<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های naadia</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@naadia</link>
        <description>هم به دنبال تکه‌های تنت، هم پی پاره‌های پیرهنت، در به در در پی نیافتنت...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:52:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/13647/avatar/5aLdYw.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>naadia</title>
            <link>https://virgool.io/@naadia</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در بهشت سوسیالیستی کسی مرتکب جنایت نمی‌شود</title>
                <link>https://virgool.io/@naadia/child44-sjfexiotpxxi</link>
                <description>مطلبی که در ادامه می‌خونید رو برای سایت وینش نوشتم که نسخه‌ی کاملترش رو از اینجا  می‌تونید بخونید. اتحاد جماهیر شوروی برای نویسندگان سبک جنایی – پلیسی مثل یک زمین حاصلخیز برای کشاورزی است. از گورکی پارک مارتین کروز اسمیت تا کودک ۴۴ تام راب اسمیت، روایت جنایت در شوروی، روایت حیات رژیم سیاسی پوسیده‌ای است که بقای خود را در انکار وضع موجود می‌‌بیند. روایت هر جنایت در شوروی به مثابه کشف و شهودی عمیق است در باب استالینیسم.اسمیت کتاب را بسیار ترسناک‌تر از هر چه که تا امروز در مورد خاطرات سایر جنایتکارانِ مقیاس جهانی (مثل نازی‌ها) خوانده‌اید آغاز می‌کند. در نخستین صفحه‌های کتاب با داستان دهکده‌ای گرسنه مواجه می‌شویم. یک گرسنگی فراتر از تصور. با دهکده‌ای مواجه ‌ می‌شویم که مردمانش هر آن چه را که اندکی گوشت بر تن داشته، از موش و گربه و سگ گرفته تا حشرات ریزِ بخت برگشته‌ای که راه خود را گم کرده و به سطح زمین دهکده رسیده بودند خورده‌اند و حالا یکی یکی به پایان زمستان نرسیده به آغوش مرگ می‌روند. در چنین شرایطی پسرکی به نام پاول و برادرش آندری به دنبال شکار گربه‌ای که پس از مرگ صاحبش از مخفیگاه بیرون جهیده به جنگل می‌روند و در آن‌جاست که پاول ناپدید می‌شود. (این فقط یک داستان نیست که واقعیت در آن جایی نداشته باشد. در پی جنگ دوم جهانی وضعیت اوکراین به جایی رسیده بود که مردم از فشار قحطی به آدمخواری روی آورده بودند.) بلافاصله پس از بازگویی این قضیه، بیست سال به جلو می‌رویم. به دوران افول جسمانی استالین.قهرمان این داستان لئو دمیدوف است. کار روتین او دستگیری، شکنجه و بازجویی کسانی است که ذهن خود را با سیستم سیاسی اتحاد جماهیر شوروی انطباق نداده‌اند. به بیان دیگر، کسانی که در ذهن خود به چیزی مخالف یا متفاوت با بیان رسمی حزب فکر می‌کنند و اعتقادات متفاوتی با آن‌چه که یک شهروند خوب اتحاد جماهیر شوروی باید داشته باشد در سر خود می‌پرورانند. یکی از کودکانی که به شیوه‌ی فجیع مرگشان اشاره کردم تا حدودی به لئو ارتباط پیدا می‌کند. آرکادیِ پنج ساله که پیکرش را در کنار ریل‌های راه‌آهن مسکو یافته بودند، پسر یکی دیگر از افراد پلیس مخفی مسکو، فیودور است که اتفاقاً ماموری زیردست لئوست. فیودور و خانواده‌اش به لئو التماس می‌کنند که حقیقت مرگ فرزندشان را مشخص کند و اینجاست که اسمیت با زیرکی هر چه تمام‌تر به شما نشان می‌دهد که اتحاد جماهیر شوروی دقیقاً چه جور جایی بود. لئو، یک ایدئولوگِ به شدت وفادار به استالین، خطابه‌ای را برای خانواده‌ی آرکادی می‌خواند پیرامون این موضوع که هر جنایت تابعی است از انحطاط سرمایه‌داری و در بهشت کارگران فقط یک جنایت است که رخ می‌دهد و آن چیزی نیست جز تخطی از قوانین استالین. بنابراین در مورد کودکان هیچ چیزی برای ترسیدن وجود ندارد و موضوع آرکادی «بهتر است که فراموش شود.» این کار لئو یک فداکاری بزرگ در سیستم تلقی می‌شد چون او پرونده‌ی مهمتری را برای اجرای این خطابه به تعویق انداخته بود؛ تعقیب دامپزشکی به نام آناتولی که در پرونده، جرم اصلیش افتتاح یک مطب دامپزشکی در نزدیکی سفارت آمریکا قید شده بود. هر چند که آناتولی خود از کسانی است که در زمان جنگ مفتخر به دریافت نشان‌های بسیاری شده بود اما لئو براساس قانون نانوشته‌ی معتبرترین افراد، برای مورد ظن قرار گرفتن هم شایسته‌ترین هستند او را تحت تعقیب قرار داد. شاید به نظر خنده‌دار بیاید اما این سناریوی ذهنی در نهایت منجر به مرگ حداقل سه انسان بی‌گناه شد.تام راب اسمیت - نویسندهتام راب اسمیت کودک ۴۴ را با الهام از داستان واقعی زندگی آندره چیکاتلو، مشهور به قصاب روستوف نوشته است. مردی که در فاصله‌ی سالهای ۱۹۷۸ تا ۱۹۹۰ حداقل ۵۲ زن و کودک را در روسیه، اوکراین و ازبکستان (که در آن زمان بخشی از اتحاد جماهیر شوروی بودند) به قتل رسانده و مثله کرده است. با این که کودک ۴۴ اولین رمان تام راب اسمیت است او به خوبی توانسته که نتایج تحقیقات گسترده‌ی خود را به بهترین شیوه و با زیرکی در اختیار مخاطب قرار دهد. اسمیت همچنین در انتقال جزئیات تاریخی در لابه‌لای قصه بسیار موفق عمل کرده است. شخصیت‌هایی که او خلق کرده است نه تنها کارتونی نیستند که به جنون رسیدنشان بسیار منطقی تصویر شده و علاوه بر اینکه به خوبی توانسته است افسردگی آدم‌ها را به نمایش بگذارد، در نمایش تلاش‌های بی حد و حصرشان برای بازی روی بند باریک بین مرگ و زندگی برای مخاطب هم عالی عمل کرده است.آخرین چیزی که می‌خواهم بگویم این است که اسمیت در توصیف کابوس دوران استالین بسیار موفق عمل کرده است.  در هیچکدام از صحنه‌های کتاب از تشریح شرایط حاکم بر جامعه‌ی شوروی غافل نشده و شاید شما هم با عبور لئو از دل شهرها، خیابان‌ها و کوچه‌هایی که جوانیش را برای اینگونه نابهنجار ساختنش به باد داده بود به یاد این شعر کلاوس ماین بیفتید: در امتداد رود موسکوا، به سمت پارک گورکی می‌روم؛ در حالی که به ترانه‌ی تغییر گوش سپرده‌ام…</description>
                <category>naadia</category>
                <author>naadia</author>
                <pubDate>Fri, 07 Aug 2020 14:46:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان شمال و جنوب مدار ۳۸ درجه</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/northkorea-n5iybkbhl43y</link>
                <description>داستان کره‌ی شمالی از کمی پیش از پایان جنگ دوم جهانی آغاز می‌شود. از  زمانی که کره‌ای‌ها (مثل بسیاری دیگر از ساکنان مستعمرات ژاپن) به پایان  استعمار ۳۵ ساله‌ی این امپراطوری بر سرزمین و سرنوشت خود امیدوار بودند.  گویی تمام مبارزات می‌رفت که به ثمر بنشیند و تمام آرزوها می‌رفت که  برآورده شود. ژاپن سنگر به سنگر در حال عقب‌نشینی بود، ایتالیا بی هیچ قید و  شرطی تسلیم متفقین شده بود و شوروی فشار سنگینی به جبهه‌ی آلمان وارد کرده  بود. این آغاز ماجرای کره بود.(این متن برای وب‌سایت وینش نوشته شده. شما می‌توانید از طریق این لینک وارد وب‌سایت بشید و علاوه بر متن کامل این یادداشت، سایر یادداشت‌ها درباره‌ی کره‌ی شمالی رو هم بخونید.)نوامبر سال ۱۹۴۳، قاهره پایتخت مصر میزبان کنفرانسی با شرکت فرانکلین  روزولت (رییس‌جمهور وقت ایالات متحده)، وینستون چرچیل (نخست‌وزیر وقت  بریتانیا) و سپهسالار چیانگ کای شکِ چینی بود. غایب بزرگ مذاکرات، ژوزف  استالین، حضور چیانگ کای‌شک را بهانه‌ای برای تحریک ژاپن علیه اتحاد جماهیر  شوروی می‌دانست و به همین دلیل کنفرانس قاهره را تحریم کرده بود. در مفاد  توافق‌نامه‌ی این کنفرانس که پس از عقب‌نشینی‌های گسترده‌ی ژاپن از جزایر  سلیمان ترتیب داده شد، وعده‌ی ادامه‌ی جنگ تا تسلیم بدون قید و شرط ژاپن به  چشم می‌خورد. این سه کشور تصمیم گرفته بودند به اسارت مردمِ شبه‌جزیره‌ی  کره (همچون سایر کشورهای تصرف‌شده‌ی ژاپن) پایان دهند.دو سال بعد، کمی پس از بمباران اتمی هیروشیما، ارتش شوروی براساس توافقی که  میان استالین و ترومن، رییس‌جمهور دموکرات آمریکا، صورت گرفت؛ به منچوری  حمله و نیروهای خود را در آنجا مستقر کرد. ارتش آمریکا هم با بیم این که  نیروهای شوروی پیش از استقرار نیروهای ایالات متحده تمام شبه‌جزیره‌ی کره  را به اشغال خود درآورند با انتخاب مدار ۳۸ درجه به عنوان خط مرزی، جنوب را  که شامل سئول هم می‌شد به عنوان محدوده‌ی خود به جهان معرفی کردند. غافل  از اینکه از چهل سال پیش‌تر، مدار ۳۸ درجه، خط مرزی مورد توافق ژاپن و  روسیه برای تقسیم شبه‌جزیره‌ی کره بوده است. بعدها وقتی فرماندهان آمریکایی  متوجه این گاف تاریخی شدند، اعتراف کرده بودند که باید در آرامش و با دقت  بیشتری خط مرزی را انتخاب می‌کردند. به هر روی، آمریکا و شوروی توافق کردند که  قیمومیتِ موقتِ شبه‌جزیره را از مدار ۳۸ درجه به عهده بگیرند تا به ایجاد  یک دولت موقت کره‌ای کمکی کرده باشند. هدف هر دو کشور، از آغاز، برگزاری  انتخاباتی آزاد و مستقل در موعدی مقرر بود. اما همه چیز مطابق برنامه و  توافق‌نامه‌های از پیش امضا شده پیش نرفت.  با وجود اینکه تاریخ برگزاری  انتخابات آزاد و سراسری در شبه‌جزیره‌ی کره مشخص شده بود، اتحاد جماهیر  شوروی از همکاری با سازمان ملل سرباز زد و به جای تلاش برای ایجاد  سازوکارهای برگزاری یک انتخابات آزاد، دست به تاسیس یک دولت کمونیستِ تحت  حمایت خود در محدوده‌ی تحت کنترل خود (بخش شمالیِ شبه‌جزیره) زد. کمی بعدتر  هم برنامه‌ی خود برای اصلاحات ارضی (با روش‌های خاص خود) در شمالِ  شبه‌جزیره را اعلام و فوراً به اجرا رساند. در نتیجه‌ی این اصلاحات بسیاری  از زمین‌داران شمالی به جنوب گریختند. (و حتی تعدادی از آن‌ها هم در دولت  جدید کره‌ی جنوبی به پست‌ها و مقام‌های بالایی رسیدند.) این تعداد را  ۶۰۰هزار نفر تخمین می‌زنند. در هر صورت، اصلاحات ارضی نمی‌توانست کمک زیادی  به اقتصاد محدوده‌ی شمالی شبه‌جزیره بکند. ژاپنی‌ها پیش‌تر از این، صنایع  سنگین را در شمال و بخش کشاورزی را در جنوب متمرکز کرده بودند؛ پس همانطور  که کشاورزی به تنهایی جنوب را نجات نمی‌داد صنایع ملی شده و زمین‌های  غیرحاصلخیز شمال هم کار چندانی از دستشان برنمی‌آمد. شیوه‌ی مقابله با این  بحران هم قابل پیش‌بینی است: کمیته‌های موقتِ مردمِ کره‌ی شمالی به رهبری  کیم ‌ایل‌سونگ تشکیل شد. وظیفه‌ی اصلی این کمیته حمله به زمین‌داران و  مردمی بود که معتقد بودند متدهای شوروی‌وار به نتایج مثبتی ختم نخواهد شد.  در نتیجه‌ی ای حملات، بسیاری از شمالی‌ها ترور و یا ناپدید شدند.دو  سال از پایان جنگ دوم جهانی گذشته بود که سازمان ملل متحد بالاخره در  بیانیه‌ای شدیداللحن به تمامی نیروهای خارجی مستقر در شبه‌جزیره‌ی کره  هشدار داد که هر چه سریع‌تر آنجا را ترک و زمینه را برای برگزاری یک  انتخابات آزاد فراهم کنند. شوروی اما با صراحت اعلام کرد مساله‌ی شبه‌جزیره  در حوزه‌ی‌ وظایف سازمان ملل نیست و این سازمان حق دخالت در امور کره را  ندارد.پنج سال پس از پایان جنگ دوم جهانی، در سال  ۱۹۵۰، ارتش کره‌‌ی شمالی، که نائبان ارتش شوروی در منطقه بودند، به جنوب  شبه‌جزیره حمله کردند. ترومن هم که معتقد بود این حمله به دستور ژوزف  استالین انجام گرفته است، ارتش آمریکا را مکلف به شرکت در جنگ کرد.زمانی  که نیروهای آمریکایی در کنار سایر نیروهای سازمان ملل (از ۱۷ کشور جهان)  در بندر بوسان پیاده شدند، نیروهای کره‌ی شمالی سئول را به تصرف خود  درآورده بودند. ارتش آمریکا و متحدانش در اولین گام توانستند ارتش کره‌ی  شمالی را تا مرزهای چین عقب برانند اما این پایان ماجرا نبود. این بار دولت  چین بود که وارد میدان شد و با اعزام صدها سرباز چینی و همچنین سربازهایی  از سایر ممالک کمونیستی، سعی کرد معادله‌ی جنگ را به نفع کمونیست‌های شمالی  برهم بزند. اما پیشروی دوباره‌ی ارتش کمونیستی، این بار هم نتیجه‌ای نداشت  و آن‌ها دوباره تا مدار ۳۸ درجه عقب رانده شدند. در نهایت دولت آیزنهاور  قرارداد صلح بین دو کره را امضا و به این ترتیب، به طور رسمی تقسیم  شبه‌جزیره را به دو دولت شمالی و جنوبی به جهان اعلام کرد.سرزمین اسرارآمیز کره‌ی شمالی دیگر متولد  شده بود. بازسازی‌های پس از جنگ خونین دو کره، با کمک‌های گسترده‌ی اقتصادی  چین و اتحاد جماهیر شوروی انجام گرفت و دولت کره‌ی شمالی برنامه‌ی سه  ساله‌ی اول خود (از ۱۹۵۴ تا ۱۹۵۶) را براساس مفهوم خوداتکایی نوشت! طبق این  برنامه دولت انتظار داشت مردم خود غذای خود را تامین کنند و در این مسیر  تا جایی پیش رفت که شعار اصلی حزب حاکم تبدیل شد به: «بیایید در روز دو  وعده غذا بخوریم.» در جریان دیدار رسمی چگوارا، وزیر دولت وقت کوبا، از  کره‌ی شمالی، او این کشور را الگویی مناسب برای کوبا دانست و توسعه‌ی  اقتصادی کره‌شمالی را در حد یک معجزه توصیف کرد. سخنانی که پر بیراه هم  نبودند. تا رسیدن به دهه‌ی هفتاد میلادی، تقریباً تمام کودکان بین ۵ تا ۱۶  ساله‌‌ی شمالی در مدارس ثبت نام کرده بودند. تمام خانه‌ها برق داشتند و GDP  کره‌ی شمالی و جنوبی تقریباً با هم برابر بودند. اما این رشد ادامه دار  نبود. در کره‌ی شمالی داستان‌های زیبا همیشه زودتر از آنچه که فکرش را  بکنید به انتها می‌رسند.دولت کمونیستی  کره‌ی شمالی تصمیم خود را گرفته و سرمایه‌گذاری‌های کلان خود را به بخش  نظامی اختصاص داده بود. همین به اندازه‌ی کافی تشکیلات خاندان کیم را به  جهان مقروض کرد اما این تنها اشتباه آن‌ها نبود. بحران جهانی نفت درسال  ۱۹۷۳ برای کره‌ی شمالی بسیار گران تمام شد. این دولت که سرمایه‌گذاری زیادی  در بخش معادن خود کرده بود، حالا با سقوط بی‌اندازه‌ی قیمت‌ها روبه‌رو  بود؛ علاوه بر این، بسیاری از شرکت‌هایی که در معادن کره‌ای کار می‌کردند  کشور را ترک کرده بودند. بدهی‌ها سر به فلک کشید و توان دولت برای  بازپرداخت بسیار کم شده بود. در همین ایام، کره‌ی جنوبی که تمرکز خود را بر  صنایع الکترونیک و رایانه گذاشته بود، اولین گام‌های استوار خود را برای  حضور در رقابت‌های اقتصادی جهانی برداشت.رقابت  دو کره هنوز ادامه داشت. به دنبال برگزاری المپیک تابستانی در سال ۱۹۸۸ در  سئول، کره‌ی شمالی ترتیب برگزاری رقابت‌های جهانی جوانان و دانشجویان را  در پیونگ یانگ داد تا به خیال خود از رقیب کره‌ای جا نماند. اقتصاد ضعیف  کره‌ی شمالی که زیر تیغ اصلاحات گورباچفی و اصلاحات اقتصادی چین به سختی  نفس می‌کشید، باز هم تحت فشار قرار گرفته بود. و در نهایت، فروپاشی اتحاد  جماهیر شوروی که مهمترین منبع اقتصادی شمالی‌ها بود، این کشور را به انزوای  جهانی فرو برد. در غیاب حمایت‌های چین و شوروی، قحطی بزرگ به وقوع پیوست.در  فقدان آمار رسمی و نظارت‌های جهانی، تخمین زده می‌شود که به دنبال قحطی  رقمی بین ۲۴۰ هزار تا سه و نیم میلیون نفر به کام مرگ فرو رفته باشند. در  کمتر از نیم قرن رشد کره‌ی جنوبی و رکود کره‌ی شمالی منجر به ایجاد یک شکاف  ده برابری میان دو نیمه‌ای شد که زمانی کشور واحد بودند و تاریخی مشترک در  مبارزه با استعمار داشتند. سیاهی مطلقی که تا امروز هم ادامه دارد.تا  امروز هم هیچ آمار رسمی‌ و قابل اتکایی در مورد وضعیت معیشت و سلامت مردم  کره‌ی شمالی وجود ندارد. تخمین زده می‌شود که هنوز هم ۷۰ درصد از مردم این  کشور با کمک‌های غذایی نهادهای بین‌المللی شکم خود را سیر می‌کنند. براساس  برآوردها، استانداردهای زندگی در جمهوری دموکراتیک خلق کره با استانداردهای  زندگی در یک کشور جنوبی صحرای آفریقا برابری می‌کند. این یعنی حدود یک دهم  از متوسط سطح زندگی در کره‌ی جنوبی. یک شمالی به طور متوسط ده سال کمتر از  یک جنوبی عمر می‌کند و در طول زندگی خود شانس استفاده از تلفن‌های هوشمند،  شنیدن اخبار از رسانه‌های مختلف، استفاده از اینترنت و رسانه‌های نوشتاری  آزاد و عاشق شدن را نخواهد داشت.