<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Nafise Yari</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nafisehyarigholi</link>
        <description>مسافر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 12:09:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2298385/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Nafise Yari</title>
            <link>https://virgool.io/@nafisehyarigholi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یافتن معنای زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@nafisehyarigholi/%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-r8xtflylc41u</link>
                <description>امروز آخرین روز سال ۱۴۰۲ هست. ساعت هشت صبح هست و در ایستگاه اتوبوس منتظر اتوبوس به مقصد دانشگاه هستم. کنون تصمیم دارم از چالش این ماه طاقچه و ویرگول بنویسم. موضوع این ماه کتابی هست که کمکت میکند، معنای زندگی را بیابی. در ابتدا تصمیم داشتم دو کتاب درباره معنی زندگی و جایگاه ما در جهان هستی را بخوانم. اما متاسفانه کمبود زمان مانع از آن شد و در نهایت تنها به خواندن کتاب درباره معنی زندگی ویل دورانت اکتفا کردم و کتاب بعدی را در سال جدید خواهم خواند. ویل دورانت تاریخ نویس مشهوری که کتاب تاریخ تمدن یازده جلدی آن بسیار مشهور است. بنابراین بیشتر مرا مشتاق خواندن کتابی از این آدم بزرگ میکرد. کتاب با این مضمون آغاز میشود که شخصی به کنار او میرود و از او میخواهد یک دلیل ارائه کند برای اینکه او خودکشی نکند. پس از این پرسش دورانت نامه‌ای به بیش از ۱۰۰ شخصیت مشهور میفرستد و از آنها میخواهد که به این سوال پاسخ دهند. این کتاب، مجموعه‌ای از آن نامه‌ها و نظرات شخصی نویسنده است که در مجموع کتاب ارزشمندی را پیش و روی خواننده قرار میدهد. اما چیزی که ذهن مرا درگیر کرد، این سوال است که چرا نباید خودکشی کرد؟ روزانه تعداد افراد زیادی از انسان‌ها خودکشی می‌کنند و علت آن تنها بی معنایی زندگی برنمیگردد. گمانم تعداد کمی از این اشخاص به دلیل بی معنایی دست به کشتن خود بزنند. و بخش زیادی از این خودکشی‌ها برگرفته از مشکلات سخت روحی است پس این کتاب راه حلی برای خودکشی نکردن نیست! یا پیشنهاد مناسبی به همه آدم‌هایی نیست که از زندگی بریده و ناامید‌ شده‌اند. در نهایت این کتابی که قطور و چند جلدی نیست و هر آدمی میتواند در زمان کم آن را بخواند و البته که خواندن آن بسیار بهتر از نخواندن آن است را به همه افراد توصیه میکنم. این کتاب به شکلی جسورانه نگاشته شده و البته از اینکه آن را برای مخاطب پارسی زبان ترجمه کرده‌اند جای مسرت دارد. آدم‌ها با اعتقادات و ارزش‌های گوناگون، با اعتقاد به خدا و عدم اعتقاد به خدا در این کتاب نظرات خود را بیان کرده‌اند. یکی از زیباترین نظرات برای من از سینکلر لوئیس بود او نمایشنامه نویس و نویسنده آمریکایی بود او اولین آمریکایی و اولین نفر از قاره آمریکا بود که موفق شد نوبل ادبیات را بدست آورد. اما متاسفانه کتاب‌‌های زیادی از این نویسنده ترجمه نشده است و بنابراین برای مخاطب ایرانی به گمانم چندان شناخته شده نباشد. اما امیدوارم در روزهای آینده بتوانم بیشتر از او بخوانم، حال به نقل از کتاب، نامه او به این مضمون است: &quot;من فکر میکنم اعتقاد به اینکه به دین نیاز است تا زندگی را شایسته زیستن کند یا در غم ها مایه تسلی خاطر شود اشتباه است مگر در مورد کسانی که با دین بار آمده اند و اگر در بزرگسالی آن را از دست بدهند متوجه نمیشوند کل تفکرشان با آن پرورش پیدا کرده چندین جوان میشناسم که کاملاً به دور از اندیشه های مربوط به کلیساها الاهیات رسمی یا هر جنبه دیگر دین بار آمده اند و اخلاق را نه به عنوان فرمانی الاهی بلکه به شکل فعالیتی بر پایه قرارداد اجتماعی یاد گرفته اند. آنها به نظرم همان قدر خوشبختاند و همان قدر پر از انگیزه و اشتیاق به زندگی اند که کسی که تعلیم دیده همه مشکلاتش را بر دوش خدا یا عامل محلی خدا کشیش بگذارد رضایت خاطر آنها از کار و فعالیت سالم از تمرینهای جسمی و ذهنی می آید خواه این فعالیت بازی تنیس باشد یا حل کردن مسئله ای در اخترشناسی. به این هم اعتقاد ندارم که بیشتر آنها حتی در پیری هم هیچ نیازی به تسلی دینی احساس کنند چون افراد پیر کمی هم میشناسم که در تمام طول عمرشان این طور زندگی کرده باشند و با آرامش کامل فقط خواسته باشند زنده بمانند. زندگی آدمی لاادری مثل کلارانس درو از زندگی اسقف مسنی که امیدهای روشنش به بهشت اغلب با ترسش از دوزخ کمرنگ میشود طراوت و هیجان و حتی گرایش معنوی نه کمتر بلکه بیشتری دارد. اگر به دیدن نمایشی بروم از آن کمتر لذت نمیبرم اگر اعتقاد نداشته باشم آفریننده ای الاهی دارد و تحت هدایت الاهی است یا برای همیشه ادامه پیدا خواهد کرد به جای آنکه پس از چند ساعت به پایان برسد یا بسیاری از جزییات آن پس از چند ماه از خاطرم خواهد رفت یا اعتقاد نداشته باشم که تأثیری اخلاقی بر من خواهد گذاشت. و من از زندگی لذت میبرم همان طور که از آن نمایش لذت میبرم. اگر می خواهید هر کدام از این مطالب را نقل کنید مختارید.&quot;&quot;من فکر میکنم اعتقاد به اینکه به دین نیاز است تا زندگی را شایسته زیستن کند یا در غم ها مایه تسلی خاطر شود اشتباه است مگر در مورد کسانی که با دین بار آمده اند و اگر در بزرگسالی آن را از دست بدهند متوجه نمیشوند کل تفکرشان با آن پرورش پیدا کرده چندین جوان میشناسم که کاملاً به دور از اندیشه های مربوط به کلیساها الاهیات رسمی یا هر جنبه دیگر دین بار آمده اند و اخلاق را نه به عنوان فرمانی الاهی بلکه به شکل فعالیتی بر پایه قرارداد اجتماعی یاد گرفته اند. آنها به نظرم همان قدر خوشبختاند و همان قدر پر از انگیزه و اشتیاق به زندگی اند که کسی که تعلیم دیده همه مشکلاتش را بر دوش خدا یا عامل محلی خدا کشیش بگذارد رضایت خاطر آنها از کار و فعالیت سالم از تمرینهای جسمی و ذهنی می آید خواه این فعالیت بازی تنیس باشد یا حل کردن مسئله ای در اخترشناسی.به این هم اعتقاد ندارم که بیشتر آنها حتی در پیری هم هیچ نیازی به تسلی دینی احساس کنند چون افراد پیر کمی هم میشناسم که در تمام طول عمرشان این طور زندگی کرده باشند و با آرامش کامل فقط خواسته باشند زنده بمانند. زندگی آدمی لاادری مثل کلارانس درو از زندگی اسقف مسنی که امیدهای روشنش به بهشت اغلب با ترسش از دوزخ کمرنگ میشود طراوت و هیجان و حتی گرایش معنوی نه کمتر بلکه بیشتری دارد. اگر به دیدن نمایشی بروم از آن کمتر لذت نمیبرم اگر اعتقاد نداشته باشم آفریننده ای الاهی دارد و تحت هدایت الاهی است یا برای همیشه ادامه پیدا خواهد کرد به جای آنکه پس از چند ساعت به پایان برسد یا بسیاری از جزییات آن پس از چند ماه از خاطرم خواهد رفت یا اعتقاد نداشته باشم که تأثیری اخلاقی بر من خواهد گذاشت. و من از زندگی لذت میبرم همان طور که از آن نمایش لذت میبرم. اگر می خواهید هر کدام از این مطالب را نقل کنید مختارید.&quot;رم. اگر می خواهید هر کدام از این مطالب را نقل کنید مختارید.&quot;تفکر او و نامه‌اش، به زیباترین شکل ممکن گویی از زبان من سخن میگوید. با این تفاوت که من در خانواده‌ای مذهبی متولد شدم و حتی مذهب بخشی پررنگی از زندگی نوجوانی من بود. من با مذهب تشویق و تمجید دریافت میکردم و این چشمان من را برای دیدن عینیات و منطق بسته بود و با رسیدن به بزرگسالی و جدا شدن از خانواده روند تغییر من زودتر شد و این سبب شد ارزش‌های خودم را بسازم. ارزش‌هایی که پذیرش آن ذهن مرا آرام میکرد. طبیعت آن مادرِ، بزرگ و با هیبتی است که سبب موجودیت ما شده و روزی به آن برمیگردیم. روزی ذرات وجود من در این خاک دفن میشود و گیاهی از تن من تغذیه میکند و من درختی میشوم. پس از آن پرنده‌ای دانه درخت را میخورد و من پرواز میکنم و به همین شکل حیات من ادامه پیدا می‌کند و نه به شکلی که در ادیان به آن اشاره میشود این اعتقاد شخصی من است و با آن احساس آرامش میکنم. تلاش میکنم و زندگی برای من معنادار است. برای انجام عمل درست و اخلاقیات نیازی به زور و اجبار نیست تا زمانی که به طبیعت که انسان هم بخشی از آن است آسیب نزنم اعمالم درست است. در نهایت میتوان گفت زندگی برای هر آدمی معنا منحصر به خود را دارد و لزومی به این نیست که همه‌ی ما آدم‌ها، همانند هم بیندیشیم و زندگی کنیم. ما میتوانیم معنای زندگی هر آدمی را بفهمیم و با اندیشیدن و نگاه کردن و مطالعه و گفتوگو معنای زندگی را از دل خود زندگی بیابیم. </description>
                <category>Nafise Yari</category>
                <author>Nafise Yari</author>
                <pubDate>Tue, 19 Mar 2024 14:45:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق سال‌های وبا</title>
                <link>https://virgool.io/@nafisehyarigholi/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%A8%D8%A7-eevc5e1rgqaw</link>
