<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های NadaSaboori</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nadasaboori1</link>
        <description>رانیو قصه‌است، قصه‌هایی که فعالیت بدنی عنصر شکل‌دهنده آن‌هاست.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-25 14:47:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/62224/avatar/xWby1s.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>NadaSaboori</title>
            <link>https://virgool.io/@nadasaboori1</link>
        </image>

                    <item>
                <title>این روزها در احساسات ما چه می‌گذرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@nadasaboori1/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-ey76y587zlml</link>
                <description>زندگی من از همان روزهای آغاز جوانی به شکلی پیش رفت که بارها و بارها در شرایطی قرار گرفتم که نمی‌دانستم اوضاع به چه سمتی خواهد رفت. جزئیات این وقایع، زمان و دلایلشان مهم نیست اما احساسی که داشتم همین حس امروز تمام ماست. عواملی که مطلقا در اختیار و اراده ما نیستند لحظات فعلی و آینده را تا نقطه‌ای نامعلوم تحت تاثیر قرار می‌دهند. نمی‌خواهم بالای منبر برم، اصلا آنقدر درون خودم آشوب و سردرگمی هست که در جایگاهی نیستم که بتوانم چیزی شبیه نصیحت یا موعظه بگویم، فقط می‌خواهم مروری بکنم بر تجربه‌هایم که برای خودم هم یادآوری کنم روزهای پرچالش چطور گذشتند. بحران‌ها چیزهایی هستند که قبلا آن را پیش‌بینی نکرده بودیم. اصلا برای همین اسمشان را بحران گذاشته‌اند. ما مشغول روند عادی زندگی هستیم، یک روز تعطیل را با فعالیت‌های مختلف گذرانده‌ایم و فکرمان مشغول به برنامه‌های روزمره برای روزهای بعدی است. شاید یادگیری چیزی جدید را شروع کرده‌ایم، شاید قرار است فردا به یک کنسرت یا تئاتر یا مهمانی برویم. شاید لباس‌های جدیدی خریده‌ایم و ذوق پوشیدنش را داریم. اما وقتی بحران از راه می‌رسد بی‌رحمانه همه چیز را کنار می‌زند. برای بحران هیچ یک از برنامه‌های شخصی ما، آرزوها و تخیلات و لباس‌های جدیدمان اهمیتی ندارد. ذهن من وقتی در نخستین بحران جدی زندگی‌ام قرار گرفتم، تا ساعت‌ها نمی‌توانست بپذیرد قرار نیست ماجرا به این زودی حل شود. خودم را مدام با سناریوهای خوشبینانه که مثل قصه‌های کودکی به‌سرعت همه چیز را با یک پایان‌بندی خوش حل و فصل می‌کند قانع می‌کردم. اگر کسی وعده‌ای دروغین یا فریبکارانه به من می‌داد، حتی اگر به نظرم ناممکن بود باز هم به آن چنگ می‌زدم. شاید دردناک‌ترین لحظه در بحران همان مقطعی است که کم‌کم مجبور می‌شوی بپذیری پایان خوشایند حداقل آن‌طور که انتظارش را داشتی در کار نیست. این یکی از سنگین‌ترین مقاطع است. نه فقط روح بلکه جسم تو هم درگیر می‌شود، مردمک چشم‌هایت گشاد می‌شود، تنت منقبض و دست‌هایت سرد. مدام با این سوال‌ها دست ‌و‌پنجه نرم می‌کنی که چرا من یا چه‌کاری می‌شد بکنم که حالا در این بحران نبودم؟ تجربه من به من نشان داد در این نقطه، لازم است حرکتی بکنم، قدم بزنم، تنفسم را آگاهانه‌تر انجام دهم، یک مداد را بردارم، اگر امکانش را دارم به کسی تلفن کنم. این مقطعی است که می‌تواند چیزی شبیه به افسردگی ایجاد کند که بیرون کشیدن از آن بسیار دشوار است. آن حرکت هر چقدر هم کوتاه، به نظر من حرکت به سمت واقع‌گرایی است. آنجاست که می‌پذیری در وضعیتی «جدید» قرار گرفته‌ای، این وضعیت محدودیت‌هایی متفاوت با وضعیت پیشین دارد، فرصت‌هایش، نقاط ضعفش و نقاط قوتش هم به همین شکل. اگر بتوانیم اسمش را «نقاط قوت» بگذاریم. وقتی بحرانی فراگیر رخ می‌دهد، همه تقریبا کم‌و‌بیش همین روند را طی می‌کنیم. بحرانی به‌شدت آنچه امروز از سر می‌گذرانیم شاید در تاریخ بشریت آنقدرها هم پرتکرار نبوده است حداقل در تاریخ معاصر! پس زمان زیادی لازم داریم تا هر کدام از فازهایی که در این موقعیت پیش می‌آید را طی کنیم. من دو شب پیش به صورت آنلاین با یک مشاور روان‌شناسی صحبت کردم و از احساساتم گفتم. کار خاصی نمی‌توانست انجام دهد چون او هم در شرایطی کاملا مشابه شرایط من بود اما به من یک جمله کلیدی گفت: با احساساتت نجنگ! ما حق داریم، حق داریم ترسیده باشیم، حق داریم خشمگین باشیم، حق دانیم عصبانی باشیم حتی از دست اطرافیان و خانواده که شاید همان کاری را نمی‌کنند که ما دلمان می‌خواهد. ما یکی از نادرترین اتفاق‌هایی که در طول زندگی یک انسان رخ می‌دهد را از سر می‌گذرانیم و  تجربه‌های قبلی من در عرصه زندگی فردی نشان می‌دهد حرف زدن با همدیگر درباره احساساتمان می‌تواند کمک کند حداقل با حس خودمان به صلح برسیم. با آرزوی سلامتی برای همه عزیزان </description>
                <category>NadaSaboori</category>
                <author>NadaSaboori</author>
                <pubDate>Sun, 15 Jun 2025 17:33:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای تمام خاطرات خوشمزه‌ای که با مادربزرگم دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@nadasaboori1/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%85%D8%B2%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-bgloaprrmvgh</link>
                <description>چیزی که خواهم نوشت از آخرین تصاویری‌است که از مادربزرگم در ذهن دارم. بعد از آن هم همدیگر را چند باری دیدیم اما این خاطره جان دارد، متحرک است و زنده بودن او در آن ملموس. ساعت حدود ۵ صبح پاییز ۱۴۰۲ است، در خانه اقلید آن‌ها هستیم و من با صدای به‌هم خوردن آرام ظرف‌ها و بعد آغاز جلز و ولز کتلت‌ها توی ماهیتابه بیدار می‌شوم. در همان‌بیداری می‌توانم دست‌های مادربزرگم که کتلت‌ها را در ماهیتابه می‌گذارد تصور کنم، با انگشترها و النگوهایش که چقدر دلبسته‌شان است. قرار است کمی بعد یک ماشین دنبالمان بیاید، در همان کوچه باریکی که انتهایش دری قرمز رنگ است که به تک‌درخت گردوی خانه سابق مادربزرگم در اقلید باز می‌شود. قرار است ماشین آنجا سوارمان کند و ما را به تهران برگرداند.راننده سریع کیلومترهای پر شمار بین اقلید تا تهران را طی می‌کند و قابلمه‌ی کتلت‌ها در کنار نان اقلیدی تازه را وقتی باز می‌کنیم که دیگر به خانه رسیده‌ایم. مامان‌بزرگ به راننده اصرار می‌کند که بیاید داخل و کنار ما ناهار بخورد. کتلت‌های مرغ را با نان و سبزی می‌خوریم، چایی بعد از نهار هم صرف می‌شود و راننده راهی بازگشت به اقلید.خوراکی و غذا از همان بچگی از مهم‌ترین حلقه‌های اتصال من با مادربزرگم بود. اسمش شکردخت بود ولی او را «افسر» صدا می‌زدند، مادربزرگ مادری‌ام که ۱۳ نوه داشت و غذا «زبان بیان محبت» او بود. وقتی خیلی بچه بودم سکه‌های پولی که به من می‌داد تا از مغازه چیزی بخرم و کنارش یک بسته به قول خودش «آدانس» از اشتراکات من و او شده بود. مادرم از جویدن آدامس بدش می‌آمد و این‌طوری من و مادربزرگم تیم آدامس‌خورها را تشکیل داده بودیم. بعدها در نوجوانی‌ام این ارتباط خوراکی دونفره به آب‌دوغ‌خیار رسید. عاشق این بودم که ظهرهای گرم تابستانی بروم پیش او و توی آن ظرف‌های چینی گود، آب‌دوغ‌خیار پر از کشمش و سبزی و گردو بخوریم.«گردو!» اگر بخواهم ۵ کلمه نام ببرم که تداعی‌گر مادربزرگم باشند یکی از آن‌ها گردوست. هر سال وقت تکاندن گردوها عازم اقلید می‌شد و گفتمان گردو تا چند وقت بعد از آن ادامه داشت. اینکه امسال درختشان چقدر گردو داشته، امسال گردو دانه‌ای چند بوده و تمام این‌ها با دست‌های مزین به النگوهای مورد علاقه‌اش و سرانگشت‌هایی که از پوست گرفتن گردو سبز شده بود. همزمان تعارف می‌کرد که «گردو آبگشا» بخوریم.شله‌زرد دومین کلمه‌ایست که تمام و کمال او و آن خانه‌ی انتهای بن‌بست سیف‌اللهی محله مهرآباد را معرفی می‌کند. جنب‌و‌جوشی که از روزهای قبل و پوست‌گرفتن بادام‌ها شروع می‌شد و «شله‌زرد خانوم‌شیرازی» که کاملا در محله برند شده بود و ۲۸ صفر منتظرش بودند. خودش با هیجان ما را که سینی‌به‌دست در محله می‌چرخیدیم همراهی می‌کرد. بیشتر وقت‌ها نهار هم قرمه‌سبزی بود.در خانواده ما ابراز علاقه به شکل کلامی هیچ‌وقت چندان مرسوم نبود اما «غذا» از مهم‌ترین ابزارهای نشان‌دادن محبت به شمار می‌رفت و هر وقت می‌خواهم از آن احساسی که در گذشته بود لبریز شوم و چشمانم را می‌بندم، یکی از سفره‌هایی که همه دور آن جمع شده‌ایم در خاطرم نقش می‌بندد و حتما مادربزرگم در ایجاد این زبان ابراز محبت نقش پررنگی داشت.این شماره مجله تنور (بهار ۱۴۰۴) را که خواندم بیش از هر زمانی توجهم به نقش خوراک و غذا در رابطه‌ام با مادربزرگم جلب شد. یکی از بزرگ‌ترین حسرت‌هایم این است که چرا وقت آشپزی به‌خصوص وقت پختن حلواهایش که خیلی معروف و خوشمزه بود از او فیلم نگرفتم.او فقط یک‌بار مهمان خانه من شد اما هر وقت پا به آشپزخانه می‌گذارم، مخصوصا اگر ظهر باشد، مخصوصا اگر صدای جلز و ولز از ماهیتابه بیاد، حضورش را حس می‌کنم.</description>
                <category>NadaSaboori</category>
                <author>NadaSaboori</author>
                <pubDate>Thu, 29 May 2025 14:45:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مطالعه امتحان میان‌ترم به مثابه مبارزه</title>
                <link>https://virgool.io/@nadasaboori1/%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%87-j8wjduvuasup</link>
                <description>امتحان‌های میان‌ترم از راه رسیده‌اند و مثل همیشه درگیر این فکر شده‌ام که راه و رسم و سنت درست آماده شدن برای امتحان چیست؟ معمولا در این مسیر احساس تنهایی می‌کنم.از چند وقت پیش با خودم عهد کردم هر مبحثی را از کتابی مشخص و نه از جزوه دنبال کنم، در همین جای کار عملا بسیاری از اطرافیانم مسیری متفاوت از من در پیش گرفتند و جزوه را به عنوان نقطه اتکای اصلی انتخاب کردند.خب اشکالی ندارد، خیلی وقت‌ها پیش می‌آید که تصمیم‌های آدم‌ها از هم متفاوت باشد. تجربه امروز اما باعث شد احساس تنها ماندن در من تشدید شود.حین مقابله جزوه مربوطه با کتابی که به عنوان منبع اصلی انتخاب کرده بودم به تناقضی برخورد کردم، به نظر می‌آمد چیزی اشتباه عنوان شده است. بلادرنگ موضوع را با یکی از همکلاسی‌هایم در میان گذاشتم ولی مشخص بود علاقه چندانی ندارد وارد جزئیات این موضوع شود. انگار به نظرش می‌آمد با دل دادن به این بحث، کاخ عظیمی از دانسته‌هایش را با دستان خودش فرو خواهد ریخت.مسیری دیگر را امتحان کردم و مسئله را در گروه با استاد در میان گذاشتم، از چت جی پی تی و یک دوست درباره تناقض پیش آمده سوال کردم. استاد در گروه با یک کلمه کوتاه جوابی داد که مطلقا تناقض ذهن من را برطرف نکرد. اما این درگیری برای هیچ کس جالب نبود و کسی برای طرح جدی‌تر مسئله به من نپیوست.بعد از کند و کاو فراوان و ایمیل دادن به استاد دیگری، بالاخره فهمیدم تناقض از کجا ناشی شده بود اما عمق فاصله میان خودم و هم‌گروهی‌هایم در واکنش به این ماجرا باعث شد حس کنم من یک غریبه‌ام. از زمان مدرسه، ساختارهای درسی را یکی از قدرتمندترین نهادها در ایجاد یک فضای دیکتاتورمآبانه می‌دانستم و هنوز بعد از این همه سال به نظرم می‌‌آید به چالش کشیدن نمایندگان این نوع قدرت، می‌تواند یکی از انواع مبارزه با دیکتاتوری باشد.</description>
