<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Nargess.Javan</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@na0313javan2005</link>
        <description>ساکن صحن قدس</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 12:08:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2977469/avatar/Q0S7AM.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Nargess.Javan</title>
            <link>https://virgool.io/@na0313javan2005</link>
        </image>

                    <item>
                <title>«سنجاقک من، بمان»</title>
                <link>https://virgool.io/@na0313javan2005/%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%82%DA%A9-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86-e8otmap3yhk6</link>
                <description>«سنجاقک من، بمان»داری جان میدهی ماهو.به من نگاه کن. زنده بمان و دوباره آواز بنفشه های غربت را بخوان. بیا برویم  لابه‌لای نی زارها دراز بکشیم. و چشم هامان را به حریر آسمان آبی کوک بزنیم، به تماشای کوچ انبوه سارهای مهاجر..ماهو فقط یک جوانه‌ی دیگر.خواهش میکنم. اقیانوس چشم هات را باز کن. من نهنگ غمگین تو ام. مرا یادت هست؟ بگذار در چشم‌ های تو زندگی کنم.دنیا برای من جایی نداشت.ماهو دست های قحط زده ام را ببین.من به خطوط روی دست ها تو محتاجم.من نقشه‌ی زندگی ام را از روی جغرافیایِ مویرگ های چشمان تو میخوانم. چشم هات را باز کن تا گم نشوم. مرا میان این جاده‌ی برفی تنها مگذار.خواهش میکنم ماهو یک بار دیگر نفس بکش. به خاطر من. به خاطر اندوه من. ماهو بار روی شانه هایت را به من بده. قول میدهم. ماهی قرمز تُنگ دل من.ما دوباره رشد میکنیم.کمی. فقط برای کمی، بیا غروب آسمان را با هم سهیم شویم. و سیب زندگی را با هم قسمت کنیم. ماهو جهان بدون لبخند تو خالی از پرنده میشود.جهان را تنها نگذار . مگر نمیگفتی که من، جهان کوچک تو ام؟پلک بزن ماهو. قدم بزن ماهو. قدم می‌زنی و انگار که روی کلاویه هایی، راه می‌روی و مینوازی.دارد قلب من میرود. دستِ قلبت را به من بده. بیا درون قفسه‌ی کتابخانه‌ی سینه ‌ی من.و تنها کتاب من باش. روی بلندترین قفسه.تو یادم دادی که با گریه بخندم. تو آوار ها را از روی تن روحم برداشتی. حالا که دارد سخت میگذرد..می‌روی؟ پناه من. غار مخفی امن من. جوی مهربانی من. با هم خط میکشیم روی این کره‌ی خاکی. و راهی آسمان میشویم. اصلا اگر تو بخواهی سیاره‌ی دیگری پیدا میکنیم. که من و تو، تنها ساکنان آن باشیم.خانه‌ ای میسازیم چوبی، همان‌‌جور که تو دوست داری. وسط هالِ خانه باغچه درست میکنیم، ریحان میکاریم، همان جور که تو دوست داری. برایت قصه‌ میگویم تا خوابت ببرد. همان جور که تو دوست داری.و  در آخر پری کوچک قصه‌ را به‌ تو خواهم رساند..فقط بمان. پلک بزن. نفس بکش.راه برو..زیر سقف آسمانی که من هستم.دستم را بگیر. برویم بلند ترین قله‌ی کوهستان  دلت را فتح کنیم. با تو می‌آیم، تا ارتفاع هزار پایی..از دنیا فرار میکینم، میرویم پشت آبشار قلبت پنهان میشویم و با این فکر هیچ کس نیمتواند ما را پیدا کند، قهقهه میزنیم.بگذار کمی میان دست هات اتراق کنم. و از شاخه های پریشان رگ هات میوه بچینم.یادت می‌آید؟ روزی که به من میوه‌ی کاج کوچکی هدیه کردی و آن را با هم، در مرز سرزمین های شمالی قلب مان کاشتیم..و گفتیم که این نهالِ کاج، مرز بین جهان ما باشد.بلند شو ماهو.. درخت کاج  بزرگ شده. دارد هزار میوه‌ی کاج میدهد..بلند شو تا کاجسان خودمان را داشته باشیم.ماهو. بی تو جهان برایم اندازه‌ی لانه‌ی مورچه میشود. بی تو زندگی سخت است.بی تو ماه نمی‌تابد. بی تو قاصدک سفر نمیکند.بیا دوباره همسفر قاصدک شویم. و حدس بزنیم یعنی مقصد او کجاست؟و من گفتم شاید میرود سمت کارخانه‌ی آهن سازی و تو گفتی که شاید به جایی که هرگز ندیدیم، جایی که فقط قاصدک ها می‌بینند، جایی بالای ابر ها.. همیشه شاعرانه بودی.حالا که شیشه‌‌ی عمرم ترک برداشته..می‌روی؟ نهال نو رس من. سیب سرخ رسیده‌ی  من.لک لک سپید من.چه حاصلی دارد این زندگی بدون تو.بی تو دیگر شمع نمی‌سوزد. و سنجاقِ سینه‌ی  ماه، بر تن مشکی پوشِ شهر آواز تنهایی نمیخواند.نرو. تو اگر بروی. جهان یک سر، خاموش می‌شود. و هیچ چراغی، تاب نور ندارد.چشم های تو جان من است ماهو. جان من را از من نگیر.بیا برویم بالای بلند ترین قله‌ی جهان و با هم چای و هل بنوشیم.بیا ذوق کنیم برای جوانه‌های نو.بیا برقصیم به افتخار تنهایی قرص سپید ماه.حالا که شکوفه های گیلاس، میخندند. و حالا که درخت چنار عاشق شده.. می‌روی؟ نرو. گل یخ من. آسمان هشتم من. خورشید من. غروب نکن. دِلَک من.شاپرک غمگین من، سنجاقک شب خوان من، بال بزن و بیا بنشین روی موهایم. بیا بنوازیم. به شادی. به زندگی. به خیال.برای ماه، برای ستاره، برای چشم هات.نرگس جوان.</description>