                <description>در این مطلب میخواهم راجع به چالش کتابخوانی بهمن ماه طاقچه و ویرگول بنویسم. موضوع این ماه کتابی درباره عشق بود. انتخاب من کتاب عشق سال‌های وبا گابریل گارسیا بود. این کتاب از آن کتاب های به نسبت حجیمی بود که به واسطه شهرت آن همیشه میخواستم آن را بخوانم پس شروع کردم به گوش دادن آن در اپلیکیشن طاقچه. در ابتدا اگر بخواهم نظر کلی خودم نسبت به کتاب را بنویسم؛ آن را دوست نداشتم. احساس می‌کردم، اول از همه نویسنده آن را زیادی کش داده و از سوی دیگر موضوعات زیادی در داستان بیان شده که در ارتباط با کلیت داستان نیست و این توانمندی نویسنده را در قصه پردازی در ذهنم زیر سوال می‌برد. و مسئله دیگری که خاطر من را مشوش کرد شخصیت آدم های داستان بود که به عینه چیزهای بزرگی مانند عشق را زیر سوال می‌برد. این داستان در شهری در اطراف دریای کارائیب در نزدیک کلمبیا به وقوع می‌پیوندد، اصل آن به زبان اسپانیایی هست، بنابراین ما شاهد نام‌های اسپانیایی هستیم که هنگام گوش دادن گاهی آنها را باهم قاطی می‌کردم. این اولین رمان از نویسنده بود که به طور رسمی خواندم. پیش از این تنها تعدادی داستان کوتاه و رمان کوتاه خاطرات روسپیان غمگین من را خوانده بودم که البته آن آخری را در آن هنگام دوست داشتم، چرا که روایت، روایتی جدید و جالب بود. شاید علت اینکه با این رمان ارتباط نگرفتم، سبک نویسنده است یعنی رئالیسم جادویی که اغلب مورد علاقه من نیست. خب بگذریم از این حرف‌ها و برویم سراغ داستان خودمان. قصه از دید سوم شخص روایت می‌شود و داستانِ آدم‌ها را تک به تک نقل می‌کند. سه شخصیت اصلی داستان ما فرمینا داسا، دکتر اوربینو و فلورنتینو آریسا هستند. در داستان افرادی هستند که داستان زندگی آنها هم بیان می‌شود اما شخصیت های اصلی داستان این سه هستند. که داستان آنها از ابتدای جوانی تا کهنسالی روایت می‌شود. اسم داستان از دلدادگی فرمینا و فلورنتینو در سال‌های وبا نشات می‌گیرد. وبا بیماری‌ای که در داستان اثرات کمی گذاشته. چند تا صحنه تاثیرگذار هست که آدم‌ها از وبا در کشتزار ها در گذشته‌اند. و به این تصویر تاثیرگذار به نظرم می‌توانست بیشتر پرداخته شود ولی وبا و جنگ های داخلی چیز هایی هست که حول محور داستان در حال وقوع هستن اما آنها موضوع اصلی داستان نیستند، و کمترین پرداخت به آنها وجود دارد. داستان اصلی شرح زندگان انسان‌های ثروتمندی هست، که این مشکلات تاثیرات زیادی روی زندگانی آنها نگذاشته؛ و صحبت تنها از انسان هست و شهوت و امیال و طمع های آن! تا حدود زیادی این به حقیقت آدمیزاد نزدیک تر است تا اینکه او را یک موجود مقدس جلوه دهیم اما همزمان این رفتارهای انسانی من را غمگین می‌کند، زیرا مساوی است با زیر سوال رفتن بزرگ ترین تعابیر یعنی عشق،انسانیت، تعهد. به عنوان مثال راجع به فلورنتینو، او مردی هست که در دوران نوجوانی عاشق فرمینا میشود و تا آخر داستان همواره تلاش می‌کند خودش را عاشق و دلباخته او نشان دهد اما داستان یک مشکل اساسی دارد. پس از اولین تجربه لذت جنسی و چشیدن طعم آن، او به صورت اعتیاد وار به رابطه با زن های مختلف و به صورت پنهانی می‌پردازد.به نظرم این میل طبیعی در وجود انسان است اما نکته جالب این است که وقتی او با زنی هست، فرمینا که معشوقه اوست را فراموش می‌کند تا زمانی که دوباره آن ارتباط قطع شود، نمونه مثالی از آن زمانی هست که با سارا در رابطه است و تا زمانی که به خانه او میرود و کنار اوست به یاد عشق فرمینا نیست و تنها وقتی او را ترک میکند دوباره به یاد اوست. به گمانم این موجه ترین دلیل نبود عشق است؛ به خصوص برای آدمی که ادعای عشق دارد. از نظر من او تنها یک آدم ریاکار و دروغگو است که عشق او تنها با نرسیدن به فرمینا معنا یافته. دقیقا نقطه مقابل او دکتر اوربینو همسر فرمینا است که با عشق و یکسال تلاش به فرمینا میرسد، دارای اصل و نسب و تربیت خانوادگی درست است اما باز هم در جایی از داستان به فرمینا خیانت می‌کند! این تصویر بزرگ و دهشتناکی است. عشق با نرسیدن معنا پیدا می‌کند و پس از رسیدن دچار روزمرگی می‌شود. و در پایان خود فرمینا که من گمان می‌کنم در زمانی که بسیار جوان بود دچار عشق فلورنتینو می‌شود و بعد متوجه می‌شود او شخص حقیری است و بدون توجه به احساسات طرف مقابل و مسئولیتی که در قبال او به وجود آورده همه چیز را رها می‌کند. در نهایت ماجرا میخواهم بنویسم که در این رمان دنبال اسطوره‌ها و آن ابر انسان نباشید ما اینجا داستان، آدم های معمولی‌ای را می‌خوانیم با امیال طبیعی، و در آن به پستی های درون انسان اشاره میکند و اخلاقیات بی معنا میشود. خواندن آن را به افرادی که داستان های طولانی با جزئیات را دوست دارند توصیه میکنم.</description>
                <category>Nafise Yari</category>
                <author>Nafise Yari</author>
                <pubDate>Mon, 19 Feb 2024 14:16:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در روزهای برفی و سرد</title>
                <link>https://virgool.io/@nafisehyarigholi/%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%88-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-uozksugg0uci</link>
                <description>همزمان که روی نیمکت پارک نشستم، نوشتن این متن را آغاز میکنم. همه اطرافم را برف های سپید پر کرده و بلورهای زیبای برف از آسمان به زمین می‌ریزد. هوا کم کم دارد رو به تاریکی میرود و درختان عریان با شاخه های پر برف به من نگاه میکنند. انگار که به تماشای روح عریان و شریف آنها نشسته‌ام. در تابستان شما تنها برگ‌ها را میبیند درحالی که زمستان روح عریان درختان را نشان میدهد. آن شاخه‌ها و طرح پیچش متفاوت آنها. کنون آخرین روز دی ماه ۱۴۰۲ است. من تصمیم دارم از کتاب های کالیگولا آلبر کامو و خاطرات سوگواری رولان بارت که برای چالش این ماه طاقچه و ویرگول خواندم بنویسم. موضوع این ماه کتابی در باب مرگ بود. ابتدا از خاطرات سوگواری شروع میکنم. این کتاب را دوست عزیزی چندین ماه قبل معرفی کرده بود و من تصمیم داشتم آن را بخوانم پس وقتی دیدم در چالش معرفی شده به سرعت آن را خریداری کردم و شروع به خواندن کردم. این کتاب تشکیل شده از روزانه نویسی های رولان بارت پس از مرگ مادرش است. او که یک فقدان و درد عظیمی را با از دست دادن مادرش تجربه می‌کند؛ پناه میبرد به نوشتن. این روزانه نویسی برای هدف چاپ نوشته نشده بلکه سخن دل نویسنده است. و سال های پس از مرگ نویسنده توسط دوستانش جمع آوری و چاپ میشود. یادداشت ها دقیقا روز پس از مرگ مادرش آغاز شده همراه نوشتن تاریخ در ابتدای هر یاداشت. از تاریخ اکتبر ۱۹۷۷ تا ژوئن ۱۹۷۹ ادامه دارد. بعضی از ماه‌ها او هر روز یاداشتی نوشته و بعضی ماه ها خالی خالی است. خواندن آن رنجی که بارت در یاداشتی میگوید: «هر یک از ما آهنگ رنج کشیدن خودش را دارد.» دردناک است. شاید به عنوان خواننده رنج او را درک نکنم اما همین درد جان فکاهی که هر روز او را می آزارد مرا غمگین میکند. فراموش کردن، سرد شدن خاک، عادت کردن، مشغولیات جدید شاید از جمله چیزهایی باشد که وقتی کسی عزیزی را از دست میدهد به او می‌گویند اما به گمانم اینها دروغی بیش نیست همانطور که او میگوید: «ما فراموش نمی کنیم بلکه چیزی خالی در ما آرام میگیرد.» او در ظاهر و در زندگی اجتماعی که مردم از او می‌دیدند آرام شده بود ولی این درحالی بود که از درون رنج میکشد و هر چیز کوچکی او را به یاد مادرش می انداخت. مادری که در بطن او پرورش یافته بود و تمام عمر و زندگانی خود را کنار او بود. در هنگام بیماری از او نگهداری کرده بود تا زمانی که با مرگ مادر با یک فقدان و درد عظیمی مواجه میشود. این واقیعت که نویسنده تقریبا ۳ سال پس از مرگ مادرش فوت کرد نکته‌ای بود که دانستنش غم خواندن را برایم فزونی داد. احساسات و عواطف بارت در این کتاب کاملا عریان است. او حال و هوای آن روزهایش را خیلی صریح بیان می‌کند و همین باعث میشود شخصی که عزیزی را از دست داده بتواند با او احساس همذات‌پنداری کند. در اینجا میتوان به وضوح دید که کلمه‌ها بار دیگر به کمک بارت آمدند تا خودش را پیدا کند و بتواند سوگ مادر را بپذیرد. همانطور که خودش اشاره میکند: «بعد از مرگ مامان هیچ میلی به ساختن چیزی جدید ندارم - جز در نوشتن چرا؟ چون ادبیات - تنها قلمرو بزرگی و والایی مانند مامان که بزرگ منش بود».خواندن نوشته‌های او در سرمای دی ماه همراه گوش دادن به مارش عزای شوپن؛ هم آوایی زیبا و حزن انگیزی برایم به ارمغان آورد. که آن را دوست داشتم. کتاب دوم کالیگولا نوشته آلبر کامو بود. این کتاب را کامو با الهام گرفتن از کالیگولا سومین امپراتور رومی نوشته. در توضیح کتاب ابتدا به نقل از ویکی پدیا: «پس از مرگ خواهر، کالیگولا که به حقیقت مرگ آگاه شده، حکومت وحشت را آغاز می‌کند: مرگ سایه خود را بر سر اطرافیان کالیگولا می‌گستراند. دیگر هیچ‌کس، جز تنی چند که با راستی زندگی می‌کنند بر فردای خود ایمن نیست. کالیگولا که اینک قدرت مطلق در اختیار اوست با پوچی درمی‌افتد.»