DA%A9-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-gqz2fbfbozgl</link>
                <description>مهاجرت مشکلات را حل نمی کند ! چون من یک ایرانی هستم. وقتی پا به ممالک خارجه می گذارم بهشت که نه، اما جایی ازاد تر و مجهز تر می بینیم. جایی که بیشتر ادمها جانشان اهمیت دارد. استاندارد زندگی ها بالاتر است. مردم توقع بهترین زندگی را دارند و اگر از انها دریغ شود اعتراض می کنند و حق حرف زدن دارند. به بد از بدتر راضی نمی شوند.هنوز مهاجرت مشکلات را حل نمی کند چون من همچنان یک ایرانی هستم. خرج ادمهای ممالک خارجی به دخلشان می خورد. تورم یا نیست یا کم است. فروشگاهایی با کیفیت خوب با قیمت پایین سرتاسرش وجود دارد تا بخاطر نداشتن پول گرسنه و بی لباس نمانند. در پرداخت هزینه ها به هر روشی به دانشجو ها بیکاران و قشر کم درامد کمک میکنند.مهاجرت مشکلات را حل نمی کند چون من یک ایرانی هستم. اگر در ممالک خارجی شیوع بیماری جامعه را تهدید کند همه چیز را تعطیل می کنند، مراقبت های ویژه و رایگان قرار می دهند تا جامعه ای سلامت داشته باشند. در ممالک خارجی مردم با در دست داشتن پاسپورت که شکل همان شناسنامه خودمان است و یک بلیط، نصف زمین را می توانند بچرخند. بگردند و ویزای دو روزه و ده روزه و سه ماهه نگیرند.من ایرانی هستم مهاجرت مشکلات من را حل نمی کند . من با مهاجرت هنوز یک ایرانی می مانم. مهاجرت ملیت مرا عوض نمیکند. مهاجرت دوست و اشنای مرا عوض نمیکند. مهاجرت خانواده مرا عوض نمیکند. مهاجرت از عشقم به تک تک کوچه های شهرم کم نمی کند. مهاجرت نگرانی من را برای هموطنانم و برای خاکم کم نمی کند. مهاجرت برچسب ایرانی بودن را از پیشانی من برنمیدارد. مهاجرت حرف اضافه تروریست و بمب هسته ای را بعد از کلمه ایران از بین نمی برد. مهاجرت مشکلات مرا حل نمی کند چون من یک ایرانی هستم. چون دلم برای تو می تپد اگر زبان مرا می فهمی و اگر در خانه نشستی تا خودت و خانواده ات مریضی نگیریید و ان را منتشر نکنید. من مهاجرم و دلم از ظلم و بیماری و مردمانی که حقشان را نمی دانند می گیرد. من قلبم دو تکه است و مشکلاتم با مهاجرت حل نمی شود اما می مانم تا شاید کودکانم جزیی از یک جامعه سلامت باشند. شاید هم روزی قلب هزار تکه ام را جمع کنم. برگردم و دوباره قصه ام را از نو بنویسم...</description>
                <category>بیستم اردیبهشت</category>
                <author>بیستم اردیبهشت</author>
                <pubDate>Mon, 24 Feb 2020 20:07:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کر-و-ما</title>
                <link>https://virgool.io/@n.jalili1992/%DA%A9%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%A7-eftzbyuezh2z</link>
                <description>عمرها کوتاه شده ،روزها زیادی تند می گذره یا من انچنان پیر و فرتوت شدم.حوادث و عجایب جدید طوری دارن بدون توقف از هم سبقت می گیرن تا خودشونو به ما برسونن که یه جایی خودشونم خسته میشن و میزنن رو شونه حادثه بقلی میگن داداش بیا یه نفسی تازه کنیم.خو چته عامو؟اقا یک فرصت مطالعاتی، یک گپ تحصیلی بابا یه جاده خدا بدین ما هم یه را درو داشته باشیم. بخدا برمی گردیم، می شینیم یه گوشه که شما بیای مارو بخوری. </description>
                <category>بیستم اردیبهشت</category>
                <author>بیستم اردیبهشت</author>
                <pubDate>Sun, 23 Feb 2020 14:38:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختر خانم قشنگ توی سوشال مدیا</title>
                <link>https://virgool.io/@n.jalili1992/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%B4%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%A7-rlqocqogpzxl</link>
                <description>یک نمونه اش این  دختر خانم با صدای اهنگین و رسا، با بینی عمل کرده، نگاه عسلی اش را به لنز دوربین دوخت و در باب زیبایی فطری و سیرت گوهربار نطق غرایی کرد. از انسانهایی گفت، که نه دماغ قلمی دارند و نه لب های قلوه ای ولی خیلی نایس هستند. حرف های قشنگ قشنگ می زد و گاهی هم تف می داد، یعنی پیاز داغش را زیاد تف می داد. به واقع و بدون رودروایسی حرف هایش از دل بود و سوظنی هم درون کلماتش دیده نمی شد. هر چند که از سر دل بود. ولی دل، دل است دیگر. از قدیم هم می گویند چیزهایی که از دل بر می اید لاجرم بر دل مینشیند. خوب به دل ماهم نشست ولی دلمان شور رفت و مثل رخت چرک رفت داخل لباسشویی و چرخید و چرخید.همان طور که خانم وزین و خوش سیمای ما که چشمانی عسلی کهربایی داشت و دستانی بلورین و چند انگشتر براق و زرین که به مد جدید هم می امد، به لنز نیم نگاهی می کرد و خودش را با نازی که معلوم بود من دراوردی نیست تاب می داد و حرفش را می گفت. ما هم که مثل مخاطبان خوب توی خانه نشسته بودیم و گاهی صورت زن را میدیدیم، گاهی کارگردان تصمیم میگرفت حرکات دستان خانم را ببینیم گاهی هم عشوه های بی تعارف بگویم زیبایش را و حتی گاهی نیم نگاه شیطنت بارش را.دم خانم جوان گرم، حرف های جذاب و پند اموز زد و رفت دنبال کارش. ولی من یکی که بیشتر جذابیتش یادم ماند تا حرف های زیبایش. یعنی اگر بگویی چه گفت؟ می گویم خب حرفهای زیبایی زد در باب، سیرت بهتر از صورت است، ببخشید یعنی سیرت زیبا بهتر از صورت زیبا است. اما اگر بپرسی چه شکلی بود انگشترهایش چندتا بود و ناز و عشوه اش چه ریختی بود، از الف تا ی را خود من برایت میگویم. در ضمن التفات بفرمایید که بنده اصلا حافظه جالبی ندارم ولی خوب چیزهای جذاب خوب یادم می ماند. حتی می توانم خط چشمی را که کشیده بود یا بینی عملی اش را هم درست و بدون ایراد طراحی کنم. همانطور که گفتم درست است من حافظه خوبی ندارم اما دستی در طراحی و نقاشی دارم. شاید هم به این نتیجه برسم که اصلا حرف که باد هواست. یک هفته دیگر، همان یک جمله هم از ان خانم یادم نمی ماند ولی باز هم صورت قشنگش با ان بینی قلمی عمل کرده کوچک سربالا، درست خاطرم می ماند. ادم زیبایی را دوست دارد دست خودم که نیست. حافظه ام چیزهای قشنگ را بیشتر نگه می دارد تا حرف های قشنگ. پس تکلیف سیرت زیبا بهتر از صورت زیباست چه می شود؟ حرف هایش که خوب بود به دل من هم نشست ولی باز هم جریان برعکس شد. اصلن چطور است کل ماجرا را برگردانیم و از انطرف به ان نگاه کنیم؟ جای اینکه دختر های قشنگ دماغ عملی مان را بفرستیم که از زیبایی سیرت بگویند و تف مرغوب بدهند. یاد من ها بدهید که چطور می شود کسی چیزی باشد که بر خلاف مقررات دیکته شده است و باز هم باشد، یعنی باز هم زیبا باشد.  انقدر تفاوت بین این چشم ابی ها و قهوه ای ها کم شود که راستی راستی باور کنیم هر دو زیبا هستند. به یک اندازه جذاب و خواستنی اند. انقدر که واقعا به چشم بیایند، بین دوستها و بین همکارها و قوم و کس و ناکس ارزشمند باشند. توی گروها پذیرفته شوند و خودشان را درست و حسابی بخواهند. ته دلشان نگیرد که اگر چشمانم اهویی بود یا دماغم قوزی نبود و چانه ام کمی پر چانه تر بود بیشتر از خودم خوشم می امد و بیشتر از من خوششان می امد. ایینه را دوست داشته باشند ولی زندگی شان را توی اینه نگذرانند. جوان هایی که اعتمادشان به خودشان و فکرشان باشد نه به لب قلوه ای و لنز ابی روی چشم هایشان.اصلا چطور است اول تر از همه، یک فکری به حال مغز های زیبا کنیم بعد برویم دنبال سیرت زیبا و شاید اخرش هم خواسته نخواسته همه صورت ها زیبا شوند و زیبا بنظر بیایند و دکان تف های مرغوب جمع شود و ما هم برویم دنبال کار و زندگیمان، چطور است؟</description>
                <category>بیستم اردیبهشت</category>
                <author>بیستم اردیبهشت</author>
                <pubDate>Fri, 07 Feb 2020 00:39:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جان ندارد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@n.jalili1992/%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-ob3kgmfcivuj</link>
                <description>مال همان روزهای سقوط هواپیما بود و تکه ای از درد دلِ من. اگر نخواستید و حالتان بهم خورد نخوانید. ولی نگویید اهمیتی ندارد!عکس دختری را دیدم با لبخند گشاد و چشمهای فشرده شده از سیل خنده ای که جلویش را گرفته بود تا فوران نکند. مقنعه و مانتو سیاه به تن داشت ، بستنی اب شده در دستش و سنش حوالی ۱۵.یک ان دلم رفت برای روزهای مدرسه. برای زنگ اخر که می خورد و تمام تکه پاره های مان را هول هولکی می ریختیم توی کیف و زیپ اش را بسته یا نبسته راه می افتادیم. می دویدیم حیاط و بین سیل بچه های روپوش به تن با مقنعه های کج و موج دنبال هم می کردیم.افتاب داغ سر ظهر اخر بهار یا اول پاییز کله مان را می سوزاند، خیس کردن لباسمان پای ابخوری و  تنه زدن به هم برای خوردن مشت اول اب. افتاب پشت شیشه اتوبوس یا سرویس مدرسه کورمان می کرد و برنز و قرمز می شدیم. کیفمان بغلمان بود و نیشمان تا بناگوش بازِ باز.کل کل با بچه های مدرسه همیشه به راه بود. مقنعه کسی را می کشیدیم. ان یکی سیبمان را می قاپید. لیوان اش را از کنار کیفش کش می رفتیم توی هوا برایش تاب می دادیم ،دهن کجی می کردیم و پا می گذاشتیم به فرار. بوق های سرویس مدرسه کرمان می کرد. اخرین اتوبوس می رفت. گوشه لباسمان می گرفت به میخ کنار نیمکت و یک وجب دهان باز میکرد ولی کِی خیالمان بود؟ زنگ اخر که می خورد تمام بچه ها هورا و جیغ و سوت می کشیدند. تا خود خانه دهانشان را پر پفک می کردند و اهنگ های قر دار می خواندند و دستهایشان را محکم به هم میکوبیدند و جشن می گرفتند.جشن بی انتهای جوانی و افتاب داغ سر ظهر و غذای نیم خورده که در خانه منتظرمان بود. کداممان خوشی ان لحظه را فراموش می کنیم؟کداممان حالا با اهنگ های قر دار دستهایش را بهم می کوبد و خودش را تاب میدهد.کداممان هوس خوردن یک بستنی بدون دردسر سر ظهر را با روپوش چروک و دهان پر از خنده نمی کند؟کداممان دیگر نا دارد؟کداممان جان از مدرسه تا خانه دویدن را دارد، کداممان دیگر دل دارد؟کداممان غم ندارد؟کداممان غم ندارد..؟</description>
                <category>بیستم اردیبهشت</category>
                <author>بیستم اردیبهشت</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jan 2020 21:45:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلخ ترین داستان کوتاه من و همکلاسیام.</title>
                <link>https://virgool.io/@n.jalili1992/%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%87%D9%85%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%85-ii4drzgsnu2b</link>
                <description>تلخ ترین، تجربه من از همکلاس بودن با یک دختر اسپانیایی یک دختر استرالیایی یک دختر المانی یک دختر ونزوئلایی و یک معلم فرانسوی. موضوع برای بحث : تفاوت حقوق زن و مرد در کشور شما ؟فکر می کنید دقیقا چه اتفاقی افتاد؟ من هزاران حرف داشتم برای زدن، دست و پا شکسته و با من من می گفتم از تفاوت هایی که تو کشور من بین زن و مرد است. بین لباس پوشیدنشون، بین حرکاتشون، بین رفتارشون و حقوقی که دارن و ندارن. و بازهم حرف داشتم برای زدن اما نزدم.دست نگه داشتم چون همه با چشم های گشاد و دهن باز نگاه می کردند. وقتی نوبت به دوستان دیگه توی کلاس رسید، فکر می کنید چه اتفاقی افتاد؟ هیچی برای گفتن نداشتن. و برای گفتن اولین جمله چند دقیقه فکر کردن و باز هم تفاوتی نبود. نه از اون شکل تفاوت هایی که من توی ذهنم داشتم. هیچی!و بعد از من تنها کسی که حرف زد معلم فرانسه بود که از دامن کوتاه خانم ها صحبت کرد که اینجا خیلی عادی نیست. برای مردم دیدن دامن کوتاه پای خانم ها اونقدر زیبا نیست.(کوتاه منظورم خیلی کوتاهه)!و در اخر گفت موضوعی که برای جلسه بعد کار می کنید همینه. بنظرتون چند برگه پشت و رو بنویسم تا هم حقیقت و گفته باشم و هم ابروی خودمو و مملکتمو حفظ کنم؟خیلی غمگینم.</description>
