<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Nahid Taherian</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@n.taherian</link>
        <description>عاشق رشد و یادگیری, در تلاش برای حفظ تعادل در زندگی، دوستدار ورزش و طبیعت و دوچرخه سواری، در تلاش برای یافتن معنای زندگی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 00:10:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/10513/avatar/AF7AWX.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Nahid Taherian</title>
            <link>https://virgool.io/@n.taherian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روزانه نوشت ۱۴۰۲_۱</title>
                <link>https://virgool.io/@n.taherian/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B2%DB%B1-vocppwrlvxjg</link>
                <description> دوستی که قرار بود شراکت داشته باشیم، دگمه ایجکت را زد چون چند تا سوال بنیادی راجع به انگیزه‌ها و چرایی‌اش پرسیدم و به او برخورد. فکر کرد به او اعتماد ندارم، در حالی که من صرفا می‌خواستم در شروع کار و قبل نوشتن توافقنامه، گره های ممکن را باز کرده باشیم. حالا من در شروع کسب و کار جدید، تنها هستم. منتظر می‌مانم تا ببینم مسیر چه چیزی پیش پایم می‌گذارد. احساس غالبی که دو‌ روز است تجربه می‌کنم، ناراحتی است با دوز خیلی بالا. می‌دانم این روزها می‌گذرند و من بزرگ‌تر و قوی‌تر از این آزمایش هم عبور خواهم کرد. امروز در شروع کلاس پیلاتس، مریم جون (با این که خودش روزه نمی‌گیره) دو لقمه نان سنگک و پنیر و سبزی گذاشت جلو من و زهراجون تا وسط کلاس با اون افطار کنیم. حس خوب قدردانی و محبتی که در اون لحظه حس کردم، را با هیچ چیز دیگری نمی‌تونم عوض کنم. با خودم فکر کردم چقدر از این لحظه‌های ناب حمایت و عشق در زندگی‌مون کمرنگ شده.پی نوشت (۵ روز بعد): امروز صحبت کردیم و به نظر میاد مسائل حل شدند و شراکت پابرجاست.  </description>
                <category>Nahid Taherian</category>
                <author>Nahid Taherian</author>
                <pubDate>Wed, 19 Apr 2023 21:36:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جلسه دوم بوتکمپ کارآفرینی اجتماعی</title>
                <link>https://virgool.io/@n.taherian/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AA%DA%A9%D9%85%D9%BE-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-k9z7xluxidso</link>
                <description>«تو خود پای به راه در نه و هیچ مپرس،خود راه بگویدت که چون باید رفت»امروز، دومین جلسه بوتکمپ کارآفرینی اجتماعی خانه امکان بود. نشانه ها یکی بعد دیگری خودنمایی می کنند. امروز دو مکالمه داشتم که باورم نمیشد که واقعی باشند. دغدغه ها و ایده های قدیمم که ناقص و بی سرانجام مانده بودند چون نمیدانستم چطور باید به آنها سر و سامان بدهم، از طرف دوستان به عنوان پیشنهاد همکاری مطرح شدند. بعد ماهها و سالها جستجو، احساس میکنم در جایی قرار گرفتم که باید. در شبکه ای قرار گرفتم که میتوانم حرفهایم را بزنم و بفهمند: جایی با آدمهای با زبان مشترک؛ جایی که کسی نمیپرسد چرا در ایران ماندی، چرا فلان کارت را رها کردی، چرا امید داری، ... آرامش، تعلق، قدرت ناشی از حس داشتن پشتیبان، افزایش ایمان و باور به خود، ... اینها حس هایی هستند که دارم از بودن در این جمع و طی این مسیر تجربه میکنم‌. احساس میکنم در مسیر این قرار دارم که جای خود را در سیستم هستی پیدا کنم. بعد از تجربه جمعیت امام علی، هیچ‌زمانی چنین حس عمیقی را تجربه نکرده بودم.اینها را نوشتم، صرفا برای این که بگویم ممکن است مثل من سالها در یافتن مسیر شغلی و مهمتر از آن رسالت زندگی خود، احساس ناکامی کنید؛ اما اگر جوینده باشید، با هر گام به اون نزدیک و نزدیک تر میشوید. این گامها ممکن است در ابتدا کوچک به نظر بیایند، ممکن است در جاهایی حتی عقبگرد کنید، اما خلاصه روزی شیب تند خودشون را پیدا میکنند و قطعا شما از نظر درونی متوجه آن نقاط عطف مهم زندگیتان می شوید.«تشنگان گر آب جویند از جهان، آب جوید هم به عالم تشنگان»</description>
                <category>Nahid Taherian</category>
                <author>Nahid Taherian</author>
                <pubDate>Thu, 13 Apr 2023 16:28:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوتکمپ کارآفرینی اجتماعی</title>
                <link>https://virgool.io/@n.taherian/%D8%A8%D9%88%D8%AA%DA%A9%D9%85%D9%BE-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-qvg9xvknx6dk</link>
                <description>همیشه به دنبال اثرگذاری بودم؛ وقتی شغل یا مسئولیتی داشتم، تنها به این فکر نمیکردم که وظیفه خواسته شده را به انجام برسانم؛ بلکه فکر میکردم که انجام وظیفه من چه اثری بر شاخصهای شرکت دارد و چه ارزشی برای شرکت ایجاد میکند؛ در مرحله بعد به این فکر میکردم که در صورت رشد شاخصهای شرکت، چه آثاری در جامعه ایجاد میشود. اگر به سراغ مشتری می رفتیم همیشه به این فکر میکردم که آیا خدمات و محصولات آن مشتری به نفع جامعه هست یا خیر و در این رابطه غالبا نگاه سیستمی داشتم. بنابراین از کار در شرکت یا کار با یک مشتری که آثار کلان اجتماعی محصول و یا خدمت  آن جذبم نمیکرد، ابا داشتم و نمیتوانستم خودم را قانع کنم که عمر را صرف آن فعالیت کنم. به مرور فهمیده بودم که ظاهرا همه به شغل خود اینگونه نگاه نمی کنند و در نتیجه در انتخاب شغل یا فعالیتی که راضی شان کند، کمتر سختی میکشند. این اواخر بیشتر به این فکر میکردم که شاید این نوع نگرش به برخی باورهای غلط در من برمیگردد و سعی داشتم آن باورها را پیدا کنم. تا این که یک نفر را با یک رویا ملاقات کردم. و بعد یک کتاب اهدایی تصادفی این جرقه را در ذهنم زد که گویا آدمهای دیگری هم شبیه من هستند. حضور من در بوتکمپ کارآفرینی اجتماعی، حاصل ملاقاتم با آمال موسوی موسس خانه امکان بود وقتی که در جستجوی معنا از ایشان کمک خواستم. در جلسه اول و بعدتر هنگام انجام تکالیف و مطالعه کتاب، فهمیدم که بعد سالها گمگشته ام را پیدا کردم. کارآفرینی اجتماعی و تفاوت آن با کارآفرینی مرسوم جذبم کرد. یک کارآفرین اجتماعی علاوه بر شاخص سودآوری کسب کار، شاخص اثرگذاری را هم تعریف و آن را مرتب رصد میکند. هدف او در درجه اول افزایش این شاخص و در درجه دوم سودآوری است. سود حاصله هم مجدد صرف افزایش شاخص اثرگذاری میشود. کسب و کارهای سنتی غالبا بیشتر به سودآوری توجه میکنند و این میشود که خیلی از آنها آثار منفی اجتماعی یا زیست محیطی به جا میگذارند. یک کارآفرین اجتماعی، در کسب و کار خود، هر سه بعد اقتصادی، اجتماعی و زیست محیطی را در نظر میگیرد. کارآفرینی اجتماعی از یک لایه زیرساخت شروع میشود. در این لایه، کارآفرین به درون خود مینگرد و سفری را در اعماق وجود خود آغاز میکند تا دغدغه های اصلی خود را شناسایی کند؛ دغدغه ای که حاضر است برایش تعهدی بردارد و پای آن تعهد بماند. ممکن است برای یک نفر این دغدغه در راستای کاهش فقر باشد، دیگری رفع گرسنگی، رفع نابرابری، بهبود آموزش عمومی، حفاظت از محیط زیست، ایجاد اشتغال، تامین آب سالم، تامین انرژی، کاهش آلودگی هوا، ...سپس کارآفرین، رویای آینده را تجسم میکند؛ آینده ای که آن دغدغه حل شده است هرچقدر هم که غیرواقعی و دور از دسترس به نظر بیاید. کتاب میگوید: «اگر قادر به تصور دنیایی هستید که متفاوت از دنیای کنونی است، در اینصورت یک کارآفرین اجتماعی در درون شما زندگی میکند.» تنها بعد شناسایی دغدغه و ماموریت فردی است که کارآفرین به سراغ روساخت و ارائه راه حل های ممکن و انتخاب از بین آنها و تعریف بیزینس مدل و بوم کسب و کار میرود. اما آنچه که اهمیت دارد و پایه و اساس است، همان زیرساخت و رویا و ماموریت اجتماعی کارآفرین است. همان است که در شرایط بسیار سخت، انگیزه و عامل دوام و پایداری کارآفرین میشود و کمک میکند تا موانع مسیر را یکی بعد دیگری از میان بردارد.</description>
                <category>Nahid Taherian</category>
                <author>Nahid Taherian</author>
                <pubDate>Wed, 12 Apr 2023 13:17:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوله پشتی سال ۱۴۰۲</title>
                <link>https://virgool.io/@n.taherian/%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B2-mv3q9cqjp9d2</link>
                <description>مهمترین درسی که در ماههای پایانی سال ۱۴۰۱ گرفتم و تصمیم دارم آن را در کوله پشتی سال ۱۴۰۲ بگذارم، کاهش کنترل گری، همگام شدن با کائنات، و پذیرش و هماهنگی با چیزها و شرایطی است که دنیا پیش رویم قرار میدهد.این بازخورد را چندین نفر باتجربه به من داده بودند، اما دو چیز باعث شد که خوب درکش کنم: اول، مثال خوب یک آشنا؛ و دوم، خالی کردن ذهن و تجربه ی بودن و آرامش ناشی از آن. آن آشنا به من گفت که زمانی خودش هم کسب و کار را خیلی جدی میگرفته و سفت و سخت با آن برخورد میکرده؛ میگفت کم کم یاد گرفته خود را شل کند و نسبت به فرصت هایی که پیش پایش قرار میگیرند، باز باشد و به این ترتیب نتیجه خیلی بهتری گرفته است. گفت مثل اوایل آموزش یک ورزش رزمی است که وقتی شروع به پیشرفت میکنی که یاد بگیری عضلاتت را منقبض نکنی.فهمیده ام که گاهی لازم نیست همه چیز را تحت کنترل بگیرم. این باعث میشود حوادث غیرمنتظره در کار یا جامعه را راحت تر بپذیرم و هر بار با توجه به شرایط به فرصتها فکر کنم.‌امسال به زندگی و کار به عنوان یک مسیر جذاب پرماجرا نگاه میکنم و سعی میکنم از مسیر لذت ببرم. کمی برنامه ریزی میکنم اما بیشتر توجه میکنم که مسیر چه گزینه ها و فرصتهایی پیش پایم میگذارد. در این روزها که نمی توان در برابر قدم زدن در  هوای فوق العاده بهاری و طبیعت زیبا مقاومت کرد، خود را به بهار و بودن در این امید و تازگی میسپارم و ذهن را پر می کنم از تمام حسهای مثبت و حال خوب و خود را مجهز میکنم برای سال سخت و پرچالشی که پیش رو خواهیم داشت. </description>
                <category>Nahid Taherian</category>
                <author>Nahid Taherian</author>
                <pubDate>Tue, 28 Mar 2023 10:31:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلسفه زندگی رواقی</title>
                <link>https://virgool.io/@n.taherian/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%82%DB%8C-fv7zevfdbe3y</link>