این نمایشنامه‌ای است که در سه پرده به فارسی ترجمه شده، من نسخه صوتی آن را شنیدم که صحنه نمایش را در پیش چشمم جان می‌بخشید. نقطه عطف نمایشنامه با مرگ خواهر و معشوق کالیگولا یعنی دروسیلا آغاز میشود. اینکه پس از مرگ دروسیلا او سه شبانه روز از قصر میگریزد و سر به کوه و بیابان میگذارد. بعد از برگشتن گویی او‌ تماما تغییر میکند، او که حالا به سلطنت و قدرت رسیده شروع به بی رحمی و قساوت میکند. او پادشاه بدنامی که در تاریخ به بی رحمی و شقاوت معروف است چرا که تجاوز و کشتن و بی رحمی همانند سرگرمی برای او شده بود. شاید بتوان گفت آن مرگ روح احساس را در او کشت. در جایی از کتاب کالیگولا میگوید: «تنهایی؟ مگه تو از تنهایی با خبری؟ از تنهایی شعرا و ناتوانی‌ها شاید. تنهایی؟ ولی کدوم تنهایی؟ آخ که تو نمی دونی انسان هرگز تنها نیست و همه جا و همیشه سنگینی بار آینده و گذشته به دوش ماست. آدم هایی رو که کشتی با تو هستند. باز تحمل اونا ساده تره، ولی اونایی رو که دوست داشتی و اونایی رو که تو رو دوست داشتند و تو اونا رو دوست نداشتی ندامت ها، آرزوها تلخی ها و شیرینی ها، فحشا و خدایان، تنها، آخ، اگه دست کم به جای این تنهایی مسموم شده از وجود دیگران که تنهایی منه، می تونستم تنهایی واقعی رو بچشم (سکوت) و حرکت یک درخت (با خستگی می نشیند. تنهایی، نه سیپیون، تنهایی پر از خشم و هیاهو و فریادهای بیهوده است. در کنار آنهایی که دوستشان داشتم، لحظه ای که به تاریکی می روم، لحظه ای که فکر می کنم بالاخره رها از جسم قانع شده ی خودم می تونم گوشه ای از زندگی خودمو بین مرگ و زندگی به دست بیارم. در اون لحظه، تنهایی من در بست از رایحه ی تند لذت خاطرات گذشته از دست می‌ره.» همزمان او خود را خدایی می‌دانست که قادر است هر کاری که میخواهد انجام دهد و در جایی میگوید ویژگی مشترک من و تمام خدایان همین بی رحمی و تنفر است. او خود به فانی بودن و اینکه روزی مرگ سراغ او می آید واقف است اما این هم برایش مهم نیست در جایی میگوید کاش تمام مردم جهان سری بودند و من با شمشیر این سر را میزدم. آدمی به این فکر میکند که بعد از مرگ دروسیلا دیگر زنده بودن هیچ کس مهم نیست. و پوچی تمام دنیایش را پر کرده. حال بخش دیگر قابل توجه از سوی من آخر داستان است به این شرح که: اوج دیوانگی کالیگولا صحنه‌ی آخر است که متوجه می‌شود بر ضدش توطئه کردند؛ شکه می‌شود و دنبال راه فرار می‌گردد. با فرود آمدن ضربات متعدد بر بدنش جمله‌ای کوتاه و به ظاهر ساده در آخرین نفسش می‌گوید: هنوز زنده‌ام!حالا که به اینجای یاداشت رسیدم، هوا تاریک شده و دستانم یخ زده و گمان میکنم به قدر کافی از هر دو کتاب گفته‌ام پس گفته را اینجا تمام میکنم. پایان‌</description>
                <category>Nafise Yari</category>
                <author>Nafise Yari</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jan 2024 19:55:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفت گناه کبیره</title>
                <link>https://virgool.io/@nafisehyarigholi/%D9%87%D9%81%D8%AA-%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%87-jzd6hsvhasle</link>
                <description>چالش آذر ماه طاقچه و ویرگول از موضوع «کتابی که جامعه را به تو می‌شناساند»؛ وقتی بین کتاب های مختلف میگشتم، که شامل طیف عظیمی از کتاب‌های متنوع بود، عناوین کتاب‌هایی نظرم را جلب کرد. مجموعه کتاب‌های هفت گناه کبیره که در سنت مسیحی شامل غرور، طمع، بی‌بندوباری، حسد، شکم‌بارگی، غضب و تن‌پروری می‌شود. هفت گناه کبیره در الهیات کاتولیک گناهانی هستند که ارتکاب آنها مجازات دوزخ را به‌دنبال خواهد داشت. خواندن عناوین کتاب‌ها سریعا مرا یاد فیلم «seven» به کارگردانی دیوید فینچر انداخت. چرا که در این فیلم به شیوه هنرمندانه‌ای به اینکه چگونه این گناهان زندگی آدم کنونی را درگیر کرده میپردازد. علاوه بر این فیلم دارای ماجرا و هیجان زیادی هست که بیننده را مجذوب خود میکند و شخص تا مدت‌ها صحنه های آن را فراموش نخواهد کرد. من دو کتاب «شکمبارگی» و « تن‌پروری» را کامل گوش دادم و تا وسط‌های « غضب» را هم شنیدم. تصمیم داشتم همه شش جلد کتاب منتشر شده را بشنوم ولی خب آن را مجموعه قوی ای نیافتم. پس تنها به دو جلد آن که گمان میکردم در وجود خودم هم آن را حس میکردم، بسنده کردم. جلد هفتم کتاب یعنی شهوت هنوز ترجمه نشده است. پس بنابراین هفت جلد آن به طور کامل فعلا موجود نیست. هر جلد توسط نویسنده‌ای جداگانه نگاشته شده است بنابراین اصول کلی کتاب‌ها براساس یک فرم پیش نمی‌رود. کتاب اولی که خواندم تن پروری بود. نویسنده در این کتاب سعی داشته که با طنز معکوسی با خواننده ارتباط برقرار کند و او را از عواقب تن پروری بر حذر دارد. اما خب به نظر شخصی من چندان موفق نبوده. در کتاب داستانی از آدم‌های مختلف را در پیش می‌گیرد  در ادامه روایت خبر از کتابی میدهد که زندگی آدم‌ها را تغییر داده کتاب موفقیتی که آدم‌ها با خواندنش زندگی جدیدی را شروع کرده‌اند. و آن کتاب، کتابی با مضمون تنبلی محض هست. تنبلی‌ای که تو همه چیز را رها می‌کنی و تمام شبانه روز تنها میخوابی و میخوری حتی برای تفریح کردن و بیرون رفتن از جایت هم زمانی نداری! نکته جالب این است که نویسنده خود آن کتاب معروف هم مینویسد که من این کتاب را در حالت افقی نوشته‌ام و بخش دوم آن را نیز دیگر خسته شدم و دستیارم ادامه داد. تصور من این بود که این دیگر زیاده روی در گفتن مطلب است. با این روش بیشتر داستان غیر واقعی مینماید! و اثر مطلوب از آن گرفته میشود. البته نمیشود به سرتاسر آن ایراد گرفت. شاید ایده اصلی ایده خوبی بوده که خیلی عالی از آب در نیامده! البته میتوان علت دیگر آن این باشد که پیش از این کتاب من فیلم «seven» را دیده‌ام و حالا از کتاب هم توقع بالا دارم. دومین کتاب از مجموعه که گوش دادم شکمبارگی بود. شکمبارگی یا پرخوری آفتی که عمیقأ گریبان انسان نسل نو را گرفته، غذاهای فاقد مواد مناسب که با قیمت به نسبت پایین تر از غذای سالم در دسترس همگان قرار گرفته است. این جلد مجموعه پژوهش‌ها و تحقیق هایی در ابعاد مختلف شکمبارگی است. بررسی شکمبارگی که از دوره‌های قدیم تا به الان وجود داشته، در توضیح کتاب طاقچه، شرح خوبی را ارائه میدهد به این قرار: شکمبارگی در طول تاریخ به اشکال مختلف در مردم وجود داشته در قرون وسطی شکم پرستی نوعی بت پرستی محسوب میشد و در ادامه با پدیدار شدن رنسانس و ترویج خردگرایی مردم توجه بیشتری به زندگی زمینی پیدا کردند و جثه بزرگتر و سفره رنگین تر به عنوانی برای فخرفروشی در میان قشرهای مختلف محسوب شد. در ادامه با پیشرفت علم و توجه مردم به سلامتی و تناسب اندام موجب کاهش این میل در آنها شد. امروزه نیز به گونه ای دیگر شکم پرستی در روزمره انسان مدرن جای دارد. این کتاب به بررسی چگونگی آن می پردازد.در کتاب به نقاشی‌ای از Taddeo di Bartolo اشاره کرده که به بخشی از نقاشی های دیواری به گمانم در کلیسایی اشاره دارد. و در این نقاشی به گناه شکم بارگی میپردازد. هفت گناه کبیره از موضوعات مورد علاقه در وعظ و خطابه‌ها، نمایشنامه‌های اخلاقی و هنر اروپای قرون وسطا بوده‌است. دیدن این نقاشی که مردمانی را در جهنم دور میز گرد غذا نشان میدهد؛ بسیار برای من تاثیرگذار بود. این تصویر از جهنم برای منی که به بودن آن هم اعتقاد ندارم بسیار هراسناک است چه برسد به آدم دین‌داری که به جهنم و بهشت اعتقاد دارد. به دلیل اینکه این نقاشی و ایده آن برای من جالب بود؛ میتوانید در کاور این مطلب این نقاشی را ببینید. شاید اگر از نظرات تندروانه کتاب راجع به چاقی بگذریم که آن را صرفا علت شکمبارگی بیان کرده است. شنیدن این پژوهش‌ها مفید بود. در نهایت هفت گناه کبیره که اگر در آن اندیشه کنیم فارغ از اینکه گناه هست و دوزخی در پی دارد در همین زندگی کنونی هم به ما آسیب میزند. چرا که همه آن‌ها به افراط میپردازد. افراط در هر زمینه‌ای باعث خسران است مثل زیاده روی در خوردن، زیاده روی در میل، زیاده روی در خشم، و ... هر کدام به نوعی همچون شیطان کوچکی در درون انسان خواهد شد که اول از همه به خودش در همین دنیا آسیب خواهد زد. این نتیجه‌ای بود که من با خواندن کتاب‌ها و تامل در موضوع کتاب این ماه به آن دست یافتم. </description>
                <category>Nafise Yari</category>
                <author>Nafise Yari</author>
                <pubDate>Thu, 21 Dec 2023 00:42:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در سفر</title>
                <link>https://virgool.io/@nafisehyarigholi/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%81%D8%B1-x3spjelt2oy7</link>
