<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Naghmeh.Ilbeigi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@naghmeh.Ilbeigi</link>
        <description>نظرتون راجع به سفر به مغز یک انسان آشفته با کمی خواندن چیست؟</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 00:19:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/191829/avatar/V0NkMr.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Naghmeh.Ilbeigi</title>
            <link>https://virgool.io/@naghmeh.Ilbeigi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سوپر پشه پشمک زاده!</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmeh.Ilbeigi/%D8%B3%D9%88%D9%BE%D8%B1-%D9%BE%D8%B4%D9%87-%D9%BE%D8%B4%D9%85%DA%A9-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-hed5tkzniugk</link>
                <description>--سال 1404 را به تمامی هم وطنانم تبریک می گم!ناگهان زمین لرزید و همه پایشان را به زمین کوبیدند و به هوا پریدند. بچه های کوچک جیغ می زدند،مرد های بزرگ هم نعره! از آن طرف هم خانم های فامیل کف می زدند. ماهی در تنگ هم از شنیدنجمله مکرر &quot;عیدتان مبارک!&quot; گیج شده بود و خودش را به تنگ می کوبید.و این می دانید یعنی چی؟ یعنی هفت خان رستم برای یک پشه ای بینوا مثل من!من باید مواظب باشم زیر پای این گولاخ ها له نشوم، لای دست شان گیر نکنم یا حتی اشتباهی به چاهعمیقِ حلق آنها نروم!موتور بال هایم را با سرعت روشن می کنم تا بتوانم از این طرف پذیرایی به آن طرف برسم، بدوناینکه آن وسط شهید بشوم. اما از بدختِ بد من، دایی خانواده که عین گوریل بالا و پایین می پرید با یکدست مرا به سمت دیوار شوت کرد. از دست این مرد سیبلویی گولاخ! خیلی راحت مرا از مسیر اصلیبه یک مسیر دیگر عین یک پشه، شوت کرد. البته صبر کنید ببینم، من هم یک پشه هستم! اما این راتوهین در نظر می گیرم که همیشه ملت پشه ها را کیش کیش و شوت می کنند!من عین یک نیمرو به دیوار چسبیده بودم. حالا چطوری این بال های نازنیم را از این دیوار مزخرفجدا کنم؟کمی تکان تکان می خورم اما شپلق می افتم روی زمین!وای خدا ی من الان حتما یکی از آن احمق ها مرا زیر پایش له می کند! باید هرچه سریع تر پرواز کنم!موتور بال هایم را دوباره روشن می کنم و صدای ویز ویزش در می آید. خوب است، می توانم پروازکنم. این ویز ویز عین موتور می ماند، دیده اید وقتی ماشین را استارت می کنید صدای مخصوصخودش را دارد؟ وقتی هم استارت بال ها را بزنید ویز ویزش در می آید. هیچ وقت نفهمیدم چرا این صداکه بهترین موسیقی ست، روی مخ انسان هاست.با یک بال لنگ آرام آرام به سمت هدفم پرواز می کنم. تمام تلاشم را می کنم حمله های بقیه اعضایخانواده را جا خالی بدهم. البته هیچ کدام از آنها حواسش به من نیست. آنها مشغول خوشحالی کردنهستند. برای چی؟ برای اینکه این کره ی زمین یک دور دیگر دور خودش چرخیده. چقدر به زمینحسودیم می شود، هیچکس وقتی من قر می دهم خوشحال نمی شود. معمولا مگس کش یا اسپری از جیبشان در می آورند.به هر زحمتی بود بالاخره خودم را رساندم بالای سر هدفم. چشمان درشت او برق می زد. حتما این بچهی احمق مرا با اسباب بازی اشتباه گرفته است. وایسا ببینم ، موهایش کجاست؟! نکند مریضی داشته باشدو اگر او را نیش بزنم بیماری بی مویی بگیرم؟! صبر کنید، چه مزخرفاتی دارم می گویم؟ اصلا پشه هامو ندارند.بچه ی کچل لبخندی به من می زند. آخی! چقدر گوگولی! اسمش چی بود این بچه ی آدمیزاد؟ آهان نوزاد!نه، من نباید خر بشوم و گول ظاهر بامزه اش را بخورم. من باید او را نیش بزنم. خب خب، بهترینمکان کجا می تواند باشد؟ روی دماغش؟ بالای پیشانی؟ شاید هم روی گوشش؟ نه.. بهترین مکان میتواند روی لپ این بچه ی کچل باشد. آماده ی حرکت هستید؟ سه، دو و یک!مثل یک فانتوم جنگنده با تمام قوا می پرم روی لپ بچه و نیشم را عین سوزن ته گرد در لپش فرو میروم. ای جانم، عجب بافت لطیفی دارد. انگار که این بچه ها هزاران بار با شامپو لطیفه شسته باشند.اصلا یک لحظه هم فکر نکنید اسپانسر نوشته های من شامپو لطیفه است و دارم تبلیغ اش را می کنم!بعد از مدتی دست از خوردن خون بچه کچل دست می کشم و دایره ی قرمز رنگی بلافاصله روی لپشظاهر می شد. البته دماغش هم دارد قرمز می شود. اوه اوه، بهتر است تا زیر دست و پا له نشدم و اینبچه هم زیر گریه نزده، از اینجا جیم کری بشوم! ببخشید منظورم این است که جیم بشوم.یواشکی روی یکی از تابلو های پذیرایی می نشینم. بعد از اینکه اشک های بچه کچل مانند قند و نباتروی گونه هایش می چکد، مادرش به سمت او حرکت می کند. این بهترین موقعیت برای یک نیش دیگراست! فکر می کنید خون او چه مزه ای دارد؟ ممکن است مزه ی قیمه بدهد؟ چون خودم دیدم سر سفرهی نهار، چطور این زن قیمه ها را می بلعید.به محض اینکه زن قیمه خور دستش را دراز می کند تا بچه ی کچل را بغل کند می پرم به سمت لپهای او!از شانس بدم، همان لحظه زن قیمه خور سرش را کج می کند و من تاپالاق می افتم روی زمین. دوباره!فکر می کنم باید از مهرداد بال فروش، یک جفت بال جدید بخرم.مهرداد بال فروش فقط بال نمی فروشد، دقیقا شبیه اصغر آقا بقال محله ی شماست، از شیر مرغ تا جانآمیزاد در فروشگاه مهرداد پیدا می شود. این بال های که دارم دیگر به درد لای جرز دیوار هم نمیخورند.من برای تلافی چرخی می زنم و گازی از پای زن قیمه خور می گیرم و جیغش به هوا می رود. اَه اَه،هرچه بچه ی این زن قیمه خور، خونش مزه ی شرین و طلا می داد، مزه ی خون این زن شبیه لپه،عدس، لوبیا و حبوبات می دهد. شرط می بندم یک پا خورشت خور حرفه ای است.ولی می دانید، اینکه خون شما مزه ی حبوبات بدهد، اصلا جالب نیست. خود شما آیا حاضر هستید خامخام از این خزعبلات بخورید؟!غلت می زنم و خودم را زیر مبل مخفی می کنم. الان دیگر احتمالا یواش یواش از وجود من دارند باخبر می شوند. باید نقشه ای بکشم!-مامان، چی شدی؟!این هم بچه ی همان خانم قیمه خور است، منتها این یکی کچل نیست و مو دارد.+ هیچی عزیزم، فکر کنم پشه نیشم زد!-خودم تیکه تیکه اش می کنم! کسی حق نداره مامان منو نیش بزنه!بیا برو بچه! چقدر هارت و پورت می کنی! مثلا با یک فسقله قد فکر کرده کی هست؟! این بچه مطمئنمسنش دو رقمی هم نیست، بعد برای یک پشه ی دنیا دیده و بزرگسالی مثل من قمپز در می کند! عجبزمانه ای شده ها! اصلا حالا که اینطور است، باید یک نیشی هم به این بچه پرو بزنم تا حساب کاردستش بیاید.اما بال هایم که ترکیده! چیکار کنم؟! خودش است، زنگ می زنم اسنپ مگس ، یک جفت بال تر و تمیزبرایم بیاورد. اگر به مهرداد بال فروش الان بگویم، احتمالا دو هفته ی دیگر بال هایم آماده می شود.-ماماننننننننننننننننن!پسربچه ی مو دار با صورتی گریان به سمت مادرش یورش می آورد و دستانش را نشان می دهد. ازشاهکار خودم راضی هستم. به عبارتی رسما آنقدر این بچه ی مو دار را نیش زدم که مثل تتو شده است.البته درست کردن این شاهکار بدون اسنپ مگس غیر ممکن بود. به شما هم پیشنهاد می کنم همیشه ازاسنپ مگس چیز و میز هایتان را سفارش دهید.می بینم که همه دور این فسقله بچه ی مو دار حلقه زدن و دلداری اش می دهند. اَه اَه، چه سوسول! مگرهمین بچه نبود که قپی می آمد که می خواهد بزند مرا به هفت روش سامورایی حلقه حلقه کند؟!نور لامپ می افتد روی هدف جدید من! به به! یک الدنگ جوان با صورتی جوش جوشی! راستش رابخواهید، لپ هایش را نمی خواهم نیش بزنم، بیشتر علاقه ی خاصی به گردن او دارم که زیر نور لامپمی درخشد.با تمام سرعت دوباره حمله می کنم اما ناگهان احساس می کنم توی دریای نمک غرق شده ام. پسرکجوش جوشی، این خون است تو داری یا سدیم کلرید خالص؟!به سرعت نیشم را بیرون می کشم، مطمئنم این الدنگ برای هر وعده حداقل یک کیلو نمک روی غذایشخالی می کند. چطور است خون هر کدام از اعضای این خانواده مزه ی عجیبی می دهد و مزه ی هیچکدام شبیه مزه ی یک خون عادی نیست؟! کم مونده خون یکی از این احمق ها مزه ی فست فود بدهد!ناگهان دخترک کوچکی که روسری اش را خاله قزی بسته جیغ می زند:&quot; خرمگس!&quot;دِ آخه بچه ی احمق، کجای من شبیه آن خرهاست؟! اصلا می دانید فرق خرمگس و مگس چیست؟! آنهاعین یک گولاخ هستند، چشمان ور قلمیبده دارند و لاتی صحبت می کنند. معمولا هم به قهوه مگس میروند و قلیون می کشد. تازه آنها صدای خوشگلی مثل ویز ویز ندارند! آنها وز وز می کنند، عین زر زر!می دانید ویز ویز خیلی فرق دارد با وز وز !بعدش هم من اصلا پشه هستم ، نه مگس!بینی ام را باد می کنم.وای نه.. خدای من..اسپری مگس کش! با سرعت پرواز می کنم به سمت پنجره کهدر راه با خانمی مواجه می شوم. فکر می کنم خاله ی خانواده باشد. راستش خیلی ظاهر موجه ای دارد،خیلی خجالت می کشم او را نیش بزنم. اما چه کنم نیاز دارم ویز ویزم در بیاید تا بتوانم عین پشه پروازکنم. آیا می دانید بنزین برای این موتور ویز ویز چیست؟ بله، خون!احتمالا روی دماغش خیلی حساس باشد، چون از رد اطراف بینی اش می شود فهمید که تازه چسب عملدماغش را برداشته است. رسما این بار می پرم و دماغ هدف جدیدم را بغل می کنم و نیش می زنم. زنجیغی می زند و عین لاستیک ماشین دور خودش می چرخد.به به...عجب مزه ی ترشی دارد خونش! احتمالا کلی لواشک و ترشی می خورد. این مزه ی خون راخیلی...چشمانم را که باز می کنم می بینم کف زمین دراز کشیدم و خانم لواشکی دارد گریه می کند و بقیه دارندسعی می کنند او را آرام کنند. ولی برای چه انقدر گریه می کند؟ من که خیلی بد او را نیش نزدم!دوباره شروع به پرواز می کنم و می بینم دماغش شده است اندازه ی کوه دماوند! ولی چطوری؟! صداینفس های گرمی تمام بدنم را می لرزاند، می چرخم و با اخم شوهر خانم لواشکی روبرو می شوم. حتماخیلی عصبانی است. شرط می بندم او می خواسته بزند مرا ناکار کند و اشتباهی روی دماغ همسربیچاره اش کوبیده است.وقت این حرف ها نیست! باید سریع به سمت پنجره بروم، دیگر نیش را بیخیالش! اگر بخواهم نیشی هماز اینگولاخ خشمگین بگیرم، دیگر سری بر تنم نمی ماند. بال هایم را با سرعت بهم زدم و به سمت پنجرهپرواز کردم. هزاران نفر با مگس کش و اسپری کش به دنبال من بودند. اما شوهر خانم لواشکی از همهبه من نزدیک تر بود. خداروشکر سلاحی در دست نداشت که بخواهد بزند مرا ناکار کند. اما من اشتباهمی کردم. بدون سلاح هم او گولاخی خشمگین بود.و در آن روز بود که توسط شوهر خاله ی آن خانواده، همسر خانم لواشک یا به عبارتی احمد آقا بلعیدهشدم و مردم.وایسا وایسا! فکر کردید من انقدر کشکی کشکی ریق رحمت را سر می کشم؟! کاملا در اشتباه هستید!من از محصولات اسنپ مگس استفاده می کنم! قبل از ورود به این عید دیدنی از محلول ویژه ی &quot;سوپرپشه شو&quot;استفاده کردم!همانطور که در حلق و گلوی احمد آقا گیر کرده بودم به طور عجیبی ناگهان بازو هایم باد کردند و شبیهبروسلی شدم. با سرعتی آرام آنقدر رشد کردم که تبدیل شدم به یک سوپر پشه گنده بک! و این شد کهاحمد آقا مجبور شد مرا بالا بیاورد.تصور کنید از دهان یک مرد گنده یک پشه گنده بزند بیرون. خیلی صحنه ی عجیبی است نه؟!مخصوصا اگر آن مرد همسرتان باشد. بخاطر همین است که به خانم لواشکی حق می دهم غش کند! همهی افراد خانواده شروع کردند به جیغ کشیدن.چرا؟! چون یک پشه ریزی مانند من تبدیل به یک موجودی شده بود به اندازه ی یک مرد انسان عادی!می دانید، همیشه در فیلم ها می دیدم چطور انسان ها به همدیگر سیلی می زنند، خیلی دوست دارمامتحانی بکنم!صدای غرش احمد آقا می آید که این بار می خواهد با پاشنه کش روی سر من بدبخت بکوبد. من هم کمنمی آورم و با پرواز کردن جاخالی می دهم! در عوض دهانم را باز می کنم و در صورت او تفبزرگی می اندازم!همه یکصدا می گویند:&quot;اییییییی حالمون بهم خورد شوهر خاله! مجبور نبودی اون سوپر پشه رو با پاشنهکش کتک بزنی که بعدش روت تف کنه!&quot;احمد آقا مشغول پاک کردن صورتش با حوله ی پارچه ای شد. نمی دانم چرا از دستمال کاغذی استفادهنکرد! با دقت که نیم نگاهی انداختم متوجه شدم همه در حالت آماده باش هستند تا مرا رسما به توپبکشند، همانطور که محمدعلی خان مجلس را به توپ کشید!آمدم بجنبم و فرار کنم که ناگهان همه با هم پریدند روی من! دست و بالم زیر آن همه آدم داشتند تبدیل بهپودر خاکستر می شدند. وقتی می گویم دست و بالم، واقعا منظورم بالمم هست ها!خلاصه هیچ ایده ای نداشتم که چطور از دست یک ایل و تبار که روی من حلقه زدند فرار کنم که اسنپمگس و شامپو لطیفه به دادم رسیدند. اسنپ مگس برایم یک شامپو لطیفه آورد و من بدون معطلی آن راروی خودم خالی کردم. بعد از آن قدرت &quot;شاه مگس&quot; را پیدا کردم و همه را کنار زدم. حالا وقت فراراست! اول مثل هر پشه ای به ذهنم رسید از لای پنجره فرار کنم. اما من که جثه ی به این بزرگی پیداکردم و برای خودم گردن کلفتی شدم. چطور فرار کنم؟!بدون هدف به سمت دیوار پرواز می کنم. انتظار داشتم مانند قبل ،عین یک نیمرو بچسبم به دیوار! اما بهخودم که آمدم دیدم کلی گچ دارد از روی شاخک هایم روی زمین می ریزد. فکر کنم دیوار خانه ی شانرا سوراخ کردم! بالاخره به آزادی رسیدم! تبدیل شدم به یک مگسی که هیچ انسان پا بو گندویی نمیتواند من را با اسپری پشه کش تهدید کند!-آقای پشه پشمک زاده تمام داستان تون همین بود؟!سرم را تکان دادم و ورقه ها را روی میز گذاشتم:&quot;بله، همین بود.&quot;مرد دستانش را زیر چونه اش می گذارد:&quot;چرا فکر می کنید ما داستان شما را توی نشریه خودمون چاپمی کنیم؟! چه فرقی با هزاران داستانی که آدم های دیگه راجع به جک و جانور های دیگه نوشتنداره؟!&quot;آهی می کشم و کرواتم را صاف می کنم:&quot; شاید بخاطر اینکه من اولین مرد پشه ای توی این دنیا هستمکه تبدیل به یک فرد تاثیر گذار در جامعه واقع شده. همچنین دوست دارم از این موضوع مطلع باشید کهنصف کارخونه های این شهر به نام من هستند و مخالفت با من چه عواقبی رو با خودش به همراه داره.من تمامی شغل هارو امتحان کردم. آخرین شغلی که دلم می خواست تجربه کنم، نویسنده بودن است...&quot;نیم نگاهی به مرد می اندازم که عین یک ورزشکار دارد عرق از سر و رویش می چکد:&quot;بله بله حتماآقای پشه پشمک زاده! ما اصلا اسم کتاب شما رو می ذاریم توی بهترین های گینس! اصلا...اصلا کتابشما رو میدم با آب طلا بنویسن! عذر خواهی مرا بپذیرید که کورکورانه بدون دانسته ی قبلی با شمااینطور برخورد کردم!&quot;مرد رسما جلویم سجده می کند. دستانم را بالا می برم به نشانه ای که نیاز به این کار ها نیست. چشمانمبه سمت در می رود همانطور که پاهایم به سمتش می رود.دستم را روی دستیگره ی در می گذارم:&quot;بازم می نویسم. از نوشتن خوشم می آید. فقط یک چیزی...&quot;مرد وسط صحبتم می پرید:&quot; چه چیزی قربانتان گردم؟!&quot;پوزخندی می زنم:&quot;اسم مجموعه کتابم را &quot;سوپر پشه پشمک شکری زاده&quot;بگذارید!&quot;قبل از آن که مرد بتواند دهانش را باز کند از اتاق خارج می شوم. کی فکرش را می کرد روزی بتوانمبه یک جایی در دنیای آدم ها برسم؟!</description>
                <category>Naghmeh.Ilbeigi</category>
                <author>Naghmeh.Ilbeigi</author>
                <pubDate>Thu, 24 Apr 2025 12:55:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موش کُشی</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmeh.Ilbeigi/%D9%85%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D9%8F%D8%B4%DB%8C-oz2mbez6h7cs</link>