                <category>Nargess.Javan</category>
                <author>Nargess.Javan</author>
                <pubDate>Mon, 05 Aug 2024 16:01:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اکتشاف من</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%A7%DA%A9%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D9%81-%D9%85%D9%86-v16b4vdc3vli</link>
                <description>گم.تو در انتهای منیدر پشت آبشار قلبم پنهانیمن همان روز که آمدی تو را یافتماما هیچ نگفتم  آه ای ستاره ی کم نور،مخفیانه بمانک دل من، به نورکمت احتیاج‌ها داردبریز در من، در گلوگاهمسخن بریز و هلهله کن که تودیشببه بلندترین نقطه ی من، آواز خواندیو مرا فتح کردیبمان به برم، بمان و سخن بگوبگو که خیال چه سفر داری؟کدام مقصد واهینرومن را میان سبزیِ هرزم تنها مگذارو تو گفتی:که من ، مقصد توام.من؟همین نیمه جان که در برت؟و گفتی: میروی به اکتشاف من تا بیابی و برم گردانی برو احتمالش هست درون غار ها باشماحتمالش هست زیر برگ‌ها باشم، شبنم بنوشمشاید در بند انگشت هاتیا روی نیمکت کنار رگ‌هات نشسته امبه تماشای گذر خون.احتمالش هست زیر خاک ها باشماحتمالش هست روی عرشه‌ی کشتی، مسافر اقیانوس‌ها باشم.یا لابه‌لای علف ها دراز کشیده‌ام، به نظاره‌ی کوچ پرندگان مهاجر.بگرد دنیا را، ولی بدان که من بسیار نزدیکماحتمالش هست آخر، در آغوش خودت باشمراست میگفتی من اینجا نیستممن گم شده امکودک بازیگوش درونمپی بادبادک بازی رفته استمن آن شب به زیر درخت کاج شوق تو را دیدم به من سلام کردو سلام کردم و گفتمکه نیمه شب به کجا میرود؟او گفت: شب، درِ آسمان باز میشود مسافر آسمان بود من هم .بلند شو و دستم را بگیر برویم پشت بام آسمانصبح می آید فانوس را بردارطلوع نزدیک است و کوه وزنه‌ی سنگینی، برای طلوع خورشید نیستخورشید میسوزد و بالا می آید چون من .او بزودی می آید.او را میگویم.چه خوب که مرا میفهمی. بمان، در حیاط خلوتِ پشتیبا دوچرخه‌ی زنگ زده‌ام در راهمبزودی می آیم.نرگس جوان</description>
                <category>Nargess.Javan</category>
                <author>Nargess.Javan</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jul 2024 14:18:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و ماهو.  #نامه2</title>
                <link>https://virgool.io/@na0313javan2005/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%88-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%872-qkui0fna4dtn</link>
                <description>که گم بشی میون ساقه ها؛سلام ماهو درست حدس زدی باز هم من.شب که می‌شود کالبد زخمی ام روح‌م را روی دست میگیرد و پیشانی اش را عمیق می‌بوسد.و قلبم رهبر ارکستر میشود و زخم های روی تنم  آواز امید میخوانند.شب میشود و مثل دیوانه ها در آسمان به دنبال ماه ‌میگردم. سعی میکنم با ستاره ها شکلی بسازم دب اکبری، اصغری چیزی نمیدانم. و هر دفعه از اتصال ستاره ها به هم، تنها نقش تو را می‌یابم.تو حک شده ای بر پیکره‌ی جهان کوچک من.نمی‌روی از یادم.جواب نامه‌هایم را نمی‌دهی نکند والا مقام با ما قهرید؟ اگر اینجا بودی میزدم پس کله ات و سه ثانیه از عمرت کم میکردم و میگفتم: ای احمق! لابد میخواهی مرا دیوانه کنی!اینکه از من بی‌خبری تو را در رنج نمی‌اندازد؟ نمیدانم. در عاشقی هرکس شیوه‌ی خودش را دارد. لابد این شیوه‌ی تو است. باشد ولی من از از شیوه‌ی دوری تو زیاد خوشم نمی‌آید. دوری، مزه‌ی پوست پرتقال می‌دهد ماهو.ولی من خود پرتقال را دوست دارم ساده نیست؟تو در جهانی مریخی با خاک های نارنجی داری با فضایی ها می‌جنگی و من، شب هنگام، در کره‌ی زمین میان این آدم های عجیب و غریب دارم برای تو ترانه می‌بافم.بچه نشو !با سفینه ات به زمین قلب من فرود بیابیا جهان مان را یکی کنیمآنگاه با هم غصه میخوریم. با هم شعر میخوانیم.با هم می‌خندیم. با هم نماز میخوانیم.نقاشی می‌کشیم. ریحان میکاریم. باهم هوم؟ باهم.من و تو. در مقابل تمام چاله چوله های دنیا.پیشنهاد وسوسه انگیزی است مگر نه؟حالا حتما از جواب ندادن به نامه هایم سخت پشیمان شده ای.نگران نباش ماهو. من از پروردگار خود آموخته ام که مهربان باشم.با غصه های تو، زخم های عمیق تو، درد تو،منِ رنجیده با رنج تو مهربانی می‌کنم ماهو.این را همیشه یادت باشد که دست‌های  تو تنها نخواهند ماند.بگذریم.دستم را بگیر. میخواهم کمی در خاک من قدم بزنی. میخواهم از جایی که من ایستاده‌ام دنیا را ببینی. از پای گلدان های سفالی خانه‌ی مادری...اینجا دنیا است..جایی برای زخمجایی برای قطرات اشکو جرعه جرعه نوشیدن جام بلاو سورپراز!جایی برای رشدجایی برای جوانه زدن، گلبرگ شدن، سبز شدن و پیچیدن و رفتن به آن بالاها.