<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نغمه رستگار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@naghmeh.rastegar</link>
        <description>پرسه‌نگار معاصر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 14:31:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4984/avatar/hXKH9R.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نغمه رستگار</title>
            <link>https://virgool.io/@naghmeh.rastegar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در باب حیات و زوال</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmeh.rastegar/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D8%B2%D9%88%D8%A7%D9%84-ylfhqdotjlsj</link>
                <description>این‌روزها بیش از هر چیزی به این فکر می‌کنم که زوال بخشی از طبیعته و در نتیجه بخشی جدانشدنی و غیر قابل انکار از زندگی .. اما به نظر میاد که بشر اون‌قدری که به حیات و بالندگیش فکر می‌کنه، به زوال فکر نمی‌کنه.‌‌حیات شروع می‌شه. در دنیای آدمیزاد، کودکی متولد می‌شه، نوزاد کم‌کم به خردسالی می‌رسه و کودکی، مسیر ادامه پیدا می‌کنه تا نوجوانی و بلوغ و جوانی و اعدادی که خودمون گذاشتیم مبنا مثل ۳۰ و ۴۰ و۵۰ و  میان‌سالی و بعد؟ اینجا جاییه که به نظرم یا مکانیسم مغزه که ازش در می‌ره تا بهش فکر نکنیم و یا مقاومتی در روان آدمیزاد. ‌مسیر ادامه پیدا می‌کنه ( قطعا به شرط حیات) و انسان تا جایی که قرار هست انگار اعداد رو اضافه می‌کنه و روزهای بیشتری رو تجربه می‌کنه. ‌از جایی حوالی سنی که خیلی هم مشخص نیست راستش، انسان شروع می‌کنه به رفتن به مسیر زوال انگار . .. مثل گیاه. گیاهی که خسته می‌شه و شروع می‌کنه به پژمردن .. انسان هم گاهی که نه، راستش همیشه این مسیر رو میره. ماهیچه‌ها ممکنه کشیده‌تر بشه، پشت‌ها خمیده‌تر بشه و دست‌ها لرزان‌تر و حافظه‌ها، کوتاه‌تر ... ‌•‌نمی‌دونم فکر کردن بهش می‌تونه کمک کنه که بخش دیگری از زندگی لمس بشه یا نه ولی می‌دونم فکر نکردن بهش، چشم بستن روی واقعیتیه که هر روز و هر لحظه وجود داره و نمی‌بینیمش.‌‌اون‌جور شاید نگاهمون به پدیده زوال و خاموشی رو فقط ترس و اضطراب پیش نبرن و آگاهی، دسترسی دیگری بهمون اضافه کرده باشه.‌•‌نشونه‌ حیات و زوال؟ طلوع هر روز مثل همین عکس و غروب هر روز که شاید حتی اون‌ها رو هم دیگه شگفت‌انگیز نمی‌بینیم و فقط رد می‌شیم . ...•‌حرف حسابم چیه؟ نمی‌دونم. فقط بلند فکر کردم. ‌شما بهش فکر کردین؟ ‌</description>
                <category>نغمه رستگار</category>
                <author>نغمه رستگار</author>
                <pubDate>Sat, 28 Oct 2023 20:39:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی؛ رنگی یا سیاه و سفید</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmeh.rastegar/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-wzflno4uvyph</link>
                <description>صفحه رو باز کردم تا بنویسم و نمیدونم چرا پرت شدم به تصاویر اپلیکیشن Photo Lab … فکر می‌کنم انگار لازم داشتم و خوراک خوبی بود برای این‌لحظه و حتی برای نوشتن.این اپلیکیشن‌های هوش مصنوعی این‌روزها گاهی جای این‌که من رو بترسونه برخلاف اکثریت، بهم حس‌های متفاوت‌تری می‌ده.شاید حس اینکه زنده‌ای و فرصت داری. دقیقش رو نمی‌دونم الان. اسمی ندارم براش. یه عکس آپلود می‌کنی و منتظر می‌مونی تا برات چیزهای جدیدی خلق کنه و انگار بعدش هزاران زندگی می‌بینی. حسش برام شبیه زمانیه که با یه شخصیت تو فیلم همذات‌پنداری می‌کنم و یا در یک کتاب. جای اون زندگی می‌کنم، اشک می‌ریزم، می‌خندم، فارغ‌التحصیل میشم، ازدواج می‌کنم، مادر می‌شم… از دست می‌دم، سوگ رو طی می‌کنم و … این‌روزها بیش از گذشته به آرامش فکر می‌کنم. به آرامش عمیق واقعی.. به این حلقه گم‌شده و مفقود... برای پیدا کردنش گاهی به رنگ‌ها پناه می‌برم.. اما تردید دارم که این‌روزها زندگی، سیاه سفیده یا رنگی.در دنیای ذهنی من همیشه زندگی از هر چیزی قوی‌تره و به ذات زنده بودنش سرشار از رنگ و طعم و عطر و حسه... اما این روزها؟ در میان جنگ و خون و شوری اشک...زندگی عجیب میانه روزگار جنگ .. روزگاری که دوباره و دوباره پناه می‌بری به رنگ‌ها تا زندگی رو زنده نگه داری ولی واقعیت اینه که نمی‌دونی خودت هم.تردید داری که زندگی سیاه سفیده یا رنگی …</description>
                <category>نغمه رستگار</category>
                <author>نغمه رستگار</author>
                <pubDate>Wed, 18 Oct 2023 10:55:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای بازگشت به نوشتن . ..</title>
                <link>https://virgool.io/Gasedak/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-ppcvoai91dgl</link>
                <description>این عکس یادگار اوایل مردادماه امساله. بالاوپایین زیاد بود و از روزهای ابتدایی تابستون گذر می‌کردم که جدال دائم بین امید و ناامیدی بود برام. بهار سختی گذرونده بودم و حس می‌کردم آوار پشت آوار گاهی هوار می‌شه...از سال ۱۴۰۱ سختی گذر کرده بودم که خیلی چیزها و معانی برای همه‌مون فرو ریخته بود؛ اما نمی‌دونستم چه روزهایی منتظرم هست‌.واقعا نمی‌دونستم چه روزهایی منتظرم هست‌. نمی‌دونستم در کمتر از یکی دو هفته میفتم تو ماراتن بیمارستانی و درمانی برای مامان. نمی‌دونستم قراره چه اضطراب‌هایی رو تجربه کنم و چه تصمیم‌هایی بگیرم. نمی‌دونستم قراره باز تجربه کنم که مفهوم خانواده برام چیه و اون‌حس‌وحال چطوریه برام. نمی‌دونستم قراره مرور کنم که چه گنج‌هایی دارم تو رفقام و چه خوشبختم بابت داشتن آدم‌های امن و حاضر حتی اگر از نظر جغرافیایی دور. نمی‌دونستم قراره بفهمم زندگی برام چه معنی‌ای داره و چقدر عزیزه. نمی‌دونستم قراره باز چغرتر از قبل انتخابم باز هم بشه سمت روشن زندگی.‌ من هیچی نمی‌دونستم ولی زندگی معمولا صبر نمی‌کنه تا ما اول الزاما کامل آگاه و آماده باشیم. روزگار منتظر نمی‌مونه و پیش می‌ره.‌ ••‌ اون‌روزهای پراضطراب تا اینجا گذشته. هنوز نقاهت ادامه داره ولی اون‌شب طولانی سحر شد و صبح شد و نور رو دیدم.‌ اما اینجا می‌نویسم که مثل خیلی از روزهای عجیبم برام اینجا هم بمونه یاد و ردش.‌  دخترک، روزگار منتظر نمی‌مونه همیشه آماده باشی اما یادت باشه برای پذیرش و مواجهه با خیلی از بالاو پایین‌ها آماده باشی؛ باورت به نور احتمالا همیشه یه حبل‌المتین جادویی خواهد بود برات.  روزها و آینده‌ای که در ذهنت هست رو خلق کن و باورش کن. اون‌وسط خیلی روزها هست که نمی‌دونی و پیش میاد و باید بگذرونی و بلد باشی گذر کردن رو؛ اما سهم خودت رو بردار. آینده‌ات رو خلق کن و باور داشته باش که اونجوری روزهای بی‌خبر و سخت رو هم متفاوت‌تر می‌گذرونی، چون اون‌جوری از الانت هم سرتق‌تری بچه‌جون. ؛)</description>