                <description>-افزایش جمعیت موش ها این روز ها به ... قبل از آنکه خبرنگار بتواند ادامه ی حرفش را بگوید ، محکم روی دکمه ی کنترل کوبیدم تا خاموش شود. کی حوصله اش را دارد؟ خب جمعیت موش ها افزایش پیدا کند، من چه کاری کنم؟ مثلا می توانمگربه بشوم و آنها را بخورم؟ نه، فقط می توانم موش کبابی یا موش سوخاری بخورم. آخر من که گربهنیستم! من یک انسانم.از وقتی جمعیت موش ها در شهرمان زیاد شد، مردم راه حل های خلاقانه ی به ذهنشان رسید. بگذاریدبرایتان لیست کنم.1- موش خانگیاولین راه حلی که به ذهن مردم رسید، نگهداری از موش ها همچو حیوان خانگی بود. دولت به همهاعلام کرد به عنوان حیوان خانگی ، هرکسی حداقل یک موش را باید در خانه اش نگهداری کند. اما اینراه حل خوبی نبود. چون موش ها باز هم به زاد و ولد ادامه دادند و اصلا کم نشده اند. نمی دانم هرموش مادر مگر چقدر می تواند بچه به دنیا بیاورد که جمعیت شان از اتم ها هم دارد بیشتر می شود.خلاصه برایتان بگویم دیده اند این راه حل کارساز نیست. پس رفتند به سراغ بعدی!2-خوراک موشیمردم تصمیم گرفتند هر موشی را که می بینند به سیخ بکشند! بله درسته، انواع غذا های موشی اختراعشد. موش سوخاری، موش سوسیسی، موش کبابی، سوپ موشی، ذرت موشی، موشی آش و... اصلا هرغذای که شما تصور کنید را می توانند تبدیل به غذای موشی بکنند. پس این روز ها عمرا غذایی ببینیدکه با گوشت گاو یا گوسفند درست شده باشد. همش موش موش موش و دوباره موش است.راستش را بخواهید دلم لک زده برای غذا های واقعی ، بدون گوشت موش! این روش خیلی روش خوبیبود. و بازدهی خیلی زیادی داشت. تا اینکه دیدند موش ها قیام کردند و سرعت افزایش شان دو برابرشده! پس سراغ راه جدیدی رفتند.3-موش کُشیبه هرکدام هم اهالی شهر یک نوع تفنگ مخصوص کشتن موش دادند. الان دیگر همه شده اند شکارچیموش! در هر خانه ای یک سم موش، یک تفنگ موش کُش ، خنجر موش کُشی و انواع سلاح هایعجیب غریب دیگر هم پیدا می کنید. مردم هرجا موشی را می دیدند درجا آن را &amp;quot;بـــــــــــــــــنــــگ&amp;quot;اش می کردند. اما خب بالاخره موش ها زرنگ هستند. موش ها به خوبی خودشان را قایم می کنند و ازدسترس ما دور نگه می دارند.اما اگر نظر من را بخواهید، به نظرم بی فایده است. من راه حلی بهتر از همه ی اینها دارم. سالهاستپول هایم را جمع کرده ام تا بتوانم این نقشه را عملی کنم. هروز می رفتم گودالی که کنده بودم را بزرگتر می کردم. من می خواهم نسل این موش ها برای همیشه از روی شهرمان پاک بشود. اصلا دلم میخواهد منقرض بشوند!بگذارید بپرسم، به نظر شما موش ها چه چیزی را بیشتر از همه دوست دارند؟پنیر.درست است پنیر! من پول هایم را جمع کردم و گنده ترین پنیر جهان را خریدم و در آن گودال گذاشتم.طی مدتی که من با شما صحبت می کردم، داشتم وقت کشی می کردم تا تمام موش های شهر یک جاجمع شوند تا..بوووووووومهمه ی آنها را با یک بمب بترکانم! بوم! بله، زیر آن گودال یک بمب گذاشته بودم که باعث شد تمام آنموش ها درجا، باهم بمیرند.دستی بر روی مو های بهم ریخته سیاهم می کشم. حسابی پف کرده است. آخر می دانید دیگر دوستندارم مانند قدیم ها موهایم را شانه کنم. جدیدا هر شانه ای که می سازند از استخوان موش درست شدهاست. اما بعد از این اتفاق قرار نیست هیچ وسیله، غذا، پوشاک، خانه، وسایل نقلیه و... هزاران کالایدیگه از پوست و گوشت موش درست بشود.نور آفتاب چشمانم را می زند. رنگ چشمان من درست عین رنگ چشمان مادرم است. مادرم دوستداشت همیشه به دریا و اقیانوس زل بزند. نمی دانم آیا واقعا بیماری زل زدن داشت یا چون مانند دریارنگ چشمانش آبی بود عاشق نگاه کردن به آن بود، اما از نگاه کردن به طبیعت همیشه لذت می برد.شاید برایتان سوال پیش بیاید، یک مرد تحصیل کرده ای مانند من، چرا باید انقدر از موش بدش بیاید؟چرا باید وقتی آن همه موش را فرستادم به آن دنیا، جای عذاب وجدان، احساس آرامش و شادی میکردم؟ این موضوع بر می گردد به خیلی سال قبل، زمانی که من ده سال بیشتر نداشتم و مرد بیست وشش ساله ای مانند الان نبودم.***-ماماننننن!+باز دوباره چی شده بچه؟!-من نمی توانم اون چیزی که بهم گفتی رو پیدا کنم!+ یعنی واقعا از من می خواهی با این شکم ور قلمبیده از این پله های عجق و وجق بیام پایین تویزیرزمین؟-لطفا مامانننن!مادرم آرام آرام، با آن دمپایی های گل گلی پله های عجیب و غریب زیر زمین را پایین آمد. شکم اش راهم نگه داشته بود انگار که هر لحظه ممکن بود خواهرم مانند یک قورباغه از دل مادرم بیرون بپرد.کف دمپایی که پله ی آخر را لمس کرد، چشمانش گرد شد. موجودی کوچک، با دمی صوتی و دو دندان،در حالی که یک پنیر به دست داشت روبرو شد. خدا می داند آن پنیر کوفتی را از کجا آورده بود! آخراصلا در زیرزمین ما پنیر نداریم.آخرین صدای که از مادرم شنیدم، یک جیغ بود. نه یک جیغ ساده، بلکه از آن جیغ های که حنجره آسیبمی ببیند و ملت کر می شوند.مادرم از شدت ترس لیز خورد روی پله ها و کله ملق شد و گوشه ی سر او به لبه ی پله اصابت کرد.و این گونه بود که بخاطر یک موش کثیف، مادرم را از دست دادم.***اما این ها گذشته است. من مثل این فیلم های آمریکایی انتقام خانواده ام را از مافیا و جنایتکاران نمیگیرم. من عین فیلم های کمدی انتقام مادرم را از یک مشت موش گرفتم. بگذریم، مهم این است کهبالاخره از دست آن موجودات انگلی و کثیف خلاص شدم!***- و اینطور شد که به موش کُش قهار دنیا تبدیل شدم. بعد از اون فقط موش می کشتم! می دونید بهترینبخشش کجاست؟ وقتی که کله ای احمقانه اونها رو بین انگشت هاتون می گیرین و انقدر فشارش میدینکه پوستش سیاه میشه و چشم هاش به حالت سفیدی میره! بعد از اون صدای شبیه جیغ می شنوین. ولیجیغ نیست، از اون آروم تره و انگار داره سکه سکه می کنه. در اصل این صدا، صدای مرگه! اگهنزدیک یک ادم در حال مرگ وایسین اونها یک صدای عجیبی از خودشون در میارن. بهم اعتمادکنید..خودم اولین بار این صدا رو از مادرم شنیدم. اون موقع زار زار گریه کردم ولی با هر موشی کهمی کشم بیشتر از ته قلبم می خندم و لبخند می زنم!وشروع کردم به قهقه زدن. نمی دانم چرا بازپرس با خونسردی به من چشم دوخته بود. هرکس دیگریجای او بود یا ناخون هایش را می جوید یا پشت سرهم ضرب پا می گرفت شاید هم تمام بدنش میلرزید. اما این مرد بعد از تمام چیز های که برایش تعریف کردم در حالت چهره اش تغییری ایجاد نشد.از دو حالت خارج نیست، یا دیوانه و هیولایی بدتر از من است یا برایش اهمیتی ندارد. نمی فهمم من کهآدمی را نکشتم. چرا باید جلوی این مرد بی روح و بی احساس بنشینم و سیر تا پیاز زندگی ام را برایشتعریف کنم؟ امیدوارم همش یک دوربین مخفی باشد و یک مشت نوجوان از پشت درخت بیاید بیرون وبخندند. اما تنها چیزی که دستگیرم شد نگاه آن چشمان طوسی بود. حتی رنگ چشمانش هم روح را ازبدن بیرون می کشید.+همین؟-منظورتون چیه؟!+تمام قضیه موش کُشی همین بود؟!-آره خب...ولی نمی فهمم چرا منو دستیگر کردین؟ من که جرمی انجام ندادم.+تو به جرم حیوان آزاری متعدد و ایجاد رعب و وحشت در شهر دستگیر شدی.-جالبه، اون موقع که قهرمان و پهلون تون بودم. چی شد که یهو شدم کابوستون؟!+ اون موقع فرق داشت. اون موقع با مشکل افزایش جمعیت موش ها سروکار داشتیم. بعدش می دونیچه آسیبی زدی؟ تمام موش ها از بین رفتن و حالا فکر می کنی چه مشکلی داریم؟! افزایش جمعیت گربهها! فردا روزی هم حتما یک دیوانه ای مثل تو پیدا میشه و همه گربه هارو می کشه! بعدشم یه جک وجونور دیگه زیاد میشه و دوباره و دوباره و دوباره.......-می دونی مشکل شماها کجاست؟+هوم؟-اون موقع که باید به فکرش می افتادید هیچ اهمیتی ندادین. مشکلتون الان انقدر بزرگ شده که به سختیحل میشه. می توانین به جای اینکه آدم های دیوانه های مثل منو دستیگر کنین و توبیخ کنین یک ذره همبه خودتون فکر کنین. همین حالا انقدرمشکل داریم که اگه بخواهین بهش برسین صد سال طول میکشه و شما ها هیچ وقت نمی فهمید چطور اون مشکل رو حل کنین. باید وقتی اون مشکل شبیه یک دونهی کوچک لوبیا بود و ریشه هاش خیلی رشد نکرده بود اونو از زمین می کندین و مشکل رو حل میکردین. حالا که تبدیل به یک درخت بزرگ چندین ساله ی گنده شده، میوه هاشو می چنین و می گینعجب میوه های گندیده ای دار...ناگهان دو نگهبان سرم را به میز کوبیدند و آن حلقه های بزرگ آهنی را روی مچ هایم حس کردم. بهبازرس پوزخندی زدم:&quot;منتظر موش کشی های بعدی باشین جناب بازرس چشم طوسی!&quot;قهقه هایم در راهرو خلوت طنین انداز شد برای لحظه ای. اما صدای خنده ی من هیچ وقت از ذهن بازرسبیرون نرفت و برای اولین بار دستانش می لرزید.</description>
                <category>Naghmeh.Ilbeigi</category>
                <author>Naghmeh.Ilbeigi</author>
                <pubDate>Thu, 24 Apr 2025 12:35:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چی شد که اینطور شد؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmeh.Ilbeigi/%DA%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-bsgsugtca6n7</link>
                <description>سلامی گرمممم به همگی! البته نمی دانم اینجا چه کسانی مرا می شناسند. بگذارید کمی خودم را معرفی کنم. شما را دعوت می کنم به دیدن این فیلم، آنچه گذشت و حال و آنچه خواهید دید!عکس رندوم! مدیون هستید فکر کنین عکس های نامرتبطت می ذارم!آنچه گذشتورود به ویرگول:من از سن 11 سالگی در این سایت شروع به فعالیت در سایت ویرگول کردم. ویرگول اولین فضای مجازی بود که به آن وارد شدم. بعدا متوجه شدم مادرم مانند جاسوس ها، اکانت فیک زده بود و حسابی مرا دنبال و نقد می کرد. و این را حدود چند ماه پیش متوجه شدم!اول از همه شروع کردم به نوشتن معرفی کتاب و فیلم! البته چه انتظاری از یک عدد بچه دارید که تازه سنش دو رقمی شده؟! خلاصه الان که به متن هایم نگاه می کنم، واقعا می خواهم آب بشوم بروم توی زمین!بعد از آن تصمیم گرفتم یک مجموعه داستانی با عنوان &quot; دنیای عجیب&quot; منتشر کنم که عملا زائده قوه ی تخیلم بود. ایده ی کلی خوب بود، اما طرحش را خوب اجرا نکردم. از آن طرف این مجموعه داستان طرفدار های پیدا کرد که الان که الان است شرمنده ی آنها هستم.حتی برای جذب مخاطب از آدم ها خواستم شخصیت های خودشان را بسازند تا وارد داستان بکنم!اما من دیگر آن ادبیات نوشتنی که قبلا استفاده می کردم را الان ندارم و ترجیح می دهم روی ایده های بهتری وقت بذارم.داستان این اکانت چیست؟من زمانی که به کلاس ششم رسیدم، با خودم گفتم دیگر بهتر است خودم را جمع جور کنم و مثلا درس بخوانم. نشستم و کلی نمونه سوال در این اکانت می گذاشتم و برنامه داشتم حسابی درس بخوانم. آره، چقدر هم بلد بودم!!خلاصه ماجرا چنین پیش رفت که مدتی طولانی به ویرگول سر نزدم. به دو دلیل، یک حواسم پرت می شد و ایده ی داستانی نداشتم همچنین دنیای عجیب را نمی دانستم چه گلی بر سرش بگیرم، دو رمز اکانتم را فراموش کرده بودم و فقط با اکانت گوگل بلد بودم وارد بشوم. از آن طرف از شانس گند من، ویرگول مشکلی برایش پیش آمده بود و اجازه نمی داد با اکانت گوگل وارد بشوید! از شانس مزخرف من هم ایمیل مادر من که با آن اکانت اصلی را می گردانم، دچار مشکل اساسی شده بود.زمان حال!نغمه هستم، در حال حاضر 15 سال بیشتر ندارم. امسال قرار است به دنیای دوره ی دو پا بگذارم و نمی دانم قرار است چه اتفاقاتی برایم بیفتد! فقط خدا می داند! دوست دارم در دنیای بچگی ام بمانم، هر چقدر بزرگتر می شوم بیشتر احساس نیاز می کنم که می خواهم خود قدیمی ام را در آغوش بگیرم و یک دل سیر گریه کنم. به او بگویم چه کاری بکند یا نکند! چه نغمه ای باشد و چه نغمه ای نباشد!الان در عجیب ترین وضعیت خودم قرار دارم، چه زود بخوابم، چه دیر بخوابم، همش خوابم می آید! انگار توسط یک جادوگر طلسم شده ام و کلا خسته ام. همیشه هم جدیدا سر زنگ اول چشم هایم نیمه بسته است!پدیده یا نفرینی به نام گوشی از سال پیش وارد زندگی من شد و به کل مرا تغییر داد. هنوز هم گیج می خورم راجب به اینکه چه بگویم، چه کسی هستم، چه کاری بکنم و چه تصمیماتی بگیرم. اما خب تجربه های جدیدی به دست آوردم و نسبت به قبل دست و بالم پر تر است.انگار فهمیده ام که همه چیز گل و بلبل نیست و آدم هایی با رفتار و طرز فکر بد فقط مال قصه ها نیستند، بعضی از آنها در کنار ما زندگی می کنند. اینکه چطور با هر آدمی برخورد کنیم هم راه و روش خودش را دارد!الان هم که افتادم روی آن دور هزیان گویی که گویی مواد و دخانیات می کشم! امیدوارم این خستگی عجیب هرچه هست، زودتر جسم و جانم را ترک کند! من نیاز به یک باتری شارژ دارم.و خلاصه این است، نغمه ی الان!نغمه ی گیج و عجیب که در دنیای دیگر است و دوست دارد مردمان بخندند.آنچه خواهید دید!و حالا به این نتیجه رسیدم! داستان ها و رمان ها از این چیز میز ها را در اکانت اصلی ام بنویسم.از این طرف هم، انگار دل نوشته هایم، آنچه می گذرد در ذهن و افکارم و دقدقه هایم را بنویسم. انگار اینجا پاتوق امن من باشد که هرچه می خواهم بگویم. و هرکسی که دلش می خواهد بیشتر با شخص نغمه و طرز تفکر او آشنا بشود اینجا چرخ بزند و مطالبی راجب به من بخواند. حتی گاهی دلم می خواهد بیایم و غر بزنم، و دل نوشته هایم را منتشر کنم. از زمین و زمان عیب و ایراد بگیرم و گاهی هم از خوشحالی های بی دلیلم بگویم. حتی می توانم در مورد عصبانیت های بی منطقم با شما صحبت کنم.پست های درسی را که قبلا گذاشته بودم، حذف کردم. بجز چندین پست رندوم را گذاشتم بماند، تا خاطره بشود.بله ، درست متوجه شدید، من از آن دسته آدم های هستم که هر خرت و پرتی را نگه می دارم!خلاصه خیلی دوست دارم با هم گفتگو داشته باشیم، بحث و مشاجره کنیم، با دیدگاه های متفاوت شما در مسائل متفاوت آشنا بشوم و حتی کار به جایی بکشد که سعی کنیم استلال بیاوریم و همدیگر را قانع کنیم. چه کسی می داند؟ شاید در آخر هیچ کدام ما قانع نشدیم!و در آخر مشتاق آشنایی با تک تک شما!موفق باشید، ن.ااکانت اصلی و داستان نویسی: https://virgool.io/@naghmeh.Ilbeigi  اکانت فرعی و دل نوشته های خودم:پی نوشت: البته هنوز خیلی بهش رسیدگی نکردم، باید حسابی آب و جاروش کنم! بهش برسم بعد تشریف بیارید! فقط پست های که مثلا خیلی بچه تر بودم نوشته بودم رو نگه داشتم محض خاطره! https://virgool.io/@ilbeiginaghmeh </description>
                <category>Naghmeh.Ilbeigi</category>
                <author>Naghmeh.Ilbeigi</author>
                <pubDate>Thu, 24 Apr 2025 12:29:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاک بر سر هرچی امتحانه!</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmeh.Ilbeigi/%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1-%D9%87%D8%B1%DA%86%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86%D9%87-f3ndqyfjbpwa</link>
