<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های n_f_khosroshahi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@n_f_khosroshahi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 10:00:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/53761/avatar/VB1oZq.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>n_f_khosroshahi</title>
            <link>https://virgool.io/@n_f_khosroshahi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>كسي يه دكمه pause اضافه داره به من قرض بده؟</title>
                <link>https://virgool.io/@n_f_khosroshahi/%D9%83%D8%B3%D9%8A-%D9%8A%D9%87-%D8%AF%D9%83%D9%85%D9%87-pause-%D8%A7%D8%B6%D8%A7%D9%81%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B1%D8%B6-%D8%A8%D8%AF%D9%87-asomf0n1qfnp</link>
                <description>كسي يه دكمه pause اضافه داره به من قرض بده؟هي دارم دو دو تا، چهارتا ميكنم ميبينم كه پره پرش اگه ٧٠ سال عمر كنم (كه اونم با پارازيت و پالم و تراريخته بايد كلي ازش مشتق گرفت و ماليات ارزش افزوده كم كرد) الان درست وسط ٣٥ سالگي نصف عمرمو كردم، حالا كاري ندارم كه با كودكي ٢٧،٨ سالش فقط سردرگريبان پي دانش افروزي، عه ببخشيد دانش افزايي بودم.بهرحال كه آقا نصفش رفت و تمام، چقد پر بود از بالا و البته پايين، كاري ندارم بالاش چي بود و پايينش چطور... در هر صورت كه رفت و تموم شد، البته اينم بگم كه من هنوز توي ٢٧ گير كردمو اگه دست خودم بود هنوز handbook دكتر خليقي دستم بودو راهروهاي دانشگاه رو دنبال استادا و پيدا كردن كلاسا طي ميكردمو هر كاريم ميكردن سر از كتابخونه در مياوردمو اطلس هاي رنگي گياهشناسي!خلاصه كه داره خيلي زود ميگذره، انگار همين ديروز آذر بودو من داشتم به روياي چندين ساله م و سفر به هند براي روز تولدم فكر ميكردم، حالا ببين ٦ ماه از سفرمو تولد ٣٥ سالگيم گذشت، اصلا كي شد كه من ديگه شيشه شير نخوردمو خودم ياد گرفتم برم حموم! كي شد كه مشق نوشتنا از &quot;تصميم كبري&quot; و حفظ كردن &quot;صد دانه ياقوت&quot; تموم شد، حتي يادم نمياد روز آخر دبيرستان و پيش دانشگاهي رو! ميدوني روز قبولي توي دانشگاه و شب بيداريا براي امتحانات و تست زدن براي ارشد همزمان با كار كردن و روز محشر دفاعم كه چه حس غروري داشتمو روزاي خوب خوابگاه و اولين هاي زندگيمو بزرگ و بزرگ و بزرگتر شدنم خيلي زود گذشت!الان ميبينم كه چقد حرف و خاطره دارم براي گفتن!خواهشا هركي يه دكمه pause اضافه داره به من قرض بده، هنوز كلي كتابِ كه نخوندم، يه عالمه فيلم كه نديدم، هزارتا جا كه نرفتم، هنوز كلي كارِ كه انجام ندادم، هنوز يه دنيا آدم هست كه به چشمشون نگاه نكردمو لبخند بهشون هديه ندادم، هنوز كلي عشق دارم توي دلم كه ميخوام باهاش دلاي خاكستري رو رنگي كنم،هنوز كلي نوازشه كه به دنيا بدهكارم، يه عالمه غذاي جديد كه نخوردمو خدا ميدونه چقد غذا منتظرن كه بپزمو بسوزونمشون...&quot; من كللللللللي تجربه كردن به دنيا بدهكارم!&quot;چقد همه چي زود ميگذره اخه، اصلا كلا دنيا روي دورِ تندِ هااا بابا چه خبرته يكم وايسا!اي واي خدا كي رسيدم ايستگاه آخر، حواسم نبود من بايد پياده شم وگرنه جا ميمونم#اتوبوس نوشتهپينوشت: يادش بخير قديما چقد اتوبوس نوشته داشتم، اگه خونمون دور بود حتما شش ماهه كتاب ميدادم بيرون</description>
                <category>n_f_khosroshahi</category>