تمام  آن‌چه که ما از کره‌ی شمالی می‌دانیم براساس نوشته‌ها و خاطرات کسانی است  که توانسته‌اند به هر طریقی از مرزهای تاریک و مخوف آن کشور فرار کنند و   خود را به کشورهای دیگر برسانند. و یا خبرنگارانی که تحت نظارت حزب حاکم  کره‌ی شمالی شانس بازدید برنامه‌ریزی شده از کشور را داشته‌اند. برخی از  این خاطره‌نگاری‌ها و گزارش‌ها به فارسی هم منتشر شده‌اند. اما در ادامه‌ی  این متن شما را با تعدادی از این کتاب‌ها آشنا می‌کنم که هنوز جایی در  بازار کتاب فارسی پیدا نکرده‌اند.A river in darkness: One man`s escape from North Korea – Masaji Ishikawa – ۲۰۱۷داستان زندگی مردی دو رگه. نیمی کره‌ای و  نیمی ژاپنی که تمام عمرش را با احساس بی‌وطنی سپری کرده است. ماساجی  ایشیکاوا که از مادری ژاپنی و پدری کره‌ای متولد شده، در ۱۳ سالگی به کره‌ی  شمالی بازگشت و این آغاز داستان‌های رنج‌آور و مرگ‌باری بود که در زندگی  زیر سایه‌ی یکی از خشن‌ترین حکومت‌های دنیا تجربه کرد.خانواده‌ی  او که با وعده‌هایی نظیر آموزش و تربیت کامل و بی‌نقص فرزندان، کار عالی،  فرصت‌های شغلی فراوان و جایگاه بالای اجتماعی به کره بازگشته بودند با چیزی  متفاوت از تمام این‌ها مواجه شدنداولین  مواجهه‌ی این کودک ۱۳ ساله با حقیقت، در کشوری که بنا بود بهشت روی زمین  باشد، در مدرسه‌های کمونیستی رخ داد. تعریف می‌کند که با وجود اینکه شاگردی  باهوش و عالی بوده، هنوز هم یک ژاپنی به حساب می‌آمد. ژاپنی بودن یعنی  پایین‌ترین سطح را در جامعه داشتن. او در بخش‌هایی دیگر از خاطرات خود،  سیاست‌های کشاورزی دولت و همچنین متد معروف خوداتکایی را نیز به خاطر  می‌آورد و خیلی ساده در توصیف آن به گفتن کلمه‌ی «احمقانه» قناعت می‌کند. و  می‌گوید در آن‌ سالها هر چه بیشتر کار می‌کردیم غذا از ما دور و دورتر  می‌شد.ایشیکاوا صادقانه از تربیت،  آموزش و زندگی سراسر آشوب و بی‌نظم خود در طول ۳۶ سال زندگی در کره‌ی شمالی  می‌گوید و تجربیات خود را از تناقض‌های رفتاری‌ای که در هنگام بازگشت به  ژاپنِ مادری بین خود و مردم عادی در جهان عادی می‌دید بیان می‌کند.رودخانه‌ای  در تاریکی فقط یک روایت تکان‌دهنده از زندگی در کشوری اسرارآمیز و تاریک  مثل کره‌ی شمالی نیست بلکه شهادتی است بر عظمت روح سرکش انسان.The accusation: Forbidden stories from inside North Korea – Bandi – ۲۰۱۷کتابی خارق‌العاده از نویسنده‌ای که اسم  واقعیش را هنوز نمی‌دانیم. باندی در زبان کره‌ای به معنی کرم‌ شب‌تاب است و  امروز نام مستعار نویسنده‌ای است که عضو انجمن رسمی نویسندگان کشور کره‌ی  شمالی بوده (و احتمال می‌رود که هنوز هم باشد).باندی  در فاصله‌ی سال‌های ۱۹۸۹ تا ۱۹۹۵ داستان‌ها و شعرهایی انتقادآمیز، در  اعتراض به وضعیت کره‌ی شمالی، را به صورت پنهانی می‌نوشته. این به خودی خود  عملی قهرمانانه است چرا که اگر حزب حاکم بویی از این ماجرا می‌برد سرنوشت  تلخی در انتظار نویسنده‌ی خائن بود. به هر روی، هنگامی که متوجه می‌شود یکی  از دوستان نزدیکش قصد فرار از کشور را دارد، دست‌نویس ۷۵۰ صفحه‌ای خود را  در اختیار او می‌گذارد تا با خود به جهان آزاد ببرد. شاید با این امید که  کسی به یاری آن‌ها بشتابد.کتاب حاضر که  شامل هفت داستان از مجموعه داستان‌های دست‌نویس باندی است،  برای اولین  بار در کره‌ی جنوبی منتشر شد. این داستان‌ها هر کدام براساس یک موقعیت  واقعی نوشته شده‌اند. شخصیت‌ها  هم براساس طیف گسترده‌ای از ساکنان آن کشور  تاریک و رازآلود انتخاب شده‌اند: از کارگران مزرعه‌های جمعی تا اعضای  محافل نخبگان در پیونگ‌یانگ. بعضی از شخصیت‌های کتاب باندی قدرتمندان کشور  هستند و برخی دیگر انسان‌های ساده‌ای که حتی از کسب اجازه‌ی سفر برای دیدار  پدر و مادر پیر خود هم درمی‌مانند. باندی با قدرت هر چه تمامتر به شما  نشان می‌دهد که سرنوشت شما در کره‌ی شمالی نه براساس تلاش و کوشش و  شانس‌هایی که در طول زندگی بهتان روی می‌آورند که براساس منزل محل تولدتان  شکل می‌گیرد. اگر در خانه‌ی یکی از سربازان جنگ کره به دنیا آمده باشید،  عالی است در غیر این صورت بخت بد به شما امان کمر راست کردن نخواهد داد.باندی  به جای اینکه خودش فرار کند، تصمیم گرفت نوشته‌هایش را فراری دهد. کسی  نمی‌داند انتظار چه چیزی را داشت، کسی نمی‌داند واکنشی که انتظارش را داشت  از جهان گرفت یا نه، اما کسی که مسوول رساندن کتاب به جهان آزاد بود در سال  ۲۰۱۵ و در جریان یک کنفرانس مطبوعاتی گفت که ماه‌هاست هیچ خبری از باندی  ندارد و بیم آن می‌رود که هویتش لو رفته و اعدام شده باشد.Marching through suffering: Loss and survival in North Korea – Sandra Fahy – ۲۰۱۵ساندرا فهی با این کتاب به شما کمک می‌کند  که با ماجراهای دهه‌ی ۱۹۹۰ در کره‌ی شمالی شخصی‌تر و عمیق‌تر مواجه شوید.  کتاب به نوعی تاریخ شفاهی قحطی بزرگ کره‌ی شمالی است که توسط بازماندگان آن  روایت می‌شود. کسانی که از سوی تاریک کره به توکیو و سئول پناهنده شده  بودند؛ از سرباز و کشاورز گرفته تا دیپلمات و دانشجوی دانشگاه پیونگ‌یانگ.تصویر  کنید در برهه‌ای از تاریخ که اگر نخواهم بگویم سراسر جهان، و منصفانه  روایت کنم؛ بخش اعظمی از جهان در حال تجربه‌ی رونق اقتصادی و توسعه‌های  اجتماعی و اقتصادی بود در کره‌ی شمالی بین ۲۴۰ هزار تا سه و نیم میلیون نفر  بر اثر گرسنگی جان باختند. فاجعه‌ای که به دلیل پنهان‌کاری و انزوای دولت  حاکم بر آن کشور هنوز تمام ابعاد آن برای جهان مشخص نشده است. با این حال و  در چنین شرایطی مصاحبه‌های این کتاب، که شاهد ارزشمند آن فاجعه‌ی انسانی  است، به بخش‌های زمانی مختلف تقسیم شده‌ و این باعث می‌شود جزئیات هر مرحله  از قحطی تا حد ممکن به صورت کامل به تصویر کشیده شود: از علائم اولیه‌ی  بروز قحطی در مناطق روستایی تا گسترش تدریجی آن به سراسر کشور و حتی  پیونگ‌یانگِ  پایتخت.وقتی فهی در  ابتدای هر مصاحبه، از مصاحبه‌شوندگان می‌خواست در مورد «قحطی» شروع به  بازگویی خاطرات خود بکنند، بازماندگان در کمال ناباوری می‌گفتند: منظور شما  راه‌پیمایی رنج است؟ اشاره‌ای به فداکاری‌های! خاندان سوک در به ثمر  رساندن انقلاب کمونیستی. به مردم القا شده بود که این بار نوبت شماست که  مانند رهبر فداکارمان راهپیمایی رنج را آغاز کنید که این شرایط ناگوار به  سبب دشمنی مخالفان این خاندان بزرگ و فداکار است.در  جایی از کتاب یکی از راویان در نهایت یاس و خستگی می‌گوید: «مردم احمق  نیستند، آن‌ها می‌دانند که سیاست نباید چنین تاثیری بر زندگی آن‌ها  بگذارند؛ فقط نمی‌توانند این را بیان کنند.»براساس  آن‌چه که در کتاب بازگو شده است، می‌توان دریافت که هر چه قحطی در کره‌ی  شمالی پیش‌تر می‌رفت، سیاست‌های دولت هم برای ایجاد رعب و وحشت در جامعه  بی‌رحمانه‌تر می‌شد. در همین حال، پلیس مرزی این کشور، تحت تاثیر شرایط  فاجعه‌بار گرسنگی، در ازای دریافت مقداری غذا یا حتی سیگار، چشم بر مبادلات  بزرگتر مرزی می‌بستند و این باعث تشکیل بازارهای سودآور قاچاق با سودهای  کلان برای اشخاصی خاص می‌شد.در طول  قحطی که تا اوایل دهه‌ی ۲۰۰۰ طول کشید، دولت کره‌ی جنوبی صدها میلیون دلار  غذا و کود به کره‌ی شمالی ارسال کرد، کشورهای دیگر جهان هم با شروطی چون  توقف (موقت) برنامه‌ی هسته‌ای کره‌ی شمالی تا حدود یک و نیم میلیارد دلار  سوخت و غذای این کشور را تامین کردند اما با این حال هنوز هم درصد بالایی  از مردم این کشور از مشکل سوتغذیه رنج می‌برند.North Korea: State of paranoia: A modern History – Paul French – ۲۰۱۴پاول فرنچ در کتاب خود به بررسی تاریخ و  سیاست کره‌ی شمالی و روابط پیچیده‌اش با سئول، توکیو، پکن و واشنگتن  پرداخته و پیامدهای تصمیم‌های سیاسی حزب حاکم بر این کشور را بررسی کرده  است. او کره‌ی شمالی را اسرارآمیزترین کشور هسته‌ای جهان که هنوز  زندان‌هایی به سبک گولاک دارد و مردمش نه تنها به اینترنت آزاد دستری  ندارند که برای صحبت کردن با خارجی‌هایی که تک و توک اجازه‌ی ورود به کشور  را می‌یابند نیز نیازمند اخذ مجوزهای رسمی هستند.فرنچ  در کتاب خود به اقتصاد کره هم توجه زیادی کرده است و در فصل‌هایی از آن به  بررسی و توضیح چگونگی تلاش‌های نافرجام دولت این کشور در جذب  سرمایه‌گذارهای خارجی برای تشکیل مناطق ویژه‌ی اقتصادی پرداخته است. او  توضیح می‌دهد که چطور حزب حاکم از طرفی در تامین زیرساخت‌های لازم برای  آغاز به کار شرکت‌های سرمایه‌گذاری خارجی (با نیروی کار بومی) ناتوان بوده و  از طرف دیگر ادعاهای سیاستمداران شمالی مبنی بر اینکه نه تنها قصد حمله به  سئول را ندارند که اگر داشته باشند هم چین مانع وقوع چنین جنگی خواهد شد،  بر شرکت‌های خارجی اثر نکرد.فرنچ به  بررسی احتمال وقوع شورش‌های مردمی در کره‌ی شمالی هم پرداخته است و با در  نظر گرفتن محدودیت‌هایی نظیر ممنوعیت داشتن لپ‌تاپ و تلفن‌هوشمند برای  بخش‌های زیادی از مردم این اتفاق را غیرممکن تصور می‌کند. از نظر او تنها  مسیر برای تغییر در کره‌ی شمالی به ارتش ختم می‌شود. ارتشی که از زمان روی  کار آمدن کیم جونگ‌اون جوان تا لحظه‌ی نگارش کتاب، ۳ وزیر دفاع و چهار رییس  ستاد کل را به خود دیده و از سرنوشت پنج تن از هفت نفری که محافظان رهبر  سابق بودند هنوز اطلاعی در دست نیست.این کتاب یک گزارش تحلیلی شگفت‌انگیز از پر رازورمزترین کشور جهان است.Visual politics and North Korea: seeing is believing – David Shim – 2014کتاب دیوید شیم مطالعه‌ی بصری کشوری  ناشناخته است. دیوید شیم از طریق عکس و تصویر با شما سخن می‌گوید. او از  طریق عکس‌های مستند و تصاویر ماهواره‌ای تلاش کرده است تا تصور تصویری  نزدیک به واقعیتی از کره‌ی شمالی برای مخاطب خود رسم کند.اهمیت  این کتاب در آن است که شیم به عنوان استادیار گروه روابط بین‌الملل  دانشگاه گرونیگن هلند و دیده‌بان کمک‌های غذایی برنامه‌ی غذای سازمان ملل  برای کره‌ی شمالی به عنوان یک منبع دست اول از این کشور تاریک شناخته  می‌شود.در فصل دید از زمین، شما  بی‌واسطه با سرزمین بدون لبخند کره‌ی شمالی و از طریق عکس‌های مستندی از  زندگی روزمره‌ی مردم مواجه خواهید شد و در فصل دید از بالا، شیم از طریق  تصاویر ماهواره‌ای واقعیت ژئوپلتیک شمال شبه‌جزیره را برای شما تفسیر  می‌کند. او اعتقاد دارد تصاویر توانایی ایجاد یک تفسیر ذهنی را دارند و  آن‌چه که شایسته‌ی ارائه است با این روش قابل تحلیل خواهد بود؛ در این مورد  خاص: زندگی روزمره‌ی مردمی که در کره‌ی شمالی زندگی می‌کنند.تمام  کتاب‌ها و تحلیل‌ها در این مورد خاص: زندگی روزمره‌ی مردمی که در کره‌ی  شمالی زندگی می‌کنند، در تلاشند تا صدای انسان‌هایی باشند که «احمق نیستند و  می‌دانند که سیاست نباید اینگونه با زندگی آن‌ها بازی کند» اما صدایشان به  جایی نمی‌رسد. ساکنان شبه‌جزیره‌ی کره هنوز هم در رویای اتحاد دوباره و  سرفرازانه به پایان رساندن مبارزاتی هستند که برای اتحاد با هم و رهایی از  استعمار آغاز کرده بودند. مردمی که برای رسیدن به رویایشان در انتظار کمک  دنیا هستند.</description>
                <category>naadia</category>
                <author>naadia</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2020 19:13:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا شمال ایتالیا از جنوب آن توسعه‌یافته‌تر است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@naadia/makedemocracy-ulxarp7as1jb</link>
                <description>این متن رو در معرفی کتاب دموکراسی و سنت‌های مدنی برای سایت وینش نوشتم. مطلب رو می‌تونید از  اینجا هم بخونید. چرا بعضی از دولت‌های دموکراتیک موفق عمل می‌کنند و برخی دیگر شکست می‌خورند؟ برای یافتن پاسخ باید به تحلیل چگونگی عملکرد دموکراسی‌ها بپردازیم. روبرت پاتنام روی عدم توازن سطح توسعه در جنوب و شمال ایتالیا متمرکز شده تا پاسخ این پرسش را دریابد که چرا شمالی‌ها مدام بر داشتن کتاب قانون و توانایی قانون‌گذاری تاکید می‌کنند و جنوبی‌ها کیف پول، بودجه و سرمایه می‌خواهند؟جلد کتاب دموکراسی و سنت‌های مدنینویسنده‌ی کتاب دموکراسی و سنت‌های مدنی رابرت دیوید پاتنام است. یک دانشمند علوم سیاسی آمریکایی که در ژانویه‌ی ۱۹۴۱ در راچستر نیویورک متولد شد؛ در سال ۱۹۷۰ مدرک دکترای خود را از دانشگاه ییل اخذ کرد و ۹ سال بعد به عنوان رییس مدرسه‌ی کندی به هاروارد پیوست. پاتنام همواره سعی کرده در آثارش به بررسی روند تغییرات جوامع شهری بپردازد و آن‌ها را در بسترهای تاریخی و سیاسی تحلیل کند. به عنوان نمونه در کتاب بولینگ تک‌نفره به شرح وقایع آمریکای دهه‌ی ۱۹۶۰ پرداخته است؛ دهه‌ای که در آن جامعه‌ شهریِ آمریکا با فروپاشی بی‌سابقه‌ای در زندگی مدنی، اجتماعی و حتی سیاسی مواجه شد. حتی می‌توان به آخرین اثر او که در سال ۲۰۱۵ منتشر شده است نیز اشاره کرد؛ بچه‌های ما: رویای آمریکایی؛ که در آن به بررسی نابرابری فرصت‌ها در ایالات متحده می‌پردازد. به عنوان آخرین نکته در معرفی نویسنده‌ی این کتاب بهتر است بگویم که: پاتنام سومین نویسنده‌ای است که در برنامه‌های درسی علوم سیاسی مورد استناد قرار می‌گیرد. مهم‌ترین دلیل این شهرت و محبوبیت هم همین کتاب دموکراسی و سنت‌های مدنی است.اما ماجرای این کتاب از چه قرار است؟ در سال ۱۹۷۰ پاتنام و همکارانش برای بررسی میزان اهمیت جامعه‌ی مدنی در توسعه‌ی سیاسی و اجتماعی دست به آزمایش منحصر به فردی زدند که بر مناطق بیست‌گانه‌ی سیاسی ایتالیا متمرکز بود: «این پژوهش ابتدا با گفتگوهایی با پیتر لانگ و پیتر ویتز در بهار ۱۹۷۰ آغاز شد. در آن زمان ما هر سه نفر در رم بودیم و جنبه‌های متفاوتی از سیاست ایتالیا را مورد مطالعه قرار می‌دادیم. در این سال حکومت ایتالیا به طور غیرمترقبه با اجرای ماده‌ی مربوط به حکومت‌های منطقه‌ای در قانون اساسی که مدت‌های مدیدی مورد غفلت واقع شده بود، موافقت کرد. از آن‌جا که این نهادهای جدید به سختی در مناطق گوناگون ایتالیا ایجاد شدند این تجربه یک فرصت بی‌نظیر پیش روی ما نهاد تا به مطالعه‌ی بلندمدت و سیستماتیک در مورد چگونگی توسعه‌ی نهادها و انطباق آن‌ها با محیط اجتماعی‌شان بپردازیم.»در جریان این آزمایش که چیزی حدود دو دهه به طول انجامید پاتنام و همکارانش به تحلیل و بررسی دستاوردها، پیروزی‌ها و حتی شکست‌های این دولت‌های منطقه‌ای در زمینه‌های مختلفی مثل خدمات اجتماعی و بهداشتی، مسکن و کشاورزی پرداختند. نقل است که مسافرت از سِوِسو در شمال تا پیتراپرتوسا در جنوب برای پاتنام و همکارانش مثل برگشت به قرن‌ها قبل بوده است؛ از خانه‌های سنگی تا رویای اتومبیل. آن‌ها به دنبال پاسخی برای این پرسش بودند که چه نیرویی است که به موسسه‌های دموکراتیک کمک می‌کند که کارآمد عمل کنند؟ و این چه رازیست که شمالی‌ها مدام بر داشتن کتاب قانون و توانایی قانون‌گذاری تاکید می‌کنند و جنوبی‌ها کیف پول، بودجه و سرمایه می‌خواهند؟