<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مجلۀ نهان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nahanmagazine</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:04:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3591829/avatar/IHyPK7.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مجلۀ نهان</title>
            <link>https://virgool.io/@nahanmagazine</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اینجا «ایران» است، بهار 1405؛ دلایل ماندگاری تمدن ایران</title>
                <link>https://virgool.io/nahanmag/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-1405-%D8%AF%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%84-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D9%85%D8%AF%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-eaaswa3lnw2h</link>
                <description>اپیزود 11: اینجا «ایران» است، بهار 1405آنچه در ادامه می‌خوانید، متن یازدهمین اپیزود از پادکست مجلۀ نهان است که در تاریخ 12اردیبهشت1405 منتشر شده. در این متن تلاش شده که تا حد ممکن، لحن اصلی اپیزود حفظ شود.سلام،اینجا ایران استو صبح ما با چای تلخ آغاز می‌شود...افشار رئوفاواخر دی‌ماه بود. ساعت از 12 گذشته بود. گرسنه‌ترها زمزمۀ رفتن به ناهار رو شروع کردن. به سالن غذاخوری رفتیم. ظرف‌های آلمینیومی غذا کنار هم چیده شده بودند و روی هر کدوم اسم‌هامون بود. بین ظرف‌ها می‌چرخیدم و از بین نام‌ها دنبال «فواد افراسیابی» بودم. به‌یکباره گوش‌هام شروع به سوت‌کشیدن کرد و جهان به‌مرور تار شد. مشابه همون حالی که قبلا هم به دلیل افت فشار دو بار تجربه کرده بودم. برای ذهن و بدنم، ناخودآگاه، لحظه‌ای تداعی شد که توی ویدئوها دیده بودم. لحظه‌ای که پدرمادرها به دنبال پیکر فرزندانشون می‌گشتن.شمس لنگرودی می‌نویسه:می‌گویی چرا غمگینیمن آینۀ توامای وطن. ما زخم‌های پرشمار ایران رو به ارث می‌بریم. زخم‌هایی که در لحظه‌های مختلف زندگیمون حتی وقتی اصلاً انتظارش رو نداریم، مثل صف گرفتن غذا، سر باز می‌کنند. دکتر محمد اسلامی ندوشن دربارۀ ایران می‌گه: «ایران مانند معشوق غزل‌های فارسی هم عوامل ستمگری با خود دارد و هم نمی‌توان از او دل برگرفت.» معشوق غزل‌های فارسی. این بیت حافظ رو گوش کنید:ز دست جور تو گفتم، ز شهر خواهم رفتبه خنده گفت: که حافظ برو، که پای تو بستیا این بیت از سعدی:پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دارجواب دادی و گفتی: که من، خوشم بی توچقدر ستمگره معشوق شعر فارسی. چقدر می‌چزونه عاشق رو. دکتر اسلامی ندوشن می‌گه ایران ما هم همین‌جوریه؛ ستمگره، زخم می‌زنه؛ اما نمی‌شه ازش دل برید. توی یازدهمین قسمت از مجلۀ نهان قراره «ایران» رو از پنجرۀ شعر و ادبیات ببینیم. شما صدای من رو از خیابانی در شرق تهران زیر هجوم بمب و موشک و پهباد می‌شنوید. این قسمت رو در شرایطی می‌نویسم و ضبط می‌کنم که دسترسی به اینترنت بین‌الملل نداریم، برای همین برخلاف همیشه نتوستم از گوگل و چت‌جی‌پی‌تی و یوتیوب و بسیاری از سایت‌های دیگه برای نوشتن متن یا پیداکردن آهنگ کمک بگیرم. یکی از کارهایی که توی این مدت کردم خوندن بخشی از تاریخ بیهقی بود. جایی از کتاب، بیهقی می‌نویسه: «از گفتار باز توان ایستاد و از نبشتن باز نتوان ایستاد.» این قسمت تلاشیه برای باز نایستادن!احتمالا شما این قسمت رو توی کست‌باکس روزها یا حتی شاید هفته‌ها بعد از ضبطش می‌شنوید. امیدوارم از شنیدنش لذت ببرید و مثل همیشه خوشحال می‌شم اگه لطف کنید و به دوستانتون این پادکست رو معرفی کنید یا توی شبکه‌های اجتماعیتون درباره‌ش بنویسید...«اینجا ایران است؛ بهار ۱۴۰۵»ایزد رپت‌ون در فرهنگ ایران باستانتوی فرهنگ ایران باستان، لحظۀ آرمانی، نیم‌روزه. دقیقا زمانی‌که خورشید توی بالاترین پایگاه خودش قرار داره. این زمان قرینۀ نیمه‌شبه که اوج فرمانروایی و قدرت تاریکیه. این زمان، یک ایزد موکل هم داره؛ به اسم رَپِت‌وِن. رَپِت‌وِن علاوه‌بر اینکه نگهبان گرماست یه مسئولیت مهم و سنگین هم داره. باید، به‌محض اینکه زمستون و سرما آغاز می‌شه، راهیِ دنیای زیرِ زمین شه و به یاری چشمه‌ها بشتابه و ریشۀ گیاهان و درختان رو گرم نگه داره تا سرما نتونه خشکشون کنه و از بین ببره. اگه توی بهار و تابستون، چشمه‌ها جوشانن و درخت‎‌ها سرسبز و پربار، نتیجۀ تیمارهای دلسوزانۀ همین ایزده.  اصلاً جشن و شادمانی آغاز سال، یکی از دلایلش، به زمین بازگشتن همین ایزده.رپت‌ون زمانی برام جالب‌تر شد که به یک نکتۀ دیگه هم دربارۀ تمدن ایران پی بردم... وقتی تمدن‌ها رو نگاه می‌کنیم می‌بینیم معمولا 2500 تا 3000 سال عمر کردن و بعد منقرض شدن. دلایل انقراضشون متعدده؛ اکثرشون به‌دلیل جنگ بوده و کشورگشایی‌هایی که رخ داده، بعضیشون به دلیل شیوع بیماری بوده مثل آبله... تمدن‌هایی وجود داشته که به‌دلیل عوامل طبیعی یا فرهنگی از بین رفتن؛ اما بین همۀ تمدن‌های جهان یه استثنای عجیب وجود داره. تمدنی که در طول تاریخ، بارها بهش حمله شده، بارها تجزیه شده و حتی به اشغال دراومده، تمدنی که بلایای طبیعی و بیماری‌های فراگیر به خودش کم ندیده و همیشه زیر هجوم فرهنگ‌های گوناگون بوده؛ ولی منقرض نشده: یعنی تمدن ایران. اگه روی کاغذ حساب کنیم، تمدن ایران به احتمال خیلی زیاد باید منقرض می‌شد تا امروز، پس چرا نشده؟ توی ادامۀ این اپیزود، تلاش می‌کنیم به این سوال جواب بدیم. در واقع فقط، در بهترین حالت، حدسیاتمون رو می‌گیم.ارتباط ماندگاری تمدن ایران با ایزد رپت‌ونایزد رپت‌ون رو به این خاطر گفتم که داشتم با خودم فکر می‌کردم، انگار توی رگ‌های ما ایرانی‌ها، این اسطوره و اسطورهای مشابه اون وجود داره. وقتی نگاه می‌کنیم به تاریخ این سرزمین، آدم‌هایی بودن که وقتی زمستون و سرما سر رسیده، شروع کردن به گرم نگه‌داشتن ریشه تا زمانی که به‌قول شاملو، زمستان شکسته و رفته. کاری که فردوسی کرده مگه غیر از اینه؟ ریشه‌ها رو نگه داشته. کاری که فرهنگ‌نویس‌های ما کردن مگه غیر از اینه؟ ما حتی در تیره‌وتارترین روزهامون، من‌هایی شاخصی رو داشتیم که مقابل نابودی تمدنمون رو گرفتن: مولانا داشتیم، حافظ داشتیم و بسیاری مفاخر دیگه.در ادامه بخشی از شعر «لنگستون هیوز» رو با هم می‌شنویم با ترجمه و صدای «احمد شاملو»:بگذارید این وطن دوباره وطن شودبگذارید دوباره همان رویایی شود که بودبگذارید پیشاهنگ دشت شودو در آنجا که آزاد است منزل‌گاهی بجوید.این وطن هرگز برای من وطن نبود.بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش داشته‌اند. بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شودسرزمینی که در آن نه شاهان بتوانند بی‌اعتنایی نشان دهند؛نه ستمگران اسباب‌چینی کنندتا هر انسانی را آنکه برتر از اوست از پا درآورداین وطن هرگز برای من وطن نبود.آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آنآزادی را با تاج‌گل ساختگی وطن‌پرستی نمی‌آرایند؛اما فرصت و امکان واقعی برای همه‌کس هست...آهنگ‌های این اپیزود رو با گرامافون باید گوش کنیم. صفحه‌ها رو برداریم، خاکشون رو فوت کنیم و روی دستگاه بذاریم. آهنگی که قراره بشنویم اسمش نشاطه. آهنگیه که «مهدی خالدی» آهنگسازش گفته: «اصلاً یک هم‌چون آهنگی رو ایجاد کردم برای عید که صبح اول عید که رادیو باز می‌شه یک هم‌چون آهنگ تازه‌ای، با یک کلام قشنگی، با یک صوت خوبی از رادیو پخش بشه که مردم یک تحرکی، یک علاقه‌ای نسبت به رادیو و نسبت به موسیقی خودشون پیدا کنند.»«پرویز یاحقی» درباره‌ش گفته: «مهدی خالدی اولین کسی بود که برای فصل بهار آهنگی ساخت. با این که آهنگ‌های زیبا و برجسته‌ای برای بهار ساخته شده ولی هیچ‌کس تاکنون موفق نشده است اثری مثل او به وجود آورد. خود من هم چندین آهنگ نوروزی ساخته‌ام ولی در نهایت صداقت اعتراف می‌کنم هنوز هم ترانۀ زیبای استاد خالدی به‌قول معروف رکورددار است.»«اسماعیل نواب صفا» ترانه‌سرای این آهنگ گفته: «یکی از پرطرفدارترین آثار خالدی و من و دلکش است. ترانه‌ای که همۀ ما آن را دوست داشتیم و ترانه‌ای که خالدی همیشه آن را بهترین کار خودش می‌دانست. این ترانه آن‌چنان محبوبیت پیدا کرد که حدود سی سال پس از تحویل سال نو، از رادیو پخش می‌شد. البته چون ترانه با عبارت آمد نوبهار شروع می‌شود، اغلب مردم آن را با همین عنوان می‌شناسند...»متن آهنگ «نشاط»با ترانه‌ای از «اسماعیل نواب صفا» و صدای دلکش:آمد نو بهار، طی شد هجر یارمطرب نی بزن، ساقی می بیارمطرب نی بزن، ساقی می بیاربازآ، ای رمیده بخت منبوسی ده، دل مرا مشکنتا از آن لبان می گون‌اتمی نوشم، به جای خون خوردنواژه‌هایی که توی این ترانه به کار رفته، کمی رنگ کهن‌گرایی داره؛ مثل: هجر، طرب، می‌گون و واژه‌هایی از این دست. از نظر مضمون هم، خیلی موضوعش بکر و تازه نیست؛ یعنی اگه یه نگاهی به ترانه‌هایی که دربارۀ بهار سروده شده بندازیم، می‌بینیم مضمون اکثر اون‌ها دعوت به گشت‌وگذار در طبیعت و شادبودن و غنیمت شمردن روزهاست.اما این ترانه ویژگی‌های ارزشمند و ماندگار کم نداره: یکی اینکه با وجود اون کهن‌گرایی در واژگان که گفتم، مفهومش روشنه. دیگه اینکه، تلفیق شعر و موسیقی خیلی خوش نشسته توی کار و سوم خوش‌آهنگی واژه‌ها و هماهنگی‌های آوایی بینشونه. همین ترجیع‌بند ترانه یه نمونه درخشان از موسیقی درونیه. توی ذهنتون مرورش کنید: آمد نوبهار، طی شد هجر یار، مطرب نی بزن، ساقی می بیار. به گوشتون خورد که کلمات «نوبهار و یار و بیار» چقدر خوش کنار هم نشستند یا «طی، می، نی». همین نکات ظریف کمک می‌کنه اثر خودش رو بین خیل آثار دیگه بربکشه و ماندگار کنه. حتی بهره‌گیری از مصوت «آ» در شروع ترانه، چقدر دلنشین و هماهنگ با ساختار اثره. آمد نوبهـــــــــار! انگار این مژده و شادمانی رو سر کوچه و بازار دارن به مردم می‌دن.آمد نو بهار، طی شد هجر یارمطرب نی بزن، ساقی می بیارمطرب نی بزن، ساقی می بیاردربارۀ ثنویت در اسطوره‌های ایران و پدیدآمدن ایزدان و دیواندربارۀ ایزد رپت‌ون و نقشش توی تمدن ایران گفتیم. ولی سوال اینجاست که چرا ما توی فرهنگمون ایزدان رو داریم و در مقابلش دیوها رو؟ از کی این تقسیم‌بندی، این ثنویتِ خیر و شر توی فرهنگ ما رخ داده؟ قصه‌ش سر دراز داره... از جایی شروع می‌شه که آریایی‌ها مهاجرت می‌کنن. گروهی از قفقاز به غرب می‌رن و گروه دیگه به هندوکُشی. سرزمین ما به‌دلیل جغرفیاش همیشه جای سختی برای زندگی بوده، زمین سنگلاخ، خشکسالی و...؛ برای همین وقتی آریایی‌ها وارد می‌شن، ما خشنونتی نسبت به اون‌ها نداشتیم و به‌راحتی و رغبت پذیرفتیمشون. اون‌ها هم کنار ما شروع‌کردن به کار و شکار. در مقابل، هند یه سرزمین پرآب و سرسبز بود. به همین دلیل هم هندی‌ها در ابتدای کار نسبت به ورود آریایی‌ها مقاومت داشتند و تا جای ممکن سعی می‌کردن اجازۀ حضور اون‌ها رو توی سرزمین خودشون ندن.چند وقت که گذشت اقوام دیگری قصد ورود به این دو سرزمین رو داشتند. سرزمین ما که حالا آریایی‌ها هم جزوش بودن، مجدداً با روی باز این قوم تازه‌وارد رو پذیرفتند؛ اما در هند، این قوم جدید با دو قوم دیگه درگیر شدند: یکی اقوامی که از اول در هند ساکن بودند و دوم، اقوام آریایی که به‌سختی جای خودشون رو توی این سرزمین باز کرده بودند.از همین‌جاست که دیَوَها (خدایان خشن) در هندوستان ارج‌وقرب پیدا می‌کنن و حتی جزو بهترین خدایان می‌شن. همین دیَوَها وقتی به سرزمین ما می‌رسن اول به‌عنوان «خدایان بیگانه» شناسایی می‌شن، بعد تبدیل به «خدایان دشمن» می‌شن. این تحول ادامه پیدا می‌کنه و اون‌ها «دشمن» شناخته می‌شن و در نهایت تبدیل می‌شن به «دیوها».«ژرژ دومزیل»، زبان‌شناس و محقق فرانسوی، برای اولین‌بار اسطوره‌های هند رو طبقه‌بندی کرد. بیاین ببینیم معادل اون‌ها توی اسطوره‌های ما چی می‌شه:دومزیل می‌گه گروه اول (اون راس هرم)، گروه فرمان‌روا و روحانی قرار داره. توی هند به این گروه می‌گن اسورَها. همین اسورها وقتی وارد سرزمین ما می‌شه، می‌شن اهورَها. پیرو حرف‌های قبلی‌مون، مثلاً معادل ورونه در هند می‌شه اهورمزدا با یه تفاوت بزرگ. ورونه خشونت داره، اما اهورمزدا نه.