ماهو. ساقه‌های نازکت را حول رنج خود بپیچان و برو بالا و بالاتر ماهو این رنج، مانند چوبی ست که باید وسیله‌ی بالاتر رفتن برگ های انگور تو باشد..رنج خود را در بغل بگیر. و شیرینیِ رشدِ بعد از آن را مزه مزه کن.بگذار که عشق در خاک قلب تو ریشه کند. و ریشه های آن حول انگشتان دست هات تاب بخورند و دو جفت سیاره‌ی چشمانت میان ساقه های سبز آن گم بشوند.و لک لک های سپید مهاجر میان شاخه های حوالی چشم هات لانه کنندو گوش هات از آواز پر زدن سار ها لبریز شوند.بگذار ماهو.. بگذار نفس بکشی. و مثل سبزی های خانه‌ی بی بی تازه باشی و عطر ریحان گوش بینی ات را کر کند.بگذار زنده باشی.بگذار زندگی کنیکه من و زندگی، هردو به نورِ درون سینه‌ی تو محتاجیم.ماهو مثل همه‌ی نامه های قبل وقت خداحافظی ست و مثل همیشه خداحافظی گرمی نمیکنم چرا که به غایت سخت است.اما قول می‌دهم سلام بعدی ام گرم تر باشدخب به هر حال این هم شیوه‌ی من است.امیدوارم که دوست داشته باشی.پس، خداحافظ.دوست دار تو جَوونه‌.نویسنده : نرگس جوان.</description>
                <category>Nargess.Javan</category>
                <author>Nargess.Javan</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jul 2024 02:37:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آموزش صرف فعل رفتن ؛)</title>
                <link>https://virgool.io/@na0313javan2005/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D8%B5%D8%B1%D9%81-%D9%81%D8%B9%D9%84-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-w3ajnaju8h0u</link>
                <description>رفتن به آن بالاها.شبانه و مخفیانه از دنیای کلمات میرم یه عالم حرف پشت گلوم به صف شدن ولی لبامو به هم میدوزم و نمینویسم گاهی وقتا نمیشه همه چیزو با هم داشت مهدی میگه باید دست بردارم از اینکه همه چیزو باهم بخوام گاهی وقتا باید گذشت من اعتیاد دارم به چینش حروف به بافتن درحالی ک تو دنیای واقعی هیچ استعدادی تو بافتنی ندارم و یادمه سال هفتم یه لیف کج و کوله بافتم که بعدها به عنوان کیسه ازش استفاده کردیم..ولی کلمه هارو میبافم یه رج غم میبافم دو رج امید.. باید برم آدما باید یاد بگیرن بین خوب و خوبتر کدومو انتخاب کننمهدی یه تکنیک بهم یاد داد گفت هروقت بین دوتا چیز خوب موندم ببینم دلم کدوموبیشتر میخواد و بعد اون یکی دیگه رو انتخاب کنم ..من نویسندگی دوست دارم قلب سرخ و سربه هوای من دیوونه وار میچینه و میبافه ولش کنی میره کتاب مینویسه ولش کنی میره سفر ولش کنی تا صبح بیدار میمونه و محمدالجنامی میبینه ..قلب من دیوونه ست عقلمم کاراشو میبینه و پتو رو میکشه رو سرش و میخوابه باید خودم افسارشو بکشم نمیخوام بعد اینهمه دویدن وقتی به بلند ترین صخره ی زندگیم رسیدم وایسم من باید از این صخره بالا برم اگه زندگیم یه فیلم بود من الان تو اوج داستانم همه ی بیننده ها منتظرن ببینن من چیجوری نقشمو ایفا میکنممن میخوام بدرخشم میخوام سیمرغ نقش مکمل زن پوست کلفت رو بگیرماز سه سال پیش تا همین دیروز مثل چی افتادم تو مرداب و هی دست و پا میزدم دیگه نمیخوام واقعا نمیخوام به این وضع ادامه بدم مگه من چنتا دل دارم؟ همش یدونه درسته کله شقه ولی من واسه همین سربه هوا همه ی تلاشمو میکنم میخوام از زندگی و زندگی کردن لذت ببرم میخوام یه روز یه چیزی اختراع کنم که به درد مملکتم بخوره ایران قشنگی که تا میبینن شرایط فراهم نیس ازش میرن ..من عاشق ایرانم دوست دارم بمونم و درستش کنم همینکه شمع کوچیکی باشم میون اینهمه تاریکی برام کفایته   جدی میگم شاید زیادی مثبت به نظر برسه یا خیلی ایده آل گرایانه آرمانی و لوس شایدم خیلیا بگن این برا بچگیشه خامه. که اگه این خامی باشه کاش منِ کلوچه همیشه خام کشورم، اعتقاداتم، آرزوهام و آرمان هام باشم...هعی ما داریم میریم شام تون خوب بود فقط ازین به بعد ازین ترشی بنفشا که من خیلی دوس دارم هم بزارید ..دست تکون میدم و همراه با آهنگ میگم..خداحافظ خداحافظ  خداحافظ خداحافظپ.ن: وممنونم از هدیه ی عزیزم.. بعضی آدما ساده خوبن ساده میمونن و نمیزارن غمگین باشی..انقد خوب که بتونی بدون نگرانی ازینکه ترکت کنن جلوشون ضعف هاتو نشون بدی و خودت باشی..کاش آدما یاد بگیرن واسه اینکه تو قلب آدما لونه کرده باشن نه نیاز به باکلاس بازیه نه پول نه ادعا نه غرور نه اینکه ازین جامدادی کشوییا داشته باشی..فقط یه قطره از عصاره ی مهربونی کافیه. </description>
                <category>Nargess.Javan</category>
                <author>Nargess.Javan</author>
                <pubDate>Sat, 10 Feb 2024 00:53:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گم.</title>
                <link>https://virgool.io/@na0313javan2005/%DA%AF%D9%85-nqbrwzjqiado</link>
