<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نادروف</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@naderof</link>
        <description>بر روی زمین متولد گشت، 19 بار به دور خورشید چرخید. یک مسافر تخیلات. از شیر مرغ تا جون ادیمزاد را علاقه مند بود و رهایی را بیشتر از هرچیز دوست میداشت. از نوشتن هیچ نمیدانست و مینوشت تا فراموش نشود.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 23:25:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/14514/avatar/tz2ZTN.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نادروف</title>
            <link>https://virgool.io/@naderof</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در باب روز هایی که گذشت</title>
                <link>https://virgool.io/@naderof/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-h8hnee3jzxm1</link>
                <description>کِشِشاگرچه توصیفش سخت است اما برایت اینگونه وصفش میکنم. تصور کن سوار ماشین زندگی ات هستی اما راننده آن شخص دیگری است. نه آنکه راننده شخصی ات باشد بلکه تو گویی گروگانش هستی. هرچه کند تو کنی، هرچه گوید تو گویی، هر جا رود تو روی، و هرجا بخواهد میزند کنار و یک سانتی متر هم تکان نمیخورد و این است داستان تکرار شونده روزهایی که گذشت.تصورش هم برایت دردناک است میدانم. حال تصور کن که بخشی از زندگی او اینگونه سپری شده است. صبح که بیدار میشود در کسری از ثانیه شب شده است و خوابش به شمردن گوسفند پنجم نکشیده صبح. گویی در گردبادی از زمان گیر افتاده است که او را هر روز به دیواره هایش محکم میکوبد.روز ها هر روز کوتاه تر از دیروز میشوند اما انگار کش می آیند. اینجایش رو نمیدانم چگونه برایت توصیف کنم. تصور کن که میخواهی بدوی اما پاهایت بسته است. میخواهی بخوری اما دهانت دوخته است. میخواهی ببویی اما دماغت گرفته است. میخواهی بشنوی اما گوش هایت کر شده است. میخواهی زندگی کنی، زندگی، میفهمی؟ میخواهی زندگی کنی و نمیتوانی.وهمهمه این ها باز هم انقدر دردناک نبود اگر، اگر یک بار هم که شده بود راننده این ماشین را دیده بود. حداقل میدانست مسبب این توده ی غم و درد کیست. کیست که چنان پدر کشتگی با او دارد که تا آسمان هفتم درد او را میبرد و با سر به پایین پرتاب میکند. کیست که زندگی را برایش زهرمار کرده. کیست این پروردگار درد؟روز ها و ماه ها و سال ها گذشت. گذشت و گذشت. او دیگر پیر شده بود و همچنان در همان درد غوطه ور بود. زنده بود اما زندگی نکرده بود. حتی مرگ هم دیگر ترسناک تر از زندگی که سپری کرده بود نبود. چند روزی بود که مسیر زیادی را طی کرده بودند. همچنان راننده را ندیده بود اما در تصوراتش راننده را حتی اگر کوچکتر از خودش هم میدید الان برای چنین رانندگی پیر بود. چند ماه دیگر هم بی وقفه در مسیر بودند.بالاخره ایستاد قفل در باز شد. در طول یک عمر زندگی دفعه اولی بود که قفل در باز میشد. پیر تر از ان بود که بخواهد پا به فرار هم بگذارد. همانجا نشسته بود. راننده پیاده شد و در را وا کرد.  و او خودش و فرشته مرگ را دید.</description>
                <category>نادروف</category>
                <author>نادروف</author>
                <pubDate>Sat, 22 Feb 2020 21:10:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خویش نامه</title>
                <link>https://virgool.io/@naderof/khishname-tvlzhwcfa7ht</link>
                <description>اواولین نفس هایش را بر روی زمین کشید. 19 بار به دور خورشید توانسته است که بچرخد. از محدودیت بیزار است و محدودیت 200 کارکتری &quot;توضیحات پروفایل&quot; وادارش کرد تا اولین نوشته اش در باب خودش باشد.از نگاه سوم شخص به خود مینگرد و از بازگو کردن به این گونه و این لحن جوری که انگار ناخوش است، لذت میبرد هرچند که گفتار ساده را میپسندد :)از بیماری کمال گرایی و وسواس بر روی زمان رنج میبرد. پنج دقیقه دیر بیدار شدن در صبح باعث میشود که کل روز، حالِ هیچ چیز را نداشته باشد. و ایده آل گرایی پدرش را در اورده جوری که هزاران بار این پست را نوشت و پاک کرد و در اخر بدون هیچ رضایتی از کیفیت ان انتشارش میدهد. و امیدوار است که بعد بتواند ویرایشش کند.دنیاهارا بسیار دوست دارد مخصوصا ان ها که در تخیلاتش ساخته میشوند. وقت هایی که ذهنش در خلق دنیا یاری اش نمیکند با کتاب و گاهی با بازی به این دنیا ها وارد میشود و خارج کردن او از انجا کار حضرت فیل است.او در آیینهتوانایی ارتباطی او زیر خط فقر است. در جمع ها، فردی ساکت و گوشه گیر است. دوستان اندکی دارد که حال در دوستی با ان ها به شک فرو رفته و قصد دارد به گوشه تنهایی همیشگی اش برای ابدیت کوچ کند.فردی درون گرا بوده و از بروز احساسات به صورت کلامی واهمه دارد. ابراز علاقه اش را سعی میکند در رفتارش نشان دهد. از تماس تلفنی فراری بود زیرا در نشان دادن واکنش های لحظه ای در صحبت کردن ناکام بود.اما با همه این ها دیالوگ های فراوانی را با شخصیت های پرداخته شده در درونش رد و بدل میکند. ساعت ها با انها گپ میزند و از هر دری سخن میگویند.به معنای واقعی کلمه به همه چیز علاقه داشت. از شیر مرغ تا جون ادمی زاد. به عبارتی دانشی وسیع به همچون اوقیانوس در عمق یک سانتی متر داشت.در زندگی که هدفش بود، او یک رَوَنده بود. کسی که میرفت و میرفت. جهان را میگشت تا اگاه تر شود که ببیند که بداند که هیچ نمیداند. هر روز میدوید تا فکر کند. مشت میزد و مشت میزد و در رینگ ها میجنگید. با سازش گوشه ارام میدان اصلی شهر مینشست و مینواخت. تمام لحظات زندگی اش را با دوربینش ثبت میکرد. و با کد نویسی و طراحی اندک خرج زندگی اش را تامین میکرد.و داستانش را مینوشت.همچنان در ان زندگی فردی ارام و گوشه گیر است. شاید دیگر دوستی ندارد. به ان ابدیت تنهایی رسیده است.  جایی که داستانش را برای هزاران نفر مینویسد اما هیچگاه هیچکس او را ندیده و نمیشناسد.جایی که او ناشناخته میماند اما فراموش نمیشود. و اینگونه است که او تا ابدیت زنده میماند. زیرا:انسان تا زمانی زنده است که او را به یاد اورند.</description>
                <category>نادروف</category>
                <author>نادروف</author>
                <pubDate>Fri, 26 Oct 2018 20:53:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>