                <description>چالش این ماه ویرگول و طاقچه با موضوع کتابی که کنترل زندگی را به دست خودت میدهد؛ در ابتدا انتخاب من برای این ماه کتاب «زندگی خود را دوباره بیافرینید نوشته جفری ای یانگ» بود. چرا که این کتاب را دوست عزیزی مدت‌ها قبل به من معرفی کرده بود. شروع به خواندن این کتاب کردم ولی متاسفانه به علت دیر شروع کردن و البته اینکه در میان زمان های مطالعه وقفه افتاد این کتاب برای این ماه تمام نشد. ولی درباره این کتاب به صورت کوتاهی میتوان گفت که این کتاب اثری متفاوت از همه‌ی کتاب های روانشناسی ای است که ممکن است خوانده باشید. جفری یانگ روانشناسی است که معتقد است بسیاری از مشکلاتی که آدم‌ها با آن دست و پنجه نرم میکنند ریشه در کودکی آنها دارد. ریشه در زندگی و چیزی که با آن بزرگ شده‌اند! از آن به نام تله های زندگی نام میبرد؛ تله زندگی: «الگویی است که از کودکی آغاز و تاثیرات آن در تمام طول زندگی منعکس می‌شود.» و در این کتاب ۱۱ تله رایج در زندگی آدم‌ها را با مثال از بیمارانی که داشته و موقعیت و علت مراجعه آنها بررسی میکند. این کتاب همچون روان درمانگری است که نشسته و برای تو صحبت میکند و تو از بین صحبت هایش باید تله زندگی خود را پیدا کنی تا با استفاده از آن با شناخت بیشتر از خودت دست به دست خود بدهی و با خودت آشنا تر شوی و مهربان‌تر باشی. چون کتاب را تمام نکردم بیش از این نمی نویسم. پس از این کتابی که در حال خواندنش هست دوباره در بین کتاب‌های پیشنهادی این ماه و به یک کتاب مصور و زیبا و کم حجم به اسم « پاندای بزرگ و اژدهای کوچک» با نویسندگی و تصویرگری جیمز نوربری رسیدم. هنگام خواندن این کتاب در قرنطینه به واسطه کرونای دیرهنگام بودم! در فضای نیمه تاریک‌ اتاق روی تخت کتاب را خواندم و شاید بیشتر از آن تصاویر آن را نگاه کردم و فکر کردم. این یک کتاب مصور است به همراه متن ارزشمند و به قولی میشود گفت جملات قصار! از جهتی کتاب مرا به یاد شازده کوچولو انداخت. شاید بیشتر به خاطر متنش. این کتاب داستان همراهی اژدهای کوچک و پاندای بزرگی است که مسیر را در فصل های مختلف سال طی می‌کنند. مسیری و طبیعتی که از آن گذر میکنند بیشتر شبیه هنر آسیای شرقی و بیشتر هنر ژاپنی است. به واسطه اینکه هنر قدیمی ژاپنی اغلب طبیعت و سادگی آن را به تصویر میکشد و در این کتاب هم ما صحنه های زیبا و باشکوه در عین سادگی را که با قلموی نویسنده نقاشی شده را میبینم. شاید به جیمز نوربری بیشتر بتوان یک نقاش گفتی که با نقاشی هایش داستان می سراید. در این کتاب پاندا بزرگ و اژدهای کوچک سفر معنوی خود را با دور شدن از خانه و نزدیک‌تر شدن به خود آغاز میکنند. تصاویر کتاب و محتوای آن و اینکه به گذر فصل‌ها اشاره دارد مرا به یاد فیلم بهار، تابستان، پاییز، زمستان و بهار... ساخته کارگردان و نویسنده کره‌ای کیم کی-دوک هست. در این فیلم داستان زندگی یک راهب بودایی را از ابتدا تا کهنسالی رو در قالب فصل‌های مختلف به تصویر کشیده. حالا پاندا و اژدها هم در سفر زندگی همراه هم هستند و زیبایی و شکوه فصل‌های مختلف سال را باهم به تماشا نشسته‌اند. نویسنده در ابتدای کتاب، آن را تقدیم کرده به: «تقدیم به تمام آنهایی که گم شده‌اند.» ؛ همزمان این جمله خیلی زیباست و گمان میکنم بیشتر اشاره دارد به تمام کسانی که در زندگی روزمره، در هدف‌ها و آمال هایی که به پایان نمیرسد گم شده‌اند. یک جمله معروفی از محمود دولت آبادی هست که میگوید: من به بهانه رسیدن به زندگی، همیشه زندگی را کشته‌ام... و این داستان آشنای همه انسان‌هاست. این کتاب کوچک، شاید تنها تلنگر کوچکی باشد برای اینکه زندگی کنیم، نه اینکه صرفا زنده باشیم.حال دوست داریم تعدادی از جملات زیبایی این کتاب را که برای خودم جذاب بود اینجا بنویسم.* اژدهای کوچک گفت: «طبیعت شگفت انگیز نیست؟!»پاندای بزرگ موافق بود: «هست ولی ما هم مثل درختان و عنکبوتها بخشی از طبیعتیم و به همون اندازه شگفت آور.»* پاندای بزرگ گفت: «دوباره گم شدیم.»اژدهای کوچک گفت: «من وقتی گم میشم از اول شروع میکنم و سعی میکنم یادم بیاد که چرا شروع کردم و همین بهم کمک می کنه.»* اژدهای کوچک پرسید: «اگه بعضی ها از من یا کارهام خوششون نیاد چی؟» پاندای بزرگ گفت: «تو باید راه خودت رو بری بهتره اونها رو از دست بدی تا خودت رو»و بسیار جملات و تعابیر زیبای دیگر که این اثر را همراه با نقاشی های زیبا برای خواننده محبوب خواهد کرد.پ.ن۱: نویسنده و نقاش کتاب دارای پیج اینستاگرام است که نقاشی‌های خود را در آن به اشتراک گذاشته دیدن این پیج هم خالی از لطف نیست.jamesnorburyofficialپ.ن۲: جیمز نوربری همراه همسر و هفت گربه خود زندگی میکند. و دانستن این نکته همراه دیدن نقاشی های او حس خوبی دارد. پ.ن۳: در بخش های زیادی از داستان ما آنها را میبینیم که در حال صرف چای هستند. آرام گرفتن و استکانی چای نوشیدن در میان شلوغی های زندگی. شاید زندگی فقط همین باشد! </description>
                <category>Nafise Yari</category>
                <author>Nafise Yari</author>
                <pubDate>Tue, 21 Nov 2023 12:18:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب‌های روشن</title>
                <link>https://virgool.io/@nafisehyarigholi/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-puadzbvbkbhy</link>
                <description>مهر همچون نامش پر از مهر است؛ که اولین ماه پاییز زیبا و هزار رنگ است. و چالش این ماه طاقچه و ویرگول همانطور که نوشته بود: فصل پاییز، فصل یادگیری است و حالا مهرماه فصلی برای اندیشیدن و یا به بیان بهتر فصلی برای درست و عمیق‌تر اندیشیدن. که به گونه‌ای همان معنای واژه‌ی فلسفه است. حال باید گفت که چقدر زیبا که اولین ماه پاییز با آن آغاز میشود. برای شب های طولانی که همراه یک لیوان چای دارچین در کنجی نشسته و همزمان که باران به پنجره ها میکوبد آدم در پتو فرو رود و کتاب بخواند. چه چیزی زیبا تر و باشکوه تر از این حس و حال؟!در ابتدا انتخاب من کتاب دنیای سوفی بود؛ چون دقیقا از آن کتاب‌های نیمه خوانده‌ای بود که مدت‌ها میخواستم بخوانم و نخوانده بودم. اما یک گزینه دیگر هم وجود داشت، که نسخه صوتی بود و به شدت داشت مرا برای خواندنش وسوسه میکرد. آن هم کتاب صوتی یادداشت های زیرزمینی بود. علاقه‌ای که به داستایوفسکی دارم سبب شد که انتخابم آن باشد و البته هدیه طاقچه برای فصل تابستان هم چندان بی تاثیر نبود بنابراین این کتاب را خریدم. این مجموعه دو کتاب یادداشت های زیرزمینی و شب های روشن نوشته فئودور داستایوفسکی با صدای آرمان سلطان زاده بود. از این همین ابتدا برای این همه ویژگی‌های فوق العاده که کنار هم قرار گرفتند میتوان دست افشانی کرد. صدای فوق العاده آقای سلطان زاده همراه داستایوفسکی عزیزم. کتاب شب های روشن را دوسال قبل از کتابخانه گرفتم و در روزهای آخر شهریور در حیاط خانه خوانده بودم پس این دومین بار بود که آن را میخواندم اول گمان میکردم همه چیز تکراری خواهد بود ولی خب اشتباه بود بعضی قسمت های آن را به کل فراموش کرده بودم. چیزی که برای من جالب بود این بود که فیلم ایرانی شب های روشن که نسخه اقتباس شده از رمان آن است برایم ملموس تر و زیبا تر از کتاب آن است. موسیقی پیمان یزدانیان آن را فوق العاده کرده. این موسیقی هم از آن موسیقی هایی هست که بارها میشود آن را شنید وهمراه آن با رویا همراه شد. همراه آن با استاد از خیابان ها عبور کرد و با خانه و درخت ها صحبت کرد. استاد نسخه ایرانی مرد تنهاست که به جای سن پترزبورگ حالا در تهران در شب های طولانی از خیابان ها میگذرد و قدم میزند. حال بگذریم از فیلم و به کتاب برگردیم. اسم کتاب اشاره به شب های روشن سن پترزبورگ دارد که آفتاب در آن غروب نمیکند و تمام طول شب آسمان حالت روشن صورتی رنگی دارد اما خب داستان به این موضوع اشاره ای ندارد. من فرصت این را داشتم در سن پترزبورگ باشم و شب های آن را تجربه کنم. سنت پترزبورگ شهری که زیبایی آن زبانزد است. خانه‌ها و ساختمان‌های زیبا، پررنگ ترین چیزی هست که در آن میتوان دید. پس میتوانم تجسم کنم که چگونه میشود با این ساختمان ها صحبت کرد و به هر کدام یک شخصیت داد. نکته بعدی رودخانه های زیادی هست که در سرتاسر شهر موجود است. شما از هر راهی بروید در نهایت به رودخانه‌ای می‌رسید. از همین جهت آب و هوای مرطوب و سرمای ملایمی دارد. در نهایتِ ماجرا در پایان داستان قلبم کمی شکسته شد. اینکه عاشق کسی شوی و حتی معشوقه به تو وعده وصال دهد و در لحظه‌ای رها شوی بسیار دردناک است. به این فکر میکنم که این همه تنهایی خارج از توان آدمی هست. تنها بودن نه در معنای فلسفی بلکه تنهایی به معنای نبود هیچ آدمی. در نهایت از گوش دادن دوباره آن لذت بردم و برایم خوشایند بود.کتاب شب های روشن را دوسال قبل از کتابخانه گرفتم و در روزهای آخر شهریور در حیاط خانه خوانده بودم پس این دومین بار بود که آن را میخواندم اول گمان میکردم همه چیز تکراری خواهد بود ولی خب اشتباه بود بعضی قسمت های آن را به کل فراموش کرده بودم. چیزی که برای من جالب بود این بود که فیلم ایرانی شب های روشن که نسخه اقتباس شده از رمان آن است برایم ملموس تر و زیبا تر از کتاب آن است. موسیقی پیمان یزدانیان آن را فوق العاده کرده. این موسیقی هم از آن موسیقی هایی هست که بارها میشود آن را شنید وهمراه آن با رویا همراه شد. همراه آن با استاد از خیابان ها عبور کرد و با خانه و درخت ها صحبت کرد. استاد نسخه ایرانی مرد تنهاست که به جای سن پترزبورگ حالا در تهران در شب های طولانی از خیابان ها میگذرد و قدم میزند. حال بگذریم از فیلم و به کتاب برگردیم. اسم کتاب اشاره به شب های روشن سن پترزبورگ دارد که آفتاب در آن غروب نمیکند و تمام طول شب آسمان حالت روشن صورتی رنگی دارد اما خب داستان به این موضوع اشاره ای ندارد.  