                <description>کتاب «فلسفه ای برای زندگی، رواقی زیستن در دنیای امروز» نوشته ویلیام اروین را گوش دادم. فلسفه در ابتدا برخلاف امروز که بیشتر تئوری و در اختیار گروهی خاص است، به عنوان راه و روشی برای زندگی بود. در یونان باستان، سقراط در کوچه ها از مردم سوالات بنیادی راجع به هستی و زندگی میپرسید و هدفش این بود که مردم را به فکر وادارد. سرانجام هم به جرم گمراه کردن جوانان، محکوم به سر کشیدن جام زهر شد. بعد او شاگردانش مدارس مختلفی به نام مدرسه های زندگی ایجاد کردند که با رویکردها و نگرشهای مختلفی، راه و رسم زندگی می آموختند. یکی از این فلسفه ها، فلسفه رواقی بود.ممکن است انتخاب کنید که یک زندگی بدون فلسفه سپری کنید؛ یا ممکن است برای خود فلسفه ای برگزینید که هدف زندگی را لذت هرچه بیشتر میداند. اما اگر هدفتان از زندگی آرامش حداکثری است، ممکن است فلسفه رواقی انتخاب مناسبی برای شما باشد. نویسنده اولا به این اشاره میکند که مطابق با یک فلسفه حتی غیربهینه زیستن، بهتر از زندگی باری به هرجهت و بدون فلسفه است. داشتن فلسفه باعث میشود که عمر به هدر نرود و همچنین در مواقع حساس، تصمیم گیری آسان تر شود. دوم، به این اشاره میکند که هرکس با توجه به ویژگیهای شخصیتی خود، ممکن است فلسفه خاصی را انتخاب کند و اینطور نیست که بشود برای همه فلسفه یکسانی را تجویز کرد. برخی بدون این که نامی از رواقیون شنیده باشند، بطور خودکار رواقی زیست میکنند. همچنین نویسنده خود را مثال میزند که ذهن ذاتا تحلیلگری دارد و این باعث میشود پیروی از  فلسفه بودا که مراقبه و خالی کردن ذهن را توصیه می کند، برایش بسیار سخت باشد؛ اما هیچ مشکلی با پیروی از فلسفه رواقی نداشته باشد. برخی از توصیه ها و روشهای فلسفه زندگی رواقی:۱. یکی از دلایل عدم آرامش ما این است که مدام به نداشته ها فکر می کنیم. هرچقدر هم که به دست می آوریم، باز راضی نمیشویم. فلسفه رواقی توصیه میکند در زمانهایی از روز این را تصور کنیم که داشته های فعلی مان را از دست داده ایم مثلا این که زلزله، خانه و دارایی هایمان را نابود کرده است؛ فرزند و یا نزدیکانمان را در اثر یک بیماری یا تصادف از دست داده ایم؛ خودمان دچار معلولیت یا بیماری لاعلاج شده ایم؛ شغلمان را از دست داده ایم و درآمد و غذا نداریم. این باعث میشود که هیچوقت به داشته های فعلی مان عادت نکنیم و قدر آنها را بیشتر بدانیم، مثلا به فرزند خود محبت بیشتری کنیم. به این ترتیب اولا از داشته های فعلی مان به رضایت و آرامش میرسیم و قدر آنها را بیشتر میدانیم و هر روز برایمان تازگی دارند؛ دوم این که اگر اتفاقی هم بیفتد نسبت به کسی که اصلا به حالتهای بد فکر نکرده، کمتر شوکه می شویم؛ سوم، در صورت از دست دادن، به این فکر میکنیم که چه خوب که در زمان داشتن آنها حداکثر بهره را بردیم و قدرشان را دانستیم. ۲. دلیل دیگر برای عدم آرامش، تمرکز روی مواردی است که از دایره اثرگذاری ما خارجند. فلسفه رواقی توصیه میکند که امور را به سه دسته تقسیم کنیم: اول، مواردی که کاملا در دایره اثرگذاری ما هستند (مثل گرفتن مدرک تافل). دوم، مواردی که تا حدی و نه به طور کامل در دایره اختیار ما هستند (مثل برنده شدن در مسابقات تنیس). سوم، مواردی که کاملا خارج از دامنه اختیار ما هستند. رواقیون توصیه می کنند که تنها روی دسته اول و دوم تمرکز کنیم و بیشتر از همه دسته اول. در مورد دسته دوم هم حواسمان باشد که هدفها را درونی کنیم، مثلا در مورد آماده شدن برای مسابقه تنیس، هدف را بگذاریم حداکثر توان خود را به کار بردن یا بهبود مستمر عملکرد خود؛ به این ترتیب حتی باخت در مسابقه هم نمی تواند آرامش ما را به هم بزند چنانچه هدف درونی خود را عملی کرده باشیم. ۳. دلیل دیگر برای عدم آرامش، این است که ما انسانها به دنبال ثروت و شهرت میرویم. رواقیون اعتقاد دارند که اینها دستاویزهای محکم و قابل اعتمادی نیستند. رواقیون خیلی زیاد به مسئولیت اجتماعی اعتقاد دارند و افرادی بسیار تلاشگر، دارای نظم و دیسیپلین و متعهد هستند. اما اینها نه به هدف رسیدن به ثروت و شهرت، بلکه به هدف عمل به مسئولیت اجتماعی شان است. اعتقاد دارند که باید زیست مسئولانه ای داشته باشند و لذا عمل به اعتقادشان منجر به رضایت درونی و آرامش آنها میشود. البته که خیلی از آنها به دلیل سبک زندگی و کاری خود، به ثروت و مقام هم میرسند، اما برای آنها ارزشی محسوب نمیشود و توجهی به آن ندارند. در واقع اعتقاد دارند شهرت و ثروت از دایره اختیار آنها خارج است اما شخصیت امری درونی است و در دایره اختیار خود. آنها آرامش و رضایت را به شخصیت خود گره میزنند. ۴. رواقیون تلاش میکنند که آگاهانه از برخی لذتها صرفنظر کنند و یا خود را به سختی خودخواسته دچار میکنند (مثل انجام ورزشهای سخت یا روشن نکردن کولر و بخاری ماشین یا خوابیدن بر زمین سفت). بخصوص روی رفتارهای جنسی خود کنترل دارند و نیز بعضا و در زمانهایی در زمینه غذا و پوشاک به خود سخت می گیرند. اعتقاد دارند که هرچند به ظاهر این امر سختگیرانه است اما در نهایت باعث آرامش و رضایت بیشتری میشود؛ چرا که اولا این غلبه بر خود و ترسها و تنبلی ها و بی انضباطی خود، حس لذت به همراه دارد؛ دوم این که باعث میشود لذتهایی که دارند، برایشان عادی نشود و تازگی آنها حفظ شود و قدر آنها را بیشتر بدانند. به این ترتیب آنها میتوانند حتی از یک غذای ساده خیلی زیاد لذت ببرند؛ سوم، با این تمرینها برای تحمل سختی های غیرمنتظره آماده میشوند.۵. دلیل دیگر عدم آرامش، مردم هستند. آنها ممکن است با توهین و تحقیر باعث خشم ما شوند. رواقیون توصیه میکنند در برابر توهین و تحقیر، با طنز یا سکوت برخورد شود. البته که گاهی به دلیل اثرات سو که آن رفتار میتواند بر اطرافیان داشته باشد، صلاح در برخورد با آن است؛ اما بعد برخورد، یک رواقی خود را به آن حادثه مشغول نمی کند و با تفکر، اجازه نمیدهد که خشم و حس ناراحتی بر او غالب شود. ۶. رواقیون به تقدیر برای گذشته و حال باور دارند. به این ترتیب زمان خود را به فکر کردن راجع به کاش ها نمیگذرانند. اما برای آینده برنامه ریزی و اقدام و عمل می کنند. در حین گوش دادن به کتاب، تا حد زیادی با آن همذات پنداری می کردم و می توانم بگویم فلسفه زندگی خودساخته من هم به واقع فلسفه رواقی است که خب البته همانطور که کتاب میگوید رواقی صد در صد نداریم بلکه باید با مراقبت و تمرین، در آن پیشرفت کرد و در نتیجه آرامش بیشتری را تجربه کرد. </description>
                <category>Nahid Taherian</category>
                <author>Nahid Taherian</author>
                <pubDate>Sun, 26 Mar 2023 15:18:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارآفرینی اجتماعی</title>
                <link>https://virgool.io/@n.taherian/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-fqk6nbxmah1e</link>
                <description>امروز با خانم آمال موسوی، موسس خانه امکان، ملاقات داشتم. فکر میکنم که گمگشته ام را پیدا کردم. آن چیزی که من به دنبالش هستم مفهومی است به نام نوآوری اجتماعی یا کارآفرینی اجتماعی. باید مفصل راجع به آن مطالعه کنم، اما تا آنجا که فهمیدم، افرادی که به سراغ آن می روند، change maker هستند. اینها لزوما کارآفرین نیستند، بلکه ممکن است در سازمانی که کار میکنند، هسته تحول را ایجاد کنند. کسانی هستند که از کار و شغل خود، انتظار حل یک چالش اجتماعی را دارند. این کسب و کارها، ضمن این که به سودآوری و پایداری میرسند، دائما اثر خود بر رفع آن چالش را اندازه میگیرند. دنیا دارد به این سمت میرود و کم کم مشتریان یک برند هم به این اثرگذاری توجه میکنند و انتظار دارند.کم کم اینطور میشود که هر یک از ما یک چالش انتخاب میکند و در نتیجه یک تعهد و مسئولیت برای خود برمیدارد و پای آن می ایستد. سوال من این بود که چطور از بین چالشهای موجود، چالشی را پیدا کنم که برایم پررنگ تر و حل آن معنادارتر است؟ پاسخ این بود که هرکس در بعضی زمینه ها دغدغه پررنگ تری دارد؛ یکی دغدغه محیط زیست دارد، یکی دغدغه آموزش کودکان، یکی دغدغه سلامت مادران، ... با ملاقات افراد از فضاهای مختلف با دغدغه های متفاوت و نیز دیدن سند ۲۰۳۰ و نیز مطالعه نمونه های مختلف در دنیا، میتوان به کشف دغدغه خود کمک کرد. تصمیم گرفتم در بوتکمپ خانه امکان که بعد از تعطیلات عید شروع میشود، شرکت کنم تا هم با مفاهیم این حوزه آشنا شوم و هم شبکه ارتباطی از افرادی با دغدغه مشابه بسازم. </description>
                <category>Nahid Taherian</category>
                <author>Nahid Taherian</author>
                <pubDate>Sat, 25 Mar 2023 16:38:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه سازمان</title>
                <link>https://virgool.io/@n.taherian/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-rdmnlektxmf6</link>
                <description> زمانی که بر سگمنت دولتی تمرکز کرده بودم، ایده ام این بود که میخواهم بر زیرساختهای کشور اثر بگذارم و بهبود ایجاد کنم. میگفتم میدانم که دولت، ساختار بسیار بدی دارد و موانع زیادی موجود است، اما من راهش را پیدا میکنم؛ باید کسانی باشند که بتوانند در این سگمنت نفوذ کنند و سختی هایش را بپذیرند و اثر هرچند اندک باقی بگذارند. کم کم فهمیدم به دلیل ساختار مدیریتی در این بخش که ناشی از ساختار حاکمیتی کشور است، اثرگذاری از بیرون تقریبا نشدنی و غیرممکن است و تمام جوانی و زحمتهایم هرز خواهد رفت. از آن طرف افرادی در بخش خصوصی را دیدم که هرچند بر زیرساخت تمرکز نداشتند، اما حداقل توانسته بودند به معنای واقعی بر یک دایره حول خود اثر بگذارند. اینها چون نتیجه زحمت هایشان را میدیدند و ارزش خلق شده را لمس می کردند، راضی و پرانرژی بودند. علیرغم سختیهای بسیار زیاد، امیدوار بودند و انرژی و امید را منتقل می کردند. در میان اینها، خصوصا افراد نوآور و مثبت اندیشی را دیدم که به اندازه حل مشکلات، به آینده و راهکارها و ایده های نو و بعضا از نظر من دست نیافتنی تمرکز داشتند. ملاقات با آقای کاشی و بعد آقای مشایخی برای من یک انقلاب فکری به همراه داشت. روزها به ایده مجتمع گردشگری چند منظوره آقای مشایخی و ایده داروخانه آقای کاشی فکر کردم. قبلا میگفتم تا مشکلات اولیه موجود حل نشده، بی معنی است که به سراغ هوش مصنوعی و هوشمندسازی صنعت برویم. اما حالا فکر میکنم که این حرف هرچند ممکن است برای یک سازمان موجود درست باشد، اما اگر کسی یک سازمان نمونه مطابق با انقلاب صنعتی پنجم ایجاد کند، چه؟ مشابه کارخانه ای  که شرکت مشاوره BCG در فرانسه راه اندازی کرده بود؛ و یا مجتمعی که آقای مشایخی میخواهد ایجاد کند. چنین مرکزی می تواند یک الگو و امید برای نسل جوان و سایر شرکتها باشد و با دیدن یک نمونه عملی، انگیزه پیدا کنند. خیلی دوست دارم یک سازمان هرچند کوچک ایجاد کنم که در مدیریت و تحول دیجیتال سرآمد باشد. هر آنچه که راجع به داده محوری میگوییم را در درجه اول در همین سازمان پیاده سازی کرده باشیم. شاید بتوان این کار را با یک مرکز نوآوری برای کارخانه آقای کاشی شروع کرد که به مرور مستقل شود. این روزها دارم سعی می کنم یک قصه اولیه برای خودم بسازم. این قصه قطعا باز خواهد بود و به مرور تغییر می کند، اما دارم تلاش می کنم خط اصلی آن را مشخص کنم بطوری که دوستش داشته باشم و خودم را جذب کند.  طبق کتاب «روزی روزگاری سازمانی»، میخواهم قصه ای از نوع پشم زرین باشد:«شخصیت اصلی از زندگی یا وضعیت خود و شاید خویشاوندان، دوستان و هم میهنانش ناراضی است. در نتیجه، نوعی اشتیاق به آینده پیدا می کند و به دنبال آرمانی می رود. او میخواهد این آرمان را واقعی کند و به فرصتهایی نو دست یابد. در پایان قصه، شخصیت اصلی به هدفش میرسد یا دست کم در مسیر رسیدن به آن پیش میرود.»این نوع قصه را بسیار بیشتر از قصه های «هیولا در خانه» یا «گیر افتاده» ترجیح میدهم. در حالی که قصه هایی که از اکوسیستم شنیده بودم غالبا از این دو نوع بودند، قصه ای که شدیدا من را تحت تاثیر قرار داد، قصه آقای مشایخی بود. روزها به این فکر کردم که چرا این قصه اینقدر من را به خود جذب می کند. میخواستم چراییش را بفهمم تا با کمک آن ماموریتم را پیدا کنم و قصه خودم را  بنویسم. امروز که دسته بندی انواع قصه های سازمانی را میخواندم، وجه تمایز آن در ذهنم نظم گرفت. این قصه به جای تمرکز بر سختی ها و ترس ها و تلاش برای غلبه بر آنها، به آینده و امیدها تمرکز دارد. به دنبال ایده آل میرود و روی آن تمرکز میکند و سعی میکند افرادی مثبت اندیش و مشابه را در مسیر با خود همراه کند. بر موانع تمرکز ندارد، بلکه صرفا آنها را چالشهایی میبیند که باید حل شوند. من آدمهای فضای این قصه را خیلی بیشتر دوست داشتم. دلم میخواهد قصه ای از این نوع بسازم تا آدمهای این فضا، جذب قصه ام شوند. </description>
                <category>Nahid Taherian</category>
                <author>Nahid Taherian</author>
                <pubDate>Thu, 23 Mar 2023 21:08:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارزیابی عملکرد سال ۱۴۰۱ بر مبنای مدل 10F</title>