                <author>n_f_khosroshahi</author>
                <pubDate>Sun, 15 Sep 2019 23:13:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چوب جادو</title>
                <link>https://virgool.io/@n_f_khosroshahi/%DA%86%D9%88%D8%A8-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88-y5tfrlliym5l</link>
                <description>هميشه توي فيلما و كارتونا مخصوصا توي فيلم هري پاتر يه چوب جادو بوده كه باهاش همه چي رو شده درست كرد و بر وفق مراد. يهو آدم بده خوب شده، زشته زيبا شده، اصلا يهو نامرئي شدي و رفتي خودت كارارو درست كردي و برگشتي يا نه اصلا زدي طرف رو تركوندي و خيال راحت دستات رو مالي به همو يه پوزخند كجكي اومده روي صورتت از حد رضايت و دمتگرمي!ميخوام بگم هميشه كه نبايد چوب جادو داشته باشي كه كاراي عجيب و غريب بكني، اين كليد پريزها رو ميبينين اينا خودشون حكم چوب جادو دارن و منم الان هري پاتره شون هستم ( ه جهت مونث سازي استفاده شده?)بله اين اشياي جادويي گرانقدر قراره كلي شب رو روز كنن، كلي روز رو پر نور تر كنن يا اصلا كلي شب رو ظلمات تر! البته كه دست اديسون درد نكنه اما بهرحال اين كليد پريزا هستن كه اومدن واسطه شدن براي ديدن ها، شنيدن ها، جادوكردن ها! گاهي خيلي چيزا به چشم ما ديگه نمياد يا انقد كه همه جا هستن وجودشون بايد شده و هيچ وقت به نبودشون حتي فكر نميكنيم، يه چيزايي هستن كه بايد باشن تا كلي معجزه سر خر رو كج كننو بيان توي زندگيت، كه اينا همش مربوط ميشه به هنر جادوگري و تبحر تو... ??‍♀️جادوهامون جاري، معجزه هامون خر سوار??‍??‍♀️</description>
                <category>n_f_khosroshahi</category>
                <author>n_f_khosroshahi</author>
                <pubDate>Sun, 25 Aug 2019 23:06:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاييز من</title>
                <link>https://virgool.io/@n_f_khosroshahi/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D9%8A%D8%B2-%D9%85%D9%86-uahlnrvehtgm</link>
                <description>توي دنياي من پاييز شروع شدههمه جا هفت رنگه و صداي برگ ها و شكستن چوب هاي نازك زير پا شنيده ميشه.توي دنياي من هر روز پنج شنبه است، سر زنده و پر طپش.توي دنياي من، منو تو سال هاست با هم از كوهها و دشت ها و جنگل ها و بيابان ها و جاده ها عبور كرديم.اونجا هر لحظه مه و بارون و بوي دود و چاي آتيشي به راهه!در دنياي من تو سالهاست دستمو گرفتيو ول نكردي.جاي عجيبيه...منكه جز خنده و شادي و رقص و قربون صدقه و از اون نگاهاي پر معني چيزي نديدم.چه شب هاي سردي كه كنارت گرم شدم و چه روزهاي گرمي كه با فوتت خنك!در دنياي من فقط من بلدم كتاب نگاهت رو بخونمو تو فقط بلدي براي من آواز سر بدي، اونجا هر روز وسط جنگل متولد ميشيمو وسط بيابون از نو زندهتوي دنياي من خبر زياده، همش پر شده از توووو، توي لعنتي كه دقيقه ها و ساعت هاش رو مشخص ميكني، اما امان از تويي كه بايد باشي و نباشي، اونوقت ثانيه به ماهي بدل ميشه و روز به سال.دنياي عجيبي دارم بجاي خون توي رگ ،بغل تو باعث طپش قلبم ميشه.اونجا من مادر يه دختريم با موهاي خرمايي بلند، كه با دست هاي كوچيكش برامون گل هاي زرد مياره، دخترك سفيدي كه وقتي روي تاب ميشينه و تابش ميدي، موهاي بلندش روي هوا پخش ميشه و ميخوره توي صورتت.توي دنياي من همه چيز تميز و خاص و خالصو پررنگه، جز دوست داشتن بذري نكاشتمو جز عشق چيزي برنداشتم.دنيام با اينهمه زيبايي جاي قشنگيه...جاي تو خالي!</description>