                <category>NadaSaboori</category>
                <author>NadaSaboori</author>
                <pubDate>Fri, 03 May 2024 16:22:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنوز منتظرم</title>
                <link>https://virgool.io/@nadasaboori1/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1%D9%85-zqxgvwccznwa</link>
                <description>در اتاقی که می‌نشینم مدام منتظرم چیزی اتفاق بیافتد. شبیه وقتی که در انفرادی بودم و گوشم را می‌چسباندم به کف زمین تا شاید صدای پایی به سمت سلول بیاید یا صدای زنگ تلفنی را بشنوم که ممکن است شماره من را بخوانند برای نمی‌دانم چه چیزی. اغلب اوقات برای بازجویی بود ولی باز هم بازجویی از تنها در سلول بودن بهتر بود حداقل کسی بود با وجود اینکه آزارت می‌داد. تجربه انفرادی تجربه پیچیده‌ای است. اولین بار وقتی ۲۱ ساله بودم تجربه‌اش کردم. دختری ۲۱ ساله که چند ماهی می‌شد غم تمام شدن ناگهانی یک رابطه را به دوش می‌کشید. با دوستش قرار گذاشته بود تا بروند تظاهرات. اول رفته بود محل کار دوستش که نزدیک میدان انقلاب بود. برای ناهار خورشت بادمجان خورده بودند و بعد همین طور انقلاب را گرفته بودند به سمت میدان و اولین الله اکبر را که گفتند دستی کوله‌پشتی مشکی رنگش را کشید و او را به میان حلقه‌ای از آدم‌های خودشان برد و بعد از آنجا بود که دیگر هیچ چیز مثل قبل نشد.در هر اتاقی که نشسته‌ام تصور می‌کنم بیرون از اتاق چیزهایی انتظار من را می‌کشند که قرار است وضعیت من را تغییر بدهند.دفعه اول سه روز انفرادی بودم ولی آن‌قدر جهنمی بود که زمان برایم معنایش را از دست داده بود و تقریبا ارتباطم با واقعیت قطع شده بود. هنوز بوی اتاقکی که به اسم هواخوری ما را به آنجا می‌فرستادند در بینی‌ام حفظ شده و نوری که توانسته بود به زور خود را از لابه‌لای چارچوب آهنی و شیشه مشبک به داخل برساند را خوب به یاد دارم. در آن به اصطلاح هواخوری رخت‌های شسته‌شده هم پهن شده بودند تا از اندک نور برای خشک شدن بهره ببرند.عصر روز سوم بود که صدای مادرم را شنیدم. نه اینکه خیال کنم یا خواب ببینم. خودش بود که نام من را صدا می‌زد. تجربه عجیبی بود. در آن فضا معلوم بود که با تمام وجود منتظر بودم کسی بیاید در را باز کند و چیز جدیدی بگوید هر چیزی که من را به مادرم نزدیک‌تر می‌کرد.انگار هنوز این الگو با من است و هنوز منتظرم.</description>
                <category>NadaSaboori</category>
                <author>NadaSaboori</author>
                <pubDate>Tue, 12 Mar 2024 14:05:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرامم و به اشک‌هایم کاری ندارم</title>
                <link>https://virgool.io/@nadasaboori1/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%85-%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-lvbz8tdcs5dw</link>
                <description>روزها از پی هم می‌گذرند و تعلیق فرساینده‌ای بر تمام آن‌ها سایه افکنده است. امروز هدفون همراهم نبود، هوا بارانی بود و جان می‌داد که آهنگ گوش کنم ولی نمی‌شد. کلافه بودم، این اندازه از کلافه شدن برای طی کردن یک مسیر یکی دو کیلومتری خیلی عادی نیست. به هر حال شروع کردم با خودم مرور کردن، اینکه در این سال‌ها چه اتفاقاتی افتاده است. بعد رسیدم به صحنه‌ای خیلی عجیب. من در بیمارستان در حال تایپ کردن آخرین پاراگراف‌های دونده مادرزاد. چه روزهایی را از سر گذرانده‌ام، آن‌قدر سورئال که بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم آدم‌ها به درستی‌اش شک می‌کنند.ضعف‌هایم هر روز از صبح مثل سایه دنبالم می‌کنند. چیزهایی که بلد نیستم، چیزهایی که تهدیدم می‌کنند، چیزهایی که خلاف میل من هستند. مسیر یکی دو کیلومتری بدون هیچ صدایی و بدون هیچ همراهی به همین خاطر کلافه‌ام می‌کند، با تهدیدها و ضعف‌ها تنها می‌شوم.روزهای اول یا شاید هفته‌های اولی که خوردن قرص لیتیوم را شروع کرده بودم با خودم فکر می‌کردم چرا نمی‌توانم از آنچه بر من می‌گذرد بنویسم. یادم هست آن روزها در حال تماشای سریال‌see   بودیم و تنها چیزی که توانستم وضعیتم را به آن نسبت دهم همان حال و روزی بود که در این سریال وجود داشت: نبرد با دشمن در تاریکی.بیشتر از دو سال از آن روزها می‌گذرد و می‌توانم کمی بنویسم.مدتی پیش ارکستر سمفونیک تهران چند شب برنامه در تالار وحدت برگزار کرد و آن‌جا بود که با رقص مجار برامس آشنا شدم و به وجد آمدم، حس کردم اگر قرار بود اختلال دو قطبی یک قطعه باشد همین از آب در می‌آمد. ما از اینکه بدانیم رنج‌هایمان هیچ مجالی برای تجلی ندارند رنج مضاعفی می‌بریم.در انتظارم. مدت‌هاست. و این انتظار خسته‌ام کرده است. مضطرب می‌شوم به مقداری که شاید اصلا با قصه اصلی تناسبی نداشته باشد. تازه بعد از این بیش از دو سال دارم می‌فهمم اختلال خلقی چطور است و در کدام لحظه است که خلق و خویم ناگهان روی دیگری از خود را نشان می‌دهد.از شهامتی که بارها نشان داده‌ام لذت می‌برم، از توانایی رها کردن، از تغییر جهت دادن و دفاع از کیان خودم به عنوان یک انسان. تلاش می‌کنم خیلی هیجان‌زده نشوم و همه چیز در آرامی طی شود.آرامم و به اشک‌هایم کاری ندارم</description>
                <category>NadaSaboori</category>
                <author>NadaSaboori</author>
                <pubDate>Fri, 16 Feb 2024 19:32:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جمعه‌ی سفید</title>
                <link>https://virgool.io/@nadasaboori1/%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-urgma8ln1fjv</link>
                <description>جمعه است، در فکر این هستم که به فهرست موسیقی روز جمعه که برای خودم ساخته‌ام چه چیزی اضافه کنم. از پاسبان دل شجریان شروع می‌شود، می‌گذرم تنها از مرضیه، ترنج نامجو، آینه‌های فرهاد و حالا به پیشنهاد دوستم سفر رفتی از دلکش.  به سبک جمعه‌ها از کمی گردگیری شروع می‌کنم، قفسه‌های قرمز رنگ کتاب، میز جلوی مبلی که چوب گردویش مورد علاقه سهراب است و بالاخره میز کوچک و صندلی‌های سفید رنگ در آشپزخانه. دستمال را که روی میز کشیدم مثل همیشه تصویر یکی از بچه‌های بند جلوی چشمم آمد. بند یعنی همان‌جایی که آدم‌ها در زندان در آن زندگی می‌کنند، مثل هر جامعه دیگری برای خودش قوانینی دارد و به چشم من یکی از آموزنده‌ترین قوانینش تقسیم کار بود. در طول هفته افراد مختلف مسئول انجام کارهایی هستند و البته نحوه انجام امور از هر کسی تا دیگری متفاوت است. یکی از اموراتی که البته هر چند هفته یک بار نوبتش به ما می‌افتاد جاروبرقی کشیدن و نظافت همان وسیله‌های اندک بند بود. وسیله‌هایی که طی سال‌های مختلف با تلاش افراد مختلف به دست آمده بود و البته از قرار چند میز و صندلی سفید پلاستیکی بود. به هر ترتیب یک باری نوبت دوستی بود و داشتم رد می‌شدم که دیدمش با همان متانت همیشگی بدون اینکه کسی از او این اندازه از دقت در کار را انتظار داشته باشد صندلی‌ها را هم دستمال می‌کشد. صحنه‌ای که دیدم درس بزرگی برای من بود از مسئولیت‌پذیری و احترام برای دیگران. معمولا وقتی صحبت از زندان بشود یاد مقاومت و کلماتی مثل این می‌کنند ولی برای من بند درس بزرگ مسئولیت‌پذیری بود. حتی اهمیتی که بچه‌ها به لباس‌هایشان می‌دهند هم از همین احساس مسئولیت در قبال حال و هوای دیگران می‌آید. با خودم می‌گویم کاش من هم مسئولیتم را به درستی ایفا کرده باشم.</description>
                <category>NadaSaboori</category>
                <author>NadaSaboori</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jan 2024 10:59:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خبر بد برای خبرنگاران: افکار عمومی برای چیزهای دیگری ارزش قائل است</title>
                <link>https://virgool.io/@nadasaboori1/%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D9%82%D8%A7%D8%A6%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-wasn8qcntlvc</link>
                <description>نویسنده: مارگارت سالیوانترجمه: نادی صبوریاگر از هر خبرنگاری درباره ارزش‌های این حرفه سوال کنی چنین جواب‌هایی خواهی گرفت: شفافیت: باور داریم اطلاعات باید در معرض عموم باشد و پنهان نباشد.نظارت: باید چهارچشمی مقامات و صحبت‌هایشان را دنبال کنیم.واقعیت: حقیقت نتیجه بیشترین اطلاعات درست است.با نور افکن به سراغ روندهای غلط رفتن: باور داریم مشکلات اجتماعی وقتی حل می‌شوند که در معرض نقد عموم قرار بگیرند.صدای بی‌صدایان: از کسانی طرفداری می‌کنیم که قدرت و تریبون ندارند.این ایده‌ها آن‌قدر ریشه‌دار هستند که برایشان  (در فرهنگ امریکایی) کلمات قصار هم درست شده است: «آفتاب بهترین ضد عفونی‌کننده است»، « به کسانی که در سختی هستند راحتی ببخش و کسانی که راحت هستند را پریشان کن»تام روزینستل می‌گوید: خبرنگاری یک قبلیه است. او که مدیر اجرایی موسسه امریکن پرس است اضافه می‌کند: «این ارزش‌های ماست و تصور می‌کنیم برای دیگران هم صدق می‌کند.»ولی نتایج یک تحقیق نشان داد ممکن است افکار عمومی وقع چندانی به این ارزش‌ها ننهند.عنوان این مطالعه راهی جدید برای نگاه به مقوله «اعتماد» در رسانه است و به صورت پروژه‌‌ای مشترک میان API  و مرکز تحقیقات روابط عمومی[1] انجام شده است. هدایت این تحقیق را جاناتان هیدت جامعه‌شناس بر عهده داشته و هدف آن اهمیت ارزش‌های اخلاقی مانند عدالت، وفاداری، تقدس و ... در زندگی مردم است.محققان از شرکت‌کنندگان سوال کردند که تا چه اندازه ارزش‌های مذکور را حمایت می‌کنند، البته بدون اینکه تاکیدی بر وجود آن‌ها در روزنامه‌نگاری داشته باشند.نتایج نشان داد از بین پنج ارزش اصلی روزنامه‌نگاری، تنها یک ارزش بین عموم امریکایی‌ها مشترک است و آن اصل واقعیت است.این ارزش که باید با نورافکن به سراغ مشکلات رفت کمترین حمایت را داشت و از هر ۱۰ امریکایی فقط سه نفر از آن حمایت کردند.