                <link>https://virgool.io/@n.taherian/%D8%A7%D8%B1%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B1-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D8%A8%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D9%84-10f-y6swcs246dsk</link>
                <description>نیمه اول سال ۱۴۰۱ با دوره مدیریت محصول بوژان، کارگاه خلق کسب و کار رضا باقری، و جلسات و کارگاههای پارک شریف، به فضاهای جدیدی وارد شدم، مدل ذهنیم تغییر کرد و توانستم با شبکه ای از آدمهای شبیه تر به خودم ارتباط بگیرم. مشاوره های سخاوتمندانه آقای حسینی از تکچی و آقای جمالزاده از دانیو، کمک کردند تا ایراداتم را بهتر بشناسم و مدل ذهنیم باز هم بهتر شود. در جلساتی که با شرکتهای پایش تجهیزات و بعدتر شرکتهای خارجی برای MLOPS داشتیم، فرایند کشف محصول را تجربه کردم و اعتماد به نفسم برای ارتباط گیری افزایش پیدا کرد.نیمه دوم سال ۱۴۰۱ برای من بسیار سخت بود. حوادث غمناک کشور و تصمیم گیریهای سخت مربوط به دایوتک، و نداشتن حامی و همدل و تحمل همه اینها به تنهایی، برای من فراتر از توان و حد تحملم بود. درد کشیدم و بزرگ شدم. با تمام وجود، تنهایی آدمی در این جهان را درک و زندگی کردم. بعدتر در جلسات تراپی فهمیدم که باید تمرین کنم و یاد بگیرم که خودم حامی خودم باشم. پیشنهاد معصومه هم راهگشاست که می گفت باید حامی های خود را دسته بندی کنم: یکی صرفا حامی در امور روزمره و تفریحات و خوشگذرانی است؛ یکی حامی مالی است و در تنگناهای مالی میتوان رویش حساب باز کرد؛ یکی حامی عاطفی و گوش شنواست؛ و دیگری حامی و همراه در رشد و توسعه فردی است. یاد گرفتم که سطح توقعم از نزدیکان را پایین بیاورم و انتظار حمایت در همه این جنبه ها را از آنها نداشته باشم. در اسفند که چندین برنامه با خانواده های فرادبستان شرکت کردم، از جمله مسافرت دسته جمعی ۴۰ نفره، جشن روز جهانی زن و چهارشنبه سوری، قدر و ارزش این دوستی ها و در لحظه زندگی کردن ها را خیلی بیشتر دانستم و تصمیم گرفتم روی این روابط و دوستی ها بیشتر سرمایه گذاری کنم. در این فضاها بود که رهایی از دور تند زندگی قرن ۲۱ را تجربه کردم و حال کودک درون دوباره خوب شد. در همین اسفند ماه بود که جلسات تراپی را شروع کردم و تنها در دو جلسه به کشفیات بزرگی راجع به خودم رسیدم. این خودشناسی برایم بسیار ارزشمند بود و قطعا به جلسات تراپی ادامه خواهم داد. خب حالا میروم سراغ مدل 10F و ارزیابی عملکردم در جنبه ها و ابعاد مختلفش.باور Faith: بعد از حوادث شهریور و پاییز، باورهایم آسیب دیدند و ماموریت و رسالت اصلیم را گم کردم. میبایست آنها را بازسازی میکردم و امید و مثبت اندیشی را دوباره باز می یافتم. این برای من خیلی زمان برد و در آن چند ماه خیلی زیاد اذیت شدم. در دو ماه پایانی سال، با تجربه دور کند زندگی و بودن در لحظه و همراهی با کائنات، کم کم توانستم خودم را پیدا کنم و یادم بیاید که تجربه بودن به اندازه شدن اهمیت دارد و این دو در کنار هم معنی پیدا میکنند. جلسات تراپی اسفند ماه، خیلی زیاد به خودشناسیم کمک کرد و نیز دیدن آدمهای مختلف در کل سال و صحبت با آنها کمک کرد خودم و نقاط قوتم را بهتر و بیشتر بشناسم.تفریح و تناسب اندام Fun and Fitness:کلاسهای پیلاتس را بطور منظم ادامه دادم. چند بار کافی شاپ با دوستان، تجربه خوبی بود که یاد گرفتم برای تفریح دادن به خود، همیشه منتظر همسر نباشم. اوایل عذاب وجدان داشتم اما بعد که دیدم همه خوشحال تر هستیم و همسر و پسر هم بلدند که با دوستان و خودشان خوش بگذرانند، من هم از این برنامه های هر از گاه لذت بردم. سفر ماجراجویانه چند روزه با همسر و پسر به چالوس و نقاط اطراف، دو سفر به شمال خانوادگی و با دوستان در بهمن و برنامه های فرادبستان برای روز زن و چهارشنبه سوری، و دوچرخه سواری هر از گاه با معصومه، باعث میشوند که به این بخش امتیاز خوبی بدهم.خانواده Family:بعد از تنشهای بعضا سختی که در سال قبل با همسر تجربه کردیم، چه در موضوع اختلاف بر سر مدرسه پسرم، چه نارضایتی همسر از وقت زیادی که برای کار و آموزش گذاشتم، و چه موضوعات سیاسی، در نهایت از تمام آن ها به سلامت گذشتیم و به درجه بالاتری از پذیرش هم با تمام تفاوتهایمان رسیدیم. یاد گرفتیم که تنها وظیفه مان احترام به انتخابهای هم و پشتیبانی و حمایت روحی است. من یاد گرفتم که این ناراحتی درونی از همسر که چرا در مسیر کارآفرینی با من همراهی نمیکند، بیجاست و حتی طبق نظر مشاور، باید از این بابت خوشحال هم باشم. یاد گرفتم که ضعف والد حمایتگر درونی است که باعث میشود انتظار حمایتهای اینچنینی از همسر داشته باشم.دوستی Friendship: نفیس، دوست صمیمی جدیدم است که از پیدا کردنش خیلی خوشحالم. یک شخصیت صادق و با حسن نیت، مثبت اندیش، با اراده و با پشتکار که خیلی چیزها از او یاد گرفتم و روی نگرش ذهنیم بسیار اثرگذار بود. از معدود تک بنیانگذارهای خانم است که میشناسم و کسب رتبه اول او در رویداد کارآفرینی آزاده بسیار خوشحالم کرد و به داشتن دوستی مانند او افتخار میکنم. کسی است که میتوانم خیلی چیزها برایش تعریف کنم و با هم به کارهایمان بخندیم و سربه سر هم بگذاریم.مالی Finance:از اپلیکیشن نیوُ برای حسابرسی بصورت روتین استفاده کردم. اما صرفا هزینه ها را وارد کردم و تحلیل داده روی آنها انجام ندادم. برای سرمایه گذاری اندک مازاد حقوقم هم هیچ کاری نکردم. اما اقدامم برای اتمام قرارداد با بنتک و بعد اقدام برای بیمه بیکاری، هرچند در ابتدا برایم سخت مینمود، اما کاری بود که انجامش دادم و اعتماد به نفسم را خیلی زیاد افزایش داد.درس از شکست Failure: سعی کردم بنویسم و بنویسم تا به این ترتیب دلایل شکست و اشتباهاتم را ساختار و نظم دهم و از تکرار آنها در آینده جلوگیری کنم. راجع به آنها با بعضی دوستان و نیز مدیریت بنتک صحبت کردم. تنها اشتباهم این بود که اجازه دادم بعد شکست، والد سرزنشگر تاخت و تاز کند و کودک درون را بدون هیچ حامی مورد حمله قرار دهد. خوشبختانه جلسات تراپی به من کمک کرد تا رفتارم را اصلاح کنم و خودم حامی خودم باشم.بازخورد Feedback: بازخوردهایی از چند مشاور کسب و کار دریافت کردم. مدیر بنتک بازخوردهای خیلی خوبی دادند. در جلساتی که با کاندیداهای هم بنیانگذار فنی برگزار کردم، بازخوردهای عالی دریافت کردم. تمام اینها هرچند در ابتدا برایم سخت بودند و حتی اعتماد به نفسم را باز هم کاهش دادند، اما به مرور اثرات مثبتی روی من گذاشتند و بعضی رفتارها و رویکردهایم را اصلاح کردم. بعد از جلسات تراپی یاد گرفتم بعد دریافت بازخورد، به والد سرزنشگر اجازه سرزنش ندهم، بلکه از والد حمایتگر کمک بگیرم برای پشتیبانی از من در جهت بهبود خود بر مبنای بازخوردها.این جلسات، همچنین به من در شناسایی ریشه برخی رفتارهای اشتباه تکرار شونده ام کمک کرد؛ و مشاور به من این خبر خوب را داد که اگر یاد بگیرم خودم را دوست داشته باشم و بیش از قبل با خودم آشتی باشم، خود به خود خیلی رفتارهایم با اطرافیان هم اصلاح خواهند شد (از جمله انعطاف پذیری کم) و در کانال درست قرار خواهند گرفت.آینده Future:رسالت شخصی ام را بروزرسانی کردم. هنوز نمیدانم مهمترین ماموریت من در زندگی چیست اما برای چند سال آینده همچنان میخواهم به تولیدی ها و صنایع خصوصی در مسیر داده محور شدن و تحول دیجیتال کمک کنم تا به این ترتیب هزینه های خود را کاهش و بهره وری را افزایش دهند. در کل، به هر چیزی که به بهبود فرایند تصمیم گیری کمک کند، علاقه مندم و داده های درست و قابل اعتماد، از جمله پیش نیازهای ضروری برای کمک به مدیران ارشد و میانی هستند برای تصمیم گیری درست.  این حوزه هم با گذشته کاری و تجربیات من همخوانی دارد، هم با استعدادهایم سازگار است و هم با ارزشهای صداقت و شفافیت منطبق است. دوست دارم خروجی و اثر کارم و خوشحالی مشتری را ببینم. این چیزی است که به من در رضایت از زندگی و درک معنای زندگی کمک میکند.تمرکز Focus:می بایست اهداف سالانه و ماهانه برای دنبال کردن نوشته میشد. از طرفی چون در مرحله کشف محصول بودم، نمیشد تمرکز به معنای واقعی داشت و اهداف و مسیر در طول حرکت به روز رسانی میشدند. با همه اینها، از جایی به بعد خیلی زیاد تمرکز را از دست دادم، خصوصا بعد از حوادث پاییز و از دست دادن معنا و رسالت. فهمیدم جستجوگری در فضای بینهایت کمکی به من نخواهد کرد و چنان فضای ابهامی خارج از تحمل ذهن آدمی است. یاد گرفتم که وقتی در طی یک مسیر به تنگه رسیدم، سختی مسیر باعث گمراهی ذهن نشود که بقیه مسیرها فراخ و بی مشکل است؛ هر مسیری در نهایت به تنگه خود میرسد. پس لازم است که بر مسیر خود تمرکز کنم و به دنبال عبور از تنگه خود باشم.</description>
                <category>Nahid Taherian</category>
                <author>Nahid Taherian</author>
                <pubDate>Mon, 20 Mar 2023 22:06:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساخت شبکه ارتباطی</title>
                <link>https://virgool.io/@n.taherian/%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%D8%B4%D8%A8%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7%DB%8C-brhlgw7w8zgk</link>
                <description>دیشب تو باشگاه ورزش، مثل همیشه از معاشرت با آدم‌های مثبت شاد همکلاسی، حال خیلی خوبی داشتم. انرژی که از صورت خندون همکلاس‌ها، شوخی‌های گاه و بیگاه و حتی آه و ناله و چونه زدنمون رو تعداد حرکت‌ها می‌گیرم، قابل مقایسه با جای دیگه نیست. سولماز جون، زهرا جون، مریم جون، خانم مقدم (حاج خانوم) که همسن مادرم هست، به همشون حس وابستگی دارم. وقتی یک روز یک نفر غایب میشه، همه حواسمون هست.بعد مدت‌ها، این روزها احساس می‌کنم شبکه ارتباطی راضی کننده‌ای ساختم و حالم با این شبکه خیلی خوبه. در این شبکه، تمام نقش‌های مورد نیازم را پیدا کردم. طول کشید ولی الان نتیجه خیلی راضیم می‌کنه. یکی دو سال قبل به هیچ وجه فکر نمی‌کردم که بتونم چنین شبکه‌ای داشته باشم.با تعداد زیادی کارآفرین و مدیر محصول جوان که از نظر روحیات به من شباهت دارند، آشنا شدم. با چند خانم مدیر یا کارآفرین دوست شدم. این اعتماد به نفسم را بالا برد چرا که قبلا چنین افرادی را در اطرافم نمی‌دیدم. با سه نفرشون که همسن و سال هستیم، صمیمی شدم تا گوش شنوای من باشند. با یکی از اونها برای هم‌بنیانگذاری صحبت کردم و در حال طی دوران آزمایشی هستیم. بچه‌های تیم فوق‌العاده هستند، هر یک با ویژگی‌های شخصیتی و توانمندی‌های منحصر به فرد خود. خیلی جوانتر از من هستند و من بواسطه اونها در معرض جدیدترین‌های تکنولوژی قرار می‌گیرم و به روز میشم و احساس جوانی می‌کنم. هر از گاهی با خانواده‌های فرادبستان با شغل‌ها و بک‌گراندهای متفاوت تعامل دارم. سبک‌های زندگی متفاوت اونها و راحت گرفتن زندگی را می‌بینم. آدم‌های مثبت پرانرژی که تعهد دارند انرژی منفی به دیگران منتقل نکنند. منتور فوق العاده‌ای دارم که همیشه جزو آرزوهای پنهانم بوده. در روزهای دانشگاه که اطرافم با آدم‌های ناراضی ناشاد احاطه شده بود و آدم‌های عامل خودساخته با رشد و توسعه فردی نمی‌دیدم، با خواندن راجع به چنین آدم‌هایی غبطه می‌خوردم و فکر نمی‌کردم زمانی بتونم بطور مستقیم کارآموزی این جنس افراد را کنم. به غیر از منتور، در این مدت، چندین نفر از این آدم‌ها که از دور برام دست‌نیافتنی بودند، بی چشم‌داشت به من مشاوره دادند. زمانی همسر را مقصر می‌دانستم که بخاطر درونگرایی و نیز گریزان بودن از تعاملات، به مرور باعث شد رفت و آمدهای ما با فامیل و نیز دوستان قبلی من محدود و محدودتر شود؛ تا جایی که من هم که به دنبال سازگاری در زندگی خانوادگی بودم، به یک آدم کم جنب و جوش خسته تبدیل شدم.حالا که این تغییرات را دادم، فهمیدم که این خود من بودم که مقصر اصلی بودم؛ من سعی کردم مشابه همسر شوم در حالی که او چنین توقعی از من نداشت و البته متوجه این به ظاهر از خودگذشتگی من هم نبود. چرا این کار را کردم؟ احتمالا یک سری باورهای اشتباه که در رابطه با یک زن خوب و خانواده خوب آرام در اعماق ذهنم وجود داشته. دلیل دیگر، نداشتن مهارت حل مسئله بود. همسر از روابط گریزان بود و من بلد نبودم بقدر کافی روابط مستقلی برای خودم ایجاد کنم؛ یک باور اشتباه وجود داشت که بیشتر روابط باید خانوادگی باشه و حالا که همسر پایه نیست و حتی مانع هست، من سازگار می‌شوم. این روزها با افتخار میتونم بگم که مسئله مهم خودم در احساس کمبود در ارتباطات را تنها و یک تنه حل کردم. با وجود نبود خانواده و فامیل و دیدن اونها به تعداد دفعات انگشتان دست در طول سال، و با وجود عدم علاقه همسر به رفت و آمد خانوادگی با دوست و آشنا، من توانستم خلا را پر کنم و نه تنها شبکه ارتباطی خود، بلکه شبکه ارتباطی پسرم را هم بطور کامل بسازم.</description>
