<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Naimeam</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@naimeniazi</link>
        <description>:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-03 10:43:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/316022/avatar/LUwiNq.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Naimeam</title>
            <link>https://virgool.io/@naimeniazi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روایت‌های انکار شده</title>
                <link>https://virgool.io/@naimeniazi/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%87-daznrxjuhrur</link>
                <description>برای درک هر حقیقتی اگرچه خواندن و شنیدن آن حقیقت ما را به سطحی از درک می‌رساند اما گاهی آن‌قدر مفاهیم دور از ساختار ذهنی ما هستند که خواندن بیشتر مانند فانتزی دردناکی است، می‌خوانیم و رد می‌شویم، برای من کودک کار یکی از همین فانتزی‌های دردناک بود، نه اینکه کودکی را  خم‌شده درون سطل زباله ندیده باشم اما اغلب آنچه از دور می‌بینیم روایتی است گذرا از دیگری.اولین روز خانه ایرانی، مسئول خانه از قبل به من گفته بود که شاگردت در مکانیکی کار می‌کند و من تصور می‌کردم با یک پسر نوجوان سروکار خواهم داشت در حالی که در ذهنم مرور می‌کردم که چطور باید رفتار کنم آمد توی کلاس و سلام کرد، ماتم برده بود به‌زور می‌توانستی باور کنی 12 ساله است قد و قواره‌اش بیشتر از 7 ساله‌هایی که پیش از او دیده بودم نبود، کلامش اما بچه نبود، نه اینکه ذات کودکی در چشمانش نباشد اما جنس دغدغه‌هایش با جثه‌اش نمی‌خواند همان اول کار سؤالش این بود که خاله شما کار می‌کنی؟ و به نظرش مسخره‌ترین جواب دنیا این بود که در این سن و اندازه بیکار بودم و البته سؤال بعدش این بود که پس کی خرج خانه را می‌دهد؟ برای سؤالاتش جوابی نداشتم نه اینکه ندانم چه باید بگویم اما مثل این بود که از دو دنیای متفاوت به هم رسیده بودیم و حس می‌کردم هر جوابی در مقابل دستان سیاه کوچکش لوس است. حس کردم در جای اشتباهی نشسته‌ام رفته بودم تا معلم شوم اما کوله بارم حقیر بود من تنها الفبا را یاد داشتم و او با آن دستان کوچک قصه زندگی را بسیار بیشتر از من خوانده بود... ضرب و تقسیم را من یاد داشتم اما او بود که دستمزد روزانه مکانیکی را تقسیم می‌کرد تا خرج خواهر و مادربزرگش تا آخر ماه کم نیاید... من در برابرش چیزی یاد نداشتم.بعد از آن روز پنج سال به خانه ایرانی رفتم اما دیگر رخت معلمی در برابر این کودکان به تن نکردم و هر بار پس آن‌که پشت نیمکت‌های خانه می‌نشستم، از کودکی که در برابر من نشسته بود بسیار بیشتر ازآنچه من به او آموختم؛ آموختم...</description>
                <category>Naimeam</category>
                <author>Naimeam</author>
                <pubDate>Wed, 24 Mar 2021 19:49:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چراغ روشن، چراغ خاموش، چراغ روشن و...</title>
                <link>https://virgool.io/@naimeniazi/%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%D9%88-ixa9culceg9j</link>