در این رابطه یادآوری یک نکته خالی از لطف نیست و آن اینکه دموکراسی‌های جوامع غربی در یک بازه‌ی حدوداً بیست ساله پس از جنگ جهانی دوم شروع به پیدایش و گسترش کردند. هم‌پای گسترش دموکراسی‌ها، موجی از نارضایتی و بی‌اعتمادی نسبت به نهادهای سیاسی و سیاستمداران هم (از سوی مردم و نهادهای مدنی) جوامع غربی را فراگرفت. نکته‌ی جالب این‌که این موج حتی در جوامعی که نهادهای دموکراتیک حضور و سابقه‌ی طولانی‌تری هم داشتند ایجاد شد. در اینجا بود که پاتنام نتیجه گرفت عملکرد دولت و سایر نهادهای سیاسی و اجتماعی بسیار تحت تاثیر آن‌چه که او سرمایه‌ی اجتماعی می‌نامید قرار دارد. پس می‌توان به زبان ساده گفت آن‌چه که او در این کتاب بررسی کرده است وضعیت سرمایه‌ی اجتماعی در شمال و جنوب ایتالیاست؛ یعنی ترکیبی از مشارکت سیاسی و شبکه‌های اجتماعی که بنا بر ماهیت‌شان هم می‌توانند حرکت رو به جلوی جامعه‌ی مدنی را تسهیل کنند و هم سد راهش شوند.تفاوت‌های بنیادین و ریشه‌دار فرهنگی بین مناطق شمالی و مرکزی با مناطق جنوبی ایتالیا بستر مناسبی را برای آزمودن تئوری‌های مختلف سرمایه‌ی اجتماعی در اختیار پاتنام قرار داد ؛ هر چند که این شکاف‌های عمیق فرهنگی بین شمال و جنوب چیز تازه‌ای نبود و نیست و ریشه‌هایش حتی به تاریخ قبل از قرون وسطی بازمی‌گردد. از زمان سقوط امپراطوری رم تا اواسط قرن نوزدهم میلادی ایتالیا فقط یک بیان جغرافیایی بوده برای معرفی مجموعه‌ای از تعداد زیادی دولت – شهر. ژرمن‌ها در شمال و اعراب و نورمن‌ها در جنوب، دو جهان موازی را خلق کرده بودند. از زمان‌های بسیار دور مناطق شمالی و مرکزی ایتالیا جامعه‌ی مدنی فعال‌تری داشته و شهروندانش در مسائل سیاسی و اجتماعی بیشتر مشارکت می‌ورزیدند؛ اعتماد به دستگاه‌های حکومتی همیشه در بالاترین سطح خود بوده است و نحوه‌ی اداره‌ی دولت و جامعه شکلی افقی داشت و برمبنای منافع متقابل گروه‌ها و نهادهای مختلف چیده می‌شد. برعکس، در جنوب نورمن‌ها مسول حفظ نظم بودند. ساختار حاکمیت بر جامعه کاملاً عمودی بود، بر دهقانان جنوبی شوالیه‌ها حکم می‌راندند و بر شوالیه‌ها حاکمان محلی حکومت می‌کردند. به زبان ساده‌تر می‌توان گفت در مقابل مناطق شمالی و مرکزی ایتالیا که سیستم اداره‌ی آن‌ها تا حدود زیادی دموکراتیک بود، سیستم فئودالی و خودکامه‌ی جنوب کشور قرار داشت. برای اینکه لمس این وضعیت دوگانه‌ی اجتماعی در یک کشور برای شما ملموس‌تر باشد اینگونه توضیح می‌دهم که: در اروپای قرون وسطی که سکه‌ی رایج خشونت و هرج‌ومرج بوده، شمال ایتالیا راه‌حلی جالب و به نسبت دموکراتیک را برای این مشکل انتخاب کرد. آن‌ها کمون‌ها را تشکیل دادند. گروه‌های همسایه‌ای که برای کمک متقابل به هم سوگند یاد می‌کردند و هدف اصلی‌شان ساخت یک شهر صلح‌آمیز بود. به عنوان مثال سوگند رایج در بولونیا این بوده است: «بدون تقلب و با نیت خیر در برج و خانه‌ی مشترکمان به یکدیگر کمک کنیم و سوگند می‌خوریم که هیچ یک نه به طور مستقیم و نه از طریق نیرویی دیگر علیه هم اقدامی نکنیم.» این در حالی بود که در جنوب اقتدار فئودالی در حال قدرت گرفتن روزافزون بود.فراموش نکنید که این سوگند خوردن‌ها و واکنش‌ها به اتفاقات رایج به این معنی نیست که در شمال اشرافیت بی‌معنی بود، همه با هم هم‌نظر و متحد بودند، تمام آنچه درو می‌شد پیروزی مطلق بود، یا محله‌ای کثیف نبود و دیگر جنگی در نمی‌گرفت؛ بلکه تنها استنباط منطقی از این شرایطِ متفاوت با هم می‌تواند این باشد که در شمال تحرک اجتماعی بالا بود و واکنش‌ها به مشکلات، بسیار متفاوت با جنوب. «و قانون آهنین جامعه‌ی مدنی این است که در دولتی که توده‌هایش فاسد نیستند اداره‌ی امور بسیار آسان است. و آن‌جایی که تساوی وجود دارد تشکیل پادشاهی غیرممکن است و در جایی که وجود ندارد؛ تشکیل جمهوری.» جایی در جریان تحقیق‌ها، پاتنام و همکارانش از رهبران سیاسی مناطق مختلف ایتالیا در مورد سازش با مخالفانشان سوال کردند. در مدنی‌ترین مناطق ۱۹ درصد از رهبران با ایده‌ی سازش موافق بودند و در غیرمدنی‌ترین‌شان این رقم دو برابر بود. در واقع برخلاف آنچه که در نگاه اول به چشم شما می‌آید واقعیت این بوده که در مناطق مدنی، سیاستمداران واقعیت منافع متعارض را نفی نمی‌کردند؛ به همان اندازه از سازش سازنده نیز هراسی نداشتند.تحلیل‌های پاتنام شما را به این شک خواهد انداخت که آیا این تفاوت‌های تاریخی بنیادین باعث تفاوت سرنوشت این ملت در دوران مدرن هم خواهد بود؟ آن‌چه که در این میان واضح است این است که جامعه‌ی مدنی قوی می‌تواند متضمن ایجاد ثروت شود اما ثروت هرگز به تنهایی توانایی تشکیل و پشتیبانی جامعه‌ی مدنی را نخواهد داشت. برهمین اساس جامعه‌ی مدنی قوی شمال ایتالیا در دوران کهن، بهتر توانست خود را با ارزش‌های دوران مدرن وفق دهد و به تولید ثروت بینجامد. برای اثبات این نکته می‌توانم دوباره به تجربه‌ی کمون‌ها اشاره کنم. کمون‌ها تنها گروه‌هایی بودند که از دل آشوب‌های عصر بیم و امیدهای بزرگِ اروپایی زنده بیرون آمدند و با شعار «من به تو کمک می‌کنم و تو به من، با هم به جنگ مشکلاتی برویم که به تنهایی از پسش برنمی‌آییم» وارد دوران مدرن شدند و ترجیح دادند به حکومت‌های جدید اعتماد کنند. اما آن‌چه که جنوب در دوران مدرن درو کرد رشد و تقویت مافیایی بود که ساختار سلسله‌مراتبی‌اش بسیار به ساختار دوران فئودالی شباهت داشت. یک ضرب‌المثل معروف کالابریایی می‌گوید: کسی که درست رفتار کند، عاقبت نکبت‌باری خواهد داشت. در جنوب برعکس شمال، «من» خیلی زیاد بود و «ما» خیلی کم.یکی از نظریه‌های تاریخ اقتصادی این گونه تفسیر می‌شود که: جایی که شما می‌توانید به آن برسید به این بستگی دارد که شما از کجا آمده‌اید. شما نخواهید توانست از برخی مبدا‌ها به به سادگی به برخی مقصدها برسید. داستان ایتالیا هم همین است. حداقل ده قرن در شمال و جنوب این کشور دو رویکرد متفاوت برای حل مشکلات جمعی اتخاذ شده‌اند و رابرت پاتنام قصد دارد در این کتاب به شما ثابت کند که زمینه‌های اجتماعی و تاریخی به شدت روی میزان کارآمدی نهادها تاثیر دارند، یا اگر بخواهم ساده‌ترش کنم باید بگویم او معتقد است که  جامعه‌ی مدنی ریشه‌های تاریخی عمیقی دارد. رابرت پاتنام در آخرین جملاتش در این کتاب نوشته است: «این یک توهم خطرناک است که معتقد باشیم جنوب می‌تواند خارج و برخلاف ساختار سیاسی، اقتصادی و اجتماعی‌اش تغییر یابد… ایجاد سرمایه‌ی اجتماعی کار آسانی نخواهد بود، اما آن کلید کارآمدسازی دموکراسی است.» گروهی از خوانندگان این کتاب بر این باورند که دموکراسی و سنت‌های مدنی را می‌توان با کتاب الکسیس دوتوکویل مقایسه کرد و آن را دموکراسی در آمریکای عصر ما نامید. من اما فقط از شما می‌خواهم پای داستان‌های شمالی و ناامیدی‌های جنوبی بنشینید و در آخر به این فکر کنید که ساختن یک جاده کار سخت‌تری است یا ایجاد یک سازمان برای حفاظت و نگهداری از آن.</description>
                <category>naadia</category>
                <author>naadia</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2020 13:30:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«رویای سلت»، داستان مردی که با ظلم همراه نشد</title>
                <link>https://virgool.io/@naadia/dreamofcelt-naxodujd50pe</link>
                <description>داستان رویای سلت براساس فلش‌بک‌ به خاطراتی که راجر کیسمنت در زندان به خاطر می‌آورد روایت می‌شود. در لحظاتی که او به انتظار یک ملاقات کوتاه با یک دوستِ قدیمی نشسته است، یا دقایقی که به انتظار رسیدن جلاد می‌گذرد. اما راجر کیسمنت کیست؟ یوسا ما را به درون داستان زندگی کیسمنت می‌برد، مردی که مشاهده ظلم و بی‌رحمی در مستعمرات او را برآشفت و به آن‌جا کشاند که  بالاخره عنوان کند انگلستان را به عنوان یک دشمن اشغالگر می‌شناسد و نه وطنش.جلد کتاب رویای سلت پروتئوس در اساطیر یونانی یکی از پیران دریاست. خدای مدام در تغییر. می‌تواند آینده را پیشگویی کند و تنها به کسانی پاسخ می‌دهد که بتوانند او را به دام بیندازند. خوسه انریکه رودوی اروگوئه‌ای در کتاب نشانه‌های پروتئوس نوشته است: «هر کدام از ما نه یک فرد، بلکه متوالیاً افراد متعددی است و این شخصیت‌های متوالی که از دل یکدیگر بیرون می‌آیند معمولاً غریب‌ترین و حیرت‌انگیزترین تضادها را آشکار می‌کنند.» رویای سلت شما را بی هیچ ‌پرده‌پوشی با این غریب‌ترین تضادها مواجه می‌کند.رویای سلت، داستانی از جنس دنی بوی ترانه میهنی ایرلندی‌هاشاید وقتی که فردریک ادوارد وثیرلی، وکیل انگلیسی که علاوه بر وکالت به نوشتن رمان، داستان‌های کودکانه و تصنیف و ترانه‌های عاشقانه هم مشغول بود، در سال ۱۹۱۰ نوشتن ترانه‌ی دنی‌بوی را ناتمام رها کرد، پیش‌بینی نکرده بود که چند سال بعد و به لطف خواهرزاده‌ی ایرلندی‌اش از دلِ همین دو بندِ رهاشده ترانه‌ای زاده خواهد شد که با عبور از تمام سال‌های سخت و سیاه به مهم‌ترین نماد همبستگی ایرلندی‌های پراکنده در سراسر جهان تبدیل می‌شود.دنی‌بوی به گوش ایرلندی‌ها حتی از چنگ و بانجوی ایرلندی هم آشناتر است. هم آنقدر رازآلود و مبهم است که ریشه‌هایش را گروهی به یک چنگ‌نواز سال‌های ۱۶۰۰ میلادی برمی‌گردانند و گروهی دیگر به یک ویولون‌نواز نابینا؛ و هم آنقدر آشنا بر دل می‌نشیند که تبدیل شده به سرود غیررسمی ایرلندی‌های پراکنده در جهان و حتی با وجود مخالفت بسیاری از کلیساها، دیگر بخشی جدانشدنی و البته مهم از مراسم تدفین است. روایت است که یک پلیس بازنشسته‌ی ایرلندی – آمریکایی در بخشی از وصیت‌نامه‌ی خود نوشته است که: اگر به هر دلیلی در مراسم خاکسپاریم سرود دنی‌بوی اجرا نشود بلند می‌شوم و سالن کلیسا را ترک می‌کنم. با این حال هنوز هیچ‌کس به درستی نمی‌تواند بگوید دنی بوی در اصل که بوده؟ چرا مجبور شده خانه را ترک کند؟ چرا احتمال دارد هرگز به خانه بازنگردد؟ و اصلاً این کیست که در فراقش این‌چنین با سوز و غم ترانه می‌خواند؟این مقدمه‌ی طولانی را نوشتم که بگویم ماریو بارگاس یوسا در رویای سلت داستانی از همین جنس را از زیر خروارها خاک بیرون کشیده و با دقت و ظرافت کامل در تلاش است تا رازهایی مگو را برای شما بازگو کرده و راجر کیسمنت را به عنوان یکی از بزرگترین مبارزان ضد استعمار، مدافع حقوق بشر و فرهنگ‌های بومیِ زمان خود معرفی کند.راجر کیسمنت، کسی که بدرفتاری در مستعمرات را تحمل نکردجوزف کنراد اولین بریتانیایی نبود که در قرن ۱۹ میلادی از حوضه‌ی کنگو عبور کرد تا عاج فیل، مواد معدنی و طلای سیاه (کائوچو) درو کند. او در طول یکی از سفرهایش به لئوپولدویل در سال ۱۸۹۰ با راجر کیسمنت ملاقات کرد. جوان برازنده‌ی ۲۵ ساله‌ای که چند سال گذشته‌ی عمر خود را در ایالت آزاد کنگو سپری کرده بود و از قضا او هم اعتقاد داشت که استعمار برای آفریقا پیشرفت اجتماعی به ارمغان می‌آورد. اما راجر کیسمنت که بود؟ یک ایرلندی که در سال ۱۸۶۴ از یک پدر پروتستان و مادری کاتولیک متولد شد. «همیشه می‌دانست که در پایتخت ایرلند چشم به جهان گشوده، در ایام زیادی از عمرش مطلبی را محرز دانست که پدرش، سرگرد راجر کیسمنت، که هشت سال با افتخار در فوج هشتم سواره‌نظام خدمت کرده بود، به او القا کرد: این‌که زادگاه واقعی‌اش کنت‌نشین اولستر است در قلب ایرلند پروتستان و هوادار بریتانیا… اما قبل از آن‌که عقلش دربیاید به شکلی مبهم پی‌ برد که مادرش وقتی با عموزاده‌هایش است جوری رفتار می‌کند که انگار دارد چیزی را مخفی می‌کند.» با این حال بخش اعظمی از دهه‌ی اول قرن بیستم را به عنوان یک انگلیسی گذراند. هر دو مرد در نهایت خود را زیر سنگینی وزن خطایی که مرتکب شده بودند پیدا کردند.نقطه‌ی عطف زندگی راجر کیسمنت شاید دیدن صحنه‌ی شلاق خوردن یک جوان کنگویی به دست یک افسر بلژیکی بود. «آنچه از آن اطلاع پیدا کرد ظهور و سلطه‌ی نشانه‌ی استعمار در آن سرزمین‌های بیکران بود، شیکوت (شلاق کوتاه). مخترعش یکی از افسران نیروی حافظ نظم عمومی بود به نام موسیو شیکوت؛ یک بلژیکی از نخستین گروه مهاجران، مردی با ذهنی عملی و تخیل قوی، برخوردار از تیزبینی در مشاهده، که به برکت آن قبل از سایرین متوجه شد از پوست بسیار سخت اسب آبی می‌توان تازیانه‌ای ساخت بادوام‌تر و گزنده‌تر از شلاق‌هایی که با روده‌ی اسب‌سانان و گربه‌سانان درست می‌کنند، رشته‎هایی در هم تنیده که قادرند بیش از هر تازیانه‌ی دیگری باعث سوزش، خونریزی، زخم و درد شوند.» بعدها که به عنوان یک کنسول انگلیسی به پرو و آمازون سفر کرد با مردان و زنان و کودکانی مواجه شد که توسط کمپانی‌ها به بردگی گرفته شده بودند، ضرب و شتم شده بودند، غارت شده بودند، مثله شده بودند و…کنراد و راجر کیسمنت هر دو به یک شیوه با قساوت و سنگدلی اروپایی‌ها در کنگو و پرو مواجه شدند؛ سکوت نکردند. کنراد کتابی نوشت به اسم قلب تاریکی و راجر با انتشار گزارش‌های دقیق و تکان‌دهنده‌ای از نقض گسترده‌ی حقوق بشر در کنگو و پرو علاوه بر آنکه خشم عمومی را برانگیخت، نشان شوالیه را هم دریافت کرد. اما با این حال گزارش‌های او، برخلاف قلب تاریکی، پس از چند سال به باد فراموشی سپرده شدند. چرایی این اتفاق تا سال‌ها در هاله‌ای از راز و رمز پیچیده شده بود.کنگو و پرو فقط بخشی از زندگی پرفراز و نشیب راجر کیسمنت بودند و فصل سوم زندگی‌اش، پیچیده‌تر از گذشته، سرنوشت او را برای همیشه دستخوش تغییر کرد. با وجود دریافت کردن نشان شوالیه، کیسمنت از به نتیجه رسیدن مبارزاتش علیه استعمار به شدت ناامید شده بود و بالاخره اعتراف کرد که انگلستان را به عنوان یک دشمن اشغالگر می‌شناسد و نه وطنش؛ همین کافی بود که کم‌کم در محافل و مجالس خود را به عنوان یک ایرلندی، یک ملی‌گرای ایرلندی، معرفی کند.داستان رویای سلت براساس فلش‌بک‌ به خاطراتی که راجر کیسمنت در زندان به خاطر می‌آورد روایت می‌شود. در لحظاتی که او به انتظار یک ملاقات کوتاه با یک دوستِ قدیمی نشسته است، یا دقایقی که به انتظار رسیدن جلاد می‌گذرد، زندگی‌نامه‌اش که با توصیف ستمگری‌های غیرقابل وصف انسان در خاک کنگو و پرو آمیخته شده است مرور می‌شوند. شاید در میان همه‌ی این سیاهی‌های غیرقابل تحمل بتوان توصیف هنرمندانه‌ی پرواز پروانه‌ها بر فراز آمازون را نقطه‌ای درخشان و شاید جبرانی دانست بر روایت بی‌پرده‌ی زشتی‌هایی که گویی آن خاک فلک‌زده را یارای رهایی از آن نیست.یوسا با اشتیاق زیادی سفرهای جسورانه‌ و دشوار راجر کیسمنت را در آفریقا و آمریکای جنوبی دنبال می‌کند، اما آن هنگام که در پی روایت سفر او به آلمان برمی‌آید انگار راه را گم می‌کند؛ همانطور که راجر راه را گم کرد.در سال ۱۹۱۴ و در نخستین ماه‌های آغاز جنگ اول جهانی، راجر همراه با دوست نروژی خود به آلمان سفر می‌کند بلکه بتواند نظر نیروهای نظامی قیصر را برای مسلح‌سازی ارتش ایرلند جلب کند. اما در مسیر پرفراز و نشیب این سفر اشتباهی مهلک مرتکب شد: زیادی به آلمان دل بسته بود. او نتوانست رهبران ایرلندی را متقاعد کند که بدون حمله‌ی نظامی آلمانی‌ها، قیام چیزی جز جانبازیِ بیهوده نیست. قیام هفته‌ی مقدس سرکوب شد بدون اینکه هیچ رقم رسمی‌ای در مورد تعداد کشتگانش منتشر شود: «فقط یک چیز مطمئنه، جنگیدند.»دو سال بعد از سفرش به آلمان و در سپیده‌دمی که دشت‌های وسیع ایرلند را بنفشه‌های وحشی پوشانده بود به زادگاهش بازگشت، دستگیر شد، زندانی شد، نشان شوالیه از او پس گرفته شد، بدنام شد؛ و در نهایت راجر کیسمنتی که در کنگو با دروغ بزرگ استعمار آشنا شده بود،  بی‌میلی‌های کشورش نسبت به اصلاح وضعیت مردمان بومی آفریقا و پرو را دیده بود، و رفته رفته خود را به عنوان شهروند کشوری که منابعش را غارت کرده‌اند بازشناخته بود، به عنوان خائن در زندان پنتونویل لندن به دار آویخته شد. «صدای حرکت‌هایی را شنید، دعای کشیش‌ها را، و سرانجام، بار دیگر، زمزمه‌ی مستر الیس را که از او درخواست می‌کرد کمی سرش را خم کند، لطفاً حضرت آقا. همین کار را کرد و آن‌وقت حس کرد طناب را دور گردنش انداخته. فرصت یافت برای آخرین دفعه زمزمه‌ی مستر الیس را بشنود: اگه نفس‌تون را توی سینه حبس کنید زودتر خلاص می‌شید حضرت آقا. به توصیه‌اش عمل کرد.»نه در کنگو و نه در آمازون از کسی که آن همه تلاش کرد تا جنایت‌های هولناکی را افشا کند که در ایام کائوچو در آن سرزمین‌ها اتفاق می‌افتادند هیچ اثری نمانده است. در ایرلند وحدت‌طلبان افراطی ایرلند شمالی بنای یادبودش را ویران کردند؛ تکه‌هایش تا مدت‌ها بر زمین باقی مانده بود. شاید لازم نباشد از همه‌ی تصمیم‌های راجر کیسمنت دفاع کنیم اما می‌توانیم از سهم بزرگ و تلاش‌های او در راه احقاق حقوق بومی‌های کنگو و پرو تشکر کنیم. و فراموش نکنیم که راجر کیسمنت برای اینکه قهرمان زمان خود باشد لازم نمی‌دید که در تمامی تصمیمات زندگی شخصی‌اش قهرمانانه عمل کند.مطلب بالا رو در معرفی کتاب رویای سلت برای وب‌سایت وینش نوشتم. می‌تونید از اینجا هم بخونیدش. </description>