                <category>نغمه رستگار</category>
                <author>نغمه رستگار</author>
                <pubDate>Fri, 06 Oct 2023 22:36:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب امیدواری و نومیدی</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmeh.rastegar/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D9%86%D9%88%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-ynr3wls3gjb8</link>
                <description>تو خیالات خودم بودم که دخترک ۷ ساله اومد و‌ گفت :« خاله! من می‌دونم اونی که دستته علامت چیه.گفتم: علامت؟ چی؟گفت: آره همون چهاربرگ! همون سبز. نشونه‌ی اُمیده خاله. اُمید. ?»‌یادمه دلم روشن شد و همزمان خندیدم. به هوش و حواس جمعیش. به تفاوتمون در دیدن نشونه‌ها و تعبیرش، تفاوت در معنا. به نوری که برای اون و دنیای امنش واضح و بدیهیه و به تاریکی ‌و تلاش سوسوی نور این زمانه‌ی من و ما.‌•‌یادمه یه‌لحظه فکر کردم چقدر بیشتر باید حواسم رو جمع کنم.‌این توجه و حواسِ جمع بچه‌ها، یعنی خیلی چیزهای دیگه رو هم رصد می‌کنن و این مسئولیتم رو می‌بره بالاتر. باید حواسم به امیدواری و ناامیدی باشه؛ نه اُمیدواری صرف و نه نااُمیدی محض، هیچ‌کدوم پاسخ نیست. باید بیشتر حواسم باشه.</description>
                <category>نغمه رستگار</category>
                <author>نغمه رستگار</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jun 2022 13:19:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هزار حرف نگفته</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmeh.rastegar/%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%86%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-ici57qunwmkk</link>
                <description>هزار حرف نگفتههزار کلمه نانوشته هزار کلمه غایب حاضر و در پستوی ذهن مانده هزار و هزار و هزار ....امان از آدمیزاد هزارتکه ... با خودم فکر می‌کردم که از روز اول خواهم نوشت. اما سکوت رخنه کرده بود و من فقط مشاهده می‌کردم. حالا اما به اندازه قرن‌ها حرف دارم و نمی‌دانم تا کجا توان و کلمه و اشتیاق برای حرف زدن .با خودم فکر می‌کردم که چطور می‌شود دلیل فاصله این باشد که چرا نمی‌میری؟ چرا انگیزه داری؟ با خودم هزار فکر کردم و با خودم حرف زدم و در آخر با خودم سکوت کردم.18 فروردین 1401 | روز هجدهم قرن جدید  </description>
                <category>نغمه رستگار</category>
                <author>نغمه رستگار</author>
                <pubDate>Thu, 07 Apr 2022 16:23:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت خانم نون از روزهای منتهی به آغاز جدید</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmeh.rastegar/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-ionhq85nbts4</link>
                <description>یک. خانم نون، صبح روز 25 فروردین، با دست‌خط نسبتا درشتی روی تخته‌ی داخل اتاقش نوشت: لیست کارهای ناتمام! ••?دو. خانم نون روز ۲۸ فروردین، لیست را بالا و پایین کرد و زیر نوشته‌ی روی تخته اضافه کرد: یک‌هفته زمان دارم. ‌•• ‌?سه.  ظهر روز ۲۹ فروردین‌ماه، به‌طرز غیرقابل باوری دوست قدیمی و وفادار خانم  نون، با قدرتی مثال‌زدنی بر وی وارد شد، دیسک کمر! و خانم نون در یک‌لحظه  از درد خشک و سپس ناباورانه سعی کرد که هضم کند شرایط را. ‌•• ‌چهار.  مهمان وفادار عجیب برگشته بود و شب منتهی به شنبه ۳۰ فروردین، با تمام  قوا، خاطرات از ذهن رفته‌ی ۱۳ آبان ۹۳ و درد افتضاحش رو برای خانم نون  بازآفرینی کرد. ‌•• ‌?پنج. خانم نون نمی‌تونست خیلی تکون بخوره. نگاهش افتاد به نوشته ی روی تخته :&quot; کارهای ناتمام &quot; و خب تقریبا خندید.خندید که همیشه نیمه‌ای در زندگی هست که نادیدنی‌ست اما انگار باید براش مهیا بود.••?شش.  روزهای پایانی ۳۵، برای خانم نون نشونه‌های زیادی داشت. سوای تمام اتفاقات  اطراف، خانم نون باز برگشت به روزگار افقی! به حداکثر ۲۰٪ توانایی . خانم نون فکر کرد به معنی کارهای ناتمام. به توانایی. به زندگی. به معنا. به ۳۵. ‌•• ‌?هفت.  خانم نون از مرور ۳۵ فهمید خوشبخته و بسیار شاکر. فهمید خیلی‌وقت‌ها  اون‌کار ناتموم، مرور و نگاه‌کردنه و شکر کردن بابت تمام قدم‌هایی که  برداشته. خانم نون در این‌یک‌هفته، بسیاری از اون نیمه‌ای رو که در تصویر  ذهنیش انگار واضح نبود پازلش، دید. ‌•• ‌?هشت. خانم نون، من هستم. من و همه‌ی ما!•• ‌?نه:  روزهای سی‌و‌پنج‌ سالگی طعم شیرینی داشت برام. بهتر بگم گاهی گس و گاهی  شیرین. بسیار آروم‌تر از هر زمانی بودم، خیلی از رویاهام رو ساختم و زندگی  کردم و برکت زندگیم، همراهی با رویای افرادی بود که به رویاشون ایمان داشتن  و کنارشون قرار می‌گرفتم که محقق کنیم رویا رو.پایان سی‌و‌پنج ( هرچند افقی) با تمام وجودم می‌گم خوشبختم و شاکر. ‌?✨? •• ‌ده.  تولدت مبارک نغمه:* من و تو خوب می‌دونیم ۴ اردیبهشت چقدر برامون عزیزه.  من از داشتنت خیلی خوشحالم. ممنون که کنارمی و پام وایسادی. ?✨? ??‌</description>
                <category>نغمه رستگار</category>