                <description>اوایل که آمده بودیم این خانه، فقط یک چراغ آزار دهنده بود که شب‌ها پرده را که کمی کنار می‌زدم تا از ذره آسمانی که از میان ساختمان‌های آجری نصیبم می‌شد لذت ببرم، این یک چراغ روشن بود که هرگز خاموش نمی‌شد بعدتر فهمیدیم خونه مادر آقای همسایه طبقه هفتم است و پیرزن تنها احتمالا شب‌ها از ترسش همه چراغ‌ها را روشن می‌گذاشت. دیگر کمتر آزارم می‌داد اما همیشه منتظر شب‌هاي تعطيلات بودم كه چراغ خاموش مي‌شد. اوایل خرداد بود كه چند شبی دیگر چراغ خانه روشن نبود، چند شب اول حس راحتی خوبی داشتم موقع خواب اما چند شب که گذشت به نظرم این تاریکی نشانه خوبی نبود، و درست بعد از یک هفته آقای همسایه را دیدم با لباس سیاه و فهمیدم چراغ آن خانه برای همیشه خاموش شده است. حس خوبی که چند شب اول داشتم آزارم می‌داد. یک جور عذاب وجدان از راحتی که برایم پیش آمده بود؛ چند هفته‌ای گذشت و یک روز صبح کارگران به جان خانه افتادند، ظاهرا خانه فروش رفته بود و ساکنین جدید می‌خواستند همه چیز خانه را نو کنند حتی دیوارها؛ بعد از گذشت چند ماه حالا از دیروز دوباره چراغ خانه روشن شده است، چراغ‌های جدید و چه بسا پرنورتر! دیروز که از پیاده‌روی می‌آمدم دیدم کامیونی آمده بود و داشت یک‌سری لوازم قدیمی را بار می‌زد و از خرده ریزه‌های توی کامیون و حضور آقای همسایه پایین بار مشخص بود که آخرین نشانه‌های حضور پبرزن را دارد می‌فروشد، تخت تک‌نفره، یک فرش قرمز دستباف و خرده ریزه‌های قدیمی که احتمالا زمانی ساعت‌ها و یا شاید روزها برای انتخابشان وقت صرف شده بود و حالا وسايل قديمي و جاگيري بودند كه بايد از شر شان راحت شد. ياد اين شعر محمود درويش افتادم كه:فراموش می‌شویگویی که هرگز نبوده‌ایخبری بوده باشیو یا ردیفراموش می‌شویاگرچه مرگ جایگزینی نو با کهنه است در این جهان، اما مرگ دیگران، نیست شدن خودمان را یادآور می‌شود اينكه روزي، ساعتي، براي هميشه مي‌رويم و تمام آنچه دوست مي‌داشته‌ايم و به ما تعلق داشته‌اند، حتي تمام آنچه برايش حرص خورده‌ايم  را از دست مي‌دهيم و دير يا زود چراغي خاموش مي‌شود و چراغی پس از آن روشن.</description>
                <category>Naimeam</category>
                <author>Naimeam</author>
                <pubDate>Sat, 28 Nov 2020 19:07:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاخ کرگدن</title>
                <link>https://virgool.io/@naimeniazi/%D8%B4%D8%A7%D8%AE-%DA%A9%D8%B1%DA%AF%D8%AF%D9%86-ipvxbgw0mgfw</link>
                <description>من هر وقت به عکس ایشون نگاه می‌کنم به نظرم با چشمانش دریایی از عشق و محبت را به سمت بیننده جاری می‌کند، آن نگاه نافذ و گیرا که انگار می‌خواهد بگوید زبانت را نمی‌فهمم موجود دوپا و بی‌ریخت که فکر مي‌كني محور جهاني و برترين موجودات عالم. اما اگر چپ نگاهت كنم احتمالا فریاد  ناموزونی می‌کشی و حیف که ذاتا گیاه‌خوارم و حتی اگر گوشت‌خوار هم بودم  از بین این همه آهو و خرگوش و گوزن مسلما  انتخاب خوشمزه‌ای نبودی اما برای تفریح  بد نبود اگر هراز گاهی که نزدیکم می‌شدی، با ژست ببر گونه‌ای می‌ترساندمت و خانوادهام را شاد می‌کردم اما حیف هروقت چشمم به قیافه شجاعی که به خودت می‌گیری در حالی که با فروپاشی فقط چند نعره کرگدنی حتی نه؛ یه پا کوبیدن ساده فاصله داری، دلم برایت می‌سوزد و احساس می‌کنم همین که از ابتدای خلقت کرگدن آفریده نشدنی خودش به اندازه کافی عقده و حقارت برایت ساخته، حتما توی دلت می‌گویی حالا حتما لازم نبود کرگدن شاخدار زیبایی باشم همین که کرگدن می‌بودم هم کافی بود اما خب خلقت است دیگر دست من و تو نبوده و توی بیچاره مثل هزاران موجود بیچاره دیگر شانس کرگدن شدن را نداشتید. حتی بی‌شاخ! به خاطر همین است که شما موجودات غیرکرگدنی را دوست دارم، آره خب قبول است این یک دوست داشتن از روی دلسوزی است، اما با این همه دوستتان دارم شما هم به طریقه خود زیبایید... احتمالا! راستش را بخواهی منم گاهی اوقات