من فرصت این را داشتم در سن پترزبورگ باشم و شب های آن را تجربه کنم. سنت پترزبورگ شهری که زیبایی آن زبانزد است. خانه‌ها و ساختمان‌های زیبا، پررنگ ترین چیزی هست که در سنت پترزبورگ میتوان دید. پس میتوانم تجسم کنم که چگونه میشود با این ساختمان ها صحبت کرد و به هر کدام یک شخصیت داد. نکته بعدی رودخانه های زیادی هست که در سرتاسر شهر موجود است. شما از هر راهی بروید در نهایت به رودخانه‌ای می‌رسید. از همین جهت آب و هوای مرطوب و سرمای ملایمی دارد. در نهایتِ ماجرا در پایان داستان قلبم کمی شکسته شد. اینکه عاشق کسی شوی و حتی معشوقه به تو وعده وصال دهد و در لحظه‌ای رها شوی بسیار دردناک است. به این فکر میکنم که این همه تنهایی خارج از توان آدمی هست. تنها بودن نه در معنای فلسفی بلکه تنهایی به معنای نبود هیچ آدمی.د در نهایت از گوش دادن دوباره آن لذت بردم و برایم خوشایند بود.حال برویم سراغ کتاب دوم یعنی یادداشت های زیرزمینی. این کتاب را صبح ها و عصر های نزدیک به غروب در مترو و اتوبوس و در زمان خستگی و در زمان راحتی گوش دادم. این کتاب از زبان اول شخص روایت می‌شود. گمان میکنم برای درک کامل آن باید بار دیگر آن را بخوانم. کتابی که شاید نتوان به آن گفت شاهکار داستایوفسکی ولی یکی از آثار فوق العاده اوست. میتوان جمله جمله از کتاب یاداشت کرد؛ و در بعضی جملات احساس همذات‌ پنداری کرد. چرا که داستایوفسکی از زبان انسان عصر حاضر سخن میگوید. قشنگ ترین چیزی که در توضیح کتاب در ویکی پدیا آمده، به نقل از مضمون:«داستایوفسکی در این رمان یک شخصیت نمادین خلق می کند.مرد زیرزمینی قهرمان نیست.او برای رسیدن به ایده ها و آرمان هایش ناتوان است.او سرشار از تناقض است.فردی تحقیر شده در اجتماع.او به درون خود می رود تا خودش را بیابد.در این اثر ما دیگر با اشرف مخلوقات رو به رو نیستیم.انسان به دنبال ارضای امیالش است و بس هرچند این امیال ویرانگر باشند.مرد زیرزمینی با انکار مداوم خود سعی در نفی همه چیز دارد.او تعلق به دنیایی که در آن زندگی می کند ندارد.یک پوچی مطلق که نشان از خودآگاهی دارد.دنیا هم او را نمی بیند.اسم داستان هم بر همین اساس است.»فکر میکنم این توضیح کامل ترین چیزی هست که از کتاب یاداشت های زیرزمینی هست. پس من سخن را کوتاه میکنم و به این نوشته بسنده میکنم.پ.ن: این عکس از یکی از پیاده روی‌ها در شب گرفته شده، یکی از شب‌هایی که به کتاب گوش میدادم و شهر را با پاهایم کشف میکردم.</description>
                <category>Nafise Yari</category>
                <author>Nafise Yari</author>
                <pubDate>Sat, 21 Oct 2023 18:20:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاریس، من و پدرم</title>
                <link>https://virgool.io/@nafisehyarigholi/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B3-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D9%85-ufkqxqgibrvc</link>
                <description>شهریور ماه برای من با آغاز ترم جدید و دوباره دوری از خانواده همراه بود. این ماه کمتر از ماه های دیگر این سال، کتاب خواندم و چندین کتاب را ناتمام رها کردم. حتی روزهایی را بدون خواندن هیچ کتابی به پایان رساندم که این خوب نبود. چالش این ماه طاقچه و ویرگول برای من مساوی بود با خواندن یک کتاب کم حجم از بخش کودک و نوجوان کتابی که شما میتوانید آن را در عرض کمتر از دو ساعت بخوانید: کتاب پاریس من و پدرم نوشته پاتریک مودیانو گویی دلم میخواست سوار ماشین زمان شوم و به آن سن و سال برگردم، نوجوانی شوم که هنوز دنیای رنگی و زیبای کودکی خود را در ذهن دارد. بنابراین میتواند با این تصاویر رقصان پرواز کند. خب باید اعتراف کنم که نشر پرتقال صاحب بهترین و با کیفیت ترین کتاب های کودک و نوجوان است. شاید بتوان حسرت خورد که چرا دقیقا در زمان نوجوانی آن را نداشتم و کتاب های زیبایش را نخواندم. حال برگردیم به داستان؛ این کتاب را بسیار زیبا و دلنشین یافتم. از آن دست کتاب ها که لبخند کوچک اما عمیقی هست. داستان و تصویرگری آن فوق العاده بود. دیدن تصاویر باعث میشد داستان را با جزئیات بیشتری برای خودم تعریف کنم. کاترین که حالا بزرگ شده از پشت پنجره نیویورک برفی به دخترکش نگاه میکند و به یاد گذشته می افتد و حال ما روایت کودکی او را میخوانیم. رابطه پدر و دختر اولین چیزی هست که توجه من را جلب کرد. رابطه ای صمیمی و همراه تشابه های زیاد البته شاید بتوان آن را به این مربوط دانست که مادر در آمریکا بود و کیلومتر ها دور از پاریس پس تنها بودن با پدر، پررنگ است. رابطه آنها را دوست داشتم شاید این همراهی همان خاطرات خوش کودکی را که همراه پدرم داشتم به خاطرم آورد. همانند آنچه نام داستان است «پاریس من و پدرم» میتوانم این سه اسم را با آنکه اولی مکان هست و دومی و سومی شخص، از یک خانواده و متشابه بدانم. پاریس شهری است همانند شهرهای دیگر که زشتی‌ها و زیبایی‌هایی را باهم درون خود جای داده؛ اما پاریس برای من که هرگز در آن نبوده‌ام شهری سرشار از عشق و احساس و زیبایی است همانند چیزی که کاترین و پدر وقتی عینک را از چشمان خود برمیداشتند میدیدند. پس میتوانم بگویم پاریس و کاترین و پدر برای من مثل یک هایکو دلنشین بود. اسم هایی که کنار هم خیال های رنگی را در ذهنم جاری میکند. این ایده که وقتی کسی عینک میزند دنیای حقیقی، کثیف ها و زشتی های آن را میبیند و وقتی عینک را برمیدارد همه چیز در یک هاله ابهام میرود و این ابهام برای شخصی مثل کاترین و شاید پدری که دختری شبیه به خود دارد، یعنی باز کردن درها برای ورود خیال و دیدن آن دنیایی که تو میخواهی. من هم دوست دارم به پاریس از پشت خیال نگاه کنم که آن برایم خوش تر است. نکته بارز دیگر آن ژیمناستیک هست که وقتی برای اطلاعات بیشتر در نسخه اصلی داشتم به دنبال آن میگشتم اگر اشتباه متوجه نشده باشم رقص باله بود. این را، او از مادر آمریکایی خود به ارث برده. مادری که پدر در یک نمایشی که مادر برای اجرای آن به پاریس آمده او را دیده و عاشق او شده. حالا دختر، عینکی بودن و یا داشتن دو دنیا را از پدر و باله یا ژیمناستیک را از مادر خود به ارث برده. گمان میکنم اگر در ترجمه آن به آن همان باله اشاره میشد داستان برای خیال کامل میشد.  ادامه داستان حول محور اتفاقاتی که در کلاس باله به وقوع می‌پیوندد میچرخد، پس بنابراین بقیه کتاب داستانی بود که پیشنهاد میکنم خواننده ای که این متن را میخواند برود و بخواند. چون کتاب کتابی کم حجم است و گفتنش خواندن آن را خالی از لطف میکند. </description>
                <category>Nafise Yari</category>
                <author>Nafise Yari</author>
                <pubDate>Tue, 19 Sep 2023 00:01:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سمفونی مردگان</title>
                <link>https://virgool.io/@nafisehyarigholi/%D8%B3%D9%85%D9%81%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-ytfrlju1en1y</link>
                <description>چالش طاقچه و ویرگول مردادماه مساوی شد با چندروز فیلتر شدن طاقچه دلبندم که آن چندروز بسیار برای من غم انگیز بود. چند روزی که نتوانستم به کتاب صوتی مورد نظرم گوش بدهم احساس کردم طاقچه شده همچون فرزند دلبندم که نبودش مرا آزار خواهد داد. الان که این متن را می‌نویسم کمتر از دو هفته از تمام کردن آن کتاب و آن ماجرای کذایی گذشته. کتاب انتخابی من برای مردادماه سمفونی مردگان نوشته عباس معروفی بود. من کتاب صوتی آن را انتخاب کردم. پیش از این چالش، بارها  تصمیم گرفته بودم که این کتاب را بخوانم و نخوانده بودم؛ این اولین کتاب من از آقای عباس معروفی بود. شاید بتوانم بگویم ابتدا ارتباط گرفتن با داستان برایم سخت بود. علت آن را نمیدانم شاید چون در آن زمان، تمرکز کافی نداشتم. پس جاهایی از کتاب را به صورت مکتوب خواندم و سیر داستان در ذهنم نقش بست. در زمان خواندن آن نمی‌توانستم یک آدم را متهم کنم. حتی اورهان! یا پدر که سر منشا همه این تفکرات سنتی بود. هر کدام از افراد خانواده بارِ یک عقیده را به دوش می‌کشید. وقتی آن را می‌خواندم هوای سرد و بافت قدیمی اردبیل در ذهنم جان می‌گرفت. محیط، جو حاکم و شخصیت آدم‌ها به شدت برایم آشنا بود؛ چون این فضا شبیه منطقه‌ای است که من زندگی میکنم و این زبان را میشناسم، بنابراین گاه گداری ترکی صحبت کردن افراد برایم جالب بود. کما اینکه آن آدم‌ها را نیز میشناسم پدر سختگیر و سنتی که برای ثروتی که بدست آورده زحمت زیادی کشیده و پسر روشن فکرش را که بازاری نیست و نمی‌تواند جانشین پدر باشد به هر روشی میخواهد به راه راست هدایت کند. مادری آرام و حمایتگر که در نهایت زیر سلطه همسر خود است. دختری که شور و هیجان زندگی در او کشته میشود و تمام زمان خود را در آشپزخانه میگذراند، تنها به جرم دختر بودن و اورهان همان قابیل داستان ما که همزمان که نفرت و دلسوزی مرا با هم بر می‌انگیخت. و در نهایت آیدین اورخانی شخصیت اصلی داستان؛ آیدین عزیز، پسری که میتوانم بگویم تا جان داشت تلاش کرد و دم نزد و تباه شد. آیدین مرا غمگین میکند زندگی او جان سوز است. شاید بیشترین چیزی که غمگینم کرد این بود که او می‌توانست شاعر بزرگی شود، تنها اگر او را به حال خود رها می‌کردند. اما سنت، مصلحت و حتی شاید بتوان گفت مذهب همچون گیاه هرزی به پای او پیچیدند و او را پایین کشیدند و آن جوان رعنا و با استعداد تباه شد. حتی کنون که به آن می اندیشم هم، گویی سرگذشت یک انسان واقعی را می‌خوانم و اندوه دوباره جانم را پر میکند. باز هم تکرار میکنم من در جایگاه قاضی نمیتوانم بشینم؛ چون هیچ کس کاملا متهم نیست؛ همانگونه که هیچکس کاملا بی تقصیر نیست. همان خاکستری معروف! تقریبا ۹۰ درصد مردمان خاکستری هستند. حتی شرور ترین و بد ذات ترین آن‌ها هم شاید اگر به گذشته و کودکی‌اش برگردیم بتوانیم به او حق دهیم. حال در این موقعیت هم من میتوانم پدر او را تا حدی درک کنم چون الان میدانم لازمه هر چیزی پول است.