<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های nasim</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@n4sim</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 23:28:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/118977/avatar/5KC8aD.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>nasim</title>
            <link>https://virgool.io/@n4sim</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گلِ بهار</title>
                <link>https://virgool.io/@n4sim/%DA%AF%D9%84%D9%90-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-tepl1ldnqgbn</link>
                <description>توضیح صحنه مونولوگزن 29 ساله روی یک تخت بیمارستان دراز کشیده به صورت نیم رخ دکور یک اتاق عمومی بیمارستان که چند زن روی تخت ها خوابیدند زمان نیمه شب است و تک و توک صدای گریه نوزادان و دستگاه کنترل فشار خون و ضربان قلب می آیدچشمام را که باز کردم یه صدای ممتد جیغ شنیدم صدای نوزاد چند روزه بود که احتمالاً طلب شیر می‌کرد یا بهونه آغوش گرفته بود، صدا خیلی نازک و بی جون بود یحتمل صاحبش کمتر از ۵ روز داشت مثل گل بهار من. آره دیگه اگر درست حساب کرده باشم پنج روز پیش بود که صادق جنگی جلوی یه ماشین رو گرفت و با کمک عمه عطیه من رو سوار ماشین کرد و رسوند مریض خونه. حالا تو این هیری ویری من یه بند غر میزدم که ساک بچه تو خونه جا موند و صادق می‌گفت میارمش.حالا دردم خیلی زیاد بود نه که فکر کنی درد کمی بود اما دلم نمی اومد بافتنی زرد رنگی که عمه عطیه روش گلهای صورتی کاشته بود رو تن گل بهارم نکنم. اصلاً همون ماه های اول که قیافم یکم عوض شده بود و همه میگفتن خوشگل شدی حتما بچه پسره هم حتی تند تند عمه لباس‌دخترونه سر مینداخت و میگفت دختر زمستون رو میزاریی میدونم راستش انقدری که به عمه عطیه مطمئنم به سونوگرافی مطمئن نیستم یعنی اگر می‌گفتند سراغ سونو این داستان هم نریم خیالیم نبود. عمه عطیه گفته بود زمستونمون رو یه گل زیبا، بهاری می کنه، اسم گلبهار رو هم عمه پیشنهاد داده بود.صادق دلشمی‌خواست اسم اولین بچه رو بذاریم رویا آخه ۱۰ سال بود که رویای بچه دار شدن رو تو دلش داشت و دم نمی زد اما من که میدونستم آرزوشه بچه دار بشیم روزایی که تازه ازدواج کرده بودیم می‌گفت ۴تا بچه میخواد من اون موقع ۱۹سالم بود و می‌گفتم من ۱۹ساله چه جوری از پس 4  تا بچه بربیام بعد صادق ریسه می‌رفت که آخه مغز فندقی من تو که تا ابد ۱۹ساله نمیمونی بعدشم خودم غلام همتونم هم اونا رو بزرگ می کنم و هم تو رو دوتا چشمم نگه میدارم.همین زبون چرب و نرم صادق بود که هم من رو و هم آقاجونم رو خام کرد تا دختر ۱۹ ساله اش را بسپاره به پسر ۳۰ ساله همسایه که چند سالی بود پدر و مادرش رو از دست داده و با عمه اش همسایه ما شده بود. مامان و بابای من هم مثل همه اهل محل عاشق عمه عطیه بودن و صادق رو دست پرورده عمه میدونستن و قبولش داشتن. منم همچین بدم نمی اومد وقتی از مدرسه برمی گشتم پسر چشم ابرو مشکی تو موتور سازی که در حال تعمیر موتور بچه های محل بود رو یواشکی دید میزدم و میرفتم سمت خونه. تو راه انقدر به اون چشم و ابروی سیاه فکرمی‌کردم که لپ هام گل مینداخت و مجبور می شدم یکی دو دقیقه تو راهرو نفس عمیق بکشم که ضربان قلبم آروم بشهنگاه‌های زیرزیرکی کار خودش رو کرد و بالاخره صادق پا پیش گذاشت. خواستگاری، عقد و عروسی ۶ ماه طول کشید و من ترم اول دانشگاه رو تو خونه مشترکم با صادق شروع کردم. عمه اولش اصرار کرد حالا که صادق سروسامون گرفته برگرد شهرشون اما من دلم نمی خواست.عمه خانم رو اندازه مامان خودم دوست داشتم دلم میخواست تو اتاق طبقه اول خونمون باشه تو حیاط سبزی بکاره، نمک خورشت هایی که درست می کنم رو مزه کنه، برای بچه هام قصه بگه و بهم بافتنی یاد بده.3-4 سال اول خیلی پیگیر بچه دار شدن نبودیم من دانشجو بودم و صادقم داشت زور می‌زد که یه زیر پله بخره و دیگه برای خودش کار کنه. صادق چپ میرفت راست می رفت می‌گفت دوست ندارم بچم بگه بابام شاگرد مغازه فلانیه. نصف برنامه های زندگیمون یه ربطی به بچه های خیالی صادق داشت اینکه  خونه ای که میخریم باید نزدیک پارک و مدرسه باشه و خودش هم باید هر روز جدول حل کنه تا اطلاعات عمومیش خوب باشه و تو جواب سوالهای بچه ها نمونه. حالا البته همه چی هم اینقدر گل و بلبل نبود یه وقتایی انقد دعوا میکردیم و بحث بالا میگرفت که تا عمه عطیه نمیومد و وساطت نمی‌کرد آتش‌بس اعلام نمی‌شد.اما بیشتر وقت ها اوضاع آرام بود و ما هم همدیگرو خیلی دوست داشتیم از سال پنجم ازدواجمون بود که کم‌کم شرایط نگران کننده شده بود آروم آروم زمزمه هایی می شنیدیم که دیگه خیلی وقته ازدواج کردید و نمی‌خواهید به فکر بچه باشید؟!البته یکسالی بود که به فکر بچه بودیم ولی خب نشده بود، همون وقت بود که دکتر رفتنای ما هم شروع شد دست کم ماهی یه دکتر می‌رفتیم و هر کدوم یه جوری ناامید می کردن. میگفتن مشکل از هیچ کدوممون نبود، یعنی ما کنار هم نمی تونستیم بچه دار بشیم اولین دکتری که این رو بهمون گفت پیشنهاد داد اگر مسئله بچه برای ما خیلی مهمه جدا بشیم.هنوز بوی عطر تلخش رو یادمه؛ یه جوری لم داده بود روی صندلی چرم و می‌گفت جدا بشین که انگار من میتونستم صادق رو ول کنم اما یهو به دلم افتاد، اگر صادق منو ول کنه بره چی؟!از مطب دکتر در اومدیم و رفتیم توی پارک. صادق خیلی تو فکر بود هر قدمی که برمی داشتیم انگار هزار کولی غمگین چنگ به رخت چرک های توی دلم می زدن. جلو بستنی فروشی که وایساد گفتم دوباره دلش هوای بچه کرده. حتماً الان دلش میخواد با بچه هاش تو پارک بازی کنه و براشون بستنی بخره. صادق برگشت سمتمو گفت بیا فراموش کنیم سخته ها ولی بیا اینجا دوتا بستنی بخریم و فقط تا خورده شدن همین دو تا بستنی قیفی برای بچه هایی که دیگه قرار نیست بیان تو زندگیمون عزاداری کنیم؛ میگفت من قهرمان بازی بلد نیستم که بهت بگم من رو ول کن و برو سراغ زندگیت. بیا یادمون بره که دلمون بچه می خواد میدونم سخته ها اصلا اول از همه دهن خود من سرویس میشه ولی من بچه هایی رو دوست دارم که مامانشون تو باشی و باباشون من غیر از این رو نمیخوام.این حرفارو که میگفت کیلو کیلو قند تو دلم آب می کردن. منم قهرمان بازی بلد نبودم، من زندگی و بچه داری کنار صادق رو میخواستم و اگه قرار بود یکیشون رو انتخاب کنم صادق را انتخاب می‌کردم من کنار صادق بزرگ شده بودم، رشدکرده بودم و حالا دلم نبودنش رو نمیتونست تحمل کنه.