<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های nahidtaherinahid2</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nahidan</link>
        <description>دانش‌آموخته رشته مترجمی زبان انگلیسی، مترجم دورکار و همکار با سایت‌های ترجمه آنلاین</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 00:29:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/119372/avatar/R5rwJR.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>nahidtaherinahid2</title>
            <link>https://virgool.io/@nahidan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>لطف‌های کوچک باعظمت</title>
                <link>https://virgool.io/@nahidan/%D9%84%D8%B7%D9%81-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D8%B9%D8%B8%D9%85%D8%AA-dfizwrshed0y</link>
                <description>در روزمرگی‌های تلخم غرق شده‌ام. در حال فکر کردن به ستم‌هایی هستم که به من روا داشته شده. ناگهان صدای موبایلم می‌آید، همسر برادرم که او را باجی صدا می‌کنم، برایم استیکر قلب بافتنی فرستاده که دو تکه آن همدیگر را بغل کرده‌اند. یعنی من به یادت هستم غصه نخور. کمی بعد، همین خواهر‌خوانده به پسرش آراد که همان برادرزاده شیرین من است، می‌گوید به عمه زنگ بزن و با او حرف بزن. همین تلفن کوتاه، سرزنده‌ام می‌کند.در خانه مادربزرگ، در حال مراقبت از او هستم که پایش شکسته و توان راه‌رفتن ندارد. از دایی‌هایم غرغر شنیده‌ام و ناراحتم. کمی بعد یکی از زندایی‌هایم می‌آید و با روی خوش با من برخورد می‌کند و بعد از کیفش چند بسته بیسکوییت رنگارنگ درمی‌آورد و می‌گوید اینها را برای تو آوردم. نمی‌توانم بگویم که چقدر از این توجه خوشحال شدم. گاهی اوقات، به‌خاطر حرف‌های نامربوط و مسخره‌ای که از این و آن می‌شنوم و برخوردهای نامتعارفی که از دیگران می‌بینم، خودم را درمانده می‌بینم. اما اتفاقاتی هرچند کوچک آرامم می‌کنند.</description>
                <category>nahidtaherinahid2</category>
                <author>nahidtaherinahid2</author>
                <pubDate>Tue, 01 Mar 2022 20:55:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات زیبای من و خواهرخوانده‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/@nahidan/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-u5hi6ljsa0bh</link>
                <description>یک وقتی آدم می‌بیند دوره‌ای زیبا از زندگیش درحال تمام شدن است. این لحظه است که غم به سراغش می‌آید و چاره‌ای جز نوشتن از آن دوره نمی‌بیند. من دوره‌های سخت و شیرین زیادی در زندگیم داشتم. ولی این دوره با تمام دوره‌های دیگر فرق داشت. دوره آمدن خواهرخوانده‌ام به میان ما و شدن جزئی از ما. وقتی برادر دومم می‌خواست ازدواج کند، از ته دل خوشحال بودم. انگار در سنگ طالع‌بینی ذهنم، دوران خوشی را دیده‌ بودم. شهریور هشت سال پیش بود (همین موقع‌ها) که خواهرخوانده‌ام که باجی صدایش می‌زنم، را بعد از برگزاری مراسم عروسی، از زادگاهش، به شهر خودمان آوردیم. من که یک سال پیش از آن، مادرم را از دست داده‌بودم و خواهری نداشتم، پیش خودم گفتم تاجایی که بشود به او محبت می‌کنم تا درد فراغ از خانواده‌اش، آزارش ندهد.