                <category>naadia</category>
                <author>naadia</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2020 12:18:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانِ نقاش‌خانه‌ی دربار عثمانی</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/mynameisred-l7iyqoa61see</link>
                <description>مطلب زیر رو در معرفی کتاب نام من سرخ برای وب‌سایت وینش نوشتم که از اینجا هم می‌تونید بخونیدش. صحنه‌ی نمایش نام من سرخ، استانبولِ قرن شانزدهم است. استانبولِ سلطان مراد سوم، شاه بلندپرواز عثمانی، و مرکز جهان تصویرگران و نقاشانی که حالا بر آستانه‌ی دروازه‌های نقاش‌خانه،‌ سنگینی سایه‌ی یک تغییر را حس می‌کنند. این داستانی است که برخلاف سنت همیشگی جهان، با مرگ آغاز می‌شود.جلد کتاب نام من سرخچیزهایی که ما می‌بینیم، به ندرت با آنچه که می‌دانیم تطابق دارند. مثلاً همه‌ی ما معتقدیم هر میزی به حداقل چهار پایه نیاز دارد و حیوان‌های خانگی از خانه‌هایی که در آن زندگی می‌کنند کوچکتر هستند؛ اما نمی‌توانیم در یک نگاه هر چهار پایه‌ی میز را به طور کامل ببینیم یا سگی که در خیابان می‌دود، از خانه‌های انتهای خیابان به مراتب بزرگتر به نظر می‌رسد. این مقدمه را نوشتم که به تاریخ هنر برسم. تاریخ هنر غرب از رنسانس تا ظهور کوبیسم با نقاط دید، چشم‌اندازها و سوال حیاتیِ «چگونه دیدن؟» دست و پنجه نرم می‌‌کند. هنر غربی مبتنی است بر زمان. در هنر غربی هر آن‌چه که دیده می‌شود چیزی است که از نقطه‌ای خاص و در زمانی خاص به چشم آمده است. بر هنر اسلامی و نظریات آن اما، قوانین متفاوتی حاکم است. قوانین اسلامی هنر فیگوراتیو را ممنوع کرده بود؛ بر همین اساس هنرمندان مسلمان در تلاش بودند که یک واقعیت تغییرناپذیر را فراتر از دیدگاه‌های هنری بیان کنند و این هدف، مجموعه‌ای از تضادها و تلاش‌ها را باعث شد که قلب رمان نام من سرخ است. قرن شانزدهم میلادی؛ استانبول.نام من سرخ شروع به شدت دراماتیکی دارد. آغازین سطرهای آن از زبان مقتولی است که خبر مرگش به سرعت کوچه‌های استانبول را می‌پیماید: «و حالا دیگه من یه مُرده‌م، یه جسد ته چاه. از آخرین نفسی که کشیدم و قلبم وایساد خیلی گذشته ولی هنوز هم هیچ‌کسی از ماجرا خبر نداره، البته غیر از اون قاتل پست‌فطرت.» و در ادامه شما را با هشداری در زمستانِ بی‌رحمِ شهر، تنها و سرگردان رها می‌کند: «پشتِ سر این ماجرا کسیه که نه برای باورها و اعتقادات ما و نه حتی برای قوانین و مقررات ما ارزشی قائل نیست. منو که مثل آب خوردن کشت، هیچ بعید نیست همین امروز یا فردا سراغ تک تک شماها هم بیاد.» سردرگمی قاتل، که خودش هم نقاشی است چیره‌دست در نقاش‌خانه‌ی سلطان عثمانی، از جنس همان سردرگمی تاریخی ملتش است. تُرک‌هایی که تلاش می‌کنند جهان را با چشم‌های غربی ببینند، دقیقاً همان کاری که ممکن است هرگز بر آن تسلطی پیدا نکنند؛ نه به زور شمشیر و نه با قدرت رنگ و نقش. درد و رنجش، همان درد و رنج ملتی است که فرهنگ سنتی خود را پنهان می‌کند و در تلاش است قدرتی را که ریشه‌‌ای در وجودش ندارد، به غربی‌ها اثبات کند و در این مسیر، هویتش، هر آنچه که او را ساخته، بر باد می‌رود.اصلاً همه چیز از همین‌جا آغاز شده بود. پادشاه به سفیر سابق خود در ونیز دستور داده بود کتابی تالیف کند منطبق بر اصول نقاشی غربی، شامل پرتره‌ای از خودش؛ تا با اهدایش به دوک ونیز به او اثبات کند بر هر چیزی قادر است. جمعی از برترین نقاشان استانبول پنهانی و در خفا کار را آغاز می‌کنند. تغییر جدید آن‌ها را به وجد آورده اما همزمان از این‌که روحانیون شهر به آن‌ها برچسب‌هایی ناروا بزنند هم وحشت داشتند: «شرایط ما سخته، چون تو یه شهر مملکت اسلامی زندگی می‌کنیم که توش همیشه یا نقاشی کردن کلاً قدغن بوده یا حداقل نظر خوبی بهش نداشتن. این‌جا هر نقاشی ممکنه مثل شیخ محمد مصور اصفهانی یه روزی از نقاشی کردن پشیمون بشه و احساس گناه کنه… برای همینه که بیشتر مواقع مثل گناهکارا مخفیانه و پنهونی کار می‌کنیم و همیشه یه‌جورایی از کارمون خجالت می‌کشیم انگار. از اون طرف هم همیشه‌ی خدا از فرط تهمت‌های شیخ و واعظ و قاضی و داروغه ذوق و تخیل‌مون کور شده و می‌شه… از بودن بین جمع و از زندگی کردن با جماعت می‌ترسیم. اما از طرف دیگه تا یه کارمون تموم می‌شه زود می‌خوایم اونو به جماعت نشون بدیم. همون جماعتی که ازش فرار می‌کنیم، جای ترسناک این کارا هم همینه.»نام من سرخ را روایت‌هایی ساخته‌اند که اساس‌شان چشم‌اندازهای فردی است؛ همان شاهدهای عینی. هر فصل آن بخشی از حقایق را از زبان یکی از شاهدان بر شما آشکار می‌کند. از قاتل سرگردان قصه و استر، پیرزن نامه‌رسان و یهودی شهر بگیر تا اسبی که مرکز کائنات شده، سگی که کسی جرات عبور از کنارش را ندارد ولی صادقانه با شما سخن می‌گوید، درختی که از بد روزگار در بین قصه‌های کهن سرگردان شده، استاد عثمانی که بعد از سال‌ها ریاست بر نقاش‌خانه‌ی دربار فقط برای قد علم کردن پادشاه در مقابل ونیزی‌ها نادیده گرفته می‌شود، شوهر عمه‌ای که حالا، بدون اینکه نقاش ماهری هم باشد، با حذف کردن تمام رقبای قدیمی، گردآورنده‌ی کتاب نقاشی‌ای است که بر پایه‌ی اصول فرنگی تدوین شده است و دختر زیبایش شکوره، زنی سرگردان بین میلِ افسارگسیخته‌ی یک عشقِ قدیمی و بی‌سرانجامیِ ازدواجش با سپاهی‌ای که چهار سال است نه قدم بر خاک استانبول گذاشته و نه پیکر بی‌جانش را رهگذری در خرابه‌های بازمانده از یک جنگ دیده است. با این حال روایتِ برجسته‌تر متعلق است به کارا. آنچه قلب و ذهن شما را درگیر خواهد کرد تراژدی‌ای است که بر کارا می‌گذرد. تصویرگری که ۱۲ سال از عمرش را در تبعیدی خودخواسته سپری کرده است. عاشق ناکامِ شکوره که در میانه‌های زمستانی سخت به زادگاهش برمی‌گردد و در پسِ سوز و سرمای برف و ترس حاکم بر جان شهر درمی‌یابد که دیگر هیچ چیز مثل سابق نیست.« می‌گن برا مُردن وطن خوبه. انگار برگشته بودم که بمیرم… انگار که نه در استانبول خودم بلکه توی یکی از شهرهای عرب اون‌ور دنیا باشم با کنجکاوی تموم مثلاً برای اینکه با شهر آشنا بشم رفتم توی خیابونا و یه دل سیر پیاده‌روی کردم… اگه از شهری که دوستش دارید سال‌ها دورمونده باشین از پرسه تو خیابونا و کوچه‌هاش روح‌تون که هیچی حتی جسم‌تون هم تازه می‌شه…» و از این مسیر تمام تغییرات شهر را از زبان فروشنده‌های رنگارنگ گرجی و فرنگی و … می‌شنود. «ترشی‌فروش گفت یه عده که کارشون می‌گساری و افیون‌کشی و از این قماشه خودشون رو قلندر می‌خونن و تو کافه‌ها تا خود صبح می‌شینن و با رقص و موسیقی و آواز یه ادا اطوارهایی درمیارن و بعدش هم با پررویی کامل می‌گن که مسلمون واقعی ما هستیم.» با این حال، چشم که باز می‌کنید کارا را بر درگاه خانه‌ی شوهرعمه و دخترش شکوره می‌یابید، با وظیفه‌ای که بر دوشش است: به اتمام رساندن کار کتاب پادشاه. اورهان پاموک از این مسیر شما را به دنیای عجیب و همزمان زیبای هنر اسلامی می‌برد. جهانی که در آن هیچ‌کدام از مفاهیم غربی جایی ندارند. برای نقاشان مسلمان هنرمند خوب کسی نیست که بخواهد قد راست کند و دیدگاه منحصربه‌فرد خودش در مورد جهان را به خورد مخاطب بدهد؛ در این جهان زیبای رازآلود هنرمند آن است که سال‌های سال نقش زده، سوی چشمانش کم شده و حالا می‌تواند در تاریکی محض بر ورق سفید نقش خدایی بزند. این روایت عمیق، صرف‌نظر از ریشه‌های تاریخی‌اش، در ایجاد همدلی بین جهان مردگان و زندگان، در متحد کردن گذشته و آینده با هم، بسیار موفق عمل کرده است.سیاهی مرگ و ترس از مرگ در پس‌زمینه‌ی کتاب به خوبی با عشق تلفیق شده است. عشقی که گویی نسل‌ها را از پس قرون متمادی با هم متحد می‌کند؛ از عشق خسرو و شیرین به هم، تا نوای قلندرها، عشق کارا به شکوره، تلخی عشق شکوره به کارا و فرزندانش؛ که خود را کاملاً وقف‌شان کرده. شاید برایتان جالب باشید اگر بدانید شکوره، نام مادر اورهان پاموک است و فرزندان شکوره‌ی قصه، اورهان و شوکت، هم‌نام خود او و خواهرش هستند. کتاب به رویا تقدیم شده است. دختر اورهان پاموک. گویی همه چیز، از والدین و فرزندان، تا گذشته و آینده و حتی حقیقت و داستان همه در یک ظرف جمع شده باشند. اتفاقی که شاید پاموک با برنامه رقمش زده باشد؛ مثل هنر اسلامی که همه‌ی بود و نبود را در یک ظرف جمع می‌کند بدون در نظر گرفتن چشم‌انداز. اینجا اما، عشق چشم‌انداز اورهان پاموک است.خواندن نام من سرخ به شما حس دیدن یک شاهکار معماری کهن، یا برانداز کردن یک تابلوی نقاشی قدیمی را القا می‌کند. همانقدر پر از جزییات ظریف، برداشت‌ها، رنگ‌ها و بافت‌های هنرمندانه. اتفاقی که البته نباید رقم خوردنش باعث تعجب شما شود؛ اورهان پاموک کودکی را با رویای نقاش شدن گذرانده و در جوانی به تحصیل معماری در دانشگاه پرداخته است. شاید به همین دلیل هم توانسته از دل بحث‌هایی در مورد زیبایی‌شناسی و فلسفه‌ی دین چنین داستان جذابی بیرون بکشد. او در سال ۲۰۰۶ و در سخنرانی‌اش برای دریافت جایزه‌ی نوبل گفت: «وقتی پشت میزم می‌نشینم، برای روزها، هفته‌ها، ماه‌ها و سال‌ها… و به آرامی کلماتی را روی صفحات خالی می‌آورم، حس می‌کنم که دارم دنیایی جدید خلق می‌کنم.» فکر می‌کنم به عنوان مخاطب داستان‌های او باید خیلی خوشحال باشیم که جهانی کوچک در دل جهان پرآشوب ما زاده می‌شود، آن‌هم فقط با کلمه. سلاح قدرتمندی که زیاد هم نمی‌شود به آن اطمینان کرد. جایی از کتاب، استر، پیرزن نامه‌رسان دلال‌مسلک یهودی شهر، صادقانه به چشم‌های شما خیره می‌شود و تعریف می‌کند: « اون خونه اون‌قدر تاریک و دلگیره که هر بار واردش می‌شم حس قبرستون بهم دست می‌ده. با اینکه شکوره هیچ‌وقت ازم نمی‌پرسه ولی اون‌جا رو همیشه این‌جوری براش توصیف میکنم تا یه وقت خر نشه و برگرده این قبرستون که حتی تصور اینکه یه روزی شکوره خانمِ این خونه بوده و با اون بچه‌های تخسش اینجا زندگی می‌کرده برام سخته.»اورهان پاموک درباره‌ی نام من سرخ‌اش گفته اگر از من بپرسید در عمیق‌ترین لایه‌هایش به ترس از فراموش شدن می‌پردازد، ترس از گم شدن. نمایش بزرگش البته که جذاب است، اما درکش زیاد بی‌دردسر هم نیست؛ البته که ارزشمند است اما کنار آمدن با آن چنان هم راحت به نظر نمی‌رسد. جایی در میانه‌های داستان این مرگ است که با شما سخن می‌گوید. به عنوان پرده‌ای از کتاب پادشاه. در دست‌های قاتلی که هر چه پیشتر بروید شوق گیرانداختنش در وجودتان کمتر خواهد شد: «حالا که نقاشی منو کشیده، هرشب توی کوچه‌ها، نادم و پشیمون، بی‌هدف و سرگردون این ور و اون ور می‌ره و شاید مثل نقاش‌های چینی فکر می‌کنه تبدیل شده به چیزی که خودش کشیده.»</description>
                <category>naadia</category>
                <author>naadia</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2020 16:41:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آینه‌های ذهن من</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/becoming-qadhbuiohjum</link>
                <description>کاخ سفید فقط بخشی از زندگی پرفراز و نشیب میشل اوباماست. میشل رابینسون اوباما قبل از اینکه به نخستین بانوی اولِ سیاه‌پوستِ ایالات متحده‌ی آمریکا تبدیل شود یک وکیل و فعال اجتماعی بود. «شدن» بازگویی تلاش‌های زنی است که همواره سعی کرده است مسائلی را مطرح و مشکلاتی را حل کند که دیگران عموماً آن‌ها را نادیده می‌گیرند. او وقتی وارد کاخ سفید شد تصمیم گرفت راهی متفاوت از همسران روسای جمهور قبلی آمریکا را انتخاب کند و به فکر کسانی باشد که از دید سیاستمداران پنهان می‌مانند.جلد کتاب شدن«شدن» با ارائه‌ی تصویری روشن از یک خانواده‌ی متوسط شهریِ ساکن در بخش جنوبی شیکاگو آغاز می‌شود. دختری کوچک با عروسک‌های باربی و لگوهای اسباب‌بازی؛ که به همراه پدر، مادر و برادر بزرگترش کریگ در خانه‌ی ویلایی آجری و تمیزی که به رابی، عمه‌ی مادرش، و شوهرش تعلق داشت زندگی می‌کرد. کمی آن‌طرف‌تر پدربزرگش ساکن بود، مرد جنوبی؛ پیرمردی که با توجه به تجربیات تلخ زندگی‌‌اش به عنوان نوه‌ی یک برده‌ی جورجیایی و یک کودک سیاه‌پوست در دوران اوج تبعیض نژادی در آلاباما، به هیچ سفید‌پوستی اعتماد نداشت و از همه‌ی این‌ها مهم‌تر شیفته‌ی موسیقی جَز بود: «مرد جنوبی برای من به بزرگی بهشت بود؛ و بهشت، آن‌گونه که آن را تصور می‌کردم، حتماً جایی بود سرشار از موسیقی جَز. طی سال‌ها هدیه‌های کریسمس را با ترانه‌های الا فیتزجرالد باز می‌کردیم و شمع‌های تولد را با ترانه‌های کولترین فوت می‌کردیم.»میشل چهار ساله بود که آموزش پیانو را زیر نظر عمه رابی آغاز کرد. و نخستین درس جدی‌ای که باید در زندگی فرا‌می‌گرفت این بود: پیدا کردن کلیدِ سی در میان انبوه کلیدهایی که در طول زمان شکسته و یا بخش‌هایی از آن‌ها از بین رفته بودند: «پیانو برای من تنها همان یک پیانو بود؛ تنها دستگاه موسیقی‌ای که نواخته بودم. همانطور که محله‌ی من محله‌ی من بود، پدرم، پدر من بود و زندگی‌ام، زندگی‌ من. این بود تمام آن‌چه که می‌دانستم.»شما در این کتاب میشل اوباما را فقط با عنوان «زنی که هشت سال بانوی اول ایالات متحده‌ی آمریکا بوده است» نخواهید دید. آن‌چه قرار است بخوانید مرور مسیر طولانی و پرفراز و نشیب  زندگی دخترکی است که همیشه تلاش کرده شکست نخورد، اشتیاقِ مورد تحسین قرار گرفتن را در خود نکُشد و همواره در جدالی دائمی است؛ برای حفظ تمام آن‌چه که از سال‌ها پیش از ورودش به کاخ سفید از او میشل رابینسون اوباما ساخته بود.جملات ساده‌ی فصل‌های آغازین کتاب به شما کمک می‌کنند دوران کودکی و نوجوانی دختر سیاه‌پوستی را که بعدها بانوی اول ایالات متحده‌ی آمریکا شد، راحت‌تر تصور کنید. از دوران دبستان و مدرسه‌ی دولتی‌اش که در مورد آن نوشته: «هیچ‌کس درباره‌ی عزت نفس یا رشد فکری بچه‌ها صحبت نمی‌کرد. اگر در خانه خود را آماده کرده بودی در مدرسه تشویق می‌شدی و تو را باهوش و مستعد به حساب می‌آوردند.» تا نصیحت‌های برادر بزرگترش کریگ، که عشقش به بازی بسکتبال از او کودک اجتماعی‌تری ساخته بود: «رنگ پوست ما همیشه ما رو آسیب‌پذیرتر می‌کنه.» و حتی ارتباطش با همکلاسی دوست‌داشتنی‌ دوران دبیرستانش، دختر یکی از سیاستمداران پرنفوذ سیاه‌پوست به نام جسی جکسون: «من و او طرفدار این بودیم که هویت جوانان سیاه‌پوست در سرتاسر آمریکا تقویت شود اما بیش از این دلمان می‌خواست به واترتاورپلیس برویم، قبل از اینکه حراج کفش‌های سوییسی تمام شود.»