                <description>گمدبیر ادبیاتمون بهم گفت اگه پیچیده و مفهومی بنویسی کسی تو رو نمیخونه..راستش من همیشه برای خودم مینویسم مینویسم تا موضوعات ذهنم جمع بشن دسته بندی بشن..و سوالی ذهن منو درگیر کرده که آیا باید طوری بنویسم که بقیه بفهمن؟ میدونی دقیقا چون آدما منو نمیفهمن مینویسم کلمه ها با بخشنذگی میزارن قلموی افکار درهم برهمم رو بزنم تو رنگاشون و هر نقشی دلم خواست رو کاغذ بزنم.. از کلمه ای به کلمه ی دیگه پل بزنم و بین شون بند بازی کنم..  من از اینکه کسی منو نخونه نمیترسم ولی اگه نوشته هام رو دوست داشته باشن قطعا ده تا جون به جونام اضافه میشه و چشام قلبی میشهواقعا بعضی مخاطبین انقد خوب و ماهن که اصن بزا ماچت کنمم زن!دوست دارم آزادانه توی دنیای کلمات عمیق پرواز کنم هی بچینم و هی بچینم کنار هم ..دوست دارم با واژه هام برم تو عمق و نفسمو حبس کنم دوست دارم بافت کلماتمو هر جور دلم خواست ببافم یه رج سیاه میبافم و دو رج سفید غم زیر مهربانی رو غم زیر مهربانی رو...  حالا نظر شما چیه اگه منو نفهمیدن درصورتی که میدونم قابل فهمه..جوری بنویسم که همه درک کنن؟شاید باید واقعا غلظت نوشته هامو کم کنم.. </description>
                <category>Nargess.Javan</category>
                <author>Nargess.Javan</author>
                <pubDate>Fri, 09 Feb 2024 21:26:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین رج های امید</title>
                <link>https://virgool.io/@na0313javan2005/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%AC-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-vjqkod9gwbry</link>
                <description>سر کوه بلند فریاد کردم :))این روزا حالم خوش نیست به سختی قفسه سینه رو بالا و پایین میبرم حس میکنم ششام پنچر شدنهوا اینجا سرده و منم اومدم تو سردترین اتاق خونه معروف به اتاق یخچال بیشتر شبیه انباریه یه فرش قرمز قدیمی روبه روم تکیه زده به دیوار ده لایه لحاف و تشک..و مخزن جورابای رنگی خونواده کارگاه کاردستیای آبجی کوچیکه و لوازم طراحیش..از بیرون انگار روز خوبی به نظر میاد ولی اینکه روز خوبه یا نه به حال قلبم بستگی دارهزمان زود میگذره خیلی زود..سه ماه دیگه تا کنکور دارم باید مثل میگ میگ بخونم یکم استرسم گرفتهمیگذره مگه نه؟ سال کنکور ازون سالاس که همه مشکلات با هم میان برا همین حتی برای منی که همیشه دم از مقاومت میزنم گاهی سخت میشهباید همه ی تلاشمو بکنم..دوباره حالم خوب میشه دوباره با مبینا میرم مسافرت و کل خیابونا رو از بی پولی واسه اسنپ گرفتن پیاده  گز میکیم دوباره سوتی میدییم و بی دغدغه طوری که انگار جواز خندیدن بی دلیل رو بهمون دادن میخندیم میریم تو جز آفتاب خون دماغ میکنم و با دست و صورت خونی تو کوچه ها پیاده روی میکنیم کف اتوبوس از فرط خستگی میخوابیم تو اتوبوس چای میخوریم و نصفش میریزه رو خودمون و میسوزیم دوباره ترانه میگم دوباره میخونم دوباره  مینویسم دوباره شعر میگم شعرایی که غقط خودم عمق شونو میفهمم دوباره و هزارباره میخندم و نمیترسم از سورپرازایی ک دنیا دارههی رفیق دنیا هرچقدرم میخواد برای ما از تو سک سک چیزای بدی بیاره بیرون ما کی خواستیم بشینیم و تماشا کنیم ما که همیشه ی خدا جنگییدیم ما همون مستقلای غرق در رنجیم که گریه میکنیم و آبنبات میزاریم تو دهنمون همونا که گریه و خندشون قاطیه همونا که عمیقن همونا که نمیترسن همونا که براشون مهم نیست با چی مواجه میشن تو آینده .. اونا در هر صورت میجنگن و پیروز میشن.من آرزوهای بزرگی دارم بی محابا و بدون مرز آرزو میکنم اینکه تا حالا کارای اشتباهی کردم نمیتونه باعث بشه که نخوام خدا دوسم داشته باشه  هوم؟ خدا بچه پرروهارو دوست داره..مامان داره میره من تنها میشم وقتی تو خونه تنهام اوج خلافم اینه که میرم از بیرون لانچیکو سوسیسی میخرم و سوسیس خالی میخورم یه فیلم بزن بزن دان میکنم و دور از چشم مامان که دوست داره روحیه لطیفی داشته باشم میبینمولی الان باید تحلیل آزمون بکنم خیار رو سوسیس سبز میبینم و گاز میزنم.. خرچ خرچ صدا میده..از منِ جوونه.</description>
                <category>Nargess.Javan</category>
                <author>Nargess.Javan</author>
                <pubDate>Fri, 09 Feb 2024 18:45:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دونه برفی من</title>
                <link>https://virgool.io/@na0313javan2005/%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%85%D9%86-r5czln5cnkzd</link>