از اون  روز قرار گذاشتیم دیگه به بچه و این داستانا فکر نکنیم، یکی دوبار عمه عطیه به من پیشنهاد داد از روستا بچه یک خانواده فقیر رو ‌بیاریم تهران و بزرگ کنیم ولی من راضی نبودم و صادق هم تو این مورد رو حرفم حرف نمی‌زد چندسالی گذشت و ما همگی به نبودن بچه ها عادت کرده بودیم. نه زندگی اونقدر تلخ بود و نه ما دلسرد ولی اون موقع هایی که ناخودآگاه وسط حرف هامون از بچه ای که قرار نبود بیاد حرف میزدیم انگار کارد به مغز استخون می رسید صادق تو همین سال ها به عادت تک و توک سیگار کشیدن برگشته بود و منم یکجا همه لباس نوزادی هایی که بافته بودم رو فرستادم روستا تا دیگه جلوی چشم من نباشن.نبود بچه زخم عمیق و دردناک شده بود که یه رومال نازک آورده بود و هرچه زمان می گذشت این زخم آسیب پذیرتر می شد.( زن از روی تخت پایین می آید و ساک لباس های نوزادی را از روی میز به روی تخت منتقل می کند)این یک سال آخر اگر مهمونی دعوت می شدیم که نوزادی تو جمع بود به یه بهونه ای نمیرفتیم. دیدن یه نوزاد لپ صورتی تو بغل مادرش وقتی داره انگشتش رو مک میزنه خیلی شیرینه حتی اگر اون نوزاد برای تو نباشه اما داستان از اونجایی تلخ میشه که به خاطر آه های سوزناک بقیه و نگاه مثلاً دلسوزشون باید حواست باشه ذل نزنی به بچه، از دیدن کاراش ذوق نکنی، بیش از حد بغلش نکنی و به هیچ وجه بوش نکنی.(زن شروع می کند به درآوردن لباس های مچاله از داخل ساک)تو این مهمونی ها وقتی برات دعا می کنند که انشاالله دامنت سبز بشه دلت میخواد حالت بهم بخوره. تو هی تلاش می کنی یادت بره یه روزی مادر همه عروسک‌ها و پرستار همه نوزادهای فامیل بودی و حالا یه سری آدم هستن که انگار وظیفه شونه یادت بندازن تو دیگه نمیتونی مادر هیچ عروسکی باشی حالا فکر کن صادق جونش برای بچه در می رفت و تو چنین شرایطی اون چی می کشید.(زن یه نگاه به لباس های مچاله می کند و زیر لب می گوید)نگاه کن چه لباس هایی برداشته آورده هرچی دم دستش بود رو مچاله کرده تو ساک و برای من آورده (و آرام می خندد.)(صدای گریه نازکی دوباره به گوش می‌رسد زن دست از تا کردن لباسها برمی‌دارد و گوش تیز می کند آرام به سمت تلفن می‌رود شماره پرستاری را می‌گیرد از پرستار حال نوزادش را می‌پرسد و بعد از چند ثانیه تلفن را قطع میکند)فکر کنم صدای  گل بهار منه. احتمالا تا الان صداش انقدرجون گرفته و همین شکلی گریه میکنه یه صدای جیغ جیغوی ضعیفی داره که دلم ضعف میره براش. پرستارا گفتن حال بچه تغییری نکرده و فلان تو دستگاهه( زن دوباره شروع به تا کردن لباس ها می کند )نمیدونم چه مسخره بازیه که از روز اول نمیذارن درست و حسابی بچه رو ببینم. البته می دونم زردی خطرناکه و بچه باید تو دستگاه باشه ولی خب دلم لک زده برای دیدنش. انصاف نیست صادق تا حالا 10 بار بچه رو دیده باشه و من فقط چشمای درشت و مشکیش رو یه نظر دیده باشم.داشتم می گفتم سال آخر صادق دیگه به اسم بچه هم حساسیت پیدا کرده بود اگر حتی فیلمی از تلویزیون پخش می‌شد که راجع به بچه بود کانال رو عوض می‌کرد و این چیزا منو بیشتر میترسوند. صادق بیشتر از هر زمانی من را دوست داشت اما چشماش نگران بود حالا نمیدونم نگران بود من خسته بشم و رهاش کنم یا دلتنگ بچه بود 9 سال بود که جای خالی بچه رو تو زندگیمون تحمل کرده بودیم و حتی حرف زدن راجع بهش هم ممنوع کرده بودیم.سال پیش دیگه دلم طاقت غم چشمای صادق را نداشت پیشنهاد دادم بریم پیش مشاور، صادق آدم سرسختی بود خیلی تلاش می‌کرد و برای خوب بودن حال من خیلی زحمت می کشید وقتی دید دلم میخواد بریم پیش مشاور نه نیاورد، فکر می کرد شاید اینطوری حالمون بهتر بشه.(زن تا کردن لباس ها را تمام کرده و لباس ها را داخل ساک می گذارد و ادامه این جملات را با ذوق می گوید)رفتن پیش مشاور و بعدش هم مراکز باروری روزهای عجیبی رو برامون رقم زد امید داشتیم ولی خب ته دلم هم می ترسیدم این امید واهی باشه. میدونین چیه از شکستن دوباره خودم و صادق می‌ترسیدم اما خب خدا باهام بود و بالاخره درمان‌ها جواب داد و من حامله شدم.گلبهار از همون اول همراه خودش برکت آورد و شادی، انگار صادق شده بود همون جوون عاشق پیشه که با خرید زیر پله و راه انداختن کار خودش دنیا رو بهش دادن. 9 ماه بارداری من پر از اتفاق خوب و خاطره بود. منتظر گل همیشه بهارمون بودیم و من و صادق خیلی رویا داشتیم برای آینده. هنوزم داریما.دیشب تا صبح به همه چیزایی که به گل قشنگم ربط داره فکر می کردم. شاید باورتون نشه اما تا شوهردادن و جهیزیه خریدنشم فکر کردم.زن شروع میکنه به ریز خندیدن و نور محیط کم می شود اما همچنان با خودش آرام حرف می زند. صدای گفتگوی دو نفر در پس زمینه کم کم بلند تر می شود و به گوش می رسد و دو سایه، سایه یک مرد و یک زن با مقنعه که پرستار است واضح و واضح تر می شود)آقا من از شما خواهش کردم همون اولش به خانومتون بگین چه اتفاقی افتاده هی گفتین صبر کنین صبر کنینخانوم پرستار من متوجه منظورتون نمیشم.چیو متوجه نمیشین، خانومتون روزی 2-3 بار زنگ میزنه حال نوزادشو می پرسه. ماها دیگه موندیم چی باید بگیم هر کی هم میره تو اتاقش برای سرکشی و ویزیت سریع میاد بیرون که گیر سوالای خانومتون نیفته.زنگ میزنه حال بچه رو میپرسه؟ ولی من همون 3 روز پیش بهش گفتم بچه نموند!</description>
                <category>nasim</category>
                <author>nasim</author>
                <pubDate>Mon, 22 Nov 2021 01:00:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابای همکلاسیم دزده</title>
                <link>https://virgool.io/@n4sim/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D8%B2%D8%AF%D9%87-ulnzpfj6bd35</link>