مالکوم ایکس در جایی گفته بود من رویای آمریکایی نمی‌بینم، هر آن‌چه می‌بینم کابوسی است آمریکایی. و انگار تمامِ این اتفاقات و خاطراتِ دوران کودکی و نوجوانی بود که یک به یک میشل را برای غوطه‌ور شدن در رویای آمریکایی آماده کردند. او در جای جای کتابش به این نکته اشاره می‌کند که هم‌نسلانش، سیاه‌پوست‌های آمریکایی یا آمریکایی – آفریقایی‌ها شاید تنها آمریکایی‌هایی هستند که روزِ اول چندان درخشانی ندارند؛ نه در مدرسه و دانشگاه و نه حتی در محیط کار. نبرد طولانی و دردناکی که به عنوان ارثیه‌ای اجدادی برای کسب حقوق شهروندی، از بین بردن ناتوانی اقتصادی و ریشه‌کن کردن نژادپرستی به آن‌ها رسیده بود، پایان‌ناپذیر جلوه می‌کرد. به همه‌ی این‌ها زن بودن را هم اضافه کنید: «شخصاً وقتی کودک بودم سریال مری تایلر را ترجیح می‌دادم و آن را با علاقه دنبال می‌کردم. مری شغل داشت، یک کمد شیک داشت و مویی بسیار زیبا. مستقل و بامزه بود و برخلاف خانم‌های دیگر در تلویزیون، مشکلاتش جالب بود. درباره‌ی چیزهایی صحبت می‌کرد که ربطی به کودکان یا خانه‌داری نداشت. به لو گرانت اجازه نمی‌داد برایش قلدری کند و دنبال پیدا کردن شوهر هم نبود. جوان و پخته بود… اگر دختر باهوشی بودی و می‌خواستی چیزی بیش از یک همسر باشی، مری تایلر الگوی تو می‌شد.»آشنایی با باراکنحوه‌ی آشنا شدن میشل و باراک اوباما هم در نوع خود یک کمدی به حساب می‌آید. میشل به عنوان وکیل جوان شرکت بزرگ سیدلی و آستین مسوول کارآموزی شده بود که برای یک شغل تابستانی به آن‌ها مراجعه کرده بود. دانشجویی از هاروارد که همه متفق‌القول او را یک نابغه‌ی جذاب وصف می‌کردند؛ میشل اما نظر دیگری داشت: «در تجربه‌ی من، یک دست کت‌وشلوار تن هر سیاه‌پوست نیمه باهوشی کنی تمام سفیدپوست‌ها متعجب خواهند شد.» اما این نظر بدبینانه فقط در چند خط بعد تغییر خواهد کرد: «صدایی جذاب و لبخند بزرگی داشت… به سرعت فهمیدم که باراک نیازی به توصیه و نصیحت ندارد.» اگر نخواهم بگویم میشل و باراک شخصیت‌هایی متضاد با هم دارند، باید بنویسم شخصیت این دو نفر مکمل هم است. مثل نماد یین و یانگ. میشل یک برنامه‌ریز دوراندیش است، زنی که با زندگی خود مثل یک کاردستی اوریگامی رفتار می‌کند، هر خم و تایی برای رسیدن به یک هدف نهایی است و نه صرفاً تجربه‌ای جدید؛ برخلافِ علاقه‌ی شدید باراک به نامه نوشتن، او دوست داشت تلفنی با هم ارتباط داشته باشند (و همینطور هم شد)؛ باراک اما مردی بود محتاج غرق شدن در تنهایی برای فکر کردن و نوشتن، می‌توانست بر یک اقیانوس مواج هم زندگی کند، مسیرهای زیگزاگی زیادی را طی کرده بود تا فقط ببیند و لمس کند؛ یک آمریکایی اصیل که همزمان پیوندهایی محکم با کنیا، هاوایی، تگزاس و اسم وسط عربیش دارد؛ تمام این‌ها از او مردی ساخته است پر از احساسات متناقض با هم. «باراک یک اسب تک شاخ افسانه‌ای بود که نام عجیب و غریبش، میراث عجیب و غریبش، نژاد عجیب و غریبش، پدر غایبش و ذهن یگانه‌اش او را شکل می‌داد؛ و عادت داشت هر جا می‌رود، خود را ثابت کند.»عجیب‌وغریب، قوی‌ترین توصیفی است که میشل در طول کتاب برای باراک به کار برده است؛ مردی که می‌توانست چند ساعت قبل از اینکه برای یک هفته غیبش بزند زیر گوش معشوقش از عشق و ثبات قصه‌ها بگوید و در پاسخ به این سوال که چطور می‌خواهد از پس هزینه‌های زندگی همزمان در واشنگتن و شیکاگو برآید پاسخ دهد: «خب یه کتاب دیگه می‌نویسم، یه کتاب بزرگ که پول‌ساز باشه» آن هم در شرایطی که چاپ اول کتاب رویاهایی از پدرم (که پس از رییس‌جمهور شدنش پروفروش شد) فروش چندانی نداشت. باراک براساس آن‌چه میشل می‌گوید یک تازه‌کار سیاه‌پوست بود که تلاش می‌کرد کارهای یک سفیدپوست را انجام دهد؛ تجسم رویای آمریکایی شود، و بالاخره به نقطه‌ی اشتراکی با دموکرات‌ها برسد و این رویه سایه‌ای سنگین بر روابط خانوادگیش انداخته بود تا جایی که  میشل مجبور می‌شد به تنهایی درمان‌های ناباروری را ادامه دهد.شیوه‌ی خاطره‌گویی میشل اوباما، هر چند گاهی آن‌قدر در جزییات غرق می‌شود که خسته‌تان می‌کند، اما باز هم جذاب است. می‌توانید پرحرفی‌هایش را نادیده بگیرید و همچنان با خواندن سرگذشتش گاهی بخندید، گاهی عصبانی شوید، گاهی هم در غم فرو بروید مثل زمانی که سقط جنین را مثل زخمی که هیچ محبتی توان درمانش را ندارد تجربه می‌کند یا روزی که پدرش را به خاک می‌سپارد و بدون او به خانه برمی‌گردد.قطعاً مثل خیلی از خواننده‌های دیگر شما هم هر چه بیشتر این کتاب قطور را ورق می‌زنید اشتیاق خواندن خاطرات زمان کارزار انتخاباتی و پس از آن، دوران اقامت هشت ساله‌ی خانواده‌ی اوباما در کاخ سفید در وجودتان بیشتر می‌شود. میشل با یک تحلیل مشخص برای حمایت از همسرش وارد کارزار شده بود: «او یک سیاه‌پوستِ آمریکایی است… گمان نمی‌کنم پیروز شود… هرگز پیروز نمی‌شود.» برعکس او، که با ناامیدی از پیروزی، چیزی بیشتر از حتی تمام توانش را هم برای کمپین باراک می‌گذارد، دو دختر خردسالشان مالیا و ساشا با اشتیاق منتظر رییس‌جمهور شدن پدرشان بوده‌اند؛ میشل به خاطر می‌آورد که مالیا هر وقت به روی صحنه می‌آمد و با موج دست‌های مردم در ترکیب با صدای بلند موسیقی مواجه می‌شد آرام زیر گوشش از او می‌پرسید: حالا دیگه رییس‌جمهور شد؟ – نه عزیزم، هنوز نه.و بالاخره کاخ سفیدو بالاخره زمانی که به جای دوست‌داشتنی کتاب، اقامت اوباماها در کاخ سفید، می‌رسید با آن روی «عجیب و غریب» میشل هم مواجه می‌شوید. زنی که تلاش می‌کند در محاصره‌ی حلقه‌های امنیتی، کارکنان وفادار و شیشه‌های ضد گلوله خانواده‌اش را معمولی نگه دارد. زنی که پس از جکی کندیِ پیرو مد، روزالین کارتری که در جلسات هیئت دولت شرکت می‌کرد، نانسی ریگانی که با طراحان لباس در کشمکشی دائمی بود و هیلاری کلینتونی که به خاطر پنهان نشدن زیر سایه‌ی شوهر سیاستمدارش مورد تمسخر قرار گرفته بود، به عنوان اولین زن سیاه‌پوست وارد کاخ سفید می‌شد. برای اینکه درک کنید این اتفاق چقدر «عجیب و غریب» است به یادتان می‌آورم که در آمریکا رایج نبود از کلمه‌ی «خانم» برای زنان سیاه‌پوست استفاده شود. در بهترین حالت و پس از گذراندن تمام مدارج ترقی، زنان سیاه‌پوست مفتخر به دریافت لقب باشکوه «عمه» می‌شدند تا اینکه در اوایل دهه‌ی ۱۹۷۰ یک خانواده‌ی سیاه‌پوست اسم دختر تازه متولد شده‌شان را «خانم» گذاشتند به این امید که این سد هم بشکند.حالا کوهی بلند در مقابل میشل بود که باید فتحش می‌کرد تا مثل همیشه تحسین دیگران را برانگیزد. او انتخاب کرده بود که از سیاست بیزار باشد و بی‌باکانه و آزادانه به جهانی که سیاستمداران، پیرامون خود ساخته‌اند بتازد. این را هم درک کرده بود که از او انتظار دارند به عنوان یک بانوی اول فقط به اندازه‌ی کافی خوب به نظر برسد و خود را از خیلی از مسائل دور نگه دارد تا خدای ناکرده این‌گونه برداشت نشود که می‌خواهد از همسرش سبقت بگیرد. او می‌دید که چطور هیلاری کلینتون به همه جا سرک می‌کشید تا زنان را از در خانه ماندن و فقط آشپزی کردن به از خانه بیرون آمدن و سرگرم مسائل بزرگتر شدن ترغیب کند. پس انتخاب کرد که قدرت نرم را برگزیند و انتخاب کرد به فکر کسانی باشد که می‌دید سیاستمداران حتی به ‌آن‌ها نیم‌نگاهی نیز ندارند. جنبش بالاتر رفتن را را راه انداخت و بر روی ایجاد تغییر در برنامه‌ی غذایی کودکان تمرکز کرد. ترجیح داده بود مادر دو دختر نوجوان باقی بماند و آن‌ها را در کنار صدها و هزاران دختر نوجوان دیگر، برای انتخاب‌های جسورانه‌تری در آینده تشویق کند. آنچه که شما در نهایت حس می‌کنید شاید همین باشد که کاخ سفید فقط بخشی از زندگی پرفراز نشیب میشل اوباماست. برای میشل مهم‌تر از آن اقامت هشت ساله شاید خاطره‌‌ی دوری باشد از دختر و پسر جوان سیاه‌پوستی که دست در دست هم و با آهنگی از استیوی واندر زندگی مشترکشان را آغاز می‌کردند: در کنار من خواهی بود؟ برای دیدن من، تا آخرین روز زندگیم، کنار من خواهی بود؟این مطلب رو برای معرفی کتاب شدن در وب‌سایت وینش منتشر کردم که می‌تونید از اینجا هم بخونیدش. </description>
                <category>naadia</category>
                <author>naadia</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2020 13:15:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش دیگران هم بودند، کاش دیگران هم می‌دیدند</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/cherasafar-hil3lj1klkzs</link>
                <description>کنت دوگوبینوی فرانسوی نوشته است ایران مانند کوره‌ای است که افکار و اختراعات کشورهای دور و نزدیک را می‌گیرد و در هم می‌آمیزد. «چرا سفر می‌کنید؟» داستان مردان و زنی را روایت می‌کند که «یونسی گشتند و رفتند در دلِ ماهی»، به دیدار «گردونه‌ی زمین» و کنار «چشمه‌های نور» تا نشانه‌‌های پایداری ایران را ببینند و در آن لحظات با خود گفتند: «کاش دیگران هم بودند، کاش دیگران هم می‌دیدند.»مطلبی که در ادامه می‌بینید رو در معرفی کتاب چرا سفر می‌کنید؟ برای وب‌سایت وینش نوشتم که از اینجا هم می‌تونید بخونیدش. جلد کتاب چرا سفر می‌کنید؟در طول قرن‌ها، سفرنامه‌نویسی نویسندگان و مورخان زیادی را شیفته‌ی خود کرده است. این شیوه‌ی نویسندگی در اوایل قرن ۱۳۰۰ میلادی در چین بود که به عنوان ترکیبی از روایت، نثر، مقاله و خاطرات ظهور کرد؛ اما بالاخره در قرن ۱۸‌ میلادی مخاطبانِ ادبیات در سراسر جهان سفرنامه‌نویسی را به عنوان یک ژانر شناختند و آغوش خود را به روی سفرنامه‌های مختلف گشودند. خاطرات کسانی مثل کاپیتان جیمز کوک، رابرت فالکون اسکات و آلفرد راسل والاس پرفروش شدند و سفر و سفرنامه جای خود را در شعر، رمان و نمایشنامه‌ها هم باز کردند. تا اینکه در جریان جنگ دوم جهانی سربازی انگلیسی به نام پاتریک لی فرمور به یونان فرستاده شد. محیط مدیترانه به حدی او را تحت تاثیر خود قرار داد که در آنجا برای خودش خانه‌‌ای بنا کرد و شروع کرد به کاوش و ماجراجویی در سراسر منطقه. چند سال بعد، فرمور شرح سفرهای خود در این منطقه را مستند و منتشر کرد و همین تبدیل شد به راهنمای نوشتن درباره‌ی سفر برای نویسندگان جوان.در ایران هم سفرنامه‌نویسی سابقه‌ای طولانی دارد. برخی از پژوهشگران نمونه‌های نخستین آن را به عصر برزویه، پزشک خسرو انوشیروان نسبت می‌دهند؛ با این حال یکی از جذاب‌ترین ماجراهای سفرنامه‌نویسیِ ایرانی به اواخر دوره‌ی صفویه  بازمی‌گردد. اروج‌بیک بیات در راس هیئتی دیپلماتیک و به عنوان فرستاده‌ی شاه عباس به اروپا می‌رود، در آنجا تغییر مذهب می‌دهد و نام دون خوان پارسی را بر خود می‌نهد، برای در امان ماندن از گزند مجازات این عمل در اسپانیا پناه می‌گیرد و در نهایت خاطرات سفرهای پرماجرای خود را به زبان اسپانیایی منتشر می‌کند.این مقدمه‌ی بلند را نوشتم تا بگویم کتاب «چرا سفر می‌کنید؟» روایت‌گر نسلی معاصرتر از این مسافران ماجراجو و کنجکاو است. مردان و زنانی که نه آنقدر از تاریخ ما دورند که مقصد سفرشان در فراسوی چهل منزل راه و بی‌خوابی نهفته باشد و در اوج ناامیدی از یافتن آبادی، به وصل که می‌رسند بنویسند: «سبحان‌الله! حالی دست داد که تقریری نیست!» و نه آنقدر به زمانه‌ی ما نزدیکند که گلایه‌هایشان از زیاد بودن مبلغ کرایه‌ی هلیکوپتر برای عکاسی (ساعتی چهل هزار تومان) موجبات تعجب و لبخندهای تلخ ما را فراهم نکند. کتاب، شما را پای صحبت‌های نسلی می‌نشاند که جایی در میانه‌های تاریخ ایستاده است؛ پشت سرشان غبارها فرونشسته و روبه‌رو به دنبال نشانه‌های آبادی می‌گردند. آن‌چنان که ایرج افشار می‌گوید: «حالا راه کمی سخت است، خب باشد. مگر از راه‌هایی که مارکوپولو و ابن‌بطوطه رفتند سخت‌تر است؟ فقط یک ذره خاک است.» یا طوری که هوشنگ دولت‌آبادی از مقاصد طبیعت‌گردی‌هایش می‌گوید: «شاید کمی سخت‌تر از اوین و درکه باشند یا قهوه‌خانه نداشته باشند اما از نظر طبیعت خیلی زیباترند.» شیرین، سنگین و پر اشتیاق از ایرانی می‌گویند که آبادی به آبادی و قلعه به قلعه گردیده‌اندش، و امید دارند که بتوانند به آدم‌های بیشتری بگویند که چگونه دیده‌اندش.کتاب حاصلِ کار روزنامه‌نگاری سیروس علی‌نژاد در فصل‌نامه‌ی سفر و مجله‌ی زمان در طول دهه‌ی هفتاد شمسی است. موضوع هم که از اسمش پیداست: گفتگو با کسانی که به سفرهای بسیار دست زده بودند.شاید مهم‌ترین نقص کتابِ «چرا سفر می‌کنید؟» این باشد که با وجود اشاره به پروژه‌های عکاسی بیشتر مصاحبه‌شوندگان، در تمام ۲۶۱ صفحه‌ی آن حتی یک عکس یا نقشه با هدف ساختن تصویری ذهنی برای خواننده از آن‌چه که راوی می‌گوید وجود ندارد. اما با این حال هم هنوز می‌توان گاهی اوقات در لابه‌لای سطور و خطوط آن فضا را تصور کرد. آن‌چنان که همایون صنعتی‌زاده در مورد نخستین تجربه‌ی خود از حضور در بندرلنگه در سال ۱۳۴۵ می‌گوید: «دیدم بندرلنگه شهر ارواح است. باغ‌های بزرگ، قصرهای بزرگ، بازار مفصل، اما کسی نیست، تمام دکان‌ها بسته است. وحشت کردم. به طور کلی سفر به بندرعباس یادم رفت. یعنی چه؟ مردم چه شده‌اند؟ کسی هم نبود. رفتم دنبالش ببینم چه خبر است. کارم به جاهای وحشتناکی کشید…سر از جزیره‌ی کیش درآوردم، آن‌جا ساکن شدم. قسمتی از جزیره را خریدم. بالاخره مشغول کشت مروارید شدم. بعداً معلوم شد قضیه‌ چیست.»چیزی که در بین حرف‌های اکثر مسافران و ایران‌گردانی که سیروس علی‌نژاد به پای سخنان‌شان نشسته، مشترک است؛ چه آرزومند آوارگی به دشت و بیابان بوده‌اند، چه برای ارضای حس کنجکاوی خود راهی سفر شده‌اند و چه در پی یافتن ریشه‌های فرهنگی خود شمال و جنوب کشور را طی کرده‌اند، نارضایتی از سیاست‌های عمومی برای حفظ و معرفی آثار تاریخی و طبیعی کشور است. از ایرج افشار که گفته است: «تا حالا کسی نبوده به همه‌ی آن‌هایی که تا دم آنجا می‌روند و چیزی می‌خورند و برمی‌گردند بگوید آقا به این تپه هم نگاه کنید. فقط چسبیده‌ایم به غار علیصدر که اسم‌اش هم ساختگی است در حالی که مثلاً غار کرفتو هم از نظر تاریخی و هم از نظر طبیعی پراهمیت است.» تا هوشنگ دولت‌‌آبادی که قوانین ایران را در زمینه‌ی حفظ و معرفی بناهای تاریخی کارا نمی‌داند: «ما یک قانون قدیمی داریم که عملاً اجرایش غیرممکن است. براساس آن هر کس هر چه پیدا کند باید ببرد تحویل دولت بدهد. هیچ آدمی حاضر به چنین کاری نیست.» و منوچهر ستوده که در مورد توجه به صنعت توریسم در ایران و تبلیغات برای جذب‌شان (در سال ۱۳۷۰) می‌گوید: «اگر منظور از توریست پیرزن‌ها و پیرمردها‌ی آمریکایی باشند که مال جمع کرده‌اند و دوران پیری را می‌گذرانند و با تور راه می‌افتند، آن‌ها که طبیعت بی‌بدیل کنار خزر را دارند و زیبایی‌های کم‌نظیر آن‌ را. اما اگر منظور سیاحانی هستند که به آثار تاریخی علاقمندند که آن‌ها قبل از بنده و جناب‌عالی آمده‌اند و عکس‌ها را برداشته‌اند و بررسی‌هایشان را هم کرده‌اند و حفاری هم کرده‌اند و خیلی از آثار را هم برده‌اند.»یکی از بخش‌های متفاوت کتابِ سیروس علی‌نژاد، گفتگویش با ایران درودی است. زنی که به گفته‌ی خودش ایران را خیلی کم می‌شناخت اما به همه جای جهان (غیر از آفریقا) سفر کرده بود. مسافری که رازها را می‌پویید و از شهری به شهری دیگر در جستجوی پرتوهای شادی و برای دوستی با انسان‌ها گاه در میانه‌ی مسیر از ترن پیاده می‌شود تا شاهد عقد زن جوانی که نمی‌شناسد باشد و گاه دل به پیشگویی‌هایی مرتاضی هندی می‌بندد که در تقدیرش راه‌های بی‌پایان و سفرهای زیادی دیده است؛ و در نهایت به سرزمینی باز می‌گردد که ریشه در آن دارد، جایی که در مرزهایش عزیزانی را به خاک سپرده است: «اغراق نیست اگر بگویم من در خاک سرزمین‌ام ریشه دارم، نه فقط به خاطر ساختارهای فرهنگی و سنتی بلکه به خاطر عزیزانی که در آن به ابدیت پیوسته‌اند.»کتاب با یادداشتی از نویسنده در مورد سفرش به کابل پایان می‌پذیرد. شهری که به گفته‌ی نویسنده خانه‌های مرده، بناهای مرده، درختان مرده، باغ‌های مرده، دیوارهای مرده و خیلی چیزهای مرده‌ی دیگر را، در کنار خیابان‌هایی زنده و پرجنب و جوش در خود جای داده است. تناقضی شگفت‌انگیز که از یک سو بوی مرگ دارد و از سوی دیگر نبض زندگی در آن پرتپش است. شهری که مردمانش در آن هنوز به آینده‌ی خود امیدوارند. «امیدوارند که وضع هر روز بهتر می‌شود. همین امید به آینده است که سبب شده است بچه‌هایش سه شیفت در روز به مدرسه بروند. همین امید به آینده است که جمعیت شهر را در ظرف سه سال ده برابر کرده است؛ همین امید به آینده است که بچگک وقتی دوربین مرا می‌بیند خندان می‌آید که از او هم عکس بگیرم؛ و در نهایت همین امید به آینده است که سبب می‌شود همسفر من در هواپیما وقتی می‌فهمد که من روزنامه‌نویس‌ام می‌گوید خواهش می‌کنم از خرابی‌ها ننویس، به زودی آباد خواهد شد و من از لحن او که سرشار از وطن‌دوستی است گریه‌ام می‌گیرد.» انگار کسی زیر گوش شهر بخواند: ای ساربان، منزل مکن جز در دیار یار من/ تا یک زمان زاری کنم، بر ربع و اطلاع و دمن/ ربع از دلم پرخون کنم، خاک دمن گلگون کنم/ اطلال را جیحون کنم، از آب چشم خویشتن.</description>