                <description>سپید.امروز صبح خسته و لش رو تخت بودم و فیلم شیمی نگاه میکردم که یهو مامانم اومد تو اتاق و بهت زده گفت نرگس داره برف میاااد.امروز روز خوبیه رو به صعودم تلاشمو بیشتر کردم خدا هم خیلی مهربون شده ها یعنی بوده فقط من بهتر میتونم مهربونیاشو ببینم چندوقت پیش خیلی حال داد یک بارونی فرستاد اصن الله الله به مولا بند نمیومد آدم میمونه دربرابر این لطفا چیکار بکنه  فقط سجده شکر به جا میارم از اینهمه رحمت که دریا دریاست!الانم که بعد سال ها شهرمون برف اومده شهر سفید پوشیده درختا پر برفن از بیرون صدای جیغ جیغ و بازی بچه ها میاددیشب حالم خوش نبود عصبی بودم محکم لگلد میزدم به اینور اونور هیچی آخرش چش شم زدم کور کردم و شدم یه عصبی که شل میزنهو الان لنگان لنگان و پتو پیچیده  دارم میرم تو حیاط برف بازی خدایا بیا پایین برف بازی کنیم بیا قشنگم..حس میکنم زندگی داره بهتر میشه در حالی که تا کله تو مشکلم این حس و دارم بیاین فکرای خوب کنیم هوم ؟ شاید خدا برامون چشم روشنی آماده کرده حتما امام رضا برای آینده مون فکرای خوبی داره مگه نه؟دونه های برف میشینن رو کله م کنار همون دونه های سفید موهام تضاد قشنگیه تار سفید رنج رو نشون میده و برف شادی و سرزندگی دنیارو منم میخوام تغییر میکنم با اولین دونه ی برفی که افتاد بین دستام منم عوض شدم  درختا سفید پوشیدن من به خدا قول میدم که یه روز منم سفید بپوشم و رویام رو زندگی کنم ..خدایا بازم دمت گرم که ما جوونه های پژمرده رو زنده میکنی..یا محیی الموتی و ممیت الاحیا.</description>
                <category>Nargess.Javan</category>
                <author>Nargess.Javan</author>
                <pubDate>Fri, 02 Feb 2024 11:31:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آخرین نوت موسیقی</title>
                <link>https://virgool.io/@na0313javan2005/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AA-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-w5qc0hclmucc</link>
                <description>شب بوددر غمت گریستمسپیده ی صبح شدبیدار شدمخود را به ساحل دریای خزر دیدمتنی به غم زدمسپس دراز شدم؛و در ظلمت آفتاب گرفتمرو به پایانمقایق کاغذی تن رابه موج غم میسپرمرد تو راروی شن های ساحل دیدمرد عشق را دنبال کردم ، قدم به قدم..تو را دیدم،نشسته روی تخته سنگ دلتنگیجشن تولد روزنه ها شدجلوتر آمدم؛ جلوتر آمدیفصل چیدن سیب بودکه ناگهان دیدی ، در کف دریاگوشواره های قلبم افتادندگفتم که مهر تو را به قلب خود آویختمنروجامه کندیو پریدی از صخره ی آرزوهایمرفتی میان دریای غم هایمآه ای بی خبر از حزن خون منغم های من مواجندکشتی های من را در هم میشکنندو تو آخرین ناو من بودیکه به اعماق دریای غمم سفر کردیدر من غرق شدیآه یونس تنهای مندرون دریایم نهنگ فاصله را دارمآه یونس مانوس با نهنگ غم منبه دیدار خدا برومن هم می آیمخدا آینه ی جادویی ماستدر خدا نفس کشیدینفست خورد به موهایمخدا را در آغوش گرفتیمن هم.بوی تو پیچیدناگهان شانه ی من تر شدو در آن اثناپیشانی جفت خود را یافتمن عاشقمو عشق صبر عقل نداردپس در خود پریدم برای توشنا میکردمموج غم را کنار میزدمچشم نهنگ افتاددر برکه ی چشمانمبه غم زل زدمنترسیدمعشق را سپر کردمتو در شکم نهنگ بودیبه زیر باله ی غم رفتمخنجر از قلب درآوردمشکم غم شکافتمتو را دیدمنترسیده بودیلبخند میزدیگوشواره های سرخدر دستت بودآه یونس منخدا تو را بخشیدمن هم.سپس میان آن غم سیالدر حنجره ی نهنگبه هم آغوشی هم رفتیمو تو موسیقی عشق رابا تار نمناک نهنگبرایم نواختیو در آخرین نوت موسیقیمن و تواز بالای سر نهنگ فواره زدیمخورشید رو به غروب استو ما از پیشانیِ دریاطلوع میکنیم...من؟رو به آغازم..نرگس جوان.پ ن رمزی : ممنونم از هدیه های دنیا که به ما انگیزه میدن..</description>
                <category>Nargess.Javan</category>
                <author>Nargess.Javan</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jan 2024 21:04:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کشف چاه نفت در قلب</title>
                <link>https://virgool.io/@na0313javan2005/%DA%A9%D8%B4%D9%81-%DA%86%D8%A7%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%AA-%D9%82%D9%84%D8%A8-j45sawe2ga0h</link>