                <description>انگار همه میدونستن. حتی ناظم مدرسه یه جوری صبح بهم سلام کرد که انگار میخواست بگه ما خبر داریم نگران نباش. صبح هرکاری کردم تا نیام مدرسه مامان نذاشت. از وقتی مامان و بابا جدا شده بودن من یه هفته پیش مامان بودم و یه هفته پیش بابا. هفته هایی که پیش بابا میموندم اجازه داشتم تا صبح سوسیس سرخ کرده بخورم و برام چیپس میخرید. بعدشم تا خود مدرسه ترک موتور آواز میخوندیم. هروقت هم که میگفتم دلم درد میکنه زنگ میزد مدرسه و اجازم رو میگرفت.اما مامان خیلی مرتب تر از این حرف ها بود. اگر لیوان شیرم رو صبح نمیخوردم خونه جهنم بود، باید مانتو و مقنعه رو شب قبل اتو میزدم و میذاشتم روی مبل و زمان مسواک زدنم حتما 3 دقیقه می شد. ممکن نبود به غیر از دوران پریود مامان باور کنه که واقعا دل درد دارم و بذاره مدرسه نرم و همین کار و سخت می کرد. از بچه ها شنیده بودم اگر آب لیمو، شیر و خامه رو همراه گوجه سبز بخورم حتما اسهال میشم. یه دفعه برای اینکه از امتحان زبان فرار کنم کله سحر بیدار شدم و این ترکیب رو خوردم و بعدشم محض محکم کاری یه قاشق رب و 2 قاشق سرکه هم خوردم و دوباره برگشتم تو تخت.به نیم ساعت نرسید که احساس می کردم دل و رودم داره بالا میاد؛ اما مامان محکم می گفت داری فیلم بازی می کنی. با همون حال بردتم مدرسه و تا پام به مدرسه رسید هرچی تو معدم بود رو بالاآوردم. اون روز تا ظهر تو درمانگاه و زیر سرم بودم و فکر می کردم این یه پیروزیه برای من که دیگه مامان حرف هام رو باور میکنه اما اینطور نبود، مامانم قرار نبود به هیچ کسی اعتماد کنه.امروز هم واقعا دلم نمی خواست بیام مدرسه، مخصوصا دلم نمی خواست سوار ماشین مامان بشم. اگر من مامان و ماشینش رو دیدم حتما بقیه هم دیدن و من دلم نمیخواست دوباره ما رو کسی ببینه؛ میخواستم همه یادشون بره، منم یادم بره. یادم بره مامان رو اونجا و اونجوری دیدم،دوست دارم مامان رو فقط پست میزش تو شرکت یادم بیاد درحالی که به کارمنداش دستور میده، یا وقتی که تو خونه داره تلفنی کارای شرکت رو راه میندازه. من باید مامان رو درحالی یادم بیاد که داره حساب کتاب میکنه چقدر دیگه پول لازمه تا بابا بدهیشو بده، بدهی که بازی بالا آورده بود و به خاطرش چک داده.دیشب تا صبح فکر می کردم و لحظه هایی که به خواب می رفتم کابوس اون لحظه ای رو میدیم که مامان از اون ماشین پیاده شد و رفت سوار ماشین خودش شد. اون لحظه ای که با ناز پلک زد و کمربندش رو باز کرد. هزار بار خواب کفش های نا آشنایی رو دیدم که مامان پاش کرده بود و انقدر قرمز بود چشمم رو می زد.مامان سخت گیر من که نمیذاشت هیچ کاری رو بی خبر از اون انجام بدم از ماشین بابای سارینا پیاده شد. البته قرار نبود من تو اون کوچه باشم. من اون ساعت باید تو کلاس زیست میبودم اما کلاس تشکیل نشد و من دلم خواست تا یواشکی برم سراغ پیتزا فروشی محبوبم و به بابا زنگ بزنم تا اونم بیاد و باهم پیتزا بخوریم. اما مامان دم در پیتزا فروشی محبوبم درحالی از ماشین بابای سارینا پیاده شد که یه جعبه پیتزا دستش بود و لبخند میزد.مامان از این پیتزا فروشی متنفر بود. یادمه دفعه آخری که بابا من رو آورده بود اینجا و مامان باخبر شد 2 ساعت پشت تلفن دعوا کردن و مامان شبونه رفته بود خونه بابا و تلوزیونش رو شکونده بود. از اون به بعد من و بابا قرارهای یواشکیمون رو می آوردیم این رستوران و سعی می کردیم مامان باخبر نشه. اما حالا مامان به پیتزای موردعلاقه من که تو دستشه و به بابای سارینا لبخند میزنه.مامان به بابا میگفت پیتزاهای این رستوران و آدمای توش آشغالن و تو حق نداری بچه من رو ببری به این آشغالدونی اما حالا خودش از این آشغال دونی یه جعبه پیتزا گرفته بود و محکم بغلش کرده بود. حتی دیدم وقتی خواست بذارتش رو صندلی عقب ماشین خودش چند ثانیه چشماشو بست و بوش کرد. با چشمای خودم دیدم مژه های ریمل زده مامانم چند ثانیه رو هم موندن و مامان با لذت بوی پیتزا رو نفس کشید، مطمئنم یکمی از بوی عطر بابای سارینا هم روی جعبه پیتزا مونده بودنمیگم مامان به من یا بابا لبخند نمیزد. مامانم خنده های خوشگلی داره ولی از وقتی که دیگه تصمیم گرفت تو خرابکاری های بابا شریک نباشه و جدا بشه دیگه اونجوری که باید نمیخندید بهش. هروقت هم که احساس می کنه من بابامو دوست دارم به منم نمیخنده. اما به بابای سارینا یه جور خوشگلی خندیده بود. همون شکلی که به دایی مراد خندید وقتی از سربازی برگشته بود یا همونطوری که سر سفره عقد به خواهرزادش خندید و گردنبند طلا رو انداخت گردنش.تازه بیشتر از هرچیزی از کفشای مامان متعجبم. خیلی کم پیش میاد که مامان کفش پاشنه بلند پاش کنه. مامان همیشه باید بدوعه دنبال کارای مختلف به من برسه، به خانواده خودش، حتی بعد از اینکه از بابا جدا شده به خانواده بابا هم میرسه. کار و شرکت هم هست باید با همسایه ی بی خودمون و زن غرغروش بسازه، مراقب رفتارش با مدیر ساختمون هیزمون باشه، تو جلسه های ساختمون نشون بده به عنوان یه زن تنها خطری برای مردهای ساختمون به حساب نمیاد.مامان با کفش پاشنه بلند که از پس این چیزا برنمیاد. کلن هم یه کفش پاشنه سه سانتی مشکی داره که برای جشن ترفیعش تو شرکت گرفته بود و همونو تو همه عروسی ها هم میپوشه. اما کفشی که دیروز پاش بود قرمز بود. کفش تخت های خودش هم تو مشما دستش بود. حتما کفش ها رو بابای سارینا براش خریده. ینی مامان دیگه قرار نیست پابه پای ما بیاد؟ ینی دیگه جاهایی که بابا کم میاره کمکش کنه؟ینی بابای سارینا به همین راحتی مامان منو دزدید؟سارینا خودشم دزده. تا پارسال اونی که با همه بچه ها دوست بود من بودم. مامانم همیشه پیگیری کارای مدرسه و اردوها بود، برامون با تخفیف بلیط سینما و تئاتر می گرفت و بچه ها همیشه دوست داشتن با من دوست بشن و مامانم رو خاله صدا بزنن. اما با اومدن سارینا یهو همه چی عوض شد. حالا بچه ها یه دوست خوشگل تر پیدا کرده بودن که بابای باحالی داشت و ماشین مدل بالاش همیشه تمیز بود. سارینا دوستها و محبوبیت من رو هم دزدیه بود و حالا باباش اومده که یه چیز دیگه از من و بابام بدزده.بابای سارینا خیلی جوونه. یه دفعه مدیر مدسه سارینا رو کلی دعوا کرده بود که چرا با دوست پسرش میاد مدرسه و زنگ زدن تا پدرش بیاد. وقتی بابای سارینا اومد مدرسه، تازه مدیرمون فهمید اون آقا دوست پسر سارینا نیست و باباشه و وقتی از دور میبینیش خیلی خیلی جوون و خوش تیپه.نصف مدرسه عاشق بابای سارینا بودن. بعضی از بچه ها سعی می کردن هی برن خونه سارینا. مامان سارینا خیلی کم به مدرسه می اومد. نیازی نبود آخه. سارینا درس خون بود و مرتب و باباش هم ماهانه پول زیادی به مدرسه میداد و یه جورایی سارینا شده بود نور چشمی مدرسه.همین که صبح و بعد از ظهر هم باباش می اومد دنبالش برای مدرسه کافی بود و دیگه سراغی از مامانش نمی گرفتن شایعه های زیادی بود که مامان و بابای سارینا با هم مشکل دارن یا مامانش مریضه ولی هیچ کسی جرات نداشت جلوی سارینا از این حرف ها بزنه. همه دوست داشتن دوست این دختر باشن پس حرفی نمیزدن که ناراحتش کنه.مامان زنی نیست که اشتباه کنه، همیشه ما اون آدمایی هستیم که اشتباه کردیم و مامان باید بیاد گندکاری های من، بابا یا حتی دایی هام رو جمع کنه. مامان باید بیاد و برای عموم سند بذاره تا از زندان دربیاد، مامان باید بابا بزرگ رو هر هفته ببره شیمی درمانی، مامان باید از کارفرمای دزد بابا شکایت کنه. درسته که وقتایی که با بابا هستم خیلی بهم خوش میگذره اما مامان آدم مطمئن تریه. من عادت دارم مامانم هم همراه من باشه هم جور همه اطرافیانمون رو بکشه، من از اینکه با یه نفر دیگه مامانم رو تقسیمش کنم نگرانی ندارم اما اون یه نفر دیگه نباید بابای سارینا باشه.</description>