حمایت از این ارزش‌ها نه از خطوط حزبی و ایدئولوژیک بلکه از غرایز اخلاقی هدایت می‌شود.کسانی که وفاداری و قدرت را ارج می‌نهند به میزان کمتری باور دارند که باید چهار چشمی مراقب افراد در قدرت بود. از طرف دیگر کسانی که بر عدالت تاکید دارند ممکن است تمایل بیشتری به این ایده که جامعه باید صدای بی‌قدرتان باشد داشته باشد.نویسنده می‌گوید واکنش نخست من در برابر این یافته‌ها مقاومت بود. هر چه باشد دهه‌ها این ارزش‌ها مثل ستاره قطبی روزنامه‌نگاران عمل کرده و تصور داشته به نفع عمومی خدمت کرده است. اساسا روزنامه‌نگاری تحقیقی بر پایه این بنا شده که باید با بیشترین امکانات ممکن مراقب اصحاب قدرت بود.اما افت آمار مخاطبان اخبار از ۷۰ درصد در ۱۹۷۰ به ۴۰ درصد در حال حاضر نشان می‌دهد این موضوع ارزش تامل دارد.بحث درباره رسانه اغلب مثل یک نوار موبیوس[2] است: آدم‌ها چند پهلو حرف می‌زنند، خبرنگارها شدیدا منکر این می‌شوند که خبری را برای کمک به یک حزب منتشر کرده‌اند. گروهی آن‌ها را مسخره می‌کنند و گروهی دیگر کل موضوع را زیر سوال می‌برند و می‌پرسند: اصلا چرا نباید روزنامه‌نگاران جهت سیاسی خود را مشخص کنند؟گزارش پاسخ‌دهندگان را به چهار گروه تقسیم می‌کند که بر اساس تنوع اصول اخلاقی آن‌هاست:حامی، وفادار، اخلاقی و پشتیبان روزنامه‌نگاران. گروه آخر از همه کوچک‌تر است.برای مثال حافظان احترام زیادی برای رهبران قائل هستند و باور دارند بعضی چیزهایی که خبرنگاران به آن اعتقاد دارند بر سر راه آن‌ها برای انجام وظایفشان ایجاد مزاحمت می‌کنند. این گروه تمایل دارد چیزهایی بیشتری درباره راه حل‌ها بخوانند تا درباره اینکه چه چیزی غلط است. در کل اشتهای زیادی برای روزنامه‌نگاری راهکارمحور وجود دارد.نویسندگان گزارش در یک مطالعه‌ی دیگر روش‌های دیگر ارائه خبرهای مختلف را امتحان کردند.در مورد یک گزارش تیتر استاندارد این بود: محله‌های در معرض خطر اکنون با تهدید ناشی از آب آلوده روبرو هستند.یک نسخه اصلاح‌شده توانست برای خوانندگان بیشتری جذابیت داشته باشد چون بر مقام قابل اعتمادی که اینجا ارتش است تاکید داشت: جامعه محلی در خطر است؛ چشم‌پوشی مقامات دولتی از مطالعه نظامی.بررسی نشان داده است روزنامه‌نگارهایی که مشتاق دریافت کلیک بیشتر هستند در استفاده از تست A/B (تستی که نشان می‌دهد میان دو صفحه وب کدام یک باعث نرخ تبدیل بیشتری می‌شود) مهارت پیدا کرده‌اند. نتایج این مطالعه نویدبخش راه‌های جدید برای خبرنگاران است که از طریق آن قصه‌هایشان را ارائه دهند.[1] Center for Public Affairs Research[2] ‌Möbius stripاشاره دارد به یک قضیه ریاضی که در مورد نوار پیچیده‌ایست که ابتدا و انتهای آن بر هم منطبق می‌شود</description>
                <category>NadaSaboori</category>
                <author>NadaSaboori</author>
                <pubDate>Tue, 28 Nov 2023 21:14:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک روز یک فیلم می‌سازم</title>
                <link>https://virgool.io/@nadasaboori1/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%85-k93kwal9yfpy</link>
                <description>همیشه فکر می‌کنم یه روزی یه فیلم می‌سازم، یه وقتایی می‌شه که می‌گم آهان این همون سکانسیه که قراره فیلمم رو باهاش شروع کنم.یه نسخه‌ش این طوریه که  فیلم با صدای موسیقی متن پادکست آناهیتا شروع می‌شه و دوربین از شیشه عقب یه ماشین حرکت می‌کنه و می‌ره روی موتور کناری، روی صورت زنی با شال بی‌رنگ و رو و تارهای نازک موهاش که باد شهریور آروم تکونشون می‌ده. بین تمام تکاپویی که توی کل اون سکانس هست، صدای بوق و تقلای ماشین‌ها برای اینکه یه ذره جلو بیافتن، اون خیلی ساکنه، تلاشی نکرده که محکم بشینه یا حتی دستاش رو دور مرد جلویی حلقه نکرده، انگار رنگش پریده، همونجاست که برای چشم‌هاش یه قصه می‌سازم.دوربین اما برمیگرده به صندلی عقب ماشین. حالا صدای موسیقی جاش رو داده به صدای آناهیتا، آناهیتا از دوران تاریکی که گذرونده صحبت می‌کنه، از دو تا آناهیتا تو وجودش می‌گه که یکی مطیعه و یکی قربانی.چشم دوربین می‌خوره به مردی که وسط چمنای خروجی یادگار تکیه داده به میله چراغ برق و با تلفنش حرف می‌زنه. چی می‌تونه یه آدم رو هفت و نیم صبح بکشونه وسط چمن‌های اتوبانی به اون شلوغی و کلافه‌کنندگی، تا چمباتمه‌زده، تکیه بده به میله‌های داغ و با تلفن صحبت کنه؟ پس حتما این هم قراره یکی از سکانس‌های فیلم باشه.بی‌سر و ته، پر از باد و موسیقی و صدا. یکی از سکانس‌های همواره مورد علاقه‌م این طوریه که با اعلام یه خبری مثل شلوغی جاده‌ها توی رادیو شروع می‌شه و دوربین با همون ریتم آروم اعلام خبر توی رادیو، راه میافته به سمت یه اتاق توی یه خونه که توش یه فکری یه تصمیمی یا چیزی شبیه اینا هست.گاهی فکر می‌کنم فیلمم رو با یه قاب بزرگ شروع کنم از خونه‌های تهران در شب، مثلا اکباتان که وقتی داری از اتوبان کرج ازش رد می‌شی تند و تند چراغ‌ها و خونه‌ها و گلدون‌های لب پنجره جاشون رو توی دید تو به هم می‌دن.خودم از تماشای سکانس‌ها لذت می‌برم و گاهی اونقدر تحت تاثیرشون قرار می‌گیرم که اشک می‌ریزم. مثل سکانسی که ، آناهیتای قربانی به نسخه مطیع می‌گه دارم خفه می‌شم ولم کن.</description>
                <category>NadaSaboori</category>
                <author>NadaSaboori</author>
                <pubDate>Fri, 09 Sep 2022 19:02:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌خواهم باشم</title>
                <link>https://virgool.io/@nadasaboori1/%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-jfjo0u7pwqlu</link>
                <description>روی صندلی‌های فلزی سرد پشت اتاق تزریقات بانوان نشسته‌ام و با جدیت پارچه‌ی الکلی را به محل تست پنی سیلین می‌چسبانم. تزریقات‌چی پشت پیشخوان مشغول کاغذهایش است، برای من همه چیز یعنی تمام شدن این پنج دقیقه و تزریق آمپول. دنیای او اماجایی دورتر در جریان است و من و پارچه‌ی الکلی و تست، بی‌اهمیت‌ترین چیزهای ممکن دنیایش هستیم.سر از صندلی‌های سرد جای دیگری در می‌آورم، من منتظر هستم که یکی از سهمگین‌ترین اتفاق‌های زندگی‌ام را پذیرا شوم و به فاصلهچند قدمی من در اتاق ترابری، همه مشغول گپ زدن و خوردن آخرین قاشق‌های نهارشان هستند.این همیشه مرا به وحشت انداخته است، اینکه دنیا می‌تواند بی‌اندازه به آنچه که بر سر تو می‌آید بی‌تفاوت باشد، شاید  از سر همین است که همیشه سعی می‌کنم توقفی داشته باشم حتی اگر قرار نیست هیچ کاری برای کسی بکنم. سعی می‌کنم نگاه کنم به چیزهایی که اطراف من می‌گذرند، اگر کودکی سر چهار راه است و شک دارم که کار درست چیست، مطمئنم نگاه کردن به چشم‌هایش، انکار نکردن چشم‌هایش درست است. من در زندگی‌ام چند باری طعم بودن در عین نبودن  انسان‌ها را چشیده‌ام و دوست دارم همیشه باشم. گاهی لبخند، گاهی کلام، گاهی لمس، من می‌خواهم اگر دخترکی از وحشت آنچه می‌خواد به سرش بیاید قالب تهی کرده مشغول ناهارم نباشم. </description>
                <category>NadaSaboori</category>
                <author>NadaSaboori</author>
                <pubDate>Wed, 22 Dec 2021 19:57:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مار و پله</title>
                <link>https://virgool.io/@nadasaboori1/%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D9%BE%D9%84%D9%87-j8vwzatuvcpv</link>
                <description>تاکسی می‌پیچد پشت صف طویل سازمان آب. یاد روزهایی میافتم که با دوچرخه از کنار ماشین‌ها رد می‌شدم و حس خوشی از گیرنیافتادن در ترافیک داشتم.همیشه فکر می‌کردم زندگی مسابقه نیست. راه خودم را می‌رفتم و چندان کاری به اینکه دیگران چه راهی می‌روند نداشتم. نه اینکه نداشته باشم، گاهی فکرهایی توی سرم می‌آمد اما ایمان داشتم فکرها درست نیستند.راهم را پیدا کرده بودم. همین چند ماه پیش بود. همه چیز سر جای خودش به نظر می‌رسید. درست که به خاطر درد زانو نمی‌توانستم راحت بدوم اما تحرک بدنی به چیزی شبیه غذا خوردن در روزمره‌ام تبدیل شده بود. کارهای خانه را به صورت هفتگی تقسیم کرده بودیم. درس خواندن برای کنکور را شروع کرده بودم. حس رضایت می‌بارید و درست همان موقع بود که گزیده شدم.طول کشید تا بفهمم کجای مار و پله بودم و بعد در همان گیجی مهره‌ای مرا به بیرون بازی پرتاب کرد.وقتی باورت این بوده که مسابقه‌ای در کار نیست، سخت‌ترین کار جهان این می‌شود که خودت را متقاعد کنی دوباره تاس بیاندازی.روزهاست که در انتظار ۶ تاس می‌اندازم اما فکرم داخل زمین است، فکر روزهای بالا بودن، روزهای سالم سرشار در عین سادگی.در صف تاکسی ایستاده‌ام و چشمم می‌خواد به تابلوی حمل با جرثقیل و با خودم می‌گوید کاش یک جرثقیل می‌آمد و من را از اینجا بلندمی‌کرد.نه می‌توانم و نه می‌خواهم باور کنم که باید مسیر را دوباره طی کنم. دلم از تمام حرف‌هایی که می‌گوید این دوران نیز می‌گذرد به هم می‌خورد. از دنیا خشمگینم که بی‌تفاوت به اینکه من نمی‌توانم کار خودش را می‌کند.دوست دارم یقه‌ی آدم‌های توی صف تاکسی را بگیرم و بگویم چطور دارید زندگی می‌کنید وقتی من بعضی روزها نمی‌توانم حتی تاسم رابلند کنم.دوست دارم یقه‌ی خودم را که هر روز از تخت بلند می‌شود و لباس می‌پوشد و تن می‌دهد به این تکرار ملال‌آور بگیرم. وقتی در باشگاه روی تردمیل می‌دوم چیزی درونم به من می‌خندد و می‌گوید فکر کردی با این کار چیزی درست می‌شود؟انگار از همه چیز گسسته‌ام. پیوندی حس نمی‌کنم بین خودم و چیزی که بیرون از من با دست‌های خودم انجام می‌شود. دیشب با خودم فکر کردم باید بتوانم از گذشته نه فقط نقطه‌های طلایی بلکه پروسه‌هایی که مرا به این نقطه‌ها رسانده بود به یاد بیاورم. اما معلوم است که حسرت خوردن و غرق شدن در حسرت کار ساده‌تریست. غرق شدن در تصاویری که حالا کیلومترها دور به نظر می‌رسند. در تصویر کسی که کامپیوترش را با اطمینان روشن می‌کرد و با خستگی توام با اعتماد به نفس خاموش. تصویر کسی که توانسته بود چندین ناممکن را ممکن کند. تصویر کسی که کلید خانه را با شوق می‌انداخت و وارد می‌شد. تصویر کسی که در زندان تلاش می‌کرد زبان فرانسه یاد بگیرد. نمی‌توانم دور شدن و از دست رفتن تمام این‌ها را باور کنم. نمی‌توانم با خودم خداحافظی کنم و چیزی جدیدی را قبول کنم که برایم دوست‌داشتنی نیست.پوست بدنم خشک شده است،  مربوط به سرماست اما برایم این طور به نظر می‌رسد که پوستم مرا پس می‌زند. در تاکسی‌ها می‌خوابم و آرزو می‌کنم ترافیک تا ابد طول بکشد تا بتوانم در همین حال بمانم. دلم می‌خواهد همه چیز به جای اولش برگردد. می‌ترسم و نمی‌دانم این سقوط تا کجا ادامه پیدا خواهد کرد. </description>