                <author>نغمه رستگار</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2020 14:55:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به جناب ( مثلا ) محترم 98</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmeh.rastegar/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%AB%D9%84%D8%A7-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D8%B1%D9%85-98-hlvwpqqzkpsv</link>
                <description>نود و هشتِ [مثلا] عزیز و [مثلا] محترم. تو سالِ خیلی تلخی بودی. نمی‌گم شیرینی نداشتی، اما اون‌چه که غالب بود، تلخی محضه. گرچه که دیگه انگار یه‌رسمه که هر دهه به سال هشتم که می‌رسه یه‌کاری می‌کنه که هر روز با خودمون بخونیم که:« ما را به سخت‌جانی خود این‌گمان نبود. » آره؛ ما سال هشتم دهه‌ها رو الان چنددهه‌ست که نمی‌تونیم هضم کنیم...••تو سالِ سخت و تلخی بودی. غم یه‌جایی کنجِ دلامون رخنه کرد و شد بخشی از وجودمون. دوستامون رفتن. راستی چرا زدی؟ هنوزم هزارتا چرا داریم... خیلی اتفاق‌ها افتاد.••اما  آخرِ این‌سال به یمنِ برکتِ حضورِ جنابِ [مثلا] محترمِ کرونای خفاش‌نشان، یه‌چیزایی رو کردی تو چشممون که خب بیا بابتِ همون‌ها ازت تشکر کنم.••نشونمون  دادی هر لحظه‌ی زندگی چقدر ارزشمنده. نشونمون دادی بوسیدن و در آغوش  کشیدنِ عزیزانمون چقدر ضروریه و چقدر به چشممون نمیومده. دوباره نشونمون دادی که سلامتی عجب چیزیه و حتی نشونمون دادی اشرف مخلوقات ول‌ معطلِ جناب خفاشه . ?••خلاصه که دلمون باهات صاف نیست.••99 از تو مهربون‌تر باید باشه. سبزتر، سلامت‌تر، پر از عشق و همدلی. پر از صدای خنده.درسته که سال سختی رو پیشِ رو داریم و داره دنیا، اما کاش اون‌قدر دلامون گرم باشه که از پسش بربیایم.••  این‌روزها دلم برای شنیدنِ صدای خندیدنِ از ته دل تنگه.. ما می‌گذرونیم  این‌روزگار رو. ما به‌یاد دوستامون که رفتن از پیشمون، به‌یاد تمامی اتفاقات و آدم‌هایی که 98 زخمی‌شون کرد، زندگی رو زندگی می‌کنیم.••99 براتون سبز باشه و امن و گرم از عشق.</description>
                <category>نغمه رستگار</category>
                <author>نغمه رستگار</author>
                <pubDate>Sat, 21 Mar 2020 17:24:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ضرورت اندوه یا نامه‌ای برای این‌روزهای خودمان</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmeh.rastegar/%D8%B6%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-wtdrh1dlqpsk</link>
                <description>“ عزیزِ من!«شب عمیق است؛ اما روز از آن‌هم عمیق‌تر است. غم، عمیق است اما شادی از آن‌هم، عمیق‌تر است.»دیگر به یاد نمی‌آورم که این‌سخن را در جوانی در جایی خوانده‌ام، یا در جوانی، خود، آن‌را جایی نوشته‌ام.امّا به‌هر‌حال، این سخنی‌ست که آن‌را بسیار دوست می‌دارم.دیروز، نزدیکِ غروب، باز دیدمت که غم‌زده بودی و در خود.من، هرگز، ضرورتِ اندوه را انکار نمی‌کنم؛ چرا که می‌دانم هیچ‌چیز مثلِ اندوه، روح را تصفیه نمی‌کند و الماسِ عاطفه را صیقل نمی‌دهد؛ اما میدان‌دادن به آن‌را نیز هرگز نمی‌پذیرم؛ چرا که غم، حریص است و بیشترخواه و مرزناپذیر، طاغی و سرکش و بدلگام.هرقدر که به غم، میدان بدهی، میدان می‌طلبد و بازهم بیشتر و بیشتر..هرقدر در برابرش کوتاه بیایی، قد می‌کشد، سلطه می‌طلبد و له می‌کند...غم، عقب نمی‌نشیند مگر آن‌که به عقب برانی‌اش.نمی‌گریزد مگر آن‌که بگریزانی‌اش، آرام نمی‌گیرد مگر آن‌که بی‌رحمانه سرکوبش کنی..غم، هرگز از تهاجم خسته نمی‌شود.و هرگز به صلحِ دوستانه، رضا نمی‌دهد.و چون پیش آمد و تمامی روح را گرفت، انسان، بیهوده می‌شود و بی‌اعتبار و ناانسان و ذلیلِ غم و مصلوبِ بی‌سبب.من، مثلِ تو می‌دانم که در جهانی این‌گونه دردمند، بی‌دردیِ آن‌کس که می‌تواند گلیمِ خود را از دریای اندوه بیرون بکشد و سبکبارانه و شادمانه بر ساحل بنشیند، یک بی‌دردیِ ددمنشانه است و بی‌غیرتی‌ست و بی‌آبرویی و اسبابِ سرافکندگی انسان.آن‌گونه شادبودن، هرگز به‌معنای خوشبخت‌بودن نیست، بل فقط به‌معنای نداشتنِ قدرتِ تفکّر است و احساس و ادراک؛ و با این‌همه، گفتم که، برای دگرگون‌کردنِ جهانی چنین افسرده و غم‌زده و شفا دادنِ جهانی چنین دردمند، طبیب، حق ندارد بر سرِ بالینِ بیمارِ خویش بگرید و دقایقِِ معدودِ نشاط را از سال‌های طولانی بگیرد.چشمِ کودکان و بیماران، به نگاهِ مادران و طبیبان است.اگر در اعماقِ آن، حتی لبخندی محو ببینند، نیروی بالندگی‌شان چندین‌برابر می‌شود.به‌صدای خنده‌ی بچه‌ها گوش بسپار و به‌صدای دردناکِ گریستنشان، تا بدانی که این، سخنی چندان پریشان نیست.” عزیزِ مناین‌بیمارِ کودک‌صفتِ خانه‌ی خویش را از یاد مران!من محتاجِ آن لحظه‌های دلنشینِ لبخندم؛ لبخندی در قلب، علیرغمِ همه‌چیز. “••نامه‌ای برای این‌روزهای خودمان••چهل‌نامه‌ی کوتاه به همسرم - نادر ابراهیمی - نامه‌ی پنجم</description>
                <category>نغمه رستگار</category>
                <author>نغمه رستگار</author>
                <pubDate>Thu, 12 Dec 2019 13:02:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید؛ سایه‌روشن این‌روزهای ما</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmeh.rastegar/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%9B-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-dtxpp4qo9tu5</link>
                <description>این‌عکس رو چندهفته پیش گرفتم.در جایی حوالی خیابان فلاح‌پور تهران.از گرافیتی‌های میرزاحمید. اما تمامِ چندروز اخیر، عجیب بهش چشم دوختم و شباهت دیدم بین تصویر و حال و احوالمان ... مثل این می‌مونه که یه‌جا هستی ولی یهو سایه میفته همون‌جا. سایه قراره تغییر کنه و بره طبق منطق، ولی قطعیت نداره. همه‌چی براساس حدس و گمانه . یه‌کنجی آدم‌ها کنار هم پناه گرفتن انگار، تو دل و مغز هر کدوم روایت‌های مختلفی پرسه می‌زنه. روایت‌هایی از ترس، بیم، امید، سیاهی، روشنی، تحقیر، قدرت، مبارزه و ...فقط انگار یه چیز واضحه. ادما کنار هم هستن تو سایه‌روشنی که قطعیتی درش نیست.••امروز در کتاب &quot; اوضاع خیلی خراب است / کتابی درباره‌ی امید&quot; می‌خوندم که :&quot; برای ایجاد و حفظ امید به سه‌چیز نیاز داریم: احساس کنترل، اعتقاد به ارزش هر چیزی و جامعه.«کنترل» یعنی احساس کنیم مهار زندگی‌مان را در دست داریم، یعنی در تقدیر خود نقش داریم.«ارزش» یعنی چیزی را بیابیم که به‌قدری برایمان اهمیت داشته باشد که در راستای رسیدن به‌آن کار کنیم، چیزی بهتر، چیزی که ارزش تلاش کردن داشته باشد.«جامعه» هم یعنی ما بخشی از گروهی هستیم که برای چیزهای مشترکی ارزش قائل هستند و برای دستیابی به چیزهای مشترکی تلاش می‌کنند. بدون وجود جامعه احساس انزوا می‌کنیم ارزش‌هامان بی‌معنی می‌شود. بدون ارزش‌ها دیگر هیچ‌چیز ارزشِ دنبال‌کردن ندارد. بدون کنترل، حس می‌کنیم دیگر قدرتی برای دنبال‌کردن چیزی نداریم. اگر یکی ازین سه را از دست بدهید، آن دو مورد دیگر را هم از دست داده‌اید.اگر یکی از آن‌ها را از دست بدهید، انگار امید را از دست داده‌اید.&quot;</description>