                <description>پرم از کلماتی که خود را به در و دیوار گلویم میزنند و التماس میکنند که آنها را آزاد کنم...آخر برای بعضی کلمات حبس ابد بریده ام....چه بگویم چگونه بگویم چه کلماتی را بر روی هم بغلتانم؟هر روز دنیا چیز های جدید برایم رو میکند و غم هایم را بروزرسانی میکند نمیدانم چه عکس العملی نشان بدهم  دیگر دلم نمیخواهد فکر کنم میخواهم چند صباحی به خارج از کره ی زمین انتقالی بگیرم مرا به سحابی قنطورس تبعید کنید میخواهم بقیه عمر را در خلا زندگی کنم از دست آدم هایی که آدم نیستند و جنس قلب ما را امتحان میکنند تا ببینند نشکن هست یانه آقا جان اصلا جنس قلب ما مرغوب نیست بنجل است رها کنید دیگر!از فولاد که نیست حتی اگر فولاد هم بود از دست شما ذوب شده بود...دلم میخواهد عقل و قلبم را چند وقتی بفرستم تعطیلات یا پهن شان کنم روی بند تا کمی آفتاب بگیرند میگویند نور آفتاب ضدعفونی کننده است نمی دانم این چه امتحانی ست شاید غول مرحله آخر بازی باشد ولی با عقل جور در نمیآید من در جوانی برسم به غول مرحله آخر؟ از جوانی و اتفاقاتی که برای این واژه ی پرشور افتاد گله نمیکنم اتفاقا برعکس باهمه ی لرزه ها و پس لرزه هایی که گذراندیم  حس میکنم یک چیزهایی در لابه لای آوارها کشف شد که دوست ندارم بگویم ولی شاید ارزشش را داشت و یا رنج هایی که بیل به دست گرفتند و افتادن به جان قلب مان و کندند و کندند تا اینکه ناگهان دیدیم  به نفت رسیدند... غم کاشف استعداد های من بود غم میتواند به جاهایی از قلب شما سفر کند و مناطقی از آن را به شما نشان دهد که هرگز ندیده بودید. البته طبیعی ست که آدم از رنج فراری باشد اما بگذارید یک رازی را به شما بگویم اگر در رنج افتادید طغیان نکنید و دست و پا نزنید در این صورت رنج مثل مرداب میشود ،فقط با کمی ادویه ی صبر  تلاش کنید مسئله را حل کنیدحال نشسته ام به تماشای شاخه های درخت زیتون حیاط که سیاهی شب، عریان بودن آنها را پوشانده و فکر میکنم که : خب حالا میخوای چیکار کنی؟ راستش بعضی مشکلات را که بر سر راهت میبینی اول گیج و منگ میشوی و به دنبال خاکی چیزی میگردی که بریزی به سرت  نمیدانی باید چه کنی ؟ اینها را اول باید مثل یک مار بوآ بلعید و هضم کرد ولی اگر اندازه ی دهان من نبود و در گلویم گیر کرد چه اگر نتوانستم قبولش کنم و هضمش کنم  باید چه کنم ؟ شما بگویید خودمان را به کدامین راه بزنیم تا بعضی چیزها را طوری فراموش کنیم که انگار هرگز نبوده اند؟راجب تصمیمات و برنامه هایم برای پروژه ی پر افاده ی آینده نمیدانم اما تنها چیزی که میدانم این است که نمیخواهم دست بالا برده و تسلیم شوم خشت خشت، آرزو نچیده ام که بردوزل مشکلاتم بیایند و خراب کنند و بروند میخواهم استقامت کنم مثل همیشه و هرگز هم با خود نمیگویم که استقامت و امید تنها راهی ست که دارم حتی اگر اینطور باشد ، آخر روحم گناه دارد لطیف است دل خوش کرده به همین چشمه های امید که دارد شما هم بد به دل راه ندهید و عصاره ی امید را همیشه در جیب پشتی شلوارتان که غالبا به کار نمی آید به همرا داشته باشید امید باید حل شونده ی محلول ثانیه هامان باشد امید مثل مرکبی ست که هرچه بخواهید خط کنید باید اول قلم تان را به  آن آغشته کنیددارم از ویرگول میروم بعد کنکور می آیم کلماتم را میریزم داخل بغچه و به چوب میبندم و میگذارم روی شانه ام و میروم به سوی راه خودم...و در آخر اینکه حسن ختام  قطار حرف هایم دعایی باشد از جانب شما برای کنکوری هایی که قلب هایشان اندازه ی یک بند انگشت است. خداحافظ.</description>
                <category>Nargess.Javan</category>
                <author>Nargess.Javan</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jan 2024 21:17:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در امواج ابرها</title>
                <link>https://virgool.io/@na0313javan2005/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%87%D8%A7-miew3byvfkzt</link>
                <description>شب خوبی ست آسمان از همیشه سیاه تر و ماه از همیشه نورانی تر..یک اثر هنری دیده ایم زل زده ایم به ماه و تخمه میشکنیم و رج به رج خیال میبافیم تا برای زمستان عاطفه ها بپوشیم و گرم شویم.. خودکفا شده ایم ها!این روز ها کله ام بازیگوش شده است دو دقیقه حواسم به او نباشد میبینی در 20 سال آینده سیر کرده هوای چیز های غریب میکند گاه یاد گذشته می افتد و تجربه هایی که مزه ی پوست پرتقال میدادند را به یاد می آورد گاه دلتنگ آدم هایی میشود که فراموشش کرده اند، گاه هم صاحبش را در زیر طاق های حرم متصور میشود  باید افسارش را بکشم تا کار دستم نداده ...من هم خوب میدانم که همه ی اینها از زیر سر قلب دیوانه ام بلند میشود خب چکار کنم دل است دیگر نور که میبیند زود میرود سمت شیشه های مربای امیدم که بین دنده های قفسه سینه چیده ام.. برشان میدارد و سرمیکشد بوی  نور را میفهمد امشب هم تا قرص ماه را دید دست و پایش شل شد ، بچه شد ، هوای نور کرد من هم که قدیسه نیستم این وقت شب از کجا نور بیاورم برایش اطراف ماهم که تاریک شده فقط یک چیز می ماند که آن هم نماز است که جوی نور را به سوی قلبم باز میکند و حفره های خالی قلبم را پر میکند.. وما میرویم به قربان ش..راستی شما نور قلب تان را از کجا میخرید؟ سوپری ها ندارند؟ ما دست مان تنگ است تخفیف میدهند؟لاکردار( این والا مقام دل خود را میگویم) حرف گوش نمی کرد که، از همان اول مشکل شنوایی داشت به قول حاج محمود :  گفتند که دلداده ی خورشید نشو، من گوش ندادم نظرم را بردند...