                <category>NadaSaboori</category>
                <author>NadaSaboori</author>
                <pubDate>Fri, 05 Nov 2021 22:01:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رضایت گمشده</title>
                <link>https://virgool.io/@nadasaboori1/%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-qpe9zjs1tkam</link>
                <description>ظرف سس بشامل را می‌گیرم زیر شیر. باقی مانده‌ی سس گلوله گلوله به دیواره نچسب شیرجوش چسبیده است. همان وقتی که قرار بود به همزدن محتویات سس مشغول باشم ذهنم رفت پی کتاب صوتی که گوش می‌کردم و ناگهان به خودم آمدم و دیدم شیر سس جوشیده.رضایتی که برنامه‌ریزی کرده بودم از پختن لازانیا به دست بیاورم همینجا ترک خورد.ضربه‌ی بعدی وقتی زده شد که داشتم ورقه‌های لازانیا را در تنها ظرف مناسبی که دارم می‌چیدم.می‌توانم اطمینان بدهم دیگران همین کار را خیلی مرتب تر انجام می‌دهند اما کاش ماجرا به کمی کثیف‌کاری ختم می‌شد.بعد از اینکه با مصیبت سس ظاهرا بشامل با غلظت قیر را به لایه‌ها اضافه کردم، درست در لایه‌ی آخر بود که متوجه شدم فراموش کردم به دو لایه‌ی قبلی پنیر اضافه کنم. همانجا بود که نوار ناکامی‌ها دور پیشانی‌ام خودش را سفت‌تر کرد و حس کردم خالی هستم.این طور وقت‌ها حسی دارم شبیه به اینکه مجبور شدی ساعت‌ها در ترافیک اتوبان صدر بنشینی و به طور مداوم دود اگزوز یک ماشین هم ته حلقت بوده است. دستم را می‌کشانم روی پیشانی‌ام انگار مثلا می‌شود با دست نوار را گرفت و بیرون کشید. غباری از ملال روی هر چیزی که می‌شود فکرش را کرد کشیده شده است.ظهر از کنار زنی می‌گذرم که روپوش سورمه‌ای مرتبی پوشیده و یکی از آن کیف‌های چرم سیاه رنگ دارد که وکلا دارند. با خودم می‌گویم اگر حقوق خوانده بودم و وکیل بودم قطعا از این مخمصه‌ی فعلی سر در نمی‌آوردم. اما من درسم در دانشگاه را رها کردم.دکتر می‌گوید تو باید خودت را مثل کسی ببینی که یک پایش شکسته است و نباید توقع داشته باشی همه چیز مثل وقتی باشد که دو پاداشتی. من اما هنوز نمی‌فهمم چه چیزی در کجا شکسته است و شکست‌های خودم از لحظه‌ای که از تخت بیرون می‌آیم تنها چیزی است که می‌فهمم.دیروز به دکتر گفتم از تمام لباس‌هایم بدم می‌آید و نمی‌فهمم چرا چنین لباس‌هایی خریده‌ام. دلم یک دنیا پول می‌خواهد که همه چیز را از ب بسم‌الله عوض کنم.   گاهی که حسرت نسخه‌ی گذشته‌ام را می‌خورم سهراب می‌گوید گذشته آن‌طورها هم که حالا می‌گویی رویایی نبوده است. این جور وقت‌ها یاد آن جوک میافتم که زنی همسرش را گم کرد و به اداره پلیس رفت. مشخصات مردی خوش قد و بالا را به پلیسداد، کسی که همسرش را می‌شناخت درآمد که شوهر تو که این طور نیست و زن جواب داد حالا که گم شده بگذار یک خوبش پیدا شود.نویسنده‌ی کتاب یک ذهن ناآرام جایی از کتاب در توصیف اپیزود افسردگی اختلال دو قطبی‌اش می‌نویسد:عادت داشتم ذهنم بهترین دوستم باشد، به اینکه مکالمات بی‌پایانی درون سرم داشته باشم، به داشتن منبع درونی خنده یا تفکر تحلیلی که مرا از دردناکی و کسالتاطراف نجات دهد. روی تیزی، علاقه و وفاداری ذهنم به عنوان امری بدیهی حساب کرده بودم.حالا ناگهان ذهنم به سمت من حمله‌ور شده بود. من را برای اشتیاق احمقانه‌ام مسخره می‌کرد. به تمام برنامه‌های احمقانه‌ام برای آینده می‌خندید. خیلی زود دیگر چیز جالب یا لذت‌بخشی پیدا نکرد.</description>
                <category>NadaSaboori</category>
                <author>NadaSaboori</author>
                <pubDate>Sat, 23 Oct 2021 17:12:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی یک جواب ساده وجود ندارد</title>
                <link>https://virgool.io/@nadasaboori1/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-u7sndvrh9jrr</link>
                <description>بیشتر از یک ماه از زمانی که روانپزشک در من اختلال دو قطبی را تشخیص داده است می‌گذرد. دو هفته پیش با رنجی عظیم به پزشکم مراجعه کردم و امید داشتم با نوشتن قرصی همه چیز را تمام کند. حقیقتا برایم باورپذیر نبود حرف او این باشد که باید این روند را تحمل و طی کرد. طی روزهای اخیر از شدت اضطرابی که تجربه می‌کردم کم شده است اما آیا حالم خوب است؟از من می‌پرسند بهتر شدی؟ پیدا کردن جوابی برای این پرسش یکی از سخت‌ترین چیزهایی است که می‌توانم از ذهنم بخواهم.آدم به درد عادت می‌کند، مثل دندانی که می‌کشی و روزهای اول زبانت مدام پی جای خالی‌اش می‌گردد و بعد کم کم از این تلاش دست می‌کشد.نمی‌توانم بگویم حالم چه چیزی است. امروز دوباره در فکم درد حس می‌کنم و این یعنی باز هم از زور درد فکم سفت شده بود.کمتر از قبل در قید و بند این هستم که ساعت چند است اما همچنان گذر زمان سنگین و له‌کننده است. انگار چیزی از تو طلب دارد و حاضر نیست به همین سادگی رد شود و برود. انگار مالیات می‌خواهد حتی شده به زور.عصر دیروز سمج یقه‌ام را گرفته بود و با اشک و التماس هم رها نکرد. دست به دامن پاهایم شدم و گم شدن در سیاهی شب شهر خلوت با دویدن. وقتی با دسته گلی به خانه‌ی مادربزرگم برگشتم، چیزی در چشم‌هایم عوض شده بود. اما من نمی‌توانم باور کنم که آن چیز دیگر مانند قبل ماندگار نیست.وقتی دندانت را می‌کشی و قصد داری جایش دندان جدیدی بگذاری دکتر از تو می‌خواهد تصویری از فکت تهیه کنی. این تصویر شبیه یک عکس پانوراما است که تمام اختلالاتی که دور و ور فک و صورتت وجود دارد نشان می‌دهد. زبان تو به جای دندان خالی عادت کرده است اما ممکن است این تصویر نشان بدهد که فک تو تحلیل رفته است.وقتی کسی می‌پرسد بهتر شدی، با خودم فکر می‌کنم کاش می‌توانستم از درونم یک تصویر او پی جی تهیه کنم تا آنچه را که زبانم از بیان آن عاجز است به تصویر بکشد.سال‌ها پیش کنار خانواده‌ام در سفری گروهی به شیراز رفته بودیم. از آن سفرها که از ریز و درشت در گروه هستند. از بین تمام ماشین‌ها فقط یک نفر موبایل داشت و در راه برگشت از تخت جمشید بین اتومبیل ما و دیگران فاصله افتاد. یادم هست غروب بود و ما وارد جاده‌ای شده بودیم که نام و نشان درستی نداشت. وحشت اینکه شب بشود ‌و ما در این جاده باشیم وجودم را پر کرده بود. شب شد و ما در آن جاده بودیم بدون اینکه بدانیم اساسا در چه موقعیتی نسبت به مقصد و همراهانمان قرار داریم. ماشین جلو می‌رفت اما مقصدی مشخص نبود، امکان ایستادن هم وجود نداشت.یک وقتی هست که انتظار یک مقصد یک خط پایان یا چیزی شبیه به این تو را به جلو می‌کشد، اگرچه مقصد دور است اما اطمینان بودنش انگیزه‌ی ادامه دادن و ادامه دادن است. یک وقتی هست موجودیت مقصد برای تو زیر سوال می‌رود. بله درست است گاهی میان تمام ناکامی‌هایی که دور و ورت را گرفته بارقه‌ای چیزی خیلی کوچک می‌بینی اما این برای به دوش کشیدن بار این همه واقعا کم است.پ ن: آن شب در جاده ختم به خیر شد، وسط راه توانستیم یک گوشی تلفن گیر بیاوریم و به تنها همراه صاحب موبایلمان زنگ بزنیم. نیمه شب همدیگر را پیدا کردیم و در یکی از رستوران‌های بین راهی دیزی خوردیم.</description>
                <category>NadaSaboori</category>
                <author>NadaSaboori</author>
                <pubDate>Tue, 19 Oct 2021 18:05:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من پازل حل کردن را دوست ندارم</title>
                <link>https://virgool.io/@nadasaboori1/%D9%85%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B2%D9%84-%D8%AD%D9%84-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-paxzqd8ycqko</link>
                <description>چند سال پیش یک پازل ۵۰۰ تکه خریدم و در تمام این سال‌ها جعبه‌اش از زیر میز به قفسه پایینی کمد دیواری و بالعکس جا به جا شده است. دور جعبه‌اش تکه پاره شده اما تلاشی برای چیدنش نشده است. دوستی دارم که راه‌پله‌های خانه‌اش پر از قاب‌های پازل‌هایی است که چیده است. این روزها فکر می‌کنم اگر او به جای من بود حتما عملکرد بهتری می‌داشت.در صفحه ویکی پدیای فارسی در توضیح پازل نوشته شده که پازل یک «بازی»، «چالش»، یا «مشکل» است که نبوغ یا دانش یک فرد را مورد تست قرار می‌دهد. من همیشه در حل کردن پازل افتضاح بوده‌ام.حس می‌کنم همه چیز یک گند بزرگ است که نمی‌شود جمعش کرد. سلسله‌ای از آب‌های ریخته شده. در لحظاتی که انگار همه چیز ناگهان پودر می‌شود به هر کدام از ابعاد زندگی‌ام که فکر می‌کنم چیزهایی را می‌بینم که مشخص نیست رسیدگی به آن باید از کجا شروع شو.به دویدن فکر می‌کنم و درد زانو، به گروه‌های مختلف دویدن، به اینکه گواهی‌نامه ندارم، به درد مرموز و بدجنسی که در ساق پا می‌پیچد و به سیل موفقیت‌های دیگران. به نسخه‌های فیزیوتراپی، به بی‌حوصلگی، به جملات انگیزشی فقط شروع کن. به سوراخ‌های روی کفش‌های دویدنم. به لکه‌های روی کفی کفش‌ها که به هیچ روشی پاک نشدند. به جنس لگ‌های ورزشی که پوست تنم را گاز می‌گیرد.به کار فکر می‌کنم و به آخرین چیزی که زیر دستم ماند و زیر دستم مرد. همه چیز آرام و عادی آغاز شد. طبق روال مثل یک فیلم سینمایی خوش‌ساخت که انسانی هدفمند و سختکوش را به تصویر می‌کشد پشت میز نشسته بودم. حتی نمی‌دانم از کجا همه چیز به هم ریخت اما تصویر بعدی که به یاد دارم برای وقت‌هایی است که در فیلم‌های سینمایی می‌خواهند کسی را به تصویر بکشند که در اثر حماقت همه چیزش را از دست داده است.به کارهای خانه فکر می‌کنم و حس گیجی که دفعات اخیر در تره‌بار داشتم یادم می‌آید، چشم‌هایم از روی بادمجان‌ها و فلفل دلمه‌ها و سیب‌زمینی‌ها می‌گذرد و تکه‌های پازل چند هزار تکه را می‌بینم که جلوی من در تمام غرفه‌ها ریخته شده است. بوی سوختگی و بوی چربی می‌پیچد توی سرم. تصویر مرغ‌هایی که بیرون از یخچال خراب شده‌اند رژه می‌روند.در صفحه ویکی پدیا نوشته شده است در یک پازل، شخص باید قطعات یا اطلاعات پازل را به شکل «منطقی» در کنار هم قرار دهد تا به راه حل صحیح و سرگرم‌کننده پازل دست پیدا کند. در لحظات پودری بی‌منطق ترین و لرزان‌ترین انسانی هستم که در جهان سراغ دارم. منطق آخرین چیزی است که در آن لحظات أساسا می‌تواند وجود داشته باشد. در نبرد بین من و إحساس کور قدرتمند که تکه‌های پازل را مدام این طرف و آن طرف پرت می‌کند، منطق خیلی زود صحنه را ترک کرده است.دکتر می‌گوید باید بپذیری، باید بپذیری با این اختلال زندگی کنی. من پازل حل کردن را دوست ندارم. </description>
                <category>NadaSaboori</category>
