<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های cactusgraph98</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@naghmehtabandeh</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 14:11:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/53006/avatar/RooEpj.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>cactusgraph98</title>
            <link>https://virgool.io/@naghmehtabandeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جهان بیدار است مراقب آرزوهایمان باشیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmehtabandeh/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%82%D8%A8-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-rfssvjwosmwq</link>
                <description>بیایید تصمیم بگیریم و سعی کنیم وقتی می خواهیم چیزی را آرزو کنیم کمی به آن آرزو فکر کنیم .که شاید برآورده شدن آن آرزو خوشبختی  فعلی را که داریم از ما سلب کند . جهان بیدار و هوشیار است .جهان میشنود ، آرزوهایمان را . 
یک جایی ، یک وقتی آرزوهایمان ،  پا روی گلویمان می گذارند یا خوشبختی ما را تکمیل می کنند یا تمام خوشبختی را از ما می گیرند . وما مثل کشتی به گل نشسته می شویم . جهان صدای ما را می شنود . همان چیزهایی را که آرزو کردیم را برایمان رقم می زند . می شود تقدیر ما . پس حواسمان باشد جهان می بیند و می شنود و آرزوهایمان را به سرانجام می رساند. 
گاهی آرزوهایی از دور زیبا هستند و تو خواستار آن آرزو می شوی چون از بیرون نظاره گر آن آرزو هستی . وقتی به آن آرزو میرسی می بینی  ، بدبختی محض است و آن زمان هست که باز آرزو می کنی کاش هیچ وقت این آرزو را نکرده بودم .
</description>
                <category>cactusgraph98</category>
                <author>cactusgraph98</author>
                <pubDate>Wed, 02 Dec 2020 23:43:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه ای زیر بار سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmehtabandeh/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-q7ky3ohhyult</link>
                <description>از حیاط خانه که وارد می شویم در راه پله ها قطاری از گل های اطلسی است که زمانی همه می رقصیدند و شاد بودند. عنکبوتی به کارش می رسید و تار می بست و خود را آویزان می کرد .پایین و بالا می رفت. عالمی داشت برای خودش .انگار برسفینه اش بود و رسالتش رفت و آمد بین گل ها بود . سکوتی مطلق بود. گویی همه جا مومیایی شده بود . و فقط عنکبوت حرکت داشت آن هم بی صدا . سکوت مرگباری همه جا را فرا گرفته بود . نبضی نمی زد. به ناگاه آستین پالتو تکانی خورد و برسر شانه فنجان زد و گفت :چه سکوت مرگباری است ,کمی بشکن . فنجان تکانی به خود داد و گفت : آه  منم خسته شدم از این بی وزنی . آماده ام. با شمارش من  , پرتابم کن . یک دو سه ... پالتو حرکتی کرد و فنجان پرتاب شد به سمت سفینه عنکبوت ,  به هم برخورد کردند و در کسری از ثانیه هر دو با تارهای عنکبوت بر سر اطلسی ها خراب شدند . و صدای شکستن صدای زندگی بلند شد . بادبان سفینه ی عنکبوت به گِل نشست . و جای برچسب سکوت به برچسب هیاهو تغییر کرد. دوباره راه پله ها صدا را با گوش هایشان شنیدند. این بار گل ها ی اطلسی آرام خندیدند. و از ته دل شاد شدند. فنجان بلند شد تکانی به خود داد لبه اش شکسته بود . ولی خوشحال بود دوباره این خانه مومیایی شده را نبض زندگی داده . دست در دست عنکبوت با سفینه شان هر کدام به جای خود برگشتند . عنکبوت به بالای گل ها و فنجان در طاقچه خانه رفت . رو به پالتو گفت ماموریت  امروز هم انجام شد . خانه پراز زندگی شد . نبض زمین بیدار شد. این کار هر روزه است . و ما محکوم به چرخش . اما چرخ اش زیباست. ده</description>
                <category>cactusgraph98</category>
                <author>cactusgraph98</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jul 2020 11:14:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتان می خواهد در چه دوره ای زندگی کنید?</title>