                <description>در ابتدا کل متن را خلاصه می کنم:خـــــــــــــــاک بر سر امتحانات و من!پس از خوانندهی گرامی خواستارم، چنانچه تحمل غر ندارید، این متن را نخوانید.امتحان...امتحان....متنفرم...متنفرمبه نام خداوند حق و تعالی می خواهم غر هایم را شروع کنم.نمی دانم شما هم مثل من هستید یا خیر. آدم دقیقه نودی هستم. همه ی کار هایم را دقیقه ی نود انجام می دهم، در این بخش متن نیازمند یک &quot;خــــاک بر سرت نغمه&quot; هستم. همیشه و همه به من می گویند، برنامه ریزی، نوشتن برنامه، روی برنامه کار کردن و هزار کوفت و زهر مار دیگر.اما موضوع این است نمی توانم. نمی دانم چرا، اما نمی توانم.همین الان که این متن را می نویسم، حتی دوتا سوال فصل اعداد حقیقی بخش اعداد گویا را هم نخواندم.تازه 3 فصل دیگر هم مانده.اما من چه می کنم؟ هیچی عین یک آدم علاف نشستم و اینجا دارم متن می نویسم.خب اینجا یک استوپ به غر غر هایمان بدهیم و برگردیم سر ریاضی!یک هفته بعد از نوشتن متن بالا:این بود مال آخرین هفته ی که به مدرسه رفتیم، یعنی هفته ی پیش یکشنبه! حالا بگذارید ادامه اش را برایتان تعریف کنم!لب و لوچه ام آویزان تر می شد با هر قدمی که به سمت کلاس بر می داشتم.امتحان. امتحان.امتحان.تنها چیزی بود که در مغزم پخش می شد.نخواندم.نخواندم.نخواندم.و به مرور تبدیل به ترانه ی غم انگیز در کله ام می شد.خاک بر سرت نغمه! اصلا خاک بر سر هرچی درس و امتحان است. خاک بر سر....حتی دشنام دادن به زمین و زمان هم آرامم نمی کرد. خودم را آرام کردم. بدترین حالت چیست؟در بدترین شرایط میفتم توی چاه. توی چاه نمرات کم و کارنامه ی سیاه!اما به درک. حقم است. می توانستم مثل خیلی های دیگر بخوانم...در ذهنم با خودم صحبت می کردم که ناگهان پرشی بر روی کولم احساس کردم.یکی از دوستانم نعره زد:&quot; امتحان ریاضی نداریم!&quot;جوری شاد شدم که اگر کاخ سفید را هم بهم می دادند آنقدر شاد نمی شدم. انواع خوشحالی ها را در چند ثانیه احساس کردم. از شادی بعد از گل گرفته تا شادی خبر تولد بچه!منظورم شدت شادی است، نه اینکه واقعا تیم فوتبالی گل زده باشد یا بچه ی از فامیل به دنیا آمده باشد.و این گذشت. تمام روزم ساخته شد. با تمام بدشانسی های که آن روز بعدش آوردم، اما بزرگترین بردم این بود که امتحان ندادم.بعدا که سوالات امتحان را به عنوان نمونه سوال بهمان دادند، دیدم چقدر راحت است!اما مطمئنم اگر سر جلسه ی امتحان بود همین راحت را هم گند می زدم. به قول مادرم، جلسه ی امتحان خودش اصلا یک چیز دیگر ست. مخصوصا استرس اش!بگذریم.رسیدیم به ترم! و دوران امتحانات!امتحان اول قرآن بود، آن را خوب نسبتا حل کردم. چون عین کتاب بود. امتحان فارسی بخش اول را گند زدم. شایدم  خوب زدم. کلا نمی فهمم امتحان دوم را چه کردم. و امتحان سوم علوم بود.خودم را رسما پاره نکردم. اما این شکلی هم نبود که بیخیال باشم. تا جایی که جانم می کشید درس خواندنم. البته از تمام ظرفیتم استفاده نکردم. در آخر آن هم بد نبود.دینی هم عین کتاب بود. و اما فارسی الان! عین کتاب است اما معانی شعر و دستور زبان...خاک بر سر هر چه دستور و دستور زبان است!لازم است توضیح بدهم اکثر اوقات امتحاناتم را بخاطر همین دستور زبان زدم کلا به گند کشیدم؟!سر کوچک ترین چیز ها هم حواسم پرت می شود. همین حالا دوباره، جای آن که درس بخوانم، نشستم برای شما داستان سرایی می کنم.شاید من هم نیاز به یک پس گردنی داشته باشم با عنوان&quot; نغمه خانم، حواست کجاست؟ هوی!&quot;پس من بروم دیگر درس بخوانم به جای اینکه بنشینم و سیر تا پیاز زندگی ام را بیان کنم!پی نوشت: منتظر مجموعه خاک بر سر هرچی امتحانه باشید!</description>
                <category>Naghmeh.Ilbeigi</category>
                <author>Naghmeh.Ilbeigi</author>
                <pubDate>Tue, 31 Dec 2024 20:25:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سموفی های که پخش شدند اما شنیده نشدند</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%B3%D9%85%D9%88%D9%81%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D8%AE%D8%B4-%D8%B4%D8%AF%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%86%D8%AF-uqzezoikp196</link>
                <description>                                                  به نام خدای ابر های پف پفیهیچ وقت نمی دانستم چرا وقتی طبیعت گردی می روم، حس آرامشی به سینه ام رخنه می کند، تا زمانی که به صدای طبیعت گوش کردم،به صدای آب، به صدای باد، به صدای گنجشک های  آوازه خوان،به صدای باران، به وقت ابر گریان،به صدای صاعقه ،به وقت خشم ابرها.حتی به صدای سنگ ها هم گوش کردم.نوای سنگ ها که مثل باران و صاعقه بلند نبودند، اما آنها هم داستانی برای گفتن داشتند. آنقدر گوش کردم که گوش هایم سنگین شد.نشستم بر روی سنگی ناهموار. سنگی که مثل انگشت پای یک غول سنگی بود. با خودم فکر کردم که چرا اینقدر این صدا ها برایم آشناست. چشمان را بستم. صدای قلبم تنها آوازی بود که بر گوشم پخش می شد.تاپ تاپ تاپ.همین ریتم تاپ تاپ تاپ را جای دیگری شنیده بودم.قطره ی آبی را روی گونه هایم احساس کردم و ناگهان، هزاران قطره ی آب بر زمین هجوم آورند.گویی هرکدام برای رسیدن به زمین با دیگری مسابقه می دادند . آنها برخورد تک شان روی زمین صدایی داشت که به خوبی شنیده میشد.تاپ تاپ تاپ.خودش است. باران. سمفونی صدای قطرات باران شنیدنی بود.سمفونی نوای قلب من هم مثل باران بود. مثل آن ابر های گریان بود.حالا می فهمیدم وقتی ابر ها گریه می کنند چرا قلبم آرام است. اما مگر در آسمان چه اتفاقی افتاده است که یکی از ابر ها گریان شده؟ شاید آن ابر هم بپرسد، مگر در زمین چه اتفاقی افتاده است که یک دختر گریان شده؟جوابش ساده است. اینباراشتباهاتم.نمی دانم هیچ می دانید که چه دردی دارد که با اشتباه خودتان سرتان توی گِل برود. پارسال همین موقع، یک اشتباهی کردم که باعث ناراحت شدن نه تنها خودم، بلکه تمام کسانی که به من امیدوار بودند ، شد.برایتان می گویم.نوشتن. نوشتن هم کار سختی است، اما نه مثل کار معدن. می دانید، هر نویسنده ی برای خود راه و روشی دارد که ایده هایش یادش بماند. چون ایده های نوشتن مثل یک تلنگر ریز، سریع و کوچک هستند. راه و رسم من مکتوب کردن بود. اما همین بود که مرا به دردسر انداخت.آسمان روشن شد. ابر ها غریدند. فکر می کنم آنها هم حالا از دست من عصبانی هستند. فقط امیدوارم یک وقت خدایی نکرده، انگشت شان را سمت من نگیرند که مرا هم برق صاعقه بگیرد.اگر ابر های گریان از ته دل گریان باشند، همیشه بعدش صاعقه هایی بهم می پرانند. آدم ها هم همینطور هستند. بعد از غم بزرگ، خشمگین می شوند. مثل من.آسمان پیوسته روشن و خاموش می شد. انگار که فرشته ی زیرک پشت سر هم، کلید برق آسمان را هی روشن و خاموش می کرد. در بین این روشنایی و خاموشی ، ابر ها همچنان بهم صاعقه می پراندند و باعث  روشن و خاموش شدن آسمان می شوند.چشمانم را بستم. کجای داستان بودم؟ درباره  متکوب کردن ایده هایم برایتان می گفتم که مرا به دردسر انداخت. من با شور و شوق داستانی نوشتم، اما همه چیز آن داستان فقط بخاطر یک دکمه زیرسوال رفت. دکمه ی پاک کردن در کیبورد. بگذارید جور دیگری شروع کنم.اولین بار وقتی اسامی قبول شدگان را دیدم، بی درنگ به دنبال نام خودم بودم. اما اسم من در آن صفحات، هیچ جایی نداشت. اولین سوالی که برای هرکه پایش در کفش من بود، پیش می آید، این است:چرا؟ مگر کجای نوشته ام اشکال داشت؟فایل های داستانم را باز کردم و با نوشته های غیره منتظره روبرو شدم. نوشته هایی که جایشان در متن داستان نبود. نوشته هایی که جایشان در سطل زباله بود. چرک و چرت ترین جملاتی که به چشمانم می خورد. جملاتی با زبان عامیانه، بدون علائم نگارشی، با زبان فضایی و پر از غلط املایی به چشم می خورد. مثل انشای یک بچه ی کلاس دومی بود.مانند آسمان در زمان خشم، روشن و خاموش شدم. پلک هایم را مرتب بهم می زدم. نور کامل بر چشمانم بازتاب نمی شد. باورم نمی شد.من چرک نویس هایم را همراه داستانم فرستاده بودم.آخر کدام آدم عاقلی چرک نویس هایش را همراه داستان اصلی می فرستند؟ بگذارید منظورم را از چرک نویس کمی واضح تر کنم.یادتان است می گفتم هر نویسنده ی راه و روش خودش را برای به یاد ماندن ایده های داستانش دارد؟ خب ایده ی من نوشتن چرک نویس در همان فایل ورد1بود. من زیر داستان به زبان خودم، با زبانی درهم برهم کل داستان را توضیح داده بودم. جملات از این حال و احوال بود:((بعدش فلانی می ره فلان کارو می کنه اما فلان اتفاق می افته و فلانی اره اره فلانی اینجا رو خیلی جنگی نشون بده))یعنی به همین اندازه جملات دست و پا شکسته بودند. من به کسانی که برنده شدند غبطه نخوردم، من برای خودم حسرت خوردم. به خاطر اشتباه خودم! اگر داستانم بر روی قلم و کاغذ بود، در کسری از ثانیه، به اندازه یی که حضرت موسی با اعصایش دریا را شکافت، من هم کاغذ ها را با دستانم می شکافتم.بعد از آن فقط پناهنده ام پتووبالشتم بود. معلم فارسی مان را دلخور کردم. کسانی که دوست داشتند من برنده شوم را رنجاندم. و اما از همه مهم تر چی بدتر از آنکه مادرم را ناامید گرداندم؟آهی کشیدم. ناگهان اتفاق جالبی افتاد گویی صاعقه های ابر ها تمام شده بود و چیزی برای پراندن بهم نداشتند. آن وقت بود که دوباره نور زد. دوباره بهار شد.هفت آسمان چرخید و هفت رنگ شد.وقتی به بالای سرم نگاهی انداختم، دیدم کمانی بلند با رنگ های رنگین بالای سرم می درخشند. آخ که چقدر من این رنگین کمان را دوست دارم. مظهر شادی و آرامش. همیشه بعد از بارانی تند، بعد از روزی گریان، یک رنگین کمانی می رقصد در بین آن همه قطره ی اشک. رنگین کمان همان لبخندی است که بعد از شادی بر لب می آید. همان شادی که بعد غم و خشم می آید.رنگین کمان امید است.اما خوشحالی من از چه بود؟با خودم فکر کردم من یک سال دیگر در پیش دارم. حتی فرصت جبران دارم. همین است که زندگی را شرین می کند. آدم اشتباه می کند و یاد می گیرد.  شاید یک اشتباه کوچک کردم، اما از آن به بعد یاد گرفتم هیچ وقت چرک نویسم و داستانم را در یک جا قرار ندهم و همان شد که لبخند همچون رنگین کمان روی لبانم نشست.کمی با خودم فکر کردم بهترین بازنده و برنده ی آینده آن کسی است که از اشتباهات گذشته اش درسی را فرا بگیرد. من می خواهم همان برنده ی آینده باشم به قیمت بهترین بازنده.صدای گنجشک ها افکارم را بهم زد.پس اینطوری است که با طبیعت آرامش می گیریم. اینطور است که ذهنم باز می شود و فکر و خیال بر سرم هجوم می آورند. همین طور است که وقتی به طبیعت نگاه می کنم غرق احساسات می شوم. حالا که دقت می کنم می بینم، احساسات انسان ها چقدر شبیه وقایع طبیعت هستند.اما بجز وقایع طبیعت از جانب دیگری هم شبیه به طبیعت هست.احساسات ما طبیعی هستند .مثل طبیعت. هیچ وقت ، هیچ وقت نباید از اینکه احساساتی داریم شرمنده باشیم. احساسات ما طبیعتی هستند. لحظه ای می آیند، لحظه ای می روند. حتی گاهی مثل نجوای دریا که هیچ وقت بی صدا نمی ماند، ممکن است احساسات ما همراه ما بیایند و رفتنی نباشد. با این حال باز هم ما انسان هستیم. بر اساس اتفاقات پیرامون مان، کنش هایی داریم احساسات مان درکنش هایمان دخیل است.اگر اندوهگین باشیم، مثل ابر گریان، گریه می کنیم.اگر خشمگین باشیم، مثل ابر صاعقه می پرانیم.اگر شاد باشیم لبخند روی لبانمان ، کمانی به پهنا ی زمین می زنیم، مثل رنگین کمان.اگر ترسیده باشیم، سکوت می کنیم، چیزی نمی گوییم، مثل سنگ.و اگر های دیگر.پس بگذارید تمام احساساستان هر کدام، تک به تک،  سمفونی مخصوص خودشان را  اجرا کنند و روی صحنه بیاورند. اگر می خواهید تا ابد در زنجیر نمانید، بشنوید. گوش کنید، به همان سمفونی های که هیچ وقت گوش به نت های احساسی اش ندادید.ن.ا_____________________________________________________________________________________________1-Word</description>
                <category>Naghmeh.Ilbeigi</category>
                <author>Naghmeh.Ilbeigi</author>
                <pubDate>Mon, 09 Dec 2024 08:18:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همون جایی که هستی وایسا !</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmeh.Ilbeigi/%D9%87%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%A7-ep9rjb586gd6</link>
                <description>همون جایی که هستی وایسا ببینم!اینم چراغ راهنمای مرزی! حالا وایسا که چراغ قرمزه! بوق بوققققققققبله، بله با خود ،خود، تو هستم! آمدم چند کلام با تو صحبت بکنم.  و ازت می خواهم که همان جایی که هستی بی ایستی! حالا سوال اینجا پیش می آید که چه زمانی می شود این جمله را به کار می بریم؟ شما را نمی دانم ولی اولین گزینه ی من پلیس است. عین آن فیلم ها که ناگهان می گوید:&quot; ایست! همان جایی که هستی وایسا یا بایست!&quot; یا مثلا از کلمه ی وایسا وقتی استفاده می کنیم که کسی عجله دارد.اما بزرگترین جایی که باید آن را بر زبان بیاوریم، نمی آوریم. و از این جمله استفاده نمی کنیم.                                                      همون جایی که هستی وایسا!زمانی که کسی از خط و مرز های ما عبور می کند. اکثر آدم های یک مرزی برای خودشان دارند. آیا دیده اید که  می گویند &quot;پاتو از گلیمت دراز تر نکن&quot; ؟ خب این به همین معناست. یعنی از مرز های من نباید رد بشوی! من از مرز های شما آگاه نیستم. اما می توانم به جرئت بگوییم که من یک مشکلی دارم و از جمله ی همون جایی که هستی وایسا، استفاده نمی کنم. احساس می کنم مسخره هستم اگر بگویم، بله این خط قرمز من است. می دانم قرار است بعضی از نوجوانان به خط قرمزم بخنده اند و حتی بیشتر مرا دست بیاندازند. پس از گفتن چه سودی حاصل است؟دومین سوالی که پیش می آید مربوط به این است که چطور مرز های خودمان را مشخص کنیم و به دیگران نشان بدهیم؟مگر نمی گوییم باید از روی رفتار و نوع صحبت مان مرز هایمان را مشخص کنیم.پس چرا وقتی می خواهم مرز هایم را بیان کنم، وقتی می خواهم محدوده ی خودم را مشخص کنم، لال می شوم؟بیاید کمی بررسی کنیم!1- چقدر آن مرز برایمان پررنگ است؟بعضی از مرز های ما آنقدر پررنگ هستند که حاضر هستیم رگ مان را هم بزنیم که بگوییم:&quot; نه! فلان بهمان! تو حق نداری لوبیا عدسی لالا( نمی خواستم از کلمه ی فلان و بهمان مجدد استفاده کنم این شکلی شد! ) مدلی حرف بزنی و...&quot;  برای این مرز ها از جان مایه می گذاریم تا کسی آنها را رد نکند. اما یک سری از مرز ها هم هستند که با تمام توان مان سعی می کنیم آنها را نشان بدهیم اما باز هم زمانی است که نمی توانیم نشان بدهیم این مرز ماست. و گاهی اجازه می دهیم قاچاقی ها از آن رد بشوند. و این بستگی دارد آن مرز چقدر مهم باشد و به چه تعداد قاچاقچی اجازه می دهیم که از آنجا رد شود؟ به 2 نفر؟ به 10 نفر؟ به 100 نفر؟2- اشخاص و نوع برخورد با آنهایکی از موضوعاتی مطرح است اینکه فرد مقابل ما کیست؟ چه نقشی در زندگی ما دارد؟ چه قدر به گفته های او اهمیت می دهیم؟ چقدر دوستش داریم و برایمان مهم است؟ و...مثلا بعضی از افراد آنقدر برایمان بی اهمیت و ناچیز هستند که برایمان مهم نیست که اگر آن مرز را رد کنند یا بکنند. مثلا چه اهمیتی دارد که او این مرز را رد کرده، در هر صورت آن فرد برای من بی اهمیت است.اما اگر یکی از اشخاص مهم زندگیم که از این مرز هم از قضا خبر دارد، با تمام قوایش آن را رد کند چی؟ به چه حقی؟ اینجاست که گیس و گیس کشی راه میفتند.حتی گاهی هم هست که با توجه به فرد مقابل پاسخ می دهیم. مثلا من ناراحت می شوم، اما به روی فرد نمی آورم. چون می دانم آن مرز من برایش هیچ اهمیتی ندارد.پس در آخر بستگی به آدمش دارد!3-چقدر در نشان دادن آن مرز کوشا بودیم؟و آخرین نکته مربوط به این است که چقدر تلاش کردیم که به بقیه آن مرز را نشان بدهیم. اگر هیچ تلاشی نکرده باشیم و کسی از آن مرز خبر نداشته باشد که اصلا جمع کنید از زمین برید! مثل این است که یک کشور بدون هماهنگی ناگهان  بین دو کشور مرز بکشد و بگوید:&quot; این مرز من است و از اول اینجا بوده!&quot;خب عزیز من! قبل از آن باید هماهنگی انجام دهند و قرارداد هایی بنویسند که آن مرز را تایین  کنند.کلام آخر:من هرچقدر هم که به این سوالات فکر می کنم بیشتر گیج می شوم. باز هم نمی دانم، جلوی آدم ها چگونه رفتار کنم، چگونه مرز بندی کنم و یا حتی چه مرز هایی داشته باشم. با این وجود، دلم می خواست بنویسم. دلم خواست خالی بشود.ممنون که تا اینجا بودید!</description>
                <category>Naghmeh.Ilbeigi</category>
                <author>Naghmeh.Ilbeigi</author>