                <category>بیستم اردیبهشت</category>
                <author>بیستم اردیبهشت</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jan 2020 18:02:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کچلی در یلدا</title>
                <link>https://virgool.io/@n.jalili1992/%DA%A9%DA%86%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-wqw42he51zwh</link>
                <description>هنرپیشه های الاگارسون توی فیلم را که میبینم بلند می گویم، اینها چطور موی دور گردن و صورتشان را تحمل می کنند. اگر من بودم سر یک ماه جان می دادم و در طول این یک ماه شب و روز جان می کندم. هنرپیشه زن که حتما پنجاه را دارد عزادار دختر جوانش است که حالا روی تخت پزشک قانونیست و پلیس برای اثبات گناه قاتلش می جنگد. اوضاع همنقدر نابسامان است، ولی نابسامانی اوضاع حتی به یک دسته از موهای مادر دختر مرده هم سرایت نکرده. چتری هایش مرتب روی صورتش و موهای بلندش با موجی یکنواخت و زیبا خط کش صورتش شده اند. این همه ارتباط بین طره های گیسو بدون چهل دقیقه سشوار و ژل و کرم مو ممکن نیست. هر چقدر موها با نظم بالای سر هنرپیشه جا خوش کرده اند و ترو تازه هستند صورت زن چروک و بی ارایش و رنگ پریده است.انگار صورتش عزادار دخترش است ولی موهایش هنوز به یقین مرگ دختر نرسیده اند. از زیر دست منشی صحنه در رفته یا جزو حقه های سینمایی است که تماشاچی را پای تلویزیون نگه دارد، نمی دانم. دست به ابرو هایم می کشم پت و پهن و بی شکل و قواره شده اند سیخ سیخ، یکی اینطرف را نشانه گرفته یکی انطرف، سمت و جهت درستی ندارند. یادم می اید همین چند روز پیش اضافه هایش را گرفتم و بلندی هایش را چیدم .ولی فایده ندارد. دست من به مرتب کردن و صاف و صوف نشاندن همه چیز نا اشناست . اصلا غریب است با خط های صاف خط کش و خط اتوی تیز لباس.همانطور انگشتانم میان ابروهای از کادر خارج شده است، کاش میشد ابرو هارا هم مثل مو ها بتراشم. به بهانه قشنگ تر شدن یا بیبی فیس شدن و از عذاب همیشگی چیدن اضافی هایش خودم را خلاص کنم.اصلا من عزادار واقعی هستم. زن مسن توی فیلم باید برود کشکش را بسابد با ان موهای براق فر خورده. همین چند وقت پیش رفتم ارایشگاه و موهای از بناگوش بلندترم را دادم به دست قیچی. یک عکس از توی گالری موبایلم نشان دادم و گفتم همین را می خواهم. طفل معصوم با ان رنگ و روی نداشته اش چندباری وسط کار شل و سفت کرد و هی با زبان اجنبی خودش را کج و موج می کرد که یعنی مطمنی؟می خواست بپرسد مطمنی همنقدر کوتاه می خواهی، بعد یقه مرا جر ندهی که اندازه گیسهای بابابزرگت در اولین روز مکتب رفتنش شده است ها؟شایدم دلش به حال بلندی موهایم سوخته، دست و دلش نمی رفته بچیندشان. ولی من هربار مصرتر میگفتم بزن، شاید هم یکبار گفتم بزن تمامش کن. بنظر من اینها علف هرزهایی بودند که روی کله ام رشد کرده اند و باید چیده می شدند. از اب و افتابی که به کله ام خورده بود تا مغزم را راه بیندازد، حاصلش شده بود علف های هرز روی کله ام هر کدام به یک جهت. نصفشان هم نیم خیز ول معطل نمی دانستند بنشینند یا برخیزند. مثل شاگردهای مدرسه که وقتی معلم می اید کلاس یک نیم خیز مودبانه می کنند. نه حالش را دارند بایستند نه جانش را دارند صفر بگیرند و شهریور دوباره قیافه معلم را تحمل کنند. فیلم را با هنرپیشه عزادار مو خرماییش، میسپارم به دست خاطرخواهانش که دارند توی پیکسل های مانیتور دنبال ردی از خون مقتول زیر ناخن های قاتل می گردند. موبایلم را در می اورم و به عکس های شب یلداهای مردم خیره می شوم. انار و پسته و هندوانه سفید، و زنهایی با طره های بلند و رنگ و مش.لایک نمی کنم چون ان یکی دستم که کارش دو مرتبه زدن روی عکس هاست، بین کج وجی های ابروهایم گیر افتاده، کاش  میشد این هارا هم مثل موهای سرم بتراشم و از مرتب کردن همیشگی اش خودم را راحت ... من اهل رنگ و مش و هایلایت و هاشور نیستم. دق میکنم زیر دست ارایشگر. دفعه اخر هم یک کیسه حنا از عطاری محل خریدم و شِپ مالاندم به کف کله ام. تَ تمه اش هم چند لاخ نارنجی بین موهای تراشیده سرم است. کاش میشد کلش را یکجا بدهم برود، نمیشناسید جایی مو و ابرو و ریشه را یکجا بزنند ببرند؟ ان وقت دست و بالم هم برای لایک کردن عکس های یلدایی شما بازتر می شود، خودتان می دانید.</description>
                <category>بیستم اردیبهشت</category>
                <author>بیستم اردیبهشت</author>
                <pubDate>Sun, 22 Dec 2019 23:06:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اخرین  طلب امرزش از باری تعالی</title>
                <link>https://virgool.io/@n.jalili1992/%D8%A7%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B7%D9%84%D8%A8-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C-laxhafpxhns9</link>