هر روز که می‌گذشت، صمیمیتم با او بیشتر می‌شد به شکلی که نزد فامیل، خیلی از او تعریف می‌کردم. دیگر خودم را تنها نمی‌دیدم. احساس می‌کردم خواهری دارم که بعد از آن همه جنجالی که دراثر فوت مادرم تحمل کردم، حالا از من پشتیبانی می‌کند. ما باهم بودیم چون در یک منزل دوطبقه زندگی می‌کردیم. آنها طبقة‌بالا بودند. هروقت اتفاق خوبی برایم می‌افتاد، باهم، به مناسبت آن کیک و شیرینی می‌خوردیم. سه‌شنبه‌های فیلمی داشتیم. در این سه‌شنبه‌ها که برادرم شیفت شب بود، فیلمی که من از اینترنت دانلود کرده بودم را باهم می‌دیدیم و بعد هم من همانجا می‌خوابیدم.شیرینی این دوره با تولد برادرزاده‌ام، بیشتر شد. عمه‌عمه گفتن آرادِ شیرین زبان، همیشه در ذهنم، طنین‌انداز است. چه روزها و چه شب‌هایی با آراد گذراندم. وقتی رز خواهر آراد متولد شد، خودم را در آسمان‌ها می‌دیدم. داشتن برادرزاده دختری که می‌توانستم برایش عروسک و لباس دخترانه بدوزم، باورنکردنی بود.هشت سال گذشت. و امروز که آراد از داخل بالکن، صدایم زد نمی‌توانستم حرفی که با آن صدای شیرین کودکانه زد را باور کنم؛ او گفت «عمه ما هفته دیگه می‌ریم خونه جدیدمون». باز هم جدایی! انگار من نباید به هیچکس دلبسته باشم. یاد این حرف مادربزرگم می‌افتم که می‌گفت «هر اومدی یه رفتی داره». حالا نمی‌دانم تا چند وقت، باید در غم نشنیدن هرروز صدای آراد که از بالکن صدایم می‌کرد و صدای خنده‌ها و گریه‌های رز که از بالا می‌امد و برایم آرامش بود، اشک بریزم.</description>
                <category>nahidtaherinahid2</category>
                <author>nahidtaherinahid2</author>
                <pubDate>Wed, 15 Sep 2021 21:56:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در سراشیب ترجمه</title>
                <link>https://virgool.io/@nahidan/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%A8-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-kvb1k6lcuxcf</link>
                <description>از وقتی به ویرگول وارد شدم، از کاروکسب هنری‌ام می‌نوشتم. اما چند وقتی است که کار و کسب هنری را تعطیل کردم و دوباره به کار ترجمه مشغول شدم. حالا داستان از چه قرار است. من از سال 1388 کار ترجمه را به‌عنوان یک منبع درآمد آغاز کردم. در ابتدا از دفاتر تایپ و تکثیر کار می‌گرفتم. در واقع در زمینه‌هایی که می‌توانستم، مقالات دانشجوها را از انگلیسی به فارسی ترجمه می‌کردم. سه سال که به این منوال گذشت، به خودم گفتم حالا وقت یک حرکت اساسی فرا رسیده‌؛ من باید مدرکی رسمی و دانشگاهی در این رشته داشته باشم (چون مدرک کارشناسی من در رشته‌ای غیر از زبان انگلیسی بود). به‌دنبال این تصمیم سال 1390 در کنکور کارشناسی رشته مترجمی زبان شرکت کردم و خوشبختانه سال بعد در رشته مترجمی زبان انگلیسی دانشگاه شیخ‌بهایی اصفهان پذیرفته شدم. دوران تحصیل سه سال طول کشید. درواقع پایان‌نامه‌ام با توجه به موضوعش بسیار زمان برد. ولی بالأخره در شهریور ماه سال 1394 با دفاع از پایان‌نامه‌ام فارغ‌التحصیل شدم. حالا با یک چالش روبرو شده بودم. چالش کار حرفه‌ای. اولش می‌خواستم با انتشارات برای ترجمه کتاب همکاری کنم. اما بارها و بارها تلاش هایم بی‌ثمر ماند. تا اینکه یک روان‌شناس که در جریان چند سفارش با کار من آشنا شده‌بود، از