‌ بدون پول آدم در این دنیا دوام نمی آورد. پس پدر هم به فکر پسر بود، اما شاید به شیوه خیلی خشن و زمختش! در ابتدای داستان بخشی از کتاب قرآن خوانده میشود، مربوط به داستان هابیل و قابیل و ما در داستان هم میبینیم چگونه قابیل برادر خود را دیوانه میکند و به قصد کشت او پیش میرود. اینکه چگونه تخم حسادت از همان کودکی، حتی بعد از مرگ پدر گریبان گیر خانواده میشود. و همه را تک به تک گرفتار رنج بسیار میکند.در این کتاب ما یک داستان کامل را شاهد هستیم. یک زندگی کامل از آدم‌ها با شخصیت‌های منحصر به خودشان با زندگی و رنج‌های منحصر به خودشان که تقریبا تمام طول عمرشان به نوشته درآمده است. اما آخر داستان و آن بدبختیِ جمعی آدمی رو تمام میکند. این داستان از آن داستان‌هایی هست که از ابتدای آن کم کم آب های غم رو بر روی شما سرازیر میکند و در پایان آب‌ها اینقدر بالا می آیند که شما در حوض غم غرق میشوید. کنون اسم کتاب را بیشتر درک میکنم، سمفونی مردگان.میتوانم بگویم این کتاب از آن کتاب های محبوبم نبود. البته شاید اگر در اوضاع روحی بهتر و با تمرکز بیشتر می‌خواندم این نظر را نداشتم. اما کنون که دو هفته‌ای هم از آن گذشته و تا حدی بیات شده، نه! البته این به این معنا نیست که کار نویسنده و اثر نقص دارد. بلکه باید گفت اثر زیبایی است؛ داستان پرداز‌ی‌، شخصیت‌ها و حتی نمادها عالی است؛ از همین رو شاهکار معاصر محسوب میشود و به زبان های مختلفی ترجمه شده است؛ اما برای من خواندن آن خالی از لطف نبود. پس میتوانم اظهار کنم که خوشحالم که بعد از آن مدت طولانی نخواندن بالاخره شاخ غول را شکستم و خواندمش.</description>
                <category>Nafise Yari</category>
                <author>Nafise Yari</author>
                <pubDate>Mon, 21 Aug 2023 02:36:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بر باد رفته</title>
                <link>https://virgool.io/@nafisehyarigholi/%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-egyqpmzhspnb</link>
                <description>درحالی که نشسته‌ام پشت لپ تاب و چای کمی شیرین همراه نان میخورم؛ هوای سرد باران خورده از پنجره نیمه باز به داخل می‌آید. چند روزی هست که کتاب این ماه را تمام کرده‌ا‌م. کتاب‌های تیرماه چالش طاقچه و ویرگول را دوست داشتم. دلم میخواست تعداد زیادی از کتاب‌ها را  بخوانم. اما محدودیت زمان اجازه نمیداد. در بین کتاب‌ها چشمم به کتاب دوجلدی برباد رفته نوشته مارگارت میچل افتاد. سال ها قبل وقتی در بین کتاب‌های کتابخانه میگشتم, همیشه جلدهای قطور قرمز این رمان را میدیدم. همزمان که دلم میخواست بخوانمش، از آن میترسیدم! حال چرا ترس؟ چون احساس میکردم صفحات آن بسیار زیاد است. چالش کتابخوانی موضوعی برای من تنها یک چالش ساده محسوب نمیشود؛ بلکه سندی از من برای خودم است تا بتوانم دوباره به خودم باور پیدا کنم. گمان میکنم همه‌ی آدم‌ها شبیه من هستند. همه باید زمانی کارهایی را انجام دهند تا به خود ثابت کنند، میتوانند! در این سال 1402 من این کار را آغاز کردم و حالا یک فصل از آن میگذرد. یک بهار که توانستم انجامش دهم. حال یک چالشِ بیشتر نیاز داشتم و آن روبه‌رو شدن با کتاب‌های قطور بود. همان‌هایی که همیشه آن‌ها را به اوقات فراغت و تابستان و سال و ماه دیگر موکول میکردم. تیر ماه وقت روبه‌رو شدن با آنها بود. فیلم بر باد رفته را قبلا  دیده بودم ولی جز یکسری صحنه‌های خاص در ذهنم نبود. اما خب کاراکترها را در ذهنم با قیافه‌های فیلم محدود کرد. اوایل داستان و فضای تجملی آن کمی برایم ناخوشایند بود ولی رفته رفته داستان به قدری جذاب شد که قدرت رها کردن آن را نداشتم. از زمان بیداری تا خواب هر فراغتی را کتاب میخواندم. از جهتی از تاریخ و وقایع مربوط به برده داری و جنگ داخلی آمریکا به شدت گیج  شدم، هنوز هم نیاز دارم که در زمانی راجع به آن مطالعه بیشتر کنم. چرا که آنچه برایم رخ داد یک داستان ضد و نقیض از آزادی برده‌ها بود. هنوز این بخش ماجرا برایم گنگ است و این بخش مهمی از داستان را در برمیگرد اما از وقایع تاریخی عبور میکنیم و به داستان میپردازیم. فکر میکنم به جرئت میتوانم بگویم که اسکارلت آن نقطه مقابل من هست. گاهی از او و اعمالش به شدت عصبی میشدم. و به عنوان یک شخص سوم که همه چیز را میداند در ذهنم در حال پیش بردن داستان به شیوه خودم بودم. اما در زمان های زیادی هم به شدت، او و روحیه‌ی جنگجوی او را تحسین کردم. در آن زمانی که در حال خواندن کتاب بودم با ابعاد پنهان او آشنا شدم و او را همانند یک شخص شناختم. و به زبان ساده‌تر در این ایام با او زندگی کردم. اینکه نویسنده سعی نکرده یک قهرمان تمام و کمال بسازد قابل ستایش بود. اسکارلت اوهارا زنی که ویژگی های خوب و بد را در کنار هم داشت. هیچ آدمی در این رمان کامل نیست. آدم‌های حقیقی در آن نقش آفرینی کرده‌اند. همان‌هایی که روزانه در کوچه و خیابان با آنها برخورد میکنیم و از کنارشان میگذریم. آدم‌ها با ابعاد گوناگون شخصیت. حتی پرطرفدار ترین شخصیت رمان یعنی ملانی همیلتون، زنی که همه دوستش داشتند، نقاط ضعفی داشت. او آدمی بود که در نهایت برایش زار زار گریستم. شاید بتوان گفت قدرت عظیم اسکارلت در آن بدنی ظریف و کوچک بسیار باشکوه و زیبا بود. زنی که به تنهایی از پس جنگ و فقر و فقدان خودش و تمام خانواده‌اش برآمد. شاید در این بین کارهایی انجام داد که انسانی نبود اما مثل کارهایی، برای بقا و حفظ شدن بود. تارا با زمین‌های سرخ و حاصل‌‌خیز همان جای امن و آرامی که در هر زمان مشکل اسکارلت به آن می‌رفت و دوباره قوای خود را بدست می آورد. این نقطه امن، این مکان مقدس جایی که هر آدمی برای ادامه دادن به آن نیاز دارند. دقیقا همانند تصوری که به کوهستان دارم است. آن مکان امن و پابرجا که وقتی به درون آن میروم آرام میگیرم، پس میتوانم او را درک کنم. تارا از نگاه من یک مکان مقدس است، مکانی همچون خانه. از سوی دیگر مقوله‌ای که برای من به شدت جالب توجه بود و دوست دارم الان در اینجا بگویم؛ سبک زندگی رت بود. او در تمام زندگی‌اش هر آنچه که دوست داشته بود را انجام داده بود. مرد ثروتمند و عیاشی که از هیچ خوشی‌ای در این دنیا نگذشته بود و بهترین شکل زندگی قابل تصور را زندگی کرده بود. شاید دقیقا همان چیزی که به جوان امروزی میگویند و غایت و هدف بسیاری از انسان هاست. بسیار پیش می آید که شخص بیان میکند نظر هیچکس مهم نیست و ما هر آنچه بخواهیم را انجام میدهیم. شاید بتوان گفت حتی این جمله درست است. اما در جهانی که قرار است تنها زندگی کنیم و یا زندگی در جماعتی که مارا قبول داشته باشند، در غیر این صورت حتی اگر خودمان به راحتی زندگی کنیم و ککمان نگزد، فرزندانمان مورد قبول نخواهند شد و زجر خواهند کشید، دقیقا کاری که رت با به دنیا آمدن بانی انجام داد. بودن در میان مردم و به دست آوردن احترام و تایید آنها چیزی که برای من جالب بود.  پایان بندی داستان هم بسیار زیبا بود. شاید مخاطب به دنبال نتیجه و یک کتاب بیشتر هست اما به گمانم این پایان بندی باعث میشود عمیق تر آدم بیندیشد و خودش با سلیقه خود و شناختی که از شخصیت‌ها پیدا کرده یک پایان بندی درست بسازد؛ به گمانم این هنر نویسنده است. بسیار میتوان از این کتاب گفت، اما سخن را کوتاه میکنیم؛ در پایان این گفتار میتوانم بگویم که این رمان را دوست داشتم و خواندن آن به من بسیار یاد داد و احساس خوبی نسبت به خودم کسب کردم که توانستم یک کتاب دوجلدی را تمام کنم.پ.ن: ( https://youtu.be/k9EtfTAirBs ) در هنگام نوشتن این مطلب پلی لیست‌های زیادی در یوتبوب را گوش دادم. این آخریم آن‌هاست پس با پیشنهاد آن برای گوش دادن نوشته را تمام میکنم.</description>
                <category>Nafise Yari</category>
                <author>Nafise Yari</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jul 2023 02:22:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مستاجر</title>
                <link>https://virgool.io/@nafisehyarigholi/%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AC%D8%B1-dpsisfgsgcs4</link>