                <description>این یه متن کوتاهه که توی نوت گوشیم پیدا کردم. انقد غریبه که اصلا یادم نمیاد دقیقا کی نوشتم و چرا نوشتم. البته تا تهش که خوندم متوجه موقعیت ماجرا شدم.این متنِ طلب بخشش رو وقتی نوشتم که قرار بود یه پولی از کسی بگیرم بابت کارش، اما احساس می کردم حقم نیست اون پول و این جا انگار دارم عذاب وجدان خودم و اروم می کنم.ناگفته نماند این کار چنان کش اومد و سخت و سختر شد که اگه دوبرابرشم می گرفتم حق خودم می دونستم.و ان متن:خدایا به من نیرویی عطا کن تا بتونم دوباره برگردم سر کار فلانی که تموم بشه و بره دنبال زندگیش و منم شاید به اون دو قرون پولم برسم.خدایا خودت می دونی من کار خفنی واسه این بنده خدا نکردم ولی در ازاش پول خفنی هم نمی خوام بگیرم. فک نکنی نفهمیدم راجب من بد فک کردیحالا این درسته، کاری که من دارم واسش میکنم یه جوجه اماتور که یه ذره نرم افزار طراحی بلد باشه هم می تونه. ولی عوضش کمرم صاف شد بس که خم شدم جلو لبتاب تا ایرادای استاد زبون نفهم هنر شناسشو درست کنم...خدایا از سر تقصیرات من بگذر و بزار تموم شه این پروژه کمر شکن دو قرونی.فک نکن نفهمیدم راجبم بد فک کردی، دقیقا منظورم کی بوده؟ یا چی بوده؟ اصلا چرا همچین جمله ای رو خطاب به خداوند نوشتم؟ اصلا چرا همچین چیزیو نوشتم؟ عجب!</description>
                <category>بیستم اردیبهشت</category>
                <author>بیستم اردیبهشت</author>
                <pubDate>Sat, 09 Nov 2019 04:35:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا اون ۲۰ یوروییُ از زمین برنداشتم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@n.jalili1992/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%88%D9%86-%DB%B2%DB%B0-%DB%8C%D9%88%D8%B1%D9%88%DB%8C%DB%8C%D9%8F-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85-bsjjtjwgjz4d</link>
                <description>Hedgeyeاونشب، کسی که همراهم بود ایستاد و گفت یه بیست یورویی رو زمین افتاده میخوای برش داریم؟و من پشتمو نگاه کردم بعد به صورت همراهم خیره شدم و سریع گفتم نه.دلیل های زیادی هست که یکی مثل من که الان بیست یورو هم براش بیست یوروه، پول روی زمین برنداره و به همون مقدار پول توی جیبش بسنده کنه و از پیتزایی که شبش میتونست دو لپی بخوره بگذره. پس کار من یه چندتا دلیل بیشتر نمی تونه داشته باشه. مثلا:یک شکم سیرخوب درسته که شکمم بیشتر اوقات سیر بوده و پول خرید اغلب چیزای مهمی که می خواستم و داشتم. ولی کیه که همه چیزایی که میخواد رو داشته باشه. همیشه یه چیز بهتر واسه داشتن هست، حتی کوچیک و کم ارزش. همیشه گوشه ذهنم یه چیزی هست که می خوام و اگه بخرم، از نیاز اصلیم جا می مونم و نمی تونم بخرمش. پس شکمم سیره ولی بیست یورو هم برا من بیست یوروعه! داشتن خانواده ای متمولخوب اینکه من خانواده فقیری نداشتم درسته. اینکه تقریبا کمی از سطح متوسط جامعه بالاتر بوده درسته. اما اینکه بگم نازدونه بابا مامانم بودم و هروخ هرچی دلم خواسته گیرم اومده، باید بگم نع! اینطور نبوده و نیست و نخواهد بود. من تو خانواده ای چشم به جهان گشودم که وضع مالی خوبی داشتن، اما برای هر تومنی که خرج می کردم جواب پس دادم. بعد از گرفتن یه بودجه محدود می تونستم گاهی تقاضای بودجه اضافی کنم و بعد از اون فقط دمپایی ابری مامانم منتظرم بود. من ادم مذهبی هستم؟راستش این مذهبی بودن درجات، میزان ، شکل و رنگهای متفاوتی داره. مذهبی بودن یا نبودن من در یک بله و خیر نمی گنجه. اما اگر از مذهبی بودن منظور، داشتن اعتقاداتی از قبیل هر کسی کار زشت کنه میره جهنم و هرکی ثواب بیشتری داشته باشه، حوری های بیشتری هم نصیبش میشه خیر، من مذهبی نیستم. من ادم خوب و به ذات انسانی هستم؟با احترام به صنف انسان ها. بنده با انسانیت کیلومترها فاصله دارم. هنوز هم دلم می خواد به واسطه موفق شدنم بیشتر دیده بشم، بیشتر مورد توجه باشم. هنوز هم به بعضی ادمها حسادت میکنم طوری که گاهی ارزوی نبودشونو می کنم.هنوز خجالت میکشم که جایی در دید ادم های دیگه، کار خوب و انسان دوستانه ای بکنم که شاید بنظرشون احمقانه بیاد.من هنوز هزار ارزوی دست نیافته و هزار چیز نخریده دارم و براش برنامه می ریزم ولی هنوز حاضر نیستم تو هر شرایطی به محتاج تر از خودم کمک کنم.احتمال اخر اینکه، نکنه ترسیدم؟ترس از پلیس، پلیسی اینجا این اطراف نبود و اگر هم بود اصلا براش مهم نبود. ترس از اینکه صاحبش اون اطراف باشه، راستش نه، من ادمی که دنبال پولش بگرده ندیدم یا حداقل کسی که به تازگی از کنارم رد شده باشه.پس چرا ورش نداشتم؟ورش نداشتم چون یک لحظه فکر کردم خوب اون پول من نیست، اما دلیل اصلیش این نبود. دلیل اصلیش مرد قد بلند به ظاهر محترمی بود که از دور داشت میومد و اگر برمیگشتم و برش میداشتم حتما متوجه این کار من میشد. من بخاطر مردی که نمی شناختمش، مردی که تا حالا ندیده بودم و حتی فکر نمی کنم زبونش رو هم می فهمیدم، از ۲۵۰ هزارتومن پول روی زمین گذشتم. و اما جواب صادقانهنه دین، نه انسانست و نه پاکدامنی، بلکه نگاه ادم دیگه ای رو روی خودم حس کردم که شاید منو یک دزد یا یک بی سروپا می دید و قضاوتم می کرد. بخاطر تصور احتمالی اون مرد از خودم رد شدم و شب موقع خواب به اون بیست یورویی فک کردم.که چی می تونستم باهاش بخرم و چی نمی تونستم.ولی اخر اون بیست یورویی چی شد؟بیست یورویی نصیب همون مرد به ظاهر محترم قدبلندی شد که پشت سرمون بود. من بخاطر اینکه پیش چشم اون مرد دزد خطاب نشم پول و گذاشتم تا خودش مقابل چشم من که اصلا نگاهم براش هیچ ارزشی نداشت از روی زمین برداره و شب یه پیتزا و یه کوکا و یه سیب زمینی دوبل بزنه به بدن...همین.</description>
                <category>بیستم اردیبهشت</category>
                <author>بیستم اردیبهشت</author>