من خواست تا با او برای ترجمه کتابی به نام تربیت نوجوان دردسرساز همکاری کنم. ثمره این همکاری برایم بسیار رضایت‌بخش بود. اما آن کار که به پایان رسید، من باز با چالش کار روبرو شدم. دوست نداشتم مثل قبل از دفترهای تایپ و تکثیر کار بگیرم. همچنین دوست نداشتم از دارالترجمه‌ها کار بگیرم. دوست داشتم خودم مستقیما سفارش بگیرم. اما چه کسی من را می‌شناخت که کار به من بدهد. البته گاه‌گاهی همکلاسی‌های دانشگاهی‌ام، برایم کار می‌فرستادند. وقتی دیدم آنطور که باید کسی به من سفارش ترجمه نمی‌دهد، تصمیم گرفتم حرفه دیگری را پیش بگیرم که اگر مطالب قبلی من را بخوانید از جریان اطلاع پیدا می‌کنید. من سه سال در حرفه جدیدم فعالیت کردم. اما همیشه دوست داشتم ترجمه را به‌صورت حرفه‌ای پیگیری کنم. آن اتفاق یا همان نقطة عطف گذشته دوباره داشت تکرار می‌شد؛ دفعه قبل بعد از سه سال کار ترجمه، وارد دانشگاه شدم. اما این بار بعد از سه سال مشغولیت در حرفه دیگر، دوباره وارد بازار کار ترجمه شدم. درواقع وارد بازار کار آنلاین ترجمه شدم و دوباره در سراشیبی کار افتادم. امیدوارم این بار سال‌ها و سال‌ها همین فعالیت را بدون وقفه ادامه دهم. </description>
                <category>nahidtaherinahid2</category>
                <author>nahidtaherinahid2</author>
                <pubDate>Sun, 22 Aug 2021 22:39:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایده‌هایی که در باسلام کارگر نیفتاد</title>
                <link>https://virgool.io/@nahidan/%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-issgh28sosi6</link>
                <description>سال 97 بود که با باسلام آشنا شدم و گمان کردم که راه نجات کسب و کارم را پیدا کرده‌ام. کارم به مرور پیش می‌رفت و به‌تدریج در فروش اینترنتی مهارت کسب می‌کردم و از اینکه کارهای پارچه‌ایم در آن سایت به فروش می‌رفت خوشحال بودم. باسلام خودش را یک بازار اجتماعی آنلاین و قابل دسترس برای تمام تولیدکنندگان از گوشه و کنار ایران معرفی کرده بود. به‌اصطلاح اینجا سایتی بود که فقط محصولات ایرانی ساخته شده توسط مشاغل خانگی و روستایی در آنجا خرید و فروش می‌شد. بعد از هر فروشی که صورت می‌گرفت 9 درصد کارمزد از فروشنده کسر می‌شد و طلب‌های فروشندگان هم بیست و چهار ساعت بعد از درخواست تسویه پرداخت می‌شد.اما این سیاست فروش محصولات صرفا ایرانی آنطور که باید، پیش نرفت. ازاین‌رو طراحان و مسئولان سایت باسلام تصمیم گرفتند برای گسترش عملکرد سایت خود، پای محصولات خارجی را هم به این سایت باز کنند تا به‌اصطلاح از سایت‌های دیگر عقب نمانند. حالا باسلام به سایتی بدل شده که برخلاف شعار اولیه خود هم راه را برای واسطه‌ها و هم برای محصولات خارجی باز کرده و شاید به جای اینکه رونقی برای کسب و کارهای خانگی باشد با دادن فرصت فعالیت به فروشندگان بزرگ و قدرتمند، راه رونق را برای این کسب و کارها بسته است.</description>
                <category>nahidtaherinahid2</category>
                <author>nahidtaherinahid2</author>
                <pubDate>Tue, 22 Jun 2021 22:52:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایده‌های عروسکی من از کجا شروع شد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@nahidan/%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DA%A9%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B4%D8%AF-nksbdabibtxy</link>