                <pubDate>Sat, 09 Nov 2024 21:38:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افزایش جمعیت موش ها( این یک مقاله ی علمی نیست!)</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmeh.Ilbeigi/%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-sygors5kebu7</link>
                <description>-افزایش جمعیت موش ها این روز ها به ...قبل از آنکه خبرنگار بتواند ادامه ی حرفش را بگوید ، محکم روی دکمه ی کنترل کوبیدم تا خاموش شود. کی حوصله اش را دارد؟ خب جمعیت موش ها افزایش پیدا کند، من چه کاری کنم؟ مثلا می توانم گربه بشوم  و آنها را بخورم؟ نه، فقط می توانم موش کبابی یا موش سوخاری بخورم. آخر من که گربه نیستم! من یک انسانم. از وقتی جمعیت موش ها در شهرمان زیاد شد، مردم راه حل های خلاقانه ی به ذهنشان رسید. بگذارید برایتان لیست کنم.1- موش خانگیاولین راه حلی که به ذهن مردم رسید، نگهداری از موش ها همچو حیوان خانگی بود. دولت به همه اعلام کرد به عنوان حیوان خانگی ، هرکسی حداقل یک موش را باید در خانه اش نگهداری کند. اما این راه حل خوبی نبود. چون موش ها باز هم به زاد و ولد ادامه دادند و اصلا کم نشده اند. نمی دانم هر موش مادر مگر چقدر می تواند بچه به دنیا بیاورد که جمعیت شان از اتم ها هم دارد بیشتر می شود.خلاصه برایتان بگویم دیده اند این راه حل کارساز نیست. پس رفتند به سراغ بعدی!2-خوراک موشیمردم تصمیم گرفتند هر موشی را که می بینند به سیخ بکشند! بله درسته، انواع غذا های موشی اختراع شد. موش سوخاری، موش سوسیسی، موش کبابی، سوپ موشی، ذرت موشی، موشی آش و... اصلا هر غذای که شما تصور کنید را می توانند تبدیل به غذای موشی بکنند. پس این روز ها عمرا غذایی ببینید که با گوشت گاو یا گوسفند درست شده باشد. همش موش موش موش  و دوباره موش است.راستش را بخواهید دلم لک زده برای غذا های واقعی ، بدون گوشت موش! این روش خیلی روش خوبی بود. و بازدهی خیلی زیادی داشت. تا اینکه دیدند موش ها قیام کردند و سرعت افزایش شان دو برابر شده! پس سراغ راه جدیدی رفتند.3-موش کُشیبه هرکدام هم اهالی شهر یک نوع تفنگ مخصوص کشتن موش دادند. الان دیگر همه شده اند شکارچی موش! در هر خانه ای یک سم موش، یک تفنگ موش کُش ، خنجر موش کُشی و انواع سلاح های عجیب غریب دیگر هم پیدا می کنید. مردم هرجا موشی را می دیدند درجا آن را &quot;بـــــــــــــــــنــــگ&quot; اش می کردند. اما خب بالاخره موش ها زرنگ هستند. موش ها به خوبی خودشان را قایم می کنند و از دسترس ما دور نگه می دارند.اما اگر نظر من را بخواهید، به نظرم بی فایده است. من راه حلی بهتر از همه ی اینها دارم. سالهاست پول هایم را جمع کرده ام تا بتوانم این نقشه را عملی کنم. هروز می رفتم گودالی که کنده بودم را بزرگ تر می کردم. من می خواهم نسل این موش ها برای همیشه از روی شهرمان پاک بشود. اصلا دلم می خواهد منقرض بشوند!بگذارید بپرسم، به نظر شما موش ها چه چیزی را بیشتر از همه دوست دارند؟ پنیر.درست است پنیر! من پول هایم را جمع کردم و گنده ترین پنیر جهان را خریدم و در آن گودال گذاشتم. طی مدتی که من با شما صحبت می کردم، داشتم وقت کشی می کردم تا تمام موش های شهر یک جا جمع شوند تا..                                       بوووووووومهمه ی آنها را با یک بمب بترکانم! بوم! بله، زیر آن گودال یک بمب گذاشته بودم که باعث شد تمام آن موش ها درجا، باهم بمیرند.الان هم وقت آن است که بروم و این خبر را به همه بدهم. بی صبرانه منتظر یک غذای خوشمزه هستم که از گوشت موش کثیف درست نشده باشد!فعلا!قیافه ی من وقتی مجبور بود موش پلو بخورم:</description>
                <category>Naghmeh.Ilbeigi</category>
                <author>Naghmeh.Ilbeigi</author>
                <pubDate>Fri, 08 Nov 2024 12:07:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلامی دوباره بزرگ!</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmeh.Ilbeigi/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-yb3gsef9jxbt</link>
                <description>سلام وصد سلاممممممممگورباااااااااااااااااارسما از آخرین پستی که گذاشتم 1 سال می گذرد. این اکانتم دچار مشکل شده بود! یعنی اولش پسورد رو یادم نمی آمد بعد گوگل هم هنگ کرده بود اصلا یک شیر تو شیری بود که خدا می داند! خلاصه خیلی خوشحالم برگشتم به جمع تون! اگر اتفاقی افتاد یا به هر دلیلی ناپدید شدم این یکی اکانتم هست!قراره دوباره شروع کنم به نوشتن و نوشتن و آرههههدر حال حاضر هم 15 سالمه! شاید باید برم بیو رو یک ادیتی بزنم دیگه 11 سالم نیست!آخی یادش بخیر چقدر داستان اینجا داشتیم. چقدر نوشتن در اینجا حال می داد. البته قراره از این به بعد هم حال بدهههههه https://virgool.io/@ilbeiginaghmeh اینم اون یکی اکانتم. راستش رو بخوانید پروفایلش رو عوض کردم نمی دونم چرا اینجا کار نمی کنهههههو فعلا!موفق باشیددددددددددوایسا وایسا حالا برای اینکه حوصله تون سر نره می خواهم یک داستان گربه ای تعریف کنم!راستش من قبل از تابستان خیلی خیلی از گربه ها هم می ترسیدم و هم چندشم می شد. در حدی که اگر یک گربه را می دیدم قیافه ی به خودم می گرفتم که انگار ترش ترین لواشک دنیا را خوردم. بعد از آن هم کلی به گربه های بیچاره اخم می کردم. البته گربه ها همانطوری می ایستادند و مرا بر بر نگاه می کردند که انگار شل مغزی میان آدم های دیگر هستم. خلاصه گذشت و گذشت تا اینکه به خانه یکی از فامیل هایم رفتم. چشمتان روز بد نبیند، یک گربه آنجا بود! من هم وحشت کردم در ابتدا ولی بعد از آن با او دوست شدم و نازش کردم و بغل! خودم هم باورم نمی شد.تا اینکه وقتی خوابیده بودم با پنجه های بامزه( و البته بدون ناخونش) مرا بیدار کرد که نازش بکنم. بیدار شدم و نازش کردم و چندی بعد روی دست من خوابش برد! آنقدر گوگولی بود که خدا می داند.و حالا عاشق گربه یا گوربا شدم. اما مادرم همچنان بدش می آید و این گونه خبری از گربه ی خانگی نیست. در کل  اگر بخواهم خلاصه بگویم : میووووووووووووووووووووووووو</description>
                <category>Naghmeh.Ilbeigi</category>
                <author>Naghmeh.Ilbeigi</author>
                <pubDate>Fri, 08 Nov 2024 11:42:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غریبه های آشنا</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmeh.Ilbeigi/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-jxdomwwzramr</link>
                <description>                                                                         به نام خداشخصیت ها: پیرمرد-پیرزن-دختر بچه-پسر بچه-زن جوان-مرد جوان-دختر نوجوان- نغمهخیابان ایرانی  تر از این پیدا نکردم!قدم هایم تنها صدای بود که در خیابان می آمد. البته اگر از صدای ماشین ها فاکتور بگیریم. هر آدمی در پیاده رو که از من می گذشت، چشم هایش از دوتا به چهار تا تغییر می کرد. نمی دانم چرا، عجیب بود. تا اینکه ناگهان دختر کوچکی با موهای فرفری جلویم پرید.او با خوشحالی گفت:&quot; تولدت تون مبارک خانم! و هرچی می خواهی رو کادو بگیری!&quot;با تعجب پاسخ دادم:&quot;اوه، ممنونم عزیزم!&quot;برایش دست تکان دادم و دخترک رفت. چقدر عجیب! از کجا می دانست امروز تولد من است؟ نکند او یک آدم فضایی بود که می خواست مرا بدزد؟صدای برخورد اعصای با زمین مرا به خودم آورد. مردی که چین و چروک های زیادی روی صورتش داشت به سمتم آمد.پیرمرد به زور لبخند زد:&quot;تولدت مبارک، خانم جوان! ایشاالله 120 ساله بشی!&quot;با شگفتی پاسخ دادم:&quot; متشکرم پدرجان!&quot;پیرمرد هم آرام آرام برخلاف دختر بچه ،مانند لاکپشتی راهش را کشید و رفت. اما چرا این گونه می شود؟ چرا او هم تولدم را تبریک گفت؟ نکند او هم آدم فضایی باشد؟همانطور که راهم را به سمت کوچه ی که به خانه می رفت کج کردم ، صدای دودیدنی را شنیدم. مردی با عجله به سمتم آمد. یا خدا او کیست؟! نکند می خواهد مرا بدزد؟! بهتر است فرار کنم! آماده بودم گام بعدی را بردارم که بدوم اما حرف مرد باعث تردید ام شد.مرد جوان:&quot; خانم! خانم! فرار نکنید! فقط می خواستم بگویم تولدتان مبارک!&quot;چی؟! تولدم مبارک؟! این همه راه را دوید تا تولدم را تبریک بگوید؟ نمی تواند همه ی اینها اتفاقی باشد!با لبخند پاسخ دادم:&quot; ممنونم، آقا! برایتان اوقات خوشی را آرزو مندم!&quot;مرد لبخند زد:&quot; شما هم موفق باشید.&quot;مرد هم برگشت و در جهت خلاف من راهش را ادامه داد. من هم ایستادم و به مغازه های دور و برم نگاه کردم. اما واقعا چه اتفاقی افتاده بود؟ جایزه ی چیزی برای تبریک به من گذاشته بودند؟مثلا اخبار گفته بود:&quot; امروز، 26 آذر ، تولد خانم نغمه ایل بیگی خسمه نژاد است. لطفا بهش تبریک بگوید تا 1 میلیون تومان برنده شوید.&quot;آنقدر در فکرم غرق بودم که متوجه نشدم خانمی میانسال مدت هاست که دارد مرا صدا می کند. وقتی رویم را برگردانندم با چهره ی گوگولی یک پیرزن مواجه شدم.پیرزن گفت:&quot; خانم خوشگل، تولدت مبارک عزیزم!&quot;خندیدم:&quot; ممنونم، مادر جان.&quot;پیرزن ادامه داد:&quot;امیدوارم از تمام لحظات زندگیت لذت ببری!&quot;پیرزن بلافاصله بعد حرفش راه را کشید و رفت. واقعا دارم شک می کنم یک جایزه ی چیزی گذاشتند!ناگهان احساس کردم گوشه ی لباسم کشیده می شود. به پایئن نگاه کردم. با چهر ی پسربچه ی اخمو روبرو شدم.پسر بچه با اخم و خجالت گفت:&quot; من کلاس دومم.&quot;لبخند زدم:&quot;اوه، چه آقا پسری! چه خوبه که کلاس دومی هستی!&quot;پسر بچه داد زد:&quot; تولدت مبارک!&quot;بعدش هم با همان اخم اش راهش را کشید و رفت. نکند واقعا نفرینی روم است که همه باید بهم تبریک بگوید؟! با ترس اینکه چه موجود مارواطبیعی رویم نفرینی گذاشته به راهم ادامه دادم.ناگهان صدای مرا به واقعیت برگردادند:&quot; ببخشید.&quot;برگشتم و با صورت دختر نوجوانی روبرو شدم. انگار می خواست چیزی بگوید.پاسخ دادم:&quot;بله؟&quot;دختر نوجوان لبخند زد:&quot; می خواستم بگم تولدتون مبارک! امیدوارم درس تون رو خوب بخونید!&quot;هردویمان خندیدیم و بعد دختر نوجوان هم راهش را کشید و رفت. درس؟! خب این کلمه یک نگرانی بزرگ برایم است! همانطور که داشتم به جمله ی آموزنده ی دختر نوجوان فکر می کردم، کسی جلویم سبز شد.خانمی جوان با آرایشی غلیظ گفت:&quot; خانم، اول بگویم که از لباس هایتان خیلی خوشم می آید.&quot;پاسخی ندادم. یعنی دومین موردش چی بود؟خانم جوان ادامه داد:&quot; دو اینکه لباس تان به روز تولدت تان می آید. و سه تولدتان مبارک!&quot;بعد هم با سرعت در جهت خلاف من حرکت کرد. حیف بود اگر تشکر نمی کردم.به همین خاطر با تمام قوا داد زدم:&quot; ممنون خانم!&quot;نمی دانم صدایم را شنید یا نشنید. اما از این بابت خوشحالم که تشکر را آخرش گفتم.دیگر ماه هم داشت بهم تبریک تولد می گفت. خورشید هم رفته بود و تبریک اش را گفته بود. دیگر تقریبا جلوی در خانه ام بودم. وقتی در خانه را باز کردم، نور بیرون به تاریکی خانه نفوذ کرد. در را بستم و چراغ ها را روشن کردم. باید لباسم را عوض می کردم. اول از همه، کتم را روی چوب لباسی آویزان کردم. که ناگهان کاغذ کوچکی از کتم به پرواز در آمد و روی زمین فرود آمد.آن را بر داشتم. رویش یک چیزی نوشته شده بود:این دوست مهربون ما هست، تولدشه! لطفا با تبریک گفتن بهش خوشحالش کنید!پس این دلیل این بود که همه بهم تبریک می گفتند. لبخندی روی صورتم از ته قلبم، پدیدار شد. می دانستم همه ی اینها زیر سر دوستانم است! و خوشحالم که به دنیا آمدم!</description>
                <category>Naghmeh.Ilbeigi</category>
                <author>Naghmeh.Ilbeigi</author>
                <pubDate>Sun, 17 Dec 2023 20:17:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمی دانم کدام احمقی این را گفته است..</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmeh.Ilbeigi/%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D9%82%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-qtdmwo85s3wa</link>
                <description>نمی دانم کدام احمقی  این مزخرفات را گفته است. اگر ببینمش محکم در دهانش می کوبم، آنقدر که مثل آبشار نیاگاران خون ریزی داشته باشد. یقه اش را می گیرم و محکم او را به دیوار می کوبم. سپس چندتا مشت در دلش می زنم که دعا کند دل و روده اش از دهانش در بیاید وگرنه خودم این کار را می کنم. حتی شکنجه های قرون وسطایی هم کمش است! جهنم هم که برود، دلم خنک نمی شود. شاید برایتان سوال پیش بیاید که مگر چه گفته؟ باید بگوید چه نگفته! بگذارید شروع کنم.کدام احمقی گفته است که هر که بد اخلاق تر است ،خیلی جذاب تر به نظر می آید؟کدام احمقی گفته است که هر که فحش های آبدار و نامناسب تر بدهد، از بقیه خفن تر است؟کدام احمقی گفته  است که هر که فلان فیلم را ندیده یا فلانی را نمی شناسد ، مال عهد بوق است؟کدام احمقی گفته است که هر که زیباتر یا هر چیز دیگه ای است، حتما باهوش تر هم است؟کدام احمقی گفته است که هر که غمگین تر است، خیلی زندگی جالبی دارد؟کدام احمقی گفته است هر که زود بزرگ شد، عقلش هم بیشتر رشد کرد؟کدام احمقی گفته است هر که تا کاری انجام داد یا چیزی خرید باید به عالم و آدم نشون بده تا چشم همه در بیاد؟کدام احمقی گفته است هر که نمره اش خیلی یا کم باشد، انسانی باهوش یا خنگ است؟کدام احمقی گفته است می توانیم از روی نمره ها افراد را  قضاوت کنیم؟ چه ربطی دارد نمره ی کنکورش چند شده یا معدل اش چقدر است؟کدام احمقی گفته است هر که را می شود از روی ظاهرش قضاوت کرد؟کدام احمقی گفته است هر که را که مثل همه یک کار را انجام نمی دهد، یعنی عقب مونده است؟اصلا کدام احمقی این مزخرفات را در گوش خیلی ها نجوا کرده است؟ بهتر است به همان جهنمی که ازش آمده برود.گاهی آنقدر احمق ها می گویند که شروع می کنیم به گوش دادن. آغازی برای بزرگترین اشتباهات مان. و دنیای من پر شده از کسانی که صدای این احمقان را گوش داده اند.</description>
                <category>Naghmeh.Ilbeigi</category>
                <author>Naghmeh.Ilbeigi</author>
                <pubDate>Wed, 16 Aug 2023 17:02:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقایسه آنچه بودم و هستم</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmeh.Ilbeigi/%D9%85%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D9%87-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-gcjct3mqeod4</link>
                <description>قانون اساسی: با اخلاق خوبت دل مردم را به دست بیاور.اگر در اینترنت بگردید یا از کسی بپرسید &quot;آدم خوش اخلاق چطوری است؟&quot; هزاران جواب وجود دارد.همه ی ما یک سری اخلاقیات خوب و بد داریم. اما آیا تا به حال از  اخلاق خوب تانسو استفاده کردند؟ از من که بار ها کردند. در موقعیت و سنین مختلف. اما از گذشته تا به الان ، روش برخوردم کاملا فرق کرده. اگر بچه بودم، طرف را گاز می گرفتم. از آنجایی که دندان هایم فرقی با خنجر دزدان دریایی ندارند، تهش به گریه طرف ختم می شد.اما وقتی بزرگ شدم خنجرم باید وابستگی  ها را می شکافت. خنجری خیالی که رویش &quot;رها کردن&quot; حکاکی شده است. وابستگی های که مثل جوهر سیاه روی کاغذ اخلاق خوب من چنگ می انداختند.  بدانید و آگاه باشید حضار گرامی ،که سخت ترین چیز برای من، هنوز هم رها کردن است. حتی رها کردن یا دل کندن از لباس های بچگی ام که به زانویم هم نمی رسد، برایم سخت است. می دانید رها کردن مثل چیست؟ مثل گازی است که به غذای مورد علاقه تان می زنید. نمی خواهید به خوردن ادامه بدهید. در حیرت همان یک گاز هستید. آنقدر زمان می گذرد که یا دندان تان پوسیده می شود یا مادرتان صدایتان می کند که از دنیای خیال بیرون بیاید. گاهی نیاز به یک همراه یا دوست دارید که بگوید:&quot;رهایش کن. بس کن. رهایش کن، خودت را خلاص کن.&quot;در آخر فهمیدم، باید بتوانم رها کنم تا نجات پیدا کنم. اما گاهی یک همنشین بد نیست.چون هنوز هم این نغمه ی کوچک نمی تواند به تنهایی این وزنه های هزار کیلویی را بلند کند. اشتباه نکنید، من همه چیز را رها نکردم. من عادت های بدم را رها کردم.</description>