گروه دوم (میانۀ هرم) خدایان ارتش‌دار هستن. همون خدایانی که معادلشون برای ما می‌شه دیوها.و گروه سوم، خدایان مظاهر طبیعت هستند که ما هم توی فرهنگمون داریم.از همین‌جا هم می‌شه به ویژگی اصلی اساطیر خودمون پی ببریم: یعنی ثنویت. اعتقاد به دو اصل: اصل خوب (که نماینده‌ش اهورمزداست) و اصل بد (که نماینده‌ش اهریمنه).ارتباط ماندگاری تمدن ایران با جغرافیای ایراندوباره سوالمون محوری‌مون رو طرح کنیم: چرا تمدن ایران تا امروز منقرض نشده؟ یادتونه دربارۀ اقوام نخستین ساکن ایران چی گفتیم؟ چون این سرزمین به‌دلیل جغرافیاش جای سختی برای زندگی بوده، آریایی‌ها رو با روی باز پذیرفتن. جغرافیا و شرایط سخت.ساکنین این سرزمین از آغاز با سختی‌ دست‌وپنجه نرم کردند. توی زمینی که حتی زندگی دشوار بود، تمدن بنا کردند، قصه‌ها گفتند و شعرها سرودند. شاید برای همین توی اوج سختی‌ها، جنگ‌ها، قحطی‌ها... گذشتگان ما خسته‌‌شدن، شکستن، به زانو دراومدن اما دوباره بلندشدن و ادامه‌دادن. چنگیزها و اسکندرها آمدند یا به‌قول تاریخ جهانگشا دربارۀ حملۀ مغول‌ها «آمدند و کندند و سوختند» اما ایران ما باقی موند.شعری از «ناظم حکمت»: آقایان چگونه به این وطن رحم نکردید؟پاره‌پاره‌اش کردندگیسوانش را گرفتند و کشیدندکشان‌کشان بردند و تقدیم کافر کردندآقایان، چگونه به این وطن رحم نکردید؟دست‌ها و پاها بسته در زنجیر،وطن‌، لخت و عور بر زمین افتاده‌و نشسته بر سینه‌اش گروهبانآقایان، چگونه به این وطن رحم نکردید؟می‌رسد آن روز که چرخ بر مدار حق بگرددمی‌رسد آن روز که به حساب‌های شما برسندمی‌رسد آن روز که از شما بپرسند:آقایان چگونه به این وطن رحم نکردید؟وقتشه صفحۀ بعدی رو برداریم و گرد زمان رو از روش پاک کنیم. بعضی از آهنگ‌ها هستند که در حافظۀ یک سرزمین، حافظۀ یک ملت ماندگار و ثبت می‌شن. آهنگ «ایران ایران» از همون‌هاست. ترانه‌ش رو «ایرج نگهبان» گفته و «محمد نوری» اجراش کرده.بخشی از آهنگ «ایران ایران» با ترانۀ «ایرج نهگبان»و صدای «محمد نوری»:در روح و جان من می‌مانی ای وطنبه زیر پا فتد آن دلی که بهر تو نلرزدشرح این عاشقی، ننشیند در سخنکه بهر عشق والای تو، همه جهان نیارزدای ایران ایران! دور از دامان پاکت دستِ دگران، بدگهرانای عشق سوزان! ای شیرین‌ترین رویای من تو بمان، در دل و جانای ایران ایران! گلزارِ سبزت دور از تو راج خزان، جور زمانای مهرِ رخشان! ای روشنگر دنیای من به جهان، تو بماندلیل ماندگاری این آهنگ‌ها، علاوه‌بر موسیقی و اجرای درخشانشون، ظرافت‌هایی که شاید سخت به چشم بیاد، ولی تاثیرش رو می‌ذاره. واسه همینم سخت می‌شه توشون دست برد و تغییرشون داد. این قسمت رو ببینید که توی آهنگ هم دو بار تکرار می‌شه:ای ایران ایران! دور از دامان پاکت دستِ دگران، بدگهرانای عشق سوزان! ای شیرین‌ترین رویای من تو بمان؛ در دل و جان…ای ایران ایران! گلزارِ سبزت؛ دور از تاراج خزان جور زمانای مهرِ رخشان…ای روشنگر دنیای من به جهانقافیه‌ها روشنه: بدگهران، دل‌وجان، زمان و جهان. هر چهار کلمه با «ان» تموم شدن. در کنار این قافیه‌ها ما قافیۀ درونی هم داریم که احتمالا متوجه‌ش شدید، یعنی سطر اول: ایران، دامان، دگران و بدگهران. سطر دوم: سوزان، بمان، دل و جان سطر سوم: ایران، خزان و زمان، سطر چهارم: رخشان و جهان. بنابراین تا اینجا هم قافیه داریم و هم قافیه درونی که هر دو به‌زیبایی اجرا شده. اما بخش درخشان ماجرا اینجاست: همون کلیدی که باعث شده انقدر فضای این ترانه سرشار از ایران باشه و نشه این کلمات را با کلمات دیگه جایگزین کرد. «ایران» به‌عنوان مفهوم مرکزی ترانه با «ان» تموم شه و ترانه‌سرا تمام قافیه‌ها و قافیه‌های درونی رو هم با «ان» تموم کرده. انگار مدام ایران رو داره توی ذهنمون تداعی می‌کنه. رخشان/ایران، جان/ایران، بمان/ایران...توی این ترانه استعاره و تشبیه هم به کار رفته و خوبیشون اینه که پیچیده نیستند و مخاطب رو گیج نمی‌کنن. استعاره‌های مثل «تاراج خزان» یا تشبیه سه رنگ پرچم ایران به چمن، خون و سحر که در ادامۀ آهنگ می‌شنوید.بخشی از آهنگ «ایران ایران» با ترانۀ «ایرج نهگبان»و صدای «محمد نوری»:سبزی صد چمن، سرخی خون من،سپیدی طلوع سحر، به پرچمت نشستهشرح این عاشقی، ننشیند در سخنبمان که تا ابد هستی‌ام، به هستی تو بستهبخشی از یادداشت «افکاری دربارۀ ایران» نوشتۀ «ه.د.گریوزلا»پسر گفت: آیا روزگار کشور سر آمده است؟پدر تبسمی پرمعنی کرد و گفت : چنین چیزی ممکن نیست.پسر گفت: چرا نیست؟پدر گفت: زیرا این کشور پس از سه هزار سال آزادی امکان ندارد که از میان برود.باز پسر پرسید: چرا امکان ندارد؟!پدر گفت: تو نمی‌دانی سه هزار سال یعنی چی. گفت‌وگویی که شنیدید، شروع یادداشتیه از ه.د. گریوزلا. اگه اسمش رو درست تلفظ کنم. این یادداشت آوریل 1944 توی لندن چاپ شده و عنوانشم هست «افکاری دربارۀ ایران». به تاریخ شمسی می‌شه فروردین 1323 یعنی حدود 82 سال پیش. توی پرانتز بگم که سال 1320 متفقین به ایران حمله کردند و ایران اشغال شد. حالا شاید یکم اون گفت‌وگوی پدر و پسر در شروع این یادداشت براتون معنادارتر شه. بریم ببینیم در ادامه، این نویسنده دربارۀ مشاهداتش از ایران و شرایطش چی گفته، البته من فقط بخش کوتاهی از این یادداشت رو می‌خونم:«کسانی که در یکی‌دو سال اخیر مقالات جامع و پراطلاع چندی را که دربارۀ ایران در انگلستان نوشته شده مطالعه کرده‌اند بی‌شک نتیجه گرفته‌اند که اوضاع ایران چنانکه باید رضایت‌بخش نیست... و ایران با وجود موانع بسیار کوشش می‌کند که حکومت دموکراسی را پایدار گرداند. این موانع شامل اشکالات سیاسی و اقتصادی بسیاری است که به‌واسطۀ آرتش‌های اجنبی، با آنکه از کشورهای متحد با ایران هستند، تقویت یافته و در میان این گیرودار، مردم ایران و حتی بعضی از پیشوایان سیاسی این کشور خود را اسیر یک حس ناامیدی و بی‌حاصلی یافته‌اند.«تمام این مسائل و مشکلات، اساسی و حقیقی است، ولی شاید بهتر آن باشد که چند لحظه از آن‌ها صرف‌نظر و سعی کنیم ببینیم این‌روزها در فکر مردم ایران چه می‌گذرد، یعنی لحظه‌ئی مقام ایران را از نقطه نظر یک واحد سیاسی، بین‌المللی و یا حکومتی فراموش و اندکی در روح این کشور کاوش کنیم. هر کس روزنامه‌های ایران را اینروزها بخواند تصور خواهد نمود که این کشور با آنهمه جلال باستانی و قدمت تاریخی بکلی از پای درآمده و یا اگر به بکلی فانی نشده اقلا مراحل احتضار را می‌پیماید، نتیجه خواهد گرفت که ناخوشی ایران قابل معالجه نیست، فقر عمومی مردم ایران چاره ناپذیر است و عدم تربیت، گرسنگی و نواقص تشکیلات حکومتی بجائی رسیده که آخرین روزنۀ امید را مسدود نموده است.» اینجا نقطه می‌ذارم تا یه بار دیگه سوالمون رو یادآوری کنم. چرا تمدن ایران تا امروز باقی مونده؟ حالا به ادامۀ یادداشت گوش کنید:چرایی ماندگاری تمدن ایران از نظر ه.د.گریوزلا«آیا این تشخیص «لاعلاجی» را که پس از مطالعۀ روزنامه‌های ایران ناگزیر بخاطر ما می‌گذرد میتوان قبول نمود؟ ایران دورۀ سخت و ناهنجاری را از تاریخ خود می‌پیماید. هیچکس در حقیقت این امر تردیدی ندارد. تاریخ طولانی ایران که به تکرار ارادۀ فنا ناپذیر، ایرانیها را برای ادامۀ هستی ثابت نموده... استعدادهای طبیعی فراوان این مردم... آثار بیشماری که دلیل بر یک نهضت فکری نوینی است: اینها بطور قطع ثابت میکند که روح ایرانی هرگز نمرده است و هیچوقت فنا نخواهد یافت.»شعری از «محمود درویش»: وطن من روایت روزهای شاد و غمگین نیست.وطن در رویا نمی‌زیدو نه در مزرعه‌ای در آغوش ماه،و نه در قطره‌ای نورانی بر گل رز.وطن من غریبه‌ای خشمگین استدر اضطراب قرن‌هابا ماشه‌ای کشیده بر شقیقه‌اش.وطن من، کودکی است،که دستانش را با امید و شجاعتبه سوی شادی دراز می‌کند.مفهوم فرّه و خویش‌کاری در فرهنگ ایران باستانیکی دیگه از مفاهیم بسیار مهم در فرهنگ و تمدن ایران، بحثیه که حول مفهوم فرّه می‌گرده. فرّه چیه؟ فرّه یه نیروی آسمانیه که توی وجود تک‌تک آدم‌ها به ودیعه گذاشته شده. این فرّه انواعی داره:فرّه ایزدی: ایزدان که دربارۀ یکیشون، یعنی رپیهون، توی این اپیزود حرف زدیم، صاحب فرّه هستند.فرّه  گیتی یا شاهی: این فرّه توی شاهان خوب و برحق ایرانی وجود داره.فرّه ایرانی: به باور ایرانیان باستان، این فرّه باعث می‌شه که در نهایت ایران در جدال با بدخواهانش پیروز شه. و این فرّه به ایران خرمی و آبادانی می‌بخشه.فرّه موبدی و پیامبریفرّه همگانی: همۀ انسان‌ها فارغ از رنگ و نژادشون دارای این فرّه هستند.حالا سوال اینجاست این فرّه به چه دردی می‌خوره؟ این نیروی آسمانی باعث می‌شه که تمام انسان‌ها توی انجام کارهایی که با پیشه و هنرشون گره خورده، موفق‌تر و کامیاب‌تر باشن. اینجا دارم از یه مفهوم دیگه توی فرهنگ ایران باستان حرف می‌زنم: مفهوم خویش‌کاری. خویش‌کاری می‌گه توی وجود همۀ ما، جوهرۀ انجام یه کاری نهادینه شده. اون کدوم کاره که وقتی انجامش می‌دید ازش لذت می‌برین و اصلاً متوجه گذر زمان نمی‌شید؟ اون خویش‌کاری شماست.توی اپیزود «مگر آنکه خودش گوش کنی!» که دربارۀ «فرهاد مهراد» بود، اپیزود اینجوری شروع می‌شد: آهنگی از چایکوفسکی از رادیو پخش می‌شه و به گوش فرهاد می‌رسه. از همون‌جا فرهاد مسیر زندگیش رو پیدا می‌کنه و انگار کشف می‌کنه که کجای جهان جای درستشه: یعنی موسیقی. انگار موسیقی، خویش‌کاری فرهاد بوده.شما هم شاید تجربۀ مشابه داشته باشین از این لحظۀ کشف. بگذریم... بنابراین می‌تونیم تعریفمون رو کامل‌تر کنیم و بگیم: فرّه یه نیروی آسمانیه که در وجود همۀ انسان‌ها به ودیعه گذاشته شده و سبب می‌شه خویش‌کاری خودشون رو به‌ بهترین شکل به جا بیارن.آیا این فرّه همیشه با آدم می‌مونه؟ به‌نظرتون می‌مونه؟ نه. این هدیۀ آسمانی نیازمند مراقبت و نگهداریه. مراقبت و نگهداریش هم به این شکله که اگه خویش‌کاری خودمون رو به جا نیاریم، فرّه ما رو ترک می‌کنه و از درون ما پر می‌کشه و در جان آدمی دیگه قرار می‌گیره. نیک‌بختی ما، گره‌خورده به انجام خویش‌کاری‌مون.وضعیت این فرّه بعد از مرگ چجوریه؟ پادشاهان و فرمانروایانی که خویش‌کاری‌‌شون رو به جا آوردن، به عدالت حکم‌رانی کردن، این فرّه بعد از مرگشون به جانشینشون می‌رسه. دربارۀ پهلوانان اساطیری ما هم همین‌طوره. با مرگ اون‌ها فرّه از بین نمی‌ره، بلکه به فرد دیگه‌ای منتقل می‌شه. برای همینم توی شاهنامه مثلا بارها شاهد مرگ پهلوانانمون بودیم، اما پهلوانی هرگز نمرده، چون فرّه‌ش از بین نمی‌ره. درگذشت هر پهلوانی این مانا را به پهلوان بعدی می‌رسونه.ارتباط ماندگاری تمدن ایران با فرّه پهلوانیچرا ایران مونده؟ توی این مدت، خیلی ویدئو و عکس دیدیم. از آدم‌هایی که دیگه بینمون نیستند. و من خیلی از اوقات که این انسان‌ها رو می‌دیدم با خودم فکر می‌کردم این‌ آدم‌ها این شجاعت رو از کجا آوردن؟ این سر نترس رو؟ این ایستادگی رو؟ انگار فرّه پهلوانی، قلب درستش رو پیدا کرده و پیدا خواهد کرد.بخشی از شعر «ایرانه خانم» از «رضا براهنی»:با توام ایرانه خانم زیبادق که ندانی که چیست گرفتم دق که ندانی تو خانم زیباحال تمامَم از آن تو بادا گر چه ندارم خانه در این جا خانه در آن جاسَر که ندارم که طشت بیاری که سر دَهَمَت سربا توام ایرانه خانم زیبا!شانه کنی یا نکنی آن همه مو را فرق سرت باز منم باز کنی یا نکنی بازآینه بنگر به پشت سر آینه بنگر به زیرزمین با تو منم خانم زیباچهره اگر صد هزار سال بماند آن پشت با تو که من پشت پرده‌ام آنجاکاکل از آن سوی قاره‌ها بپرانی یا نپرانی با تو خدایی برهنه‌ام آنجابی‌تو گدایم ببین گدای کوچۀ دنیابا توام ایرانه خانم زیبا!شما یازدهمین اپیزود از مجلۀ نهان رو شنیدید، امیدوارم که ازش لذت برده باشید. منابع این قسمت رو توی توضیحات می‌تونین بخونید. از مقاله‌های زیادی بهره بردم که هر کدوم نویسندگان برجسته‌ای داشت: مثل دکتر شفیعی کدکنی، دکتر ژاله آموزگار، دکتر شروین وکیلی و بخش‌های مربوط به نقد ترانه‌ها  رو از نوشته‌های مهدی فیروزیان وام گرفته بودم.امیدوارم اپیزود بعدی رو توی شرایط بهتری ضبط کنم و شما هم توی شرایط بهتری بشنوید. روزهای سختی رو می‌گذرونیم همه‌مون. اضطراب بمب و موشک از یه طرف، نداشتن اینترنت و اوضاع اقتصادی نابه‌سامان از سمت دیگه. توی این مدت، به‌خاطر همین قطعی اینترنت کارم رو از دست دادم و این شرایط سخت، برام سخت‌تر شد.پیش از جنگ، حدود 1 ماه قبل از شروعش، یه اتفاق خیلی خوب برام افتاد. انقدر خوب که اصلا باورش نمی‌کردم. انقدر در نگاه من دست‌نیافتنی بود که حتی توی لیست آرزوهامم ننوشته بودمش. یه شبی بعد از اون اتفاق، وقتی هنوز به‌خاطرش سرخوش بودم، چشمم به دیوان حافظ افتاد که بالای قفسۀ تختم بود. برداشتم... به اتفاق خوبی که برام افتاده بود فکر کردم و با خودم آرزو کردم: آیا ممکنه دوباره همچین اتفاقاتی توی زندگیم رخ بده؟ کتاب رو باز کردم. غزلی اومد که یک بیتش این بود:تو عمر خواه و صبوری که چرخ شعبده‌بازهزار بازی از این طرفه‌تر برانگیزد امیدوارم چرخ شعده‌باز براتون، هزار بازی از این طرفه‌تر برانگیزد...</description>