                <pubDate>Thu, 07 Nov 2019 04:33:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیا از نگاه تو اغاز می شود...</title>
                <link>https://virgool.io/@n.jalili1992/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-lhdcruv6a5sf</link>
                <description>ادم ها وقتی می توانند همدیگر را تنگ به اغوش بکشند، وقتی می توانند همدیگر را جان دلم صدا بزنند، وقتی می توانند دوست بدارند، که حالشان خوب باشد.حال امروز و این وعده و این نیم روز نه،حال دلت.حال دلت که خوب باشد، برگها سبز تر که می شوند، اسمان که بارانی می شود، چهچه پرنده ها هم موسیقی متن ان می شود. حال دلت که خوب باشد هیچ اهمیت ندارد که مادرت غذای شور می پزد، پدرت کم حوصله است، خواهرت نغ می زند یا برادر کوچکترت داد...حال دلت که خوب باشد حال دنیا خوب می شود. عاشق می شوی. عاشق فروشنده سر گذر، عاشق جوجه لب پنجره که اب می خورد یا اصلا عاشق خودت در ایینه می شوی. حال دلت که خوب باشد اسمان خاکستری هم زیبا است، دود و دم اسمان هم دنج است، امتحان بی وقت سر صبح هم رویایی است. باور نمیکنی؟ امتحان کن. حال خودت را خوب کن، حال دنیا خوب می شود.</description>
                <category>بیستم اردیبهشت</category>
                <author>بیستم اردیبهشت</author>
                <pubDate>Wed, 23 Oct 2019 18:41:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به ویرگول عزیزم، امیدوارم حالت خوب باشد. ملالی نیست جز دوری شما...</title>
                <link>https://virgool.io/@n.jalili1992/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AC%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7-pgjhqtzmmhf8</link>
                <description>من طبق اخلاق همیشگی ام که می خواهم همه چیز را از وسط شروع کنم و قبل از همه به خط پایان برسانم و اگر نرسم اسمان به زمین می اید، این بار هم ندانسته و نفهمیده از کمالات &quot;ویرگول&quot; شروع به نوشتن در این دنیای کوچک نوشتن و خواندن کردم.گمان کنم جایی سرچ کردم چطور بنویسیم. یا چگونه نوشته خود را چاپ کنیم یا همچین کلید واژه های غلط غلوطی را زدم بر سردر گوگل و چند صفحه از نتایج را دوره کردم. ناگفته نماند در نهایت هیچ جواب دندان شکن و مناسب حالم را پیدا نکردم. اما کشفی عمیق و درخور داشتم که حالا به خودم افرین می گویم ان هم یافتن ویرگول بود...من که تازگی علاقه ام به نوشتن را بیشتر جدی گرفته بودم، می نوشتم، هر جا نوشته جالبی می دیدم دنبال می کردم، لایک میزدم مشاوره می گرفتم. رسیدم به جایی که اهل فن در ان جا فقط می نوشتند و فقط می خواندند. چه از این بِه تر.من هم شروع کردم به نوشتن حال و احوالم، درد و بی درمانی هایم. بماند که بین نوشته ها ممم... بله توقف های طولانی هم بوده و هربار سر یک بغض یا دردسر جدید دوباره برمی گشتم همان خانه امن خودم، ویرگولامروز با سیمین .ح و بعد از ان با  Dast Andaz و بعد از ان با شکیبا شاملو و «آ.ذ.ر.خ.ش-ع.ز.ی.ز.ی» اشنا شده ام. نه اینکه ندیده باشمشان ولی، اِی دیده ام و حوصله ام قد فهمیدن نبود و رد شدم. حالا یک اندازه ای بیشتر از همیشه قدر اینجا را می دانم. فهمیده ام که کسانی برای این چهار دیواری زحمت می کشند. هستند کسانی که چراغ اینجا را با گردسوز روشن نگه می دارند. پس برای من سراپا تقصیر فقط یک ماموریت می ماند، انکه بنویسم و بخوانم و بیشتر ویرگولی باشم و ویرگولی ها را بیشتر بشناسم.ماهنامه دست انداز و مسابقه چرا و چوناقای احمد سبحانی عزیز در صفحه خودشان نوشتند که چرا من در اینستا گرام نیستم.خوانده اید؟اگر نخوانده اید بخوانید. انقدر هم سخت نیست «چرا من در اینستاگرام نیستم؟»و جواب من یا در واقع چونِ من به چرا ایشان از این قرار است:بنده از روزی که چشم و گوش باز کردم و قدری بیشتر اطراف و اشیا را شناختم و به بَ بَ و مَ مَ کردن افتادم، فهمیدم بنده حقیر از جنس مونث هستم. ان روز خط های قرمز زیادی برای من کشیده شد چه خواسته چه ناخواسته چه به زور چوب و چماق و چه با ناز و بغل و بوس.مثلا همین تاتی کردن، می گفتند ای وای بگیریدش نخوره زمین. چرا دستشو نمیگیرین. این هنوز بچه اس دختره، اگه صورتش خراب بشه چی؟ اگه خدایی نکرده ترک برداره چی؟ و هی اگر های دیگر و هیچ وقت هم نگذاشتند بروم و زمین بخورم و خون از کله ام فوران کند، اما بفهمم و یاد بگیرم. پس داستان من برمیگردد به تاتی کردن حالا سر قصه را بگیرید بیاید تا حالا که هنوز هزاران نکن و اگر و ای وای پشت سر من است و گاهی سنگینی اش روی شانه های من. از این بابت همیشه فکر کرده ام چرا بعضی چیزها اَخ هستند و طرفشان نمی شود رفت یا بعضی چیز ها جیز هستند و اسمشان را نمی شود برد. مشکل اینجاست که جیز ها فقط به کبریت و قیچی و بخاری ختم نشد. با بزرگ شدن این خط قرمز ها درشت تر و پر رنگ تر و حجیم تر شد. من ماندم و یک دایره پر از انسانیت و مهربانی و خانومی اما هیچ وقت درست نفهمیدم انطرف خط چرا جیز است چرا بد شده چرا اگر بروم اق می شوم.خودمانیم دیگر اصلا همین ویدیو وی اچ اس یادتان هست که مجاز نبود. حالا شده. چیزی فرق کرده؟ خیر ان بیچاره همان کاری را می کند که قبلا می کرده است. یا همین ماهواره، ممنوع هست ولی از هر هزار تا خانه یکی شان ندارد. یا همین اینترنت، تلفن همراه، فیسبوک، یاهو مسنجو هزار چیز دیگر که هست و شما هم می شناسید و اگر مشتری اش نباشید حداقل گذرتان به انجا افتاده است.همه حرفی که می خواهم بزنم اینست که: همه محصولی را که از خاک در می اورند که درجا دور نمی ریزند، گاهی ریشه اش می شود هویج خودمان و برگش می شود زباله. یا برگش می شود ریحان و نعنا و شمبلیله خودمان و ریشه اش می شود خوراک دام. می دانی؟ می گویم هر چیزی هر جایی هر ادمی کنار خوبی هایش بد هم هست یا هر دزد و غارتگری کنار بدی هایش خوبی هم دارد. حتی همین صنعت سینما ، دوره سیاه و سفید بودنش تمام شد. یا دوره ای که دیزنی غول بی شاخ و دم می ساخت و فرشته بهشتی. الان زمانه خاکستری هاست. خوب و بد کنار هم. شر و خیر پیچیده در هم.اینستاگرام هم همین است. برای کسانی که از خانه خودشان دور اند از مادر و پدر و دوستان عزیز تر از جان بی خبرند، این صفحه های مجازی حکم طلا را دارد. یا هستند نویسنده هایی که، قسم راست می خورم از توی همین اینستاگرام یک وجبی پیدایشان کرده ام.دوستانی دارم که به اندازه دست راستم دوستشان دارم انها را هم از همین اینستاگرام پیدا کرده ام.ورزش چی، ورزش می کنید؟ من یکی وقت باشگاه رفتن را ندارم. مربی خصوصی هم که قد نصف هیکلم هزینه می برد. پس دست به دامن همین اینستاگرام می شوم. بدتان می اید اگر بگویم چنان پیشرفتی کرده ام که اگر با کلاس پیش می رفتم انقدر اشتیاق برای انجام و ادامه اش نداشته ام.تجربه، اها خدا پدرتان را بیامرزد. من یک نفر هستم، نشسته ام در خانه خودم یا اصلا ایستاده ام چه فرقی میکند.اینکه یک ادمی شکل و شبیه من انطرف دنیا با یک زبان دیگر چه کار می کند، به چه فکر می کند، چه تجربیاتی دارد را از کدام سوراخ بفهمم بهتر است؟ خوب من می گویم سوراخ اینستاگرام.کنار همه بدنساز ها و عکاسان دوزاری و شو من های ریز و درشت هستند ادم هایی که به درد من و امثال من می خورند. شاید به درد ادم های باحال تر از من هم بخورد اینش را شما بگویید. ولی مطمنم، بودن بعضی چیز ها بهتر از نبودشان است. اینکه شما کدام سمت را بیشتر ببینید به خودتان و ابعاد دید و نگاهتان برمی گردد.اینطوری به من نگاه نکنید والله من هم از اول ازل با ماهواره موافق نبوده ام و نیستم. همه چیز ها شامل لیست من نمی شود.چون برای من ضررش بیشتر از سود است. اصلا شاید هم راه درست کار کردنش را نمی دانم. فقط می دانم کار هایی که با ماهواره می شود کرد جای دیگر بهتر و باکیفیت بهترش فط و فراوان است. اما خصوصا در رابطه با اینستاگرام با صدای محکم و غرا می گویم بودنش بِه از نبودش است، مرا باور کنید. اگر هم می گویید خب اصلا خودت جواب خودت را دادی، همه این ها را جایی دیگر پیدا می کنیم چه احتیاجی به اینستا، ولی من باز هم می گویم اره حق با شماست پیدا می شود ولی راستش ادم اصلش را در پکیج درست و درمان با آفرهای ریز و درشت نمی گذارد برود دنبال تقلبی و فیکش. باور کنید دنیا به جایی شبیه به اینستا احتیاج دارد. این حرف را از من تقصیر کار بپذیرید. نمونه اش هم زیاد است. لینک اینستاگرامتان را بگذارید تا بگویم برایتان از نمونه های رنگ و وارنگش... </description>
                <category>بیستم اردیبهشت</category>
                <author>بیستم اردیبهشت</author>
                <pubDate>Wed, 23 Oct 2019 00:10:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسر بچه مو طلایی زبون من نفهم!</title>
                <link>https://virgool.io/@n.jalili1992/%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%85%D9%88-%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%81%D9%87%D9%85-iamyozf6co1l</link>
                <description>این تصویرم هیچ ربطی به نوشته نداره.پسر کوچولو با اون کله زردش و کلاه ایمنی ابی رو سرش سوار دوچرخه بود و تند و تند داشت پا می زد. منم یه لبخند گله گشاد بهش زدم. اخه این فسقلی های طلایی و مگه میشه دید و واسشون غش نکرد. ولی عموما من سرو ته ماجرارو با یه لبخند به صورت گردشون هم میارم. حوصله همزیستی مسالمت امیز با یه چشم ابیِ زبون من نفهمو ندارم.من مث همیشه لبخندمو زدمو و ول کردم ولی ایندفه این یکی ول نکرد. دوچرخشو پارک کرد کنارم و زل زد به من ، منم مجبور شدم باز همون لبخندو با نمایش هیفده ،هیجده تا از دندونام تحویلش بدم.دستشو دراز کرد و اونور و نشونم داد و بعد این پا اون پا کردن، شروع کرد یه چیزایی گفتن به همون زبون بچه گونه و عجیب غریب خودشون.با خودم گفتم خوب، حالا چی؟منم با تمام قوا اون ده دوازده تا کلمه ای که بلد بودم و پس و پیش میکردم ببینم یکیش میتونه به دادم برسه و باهاش با این نیم وجبی کله طلایی ارتباط برقرار کنم که دیدم نع.  متاسفانه اوضاع افتضاح تر از این حرفاس و زرشک. حالا این طفلک هم هی داشت بیشتر پایه های دوستی رو بینمون محکم تر می کرد. هی این حرف بزن هی من لبخند برن، هی حرف هی لبخند دیگه داشتم از پا در میومدم. یعنی میخواستم داد بزنم بلند بگم، مادر ای بچه کیه ...؟داشت اوضاع بیریخت میشد.‌لبخند ژکوند منم دیگه داشت گندش درمیومد که خدا مادر بچه مو طلایی و از اسمون برام فرستاد. خدا خیرش بده. و همه داستان و دوباره واسه مامانش تعریف کرد. الحمدالله مادرشم دست بچه رو گرفت و باهم سمت خونه رهسپار شدن. منم که الان میبینین دارم خودمو خفه میکنم با انواع اموزش گام به گام و در بیست روز زبان را قورت دهید و ویدیو های اموزشی دیداری نوشتاری بویایی، بلکم بچه بعدیو سرافکنده نکنم.خیلی زور زدم بین این همه بد اخلاقی, یکم اینجا نمک بپاشم.ولی فک کنم سواراخام گرفته نمک پاشیم خراب شده. هار هار :/</description>
                <category>بیستم اردیبهشت</category>
                <author>بیستم اردیبهشت</author>
                <pubDate>Mon, 21 Oct 2019 04:36:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش این من بودم، ولی من الانم نبودم...</title>
                <link>https://virgool.io/@n.jalili1992/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-cytgike9xdkx</link>