                <description>ملوچ خانچند سال پیش بود که دغدغه های فکری به دنیا آمدن اولین برادرزاده‌ام را می‌گذراندم. از فرط خوشحالی نمی‌دانستم چه کنم. دوست داشتم برای برادرزاده کوچکم کاردستی‌هایی درست کنم که با آنها بازی کند. اما ازآنجا که ترجیح می‌دادم، کاردستی‌هایی بسازم که زود ساخته شوند، الگوهای ساده را در ذهنم مرور می‌کردم.یک ماهی گذشت تا به چند الگوی ساده رسیدم. حالا باید این الگو‌ها را می‌ساختم. تصمیم گرفته بودم عروسک‌های ساده با بدن بیضی شکل یا مربعی در قالب حیوانات بامزه مثل موش، گربه، و خرگوش بسازم. اما نمی‌دانم چرا ذهن در حال نوسانم به من گفت، عروسک ساده نساز. کیف عروسکی بساز، تا بچه‌ها هم با دیدنشان خوشحال شوند، هم با آنها بازی کنند و هم وسایل یا خوراکی‌هایشان را داخل آنها بگذارند.من به حرف ذهنم گوش دادم و این کیف‌ها را ساختم. حتی توانستم تعدادی از آنها را به فروش برسانم. خلاصه حالا که سال‌ها از آن دوران گذشته، آدم‌هایی که کودک درون‌شان را جدی می‌گیرند، از این کیف‌ها یا برای خودشان یا برای بچه‌های اطراف‌شان سفارش می‌دهند و من هم خوشحالم که می‌توانم برای شادکردن بقیه کار کوچکی انجام دهم. حالا به نظر شما بچه‌ها با داشتن این کیف‌ها چه احساسی دارند؟کوله فندقیدوست داشتید شما هم می‌توانید از این کیف‌ها داشته باشید. با سرزدن به پیج nahidanstore</description>
                <category>nahidtaherinahid2</category>
                <author>nahidtaherinahid2</author>
                <pubDate>Sat, 20 Feb 2021 02:43:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیمه‌ عمری که باید حواسمان را برایش جمع کنیم.</title>
                <link>https://virgool.io/@nahidan/%D8%A8%DB%8C%D9%85%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%85%D8%B9-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-itqwx5w0w3w9</link>
                <description>حتما همیشه شنیدید که باید قبل از هر کاری که با آینده و زندگی شما در ارتباط است، همه جوانب کار را بسنجید.این روزها خیلی از بیمه‌ های عمر می‌شنویم و می‌خوانیم. مقالات زیادی این روزها در مورد این نوع بیمه‌ها نوشته شده که مزایای این بیمه‌ها را شرح داده‌اند. اما نکته‌ای که باید در اینجا به آن اشاره کرد این است که این مقالات تمام واقعیات را بازگو نکرده‌اند؛ شاید به این دلیل که فقط نکات مثبت این بیمه‌ها را جلوه دهند. حالا من می‌خواهم اینجا از تجربه‌ای که خودم از این بیمه‌ها داشتم صحبت کنم. وقتی شما خودتان را بیمه عمر می‌کنید، متعهد می‌شوید درطی چند سال دوره به دوره اقساطی بپردازید تا در صورت بروز حادثه برای شما، مبلغی به وارثین‌تان بدهند یا اگر خودتان تا پس از اتمام دوره بیمه در قید حیات بودید، مبلغی به خودتان بدهند. این مبلغ به تعداد سال‌ها و مقدار اقساطی که می‌پردازید، بستگی دارد.حالا اینجا باید به چند نکته توجه کرد: اولین نکته‌ای که باید به آن توجه کرد این است که مبلغ نهایی که در قرارداد بیمه شما نوشته شده شاید در همان لحظه خیلی زیاد به نظر برسد، اما با در نظر گرفتن تورم و کم شدن سریع ارزش پول، در سالی که آن مبلغ را به شما پرداخت می‌کنند، ارزش مالی آن خیلی کمتر از ارزش فعلی آن است.