                <category>nasim</category>
                <author>nasim</author>
                <pubDate>Mon, 22 Nov 2021 00:58:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک تجربه ی رزینی</title>
                <link>https://virgool.io/@n4sim/%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D8%B2%DB%8C%D9%86%DB%8C-zti1r51ckkas</link>
                <description>یک تجربه ی رزینیشروع کردن کارهای مختلف برای هر کسی دلایل مختلفی دارد. یک نفر از روی جبر و یکی از روی علاقه کاری جدید را یادمی گیرد و شروع می کند. دلایل مختلفی همچون نیاز بازار، درآمد، چشم و همچشمی و ... هم در این شروع و تلاش تاثیر دارند. اما من هنوز متوجه نشده ام کدام یک از این دلایل باعث می شوند تا من هر لحظه تمایل داشته باشم تا کاری جدید یادبگیرم و دل رعنایم هوس تجربه ای جدید کند.یکی از کارهایی که چندی پیش آن را تجربه کرده ام کار با رزین و ساخت زیورآلات رزینی بود. مدت ها بود که تمایل داشتم تا خودم با رزین کار کنم. طبق معمول در اینترنت چرخی زدم و به این نتیجه رسیدم که بدون هیچ کلاسی و با کمی تمرین و تحقیق می توانم از پس رزین و محصولات رزینی برآیم. یک بسته ی کامل از وسایل مورد نیاز را خریداری کردم و چند فیلم آموزشی در اینترنت دیدم. شروع کار با آنچه که فکر می کردم فرق داشت. جای خالی تجربه و مهارت را حتی در آغاز احساس می کردم، اما این باعث نمی شد که من این کار را امتحان نکنم.نصف روز تلاش و مخلوط کردن هاردنر و رزین و هم زدنش با چوب بستنی وقتی نمیتوانستم از دست حباب های ریز داخل محلول خلاص شوم باعث شد تا بفهمم همه چیز به آسانی ویدئوهای موجود در اینترنت نیست. من بار اولم نبود که بی معلم کاری را شروع می کردم پس باید به نتیجه می رسیدم. آن بعد از ظهر من یک دستبند و چند آویز گردنی رزینی ساختم که مثل آکواریومی پر از حباب بود و آنچنان که باید شفاف نبود.بعد از این اتفاق جستجوی بیشتری کردم و فهمیدم قاتل حباب ها حرارت مستقیم بود و برای شفافیت محلول باید دقت بیشتری در مخلوط کردن مواد اولیه به خرج میدادم. اما داستان رزین همینجا تمام شده بود. یک جعبه از وسایل و مواد اولیه جایی در اتاق من یا دیگر اعضای خانواده پنهان شده است و من هربار که فیلم یاد هندستون میکند یاد حرارت مستقیم و حباب می افتم و می فهمم آنقدرها هم دلم برای این تجربه ی تقریبا ناموفق تنگ نشده تا دوباره به سراغ دردسرش بروم.من از تجربه کردن نمی ترسیدم و احتمالا الان هم نمی ترسم. من از یادگرفتن با معلم یا بدون او هم هراسی ندارم. شاید خیلی به استقبال ریسک نروم اما آموختن را خیلی شامل قوانین و قائد فعالیت های ریسکی نمی دانم و احتمالا داستان های زیادی از کارهای مختلفی دارم که فقط آن ها را تجربه کرده ام.تو پست بعدی می خوام راجع به دستبندهای دوستی و پول درآوردن براتون بگم اگر دوست دارین بخونیدش، همراهم باشین.</description>
                <category>nasim</category>
                <author>nasim</author>
                <pubDate>Fri, 29 Oct 2021 17:45:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بشقاب اضافه</title>
                <link>https://virgool.io/@n4sim/%D8%A8%D8%B4%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B6%D8%A7%D9%81%D9%87-an358ysc5dll</link>
                <description>فرودگاه امام خمینی بیش از حد سرد و دلگیر بود. فیروزه فکر می کرد این ساعت ها مسافران بیشتری در فرودگاه باشند اما خبری از مسافران زیاد و شلوغی فرودگاه مثل آن چیزی که همیشه در فیلم ها می دید نبود. از بین تک و توک مسافری که به صورت پراکنده در سالن انتظار می دید بیش از هر چیزی جوانی آنها چشمش را می گرفت. فیروزه سعی می کرد خود را آرام کند و به تنها بودن و فاصله ی سنی چشمگیرش با این جوان ها فکر نکند.این دومین سفر فیروزه به خارج از کشور بود. اولین سفر او همان فرانسه ای بود که با پدر و مادرش و دایی محسن و زند دایی سهیلا وقتی 10 سالش بود رفته بودند. همان سفری که زن دایی یک عروسک زشت و تاس برای فیروزه خرید و پدرش کیف پولش را گم کرد. این تنها باری بود که فیروزه طیاره ای را از نزدیک دیده بود و همین تنها سفر خارجی اش مایه ی فخر و مباهات فیروزه بین دوستانش بود.فیروزه از آن سفر یک ست ظروف آشپزخانه ی پلاستیکی هم به یادگار آورده بود و وقتی همه ی بچه ها روی پله های جلوی در خانه ی فیروزه اینا بازی می کردند این ظروف هم از گنجه در می آمد تا فیروزه یک دل سیر پز ظرف هایش را بدهد.اگر شانس می آوردند و آقاجان فیروزه دیر از حجره بر می گشت و فیروزه هم سر کیف بود، برای دیگر دخترهای محله از طیاره و ابرها می گفت، از زنهای پاریسی با لباس های زیبا و ماتیک های پررنگشان و یا راجع به عروسک زیبا و چشم آبی که پشت ویترین یکی از مغازه ها دیده بود و به دلیل اینکه آقاجانش کیف پولش را گم کرده بود نتوانسته بود آن را بخرد، تعریف می کرد.فیروزه در دل می دانست اگر کیف پول آقاجانش هم گم نمی شد آن عروسک چشم آبی برای او نمی شد اما دلیلی نداشت دوستانش هم این را بدانند. تا سال ها فیروزه تنها خارج رفته ی مدرسه ی دانش بود و جوری از کوچه و خیابان های پاریس حرف می زد که انگار تا ده سالگی در کوچه های پاریس و پای ایفل خاک بازی می کرده و حالا به اجبار در بین این غربتی های خارج ندیده مجبور به گذران روزهاست.از اولین و تنها سفر فیروزه به خارج از کشور حالا 45 سال می گذرد. در این 45 سال فیروزه چندباری شاه عبدالعظیم و یکی دوباری پابوس امام رضا رفته و بعضی شهرهای شمال و جنوب کشور را دیده اما با قطار و اتوبوس و سواری و تنها باری که طعم سواری گرفتن از طیاره را چشیده برای همان روزهایی است که فکر می کرد خارج فقط همان پاریسی است که در تمام طول سفر در خانه ی یکی از شرکای آقاجانش چند روزی ماندند و یک بار هم ایفل را از نزدیک دید و بوی یک شیرینی پاریسی هوش از سرش برد، اما چون آقاجانش کیف پول به همراه نداشت نتوانست برایش شیرینی بخرد.حالا بعد از 45 سال دوباره قرار است سوار هواپیما شود و کنار برج ایفل بوی شیرینی را نفس بکشد و این بار خودش پول دارد که هم برای خودش خرید کند و هم حواسش هست که کیف پولش گم نشود.