                <link>https://virgool.io/romina/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%DA%86%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-tq7rfcinxbqt</link>
                <description>نغمه تابندهدلتان می خواهد در چه دوره ای زندگی کنید?اخبار این روزها شده رومینا اشرفی دختر ۱۳ ساله ای که می توانست سال های سال زندگی کند.به تحصیلاتش ادامه دهد. می توانست به راحتی برروی کره زمین قدم بردارد .اما در حال حاضر نیست. تا زندگی را زندگی کند. این حق را چه کسی از او سلب کرده, پدری با عقاید و  خرافات پوچ یا نادیده گرفتن حرف های او در مورد خانواده اش ? یک اشتباه کافی است تا نسلی به آتش کشیده شوند. تا داغی بردل بماند. او گفت :مرا تحویل خانواده ام ندهید. خانواده یعنی حامی یعنی اگر از تمام جامعه ترد شدی ,هر جا کم آوردی ,کسانی هستند به اسم خانواده که می توانی به آن ها پناه ببری . او به جامعه پناه برد ,چون حس می کرد جامعه امن تر است. واقعا چطور می شود در عصر به اصطلاح امروزی و دنیای ارتباطات‌ , چنین حرکت وقیحانه ای را شاهد باشیم.من تا به امروز فکر می کردم خیلی از خرافات متعلق به گذشتگان است و به عهد حجر بر می گردد و آتش خاموش شده . نگو زهی خیال باطل , بر دور آتش خرافات هنوز افرادی نشسته اند و دستهایشان را گرم می کنند. وبا ندانم کاری آتش خشم خود را گره به آ تش خرافات می زنند.و هیزم جهل در این آتش می اندازند. افسوس و صد افسوس.. که در عقایدمان محو شدیم.</description>
                <category>cactusgraph98</category>
                <author>cactusgraph98</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2020 17:41:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک عادت خوب,باران دوباره در می زند!!</title>
                <link>https://virgool.io/@naghmehtabandeh/%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF-et64limrhvlg</link>
                <description>نغمه‌ تابندهنم نم باران پاییزی, تمام شاخه و برگ ها را خیس کرده و حسابی دل زمین از آب سیراب گشته. ماهیان در حوض کوچک وسط حیاط آب تنی می کردندو آن ها هم داشتند از این روز زیبا لذت می بردند. قطره های باران برسر گل ها دست نوازشی می کشید و آنها هم لبریز از محبت می شدند. از پشت شیشه دیدن قطره های باران و این طبیعت بکر و زیبا حسابی به دلم می نشست. فنجانی چای و قلم و کاغذ و کتابم بر روی میز تحریر همگی مرا صدا می زدند و منتظرم بودند. کتاب جزءلاینفک دنیایم بود.  من در اتاقی که تمام لحظه های ناب زندگیم در آن در حال رخ دادن بود و زندگی در شکل های تازه ای خودش را به من نشان می داد بودم. یادم می آید روزهایی که در شهر ما باران می بارید , تمام راه ها, پراز گل و شل می شد. وبعضی از خانه ها سقف هایشان چکه می کرد و با تمام وجودطعم باران را می چشیدند.   من همیشه به دنبال چشیدن طعم های زیادتری از زندگی بودم. پس راهی را انتخاب کردم که به جای یک زندگی چندین هزار زندگی را تجربه کنم. و آن خواندن و به تصویر کشیدن ذهنیاتم بود . باخواندن و نوشتن و استمرار هر روز آن یک عادت خوب به عادت هایمان  اضافه کنیم و از خواندن و نوشتن لذت ببریم .پس شروع کن دوست من. مافقط باعمر محدود خود می توانیم یک زندگی را تجربه کنیم. اگر روزی ده دقیقه هر روز به صورت مکرر کتاب بخوانیم.بعداز مدت کوتاهی خواهیم دید, رفتارمان, کردارمان و عادت هایمان چقدر زیباتر شده. و آن وقت با (خودی) طرف هستیم, که تا به حال آن را زندگی نکرده بودیم.شگفت انگیز است که در می یابیم همان یک بار هم تا به اینجا درست زندگی نکرده ایم. پس شروع می کنیم به دنبال خود گشتن. و آن وقت خودی می شویم که می خواهیم و تبدیل می شویم به آنچه باید باشیم و تا به حال نبودیم .پس با کتاب خواندن غبار را پاک کنیم و شفاف و زیبا دنیا را نظاره گر باشیم.</description>
                <category>cactusgraph98</category>
                <author>cactusgraph98</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2020 14:53:15 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>