                <description>کتاب این ماه چالش طاقچه و ویرگول میتوان گفت بسیار برای من چالش بر انگیز بود. اولین مسئله آن، کتاب خواندن در امتحانات بود. همزمان که نیاز بود بیشتر درس بخوانم و تمرکزم روی امتحانات باشد؛ بیشتر کتاب خواندم و فیلم دیدم و انواع غذاها از ملل مختلف پختم. یک گناه لذت بخش که هنوز نمیدانم که آیا نابخشودنی هست یا نه زیرا که هفته پیش رو امتحانات سخت و مهمی دارم. حال بگذریم از امتحانات؛ امروز کتابی را تمام کردم و تصمیم گرفتم همین امروز مطلب مربوط به آن را بنویسم و بعد بشینم و به جبران تمام روزهای سهل انگاری سخت درس بخوانم. مسئله بعدیِ چالش برانگیز بودن آن، خواندن کتاب از ژانر وحشت بود. فکر میکنم مدت زمان طولانی هست که سمت آن نرفته‌ام و انتخابم نبوده. اما از همان ابتدای سال وقتی ماه خرداد را دیدم یک هیجان ریزی درونم لانه کرده بود. خواندن کتابی که کمی تکانم دهد و وحشت زده‌ام کند. انتخاب من کتاب «مستاجر نوشته رولان توپور» بود. مهم ترین علت این انتخاب این بود که رومن پولانسکی از روی این کتاب فیلمی ساخته بود و این کتاب در سه گانه آپارتمان آن جای داشت. من این فیلم را ندیده بودم ولی برحسب دیدن فیلم بچه رزماری میدانستم انتخاب این کارگردان قرار است واقعا مرا بترساند. یک آزارگری ویژه‌ای در محتوای ترسناک است به خصوص اگر آن ترس دقیقا روی ترس های خود تو دست گذاشته باشد. و این کتاب برای من اینگونه بود. شروع کتاب یک متن خیلی چشم نواز از کافکا را شامل میشود که دوست دارم در اینجا هم آن را بنویسم: «اگر کتابی که می‌خوانیم با ضربه‌ای سنگین به جمجمه‌مان بیدارمان نکند، چرا باید آن را بخوانیم؟ که شادمان کند؟ ما می‌توانیم بدون این کتاب‌ها هم شاد باشیم. چیزی که ما احتیاج داریم، کتاب‌هایی‌است که مثل واقعه‌ای وحشتناک بر ما نازل شوند. مثل زخم مرگ کسی که بیشتر از خودمان دوستش می‌داشتیم، یا مثل وقتی‌که در جنگل‌های خالی از انسان گم شده‌ایم. مثل خودکشی. کتاب‌ها باید دیلمی باشند برای شکستن یخ درون‌مان.» کتاب شروع آرامی داشت اما اندک اندک ترس و اضطراب بود که به وجودم تزریق میکرد. داستان به شدت گیرا و شخصیت پردازی ها بسیار عالی بود. قلم توانای نویسنده به گونه ای بود که خودم را در بطن داستان حس میکردم و بعضی زمان ها از شدت اضطراب توان ادامه دادن داستان را نداشتم و بنابراین کمی به خودم استراحت میدادم و ادامه ی آن را به روز بعد موکول میکردم. در طول داستان مدام احساس میکردم که گیج شده ام نمیتوانم مرز میان حقیقت و خیال را تشخیص دهم. نمیدانم الان این توهم ترلکوفسکی هست و یا کارهای شیطانی همسایگان! به واسطه پیشینه ذهنی ای که از بچه رزماری داشتم مدام به این فکر میکردم که این یک توطئه هست این یک کار بی رحمانه و شرم آور است. وقتی کتاب به پایان رسید مسخ شده بودم. پایان آن میشود گفت برای من همان شروع ترس بود. نویسنده آدم را در آخر داستان میخکوب و گیج میکند. و حالا از خود میپرسد چرا؟ پس از پایان شروع به خواندن نقد آن در سایت های مختلف و نظر خوانندگان میکنم. با فهمیدن اینکه این پارانوئید و توهم هست کمی آرام میگیرم. جنون از آن دست ترس های بزرگ من است اما یک عامل شناخته شده است عوامل ناشناخته بیشتر عصبی ام میکند. دوباره پاسخ بعضی از سوالاتم را نمیگیرم پس فیلم آن را دیدم. احساس میکنم بخش هایی از آن اقتباس کارگردان بود و یکجورهایی مسبب آرامش خیال میشد. پولانسکی, ترلکوفسکی را آدم نوعی میبیند که با ورود به خانه جدید و امضا کردن قراردادی سخت کم کم وارد انزوای عمیق میشود. هویت و چرایی خودش را از دست میدهد. صحنه مربوط به گم کردن هویت و بیگانگی به نظرم در کتاب کامل و بی نظیر بود و در فیلم به خوبی منتقل نمیشد. سپس افسردگی و به دنبال پارانوئید، شیزوفرنی هم آغاز میشود و ترکیب آن ها با هویت از دست رفته او و بیگانگی با خودش همه سبب میشود تا شخصیت داستان در اوج درد و انزوا قرار بگیرد. دردی که تحمل آن خارج از توان آدمی هست. حقیقت این است که پولانسکی همه ی درد ها را به گردن خود شخص انداخته ولی من هنوز ظن به همسایگان را نتوانسته ام از ذهنم دور کنم. گمان میکنم زیادی در جلد ترلکوفسکی رفته‌ام...پ.ن: پس از اتمام کتاب بیشتر با نویسنده کتاب یعنی: رولان توپور آشنا شدم و فهمیدم چه کاریکاتوریست بزرگیست و کارهای سورئال او، مو به تن آدم سیخ میکند. مثل قصه پردازی او که با مهارت و توانایی آدم را میخکوب میکند. بنابراین کشیده شده توسط خود او کشیده شده و تصویر جلد نسخه انگلیسی آن است را گذاشتم.</description>
                <category>Nafise Yari</category>
                <author>Nafise Yari</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jun 2023 23:00:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و هیولای پنهان درون</title>
                <link>https://virgool.io/@nafisehyarigholi/%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-zkchanuroqvv</link>
                <description>انتخاب کتابی بین کتاب های چالش کتابخوانی اردیبهشت طاقچه و ویرگول برایم کار سختی بود. در طول ماه، بارها سایت را چندباره چک کردم تا کتاب های بیشتری را برای ارائه پیدا کنم اما دریغ، که لیست همان کتابهای خودیاری بود. خواندن این دست کتاب‌ها برایم سخت است و مدام از این سختی می گریختم! تا اینکه متوجه شدم آخر ماه نزدیک است و هیچ کتابی نخوانده‌ام! و این مخالف خواسته من بود. کتابخوانیِ موضوعی و نوشتن چیزی مطابق آن برای امسال، چالشی برای خودم است. در آخر کتابی به چشمم خورد. رهنمون های تصویری برای مهار حملات اضطراب با جلد خوشرنگ بنفش و یک تصویر کارتونی. کتاب «من و زندگی با هیولای درون» اثر بِو ایسبِت. کتابی که ظرف کمتر از یکساعت میشود آن را خواند ولی در همین یک ساعت میشود بسیار یاد گرفت و از آن لذت برد. تصویرگری های کتاب، انتخاب موضوع و متن روان آن و مهم تر از همه محتوای آن که برای شناخت و آگاهی به من کمک کرد؛ مرا به شدت، شیفته آن کرد. این کتاب که به شرح حملات اضطراب یا همان هیولای دست پرورده درون میپردازد. هیولایی که وقتی اولین بار در وجودم آن را حس کردم، دلم میخواست خودم را از بالکن پایین بیندازم ولی آن را حس نکنم. ترس و اضطرابی درونم بالا می‌رفت که رنج آن غیر قابل توصیف بود. احساس میکردم در حال سکته قلبی هستم. احساس میکردم دنیا سراسر سیاهی و درد شده و هیچ چیز معنای زندگی ندارد. بیشتر از چند دقیقه به طول نینجامید اما همان زمان هم زیاد بود. در جای جای کتاب احساس میکردم نویسنده دارد از زبان من سخن میگوید. از اینکه می‌دیدم کسی احساساتی که درک میکنم را اینقدر شفاف و زیبا نوشته غرق سرور میشدم. انگار آدمی به این می اندیشد که در این دنیا تنها نیست! کسانی هستند که چیزی را تجربه میکنند که تو می‌کنی. و تو دیگر در درد کشیدنت تنها نیستی. روز به روز در این جهان، فشار و اضطراب بالارونده بیشتر و بیشتر میشود. فشار کار، فشار درس، فشار آدم‌ها؛ همه همه باعث میشود آدمی روزانه مقدار زیادی استرس و اضطراب را تجربه کند اما حملات اضطرابی چیزی متفاوت از اضطراب روزانه هست. حالتی عجیب که آدمی را برای دقایقی به مرز جنون میرساند و پس از آن ترس در جان آدم لانه میکند؛ یعنی همان هیولا! گذشتن از این ترس و کنترل آن نیازمند توجه و زمان است. آدمی در این جهان بی انتها تا ابد تنها خودش را دارد؛ ناگزیر باید این خود را دوست داشت، نوازش کرد و مراقبش بود.  فکر میکنم شناخت درد، اولین مرحله برطرف کردن آن است. واکاوی درون و پس از آن شناخت آنچه که بر آن میگذرد. تا با کمک شناخت دست در دست خود بتوان به «خود» کمک کرد. چیزی که کتاب های خوب خودیاری به آدم میدهد همین آگاهی و شناخت است اگر هیولایی جان آدمی را می‌ساید و له میکند اول باید فهمید از کجا و چرا به  درون ما آمده و پس از اینکه تشخیص دادی این هیولا از کدام نوع است باید آن را بیشتر شناخت. خصایص خوب و بدش را یاد گرفت. نقاط ضعفش را فهمید تا بتوان شکستش داد، البته شکست نه شاید بهتر باشد بگوییم کنترلش کرد. و این کتاب سبب شدن، آنچه را که در درونم میگذرد، درک کنم. حال مشکل را میشناسم. که این هیولا چیست و چگونه در درونم شکل گرفته و باید در مقابل آن چکار کنم. این کتاب کوچک مثل یک کتاب راهنما عمل میکند.  راهنمایی که آن را به همه افراد پیشنهاد میکنم. حتی کسانی که هیچ وقت حملات اضطراب را تجربه نکرده‌اند. چرا که دانستن و آگاهی بیشتر سبب میشود آدم کمتر رنج بکشد. و چه چیزی بهتر از این؟پ.ن: عکس مطلب، مربوط به دیوار خروجی یک موزه است. و از آنجایی که در زمان مطالعه کتاب از آن موزه دیدن کردم؛ کاور مطلب است. </description>
                <category>Nafise Yari</category>
                <author>Nafise Yari</author>
                <pubDate>Fri, 19 May 2023 04:06:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیلوفر و مرداب</title>
                <link>https://virgool.io/@nafisehyarigholi/%D9%86%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%81%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%A8-gr2pmhzwhx92</link>