در تمام سالهای بعد از مدرسه و زمانی که همه ی دخترهای هم سن و سال فیروزه کم کم ازدواج می کردند فیروزه فکر و ذکرش رفتن از ایران بود. آقاجان فیروزه که اگر می فهمید همچین چیزی در سر فیروزه می گذرد سرش را بیخ تا بیخ می برید، فکر می کرد فیروزه به خاطر شرم و حیای زیادی اش خواستگارها را به خانه راه نمی دهد و از اینکه همیشه مشغول درس و بحث فرانسه بود به دخترش افتخار می کرد.فیروزه هنوز اولین کتابچه ی لغت فرانسه ای که از انقلاب خریده بود را داشت و در آن صبح سرد زمستانی وقتی منتظر بود تا شماره پروازش اعلام شود مشغول مرور لغاتی بود که سالها آنها را با خود تکرار می کرد.بعد از فوت پدر فیروزه همه ی کارهای حجره را دایی محسن انجام می داد، ولی چون سواد درست و درمان نداشت نامه ها مخصوصا نامه های خارجی به دست فیروزه می رسید و لیست فرش های سفارش داده شده را فیروزه به فارسی و با خط درشت روی کاغذ می نوشت و برای دایی محسن می فرستاد.دایی محسن که هیچ خوشش نمی آمد فیروزه در کار و بار حجره دخالت کند به شرطی رتق و فتق امور رو به دست گرفته بود که زن وارد حجره اش نشود و پشت دخل نیاید و مادر فیروزه از ترس اینکه دست تنها از هیچ کاری برنیاید پذیرفته بود و فیروزه هم که خیلی کاره ای نبود. بی اینکه نظری از فیروزه بپرسند دایی محسن همه کاره ی حجره ی پدری شده بود و فیروزه مترجم بی جیره و مواجب.فیروزه بیست و چند ساله بود که نامه ای به دستش رسید، خط خوش نویسنده ی نامه و لغات زیبایی که برای سفارش فرش ها به کار برده بود فیروزه را شیفته ی خود کرد. این نامه بعد از ترجمه راهی گنجه نشد و جای خود را کنار عروسک زشت و کچل و ست ظروف آشپزخانه در کمد فیروزه پیدا کرد. فیروزه گه گاهی به بهانه ی اینکه سفارش واضح نیست یا به نظر نامه مشکلاتی دارد به نامه های رسیده از نویسنده ی خوش خط پاریسی جواب هایی می داد.فیروزه سعی می کرد از این مشتری خوش خط دوستی برای خود دست و پا کند و این نامه ها تنها راه ارتباط آنها بود و راستی هم باعث دوستی فیروزه با مشتری پاریسی ای شد که هر سال نزدیک نوروز همراه نامه اش یک کارت پستال برای فیروزه می فرستاد و فیروزه برای جبران لطفش قبل از ژانویه تبریک کریسمس می گفت.دایی محسن که مرد و حجره که فروخته شد، زن دایی سهیلا تا توانست از اموال آقاجان فیروزه که به نام دایی بود برد و مادر فیروزه هر روز دو بشقاب سر سفره میگذاشت و برای شوهر و برادر مرحومش هم شام و ناهار میکشید و کم کم از دنیای آدم های زنده به آغوش ارواح رفتگان پناه برد. فیروزه که درک نمی کرد چرا مادرش برای آدم هایی که خیلی دوستش نداشتند انقدر شکسته شده است از این کارهای مادرش ناراحت می شد. آدم هایی که برای شناختن زن های زندگی شان تلاش چندانی نکرده بودند و بعد مرگشان حداقل برای فیروزه چیز زیادی عوض نشده بود اما برای مادرش خیلی چیزها عوض شد. برای فیروزه سخت بود که در 52-3 سالگی تنها خویش نزدیکش را به آسایشگاه بسپارد اما کار دیگری از دستش برنمی آمد.بعد از رفتن مادر از خانه فیروزه بهانه ای برای ماندن نداشت و تمام ریسمان هایی که به دست و پایش بسته بود حالا رها شده بودند و فیروزه دوباره دلش هوای رفتن از ایران را کرده بود. هنوز هم مثل ده سالگی بوی شیرینی پاریسی شکلاتی ای که آقاجان پول خریدش را نداشت توی دماغ فیروزه می پیچید و هنوز هم مشتری پاریسی نوروز به نوروز برایش کارت پستال می فرستاد.شماره ی پرواز که از بلندگوی سالن خوانده شد فیروزه چمدان سنگین از زعفران و پسته و آجیلش را به سختی بلند کرد و با شوق به سمت طیاره راه افتاد. برعکس دفعه ی قبل که تا خود طیاره انقدر دویده بود و بالا و پایین پریده بود که آقاجانش با ویشکون ساکتش کرد و آخر سر طیاره را از پشت هاله ای از اشک دیده بود، این بار این غول آهنی جلوی چشم هایش واضح واضح بود. این بار اگر دلش هم می خواست خیلی نمی توانست راحت بالا و پایین بپرد و حرکاتش کند تر از آنی بود که لازم باشد کسی با ویشکون آرومش کند و حتی حوصله ی جوان های توی صف هم بگی نگی از این کندی سر رفته بود.فیروزه صندلی اش را که پیدا کرد و از بسته شدن کمربندش مطمئن شد آرام گوشی موبایلش را درآورد و به آخرین ایمیلی که برای مشتری پاریسی ارسال کرده بود نگاهی انداخت. مژده داده بود که امسال قبل از سال نو پاریس خواهد بود و کارت پستالش را خودش تحویل می گیرد و جواب گرفته بود بی صبرانه منتظر است.پیاده شدن از طیاره، تحویل گرفتن بارها و پیدا کردن در خروج برای فیروزه چند ساعتی زمان برد اما اینکه میدانست مشتری خارجی جلوی یکی از این درها منتظر اوست خوشحالش می کرد. در حالی که چشم می چرخواند تا پیرمردی هم سن و سال خودش که فقط چند عکس کم کیفیت از او را دیده بود را بشناسد پسر جوانی را دید که مقوایی در دست داشت و روی آن نوشته شده بود فیروز خانم خوش آمدید.فیروزه با خنده به پسرک گفت: &quot;فیروز باباته پدر صلواتی اسم من فیروزست&quot; پسر جوان که از لفظ پدرصلواتی خیلی چیزی دستگیرش نشده بود با فارسی دست و پاشکسته از فیروزه خواست که همراهش برود. فیروزه که سال ها فرانسه خوانده بود برای همچین روزی شروع کرد به صحبت با پسرک و سراغ مشتری پاریسی را گرفت.پسرک با کمی تته پته گفت پدربزرگش منتظر فیروزه خانم بوده است اما الان خیلی حالش خوش نیست بهتر است فیروزه به هتل برود و تا بهتر شدن حال مشتری پاریسی صبر کند.فیروزه که نمی توانست حرف های پسرک را راحت درک کند اصرار کرد تا او را پیش پیرمرد ببرد و ای کاش اصرار نمی کرد. هر لحظه که به قبرستان نزدیک تر می شدند فیروزه بیشتر دلش مچاله می شد. بالای سنگ قبر مشتری پاریسی که رسیدند یک هو دلش شیرینی خوش بوی فرانسوی خواست، از همان هایی که آقاجانش می گفت پولش را نداشت بخرد و وقتی برای بار دوم پایش به فرودگاه رسید خودش دوتا خریده بود.دوتا شیرینی را از توی کیفش درآورد و روی دو بشقاب گذاشت، مثل روزهایی که مادرش دو بشقاب اضافه سرمیز می گذاشت. از کار خودش تعجب کرد، انگار او هم مثل مادرش عادت داشت برای مردهایی که خیلی نمی شناسد بشقاب اضافه بگذارد.</description>
                <category>nasim</category>
                <author>nasim</author>
                <pubDate>Thu, 11 Feb 2021 16:28:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غرق در رویا</title>
                <link>https://virgool.io/@n4sim/%D8%BA%D8%B1%D9%82-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-sbigmxc23ipd</link>