                <category>Naghmeh.Ilbeigi</category>
                <author>Naghmeh.Ilbeigi</author>
                <pubDate>Wed, 16 Aug 2023 16:30:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خورشید لعنتی</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmeh.Ilbeigi/%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-w9rvt7wfn1k0</link>
                <description>دیگر نمی خواست دلش روشن شود. نمی خواست صورتش نورانی باشد. دوست نداشت دیگر خورشید را ببیند. همه چیز تقصیر خورشید بود. خورشید یک آدم نبود، بلکه یک ستاره بود. ستاره ی که مقصر به دنیا آمدن و از دنیا رفتن انسان ها بود. ستاره ی که زمان را در کره ی زمین تعیین می کرد. او دلش می خواست از ماه هم متنفر باشد و او را نیز مقصر بداند. اما ماه بدون خورشید هیچ است و هیچ درخشش خاصی ندارد. پس همه اش تقصیر خورشید بود.نور خورشید داشت بر روی چمن ها لم می داد. آن نور همه ی موجودات روی زمین را نوازش می کرد. بجز آنهایی که در تاریکی مانده بودند یا مثل دنیس 1پشت سنگ قبر قایم می شدند. دنیس با خورشید قهر کرده بود. هر جایی که می رفت خورشید به دنبالش می آمد. نه در اتاق های تاریک امینت داشت و نه در شب ها. حتی در شب ها می توانست وجود خورشید را حس کند. اما در تمام کره ی زمین هیچ جایی به اندازه ی نشستن کنار قبر ویکتور2 به او آرامش نمی داد. او تمام روز را به قبر ویکتور تکیه می داد و اشک می ریخت.چه خاطراتی که برای یکدیگر رقم زدند. زمان زیادی نبود که ویکتور چشمانش را بخاطر خورشید بسته بود. دنیس تمام روزش را به گریه کردن برای ویکتور می گذارند یا با یک مشت نوشته روی سنگ قبر ویکتور ،حرف می زد.امروز یک عکس خاطره انگیز همراه خودش آورده بود. این عکس بر می گشت به زمانی که دنیس به همراه ویکتور و فرانسیس 3به مدرسه می رفتند. آن زمان ها خانواده ی دنیس و ویکتور چندان مایه دار نبودند. و آنها مجبور بودند وقت خود را در مدرسه ی بگذرانند که اگر روی صندلی هایش می نشستی، می شکست. خودتان می توانید حساب کنید، دیگر وای به حال بقیه لوازم مدرسه!دنیس به خوبی به یاد می آورد که هر چقدر هم آن روز با مادرش جر و بحث می کرد، حریفش نمی شد. در آخر مجبور شد سه لایه لباس بپوشد.  یک لباس پر از دکمه ، و بر رویش یک لباس بافتنی آستین بلند همراه یک جلیقه پر از دکمه ی دیگر. دنیس نمی فهمید چه مشکلی با دکمه ها دارد و مادرش باید چه دینی را به دکمه ها ادعا کند که راه به راه برایش لباس دکمه دار می خرد.دنیس می ترسید مثل خنگ ها به نظر بیاید، در صورتی که وقتی به مدرسه رفت هیچکسی به لباس او اهمیتی نداد. دنیس بیش از حد در مورد اینجور مسائل حساس بود. وقتی در مدرسه ویکتور را ملاقات کرد، وضع او چندان جالب تر از دنیس نبود. او یک لباس آستین بلند همراه جلیقه ی بی دکمه پوشیده بود. دنیس حاضر بود 22 سنت به ویکتور بدهد تا جلیقه هایشان را عوض کنند. اما  ویکتور یک کلاه به شدت مضحک بر سر داشت. به کلاه چیزی شبیه توری سفید وصل بود. که اگر از دور نگاه می کردید فکر می کردید می خواهد از کندوی عسل، عسل بر دارد. البته فرانسیس هم از آن کلاه های مضحک بر سر داشت. اما تمام مدت اخمالو بود. او نیز مثل ویکتور نتوانسته بود با خواسته ی مادرش مقابله کند. اما در عوض کتی چرمی بر تن داشت که چشم آدم را می گرفت.وقتی دنیس همراه دوستانش وارد کلاس شد، با چهره ی مرد پیری روبرو شدند. پیرمرد آنقدر سالخورده بود که می توانستید استخوان هایش را هم ببینید.او با لبخند پرسید:&quot;می توانم ازتون عکس بگیرم؟&quot;بچها که تا آن زمان چیزی به نام &quot;عکس&quot; نشنیده بودند همزمان پرسیدند:&quot; عکس چیست؟&quot;پیرمرد نمی دانست چطور باید به سه بچه ی 8 ساله توضیح دهد که عکس چیست. تنها توانست به زحمت به آنها بفهماند که بدون حرکت جلوی دستگاه دوربین بیاستند. ولی پیرمرد به گوش خر یاسین می خواند.لحظه ی که دکمه ی دستگاه دوربین فشرده شد، هر کسی یک حالتی داشت.فرانسیس در نهایت خشم و عصبانیت به دوربین زل زده بود و می توانست همه را بخاطر اینکه آن کلاه مضحک را بر سر داشت گاز بگیرد. در صورتی که در حالت معمول آدمی آرام و صبوری بود. اما بعضی از چیز ها واقعا حرصش را در می آوردند. آنقدر مرد عمل بود که حاضر شد تا آخر سر کلاه بر سرش بماند وبه مادرش ثابت کند که زیر حرفش نمی زند حتی در زمان عکس گرفتن. البته قرار بود کمی شکلات گیرش بیاید.دنیس در آن موقع در حال توضیح دادن این بود که مادرش مجبورش کرده است سه لایه لباس بپوشد. و او احساس می کرد که خورشیدی بالای سرش ایستاده است.ویکتور چشمانش را بسته بود و لبخند می زد. چون داشت به پیرمرد مثلا نشان می داد وقتی خورشید را می بیند چه قیافه ای به خودش می گیرد.منظره ی پشت سر آنها هم تخته ی گچی بود. روی تخته ی گچی نوشته شده بود (T.R)به معنای Teaching Room ( اتاق آموزش). گرچه وقتی عکس را دیدند از آن راضی نبودند، ولی چون آن موقع عکس چیزی نایابی بود، دنیس آن را نگه داشت.سایه ی فرانسیس کنار سنگ قبر ویکتور ظاهر شد. فرانسیس روی زانویش خم شد. او هروز دنیس را زیرنظر داشت. دنیس روز به روز بیشتر شبیه مجسمه های سفید موزه ها می شد.فرانسیس سعی کرد صدایش نلرزد:&quot;دنیس. دنیس یک روزی همه می میرند. ویکتور هم یک آدم بود. و یکی از ویژگی های آدم ها مردن است. گاهی آدمها ترک می کنند ولی روی زمین هستند و گاهی ترک می کنند و فقط در خاک هستند. پس ناراحت نباش. تو هنوز وقت داری! تو هنوز نمردی!&quot;صورت دنیس خیس می شد:&quot; چطور بدون ویکتور زندگی کنم؟ بخاطر چی؟ اون کسی بود که وقتی دنیا به آسمان هم می رسید همراهم بود. همش بخاطر این خورشید لعنتی است.&quot;فرانسیس گفت:&quot; پس بخاطر او به زندگی کردن ادامه بده. دفترچه ی کار های ناتمامش را در اتاقش پیدا کردم. می توانی روح ویکتور را با انجام دادن کل این دفترچه خوشحال کنی؟&quot;دنیس پرسید:&quot; بعدش چی؟ وقتی لیست تموم شد چی؟&quot;فرانسیس خندید:&quot; تو یک لیست بنویس. و بعد می توانی هر چقدر خواستی بمیری. از کجا میدانی تو می توانی با یک لیست جان یک نفر را نجات بدهی و آن نفر هم هزاران نفر را.&quot;فرانسیس دفترچه را جلوی دنیس انداخت و در نور ناپدید شد. و حالا زمانش بود که دنیس به خورشید سلام دهد.____________________________________________________________________________________1-دنیس : نام یکی از پادشاهان یونان که افلاطون مدتی در دربار او بود.2-ویکتور victor : پیروز شدن، ظفریافتن3-فرانسیس : آزاد و رها از قید و بند- فرانسیس باکن فیلسوف بزرگ انگلیسی</description>
                <category>Naghmeh.Ilbeigi</category>
                <author>Naghmeh.Ilbeigi</author>
                <pubDate>Fri, 19 May 2023 00:41:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرام بخش سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmeh.Ilbeigi/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-kzj3bkrxzwm4</link>
                <description>مکث نکردم و از روی پل فرار کردم. سرم را به پنجره ی شیشه ی ماشین تکیه دادم و اشک هایم از گوشه چشمم سرازیر شد. مردی آمد و قفل ماشین را باز کرد و من را دید.مرد شگفت زده پرسید:&quot; اینجا چکار می کنی؟&quot;من انرژی لازم برای جواب دادن به او را نداشتم.مرد اندوه زیادم را متوجه شد و به سمتم آمد. تنها توانستم چشمانم را ببندم. می دانید، وقتی همه چیز سیاه می شود من آرامش خاصی پیدا می کنم. کلا هر زمان که سیاهی دیدم برایم بهتر از نور امیدی بوده است.مثلا وقتی دستانم سیاه و کبود می شدند، می دانستم دیگر آخرش است. یا وقتی که غش می کردم و چشمانم رنگی به جز سیاهی نمی دید، می دانستم دیگر تمام شده است. می دانید حتی از مادرم شنیده بودم که زمان مرگ هم همه جا سیاه است. از آنجایی که رنگ سیاهی به من آرامش می دهد، حتی فکر می کنم که مرگ هم باید آرام باشد.لرزش خاصی در بدنم به وجود آمد. انگار هزاران مورچه سرتاسر بدنم حرکت می کردند. در آن هوای سرد زمستان ناگه احساس گرما کردم. عجیب بود. آرام چشمانم را باز کردم.با صورت مرد روبرو شدم. چشمان سبزش آنطور نافذ بود که به عمق درونت نفوذ می کرد. موهایش را تافت زده بود. مبهوت اش شدم. حتی موهایش به رنگ مورد علاقه ام بود. سیاه.  سیاهی موهایش از سیاهی کبودی دستانم زیبا تر بود، از رنگ پر کلاغ ها براق تر بود و از هر زمانی بیشتر به آدم احساس  آرامش می داد. او بود که مرا آرام نوازش می کرد. بخاطر همین لرزشی در بدنم ایجاد شد، تا آن زمان کسی حتی نزدیکم هم نمی آمد. اگر هم می آمد قصدش آزار و اذیت بود. مثل آن بچه های قلدر که پشت مدرسه یقته ات را می گیرند.او لبخندی بر لب داشت. عجیب بود. هنوز هم نمی دانستم چه چیزی است که مثل آش رشته های بی بی در دلم می جوشند. همچنان به او نگاه می کردم. اما در عین حال در افکار خود غرق بودم.ممکن بود اگر کسی مرا از دور ببیند، فکر کند سرم را زیر شلنگ آب گرفتم. در صورتی که من بیشتر از هر دریایی اشک هایم جاری بود. من همیشه فکر می کنم که یک غول در آسمان است و هر وقت ناراحت می شود، گریه می کند. آنقدر قطرات اشکش زیاد هستند که یک دریاچه یا رودخانه  را می سازند. اگر کمی بیشتر گریه کند، دریا را با اشک هایش تشکیل می شود. و اگر چیزی واقعا اذیتش کند، آنقدر گریه می کند که اقیانوس به وجود می آید.شما وقتی او گریه می کند یا به زبان آدم بزرگ ها باران می آید چه کار می کنید؟ من که از خدا می خواهم که ناراحتی اش را برطرف کند. و دیگر پدرش او را نزند.مرد با صدایش روحم را هم نوازش می کرد:&quot; چی شده؟ بهم بگو برات چه اتفاقی افتاده آقا پسر؟ کسی اذیتت کرده؟&quot;چقدر دلم می خواست برایش از دلم بگویم. از تمام درد هایم. از تمام سیاهی های آرامش بخش.  اما مگر از یک پسر هفت ساله چه بر می آید؟ اما من به خوبی نمی توانستم تکلم کنم. یا زبانم می گرفت، یا دوباره از آن سرفه های بد می زدم. از دست میکروب ها اعصبانی هستم که همش مرا مریض می کنند. هر چقدر هم از بابا می پرسم که چرا من نسبت به بقیه چرا بیشتر مریض می شوم و سرفه می کنم چیزی نمی گوید. یا آنقدر اعصبانی است که با یک دست محکم در گوشم می زند. هیچ وقت نتوانستم حرف بزنم. در حقیقت حرف زدن هم بد است. حتی اگر مریض نباشم هم حرف زدن بد می ماند. شما که بهتر از من می دانید که اگر حرف بزنید یعنی کار بدی کردید. چون وقتی حرف می زنید، بقیه شما را می زنند. من هر وقت خواستم چیزی بر زبان بیاورم، آن دست های سنگین به سمتم حمله ور شده. حتی شده که بچه های دیگر هم مرا بزنند. و من فهمیدم سکوت کردن بهترین چیز در دنیا است! به همین دلیل باید یک کلمه را با دقت انتخاب کنم که بعد ارزش سرفه های دردناک را داشته باشد.لب هایم آرام، آرام از هم جدا می شود. مدت زمانی طولانی از آخرین باری که حرف زدم گذشته است. دهانم خشک شده است. نمی دانم چطور کلمات در دهان آن مرد می رقصند. من حتی نمی توانم یک جمله بر زبان بیاورم. تنها یک کلمه می گویم. کلمه ی  که همه چیزم است. و آن همه چیز، همه چیزم را از من گرفته است.لب هایم تکان می خورند:&quot; بابا.&quot;و شروع می شود. احساس می کنم کسی محکم دور گلویم را فشار می دهد، گلویم می سوزد،  انگار یک کمد پر از پتو روی قفسه های سینه ام افتاده باشد، قلبم فشرده می شود و دوباره سرفه می کنم. آنقدر سرفه می کنم که تصویر مرد مانند برفک های تلوزیون خانه ی عمو اینها دانه دانه می شود. چشمان مرد در نگرانی غرق است. تمام اجزای صورتش را به خاطر من تکان داده است. چیزی بر زبان می آورد که متوجه نمی شوم. و به سیاهی آرامش دهنده بر می گردم. اما می دانید، سیاهی موهای مرد به اندازه سیاهی مرگ آرامش دهنده نیست.(اگر از پایان بد خوشتان نمی آید ادامه را بخوانید)-خانم پرستار یک لحظه!لطفا!صدایش از دوردست می آید. اما انگار در گوشم نجوا می کند. می دانم صدای کیست. همان نوازشگر من، با صدایش مرا جادو می کرد. انگار همان صدا بود که مرا از سیاهی نجات داد. نور چراغ مستقیم در چشمانم نفوذ می کرد. دیگر می توانستم چشمانم را باز کنم. به گمانم رنگ سفید هم به اندازه ی سیاه می تواند زیبا باشد. شاید نور امیدم همیشه نباید سیاهی باشد.و حالا زنده ماندن برایم از مرگ شرین تر خواهد بود.</description>
                <category>Naghmeh.Ilbeigi</category>
                <author>Naghmeh.Ilbeigi</author>
                <pubDate>Tue, 02 May 2023 00:02:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنامه ی من قسمت پنجم ( قسمت آخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmeh.Ilbeigi/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-a7gszynqcyjf</link>
                <description>                                                به نام خداروز پنجم: هی هی ، هوی هوی!کلید واژه ها:پاساژکاسپین-کمی ناراحتی-خداحافظی!اول صبح با صدای خواهرم و پسردایی ام بیدار شدم. به پسردایی ام شب قبل قول داده بودم که تیزبین یا به قول خودش تند و تیز بازی کنیم. من، پسر دایی ام و محمدرضا بازی کردیم. اما می دانید بازی با پسرا آخرش چه شکلی می شود، می افتند به جان هم و کتک کاری دیگر. در آخر هم جرزنی و فحش های گهربار! همیشه وقتی با پسربچه ها بازی می کنم آخرش این شکلی نمی شود. شاید اگر پسر بودم می توانستم دلیلش را بگوییم. ولی حالا حرفی ندارم. بعد از ساعاتی بازی و صبحانه گفتند که جمع کنید بریم پاساژ. در ماشین اتفاق خاصی نیافتد فقط متوجه شدیم که این دفعه چه اشتباهی کردیم که دیرتر بیدار شدیم و دیر آمدیم. می شد حدس زد در ترافیک هم گیر کردیم. بعد از آن وارد پاساژ شدیم به قصد خرید! توجه داشته باشید اینکه قصد خرید داشته باشید خیلی خیلی مهم است. وقتی قصد نگاه کردن دارید پاساژ یا مراکز خرید به درد نمی خورند.اما نماز نباید فراموش شود. بعد از نماز و این حرفها من و دختر دایی ام رفتیم به سراغ چرخیدن توی پاساژ. هرلباسی که می دیدیم قیمت بسیار خوبی داشت و جنسش عالی بود. تازه همه ی لباس ها را می پسندیدیم. این تا زمانی بود که دایی و زن دایی ام را صدا کردیم. آن موقع همان فروشگاه و لباس ها تغییر خیلی عجیبی کردند. همه ی شان گران و بد جنس شدند. حتی دیگر یک دانه اش را هم نمی پسندیدیم. مادر و پسر دایی ام را که با ماشین حسنا اینها هم رفته بودند بالاخره به ما رسیده اند. و رفتیم کلی لباس خریدیم. پیش خودمان بماند ولی چون داشتیم ضعف می کردیم ساندویچ کالباسی زدیم به بدن. خلاصه رفتیم به مغازه آقا یاسر که اسم مغازه &quot;رز قرمز&quot; بود. بله، خوب هم تبلیغ می کنم! از آنجا هزار چیز خریدند. در این بین من و دختر دایی ام که خسته شدیم شروع کردیم دوباره در پاساژ چرخ زدن. ولی این دقعه قصد خرید را هم داشتیم ها! بهتان نمی گویم چی خریدم ولی قشنگ است. یادتان است که گفتم قمقمه ام را جا گذاشتم؟ در عوض دایی ام برایم از آنجا قمقمه خرید.در راه برگشت من هم حالم بد شده بود. چرت و پرت می گفتم و دیگر برایم مهم نبود الان روسری ام چه شکلی است. اگر از دور مرا می دید فکر می کردید 4 شیشه مشروب خوردم. زمانی که رسیدیم خانه، من ورژن هاپویی ام فعال شد. مرا به این شکل مهربانی و انسان سالم نبینید من خشمگین ترین خشمگین ترین هام! خلاصه از بزرگ تا کوچک را با چشم غره ی &quot;خفه شو یا با دستای خودم خفت می کنم&quot; نگاه می کردم. نمی خواهم دقیق در مورد چیزی که مرا ناراحت کرد صحبت کنم اما بیاید در موردش صحبت نکنیم. ولی در حد کوچکی می توانم برایتان بگویم.می دانید چه چیزی ناراحتم می کند؟ هر انسانی یک کاسه ی صبر دارد. خب بالاخره آن هم پر می شود. و امروز من هم پر شدم. نمی خواهم از جزئیات برایتان بگویم. فکر می کنید برای چی عروسک مورد علاقه ام &quot;شیک و فرز&quot; را آوردم؟ برای اینکه او همیشه در مواقعی که ناراحتم مانند مادرم در کنارم است. اما من یک چیز مهمی در این سفر یاد گرفتم.هیچ وقت برای دیگران نبخش یا محبت نکن.چرا؟ بخاطر اینکه همه ی اینها برای اینکه روحت بزرگ باشد. ما نمی خواهیم مثل یک کالای بی نقص فقط از ظاهر باشیم. باید روحمان را هم تقویت کنیم.پس می دانید درست است که لیتر ها اشک ریختم و سردرد گرفتم. اما ارزشش را داشت. البته بهتان بگویم که وقتی گریه می کنم آنقدر خوشگل می شوم! صورتم سفید تر ، لب هایم قرمز تر و چشمانم بزرگ تر می شود.و همه ی اینها تمام شد، لحظات خوش، خنده ها، اعصبانیت ها، سردرد و انواع بدن درد ها، نصحیت ها، کرم ریزی ها، عرق ریزی ها، خستگی ها، منظره ها، بالشت های روسریی و... واقعا؟ انقدر زود تمام شد؟ چه کسی فکرش را می کرد؟ بالاخره تمام می شود؟ دلم می خواست تا ابد عید می ماند... می دانید حافظه ام دارد چیکار می کند؟ او دارد تمام سفر را مانند فیلمی که روی دور تند باشد، نشان می دهد.امیدوارم از سفرنامه ی من خوشتان آمده باشد امشب قرار است برویم. به امید دیدار!امیدوارم سفرنامه ی شما را هم ببینم!</description>