                <description>چند روز قبل در لیست کتاب های چالش کتابخوانی سال 1402 طاقچه می‌گشتم. بعد از خواندن کتاب در جستوجوی معنای زندگی تصمیم داشتم نگاهی به کتاب های اردیبهشت ماه بیندازم که چشمم به کتاب نیلوفر و مرداب اثر تیچ نات افتاد. اولین چیزی که نظرم را جلب کرد ترکیب اسم نیلوفر و مرداب و استعاره معروف پشت آن است اینکه همه میدانیم که نیلوفر در دل گِل و لجن میروید و زیبایی منحصر به فرد این گل آدمی را مسحور میکند. بعد زیر عنوان کتاب نوشته بود: هنر دگرگون کردن رنج ها. رنج ها؛ آن  بخش جدایی ناپذیر از زندگی که باعث سختی و درد کشیدن میشود. بعد از عنوان، نقاشی روی جلد نظرم را جلب کرد که زیبا و باشکوه می نمود. بعد از خواندن بخش کوتاهی از آن متوجه شدم این کتاب با بخشی از آموزه های بودا در ارتباط هست. بودا همیشه در ذهنم با مردانی کوچک اندام، چشم بادامی که ردای سرخ به تن و سرهای تراشیده که در دل صخره ها و طبیعت در حال مناجات و یا به بیان نزدیکتر مدیتیشن و کسب آرامش هستند. بودا برای من آن معنای طهارت و پاکی ورای انسانی هست. آنچنان که در زندگی معمول قادر به رسیدن به آن نیستم. پس مایل شدم که کتاب را بخوانم.بخش اصلی گفتار این کتاب مربوط به رنج هاست. اینکه انسان از ابتدای تولد تا هنگام مرگ در رنج هست و خواهد بود. و انکار آن بی معنا و ناممکن است. مسئله اصلی تلاش برای مدریت درست آن است. و بهترین شیوه که در این کتاب به آن اشاره شده است، ذهن آگاهی هست. ذهن آگاهی یعنی در لحظه حال بودن و توانایی دیدن، شنیدن و درک کردن جریان زندگی. در این جهان مدرن که همه آدم ها دارای تلفن همراه و فضای مجازی هستند و با درگیر شدن در جهان مجازی از جهان حقیقی وامانده‌اند. کافیست برای دقایقی کوتاهی در اتوبوس به آدم‌ها نگاه کنید؛ که همه تلفن همراه را جلوی خود گرفته و از رودخانه و یا درختان بهاری که اتوبوس از کنارشان میگذرد غافل هستند. و به مراتب آن رنج ها و درد ها بزرگ تر و جان فرسا تر و کمی غیر قابل کنترل تر شده اند. چون شاید آدم‌ها صدای درون خود را نمی‌شنوند و به واسطه آن تا زمانی که رنج آدمی را از پا نیندازد متوجه آن نخواهد شد. اولین بار در بزرگسالی، به گمانم یکی دوسال قبل بود که برای اولین بار توانستم تمام حواسم را به محیط بدهم؛ صدای پرندگان را بشنوم، شاهکار طبیعت را ببینم و به چهره آدم‌ها دقیق شوم، گرمای آفتاب روی تنم را حس میکردم، آن روز حیران و بسیار شادان بودم. آنقدر کِیفم کوک بود که اگر در آن دم میمردم هیچ آرزویی در دل نداشتم. به گمانم آن تجربه چیزی شبیه به ذهن آگاهی بود. آنروز من گویی تازه جهان اطرافم را دیدم و آن را سخت زیبا یافتم. جهان امروز جهانی سرشار از استرس و رفتن های مداوم است. آدم یکی موجود همیشه شلوغ که توانایی زیستن خود را از دست داده. البته شاید سوال پیش بیاید که اصلا زیستن چیست؟ حقیقت این است که من هم نمیدانم به قول دوست عزیزی یک بازی هست که یک برگه شانس به ما داده‌اند تا بازی کنیم. بعد از خواندن کتاب زمان های زیادی را به یاد آوردم که از شدت استرس و ناراحتی قادر به نفس کشیدن نبودم الان متوجه شدم که آن تیر آخر رنج ها بوده و به پیشنهاد دوستی در آن زمان مدیتیشن را شروع کردم. از جمله های کلیشه‌ای و شعاری بیزارم ولی الان باید بگویم که آن یاد گرفتم باعث شد راحتتر از پس گذر از رنج‌‌ها بر بیایم. در زمانی که تمام احوالات منفی به وجودم حمله ور میشوند، برای گذر از آن شروع میکنم به نفس کشیدن و فکر کردن به هوای پاکی که وارد ریه هایم می‌شود و نگه داشتن این هوا درون شش هایم و بعد بیرون رفتن هوای دارای کربن دی اکسید. و تکرار چند باره‌ی آن باعث میشود حالم بهتر شود. بله بعد از تنفس چیزی تغییر نمیکند ولی به طور غیرارادی اوضاع سامان میابد. در این مقطع از زندگی اینگونه می اندیشم که همچون چیزی که در کتاب بیان میکند، بودا شدن یک امر ناممکن است. نمیشود همه چیز را رها کرد و تنها به مناجات و تنفس مشغول شد. اما در کنار جبر زندگی توانایی پیدا کردنِ شادی حقیقی از دل ساده ترین و روزمره ترین چیزها، به نظرم رمز اصلی است.‌ با آگاهی و صلح در کنار خود بودن مایه آرامش است. و این همان چیزی است که خواندن این کتاب به من یادآوری کرد. </description>
                <category>Nafise Yari</category>
                <author>Nafise Yari</author>
                <pubDate>Thu, 20 Apr 2023 21:40:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنا، آنچه با آن ادامه میدهیم.</title>
                <link>https://virgool.io/@nafisehyarigholi/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D9%86-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87%DB%8C%D9%85-tmbmczpg1n5x</link>
                <description>برای آغاز هر متنی نیاز به یک مقدمه و سپس بدنه و در نهایت نتیجه هست؛ اما هرچه فکر کردم مقدمه مناسبی برای شروع این گفتار نیافتم. پس فارغ از قواعد آغاز میکنم به نوشتن. غریب به یکسال است که طاقچه شده کتابخانه من. از زمانی که دستم از نسخه های فیزیکی کتاب ها کوتاه شد، به نسخه های الکترونیکی روی آوردم. در ابتدا سخت بود. صفحات کتاب را لمس نمیکردی، عطر خوش ورق تازه زیر دماغت نمیرفت و دیگر نمیتوانستی سوژه عکاسان خوش ذوق روی نیمکت پارک و یا اتوبوس باشی. اما آدمی که ناگزیر میشود و انتخابی ندارد؛ کم کم عادت میکند. مثل کتابی که امروز قرار است از آن بنویسم. آدمی عادت میکند و به همه چیز خو میگیرد. بگذارید این بار اول روده درازی کنم و بیشتر بگویم. از اینکه یک تنه جلوی قطع شدن یک عالم درخت را گرفتم و شما لطفا باور کنید! و در ذهن خود مرور نکنید که دستش به کتاب های دلبندش نرسید. داشتم میگفتم طاقچه شد کتابخانه مرتب و تمیز من که میتوانستم وقت و بی وقت در آن بچرخم و کتاب های عزیز را بیابم. در یکی از این گشت ها چالش کتاب خوانی ماهانه طاقچه و ویرگول را دیدم. همین اسفند ماه بود، کمتر از یکماه قبل. و گفتم: به! عجب ایده ی بکری!! چه چیزی بهتر ازاینکه کتاب بخوانی و درباره آن بنویسی. اصلا همین که صدای تیک تیک ضربه انگشتان روی کیبورد را بشنوی و افکار خود، حول داستان و زندگی ای که با آن همراه شدی را به نوشته در آوری. خب همه این هارا گفتم تا برسم به اصل مطلب، چالش کتابخوانی فروردین ماه: &quot;کتابی که جان تازه ای به تن امیدت میدهد.&quot; در بین کتاب های برگزیده تعدادی را خوانده بودم و اما کتاب انسان در جستوجوی معنای زندگی از آن دست کتاب هایی بود که نامش در ذهنم یک گارد ایجاد میکرد. بیشتر شبیه کتاب های روانشناسی که توانایی ارتباط برقرار کردن با آنها را ندارم. اما تنها کتابی بود که میدانستم نسخه صوتی آن در طاقچه بی نهایت موجود است. تصمیم گرفتم گارد گرفتن را کنار بگذارم و شرحی از این کتاب را بخوانم. و آن موقع فهمیدم این اولین کتابی هست که خواهم گوش داد و اولین متن راجع به آن نوشته خواهد شد. گفتن از ویکتور فرانکل و اینکه او که بود و چه کرد و گفتن خلاصه کتاب، گمان میکنم توضیح اضافات هست چرا که با یک سرچ ساده میشود آن را پیدا کرد. پس میخواهم از نظرات و تفکرات خودم بنویسم. مثل جمع کردن یک مجموعه از اینکه چگونه تغییر میکنم و چگونه شکل میگیرم. در مقدمه کتاب اینگونه بودم که نه نمیخواهم یک کتاب سراسر کلیشه را بشونم. ولی ادامه دادم و بعد داستان آغاز شد. داستان زندگی این مرد. درد ها و رنج هایی که در ذهنم قابلیت گنجایش نداشتند. یهودیانی که به جرم یهودی بودن گرفتار کار اجباری و شرایط سخت زندگی و مرگ بودند. پیش از این راجع به جریان هولوکاست خوانده و دیده بودم اما وصف حقیقت به این صراحت و جرئت مو به تنم سیخ کرد. شرح آشویتس و اتفاقاتی که در آن به وقوع پیوسته، هولناک و غیر حقیقی می نماید. یعنی باور کردنی نیست چطور انسان هایی میتوانستند انسان دیگر را به جرم مذهب به بدترین شیوه زندگی و مرگ متهم کنند. و اسمش را بگذارند پاکسازی!! البته که تاریخ پر است از این بی رحمی ها و شقاوت ها اما خواندن باعث شد آن را لمس کنم. البته که داستان اصلی اصلا چرایی این اتفاقات نبود اما چیزی بود که نظر مرا جلب کرد. اصل مسئله آن &quot;امید و معنا &quot; زندگی بود. اینکه چطور معنا بخشیدن به زندگی باعث میشود آدمی از دل سختی ای که قابل تصور نیست جان سالم به در ببرد و به زندگی عادی برگردد. در این برهه از زندگی آدمی هستم که معنای زندگی را گم کرده و ساختن معنا از دل رنج از دل کار بزرگ برایش مضحک به نظر می آید. به قول دکتر فرانک نمیشود آدم هارا مجبور کرد که اجبارا خوشبین باشند. اما چیزی که در این کتاب و در زندگی خود حس میکنم نه تبدیل شدن به قهرمان و نه انجام کار بزرگ است. تنها خلق معنا در دل بی معنایی کل فرایند آن است. شاید که این راه نجات ما باشد؛ همانطور که در دل تاریخ انسان های زیادی را نجات داده...  پیدا کردن معنا باعث میشود ادم دوام بیاورد. از دل سختی جان سالم به در ببرد و پیش برود وگرنه آدمی روی حصیر سخت و پر از کثافت میماند و صبح از جا بلند نمیشود و با مرگ پایان می یابد و تمام.  </description>
                <category>Nafise Yari</category>
                <author>Nafise Yari</author>
                <pubDate>Thu, 13 Apr 2023 15:51:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>