                <category>Nahid Taherian</category>
                <author>Nahid Taherian</author>
                <pubDate>Thu, 19 Jan 2023 12:17:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درس آموخته ها ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@n.taherian/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-%DB%B1-kdabkn0px7tt</link>
                <description>با کسی کار، زندگی و یا دوستی کنید که وقتی راجع به نقاط قوت و ضعفتان می پرسید، بتواند پاسخ دهد و قدر و جایگاه نقاط قوت شما را بداند. این یعنی تا این حد برای آن فرد باارزش بودید که برای شناخت شما زمان صرف کرده است. </description>
                <category>Nahid Taherian</category>
                <author>Nahid Taherian</author>
                <pubDate>Fri, 16 Dec 2022 17:24:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها و خسته</title>
                <link>https://virgool.io/@n.taherian/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-e3ewo3hardto</link>
                <description>این دو ماه به اندازه صد سال خسته ام. حجم تنهایی و اندوه و خستگی چنان بر قلبم فشار می آورد که دلم می خواهد در یک بیابان سر در چاه فرو برم و از اعماق وجود فریاد بزنم. می دانم این روزها نیز می گذرند و من جدیدی متولد خواهد شد. این تغییرات و پوست انداختن سریع درد دارد و من از پسش بر خواهم آمد.آن زمانهایی که به این فکر میکنم که چرا هیچ کس حالم را نمی پرسد، چرا هیچ کسی نیست که بتوانم با او حرف بزنم و گوش شنوا باشد، حجم غم و تنهایی را باز هم بیشتر حس می کنم. باید بپذیرم که انسان در این دنیا تنهاست و نباید انتظاری داشت. خدایا کمکم کن تا تنهایی را بپذیرم و خودم و تو‌ برایم کافی باشند. </description>
                <category>Nahid Taherian</category>
                <author>Nahid Taherian</author>
                <pubDate>Sat, 19 Nov 2022 21:26:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پست موقت: دوران اول یک چند پتانسیلی</title>
                <link>https://virgool.io/@n.taherian/%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%88%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%BE%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%B3%DB%8C%D9%84%DB%8C-rds40espv3tr</link>
                <description>تمرین کتاب همه چیز بودن خواسته بود که هر علاقه، اشتیاق، مهارت یا کنجکاوی حال حاضر و گذشته خود را بنویسم و خود را سانسور نکنم. تا قبل این کتاب، احساس کسی را داشتم که به خاطر متفاوت بودن و سرزنش درونی دائمی، نتوانسته بودم آزادانه خودم باشم. بعد از انجام این تمرین، دیدم که نه؛ اتفاقا علیرغم تمام شماتت‌ها هر کاری خواسته بودم، امتحان کرده بودم و حتی از حجم و تنوع این کارها، زبانم بند آمد.لیست کارهایی که از سال ۸۰ تا ۸۷ در دوران دانشجویی امتحان کردم:حوزه ورزش:ورزش منظم صبحگاهی با گروه یاران در پارک لاله ( ساعت ۵ و نیم نگهبان را بیدار می کردیم و تا ۷ و نیم بر می‌گشتیم)، دوچرخه‌سواری ( با تور و به تنهایی)، دو در پارک طالقانی با مربی دو، کوهنوردی با دوستان و کوهنوردی حرفه‌ای با گروه کوه دانشگاه (سبلان، خلنو، وروشت، علم کوه، ..‌.)، شنا، …(چند جلسه کلاس دفاع شخصی با لانچیکو رفتم و ارتباط نگرفتم و رها کردم)حوزه هنر:۴ ترم کلاس تار (در زیرزمین خوابگاه تمرین می‌کردم)، کلاس نازک‌بری با چوب (رفت و برگشت تا مینی سیتی سه ساعت طول می‌کشید. در آنجا در مغازه کوچک یک پیرمرد بازنشسته آموزش می‌گرفتم (چطور کلاس را پیدا کردم؟ یک بار که به منزل یکی از آشنایان دور رفته بودم، حین پاساژگردی آن مغازه را دیدم). صدای ملایم موسیقی و صدای چوب و نصیحت‌های استاد، حسی بود سرشار از آرامش و لذت)، کلاس خوشنویسی با خودکار (استاد خیلی از خط من تعریف می‌کرد:))، خیاطی (یکی از هم سوئیتی‌ها دوستانه آموزش می‌داد. آن موقع یک مانتو برای خودم دوختم.)، آشپزی (تا قبل 20 سالگی هیچ وقت آشپزی نکرده بودم. خودآموز یاد گرفتم. چندباری در خوابگاه ترشی هم درست کردم:)).حوزه مطالعاتی:دو ترم کلاس‌های معارف آقای فیضی در دانشگاه شریف و ادامه جلسات در موسسه آقای فیضی (همه جلسات را بدون این که درس را ثبت نام کرده باشم، بدون تاخیر رفتم) ؛ کلاس  تفسیر قرآن آقای قاسمی دانشگاه امیرکبیر؛ جلسات کانون مطالعات؛ مطالعه کتاب فلسفه ریاضی، شرکت در چند همایش رشته فلسفه علم دانشگاه شریف، تصمیم و سپس پشیمانی از دنبال کردن رشته فلسفه علم؛ گوش دادن به پادکست‌های بازرگان، قمشه‌ای، …؛ مطالعه کتاب‌های عرفانی، اخلاقی، فلسفی؛ کلاس حفظ قرآن (نمی‌دانم چطور کلاس را پیدا کردم. کلاس‌ها در یک مسجد خیلی دور برگزار می‌شد. فکر می‌کنم یک بار که از کلاس نازک‌بری برمی‌گشتم، سر راه تبلیغش را دیدم) ؛ گوش دادن به قرآن با واکمن در طول مسیرها تا حدی که معنا را موقع شنیدن می‌فهمیدم.حوزه درسی:گذراندن دو درس در دانشکده ریاضی دانشگاه شریف، مستمع آزاد درس برنامه‌ریزی حمل و نقل دانشکده صنایع، برداشتن پنج درس و پایان‌نامه با دانشکده صنایع، نشستن در کلاس یادگیری ماشین دانشکده مهندسی کامپیوتر امیرکبیر؛ نشستن سر کلاس شبکه عصبی دکتر منهاج دانشکده برق امیرکبیر و پشیمانی از دنبال کردن، سه درس حسابگری زیستی، سیستم‌های فازی، سیستم‌های اجتماعی شناختی دکتر لوکس در دانشکده برق دانشگاه تهران؛ پایان نامه ارشد میان رشته‌ای با دو پزشک فوق تخصص غدد به عنوان مشاور؛ یادگیری و ترکیب مهارت‌های برنامه‌نویسی، دانش تخصصی غدد و مهارت ارتباطی در پایان‌نامه ارشد.(در توصیف پایان‌نامه ارشد همین را بگم که در عرض دو سال، منی که تا آن زمان در دانشکده تک‌بُعدی ریاضی درس گذرانده بودم که اساتید صرفا قضایا و اثبات قضایای کتاب‌ها را روی تخته بازنویسی می‌کردند و حتی مهارت پاورپوینت درست کردن و ارائه هم نداشتیم، متلب یاد گرفتم و حتی سورس کد کتابخانه‌های خود متلب را تغییر دادم، ویژوال سی‌شارپ یاد گرفتم، پایان‌نامه‌ام را به زبان انگلیسی نوشتم، کلی وبسایت تخصصی غدد و دیابت خواندم، بیش از صد مقاله خواندم، در مطب سه پزشک حضور پیدا کردم و شاهد فرایند ویزیت بیماران توسط آن‌ها بودم، پرونده‌های بیماران را بررسی کردم، و سعی کردم فرایند تشخیص متخصصان را به صورت سیستم خبره فازی مدلسازی و پیاده‌سازی کنم. نرم‌افزار من به زبان ویژوال سی شارپ بود که با روش‌هایی به هسته محاسباتی خود که به زبان متلب بود، متصل می‌شد. تمام اینها را خودم یاد گرفتم و هیچ معلمی نداشتم. اجرایی:مسئول خوابگاه که تیمی ده نفره تشکیل دادم و سکان خوابگاه تازه تاسیس را به دست گرفتم، مسئول ورزش خوابگاه، شرکت در جشنواره هفته امور خوابگاهها و مدیریت غرفه خوابگاه فرزانه، آوردن نمایندگی جمعیت امام علی برای اولین بار به دانشگاه امیر کبیر و جمع‌آوری یک و نیم میلیون تومان در سال ۸۲ برای برنامه کوچه‌گردان عاشق به کمک دوستان، شرکت در مراسم دعا و فعالیت‌های شناسایی جمعیت، نوشتن اساسنامه و تاسیس کانون همیاری در دانشگاه امیرکبیر. سایر:کلاس زبان انگلیسی، نوشتن جزوه به انگلیسی، نوشتن پایان‌نامه ارشد به انگلیسی، صحبت با دوست در خوابگاه به انگلیسی، گوش دادن به کتاب‌های صوتی انگلیسی.سفر و اردو با گروه کوه، گروه دوچرخه‌سواری، اردو و کنفرانس، سفر داخل ایران با دوستان، عمره دانشجویی.منابع مالی:دریافت ماهیانه ثابت محدود از خانواده؛ وام دانشجویی؛ بورسیه تحصیلی؛ حقوق کار دانشجویی؛ ویرایشگر سوالات آزمون‌های قلمچی؛ مراقب امتحانی؛ تدریس کلاس‌های کنکور به مدت خیلی محدود در سمنان.نکات مهم: در طی این سال‌ها بحران‌های فکری اساسی را پشت سر گذاشتم. در حال کشف و شناخت خود بودم. هر چیزی را که فکر می‌کردم ممکن است علاقه‌مند باشم، امتحان کردم. فاصله‌ای بین تصمیم و عمل وجود نداشت. خودم را با دیگران مقایسه نمی‌کردم. در مجموع حال خوب و انرژی مثبت داشتم (حتی با وجودی که یک ترم تحصیلی را بخاطر بحران فکری مرخصی گرفتم بدون این که به خانواده بگویم). بهترین روزهای عمر خود از نظر حال را در این بازه زمانی تجربه کردم. لحظاتی از شهود و بودن که در همان سال‌ها و تا سال‌ها بعد، گم‌گشته اون لحظات بودم. همیشه می‌دانستم که زندگی ایده‌آل را تجربه نمی‌کنم چون با آن لحظات فاصله زیادی داشت. نمی‌دانستم چطور به آن تجربه‌های درونی رسیدم و چه شد که آن حال و آن غرق شدگی در کائنات و هستی از دست رفت. تا سال‌ها می‌گفتم خدایا اگر قرار بود آن حال را از دست بدهم، اصلا چرا چنان حالی را به من چشاندی؟ در آن سال‌ها، از نظر مالی شلخته بودم یعنی مدیریت مالی بلد نبودم و برایم مهم نبود. احتمالا ریشه در این باور داشت که بعد ازدواج، مرد مسئول تامین هزینه‌ها خواهد بود و در نتیجه به فکر پس‌انداز یا آینده نبودم.ویژگی دیگر این دوران، روابط اجتماعی خوبی بود که داشتم. چندین دوست صمیمی داشتم که برایم نقش خواهر نداشته را بازی می‌کردند؛ سازگار بودم و نفرات زیادی در خوابگاه تمایل داشتند که هم‌اتاقی یا هم سوئیتی آن‌ها باشم؛ در فعالیت‌های خود، با افراد مختلف تعامل داشتم. انسان‌ها را به عنوان منبع یادگیری می‌دیدم و اعتقاد داشتم هر انسانی، چیزی برای یاد دادن دارد. با باغبان و آشپزهای دانشگاه دوست بودم. چه کسانی برایم الگو بودند؟ استادان و افراد مثبت اندیش که در حوزه خود کیفیت کار خوبی داشتند و مسئول بودند و انرژی مثبت از خود ساتع می‌کردند. بعد از ازدواج در سال ۸۷، و با افزایش سن، تغییراتی ایجاد شد که در پست بعد به آن‌ها می‌پردازم. </description>
                <category>Nahid Taherian</category>
                <author>Nahid Taherian</author>
                <pubDate>Fri, 20 May 2022 10:57:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پست موقت: من یک چندپتانسیلی هستم</title>
                <link>https://virgool.io/@n.taherian/%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%AA-%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%DA%86%D9%86%D8%AF%D9%BE%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%B3%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-xycaiaoq7qot</link>
                <description>در حال خواندن کتاب همه چیز بودن هستم. نمی توانم کتاب را زمین بگذارم. تمام جمله ها و توصیفات کتاب من هستم. خاطرات سالها جلوی چشمم رژه می روند؛ و من جواب خیلی از سوالهای درونیم را می گیرم. و به نقاط قوتی فکر می کنم که هیچوقت به عنوان نقطه قوت ندیده بودمشان چون مشغول سرزنش درونی خودم بودم.کشف خود ارزشمندترین و اثرگذارترین کار دنیاست چرا که بزرگترین مانع ما برای حرکت و اقدام، خودمان هستیم و باورها و موانع ذهنی. بعد از اتمام کتاب، تحلیلم را خواهم نوشت. </description>
                <category>Nahid Taherian</category>
                <author>Nahid Taherian</author>
                <pubDate>Sun, 15 May 2022 07:34:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متخصص عمومی یا متخصص مهارت 2</title>