                <category>naadia</category>
                <author>naadia</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2020 12:07:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قربانی فراموش نمی‌کند</title>
                <link>https://virgool.io/@naadia/engaaraanjaanistam-dunzprwq9xlc</link>
                <description>انگار آنجا نیستم، داستان جنگ است. رمانی که از بیمارستان کارولینسکای سوئد آغاز می‌شود و به زندگی زنی می‌پردازد که بر سر دوراهی تلخی مانده است. او بر سر در آغوش گرفتن نوزادی با روح خود در جدال است. نوزادی که به دنیا آمده تا فقط زنان بوسنیایی کودکان صربی را به دنیا آورده باشند. همیشه جنایتکارانی هستند که می‌خواهند همه‌چیز را فراموش و تمام نقاطِ شروع را پاک کنند. قربانیانی باید باشند که این اجازه را به آن‌ها ندهند و این رمان از زبان یکی از این قربانی‌ها روایت می‌شود.جلد کتاب انگار آن‌جا نیستمبر سر تاریخ شروع جنگ در بوسنی اختلاف‌نظرهای زیادی وجود دارد. درگیری‌ها بین مسلمانان، صرب‌ها و کروات‌ها از اواخر فوریه‌ی ۱۹۹۲ آغاز شد ولی اوج نمایش وحشت دو ماه بعد بود؛ ششم آوریل ۱۹۹۲، یعنی همان روزی که ایالات متحده‌ی آمریکا و اتحادیه‌ی اقتصادی اروپا بوسنی و هرزگووین را به عنوان یک کشور مستقل به رسمیت شناختند. در این روز نیروهای صرب به سمت سارایوو آتش گشودند، از رود درینا عبور کردند و فوچا، زوورنیک و ویشه‌گراد عمدتاً مسلمان‌نشین را محاصره کردند. تا نیمه‌ی ماه آوریل تقریباً تمامی مردم بوسنی در جنگ فرورفته بودند. نیروهای صرب بوسنی، اعم از نظامی، پلیس، شبه‌نظامیان و گاهی شهروندان عادی و غیرنظامی به شهروندان غیرصرب حمله می‌کردند، خانه‌های مسلمانان بوسنیایی را خراب می‌کردند یا می‌سوزاندند، شهروندان بوسنیایی را اسیر می‌کردند، می‌زدند یا می‌کشتند، مردان و زنان را از یکدیگر جدا می‌کردند و بسیاری از آنان را به اردوگاه‌ها می‌فرستادند. انگار آن‌جا نیستم داستانی است از دل همین جنگ. داستان امید و بقاست در میان جامعه‌ی بالکان که در مقابل چشم تمامی جهان در یک تراژدی تمام‌عیار غوطه‌ور شده بود.داستانِ انگار آن‌جا نیستم را معلمی ۲۹ ساله روایت می‌کند که در زمان وقوع جنگ در مدرسه‌ی کوچکی در یکی از روستاهای بوسنی درس می‌داد. برای او جنگ خلاصه شده بود در مناظری که از تلویزیون می‌دید. اتوبوس‌هایی پر از کودکانی که شوربختانه در مناطق جنگ‌زده به دنیا آمده بودند و به سمت مقصد نامعلومی رهسپار می‌شدند. شاید هر بار با خود می‌گفت دلیلی برای ترس از جنگ وجود ندارد و به یاد می‌آورد که همیشه با صرب‌ها کنار هم زندگی کرده‌اند و به هر حال، با وجود همه‌ی اختلاف‌ها، آن‌ها سلاحی ندارند که بهانه‌ای باشد برای مورد حمله قرار گرفتن. تصاویر آوارگان جنگی را می‌دید و با خود می‌گفت: «هنوز هیچ گلوله‌ای در این منطقه شلیک نشده است.» شاید هیچکس در آن روستای کوچک دورافتاده واقعاً باور نمی‌کرد که این تصاویر آغازگر یک جنگ واقعی و به تمام معنا باشند. هنوز روزها در رودخانه شنا می‌کرد و با خود می‌گفت جنگ خیلی از ما دور است. تا اینکه یک روز، یک سرباز جوان صربستانی، وارد آشپزخانه‌ی او شد و به او گفت ساکش را ببندد که قرار است تمامی آدم‌های این ساختمان را راهی کنند. «اِس هنوز هم کنار اجاق‌گاز ایستاده است، انگار فلج شده. جرئت تکان خوردن و حرف زدن ندارد و درمی‌یابد چیزی که با آن مواجه شده چهره‌ی جنگ است. خیلی ساده کسی درِ خانه‌ات را می‌گشاید و جنگ به تو و خانه‌ات کشیده‌ می‌شود. و می‌فهمد که از این لحظه به بعد دیگر هیچ سدی میان او و جنگ حائل نیست.» شاید یکی از مهم‌ترین بخش‌های کتاب همینجاست. اولین مواجهه‌ی اِس با جنگ، اولین نگاه عمیقش به سربازی که در میانه‌ی جنگ است، در آشپزخانه‌ی خانه‌اش رخ می‌دهد و با خود می‌گوید: «شاید سرباز هم در زندگی پیشینش آموخته باشد پیش از ورود به آپارتمان دیگران در بزند، زیرا بی اجازه و به‌ زور وارد خانه‌ی مردم شدن کار زشت و ناپسندی است. شاید وقتی به آشپزخانه‌ی کوچکم که از آن بوی قهوه می‌آید قدم می‌گذارد این فکر از ذهنش می‌گذرد اما سریع آن را از خودش دور می‌کند. حالا او یک تفنگ دارد و دیگر لزومی ندارد برای ورود به جایی در بزند.» و دقیقاً اینجاست که عجیب‌ترین واکنش عمرش را نشان می‌دهد و از سرباز مهاجم می‌پرسد: «قهوه میل دارید؟» شاید می‌خواهد بگوید این همه خشونت برای چیست؟ ما که به هر حال نمی‌توانیم فرار کنیم.در آن روز گرم در سال ۱۹۹۲ سربازان ساکنان روستای بی را دور هم جمع کردند. به مردان شلیک کردند؛ زنان شوکه شده و مطیع را سوار اتوبوس‌هایی کردند که راهی اردوگاه می‌شدند. اِس هم یکی از آن زنان بود. وارد اردوگاه که شدند به عنوان دستیار پرستار آغاز به کار کرد و همین باعث شد که شایعات ناخوشایندی در مورد «اتاق زنان» از زبان ساکنان قدیمی اردوگاه بشنود. اِس به زودی فهمید آنچه که در آنجا رخ می‌دهد تجاوز سیستماتیک صرب‌ها به زندانیان بوسنیایی است. و بالاخره روزی خود او هم برای حضور در اتاق زنان فراخوانده شد و بعد از گذشت چند ماه فهمید که باردار است.به نظر می‌رسد موضوع اصلی رمان، جنگ شخصی اِس با کودکش باشد. برای او که نیمی صرب و نیمی بوسنیایی است، بارداری‌ای که در آن شرایط رخ داده است می‌تواند درست به اندازه‌ی تجاوزها و سایر شکنجه‌های جسمی رنج و وحشت ایجاد کند؛ خصوصاً حالا که دریافته است تجاوز به زنان بوسنیایی هرگز نگرانی اصلی جامعه‌ی جهانی نبوده است. در خود ویران می‌شود، دوست دارد که بچه را سقط کند اما متوجه می‌شود برای این کار خیلی دیر شده است. پس راه‌حل جایگزین را انتخاب می‌کند. تصمیم می‌گیرد بچه را بلافاصله پس از تولد به فرزندخواندگی واگذار کند. حالا اِس در بیمارستان کارولینسکای سوئد است. جایی که به تازگی در آن نوزاد پسری را به دنیا آورده؛ به عنوان یک زن پناهنده‌ی جنگی و در همین حین با خود فکر می‌کند که پناهنده یعنی کسی که از جایی بیرون شده است، اما به جایی نمی‌رود چون هیچ جایی برای رفتن ندارد.اِس حالا زنی نجات یافته است. از اتاق‌های تجاوز، از بر باد رفتن صفت‌های انسانی بقا یافته است. برای او جنگ صرفاً یک اصطلاح کلی است. اسم جمعی است برای بی‌شمار داستان فردی. جنگ، تک به تک افراد است. همه‌ی چیزهایی است که برای تک به تک آن‌ها پیش آمده. او با موفقیت توانست زندگی قبل از جنگش را از ذهن خود پاک کند. توانست از یاد ببرد که یک معلم بوده، خواهری داشته که زمانی در سارایوو زندگی می‌کرده و پدر و مادرش را. آن‌ها ناپدید شده بودند و اگر او هم در کنار آن‌ها باقی می‌ماند، ناپدید می‌شد. ولی چیزی که نتوانست از یاد خود ببرد زنان دیگر بود. تلاش‌هایشان، تقلاهایشان، زخم‌هایشان و مرگ‌شان را. حالا که در جهانی بی‌هویت، زنی مورد تجاوز قرار گرفته و بدون کشور است گاهی به سرش می‌زند که کمی از خفت و خواری‌هایی که تحمل کرده است را برای تنها دوستش اِف، که او هم پناهنده‌ای از جنگ بوسنی است ولی تجربه‌ی زندگی در اردوگاه را ندارد، بازگو کند. دوست دارد در مورد انواع و اندازه‌ی حقارت و خواریِ زندگی در اردوگاه به اِف بگوید، دوست دارد برای او بگوید که چگونه با تمام وجودش درک کرده است که «پیکر یک زن هیچ‌وقت از آن او نیست. به دیگران تعلق دارد؛ به مردها، به کودکان، به خانواده و در زمان جنگ به سربازها.» اما هر بار این فکر را از سرش بیرون می‌‌کند چون معتقد است: «وحشت و هراس نباید و نمی‌تواند مقایسه شود.»این‌طور به نظر می‌رسد که اسلاونکا دراکولیچ سعی کرده از طریق داستانی که روایت کرده، راوی هویت گمشده‌ی یک کشور باشد. گویی تلاش می‌کند تا از طریق بازگویی رنج زندانیانِ بی‌نامِ اردوگاه‌ها و همین‌طور تلاش‌هایشان برای از نو زندگی را ساختن، آن‌چه که پس از آزادی نامیده می‌شود را برای ما ملموس‌تر کند.جایی در میانه‌های این روایت دردناک، اِس کودکی را به خاطر می‌آورد که در اردوگاه در کنار مادر خود زندانی بود. پسربچه تنها یک رؤیا داشت. می‌خواست وقتی که بزرگ شد همه‌ی صرب‌ها را بکشد. اِس می‌دانست که او شاهد کشته شدن برادر بزرگترش توسط صرب‌ها بوده و با خود گفته بود برای تحقق این رؤیا! تنها چیزی که او کم دارد یک سلاح است. چیزهای دیگر را همین حالا هم دارد.شاید مهم‌ترین چالش برای همه‌ی کسانی که در جهان امروز فکر می‌کنند جنگ از آن‌ها خیلی دور است هم همین باشد. همیشه جنایتکارانی هستند که می‌خواهند همه‌چیز را فراموش و تمام نقاطِ شروع را پاک کنند. قربانیانی باید باشند که این اجازه را به آن‌ها ندهند. و این مهم‌ترین هدف اِس در زندگی پس از آزادی شد. او خواست خودش باشد که در مورد آینده‌ی فرزندش تصمیم می‌گیرد نه پدران ناشناخته‌اش.این متن رو برای سایت وینش نوشتم. اگر دوست داشتید می‌تونید از اینجا ببینیدش.ممنون که خوندید. </description>
                <category>naadia</category>
                <author>naadia</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2020 19:27:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنسو فاتی، پسر شگفت‌انگیز</title>
                <link>https://virgool.io/@naadia/httpsvirgoolionaadiaansu-fati-wqgergzxyhu8</link>
                <description>آنسو فاتی یک سفر طولانی و پرپیچ و خم را تجربه کرده است. از مزارع گینه‌ی بیسائو، کشوری که در روزهای کودکیش مثل تمام بچه‌های دیگر در کوچه و خیابان‌هایش فوتبال بازی می‌کرد، تا نیوکمپ بارسلونا، جایی که حالا باید دوش به دوش ستارگان فوتبال جهان بجنگد و افتخار کسب کند.آنسو فاتیفاتی در لالیگا شروعی خیره کننده داشت. در مقابل چشمان متحیر هشتاد هزار تماشاگر، در غیاب بزرگانی مثل مسی، سوارز و دمبله و در اواخر بازی با رئال بتیس به میدان آمد. بعد از بازی در مورد احساساتش گفت: واقعیت این است که خیلی عصبی بودم. فقط می‌خواهم از همه تشکر کنم. باشگاه، مربی و هواداران که همه از من به خوبی استقبال کردند. به پدر و مادرم نگاه کردم که به من در راه رسیدن به این نقطه کمک کردند. پس از بازی مدتی در زمین ماندم زیرا نمی‌توانستم این اتفاق را باور کنم و حالا فرصت دارم تا از لحظه لذت ببرم.وقتی برای اولین بار به اسپانیا رفت تا در برنامه‌ی استعدادیابی آکادمی جوانان بارسلونا، لامسیا، شرکت کند فقط هفت سال داشت. استعداد شگفت‌انگیزش باعث شد که مربیان لامسیا از او دعوت کنند که در ده سالگی به آکادمی بپیوندد. این پیروزی بزرگی بود برای مسافری کوچک از کشوری فقیر در آفریقای غربی، جایی که اسمش نه برای فوتبال و نه در هیچ زمینه‌ی دیگری در رسانه‌ها به گوش نمی‌رسید. سال‌ها بعد از این ماجرا بود که بالاخره در رسانه‌های جهان نام آفریقای غربی تکرار شد و  با ویروس ابولا و موج ویران‌کننده‌ی قحطی گره خورد.مالام رومیسو مربی آنسو فاتی در گینه‌ی بیسائو به خبرنگاران AFP  گفته است که فاتی در آن سالها گاهی با جوراب و گاهی با دمپایی پلاستیکی سر تمرین می‌آمد و با همان وضعیت هم همیشه این او بود که توپ را از بازیکنان قوی‌تر و بزرگتر از خودش می‌ربود. وقتی که در ماه آگوست اولین بازیش را برای بارسلونا انجام داد تصمیم گرفتم دیگر طرفداری از رئال مادرید را کنار بگذارم و حالا من هم یکی از هواداران بارسا هستم. آنسو فاتی برای کشور فقیر و پر از بحران ما مثل یک منبع لایزال از غرور ملی است.آنسو فاتی در 31 اکتبر سال 2002 در بیسائو به دنیا آمد. شهری که تا شش سالگی‌اش در آنجا زندگی می‌کرد. با جمعیتی کمتر از چهارصد هزار نفر و یکی از کم‌توریست شهرهای جهان. عمویش جیبی فاتی به یاد می‌آورد که عکس‌های فوتبالیست‌های مشهور را در کودکی به آنسو نشان می‌داده و همیشه به خاطر اشتیاق عجیبش به خوردن «نان و کره» پس از هر تمرین فوتبال دستش می‌انداخته است: «هر بار که از فوتبال برمی‌گشت فقط همینو می‌خواست، فقط نون و کره.»آنسو خیلی کوچک بود که پدرش، بوری فاتی، برای پیدا کردن کار و درآمد بهتر خانواده‌اش را در بیسائو ترک کرد و به پرتغال رفت. آن‌جا در سویل، جایی در جنوب‌غربی کشور مستقر شد و دست به کارهای مختلفی زد. از چیدن زیتون در مزارع گرفته، تا جمع کردن لیوان‌ها در باشگاه‌های شبانه و مدتی هم به عنوان کارگر در طرح ساخت یک خط آهن پر سرعت تا اینکه در سال 2009 بخت به او رو کرد و شهردار تازه انتخاب شده‌ی ماریِنالِدا به عنوان راننده‌ی شخصی استخدامش کرد و از او پشتیبانی مالی کرد تا بتواند خانواده‌اش را به پرتغال بیاورد. این آغازی بود برای پیشرفت‌های بعدی فاتی. پدرش او را به مدرسه‌ی رایگان فوتبال پِلوتِروس فرستاد.خوزه لوییس پرز منا که اولین مربی آنسو فاتی در مدرسه‌ی پلوتروس بود در مورد او می‌گوید: خیلی با انگیزه بود، پر انرژی و برونگرا اما در عین حال بی حاشیه و بی سروصدا فقط با فوتبال سرگرم بود.جودی فیگارو مورنو اولین مربی اسپانیایی فاتی در لاماسیا می‌گوید: به محض ورودش به زمین باعث شد از دیدن این همه استعداد و توانایی بهت‌زده شویم. انگار یک موهبت الهی را با خودش حمل می‌کند. مهم‌ترین فرقش با هم سن و سال‌هایش این است که تکنیک و تاکتیک را همزمان با هم دارد. در آن سن خیلی کم پیش می‌آید که بتوان یک بازیکن را پیدا کرد که در خدمت تیم باشد اما فاتی همه چیز تمام است.مارک سرا یکی دیگر از مربیان فاتی به خبرنگاران گفته او یکی از جوانترین بازیکن‌هایی است که وارد لاماسیا شده، از روز اول هم که وارد زمین ما شد با همه متفاوت بود انگار داشت فوتبال را از اول اختراع می‌کرد.در ماه آگوست امسال این جوان‌ترین (شاید هم نوجوان‌ترین) بازیکن بارسلونا توانست برای تیمش در لالیگا گلزنی کند و همزمان جوانترین بازیکن تیمش در لیگ قهرمانان لقب بگیرد. موفقیت‌هایش تا جایی او را پیش بردند که حدود یک ماه بعد از نخستین بازی رسمیش برای بارسلونا، در بیستم سپتامبر 2019، به فاتی تابعیت اسپانیا داده شد.رابرت مورنو سرمربی تیم ملی اسپانیا در مورد فاتی می‌گوید: او صاحب یک ذهن خلاق و آگاه است و والورده مربی بارسلونا او را پسری که از هر لحاظ به تعادل رسیده توصیف می‌کند و ادامه می‌دهد: این پسر تکلیفش با خودش روشن است، با خودش راحت است و ما فقط از او می‌خواهیم بیشتر خودش را بشناسد. این کار به او کمک می‌کند تا بفهمد برای رسیدن به موفقیت چقدر کار و تلاش لازم است.پدرش، بوری فاتی، چند روز پیش با رادیوی اونادا سرو در اسپانیا مصاحبه کرد و گفت به فاتی یاد داده تا به همه احترام بگذارد و همه‌ی مردم را دوست داشته باشد و می‌گوید: هر روز به او می‌گویم تنها کار تو این است: وقتی توپ زیر پایت می‌رود فقط به سمت هدف حرکت کن، به هیچ‌ جای دیگری توجه نکن، فقط شوت بزن.------------------------لازمه که در انتهای مطلب یه توضیحی بدم: من این مطلب رو برای وب‌سایت خبری فراتاب نوشتم. لینکش رو اینجا هم می‌ذارم. خوشحال می‌شم اگه روش کلیک کنید: آنسو فاتی؛ پسر شگفت‌انگیز</description>