                <category>Naghmeh.Ilbeigi</category>
                <author>Naghmeh.Ilbeigi</author>
                <pubDate>Fri, 07 Apr 2023 22:13:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنامه ی من قسمت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmeh.Ilbeigi/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-rpa5cx8c1be3</link>
                <description>عارههه ولی ما اینجا نرفتیم ولی با اینحال عارههه میدونم آرههه است ها ولی عارههههروز چهارم: هیچ وقت دیگر کدوحلوایی گیرم نمی آید، اشتباه کردم باید همنجا برای آذوقه هی می خریدم...کلیدواژه های یاداشت شده: پارک جنگلی بوجاق- بی هدف فقط رفتن- دریا زیباکناردر صبح روز چهارم، زودتر باید بیدار می شدیم. به دلیل اینکه معمولا جا در پارک ها خیلی کم گیر می آید، هرچه زودتر بروید جای بهتری پیدا می کنید و به ترافیک کمتری می خورید. و همینطور هم شد! ما جای خوبی پیدا کردیم. اما می دانید نمی شود جلوی فامیل آهنگ گوش کرد و با حال و هوای خودت باشی دیگر، به همین دلیل من و دختر دایی ام زدیم به دل طبیعت. راستش خیلی دنبال جای ایده آل یا به قول آدم های خیلی خارجی VIP 1گشتیم. اما همچین جای وجود نداشت. من هر جای را می دیدم که سبز است می گفتم که بریم. اما از نزدیک که می رفتیم یا گاوی در نزدیکی آنجا را دستشویی اشتباه گرفته بود، یا گل های خیلی خوشگل 2آنجا بود، یا سبزه اش آنقدر کم بود که باید تقریبا روی خاک می نشستیم.  بعد برگشتیم و جوج زدیم به رگ! اما این دفعه همراه حسنا خانم، همسرشون و مادرم رفتیم. تا جایی رفتیم که آنها دیگر خسته شدند و گفتند اگر ما می خواهیم می توانیم برویم. ما هم از خدایمان همینطور رفتیم و رفتیم!  آنقدر رفتیم که فقط می دانستیم امیدمان به گوشی مامانم که در دست من بود است. نمی دانم اسمش را چی می گذارید ولی شارژ گوشی چندان زیاد نبود. بعد از اینکه دختر دایی ام آهنگ هایش تکراری شدند، من پیشنهاد دادم آهنگ های که تک و توک در گوشی مادرم دارم را پلی کنم. مگر پیدا می شدند؟ 10 بار لیست آهنگ ها را بالا و پایین کردم تا پیدایش کنم. آخر مشکل اینجاست یک گزینه ی در گوشی مادرم فعال است که ویس ها را هم دانلود می کند! حالا می فهمید من چقدر بدبخت بودم. بعد جای کشید که دختر دایی ام دید، هیچ جای را نمی شود پیدا کرد گفت یک گوشه کناری دیگر فرقی ندارد آنجا چه باشد3بنشینیم یا دراز بکشیم.ما در نمی دانم کجا دراز کشیدیم و گالری مادرم را زیر و رو کردیم. ناگهان سایه ی بر روی ما افتاد. من در ابتدا نفهمیدم. و این طبیعی بود که وحشت کردم. پسر دایی ام مانند ارواح بالای سرمان ایستاده بود.  ناگهان سرو کله ی دایی و زن دایی ام پیدا شد. من در عجب ماندم که چگونه ما را پیدا کردند. همین گونه می رفتیم و حرف می زدیم. ناگهان دایی و دختر دایی ام گازش را گرفتند و تند تند رفتند اما من ، زن دایی و پسر دایی ام از منظره لذت بردیم.یادم است وقتی آنها را دیدم یه همچین مکالمه ی داشتیم:نغمه: &quot; چطوری ما رو پیدا کردین؟&quot;دایی:&quot;همینطوری اومدیم.&quot;نغمه:&quot; یعنی هیچ سرو صدای مثلا راه ننداختین؟&quot;4زن دایی:&quot; نه خیلی ریلکس اومدیم ، آرامش مون رو هم حفظ کردیم.&quot;بعد از آن پیشنهاد کردم آنقدر دور برویم که به آن خانه ی های که در دوردست هستند هم سری بزنیم. اما حیف دیگر پایش را نداشتیم5.در راهمان چون نزدیک بود یه سری هم به دریا زدیم. آنجا خواستیم قایق سوار بشویم، اما همان لحظه ناگهان آقای نمی دانم چی چی گفت و همه شون گفتن آره. خلاصه یهو رفتن گفتن فردا می آیم. ما هم رفتیم دستشویی! دستشویی اش این سر نبود آن سر دنیا بود. مال خانم هایش آنقدر بو می داد که همه، حتی خانم ها هم به مردانه می رفتند. اما من نرفتم. می دانید خیلی دستشویی که نداشتم، زشت هم بود که به دستشویی آقایان بروم. به همین دلیل منتظر ماندم. و آنجا مزه ی بهشت واقعی را چشیدم. یک نان حلوایی ، مال خود شمالی ها که نمی دانم اسمش چیست می خورند. من هم خریدم. عالی بود. دوتا خریدم، اول به همه تعارف کردم و بعدش یکی رفتم دوباره خریدم چون تقریبا تمام شده بود. حاضرم هرروز بخورم این نان خوشمزه را! ای روزگار!با ماشین برگشتیم اما چنان ترافیکی شد که برایتان نگوییم. حالا نکته ی ماجرا اینجاست. تا به حال توی دولاین کسی سه لاین کرده است؟ یعنی یک لاین دیگر را هم اشغال کرده است تا بتواند توی ترافیک زودتر به مقصد خود برسد. خلاصه دایی ام هم گذاشت پشتش و همه ی سه لاینی ها را دعوا می کرد. تازه در ماشین هم بحث فلسفی کردیم! نمی خواهم طولش بدهم .  اما بالاخره سر بر روی بالشت گذاشتیم. و خوابمان برد!_____________________________________________________________________________________________1-VIP  مخفف Very Important People  به معنای آدم های خیلی مهم به کار برده می شود.2-دختر دایی ام می گفت نباید روی گل های زیبا بنشنیم. من هم چاره ی جز اطاعت کردن نداشتم! آخر نمی شد حالا گل ها یک جای که جای خوب برای نشستن نباشد برویند؟!3- او هنوز هم مصمم بود اگر گلی ببینیم باید جای دیگر بنشنیم.4-دقیقا یادم نمی آید جمله ام چی بود، ولی منظورم این است که مثلا داد نزدین:&quot; نغمـــــــــه کجایییییییییییی؟&quot; چون اگر من بودم این کار را می کردم.5-این اصطلاح از جانش را نداشتیم برگرفته شده است، فقط به این معنا که دیگر جانی در پایمان نبود و پایمان نمی کشید فلان کار را انجام دهیم.</description>
                <category>Naghmeh.Ilbeigi</category>
                <author>Naghmeh.Ilbeigi</author>
                <pubDate>Fri, 07 Apr 2023 22:12:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنامه ی من قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmeh.Ilbeigi/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-fvhrndexcmq1</link>
                <description>                                                به نام خدا  روز سوم: ای کاش تنها دقدقه ام گرفتن آب شش هام بود، ولی حیف ماهی نیستم!کیلد واژه های یاداشت شده:آکواریوم-تلفن سیاه-جا شدن سه نفر روی تخت دو نفره-خوشگل من، خوشگل من، بیدارشو. بیدارشو می خواهیم بریم آکواریوم.خدا به همه از این پدربزرگان مهربان عطا کند. اگر من بودم، نوه ام را که تقریبا آخرین نفر بیدار شده را خیلی وحشتناک تر صدا می کردم. دوتا داد می زدم، یه آب جوش هم خالی می کردم روی پیراهن اش ، یه چندتا پس گردنی هم نوش جان می کرد. در نتیجه بهتر است بزارید در همین سن بمانم، احتمالا وقتی بزرگ شوم دیگر فن های می زنم که خرس های که در خواب زمستانی هستند را هم بیدار می کنم. دیگر هیچکسی از دستم در نمی رود، و تمام این سال های که مرا از خواب ناز و زیبایم بیدار کردند را تلافی می کنم.آنقدر زود به آنجا رفته بودیم که چشمان پاسبان آنجا هنوز باز نشده بود.او دیالوگ خنده داری گفت:&quot; می گرفتین یه ذره می خوابیدین. اینجا 11 باز می کند! و الان ساعت یه ربع به ده است.&quot;و این یعنی ما نزدیک یک ساعت و یک ربع زودتر از باز شدن آکواریوم به آنجا آمده بودیم.  با خودمان فکر کردیم اگر به دریا برویم خیلی دیر می شود. پس به پاساژی که در آنجا بود رفتیم. آنقدر بدم میاد که هدف رفتن به پاساژ یا مراکز خرید ، فقط نگاهی انداختن باشد. این یک قانون است که وقتی نمی خواهید چیزی بخرید همه چیز آنقدر خوب و قیمت مناسب به نظر می آید که خدا می داند. اما وقتی قصد خرید دارید، حس می کنید همه ی وسیله های کل آن مغازه به اندازه ی 1 هزار تومان پول شما هم نمی ارزد. و خب می دانید مثل همیشه، همه چی خیلی زیبا بود ولی ما قصد خرید نداشتیم.  من را که می شناسید، آخرش بالا و پایین می آیم که شده 2 تا باقالی هم باید بخریم. دقیق یادم نمی آید مجبور کردم مادرم چه باقا لی لی برایم بخرد اما جمله ی او یادم نمی رود.-نگاه کن، هیچکی هیچی نخریده!بعد از آن نوبت رسید به آکواریوم. یادم است بلیت بزرگسالان 200 و خورده ای و بلیت بچه های زیر 12 سال 100 و خورده ای بود. تازه برای توریست1های خارجی هم 300 و خورده ای تومان بود. من و دختر دایی ام لبخند شیطانی روی صورتمان نقش بست. ما خودمان را بچه ی زیر 12 ساله معرفی کردیم و بدین ترتیب پول کمتری از جیب مان خرج شد.من کاملا آماده، رفتم و عکاس شدم. از همه چی عکس می گرفتم. مخصوصا که می خواستم همه ی آن را به پدرم نشان بدهم. بعد از گروه خودمان جا ماندم. ولی خودم را جمع و جور کردم از بعضی ها عکس نگرفتم. به همین سبب توانستم خودم را به گروه برسانم. و حالا که رساندم دیدم آنها چقدر کند هستند! بخاطر همین بدو بدو، رفتم و جلو جلو  عکاسی می کردم و حتی به پشت سرمم هم نگاهی نمی انداختم. پسر دایی ام ، مادرم و خواهرم بدو بدو هم دنبال من راه افتادم. آنقدر جلو رفتیم که دیگر گروه خودمان را ندیدم. خلاصه از پله ها هم بالا رفتیم و باز هم من جلوتر رفتم. آنقدر جلو رفتم که به آخر آکواریوم رسیدم. در حدی که نمی دانستم کجام و مادر، پسر دایی و خواهرم کجا هستند. به همین دلیل برگشتم و رفتم از پله ها پایین آنقدر رفتم تا به گروه خودمان رسیدم. به همه ی آنها توضیح دادم کجا بودیم. و همه می گفتند کجا بودی؟ ولی معلوم شد من همه رو گیج کرده بودم، هم آن کسانی که جلو جلو رفتند هم آن کسانی که آهسته آمدند. بعد از خودم دوباره جلو جلو رفتم تا مادرم را در طبقه بالا پیدا کردم. بعد از قرنی صبر کردن کل گروه در طبقه ی بالا جمع شدند.من و پسر دایی ام که دیگر کل آن طبقه را از کف دستمان هم بهتر می شناختیم، خسته و کنجکاو به سمت مغازه ی اسباب بازی رفتیم.ناگهان آن خانم برگشت گفت:&quot; بچها خانواده تون کجان؟&quot;شاید شما دارید الان این جمله را می خوانید او را با لحنی آرامش دهنده و مهربان تصور کنید، اما در حقیقت با اعصبانیت و کسی که انگار می خواهد بخاطر اشتباه مان ما را بزند بخوانید.آخر من نمی فهمم این چه طراحی است که از خودشان در آورده اند که اگر وارد مغازه شوید دیگر نمی توانید برگردید! البته راه برگشتی برای انسان های همچو من و پسر دایی ام هست ولی خب حالا مگر طراحی مغازه کم آوردید که اینگونه می کنید!چشمتان روز بد نبیند! برای چه چقدر این جمله را می گویم؟ چون امیدوارم به چشم پزشکی نروید. آنجا یک مغازه ی بود که هر عکسی را که دلتان می خواست می دادید و آنها روی ماگ برایتان چاپش می کردند. و آنجا ناگهان همه خواستند ماگ دار بشوند. می دانید هر ماگ چند دقیقه طول می کشید؟ 15 دقیقه تا 20 دقیقه طول می کشید. و آیا می دانید چند نفر بودیم؟ 15 نفر!البته که همه ی مان ماگ نخریدیم ولی من انگار به اندازه ی 15 نفر ، 15 دقیقه ای صبر کردم. من باید حواسم به خواهرم می بود. شاید باورتان نشود، ولی خواهرم یک دوستی آنجا پیدا کرد که زبانش را نمی فهمید! و منم نمی فهمیدم چی می گوید. اما همینطور دوست بودند، فکر کنید!بعد من بالاخره خواهرم را آرام کردم و او را مجبور کردم روی یک صندلی بنشیند. از آن صندلی چسبیده ها که چند نفر رویش می نشینند را می گویم. من هم بغل دست خواهرم نشسته بودم. تمام مدت 4هزار چشمی مواظبش بودم. خدا شاهد است، یک لحظه برگشتم و آن سمت را نگاه کردم. او مانند یک شیرجه زن، خیلی زرشکی افتاد توی گلدان بغل صندلی! بعد به طرز عجیبی دیدم مردم دارند آن سمتی که نگار نشسته جمع می شوند. سرم را برگرداندم و دیدم بلـــه! خواهرم توی آن گلدون خار خاری گیر افتاده و کاملا کلافه است. من هم هول شدم و به سرعت او را نجات دادم. می دانید نکته ی خنده دار کجاست؟ پاکت شیری که داشت می خورد، لای آن خار ها گیر کرد.بعد از چندین سال نوری، بالاخره به مغازه ی نفرین شده همراه با خانواده هامون رفتیم. حدس بزنید قصد مان آنجا چه بود؟ بله، نگاه کردند. زیبا نیست؟ به نظرم این شانس گل بهاری من آنقدر زیباست که می تواند چشم تمام حسودان را کور کند!یادم رفت بهتان بگوییم که پسر دایی ام و محمدرضا را به مکان تفریحی بردند ولی ما را نبردند. اما بالاخره ما را هم بردند. من سوار دستگاه موتور بازی شدم. بهتان بگوییم که خیلی گند زدم. معمولا توی ماشین بازی بهتر عمل می کنم. نگار هم به بهشت بچه ها رفت! یک قسمتی بود فقط مخصوصا همسن و سال های او، پر از سرسره، ترامپولینگ و... آنگاه با حصرت نگاه کردم که شاید بچه شوم و کمی بازی کنم!بعد از آن به هزار زحمت و علافی به خانه رسیدیم.  دختر دایی ام که گیر داده بوده بیا بلک پون2 که یک فیلم ترسناک را هم هست ببینیم. راستش من خاطره ی خوبی از فیلم های ترسناک ندارم، چون وقتی بچه بودم فیلم ترسناک دیده بودم و تا مدتها کابوسم بودند.و هی آن دست آن دست می کردم. از قضا کائنات هم با من همراه شدند و هر اتفاقی می افتاد که من این فیلم را نبینم. برق می رفت، شارژ گم می شد، فیلم پیدا نمی شد، وقت مناسبش نبود و...و آن فیلم ترسناک را در آخر نصفه شب تا ساعت 1 دیدیم. بله، اما جالب اینجاست که تمام مدتی که من مریض بودم این فیلم را می دیدم و آن را دنبال می کردم. به گونه ای طرفدارش شدم!  بعد وقتی نصف شب  پا به اتاق گذاشتم، با مادربزرگم روبرو شدم که روی آن تختی که من خوابیده بودم، خوابیده بود. و مادرم گفت برای اینکه صاحبخانه ها روی زمین نخوابند مادر بزرگم آنجا خوابیده. خلاصه من ، مادرم و خواهرم هر سه خودمان را توی تخت سه نفره به زور جا کردیم. اما خودمانیم ها، تشک آن یکی تخته خیلی نرم تر بود._____________________________________________________________________________________________1-یادش بخیر، من وقتی بچه بودم همیشه تروریست را با توریست قاطی می کردم. جدی شما باهم قاطی نمی گرفتید؟ فقط جای ر و و عوض می شود همراه با یک ر اضافه!2- Black phone  یا تلفن سیاه فیلم ترسناک ساخت سال 2021  است که دختر دایی من phone به معنی تلفن را اشتباهی پون خوانده بود.</description>