                <link>https://virgool.io/@n.taherian/%D9%85%D8%AA%D8%AE%D8%B5%D8%B5-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%AA%D8%AE%D8%B5%D8%B5-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AA-2-tic5zy4t7hcd</link>
                <description>در قسمت اول نوشته، گفتم که در طی کردن مسیر مدیریت که نوعی مسیر متخصص عمومی است، مردد بودم و بطور ذهنی نمی‌توانستم برای طولانی مدت خود را در این مسیر تصور کنم.در طول چند ماه، مجموعه‌ای از اتفاقات رخ داد که تردیدم را از بین برد. در ادامه به آن‌ها می‌پردازم؛ شاید که تجربه من برای افراد دیگر با دغدغه‌های مشابه راهگشا باشد.1. من در واقعیت از چندوظیفگی و تنوع کارها و وظایفی که به سمتم آمده بود، لذت می‌بردم. مسیر جدید پر از چالش و یادگیری و تجربه‌های جدید بود و هر چند فشار زیادی تحمل می‌کردم، اما هر بار که از پس حل چالشی بر می‌آمدم، حسی سرشار از لذت را تجربه می‌کردم. از این که با خودم‌ روراست باشم واهمه داشتم. گویی خیانت به مسیر تخصصی فنی بود که از قبل در ذهن داشتم، ضمن این که ترس نامطمئن بودن مسیر شغلی هم بود. با خودم گفتم من از ترس از دست دادن آزادگی و آزادی ناشی از امن بودن مسیر شغلی، برده احساس امنیت خود شده ‎ام و ندای درونیم را سرکوب می‌کنم و به نوعی دیگر آزادیم را به دست خود و ترس خود از بین می‌برم. بنابراین قول و قراری با خود گذاشتم به این صورت که تا دو سال این مسیر را طی می‌کنم و هزینه خراب شدن مسیر شغلیم را در ازای این تجربه جدید می‌پذیرم. دستاورد بعد از دو سال این خواهد بود که تکلیفم با خودم روشن می‌شود و جنگ و ابهام درونی به پایان می‌رسد. به نظرم حتی اگر بعد از دو سال قرار باشد از جایی عقبتر از موقعیت فنی فعلی شروع کنم، معامله به صرفه‌ای به نظر می‌رسد.2. در این مدت با افرادی با تجربه زیسته و نوع نگاه متفاوت آشنا شدم. کسانی که مسیرهای از نظر من غیر خوش‌تعریف را طی می‌کردند و به نظر می‌آمد کاملا خوشحال و راضی بودند. بطور خاص مصاحبه پادکست رادیو کار نکن با نیما قاضی که من را برد به دوران دانشجویی و برایم این سوال را پیش آورد که چرا یکی مثل نیما قاضی هر کاری دوست داشته انجام داده و از مسیر لذت برده و یکی مثل من با شخصیتی تا حدی شبیه او، نتوانستم آزادانه خودم باشم؟در صحبتی که با رضا باقری هم‌بنیانگذار همراه‌مکانیک داشتم، به نکته مهمی اشاره کردند. گفتند که تفکر تو ناشی از تجربه زیسته‌ات است و چه بسا افراد دیگری هستند که تجربه زیسته کاملا متفاوت دارند و اتفاقا از نظر آن‌ها، گزینه‌های شغلی برای متخصص عمومی زیاد است و افراد باتجربه حقوق‌های بالایی هم دریافت می‌کنند. با خودم فکر کردم که بله درست است؛ من در خوابگاه و دوران دانشگاه توسط متخصص‌های مهارت نزدیک به انتهای طیف احاطه شده بودم. از نظر دوستان و خانواده و همسر، عمیق شدن در مهارت بود که ارزش به حساب می‌آمد. همه آن‌ها از طی مسیر خود خوشحال و راضی بودند و من در آن جمع، سال‌ها اذیت شده بودم و از این که نمی‌توانستم آرام بگیرم و مثل بقیه راضی باشم، خودم را سرزنش کرده بودم. اگر تقدیر به نوع دیگری رقم خورده بود و من توسط افرادی با تجربه زیسته‌های متفاوت هم‌مسیر می‌شدم، احتمالا باورهای متفاوتی به دور از هر سرزنشی می‌داشتم.3. اخیرا اپیزودهای مضرب سیزده پادکست کارگاه تحت عنوان ابوالمشاغل را گوش دادم. برایم جالب بود که افراد مصاحبه‌شونده، نمی‌توانستند عنوان شغلی برای خود نام ببرند. تعریف آن‌ها از کار و شغل کاملا متفاوت و جدید بود. با خودم فکر کردم کافیست تعریف آقای ابوالفضل فتاحی از کار را در نظر بگیرم و آن وقت همه‌چیز عوض می‌شود. اصلا چه کسی گفته که باید یک تخصص را انتخاب کرد و آن را تا جای ممکن دنبال کرد؟4. در این چند ماه که به رفتار و شخصیت نفرات تیم دقیق شده بودم تا بتوانم تسک‌ها را متناسب با شخصیت بین نفرات تقسیم کنم، متوجه تفاوت بین اعضا شده بودم. می‌دانستم در تیم، بچه‌ها دو دسته هستند. بعضی از حل مسئله لذت می‌بردند و از تنوع کارها و تغییرات سریع در ماهیت تسک‌ها، نه تنها اذیت نمی‌شدند، بلکه لذت هم می‌بردند؛ و دسته دیگر از عمیق شدن در کار و ثبات بیشتر لذت می‌بردند و حال خوب را تجربه می‌کردند. علاوه بر تقسیم وظایف، باید به مسیر شغلی بچه‌ها هم فکر می‌کردم و برایش برنامه می‌داشتم. نگران دسته اول بودم، این که با تخصیص تسک‌های متنوع به آن‌ها، نکند آن‌ها هم مثل من همه‌کاره و هیچ‌کاره شوند و نکند من مسئول خراب شدن آینده شغلی آن‌ها باشم.5.  آقای جعفری مدیر مدرسه بوژان برای مصاحبه تلفنی تماس گرفته بودند. یک توصیفی گفتند که دقیقا توصیف من بود. پرسیدند &quot;آیا این توصیف در شما صدق می‌کند که کار فنی را دوست دارید اما به تنهایی نه؛ منابع انسانی را دوست دارید اما به تنهایی نه؛ ارتباط با مشتری و مارکتینگ را دوست دارید اما به تنهایی نه؛ کمی اینطوری هستید که آرام و قرار ندارید؛&quot;همیشه فکر می‌کردم این که آن وسط ایستادم و می‌خواهم همه چیز را با هم داشته باشم، یک ایراد است و خلاصه یک جایی مجبور می‌شوم تکلیف خودم را روشن کنم و یکی از این کارها را بطور تخصصی دنبال کنم. در این چند ماه چند بار مکالمه هایی با مدیران مختلف شرکت و نفرات تیم داشتم. محتوای تمام صحبت‌ها یک چیز بود: این که بهتر است به درون تیم و یا کار فنی تمرکز کنم و کارهای بیرون تیم را به مدیران توسعه کسب و کار بسپارم. اما من زیر بار نرفته بودم. البته که یک دلیل اصلیم این بود که دیگران به دلیل عدم اشراف به حوزه، به اندازه من کارا عمل نخواهند کرد؛ اما دلیل دیگر که با کسی مطرح نمی کردم، این بود که اگر خود را به درون تیم محدود می‌کردم، احتمالا بعد چند ماه خسته می‌شدم. از تنوع کارهایم و ماجراجویی در فضای مشتری راضی بودم و نمی‌خواستم تنوع را کاهش دهم.از توصیف آقای جعفری جا خوردم.این که یک توصیف از خودم از زبان دیگری شنیدم، نشانه این بود که من تنها نیستم و کسان دیگری هم شبیه من هستند و این‌ها ایراد نیست. انگار به رسمیت شناخته شدم. بیصبرانه منتظر شروع دوره مدیریت محصول بودم با این امید که احتمالا با کلی آدم شبیه خودم شبکه‌سازی خواهم کرد و تجربه زیسته متفاوتی ایجاد خواهد شد.6. با دو مطلب از کانال تلگرام آقای مدیرعامل مواجه شدم. یکی راجع به تفاوت افراد با ذهن واگرا و افراد با ذهن همگرا؛ و دیگری راجع به متخصص مهارت و متخصص عمومی. به بخشی از تفاوت‌های دو دسته پرداخته شده بود و این که هر یک از دو دسته در کدام مرحله از رشد استارتاپ بیشتر مورد نیاز هستند. مطالب را با نفرات تیم به اشتراک گذاشتم و خواستم به هر یک از نفرات تیم از جمله خودم از ۱ (جنرالیست مطلق) تا ۵ (اسپشیالیست مطلق) امتیاز بدهند. وقتی امتیازها را کنار هم گذاشتیم، تقریبا تمام نفرات تیم هم‌رأی بودند و تکلیف هر نفر مشخص بود که به کدام دسته تعلق دارد. من هم با اتفاق آرا (4 رأی از 5 رأی) یک جنرالیست بودم.7. در جلسه یک به یک با نفرات دسته اول صحبت کردم. آن‌ها از طی مسیر پر تنوع راضی بودند و شاید حتی مثل من نگران اسم و عنوان و خوش‌تعریفی مسیر نبودند! گویا این بیشتر بحث و نگرانی درونی من بود که داشتم به اشتباه به همه تعمیم می‌دادم. شاید آن‌ها از ابتدا تعریف درستی از کار در ذهنشان داشتند، شاید تجربه زیسته متفاوتی داشتند؛ گویا فقط من داشتم اذیت می‌شدم و بی‌دلیل نگران بودم.8. اپیزود سی و نهم پادکست اجنبی راجع به افراد چندپتانسیلی را گوش دادم. فرد مصاحبه‌شونده، آقای سعید دانشمندی یک چندپتانسیلی است که کتاب همه‌چیز بودن نوشته امیلی واپنیک را ترجمه کرده است. خاطرات آقای دانشمندی از دوران دانشجویی را من زندگی کرده بودم. چند نوشته دیگر خواندم و سخنرانی تد خانم امیلی واپنیک و سخنرانی تارا یحیی نژاد در تدکس اصفهان راجع به چندپتانسیلی‌ها را گوش دادم. بله، به نظر می‌رسد من هم یک چندپتانسیلی هستم. اگر اینطور باشد، بسیاری از معماهای سال‌های پیش من حل می‌شوند و دلایل خیلی از رفتارها و ناراحتی‌ها و سختی‌هایم را درک خواهم کرد.«جمله ی بی‌قراریت از طلب قرار توستطالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت» (مولانا-دیوان شمس)نوشته بعدی من در این رابطه، بعد از مطالعه کتاب همه‌چیز بودن، خواهد بود.</description>
                <category>Nahid Taherian</category>
                <author>Nahid Taherian</author>
                <pubDate>Fri, 13 May 2022 02:30:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متخصص عمومی یا متخصص مهارت 1</title>
                <link>https://virgool.io/@n.taherian/%D9%85%D8%AA%D8%AE%D8%B5%D8%B5-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%AA%D8%AE%D8%B5%D8%B5-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AA-1-kpgqemwwascc</link>
                <description>امروز 22 اردیبهشت 1401 اولین جلسه دوره مدیریت محصول مدرسه بوژان بود. با یکی از هم‌دوره‌ای ها صحبت می‌کردم. راجع به این می‌گفتند که در مسیر شغلی خود، هر چه بار خورده بود، برداشته‌اند و نگرانی‌هایی داشتند. اولین نگرانی ایشان این بود که در این تجربه شغلی اخیر، محل کار خود را از یک سازمان بزرگ به یک استارتاپ تغییر داده بودند و نگران بودند دیگر مثل قبل نتوانند به راحتی در یک سازمان بزرگ دیگر جذب شوند. دومین نگرانی ایشان مربوط به عنوان شغلی کمیابی بود که در این استارتاپ داشتند و برای اکثر مخاطبان ناآشنا بود. اعتقاد داشتند که عنوان شغلی فرد در فرایند جذب و کاریابی مهم است و داشتن شغل چندوظیفه‌ای و مبهم که اقتضای بسیاری استارتاپ‌هاست، امنیت و آینده شغلی را به خطر می‌اندازد.فکر می‌کردم فقط خودم هستم که درگیر این مسئله هستم. اول از همه، دیدن دیگری با همین دغدغه‌ها، حس خوبی به من داد. در این یک سال که مسئولیت هدایت دایوتک بر عهده‌ام بود، به ناچار و به اقتضای شرایط و با تحمل فشار روانی، از مسیر فنی دل کندم و من هم هرچه بار خورد انجام دادم. بعد از هر ایده‌ای که به ذهنم آمد، اول از خودم پرسیدم که آیا می‌توانم اجرای آن را به یکی از نفرات تیم محول کنم؟ و وقتی جواب نه بود، خودم آن را انجام دادم. و دامنه و تنوع چنین فعالیت‌هایی روز به روز بیشتر و بیشتر شد. حتی جاهایی انجام وظایف از عهده نفرات تیم بر می‌آمد، اما احساس کردم حالشان با انجام آن‌ها خوب نخواهد بود و کاملا متناسب با شخصیت و روحیه آن‌ها نیست؛ در این موارد هم انجام کار را به خودم واگذار کردم. خیلی کارها کردم که شاید چندان با روحیه و شخصیتم سازگار نبود، یا لااقل آن زمان اینطور فکر می‌کردم.کم کم به یک تعریف از مدیریت رسیدم: مدیر کسی است که تمام کارهایی را انجام می‌دهد که هیچ کس دیگری در تیم انجام نمی‌دهد‌. کسی در تیم ما مارکتینگ و شناسایی بازار انجام نمی‌داد، کسی شبکه‌سازی برای معرفی تیم به فضای مشتریان انجام نمی‌داد، کسی به استراتژی و مدل کسب و کار فکر نمی‌کرد، کسی وظیفه رسمی تیم‌سازی و توجه به حال نفرات تیم را نداشت، کسی مسئول بهینه‌سازی فرایندهای تیم و اجرای نرم و بهینه کارها نبود، کسی نبود که حواسش به روحیات و استعدادها و نقاط قوت بچه‌ها باشد و متناسب با آن وظایف را تقسیم کند، کسی مدیریت پروژه و تنظیم نامه‌های رسمی و پیگیری پرداخت‌ها را انجام نمی‌داد. همه این وظایف را به عهده گرفتم و انجام دادم. علاوه بر این‌ها، تسک‌های از جنس اپراتوری و غیر مدیریتی هم بود که یا نفرات تیم دانش و تجربه انجام آن را نداشتند و یا احساس می‌کردم خیلی دوست ندارند و در نتیجه خودم انجام دادم.در تمام این مدت این سوال در پس ذهن من هم بود که تکلیف مسیر شغلی من چه می‌شود؟ آیا دارم به یک همه کاره و هیچ کاره تبدیل می‌شوم؟ می‌دانستم که اگر کمی دیگر بگذرد و مدت بیشتری از فعالیت‌های یک نیروی تخصصی داده فاصله بگیرم، در صورتی که روزی بخواهم شغلم را تغییر دهم، دیگر مثل قبل نخواهم توانست برای موقعیت‌های شغلی تحلیلگر داده، متخصص علم داده، متخصص یادگیری ماشین، کارشناس هوش تجاری و … اقدام کنم؛ و حداقل این که سریع اتفاق نمی‌افتد و باید چند ماه زمان بگذارم تا به نقطه قبلی برسم و از آن‌جا ادامه دهم.در نوشته بعدی بیشتر به این موضوع می‌پردازم.</description>