                <category>naadia</category>
                <author>naadia</author>
                <pubDate>Tue, 24 Sep 2019 13:46:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان شهری که فرشتگان مقرب برند از او بهره</title>
                <link>https://virgool.io/@naadia/the-rise-of-la-smwly7b2ocgh</link>
                <description>بیایید در مورد میلیون‌ها دلیلی که آدم‌ها رو برای حرکت به سمت شهرهای مصرفی تحریک می‌کنن فکر کنیم. شهرهایی که ساخته شدن تا به یکی از نیازهای ذاتی آدم‌ پاسخ بدن، نیاز &quot;لذت بردن&quot;. با ویژگی‌های عمومی مشترکی مثل برخورداری از یه غروب زیبا یا داشتن آب‌وهوای گرم. یکی از این شهرها لس‌آنجلسه.لس‌آنجلسلس‌آنجلس در بدو تولد، یه پوئبلو بود. یه دهکده‌ی ساده‌ی سرخپوستی شکلِ خشتی - کاهگلیِ با اقتصاد مبتنی بر دامداری که رونقش رو به تب طلای کالیفرنیا توی فاصله‌ی سال‌های 1848 تا 1855 مدیون بود. نه چون طلا داشت، بلکه چون می‌تونست محصولات گوشتی خودش رو به معدن‌دارای جنوبی اون ناحیه، بیشتر و بیشتر و پرسودتر بفروشه. قبل از ایجاد و رونق خط آهن قاره‌ای و کانال پاناما، لس‌آنجلس برای شرق غیرقابل دسترس‌ترین بود، شهری که تنها چیزی که می‌تونست ازش خارج شه محصولاتی بود که از گاوهاش به دست می‌اومد. فقط محصولات دامی بودن که می‌تونستن سفرهای بلند دریایی رو تاب بیارن. رونق لس‌آنجلس ارتباط خیلی نزدیکی داره با رونق و توسعه‌ی خطوط حمل‌ونقل در آمریکا. توی سال 1869 خط آهن سن پدرو شهر رو به بندرگاه خلیج سن‌پدرو وصل کرد و در سال 1887، لس‌آنجلس از طریق خطوط آهن به نقاط متعددی در شرق کانزاس متصل شد. شهر غیرقابل دسترس، دیگه داشت در دسترس‌ترین می‌شد. همونطور که تولد کانال &quot;ایلیونویز و میشیگان&quot; توی سال‌های دهه‌ی 1830 باعث رونق سریع املاک و مستغلات توی شیکاگو شد، این خطوط آهن هم در سال‌های 1880، املاک و مستغلات لس‌آنجلس رو با یه جهش بزرگ به پیش روندن.لس‌انجلسی که تنها دارایی‌ش محصولات دامی و کشاورزی بود، بعد از سال 1892 صاحب نفت شد. در سال‌های دهه‌ی 1920 و  بعد از یک سلسله اکتشاف نفتی، منطقه با انبوهی از برج‌های چاه‌کنی و جرثقیل‌ها پر شده بود. لس‌آنجلس دیگه یکی از مراکز جهانی استخراج نفت بود. شگفت‌انگیزترین اتفاقات تاریخ لس‌آنجلس از این تاریخ به بعد رخ دادن. جی.پل گتی، مشهورترین مرد نفتی آمریکا سال 1917 به لس‌آنجلس اومد. نه برای تولید نفت. اومده بود تا پولی رو که از صنعت نفت اوکلاهاما به دست آورده توی این شهر خرج کنه. به زبان ساده، گتی برای یه تعطیلات کوتاه به لس‌آنجلس اومده بود اما موندگار شد، مثل تمام اون یک میلیون و صد و نود هزار نفری که در لس‌آنجلس موندگار شدن. جمعیت شهر از 50 هزار نفر ساکن توی سال 1890 به بیش از 1.24 میلیون نفر توی سال 1930 رسیده بود. مزایای شهر مصرفی لس‌آنجلس و آب‌وهوای جادوییش به خیلی‌ها از جمله گتی انگیزه‌ی موندن داده بود. پدر ریچارد نیکسون، سیاستمدار و سی‌وهفتمین رییس جمهور ایالات متحده، فرانسیس هم از سرمازدگی و یخبندان کلمبوس، اوهایو، به کالیفرنیا، لس‌آنجلس پناه برد. خانواده‌ی گلن ال.مارتین، کارآفرین بزرگ و هوانورد و خلبان آمریکایی هم به خاطر سلامت مادر خانواده از غرب به آب‌وهوای عالی شهر پناه آورده بودن.  برای نویسنده‌ی معروف داستان جادوگر شهر اُز، فرانک باوم هم فرقی نمی‌کرد کجا بنویسه، برای همین به سرزمین آفتابی کالیفرنیا و شهر دلفریب لس‌آنجلس مهاجرت کرد. دمای هوای ژانویه، یکی از بهترین عامل‌های رشد و توسعه‌ی کلان‌شهرهای آمریکایی توی قرن بیستم بود.لس‌آنجلس رشد کرد. نه به عنوان یه شهر تولید کننده. شهر مصرف بود. توی نیویورک، مجتمع‌های بزرگ مسکونی در جوار ساختمان‌های غول‌پیکر تجاری ساخته می‌شن تا آدم‌ها بتونن در کمترین زمان ممکن به سر کارهاشون برسن اما مهاجرینی که به لس‌آنجلس رفتن و اونجا رو برای زندگی انتخاب کردن نیازی به این کار نداشتن، براشون جذاب‌تر بود اگه در اطراف خونه‌شون کمی فضای باز وجود داشته باشه. صنعت سینما بهترین صنعت برای شهری مصرفی مثل لس‌آنجلس بود. هاوارد هیوز به همین دلیل جذب این شهر شد. اقتصاد لس‌آنجلس با تکیه بر همین صنایع، فیلمسازی، هوانوردی و گردشگری، پا گرفت و رشد کرد. حالا دیگه این شهر یه شهر گسترده‌س با اقتصادی قوی و توانایی رقابت. دیگه کمتر کسی فقط به خاطر آب‌وهوای خوبش بهش مهاجرت می‌کنه.</description>
                <category>naadia</category>
                <author>naadia</author>
                <pubDate>Wed, 28 Nov 2018 22:26:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهر دلخواه ایرانیان</title>
                <link>https://virgool.io/@naadia/the-city-iranians-need-cyvmlrtsseeq</link>
                <description>چند روز پیش شهردار جدید تهران توی توییتی نوشت که می‌خواد تهران رو به &quot;شهری برای همه&quot; تبدیل کنه. به همین بهونه می‌خوام اینجا یه مروری بکنم به یکی از آخرین سندهای شهری‌ای که توی ایران برای رسیدن به یه دستورکار جدید شهری و همچنین برای رسیدن به هدف بزرگ توسعه‌ی پایدار، از طرف سازمان زمین و مسکن تدوین شده.، البته با همکاری برنامه‌ی اسکان بشر سازمان ملل متحد.مفهوم توسعه‌ی پایدار خیلی گسترده‌س اما می‌شه آرمان‌های اون رو توی سه دسته‌ی کلیِ فراگیر، ایمن، تاب‌آور و پایدار ساختن شهرها خلاصه کرد. آرمان‌هایی که تحققِ بخش‌های زیادی از اون‌ها بستگی داره به میزان مشارکت شهروندان و پیگیری‌هاشون. هدف این سند، یا بهتر بگیم کتابچه، اینه که بتونه آرزوها و نیاز و خواست‌های شهروندان عادی رو در باب محیط پیرامونشون به روشنی به تصویر بکشه. دقیقاً برای همین، توی تدوینش از 48 شهر ایران حدود 1000 ایرانی همکاری کردن که نماینده‌ی گروه‌های مختلف اجتماعی مثل زنان و مردان، کودکان و جوانان، سالمندان و افراد کم‌توان، پژوهشگران، دانشگاهیان ، فعالان اجتماعی، هنرمندان، رسانه‌ها، کارشناسان شهری، نهادهای مختلف جامعه‌ی مدنی و... بودن.شاید از خودتون بپرسید چرا توجه به توسعه‌ی پایدار شهری؟ حدوداً 73 درصد جمعیت ایران شهرنشین‌ان، با این حال طبق پیش‌بینی‌ها انتظار می‌ره که طی یک دهه، ده‌میلیون نفر به این جمعیت شهرنشین در ایران اضافه بشه. این جمعیت به خدمات و زیرساخت‌های شهری نیاز دارن تا بتونن مفهومی  تحت عنوان کامیابی اجتماعی رو درک کنن و بهش برسن. بدون توجه به اصول توسعه‌ی پایدار، شهرها نمی‌تونن خدمات رو بدون تبعیض به شهروندان ارائه بدن.در نهایت، این کتابچه نیازهای مردم رو توی هشت اصل دسته‌بندی کرده. با هم مرورشون کنیم:اصل اول: شهر دلخواه ایرانیان میراث رو ارج می‌نهه اما با آغوش باز پذیرای تجدد یا به تعبیری ساده‌تر، نو شدن هم هست. همچین شهری به مردم هویت‌های فردی و اجتماعی می‌بخشه، بهشون کمک می‌کنه از گروه‌ها و قمیت‌های مختلف بگن و به تنوع و تکثر احترام می‌ذاره. همچین شهری همزمان به زیرساخت‌های شهری جدید و هوشمند مجهزه. رضا پوراکرمی، شهروندی از ارومیه در پاسخ به یکی از سوال‌ها گفته که: شهر دلخواه من شهریه که فرهنگ‌ها رو بپذیره و در آغوش خودش جای بده.اصل دوم اشاره به امن و ایمن بودن شهرها، لزوم وجود یک شبکه‌ی ارتباطی پیوسته و در دسترس و حیات کاربری‌های سازگار شهری داره. چنین شهری به بیان ساده دوستدار زنان و کودکان و نیازمندان به خدمات خاص شهریه. دوستدار دوچرخه‌س و پیاده مداره. شهریه که به فعالیت‌های تفریحی و ورزشی توجه می‌کنه. شهروندان رو توی معرض انواع آلودگی‌ها، مثل آلودگی صوتی، قرار نمی‌ده، در برابر خطرات تداخل وسایل نقلیه از خودش محافظت کرده و پنجره‌ه‌ی خونه‌هاش رو به خیابون‌های روشن شهر باز می‌شن.اصل سوم، به پیوند کارای شهر و روستا اشاره داره. توی شهر دلخواه ایرانیان، رابطه با روستا اونقدر قویه که مهاجرت روستاییان به شهر یه اختیاره نه یه اجبار و نه از سر ناچاری.چهارمین اصل اشاره می‌کنه که شهر دلخواه ایرانیان شهریه که هیچ‌کس رو از فعالیت اجتماعی، اقتصادی و ... محروم نمی‌کنه، زنان محروم نیستند، شهروندان دارای توانایی‌های خاص محدود نیستند، مشاغل خونگی به رسمیت شناخته شدن، قیمت زمین و مسکن متعادل و منطقیه و اقتصادش عادلانه و پایدار و با رشدی فراگیره.پنجمین اصل، سبزترین اصله. شهر دلخواه ایرانیان شهریه دوستدار انرژی پاک و مناسب زندگی همه‌ی موجودات نه فقط انسان. توی این شهر رژیم غذایی سالم قربانی نمی‌شه. آب دارای احترام و جایگاه ویژه‌س و کسی فراموش نمی‌کنه زندگی توی شهر حق حیوانات هم هست. شهر دلخواه ایرانیان، شهریه که با شهروندانش سخن می‌گه، صدای شهروندانش رو می‌شنوه، عادلانه و بی‌پرده. شهروندان حق دارن توی تصمیم‌گیری مشارکت کنن و مدیرا شفاف و پاسخگوان. این شهر به شهروندان قانون و رعایت قانون رو هدیه می‌ده و براشون تجربه‌ی زندگی برابر و با دیگران رو به ارمغان میاره. شهردار کنونی تهران، دکتر حناچی توی این تحقیق سهیم بودن و درست در مورد این اصل، اصل ششم، ذکر کردن: در شهر دلخواه من مدیران خود را پاسخگوی تمام شهروندان می‌دونن.اصل هفتم به ویژگی عدالت‌محور و حیات‌بخش بودن شهرها اشاره می‌کنه. همچین شهری همه‌ی شهروندان رو شایسته‌ی دسترسی برابر و همیشگی به زیرساخت‌های پایه‌ی شهری مثل آب و برق و گاز و مدرسه و زمینِ بازی و ... می‌دونه و هیچ‌کس رو به خاطر تفاوت‌های فرهنگی، جغرافیایی یا قومی و ... طرد نمی‌کنه. توی این شهر مهاجر و غیرمهاجر، ایرانی و غیرایرانی همه حقوق برابری دارن.اما آخرین اصل: شهر دلخواه ایرانیان شهریه که هیچ ساختمونی رو جایگزین منابع طبیعی و میراث باستانی نمی‌کنه، معنویت رو رواج می‌ده و غنای حسی داره. مجموعه‌ایه در یک بازه‌ی باز از فضاهای باز و ایمن که با وجود تفاوت‌ها و تنوع‌های قومی و فرهنگی و مذهبی و ... دارای انسجام اجتماعیه.اما رسیدن به اهداف و تحقق این آرمان‌ها چطور ممکنه؟ تمام اهداف شهری برای محقق شدن به یک گام اولیه و مهم وابسته‌ن: آگاهی‌بخشی. این آگاهی بخشی از محیط‌های یادگیری عمومی شروع می‌شه، از سینماها از پارک‌ها ... از تالارها و از کنفرانس‌ها و از برنامه‌های گفتگوی شهری‌ای که شهرداری‌ها می‌تونن تنظیم کنن و ترتیب بدن تا شهروندان در کنار هم از تعارضات و مسائل مختلف شهری بگن. در کنار همه‌ی اینا، سیاست‌های حمایتی نقش پررنگ و مهمی دارن. شهری برای همه به همه، کارگران غیررسمی، زنان باردار، افراد کم‌توان یا افراد با توانایی‌های خاص، افراد ترک اعتیاد کرده یا از زندان آزاد شده امنیت شغلی هدیه می‌ده، به اتحادیه‌ها و اصناف قدرت چانه‌زنی می‌ده، همچین شهری، یه شهر پویای 24 ساعته، به زنان اجازه می‌ده هم به عنوان مشتری و هم به عنوان صاحبان کسب و کار توی جامعه حضورشون تضمین بشه. این شهر به شادی جمعی پشت نمی‌کنه و شهروند غیررسمی بودن رو دلیل موجهی برای محرومیت از حقوق اولیه‌ی انسانی نمی‌دونه. در واقع تحقق شعار شهری برای همه، بزرگترین چالش پیش روی هر طراح، برنامه‌ریز، مدیر یا مسوول شهری و شهرداری‌یه. اینکه چطور بتونی برای شهروندان یک شهر امکان سفرهای شهری، امکان جابه‌جایی مواد و محصولات مختلف شهری بدون هیچ هزینه یا تاثیرات جانبی منفی بر انسان و محیط، امکان تحصیل و امکان استفاده از تمام حقوق انسانی رو فراهم کنی و در کنار همه‌ی این‌ها بتونی شهر و شهروندان رو برای مواجهه با آینده آماده کنی کار بزرگیه، و علاوه بر امید، عزم بزرگی می‌خواد و یه برنامه‌ی مدون. </description>
                <category>naadia</category>
                <author>naadia</author>
                <pubDate>Mon, 19 Nov 2018 23:58:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دستورالعملی برای زنده برگشتن از آن کوچ که باید بروی کشته شوی...</title>
                <link>https://virgool.io/@naadia/ethnicconflict-qb7mh6logryg</link>
                <description> در اطراف ما زخم‌هایی وجود دارن که شاید زیاد مشهود نباشن، اما نیازمند پرستاری و مراقبت هستن. شکاف‌هایی وجود دارن که نیازمند رسیدگی هستن، سیاست‌هایی که به صداقت و وفاداری و خلوص‌نیت بیشتری نیاز دارن، اقتصادی که به تغییرات عمیق‌تری نیاز داره، شهرهایی که عدالت بیشتری رو می‌طلبن و بی‌عدالتی‌هایی که به شجاعت بیشتری برای ریشه‌کن کردن‌شون نیاز داریم. زخم‌ها، شکاف‌ها، سیاست‌ها، شهرها، بی‌عدالتی‌ها و فقرها، همه، یک فصل مشترک دارن و اون خلاءئه! خلاء... خلاء وجود گزینه‌های صلح‌آمیز، که باعث انتخاب ناگزیر خشونت می‌شه، خلاءیی که حاصل از آشکار نبودن اولویت‌هاست و امید و ناامیدی رو با هم به یه جامعه تزریق می‌کنه، یه سلاح کشنده. خلاء شروع گفتگو بعد از یه زخم عمیق، خلاء احساس امنیت فیزیکی و اگر بخوام همه‌ی اینها رو در یک جمله بازنویسی کنم باید بگم: خلاءیی که حاصل از احساس تبعیضه، نه تمایزهای متفاوت. همه‌ی این‌ها رو از بین صفحه‌های مختلفش براتون نقل کردم تا ازتون بخوام کتاب منازعات قومی رو که عبدالله رمضان‌زاده ترجمه کرده بخونید. کتاب از همین خلاءها حرف زده. از جمهوری دموکراتیک کنگو با رنج‌های سرشارش تا گرجستانی که امروز بهشت موعود خیلی از ماها شده. از قومیت گفته، که یه پدیده‌ی قابل تغییره با ریشه‌های تاریخی و خاطرات جمعی شیرین و البته تلخ، از منازعاتی گفته که بین قومیت‌ها پیش میاد و ریشه در تمایز نه، تبعیض بینشون داره و ترس، که باعث می‌شه برای مقابله با اقدام خشونت‌بار حتمی طرف مقابل، خشونت‌های پیش‌گیرانه‌ای از سوی یکی از طرفین درگیر انجام بشه. به نظر من، نویسنده‌ها، و شاید مترجم کتاب هم، از شما می‌خوان به تاریخ منازعات نگاه کنید، به تفاوت‌های منازعات رواندا و نسل‌کشی وحشتناک متعاقبش و منازعات مقدونیه فکر کنید، اون‌ها رو بشناسید، تا شاید تصمیم بگیرید که دیگه در مواجه با این خلاءها بخشی از چرخه‌ی تکرار و توجیه تاریخ نباشید. کاری که شاید ساده به نظر بیاد اما قدرت و جسارت زیادی می‌خواد. راستش بیشتر به این بستگی داره که گذشته‌ی شما، خاطرات شما و خاطرات تاریخی شما چطور بودن. این &quot;چطور بودن&quot; ئه که در اکثر مواقع یا به شما کمک می‌کنه یا مانع شما می‌شه برای اینکه بتونید از اکثریت بی‌دفاع در مقابل اقلیت زورمند، یا از اکثریت زورمند در مقابل اقلیت بی‌دفاع یا از اقلیت‌ها در مقابل همدیگه دفاع کنید بدون اینکه خودتون تبدیل به خاطره‌ی تلخی در ذاکره‌ی کسی/قومی/منطقه‌ای بشید. اما کتاب به شما کمک می‌کنه بدون سانسور یا روتوش با عواقب تصمیمات مختلف در مواجهه با منازعات / مناقشات قومی روبه‌رو بشید و به شما قول می‌دم بعد از خوندن آخرین جملاتش، انسان دیگه‌ای خواهید شد. منازعات قومی رو، نوشته‌ی کارل کوردول و استفان ولف، با ترجمه‌ی عبدالله رمضان‌زاده، از نشر میزان، بخونید لطفاً. ممنون.  </description>