                <category>n_f_khosroshahi</category>
                <author>n_f_khosroshahi</author>
                <pubDate>Thu, 22 Aug 2019 12:57:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد ١٨ سالگي دخترم</title>
                <link>https://virgool.io/@n_f_khosroshahi/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D9%A1%D9%A8-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%8A-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%85-qretuido6yna</link>
                <description>جزيره قشم،بندر لافت،دخترك زيباي محلييه وقتايي يه چيزايي ميره تو مخ آدمو در نمياد، مثل اين فكره كه از عصر رفته توي مخم.اينكه تولد ١٨ سالگي دخترم من چه شكليم، چه حال و هوايي دارم، دخترم چجوريه،از زندگي راضي هست يا نه؟؟؟اينكه اون زمان بچه ها تو چه حالي هستن؟فكر ميكنم لحظه خيلي سختيه با بچه اي طرفي كه حالا بزرگ شده، شايدم خود آدم بيشتر احساس پيري كنه.آدم نميدونه بخنده يا گريه كنه.راستش ١٨ سالگي دخترم دوس دارم براش يه بغل گل رز قرمز بگيرم با يه عالمه پشمك و بادكنك،شايدم عروسك،چندتا كتاب خوب و آموزنده،مثل كتاباي پابلو يا مثلا كاترين پاندر،چندتا هم براش سي دي و نرم افزار و فيلمايي كه خودم توي جوونيم ديدمو باهاشون حال كردم، شايدم بعدش مادر دختري بريم يه سفر اكتشافي( بستگي داره مثل خودم اهل طبيعت باشه يا نه). دلم ميخاد بزرگي و كودكي رو با هم تجربه كنه.هيچ وقت بهش نميگم &quot; خوب حالا تو بزرگ شدي بايد مراقب خودت باشي و خانومانه رفتار كني&quot; به جاش بهش ميگم &quot; هر روز و لحظه زندگي فقط يه بار تكرار ميشه پس تا ميتوني مزه مزه ش كن و ازش لذت ببر،بهش ميگم جدي باش و سخت كوش اما باور كن كه طعم خوب زندگي فقط با راحت گرفتن و لذت بردن از چيزاي كوچيكه. تولد ١٨ سالگي دخترم موهامو صاف ميكنمو ميريزم دورم، لپامو سرخ ميكنم، از ته دل ميخندم، بهش ميگم ميدوووووني چندين سال منتظر بودم تا تولد ١٨ سالگيت سر برسه و يه دل سير دختر ١٨ سالمو بغل كنم؟؟ اخ كه اگه بدونه از حالا دارم براش چه فكرايي ميكنم...صد در صد بجاي كلاس و درس و كنكور ميفرستمش سفر، ميزارم عاشق بشه: عاشق كوه و دشت و جنگل و صحرا... عاشق ساز و موسيقي و آواز... ميزارم نقاشي بكشه و برقصه و جيغ بزنه، اخه هيچي اندازه جيغ يه دختر رو دختر نميكنه، جيغ شادي و جيغ ناراحتي...اجازه ميدم موهاشو كوتاه كنه نه اينكه بگم بزار بلند شه براي عروسيت، اجازه ميدم دوچرخه و موتور سوار شه و فكر نكنه يه موجوده عجيبه و پسرا از يه سياره ديگه اومدن.هيچ وقت بهش خانه داري ياد نميدم اما بهش ميگم كه كدبانو بودن جزء صفت هاي زنونه ست.بهش ياد ميدم كه با باد دوست بشه، همسفر بشه... بهش ميگم كه دوستي با نسيم آدمو سبك بال ميكنه و ميبره به هرجا كه دلش بخواد، اصلا شايد باد اونم به تولد ١٨ سالگي دخترش ببره...آخ كه اگه تولد ١٨ سالگيش بشششششه</description>
                <category>n_f_khosroshahi</category>
                <author>n_f_khosroshahi</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jul 2019 11:47:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اين قافله عمر عجب ميگذرد...</title>