                <category>Nahid Taherian</category>
                <author>Nahid Taherian</author>
                <pubDate>Fri, 13 May 2022 02:16:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدیریت محصول</title>
                <link>https://virgool.io/@n.taherian/%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%AD%D8%B5%D9%88%D9%84-up2owcovzzat</link>
                <description>امروز آقای جعفری مدیر مدرسه مدیریت محصول بوژان با من مصاحبه انجام دادند. از من پرسیدند که آیا این توصیفات در من صدق می‌کند؟ این که آیا کار فنی را دوست دارم، اما فکر می‌کنم کافی نیست؛ ارتباط با مشتری را دوست دارم اما به تنهایی نه؛ بازاریابی را دوست دارم اما به تنهایی نه؛ کار منابع انسانی را دوست دارم اما به تنهایی نه. اولین بار بود که داشتم وصف درون خودم را از دیگری می‌شنیدم. همیشه فکر می‌کردم که نمیشه اون وسط ایستاد و خلاصه باید تکلیف خودم را روشن کنم و از این که در این کار موفق نبودم، عذاب می‌کشیدم. همیشه خودم را با دیگران مقایسه می‌کردم که چطور یک مسیر را مشخص می‌کنند و آن را دنبال می‌کنند؛ اما من نمی‌خواستم و نمی‌توانستم. چند بار همکاران به من گفتند که باید به کار فنی بپردازم و مدیریت فنی تیم را به عهده بگیرم و کار ارتباط با مشتری و بازاریابی را به مدیران توسعه کسب و کار شرکت بسپارم. اما من نپذیرفتم و می‌خواستم در هر دو عرصه بمانم. می‌دانستم ماندن در درون تیم و تمرکز به آن به تنهایی خوشحالم نمی‌کند و آن سرک کشیدن در فضای مشتری را دوست دارم؛ از طرفی می‌دانستم که نمی‌خواهم و دوست ندارم بطور خاص در حوزه فروش و مارکتینگ فعالیت کنم. احتمالا همین دوست داشتن حد وسط من را به سمت حوزه دیتا سوق داد. چون شناخت مسئله و کسب و کار به اندازه مهارت‌های فنی و ریاضی و آمار اهمیت دارد و نیاز به تعامل زیاد با مشتری دارد. همیشه نگران این بودم که با تعیین نکردن تکلیف خودم، نمی‌توانم یک مسیر شغلی را به‌طور حرفه‌ای دنبال کنم. فکر می کردم این که وسط محور ایستادم و میخواهم هر دو سمت محور را داشته باشم، یک ایراده و خلاصه یک جایی مجبور می شوم تکلیف خودم را روشن کنم و یک مسیر شغلی خوش تعریف، در یکی از دو سمت محور تعریف میشه. امروز فهمیدم اون وسط هم برای خودش یک مسیر شغلی هست و خوش تعریفه. لحظه‌شماری می‌کنم برای شروع دوره مدیریت محصول مدرسه بوژان و دیدن آدم‌های از جنس خودم و شبکه‌سازی با آن‌ها. پی نوشت:خدا رحمت کند دکتر لوکس را که بهترین استاد و الگوی من بودند. یک بار در کلاس تعریف می کردند از دوران جوانی خود که در سه حوزه سیستم های فازی، شبکه های عصبی و الگوریتم ژنتیک فعالیت و کار تحقیقاتی می کردند. هر از گاهی با خود فکر می کردند که نمی شود در سه شاخه به کار ادامه داد و خلاصه باید یکی را انتخاب کنند؛ تا این که کم کم شاخه ای با عنوان محاسبات نرم در دنیا ایجاد شد و هر سه اینها به عنوان زیرشاخه های آن مطرح شدند. روحشان شاد، می خندیدند و می گفتند شما کاری را که دوست دارید دنبال کنید و نگران هیچ چیز نباشید، کائنات خودش را با شما هماهنگ می کند. </description>
                <category>Nahid Taherian</category>
                <author>Nahid Taherian</author>
                <pubDate>Wed, 20 Apr 2022 12:31:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دامون</title>
                <link>https://virgool.io/@n.taherian/%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-kzlyo86qdf1r</link>
                <description>امروز بعد بیش از ۷ ماه به دامون رفتم. دامون نامی است که ماه گذشته برای باغ کوچک‌مان انتخاب کردم. طبق اعلام رسمی اخیر من در خانه، من و همسر سه فرزند داریم: دانیال، دایوتک و دامون. اولی فرزند مشترک است و دومی و سومی به ترتیب فرزندان من و همسر هستند. دانیال به خوبی میداند که دو فرزند دیگر هم نیاز به مراقبت و صرف زمان و انرژی دارند. برایش توضیح داده ام که دایوتک تازه یک سال دارد و مثل هر نوزادی، توجه و زمان زیادی را میطلبد. امروز از دیدن دامون به همسر افتخار کردم. بیش از سه سال است که دارد در دامون کار میکند. قبلا بیشتر بهار و تابستان بود و امسال آخر هفته های پاییز و زمستان هم ادامه داشت. به جز دو سه هفته بنایی در آن سال اول برای دیوار و استخر، تقریبا تمام کارهایش را به تنهایی انجام داده. سال گذشته لیستی از ۱۰۰ پروژه نوشته بود که اگر انجام دهد، دامون تقریبا آماده میشود. چه آسیبهایی که همسر در این سالها دید، از سوراخ شدن پایش به وسیله میله حفاظ شاخ گوزنی تا افتادن از دیوار موقع نصب سیم خاردار یا گیر افتادن در تانکر فلزی در هوای داغ تابستان و یا رنگ خون شدن چشمها در نتیجه جوشکاری. دامون با روز اول زمین تا آسمان فرق کرده. پروژه های اجرا شده توسط همسر در دامون در نوع خود بینظیرند. از حجم خلاقیت و هنرمندی همسر و تواناییش در اجرای کارهای عملی مبتکرانه‌ حیرت میکنم. دقیقا زمینه‌هایی که من در آنها صفرم.  با خودم‌ فکر می کنم اگر من هم روی دایوتک همانطوری کار کنم  که همسر برای دامون برنامه ریزی و اجرا کرد، قطعا آینده خوبی در انتظارش خواهد بود. </description>
                <category>Nahid Taherian</category>
                <author>Nahid Taherian</author>
                <pubDate>Fri, 25 Mar 2022 15:08:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتخاب مسیر اجرایی</title>
                <link>https://virgool.io/@n.taherian/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-bzeucmjzenmt</link>
                <description>سال گذشته یک تصمیم گرفتم: به جای این که بیشتر روی مسیر شغلی فنی تمرکز کنم، تمرکز و انرژیم را بگذارم روی مسیر اجرایی. آن زمان در این تصمیم خیلی مردد بودم و نمیدانستم که تصمیم درستی هست یا نه. شرایط تیم اینطور اقتضا میکرد و اگر من وظایف اجرایی تیم را انجام نمیدادم، کسی آنها را به عهده نمیگرفت. یکی از نفرات تیم فنی به من گفت که با توجه به سابقه و مسیر قبلیم اشتباه میکنم و باید تمرکزم را بگذارم روی بحث فنی و دیگرانی هم در شرکت هستند که کارهای غیر فنی را انجام دهند. دیگری بارها اشاره میکرد که درست نیست که کار بازاریابی و ارتباط با مشتری را خودم انجام دهم و باید شرکت یک نفر متخصص این کار را برای تیم در نظر بگیرد‌. اما من کار دیگران را قبول نداشتم. دیده بودم که انگیزه و شوق کافی ندارند و تمام توانشان را روی کار نمیگذارند؛ تقریبا مطمئن بودم با واگذاری کار به دیگران، تیم شکست خواهد خورد و پیشرفتی در کار نخواهد بود.ولی از طرف دیگر، دنبال نکردن مسیر فنی برای من با ترس همراه بود. وقتی از نظر فنی خیلی قوی باشی، همیشه کلی گزینه شغلی پیش رویت داری و از نظر من مسیر خیلی مطمئن تری بود. آن زمان این شک و تردیدها  داشت از من انرژی میگرفت. به جبر شرایط تیم برای کارهای اجرایی وقت میگذاشتم، اما بطور مداوم یک نیروی شماتتگر  درونی در ذهنم کار میکرد. مدام میگفتم زودتر این خرده تسکها را تمام میکنم و بعد من هم میروم سراغ کار فنی و پا به پای تیم پیش خواهم آمد. مشخص است که وقت نمیکردم و هر بار به حجم سرزنش خود و نگرانی از عقب ماندن اضافه میشد. کمی طول کشید تا واقعیت را بپذیرم که نمیتوانم هر دو هندوانه را با هم بردارم و چنانچه چنین کاری هم کنم، هر دو کار با کیفیت پایین انجام خواهند شد. باید یکی از دو مسیر را انتخاب میکردم و تمام توانم را روی آن میگذاشتم بدون این که آن صدای درونی مدام از من انرژی بگیرد.از طرفی واقعیاتی از خودم میدانستم که هنوز نمیخواستم بپذیرم. من سالها در این مسیر تخصصی ماندم، چه با ادامه دادن تحصیل در مقطع دکترا، چه استخدام در دانشگاه و اجبار به کار ریسرچ، دوره کارآموزی مهندسی نرم افزار رهنما کالج، کارآموزی علم داده در شرکت پوشه، ... شادترین لحظه های من مربوط به این زمانها نبود. مربوط به کارهای اجرایی بود که در دوران دانشجویی و بعد در دوران استادی دانشگاه انجام داده بودم، مثل مدیریت خوابگاه، تاسیس کانون همیاری، مشاوره انجمن ACM، ... . برنامه ریزی سفرهایی که در گذشته انجام داده بودم، در نوع خود کم نظیر بودند. من اینها را به عنوان مهارت و توانایی نمیدیدم. من جلسات با مشتری را دوست داشتم اما نمیخواستم بپذیرم. این حس را جدی نمیگرفتم. در سالهای اخیر، کلی پادکست کسب و کاری گوش داده بودم و مطالب مرتبط با مدیریت و منابع انسانی خوانده بودم. اما آن را نشانه هیچ چیز نمیدانستم. بارها با خودم فکر کرده بودم که کاش دوره MBA را گذرانده بودم. اما در حد یک فکر گذرا باقی مانده بود و نمیخواستم واقعیت را بپذیرم. خلاصه در کشمکش بین مسیر اجرایی و فنی، یک روز تصمیم خودم را گرفتم. با خودم گفتم برای دو سال مسیر اجرایی را انتخاب میکنم و پای تمام هزینه ها و عواقبش می ایستم. ممکن است بعد دو سال بفهمم مسیر اشتباهی برای من بوده که در این صورت به اندازه دو سال از مسیر فنی عقب می مانم. ممکن است مجبور شوم دوباره از رده کارشناس فنی در جایی مشغول به کار شوم. اما برایم مهم نیست چون قبلا هم در تغییر مسیر شغلی از دانشگاه به صنعت، ریسک بزرگتری کرده ام و از آن بار راحت تر خواهد بود. در عوض مزیت این انتخاب دوساله این است که خلاصه تکلیف خودم با خودم روشن میشود و از این صدای انرژی بر درونی خلاص خواهم شد. اگر مسیر اجرایی را تجربه نکنم، ممکن است تا آخر عمر وسوسه ام کند و بنابراین خط خوردن آن از این نظر هم دستاورد بزرگ و باارزشی خواهد بود. بعد از این انتخاب، هر زمان که از چند وظیفه بودن و انجام خرده کارها خسته میشدم و حس میکردم نفرات تیم دارند از نظر فنی رشد میکنند و من روز به روز عقب میمانم،  انتخاب دو ساله ام را به خودم یادآوری میکردم و خودم را از این فکرهای درونی خلاص میکردم. این روند ادامه داشت تا این که در روز دوم فروردین ۱۴۰۱ پادکست مصاحبه با نیما قاضی هم بنیانگذار سفرهای علی بابا را گوش دادم. وقتی داشت راجع به تجربیات دانشجوییش در دانشگاه امیرکبیر صحبت میکرد، چقدر با او همذات پنداری میکردم. هم اتاقیها و همکلاسی ها و دوستان صمیمی دوران دانشجویی و خوابگاه و بعد همکاران دورانی که هیات علمی بودم، شبیه هم بودند. همه مسیر ریسرچ را دنبال میکردند و گویی این مسیر با روحیه بیشتر آنها سازگار بود و آن را دوست داشتند. من در آن فضاها همیشه حس متفاوت بودن داشتم و خودم را بابت این که نمیتوانم مثل بقیه باشم، سرزنش میکردم. در تمام آن سالها، هیچ وقت فکر نکرده بودم که شاید در مسیر اشتباهی هستم. هر عدم انگیزه و کم کاری از جانب خودم را مثل پتکی بر سر خودم کوبیدم و روز به روز بیشتر خودم را سرزنش کردم. این شد که با گذر زمان از آن دانشجوی جسور با انرژی سالهای ابتدایی دانشگاه، تبدیل شدم به یک آدم خسته و بی انگیزه. اگر اتفاقات مربوط به تغییر مسیر شغلیم از آکادمی به صنعت رخ نمیداد، احتمالا الان در همان فضای آکادمی با انواع بیماریها دست به گریبان بودم. وقتی صحبتهای نیما قاضی را گوش میدادم، به تفاوتمان فکر میکردم‌. او در تمام آن سالها، کارهایی را که واقعا میخواست انجام داده بود و من روی مسیر از پیش تعریف شده توسط خانواده و اطرافیان حرکت کرده بودم. فهمیدم که آن ترس از کنار گذاشتن مسیر فنی هم میراث همان روزها و سالهاست. شروع کردم به نوشتن کارهایی که در دوران دانشجویی انجام داده بودم. لیست بلندبالایی بود از کارهایی که هیچ یک از اطرافیان انجام نمیدادند و من را از بقیه کاملا متمایز میکرد و من این تمایز را ندیده بودم و نمیدیدم. اگر در آن سالها در جمع مناسب قرار میگرفتم، با چند نفر شبیه نیما قاضی دوست میبودم، احتمالا همه چیز عوض میشد. مسیر اجرایی برای من درست ترین مسیری بود که باید طی میکردم. آن جرقه ذهنی، آن درک و شهود از خودم و باور به خودم و دیدن و پذیرفتن نقاط قوت واقعیم، دقیقا چیزی بود که کم داشتم. برای من روز دوم فروردین ۱۴۰۱ یک تولد دوباره بود‌.پی نوشت: میدانم که تغییر خواهم کرد و ممکن است چند سال دیگر و حتی سال دیگر به کشف جدیدی از خود برسم، اما رفع تعارضات درونی و موانع ذهنی در هر مرحله از زندگی، اثر مثبت خود را به جا میگذارد و انرژی نهفته درگیر تعارضات را در جهت اثرگذاری مثبت آزاد میکند. </description>