بگذریم زیاده خواهیِ این دل ما تمام نمیشود بخواهی بگویی قصه ی هزارو یک شب میشود..ابر های خیال را که خیال بارش ندارند کنار میزنم و به سیاهیِ پشت سیاهیِ شب مینگرم، به انتهای سیاهی ...من عاشق سیاهی شب هستم از آن سیاهی هاست که معنای نور را نشانت میدهد..شب محل تخلیه بار کامیون غم های من است... آنگاه در طی مراسمی غم هایم را با منجنیق به سوی ماه میفرستم میگویند سطح آن پر از چاله چوله شده آه ای ماه گدازه ی غم های مرا ببخش...زیاده عرضی نیست بر شانه ی شب تکیه داده ایم و چشمان مان را بر حریر آسمان یک کوک محکم زده ایم مبادا کنده شوند...ودر سکوت با خدایمان مکالمه میکنیم و میگوییم :سلام! حال ما خوب است یعنی امیدواریم خوب باشد شکرخدایمان که نور را آفرید و چند پیمانه از آن را هم سهم بطن های قلب آدمیان کرد.تا سیر و سفر بعدی میان ابر های سفیدِ شب های تیره خدانگهدار لبخندهاتان باشدبا آرزوی احداث آبشار نور در قلب نجیب زاده ی آدمی.والسلام.</description>
                <category>Nargess.Javan</category>
                <author>Nargess.Javan</author>
                <pubDate>Thu, 28 Dec 2023 00:18:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از تبار ققنوس</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D9%82%D9%86%D9%88%D8%B3-qze5fl4iqze6</link>
                <description>من آرایه نمی چینم میخواهم بر صورت عقل خود سیلی بزنم امروز بر روی کلمات من خون لخته شده...خون ؟ بگویید عصاره شهامت بگویید اکسیر جاودانه ی آزادگی ..نشد نه ، دیگر نتوانستم بنشینم به تماشای پرپر شدن آن ققنوس زادگان ، میخواهم سد کلمات بغض آلود پشت گلویم را بشکنم کلماتی که با هق هق از گلوگاه من جاری میشوند جوی می سازند و دریا میشوند و غرق میکنند..آه از این اندوه خونین چرا قلب من هنوز نفس میکشد ؟ چرا چشمان من از دیدن تصویر پر پر شدن لب های آن کودک سرگردان خون نمیگریند؟ اصلا میخواهم عقل خود را به گریه بیاندازم از منطق اسفنج گونه ای که راضی میشود بین کودک و آغوش مادرش  فاصله بیاندازد بِأَیِّ ذَنبٍ قُتِلَت؟!آری من آرایه نمیچینم دارم واقعیت ها را واو به واو مینویسم ، قهوه ننوشید واقعیت های تلخ بنوشید آیا اینها بیدارمان نمیکنند؟چشمانی که از ترس انفجار میدوند مجاز است ؟ نه! واقعیت دارد لخته شدن ترس در رگ کودک دو ساله لرزش... لرزش دست های عاشقانی که میدانند هنگامه ی جدایی ست و هم آغوشی مکرر دست هایشان.. زلزله ای در بدن نحیف دخترک تنهامادرشان پدرشان ، خواهر و برادرهایشان .. همه را گرفتند وکودکانی که حال فقط خدا را دارند و کودکانی دو ساله که در قلب های کوچکشان هفت دریا را جای داده اند و کودکانی که راه ابدیت را میشناسند درود آسمان و زمین و آنچه میان این دو است بر جوانان غزه بر جوانه های مستحکمی که گوشه ی پیشانی خونی شان شکوفه زده و درختان تاک از قلب آنها سرازیر میشوند  وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ مُسْفِرَةٌ ضٰاحِكَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌهمان ها که با شهامت سنگ هاشان موشک ها را از پای درمی آورند همان ها که از تبار ققنوس اند همان ها که میسوزند و میمیرند و زنده میشوند و در اآسمان غزه به پرواز در می آیند من پیچش تاک های سرسبز غزه را به دور مشت های گره کرده ی آنها میبینم..و در شب  شبناک غزه ،خورشید از گلویشان طلوع میکند و شهر را روشن میسازداین روز ها همه اش با خود میگویم حال میخواهی چه کنی؟ چشم های مظلوم را ببینی و دم نزنی؟ کاش به کودکانی که نفس نداشتند و حتی نشد که بیایند به دنیا و آرزویی داشته باشند نفس خود را هدیه میکردم کاش خون خود را در رگ های مادری که به علت خونریزی زیاد دارد میرود ..پمپاژ میکردم کاش در شب های سرد غزه آغوش خود را برای کودکانی که با چشم های آواره شان به دنبال مادر شان میگردند باز  میکردماما چه کنم شما بگویید چه کنم بخدا سوگند آنها بچه اند قلب شان تند میزند ترسیده اند پدرو مادرها برای بچه هایشان آرزو ها دارند چه استعداد هایی که زیر خاک دفن شدند چه قلب های عزیزی که از تپش افتادند..من اسلحه ندارم و کیلومتر ها با غزه فاصله دارم اما تنها چیزی که دارم همین قلمی ست که به دست میگیرم لااقل آرام تر میشوم نمیخواهم ظلم برایم عادی بشود بیایید .. بنویسید ،بکشید نمیدانم اما لطفا کاری بکنید، دنیای ما بعد از کودک کشی دیگر دنیا نخواهد بود.من هنوز هم امیدم مثل عسل کش می آید و هنوز به باران های غزه امیدوارمبه امید پیروزی مظلوم بر ظالم!&quot;یاعلی&quot;</description>
                <category>Nargess.Javan</category>
                <author>Nargess.Javan</author>