که ککی دوشاخه (همون کرگدن دوشاخ دشت کناری که دارد تمام علف‌های زمین را می‌بلعد، نگاهش کن! انگار تابحال چیزی نخورده با اون دوشاخش!) را نگاه می‌کنم ته دلم به شاخ دومش رشک می‌ورزم اما راستش را بخواهی به نظرم تک‌شاخه بودن یه طور دیگری یونیک است، بگذریم توام داشتی نطقی را ارائه می‌دادی درباره اینکه هر وقت به عکس من نگاه می‌کنی به چه فکر می‌کنی که باز مثل همیشه در زیبایی‌ام غرق شدی و از خود بی‌خود شدي و باز هم يادت رفت چه ميخواستي بگویی، گرچه بعيد می‌دونم با این قیافه بی‌ریخت چیزی جالب توجه‌ای برای گفتن داشته باشی آدمکِ بدبخت...</description>
                <category>Naimeam</category>
                <author>Naimeam</author>
                <pubDate>Sat, 28 Nov 2020 18:13:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن ديگري</title>
                <link>https://virgool.io/@naimeniazi/%D8%A2%D9%86-%D8%AF%D9%8A%DA%AF%D8%B1%D9%8A-nioonzrjaa59</link>
                <description>دوستي دارم كه هر از گاهي كه كاري دارد پيامي مي‌دهد، خيلي مختصر و بدون حاشيه كارش را مي‌گويد و تمام تا دفعه بعد. مثلا پيام هفته پيشش بي‌كم و كاست اين بود:: «قالي شويي خوب سراغ داري؟»:«سلام زهرا، نه!»و تازه اينجا يادش آمد سلام نكرده و ادامه داد::«سلام، مرسي»همين؛ و تمام دوستي نزديك چهار ساله‌مان به همين روال بوده و به گمونم هميشه همين‌طور خواهد بود.اما راستش را بخواهيد من از اين دوستي ناراضي نيستم، چون مي‌دانم حرفش را در پس و پيش عزيزم قربونت بشم‌هاي آبكي نمي‌زد، مثلا در نبود همين رودربايسي‌هاي الكي يك بار كلافه از سيل سوال‌هاي بي‌ربط‌اش بهش گفتم: من وظيفه ندارم كه تمام پيام‌ها و سوالاتت رو جواب بدم، كلا سعي كن از من چيزي نخواهي! و حتي همان لحظه هم بدون ناراحتي گذشت. و چند روز بعد پيام داد: «من به حرفات خيلي فكر كردم! و فهميدم نبايد همه چيز را از تو بپرسم! و فهميدم چرا بقيه ديگر به سوالاتم پاسخ نمي‌دهند، من دارم تمام چيزها را ياد مي‌گيرم مثل يك بچه؛ و فهميدم تو دنياي آدم بزرگ‌ها نبايد زياد سوال پرسيد و من هنوز بزرگ نشدم و اين چيزها را نمي‌دانم!» و البته از همه‌چيز آن زمان رسيديم به قالي‌شويي خوب الان كه در نوع خودش تغيير مهمي پيش آمده و من حالا فقط پاسخگوي چيزهاي مهم هستم!از كلافگي سوال‌هاي ساده‌اش كه بگذريم زهرا براي من الگوي يك دختر پرتلاش است، روز دفاع ارشداش می‌گفت کسی در خانه باور نمی‌کرد من دیپلم بگیرم. راست می‌گفت در دانشگاه هم كسي باور نمي‌كرد!حالا زهرا از تمام سرکوفت شنیدن‌ها گذشته و باور دارد که اگر بخواهد به چیزی برسد حتما می‌رسد. مي‌داند کمی متفاوت با بقیه است و به قول خودش دارد یاد می‌گيرد چه‌طور بايد با بقيه آدم‌ها رفتار كند.به نظرم دنیای کمی کم‌تر فهمیدن دنیای بی‌دغدغه‌تري است، زهرا حتي از تحقير و تمسخرهاي مستقيم اساتيد ناراحت نمي‌شد‌. حتی وقتی دوستش بهش می‌گوید خوشم نمیآید باهات بیام بیرون بازم ناراحت نمی‌شود.نمی‌دانم چه چیزی در مغز زهرا کم و زیاد است اما بی‌اهمیتی‌اش به دیگران، تلاش شبانه روزی‌اش برای رسیدن به كوچكترين چيزها؛ برای منی که همیشه کوچکترین واکنش دیگران را قبل از اتفاق افتادن بارها در ذهنم مرور می‌كنم و از كوچكترين اشتباهات مي‌ترسم، الگوي عجيبي است.زهرا دختر دوست داشتني نيست، اما بدون هيچ ادا و تلاشي براي بهتر نشان دادن خودش يا درست رفتار كردن در يك كلام هميشه «خودش» است و و اين خودش بودن در دنيايي كه هركدام از ما تلاش مي‌كنيم در صادقانه‌ترين شرايط بهترين خودمان را به ديگران نشان دهيم باعث مي‌شود كه من هميشه در دلم به حال بي‌خیال‌اش نسبت به پيرامون و آدم‌ها غبطه بخورم.</description>