                <category>مجلۀ نهان</category>
                <author>مجلۀ نهان</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 01:12:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرا به دورها و دورها ببر؛ نقش و جایگاه سفر در آثار شاعران و نویسندگان</title>
                <link>https://virgool.io/nahanmag/%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D9%82%D8%B4-%D9%88-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-belrpghk813z</link>
                <description>اپیزود دهم از پادکست مجله نهان: مرا به دورها و دورها ببر...یادداشتی که در ادامه می‌خوانید، متن کامل اپیزود دهم از پادکست مجلۀ نهان است که با عنوان «مرا به دورها و دورها ببر» منتشر شده است. لحن و کلمات در این یادداشت مشابه همان چیزی است که در پادکست مجلۀ نهان گفته شده است.خوابت نمی‌بره. بالشت رو می‌چرخونی سمت خنک‌ترش. خوابت نمی‌بره. چشمات رو می‌بندی و به تصویرهای مختلف مجال جولان می‌دی. خوابت نمی‌بره. بلند می‌شی و دوباره وسایلت رو چک می‌کنی:«لباس‌توخونه، جوراب، دمپایی واسه وقتی از ماشین پیاده شدم، کلاه اگه آفتاب بود، مایو برای دریا و یه لباس گرمم واسه احتیاط، شاید شب سرد شد.»از حالا دعا می‌کنی که خداکنه بارونی نباشه و بتونی بری دریا؛ بتونی توی جنگل آتیش روشن کنی. دوباره به تختت برمی‌گردی. هنوز هوا گرگ‌ومیشه که مامانت قبل از اینکه صدات کنه، از تخت می‌پری بیرون.وسایل رو تو صندوق‌عقب می‌چینید. بابا غر می‌زنه: «چه‌خبره همه‌ش سه روز قراره بریم سفر!» سوار ماشین می‌شید. بابا می‌پرسه: «کولر رو خاموش کردید؟ گاز رو بستید؟ پنجره‌‍ای که باز نمونده؟» و تو دل‌تو‌دلت نیست. می‌خوای داد بزنی: «آره. فقط بریم.» مامانت آروم زیر لب دعا می‌خونه. و بعد... (صدای استارت ماشین)سلام. من فواد افراسیابی‌ام و شما دهمین اپیزود از پادکست مجله نهان رو می‌شنوید. توی این پادکست تلاش می‌کنیم جهان رو از پنجرۀ شعر و ادبیات ببینیم. موضوع این قسمت از پادکست، سفره؛ اما نه هر سفری. شمس لنگرودی می‌گه:بازگشته‌ام از سفرسفر از من بازنمی‌گردد.«شمس لنگرودی»توی این قسمت، از سفرهایی می‌گیم که هیچ‌وقت از ما بازنگشتند؛ از سفرهای خوش کودکی تا «من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود». پس لطفاً گوش‌هاتون رو بسپرید به اپیزود دهم از مجلۀ نهان: مرا به دورها و دورها ببر... (صدای جاده)کم‌کم ساختمون‌ها دور و دورتر می‌شن. دم عوارضی تهران، باقی همسفرها هم اضافه می‌شن. صدای بزرگ‌ترها رو می‌شنوی که با هم قرار می‌ذارن اول عباس‌آباد واسه صبحونه واستن. حالا آسمون آبیه و چند تیکه ابر پشت پنجره به چشمت میاد. بابا مشغول رانندگیه و مامان میوه پوست می‌کنه. توی صندلیت فرو می‌ری و سعی می‌کنی در برابر خواب مقاوت کنی. شیشه رو میدی پایین. باد خنک به صورتت می‌زنه. یه نفس عمیــــق. بوی سفر میاد...قصۀ عشقت باز تو صدامهیه شب مستی باز سر رامهیه نفس بیشتر فاصله‌مون نیستچه تب‌و‌تابی باز تو شبامهتو که مهتابی تو شب منتو که آوازی رو لب مناومدی موندی شکل دعاتوی هر یا رب، یا رب منشب به اون چشمات خواب نرسهبه تو می‌خوام مهتاب نرسهبریم اونجا اونجا که دیگهبه تو دست آفتاب نرسهبخشی از آهنگ «قصۀ عشق» با صدای ابیو ترانه‌ای از «لیلا کسری»سفر همیشه با یه حسی همراهه؛ دلشوره. این دلشوره از کجا میاد؟ ما همیشه یه تصویری از سفر توی ذهنمون می‌سازیم. از اتفاقاتی که قراره بیفته، جاهایی که قراره بریم و چیزهای دیگه؛ اما خودمون هم می‌دونیم که توی سفر، همیشه همه‌چیز طبق برنامه ما پیش نمی‌ره. گاهی سفر، ما رو به سمتی می‌بره که اصلاً انتظارش رو نداشتیم. شاید شما تجربه کرده باشید: ماشینی که وسط راه خراب می‌شه، پروازی که لغو می‌شه، سرما‌خوردگی‌ای که یهو سروکله‌ش پیدا می‌شه.مسئله اینجاست که واقعیت سفر، اون چیزی نیست که ما برنامه‌ریزی می‌کنیم. رمانی هست از هویسمانس که سال 1884 چاپ شده. قهرمان این رمان مرد میان‌سال و مردم‌گریز به اسم دوک دز اسنته که ما دوک صداش می‌کنیم:دوک تک‌وتنها توی ویلایی حومۀ پاریس زندگی می‌کرد. از مردم دوروبرش نفرت داشت؛ واسه همین روزهاش رو توی رخت‌خواب یا اتاق کارش می‌گذروند. آقای دوک یک روز صبح کتابی از دیکنز می‌خوند. دیکنز توی رمانش از لندن و زندگی مردم انگلستان می‌گفت. دوک همین‌طور که مشغول خوندن بود، در کمال تعجب یه میل شدیدی به سراغش اومد؛ میل برای سفر به لندن. این شد که کت‌وشلوار پشمی خاکستریش رو تن کرد، نیم‌چکۀ بندیش رو پا کرد و با اولین قطار راهی پاریس شد تا از اونجا به لندن بره. تا حرکت قطار لندن یکی‌دو ساعتی زمان داشت؛ واسه همین رفت به یک کتاب‌فروشی و راهنمای سفر به لندن رو گرفت.  تمام جاهای دیدنی لندن رو توی اون کتاب دید و درباره‌شون خوند. بعد رفت به یه میکده. حال‌وهوای میکده مثل داستان دیکنز بود. انگار تموم شخصیت‌های رمان دیکنز اونجا جمع شده بودند و به‌سلامتی هم لیواناشون رو به هم می‌زدند. بعد از اینکه حسابی شگنول شد، سفارش یه غذای حسابی داد: سوپ دنبالچۀ گاو، ماهی دودی، گوشت گوسالۀ سرخ‌شده همراه با سیب‌زمینی، چند لیوان آبجو و برشی پنیر. شکمش که سیر شد به ساعتش نگاه کرد. وقت حرکت بود؛ اما از جاش تکون نخورد!با خودش فکر کرد: رفتن به لندن چقدر می‌تونه خسته‌کننده باشه... باید تا ایستگاه قطار بدوه، دنبال باربر بگرده، سوار قطار شه، توی تخت‌خوابی ناآشنا بخوابه، تو صف وایسه، سردش بشه، مریض شه و کلی سرخوردگی دیگه. حرکت‌کردن چه لطفی داشت وقتی می‌تونست روی صندلی راحتش کنارش شومیه بشینه، کتاب راهنمای سفر به لندنش رو بخونه و غذای انگلیسی بخوره؟تصمیمش رو گرفت. صورت‌حساب رو پرداخت کرد و با اولین قطار به خونه‌ش برگشت.قصۀ دوک همین‌جا تموم می‌شه. اون دیگه هیچ‌وقت هوس سفر به سرش نمی‌زنه و برای همیشه توی خونه‌ش می‌مونه. دوک حق داشت. واقعاً ممکن بود تمام اون ناکامی‌ها و سرخوردگی‌هایی پیش بیاد که بهشون فکر کرده بود. شاید اصلاً واسه همین باشه که بودلر می‌گه: خواب‌وخیال‌های سفر، نشانۀ روح‌های کاوشگر نجیب است. به اعتقاد بودلر این روح‌های کاوشگر، «شاعران» هستند.باد می‌بره من رو یه جای دور، یه جای دنج سوت‌وکوریه جایی سمت بره‌ها، تو شیب تند دره‌هاباد می‌بره من رو یه جای پرت، یه جا با گاو و چندتا کرتتا رقص گندم و علف، با خوشه‌های صف‌به‌صفتو باد باش و من رو ببر، یه جا از اینجا تازه‌ترچه خوبه پابه‌پای هم، باشیم همیشه تو سفراز آهنگ باد با صدای «هانی نیرو»تی.اس.الیوت، شاعر بزرگ بریتانیایی توی یه جستار دربارۀ بودلر می‌نویسه: او نخستین هنرمند قرن نوزدهمی است که به زیبایی سفر به مکان‌ها و ماشین‌های امروزی مفهوم بخشید. بودلر، غم غربتی جدید و احساساتی جدید خلق کرد؛ شعر جدایی، شعر سالن‌های انتظار حتی می‌تونیم به این فهرست اضافه کنیم: شهر توقفگاه‌های میان راه و شعر فرودگاه‌ها رو.بودلر لحظه‌هایی رو دید که از چشم‌ها پنهون مونده بود. اون آدم‌هایی رو دید که افق وطنشون سیرابشون نمی‌کنه؛ اگرچه مثل دوک قصه ما، محدودیت‌ها و سختی‌های سفر به سرزمین‌های دیگه رو درک می‌کنند؛ اما تشنۀ تجربۀ حس‌وحالی هستند که توی هیچ سفرنامه‌ای درباره‌شون نوشته نشده. حس‌وحالی که اصلاً با کلمه و واژه در قالب جمله قابل بیان نیست؛ کدوم کلمه می‌تونی توصیف‌کننده احساس لحظه‌ای باشه که مقابل عظمت آبشار وایسادی و قطره‌های خنک آب به تن و صورتت می‌پاشه؟ لحظه‌ای که جورابت رو در میاری تا پاهات با سنگ‌های کف رودخونه آشنا شن و سرمای آب بپیچه تو تنت؟آندره ژید توی کتاب مائده‌های زمینی می‌نویسه:برای من «خواندن» اینکه شن‌های ساحل نرم است، بس نیست؛ می‌خواهم که پاهای برهنه‌ام آن را حس کنند. به چشم من، هر شناختی که مبتنی بر احساس نباشد، بیهوده است. هرگز هیچ زیبایی لطیفی را در این جهان ندیده‌ام که بی درنگ نخواسته باشم، تمامی مهرم را نثارش کنم.بخشی از کتاب «مائده‌های زمینی» نوشتۀ «آندره ژید»یا نیما یوشیج توی کتاب حرف‌های همسایه وقتی دربارۀ ویژگی‌های شاعر حرف می‌زنه، به این نکته اشاره می‌کنه که:(دانستنی سنگی یک سنگ کافی نیست) باید بتوانی به جای سنگی نشسته، ادوار گذشته را که توفان زمین با تو گذرانیده، به تن حس کنی.بخشی از کتاب «حرف‌های همسایه» نوشتۀ «نیما یوشیج»و این همون کاریه که سفر با روح‌های کاوشگر می‌کنه. باعث می‌شه از واقعیت جهان پاشون رو فراتر بذارن و به حقیقت جهان برسن. تی‌.اس‌.الیوت جایی در تعریف شعر می‌گه: شعر هجومی‌ست به سمت بیان امرغیرقابل‌بیان؛ مثل همون احساس مواجهه با آبشار عظیم یا سنگ‌های یخ کف رودخونه. پس با اجازۀ آقای الیوت، بیاید بگیم: سفر هم هجومی‌ست به سمت تجربۀ امر غیرقابل بیان.(صدای فرودگاه)اگر می‌شد در امتداد یکی از این راهروها می‌رفتیم تا سوار هواپیمایی بشویم که چند ساعت بعد ما را در سرزمینی پیاده می‌کرد که هیچ خاطره‌ای از آن نداشتیم و کسی نام ما را نمی‌شناخت، چه آسان زندگی‌های سنگربندی‌شدۀ ما قابل دگرگونی بود. چه لذت‌بخش است وقتی از لابه‌لای زیروبم‌های حال‌وروزمان، در ساعت سه بعدازظهر روزی که رخوت و فلاکت تهدیدمان می‌کند.، دریابیم که همیشه هواپیمایی وجود دارد که به مقصد مکانی اوج می‌گیرد و عازم «هر جا»ست. هر جا: زوریخ، پاریس، لندن.بخشی از کتاب «هنر سیر و سفر» نوشتۀ «آلن دوباتن»ارابه مرا با خود ببر، مرا از این مکان بربا!مرا به دورها و دورها ببر. اینجا گل زمین از اشک ماست.شعری از «شارل بودلر»شعر «با نام تو» از حافظ موسوی با صدای شاعر:فصلی را با نام ستاره شروع می‌کنمبا نام گل‌هایی که هنوزدنیا را لایق روییدن می‌دانند فصلی را با نام توکه کلمات و خیال‌های مراهمراه خرت‌وپرت‌های دیگرت، توی کیف می‌گذاریو با خودت به آن سر دنیا می‌بری فصلی را با نام ستاره شروع می‌کنمو نام توکه اکنون در هواپیما نشسته‌ایکیفت را باز کرده‌ایتا کلمات و خاطره‌ها و خیال‌های مرابه آسمانی که همیشه از آن حرف می‌زنمنشان بدهی فصلی را با نام ستاره شروع می‌کنمبا نام توو چشم‌هایی که هنوز سوسو می‌زننددل‌هایی که بزرگندو شاعرانی که پشت دروازۀ دنیا ایستاده‌اندتا با قطاری که سیاستمداران را می‌بردبرگردند فصلی را با نام ستاره شروع می‌کنمبا نام تو.شعر «با نام تو» از «حافظ موسوی»گفتیم وقتی ما دلشوره رو شکست می‌دیم و دل به جاده می‌زنیم لحظه‌هایی رو تجربه می‌کنیم که توی هیچ سفرنامه‌ای نیست، اصلاً کلمه‌ای برای توصیفشون نیست. علاوه‌بر این تجربۀ ارزشمند، طبیعت، سخاوتمندانه یه درس مهم به ما می‌ده که اگه همین درس رو بخوایم از زندگی بگیریم، تلخ و طاقت‌فرسات.آلن دوباتن توی کتاب «هنر سیر و سفر» دو موقعیت مختلف رو توصیف می‌کنه. دو موقعیت که انگار یه‌جورایی ما رو با قلدری به مبارزه طلبیدند. توی موقعیت اول می‌گه فرض کن نگهبان چهارشانه و بدقلق درِ هتل تو رو آزار می‌ده. حتی با لحنش تو رو دعوت به مبارزه می‌کنه. از اوناست که سرش درد می‌کنه واسه دردسر. یادتون نره که انقدر هیکلیه که مطمئنا حریفش نمی‌شید و اگه باهاش گلاویز شید احتمالا بیشتر سوژۀ خنده و تمسخر عابرهای پیاده می‌شید. موقعیت رو تصور کردید؟ احساساتون نسبت به اون نگهبان چی بود؟