                <author>NadaSaboori</author>
                <pubDate>Tue, 12 Oct 2021 19:50:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه‌ی من از اختلال دو قطبی</title>
                <link>https://virgool.io/@nadasaboori1/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%88-%D9%82%D8%B7%D8%A8%DB%8C-vnbnwfnqsqua</link>
                <description>وقتی بعد از لمس آب از استخر بیرون آمدماگر بخواهم به طور دقیق توضیح بدهم من مبتلا به اختلال دو قطبی هستم. این نوعی اختلال روانی است که وقتی کسی به آن دچار می‌شود خلق و خویش دیگر ثبات ندارد. اختلال دو قطبی مربوط به اختلال در جایی در مغز می‌شود که مسئول همین خلق و خو است. این یک بیماری فیزیولوژیکی است که شما در روان خود اثرش را حس می‌کنید.در مورد من بیش از یک ماه است که روند درمان آغاز شده و اتفاقی که افتاده این است که در اثر مصرف داروها خلق شیدا جایش را به خلق افسرده داده و من روزهای بسیار سختی را می‌گذرانم.تا قبل از این ماجرا تصور می‌کردم افسردگی اندوه شدید است به این معنا که شما بسیار غمگین می‌شوید. اما افسردگی حداقل در شکلی که من تجربه‌اش می‌کنم بیش از هر چیز بی‌قراری است. همزمان إحساس بی‌ارزشی و بی‌عملی می‌کنم و همزمان حس می‌کنم باید کاری انجام دهم. اما در لحظاتی که نامشان را حمله می‌گذارم هیچ کاری نمی‌توانم انجام بدهم و فقط می‌توانم به خودم بپیچم.بعد از تمرین بیست دقیقه‌ای کشش در بدن این متن را می‌نویسم. برای روزهای طولانی نمی‌توانستم روی کارهایی که انجام می‌دهم فکری بکنم یا اصطلاحا تمرکز کنم و این تمرین بعد از مدت‌ها فرصتی بود تا کمی آرامش را تجربه کنم.خانم پونه مقیمی در کتاب تکه‌هایی از یک کل منسجم می‌نویسد درون ما همان بدن ما است. من برای دو هفته‌ی اخیر تقریبا در تمام روزها قادر نبودم روی درونم کنترلی داشته باشم. بدنم از کنترل من خارج شده بود و البته هنوز هر لحظه امکان دارد این اتفاق بیافتد. نویسنده‌ی کتابی که دیروز خواندنش را شروع کردم به این دوره دوره سیاه می‌گوید و واقعا هم درست می‌گوید. تقریبا همزمان با آغاز این دوره‌ی جانکاه، تماشای سریال «دیدن» را آغاز کردیم. قسمت اول سریال به نبرد و تعقیب و گریزی میان دو گروه نابینا در جنگل می‌گذشت و من می‌توانستم قسم بخورم این همان اتفاقی است که درون من رخ می‌دهدامروز برای لحظاتی کوتاه قادر شدم تنفسم را واقعا احساس کنم. منظور من این نیست که نتوانسته باشم در روزهای اخیر نفس بکشم اما تفاوت مهمی میان نفس کشیدن و حس کردن این نفس وجود دارد. در این روزها به چهره‌ی آدم‌هایی که می‌شد از چشم‌هایشان فهمید تنفسشان را حس می‌کنند نگاه می‌کردم و غبطه می‌خوردم.این واقعا دردناک است که به قول خانم پونه مقیمی ما نمی‌توانیم پرواز کنیم و باید لحظات را با تمام وجود لمس کنیم. امروز موقع شستن ظرف‌ها سعی می‌کردم انگشتان دستم را با تمام وجود روی ظروف بکشم. دو روز پیش به إصرار سهراب راهی استخر شدم. وقتی طوری به تخت خواب چسبیده‌ای که انگار آن بیرون همه چیز تو را تهدید می‌کند خوب است که کسی تو را به زور هم که شده از تخت خواب بیرون بکشد. در آب شنا کردم و بعد راه رفتم. یاد این افتادم که باید لحظه‌ها را لمس کنیم و دقایقی به دستانم که آب آن‌ها را احاطه کرده بود دقت کردم.در اثر حجم اضطرابی که در دو هفته اخیر متحمل شدم عضلات صورتم درد گرفته‌اند. حالا دیگر کم کم نشانه‌ها را می‌شناسم، می‌دانم دست‌ها سرد می‌شوند و اگر دست‌هایم را گرم کنم ممکن است کمی اوضاع بهتر شود و وقتی می‌گویم کمی واقعا یعنی کمی.ادامه‌ی متن را روز بعد می‌نویسم در حالی که دست‌هایم دوباره سرد شده‌اند. چیزی در این لحظات وجود دارد که می‌خواهد همه چیز را متوقف کند مثل همان دسته نابینایان. این إحساس کور است اما قدرتمند است و می‌خواهد اختیار همه چیز را به او بسپارم. من برای این نبرد به دست‌های گرم دیگران احتیاج دارم. احتیاج دارم دست‌های من گرم شوند و کنار آن‌ها بتوانم به این إحساس فلج‌کننده ثابت کنم که خودم قادر هستم اختیار را به دست بگیرم.لحظاتی پیش می‌آیند که تاریکی تنها چیزی است که حس می‌کنم و در آن لحظات میخکوب به گوشی تلفنم خیره می‌شوم و هر نام و پیغام جدیدی مثل یک روزنه به روشنایی عمل می‌کند. نمی‌دانم هدفم از نوشتن اینها چیست شاید خالی شدن شاید کمک گرفتن و شاید هم آگاهی دادن نسبت به اینکه اگر کسی در اطرافتان با احساسی مشابه دست و پنجه نرم می‌کند کنارش بایستید. لازم نیست کار خاصی کرد فقط بودن در دسترس بودن در تماس بودن همین‌ها می‌تواند لحظات بسیار دشوار چنین کسانی را ساده‌تر کند.</description>
                <category>NadaSaboori</category>
                <author>NadaSaboori</author>
                <pubDate>Sat, 09 Oct 2021 10:15:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمی‌دانم و این نمی‌دانم مرا از پا انداخته است</title>
                <link>https://virgool.io/@nadasaboori1/%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-vnuxgu8cmaor</link>
                <description>ظهر جمعه‌ای کسل و بی‌حوصله است و فشار زیادی را تحمل می‌کنم. در لوپی باطل هستم. از طرفی به خودم می‌گویم که قرار نیست صحبت کردن درباره‌ی وضعیتت کمکی به تو بکند. از طرف دیگر هیچ کنترلی روی حس و حالم ندارم و تنها چیزی که باعث می‌شود از خودم بیرون بزنم حرف زدن است. می‌ترسم وقتی پیش دکتر بروم بخواهد قرص‌هایی که حذف کرده بود را دوباره جایگزین کند. از طرف دیگر این حالت نیز نمی‌تواند تداوم پیدا کند. إحساس گناه می‌کنم که نمی‌توانم تنهایی وضعیتم را تغییر بدهم یا تحمل کنم. إحساس گناه می‌کنم که چرا نمی‌توانم درباره‌ی وضعیتم سکوت کنم. باید بتوانم تغییری در این حالت به وجود بیاورم. دل‌شوره‌ای شدید تمام وجودم را دقایقی پیش فرا گرفته بود. از صبح چند بار کارهای مختلفی را امتحان کردم. ابتدا سعی کردم کتاب جزئیاتی از یک کل منسجم را مطالعه بکنم. با سختی چند صفحه‌ای خواندم اما نتوانستم ادامه بدهم. سراغ کتاب در جست و جوی زمان از دست رفته رفتم و بیشتر إحساس کسالت کردم. سهراب کسالت دارد و نیاز به استراحت دارد و قاعدتا باید بتوانم شرایطی فراهم کنم که استراحتش را بکند. از به پایان نزدیک شدن این خطوط واهمه دارم. شاید به دویدن احتیاج داشته باشم اما مشکلم با دویدن نیز این است که باید بدنم را اجبارا در موقعیتی قرار بدهم. از واکنش بدنم به این اجبارها واهمه دارم. از اینکه تازه ساعت یک ربع به سه ظهر است می‌ترسم. از اینکه فردا صبح دوباره با همان احساسات تکراری باید از خواب بیدار شوم واهمه دارم. سخت سخت و سخت می‌گذرد و گاهی حس می‌کنم أصلا نمی‌گذرد.</description>
                <category>NadaSaboori</category>
                <author>NadaSaboori</author>
                <pubDate>Fri, 01 Oct 2021 14:49:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به کجا چنین شتابان؟</title>
                <link>https://virgool.io/@nadasaboori1/%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%DA%86%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-ncsg2qkri7tg</link>
                <description>حس می‌کنم سرعت من از سرعت دنیا بیشتر شده است. همه شتابان پیش می‌روند، به سمت نمی‌دانم کجا، چهره‌هایی مطمئن و مصمم دارند و من دلم می‌خواهد چهره‌ام را پنهان کنم. دزدکی دنبال چهره‌هایی مثل خودم می‌گردم؛ چهره‌هایی مردد، نامطمئن. آن‌ها کجا هستند؟ همه مطمئن به نظر می‌رسند، صدای زن می‌گوید ایستگاه شهید مطهری، من سست و گنگ به سمت در خروجی می‌روم و جمع مطمئن‌ها از مقاصد را ترک می‌کنم. لباس‌ها با دقت و سر حوصله انتخاب شده است، دستبند و گوشواره با فکر پوشیده شده است. از لباس‌هایشان  پریشانی و تردید نمی‌تراود.انگشت‌ها با اراده‌ای هرچه تمام‌تر روی دکمه‌ی کیبوردها می‌رقصد، بالاتر نگاهی مصمم به نمایشگر خیره شده است و به طرز غیرقابل انکاری می‌داند که جای درستی قرار دارد. مدام این پا و آن پا می‌کنم، نمی‌دانم که این نمی‌دانم از کجا آمده است اما می‌ترسم به چهره‌ی مطمئن‌ها نگاه کنم و مبتلایشان کنم به این مرض. دلم می‌خواهد کیلومترها بدوم اما از کیلومترها دویدن کیلومترها دور هستم.  حسودی  می‌کنم. بعد چیزی ته دلم می‌گوید آنکه می‌خندد هنوز خبر هولناک را نشنیده است.</description>
                <category>NadaSaboori</category>
                <author>NadaSaboori</author>
                <pubDate>Mon, 20 Sep 2021 19:55:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر ظریف تحمل تعلیق*</title>
                <link>https://virgool.io/@nadasaboori1/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D8%AA%D8%AD%D9%85%D9%84-%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%82-vcgbyipchzst</link>
                <description>من در حال انجام اصلاحات ترجمه کتاب در میمنتشغل من و سرنوشت کاری ام یکی از موضوعات پر تکرار در دیالوگ‌های روزمره‌ی من و همسرم است. همسرم تلاش می‌کند من را به تحمل وضعیت تعلیق تشویق و دلگرمم کند که روزهای سخت  خواهند گذشت. من در ظاهر لبخند می‌زنم و ته دلم می‌گویم آخر تو چه می‌دانی من در چه نکبتی گرفتار شده‌ام. بعد یادم می‌آید همسرم هم دورانی تقریبا به نکبت‌باری من داشته است. ولی صبر کن! او مفیدتر از من بوده است پس او درکی از چیزی که من در آن دست و پا می‌زنم ندارد. این چیز معلق بودن است. یکشنبه‌ی هفته‌ی گذشته در حال گفت و گو با نازنین متین‌نیا بودم، مهمان قسمت جدید پادکست رانیو که اخیرا منتشر شده است. جایی از گفت و گو نازنین بر اساس تجربه‌اش از مربی‌گری شنا ریشه‌ی ترس آدم‌ها از معلق بودن در آب را ترس آن‌ها از معلق بودن در کل زندگی عنوان می‌کرد. از پاییز سال ۱۳۹۸ تا امروز تقریبا دو سالی می‌شود که سبک روتین داشتن شغلی که هر روز هفته ساعات مشخصی دارد را کنار گذاشتم. در این مدت و تقریبا از تابستان ۹۹ کار کردن به شکل پاره‌وقت با شرکتی سرشناس در زمینه‌ی معدن را آغاز کردم. در شروع کار همه چیز گنگ و مبهم بود. اهداف و انگیزه‌های انجام کار مذکور تا ماه‌ها برای من روشن نبود. شبیه این بود که در تاریکی خاک را حفاری می‌کنی، چیزهایی بیرون می‌آوری اما متوجه نمی‌شوی ارزش آن‌ها چیست و چه کسی مشتری آن‌هاست. با این وجود، همین حفاری در تاریکی به من انگیزه‌ای داد تا سراغ یادگیری بعضی ابزارهایی بروم که قبلا با وجود علاقه امتحانشان نکرده بودم. نوشتن گاهی چیزی است مثل قرص خوردن، شروع می‌کنی و کلمات که از تو بیرون می‌آیند فضایی خالی