                <category>Naghmeh.Ilbeigi</category>
                <author>Naghmeh.Ilbeigi</author>
                <pubDate>Fri, 07 Apr 2023 22:02:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنامه ی من قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmeh.Ilbeigi/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-ocupsqu2tcx8</link>
                <description>                                               به نام خدا                                                       روز دوم: عرق خود را در بیاورید!کلید واژه ها: سفرنامه نویس-تا در حد مرگ بازی کردن و عرق ریزی-  حنا خانم-دنیا برعکس می شود( ضحی می خوابد و نغمه بیدار می ماند بازی کند)-دریای نصف شبی- جابه جاییآنقدر برای تکالفیم استرس داشتم که ترجیح دادم از اولین صبحانه شمالی ام بگذرم.فکر کنید همه بسات سفره را پهن کرده اند و شما آن وسط دارید با لپ تاب سفرنامه می نویسید. آخر می دانید ما که نباید مثل &quot;قصه های مجید&quot;1 در دفترمان سفرنامه بنویسیم. لاعقل ما کمی باید تکنولوژی بازی در می آوردیم و به جای اینکه یک دفتر در دست بگیریم و 24 ساعته در حال نوشتن باشیم در لپ تاب یا حداقل گوشی چیزی اتفاقات را به ثبت برسانیم. شاید ندانید ولی من خیلی خیلی روی وسایلم حساسم. حس می کنم بچه هایم هستند2. و دایی ام از این موضوع سو استفاده کرد. توپم را قاپیدند و دست رشته بازی کردند. اما لحظاتی بعد به دو گروه تقسیم شده بودیم.گروه دایی مهدی و گروه من! اول صبحی عرق خودمان را حسابی در آوردیم.بعدش من و دختر دایی ام نشستیم پیش حنا خانم. نه حنا خانم که نه! در حقیقت دختر دایی ام لطف کرد و برایم حنا زد. بخاطر این بهش گفتم حنا خانم، چون مارک حنا عایشه بود. و خب عایشه اسم دختر است. اگر مادرم نبود، حتی روی گلویم و چشمانم را هم می زدم. اما بیشتر دستانم را زدم.خلاصه بعد نهاری دختر دایی ام خوابید و من که همیشه می خوابم بازی کردم. به عبارتی دنیا برعکس شد! وسط های عصر که بود گفتند بریم دریا چایی بزنیم! رفتیم دریا و رگ ایرانی همه بالا زد. آنها نشستند و چای خوردند.3 من و دختر دایی ام یک نگاه بهم کردیم، گفتیم ما اینجا کاسب نمی شویم.  او یک کیک از توی ماشین دایی برداشت و من اسمارتیزی که در کیفم قایم کرده بودم را برداشتم. رفتیم در ماشین و شروع به هام هام کردیم. این قضیه را فراموش نکنیم که شیطان به جانم افتاد. بخاطر همین ایده ی ترسناکی برای سربه سر گذاشتن پسر دایی ام به ذهنم رسید. از آنجایی می دانستم که دختر دایی ام کیک را خورده بود، و پسر دایی ام شیفته و عاشق کیک بود، نقشه ی شیطانی ریختم. به دختر دایی ام توضیح دادم که اگر توی آشغال کیک را جوری پر کند و جوری آن را ببند که انگار سالم است خیلی باحال می شود. بعد با خودم فکر می کردم چه کسی گول ما را می خورد و عاشق کیک است؟ جواب پسر دایی ام بود. اما می دانید این ایده از کجا به ذهنم رسید؟ از آنجایی که دیدم دختر دایی ام خیلی حرفه آن را باز کرده و من برای اینکه آشغال ها را یک دسته کنم  آشغال اسمارتیز را در آن گذاشتم. شاید باورتان نشود ولی دستمال گذاشتیم در آن. بعد توی ماشین دایی ام مخفی شدیم و در را از ترس قفل کردیم. بله بعدش حمله ور شد، ولی ما در امان بودیم خداروشکر.  دایی ام در ماشین با ما در مورد این صحبت کرد که خب او هم می تواند با ما شوخی کند. من هم از ترس، ناگهان عقلم به کار افتاد. آخر دختر دایی ام پنج ساعت داشت توضیح می داد که او هم مارا اذیت کرده. اما جمله ی من نجات مان داد. شاید وقتی می ترسم عقلم بیشتر به کار می افتد و روی خودم بیشتر متمرکز می شوم.-خب دایی این شکلی که نیست. من خودم آدمی هستم که براش جبران می کنم. مثلا میرم باهاش بازی می کنم.و آنجا بود که دایی ام کارم را تایید کرد. او گفت آدم های کمی هستند که بخواهند کار بدشان یا شوخی شان را جبران کنند.شب که همه خسته و کوفته به خانه رسیدند، تازه ما باید جا به جا می شدیم. من ، مادرم و نگار به اتاقی که حسنا اینها در آن ساکن بودند رفتیم و آن شب خوابیدیم. از بدی های اتاق مشترک دو خانواده برایتان بگوییم، این است که در اتاق را باز کنید و انسان بدبخت بیچاره ی بدون لباس ببینید. سپس با چشمان گشاد شده بگید:&quot;ببخشید&quot; و در را محکم ببینید. در آخر هردو نفر وانمود می کنند شتر دیده اند، ندیده اند!در آخر روی تخت نرم و گرم خوابم برد._____________________________________________________________________________________________1-قصه های مجید مجموعه سینمایی است که اثری ازهوشنگ مرادی کرمانی است.2-خدا آن روزی که بچه دار شوم را کمک برساند، دیگر فکر کنید روی آنها چقدر احساس می شوم که نمی گذارم بدون اجازه ی من نفس بکشند!3- بیاین به این فکر نکنی که از نیم کیلو تخمه، 2 کیلو پوست تخمه هم در کنار 5 تریلیون لیوان ته مانده چای روی دستمان ماند.</description>
                <category>Naghmeh.Ilbeigi</category>
                <author>Naghmeh.Ilbeigi</author>
                <pubDate>Fri, 07 Apr 2023 22:00:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنامه ی من قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmeh.Ilbeigi/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-slbj14ninrgb</link>
                <description>                                                به نام خداسلام این شما و این سفرنامه ی بنده !شاعر گوید:شمالی رشتی تشتی زدرشته پلویی به هم زدترجمه: این شمالی قصه ی ما در رشت زندگی می کرد. او در تشت لباس ها را شست. و رشته پلو برای نهار گذاشت.                                                                  روز اول: در راهکلید واژه های یاداشت شده:زیست-دویدن-حمام-جمع آوری خانه و کلاویس-عمه اللهه-استرس-منتظر-توی راه ماشین دایی-حفظ کردن تابلو ها-محمد علی خواب-زیتون ها- ورود نگار و شعر تفی- اسم هر کی شانسی کوچه-قصر اربابی، خانه نیمه کاره!- بارهای سنگین و پله های بی شمار-گرمای جهنمی-گرما زدگان که به مرز دیوانگی رسیده اند-روح های چادر-بد خواب و زود بیدار شو جمعفکر کنید اولی صبحی چی حال می دهد؟بله ، درست درس شیرین زیست! صبح روزی که باید به سفر می رفتیم، وی همچنان جوش گرفته بود که من عالم عالمانم. در این شرایط حتی باید قبل از سفر هم درس بخوانم. اما می دانید، جالب اینجاست که وقتی موقع درس خواندن است، من هرکاری می کنم که درس نخوانم 1 و زمانی که موقع درس خواندن نیست، من باید خودم را شقه شقه کنم که نه! الان زمان درس خواندن من است.خلاصه بعد از کمی زیست خواندن شروع کردن به دویدن. بله، دویدن. نمی دانید منظورم چیست؟ خب راستش  من به جای اینکه مثل آدم ورزش کنم یا آهنگ گوش کنم کار دیگه ای انجام می دهم. چرا وقتی می توانید همراه اکبر و کبری به بازار بروید چرا با آنها تک به تک بروید؟ هم زمان کمتری می گیرد هم پول کمتری درجا خرج می شود. من هم همزمان ورزش می کنم و می دودم ولی در همان حال آهنگ هم فرا می سپارم. آری!خلاصه در آخر پدر و مادرم آنقدر مانند مگس دور سرم می چرخیدند که:&quot; بروووووووووووووووووووووووو حمامممممممممممم&quot;در این جور مواقع، باید عقل خود را به کار بیاندازید. چون اگر در آن شرایط به حمام نروید ممکن است که بعدش مجبور باشید از رگبار تیری دمپایی همراه با کتاب فرار کنید.2می دانید بدی بزرگ شدن چیست؟ این است که دیگر بهانه ی من کوچوکم و بلد نیستم را نمی شود جور کرد. و حالا که بزرگ شدی باید  علاوه بر اینکه بر کار خویش برسید هیچ، تازه باید کار های دیگران الخصوص خواهر/برادر3 کوچکتران را هم انجام دهید. به همین سبب من مجبور شدم کل اتاق ها را جمع کنم. خدا بهتان رحم کند که شبیه من نباشید! اگر مانند من جزئی نگر باشید بدبخت می شوید. چرا؟ دلیل اش این است که شما ریزترین آشغال ها حتی آنهایی که به چشم نمی آیند را هم نمی بینید. مانند اسکنر تمام آشغال ها را می بینید و آن ها را جمع می کنید. می دانید نکته ی بد کجاست؟ اینجاست که خواهر/برادر کوچک تر شما شروع می کند هر چه را که شما جمع کردید، پخش زمین و زمان می کند. حالا هی من جمع کن، هی خواهرم بریز. این وضع تا زمانی ادامه دارد که فرشته ی نجاتی4 سر برسد و او را خام گوشی بازی یا انیمیشن کند. به همین سبب حمام مان هم بر آب شد و خیلی عرق ریختیم.اگر شما هم مانند من خیلی زرنگ باشید باید همزمان که دارید جمع و جور می کنید به کار های مدرسه ی خود نیز برسید. اینجور به من نگاه نکنید، 9 روز علاف و بی کار بودم و هیچ تکلیفی یا مشقی انجام ندادم. حتی کلمه ی مدرسه را از مغزم پاک کردم. در حدی که به من می گفتید مدرسه یا چیز های از این نظیر، محکم می زدم توی گوش تان و فرار می کردم. خدا می داند کدام طلسمی روی پدر و مادرم بود که به من چیزی نگفتند. حالا نشسته بودم انیمشین کلاویس 5می دیدم یا به عبارتی گوش می دادم و جمع می کردم. معذرت می خواهم ننشسته بودم، عملا راه می رفتم و یکجا هم نمی شستم.در این حال برایتان یاداشت کردم چه وسایلی را آوردم:? کیف و تشکیلات لپ تاپ? کتاب عقل و احساس? کتاب علوم و دفتر علوم? شیک فرز? کتاب زبان? پوشه کاربرگ? دفتر کلاسوری? هروز یک سوالحال قرار بود عمه الهه، عمه ی مادرم به خانه ی ما بیاید. خلاصه آنقدر استرس داشتم خدا می داند. حتی شاعر هم شعری یا کمکی برای توصیف آن لحظات ندارد. اما می توانم بگویم هر چه بود گذشت. خدا را شکر به خیر و خوشی هم گذشت. قرار بر این شد چون ماشین بابابزرگم جا نداشت، من توی ماشین دایی مان بنشینم.حالا مگر می رسیدیم؟ آقا یک ساعت صبر کن، دوتا ساعت صبر کن، سه ساعت... 6در این میان من با پسر دایی ام بحث کردم که تو زود به خواب میروی، اما او قبول نداشت و معقتد بود که من زودتر از همه به خواب می روم. 7 چندی از بحث مان نگذشت بود که سرش را روی شانه ی من گذاشت و غش کرد. طبق پیش بینی من، او گرفت خوابید. حالا هی به من بگید خابالو!شما وقتی حوصله ی تان در راه شمال می رود چه کاری می کنید؟ از آنجایی که وسط نشسته بودم، دید نسبتا خوبی داشتم. به همین خاطر تابلو ها را می خواندم. وقتی تابلو های تبلیغات تمام شد، شروع کردم به حفظ کردن تابلو های اطلاعاتی. البته این نامی است که من رویش گذاشتم. در حقیقت، منظورم آن تابلو های است که می گوید چند کیلومتر دیگر به شهر مورد نظرتان می رسید. و من علاف هر 5 کیلومتر ، 5 کیلومتر حساب می کردم. زمانی رسید که حتی حساب می کردم شهر ما که رشت بود چند برابر بیشتر یا کمتر با آن یکی شهر فاصله داشت.کمی گذشت، جای ایستادیم تا به نماز و دست شویی برسیم. و بالاخره پسر دایی عزیزمان هم بیدار گشت. و ما وارد &quot;رودبار&quot; شدیم.آقا زیتون نگو، بلا بگو! هر جای را که نگاه می کردی داشت زیتون می فروخت، اگر نمی فروخت پس قطعا داشت روغن زیتون می فروخت. اگر نه زیتون و نه روغن زیتون نمی فروخت، پس شک نداشته باشید که داشت عصاره ی زیتون می فروخت! پس ماجرا دستتان آمد که آنجا چقدر بند و بسات زیتون بر پا بود. قشنگ یادم است، با دختر دایی و پسر دایی ام نشستیم تمام آن ها را شمردیم. حدس می زنید چندتا شدند؟ نه 20 تا،نه 30 تا و نه 40 تا، بلکه 102 تا مغازه ی که مربوط به زیتون بود را شمردیم. به نظرم جای اینکه اسم آنجا را &quot;رودبار&quot; می گذاشتند، بهتر بود &quot;زیتون بار&quot; می گذاشتند. تازه من که هیچ رودی ندیدم.بعد زمانی که کمی توقف کردیم، سرو کله ی خواهرم پیدا شد. ای چشتمان روز بد نبیند! خواهرم برای خودش شعر ساخت. آن هم چه شعری! داشت بداهه می گفت اما یک بیت آن باعث شد ماشین از خنده ی ما بالا و پایین بپرد:&quot;نگار دوست تف زیاد داشته باشه&quot;خلاصه کل ماشین را خنده برداشت. اما می دانید، همه ادامه می دادند. و این شعر تبدیل شد به مسابقه تف! تف کی خوشگل تر است؟ تف کی رنگش قشنگ تر است8؟ خلاصه من هم این وسط می زدم توی سرم.بالاخره به رشت رسیدیم، اما خانه کجا؟ به همین سبب که همگی حوصله ی شان سر نرود، من یک بازی طراحی کردم. از هر کوچه ی که رد می شدیم به ترتیب اسم افراد می شد. اسم من در ابتدا سجاد شد بعدش شقایق و در آخر رود پشت. دقیق یادم نمی آید اسم بقیه چی بود، اما یادم است که یکبار دختر دایی ام رجایی شد و پسر دایی ام نسترن!بالاخره نشان فریاد کشید:&quot; به مقصد رسیدید!&quot;ما همه چشمان مان را بستیم و دعا کردیم خانه ی خوبی باشد. شاید باورتان نشود خانه ی های زیبای آنجا بود، بجز یک خانه ما از همه ی خانه ی شیک و زیبای دیگر خوشمان آمد. و می دانید خانه ی که در آن می ماندیم دقیقا کدام بود؟ همان خانه ی که فکرش را نمی کردیم و ازش متنفر بودیم. و این است شانس گل گلی ما! البته خدا خیرشان بدهد که به ما جا داده اند وگرنه مجبور بودیم در خیابان بخوابیم. اما به هر حال تصورات مان و سناریو چینی هایمان بهم خورد دیگر.حالا این شما و این ایرانیون بسی بار! بله، ما آنقدر بار داشتیم که می توانستیم 5 خانه را هم پر کنیم. حالا بار ها را بیار خانه! حدس بزنید بعدش چی شد؟ دیدیم هزارتا پله آنجاست که تا فردا صبح9 هم به خانه که بالای پله ها بود نمی رسیم! حالا بعد از آن همه، تریلون لیتر ها عرق کرده بودیم، و آنجا هم که گرم. می گویم گرم، به قول قدیمی ها گرم جهنمی ها! خدا بر سرتان نیاورد، همه گرما زده، دیوانه شدند. دختر دایی ام چرت و پرت مثبت هجده می گفت، آنها می رقصیدند، یکی به ناخون گیر زل زده بود، یکی غش کرده بود و اما من مثل یک انسان واقعی نشسته و به آنها می نگریدم. البته یادمان نرود که شده بودم سوژه ی مسخره بازی با اینکه تنها کسی که مثل انسان نشسته بودم من بودم، اما همه ی گرما زده گان دیوانه مرا به تمسخر می گرفتند. تا حالا از جوراب تا روسری تان مسخره تان کرده اند؟ اگر نکرده اند ، خوشا به حالتان!ماه در آسمان دیگر داشت می رفت و این یعنی سلام بر خورشید! پس برای اینکه سلام بر خورشید نشویم، مجبور بودیم بخوابیم. البته پیش خودمان بماند، در آخر من سلام بر خورشید شدم. و اما مشکلات جا انداختن!و از این سری دیالوگ ها همیشه شینده می شود:-من کجا بخوابم؟-من این بالشتو رو می خواهم.- این پتوی خودمه!- یک لحظه بزارین ما بزرگتر ها ببینیم داریم چیکار می کنیم؟-مامان میشه من اونجا بخوابم؟-خب تشکه سفته که!-برین بیرون هر وقت جا ها رو انداختیم صداتون می کنیم بیایم تو!و این شکلی شد که ما مجبور شدیم بیرون بی ایستیم! به اینجای موضوع فکر نکردین که یک سری نامحرم هم در داستان ما هستند نه؟ ولی کدام انسانی حوصله ی روسری پوشیدن را دارد؟ در نتیجه من و دختر دایی ام پتو انداختیم سرمان به نشانه ی که این چادرمان است!دیگر از اینکه علف های زیر پایمان را گره می زدیم ، خسته شده بودم. تا زمانی که بالاخره به رختخواب رفتیم! اگر جز رفیق های صمیمی من نیستید، پس فکر کنم این حقیقت را نمی دانید. من جز 20 نفر برتر بد خواب ترین های جهان هستم. اما گره ی کار این جاست که تمام خانواده و دوست آشنایان من از آن دسته آدم هایی هستند که تا پلک روی هم می گذارند لالا می کنند. هیچ کدامشان نمی توانند رکورد های بی خوابی مرا بشکنند.باور کنید خیلی بد است که همه خواب باشند و شما بیدار! بدین صورت که چپ را می نگرید همه چشم ها بسته، راست را که نگاه می کنید همه خروپف! و این شمایید که به آنها یا سقف زل زدید تا خواب تان ببرد. تازه من مثل آدم که خوابم نمی برد، باید الهاماتی بهم بشود تا بتوانم بخوابم..و این شما و این خانمی که دیرترین انسان در خانه به خواب رفت و زودترین بیدار شد! و خدا می داند چطور زنده است!پایان روز اول_____________________________________________________________________________________________1-حتی گاهی حاضرم قبر های انسان های بدبخت بیچاره را بکنم ولی آن موقع که وقت درس خواندن است ، درس نخوانم.2-نکته: اگر پدر شما علاقه ی زیادی به کتاب دارد ، همچو پدر من، قطعا کتاب به شما پرتاب می کند به جای کمربند یا از این دسته!3- من جادوگری چیزی نیستم که بدانم شما خواهر دارید یا برادر!4-حالا شانس بیاورید به موقع و قبل از گیس و گیس کشی برسند. معمولا این افراد پدر و مادر هستند که از گوشی خود برای سلامتی شما می گذرند. اما بعضی از پدر و مادران اعتقاد دارند که یک زخم دزد دریایی روی چشمان بچه هایشان به یک خط روی گوشی نمی ارزد.5- ما برای یکی از تکالیف دینی قرار بود انیمشین کلایس را ببینیم و برداشت مان را ازش بنویسم. و من آن را ندیده بودم.6- بیاید به این فکر نکنیم نزدیک شش، نه ساعت در راه بودیم.7- موقع برگشت از شمال، پارسال، ما ساعت 2 تا 4 در راه بودیم. و پسر دایی ام از لحظه ی کفشش کف ماشین را لمس کرد خوابید و من یک سر تا آخرش بیدار بودم. مانند پدربزرگم ، تنها یک تنه همراه او بیدار ماندم.8- خواهرم همه چیز را صورتی دوست دارد، بخاطر همین می گفت که تف من صورتی است و هر کسی تف اش را رنگی که دوست داشت می نامید!9-نویسنده ی این داستان کمی اغراق به خرج داده است، در حقیقت بیشتر از یک ربع طول نکشید اما برای نویسنده حدود نیم قرن طول کشید.</description>