                <category>Nahid Taherian</category>
                <author>Nahid Taherian</author>
                <pubDate>Thu, 24 Mar 2022 09:13:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارزیابی عملکرد سال ۱۴۰۰ و برنامه ریزی سال ۱۴۰۱ بر مبنای مدل توسعه فردی 10F</title>
                <link>https://virgool.io/@n.taherian/%D8%A7%D8%B1%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B0-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B1-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D8%A8%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D9%84-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C-10f-yexzcyr0eutd</link>
                <description>برای برنامه ریزی و هدف گذاری شخصی در سال ۱۴۰۰، از مدل 10F استفاده کرده بودم که در ۳۰ اسفند ۱۳۹۹ در این پست منتشر کردم. اگر بخوام چند سال محوری و اثرگذار زندگیم را نام ببرم، سال ۱۴۰۰ قطعا یکی از اونهاست. در این سال دوباره متولد شدم. تعداد خوبی از موانع ذهنیم را شناختم و با گذر از اونها، جسارت و انرژی و حس رهایی  سالهای دور جوانی را دوباره به دست آوردم. تا حد خوبی با ذات واقعیم همراستا شدم و احساس می کنم به اندازه حداقل ده سال جوانتر شدم و آماده ام تا این انرژی را در راستای رسالت شخصیم صرف کنم. خب حالا میرم سراغ مدل 10F و ارزیابی عملکردم در جنبه ها و ابعاد مختلفش.باور Faith: قرار بود به ساعات نماز به عنوان زمان‌های تفکر و خلوت توجه بیشتری کنم و روزانه حداقل ده دقیقه قرآن بخوانم. قرار بود در لحظات خشم و ناراحتی و حس منفی تامل بیشتری کنم و در صورت امکان دید متفاوت نسبت به مسئله را امتحان کنم. در این جنبه از خودم راضی نیستم. به قسمت اولش عمل نکردم و در قسمت دومش هم تلاش کردم اما چندان موفق نبودم. باید روی صبوری و کنترل خشم بیشتر کار کنم.تفریح و تناسب اندام  Fun and Fitness: قرار بود علاوه بر کلاسهای روتین پیلاتس، فعالیتهای دیگه هم به خصوص در آخر هفته داشته باشم. در این جنبه از میانه سال خوب عمل کردم. یاد گرفتم که مثل گذشته مستقل باشم و برای این فعالیتها منتظر همراهی دوست و آشنا نباشم. دویدنهای گاه به گاه در پارک روبروی شرکت به کنترل فشار و استرس ناشی از کار کمک کرد. کوهنوردی با همسر و یا خانواده دوست دانیال و دوچرخه سواری با دوست جدیدم و پیاده روی و کوهنوردی با دایی و مادر و پسرم در سفر به سمنان، همه در این راستا بود. دوچرخه سواری باغراه فدک‌ و کویرپیمایی دره ورامین با خانواده و نفرات تیم که خودم ترتیب دادم و برنامه دوچرخه سواری دو روزه متین آباد خیلی زیاد به تازه شدن روح‌ و روانم کمک کردند. از برنامه متین آباد فهمیدم که چقدر زیاد به این برنامه های تکی برای خلوت با خودم محتاجم. در تمام برنامه های دیگر، شروع و پیشنهاد برنامه ها با خودم بود که عامل بودن را به یادم آورد. این که به جای شکایت و آرزو، کافیست اراده کنم و تصمیم بگیرم. به این روند در سال بعد هم ادامه خواهم داد.خانواده Family: قرار بود وقت غیر درسی با پسرم برای 2 ساعت در هفته اختصاص دهم. در این جنبه موفق نبودم. درست است که تلاش کردم برای آخر هفته های پسرم برنامه داشته باشم و برنامه کوه یا پارک با دوستش تدارک ببینم و یا از دوستانش دعوت کنم به خانه ما بیایند تا تنهایی پسرم در آخر هفته پر شود، اما به دلیل مشغله کاری و درگیری ذهن روی کار، دیگر برای بازی فکری و کتاب خواندن وقت نداشتم و یا مثل سالهای قبل که هر بعداز ظهر تابستان، پسرم را به پارک میبردم، عمل نکردم. البته که همسر هم برای پارک و هم بازی فکری با پسرم وقت خوبی گذاشت و تا حدی کسری از جانب من را جبران کرد، اما این تغییر از جانب من، با عذاب وجدان همراه بود. بارها از پسرم پرسیدم که آیا از این که مادرش هستم راضی هست یا نه و این که آیا دوست دارد کس دیگری مادرش می بود که هر بار جواب رضایت دریافت کرده ام. میدانم این کشمکش ذهنی و حس عذاب وجدان را بیشتر مادران شاغل دنیا تجربه میکنند. و من فهمیده ام که برای تجربه حس رهایی و به اوج رسیدن انرژیم، باید این تعارض درونی را کامل برای خودم حل کنم. باید خودم را و انتخابم را کامل بپذیرم. اوایل امسال که میخواستم مسیر شغلی جدید را انتخاب کنم، خیلی نگران بودم که خانواده نتواند با این انتخاب و تغییر سازگار شود. با کمک مربیم، با خودم گفتم امتحان میکنم، فوقش اگر ترسم حقیقت داشت، عقب نشینی میکنم. اما دیدم که هم همسر و هم پسرم شرایط جدید را درک کردند و پذیرفتند و‌ گویا در تمام این سالها باورها و تصورات خودم مانع اصلی بوده اند.  برای سال بعد، نمیخواهم خودم را با تعیین یک تکلیف مشخص معذب کنم. میدانم که از نظر کاری سال پرمشغله ای در پیش دارم و انتخاب کرده ام برای امسال هم کفه ترازو را به سمت کارم سنگینتر کنم و بر این فرصتی تمرکز کنم که سالها در جستجوی آن بودم. پسرم باید با واقعیت مواجه شود و شرایط واقعیت را درک کند. با نمونه عملی یاد بگیرد که برای رسیدن به خواسته هایش گاهی مجبور خواهد بود از جنبه های دیگر بگذرد. بنابراین در سال ۱۴۰۱ هر زمانی که به پسرم اختصاص بدهم، چه تنها یا با همراهی دوستانش را نقطه مثبت در نظر خواهم گرفت. کمالگرایی را کنار میگذارم و حتی چای و بیسکوییت دو نفری در آخر هفته را از خودم میپذیرم. دوستی Friendship: قرار بود روابط با خانواده‌های فرادبستان را ادامه دهم و تلاش کنم برای ایجاد دوستی‌های جدید با افرادی امیدوار و با ارزش‌های همراستا. در این جنبه از خودم راضیم. چندین برنامه جمعی با خانواده فرادبستان داشتیم مثل باغ دماوند و چهارشنبه سوری. با مونیکا مادر متیو، دوست دانیال، دوست شدم. تلاش بسیارم برای پیدا کردن دوستان در عمق نتیجه داد و معصومه دوستی است که میتوانم از دغدغه هایم در رابطه با توسعه فردی با او صحبت کنم. و در این آخرین روزها، حدس زدم که مادر صدرا، دوست دانیال، هم گزینه مناسب بعدی خواهد بود. با تشکیل تیم دایوتک، بعد چند سال در یک تیم به معنای واقعی قرار گرفتم. ارتباط با نفرات تیم و کارفرماها و شرکت در جلسات با مشتریان بالقوه و فعلی، باعث شد در روابط اجتماعی پیشرفت زیادی کنم. و بعد چندین سال در خود فرو رفتن، دوباره برگردم به همان شخصیت واقعی خودم. برای سال بعد با همین فرمان به روابط و دوستی هایم ادامه میدهم. مالی Finance: قرار بود از اپلیکیشن نیوُ برای حسابرسی بصورت روتین استفاده کنم. به عهدم وفا کردم و از خودم راضیم. برای سال جدید، ضمن ادامه این عادت، باید فکری برای سرمایه گذاری اندک مازاد حقوقم کنم. در سال ۱۴۰۰ بارها این فکر به ذهنم آمد اما تصمیم گرفتم و انتخاب کردم که روی کارم تمرکز کنم.درس از شکست Failure: قرار بود از اشتباهات رفتاری و شخصیتی قبلیم درس بگیرم و برای رفع ریشه‌ی مشکلات تلاش کنم. در سال ۱۴۰۰ چند اشتباه اساسی در محیط کارم داشتم که آنها را تا جایی که توانستم شناسایی کردم و تا جایی که ظرفیت داشتم، برای رفع ریشه ای آنها تلاش کردم. سعی کردم درسهای لازم را بگیرم. قطعا هنوز کاملا موفق نبوده ام و نیاز به بهبود دارم. اما تصمیم گرفته ام کمالگرا نباشم و انتظار خیلی بالا از خود نداشته باشم و مثل قدیم مدام خودم را شماتت و سرزنش نکنم. بنابراین از عملکرد سال قبل راضیم و با همان فرمان به بهبود مستمر خود ادامه میدهم. بازخورد Feedback: قرار بود برای دریافت بازخورد از همکاران و خانواده روتینی ایجاد کنم و نیز به آن‌ها جهت جلوگیری از سوء تفاهم‌ها و انرژی منفی انباشته بازخورد بدهم. فکر میکنم در رابطه با همکاران موفق بودم. توانستم دغدغه ها و موارد را در جلسات یک به یک و یا جلسات تیمی بطور شفاف بیان کنم و دغدغه های آنها را بشنوم و برای رفعشون تلاش کنم. کم کم در شناخت مسائل واقعی خودم و بیان اونها بطور شفاف به مدیرم بهتر و بهتر شدم. رویاها و خواسته ها و دغدغه هایم را با همسر و پسرم مطرح کردم و سعی کردم روی نقاط ضعفم کار کنم. می دانم کامل موفق نبودم، اما از تلاش خودم راضیم و برای سال بعد با همین فرمان ادامه میدهم. آینده Future: قرار بود رسالت شخصی منطبق بر ارزش‌ها و استعدادها را بنویسم و اهداف و نقشه راه را مشخص کنم و حرکت در جهت آن را بطور هفتگی یا ماهیانه بسنجم. با کمک مربیم، خودم و استعدادها و ارزشهایم را بهتر شناختم و با بحرانی که در بهمن ماه پشت سر گذاشتم، تکلیفم با خودم روشن تر شد. در این جنبه از خودم خیلی راضیم و میدانم در سال ۱۴۰۱ باز هم به کمک مربی نیاز پیدا خواهم کرد و باید همچنان هر از گاهی راجع به مسیرم فکر کنم.  تمرکز Focus:  قرار بود اهداف شغلی یک ساله و یک ماهه را بنویسم و وظایف و گام‌ها را بر اساس اونها مشخص و اولویت بندی کنم. قرار بود جهت جلوگیری از حواس پرتی یا انحراف از هدف، سنجش منظم از عملکرد داشته باشم. در این جنبه از خودم راضیم. هرچند مسیر خیلی زیاد ابهام داشت، اما در همین فضای ابهام خوب عمل کردم. جلسات مرور فصل و جلسات هفتگی یا دو هفته یک بار با مدیرم و به چالش کشیده شدن من توسط ایشان کمک کرد تا در تعریف و بروزرسانی هدف و گام ها نسبتا چابک عمل کنم و این سنجش وضعیت جزئی از ناخودآگاهم شده بود که گاه و بیگاه ذهنم را درگیر میکرد. در سال آینده با همین فرمان ادامه میدهم. سعی میکنم سناریوهای مختلف برای مدل کسب و کار را بنویسم و با شواهد و تحقیقات، آنها را ارزیابی کنم و به چالش بکشم. </description>
                <category>Nahid Taherian</category>
                <author>Nahid Taherian</author>
                <pubDate>Sun, 20 Mar 2022 13:12:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشورت با آقای نیرومند راد راجع به مسیر شغلی</title>
                <link>https://virgool.io/@n.taherian/%D9%85%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D8%B9-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%D8%BA%D9%84%DB%8C-jjtcztocs0dp</link>