را ایجاد می‌کنند تا سیستم منطقی و فکری جدیدت مستقر شود. این درکی است که من از قرص لیتیوم که تقریبا چهار هفته است روزی سه مرتبه از آن استفاده می‌کنم پیدا کرده‌ام. دکتر وقتی می‌خواست برای من این قرص را توضیح دهد سعی کرد از جدول مندلیف و علم شیمی صحبت کند تا من نسبت به آن احساس بهتری داشته باشم. البته من خوشحالم که در زمانه‌ای زندگی می‌کنم که قرصی وجود دارد تا شدت اختلالی که من به آن دچارم و اختلال دو قطبی نامیده می‌شود را کاهش دهد. سه هفته‌ی اول شروع درمانم همان حفاری در تاریکی بود و البته هنوز هم جز بارقه‌های باریکی از نور چیز دیگری نمی‌بینم. طوری می‌شود که انگار وجودت مه گرفته شده است و برایت دشوار است خودت را دوباره پیدا کنی. بعد از شروع این نوشته به ذهنم رسید که من به ابزار احتیاج دارم. شاید نوشتن یکی از همین ابزارها باشد. تحمل معلق بودن کار سختی است و وقتی پای چیزی مثل شغل و کار به میان می‌آید، چون بخشی از هویت من به خروجی کارهایم گره خورده است، این وضعیت دشوارتر می‌شود. ولی همان قدر که برای شنا کردن توانایی معلق ماندن حیاتی است برای زندگی هم این منم که باید بتوانم توانم را در هضم شرایط فعلی‌ام بالاتر ببرم. چند وقت پیش وقتی به مطب دکتر رفتم وقتی منشی از من شغل را پرسید تردید نکردم و گفتم خبرنگار. بعد فکر کردم چرا و چطور هنوز این عنوان را در خصوص خودم استفاده می‌کنم. واقعیت این است که بخشی از این مسئله به تعریف دیگران از من برمی‌گردد. وقتی هنوز بابت کار کردن در این شغل پیشنهاد دریافت می‌کنم پس همچنان این تعریف نزدیک‌ترین تعریف شغلی از من محسوب می‌شود. چند روز پیش بعد از مدت‌ها یک گفت و گوی خبری گرفتم. بعد سعی کردم با استفاده از ابزارهایی که در یک سال اخیر آموخته‌ام چند نمودار بسازم و از آن‌ها در کارم استفاده بکنم. پس من خبرنگار هستم. چیزهایی هم بلد هستم که می‌تواند کار من را متمایز بکند. ممکن است من حالا طبق تعریف دقیق «بیکار» محسوب شوم اما هنوز کارهای زیادی برای انجام دادن دارم مثل همین زمانی که بدون دغدغه صرف نوشتن این مطلب کردم. قبل از زدن دکمه‌ی انتشار نوشته با خودم فکر کردم از همسرم بخواهم متن من را بخواند و نظرش را قبل از انتشار بگوید، کار سختی است، گاهی فقط می‌خواهی آن دکمه‌ی کذایی انتشار را بزنی و مطمئن شوی که همه‌ی آنچه که می‌خواستی را منتقل کرده‌ای. این هم یکی از اصطلاحاتی بود که نازنین متین‌نیا در گفت و گویمان استفاده کرد. دویدن را به روشی تشبیه کرد که باعث می‌شود رنج او «منتقل» شود یا طور دیگری که تقریبا بر سرش توافق کردیم «تغییر شکل» دهد. قسمت بد ماجرا این است که همسرم حداقل تا بیست دقیقه‌ی دیگر باید به امورات خودش بپردازد و عملیات تغییر شکل و انتقال رنج‌های من برای این مدت به تعویق می‌افتد. البته این به ضرر خودش تمام می‌شود چون هر چقدر زمان بیشتری داشته باشم بیشتر خواهم نوشت. *با الهام از عنوان کتاب هنر ظریف رهایی از دغدغه</description>
                <category>NadaSaboori</category>
                <author>NadaSaboori</author>
                <pubDate>Sat, 18 Sep 2021 18:15:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اوین و ملحفه‌ها و پیلاتس</title>
                <link>https://virgool.io/@nadasaboori1/%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D9%85%D9%84%D8%AD%D9%81%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%BE%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AA%D8%B3-zdoojro09qav</link>
                <description>امروز صبح به سهراب پیشنهاد دادم تمرین پیلاتس انجام بدهیم. پیلاتس سیستمی دارد شبیه به یوگا و از همان زیرانداز یوگا برایش استفاده می‌کنم. امروز رفتم سراغ یکی از ملحفه‌ها تا آن را روی زیرانداز بیاندازم. طرح زیبای ملحفه من را به یاد ارس امیری انداخت. ارس را پارسال در زندان اوین شناختم و چهارشنبه عصر با هم یوگا انجام می‌دادیم. ارس همیشه از طرح ملحفه‌ی من تعریف می‌کرد. جدا از شخصیت ویژه‌ی ارس، این یکی از ویژگی‌های فضایی مانند زندان است. در زندان آدم‌ها خیلی بیشتر متوجه چیزهایی مثل رنگ یا طرح پارچه‌ها می‌شوند. مثلا به یاد دارم که اگر روزی یک نفر لباسی رنگارنگ بر تن داشت، به نوعی همه از این طرح اثر می‌گرفتند. یا مثلا سپیده قلیان را همیشه خودم با لباس‌های رنگارنگ و طرح اسب تک شاخ که روی بند رخت پهن شده بود به یاد می‌آورم.  وقتی خواستم بنویسم، کلمه‌ی «پیلاتس» را در گوگل جست و جو کردم. از نتیجه شگفت‌زده شدم. آقایی به نام «یوزف پیلاتس» که نیم قرن پیش از دنیا رفته، پیلاتس را وقتی در بازداتشگاه متفقین بوده ابداع کرده است. در ویکی پدیای فارسی نوشته شده یوزف قصد داشته هم‌بندی‌هایش را نه تنها از تحلیل بدن دور کند بلکه باعث تقویت آن‌ها هم بشود. نمی‌دانم شاید برای همین است که انقدر به پیلاتس علاقه دارم. شما را نمی‌دانم اما من حداقل این طوری هستم که احتمال تکرار اتفاق‌هایی که قبلا افتاده را همیشه دوباره در نظر می‌گیرم. امروز وقتی حرکات پیلاتس را با خانومی به اسم نیکول که در یوتوب منتشر می‌کند انجام می‌دادم مدام چیزی پس ذهنم می‌گفت این حرکت را یاد بگیر چون برای یاد دادن به بقیه در زندان خوب است. شاید چون یوگاهای چهارشنبه با ارس و شیوه‌ی زیبایی که برای انجام آن‌ها آموخته بود، به دنیای پر از دل‌تنگی و اضطراب آن روزهای من زندگی تزریق می‌کرد. با این تفسیر ارس هم مثل یوزف پیلاتس بوده و می‌دانم برای خیلی از دیگر هم‌بندی‌هایش هم همین حکم را داشته است. کمی هم از پیلاتس بگویم. من دو سال پیش از طریق کلاس‌های یوگای باشگاه شفیع‌پور با پیلاتس آشنا شدم. یادم نیست چطور شد ثبت نام کردم اما یکی از بهترین تجربه‌های ورزش گروهی من را رقم زد. روزهای زوج حدود ۴۰ زن دور هم جمع می‌شدیم و جو صمیمانه‌ای کنار هم داشتیم. با شخصیت سمیرا رحیمی مربی هم خیلی کیف می‌کردم. استنباط اولیه‌ی من از پیلاتس چیزی بود شبیه به یوگا. از نظر فنی ولی گفته می‌شود هدف اصلی پیلاتس هدف قرار دادن عمقی‌ترین عضلات است. خوبی کلاس‌های پیلاتس باشگاهی که می‌رفتم این بود که مربی با وجود تعداد زیاد ما، سعی می‌کرد در آغاز هر حرکت آن‌هایی که باید حرکت را به خاطر دردی در جایی از بدن متفاوت اجرا کنند متمایز می‌کرد. یکی از جذاب‌ترین بخش‌های پیلاتس هم برای من این بود که با وسیله‌های رنگی مثل کش و حلقه تمرین می‌کردیم. حالا که این‌ها را می‌نویسم دوباره پر از حس رفتن به باشگاه شده‌ام. شما هم اگر نزدیک خانه‌تان باشگاهی هست به نظر من حتما یک بار هم که شده پیلاتس و حس خوش بعدش را امتحان کنید. بهانه‌ی گرانی را هم نیاورید چون شهریه شفیع‌پور که من می‌رفتم ۳۶ هزار تومان بود. </description>
                <category>NadaSaboori</category>
                <author>NadaSaboori</author>
                <pubDate>Sat, 11 Sep 2021 09:05:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه‌ای از شاهرود، خرگوش، زندگی و وداع-۳</title>
                <link>https://virgool.io/@nadasaboori1/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%AE%D8%B1%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B9-%DB%B3-uvxnzwbtv6gy</link>
                <description>عصری از روزهای آخر تیر ماه است. به طرز جنون‌آمیزی ساقه‌طلایی می‌جوم و هر بار می‌گویم این آخری است. اخیرا هر چیزی که می‌خورم به این فکر می‌کنم که چقدر دوست دارم خرگوش‌های پردیسان هم بتوانند طیف متنوع‌تری از مزه‌ها را تجربه کنند. جایی که یادم نیست کجا خوانده بودم که آزادی یعنی داشتن تنوع و انتخاب. فکر و ذکر اصلی‌ام این است چطور انتخابشان را بیشتر کنم. امروز صبح برنامه داشتم برایشان جعفری ببرم، ۷ صبح با هشدار گوشی بیدار شدم و به آشپزخانه رفتم. برنج را روی گاز گذاشتم و آنقدر خوابم می‌آمد که به تخت خواب برگشتم، اما دیدم جور در نمی‌آید با تمام کارهایی که قرار بود انجام بدهم. لپ‌تاپ سهراب را برایش آوردم تا قالب متنی که من نوشته بودم را سر و سامانی بدهد، قهوه درست کردم. تصمیم داشتم جعفری بخرم اما با بقیه‌ی کارها جور در نیامد. کلم‌ بنفش و هویجی که در یخچال داشتیم ریز خورد کردم تا بتوانم به درستی بین خرگوش‌های پردیسان توزیع کنم. همچنین تغذیه‌ی کمکی هم از دفعه قبل داشتم. وقتی کنار پل هوایی نزدیک پارک نهج‌البلاغه با سهراب خداحافظی کردم تا از این پارک به سمت محوطه‌ی خرگوش‌ها بروم ساعت نزدیک به ۹ شده بود و گفتم خوب است احتمالا دیگر نگهبان‌ها بیدار شده‌اند. این برنامه‌ی تقریبا یک روز در میان من در ده روز اخیر بوده است. چند روز پیش دفتر معاون محیط زیست را در پارک پردیسان پیدا کردم و درخواست کردم به من اجازه‌ی ورود به فضای خرگوش‌ها را بدهند. الان از این وضعیت به صورت توامان خنده و حرصم می‌گیرد. یعنی همین که من برای اینکه بتوانم نقشی ایفا کنم باید خودم را به آب و آتش هم بزنم. خب به هر حال، امروز صبح با ترس کمتری وارد فضای جمعی خرگوش‌ها شدم و برای اولین بار علاوه بر تیموتی خرگوش کوچولویی که دوست خودم است، چند خرگوش دیگر را هم از ناحیه‌ی پشت چشم نوازش کردم. آخر این حس را دوست دارند. در دو قسمت قبلی نوشتم چطور شد که من از کسی که می‌ترسید به خرگوش نگاه کند، به کسی تبدیل شدم که حالا هفته‌ای چندین ساعت را در میان خرگوش‌های می‌گذاراند. از انگیزه و دلایل سفر اردیبهشت ماه در کنار همسرم به شاهرود نوشتم، از اتفاقاتی که در شاهرود و در جنگل ابر افتاد و درست بعد از جنگل ابر قسمت دوم به پایان رسید. حالا بخوانید از روز آخر در شاهرود و بازگشت به تهران با قطار...جان سالم به در بردن از بلوایی که در جنگل ابر به آن گرفتار آمده بودیم حس عجیبی داشت. وقتی در مسیر به سمت شاهرود نزدیک می‌شدیم هنوز درست نتوانسته بودم حجم اتفاقاتی که افتاد را هضم کنم. دچار سرخوشی ناشی از نجات یافتن هم بودم. شاید تحت تاثیر همین سرخوشی بود که وقتی دوباره چشمم به نمدهای زیبایی که صبح جلوی مغازه‌ی بسته دیده بودم، این بار جلوی مغازه‌ی باز افتاد، با تمام خستگی و گل‌آلودگی و ترس‌زدگی، خواستم آنجا توقف کنیم.