اگه به این دو تا سوال جواب دادید بریم سراغ موقعیت دوم. می‌گه تصور کن بعد از یه راه پرپیچ‌وخم به یه کوه بلند می‌رسی. انقدر بلند که در مقابلش ذره‌ای بیشتر نیستی. سرت و وقتی بلند می‌کنی که قلۀ مه گرفته‌ش رو ببینی، کلاه از سرت می‌افته. اینجا، توی این موقعیت، احساست چیه؟ آلن دوباتن می‌گه: اولین حسی که در ما پدید میاد، توی هر دو موقعیت یکسانه: ضعف؛ چه در برابر نگهبان قلچماق هتل و چه مقابل عظمت کوه سربه‌فلک‌کشیده؛ اما حسی که از پس این ضعف به ما دست می‌ده، متفاوته. دوباتن می‌گه وقتی چیزی قدرتمند اما پَسته (مثل نگهبان هتل) بعد از حس ضعف باعث حس حقارت در ما می‌شه؛ ولی چیزی که قدرتمند و باشکوهه (مثل کوه) حس احترام در ما ایجاد می‌کنه. طبیعت، به‌ویژه در سطح متعالیش مهم‌ترین درس جهان رو به ما می‌ده: اینکه جهان از ما قدرتمندتره، اینکه ما شکننده و موقتی هستیم و چاره‌ای نداریم جز اینکه محدودیت خواسته‌هایمان رو بپذیریم؛ و اینکه باید در مقابل ضروریاتی که از ما بزرگ‌تر هستند سر فرود بیاوریم.به‌نظرم زندگی به قبل و بعد از این درس تقسیم می‌شه: «اینکه باید در مقابل ضروریاتی که از خودمان بزرگ‌تر هستند، سر فرود بیاوریم.» این همون درسیه که بر صخره‌ها، بر کوه، بر موج‌های دریا، بر یخ‌های بزرگ قطب نوشته شده. واقعیتی که انقدر عمیقه که وقتی از چنین جاهایی برمی‌گردیم، نه‌تنها شکست‌خورده و حقارت‌زده نیستیم، بلکه سر شوق اومدید. بلکه احساس احتراممون در برابر چیزی که فراتر از ماست برانگیخته شده.اجازه بدید این درس گرانبها رو سفر به طبیعت بهتون بده، قبل از اینکه زندگی شما رو به زانو دربیاره. وقتی به این بخش از کتاب آلن دوباتن رسیدم یاد یکی از یادداشت‌های کوتاهم افتادم. این یادداشت رو حدود دو سال پیش، دقیقاً زمانی نوشتم که فهمیدم باید در مقابل ضروریاتی که از خودمون بزرگترند سر فرود بیارم. در ادامه این یادداشت کوتاه رو براتون می‌خونم:یادم نیست کجا و از زبون کی این حرف رو شنیدم، اما یادمه که خیلی به دلم نشست و خیلی ذهنم رو درگیر خودش کرد.این‌که زندگی یه بازیه! ما تو این بازی همه تلاشمون رو می‌کنیم، همه زورمون رو می‌زنیم تا برنده باشیم اما تهش هر اتفاقی که بیفته، می‌دونیم که این فقط یه بازی بوده. برای من که همیشه عاشق بازی بودم و هستم این جمله خیلی طلایی بود. چرا می‌گم بود؟ چون یه درس جدید یاد گرفتم...زندگی یه بازیه اما یه مشکل خیلی بزرگ داره. این‌که طراح این بازی رقیب توئه. بنابراین مهم نیست چقدر خوب بازی کنی، چقدر تلاش کنی، چقدر موفقیت به دست بیاری... زمانی‌که دیگه فکر می‌کنی بردی، دیگه فکر می‌کنی از خط پایان گذشتی... یه جوری غافلگیرت می‌کنه که حتی فکرشم نمی‌کردی.بهترین دفاع رو هم داشته باشی، مشت سنگینش رو از یه جایی به صورتت می‌کوبونه که حتی اگه داور تا هزارم بشماره نمی‌تونی از جات بلند شی. بعد، وقتی افتادی رو زمین و به این فکر می‌کنی که کجای راه رو اشتباه رفتی، فاتحانه خم می‌شه روت، توی چشمات که حالا دارن تار می‌بینن نگاه می‌کنه و می‌گه: حالا فهمیدی اینجا رئیس کیه؟! زندگی یه بازیه اما تو این بازی ما فقط درختیم توی سرزمینی که باد بهش حکومت می‌کنه:ما درختانیمو اینسلطنتِ باد است…«نازنین نظام شهیدی» از همون پایان دوران کودکی، معنی «سفر» کم‌کم عوض می‌شه. دیگه سفر فقط اون شوق و بی‌خوابی و ماجراجویی نیست. وقتی یکی از نزدیکانمون فوت می‌کنه، در جواب اینکه چی شده؟ الان کجاست؟ بزرگ‌ترها می‌گن رفته سفر. سفر پیش خدا. وقتی ازشون می‌پرسی کی برمی‌گرده می‌گن هیچ‌وقت. بعدا می‌بینی سفرهای دیگه‌ای هم هستند که پایان ندارند. سفرهای بی‌بازگشت. دیگرانی که یه روزی راهی می‌شن و دیگه هیچ‌وقت نمیان. روزهایی می‌رسه که با چشم خودت می‌بینی عزیزترین آدم‌های زندگیت سفر می‌کنن و تو فقط می‌تونی بدرقه‌شون کنی. شاید همینه که اخوان سفر رو نفرین می‌کنه:ما چون دو دریچه روبه‌روی همآگاه ز هر بگو مگوی همهر روز سلام و پرسش و خندههر روز قرار روز آیندهاکنون دل من شکسته و خسته استزیرا یکی از دریچه‌ها بسته استنه مهر فسون نه ماه جادو کردنفرین به سفر که هر چه کرد او کردشعر «دریچه‌ها» از «مهدی اخوان ثالث»گاهی سفر آدم‌های عزیز زندگیمون رو از ما می‌گیره. حتی ممکنه کسی رو از ما بگیره که فکر نمی‌کنیم، یه روزی قراره ازش جدا شیم. طول می‌کشه تا بپذیریم، برای نگه‌داشتن اون آدم، زورمون به سفر نرسیده. سفری که وعده روزهای زیبا رو داده، زیباتر از بودن کنار ما. اون موقع تازه می‌فهمی هرگز برنگشتن یعنی چی. می‌فهمی «هرگز» چقدر کلمه ترسناکیه. آری آن روز چو می‌رفت کسیداشتم آمدنش را باورمن نمی‌دانستم معنی هرگز راتو چرا بازنگشتی دیگر؟برشی از شعر «هوشنگ ابتهاج» گاهی هم سفر یه نماده. نماد عبور از یه مرحله به یه مرحله دیگه. اینجا سفر شاید مترادفیه برای تغییر؛ اما نه یه تغییر ساده و مختصر نه، یه تغییر بزرگ. یه تغییری که بخش زیادیش از درون رخ داده. یه پلی که ما رو از یه وضعیت به یه وضعیت دیگه می‌رسونه. حالا این تغییر می‌تونه ابعاد سیاسی/اجتماعی پیدا کنه. ما رو از یه وضعیت سیاه به یه آرمان‌شهر برسونه. نمونه‌ش شعر چاووشی اخوانه:‌بسانِ رهنوردانی كه در افسانه‌ها گويند،گرفته كولبارِ زادِ ره بر دوش،فشرده چوبدستِ خيزران در مشت،گهي پرگوی و گه خاموش،در آن مهگون فضایِ خلوتِ افسانگيشان راه مي‌پويند،                                       [ما هم راه خود را مي‌كنيم آغاز.تا اینجا، فضا رو برای ما روشن کرد. یک سری رهنورد که بار سفر برداشتند و مسیری رو طی می‌کنن و حالا ما هم قراره بهشون بپیوندیم. شاعر داره با من و شما حرف می‌زنه و مخاطب قرارمون می‌ده. حالا این چه جور سفریه؟ مسیرش پر پیچ‌وخمه یا ساده و سرراسته؟ خطرناکه یا امنه؟ مسیر این سفر چیه و مقصدش کجاست؟سه ره پيداست.نوشته بر سر هريك به سنگ اندر،حديثی كه‌ش نمی‌خوانی بر آن ديگر.نخستين: راه نوش و راحت و شادی.به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی.دو ديگر: راهِ نيمش ننگ، نيمش نام،اگر سر بر كنی غوغا، وگر دم دركشی آرام.سه ديگر: راه بی‌برگشت، بی‌فرجام. بنابراین سه راه در پیشه: راه نوش و راحت و شادی، راه نام‌‌وننگ و راه بی‌برگشت. راوی شاعر خسته است و از ما دعوت می‌کنه قدم در راه سوم یعنی راه بی‌برگشت، راه بی‌فرجام بذاریم: من اينجا بس دلم تنگ است.و هر سازی كه می‌بينم بدآهنگ است.بيا ره توشه برداريم،قدم در راهِ بی‌برگشت بگذاريم؛ببينيم آسمانِ «هر كجا» آيا همين رنگ است؟ این خستگی، این غم، انگیزه شاعره که قدم در این راه بذاره؟ اما به چه امید؟ شاعر در انتهای این مسیر بی‌بازگشت دنبالش چیه؟ همون آرمان‌شهری که گفتیم. انگار برای رسیدن به اون سرزمین موعود لازمه قدم بذاریم توی مسیری که راه برگشت نداره. باید از خودمون بگذریم، باید از دو راه دیگه یعنی از نوش و خوشی حتی از ننگ و نام چشم بپوشیم تا شاید، شاید قدم روی اون زمین زیبا بذاریم: بيا تا راه بسپاريم.به‌سوی سبزه‌زارانی كه نه كس كِشته، نِدْرودهبه‌سوی سرزمين‌هايی كه در آن هرچه بينی بكر و دوشيزه‌ستو نقشِ رنگ و رويش هم بدين‌سان از ازل بوده،كه چونين پاك و پاكيزه‌ست.به سوی آفتاب شادِ صحرايی،كه نگذارد تهی از خون گرم خويشتن جايی.و ما بر بيكران سبز و مخمل‌گونۀ دريا،می‌اندازيم زورق‌های خود را چون كُلِ بادام.و مرغانِ سپيدِ بادبان‌ها را می‌آموزيم،كه بادِ شرطه را آغوش بگشايند،و می‌رانيم گاهی تند، گاه آرام.بيا اي خسته‌خاطر دوست! ای مانند من دلكنده و غمگين!من اينجا بس دلم تنگ است.بيا ره توشه برداريم،قدم در راه بی‌فرجام بگذاريم...برشی از شعر «چاووشی» سرودۀ «مهدی اخوان ثالث» شاعر هیچ‌وقت نمی‌گه قراره به اونجا برسیم. هیچ اطمینانی نمی‌ده. فقط دعوت می‌کنه به سفر. به قدم‌درراه‌گذاشتن. به امید رسیدن به جایی که مطلوبه.(صدای جاده و ماشین)بخشی از داستان «در جاده» نوشته «جک کرواک»: چه حسی دارد وقتی از کسانی دور می‌شوی و آن‌ها سرجای‌شان می‌مانند تا به شکل نقطه‌ای محو شوند؟ این جهان به‌غایت عظیم است که ما را به پیش می‌راند، و خداحافظی است. ولی ما زیر آسمان‌ها به پیش می‌رانیم به سوی ماجرای دیوانه‌وار بعدی.سفر می‌تونه اون پلی باشه که ما رو به خودمون نزدیک‌تر می‌کنه؛ پر از کشف‌های درونی. بخش‌های از وجود ما رو از روح ما رو روشن می‌کنه که تا قبل از این توی تاریکی پنهان بودن. نمونه‌های این جنس از سفر توی آثار زیادی هست، یکی از معروف‌ترین‌هاش «شازده کوچولو»ئه. شازده کوچولو هم گل زیباش رو تنها می‌ذاره و از سیارۀ خودش سفر می‌‌کنه و توی این مسیر، توی عبور از سیاره‌های مختلف، هم‌کلام‌شدن با موجودات مختلف، به بلوغ می‌رسه. شاید همینه که سعدی می‌گه: بسیار سفر باید تا پخته شود خامی. سعدی داره به همین «بلوغ» اشاره می‌کنه که تنها از مسیر سفر به دست میاد. جالبه بدونید نزار قبانی همین وجه از سفر رو اصلا تعریف شعر می‌دونه و می‌گه: «شعر سفری‌ست در درون خود.»باری، شازده کوچولو وقتی به زمین رسید از اینکه کسی را ندید متعجب شد. می‌ترسید نکند سیاره را عوضی گرفته باشد که ناگاه چنبری به رنگ ماه در لای شن‌ها تكان خورد.شازده کوچولو بی‌هوا گفت: شب به‌خیر!مار گفت: شب به‌خیر!شازده کوچولو پرسید: من بر کدام سیاره افتاده‌ام؟مار گفت: بر زمین، در خاک آفریقا.- آه... پس کسی در زمین نیست؟مار گفت: اینجا بیابان است و کسی در بیابان پیدا نمی‌شود، زمین بزرگ است.شازده کوچولو بر سر سنگی نشست، سر به آسمان برداشت و گفت:- من فکر می‌کنم نکند روشنی ستارگان برای این است که هرکس بتواند روزی ستاره خود را پیدا کند. تو به سیاره من نگاه کن، درست بالای سر ما است... ولی چقدر دور است...!مار گفت: چقدر هم زیباست! تو اینجا آمده‌ای چه بکنی؟شازده کوچولو گفت: با گلی حرفم شده است.مار گفت: آه!و هر دو خاموش ماندند.آخر شازده کوچولو پرسید:- پس آدم‌ها کجا هستند؟ آدم در بیابان احساس تنهایی می‌کند...مار گفت: با آدم‌ها نیز آدم احساس تنهایی می‌کند.برشی از داستان «شازده کوچولو» نوشتۀ «آنتوان دو سَنت‌اگزوپری»توی متن‌های عرفانی ما هم سفر جایگاه مهمی داره. یکی از مهم‌ترین و پر‌رنگ‌ترین‌هاش «سیمرغ» عطاره. توی این اثر، گروهی از مرغان برای جستن و یافتن سیمرغ، سفری رو آغاز می‌کنن. توی بخش‌های مختلف این سفر، گروهی از مرغ‌ها خسته می‌شن و از ادامه مسیر باز می‌مونن با به بهانه‌های مختلف پا پس می‌کشن؛ تا اینکه پس از عبور از هفت مرحله یا هفت وادی، از اون گروه اولیه، تنها «سی مرغ» باقی می‌مونند و اون موقع است که می‌فهمن سیمرغ در وجود خودشون بوده. در واقع «سفر» همون چیزی بوده که این مرغ‌ها رو از خامی به پختگی رسونده.این خلاصه‌ای بود از داستان سیمرغ عطار؛ اما این هفت مرحله، این هفت وادی چی‌ها بود که این گروه از مرغ‌ها رو به خودشناسی رسوند؟گفت ما را هفت وادی در ره استچون گذشتی هفت وادی، درگه استوا نیامد در جهان زین راه کسنیست از فرسنگ آن آگاه کسچون نیامد بازکس زین راه دورچون دهندت آگهی ای نا صبورچون شدند آنجایگه گم سر به سرکی خبر بازت دهد از بی‌خبرهست وادی طلب آغاز کاروادی عشق است از آن پس، بی‌کنارپس سیم وادیست آن معرفتپس چهارم وادی استغنی صفتهست پنجم وادی توحید پاکپس ششم وادی حیرت صعب ناکهفتمین وادی فقرست و فنابعد ازین روی روش نبود ترا عطار می‌گه هفت وادی هست که این هفت وادی دروازه رسیدن به «سیمرغ» شدنه. وادی اول طلبه. طلب یعنی جست‌وجوکردن مراد و مطلوب. در وادی طلب باید با مصائب و بلایای دنیا روبه‌رو شی و با صبر و تلاش ازشون عبور کنی. چون فرو آیی به وادی طلبپیشت آید هر زمانی صدتعبصد بلا در هر نفس اینجا بودطوطی گردون، مگس اینجا بود وادی دوم عشقه. و همسایۀ این عشق هجرانه. عطار می‌گه باید عشق رو تماما با تمام دردها و زخم‌هاش پذیرا باشی:تو جهان داری دلی افروختهعشق را باید چو من دل سوختهساز وصل است اینچ تو داری و بسصبر کن در درد هجران یک نفسوصل را چندین چه سازی کار و بارهجر را گر مرد عشقی پای دار اگر از این وادی هم گذشتی و در هجر سوختی و روحت زلال شد، به وادی سوم می‌رسی: وادی معرفت. اصل و اساس وادی معرفت در نگاه عطار، شناخت خداونده:هر یکی بینا شود بر قدر خویشباز یابد در حقیقت صدر خویشسر ذراتش همه روشن شودگلخن دنیا برو گلشن شودمغز بیند از درون نه پوست اوخود نبیند ذره‌ای جز دوست او بعد از اینکه به ذره‌بودن خودش آگاه شد و کمی چشمانش به حقیقت باز شد، قدم در وادی چهارم می‌ذاره. وادی استغنا. توی این وادیه که برای سالک دیگه هیچ‌چیز این جهان قدر و بهایی نداره. عطار می‌گه توی این وادی:هفت دریا یک شمر اینجا بودهفت اخگر یک شرر اینجا بودهشت جنت نیز اینجا مرده‌ایستهفت دوزخ همچو یخ افسرده ایست شمر یعنی یه حوض خیلی کوچیک. بعد از استغنا، سالکی که هنوز در راهه و طی طریق می‌کنه به وادی پنجم می‌رسه. وادی توحید:نیست آن یک کان احد آید ترازان یکی کان در عدد آید تراچون برونست از احد وین از عدداز ازل قطع نظر کن وز ابدچون ازل گم شد، ابد هم جاودانهر دو را کی هیچ ماند در میان وادی بعدی، وادی حیرته.