                <description>کاش فقط شبیه این گربه، لم داده بودم یک گوشه از پنجره و به قیل و قال این دنیای پر سر و صدا می خندیدم. تو دلم فحش می دادم به صاحبم که، چرا تن ماهی امروزم غرق در روغن زیتون بود یا نمکش زیادی بود یا اصن چرا تو سینی بلوری سرو نشده بود؟ نق می زدم به سرش که اگه سرطان بگیرم بیفتم یه گوشه چی؟ یا اینکه ایست قلبی کنم از این همه چربی که به خوردم میدی چی؟ جواب اینارو کی میده؟ تو باید بدی دیگه. خاک تو سرت که از یه گربه ملوس ناز و تیتیش نمی تونی نگه داری کنی. ایشالا سگ گازت بگیره یا کک بیفته به جونت انقد منو دق میدی.بعدم بیام دوباره عین اول لم بدم لب پنجره، تو افتاب چرت بزنم، دمب قشنگ و پشمالومو تاب بدم تو هوا و برینم به همه نفهی های مردم این شهر. اونوقت بعد اینکه ساعت ها همینجور لش کردم و افتادم اینجا، یه قلطی بزنم و یکم خودمو تکون بدم که یه وقت تن نحیفم دچار اسیب و دردی نشه. بعدم تا صاحابم اومد یه نازی، گوگولی چیزی بکنتم، بپرم دستشو چنگ بزنم و یه فیفف بزرگ بهش بکنم که یعنی: بیشین بابا گنده تر از تو هم سرشونو میکوبن به طاق تو گه کی باشی. گمشو بیشعور....البته قبلا انقد بی تربیت و از خود راضی نبودم. در واقع یه گربه ناناز دستی بودم. ولی وقتی یه مدت خیابون نشین شدم و مجبور شدم تو سطل اشغال روزیمو پیدا کنم، واسه خودم سگی شدم.اون وقتا تو دوره خیابون گردی یه موتوری از خدا بی خبر زد بهم، منم از پا علیل شدم. این اقاهه ام که الان صاحابمه منو اول تو خیابون دید. دلش ریش شد، اومد منو برد پیش دکتر و دوا درمونم کرد. دیگه انقد با چشای گردم براش میو کردم و خودمو به پرو پاچش مالوندم که دلش غش و ضعف رفت و منو واسه خودش نگه داشت. حالا شدم گربه خیابون دیده خانه نشین. بعد یه مدت تو خونه صاحابم که موندم ، لنگی پام خوب شد ولی اخلاق سگیم خوب نشد که نشد. اثرات همون  روزای تلخ خیابون نشینیه. حالام دلم به حال صاحابم سوخته میخوام یه وقت مشاور بگیرم برم تراپی، مگه دکتر درد منو دوا کنه. یه وقت دپرشن نگرفته باشم دور از جونم یا اختلالی چیزی پیدا نکرده باشم، بلا ازم دور باشه.خلاصه که این روزا دلم می خواد گربه باشم لم بدم و هیچ غلطی نکنم. چون غلطایی که تصمیم گرفتم بکنم انقد گنده ان که زیرشون زاییدم و وا رفتم. دعا کنین دوباره تبدیل شم به همون گربه ناناز دستی که لبخند می زد به دنیا، همه چی براش شبیه بازی یه قل دو قل بود و انقدر همه چی براش درام و جدی نبود.*ببخشید اگه یه مشت خزعبلات اینجا تحویلتون دادم. قرار بود یه چیز دیگه بگم، یه چیز دیگه شد. خدا از سر تقصیرات گربه ایم بگذره.و من الله توفیق!</description>
                <category>بیستم اردیبهشت</category>
                <author>بیستم اردیبهشت</author>
                <pubDate>Fri, 18 Oct 2019 23:56:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعضی وقت ها فرنگ، بوی سگ مرده می دهد.</title>
                <link>https://virgool.io/@n.jalili1992/%D8%A8%D8%B9%D8%B6%DB%8C-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%B3%DA%AF-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D8%AF-nfozlerh3fh6</link>
                <description>بعد از خرید هر روزه، که حواسمان بود از کجا و چقدر و در چه اندازه می خریم که پولمان به فنا نرود. خریدها را برداشتیم و یکی یکی چپاندیم توی یخچال نیم وجبی مان. خوبی داشتن خانه فینگیلی همین است، که سر و تهش کامل توی مشتت است. یعنی از این سرش می توانی ان یکی طرف را ببینی یا مثلا همانطور که دراز کشیدی لنگت را دراز کنی و اگر مهارت کافی را داشته باشی می توانی یک قوری چای دم کنی. تمیز کاری اش هم که به اسانی پوست کندن پرتقال تامسون است، راحت و اسوده. وقتی هم که تمیز کاری اش اسان باشد خوب تمیز کردنش هم راه به راه است. یعنی مسیرت که بیفتد روزی سه چهار بار تی و جارو و دستمال را برمیداری میکشی به جانش و برق زدنش را تماشا می کنی،خلاصه که خانه همیشه براق است و بوی گل می دهد اما...چشمتان روز بد نبیند به خودمان امدیم دیدیم بوی گ..ز همه جای خانه را برداشنه یعنی یک ذره و دو ذره هم نبود محض رضای خدا، در حجم بالای بو و عطر بود، یکجوری که به ادمی زاد نمیمانست همچین بویی از خودش متصاعد کند. یعنی بعید بود، ان هم انقدر در سطح وسیع و بودار. ما نقطه، نقطه خانه را اگر بگویم نگشتیم دروغ محض است، تا توی قابلمه ها و فیوز برق و جا جورابی را سرک کشیدیم و تا میشد از دماغمان کار کشیدیم ولی خود مسئله پیدا نشد که نشد. بیخیال شدیم گفتیم نقطه کور خانه حتما موشی، پرنده ای، جونده ای چیزی جان داده و جسدش جا مانده است.خودمان را به نفهمی زدیم و قصد کردیم قلپی اب برداریم بخوریم که بعله، معلوم شد ان بوی مهیب درست از وسط یخچال خانه خودمان بود.بنا کردیم بلانسبت کعنهو سگ به بو کردن همه خوردنی های داخل یخچال. دردسرتان ندهم یک قالب پنیر گرد  و بسته بندی بدون اینکه باز شده باشد چنان بوی تعفنی می داد که احساس کردیم، سر چاه این توالت عمومی های کنار جاده نشستیم، وسط تعطیلات نوروز که صف دستشویی اش از صف یارانه هم طویل تر می شود.انجا بود که دوزاریمان افتاد که پنیرهای خارجه بوی.. بوی، بوی چه چیزی می دهد بیخیال بوی گندی می دهد ولی مزه اش را بگویم انقدر هم بد نیست یعنی اصلا، خیلی هم خوب است. من نمیفهمم این اجنبی ها از بین این کپه بوی گند چطور این پنیر لذیذ را بعمل می اورند،خدا عالم است.ما که چون پول بی زبان را خرج کرده بودیم و بودجه ای برای پنیر جدید نمانده بود همان را به چشممان کشیدیم و بوی گندش را تحمل کردیم و تهش را هم نان کشیدیم. ولی عمرا اگر فراموش کنم دفعه بعد موقع خرید تا دستمال کاغذی و نمک طعام و نان باگتشان را هم بو کنم. اصلا اینکه می گویند همه چیز فرنگ بوی نان تازه پخت شده و علف باران خورده و خاک نم کشیده  میدهد، چرت محض است. مثلا همین پنیرهایشان بلانسبت سگ های زنده و مرده تان بوی سگ مرده صد سال مانده کنار جوب می دهد. می شود خوردش ولی تا قوه بویایی تان را منحل نکند دست بردار نیست. اصلا قربان پنیرهای بی نمک و لعاب دار خودمان که نه بو دارد و نه مزه!</description>