                <description>چند روز پیش تو فضای اینستاگرام و صفحه ی یه بنده خدایی حرف کمپر بود و سفر باهاش و ... .امروز تو توییتر دیدم یکی توئیت کرده میخواد بره رشت زندگی کنه تو یه خونه ویلایی قدیمی نزدیک میدون شهرداری.تا به حال نه کمپر داشتم و میدون شهرداری رشت رفتم، اما از بعد از ظهر یه لحظه هم فکر کمپر و میدون شهرداری رهام نکرده.که مثلا کمپرم رو تجهیز کنم، تا جا داره وسایل سبک و راحت و لازم رو جمع کنم . همراه پایه و آروم و عزیز داشته باشم به خاطر اینکه هم از تنهایی بدم میاد و هم ازش میترسم. کمپر که تجهیز شد راه بیفتیم سمت رشت.نمیدونم الان هوا چطوره ولی تو رویای من هوا مه آلوده و خنک، نمه بارون بعضی وقت ها شیشه ماشین رو تر میکنه و بوی خاک بارون خرده هی مشامم رو پر می­کنه. وسط راه نزدیک جنگل توقف داریم. بساط نیمرو رو آماده میکنم و روی هیزم تخم مرغ ­ها رو سرخ می­کنم. کره قطعا بهش اضافه میشه و کمی نمک و فلفل. حتی الان می تونم بوی فلفلی که سابیده میشه و روی تخم مرغ ها میریزم رو احساس کنم.تیکه های نون سنگکی که داریم رو روی آتیش گرمش می کنم و یه گوجه خرد میکنم. لیوان­ ها رو از چای داغ آتیشی پر میکنم و یه صبحونه ی آروم رو میخوریم. هیچ عجله ای برای رسیدن نداریم. مقصد همین مسیره و لذت بردن ازش، لذت بردن از جزئیاتی که می­تونه حال مارو خوب بکنه. یکی دوساعتی با عطر بارون مست میشیم و من کتاب می خونم. شاید چند دقیقه ای ویدئو ضبط کنم و بعد راهی می­شیم.به رشت که می­رسیم باید بریم سراغ محل اقامت ولی خب کمپر انقدر خوب هست که اگه خونه هم پیدا نکنیم میشه یه هفته ای تو کمپر موند و مشکلی نباشه. اما از شانس خوبمون یه خونه ­ی قدیمی حیاط دار پیدا می­کنیم. خونه تر تمیزه و هیچ مشکلی نداره. تو حیاطش باغچه و حوض داره و یه تاپ گنده. پنجره های بزرگ داره که میشه راحت نشست لب پنجره، یه لیوان نوشیدنی داغ خورد و نم نم بارون رو نگاه کرد.اینا همون حداقل هایی هست که دلم براشون لک زده. این روزهایی که کرونا روی لحظه لحظه ی زندگیم تاثیر گذاشته و باعث شده برای یه زندگی نرمال دل تنگ باشم. هر لحظه به این فکر می کنم که اگر کرونا نبود الان چی کار می کردم. مثلا اگه الان کرونا نبود این بعد از ظهر جمعه احتمالا تازه از خونه ­ی مادربزرگم برگشته بودیم خونه. شاید صبح یه سر به چندتا فروشگاه می زدم که شال و روسری و لباس بگیرم چون شدیدا به لباس جدید احتیاج دارم و از ترس کرونا 5 ماهی هست که سراغ خرید نرفتم.شایدم دیروز کلی فروشگاه گردی کرده بودم ناهار یا شام رو بیرون می­خوردیم. با بستنی و یخ در بهشت خودمونو خفه میکردیم و هزارتا خرت و پرت می­خریدم. اما الان که درگیر کرونا هستیم از پشت ال­ سی­ دی گوشیم شال و روسری انتخاب می­کنم و هی میگم نکنه این به من نیاد، اینجا که امکان تعویض نداریم برا خریدامون و دوباره بی­خیال خرید می­شم و میشینم پشت لپ­تاپم تا کار سرمو گرم کنه و کمتر به این لحظه­ ها فکرکنم.</description>
                <category>nasim</category>
                <author>nasim</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2020 22:57:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دست دادن</title>
                <link>https://virgool.io/@n4sim/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-qoogaqjo1c8m</link>
                <description>5 سالگی آب­نبات نارنجی شیرینش را کنج لپش قایم کرد و شروع کرد به دویدن، به سر کوچه نرسیده بود که سرفه ­اش گرفت. آب­نبات خیس و چسبناک روی آسفالت نرم افتاد و اشک، چشمانش را پر کرد. پشت پرده­ ای از اشک دیگر آب نباتش را ندید.10 ساله بود که معلم مهربان و قدکوتاهشان که همیشه زیر چادر مشکی­ اش روسری گلدار سرمی­ کرد یک دفعه دیگر نیامد. هر روز با همکلاسی ­هایش پشت در قهوه­ ای و بدرنگ اتاق معاون مدرسه صف می­ کشیدند تا جواب­های سربالا بشنوند و به تلافی­ اش لج معلم جدید را بیشتر دربیاورند. آخر سال پایین هر برگه ­ی امتحانی می­ نوشتند برسد به دست خانم میرزایی.18 – 19 سالگی وقت رفتن به دانشگاه بود آن هم راه دور و شهرستان. هنوز به طبقه ­ی دوم تخت آهنی و زنگ زده، بالش بد بو، اتاق ته راه­رو خوابگاه، سروصدای هم ­اتاقی ­ها و خروپف­ های الکی عادت نکرده بود که پیغام رسید پدرش سکته کرده. تمام راه تا خانه در اتوبوس کنار بچه ­ی نق­ نقوی یک زوج میان­سال خدا خدا کرد پدرش بماند، اما اتوبوس به شاه ­عبدالعظیم نرسیده پدر رفت و حسرت دیدن چشم­هایش را بر دل او گذاشت.درسش تمام شده، نشده مهاجرت کرد. سعی می­ کرد صدای توی سرش را نشنیده بگیرد و به دیدن دوباره ­ی دوستداشتنی­ های زندگی ­اش امیدوار باشد. خود را محکوم کرده بود به ساختن، به گرفتن مدرک، تشکیل خانواده، داشتن کار و زندگی.اینطور نبود که به نداشتن­ ها، نبودن­ ها و از دست دادن­ ها عادت کرده باشد، حتی ته دلش می­ دانست لیست هرآنچه که دیگر نخواهد داشت حالا حالاها باز می ­ماند، احتمالا تا آخرین لحظه ­ی عمرش اما ترجیح می­ داد به ­دست آورد و از دست دهد به جای اینکه اصلا نداشته باشد. اگرچه تلخ اما این را ترجیح می­ دهد.</description>
                <category>nasim</category>
                <author>nasim</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2020 17:32:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهاجرت</title>
                <link>https://virgool.io/@n4sim/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-egoaaxlhdpdc</link>
                <description>مهاجرت با چند جمله ­ی الکی تو جمع هم­دانشگاهی­ ها شروع می­ شود. همانجایی که از حقوق و راحتی زندگی فلانی که در کانادا زندگی می­کند و آنقدرها هم باهوش و باعرضه نیست حرف زده می­شود و این کلمه ­ی 6 حرفی فکرت را مشغول می ­کند.بالاخره به سرت می­زند و کلاس زبان ثبت نام می­ کنی، یواشکی مدارکت را می­فرستی دارالترجمه و شب تا صبح خوابت نمی­ برد و می­ گویی اصلا این همان تیر در تاریکی است و من که می­ دانم نمی­ شود.مهاجرت از همان روزهایی شروع می ­شود که کلاس زبان جایگزین همه چیز حتی باشگاه و کلاس نقاشی می­شود و کم­ کم به مدیرت می­ گویی می­ خواهی مدتی کار نکنی و تا چند ماه آینده به دنبال نیروی جدید باشد.مهاجرت همان وقتی رنگ می­ گیرد که دم در سفارت در دلت نذر می ­کنی اگر همه چیز درست پیش برود 500 تومان به حساب محک بریزی و مهمانی ­های دوستانت شروع می­ شود. دوستانت می ­دانند که یادگاری­ هایشان باید جمع ­وجور و سبک باشند تا همراهت ببری و دسته جمعی یک پلاک طلا می­ گیرند و یک ویدئو از عکس­ها و ویدئوهای یادگاری برایت درست می­ کنند تا فقط چند گیگ از بارت را اشغال کنند.