بعد ازین وادی حیرت آیدتکار دایم درد و حسرت آیدتهر نفس اینجا چو تیغی باشدتهر دمی اینجا دریغی باشدتآه باشد، درد باشد، سوز همروز و شب باشد، نه شب نه روز همو در نهایت، اگه از تمام این شش وادی به‌سلامت عبور کردی. به منزل آخر می‌رسی. به همون‌جایی که سی مرغ فهمیدند سیمرغ افسانه‌ای خود اون‌ها بودند. وادی هفتم، وادی فناست. عطار می‌گه: سختن گفتن از این وادی روا نیست، زیرا این وادی عین فراموشیه. توی این وادی حس از کار می‌افته و بی‌هوشی سالک رو در برمی‌گیره. سایه‌ها گم می‌شن و خورشید حقیقت در دل سالک طلوع می‌کنه.عد ازین وادی فقرست و فناکی بود اینجا سخن گفتن رواعین وادی فراموشی بودلنگی و کری و بیهوشی بودصد هزاران سایهٔ جاوید توگم شده بینی ز یک خورشید تو(صدای قطار)بخشی از کتاب «هنر سیر و سفر» اثر آلن دوباتن: از میان تمام وسایل نقلیۀ مسافرتی، قطار احتمالا بهترین مددکار اندیشیدن است: مناظر بیرون به‌هیچ‌وجه یکنواختی بالقوۀ مناظر بیرون کشتی یا هواپیما را ندارد، سرعتش به حدی است که مجال درگیرشدن به آدم نمی‌دهد در عین حال چنان کند است که چیزها را تشخیص می‌دهی. لحظه‌های کوتاه و برانگیزاننده‌ای از خلوت افراد را به ما می‌نمایاند، می‌گذارد دقیقا لحظه‌ای که زنی فنجانی را از قفسۀ آشپزخانه برمی‌دارد ببینیم، بلافاصله ما را از جلوی حیاطی عبور می‌دهد که مردی روی صندلی خوابش برده و بعد از مقابل پارکی می‌گذرد که کودکی توپی را که کسی برایش انداخته (و ما نمی‌بینمش) می‌گیرد.جوزف کمبل، اسطوره‌شناس آمریکایی یه نظریه خیلی مهم و معروف داره. معتقده توی اغلب اسطوره‌های جهان و ملت‌ها مختلف، یه الگوی تکرارشونده وجود داره. اسم این الگو رو گذاشته «سفر قهرمان». این الگو، بی‌مناسبت نیست با موضوع این اپیزود پادکست؛ اما راستش دلم نمیاد توی چهارپنج دقیقه خلاصه‌ش کنم. این نظریه رو من خودم خیلی دوست دارم و دلم می‌خواد بیشتر درباره‌ش بخونم و تحقیق کنم و بعد یه اپیزود کامل رو بهش اختصاص بدم؛ مراحلش رو بگم و توی آثار مختلف داستانی و حتی شعرهای روایی بررسیش کنم. برای همین این «سفر قهرمان» رو اجازه بدید بعداً سر فرصت بریم سراغش. شاید حتی اپیزود بعدی پادکست بشه! این اپیزود با سفر شروع شد. تجربۀ سفر توی کودکی. همون سفری که شب قبلش از شوق خوابمون نمی‌برد. درباره دلشوره سفر صحبت کردیم، درباره مهم‌ترین درسی که سفر بهمون می‌ده. بعد دیدیم وقتی بزرگ شدیم فهمیدیم سفر یه روی دیگه‌ای هم داره: سفر دوستانمون، عزیزانمون. سفرهایی که ما رو تنهاتر می‌کنند. ما رو از دلبستگی‌هامون جدا می‌کنند و گاهی تنها چیزی که برامون باقی می‌ذارن یه کاسه آبه تو دستمون واسه بدرقۀ مهم‌ترین آدم‌های زندگیمون. بعد تعدادی از سفرهای مختلف توی شعرها و داستان‌ها رو مرور کردیم؛ از شازده کوچولو گرفته تا سیمرغ عطار. تمام این‌ها بخشی از همون جنس سفرهایی بود که شمس لنگرودی گفته بود: هیچ‌وقت از ما بازنمی‌گردند.  واقعیت اینه که توی این جهان، بیش از اونکه ما بتونیم ببینیم، دیدنی وجود داره. به‌قول فرهاد که توی اپیزود قبل راجع بهش حرف زدیم (فرهاد مهراد از تولد تا مرگ: به‌روایتِ شش شعر معاصر)، دیدنی‌ها کم نیست، من و تو کم دیدیم. برای اینکه سهم بیشتری حظ بیشتری از این دیدنی‌ها ببریم لازمه آروم‌تر قدم برداریم. به چشم یه نقاش به جهان نگاه کنیم نه یه عابر. هنر ما توی رفتن نیست، توی بودنه. حضور داشتنه. سفر، یکی از معدود زمان‌هاییه که به ما این فرصت ارزشمند رو می‌ده. باعث گفت‌وگوی درونی بین مناظری که می‌بینیم و ذهنمون می‌شه. نمونۀ ملموس این گفت‌وگوها، همون دلشورۀ سفر بود یا همون درس‌هایی که طبیعت بهمون می‌ده. آلن دوباتن توی کتابش می‌گه:گاهی افکار بزرگ به مناظر عظیم نیاز دارند و افکار جدید به مکان‌های جدید.هنوز در سفرم...خیال میکنم در آبهای جهان قایقیست و من مسافر  قایق هزارها سال استسرود زنده ی دریانوردهای کهن رابه گوش روزنه های فصول میخوانم و پیش میرانممرا سفر به کجا میبرد؟کجانشان قدم ناتمام خواهد ماندو بند کفش به انگشت های نرم فراقت گشوده خواهد شد؟برشی از شعر «مسافر» سرودۀ «سهراب سپهری»یادداشتی رو که اواسط این اپیزود خوندم یادتونه؟ همون‌جایی که گفتم: زندگی یه بازیه اما تو این بازی ما فقط درختیم توی سرزمینی که باد بهش حکومت می‌کنه. چهار ماه بعد از اون یادداشت، یادداشت دیگه‌ای نوشتم. ایسا یه هایکو معروف داره:یك دنیا غم و درد:گل‌ها می‌شكفند،حتّا در آن هنگام… وقتی توی سفری، تازه می‌فهمی که همه‌چیز در جریانه. همه‌چیز در گذره. یه زمانی فکر می‌کردم هنر انسان در اینه که زجر نکشه یا غمگین نشه؛ اما الان فکر می‌کنم شاید هنر ما این باشه که در عین غمگین‌بودن، در عین زخمی‌بودن، ادامه بدیم. این یادداشت رو که چهار ماه بعد از اون یادداشت نوشتم براتون می‌خونم و این اپیزود رو تموم می‌کنم. امیدوارم مثل سهراب، شما هم همیشه در «سفر» باشید و یک روز، یک جایی که اصلا انتظارش رو ندارید، دست‌های امنی در برمون بگیره و ما رو ببره به دورها و دورها.یکی از شخصیت‌های محوری انیمۀ «اتک‌آن‌تایتان» یعنی «میکاسا» در کودکی خانواده‌‌ش رو از دست داده و حالا دوباره عزیزترین آدم زندگیش رو از دست می‌ده. با خودش می‌گه:دوباره...دوباره این احساس رو تجربه کردمدوباره عزیزترین آدم زندگیم رو از دست دادمیعنی باید دوباره از اول شروع کنم؟!بار اولی که ما از دست دادن رو عمیقاً تجربه می‌کنیم، شاید بعد از مدتی بلند شیم و با انگیزۀ بیشتر، شروع به دوباره ساختن کنیم. شاید انقدر خوش‌شانس باشیم که دوباره همون احساس قشنگ رو بسازیم یا حتی زیباترش رو تجربه کنیم؛ اما اگه از بخت بد، دوباره اون چیزی رو که با جون‌ودل ساختیم از دست بدیم، دیگه بلند شدن خیلی سخته. مخصوصاً اگه این از دست دادن با این احساس ترکیب بشه که خودمون مقصر خراب شدنش بودیم. یه فرق بزرگ بین اولین و دومین از دست دادن وجود داره و همونم هست که بلند شدنمون رو به‌مراتب سخت‌تر می‌کنه. این سوال:یعنی باید دوباره از اول شروع کنم؟!وقتی تمام راهی رو که رفتیم به یاد می‌آریم، وقتی تمام مشکلات این مسیر، پیش چشممون زنده می‌شه. اون‌وقته که این سوال پُررنگ می‌شه: این‌همه راه رو باید دوباره از اول برم؟ و ترسناک‌تر از اون، چه تضمینی هست دوباره خراب نشه؟!الان حدود یک ساله که من کارهای روزانه‌م رو می‌نویسم و اندازۀ سه‌چهار کلمه، اتفاق برجستۀ اون روز رو هم یادداشت می‌کنم. معمولاً تمام خونه‌های این دفتر پر می‌شه؛ اما این هفته که عکسش رو براتون گذاشتم کاملاً خالیه! هفتۀ بعدش هم خالیه. و حتی هفتۀ بعدش. و تا دو هفتۀ بعدش فقط خط تیره گذاشتم. اون موقع منم مثل «میکاسا» مدام به خودم می‌گفتم:دوباره این احساس رو تجربه کردمیعنی باید دوباره از اول شروع کنم؟!این یادداشت رو با صحنۀ دیگه‌ای از انیمۀ «حمله به تایتان» تموم می‌کنم. وقتی «هانجی‌سان» به «میکاسا» می‌گه:ما تو زندگی شاید یک‌بار و شاید بارها آدم‌های عزیز زندگیمون رو از دست بدیم،سخته...خیلی سخته؛اما ما چاره‌ای نداریمجز اینکه ادامه بدیم.ما چاره‌ای نداریم جز اینکه ادامه بدیم. هرچقدرم که اتفاقات به‌نظرمون ظالمانه باشند؛ چون زندگی همینه، هنر دشـــوار ادامه دادن! </description>
                <category>مجلۀ نهان</category>
                <author>مجلۀ نهان</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jan 2026 22:31:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرهاد مهراد از تولد تا مرگ: به‌روایتِ شش شعر معاصر</title>
                <link>https://virgool.io/nahanmag/%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%90-%D8%B4%D8%B4-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B5%D8%B1-lsceobeyfbmx</link>
                <description>فرهاد مهراد از نگاه شش شعر معاصرتا حالا این لحظه رو تو زندگیتون تجربه کردید؟ لحظه‌ای که انگار به‌یکباره تمام پرده‌ها از جلوی چشماتون می‌ره کنار، تمام تردیدها از بین میره و مسیر زندگیتون رو به‌روشنی می‌بینید؟ انگار کشف می‌کنید کجای این جهان جای درست شماست. این لحظه گاهی در کودکی رخ می‌ده، گاهی در بیست‌سالگی، گاهی در سی‌سالگی و گاهی هم هیچ‌وقت بهش پی نمی‌بریم.چارلز بوکوفسکی یه شعر داره که می‌گه:آنچه را عاشقانه دوست می‌داری، بیابو بگذار تو را بکُشد.چارلز بوکوفسکیبا ترجمۀ مهيار مظلومیحالا... تو یه بعد از ظهر گرم... این آهنگ داشت از رادیو پخش می‌شد و میلیون‌ها شنونده داشت آهنگ چایکوفسکی P.I Tchaikovsky - Piano Concerto No 1). میلیون‌ها شنونده‌ای که این آهنگ رو شنیدند و به زندگیشون ادامه دادن؛ اما یکی از این میلیون‌ها نفر، قهرمان قصۀ ما، فرهاد مهراد بود. فرهاد این آهنگ رو شنید و برای همیشه مسیر زندگیش عوض شد. فرهاد اون چیزی رو که عاشقانه دوست داشت پیدا کرده بود و وقتش رسیده بود تا به نصحیت بوکوفسکی گوش بده.فرهاد یکی از معدود خواننده‌هاییه که اسب چموش شعر معاصر، تو دستاش رام شده و حتی، محبوب‌ترین کارهاش از دل این اشعار ساخته شده. تو این قسمت قراره دربارۀ شش شعر معاصر حرف بزنیم و اجازه بدیم که این شعرها زندگی خواننده‌شون رو روایت کنن.سلام. من فواد افراسیابی‌ام. و شما شنوندۀ نهمین قسمت از پادکست مجلۀ نهان هستید. ما تو این پادکست تلاش می‌کنیم، جهان رو از پنجرۀ شعر و ادبیات ببینیم.این خبر رو هم خیلی کوتاه بگم... از این به بعد متن کامل تمام قسمت‌ها رو با رعایت همین لحن و ساختار حتی متن ترانه‌ها، می‌تونید توی انتشارات نهان بخونید. اگه دوست ناشنوایی دارید که به شعر و ادبیات علاقه داره باعث افتخار منه که نهان رو بهش معرفی کنید. لینک انتشارات رو توی توضیحات این اپیزود براتون گذاشتم.فرهاد مهراد در دوران کودکی فصل اول: پرواز یک بادبادکشاید زندگی خیلی زود این پیغام رو به فرهاد داد که مسیرِ پیش‌روش، پُر از مشکلات و دشواری‌های ریزودرشته. وقتی بچه بود، دوستِ برادرش متوجه می‌شه فرهاد شیفتۀ موسیقیه واسه همینم به خانوادۀ فرهاد پیشنهاد می‌ده تا واسه‌ش ساز بخرن. اینجوریه که اولین ساز فرهاد خریداری می‌شه: ویلن سل. فرهاد، انگار دنیا رو بهش دادن و حالا فقط یک شنودۀ شیفتۀ موسیقی نیست، نه، خودش می‌تونه ساز بزنه، تمرین کنه و روزبه‌روز بهتر شه؛ اما... بعد از سه جلسه یادگیری موسیقی، همون ساز توسط مادرش شکسته می‌شه. خود فرهاد دربارۀ این اتفاق گفته:در آن لحظه ساز صد تکه و روح من نیز به همراه آن هزار تکه شد.اما شاید اگه اون روز اون ساز نشکسته بود و روح فرهادِ کوچک، خرد نشده بود، ما امروز این صدای جادوانه رو نداشتیم. چون به قول آریا صدیقی:آدم تا خیس نشودنمی‌خشکدتا خشک نشودنمی‌شکندتا نشکدداد نمی‌زندتا داد نزندصدای خودش را نمی‌شناسد...آریا صدیقیاز کتاب نامی نمی‌توان گذاشتانتشارات چشمهو فرهاد شکست و صدای خودش رو شناخت. تا از پشت هزاران تکۀ روحش بتونه نور رو ببینه. این اولین‌بار بود تو زندگی فرهاد که روحش تکه‌تکه شد؛ اما آخرین بار نه. زندگی خواب‌های دیگه‌ای هم برای فرهاد دیده بود.ساز شکسته و روح هزار تکه، یادگار فرهاد شد از دوران کودکی. دوره‌ای که غم بود؛ اما کم بود.