                <category>نغمه رستگار</category>
                <author>نغمه رستگار</author>
                <pubDate>Sun, 24 Nov 2019 19:06:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوچینگ چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmeh.rastegar/%DA%A9%D9%88%DA%86%DB%8C%D9%86%DA%AF-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-cbmkzcvnrlfi</link>
                <description>مدت زیادیه که ازم پرسیده می‌شه داری چه‌کاری انجام می‌دی؟ معمولا وقتی پاسخ می‌دم که بیزینس کوچ و طراح مسیر شغلی هستم، علامت سوال رو در ذهن مخاطب می‌بینم.اینجا می‌خوام کوچینگ رو با کمک این ‌ویدئو، که به‌نظرم کماکان یکی از بهترین ویدئوهای معرفی پروسه‌ی کوچینگه، شفاف کنم.••?یک. ملاقاتاینجا قراره که ما با یک کوچ  ملاقات کنیم و البته به نظر من یه مرحله‌ی پیشین داره و اون‌هم، ملاقات فرد با خودشه! مشاهده‌ی این‌که چه چیزی می‌خوام و آیا در مسیرش هستم؟ آیا موانعی دارم؟ آیا کوچ می‌تونه بهم کمک کنه تا موانع رو شفاف کنم و ازشون  گذر کنم؟در اینجا کوچی (مراجع) با کوچ ملاقات می‌کنه و هدف خودش رو  مطرح می‌کنه. می‌گه که چه‌مسیری رو رفته و کجاها به گره خورده و حالا کجاست که حس می‌کنه راهش تبدیل شده به یه‌کلاف سردرگم؟ و از کوچ می‌خواد که با هم این مسیر رو شفاف کنن.(کوچینگ طبق تعریف کلی، یه مسیر مشارکتیه که طی اون مراجع خلاقانه‌تر مسیرش رو پیش می‌بره.)••?دو. چشم‌اندازکوچ  از مراجع می‌خواد که نقطه‌ی فعلی و نقطه‌ی مطلوبش رو ترسیم کنه و بگه که خودِ مطلوبش رو در این هدف، چطور ترسیم می‌کنه؟ یا به عبارت ساده‌تر، یک‌پله بالاتر از پله‌ی الان خودش رو کجا می‌بینه؟••?سه. برنامه کوچ و مراجع در کنار هم برای رسیدن به پله‌ی بعدی، برنامه‌ای رو طراحی می‌کنن و کوچ تلاش می‌کنه در هر قدم از این‌برنامه با نورتابوندن به مساله از طریق پرسش از مراجع و ابزارهایی که در جعبه ابزار خودش داره، برنامه رو تا جایی که ممکنه کاربردی و ممکن کنه.••?چهار. مسیر (سفر)در اینجا با توجه به شفاف شدن هدفی که صورت گرفته و چشم‌انداز و برنامه، می‌ریم داخل سفرِ نقطه‌ی موجود مراجع به نقطه‌ی مطلوب.در  حین این‌سفر، کوچ با جعبه‌ابزاری که در دست داره، همیشه در کنار مراجعه تا اگر قرار بود گره‌ای باز شه، با کمک هم پیش برن. گاهی در طول مسیر لازمه  که اهداف مجدد بازنگری شه، ارزش‌های مراجع مرور شه و اینکه یادآوری شه که  نقطه‌ی مطلوب اهمیتش برای مراجع چی بوده و ادامه‌ی این‌مسیر در جهت رسیدن به نقطه‌ی مطلوب هست یا نه. در حین این‌سفر، معمولا در ایستگاه‌های مختلف، مراجع با توجه به توانمندشدن در مسیر مطلوبش، تصویرهای بیشتری از خودش می‌بینه و اهداف رو آروم‌آروم جلوتر می‌بره و لذت می‌بره از مسیر و  موفقیتش.••?پنج. موفقیت (نقطه‌ی مطلوب)اینجا همون نقطه‌ی مطلوبیه که مراجع، ترسیمش کرده بوده و حالا بهش رسیده .••این‌پروسه  با همین‌روال ادامه داره. بعد از دستیابی معمولا لازمه، مسیر و موانع مرور و بازنگری شه و با قدم‌های محکم‌تر، برمبنای آگاهی به‌دست‌آمده، ادامه داده بشه.</description>
                <category>نغمه رستگار</category>
                <author>نغمه رستگار</author>
                <pubDate>Wed, 13 Nov 2019 20:12:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در بابِ بازی کندی‌کراش و ساختنِ روتین‌های موثر</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmeh.rastegar/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B4-%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86%D9%90-%D8%B1%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%AB%D8%B1-qiddl8jaz53d</link>
                <description>در بخشی از وبینارِ پریشب، پرسشی مطرح شد در باب اینکه چطور می‌شه مستمر کاری رو پیش برد و تبدیلش کرد به روتینِ روزانه.در  پاسخ مثالی رو مطرح کردم که می‌خوام اینجا هم بنویسمش. گفتم من یک‌ماه،  برای ساختن و پیگیری چند تا کار، یک‌صفحه‌ی پیگیری عادت ( habit tracker )  ساختم و موارد مورد نظر رو نوشتم. از بین ۷ کاری که نوشتم و یکی از اون‌ها  هم بازی کندی‌کراش بود، سه تا کار در تمام ماه تیک خورد. ( بازی کندی‌کراش  عامدانه انتخاب شد، چون می‌خواستم الگوش رو ببینم.)••اون‌سه کار اینها بودند:روزی ده صفحه از کتاب کار عمیقکندی‌کراشفایل صوتی آموزشی••در  کنارش کارهایی بود که منظم پیش نرفت. وقتی اومدم دلیل رو بررسی کنم، دیدم  برای کتاب کار عمیق و فایل‌های صوتی، خروجی تعیین کرده بودم و دستیابی به  خروجی برام بسیار مهم بود اما در مورد کندی‌کراش، داستان چیز دیگری بود.در این‌بازی ، که احتمالا آشنا هستید، اگر ۶ روز مستمر بازی کنید، از روز  هفتم به ازای هر روز پشت‌سر‌هم بازی کردن، نیم‌ساعت جونِ اضافه بهتون می‌ده  که می‌شه باهاش بازی کرد. جالب بود که برای از دست ندادن اون جونِ اضافه،  من یک‌ماه پیگیر اون‌رو ادامه داده بودم و ثبتش کرده بودم.••مرور  این‌ماجرا من رو رسوند به یه آگاهی؛ مثل خیلی وقت‌های دیگه متوجه شدم که  گیمیفیکیشن، برای من بسیار جذابه و جواب می‌ده. رفتم سمت کارهای دیگه‌ام و  سعی کردم از اون‌ها هم بتونم ارزش افزوده خلق کنم و یا به اصطلاحِ بازی،  ببینم مستمر انجام دادنشون، چه جونِ اضافه‌ای بهم می‌ده.••شما چه کارهایی رو می‌خواید به روتین تبدیل کنید؟ به نظرتون با انجام دادنِ مداوم اون‌ها، چه جونِ اضتفه‌ای برای خودتون خلق می‌کنید؟</description>