                <category>Naimeam</category>
                <author>Naimeam</author>
                <pubDate>Thu, 19 Nov 2020 19:55:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/@naimeniazi/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-dm9nkpoo1kdq</link>
                <description>هنگامی که آزادی جایی را ترک می کندنخستین کس نیست که پا به بیرون می نهاد و حتی دومین و سومین کس هم نیستاو درنگ می کندتا همه بیرون بروند و او آخرین کس استاندیشه آزادی با مرگ آخرین انسان از سرزمینش بیرون می رودوالت ویتمن</description>
                <category>Naimeam</category>
                <author>Naimeam</author>
                <pubDate>Wed, 18 Nov 2020 14:06:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوسفند سفیده</title>
                <link>https://virgool.io/@naimeniazi/%DA%AF%D9%88%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF%D9%87-jewpfer8dpkh</link>
                <description>همیشه وقتی هوا مثل امروز ابر و بارانی می ­شود، یاد 6 سالگی­ام می افتم، بابام به مشهد انتقالی گرفته بودند و مامانم همچنان توی فریمان کار می­ کردند، برادرانم هم فریمان به مدرسه می­ رفتند، خانه را آورده بودیم مشهد و یک خانه کوچک و بی­ وسیله تو فریمان اجاره کرده بودیم، نصف هفته مشهد بودیم نصف هفته فریمان.همان خونه کوچک و بی ­اتاقم چون برادرانم کنکور داشتند نصف کرده بودیم. و من برای اینکه سر و صدا نکنم توی خانه، یا مدرسه مامان بودم یا مدرسه بابا، بالاخره آن­ سال­ ها هنوز کنکور داشتن اتفاق مهمی بود و من که برادرانم سه سال متوالی به نوبت کنکوری بودند، از تمامی تفریحات ابتدایی مثل تماشای برنامه کودک حتی محروم بودم. اگر چه به زمان ما که رسید کنکور از آن ابهت افتاد و قبول شدن به جای یک کار شاخ تبدیل شد به کاری به غایت ساده که در ناآرام­ترین شرایط ممکن هم باید قبول می­شدی و لاغیر، و دیگر خبری از ملاحظه کردن نبود.بگذریم؛ آن سال­ ها در فریمان بافت روستایی بر بافت شهری غالب بود و اکثر خانه­ ها گاو و گوسفند داشتند، خانه­ ای که ما اجاره کرده بودیم طبقه پایین ­اش طویله گوسفندان بود؛ در میان گوسفندان صاحب خونه یه گوسفند سفید و هیکل بود که به محض دیدن من سر و صدا راه می­ انداخت و دنبالم می­ کرد نمی­ دانم علاقه بود یا نفرت اما آنچنان می­ ترسیدم که هر بار بع کردنش همراه بود با ساعت­ها عر زدن من؛ حتی اواخر با تلاش فراوان چند پله ­ای هم بالا می ­آمد. صاحبخانه همان سال به مکه رفت، یک روز که از مشهد برمی­ گشتیم صاحبخانه از سفر برگشته بود و در میان دود اسفند، گوسفندی را سر بریده بودند. از پشم سفیدی که کنار خون­ه بود حدس زدم که از شر گوسفند سفیده خلاص شدم و با خوشی دویدم توی حیاط و داشتم از پله­های خانه بالا می­رفتم که احساس کردم موجودی دنبالم می ­آید سرم را برگردانم خودش بود! دویدم توی خانه و تا غروب توی حمام پناه گرفتم. و تا آخر آن سال که ما در آن خانه بودیم تقریبا ماهی نبود که حداقل یک گوسفند سرنبرند اما گوسفند سفیده هیچ وقت جزو قربانیان نبود.نمی ­دانم در نهایت تبدیل به قرمه­ سبزی شد یا قیمه اما خیلی دوست داشتم ازش بپرسم ارزششو داشت دو روز زندگی که برایش اینقدر مردم آزاری کردی؟ خوبت شد آخرش چشمتو یکی خورد، پاتو یکی، جیگرتو  هم کباب کردن!؟</description>
                <category>Naimeam</category>