مهاجرت با بغل­ های محکم و اشک­های ریز ریز شروع می­ شود. مهمانی­ های خانوادگی که برادرت را آنقدر محکم بغل می گیری که صدای استخوان­ هایش را می­شنوی، با خواهرزاده­ا هزارتا سلفی می­گیری و یکی از تسبیح های پدربزرگت را یادگاری برمی داری.مهاجرت عطر سبزی­ های خشک مادرو نصیحت ­های پدر را دارد. تلخ ترین صدای این روزها صدای پنکه ­ای است که روی میز ناهار خوری تندوتند سبزی­ پلو و سبزی کوکو خشک می­ کند و مادری که دلش راضی نیست و گوشه­ ی چشمش اشک جمع می ­شود. مادری که روزی 5بار به عمه و خاله پای تلفن می­ گوید: (دست شما درد نکنه ولی نمی­تونه ترشی ببره، چمدونش برای رومیزی و یه بسته شکلات دیگه جا نداره، اصلا این بچه نبات نمی­ خوره.)مهاجرت همان لحظه ­ای جدی می ­شود که باید این همه سال زندگی را در دوچمدان جمع کنی و مراقب باشی هیچ خاطره ­ی مهمی را فراموش نکنی. باید 30 کیلو خاطره را از بین خروار خروار زندگی جدا کنی، جوری تاکنی که چروک نشوند و در چمدان سبز بگذاری. همان چمدانی که برای سفر مکه ­ی پدر و مادرت خریده شد ولی هیچ وقت استفاده نشد و هی توی دلت می­ گویی چرا برای سفر به مکه باید چمدان سبز چمنی با راه­های بنفش می­خریدند و رویش درشت اسمشان را با غلط­ گیر می ­نوشتند.قسمت دردناک داستان همان لحظه ­ای است که چشمت را روی وسایلت می ­بندی، کتابهایی که از دستفروش­های انقلاب خریده ­ای، گلدانی که در اولین سفر مجردی­ ات فروشنده دولاپهنا بهت فروخته و کتانی ­های سفیدی که هم­کلاسی ­های سال آخر دبیرستان رویش یادگاری نوشته ­اند. همه را جعبه م ی­کنی، یا می­فروشی­ شان و یا راهی انبار می شوند.مهاجرت با شوخی­ های لوس دختر دایی و پسر عمه در فرودگاه تکمیل می­ شود که (نمیشه من تو چمدونت جا بشم منو ببری، اونجا یه شوهر پولدار خارجی برام پیدا کن خودم میام ور دلت) و هزار جوک بی­مزه ­ای که گفته می­ شود تا این بغض لعنتی سر باز نکند اما اولین صدایی که از بلندگوی فرودگاه شنیده می­ شود آخرین صدایی است که بالاخره اشکت را درمی ­آورد.</description>
                <category>nasim</category>
                <author>nasim</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2020 17:15:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کشاورز باشکوه</title>
                <link>https://virgool.io/contentfapub/%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%87-itmh8ieec9g4</link>
                <description>تا به حال به این فکر کرده اید کدام خیابان و محله را دوست دارید؟خیلی ها به محله های قدیمی که در آن به دنیا آمده و دوران کودکی خود را در آن گذرانده اند عشق می ورزند. کوچه و محله ای که در آن مدرسه می رفتند و لخ لخ کنان و درحالی که کوله پشتی شان را روی زمین می کشیدند تمام راه مدرسه تا خانه را سربه سر همکلاسی هایشان می گذاشتند و به این مسیر ارادت خاصی دارند.خیلی وقتها آدم ها عاشق خیابان و خاطراتشان می شوند. در یک خیابان با یار قدم زده اند یا فلان کافه در بهمان خیابان پاتوق بعد ازظهرهای بعد از دانشگاه بود. بالاخره هرکسی به بهانه ای عاشق عصرهای ولیعصر یا صبح های کوچه پس کوچه های امیرآباد می شود. عاشق بهارستان یا شلوغی بازار بزرگ، کم نیستند آدم هایی که کوچه های یافت آباد و نازی آباد را پی خاطراتشان می گردند و یا هنوز هم دوست دارند با آزادی عکسی بگیرند.در این میان من هم عاشق بلوار هستم، کدام بلوار!! بلوار کشاورز دیگه.هرچه که گشتم برای عشقم دلیلی پیدا نکردم من کشاورز را به خاطر خودش دوست دارم نه به واسطه ی دلیلی، نه درآن محدوده درس خوانده بودم و نه حتی خیلی گذرم به کشاورز دوست داشتنی می افتاد ولی من مثل دل داده ای قدیمی تا اسم بلوار را می شنیدم و تا قرار بود وارد بلوار شوم خوشحالی یواش می دوید زیر پوستم.برای خودم هم عجیب بود و هم جالب که بین این همه محله، بین هزاران کوچه و خیابان چرا کشاورز؟ مثلا اگر عاشق آن تجریش هزار رنگ و زیبا و شلوغ می شدم هم صدها دلیل داشتم و هم هزار خاطره شیرین و دوست داشتنی یا مثلا همین نارمک و ونک که محل سرگردانی های سالهای دانشجویی بود و جان می دهد برای خاطره بازی.یادم می آید چند سال پیش که شروع کردم به گشتن دنبال کار هم زمان در 2 شرکت قبول شدم، یکی حد فاصل میدان و چهار راه ولیعصر و دیگری ...دیگری در قلب بلوار کشاورز، بی هیچ حرف دیگری کشاورز برنده شد و یک سال و نیم من هر روز از پنجره ی کنار میزم درخت های بلوار را دید میزدم و دلم برای پارک لاله ضعف می رفت. برف نشسته در پیاده روهای کشاورز جانم را می پاییدم و برگ های زرد شده درختانش را می شمردم، هر روز از این منظره عکس می گرفتم مثل عاشقی که می خواهد تغییرات معشوق را از دست ندهد، این قاب من را از واقعیت ها برای چند ثانیه دور می کرد.کشاورز برای من مرکز ثقل جهان بود می دانستم از بلوار تا تئاتر شهر چقدر فاصلست یا تا کافه نادری چقدر راه هست، میدانستم بلال فروش رو به روی پارک چه ساعتی بساط می کند و چه ساعتی از بلوار راه بیفتم به موقع به نشر چشمه می رسم فاصله بلوار تا کلیسای هفت تیر را حفظ کرده بودم.این همه بلوار در این شهر درندشت است و هر وقت به کسی میگفتم می خواهم بروم بلوار و او می پرسید کدام بلوار گویی تیری در قلبم فرو کرده اند که یعنی چی کدام بلوار؟! مگر می شود بلوار دیگری را غیر از کشاورز به رسمیت شناخت ؟؟! کافه هایش هرچند که کم اند و کم بضاعت، سینما بلوار یا حتی همان هتل بلوار با اینکه  قدیمی اند نشان از اصالت دارد. به نظرم لذت زیادی دارد صبحانه خوردن در رستوران کافه بلوار وقتی پشت پنجره نشسته ای و برف، بلوار کشاورز را سفیدپوش کرده .تعصب و علاقه ام به بلوار به همینجا ختم نمی شد و کافی بود کسی از شاخص آلودگی هوا و یا نا تمام ماندن پروژه مترو بلوار حرفی بزند تا با روی دیگر من هم ملاقات کند. اجازه نمی دادم این گستاخی مخاطب به پایان برسد و سینه سپر می کردم گویی که پشت سر شیرین نزد فرهاد بد گفته باشند به قول صالح علا حوصله ام از این همه پی معشوق بودن خسته نمی شد.آن روزها لیوان قهوه ام را که دستم می گرفتم و به لبه پنجره تکیه می دادم گویی بلوار کشاورز متعلق به خود خود من بود و من برای چند ثانیه اختیاردار این زیبای پرشکوه هستم.از پشت بخار بلند شده از لیوان آدم هایی را که در بلوار من راه می رفتند را می شمردم و آرزو میکردم دلشان حتی شده برای چند لحظه به قائده ی پیاده روی از ولیعصر تا بیمارستان خالی غم باشد و پر از شادی. اصلا شاید در این فاصله غم مسیرش را گم کرد خدا رو چه دیدی!!یک بار امتحان کنید، فرقی نمی کند تنها یا با دوستی، یاری یا رفیق گرمابه و گلستانی دست در دست وارد بلوار شوید. صبح زمستانی باشد یا عصر پاییزی، در بلوار کشاورز باشکوه قدمی بزنید، در هر فرعی چند دقیقه تامل کنید و درکافه ای یا کنار دکه ای خود را به یک نوشیدنی داغ مهمان کنید. درو دیوار ها را ببینید سنگ فرش وسط بلوار آن تکه فرش های جاساز شده بین آسفالت پیاده روها، توریست هایی که بی هیچ توجهی فقط می گذرند را ببینید. قرار نیست اتفاق فوق العاده ای بیفتند همین جریان ساده ی زندگی همین آرامش سیال حالتان را خوش می کند. قول می دهم تا به ولیعصر نرسیده عاشقش شوید.</description>