                <category>نغمه رستگار</category>
                <author>نغمه رستگار</author>
                <pubDate>Sat, 19 Oct 2019 11:42:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصلا چرا باید برنامه‌ریزی کرد ؟</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-mbrotqe8xwkw</link>
                <description>شاید باورتون نشه اما به‌تعداد موهای سرم از افراد مختلف شنیدم که چرا باید برنامه‌ریزی کرد؟معمولا پاسخم اینه که خب اگر نیازی براش نمی‌بینی که هیچ، اما اگر فکر می‌کنی موثره ببین یه‌برنامه از نظرت باید چه ویژگی‌هایی داشته باشه و چه دسترسی‌ای می‌ده بهت اگر درست انجام بشه؟برای خود من، برنامه‌ریزی، ایجاد یک‌ساختار صلب و چهارچوب‌دار نیست که فقط زندگیم رو اتوکشیده کنه. از قضا یه ابزاره که کمکم می‌کنه بتونم تعادل دایره‌ی زندگیم رو حفظ کنم و به کارهایی که دوست دارم برسم و حس دستاورد داشتنی که برام مهمه، رو هم داشته باشم.••برنامه‌ریزی به من نمی‌گه باید چه کنم یا چه نکنم. دراصل من اون رو تصویر می‌کنم و امکان ایجاد فضاها و تجربه‌های مختلف رو، درونش برای خودم می‌سازم.••برای داشتن زندگی‌ای که تعادل و رضایت در بر داشته باشه لازمه که هر ۵ حوزه‌ی زیر بهشون توجه بشه :۱. توسعه‌ی فردی۲. تحصیل و یادگیری ۳. کار۴. سلامت جسم و روان ۵. ارتباطات ••برنامه‌ریزی کمک می‌کنه که به تمام این‌حوزه‌ها، با هم ، با ارزش مشخص در بازه‌های مشخص، نگاه کرد و تعادل بیشتری رو ایجاد کرد.••در وبینار فردا  حتما بیشتر در موردشون خواهم گفت .••در مورد وبینار در این پست ویرگول بیشتر نوشتم .••این‌چند روز خیلی ازم پرسیده شده که اگه تنبل باشم هم برنامه‌ریزی می‌تونه بهم کمک کنه؟واقعیت اینه که به عنوان یک #کوچ، تجربه بهم نشون داده گاهی اصلا ما تنبل نیستیم. پشت تنبلی پنهون می‌شیم تا توجیه کنیم. عملکرد و استمرار میانه‌ی یک طیفه که از یک‌سمت باید متصل باشه به یک اشتیاق درونی و از یک‌سمت به هدف و خروجی. گاهی اهداف ما، برای ما نیست. به هر دلیلی ممکنه انتخابش کرده باشیم یا بهمون تحمیل شده باشه ولی شفاف نمی‌بینیمش. اینجور جاها مهمه که ببینیم نقطه اتصال اون‌هدف، درون ما کجاست و چه مدل خروجی داشتن بیشتر می‌تونه بهمون کمک کنه!من منکر اینکه گاهی تنبلی ممکنه نیستم، اما به نظرم تنبلی تعریف مشخص خودش رو داره و باید به تکرارش دقت کرد.••تعریف شما از تنبلی چیه ؟ به نظرتون تنبلی مطرحه یا ابهام و عدم تعلق ؟</description>
                <category>نغمه رستگار</category>
                <author>نغمه رستگار</author>
                <pubDate>Sun, 13 Oct 2019 23:02:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وبینار تعاملی برنامه‌ریزی شش‌ماهه‌ی دوم 98</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmeh.rastegar/%D9%88%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%B4%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%85-98-vaumyleu2wqr</link>
                <description>قراره در یک وبینار یک‌ساعت و  نیمه، به صورت تعاملی، در مورد برنامه‌ریزی، چرایی و چگونگیش، گپ بزنیم و  با هم اقدام و برنامه‌ریزی کنیم.زمان برگزاری: ۲۲ مهرماه ۹۸ از ساعت ۲۰ تا ۲۱:۳۰ (امکان دریافت فیلم ضبط شده)? سرفصل‌های وبینار1⃣ بخش اول:- چرا برنامه‌ریزی؟- چرا برنامه‌ریزی‌هامون عملی نمی‌شن؟- چه کنیم که پازل زندگی با ریتم و تنظیم درستی پیش بره و 24 ساعت لذت‌بخش و موثرتری در شبانه‌روز داشته باشیم؟2⃣ بخش دوم- چه کارهایی رو باید انجام ندیم تا بتونیم کارهایی که باید رو، انجام بدیم؟- خلق زمان به چه معناست و از چه طریق ممکن می‌شه؟3⃣ بخش سوم-  نگاهی به تئوری کتاب مهره حیاتی اثر ست گادین می‌ندازیم و می‌بینیم که  برنامه‌ریزی‌، چطوری کمکمون می‌کنه که هنرمندانه، کارها رو انجام بدیم و  تبدیل بشیم به مهره‎‌ای غیرقابل جایگزینی.4⃣ بخش چهارم- تایم‌لاین‌ها چه ابزاری هستند و چه کمکی به ما می‌کنند؟5⃣ بخش پنچم- برنامه‌ریزی کاغذی یا دیجیتال ؟6⃣ بخش ششم- معرفی اپلیکیشن‌های موثر برای برنامه‌ریزی و مدیریت زمان7⃣ بخش هفتم- در کنار هم، قدم به قدم، شش‌ماهه‌دوم رو، در وبینار و به صورت تعاملی، برنامه‌ریزی کرده و چالش‌ها رو بررسی می‌کنیم.برای حضور در وبینار از طریق لینک زیر می‌تونید اقدام کنید.https://eseminar.tv/wb1186از  همراهی و حضورتون خوشحال می‌شم و خیلی خوشحال‌تر خواهم شد که برام بگید  دغدغه‌هاتون برای برنامه‌ریزی چیه و چه موانعی سر راهش می‌بینید ؟</description>
                <category>نغمه رستگار</category>
                <author>نغمه رستگار</author>
                <pubDate>Sun, 13 Oct 2019 16:18:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر از گاهی به سقف‌ها نگاه کن!</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmeh.rastegar/%D9%87%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%82%D9%81%D9%87%D8%A7-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%86-xe6k4yxim9jm</link>
                <description>گاهی باید رفت کمی بالاتر، کم دورتر .. و بعد نشست به تماشا. از  خودت که کمی فاصله بگیری، می‌بینی کدوم چرخ‌دنده‌هاست که نمی‌چرخه. کجاها  روغن‌کاری می‌خواد. کجاها باید قطعه عوض شه یا چرخ‌دنده‌ی جدید اضافه بشه.تو هر مسیری، اینکه ماشین‌کوکی رو بکشی عقب، باعث می‌شه هم مسیر رو واضح‌تر ببینی و هم با سرعت بیشتری پیش بری.جلسه‌ی اون‌روز رو رفتیم یه‌جایی بالای شهر. وقتی می‌ری بالاتر، دیدت جسورانه‌تره و تمنای پرواز هم، بیشتر.••رفتیم  و کنار هم نشستیم به تماشای مسیری که می‌خواد برای خودش خلق کنه. داشتیم  همفکری می‌کردیم تا مسیری که در ذهنش وجود داره رو خلق کنه. از طریق مرتب  کردن ذهن، شناسایی دقیق قطعات پازل ذهنیش و راه‌انداختن اون زنحیره‌ی  چرخ‌دنده‌ها برای حرکت کسب‌و‌کار.••وقتی یه‌کم از خودت نمیای دورتر، انگار دائم همه‌چیز تو ذهنته ولی در عمل ممکنه وجود نداشته باشه. این یه خواسته‌ی قلبیه که بخوای ایده‌هات رو تبدیل کنی به واقعیت و محصول.  ••اون‌بالا حتی صداش رو جسورتر شنید.••گاهی باید نگاه کنیم به سقف‌ها! یه‌جاهایی نمی‌پریم چون عادت کردیم به سقف کوتاه.••حواسمون هست که سقفمون رو ببریم بالا و رویاهامون رو زندگی کنیم؟ حواسمون هست که رویا رو بیاریم رو کاغذ و شفافش کنیم و تبدیلش کنیم به زندگی؟</description>