نمدهایی که جلوی مغازه آویزان بودند توجه مرا به خود جلب کردندبعضی مغازه‌ها هستند که شما از دور می‌توانید احساس کنید آنجا چیزهایی واقعی برای خریدن وجود دارند و این یکی از همین‌ها بود. یکی از نمدها که طرح درختی کشیده و ساده را داشت چشمم را گرفت. یادم نیست اما شاید به خاطر گل‌آلود بودن کفش‌هایم جلوی ورودی مغازه این پا و آن پا کردم که در نهایت صاحب مغازه با چشم‌های سبز رنگ گرمش اطمینان داد که هیچ مشکلی ندارد که تمام گل را با خود به داخل ببرم. توقف فقط برای نگاه کردن به نمدها تبدیل شد به نیم ساعت گپ و گفت با بافنده‌ی آن نمدها که مردی بود از روستایی درست کنار کوه شاهوار. بسیار گرم و صمیمی بود و به اصرار از ما خواست کفش‌هایمان را در روشویی کوچکی که در مغازه‌اش قرار داشت بشوییم با وجود اینکه میشد فهمید بعدا نظافت آنجا را برایش دشوار می‌کند. آنقدر از معاشرت و آشنایی و همزمان تماشای نمدهای زیبا هذیذ بودم که گذر لحظات را نمی‌فهمیدم. دست آخر یک نمد گرد با طرحی شبیه درخت زندگی در یک دشت، یک نمد مستطیلی با طرح‌های اسلیمی برای مادرم و نمد بیضی بزرگ که همان ابتدا چشمم را گرفته بود خریداری کردیم. همه چیز عالی بود از طرح تا قیمت. از آن معدود وقت‌هایی که با بند بند وجودت از خریدی که می‌کنی راضی هستی. این رضایت به چاشنی هدیه گرفتن یک پاپوش نمدی از بافنده‌ی آن‌ها هم اضافه شد.در همین حال و هوا به سمت خانه رفتیم. هنوز هوا روشن بود که به جلوی خانه‌ی هانی رسیدیم. از یک ربع ده دقیقه قبل در دلم عزای این را گرفته بودم که حالا با آن حجم از وسایل گلی که باید به بالا ببریم و با ماشینی که بند بندش گلی شده باید چه کرد؟ این حسی است که همیشه وقتی از سفرهای به خصوص شمال با خانواده به تهران برمی‌گشتیم داشتم، حس پایان لذت و شروع مسئولیت...من و سهراب به هانی پیشنهاد دادیم بگذارد تا گل‌ها آنقدر خشک نشده‌اند ما جلوی در خانه تا جای ممکن آن‌ها را به وسیله‌های مختلف از بین ببریم. او به خاطر مهربانی‌اش راضی نمی‌شد اما بالاخره به زور راضی‌اش کردیم. خلاصه در این فاصله آن طور که اکنون یادم می‌آید خرگوش کوچولو همراه هانی به بالا رفته بود و احتمالا در تراس بود. یادم نمی‌آید در آن لحظات چندان در قید خرگوش بوده باشم. چیزی که یادم هست حس استرس است که هی تصور می‌کردم همسایه‌ای یا کسی خواهد آمد و اصطلاحا به ما گیر خواهد داد. خستگی و ترس‌زدگی جنگل ابر با دوش آب گرمی در خانه‌ی هانی و قهوه‌ و چایی که او به دنبال دوش برایمان فراهم کرد آرام گرفت. آن شب پیشنهاد دادم بیرون برویم و شام را بیرون صرف کنیم. شاهرود پارک بسیار زیبایی دارد و مایل بودم پارک را از نزدیک ببینم. به همراه سهراب و هانی و پسرش راهی پارک شدیم. شب زیبایی بود و نورپردازی خیابان‌های شاهرود هم به حس خوب من می‌افزود. شام پیتزا گرفتیم و در قسمت بیرونی رستورانی که مشرف به همان پارک مذکور بود خوردیم. بعد در مسیری که به جاده تندرستی شاهرود مشهور است و باز هم نورپردازی جالب توجهی دارد قدم زدیم. آن طور که به یاد دارم در آن مسیر هم هنوز حتی به شکل نیمه جدی در مورد اینکه خرگوش کوچولو را با خود به تهران بیاورم صحبتی نکردم. یادآوری‌اش اکنون کار ساده‌ای نیست اما با توجه به شناختی که از خودم دارم احتمالا فکرم درگیر موضوع بوده است.نورپردازی جاده تندرستی شاهرود نزدیک‌ترین چیزی که به یاد دارم این بود که به سهراب گفتم اگر بتوانم باکس مخصوص حمل حیوانات را در مغازه‌ای در شاهرود بخرم، خرگوش را میاورم تا جای بهتری برایش پیدا شود. از اینکه یکی از آن باکس‌های رنگارنگ را بخرم حس خوبی به من دست داده بود. ظهر جمعه ساعت ۱ قطار ما به سمت تهران حرکت می‌کرد. جمعه صبح با سهراب آدرس بازار را از هانی پرسیدیم و قدم‌‌زنان راه افتادیم. از خلوتی خیابان‌های شهر می‌توانستم بفهمم بسیار بعید است در آن روز و ساعت بتوانم مغازه‌ی وسایل حیوانات باز پیدا کنم. به هر صورت تا بازار شهر را طی کردیم و بعد از خرید نقل مخصوص شاهرود و چند فنجان از یک مغازه‌‌ی جالب شبیه سمساری و همچنین کمی آلو از عطاری، به سمت خانه برگشتیم.به هانی گفتم چون باکس پیدا نکردم نمی‌توانم خرگوش را ببرم، او گفت با جعبه‌ی مقوایی او را حمل کنیم و گفت که رویش فضایی برای تنفس خرگوش درست می‌کند. اصلا نمی‌دانستم باید چه بگویم و چه کاری انجام بدهم. کل پروسه‌ای که در پیش من بود در چشمم بسیار مبهم می‌نمود. از طرف دیگر اصلا علاقه نداشتم کوچولو را در جعبه مقوایی بگذارم، اما دست آخر تصمیمم بر آوردن او شد. درست صحنه‌ای را که هانی زیر نور حدود ۱۲ ظهر روی فرش نشسته بود و برای خرگوش در جعبه کدو و کاهو می‌ریخت به یاد دارم. به استرس رسیدن به موقع به قطار، حس حمل کردن موجودی که برایم کاملا ناشناخته بود اضافه شده بود اما قدرتی هم حس می‌کردم که می‌توانم انجامش بدهم.هانی با همان برنامه‌ی منظم همیشگی‌اش برای نهار ماکارونی درست کرده بود، ممکن بود قطار را از دست بدهیم و ماکارونی را عجله‌ای خوردیم. با آن بند و بساط نمدها از یک طرف و جعبه‌ی خرگوش از طرف دیگر، در ایستگاه راه‌آهن می‌دویدیم تا مبادا قطار حرکت کند.در نهایت وقتی بالاخره روی صندلی قطار نشستم، کمی وضعیت برایم تحت کنترل درآمد. مثل یک عصا قورت‌داده‌ی تمام عیار جعبه‌ی خرگوش را روی پایم گذاشته بودم و هزاران سناریوی مختلف به ذهنم خطور می‌کرد: نکند ناگهان خودش را به یکی از دیواره‌های جعبه بکوبد، نکند نتواند نفس بکشد...جالب اینکه احتمال اینکه مثلا در جعبه بشاشد و من را هم خیس کند اصلا به ذهنم نمی‌رسید و البته که کوچولو این کار را هم نکرد.ساعات در قطار برگشت برعکس قطار رفت برایم به کندی می‌گذشتند، باز این بار هم از اینکه دیگران ناگهان بپرسند در این جعبه چیست و مثلا بخواهند ما را بابت آن مواخذه کنند سراغم می‌آمد. از اینکه خرگوش کوچولو نمی‌تواند ببیند بیرون چه خبر است بسیار ناراحت بودم و هی با خودم فکر می‌کردم اکنون چه حسی دارد.جست‌وجو کردن در اینترنت در مورد تجهیزات مربوط به خرگوش را در مسیر آغاز کردم. چیزی که می‌دیدم قفس‌هایی بودند در حدود ۵۰ در ۴۰ سانتی‌متر و علوفه و دیگر خوراکی‌ها. گفتم به محض رسیدن به تهران برایش تجهیزات را تهیه می‌کنم حتی اگر قرار است فقط یک هفته در خانه باشد نباید جای بدی داشته باشد.وقتی به تهران رسیدیم سرم از افکار و از مسیر سنگین و خسته بود. آن حس را خوب به یاد دارم چون هر از چندگاهی دچارش می‌شوم و اغلب اوقات فقط یک ورزش هوازی مثل یک ساعت دویدن می‌تواند آن حس سمی مهلک را از من دور کند.با نزدیک شدن به محله یاد مغازه‌ی تجهیزات حیوانات که دو خیابان آن طرف تر ما در خیابان گلستان است افتادم. چالش اینکه هر دو نفرمان نمی‌توانیم همزمان از خانه وقتی خرگوش کوچولو هست بیرون باشیم از همان موقع شروع شد. من به سهراب گفتم با خرگوش به خانه بروند و خودم به سمت مغازه رفتم. از همان دقایق اول متوجه شدم بر خلاف سگ و گربه، اگر شما قصد نگهداری خرگوش داشته باشید در ایران با محدودیت زیادی در خرید تجهیزات روبرو می‌شوید. نه از قفس‌های بزرگ مخصوص خرگوش‌ها خبری بود نه اسباب‌بازی‌ها. به هر صورت من بعد از کلی پرس و جو از صاحب مغازه با یک قفس که حداقل آن موقع تصور می‌کردم بزرگ‌ترین قفس موجود در مغازه است و جنس میله‌هایش را دوست نداشتم، یک لانه که مشخصا از پلاستیک مرغوبی ساخته شده بود و نسبتا هم گران‌قیمت بود، یک بسته یونجه، مقداری تغذیه کمکی یا همان «پِلِت» و یک محفظه نگهداری آب از مغازه بیرون زدم. همه چیز به ویژه قفس به خاطر جنس نه چندان مرغوبش به شدت سنگین بودند و من هم بسیار خسته. هنوز دردی که در همان ۲ خیابان موقع حمل وسیله‌ها کشیدم یادم هست.بالاخره خرگوش در قفس مستقر شد و غذایش را برایش ریختیم. همه چیز به نظر تحت کنترل می‌آمد. چون از خرگوش سررشته‌ی درستی نداشتم و همین طور چون دنبال این بودم که برای او جای بهتری پیدا کنم و اصلا قصدم «نگهداری دائم» نبود، از همان ابتدا شروع به جست و جو کردم. به پلتفرم آنلاینی به نام «پت‌پرس» برخورد کردم. در آنجا بعد از پرداخت آنلاین، امکان ویزیت تلفنی و چتی با دامپزشکان وجود دارد. از دامپزشکی نوبت گرفتم و وضعیت را برایش شرح دادم. بعد از کمی توضیح در مورد تغذیه و دیگر عادات خرگوش، خانم دکتر از من خواست تصویر فضایی که اکنون خرگوش در آن است را برایش ارسال کنم. ارسال این تصویر خود آغازگر فصل جدیدی در زندگی من و سهراب کنار خرگوش کوچولو بود. در قسمت بعدی از این دوره‌ی چالش‌برانگیز که برای من مواجهه با چندین نوع ترس و همچنین ناشناخته‌ها را به دنبال داشت خواهم نوشت.</description>
                <category>NadaSaboori</category>
                <author>NadaSaboori</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jul 2021 23:00:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;قصه‌ای از شاهرود، خرگوش، زندگی و وداع&quot; قسمت ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@nadasaboori1/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%AE%D8%B1%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B9-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B2-gbzgazkhhgwr</link>
                <description>جنگل ابر اردیبهشت ۱۴۰۰دیروز صبح خرگوش را در پردیسان ملاقات کردم و حالش خوب بود. در این لحظه یعنی ساعت ۲۰:۴۸ دقیقه‌ی دوشنبه ۲۱ تیر هم دلتنگ هستم و هم دلنگران. امیدوارم سرحال باشد. اینجا باز هم از وضعیتش خواهم نوشت. برویم سراغ قسمت دوم که در جنگل ابر می‌گذرد: ماشین سیاه رنگ هانی حامل سه انسان و یک خرگوش صبح پنجشنبه ۹ اردیبهشت به سمت جنگل ابر حرکت کرد. در راه در جایی توقف کردیم تا کمی خوراکی تهیه کنیم. همان جا بود که چند نمد زیبا که جلوی مغازه‌ای بسته آویزان شده بود چشمم را گرفتند. شاید حدود سی دقیقه‌ای در راه بودیم و در خاطرم نیست که در این مدت چندان به وجود خرگوش در ماشین فکر کرده باشم یا اهمیت چندانی داده باشم. به روستای ابر و بعد از آن ورودی جنگل ابر رسیدیم.باید بگویم اگر مثلا اسم سی‌سنگان را هم «جنگل» بگذاریم، نمی‌شود نام آن مجموعه‌ی حیرت‌انگیز از کوه و دشت و برکه و ابر را هم فقط «جنگل» گذاشت. به هر حال نگهبان‌های مسیر ورودی از ما سوال کردند که آیا قصد داریم با همین اتوموبیل شخصی وارد جنگل شویم یا می‌خواهیم از اتوموبیل‌های اصطلاحا off-raod  یا آن طور که مدخل ویکی پدیا برایش معادل معرفی می‌کند «اتوموبیل بیابان‌گردی» استفاده کنیم. اگر حالا بود بدون شک یکی از همین ماشین‌ها را کرایه می‌کردم اما در آن موقع هیچ ذهنیتی نسبت به آنچه که ممکن است با آن برو شویم نداشتم. هانی هم تعریف کرده بود چند باری با همین اتوموبیل به همراه خانواده به آنجا رفته است. پس شکی به دل راه ندادم.