                <description>مدتی بود درگیر این موضوع بودم که آیا در حال حاضر، موقعیت شغلی فعلی بهترین گزینه هست یا خیر؟ گاهی به این فکر می‌کردم که شاید باید کسب و کار خودم را بنا کنم و عمر و جوانی را در روزهایی که دارم تمام انرژیم را با تمام وجود برای شغلم می‌گذارم، برای کسب و کار خودم بگذارم. به فرصت‌هایی که در اختیار بود، فکر می‌کردم مثل فرصت داشتن شرکت در مرکز رشد دانشگاه یا پژوهشگاه، ارتباطات همسر با مجموعه‌های پتروشیمی، و این که من آدم حل مسئله‌ام و هرچند چم و خم کار را بلد نیستم، اما بارها مسائلی را که هیچ در موردشان نمی‌دانستم، یاد گرفته و از پسشان برآمده‌ام؛ بنابراین از پس چالش‌ها و ندانسته‌های این مسیر هم بر خواهم آمد. اما از طرف دیگر فکر می‌کردم پا گذاشتن در این مسیر من را درگیر کارها و مسائل مالی و اداری می‌کند و از لذت اصلیم که انجام پروژه‌های چالشی برای مشتری و لمس خوشحالی مشتری از حل شدن مسئله‌اش است، باز می‌دارد. بعلاوه اگر خوش‌شانس باشم و شکست نخورم، تازه دو سه سال دیگر می‌رسم به موقعیتی که بتوانم پروژه‌هایی بگیرم که همین الان می‌توانم با اسم شرکت فعلی به آن‌ها برسم. یعنی تمام سختی‌ام برای رسیدن به نقطه‌ای خواهد بود که الان در آن هستم.پس چه چیزی بود که من را به این سمت ترغیب می کرد؟ فکر می‌کنم بعضی ترس‌ها. همیشه از این که وابسته به جایی باشم، فراری بوده‌ام. یکی در درونم می‌گفت اگر قبل این که دستاورد زحماتت را ببینی، شرکت با تو خداحافظی کند چه. هر وقت که احساس کرده‌ام آینده‌ام در اختیار خودم نیست، سعی کرده‌ام با یک حرکت انقلابی از آن وضعیت خارج شوم.گاهی به این فکر می‌کردم که شاید باید به شرکت‌هایی با پروژه‌های بزرگ بروم و تجربه کار با افراد خیلی حرفه‌ای را پیدا کنم؛ اما نمی‌دانستم چنین شرکت‌ها و پروژه‌هایی را چطور باید پیدا کنم. از این می‌ترسیدم که محیط کار فعلی را که از آن راضی هستم به امید یک شرکت اسم و رسم دار رها کنم و فرهنگ یا پروژه شرکت بعدی چیزی نباشد که من می‌خواستم؛ اگر از شرایط و کار فعلی راضی نبودم، این تصمیم سخت نبود؛ اما وقتی در شغل فعلی چیزهایی که می‌خواهم دارم مثل اختیار و استقلال، چالش، رشد و یادگیری، نزدیکی محل کار و تیم خوب، محل کار بعدی باید در تمام موارد مساوی یا بالاتر از شرکت فعلی باشد.این مدت که درگیر این نشخوارهای ذهنی شده بودم، دیگر به اندازه قبل از زندگی و کارم راضی نبودم. یاد دوستانی افتادم که سال‌ها به فکر مهاجرت بودند و این باعث می‌شد برای زندگی فعلی در ایران برنامه‌ریزی نکنند و عمر را با شک و صبر برای رفتن به هدر می‌دادند. می‌دانستم که باید هرچه زودتر خود را از این حالت شک و دودلی خارج کنم و تصمیم قطعی‌ام را با پذیرفتن ریسک‌ها و ترس‌هایش بگیرم و حداقل برای یک سال بعد به آن متعهد بمانم.امروز تصمیم گرفتم با آقای نیرومند راد تماس بگیرم. چند ماهی است که پست‌های ایشان را در لینکداین می‌خوانم که از تجربیاتشان می‌نویسند و به جوان‌ها مشاوره کار و زندگی می‌دهند. گفته بودند که شنبه تا چهارشنبه بین ساعت 5 و 6 مشاوره تلفنی می‌دهند. در اینجا صحبت‌های ایشان را که خیلی برایم مفید بود، می‌نویسم تا مستند شود و یادم بماند:اگر 18 سالت باشد، وسط بیابان هستی؛ یک راه برایت بهترین است اما پیدا کردنش سخت است.اگر 30 ساله باشی، به هر صورت مسیری را آمده‌ای و به چیزهایی نزدیک و از چیزهایی دور شده‌ای. چیزهایی را واضح‌تر می‌بینی و چیزهایی را دیگر نمی‌بینی.در آستانه 40 سالگی، افق برایت شفاف است. 95% افراد در این وضعیت، 6 ماه تا یکسال بعد همان مسیر را ادامه می‌دهند؛ چون عمر را در همان مسیر سرمایه‌گذاری کرده‌اند. اگر بچه‌ات معلول به دنیا آید، آیا او را رها می‌کنی یا به هر صورت از او نگهداری و مراقبت می‌کنی؟ این عمر که در این مسیر صرف کرده‌ای و رویش سرمایه‌گذاری کرده‌ای، مثل یک بچه معلول است. تا جایی که می‌توانی این فرزند را نجات می‌دهی و به او رسیدگی می‌کنی. 5% افراد در این سن ممکن است تغییر مسیر بدهند. مثل پزشکی که دوست داشته شاعر باشد و هر از گاهی از سر ذوق شعر می‌گفته؛ اما موضوع این است که از حرفه پزشکی هم پاداش دریافت می‌کرده؛ هر بار مریضی را شفا می‌داده، لذت می‌برده. باید از خود بپرسی از زندگی چه می‌خواهی؟ لذت؟ پاداش از کار؟ باید همه را لیست کنی.سپس باید همه گزینه‌ها را روی کاغذ بنویسی؛ الان فقط داری در ذهن حلاجی می‌کنی. طبق گفته‌هایت، 3 گزینه برایت وجود دارد:1. همانجایی که هستی، باش.2. اگر ایده‌ای داری و چیزی پس ذهنت است و می‌توانی آن را دنبال کنی، به دنبال کسب و کار خودت برو.3. چیزی بین دو مورد بالا. مثلا شرکتی که در آن کار می‌کنی روی انجام کاری مردد بوده؛ پیشنهاد انجام و تولید محصول بده و بگو اگر شکست خورد که هیچ اما اگر بعد 2 سال به نتیجه رسید، شما آن را از من بخرید؛برای هر یک از گزینه‌ها، تحلیل SWOT (نقاط قوت،ضعف، تهدید، فرصت) را بنویس.نکات مربوط به کسب و کار مستقل:مثلا نقاط قوت برای گزینه 2 می‌تواند، وجود مرکز رشد یا شبکه ارتباطی باشد. نقطه قوت دیگر، این است که می‌گویی توان اجرایی‌ات وقتی مستقل هستی، بیشتر است. نقطه ضعف، نبود سرمایه است. نقطه ضعف دیگر، ترس از بیرون آمدن از کار و ترس از بیکاری می‌تواند باشد. ضمن این که اگر شکست بخوری، ممکن است نتوانی به موقعیت فعلی برگردی.اگر می‌خواهی مستقل شوی، باید به این فکر کنی و بنویسی که استقلال فعلیت که با اتکا و اعتماد به آن می‌خواهی کسب وکار خودت را داشته باشی، چقدر واقعی است؟ در حال حاضر چه چیزهایی را مجموعه در اختیار گذاشته که اگر بیرون بیایی، باید برایشان پول بدهی؟ مثل امکانات شرکت، حقوق خودت و نفرات تیم، هزینه جا، … بعلاوه موارد دیگری هم هست مثل مهارت و توانایی‌های امور مالی و استراتژی و … که در حال حاضر توسط بقیه بخش‌های شرکت تامین می‌شود. اگر 90% موارد را مجموعه می‌دهد و فقط 10% کار تو هستی، بدان که ظاهرا مستقلی و در واقع کارمندی. اگر در جایی که هستی، هزینه جا را هم با تو حساب می‌کنند و حقوق نفرات را هم می‌دهی، در آنصورت یعنی الان هم مستقلی و آمادگی برای استقلال بیشتر داری.همیشه واقعیت، چیزی نیست که به ظاهر می‌بینیم. باید واقعیت را روی کاغذ آورد تا اثبات شود. در ذهن هیچوقت به نتیجه نمی‌رسی. می‌توانی روی پنجره اتاق یا وایت برد همه را بنویسی.سوال: اگر شریک بیاورم و با اتکا به شریک، کار مستقل شروع کنم، چطور؟ مثلا ضعف در موارد مالی یا سرمایه را با شریک تامین کنم، چه؟جواب: در آن صورت فرضیات کامل عوض می‌شود و خروجی آن چیزی که می‌خواهی نمی‌شود. باید SWOT را کامل تغییر دهی. دقت کن تنها کسی که می‌توانی 100% رویش حساب کنی، خودت هستی. شریک نقاط قوت و ضعف و تهدیدهای خودش را دارد.دقت کن اگر بخواهی خیلی تاکتیکی به مسئله وارد شوی و تحلیل کنی، 5 سال طول می‌کشد و به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسی چون هر روز عوض می‌شوی. باید به یک ضریب بالا (و نه 100%) برای نتیجه تحلیل بسنده کنی و اگر به ضریب قابل اطمینان رسیدی، اقدام کنی.نکات مربوط به ماندن در شرکت فعلی یا تغییر آن:مهمترین چیزی که برای ماندن در شرکت فعلی باید از خود بپرسی این است که آیا جای رشد داری یا خیر.من همیشه شرکت‌ها را به دلیل یادگیری رفتم. هر زمان به وضعیتی رسید که من به شرکت یاد می‌دادم، بیرون آمدم. دقت کن گاهی بخاطر اسم و رسم یک شرکت به آنجا می‌روی و بعد می‌بینی اشتباه کردی. بعنوان مثال خود من در آخرین شرکتی که کار کرده‌ام، در عرض 4-5 ماه پروژه‌ای که یک شرکت معظم در آن مانده بوده، به آسانی و بدون یادگیری زیاد انجام داده‌ام. در 3-4 شرکت آخر، مطلب تخصصی زیادی یاد نگرفته‌‌ام و چون سرم خلوت بوده، بیشتر به روابط فرد به فرد و فرهنگ تمرکز کرده‌ام و راجع به آن یاد گرفته‌ام بخصوص که کمی قبلش مدرک مدیریت گرفته بودم. در 70-80 درصد مواقع، به تصادف محل‌های کارم را تغییر داده‌ام چون در گذشته کاریابی سخت و از طریق آگهی روزنامه و یا معرفی بوده؛ منطقی نیست کسی بگوید که زندگی‌اش را برنامه‌ریزی کرده است؛ این طور نیست که موفقیت‌های افراد که حالا می‌بینی، همه‌اش نتیجه برنامه‌ریزی بوده باشد؛ یادگیری از هر مجموعه خصلت خود من بوده است؛ مورد بوده که شرکت معروف رفته‌ام یا جایی که شنیده بودم پروژه بزرگ دارند، اما من را روی پروژه کوچک گذاشته‌اند و گفته‌اند در حال حاضر این پروژه ماست...در مورد انتخاب شرکت، این موارد را در نظر بگیر: آیا لذت می‌بری؟ جای رشد داری؟ آدم‌های خوبی هستند؟ایکیگای (وضعیت بهینه) خودت را پیدا کن و اگر الان در آن هستی، همانجا بمان. اجازه نده وسوسه‌های ذهنی و حرف دیگران مرددت کنند. یک نفر هر بار که به ساحل می‌رفت، مردی را می‌دید که دراز کشیده و مشروب می‌خورد. یک بار از او پرسید که کارت چیست؟ گفت هر شب دو ماهی می‌گیرم. یکی می‌شود غذای فردایم و دیگری را خرج مشروب می‌کنم. دلش برای مرد سوخت و به او گفت بیا تا برایت کاری دست و پا کنم. مرد پرسید که چه بشود؟ گفت تا حقوق بگیری و رشد کنی و وقتی بازنشسته شدی بتوانی استراحت کنی. مرد گفت آیا این همه تلاش کنم تا به همین نقطه فعلیم برسم؟گاهی ما در وضعیت بهینه خود هستیم اما چون خودمان توانایی دیدن خود از بالا را نداریم و دیگران هم شرایط بهینه ما را نمی‌بینند، چیزی را بعنوان موقعیت طلایی باب می‌کنند.دوستی دارم که پدرش یک پیمانکار بزرگ در ایران بود. به کانادا مهاجرت کرد. دوست دیگری هم دارم که خود و خانواده‌اش وضع مالی خوبی نداشتند. او هم مهاجرت کرد. الان بعد سال‌ها هر دو شرایط یکسانی در کانادا دارند. پدر اولی در ایران مُرد و پدر دومی در کانادا. با این تفاوت که دومی پدرش را هم به آنجا برد و در نزدیک منزل خودش اسکان داد. اولی اگر برگردد هم شرکت پیمانکاری پدر را به او تحویل نمی‌دهند. اگر به زور بخواهد بگیرد، کسانی که سال‌ها زحمت کشیده‌اند، تحمل نکرده و مجموعه را ترک می‌کنند. او کسی بود که موقعیت طلایی را بخاطر حرف دیگران رها کرد و به دنبال سراب رفت.ایکیگای خودت را پیدا کن و به دنبال سراب و حرف دیگران نرو. ایکیگای کلا برای هر تصمیم‌گیری در زندگی کاربرد دارد و تعیین می‌کند چه چیزی برایت بهتر است. حتی برای سفر کردن هم از آن استفاده می‌کنی. مثلا چه چیزی دوست داری؟ غواصی. پولت به کجا می‌رسد؟ داخل ایران و در نتیجه کیش یا شمال ایران. برای کدام مورد مردم خوب پول می‌دهند ؟ کدام بهتر است؟ بر اساس این موارد، گزینه بهتر را انتخاب می‌کنی.اگر می‌خواهی محل کارت را عوض کنی، باید حداقل همین شرایط شرکت فعلی را داشته باشد و فرضا حقوق بهتر بدهند. تنها در این صورت می‌ارزد. به علاوه به این دقت کن که همانطور که شرکت فعلی سربالا میرود، ممکن است سرپایین هم برود. مثلا مدیر عامل عوض شود، بخش شما و فعالیت آن از ارزش بیفتد، شرکت ورشکسته شود، نفرات قبلی بروند و فرهنگ جدید چیزی نباشد که می‌خواهی. باید همیشه 2-3 مجموعه در آب نمک داشته باشی. تا داخل شرکت فعلی هستی، بهترین شرایط است برای ارتباط‌گیری با آن شرکت‌ها. وقتی از شرکت بیرون بیایی، دیگر نتورک قوی نداری.یک کار که خوب است اگر بتوانی انجام دهی، گرفتن سهام و شراکت است قبل از بزرگ شدن برند. یا به این فکر کن که آیا می‌توانی در شرکت فعلی مدیر عامل شوی؟ و اگر می‌گویی مدیر عامل شدن را دوست نداری، نباید به دنبال استارتاپ بروی چون اگر وظایف مدیریت را انجام ندهی و مدیریت آن را به دیگری بسپاری، مثل مورد استیو جابز، تو را بیرون می‌کنند. داستان بیل گیتس و زاکربرگ و امثالهم را را رها کن. از 8 میلیارد انسان روی زمین همین 7، 8 مورد به این شرایط رسیده‌اند.به نظر من با توجه به این که می‌گویی داری یاد می‌گیری و در موقعیت بهینه خودت هستی، همینجا بمان. روی ورق بزرگ بنویس به این دلایل اینجا هستم. کار عالی است؛ رئیس خوب است؛ لذت می‌برم؛ ... این ورق را به در کمد بزن تا هر روز ببینی. هر 6 ماه یک بار لیست را نگاه کن. اگر فقط یک مورد عوض شد، اشکال ندارد. اما اگر چند مورد از فرضیات عوض شد، به دنبال تغییر باش. یادت باشد همه چیز عوض می‌شود. هیچ چیز پایدار نیست. ممکن است پروژه‌ها عوض شود و مثل قبل نباشد، ... هیچ وقت منتظر نشو تو را بیرون کنند. همیشه خودت جلوتر باش.پی‌نوشت: توصیه بعدی آقای نیرومند در لینکداین به من: وقتی کسی وضعیت مدیریت را در انتهای مسیر کارآفرینی بپذیرد، در صورت داشتن برخی خصوصیات و الزامات دیگر، راهکار شرکت زدن برایش مناسب است. اما وقتی در همان بطن ورود به موضوع مدیر عامل شدن، این چالش را نپذیرفتی، یعنی مسیر را دوست داری و مقصد برایت جذابیت ندارد. در نتیجه بهتر است همان روش مدیر پروژه‌ای را انتخاب کنی و کم‌کم خودت را به جایگاهی برسانی که خودت در تصمیم شکل و نوع پروژه دخیل باشی. البته که ممکن است با رشد و تغییر و یا با جبر روزگار، خواسته‌ها و اولویت‌هایت عوض شود که در آن صورت در آینده متناسب با آن تصمیم می‌گیری.20 بهمن 1400</description>
                <category>Nahid Taherian</category>
                <author>Nahid Taherian</author>
                <pubDate>Wed, 09 Feb 2022 23:37:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>