                <author>Naimeam</author>
                <pubDate>Fri, 13 Nov 2020 14:01:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فضیلت چیز خاصی نبودن...</title>
                <link>https://virgool.io/@naimeniazi/%D9%81%D8%B6%DB%8C%D9%84%D8%AA-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D8%B5%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-strj6zhdp9rh</link>
                <description>فکر کن در میانه یک راه ایستاده ای، آدم ها بدون توجه به تو با عجله از کنارت عبور می کنند و گاهی تنه ای می زنند و از روی تاسف نگاهی به تو که نمی روی می اندازند انگار تو عقب مانده ای هستی که در قافله آنان مرتبه ای نداری... اما رفتن مگر دلیل نمی خواهد؟ برای رفتن نمی شود شک کرد؟ نمی شود گاهی بلیط داشت اما مردد بود در سوار شدن؟ نمی شود گاهی عمدا جا ماند؟ نمی شود گاهی رفت اما شک کرد؟ ایستگاهی پیاده شد و باز مردد سوار شد؟ همواره نگاه های تحسین آمیز دنبال آنانی است که رسیده اند؛ به خط پایان رسیده ها را  با انگشت نشان می دهند .اما بیا فکر کنیم در فضیلت تردید در میانه های راه... در مکث کردن...در نگاه کردن به جوانه عدس افتاده کنار سینک ظرفشویی، در خیره شدن به سقف، در چیزخاصی نشدن یا به عبارتی نخواستن چیز خاصی شدن... 10 روز گذشته، روزهای عجیبی بودند، به تازگی در جمعی قرار گرفتم که فکر می کردند چیز خاصی هستند یا می خواهند بشوند یا می خواهند تلاش کنند تا شاید چیز خاصی بشوند؛ راستی چه کسی می داند تهش چه کسی چیز خاصی می شود یا نمی شود!؟ در میان این جماعت باد به غبغب انداخته ی تازه یه پله بالا آمده محکم ایستاده بودم  که اگر می توانستند همین اول راه زیر لنگی بیاندازند حتما دریغ نمی کردند... آنجا بود که به این فکر کردم که این فضیلت چیز خاصی نبودن یک چیز نامرئی و کمیابی است و اصلا ربطی به جایگاه و مقامی که هستند ندارد، مادامی که آدمی حس کند چیز خاصی نیست، جهان اطرافش را زیباتر می کند. انگار مثل یک مولکول نادیدنی در هوا که می پیچد و فضا را مطبوع تر می کند. انگار در میانه پیام های زرد روانشناسی تو می توانی اگر بخواهی؛ بهترین خودت باش... این فضیلت دقیقا همان چیزی است که نجات دهنده است والا در میان این هیاهو خیلی زودتر از آن چیزی که فکرش را بکنیم گم می شویم.</description>
                <category>Naimeam</category>
                <author>Naimeam</author>
                <pubDate>Fri, 06 Nov 2020 18:32:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب اقتصاد فقیر</title>
                <link>https://virgool.io/@naimeniazi/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF-%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%B1-rfmv85ioctwx</link>
                <description>نوشته: آبهیجیت بنرجی و استر دوفلونویسندگان در مقدمه این کتاب می نویسند که: در بیشتر اوقات اقتصاد فقر با اقتصاد فقیر اشتباه گرفته می شود؛ چون فقرا دارایی بسیار اندکی دارند، فرض می­ شود هیچ نکته جالبی درباره موجودیت اقتصادی آنان وجود ندارد. این برداشت نادرست، بدبختانه مبارزه با فقر جهانی را نیز به شدت تضعیف می ­کند. مسائل ساده راه­کارهای ساده پدید می­ آورد. حوزه سیاست مبارزه با فقر پر از خرد معجزات آنی است که نشان داده شده چندان هم شگفت انگیز نیستند و برای پیشرفت در این زمینه، ما باید از عادت فروکاستن فقرا به شخصیت­های کارتنی دست بکشیم و وقت بگذاریم تا زندگی فقرا را با همه پیچیدگی و غنای آن واقعا درک کنیم. در پانزده سال گذشته، ما سعی کردیم دقیقا همین کار را بکنیم.این کتاب، درباره انواع نظریه­ هایی است که به ما کمک می ­کند آنچه را فقرا می­ توانند به دست آورند و اینکه کجا و به چه دلیلی نیاز به فضاری انگیزشی دارند، معنا دار می­سازد.اقتصاد فقیر در نهایت درباره این است که زندگی و انتخاب­ های فقرا چه چیزی می ­تواند درباره چگونگی مبارزه با فقر جهانی به ما بگوید..... ادامه دارد.</description>