                <pubDate>Fri, 22 Dec 2023 22:16:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغوش وسیع سبز</title>
                <link>https://virgool.io/@na0313javan2005/%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D9%88%D8%B3%DB%8C%D8%B9-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-gmdjsjj4w1nb</link>
                <description>دنیا جای قشنگیست( البته برای گفتن این جمله باید قبلش ظلم و جور ودرد و فساد را فاکتور بگیرم) داشتم میگفتم ..  پاریس و برج ایفل ، ترکیه استانبول، اهرام مصر ، ایتالیا و برج کجش..همه ی اینها جذاب اند ، اما من قصه ی دیگری دارم داشتم فکر میکردم که اگر میشد با جادویی بدون در نظر گرفتن جبر جغرافیایی اراده کرد و به مکانی روی کره زمین رفت من کجا را انتخاب میکنم؟ دنیا برای قلب کوچک بنده که شاید کل مساحت صحنش اندازه کف دستم باشد خلاصه میشود در یک جایی که با آن 300 کیلومتر فاصله دارم (زیاد نیست اما برای یک کنکوری رفتن تا یخچال آشپزخانه هم زیاد است ..)من آنجا را انتخاب میکنم همین الان ! جادو؟ جادو که برای داستان سیندرلا است فوق فوقش بتوانم چشمانم را ببندم و تصورش کنم..     بیایید داخل ذهن من بیایید خجالت نکشید ببخشید کمی به هم ریخته است :آه اینجا را ببینید خدا برای آسمان اینجا هر روز دست به قلموی الهی اش برده و نقشی متفاوت میزند ترکیبی از آبی ، لختی صورتی، پودر طلایی نور و فرشتگانی که در آسمان میرقصند..آسمان اینجا بدانگونه ست که اگر ببینمش بی اختیار بلند بلند خندیده و زیرلب میگویم : یاابلفضل نگاهم کمی آن طرف تر به سقاخانه زمردی رنگی میخورد که نور های سبزش را روانه ی قلبم میکند و آن را وسوسه میکند که دست سمت قطار لیوان های یک بار مصرف ببرم ، و بنوشم به سلامتی نور گل های سفید و بفشی که در باغچه کوچک قهقهه میزنند ،حتی گلبرگی از آنها میتواند قلب رنجورم را شفا دهد. (میخواهم یک بار مخفیانه گل نرگسی در آنجا بکارم..)حوض بزرگ در وسط حیاط خانه پدری ام ؛ چشمه ی جاودانی ست آن همیشه فکر اینکه زیر آن حوض دنیای دیگری ست مرا قلقلک میدهد بالاخره یک روز خود را در آن می اندازم تا حقیقت را بفهمملامپ های کوچک رنگی که دست هم دیگر را گرفته اند و اطراف دلم ریسه میبندند(در همین حین فهمیدم آزمونم را خوب ندادم ازین پس کلمات غمگین خواهند شد..)سنگ های مرمری کف صحن که جان میدهد رویشان سر بخوری ،چای شیرینی که قدرت انحلال غم های رسوب شده و ته نشین شده ی کف قلبم را دارد .. چای را در قلبم ریخته و آن را به سراسر بدنم پمپاژ میکنم ..حتما تا الان حدس هایی زده اید.. سرنخ آخر را میدهم و تیر خلاص را به قلب خودم میزنم به قلبی دور افتاده از این مستی بسیار... &quot; آغوش وسیع سبز بابا &quot;جواب تمام معادلات من ، تنها ساحل امن امواج خروشان چشمانم یک کلمه است  :حرم.چشمان خود را باز کنید.من جک اسپارویی هستم که با کشتی به گل نشسته ام به ساحل صحن تو میرسم لنگر غم هایم را می اندازم همین که چشمان کم سویم گنبد تورا میبینند لبخند میزنند و قلبم برای تپیدن الگویی تازه را دنبال میکندبگذارید کمی بند احساساتم را شل کنم و با بیل جویی از چشمه ی احساسم به این نوشته های خشکیده باز کنممن آدمی ساده در شهری کوچک هستم و کسی هم مرا نمیشناسد پس عصاره صداقت بیشتری در معجون کلماتم میریزم&quot; آقای من نور چشمان تو که چاله فضایی غم های من است آرام و مهربانانه به سوی قلبم می آید و دور آن حلقه میزند و دست های عزیزت کلاویه های قلبم را آن طور که میخواهند مینوازند آقای عزیز من امام رضای من  قلبم را همواره در میان دست هایت نگه دار و زندگی ام را بنواز هرطور که میخواهی!حرم تو کهکشانی ست اینجا بی شک منظومه ی دیگری ست که ناسا هنوز آن را کشف نکرده منظومه ای از اشک ها و لبخند های عاشقانی که قلب شان را در رود مهربانی تو داخل صندوقچه ای به امانت میگذارند و میروند امانتی که هیچ گاه خیال پس گرفتن آن را ندارندمیدانم ، خوب میدانم که سیاه تر از آنم که تو نور من باشی اما امید به رافت تو نمیگذارد نامه را تمام کنم از تو خواهش میکنم که اگر لازم بود سیلی بر عقلم بزن اما تورا به خدا بگذار گرمی حضورت را در قلبم حس کنم میدانم که تمام سیاهی هایی که دورم را گرفته اند خودم ساخته ام .کمکم کن تا زود بیایم پیش تو  لطفا مواظب این بچه ی کله شقت باش من سرمایه ای جز اشک های شورم ندارم و دلی که میسپارم به رود جاری کنار ضریحت &quot;لطفا بیا آخر داستان هم را بغل کنیم فقط همین. لطفا.&quot;لطفا اگر کسی مشهد است پستچی عزیز من باشد و برساند به دست آقای امام رضا&quot;Dayan.Javan</description>
                <category>Nargess.Javan</category>
                <author>Nargess.Javan</author>
                <pubDate>Fri, 24 Nov 2023 16:56:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>