                <category>naadia</category>
                <author>naadia</author>
                <pubDate>Thu, 09 Aug 2018 00:04:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیدارخواب‌های قبرهای پریشان</title>
                <link>https://virgool.io/@naadia/massgraves-ifoa75rb6wis</link>
                <description>عراق، سرزمین قربانیان بی‌شناسنامه و پیکرهای ناشناساولین مواجهه‌ی من با پدیده‌ای به اسم گورهای دسته‌جمعی، بعد از سقوط حکومت صدام‌حسینِ عراق بود. تصاویری از ردیف تابوت‌ها که حتی برات مهم نیست که بدونی اسم صاحب اون استخون‌ها یا تیکه‌های لباسی که توشونه چیه، کی هستن و اهل کجان. یکی از مسوولین اقلیم کردستان عراق بعد از شرکت کردن توی یکی از مراسم خاکسپاری قربانیان نسل‌کشی انفال، که از بین  ده‌ها شاید هم صدها گور دسته‌جمعی شناسایی و به «وطن» بازگردونده شده بودن گفت: لحظه‌ای که زیر تابوت ایستادم توی دلم گفتم این کیه؟ اگر پیره پدر یا مادر من، اگر جوونه خواهر یا برادر من، دختر یا پسر من، و چه بار سنگینی بود... عکسی از اکتشاف یکی از گورهای دسته‌جمعی عملیات انفال، منتشر شده در گزارشی با همین مضمون به اسم فراتر از سنگ‌ها و استخوان‌ها.چند وقت پیش وال استریت ژورنال گزارشی از وضعیت رسیدگی به مساله‌ی گورهای دسته‌جمعی در عراق منتشر کرد. اطلاعات عجیب و تلخی که می‌خوام بخش‌هاییش رو باهاتون در میون بذارم. طبق اون گزارش  در کشوری که خاکش ده‌ها هزار زنده به گور جنگ‌های پی در پی رو در بر گرفته فقط 25 نفر در زمینه‌ی استخراج پیکر آموزش دیده‌ن. علاوه بر این‌، در این کشور آزمایشگاه‌های DNA  دیگه ظرفیتی برای تحویل گرفتن پیکرهای جدید ندارن. یکی از کارمندهای سردخانه‌ی بغداد به اسم «علی هشام» به خبرنگار وال‌استریت ژورنال گفته بود  گاهی اوقات توانایی تحویل گرفتن پیکرهای جدید رو هم نداریم چون هیچ جایی برای نگهداری آن‌ها نداریم. بعضی از کارمندان و همکاران ما هم به خاطر تماس جسمی با پیکرهای قدیمی یا از نظر روانی به هم ریخته‌ان  یا به بیماری‌های پوستی دچار شده‌ان.یکی دیگه از چالش‌های دولت عراق، اکتشاف پیکرهاست. تعداد زیادی از پیکرها در چاه‌های عمیق و خطرناک قرار دارند و همین دلیل، استخراج آن‌ها رو سخت کرده. به عنوان مثال، یکی از این چاه‌ها، چاهیه در جنوب موصل به نام خَفـسه که احتمال می‌دن نیروهای داعش صدها پیکر رو  اونجا دفن کرده، یعنی در واقع به اون چاه انداخته باشن. در بعضی موارد هم گورهای دسته‌جمعی در مناطقی هستند که گمان می‌ره نیروهای داعش اونجا مثل یک خطر پنهان، لونه کرده باشن، گاهی هم، مکان احتمالی گورهای دسته‌جمعی هنوز از مین و بمب پاکسازی نشده‌ان. اما اصلی‌ترین چالش، زمانه. روند کند تشکیل شدن بانک‌های اطلاعاتی، جابه‌جایی جسدها توی گورها در طول این سال‌ها و عدم توانایی دستگاهای شناسایی برای کار همزمان روی چندین مورد به خاطر محدودیت منابع کاری کرده که به گفته‌ی زیاد کریم، سرپرست استخراج گورهای دسته‌جمعی: هر چه بیشتر جلوتر می‌ریم کارمون سخت‌تر می‌شه، زمان اصلا به نفع ما پیش نمی‌ره.تصویری از موزه‌ی انفال. یادگارهایی که از گورهای دسته‌جمعی بیرون کشیده شدن. «کوین سولیوان» سخنگوی کمیسیون بین‌المللی مفقودالاثرها (ICMP)می‌گه نمی‌توان به انتظار ثبات نشست وقتی تعداد زیادی از مردم هستن که در هیچ دسته‌ی آماری‌ای جای نمی‌گیرن. توی خیلی از سرزمین‌ها این مفقودالاثرها بوده‌ن که در مراحل بعد از جنگ، مانع اصلی برقراری ثبات و استقرار یک راه‌حل شده‌ان.حکومت عراق تا امروز هیچ آمار دقیقی از مفقودالاثرها ارائه نکرده اما براساس آمارهای ICMP  تا قبل از حملات داعش تعداد مفقودالاثرهای عراق عددی بین 250 هزار تا 1 میلیون نفر بوده که اکثریت این پرونده‌ها به زمان در قدرت بودن حزب بعث برمی‌گردن. ناجحه شمری، رییس نهاد شهیدان عراق گفته تا قبل از حملات داعش به عراق حدود 300 گور رو شناسایی کردیم که طبق شواهد و قرائن می‌بایست پیکر 5000 مفقودالاثر رو از این گورها شناسایی کنیم  و در آن زمان انتظار داشتیم این آمار بیشتر هم شود. کمتر از یک سال پس از سقوط داعش در عراق هنوز سرنوشت ده ها هزار پیکر خفته در گورهای دسته جمعی و شهرهای آزاد شده  مبهم مونده‌ن. با توجه به وضعیت اقتصادی و امنیتی حال حاضر عراق هم انتظار نمی‌ره که حکومت بتونه کار مهمی رو در پیدا کردن هویت تمام قربانیان و باز کردن یک صفحه‌ی جدید توی یک تاریخ پر از جنگ و ناامنی، پیش ببره.</description>
                <category>naadia</category>
                <author>naadia</author>
                <pubDate>Sun, 29 Jul 2018 21:26:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرکت، از رویا به واقعیت</title>
                <link>https://virgool.io/@naadia/urbanparks-cjgveonwknwh</link>
                <description>پارک‌های شهری، حلقه‌های واسط رابطه‌ی انسان و طبیعت نجات دادن فضاهای طبیعی اطراف شهرها از بند آلودگی و فعالیت‌های صنعتی افسارگسیخته، اعطای آزادی ِ استفاده‌ی بی‌قیدوشرط ِ مردم از این فضاها، حفاظت از محیط‌زیست و شکل دادن پیوندی محکم بین شهر و طبیعت از مهم‌ترین اهداف و برنامه‌های نهضتی بود که به نام پارک‌سازی شهری شناخته می‌شود.شاید بتوان ریشه‌های طراحی پارک‌های شهری را در قرن ۱۷ میلادی و در پاریس جستجو کرد، زمانی که ماری د میدیسیس خیابان ۱۵۰۰ متری کورس لارین را با درختان نارون آراست و به روی عموم مردم گشود، این اصلاحات تا حدی پیش رفتند که در برخی ایام خاص، پارک‌های سلطنتیِ مخصوص شاهزادگان هم به روی مردم و بازدیدکنندگان عادی گشوده می‌شدند. برنامه‌ریزی برای احداث و طراحی مناظر طبیعی در داخل شهرها، در قرن ۱۹ میلادی بود که به اوج خود رسید. همزمان با ایده‌ی جزایر سبز طبیعی در پاریس که اوژن هوسمانِ شهردار به عنوان بخشی از اصلاحات مدنظرش اجرا کرد، در آمریکا فرانک المستد (F.Olmsted) پروژه‌ی بزرگ سنترال پارک (Central Park) را کلید زد. سنترال پارک شاید پاسخی بود به شرایط نابسامان آن سال‌های جامعه‌ی آمریکا. شهرهایی که کثیف و فرسوده بودند و هیــــــچ راه‌حلی جز استفاده از خوک‌ها به عنوان عامل بازیافت، برای دفع زباله‌های شهری نداشتند و بهترین راه‌حل ِ معضل عرض معابررا ، که توانایی تحمل مردم و ترافیک شهری را نداشت، هم در قطع پی در پی درختان می‌دیدند. در چنین شرایطی المستد پس از تلاش‌هایی برای رها کردن آبشارهای نیاگارا و طبیعت اطرافش از بند نیروگاه‌های تولید برق و بازگرداندن دوباره‌اش به مردم، پروژه‌ی ساخت سنترال پارک را به عنوان ریه‌های شهر در امروز و آینده آغاز کرد. المستد معتقد بود: تحریک و اتلاف قوای جسمانی به صورت غیرمستقیم بر روی قوای روحی هم اثر می‌گذارد، به طوری که در موقع گام برداشتن از نواحی متراکم شهرها، کمتر تلاش می‌کنیم تا از برخورد و تنش با افرادی که از کنارمان می‌گذرند پرهیز کنیم، او معتقد بود پارک‌های بزرگِ درون شهرها می‌توانند افراد جامعه را در مواجهه با ناآرامی‌ها آسیب‌ناپذیر کنند. سنترال پارک از دید ساختمان راکفلر برای ساخت سنترال پارک در سال ۱۸۵۰ میلادی، زمینی که تا آن زمان محل زندگی غیرقانونی سیاه‌پوستان و مهاجرین ایرلندی بود خریداری و از ساکنینش پاکسازی شد. روایت‌هایی وجود دارند که می‌گویند دلیل اصلی دولت برای حمایت از ساخت سنترال پارک، پایان دادن به بحث اقامت غیرقانونی سیاهان و مهاجرین اکثراً ایرلندی‌تبار در آن منطقه بوده است. به هر روی، سنترال پارک به بهره‌برداری رسید. مجموعه‌ای با حداقل ۲۵ میلیون بازدید کننده در طول سال شامل تعدادی استخر و تالاب و دریاچه، زمین‌های وسیع پیاده‌روی، دو پیست اسکی روی یخ، باغ وحش و باغ هنرهای زیبا ، ۳۷ زمین بازی برای کودکان، تئاتر دلاکورت و علاوه بر همه‌ی این‌ها چرخ و فلک مشهور سنترال پارک. المستد دریافته بود که این پارک نیاز به مکانی دارد که مردم بتوانند در آن گردهم‌ آیند، ببینند و دیده شوند. ایوان بتسدا ( Bethesda Terrace) آن مکان بود. بتسدا اما در دهه‌ی ۱۹۷۰ میلادی تبدیل به ناامن‌ترین بخش پارک شد و مهم‌ترین فعالیتی که در آن انجام می‌گرفت قاچاق مواد مخدر بود. این وضع یک دهه ادامه داشت تا این که در دهه‌ی ۱۹۸۰ میلادی مبارزاتی برای بازسازی و پاک‌سازی پارک آغاز شد. پلازای بتسدا، از دید ایوان بتسدا باغ شکسپیر هم در همین دهه و همین راستا بود که متولد شد. مملو از گیاهان متنوعی که در نمایش‌های ویلیام شکسپیر به آن‌ها اشاره شده است. گفته می‌شود یکی از درختان توت سفید این باغ، قلمه‌ای است از درخت توت سفیدی که در سال ۱۶۰۲، شکسپیر خود کاشته بود. نهضت پارک سازی اما محدود به قرن ۱۹ و جامعه‌ی آمریکایی باقی نماند. یکی دیگر از مهم‌ترین پارک‌هایی که با هدف اصلاح جامعه‌ی شهری طراحی و ساخته شد، دولاویلت (Parc de la Villette) است. پارکی ۵۵ هکتاری برای رونق بخشیدن به منطقه‌ی تهی‌دست نشین شمال‌شرق پاریس.  زمین اولیه‌ی پارک یک کشتارگاه قدیمی بود. در سال ۱۹۷۹ موسسه‌ی عمومی پارک دولاویلت ایده و فرآیند طراحی آن را به مسابقه گذاشت، هدف این بود که این پارک پاریس را دوباره به مرکز هنری جهان تبدیل کند و دروازه‌ای باشد از سمت شرق به سوی شهر.گروهِ تحت رهبری برنارد چومی با شعار ارائه‌ی همزمان شهریت، شادمانی و تجربه برنده‌ی این مسابقه شدند. چومی کوشید تا نشان دهد که بدون رعایت قواعد سنتیِ پیچیده نظیر رعایت اصل مرکز و سلسله مراتب هم می‌توان فضایی موفق ساخت. مرکز موسیقی پارک دولاویلت دولاویلت بخش اعظم شهرتش را مدیون ۳۵ عنصر خارق‌العاده است که باید احمقانه باشند و شما را به یاد هیچ ساختمان مشابهی نیندازند. چومی این نقاط قرمز رنگ را که با اشکال و عملکردهای مختلف و متنوع بر پایة یک مکعب ۱۰*۱۰ در هر ۱۲۰ متر از پارک جای‌گذاری‌شده‌اند فولی نام نهاد که در زبان فرانسه به معنای جنون است.فولی  پارک مجموعه‌ای از تسهیلات را در خود جای داده است، از سیته دسیانس یا موزه‌ی علم و فناوری تا بنای کره‌ای شکل بزرگی به نام لاژاد و لاآرگوناتز، یک موزه‌ی دریایی که یک زیردریایی در مقابل آن پارک شده است.  ورودی موزه‌ی علم و فناوری دولاویلت در تابستان تا ۱۵ هزار و در زمستان تا ۳ هزار بازدیدکننده را به خود جذب می‌کند، استقبالی که از پارک شد بیشتر تحت‌تاثیر همین تبدیل ایدئولوژی علمی زیبایی شناسی به یک اثر هنری است. ساختمان ژئود (لاژاد) یکی دیگر از مهم‌ترین پارک‌های شهری جهان که برای تاثیرگذاری مثبت بر فضای شهری ساخته شد باز هم در نیویورک قرار دارد. های لاین (High Line). های لاین نامی بود که بر مسیر خط آهن ریلیِ باری جنوب غرب آمریکا نهاده بودند. مسیری که به دلیل آمار بالای تصادفات عابران پیاده با قطار به مسیر مرگ معروف شده بود. در آن زمان مسوولان شهری در طرحی به نام معامله با شیطان در برخی از نقاط، ارتفاع خط آهن را تا ۱۳ متر از سطح زمین افزایش دادند. این مسیر از دهه‌ی ۱۹۸۰ میلادی به بعد متروک و تبدیل به فضایی مخروبه و ناامن برای شهر شد. های لاین قبل از بازسازی  با شروع قرن ۲۱ بنگاه‌دارانی که زمین‌های اطراف های‌لاین را با قیمت‌های پایین خریده بودند بر لزوم اجرای طرح‌های تخریب های‌لاین پافشاری می‌کردند اما تشکیل گروه دوستان های‌لاین با برگزار کردن مسابقه‌ی طراحی در سال ۲۰۰۳ تمام این تلاش‌ها را شکست داد. های‌لاین رسماً از یک مسیر آهن به یک پارک شهری تبدیل شد که از بالای حداقل ۱۳ ساختمان عبور می‌کند و از جوار ۹ ساختمان دیگر در طول ۲۲ بلوک شهری و ۲۵ خیابان به پیش می‌رود. تبدیل شدن های‌لاین به یک پارک ۲۴ ساعته‌ی شهری بسیاری از خطراتی که تا آن زمان در آن منطقه وجود داشتند را کاهش داده بود. های لاین نمونه‌ی آسیایی این تحولات و تبدیل موفق مسیرهای حمل‌ونقل به پارک‌های شهری در سئول کروه جنوبی است. پروژه‌ی باززنده‌سازی «مسیل چانگ‌ئه‌چان». مسیلی ۶ کیلومتری که متعلق به «مردم» بود و در حاشیه‌اش از برگزاری مراسم فرهنگی و سیاسی تا بازی کودکان، همه میسر. در فاصله‌ی سال‌های ۱۹۵۸ تا ۱۹۷۶، مسیل تبدیل به یک بزرگراه شد و خاطراتش در ذهن شهروندان سئول کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر. بزرگراه چانگ‌ئه‌چان تا سال ۲۰۰۰ میلادی با متوسط عبور هر روز ۱۸۰۰ اتومبیل و میانگین جمعیتی ۱ میلیون نفر در روز، از پرترددترین مسیرهای ترافیکی شهر بود، اما این رقم در سال ۲۰۰۳ میلادی و با رشد و پیشرفت محله‌های مدرن‌تر تا ۴۰ هزار نفر در روز هم پایین آمد.۱/۰۷/۲۰۰۳ پایانی بود بر روند رو به رشد زوال این منطقه و آغازی بود برای باززنده‌سازی چانگ‌ئه‌چان.چانگ‌ئه‌چان شهردار وقت در مقابل ستون‌های آسیب‌دیده‌ی بزرگ‌راه ایستاد و گفت زمان رها شدن از غول‌های خاکستری سیمانی فرا رسیده است. تخریب بزرگراه آغاز شد. بیش از ۳۰۰ هزار کارگر آموزش دیده ۲۷ ماه مداوم کار کردند و حدود ۹۰۷ هزار تن پسماند از تخریب غول سیمانی به جا ماند. جالب اینکه ۹۶ درصد این پسماندها بازیافت شدند. برای بازگرداندن رونق به منطقه‌ای که زمانی قلب تجاری سئول بود، وام‌های کم‌بهره به تجار محلی عطا شد و برای دفاتر تجاری در سطح شهر به رایگان تبلیغ می‌شد و برای رونق حرکت عابران پیاده در طول مسیل خطوط مترو و اتوبوس‌های شهری اطراف آن محله توسعه یافتند. نمایی از مسیلدر نهایت محله‌ی چانگ‌ئه‌چان که زمانی یکی از آلوده‌ترین و نا ایمن‌ترین مناطق شهر بود حالا با کاهش ۳۴ درصدی NO2  در هوای خود، کاهش ۵ درجه‌ای دما، افزایش سرعت وزش باد و انواع گونه‌های گیاهی و جانوری تبدیل به یکی از زیباترین محلات سئول شده بود. چانگ‌ئه‌چان پروژه‌ای بود که با همکاری بیش از ۲۰ هزار شهروند سئولی محقق شد.نمایی از مسیل  جنبش پارک‌سازی شهری نشان داد که اشکال طبیعی بیشتر از اشکال مکانیکی نزد عموم مردم مقبول می‌افتند. این پارک‌ها توانستند به بخشی از هدف خود که برقراری پیوند بین مردم و محیط انسان ساخت – طبیعت است برسند و به گفته‌ی لینچ حتی اگر جامعه را تغییر ندادند همین بس که برای بسیاری از مردم زمینه‌های تفریح را فراهم کردند.</description>
                <category>naadia</category>
                <author>naadia</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jul 2018 20:08:00 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>