                <category>نغمه رستگار</category>
                <author>نغمه رستگار</author>
                <pubDate>Wed, 25 Sep 2019 16:42:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدمیزاد چه شب‌هایی را که صبح نمی‌کند!</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmeh.rastegar/%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%DA%86%D9%87-%D8%B4%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D8%AF-bsc5kduormra</link>
                <description>سال 93 برای من سالی پر از جنب‌و‌جوش و فعالیت بود. اون‌روزها محل کارم در منطقه 22 بود و هر روز کیلومترها می‌رفتم و برمی‌گشتم. معمولا پیش از 6 صبح روز کاری رو شروع می‎کردم و حوالی 9 شب برمی‌گشتم به خانه . متوسط گام‌های روزانه‌ی من به گواه گوشی، در آن‌روزها حدود 15 کیلومتر در روز بود.تعطیلات تاسوعا عاشورا رسید. ظهر روز عاشورا حوالی ساعت 3 خم شدم تا خواهر زاده‌ی 5 ساله‌ی خودم رو بلند کنم و هنوز به دخترک نرسیده بودم که جایی میان زمین و آسمان، خشک شدم. کمرم گرفت و به‌نظرم شوخی عجیبی بود برای من که هرگز تجربه‌اش نکرده بودم.به‌خیالم اسپاسم بود و رد می‌شد. درد عجیبی بود ولی خب قطعا برای من این‌شکلی بود که صبح تموم می‌شه این‌درد و می‌رم سر کار.شب رسید و هر لحظه که می‌گذشت برای من انگار کابوس بود. حتی به‌اندازه‌ی یک‌میلیمتر اگر تکون می‌خوردم یه‌چیزی مثل جریان برق شره می‌کرد توی جونم و تمام تنم عرق سرد می‌شد. نفسم رو بند میورد و باورم نمی‌شد. نمی‌تونستم حتی به اندازه‌ای که به یک‌قرص برسم تکون بخورم. خانواده رو صدا زدم و می‌دیدم که حتی توان صدا زدن ندارم و هیچ‌کس نمی‌شنوه.اون‌شب عجیب ( یعنی بامداد 14 آبان سال 93 ) من مطمئن بودم که مُردم و زندگی‌ام تموم شده. تمام مدّت به‌این فکر می‌کردم که فردا صبح پدر و مادرم با دیدن من که دیگه زنده نیستم شوکه می‌شن و تمام وجودم فشرده می‌شد از این‌که صبح این‌جوری باید مواجه شن و غصه بخورن. به این فکر می‌کردم که یه کارهایی مونده بود و دلم می‌خواست انجامشون بدم. به این فکر می‌کردم که کاش ظهر رسیده بودم خواهرزاده‌ام رو بغل کنم و ببوسمش و بعد کمرم می‌گرفت و ....تمام اون‌شب به بُهت گذشت و تصور زندگی‌ای که تمام شده و این‌که بعد از این چطور خواهد بود تا این‌که صدای اذان بلند شد و صبح شد. فهمیدم که نمُردم و هنوز هستم و گرچه با اون درد بعد از اون هزاران‌بار مُردم اما شاید باورتون نشه که چه‌لذّتی داشت که هنوز زنده بودم.بعد از اون، ماراتن اورژانس، بستری، ام‌آرآی، دکترهای مختلف، پیش‌بینی‌های مختلف، نظرات ضد و نقیض دکترها و درمان‌های متفاوت رو تجربه کردم. به چشم خودم دیدم برای منی که راه‌رفتن بدیهی‌ترین اتفاق زندگی‌ام بوده، انگار در چشم‌به‌هم‌زدنی توانایی حداقل حرکت در طول روز و هفته و ماه رو از دست دادم. تمام امکانات بدیهی‌ای که برای خودم می‌دونستم برام تبدیل شدن به آرزوی محال ....................القصه اون‌روزها به‌هزار ماجرا و بالا و پایین گذشت و من زنده موندم و پای خودم وایسادم. افسردگی رو تجربه کردم و ناامیدی رو اما در تمام موارد خواستم که بمونم پای خودم و موندم. اون‌درد هنوز هم در مقیاس خیلی کمتر از اون‌روزها با منه ولی تبدیلش کردم به رفیقم . باور دارم که اون‌روزها ترمز بریده بودم و نمی‌دونستم چی می‌خوام و تخته‌گاز می‌رفتم و این‌قدر هوای خودم رو نداشتم که روزگار به‌جای من ترمزم رو گرفت. اون موهبت دردناک راستش خیلی برام موثر بود و هست. عاشورای هر سال برای من یه نقطه است که به خودم برگردم و ببینم حواست هست کجای زندگیمم؟ حواسم هست که تخته‌گاز نرم؟ حواسم هست که حواسم به خودم باشه؟دیشب موقع خواب یاد 5 سال پیش مثل دیشب بودم و اینکه آدمیزاد چه شبهایی رو که صبح نمی‌کنه.پ.ن : جهت ثبت در تاریخ شخصی شما حواستون به این هست که کجا باید ترمز بگیرید؟ حواستون هست که حواستون به خودتون باشه ؟</description>
                <category>نغمه رستگار</category>
                <author>نغمه رستگار</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2019 19:26:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>⁠⁣با دست نزدن به موبایلتان، جنگل بکارید!‌</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmeh.rastegar/%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D9%84%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%D8%A8%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-oovpjg2zhec2</link>
                <description>اگر شما هم از دسته آدم‌های معتاد به گجت‌ها هستید و این مساله گاهی مخل تمرکز شما می‌شود، پیشنهاد جالبی برای شما داریم!••سازندگان اپلیکیشن  Forest با ایده‌ای خلاقانه، چاره‌ای زیبا و هنرمندانه را برای رفع این مشکل شما اندیشیده‌اند. با ورود به محیط این اپلیکیشن شما بذر یک درخت کاج را در زمین کاشته و سپس شمارش معکوسی برای زمان رشد درخت در نظر می‌گیرید.با آغاز شمارش معکوس (که به صورت پیش‌فرض 30 دقیقه در نظر گرفته شده ) شما باید تا پایان این مهلت زمانی و رشد کامل نهال، اصلا به گوشی خود دست نزنید. چرا که در حین رشد نهال، کوچکترین تماس شما با بدنه‌ی موبایل موجب روشن شدن صفحه‌ی نمایش و مرگ گیاه خواهد شد.••هر بار که موفق به دور ماندن از موبایل خود در بازه‌ی زمانی تعیین‌شده شدید، یک درخت کاج سالم و شاداب را دریافت می‌کنید که قادرید آن را در زمینی خالی کاشته و به همین ترتیب، با اضافه شدن درخت‌های بعدی در نهایت یک جنگل سرسبز و باصفا از سوزنی‌برگ‌ها داشته باشید.