وقتی که بچه بودمپرواز یک بادبادکمی‌بردت از بام‌های سحرخیزی پلکتا نارنجزاران خورشیدوقتی که بچه بودمخوبی زنی بودکه بوی سیگار می‌دادو اشک‌های درشتشاز پشت عینکبا قرآن می‌آمیخت.آه آن روزهای رنگینآه آن روزهای کوتاهوقتی که بچه بودمآب و زمین و هوا بیشتر بودو جیرجیرک شب‌هادر خاموشی ماه آواز می‌خواندوقتی که بچه بودمدر هر هزاران و یک شبیک قصه بس بودتا خواب و بیداری خوابناکتسرشار باشد.آه آن روزهای رنگینآه آن روزهای کوتاهآه آن روزهای رنگینآه آن فاصله‌های کوتاهآن روزهاآدم بزرگ‌ها و زاغ‌های فراقاینسان فراوان نبودندوقتی که بچه بودممردم نبودندآن روزهاوقتی که من بچه بودمغم بود اما...آن روزهاآدم بزرگ‌ها و زاغ‌های فراقاینسان فراوان نبودندوقتی که بچه بودممردم نبودندآن روزهاوقتی که من بچه بودمغم بود اماکم بودآهنگ «وقتی که من بچه بودم» از آلبوم «برف»با صدای فرهاد مهرادشعر از اسماعیل خویی (تغییر و جابه‌جایی سطرها از فرهاد مهراد)«وقتی که من بچه بودم» نام شعریه از اسماعیل خویی که فرهاد قسمت‌هایی از اون رو اجرا کرده. شعر داره برش‌هایی از کودکی رو توصیف می‌کنه و زبان و تصاویر در خدمت این ایده، صادقانه و لطیفه:وقتی که من بچه بودم،در هر هزاران و یک شبیک قصه بس بودتاخواب و بیداری خوابناکتسرشار باشد.توصیف اون روزها، همراه با یک حسرت و دریغی هم هست؛ اینکه چقدر زود گذشتند و چقدر زود همه‌چی عوض شد. یه تعریفی از شعر هست که می‌گه: شعر عمومیت‌بخشیدن به امر شخصیه.بیاید با کمک این شعر این جمله رو بهتر بفهمیم. تو این شعر اسماعیل خویی یک سری از تجربیات شخصی خودش از کودکی رو با ما به اشتراک گذاشته. مثل این تصویر:وقتی که من بچه بودم،پرواز یک بادبادکمی بردت از بام های سحرخیزی پلکتانارنجزاران خورشید.یا حتی شخصی‌تر:وقتی که من بچه بودم،خوبی زنی بود که بوی سیگار می دادو اشک‌های درشتشاز پشت آن عینک ذره‌بینیبا صوت قرآن می‌آمیخت.می‌بینید چقدر این تصاویر شخصیه؟ تجربۀ خودِ شاعر از دوران کودکیه؛ اما نکته‌ش اینه که جوری نوشته شده که من رو به‌عنوان مخاطب با خودش همراه می‌کنه. اجازه می‌ده من هم باهاش احساس کنم. من هم دوباره اون روزها رو باهاش تجربه کنم. منم باهاش حسرت روزهای کودکیم رو بخورم فارغ از اینکه من تو کودکی بادبادک‌بازی کرده باشم یا نه، از شنیدن این بند از شعر لذت می‌برم. این قطعاً هنر اسماعیل خویی تو این شعره که تونسه امر شخصی رو عمومیت ببخشه. و البته هنر فرهاد مهراد که جاودانه‌ش کرده.برشی از شعر کودکانه اثر اسماعیل خوییفرهاد مهراد در مواجهه با انقلاب ایرانفصل دوم: ماه میاد تو خوابطولی نکشید که اون روزهایی که «غم بود؛ اما کم بود» تموم شد. فرهاد به پیشنهاد علی کسمایی برگردان فارسی آهنگ بانوی زیبای من رو می‌خونه و این شروع اتفاقات بزرگ تو زندگیشه. عضو گروه بلک‌کتس می‌شه و روز به روز آدم‌های بیشتری به طرفداراش اضافه می‌شن. البته خود فرهاد خیلی اهل امضادادن و این‌ها نبود. به‌سختی قبول می‌‍‌کرد تلوزیون بره یا مصاحبه کنه. از اون‌ها بود که پول تو جیبش نمی‌موند و به محض اینکه پول دستش می‌اومد خرج رفیق‌هاش می‌کرد. خودش رو خواننده اجتماعی می‌دونست و باور داشت فروش زیاد آلبوم نشونۀ ابتذاله. فرهاد اصلاً میونه‌ای هم با عکس گرفتن نداشت. یعنی می‌گفتن استاد یه عکس؟ می‌گفت عکس آخه چیه؟ می‌گفتن استاد یادگاریه! و فرهادم می‌گفت یادچه‌گاری!کم‌کم فضا متشنج شد و صدای پای انقلاب پنجاه‌وهفت به گوش رسید. فرهادم به‌عنوان یه خوانندۀ اجتماعی ساکت نموند و یه آهنگ منتشر کرد. آهنگی که حسابی دست‌به‌دست شد و حتی کاورش، بدون کاست، با قیمتی بسیار زیاد به فروش رفت. فرهاد دوباره سراغ یه ترکیب همیشه برنده رفته بود: آهنگساز «اسفندیار منفردزاده» با شعری از «احمد شاملو». آهنگ پخش شد و کسی نبود که نشنیده باشدش. این آهنگ هم مثل باقی کارهای فرهاد تاریخ انقضا نداره و همیشه می‌شه از شنیدنش لذت برد.یه شب مهتاب، ماه میاد تو خوابمن رو می‌بره، کوچه به کوچهباغ انگوری، باغ آلوچهدره به دره، صحرا به صحرااونجا که شب‌ها، پشت بیشه‌هایه پری میاد، ترسون و لرزونپاشو می‌ذاره، تو آب چشمهشونه می‌کنه، موی پریشونیه شب مهتاب، ماه میاد تو خوابمن رو می‌بره، ته اون درهاونجا که شب‌ها، یکه و تنهاتک درخت بید، شاد و پر امیدمی‌کنه به ناز، دستش رو درازکه یه ستاره، بچکه مث یه چیکه بارونبه جای میوه‌ش، سر یه شاخه‌ش، بشه آویزونیه شب مهتاب، ماه میاد تو خوابمن رو می‌بره از توی زندونمث شب‌پره با خودش بیرونمی‌بره اونجا که شب سیاهتا دم سحر، شهیدای شهربا فانوس خون جار می‌کشنتو خیابون‌ها، سر میدون‌هاعمو یادگار، مرد کینه‌دارمستی یا هشیار؟ خوابی یا بیدار؟مستیم و هشیارشهیدای شهرخوابیم و بیدارشهیدای شهرآخرش یه شبماه میاد بیروناز سر اون کوهبالای درهروی این میدونرد میشه خندونیه شب ماه میاد...آهنگ شبانۀ دو با صدای فرهاد مهرادشعر از احمد شاملواین شعر از چهار بخش اصلی تشکیل شده. هر بخش توصیفی از یه شب مهتابه و روایت‌ها خیلی نمایشی و سینمایی هستند. چشماتون رو یه لحظه ببندید و خودتون رو بذارید جای دوربین سینمایی:یه شب مهتاب، ماه میاد تو خواب (از اینجا)من رو می‌بره، کوچه به کوچهباغ انگوری، باغ آلوچهدره به دره، صحرا به صحرااونجا که شب‌ها، پشت بیشه‌هایه پری میاد ترسون و لرزونپاش رو می‌ذاره تو آب چشمهشونه می‌کنه موی پریشوندیدید؟ از کوچه‌ها ما رو رد کرد. از باغ انگور و آلوچه عبورمون داد و تا پشت بیشه‌های تاریک برد. اونجا که پشت این‌همه سیاهی بعد از این همه راه، یه پری داره موهای پریشونش رو شونه می‌کنه. چقدر سینماییه! بخش‌های دیگه هم همین وضعیت رو دارن. کاملاً تصویرسازی‌هاشون سینمایی اتفاق افتاده و قشنگ می‌تونید ببینید و با همۀ وجودتون حس کنید.یه نکتۀ مهم دیگه هم هست که توی تمام چهار بخش مشترکه. ویژگی‌ای که شاید خیلی رو نباشه و اتفاقاً زیبایی‌ش هم به همینه که رو نیست. داره تو لایه‌های پنهان شعر رخ می‌ده و ناخودآگاه تاثیرش رو روی ما می‌ذاره:هر بند، با یک موقعیت تاریک و ترسناک شروع می‌شه. موقعیتی که تو دل خودش ناامیدی و سردرگمی رو داره. من فقط ابتدای بندها رو براتون می‌خونم:یه شب مهتاب، ماه میاد تو خوابمن رو می‌بره، کوچه به کوچهباغ انگوری، باغ آلوچهدره به دره ، صحرا به صحرااونجا که شب‌ها پشت بیشه‌ها...تا اینجا موقعیت تاریک و هول‌انگیزه. حالا بند بعد:یه شب مهتاب، ماه میاد تو خوابمن رو می‌بره ته اون درهاونجا که شب‌ها، یکه و تنها...اینجا هم توصیف یه شب هول‌انگیز ته یه دره است. بند بعد:یه شب مهتاب، ماه میاد تو خوابمن رو می‌بره از توی زندون...فضا دوباره فضای زندانه.پس تمام این بندها حس ناامیدی رو منتقل می‌کنن؛ اما، اما... در ادامه این فضا رو می‌شکنه و ته اون ناامیدی، اون سیاهیه، یه لحظۀ امیدواری رو یه کورسوی نوری رو نشون می‌ده. بند اول اینجوری تموم می‌شه:اونجا که شب‌ها پشت بیشه‌هایه پری میاد ترسون و لرزونپاش رو می‌ذاره تو آب چشمهشونه می‌کنه موی پرشیانبند بعد:اونجا که شب‌ها، یکه و تنهاتک درخت بید، شاد و پر امیدمی‌کنه به ناز، دستش رو درازکه یه ستاره بچکه مث یه چیکه بارونبه جای میوه‌ش، سر یه شاخه‌ش بشه آویزونمیوه نداره این درخت؛ اما دستش رو دراز کرده تا یه ستاره مثل یه چیکه بارون سر شاخه‌ش آویزون شه. یه درخت پرامید رو ته یه دره به ما نشون می‌ده. و حالا بعد پایانی که یکم صریح‌تر شاعر پیام شعرش رو منتقل می‌کنه:من رو می‌بره از توی زندونمثل شب‌پره با خودش بیرونمی‌بره اونجا که شب سیاهتا دم سحر شهیدای شهربا فانوس خون جار می‌کشنتو خیابون‌ها، سر میدون‌هاعمو یادگار، مرد کینه‌دارمستی یا هشیار، خوابی یا بیدار...این نکات پراهمیت به‌همراه خیلی ویژگی‌های دیگه است که باعث می‌شه یه اثر تو حافظه جمعی یه سرزمین باقی بمونه.زمان رو یه‌کم ببریم جلوتر، جایی که انقلاب 57 پیروز شد. بعد از پیروزی انقلاب خیلی از خواننده‌ها دیگه اجازه فعالیت نداشتن از جمله فرهاد. عه! فرهاد که شبانه‌ها رو خونده بود؟! بله حتی فرهاد و خیلی‌های دیگه شبیه اون.فرهاد مهراد و دوران ممنوع‌الکاریفصل سوم: دل‌خسته از تاریکیدیگه فرهاد اجازۀ کنسرت گذاشتن نداشت، اجازۀ ضبط آلبوم نداشت و از اون همه شور و علاقه. فقط یه پیانو قدیمی باقی مونده بود گوشۀ خونه که همراهِ صدای خستۀ فرهاد، خاک می‌خورد. پوران گلفام، همسر فرهاد، تو یکی از مصاحبه‌هاش تعریف می‌کنه:گاه‌گاهی خودش برای خودش می‌خوند و روی کاست ضبط می‌کرد. بعد یکی از این نوارها رو که من نگاه کردم دیدم روش نوشته: مگر آنکه خود گوش کنی!از مصاحبۀ پوران گلفام با بی‌بی‌سی فارسیمگر آنکه خود گوش کنی! اون روزها هیچ روزنه‌ای به نور نبود، برای مردی که اسیر شب شده بود:جغد بارون‌خورده‌ای تو کوچه فریاد می‌زنه،زیر دیوار بلندی یه نفر جون می‌کنه،کی می‌دونه تو دل تاریک شب چی می‌گذره؟پای برده‌های شب اسیر زنجیر غمه!دلم از تاریکی‌ها خسته شده،همه‌ی درها به روم بسته شده!من اسیر سایه‌های شب شدم،شب اسیر تور سرد آسمون؛پا به پای سایه‌ها باید برمهمه شب به شهر تاریک جنون!اسیر شب با شعری از عباس صفاری شاید همون روزها رو نشون می‌ده. فضای شعر یه فضای تاریک و ترسناکه و شوم‌بودن شرایط و اوضاع از تک‌تک سطرها پیداست؛ از همون شروع شعر که با فریاد یک جغدِ بارون‌خورده است. شعر توصیف زنده‌ای از شهریه که آدم‌هاش رو به اسارت گرفته و حالا قهرمان این شعر هم کم‌کم داره به زانو درمیاد و چراغ ستاره‌ش داره رو به خاموشی می‌ره:چراغ ستارۀ من رو به خاموشی می‌ره،بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره؛تاریکی با پنجه‌های سردش از راه می‌رسه،توی خاک سرد قلب‌ام بذر کینه می‌کاره.دل‌ام از تاریکی‌ها خسته شده،همه‌ی درها به روم بسته شده!مرغ شومی پشت دیوار دل‌امخودش‌و این ور و اون ور می‌زنه،تو رگای خسته‌ی سرد تن‌امترس مردن داره پرپر می‌زنه!آهنگ اسیر شب با صدای فرهاد مهراداز آلوم جمعهبا شعری از عباس صفاریاین شرایط شوم نه یک سال، نه دو سال، چهارده سال طول می‌کشه. خیلی غم‌انگیزه. چهارده سال سکوت. یعنی پنجاه‌وشش‌تا زمستون گذشته و فرهاد اجازۀ خوندن نداشته. کشوری، وطنی که فرهاد هنرش رو بهش پیشکش کرد حالا لباش رو به هم دوخته. کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هرکجا که خواست.در روزهای آخر اسفند در نیم‌روز روشنوقتی‌ بنفشه‌ها را با برگ و ریشه و پیوند و خاکدر جعبه‌های کوچک چوبین جای می‌دهندجوی هزار زمزمۀ درد و انتظار در سینه می‌خروشد و بر گونه‌ها روانای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هر کجا که خواستاز آهنگ کوچ بنفشه‌ها با صدای فرهاد مهرادشعر از شفیعی کدکنی (با تغییراتی از فرهاد مهراد)کاش می‌شد! کاش این شعر شفیعی کدکنی که فرهاد خوندش واقعیت داشت؛ اما به‌قول فریدون مشیری: من اینجا در ریشه در خاکم.برشی از شعر کوچ بنفشه‌ها اثر شفیعی کدکنیبعد از چهارده سال به فرهاد می‌گن اجازۀ کنسرت داری می‌تونی برای طرفدارات دوباره بخونی. فرهاد دوباره سر ذوق اومد. شد همون جوون آوازه‌خون کافه‌ کوچینی که هیچی جلودارش نبود. تا اینکه چند روز مونده بود به اجرا، گفتن به ما از بالا خبر دادن که شما، آقای فرهاد مهراد، اجازۀ خوندن نداری، ببخشید.پوران گلفام می‌گه لغو این کنسرت، سخت‌ترین تجربۀ کاری فرهاد تو ایران بود. کشوری که حالا دیگه برای فرهاد تبدیل شده بود به مهمان‌خانۀ مهمان‌کش روزش تاریک.زردها بیهوده قرمز نشدند قرمزی رنگ نینداخته بیهوده بر دیوارصبح پیدا شده اماآسمان پیدا نیستگرتۀ روشنی مردۀ برفی، همه‌کارش آشوب بر سر شیشۀ هر پنجره بگرفته قرارمن دلم سخت گرفته است از اینمیهمان‌خانۀ مهمان‌کش روزش تاریک که به جان هم نشناخته انداخته استچند تن خواب‌آلود، چند تن ناهموار چند تن ناهشیار، چند تن خواب‌آلودآهنگ برف از فرهاد مهرادبا شعری از نیما یوشیج (با تغییراتی از فرهاد مهراد)مهمان‌خانۀ مهمان‌کش! به‌نظرتون نیما یوشیج منظورش از خلق این عبارت چی بود؟ (با صدای آرام‌: مهمان‌خانۀ مهمان‌کش) کشور رو می‌گفت؟ یا اصلاً جهان هستی رو که مثل مهمان‌خانه، مهمان‌کشه؟ شاید خونه خودشون رو تو یوش می‌گفت. شما چه چیزی از این عبارت برداشت کردید؟ یا وقتی نیما می‌گه زردها بی‌خود قرمز نشدند، قرمزی رنگ نینداخته است، بی‌خودی بر دیوار. منظورش برگ درختاست؟ یا داره خون رو می‌گه که پاشیده رو دیوار؟ انگار هیچ‌کدوم از این تعبیرها به تنهایی نیست و در عین حال همه‌شون هست. این هنر نیما یوشیجه و یکی از ویژگی‌های اصلی نماده. نماد همینجوری خلق می‌شه دوستان من که یه کلمه مجموعه‌ای از تعبیرها رو به ذهن متبادر می‌کنه البته این تعبیرها خیلی بی‌ربط نیستند و تقریباً یه فضا، یه حال‌وهوا رو منتقل می‌کنن. اگه براتون جالبه مفهوم نماد و دوست دارید بیشتر درباره‌ش اطلاعات کسب کنید پیشنهاد می‌کنم اپیزود ششم: سفر از من بازنمی‌گردد رو گوش کنید. اونجا یه‌کم بیشتر توضیح دادم.یه نکتۀ دیگه‌م که فکر می‌کنم جالبه این تضادهای در کنار همه. تضادها انگار بخشی از زندگی خود فرهادم بودن. مهمان‌خانۀ مهمان‌کش: مهمان‌خانه ویژگی اصلیش اینه که پذیرایی می‌کنه از مهمان؛ اما این مهمان‌خانه مهمان‌کشه. یا روزش تاریک: تضادش آشکاره دیگه. یا این سطر که خود نیما اینجوری نوشته:صبح پیدا شده از آن طرف کوه «ازاکو» امّا«وازنا» پیدا نیست!من تا به‌حال سه بار یوش رفتم، اگه شمام رفته باشید می‌دونید که کوه وازنا به خونۀ نیما نزدیک‌تره تا ازاکو. یعنی جلوتر کوه وازنا رو شما می‌بینید و پشت سرش با یک فاصله‌ای ازاکو رو. نیما اینجا چی می‌گه؟ می‌گه ازاکو پیداست؛ اما وازنا نه. فرهادم این تضاد رو حفظ می‌کنه و با کمی تغییر اینجوری می‌خونه:صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست!یا در ادامه، نیما می‌گه: گرتۀ روشنی مردۀ برفی همه کارش آشبوب. اگه مرده است چطوری همه کارش آشوبه؟!فرهادم زندگیش همین‌قدر لحظات متضاد داره؛ بزرگ‌ترینش هم همین بود که برای انقلابی خوند که وقتی پیروز شد اجازۀ خوندن رو ازش گرفت.اما بالاخره اون روز رسید. خیلی دیر شده بود؛ ولی قرار بود فرهاد یه بار دیگه بره رو صحنه و اجرا کنه. وقتی مثل همیشه از پشت صحنه اومد، تعظیم کرد به تماشاچی‌ها و پشت پیانوش نشست، تو سالن یه پچ‌پچی افتاد. همه با تردید به هم می‌گفتن: فرهاده؟ خودشه؟ آخرین بار همه فرهاد رو با موی مشکی دیده بودن و حالا فرهاد مهراد با موی سپید و پشتی که یکم خمیده بود پشت کلیدهای پیانو نشسته بود. مردی که یه روز سفید پوشیده بود با موی سیاه، اکنون سیاه‌جامه بود با موی سفید:آسمان روشن و آبیکنون تلخ و ملال‌انگیزسفید پوشیده بودم با موی سیاهاکنون سیاه جامه‌ام با موی سپیدمی‌آیم، می‌روم، می‌اندیشم که شاید خواب بوده‌اممی‌اندیشم که شاید خواب دیده‌اممی‌اندیشم که شاید خواب بوده‌ام، خواب دیده‌اماز آهنگ خواب در بیداری با صدای فرهاد مهرادبا شعری از خوان رامون خیمنزدوباره فرهاد می‌تونست بخونه؛ اما دیگه اون جوون سی ساله نبود. دوباره می‌تونست بخونه؛ اما دیگه زمان به عقب برنمی‌گشت. بزرگ‌ترین حسرت و درد دنیام واقعاً همینه‌ ها. اینکه بفهمی دیگه دیر شده. بوکوفسکی یه شعری داره که می‌گی:چیزهایی هست خیلی بدتر از تنهاییاما سال‌ها طول می‌کشد تا این را بفهمیوقتی هم آخر سر می‌فهمی‌اشدیگر خیلی دیر شدهو هیچ‌چیز بدتر از خیلی دیر نیست...چارلز بوکوفسکیاز کتاب سوختن در آب غرق‌شدن در آتشبا ترجمۀ پیمان خاکسارتو یکی از همین اجراها پوران گلفام تعریف می‌کرد وقتی اجرا تموم شد مردم همه فرهاد تشویق می‌کردن و ازش می‌خواستن دوباره براشون اجرا کنه؛ اما فرهاد سریع تعظیم کرد و از روی سن رفت بیرون. می‌گفت برام خیلی عجیب بود تا حالا ندیده بودم فرهاد این کار رو بکنه. رفتم پیشش ازش پرسیدم فرهاد چیزی شده؟ و فرهاد بهم نگاه کرد و گفت: یهو احساس کردم دیگه نفسم درنمیاد.فرهاد مهراد در ملاقات با مرگفصل آخر: بدرود زندگیشل سیلورستاین می‌گه: هیچ پایان خوشی وجود ندارد. پایان‌ها غم‌انگیزترین قسمت هستند.بیماری فرهاد از سال 1378 شدت می‌گیره. برای درمان به فرانسه می‌ره؛ اما دیگه خیلی دیر شده. فرهاد ساعت 1 صبح شنبه، در سن 59 سالگی، چشمای خسته‌ش رو برای همیشه روی کنسرت‌های پرشورش، روی نوارهای خاک گرفتۀ توی خونه‌ش، روی اجراهاش با گروه بلک‌کتس و روی آهنگ چایکوفسکی که از رادیو شنیده بود، می‌بنده.آهنگی که در ادامه می‌شنوید و این اپیزود باهاش تموم می‌شه، یکی از محبوب‌ترین آهنگ‌های زندگی منه. نمی‌دونم چقدر به مرگ فکر می‌کنید. من، یکی از آرزوهام تو زندگی اینه که وقتی با مرگ ملاقات کردم تنها باشم. دوست ندارم هیچ‌کسی مخصوصاً عزیزانم کنارم باشند. دوست ندارم هیچ‌کس حتی ذره‌ای غمگین بشه. شاید عجیب باشه ولی دلم می‌خواد خیلی زود فراموش شم. آرزوی من اینه که وقتی به ملاقات مرگ رفتم کنار دریا باشم؛ صدای موج باشه و مرغای دریایی. دلم می‌خواد آخرین لحظاتم شبیه به همین آهنگ باشه: همین‌قدر گرم، همین‌قدر زنده.گرم و زنده بر شن‌های تابستان زندگی را بدرود خواهم گفتتا قاصد میلیون‌ها لبخند گردمتابستان مرا در بر خواهد گرفت و دریا دلش را خواهد گشود.زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت،زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت،زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت،آخ . زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت...آهنگ کتیبه با صدای فرهاد مهرادبا شعری از فریدون رهنمارویدادهای مهم در زندگی فرهاد مهرادامیدوارم از شنیدن این قسمت لذت برده باشید.شما می‌تونید اپیزود نهم از پادکست مجله نهان رو که با عنوان مگر آنکه خود گوش کنی منتشر شده است، در کست‌باکس بشنوید. برای اینکه در جریان انتشار اپیزودهای جدید قرار بگیرید ممنون می‌شم پادکست مجلۀ نهان رو در کست‌باکس سابسکرایب کنید. </description>
                <category>مجلۀ نهان</category>
                <author>مجلۀ نهان</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jan 2025 14:53:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه کجاست؟ از نظر نظریه‌پردازان و فیلسوفان</title>
                <link>https://virgool.io/nahanmag/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%81%DB%8C%D9%84%D8%B3%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-decncbr9mujr</link>
                <description>یادداشتی که در ادامه می‌خوانید، متن کامل اپیزود هشتم از پادکست مجلۀ نهان است که با عنوان «خانه‌ام ابری است...» منتشر شد. لحن و کلمات در این یادداشت مشابه همان چیزی است که در پادکست مجلۀ نهان گفته شده است. این اپیزود با دکلمۀ شعر «خانه‌ام ابری است» یکی از سروده‌های معروف نیما یوشیج با صدای احمد شاملو آغاز می‌شود و از میانۀ دکلمه، اجرای محمدرضا شجریان از این شعر را می‌شنویم.خانه‌ام ابری استیکسره روی زمین ابری‌ست با آناز فراز گردنه خرد و خراب و مستباد می‌پیچد.یکسره دنیا خراب از اوستو حواس من!آی نی‌زن که ترا آوای نی برده‌ست دور از ره کجایی؟خانه‌ام ابری‌ست اماابر بارانش گرفته‌ستدر خیال روزهای روشنم کز دست رفتندممن به روی آفتابممی‌برم در ساحت دریا نظاره.و همه دنیا خراب و خرد از باد استو به ره، نی زن که دایم می نوازد نی، در این دنیای ابر اندودراه خود را دارد اندر پیش.شعر خانه‌ام ابری است از نیما یوشیج اجرای شجریان از این شعر با صدای باران و رعدوبرق به پایان می‌رسد و در ادامه راوی شروع به صحبت می‌کند:جوزف کمبل می‌گه اگه همۀ داستان‌ها، قصه‌ها، روایت‌ها، اسطوره‌ها و هر نوشتۀ دیگه‌ای رو که تو این دنیا هست با همۀ تفسیرهاشون بذاریم کنار هم و بگیم چکیدۀ حرف همۀ این‌ها چی بوده؟ به یه جمله می‌رسیم:جست‌وجوی انسان برای یافتن خودش.و من تو این قسمت می‌خوام یه کلمه به این جمله اضافه کنم: جست‌وجوی انسان برای یافتن خودش در خانه.سلام. من فواد افراسیابی هستم و شما شنوندۀ هشتمین قسمت از پادکست مجلۀ نهان بعد از دویست‌وسی‌وهشت روز و هشت ساعت و بیست‌وسه‌دقیقه هستید. تو این قسمت می‌خوام دربارۀ «خونه» صحبت کنم و مطمئنم شما هم مثل من، در پایان این اپیزود، از اینکه «خونه» انقدر معنا و مفهوم پیچیده‌ و عمیقی داره شگفت‌زده می‌شید. چیزی بوده که همیشه جلوی چشمامون بوده‌ها! همه‌مون زندگیش کردیم؛ اما ندیدیمش؛ بنابراین قراره مثل همیشه جهان رو جور دیگه‌ای ببینیم اون هم از پنجرۀ شعر و ادبیات.چندتا اتفاق مختلف باعث شد که تکه‌های پازل کم‌کم کنار هم قرار بگیرن تا نهایتاً مسئلۀ خونه، موضوع این قسمت از مجلۀ نهان باشه. جلوتر می‌گم که این اتفاق‌ها چی‌ها بودن. آخرین تکه از این پازل هم مربوط به اتفاقی میشه که باعث شد این همه وقفه بین این اپیزود با قسمت قبل به وجود بیاد!خانه به‌عنوان مرکز ثقل اندیشهخانه: مرکز ثقل اندیشهاولین بار حدود سه سال پیش بود که مسئلۀ خونه برام متفاوت شد. داشتم برای یه فیلم، یادداشت می‌نوشتم که تو اون فیلم خونه خیلی نقش مهم و پررنگی داشت. واسه همین یکم بیشتر دربارۀ خونه تحقیق کردم. این نکته‌ای که می‌خوام بگم ظاهراً خیلی بدیهی و تو چشمه؛ ولی من بهش توجه نکرده بودم یا عواملی که باعثش شده بود رو ندیده بودم. اینکه همیشه ما «دور بودن» و «نزدیک بودن» رو با معیار خونه می‌سنجیم. جایی دوره که از خونۀ من دور باشه! یا جایی نزدیکه که به خونۀ من نزدیک باشه. واسه همین انگار «خونه» مرکز ثقل اندیشه و روان مائه و ما بهش نیازمندیم. حتی اگه برای چند روز بریم هتل یا بریم یه جای دیگه موقتاً این مرکز ثقل رو عوض می‌کنیم و به دنبالش تمام دور و نزدیک‌های ذهنمون جابه‌جا میشه؛ بنابراین می‌تونیم بگیم وقتی از یک خونه به یک خونۀ دیگه می‌ریم فقط مکان فیزیکی ما تغییر نکرده، نه، تمام دنیای ما از نو داره سازمان‌دهی میشه و ساخته می‌شه.در ادامه شعری رو براتون می‌خونم از فروغ فرخزاد با عنوان هدیه:من از نهایت شب حرف می‌زنممن از نهایت تاریکیو از نهایت شب حرف می‌زنماگر به خانۀ من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاورو یک دریچه که از آنبه ازدحام کوچهٔ خوشبخت بنگرمشعر هدیه از فروغ فروخزادخانه به‌عنوان مرکز عاطفیپس دیدیم که خونه، فقط یه مکان فیزیکی نیست و مرکز ثقل اندیشۀ ماست. این اولین نکته‌ای بود که دربارۀ خونه خوندم و نظرم جلب شد؛ اما دومین اتفاق...پارسال من یه رمانی رو خوندم به اسم «روایت بازگشت». این کتاب داستان واقعی نویسنده‌ش «هشام مطر»ه. هشام مطر روزنامه‌نگار و رمان‌نویسه اهل لیبیه که وقتی بچه بود تو زمان دیکتاتوری قذافی کشورش رو ترک می‌کنه. از اون زمان دیگه از سرنوشت پدرش بی‌خبره و آخرین چیزی که فقط می‌دونه اینه که وقتی کشور رو ترک می‌کرد پدرش توی مخوف‌ترین زندان لیبی اسیر بوده. حالا با این سوال بزرگ که چه بلایی سر پدرش اومده؟ زنده است یا نه؟ به کشورش برمی‌گرده.یه جایی از این رمان، تو دل فرازونشیب‌هایی که هشام مطر داره طی می‌کنه، وقتی سوار هواپیما شده، با خودش خلوت کرده و داره زندگیش رو مرور می‌کنه، یه جمله رو خیلی صادقانه از ته وجودش می‌گه. اون جمله اینه:تعهد لجوجانه‌ام به آوارگی، چیزی نبود جز وفاداری ابلهانه من به سرزمین قدیمی، حتی شاید وفاداری نه به لیبی بلکه به آن پسر کوچکی که هنگامِ ترکِ خانه بودم.از کتاب روایت بازگشت اثر هشام مطرریشۀ این اعتراف کجاست؟ فکر می‌کنم این اعتراف، حرف دل خیلی از ما هم باشه. ما هم دوست داریم به خونه برگردیم و اون پسربچه یا دختربچه‌ای رو که یک روز برای همیشه تنهاش گذاشتیم، دوباره در آغوش بگیریم. از کجا میاد این احساس؟ اصلاً دیدید یه سری‌ها خونۀ پدریشون رو مثلاً نمی‌فروشن یا نمی‌تونن ازش دل بکنن؟ چرا این حس‌ انقدر در ما زنده است؟یه فیلسوف و معرفت‌شناس فرانسوی، به اسم گاستون باشلار که تو این اپیزود خیلی باهاش کار داریم، به این سوال جواب داده. باشلار می‌گه که خونه، جهان نخستین مائه؛ چون اولین و مهم‌ترین احساساتمون رو تو محیط خونه تجربه می‌کنیم. اولین ترس‌هامون، شادی‌هامون، غم‌ها، خشم‌ها، لذت‌ها و کلی حس مهم دیگه رو. این تجربه‌ها تو ذهن ما، تو بدن ما ثبت و ضبط می‌شه و همیشه و همه‌جا با ما هست.جالبه بدونید هایدگر هم نظر مشابهی داره و می‌گه تو زبان آلمانی ریشۀ واژۀ خونه، «سکونت داشتنه»، و «سکونت داشتن» علاوه‌بر «خونه» ریشۀ یک کلمۀ دیگه‌ هم هست: «وجود». این سه کلمه به‌قول هایدگر از یک تبارند: بودن یا وجود داشتن به معنای سکونت داشتن یا خونه داشتنه!  