                <category>nasim</category>
                <author>nasim</author>
                <pubDate>Thu, 23 Jan 2020 01:46:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید بنویسم که چرا می نویسم</title>
                <link>https://virgool.io/contentfapub/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%DA%A9%D9%87-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-jzcpmpbonzl5</link>
                <description>باید بنویسم که چرا می نویسم. طبق معمول این قلم از عقل فرمان نمی برد بیشتر تابع فرمان دل است و الان دلم میخواهد راجع به آرزوهایش حرف بزند. از خودم میپرسم چه شد که فکر کردم کلمه را میشناسم و دوستش دارم، در لحظه سوار ماشین زمانم میشم و به گذشته های خیلی خیلی دور سفر می کنم. خیلی دلم میخواست بگویم در ۴ سالگی الفبای فارسی را از بر بودم و همیشه یک نسخه دیوان سعدی زیربالشم بود، ولی نبود. مثل هر آدم خیلی معمولی در ۷_۸ سالگی کلمه را شناختم. قبل ترها مادرم و دوست و آشنا اندک تلاشی در جهت تبدیل من به یک فرهیخته ی کوچک کرده بودند. یک شعر از دکتر شریعتی حفظ بودم و کل کتاب های حسنی را و هر وقت مهمان داشتیم بنده جهت شیرین کاری باید چند شعری میخواندم تا مهمانها از قدرت کلمات ۴ شاخ بمانند اما همان موقع هم فکر نمیکردم حالا که برای خودم کلماتی دارم مجهز به معجزه ای هستم. روز و ماه و سال میگذشت و خیال پردازی هایم حرف و کلمه می شد و روی تن کاغذ جان می گرفت و انشاهایی می نوشتم پر از مبالغه. واقعیت و خیال را به هم می بافتم تا هجده، نوزده یا بیستی بگیرم و بعدش ... دیگر بعدی نداشت. همان وقت ها بود که کلمه فقط در اولدوز و کلاغ ها و داستان های حسنی معنی نداشت. به کتابخانه‌ی خاله ی بزرگ ترم راه پیدا کرده بودم و چرخ بازیگر، پیمان، دریاچه ی شیشه ای من را به دنیای جدید خود راه دادند. از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان تا دلتان بخواهد کتابهای فهیمه رحیمی و میم معدب پور هم خواندم کلمه در این کتاب ها هم مفهوم دیگری داشت. ۱۰ تا کتاب میخواندم و شاید ۱۰۰ کلمه می نوشتم، دیگر مهم نبود چه می نویسم انشای امتحان دوستم یا نامه ی عاشقانه ای که میخواهد به فلانی بدهد، من فقط می نوشتم. در این میان زور آدمهایی که خانم مهندس صدایم می کردند بیشتر بود من مدیر مدرسه میخواندم و با گنجینه ی ژول ورن سرگرم بودم اما مدرسه داشت از من مهندس می ساخت. و من مهندس شدم. کلمه شکست نخورد فقط خودش را پنهان کرد تا به وقتش. وقتش سالها بعد بود نه آن سالهایی که نوشتن دلنوشته مد شده بود و دفترها و صفحه ی فیس بوکمان پر از کلمات آشنا و غریبه بود. وقتش روزی بود که فهمیدم کلمه دنیاهای مارا آشتی می دهد. بگذارید یک خاطره برایتان تعریف کنم، بیست و یکی دوساله بودم و درگیر روزمرگی های یک دانشجوی برق که دوست دوران مدرسه ام با پیشنهادی جذاب به سراغم آمد. بی هیچ مقدمه ای پرسید نسیم می نویسی برامون ؟ یادمه تو خوب می نوشتی. اینکه از انشای چاپ شده در کیهان بچه ها من را به خاطر داشت یا آن نامه های مذکور نمیدانم، مهم این بود که من و کلماتم را به خاطر می آورد. از من خواست برای سایتشان تولیدمحتوا کنم. خب محتوا را که تقریبا می دانستم چیست تولید هم که تکلیفش روشن است، ولی دقیقن باید چه می کردم ؟! قیافه ی کسی که همه چیز را می داند به خود گرفتم و گفتم قبول، میدانم ندانسته قبول گفتنم اشتباه بود ولی باور کنید اشتباه شیرینی بود. برای اینکه بفهمم دقیقا چه چیزی را قبول کرده ام به خانه و اینترنت پناه آوردم و فهمیدم اولین شغل رسمی ام را با حقوق و مزایا پیدا کرده ام. بچه که بودم عزیزی میگفت از نوشتن که پول در نمی آید فقط دلم میخواست آن عزیز را پیداکنم و تصویر اولین متنم به همراه اولین واریزی ام را برایش بفرستم شاید یادمیگرفت که بی تخصص نظر ندهد. کلمه قرار بود دنیاها را باهم آشتی دهد در یک دستم قلم و در دیگری پرچم سفیدی بود و می نوشتم، متن هایی می نوشتم که آدم هایی که حتی یک کلمه از برنامه نویسی نمیدانستند بفهمند طراحی سایت چیست و به چه کارشان می آید با پیام صلح آمده بودم، صلح بین فروشنده و مشتری اش. پروژه که تمام شد یک چیزی از زندگی ام کم شد نه منظورم پولش نیست منظورم لذت نوشتن بود. من از نوشتن فقط خوشم نمی آمد بلکه بخش حیاتی از مغزم با نوشتن زنده بود، پس دنبال بهانه گشتم تا باز هم بنویسم. اما همه ی این نوشتن ها بی چارچوب و قائده بود، کُمِیتَش می لنگید. رفتم که یاد بگیرم سخت هم بود فکر کن چندسالی برای خودت یک کاخ ساخته ای حالا فهمیدی سقف و ستونش به قائده نیست و عنقریب سرنگونیست. این کلاس و آن کارگاه، این کتاب و آن مقاله، فلانی که خوب می نویسد، همان دوستمان که سردبیر مجله است هر کدام یادم دادند کلمه می تواند چه معجزاتی داشته باشد. دست تقدیر بود یا چرخش فلک، کار روزگار بود یا هرچه دیگر در یکی از روزهای پاییز امسال برایم دعوتنامه ی هاگوارتز آمد، مدرسه ای پر از جادوی قصه. این زمستان همان فرصتیست که منتظرش بودم، جماعتی دور هم جمع می شویم و محو قدرت محتواییم، آقای طریقت، استادمان را می‌گویم اصراری نمیکند که پادشاه بودن محتوا را روزی سه وعده به خورد مغز بیچاره ما بدهد وقتی ندانیم محتوا به چه کارمان می آید اصلا پادشاه هست که هست چه فایده ای دارد این پادشاه نامدار. آقای طریقت از فتوحات این پادشاه برایمان تعریف می‌کند، ذهن های تشنه‌ی مارا با قصه سیراب می‌کند و راه و رسم شنیدن و نوشتن را یادمان می‌دهد. من هری پاتر هستم و در مدرسه ی جادو یاد میگیرم قلم را که بچرخانی و فلان وِرد را بگویی مرز بین واقعیت و خیال از بین می رود.</description>
                <category>nasim</category>
                <author>nasim</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jan 2020 19:41:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>