••با این روش هوشمندانه، سازندگان فارست هم به طور تدریجی موجب کاهش وابستگی شما به موبایل شده و هم پیام حفاظت از محیط زیست و بازگشت به طبیعت را به کاربران خود می‌دهند و البته سازندگان این اپ به همین داستان اکتفا نکرده و با حمایت شما به کاشت درختان در محیط واقعی می‌پردازد. شما با کسب ۲۵۰۰ سکه در بازی که از زمان‌های تمرکز شما حاصل می‌شود می‌توانید مسبب کاشت یک‌درخت واقعی در جهان باشید.پس اگر شما هم احساس می‌کنید که زیادی به گجت خود وابسته شده‌اید، تجربه‌ی فارست می‌تواند هم شما را در کاهش این اعتیاد یاری کند و هم ازین‌طریق سهمی متفاوت در حفاظت از محیط زیست داشته باشید.••پ.ن: این‌پست رو قبلا برای کافه حیات نوشته بودم. رفقایی که من رو میشناسند می‌دونن که هم عاشق  مکاشفه در دنیای اپلیکیشن‌ها هستم و هم از طرفی دغدغه‌ی حضور موثر، کارآمدی و تمرکز دارم. این‌چند روز در جلساتم ازین‌اپ زیاد نام بردم و فکر کردم که اینجا هم با شما به اشتراک بذارمش. اوصیکم به تمرکز، استفاده‌ی کمتر از گجت در زمان تمرکز، حمایت از محیط زیست و سبز بودن.?</description>
                <category>نغمه رستگار</category>
                <author>نغمه رستگار</author>
                <pubDate>Mon, 19 Aug 2019 21:42:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرا بشنو از دور ...</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmeh.rastegar/%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B4%D9%86%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B1-ikgu2hnekd43</link>
                <description> مرا بشنو از دوردلم می‌خواهدت.••یه‌روزهایی تو ذهن  آدم موندگار می‌شن. درخشان و موندگار. شاید از لحاظ بیرونی خیلی دستاورد شاخصی نباشه اما معمولا درونی خودت باخبری که چرا برات شاخصه.••همیشه یه‌لحظه‌هایی که می‌رسیدم به چیزی که تو ذهنم ساخته بودمش، برام یه‌حسی مشابه حس اون‌روزهایی رو داره که کوه می‌رفتم و علیرغم درد، خستگی، دایره‌ی امن، انقباض ماهیچه‌های پام و نفس‌نفس زدن‌ها، گم‌کردن راه صعود و لیز خوردن و شرایط نامساعد، با ترس و موانع درونیم مواجه می‌شدم و در آغوش می‌کشیدمشون و اون‌لحظه که می‌رسیدم به قله، تمام اون‌درد و خستگی مخلوط می‌شد با یه‌لذت غیرقابل‌‌وصف.••اون‌روز تو استانبول یه‌حس مشابه داشتم. تمام روز رو با پای پیاده گشتم تو استانبول به قصد پرسه و کشف شهر. موزه معصومیت رو دیده بودم و خیالم جا مونده بود اون‍جا. رسیدم به دریا و  یک‌ساعتی نشستم لب دریا.دریا همیشه برای من آرامش محضه. آرامشی که توش پر از قصه و روایت پرخروشه. بلند شدم که برم سمت گالاتا برای غروب و پام گرفت. یه درد آشنای سمج کشیده شد مثل جریان برق از کمرم به پام و میخکوب شدم. یه‌کم با خودم موندم و گذاشتم بدنم رها شه. باهاش همراه شدم و گفتم بیا بریم تا قله‌ای که قرار گذاشتیم و قول می‌دم وقتی‌که برسیم حالمون بهتره. باهام راه اومد و رسیدیم به گالاتا. اون‌لحظه تمام اون‌درد و انقباض و خستگی برام تبدیل شد به تصویری که خواسته بودمش و محققش کردم. به تجربه‌ای که تیک زدم و رویایی که در آغوش کشیدم و ترسی که باهاش مواجه شدم.گاهی تمام اونچه که لازم داریم گوش‌هاییه برای شنیدن اونچه که داره از درونمون می‌گه مرا بشنو از دور و دست‌ها و قلبی برای به آغوش کشیدن خودمون با همون ترس‌ها. پذیرفتنشون و مواجه شدن . اون‌موقع قول می‌دم حالمون بهتره. :)</description>
                <category>نغمه رستگار</category>
                <author>نغمه رستگار</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jul 2019 12:09:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی از دو حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم.</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmeh.rastegar/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%D9%85-gtdzjnvgjjtu</link>
                <description>موراکامی برای من از اون‌انسان‌های تاثیرگذاره و نمی‌تونم تاثیر نوشته‌ها و کتاب‌هاش رو در زندگیم نادیده بگیرم. اما واقعیت اینه که حساب این‌ یکی کتاب جداست. هر از چندی خودش باز میاد تو زندگیم و یه‌چیزاییش مرور می‌شه برام.چند روز پیش جایی صحبتی بود و مطرح کردم که دیگه برام مسجله که من از تنهایی خودم شارژ می‌شم و معمولا باید بعد از چند روز شلوغی، تنها باشم و قدری ذهنم رو نظم بدم. بعد باز یاد این‌تیکه از کتاب افتادم و خالی از لطف ندیدم که با شما هم در میون بذارمش.  &quot; شاید برای کسی در سن‌و‌سال من، بیان چنین مسائلی قدری مضحک و احمقانه باشد ولی نمی‌خواهم نکته‌ای را ناگفته باقی بگذارم و بهتر می‌دانم که همه‌چیز را شفاف و روشن بر زبان آورم. من از آن آدم‌هایی هستم که تنهایی را دوست دارند. صریح‌تر بگویم: من تنهایی را رنج‌آور نمی‌دانم. هر روز یک دو ساعت از وقتم صرف دویدن می‌شود، بی‌آن‌که کلمه‌ای با کسی حرف بزنم، و چهار پنج ساعت را نیز پشت میز تحریرم می‌گذرانم و هیچ‌یک از این‌دو کار نه برایم دشوار است و نه کسالت‌بار. از همان نوجوانی گرایش به گوشه‌نشینی داشتم. زمانی‌که اگر قرار به انتخاب کردن بود، ترجیح می‌دادم کتاب بخوانم و یا به موسیقی گوش بدهم تا آن‌که با کسی همراه شوم. همیشه به فکر کارهایی بودم که به‌تنهایی انجام‌شان بدهم.این‌رویه ادامه داشت تا ازدواج زودهنگامم ( در بیست‌و دو سالگی ). از آن‌پس رفته‌رفته به هم‌نشینی با کسی دیگر خو گرفتم. کالج را که به پایان رساندم کافه‌ای باز کردم و از آن‌طریق به اهمیت معاشرت با دیگران پی بردم و این‌نکته‌ی آشکار را دریافتم که نمی‌توان صرفا با تکیه بر خود زندگی دوام آورد. از آن به بعد، با درک و تجربه‌ای که شاید هم آثار شتاب‌زدگی در آن به چشم می‌خورد، چندوچون معاشرت و کنار آمدن با دیگران را یاد گرفتم. حالا که به گذشته فکر می‌کنم، می‌بینم که جهان‌بینی‌ام در همان فاصله‌ی بیست تا سی‌سالگی دست‌خوش تغییر شد و به حالتی از بلوغ رسیدم. چون به هر مکانی سرک می‌کشیدم مهارت‌های لازم و عملی برای زندگی‌کردن را کسب کردم. بدون گذراندن آن ده سال سخت، بعید بود چنین رمان‌هایی بنویسم. حتی اگر تلاش هم می‌کردم راه به جایی نمی‌بردم. این البته به آن معنا نیست که ماهیت جمع به‌شکلی معجره‌آسا مرا از این‌رو به آن‌رو کرده باشد. هنوز که هنوز است شوق تنهایی در من فروکش نکرده است. به‌همان‌دلیل است که آن یک‌ساعت یا یک‌ساعت‌ و اندی که صرف دویدن می‌کنم و در سکوت و خلوت فردی فرو می‌روم نقشی مهم در سلامت ذهنم ایفا می‌کند. موقع دویدن نه مجبورم با کسی حرف بزنم، نه به حرف‌های کسی گوش بدهم. فقط باید به صحنه‌های گذرای پیرامون نگاه کنم. این همان‌بخش از روز من است که نمی‌توانم بی‌آن سر کنم.&quot;برای شما تجربه‌ی شارژ شدن و تجدید قوا چه‌جوری اتفاق می‌افته ؟ آیا شما هم باید تنها باشید ؟خیلی خوشحال می‌شم اگر در مورد تجربه‌ی خودتون صحبت کنید و بتونیم همفکری کنیم. من هم روش‌های جدید یاد بگیرم ازتون :)</description>