نکته دوم این است که قسط‌های بیمه عمر هم مشمول مالیات بر ارزش افزوده می‌شوند؛ در حالی که در نسخه اولیه قرارداد بیمه شما هیچ اشاره‌ای به این مالیات‌ها نشده است. مثلا شما هر سال مبلغی هم به‌عنوان مالیات در کنار اقساط بیمه عمر می‌پردازید بدون اینکه در قرارداد اولیه، اسمی از آن رفته باشد. نکته سوم این است که به شما می‌گویند می‌توانید از ذخیره مالی بیمه خود وام بگیرید. در واقع بعد از سال دوم یک درصدی از سپرده‌های شما را به خودتان وام می‌دهند، و جالب اینکه ۱۸ درصد بیشترش را از خودتان می‌گیرند. حالا نمی‌خواهم قضاوت کنم که این عین کلاهبرداری است.و نکته چهارم و از همه جالب‌تر این است که شما می‌توانید بعد از دو سال در هر زمانی قرارداد بیمه خود را لغو کنید، ولی این یک ضرر مالی بزرگ برای شما به همراه دارد، چون آن مبلغی که به شما می‌دهند شاید نصف سپرده‌هایی هم که داده‌اید نشود. و این در قرارداد شما قید شده و حق هیچ اعتراضی هم ندارید.تازه باید بدانید علت‌های فوت هم محدود هستند و به هر دلیل فوتی به وارثین شما سرمایه فوت اختصاص نمی‌یابد. مثلا اگر از وسیله‌های نقلیه غیر موتوری مثل کایت یا بالن سقوط کنید، فقط ارزش بازخریدی را به وارثین‌تان می‌دهند. من به‌عنوان فردی که برای بیست سال خودم را بیمه عمر کرده بودم و بعد از سه سال آن را لغو کردم، تمام این مطالب نوشته شده را تجربه کردم. من به این نتیجه رسیدم که بیمه عمر که گاهی از آن بیمه زندگی هم یاد می‌شود، بیشتر از آن که برای خود فرد نفع داشته باشد، برای کسانی نفع دارد که از آن بهره می‌برند. من توصیه می‌کنم اگر از خدمات بیمه پدر یا همسرتان استفاده می‌کنید، هیچگاه فریب بیمه‌کنندگان عمر را نخورید و پول‌هایتان را مفت مفت درجیب آنها نریزید.  </description>
                <category>nahidtaherinahid2</category>
                <author>nahidtaherinahid2</author>
                <pubDate>Fri, 18 Sep 2020 20:17:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سازوبرگ مدرسه با خوراکی‌ها از دهه شصت تا حالا</title>
                <link>https://virgool.io/@nahidan/%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%88%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%A7%DA%A9%DB%8C%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D8%B4%D8%B5%D8%AA-%D8%AA%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-zopcyy6u99kc</link>
                <description>یک نمونه کیف تغذیه فانتزی بامزهیادم می‌یاد اون موقع‌ها که می‌خواستیم بریم مدرسه (من خودم سال 1365 رفتم کلاس اول) مامان‌ها برای زنگ تفریح اول و دوم خوراکی برامون می‌گذاشتن. معمولا دوتا ساندویچ نان و پنیر و گردو یا نان و پنیر و گوجه، یک عدد سیب یا یک میوه دیگه که خوردنش راحت باشه جز خوراکی بچه‌ها بود. یک غرفه خوراکی فروشی هم در مدرسه‌ها بود که بابای مدرسه اونجا رو اداره می‌کرد و بچه‌ها معمولا از اون غرفه پفک و بیسکوییت و کیک می‌خریدن.