                <category>Naimeam</category>
                <author>Naimeam</author>
                <pubDate>Mon, 26 Oct 2020 22:27:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غمِ ایران را در دل خود زنده نگاه داریم</title>
                <link>https://virgool.io/@naimeniazi/%D8%BA%D9%85%D9%90-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-vhj0vu7tdz5v</link>
                <description>در روزگاری که گویی ایران در ابری از فراموشی پیچیده شده است؛ اگر کار دیگری از دست ما برنیاید لااقل خوب است بکوشیم تا فکرِ او و غمِ او را در دلِ خود زنده نگاه داریم و اعتقاد به زایندگی دوران را در سینه نپژمرانیم. ما از این حیث چون بیماران تریاک (پادزهر) خورده‌ای هستیم که به هر افسونی است باید بیدار نگاهشان داشت زیرا که اگر چشم برهم نهند بیم آن است که دیگر آن را نگشایند. من در قعرِ ضمیرِ خود احساسی دارم چون گواهی گوارا و مبهمی که گاه به گاه بر دل می‌گذرد و آن، این است که رسالتِ ایران به پایان نرسیده است و شکوه و خرّمی او به ما بازخواهد گشت.من یقین دارم که ایران می‌تواند قد راست کند. کشوری نام‌آور و زیبا و سعادتمند گردد و آن‌‌گونه که درخورِ تمدّن و فرهنگ و سالخوردگی اوست نکته‌های بسیاری به جهان بیاموزد. این ادّعا بی‌شک کسانی را به لبخند خواهد آورد، گروهی هستند که اعتقاد به ایران را اعتقادی ساده‌لوحانه می‌پندارند، لیکن آنان که ایران را می‌شناسند هیچ‌گاه از او امید برنخواهند گرفت.استاد دکتر محمدعلی اسلامی نُدوشناز مستند «روزها» ساختهٔ آرمان آرین</description>
                <category>Naimeam</category>
                <author>Naimeam</author>
                <pubDate>Wed, 14 Oct 2020 19:33:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مست شوید</title>
                <link>https://virgool.io/@naimeniazi/%D9%85%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D8%AF-mfjb3r1a9t63</link>
                <description>مست شویدتمام ماجرا همین است،مدام باید مست بود،تنها همین.باید مست بود تا سنگینی رقت‌بار زمانکه تورا می‌شکندو شانه‌هایت را خمیده می‌کند را احساس نکنی،مادام باید مست بود،اما مستی از چه؟از شراب از شعر یا از پرهیزکاری،آن‌طور که دلتان می‌خواهد مست باشیدو اگر گاهی بر پله‌های یک قصر،روی چمن‌های سبز کنار نهرییا در تنهایی اندوه‌بار اتاقتان،در حالیکه مستی از سرتان پریده یا کمرنگ شده، بیدار شدیدبپرسید از باد از موج از ستاره از پرنده از ساعتاز هرچه که می‌‌وزدو هر آنچه در حرکت است،آواز می‌خواند و سخن می‌گویدبپرسید اکنون زمانِ چیست؟و باد، موج، ستاره، پرنده،ساعت جوابتان را می‌دهند.زمانِ مستی استبرای اینکه برده‌ی شکنجه‌دیده‌ی زمان نباشیدمست کنید،همواره مست باشید،از شراب از شعر یا از پرهیزکاری،آن‌طور که دل‌تان می‌خواهدشارل بودلرترجمه: سپیده حشمدار</description>
                <category>Naimeam</category>
                <author>Naimeam</author>
                <pubDate>Wed, 14 Oct 2020 19:28:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>