                <category>بیستم اردیبهشت</category>
                <author>بیستم اردیبهشت</author>
                <pubDate>Sun, 22 Sep 2019 23:26:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه رفتن یا همان مهاجرت</title>
                <link>https://virgool.io/@n.jalili1992/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-jvojm39xwnms</link>
                <description>آواز دهل شنیدن از دور خوش است.قبل از این، هر چی ما سگ دو می زدیم به دنبال راه فراری از این خراب شده، همه لعنت و تف میفرستادند به خائنین و سر خوشان و جوانان پی خوشی و حال و حول... که یعنی بابا کجا میری؟اینجا خوبه. حالا درسته نون و ابی توش پیدا نمیشه ولی صفا هست، صمیمیت هست، زبون هم وطنتو می فهمی. چهار روز دیگه تو دعوا مشت اولو که زدی بتونی دو تا فحش در خور پیدا کنی نثار طرف کنی. جوری که هم اون شیرفهم بشه، هم اب یخی باشه به دل پر درد تو. یا که اصن دلت خوشه ها فکر کردی اونجا برات ریختن؟ یابو ورد داشته، فرار مغزها که میگن درسته ولی دلالتی بر اوضاع تو نداره. یه چیزی شنیدی و حالا داری به جاده خاکی می زنی عموجان.از این دست خزعبلات و مزخرفات کم نبود در اقصی نقاط اطراف ما. ولی خوب، کی پیله تر و سمج تر از کسی که بهش گفتن تو نمی تونی؟ از پس تو برنمیاد؟ تلاش و صد تلاش و به در و دیواری که کوفتیم و کوفتیم که نشد.نشد و ما از نشدن بی حس و مات و مبهوت یک کنج نشستیم و به اینده نه چندان روشنمون خیره مانده. که ایمیلی چنان مثل صور و صوت شادی و جشن و سرور در اینباکس ما به صدا در امد که فهمیدیم بعله، چنان شد که می خواستیم و دارد میشود انچه می پنداشتیم. جای شما خالی نباشه یک ماه تموم سگ دویی بود که به غایت زدیم. چنان سگ دویی که در طی تمام سالیان این زندگی نزده بودیم. کار و کاری بود که باید سریع و بی وقفه انجام می گرفت. از اسناد رسمی به پلیس بعلاوه ده، از سمساری به سفارت از سفر به تهران بارها بارها تا خونه نصف و نیمه که وسایلش داشتن یک یکی راهی خونه این و اون میشدن و چندرغاز ته جیب ما پول. صبح از خونه بیرون می زدم نصفه شب اویزونو خسته برمیگشتم همون خونه، که معلوم نبود ده بیست روز بعد کی روی تخت خوابش قراره لم بده و چای و زنجبیل بزنه.چند صد باری کارمون توی سفارت پیچ خورد و گره خورد و کور شد و شل شد، تا بلخره پاسپورت بنده بعد از تعویق یک هفته ای و پول گزافی که از کف رفت با مهر قرمز و سبز رسید به دست اینجانب. شد انچه که یک عمر از زندگی مان را وقف ان کردیم.                                                   حالا رسیدیم به نقطه صفر زندگی. آ نقطه سر خط، یعنی هر چی کاشته و داشته و برداشته بودیم تمام ریختیم توی کوزه درش را پلمب کردیم و به اب روان سپردیم که نشان خوش یمنی باشد. حالا استارت از اول ماجرا، این که چه چیزهایی داشتیم و پشمم حسابشان نمی کردیم و حالا ذره ای از انها شده ارزو بماند. خود خواسته را تدبیر نیست. سنگ ما به هدف خورده بود. شیشه شکسته بود و ما ازاد و رها بودیم اما کجا؟ میان ناکجا اباد...بله جانم بگوید که مهاجرت درد دارد ولی انگار که به دردش می ارزد، ما که اول راهیم ولی سفر کرده ها و مقیمان همه بر این اصل توافق دارند که یک سال اول سخته، بعد همه چی اوکی میشه. البته اگه شبیه نسخه &quot;صد سال اولش سخته&quot; نباشه.در این اوضاع که ما جان می کنیم برای یه قران کمتر ولخرجی و پس انداز کردن هر انچه که داشته و نداشتیم. همان عده که زر و زور بی خود می فرمودن که کجا و چرا و اخه پس وطن و هم نوع دوستی و ابادانی کشور چی، پیله کردند که ای تنها خور ما هم باید بیاییم. همه راه های رفته و نرفته رو پیش پای این نوع عجیب از بشر قرار داده ایم ولی هر شب پیغام و پس غام هست و تمامی ندارد.عکس های رنگ و وارنگ برای دلخوشی مادر و پدر و دیگر اعضای خانواده میگیریم و پست می کنیم که نگران حال و اوضاع نابسامان ما نباشند، ولی اصل ماجرا انقدر هم رنگ و وارنگ و بهشتی نیست. گوشه کنارش بوی نا می دهد، درزش باز است چرخ خیاطی هم که غیر قابل دسترسی. حالا انها که نباید عکس هارا میبینند و خوشی می زند زیر دلشان که عه چرا ما نیاییم و همه خوشی هارا شما تنها ببرید عهکی... ما که امدیم و شد. ولی رسالت همه رفتگان را به جا می اوریم و می گوییم تا راهی هست بمانید. خانه فسقلی ، اب باریکه ای، اصلا کور سو امیدی هم اگر هست، باشید و قصد سفر نکنید. ولی اگر کردید و شد و ایملش هم به دستتان رسید. پی همه چیز و همه جور شرایطی را به تنتان خوب و کامل بمالانید، که هیچ چیزی قابل پیش بینی نیست .لاقل یه ماه اول که تو شوکی اصن چی شد و چی نشد.القصه که مهاجرت هم درس دارد، هم درد دارد و هم ویسکی دو اتیشه. اینکه کدامش نصیب شما می شود خدا عالم است. غربت الی الله بگویید و وارد گود شوید، شنیدن کجا و دیدن کجا؟ یک وقت دیدید برای شما اس رو کرد و زدید وسط خال...</description>
                <category>بیستم اردیبهشت</category>
                <author>بیستم اردیبهشت</author>
                <pubDate>Thu, 19 Sep 2019 20:51:31 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>