                <link>https://virgool.io/@n_f_khosroshahi/%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%82%D8%A7%D9%81%D9%84%D9%87-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D8%B9%D8%AC%D8%A8-%D9%85%D9%8A%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-dmbkryyitpi8</link>
                <description>و من تقويم مصورمو تو تاريخي كه عبور ميكنيامروزم شواليه سرگرداني استكه دنبال فتح سرزمين هاي ناشناخته قيام ميكند.و من &quot;رها در باد&quot;، از حجم عبور تو، به دوردست ها پناهنده ميشوم.15 July 2019</description>
                <category>n_f_khosroshahi</category>
                <author>n_f_khosroshahi</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jul 2019 10:58:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ريگ توي كفش</title>
                <link>https://virgool.io/@n_f_khosroshahi/%D8%B1%D9%8A%DA%AF-%D8%AA%D9%88%D9%8A-%D9%83%D9%81%D8%B4-w2mkddganuxu</link>
                <description>وايستاد، كتوني سفيدشو از پاش در اورد و گرفت دستشو تكونش داد،انگار كه به نتيجه نرسيده باشه يهو دست كرد توي كفشو كفي رو دراورد و حالا با شدت كوبيد لبه جدول، كفي رو انداخت سرجاش و پشت كفش رو با دست كشيد و كلاه سوييشرت طوسيش رو كشيد سرشو دوباره شروع كرد به دوييدن.دوييدن و دور شدنش رو نگاه ميكردم،دختر مصممي كه واضح مشخص بود براي خودش ميدوئه. براي كِيفش براي ورزش، براي سلامتي و براي وقتي كه بايد براي خودش و ارزشمنديش صرف كنه، نه براي لاغري، كه شايد ديروز يكي توي كوچه تيكه انداخته باشه بهش كه &quot;چطوري تپلي&quot;، نه براي اينكه توي پارك دنبال معشوق راه گم كردش باشه، نه براي...ياد كسي افتادم در روزهاي دور،اونروزايي كه نااميد بودو دلواپس و بي پناه، روزايي كه شاگردِ ويتامين سراي سرِمجيديه هم از توي اتوبوس قيافه لهش رو تشخيص ميداد، روزايي كه كيلو كيلو &quot;چه كنم&quot;با خودش جابجا ميكرد،هوار هوار &quot;گند بزنن به زندگي&quot;! صبح هايي كه بخودش توي آينه آسانسور نگاه ميكرد و ميگفت &quot;ماسكت رو بزن&quot; و نقش دختر شاه پريون رو بازي ميكرد، روزاي پر از خلاء،روزاي پر از &quot;من هم هستم تورو خدا منم ببينيد&quot;!ياد كسي افتادم كه يك روز توي بزرگساليش متولد شد، كفشش رو تكوند و شروع كرد به زندگي كردن. كسي كه كوله پشتيش رو خالي كرد از حس تنهايي و جدايي و تلخي و سبك شد و پرواز كرد. ..بار هفدهم بود كه دور پارك ميدوييد، با اعتماد بنفس و بي توجه به اطراف، خودش بودو اطمينان از عمل و اعتماد به راه!نميدونم هندزفري به گوش چي گوش ميداد اما مطمئنم &quot;شد خزان گلشنِ ...&quot; نبود..ياد روزي افتادم كه بيخيال به سنگي كه توي كفشم بود يكساعت پياده روي كردمو آخر كه طاقتم طاق شد و كفشمو در اوردم ديدم پام غرق خونِ، نگو كه سنگ نبوده و شيشه بوده و تا ته توي پام فرو رفته بود..ياد خودم افتادم كه چند وقتي هست كفش هامو تكوندم!ياد اينكه پياده روي بدون سنگ ريزه توي كفش يه چيز ديگه ست!.راستي شما چي؟ تو سنگ توي كفشتو تكوندي؟!!</description>
                <category>n_f_khosroshahi</category>
                <author>n_f_khosroshahi</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jul 2019 14:30:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتياد درد خانمان سوزي ست</title>