                <category>Naghmeh.Ilbeigi</category>
                <author>Naghmeh.Ilbeigi</author>
                <pubDate>Fri, 07 Apr 2023 21:56:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نغمه ی سین!</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmeh.Ilbeigi/%D9%86%D8%BA%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D9%86-xffosl0qhwoi</link>
                <description>سلاممممممممممممممخوبیددددددددددد؟ دیگر چیزی تا سال جدید نمانده است! بله درست است، یک سال دیگر هم گذشت. بیاید چند قسمت  این ویرگول سین را پیش ببریم!سرکه: بعضی ها...امسال برای بعضی در یک چشم بهم زدن و برای بعضی قرن ها طول کشید.برای بعضی ها امسال سال رشد و موفقیت بود، اما آن بعضی هایی که دیگر شکوفا نشدند و ریشه ی شان خشک شد را یادمان نرود.برای بعضی ها امسال سالی پر از طعم های مختلف همراه با سفره های رنگین بود، اما آن بعضی هایی  را که به آب گل آلود رضایت می دادند را یادمان نرود.برای بعضی ها امسال سال آرامش و تمرکز بود، اما برای بعضی ها امسال سال هیاهو!برای بعضی ها امسال سالی پر از آدم های جدید و خاطرات خوب بود، اما آن بعضی هایی را که امسال واژه ی که در ادبیات به آنهایی که غم مخلوط با احساسی دیگر  را دارند&quot; تنهایی&quot; می گویید یادمان نرود.بعضی هفت سین چیدند و بعضی صفر سین. حتی بعضی هشت سین و دو سین چیدند.بعضی معجون جاودانگی سر کشیدند و بعضی معجون مرگ را نوشیدند.سرکه: سرکه نماد جاودانگی است. در گذشته از سرکه برای باطل کردن سحر و جادو استفاده می شده است. قرار گرفتن این نماد بر روی سفره هفت سین سبب خواهد شد تا ناملایمات سال نو از بین برود.سیر و سیب: آرزوی دارم...برایتان آرزوی سلامتی دارم، چون در قدم اول باید سالم باشید که بتوانید  دست به هر کاری بزنید. سالی داشته  باشید بدون بیماری! بدون درد و رنج! اگه بدنتان مشکلی داشته باشد، حتی در حد سرما خوردگی کوچک ، مجبور هستید با زنجیر قرص و شربت توی تخت بمانید. در آن صورت نه به کار های اضافه بر سازمانتان که نمی رسید هیچ، از کار های روزمره یتان هم جا می مانید. پس آرزوی سلامتی برایتان دارم!اما این سلامتی که می گویم فقط جسمانی نیست. سلامتی روحی هم داشته باشید. اگر سلامت روحی نداشته باشید، با احساساتی بد و حس و حال بد به کار های خود می رسید. در نتیجه همیشه اعصابتان خرد است و با مورچه تا فیل دعوا می کنید.آرزو می کنم...نه پایتان بشکند، نه قلب تان.نه سرتان ترک بر دارد، نه روح تان.نه زخم روی دستان باشد، نه روی مغز تان.هم گونه ی تان از لبخند زدن درد بگیرد، و آنقدر بخندید که از خندیدن خسته شوید!هم آنقدر برقصید و دست بزنید که پایتان تاول بزند، و آنقدر از زمان تان لذت ببرید که به گذر زمان لعنت بفرستید!هم آنقدر محکم بغل شوید و بغل کنید که چندتا از دنده هایتان بشکند، و آنقدر به چهره های خندان عزیزتان نگاه کنید که مجبور شوید به چشم پزشکی بروید!سیب: سیب نماد سلامتی و تندرستی بوده و وجود آن در میان هفت سین به منظور تندرستی اعضای خانواده در سال جدید است تا آن ها را از گزند آسیب و بیماری حفظ نماید.سکه:کنزمی دانم که شما به سفری می روید و ناگهان کنزی پر از طلا و سکه کشف می کنید. سپس هزاراتان پنت هوس ( خانه های خیلی خفن مال خارجی ها به طور خلاصه می شود گفت) می خرید و 500 تایش را برای خود و خانواده تان نگه می دارید سپس 500 تای دیگر را به بی خانمان ها می دهید. اما فراموش نکنید، کنز فقط پول و سکه نیست. فقط money و یورو از این جور حرفها نیست. کنز اصلی زندگی ما، ادبیات فارسی هست! از کلمه ی کنز استفاده کردم چون تنها کلمه ی فارسی هست که توی قرآن هم به کار برده شده. به معنای گنج! گنج زندگی خود را در یابید!البته اول قبل از کنده کاری و پیدا کردن کنز و این داستان ها، اول از مایه ضد عفونی کننده ی کنز استفاده کنید. اگر می خواهید ثروتمند شوید، از مایه ی ضد عفونی کنز، با 100 درصد تخفیف همین الان خریداری کنید.سکه: سکه یکی از نمادهای رزق و روزی است. افراد سکه را در میان سفره خود جای داده اند تا در سال جدید از درآمد مناسبی برخوردار گردند و روزی آن ها از سوی خداوند افزایش یابد.سماق: آی بچه ی باهوش مسواک نشه فراموش!سیمای تان همیشه به لبخند باز شود! همیشه آنقدر با صبر و استقامت قدم بردارید که گاهی وسط راه خواب تان بگیرد!ممکن است چیزهای در این سال تجربه کنید که شاید به مذاق تان خوش نیاید، اما بعضی از اتفاقات با صبر کردن درست می شود. گاهی با گذر زمان و صبر شما مشکلات حل می شود. پس لازم نیست که همراه شیطان شادی کنان عجله کنید و گره ی مشکلات را تبدیل به گره ی کور کنید. حتی اگر صبر کردید و کسی نفهمید، بدانید خدا همیشه می فهمد! همیشه می فهمد که شما صبر کردید. صبور بودن شاید به ظاهر راحت بیاید، ولی در حقیقت افراد خیلی بزرگوار می توانند صبور باشند. کار هر کسی نیست. اما بخاطر چند اشتباه که صبور نبودید خود را نکشید. حتی صبور ترین آدم ها هم گاهی عجله می کنند. ما آفریده شدیم تا خطا کنیم و تجربه!مسواک فراموش نشود !  نگران پول خمیردندان نباشید چندتا خریدم، به همه می رسد. انتظار ازتان می رود آنقدر لبخند بزنید که گاهی نگران شوید ، دندانتان کثیف است.سماق: نماد و چاشنی شادی و صبر و استقامت سماق است. وجود این ماده بر روی سفره هفت سین به این منظور بوده است که سال پیش رو را با نهایت شادی و استقامت در برابر سختی ها دنبال نماییم.سنجد:سیندرلا!شاید شما سیندرلا( شایدم سینمردلا) خانه ی تان باشید. اما فراموش نکنید که سیندرلا هم حاوی سین است! برای درلا هیچ منطقی ندارم. اما سیندرلا با وجود اینکه خواهر و مادر ناتنی اش اذیتش می کردند، باز هم خانواده اش را دوست داشت.   خب همه ی این حرفها برای این بود که دندان مبارکتان را از روی دست خواهر/برادر تان بردارید و دیگر گازش نگیرید. و او هم دست از کشیدن موهای شما بکشد! همچنین مچ پا و دست پدر و مادرتان را اره نکنید! همه ی خانواده را در کنار هم بیاورید. شاید کمی هم لازم باشد که یکی تان ادا در بیاورد تا همه دور هم بیایند. شاید هم همگی به یک رستوران بروید! اما وقتی در کنار هم باشید، همه ی تان به قدرت عشق خانوادگی ارتقا پیدا می کنید، و برایتان در سیستم ثبت می شود!اما قبل از اینکه هر نفسی بکشید، بهش فکر کنید. عقل تان را با کفگیر کتک بزنید که وقت اش از سواحل آنتالیا بیرون بیاید و شما را از مشکلات رهایی دهد. هر وقت دیدید عقل تان با کفگیر نمی آید کمی سنجد بریزید جلویش مانند مرغ می آید جلو! باور کنید عاشق سنجد است! خر سنجد می شود، سپس شما می توانید به چنگش بیاورید. البته انقدر سنجد نخرید که خانواده بی پول و شما دل درد شوید.سنجد: سنجد با دو نماد در میان افراد شناخته می شود. اغلب مردم سنجد را نماد عشق و دلباختگی می دانند و آن را به منظور افزایش علاقه در بین اعضای خانواده، بر روی سفره هفت سین قرار می دهند. اما برخی دیگر از افراد معتقدند که سنجد نماد گرایش به عقلانیت است؛ از این رو قرار دادن آن بر روی سفره می تواند سبب شود تا تمام تصمیمات فرد در سال جدید بر اساس عقلانیت صورت پذیرد.سمنو:صابون خارجیدستگاهی خریدم که خیر و برکت را به قول قدیمی ها مثل موتور ماشین محکم توی صورت تان می پاشد. آن وقت سفره و لباس و روی تان آنقدر برکت دار می شود که مجبورید از صابون های خارجی برای پاک شدنش استفاده کنید! آنقدر برکت در سفره ی خود داشته باشید که مجبور باشید چندین روز را در بیمارستان بخاطر بیش از حد خوردن برکت بستری باشید.ما هم زدیم تو کار مواد شوینده!سمنو: سمنو سَمبل خیر و برکت است. ایرانیان چند روز پیش از شروع سال جدید این ماده را از پخت جوانه های گندم تهیه می کنند و معتقدند که قرار گیری آن بر روی سفره هفت سین، سبب افزونی نعمت و برکت در زندگی آن ها خواهد شد.سبزه:حیات وحشآنقدر شادابی بخورد فرق سرتان که تبدیل به چمنزار شوید. می دانید، وقتی در سبزه زار ها می دوید و نور خورشید موهایتان را نوازش می کند احساس می کنید وجود دارید. به این می گویند ادامه ی حیات! شایدم حیات وحش بگویند. نمی دانم، ما که در مدرسه تبدیل به حیات وحش شدیم. گاهی به خودمان می گویم ، بد نیست سری به باغ وحش بزنیم تا آنجا کمی با حیوانات صحبت کنیم. اما می دانید، امیدوارم زندگی تان همیشه آنقدر بچرخد که مجبور باشید هی پول چرخ های گران تر را بدهید! البته ورشکسته نشوید ها!سبزه زیر پایتان همیشه بروید که وجودتان پر از شادابی باشد.ترجیحا پیش فرشته ی اردیبهشت بروید که سبزه های ارگانیک و کیفیت بالا بخرید.سبزه: زیباترین نماد سفره هفت سین، سبزه است که نماد حیات و شادابی می باشد. اغلب ایرانیان از این نماد به منظور داشتن سالی شاد و با طراوت استفاده می کنند. سبزه همچنین نماد فرشته اردیبهشت است.نغمه شامگاهمن سال خوبی را برایتان آرزو مندم. همین گونه مانند اسمم می خوانم که خوشی و شادی بر زندگی تان جاری شود، فارغ از هر آنکه هستید. همه ی ما در وجودمان انسانیت هست. امیدوارم با آوای، با نغمه ای ، آن انسانیت بیدار شود. شاید هم بیدار شده است، چه کسی جز او می داند؟ خلاصه ی کار این است، نغمه ی خوش بختی همراه هفت سینی که برایتان گفتم بر وجود نازنین تان جاری باد.دینگ دینگ                                     سال نو مبارکنکته: این پست هیچ وقت قدیمی نمی شود!پی نوشت: دیزنی هم ما رو آدم حساب کرد! بیاین و تماشا که میکی موس بچگی هامون داره نوروز رو یاد میده به بقیه بچه های دنیا!( هردوتا ورژن با زیرنویس و دوبله شو اینجا گذاشتم) https://www.aparat.com/v/oBxMN  https://www.aparat.com/v/J9aLV </description>
                <category>Naghmeh.Ilbeigi</category>
                <author>Naghmeh.Ilbeigi</author>
                <pubDate>Tue, 21 Mar 2023 00:04:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب دزد دقیقه ها!</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmeh.Ilbeigi/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B2%D8%AF-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%D9%87%D8%A7-dwaljygzcbd3</link>
                <description>مگر زمان را هم می شود دزدید؟
اطلاعات کتاب:اسم کتاب: دزد دقیقه هانویسنده: داوید لوثانوتصویرگر: داوید گیر او(کتابی از داوید ها )مترجم: کژوان آ بهشتنشر: هوپا( این کتاب حق کپی رایت را رعایت کرده است و اگر نشر دیگه ای دید بدانید دارد خلاف می کند!)گروه سنی: 8 تا 14قیمت: 29 هزار تومان( مطمعنا وقتی شما می خرید قیمتش بالاتر رفته است!) خلاصه ی هوپا نوشته است:فکر کن روز تولدت از تقدیم حذف شود، چه کار می کنی؟اِدو برای پس گرفتن روز تولدش نقشه ی عجیب و غریبی می کشد.مقام های دولتی یک کشور اِدو، یک روز را از تقویم حذف کرده اند. روزی که انتخاب کرده اند، ششم اکتبر است، یعنی همان روز تولد اِدو.او حالا دیگر تاریخ تولد ندارد و تا ابد در ده سالگی گیر افتاده است. بچه ها توی مدرسه چپ چپ نگاهش می کنند و حالش روز به روز بدتر می شود. اِدو برای حل مشکلش، تصمیم می گیرد سری به فروشگاه اقلام ممنوعه بزند. مغازه ای مروز، پر از کالا هایی که هر کدام کار های عجیب و غریبی می کنند. خرید و فروش و استفاده از این کالا های مرموز قانونی نیست. مغازه دار عجیب و غریب فروشگاه اقلام ممنوعه، دستگاهی ممنوع و غیر قانونی به ادو می دهد تا با آن از مردم دقیقه بدزدد و در نهایت روز تولدش را پس بگیرد.آیا ادو، که فقط یک دانش آموز معمولی است، می تواند دزد زمان بشود؟آیا گیر می افتد؟ با به هدفش می رسد؟ یا...خلاصه ی که خودم نوشتم!:هرسال ، موقع تولد، ما به تعداد شمع های که فوت می کنیم افزون می شود. در نتیجه سن مان هم بیشتر می شود. اما فکر کنید سالی برسد که دیگر شمع جدید نخرند یا دیگر برایتان تولد نگیرند! می شوید، خالی از کادو، خالی از کیک و خالی از خوشحالی!این دقیقا همان حسی است که اِدو تجربه می کند.دولت تصمیم گرفت است که روز 6 اکتبر را حذف کند. یعنی دقیقا همان روزی که تولد اِدو هست. او بدون تولد بزرگ می شود و تا صد سال آینده هم که ازش بپرسید:&quot; چند سالته؟&quot; مجبور است جواب بدهد:&quot; ده سالمه!&quot; حتی موقع مرگ روی قبرش می نویسند 10 سالش بود که مرد.  اما شاید در حقیقت نود و خورده ای سالش بوده باشد! فکرش را بکنید، مجبور باشید برای سن تان تا ابد یک عدد دو رقمی را بگویید.اِدو بعد ساعتها عزاداری برای خودش ، عزمش را جمع کرد. او به سمت مغازه ی رفت که جتی اجازه نداشت صورتش را به ویترین بچسباند. با پیشنهاد بینیثیوس تبدیل می شود به یک دزد! او می خواهد تلافی تمام زمانی که حقش را گرفتند و دیگر روز تولد اش را ازش گرفتند سرشان خالی کند. او می رود اما هرچه می گذرد کار سخت تر می شود و کوله پشتی اش سنگین تر!آیا می تواند دوباره همه چی را به روز اول بازگرداند؟ یا مجبور است بقیه عمرش را در زندان سپری کند؟معرفی شخصیت ها:اِدو: پسری ده ساله و بدشانس! بدون تاریخ تولد و قرار است تا ابد ده ساله بماند. او موهای بلوند دارد و به قول خودش بدنی به اندازه ی بچه ی 8 ساله دارد و عقلی به اندازه بچه ی 14 ساله! او با دقت به اطراف نگاه می کند تا دقیقه را بدزد. اگر بخواهد چیزی را عملی کند، حتی دولت هم نمی تواند جلویش را بگیرد. خوشی را از خودش می گیرد تا بتواند خوشی دیگران را بگیرد.آقای بینیثیوس:مرموز ترین شخصیت داستان. می گوید هر چه ممنوع باشد ، برای همه هیجان انگیز تر است. او دستگاه  و وسایل عجیبی دارد. او هر وقت بخواهد در یک چشم بهم زدن غیب می شود.لورا: بهترین دوست و دوست همیشگی ادو که می خواهد بفهمد چرا در این مدت همش ادو او را از خودش می راند. اما در نهایت نه تنها به جواب دست می یابد، بلکه چیزی مهم تری گیرش می آید!شخصیت های دیگر: مادر و پدر ادو- مارتین-تریسا-خواهر ادو-سولیما-دایی لورا-زائد( اسم شخصیت نیست ، ادو اینطوری صدایش می کند!)ممنون که تا آخرش بودید!</description>
                <category>Naghmeh.Ilbeigi</category>
                <author>Naghmeh.Ilbeigi</author>
                <pubDate>Sat, 11 Mar 2023 23:44:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>