اون موقع‌ها از چالش پسماند صفر و نه به پلاستیک خبری نبود. بچه‌ها خوراکی‌هاشون رو داخل پلاستیک فریزر می‌گذاشتن و به مدرسه می بردن. سال‌ها گذشت و گذشت و تغیراتی در خوراکی های مدرسه به وجود اومد ولی روند بردن خوراکی داخل پلاستیک‌های فریزر یا پلاستیک‌های کمی ضخیم‌تر همچنان بدون تغییر باقی موند.بعدها چندتا آدم خلاق که دغدغه محیط زیست رو هم داشتن به این نتیجه رسیدن که برای وسیله بردن خوراکی‌ها به مدرسه فکری بکنن. اونها به این نتیجه رسیدن که شاید کیسه‌ها و کیف‌های پارچه‌ای جایگزین خوبی برای پلاستیک باشن. چون از یک طرف بارها و بارها قابل استفاده هستن و از یک طرف دیگه می‌شه با طرح‌های زیبا بچه‌ها رو به سمت اونها جذب کرد. تازه اینطوری پلاستیک کمتری هم مورد استفاده قرار می‌گرفت.بعد از اون صنعت تولید جالقمه‌ همینطور پیشرفت کرد و در هر دوره افراد خوش ذوق و باسلیقه‌ای به این صنعت وارد شدن و جالقمه‌های متنوعی ساخته شد. مثلا یک نفر جالقمه‌ها رو مثل شخصیت‌های عروسکی می‌ساخت یا یک نفر دیگه از مدل‌های ساده‌تر کیسه‌ای استفاده می‌کرد و خلاصه هر کس بسته به سلیقش طرحی رو اجرا می‌کرد. حالا اینطور شده که بچه‌ها داخل کیف مدرسه‌شون یک کیف بامره هم برای خوراکی‌هاشون می‌گذارن.راستی خود من هم در عرصه ساخت و دوخت جالقمه فعالیت می‌کنم و کار داخل عکس اول این صفحه هم یکی از کارهای خودم هست. من کارهام رو در پیج nahidanstore  اینستا و غرفه اینترنتی ناهیدان در سایت باسلام عرضه می‌کنم.</description>
                <category>nahidtaherinahid2</category>
                <author>nahidtaherinahid2</author>
                <pubDate>Sun, 16 Aug 2020 13:13:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارچه‌های رنگی من</title>
                <link>https://virgool.io/@nahidan/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DA%86%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-urj49qmcamzu</link>
                <description>ترمه‌ی فیروزه‌ایچند وقتی است که با پارچه و نخ گذران زندگی می‌کنم. یعنی با پارچه‌ها وسایلی درست می‌کنم که به کار مردم بیاید. از کودکی با پارچه و نخ و کوک‌ آشنابودم. مادرم خیاط بود. او دوست داشت من هم خیاطی را یاد بگیرم. می‌گفت «تو هنر را یاد بگیر، بذارش رو طاقچه، یه روز به درد می‌خوره». سال‌ها کنار دست ماردم دوخت ودوز آموختم تا بالاخره توانستم یک کاری مربوط به همین رشته برای خودم دست‌وپا کنم.مادرم به سبک سنتی خیاطی می‌کرد. اما من این کار را در فضای مدرن و اینترنت انجام می‌دهم. به‌عبارتی یک غرفه‌ی اینترنتی برای خودم ساخته‌ام و کارهایم را آنجا می فروشم. من در این کار باید همزمان چند کار انجام بدهم. درکل مشغله‌هایش زیاد است. باید اول محصول را تولید کنم، از آن عکس بگیرم و عکس‌ها را ویرایش کنم، برای محصول محتوا بنویسم، و در مرحله‌‌ی آخر نیز آن را در صفحه‌ی غرفه‌ام در سایت باسلام منتشر کنم. کیف سرمه‌ای شبنم پارچه‌ایکار فروش اینترنتی، در دنیای امروز که کمتر کار برای کسی پیدا می‌شود، یک راه چاره است. اما این در حالی است که در این دوران، رقابت در این عرصه افزایش یافته و برای موفقیت باید بسیار تلاش کرد. ولی به هرحال ارزشش را دارد.</description>
                <category>nahidtaherinahid2</category>
                <author>nahidtaherinahid2</author>