                <link>https://virgool.io/@n_f_khosroshahi/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%8A%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%88%D8%B2%D9%8A-%D8%B3%D8%AA-h4plxhunnpzm</link>
                <description>اعتياد درد خانمان سوزي ست، از دردسر و استرسِ پيدا كردن موادش كه بگذريم، زير و رو ميكند، نابود ميكند، محو ميكند...جز شك و ترديد و تزلزل هديه اي برايمان ندارد كه ندارد.فقط بزور بهمان ميخوراند كه همه چيز خوب است و من خوبمو دنيايم رنگارنگ...اما امان از اينكه اثرش از بين برود، واويلا ميشود. تمام رنگ ها بي رنگ و تمام خوشي ها ناپديد.اعتياد از هر مدلش بد است، كسي كه معتاد شده ديگر اختيار از خودش ندارد كه ندارد. واله و شيدايِ افيون شده و دوري از آن را طاقت ندارد.اعتياد فقط به شيره و گل و بلبل نيس، بعضا كه اعتياد به شيريني و رشوه و آرايش و پيرايش و سابيدن خونه و حتي دق دادن همسايه پاييني با كشيدن مبل روي سنگ هم ديده شده!اعتياد و چسبندگي به گذشته، به فكرهاي منفي...به خاطرات ...!اعتياد به دلدادگي و دليار كه جاي خود دارد.اينكه همه دنيا خلاصه شود در چشم و ابرويي و با &quot;چشم سيه مويي صبح خورشيد طلوع&quot;كند و با &quot;طنين صدايش شب ظهور&quot;، خود عجيبْ افسانه ايست كه ساليانِ سال هزار هزار عاشق و شاعر و دلداده در آتشش سوخته و داستان ها نوشته و ديوان ها سروده اند.لامصب درد بدي است، چاي دم نكشيده صبح و حتي كهنه عصر هم تورا خمار ديدن روي و گاه شنيدن صدايش ميكند، باد خنك بهار و پاييز يادآور عطر جانان است وحتي گرمي تابستان و سرماي زمستان مسلما كه با اويي كه بايد باشد، دلپذير!به هزار راه و روش و دستورالعملي دست ميزني كه قيمه بادمجان و فسنجان را به بهترين نحو درست كني و خودت را در دلش جا دهي. سراغ دارم دختركي كه موي سرخش را مشكي كرده كه يار كور رنگش بتواند موهاي او را ببيند و حتي پسري كه به عشق يار برنج دم نكشيده و سوخته اي را با لذت تمام قورت داده است.اعتياد به يار داستان عجيبي ست، هم من تجربه كرده ام هم شما، گاهي فكر كرده ايم كه از ما خوشبخت تر و عاشق تر در دنيا نيست، گاهي هم كه خدا نكند بعضي هايمان پشت دست داغ كرده ايم كه ديگر عاشقي نكنيم.&quot;اعتياد از هر مدلش بد است، كسي كه معتاد شده ديگر اختيار از خودش ندارد كه ندارد. واله و شيداي افيونِ يار شده و دوري از دليار را طاقت ندارد.&quot;از من به شما وصيت: همين الان توي گوگل سرچ كنين و نزديكترين مركز ترك اعتياد رو پيدا كنين و تا دير نشده خودتونو از اين بلاي خانمان سوز نجات بدين كه عمرها بر باد داده و دل ها شكسته است?</description>
                <category>n_f_khosroshahi</category>
                <author>n_f_khosroshahi</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jul 2019 19:55:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عمارت</title>
                <link>https://virgool.io/@n_f_khosroshahi/%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%AA-ej0npvdbblon</link>