                <category>نغمه رستگار</category>
                <author>نغمه رستگار</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jul 2019 20:58:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمه‌ی دیگر زندگی یا چیزهایی هست که نمی‌دانی</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmeh.rastegar/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-erv5mozk6pxq</link>
                <description>زندگی بالا و پایین داره و با فرارِ من از پذیرش احساساتِ خودم و درکِ حال‌و‌هوام، واقعیت اینه که چیزی حل نمی‌شه. شاید بشه مدیریتِ یک‌زمان‌هایی رو با تکنیک و قلق‌های شخصی به‌دست اورد اما حاشا کردن غم، دلتنگی، افسردگی، خشم، بهت و... تنها پاک‌کردن صورت مساله‌ست؛ همون‌طور که شادی، عشق، محبت، هیجان و ... قابل انکار نیست.انرژی روحی‌ام این‌روزها بالا نیست و این‌هم بخشی از نغمه‌ست. بلد شدم که باهاش همراه شم، در آغوشش بگیرم، ببینمش، باهاش قدم بردارم، بذارم دورانش رو بگذرونه و برگرده به سطح. خشم دارم و قدری غم و بغض و بهت. خستگی آزارم می‌ده و احساس می‌کنم تمامِ انرژیم بر باد رفته! آیا این احساس بربادرفتن واقعیه؟ نه! چون در شدیدترین حالت ، همه‌چیز تجربه خواهد بود اما آیا این‌دلیل می‌شه که با خودم همراه نباشم و خودم رو درک نکنم؟! نه!••یکی از دوستان در اینستاگرام دعوت کرده بود برای کمپین آگردیسمان.. ازین‌قرار که یه فیلمی که محبوبه برام  و ایجاد دغدغه کرده، داستانش رو تغییر بدم و برسونم به انتها.. خیلی چالش جذابی بود برام، منتها در نهایت هم مغلوب احوالم شدم. چرا؟چون تو تمام این‌روزها مینا بودم تو فیلم کنعان. خسته، سرخورده، خشمگین! از یک‌لحظه دیگه انگار حتی نمی‌خواستم صبح که از خواب پا میشم هیچ‌کس نگرانم باشه . نمی‌خواستم تلاشی کنم. برای حرف زدن تمایلی نداشتم. چند لحظه بعد، باید برای حل مساله‌ی دیگری تلاش می‌کردم و خودم رو میوردم تو لحظه. در جلسات کاری، قدم به قدم با باز شدن گره‌ی مراجع، انگار که هنوز کورسوی امید هست، فکر می‌کردم که هنوز راهی هست و می‌شدم فاطمه معتمد آریا در فیلم اینجا بدون من! و باز چند دقیقه‌ی بعد، خسته بودم و سرخورده و دلگیر و غمگین.می‌شدم شخصیت فیلم her اون‌لحظه که فهمید فقط اون نبوده! سرشار از خشم و بغض و بعد می‌شدم جولیا رابرتز در فیلم eat,pray,love و تو ذهنم می‌رفتم به سفری طولانی . چند دقیقه بعد لیلا بودم در لیلای داریوش مهرجویی اما نه با اون سبک و سیاق. لیلایی که یک‌لحظه تمام شد و رفت..••در تمامِ این‌روزها حسِ غالبِ من رفتن تو غار بوده و خب پُر واضحه که تو این‌شرایط سیناپس جذابی نمی‌شه دراورد. ترجیح دادم بپذیرم و غمم رو به رسمیت بشناسم و باهاش همراهی کنم. ••به‌ جِد معتقدم صلح با احساساتِ درونی خودش بخشِ بزرگی از پروسه‌ی مواجهه و گذره. دست‌وپازدن و مقاومت راه به جایی نمی‌بره. ••این هم نیمه‌ای از نغمه است. :)</description>
                <category>نغمه رستگار</category>
                <author>نغمه رستگار</author>
                <pubDate>Tue, 21 May 2019 23:15:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو فقط به خانه برگرد !</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmeh.rastegar/%D8%AA%D9%88-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF-v64vuq1mhp1b</link>
                <description>[ تو فقط به خانه برگرد. ] * یادگاری از وبلاگ آقای اُلْد فشن ! * A man called old fashion ••دیروز بی‌حوصله بودم . ازونجایی که قرارم این بوده که خودم باشم و بی‌سانسور اومدم استوری بذارم اینستاگرام و صادقانه نوشتم: بی‌حوصله بی‌رویا!احوال اون‌لحظه‌ام بود و سانسور نکردم خودم رو. مابین بدوبدوهای روز، وارد دفتر شدم و چشمم افتاد به این صحنه و ثبتش کردم ... شنیدم که یه صدایی داشت می‌گفت : تو فقط به خانه‌ات برگرد!یکی از دوستانم دایرکت داد که: بهت نمیاد! گفتم چرا، خیلی خسته‌ام! گفت خسته شاید ولی تو بی‌رویا نمی‌شی !  براش نوشتم راست می‌گی. خسته‌ام ولی به لیلاهام، به رویاهام پشت نمی‌کنم و هواشون رو دارم. این‌هم یادگارروزهای وبلاگ‌خونیه. یک‌روزهایی دلم به‌شدت برای روزهای وبلاگ‌خوانی و گودر و قس‌علی‌هذا تنگ می‌شه. حتی برای معاشرت‌های وبلاگی.خلاصه‌ی این دل‌نوشته اینه که :  &lt;&lt; یادتان باشد که به شعر ، به آواز ، به لیلاهایتان ، به  رویاهایتان پشت نکنید. &gt;&gt; *..*بخشی از نامه2ی فرزاد کمانگر  پسران طبیعت آفتاب می‌دانم دیگر نمی‌توانید با همکلاسی‌هایتان بنشینید،  بخوانید و بخندید چون بعد از « مصیبت مرد شدن » تازه « غم نان » گریبان شما را گرفته. اما یادتان باشد که به شعر، به آواز، به لیلاهایتان، به رویاهایتان پشت نکنید. به فرزندانتان یاد بدهید برای سرزمینشان، برای امروز و فرداها، فرزندی از جنس « شعر و باران » باشند. به دست باد و آفتاب  می‌سپارمتان تا فردایی نه چندان دور درس عشق و صداقت را برای سرزمینمان مترنم شوید .رفیق ، همبازی و معلم دوران کودکیتان فرزاد کمانگر – زندان رجایی شهر کرج ۹/۱۲/۱۳۸۶</description>
                <category>نغمه رستگار</category>
                <author>نغمه رستگار</author>
                <pubDate>Thu, 16 May 2019 22:19:49 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>