                <pubDate>Fri, 14 Feb 2020 20:40:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شغلی برای تمام فصول</title>
                <link>https://virgool.io/@nahidan/%D8%B4%D8%BA%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%81%D8%B5%D9%88%D9%84-g99cmngxzdvj</link>
                <description>کیف جالقمه فندق از غرفه ناهیدان در باسلاممن یکی از میان هزاران‌هزار درس‌خوانده و دانشگاه رفته‌ای هستم که به اون هدفی که به‌خاطرش به دانشگاه رفته بودن نرسیدن. سال گذشته همین موقع‌ها بود که در یک نمایشگاه آثار هنری از یک غرفه‌دار پرسیدم، چند سال در این عرصه فعالیت می‌کرده تا بین مردم شناخته شده. اون غرفه‌دار گفت هشت سال فعالیت کرده. به خودم گفتم ببین من چندسال رو برای آآمادگی آزمون کارشناسی ارشد هدر دادم. درحالی که اگر بلافاصله بعد از دوره کارشناسی می‌رفتم سمت کار هنری، الان وضع دیگری داشتم.من قبل از رفتن به دانشگاه، خیاطی رو یاد گرفته بودم و می‌تونستم ازش کسب درآمد کنم، ولی اصرار داشتم با تحصیلات دانشگاهی سرکار برم. حالا بعد از این همه تحصیلات و داشتن مدرک کارشناسی ارشد، تازه دارم کار هنری انجام می‌دم. هم روحیه‌ام بهتره و هم استرس درس‌ها رو ندارم و هم از اینکه محصولاتم مورد توجه مخاطب‌ها قرار می‌گیرن خوشحال هستم.آیا شما هم با این نتیجه رسیدید که داشتن مدرک دانشگاهی صرف، هیچ سودی نداره؟</description>
                <category>nahidtaherinahid2</category>
                <author>nahidtaherinahid2</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jan 2020 16:55:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور خاطر آشفته‌ام را نجات دادم (درد بی‌درمان)</title>
                <link>https://virgool.io/@nahidan/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%A2%D8%B4%D9%81%D8%AA%D9%87%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-bcgturncdbnw</link>
                <description>تا چند وقت پیش در فضای مجازی، بین صفحات دوستان و آشنایان سرگردان بودم. دوست داشتم وقتی پست‌های دوستان و آشنایان را می‌بینم، با لایک کردن، خودم را در شادی آنها سهیم بدانم. منوال به همین طریق پیش می رفت تا اینکه دیدم کم‌کم دارم با دیدن پست‌های آنها شوق لایک کردن را از دست می‌دهم. پست‌ها، همیشه آنها را درحال سفر و گذران لحظات خوش زندگی نشان می‌داد. من درواقع به جایی رسیده بودم که از دیدن پست‌های آنها حسودیم می‌شد.نشستم و با خود فکر کردم که تا این تفکر روبه‌حسادت‌رونده، کار دستم نداده است، باید کاری بکنم. دیگر دلم نمی‌خواست پست‌های دوستان و آشنایانم را ببینم. این شد که مدتی از اینستا رفتم بیرون. و وقتی دوباره برگشتم، خیلی از دوستان و آشنایانی که به نظرم،  پست گذاشتن را از حد گذرانده بودند، آنفالو کردم. این تکنیک تا حالا جواب داده و حالا با افکار آرام زندگی می‌کنم. ولی همیشه از این متعجب‌ام که بعضی‌ها با این همه پستی که در شبانه‌روز می‌گذارند، کی زندگی می‌کنند.</description>
                <category>nahidtaherinahid2</category>
                <author>nahidtaherinahid2</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jan 2020 21:35:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>