کنار مسیر ایستادیم و از گل‌های آبی رنگ عکس گرفتیماز قسمت‌های ابتدایی مسیر جنگل ابر، گل‌های آبی رنگ و صدای جریان آب را به خوبی به خاطر دارم. آن طور که اکنون به یاد می‌آورم، وقتی جایی از مسیر کنار چیزی که نمی‌دانم اسمش برکه است یا نحر ایستادیم تا من و سهراب قمقمه‌های سالومونمان را پر آب کنیم، فکر خرگوش و اینکه مثلا بیاید و از آنجا آب بخورد در ذهنم بود. جای دیگری هم برای عکس گرفتن کنار گل‌های آبی توقف کردیم. بعد از اینکه یک بار ناخواسته وارد مسیری شدیم که هانی آن را نمی‌شناخت، وارد مسیر دیگری شدیم که از کنار فضایی می‌گذاشت که دور آن با فنس پوشیده شده بود و کانکس‌های سفیدی شبیه آن‌ها که پلیس‌ها در شهر در آن مستقر می‌شوند درونش قرار داشت. هانی تعریف کرد که اینجا مقر بسیج است و یک بار آنجا وقتی باران شدید گرفته است او و همراهانش به آنجا پناه می‌برند و با پتوهایی که وجود داشته خودشان را گرم می‌کنند. عجیب است که در آن لحظه هیچ حس خاصی نسبت به واقعه‌ای که تعریف می‌کرد نداشتم، با اینکه مکان ثابت بود و قاعدتا شانس تکرار دوباره‌ی آن موقعیت وجود داشت. همه چیز به قدری در ذهنم رویایی پیش می‌رفت و در عالم خیال سیر می‌کردم که کمتر به محرک‌های بیرونی توجه درستی نشان می‌دادم. اکنون ولی وقتی سعی کردم دوباره به آن موقعیت فکر کنم اضطرابی شدید وجودم را فرا گرفت به شکلی که دوست داشتم گریه کنم.شاید ۵۰۰ متر از آن فضا دور شده بودیم که سمت راستمان شکل درختان جالب توجه آمد. از مسیر وارد فضای چمن شدیم و همان‌جا بساطمان را پهن کردیم. وسایل پیک‌نیک اعم از سبد پیک نیک صورتی رنگی که خانه‌ی سابق خرگوش‌ها بوده، فلاسک چای، ظرف‌های کوچکی که هانی با سلیقه‌ و برنامه‌ریزی مثال زدنی‌اش آن‌ها را پر از خوراکی‌های مختلف می‌کرد و همچنین کارتن خرگوش را از ماشین خارج کردیم. من بلند گفتم که اگر خرگوش از ماشین دور نشود معنایش این است که احساس خطر می‌کند و نمی‌تواند در طبعیت رها باشد. نه اینکه اطلاعی از خرگوش‌ها و زندگی‌ و عادت‌هاشان داشته باشم. آن را همین طور از روی حس و شهود خودم می‌گفتم. خاطرم نیست که خرگوش خودش از کارتن بیرون آمد یا هانی بیرونش آورد، اما کمی بعد از جست زدن در اطراف، به زیر ماشین رفت و آنجا پنهان شد. این را نشانه‌ای بر صحت فرضیه‌ی خودم قلمداد کردم و گفتم او می‌خواهد نزدیک ما باشد.از شب قبل هانی به من و سهراب پیشنهاد داده بود لباس‌های رسمی بپوشیم و در فضای جنگل ابر عکاسی کنیم.. خودش از من خواسته بود بین لباس‌هایش انتخاب کنم و من کتی شیری رنگ با پارچه‌ی کتان طرح‌داررا انتخاب کردم. یک گردنبد سنگ سفید که هانی بعدا آن را بدون اینکه متوجه شوم بین لباس‌هایم برایم گذاشت تا به خانه بیاورم هم انداخته بودم. برای سهراب هم کت چهارخانه‌ی پسر هانی را برده بودیم. سهراب علاقه‌ی چندانی به این ایده‌ی عکاسی نداشت و در طول پروسه‌ای که عکاسی می‌کردیم این حس را داشتم که انگار دارم مجبورش می‌کنم به کاری که علاقه ندارد. به هر حال هانی او برایم با گل‌های رنگارنگ محدوده‌ای که نشسته بودیم تاج سری درست کرد و مشغول عکس گرفتن شدیم.در همین فاصله دختر و پسر جوانی هم همان‌ جاها پیدایشان شد، به طور کلی روز بسیار خلوتی در جنگل ابر بود اما از فضای دورتر سر و صدای خنده‌های بلند بلند گروهی هم می‌آمد و من را آزار می‌داد.به هر حال وقتی از عکاسی فارغ شدیم به سمت وسایل پیک نیک برگشتیم. خم شدم و زیر اتوموبیل را به دنبال خرگوش کوچولو نگاه کردم. البته خاطرم نیست همان لحظه که به سمت وسایلمان برگشتیم بود یا زمانی که سهراب برای پیاده‌روی رفت و من و هانی تنها ماندیم. به هر حال متوجه شدم خرگوش نیست. ترسیدم و به اصرار گفتم مطمئن هستم خرگوش جایی گیر کرده و قصد نداشته دور شود. اطراف را گشتم و ناگهان لابه‌لای بوته‌های چسبیده به درختی، جسه‌ی سفید و مشکی کوچکش را دیدم. تلقی من این بود که او آنجا گیر کرده است. خودم قادر نبودم لمسش کنم چه رسد به بلند کردنش. هانی را صدا زدم و گفتم او گیر کرده و درش بیاوریم. خاطرم نیست وقتی بیرونش آوردیم اول به چه سمتی رفت اما دیگر به سمت آن بوته‌ها نرفت.در فاصله‌ای که سهراب پیاده‌روی کند و برگردد مه فضا بیشتر شده بود. من و هانی در این فاصله گپ می‌زدیم و او بساط پیک نیک و قابلمه‌ی آش را فراهم کرد. وقتی سهراب پیشمان برگشت من هم هوس کردم قدمی بزنم. به هانی پیشنهاد دادم با هم پیاده‌روی کنیم. مه شدید دور شدن را ترسناک می‌کرد. سهراب سعی می‌کرد نحوه‌ی استفاده از تکنولوژی POI  را که با کمک همان قدم زده بود، روی ساعت هوشمند من هم پیدا کند. وقتی دست آخر آن را پیدا کردیم چون بار اولی بود که قرار بود از آن استفاده کنم، ترس و دلهره‌ای وجودم را گرفت. با این حال علاقمند بودم در اطراف چرخی بزنم.حاصل گردش تقریبا ۲۰ دقیقه‌ای من و هانی در آن اطراف، بابونه‌های تر و تازه‌ی کوهستانی بود که چیدیم و البته متاسفانه بعدا سهم من به اشتباه در شلواری که در لباس‌شویی انداختیم ماند ) یادم نمی‌آید در این فاصله و گردش به اینکه خرگوش چه می‌کند فکر کرده باشم.با کمی بالا و پایین توانستیم با همان POI و البته با نشانه‌های چشمی که برای خودمان گذاشته بودیم به نزد سهراب برگردیم. تصور می‌کنم همان موقع بود که دیدم خرگوش کوچولو خودش را به پارچه‌ای که دور قابلمه آش پیچیده شده، چسبانده است و حس کردم سردش شده است.آن طور که به خاطر دارم هوا دیگر بنای خراب شدن را گذاشته بود اما طوری نبود که تثور کنی از کنترل خارج است.زیب چادر را کشیدم و مشغول آش شدیم. خرگوش دور چادر جست و خیز می‌کرد و من می‌ترسیدم به من نزدیک شود. از صدای باران می‌شد فهمید که شدت گرفته است. هانی گفت کم کم وسایل را برداریم و برویم. تصورم این بود که هوا بارانی شده و دیگر نمی‌توانیم در فضای بیرون چرخ بزنیم پس بهتر است برویم. کمی احساس اضطرابم افزون شد اما همچنان نه چندان.باید پرانتزی باز کنم و بگویم از وقتی نوجوان بودم و پدر و مادرم اولین چادر مسافرتی را خریدند نسبت به این چادرها حس بدی داشتم. هنوز احساس ترسی توام با خجالت را که از بسته نشدن چادر در پارک چیتگر به من دست داده بود به یاد دارم. حسی پیدا می‌کنم شبیه به پایان رسیدن دنیا.هوا در ابر عجیب و عجیب‌تر می‌شد و در جمع کردن چادر به مشکل برخورد کرده بودیم. در واقع هانی و سهراب بودند که تلاش اصلی را می‌کردند. درست نمی‌دانستم باید چه کاری انجام بدهم. شاید حدود ۱۵ دقیقه‌ای در همان هوای خراب در تقلا گذشت تا بالاخره مشخص شد مشکل کار کجاست و چادر بسته شد. این طور که به خاطر دارم مشکل این بود که چادر از جهت درست هل داده نمی‌شد.در ماشین نشسته بودم و با آسودگی دستم را به سمت بستن کمربند می‌بردم، اگرچه برای جمع کردن زیرانداز هم به مشکل برخورد کرده بودیم اما در نهایت حس آسودگی و بازگشت داشتم و این حالم را خوب می‌کرد. این‌ها همه در فاصله‌ی رد شدن از مسیر چمنی و وارد شدن به همان مسیری که به فضای محوطه بسیج منتهی می‌شد گذشت، اما کم کم صحبت‌هایی که بین هانی و سهراب رد و بدل می‌شد مرا از خیالات خوشم بیرون آورد.کلماتی مثل گل‌آلود شدن مسیر و گیر افتادن و این‌ها...نه...نه...نه نمی‌خواستم باور کنم، می‌گفتم حتما راهی وجود دارد که ما ماشین را از این مسیر بیرون ببریم. هانی و سهراب جایشان را در رانندگی تغییر دادند، ماشین سر می‌خورد. یادم نیست دقیقا چطور شد اما در نهایت ماشین را به سمت همان سر و صداهایی که آزارمان داده بودند بردیم. آنجا در واقع انتهای مسیر بود که به صخره‌ای در لبه‌ی کوه منتهی می‌شد. حالا می‌توانستم ببینم که سر و صداها متعلق به چندین جوان است که دو اتوموبیلشان هم پایین صخره پارک شده بود.از ماشین ناچارا بیرون زدیم، تمام وجودمان خیس و گل‌آلود بود و سرما تا مغز استخوانمان نفوذ کرده بود. از گروه پسرها و احتمال بلاهایی که ممکن بود سر ما بیاورند وحشت داشتم اما چاره‌ای نبود. به آن‌ها نزدیک شدیم. خاطرم هست یکی از آن‌ها چیزی شبیه کاپشنش را روی دوش من انداخت و من حس کردم نسبت به من قصدی دارد و این حس تا آخر با من بود. هر چه بود آن‌ها روی صخره آتشی روشن کرده و دورش ایستاده بودند. شدت خراب بودن هوا و رعد و برق‌هایی که زده می‌شد طوری نبود که بشود نسبت به آن خونسرد بود. آن‌ها بعضا تلاش می‌کردند خود را عادی نشان بدهند اما چشم‌هایشان چیز دیگری می‌گفت.پسران جوان نقطه‌ای را نشان دادند که در آنجا هانی توانست با شهر تماس بگیرد. هانی برگشت و گفت کسی از آشنایانش گفته به کمک ما خواهد آمد. باور نداشتم این اتفاق بیافتد، در واقع اصلا باور نداشتم بتوانند ما را در آن وضعیت مه‌آلود پیدا کنند. یادم نمی‌آید در آن لحظات به خرگوش فکر کرده باشم. حالا می‌دانم که او تمام آن لحظات در تیبا برای خودش مشغول بوده است. نمی‌دانم طفلک از گرسنگی و تشنگی در آن موقعیت چه می‌کرده است.به هر حال از لحظه‌ی برقراری تماس تلفنی هانی با شهر، من در فکر این بودم که آن‌ها چطور ما را بیابند. موقعیت مقر بسیج و نزدیکی ما به آن را برایشان گفته بودیم. هر چند دقیقه‌ای سعی می‌کردم بر همه‌ی ترسم غلبه کنم و از ماشین تا مقر را پیاده بروم تا اگر آن‌ها آنجا رسیده باشند ببینمشان. از اینکه مورد حمله‌ی حیوان یا چیز نامعلومی قرار بگیرم به شدت ترسیده بودم.شاید دفعه‌ی سومی بود که از آنجا به سمت ماشین برگشتم، هانی پیشنهاد داد که از شعرهای خودش و مادرش برایمان بخواند، همه چیز از خودمان تا ماشین و قمقمه‌های سالومون و احتمالا خرگوش کوچولو گل‌آلود شده بود.  وسط یکی از شعرهای مادرش که توصیفی زیبا از شباهت فصول و زندگی انسان بود ناگهان چراغ ماشینی از دور به چشم خورد... همه چیز از خودمان تا ماشین و قمقمه‌های سالومون و احتمالا خرگوش کوچولو گل‌آلود شده بودرسیدند و نجاتمان دادند. شبیه بود به یکی از قصه‌هایی که جایی می‌خوانیم و می‌شنویم. یکی از کسانی که به همراه ماشین جیپش برای نجات ما آمد، خان‌زاده‌ی سابق یکی از روستاهای اطراف بود، مردی پرصلابت و عجیب. او بود که توانست تیبا را با تسلط بی‌نظیرش در رانندگی، از مسیر گل‌آلود وارد مسیری کند که قابل طی کردن بود. وقتی آمد تا پشت فرمان بنشیند، خرگوش کوچولو روی صندلی راننده بود. در فاصله‌ای که خانزاده متوجه بودن خرگوش روی صندلی که به کمدی بودن موقعیت ما می‌افزود شود و با تعجب بگوید: «این دیگه چیه؟» حسی غریزی در من باعث شد خرگوش را لمس کنم و به صندلی عقب منتقل کنم. ترسیده بودم حواس خانزاده نباشد و خرگوش را له کند. شاید همانجا آغاز تغییراتی بود که من به خاطراحساس تعلقی که نسبت به خرگوش داشتم تجربه می‌کردم. برای نخستین بار نه فقط لمسش کردم بلکه به خاطر محافظت از او، توانستم بگیرمش. شاید این نقطه‌ی آغاز مسیری بود که من کنار این خرگوش در ادامه طی کردم. در قسمت بعدی از بازگشت ما به تهران و وارد شدن خرگوش به خانه‌ی ما خواهم نوشت.</description>
                <category>NadaSaboori</category>
                <author>NadaSaboori</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jul 2021 21:01:59 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>