انقدر مسئلۀ خونه رو بزرگ می‌بینه که حتی «وجود داشتن و بودن رو» وابسته به‌ش می‌دونه.حالا که دیدیم خونه، علاوه‌بر اینکه مرکز اندیشه ماست، مرکز عاطفی ما هم هست. جایی که اولین حس‌ها تجربه شده. حالا سوال اینجاست که این اولین تجربه برای ما چه جوری بوده؟ بهش که فکر می‌کنیم لبخند می‌زنیم یا اندوهگین می‌شیم؟ بیان این احساس، فقط از دست هنر و ادبیات برمیاد. پس قراره با هم ببنیم حس شاعرا و هنرمندا نسبت به تجربۀ خونه چی بوده؟اما قبلش نوبت شماست! چشماتون رو ببندید و چند ثانیه به خونه فکر کنید. به زمانی که پدرمادرتون جوون بودند، سرگرمی‌هاتون فرق داشت. غصه‌هاتون، شادی‌هاتون یه جور دیگه بود و جهان روی مدار دیگه‌ای می‌چرخید.بخشی از آهنگ خونه اثر سوگند:تنگه دلم واسه کوچه‌مونبچه محله‌ها، خونه‌مونواسه وسطی و قایم‌موشکتو زنگ‌های تفریح مدرسه‌مونتنگه دلم واسه مهمونیازخمِ تنم بعدِ شیطونیاذوق شکستن قلک پولنصف جهان و بریونیاشکاش می‌شد، برگردیم قدیما کاش می‌شد، در رفت از تقویما  کاش می‌شد، واقعی این تلقین وکاش می‌شدخانه: جهان نخستین ما1. خانه؛ تجربه‌ای خوشایندگفتیم که «خونه» علاوه‌بر اینکه مرکز ثقل اندیشه است، مرکز ثقل عاطفی هم هست؛ چون اولین احساساتمون رو اونجا تجربه کردیم. پس دو حالت پیش میاد:1. اینکه این تجربه برای ما خوشایند بوده باشه. واسه همین ما همه‌ش در تلاشیم و دلمون می‌خواد برگردیم به خونه. به همون‌جایی که اولین بار این احساسات زیبا و پاک رو تجربه کردیم:من در این خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم.من صدای نفسِ باغچه را می‌شنوم.و صدای ظلمت را، وقتی از برگی می‌ریزد.و صدای، سرفۀ روشنی از پشت درخت،عطسۀ آب از هر رخنۀ سنگ،چکچک چلچله از سقف بهار.و صدای صافِ باز و بسته‌شدن پنجرۀ تنهایی.و صدای پاک پوست‌انداختنِ مبهمِ عشق،متراکم‌شدن ذوق پریدن در بالو ترک‌خوردن خودداری روح.بخشی از شعر صدای پای آب اثر سهراب سپهریسهراب وقتی که تو «خونه» است به گمنامی نمناک علف نزدیکه؛ خونه اون جای امنیه که به شاعر این اجازه رو داده؛ اما تو همین شعر وقتی از شهر از بیرون از خونه صحبت می‌کنه، اینجوری می‌گه:شهر پيدا بود:رويش هندسی سيمان، آهن، سنگ.سقفِ بی‌كفتر صدها اتوبوس.گل فروشی گل‌هايش را می‌كرد حراج.در ميان دو درخت گل ياس، شاعری تابی می‌بست.پسری سنگ به ديوار دبستان می‌زد.كودكی هستۀ زردآلو را، روی سجادۀ بيرنگ پدر تف می‌كرد.و بزی از «خزر» نقشۀ جغرافی، آب می‌خورد.بخشی از شعر صدای پای آب اثر سهراب سپهریمتوجه این تفاوت لحن شدید؟! یا فروغ فرخزاد، بیرون خونه رو در برابر خونه، محیطی ترسناک و ناامن می‌بینه:در کوچه باد می‌آیداین ابتدای ویرانی‌ستآن روز هم که دست‌های تو ویران شدند باد می‌آمدستاره‌های عزیزستاره‌های مقوایی عزیزوقتی در آسمان، دروغ وزیدن می‌گیرددیگر چگونه می‌شود به سوره‌های رسولان سرشکسته پناه آورد؟ما مثل مرده‌های هزاران‌هزارساله به هم می‌رسیم و آنگاهخورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.بخشی از شعر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد اثر فروغ فرخزادهمین معنا و تلقی مثبت از خونه در برابر محیط بیرون از خونه است که باعث می‌شه مفهومی مثل وطن به‌کرات به خونه تشبیه بشه. ته همۀ این‌ها یه میل و نیاز اساسیه. صدایی که ته روانمون می‌گه: می‌خوام برم به خونه...می‌خوام برم به خونه به جايی كه صفا هست تو گوشه و كنارش يه عالمه وفا هستتوی نگاه مادر يه عالمه دعا هست اگه تنها بمونی يه دنيا تكيه‌گاه هستمی خوام برم به خونه جايی كه مال منه دليل زنده‌بودن از عشق زنده‌بودنهمی خوام برم به خونه كه سقفش يه پناهه تمام گفتنی‌ها جاشون توی نگاههبخشی از آهنگ خونه با صدای ابی2. خانه؛ تجربه‌ای ناخوشاینداما حالت دوم، زمانی که خونه یک تجربۀ خوشایند نیست؛ واسه همینم هنرمند همه‌ش دنبال گریختن و فرار کردنه ازش. می‌خواد از خونه بزنه بیرون. مثل سیدعلی صالحی تو این شعر:ری‌را …!همگان به جست‌وجوی خانه می‌گردند،من کوچۀ خلوتی را می‌خواهمبی‌انتها برای رفتنبی ‌واژه برای سرودن.بخشی از شعر همگان به جست‌وجوی خانه می‌گردند اثر سیدعلی صالحیشاعر تو این شعر دنبال خونه نیست، دنبال یه کوچه است برای رفتن؛ چون به‌قول خودش تو یه شعر دیگه: چقدر دلم برای عبور از خواب این‌همه دیوار گرفته است! شاعر می‌خواد از دیوارهای خونه عبور کنه...این دومین حالت در مواجهه با مفهوم خونه است.اما مسئلۀ خونه و نقش و جایگاهش به همین‌جا محدود نمی‌شه. باشلار یه تعریف جدیدی از خونه ارائه می‌ده که خیلی عمیق‌‌تر و متفاوت‌تر از چیزیه که تا الان درباره‌ش حرف زدیم. این تعریف باشلار آخرین تکه از پازلیه که این قسمت رو کامل می‌کنه و همون دلیلیه که بین این ایپزود و اپیزود قبلی این‌همه فاصله افتاد...ای چراغ هر بهانه از تو روشن از تو روشنای که حرف‌های قشنگت من و آشتی داده با منمن و گنجشک‌های خونه دیدنت عادت‌مونهبه هوای دیدن تو پر می‌گیریم از تو لونهباز میایم که مثل هر روز برامون دونه بپاشیمن و گنجشک‌ها می‌میریم تو اگه خونه نباشیبخشی از آهنگ من و گنجشک‌های خونه با صدای گوگوشگاستون باشلار و تعریف تازه‌ای از خانهاول از همه باشلار می‌گه اصلاً دقت کردید ساختمون خونه چقدر شبیه ساختار روانمونه؟! چطور؟ میگه ببین خونه معمولاً سه‌تا سطح داره: همکفت، طبقۀ بالا و زیرزمین. البته زمان باشلار اینجوری بوده، الان که دیگه خونه‌ها یه سطحم به زور داره. به‌هرحال... باشلار میگه همکف، امن‌ترین جای خونه است. همون‌جایی که زندگی روزانه‌مون جریان داره: غذا می‌خوریم، دور هم جمع می‌شیم، مهمونی می‌گیریم. طبقۀ بالا جایگاه اندیشه‌های فلسفی و روشنگرانه است. جاییه که فکر می‌کنیم. زیرزمین یا سرداب هم محل ترس‌های ناخودآگاه‌ مائه. جای چیزهایی که در تاریکی پنهان شدن. از این نظر میگه ساختار خونه شبیه روان ماست.باشلار می‌گه تمام ویژگی‌هایی که فواد افراسیابی تو این اپیزود از پادکست مجلۀ نهان گفت درسته؛ اما چیزی که خونه رو از غیر خونه جدا می‌کنه یه چیز دیگه است. خونه رویاها رو در خودش پرورش می‌ده و از رویاپرداز محافظت می‌کنه. اینجوری بگم که خونه این امنیت و آرامش رو فراهم می‌کنه تا با کمال آرامش غرق در جهان رویاهامون شیم. نه ترسی از قضاوت‌شدن داشته باشیم و نه نگرانی از اینکه این رویاها ما رو به کجا می‌برن. اگه امکان این رویاپردازی باشه اون وقته که می‌تونیم یه گوشه از دنیا آروم ریشه کنیم و بگیم خونه داریم.خانه: محافظ رویاپردازواسه همینه که میگم بیایم به جملۀ کمبل کلمۀ خونه رو هم اضافه کنیم و بگیم تمام داستان‌ها، قصه‌ها، افسانه‌ها، اسطوره اگه بخوایم چکیده‌شون رو بگیم به یه جمله می‌رسیم:جست‌وجوی انسان برای یافتن خودش در خانه.چون اگه خونه نباشه ما ریشه‌ای نداریم که پیداش کنیم. اینجا که رسیدم، با خودم فکر کردم تو تعریف باشلار از خونه و مهم‌ترین ویژگی‌ای که بهش نسبت می‌ده، اصلاً هیچ اشاره‌ای به مکان فیزیکی خونه نمی‌کنه. یه بار دیگه دقت کنید: باشلار فقط می‌گه خونه همون جاییه که اجازۀ رویاپردازی می‌ده.پس خونه فقط یه چهاردیواری نیست؛ خونه می‌تونه همون آدمی باشه که دوسش داریم، خونه می‌تونه خانواده‌مون باشه می‌تونه دوستانمون باشه یا حتی می‌تونه کافه‌ای باشه که پاتوقمونه.یعنی تمام حرف‌هایی که تو این اپیزود دربارۀ خونه گفتم می‌شه دربارۀ هر آدم و هر جایی باشه که میذاره بدون نگرانی غرق رویاهامون شیم...بودن یا وجود داشتن به معنای سکونت داشتن یا خونه داشتنه!  انقدر مسئلۀ خونه رو بزرگ می‌بینه هایدگر که حتی «وجود‌داشتن» و «بودن» رو وابسته به‌ش می‌دونه.بخشی از اپیزود هشتم از پادکست مجلۀ نهان با عنوان خانه‌ام ابری است...بنابراین می‌تونیم بگیم وقتی از یک خونه به یک خونۀ دیگه می‌ریم فقط مکان فیزیکی ما تغییر نکرده، نه، تمام دنیای ما از نو داره سازمان‌دهی میشه و ساخته می‌شه.بخشی از اپیزود هشتم از پادکست مجلۀ نهان با عنوان خانه‌ام ابری است...حالا که خونه انقدر مهمه، از دست دادنش هم کابوس بزرگیه. اگه یه خونه رو از دست بدی انگار تمام چیزهایی رو که تو این اپیزود گفتم از دست دادی. حالا چرا بین این اپیزود و اپیزود قبلی انقدر فاصله افتاد؟ احتمالاً حدس زده باشید! من خونه از دست داده بودم.خیلی طول کشید تا باهاش کنار بیام و شاید هنوز هم نیومدم. خیلی طول کشید تا یاد بگیریم، باید تلاش کنم تو زندگی خونه بسازم و بپذیرم، بپذیرم، بپذیرم... از دست‌دادن بعضی خونه‌ها تقصیر من نیست بخشی از مسیر منه. حق دارم غصه بخورم، حق دارم در آرزوی دوباره داشتنش باشم، حق دارم به سوگ بشینم؛ اما حق ندارم واسه یه مدت طولانی متوقف شم. چون زندگی در جریانه و چاره‌ای نیست جز اینکه خودمون رو به دستش بسپاریم و چشم‌به‌راه اتفاقات آینده باشیم... هر چی نباشه به قول شیمبورسکا:بالاخره هر آغازیفقط ادامه‌ای‌ استو کتاب حوادثهمیشه از نیمۀ آن باز می‌شود.بخشی از شعر عشق در نگاه اول اثر ویسواوا شیمبورسکاکاش می‌شد صدای پاهات بپیچه تو گوش دالونطرف دالون بگرده سر آفتاب‌گردون‌هامونکاش می‌شد دوباره باغچه پر گل‌های تو باشهغنچۀ سفید مریم با نوازش تو وا شهکاش می‌شد؛ اما نمی‌شه! نمی‌شه بیای دوبارهنمی‌شه دستات تو گلدون، گل‌های مریم بذارهکاش می‌شد؛ اما نمی‌شه! این مرام روزگارهرفتنت همیشگی بود دیگه برگشتن ندارهبخشی از آهنگ قصۀ گل و تگرگ با صدای سیاوش قمیشیاگه الان دارید صدای من رو می‌شنوید، جا داره ازتون تشکر کنم که این قسمت رو تا انتها گوش دادید. این صدایی که الان داره به گوشتون می‌رسه چهارپنج روز بعد از ضبط اپیزود اصلی داره ضبط می‌شه. اصلاً قرار نبود باشه و این اپیزود باید با آهنگ سیاوش قمیشی تموم می‌شد؛ اما من اخیراً یه کتابی رو خوندم و دیشب این کتاب تموم شد. کتابی با عنوان لاشۀ لطیف از نشر چشمه. یه تیکه از این کتاب بود تو قسمت‌های پایانی که خیلی به دلم نشست و خیلی دوست داشتم که با شما هم به اشتراک بذارم. اینجوری بودم که اگر بذارم برای اپیزودهای بعد یا موقعیت‌های بعدی ممکنه اصلاً یادم بره، فرصت نشه یا اصلاً به موضوع نخوره. یه گفت‌وگوی کوتاه سه‌چهارخطیه بین پدر و پسر. از روی متن کتاب براتون می‌خونم:پدرش به مرد بال‌دار نقاشی‌شده روی شیشۀ رنگی و پرندگان دوروبرش اشاره کرد و لبخند زد. پدرش گفت: «همه می‌گن سقوط کرد چون خیلی به خورشید نزدیک شده بود، اما اون پرواز کرد. منظورم رو می‌فهمی پسر؟ اون تونست پرواز کنه. اگه بتونی فقط چند لحظه پرنده باشی، سقوط‌کردن دیگه مهم نیست.»از کتاب لاشۀ لطیف اثر آگوستینا باستریکاچیزی که می‌خواستم بهتون بگم... حالا جالبه بار اول که این متن رو خوندم نه؛ اما الان که برای شما خوندم یاد شعر فروغ فرخزاد هم افتادم: پرواز رو به خاطر بسپار، پرنده مردنی است... اما چیزی که دوست داشتم بگم بهتون تو این اپیزود دربارۀ خونه: اینکه اگه تو زندگی خونه‌ای رو از دست داید حالا این خونه می‌تونه آدمی باشه که دوستش داشتید، می‌تونه دوستانتون باشه می‌تونه خانواده‌تون باشه یا حتی خونۀ پدری، اگر خونه‌تون رو از دست دادید و در غمش سوختید مثل ایکاروس که وقتی به خورشید نزدیک شد بال‌هاش سوخت، غصه‌خوردن داره واقعاً می‌فهمم؛ اما شما پرواز کردید. درسته خونه‌ای از دست دادید؛ اما خونه‌داشتن رو و در خونه‌بودن رو تجربه کردید و این تجربه خیلی ارزشمنده و شاید میلیون‌ها آدم در دنیا آرزوی تجربه‌کردنش رو داشته باشن. شما یک ماه، چند ماه، یک سال، چند سال، خونه داشتن رو تجربه کردید و این تجربه مثل چند دقیقه پرواز ایکاروس خیلی می‌ارزه. دوست داشتم این احساس رو با شما به اشتراک بذارم. و دیگه واقعاً ازتون خداحافظی می‌کنم. تا اپیزود بعدی، فعلاً.شما می‌توانید تمام اپیزودهای مجلۀ نهان را از کست‌باکس بشنوید. اگر این قسمت را دوست داشتید، خوشحال می‌شم پادکست مجلۀ نهان را به دوستانتون هم معرفی کنید. </description>
                <category>مجلۀ نهان</category>
                <author>مجلۀ نهان</author>
                <pubDate>Fri, 01 Nov 2024 01:58:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>