                <description>توي عمارت برو و بيايي به راه بود كه بيا و ببين، سر و صدا تا هفتا خونه اونورتر هم ميرفت، هركسي مشغول كاري بود. محمد تقيِ باغبون شلنگ بدست وسطِ حياط، خونِ گوسفنداي قربوني رو از كف حياط با فشارِ آب پاك ميكرد، مهري بدو بدو بهار خواب رو جارو ميكرد و قاسم با لب و لوچه آويزون كه انگار اين كارا براش افت داره، كمك ميكرد كه زيراندازارو وسطِ بهار خواب پهن كنه، كوكب خانم و رقيه طبق معمول توي مطبخ نون و شيريني ميپختن و بوش همه عمارت رو برداشته بود، طوري كه حواس آدم رو پرت ميكرد.حاج يحيي كه رتق و فتق همه امور دستش بود با اون جثه لاغر و عينك ته استكاني و دست به كمر حواسش به همه امور بود تا چيزي كم و كسر نباشه و اون وسط ها هم هي به محمد تقي مسپرد كه خوب حياط رو بشوره و پوست و مابقي چيزارو بذاره توي مطبخ و كله و پاچه ها رو بده دست كوكب خانم براي طبخ.محمد علي بازيگوش، دوردونه ء عمارت و نوه خانواده بجاي اينكه هندوانه ها رو بندازه توي حوض هي قلشون ميداد رو زمين و بازي ميكرد و حسابي خودشو سر حوض خيس كرده بود.فخرالملوك ( مادرمو ميگم) حسابي حواسش به تدارك شام و پذيرايي براي مهمونا بود تا آبروي حاج كاظم مستوفي الممالك ( همسر و همراهش توي اين سي و اندي سال زندگي مشترك) حفظ بشه. به كوكب خانم كه وايساده بود سر ديگي كه حسابي ازش بخار بلند بود و منتظر آبكش كردن برنج ، تأكيد ميكرد حواسش به برنج باشه كه خداي نكرده شفته از آب در نياد و خورشت خوب جا بيوفته و آبرو ريزي نشه جلوي مهمونا.پوران دخت و من و پروين دخت هم گوشه گوشه خونه رو مرتب ميكرديم و گلايي كه مجتبي از سر تپه اونطرف عمارت چيده بود ميذاشتيم توي گلدون و دستمالاي گلدوزي شده رو روي متكاها پهن ميكرديم. اون وسط هم مجتبي زير زيركي هي پروين دخت رو ديد ميزد و هي پز ميداد كه با چه زحمت و دقتي گلا رو از اونطرف تپه چيده و وقتي ديدم صورت پروين دخت حسابي گل انداخته فهميدم كه مجتبي خوب بلد بوده دلش رو ببره...كم كم آفتاب سر ظهر داشت كم رنگ ميشد، اما هنوز وقت بود تا مصطفي خان زمردتبار كه پسر احمد آقا زمردتبار از تجار معروف چوب بود بيان براي خواستگاري من.عكاس باشيِ خوش قول با اون عينك گرد و موهاي حسابي آب و جارو كرده و كت شلوار سورمه اي زودتر از وقتِ مقرر اومده بود و بوي شيريني كه تا هفتا خونه اونورتر پيچيده بود، گويا حسابي مستش كرده بود.من همچنان داشتم مهمون خونه رو مرتب ميكردم و حواسم بود كه يه وقت خداي نكرده بوي گوسفند و غذا نگيره به لباساي پلوخوريم كه با كلي سختي و زحمت، مادرم براي پارچه ش سفارش كرده بود به زينب خانمِ همسايه كه از شوهرش كه توي كارِ پارچه بود بگيره و بده دست خياط كه حسابي خوش فرم درش بياره تا جلوي مهمونا كلي توي چشم باشم.همينطور كه با لباس خوش تركيبم اينور و اونور مي رفتم و عكاس باشي رو ميديدم كه حواسش بدجور به منه، زودي يه فكر بكري به ذهنم رسيد، از فرصت استفاده كردمو يه ظرف شيريني بدو بدو و يواشكي و با كلي زحمت از مطبخ كش رفتم و اوردم تعارف عكاس باشي كردم، همين كافي بود كه خنده شيطنت آميزم ملتفتش كنه كه قبل از اومدن مهمونا و گرفتن عكس يادگاري، هوس عكاسي دارم و سريع براي برآورده كردن خواسته من دست به كار بشه.نشستم لب حوض كنار شمعدونياي خانوم جون. همون شمعدونيايي كه بسته به جونش بودو انگار گذر همه عمرِ از دست رفتش توي گلدوناي شمعدونيش جريان داشت...بعد از چهل و اندي سال دارم فكر ميكنم چه خوب شد كه مصطفي خان اومد خواستگاريم، خودش كه ميگه هنوز هر وقت نگات ميكنم مثل همون روزِ خواستگاري لپات گل انداخته ست و چشمات، چشمات همون برق و شيطنتِ اون روزارو داره.</description>
                <category>n_f_khosroshahi</category>
                <author>n_f_khosroshahi</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jul 2019 19:49:48 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>